مصاحبه انتخاباتی/ جوابهای دندانشکن من به آمارگیر صدا و سیما
- در میدون معروفی با دوستم قرار داشتم. طبق معمول دیر کرده بود. من خسته و بیحوصله به دختر مقنعهای-چادرییی نگاه میکردم که فرمهایی در دست داشت و هر چند دقیقه آدمی رو از بین جمعیت سوا میکرد و باهاش مصاحبه میکرد و روی صفحهای علامت میگذاشت و چیزهایی مینوشت. جالب اینجا بود که با تموم سختی پیدا کردن افرادی برای مصاحبه و با اینکه چندبار نگاهش به من افتاد اما از من تقاضای مصاحبه نمیکرد. با دقت بیشتر، متوجه شدم فقط از آقایون ریشو و زنان چادری یا مانتو مقنعهای رو از بین جمعیت انتخاب می کنه. یک ربع بیستدقیقه بعد دیدم بیکاره و باز تا نگاهش به من افتاد نگاهشو فوری دزدید و روشو کرد اونور. گفتم: چیه؟ من نمیتونم به سوالاتون جواب بدم؟ با اکراه کمی اومد جلو و با تردید گفت باشه. از طرف صدا و سیما برای انتخابات آمار میگیریم. با لبخندی پیروزمندانه گفتم اشکالی نداره! بپرسید.(انگار کارمند صدا و سیما جرمی مرتکب شده و من با بزرگواری میگم اشکالی نداره)
تأخر و تقدم سوالها دقیقا یادم نیست. اما اینها رو پرسید:
- میدونید چه انتخاباتی در پیشه؟
- بله، انتخابات مجلس.
- فکر میکنید چند درصد مردم شرکت کنند؟
- بین 20 تا 30!
با نگاه شماتتباری پرسید چرا اینقدر کم؟
- شما بقیه سوالاتونو بپرسید لطفا.
- خوب اینم سواله دیگه،( من کله کشیدم، او ورق را از من قایم کرد) آخه هیچکی به کمی شما نگفت.
- خوب من نظرمو گفتم.
- دلیلش؟
- یه دلیلش انتخابات ریاست جمهوری سال 88ه.
- یعنی چطور؟
من با خنده: شما فکر کنید موسوی مثلا چند رأی داشت؟
- وا... چه ربطی داره؟
- الان میگم، شما فکر کن مثلا 13 میلیون رأی، رای کروبی و رضایی (تندتند یه چیزهایی مینوشت) چند تا؟ بگیریم به قول شما 5 میلیون. خود به خود 18 میلیون از رای دهندهها میرن کنار؟
- برای چی برن کنار؟ یعنی فکر میکنید اصلاحطلبا نمیرن رای بدن؟
- لابد انتظار دارید با چیزهایی که پیش اومد و کشت و کشتارها و زندانی شدن رهبراشون موسوی و کروبی برن رأی برن؟
طفلک رنگ و روش پرید. اما پرسید: یعنی در حصر بودن آقای موسوی هم در رأی ندادن موثره؟
- نه پس موثر نیست!
فقط همین؟
- نخیر، شما فرض کن، خیلیها میخوان رأی بدن و اصلا هم از کشتو کشتارها و تجاوزات و زندانیکردنها ناراحت نیستن، اما کاندیدای مورد علاقهشون رد صلاحیت شده.
- پس بنویسم، به علت رد صلاحیت کاندیدای مورد علاقه!
- اینم بنویس لطفا: نارضایتی از وضع مملکت، گرونیها، قیمت دلار و طلا، بیکاری و...
خودش حرفمو برید: آیا به اخبار صدا و سیما گوش میدید؟
- نه، وقتشو ندارم.
- وقتشو ندارید یا...
- اعتماد هم ندارم. کی تاحالا حرف راست شنیدیم ازشون؟
- آیا رسانههای خارجی مثل بیبیسی و ویاُ اِی در رأی ندادن مردم مؤثرن؟
- بله که مؤثرن.
- چرا؟
من با خنده- پرسیدن نداره؟ چون مردم ایران هر شب پای اخبار همین رسانههان!
- من یه سری اسم میگم شما بگو کدوم از اینا برای رأی دادن یا ندادن رو مردم، دانشجوها تأثیر میذارن: رسانههای داخلی، خارجی، روزنامهها، روحانیون، همکارها، استاد دانشگاه، همکلاسیها، مسجد، همسایه، مردم کوچه و بازار و...
- همهشون!
- مگه میشه همهشون؟
- بله، شما مثلا دختر همسایهتونو تو تظاهرات 88 گرفتنش و میاد تعریف میکنه تو زندان چی بر سرش گذشته، تو تاکسی میشنوید یکی از فامیلش میگه که از فقر کلیهشو فروخته، تو روزنامه میخونیم که دزدی و جنایت چند برابر قبل ازانقلابه، همکار تعریف میکنه دخترش دانشگاه قبول شده اما پول نداشته و نذاشته بره دانشگاه، روحانی تو مسجد محل تعریف میکنه که قناعت کنید اما پسر خودش ماشین صد یا دویست میلیونی سواره، استاد دانشگاه هم که وظیفهشه روشنگری کنه و همکلاسیها هم که خودتون میدونید چیا میگن...
حرفمو قطع کرد... خوب ، خوب متوجه شدم...(یواش یواش داشت عصبانی میشد)
- شما چقدر به سلامت انتخابات باور دارید؟ خیلی زیاد، زیاد، کم، خیلی کم،
- خیلی کم!
- آیا فکر میکنید در انتخابات آتی تقلبی از طرف یکی از جناحها صورت خواهد گرفت.
- بله، مسلما.
- فکر میکنید کدوم گروه بیشترین رأی رو برای نمایندگی بیارن؟ اصولگرا، اصلاحطلب یا هر گروهی که خودتون اسم ببرید.
- خوب معلومه اصولگراها از توی صندوق بیرون میان!
- سوال آخر، شما میرید رأی بدید؟
- جوابشو خودت بهتر میدونی...
- همین دیگه، برای همین نمیخواستم باهات مصاحبه کنم. از همون اولش فهمیدم.
و پشتشو کرد و داشت میرفت... فکر کنم تحقیقات میدانیش جریحهدار شده بود.
صداش کردم و گفتم خانوم،(برگشت به طرفم)- آمار گیری اون نیست که بیای همهش با همفکرای خودت مصاحبه کنی. من از اولش دیدم یه عالمه پسر دختر دانشجو و خانوم و آقای با ظاهر غیرمذهبی از جلوت رد شدن با یکیشون مصاحبه نکردی، فقط با همتیپای خودتو صدا کردی. یه طرفه میری قاضی و راضی برمیگردی.
بعدا میگید آمار گرفتیم 80 درصد مردم تو انتخابات شرکت میکنن. و بعد انتظار دارید بگیم تقلب نشده؟ همین مصاحبه شما با افراد شبیه به خودتون مصداق بارز تقلب در آماره...
پشت چشمی نازک کرد و یه خداحافظی کوچولو کرد و رفت.
حیف من میام با اینا مصاحبه میکنم والا...
عاشقانهها- 5
عاشقانهها در سایت مرد روز
رفته بودم رو صندلی تا لامپ سوخته رو عوض کنم. شوهرم از راه رسیده به شوخی گفت:
وای… عزیزم، مگه من مُردم که تو داری لامپ عوض میکنی
و دوید طرفم… در حالیکه آخرین پیچ لامپ سالم رو میپیچوندم گفتم: خودتو لوس نکن. پس وقتی تو نیستی کی به امورات خونه میرسه؟ همیشه منم دیگه
و اومدم یواش از صندلی بیام پایین، که نذاشت و دستاشو باز کرد با عشق ومهربانی تمام گفت:
بپر بغلم!
ناز کردم.
وای… من آخه سنگینم
چشمهاش هم میخندید…
میگم بپر!
بابا مگه خودت نگفتی دوسه کیلو اضافه کردی
عشق این چیزا رو نمیفهمه، بپر!
با لبخند گفتم علی الله و دستهامو باز کردم بالا گردنش و چشمامو بستم و خودمو مثل اوائل ازدواج برای یه دور چرخوندن دور اتاق آماده کردم. هر چی بدنم پایینتر اومد میدیدم نه از گرما خبری هست و نه از نرمی آغوش، تا اینکه مثل معذرت میخوام پِهِن نقش زمین شدم. تموم بدنم درد میکرد.
دیدم شوهرم با چشمهای گردشده از تعجب به طرفم میاد و هی میگه معذرت می خوام ، ببخشید…
با بغض میگم: …..(بوق) پس چرا جاخالی دادی؟
میگه: «به خدا تقصیری نداشتم یهو تا خودتو ول کنی فکرم رفت به اینکه اگه کمرم نتونه سنگینی تو تحمل کنه و دیسکم در بره و چند روزی نتونم سرکار برم و عمل جراحی بخوام و پول نداشته باشیم و تو و بچهها گرسنه بمونی و …»
نشون به اون نشون که من یک هفته تموم تو تختم خوابیده بودم و شوهرم کوتاه نمیومد که میبینی اگه من میخوابیدم زندگیمون لنگ میشد
امان از عشق با حساب کتاب آقایون…
چند پست در فیس بوک
این فیسبوک آدم رو در وبلاگ نویسی تنبل میکنه. میری و یکی دو تا جمله از خودت در میکنی و وایمیسی تا دیگران کامنت بدن و بشینی به کلکل و یهو میبینی نصف شب شده و باید بری بخوابی.
گفتم یه سری از پستهای فیسبوکمو بذارم اینجا:
1- رهبر کره شمالی درگذشت!
مردم رهبر دارن، ما هم رهبر داریم.
شوخی با جنتی: یاد بگیر، نصف تو بود....
2- یه روز که داشتیم با دوستان در این مورد صحبت میکردیم که چرا دختر پسرا نمیتونن قبل از ازدواج باهم زندگی کنن تا بفهمن واقعا به درد هم میخورن یا کشششون به هم فقط جنسی بوده و بعدا تموم میشه. من جوگیر شدم گفتم اگه پولدار بودم یه ساختمون میساختم با یه عالمه آپارتمانهای20 و 30 متر 40 متری مبله. و اجاره میدادم به دختر پسرهای عاشق، و اگه اماکن اومد گیرداد الکی میگفتم اینا صیغه همدیگهن و میذاشتم راحت زندگیشونو بکنن. یهو یکیشون نه گذاشت و نه برداشت و گفت یهو بگو میخوای بشی خانم رئیس...
کامنتهای این پست جالب بود برام.
3- اندر احوالات مهاجران ایرانی...
شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند، بگفت هم چون شب اول قبر ماند و هرکسی را بسته به سنگینی نامه ی اعمالش حکمی دگر است.
لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام را ندانی مگر از آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به خوان هفتم نرسی.
اول) نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند. از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش افتاده و به جرگه ی مهاجرین پیوسته است. از مناسک این مرحله سعی بین صفا و مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظار در صف طویل درب سفارت و دارالترجمه و آزمون آیلتس و تافل و نوافل و ال و بل است و این خود اول قدم است.
آبروریزی 2
همونطور که حدس زده بودم بالاخره عطش مردم به سریالهای آنچنانی کانال فارسیوان شدیدا کاهش پیدا کرده و خیلی از آشنایانی که خیلی از کارها و مهمونیرفتنها و مهمونیگرفتنشون رو به خاطر دیدن سریالهای فارسی1 یا زمزمه(خواهر فارسی1)عقب مینداختن تصمیم گرفتن با تموم شدن هر سریال دیگه سریال بعدی رو که همون ساعت شروع میشه نبینن. کانال من و تو تقریبا داره همون جایی رو که فارسی1 داشت به دست میاره.
من تو کانال چرخوندن ماهواره هنوزم گاهگاهی چند ثانیهای یا چند دقیقهای رو اینجور کانالا وایمیسم ببینم چه خبره و هر بار که سیبا خونهست با شنیدن صدای دوبله فارسی1 یا زمزمه حتی از راه دور دادش درمیاد. چیزی که از همه بیشتر دیدم بدش میاد وقتی بود که موقع سریال تاوان دوتا از بازیگرانش که گداصفت و جیببر بودن داشته همدیگر رو "گربهکوچولی من" صدا میکردن. اصلا یه جور حس نفرت بهش دست میداد. (فکر میکنه این چیزا لوس بازیه. شاید در پس ذهنش یه حس مردسالارانه داره هنوز.آره؟)
خلاصه اون شب که زنگ بیرونو زد و از تو آیفون سبیلای باروتیش رو دیدم یهو یاد اون جمله کذایی افتادم و گفتم حالا که خودش نیومده بالا و درو باکلید باز نکرده و چشمم تو چشمش نیست که از هیبتش بترسم یه کم اذیتش کنم. با شوق گفتم:
- تویی گربه کوچولوی من؟
سرفهای کرد و لادندونی گفت: درو باز کن.
- وای چه سیبیلای نازی. پیشی کوچولوی خوشگل من! ( فکر کن با اون قد و هیکل و قیافه جدی بهش بگی پیشی اونم کوچولو)
بازم با صدای لادندونی- توروخدا درو باز کن( سیبا درعمرش اینجوری با التماس حرف نزده بود)
- ای بابا، کسی که نمیشنوه. اصلا دروباز نمیکنم تا توهم به من از همینا بگی.
با عصبانیت شدید- اصلا نمیخواد! و رفت... آیفون هم که یه تایم بخصوصی داره قطع شد.
دکمه تصویرو زدم و گفتم: پیشی ِ کوچولوی زیتون حالا قهر نکن دیده(دیگه)... و دکمه باز کننده در رو زدم. و خودمو آماده کردم برای یه دعوا. البته سیبا آدم جدیییه و منم هیچوقت اینقدر سربهسرش نمیذاشتم اما واقعیتش فکر نمیکردم دیگه تا این حد عصبانی بشه و تو ذهنم گفتم عجب بیجنبهای بود و من نمیدونستم.
اومد بالا. وقتی در بالا رو باز کردم دیدم رنگش عین شاتوت سیاهه و کارد میزدی خونش در نمیاد.
- سی با جان، یه بار اومدم باهات شوخی کنم ها...
با ناراحتی تمام(انگار کسی مرده باشه) گفت : پاک آبرومو بردی... میدونی تموم مردای ساختمون جمع بودن دم در .
- وای... جدا( با وجود حساسیتها و معیار آبروریزی نازکی که داره واقعا جا خوردم) کِی تابهحال اهالی ساختمون دم در جلسه گذاشتن که حالا بار دوم باشه. یا توی لابی بوده یا خونهی یکی از ماها. فوق فوقش تو پارکینگ جمع میشدن.
- من چه میدونم. پشت بوم چکه کرده بود و همه جمع شده بودن نظر بدن که چیکار کنن. حالا چیکار کنم. چهجوری تو این محل زندگی کنم؟
- هیچی، میخوای آپارتمان رو بذارم برای فروش...
- دیگه باهام حرف نزن...
آقا سیبا تا یکی دوهفته سرسنگین بود و فکر میکرد همه همسایهها دارن راجع به "گربه کوچولوی زیتون" حرف میزنن.
آقا گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟! واقعا!
آبروریزیها ادامه دارد...
آبروریزی 1...
ایرانیها اصولا به آبرو خیلی اهمیت میدن و حکایات و احادیث و ضربالمثلهای زیادی در این باب نوشته شده. حمید مصدق عزیز میفرماید: گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟!
نه، واقعا شما بگویید، چه باید کرد؟
البته حد و اندازه آبرو ریزی بستگی به شرایط زمانی و جغرافیایی و سیاسی داره. ممکنه یه کاری رو در کشور آمریکا بکنیم هیچ آبرومون نره، اما در ایران بره. یا اگه امروز اون کارو بکنیم آبروریزی سنگینی به حساب بیاد ولی دوسال پیش اصلا برای کسی مهم نبوده.
این احساس آبروریزی که گاهی به من هم دست میده مسلمه که مربوط به شرایط این روزهاست...
اون روز مامان بزرگ قصهما زنگ زده که زیتون جان چه نشستی که تلویزیونم آنتن نمیده و همهش برفک میبینم و نمیفهمم کی اذان میگن تا نمازمو سر وقت بخونم و...
- مامان بزرگ، مگه رادیو نداری؟
- نه بابا، کی دیگه رادیو( گفت رادیول) گوش میده این روزها، رادیوم همهش خش خش داشت خیلی وقت پیش دادمش به نونخشکی.
- خوب، چه کاری از دست من برمیاد؟
- میدونم اشکال از آنتنمه، چندوقت پبش رفتم رو پشتبوم دیدم پلاستیکاش پوسیده شده و همه میلههاش ریخته زمین. دستت درد نکنه یه آنتن برام بخر بیار زیتونجان، ثواب داره. بچههام که به فکرم نیستن.
- آخه الان...
- الان چی؟ کار داری؟ باشه! عیبی نداره،(با غصه) یه فکری میکنم بالاخره...
- نه مامان بزرگ تا عصر برات میگیرم میارم. چه نوعشو میخوای؟ یه جور اومده کنترلی و...
- نه بابا، ما اهل این قرتی بازیها نیستیم، از همین مدل میلهمیلهای که خودم دارم بگیر. گرون هم نباشه زیاد ها...
- چشم!
عصر داشت نرم نرم برف میومد... چند خیابون پایینتر از خونهشون نزدیک مغازه الکتریکی پیاده شدم. تا به آقاهه گفتم آنتن میخوام با خوشحالی فوری دوید هفتهشت مدل آنتن با جعبهش انداخت رو پیشخون.
- این 22 تومنه، این 25 تومن، اینیکی شونزده تومن...
- آقا من از اون مدل قدیمیها می خوام که یه کوچیکشو گذاشتین اون بالا.
شروع کرد اصرار که:
- از اینا دیگه مد نیست. یکی از این جدیدا رو انتخاب کن.
- نه راستش برای یه خانم مسن میخوام که گفته حتما مدل قدیمی باشه. (وقتی بگی خانم مسن خودش میفهمه دیگه نباید اصرار کنه) بزرگتر از این ندارید؟ برای رو پشتبوم میخواد.
- بالکن نداره؟(این یعنی بزرگتر نداره)
- چرا یه بالکن کوچولو داره.
- خوب همینو ببر، وصل کن به میلههای بالکنش، هر وقت هم خواست اینوراونورش کنه بنده خدا تا پشتبوم نره. بزرگ کوچیکیش هم تو صافی تصویر تاثیری نداره.
دیدم حرف حساب میزنه. قیمتش رو پرسیدم گفت همین یکی مونده ببر. 7 تومن. چونه زدم شد 6 تومن! گفتم خوب برام ببندش بیزحمت. گفت چرا بیخود زحمت باز کردن و بستنش رو بکشی، همینطوری ببر. ماشین نداری؟ گفتم نه پیاده میخوام برم. سه چهار خیابون بالاتره. گفت چه بهتر پیاده آسیبی هم نمیبینه. و با خندهای که نشون از پیروزی در آب کردن چیزی رو داشته باشه آنتن رو آورد و با گردگیر کمی گردش رو تکوند و داد دستم. اومدم بیرون، شما فکر کن مثلا تو خیابون شلوغی مثل گوهردشت.
پامو از در بیرون نگذاشته که یه پسر متلک انداخت: آنتن! گفتم عیبی نداره. اگه پسرا متلک نگن میمیرن.
دختری از روبهرو میومد با دیدن من چنان نیشی باز کرد و سری تکون داد که انگار مرتکب گناه خندهداری شدم. نگاهی به سرتاپام انداختم. نکنه دکمهم بازه یا شالم از سرم افتاده یا یه پاچه شلوارم بیرونِ چکمهست یکیش تو!
آقای بعدی چنان اخمی بهم کرد که فوری شکم رفت به اینکه لابد آرایشم بده. همونجا آنتنو گذاشتم زمین از کیفم آینه درآوردم و صورتمو وارسی کردم. نه عین همیشه بودم.
یه کم بالاتر یه خانم تپل ساک بهدست سرشو با تحقیر اینور و اونور کرد و به خانم همراهش که فکر کنم دخترش بود گفت: حالا انگار تلویزیون چی داره که رفته آنتن خریده. دخترش پقپق خندید و گفت همینو بگو. و دوتایی شروع کردن به مسخره کردن من.
معما حل شد...
پسر بعدی بهم رسید: سلام خانم ِ آنتن!( ما تو کلاس به هر کسی که گزارش بقیه رو به دفتر میداد میگفتیم آنتن) یواش یواش با هر قدم که جلو میرفتم با نگاهها و متلکهای دیگران داغتر میشدم. پیشونیم شده بود غرق عرق. از بچه تا زن و مرد و پسر و دختر به محض دیدن آنتن دستم انگار رسالت داشتن چیزی بپرونن. انگار در خواب و بیداری این کلمات رو میشنیدم: آنتن... تلویزیون... مزخرف... ضرغامی... ماهواره... جمهوری اسلامی... کثافت... دزد... سههزار میلیارد(باور کنید حتی به اینجا هم رسید)
گذشتن از اون چهار خیابون یکی از سختترین کارای عمرم بود. تا رسیدم، مامان بزرگ گفت بذار برات چایی بریزم تا گرم شی عزیزم. گفتم نه مامان بزرگ بیزحمت یه لیوان آب یخ یخ بدین.
انفجار مهیبی(بر وزن بهمن عظیمی) کرج را لرزاند...
یه سری به فیسبوک زدم و داشتم کامپیوتر رو خاموش میکردم که ناگهان انفجار مهیبی که به نظرم دوقلو هم بود(پشت سرهم) خونهمونو شدیدا لرزوند. فکر کنم کل کرج رو لرزوند. چون تا پریدم رو بالکن، دیدم تا چشم کار میکنه مردم ریختن بیرون و کسایی که مثل من طبقه بالان اومدن تو بالکن.
مردی گفت: وای نیروگاه هستهای رو زدن. یکی گفت نه بابا یه دپوی اسلحهخونه چند کیلومتری کرج به طرف تهران هست که حتما اون منفجر شده..
زنی گفت احتمالا زندان گوهردشت رو منفجر کردن تا زندانیهارو آزاد کنن....
سیبا زنگ زد. گفت 15 کیلومتری اتوبان کرجتهرانه و جایی که بوده تموم شیشههاش لرزیده. گفتم بابا من فکر کردم بمب خورده پشت خونهمون.
دوستم از هشتگرد زنگ زد که تو خبرگزاری مهر خونده که در اثر انفجار شیشه خونههای عظیمیه شکسته خواست ببینه گوهردشت هم صدای انفجار شنیدم یا نه. گفتم آره خیلی شدید. زیر پامون هم عین زلزله میلرزید.
اومدم بیام اینترنت دیدم قطعه. چون تازه از بستر مریضی بلند شدم و هنوز ضعیفم فکرای مزخرف زد به سرم. احساس کردم دهنم داره تلخ میشه . گفتم نکنه شیمیایی بوده:) گفتم اگه تا یه ربع دیگه زنده باشم دوست دارم چیکار کنم؟ برای اولین بار از اینکه تنهام خوشحال بودم . کاش سیبا و بچهها نیان تا آخر شب. گفتم الحمدالله یخچال پر از خوراکیه:) پس چیکار کنم تو این یه ربع. میخورم:) و بعد اومدم دیدم بعد از نیم سعات اینترنت درست شده
دوستان ساکن کانادا، ببخشید مصدع اوقات میشوم...
دوستان گل ساکن کانادایم سلام، ببخشید مصدع اوقات میشوم. از این جهت به خودم اجازه جسارت دادم چون شما در تظاهرات بعد از انتخابات 88 خیلی به من روحیه دادید و تشویم کردید که تا به دست آوردن حق و حقوقم و از بین بردن ظلم و جور و بیعدالتی در خیابان بمانم. هر وقت خسته شدم یا از باتوم و اسلحه و گاز اشکآور ترسیدم با نوشتهای در اینترنت و یا ایمیل شخصی -شده با پند و اندرز و اگر نشد با تندی و خشونت کلامی- از غیرت و حمیت و ایستادگی گفتید و متذکر شدید اگر در خیابان نمانیم هر چه برسرمان میآید حقمان است و خاک بر سرمان با این بیعُرضگیمان...
حالا اجازه بدهید من چیزی از شما بخواهم. نمیگویم زیر رگبار گلوله، که شاید زیر نمنم باران، نمیگویم با ترس و لرز، بلکه با شادی و ابزار آن، زیرانداز و عرق و ورق و ضبط و تخمه و شکلات هم باشد. نمیگویم در حال فرار که در حال رقض و پایکوبی. نمیگویم از کارتان بزنید، نه، یک روز تعطیل بروید، میتوانید آش و شیرینی و ترشی و مربا ببرید به همدیگر بفروشید تا کسبدرآمدتان هم مختل نشود.
دوستان عزیزم، یکی از دزدهای مملکت فرار کرده آمده آنجا. حالا نوبت شماست.
ممنون! ما از شما عکس یادگاری و فیلم از خانهی خاوری در تورنتو نمیخواهیم. نمیخواهیم بدانیم این خانه را چگونه و چند خریده شده و چند اتاق خواب و آشپزخانه دارد. در اینترنت عکس انواع و اقسام خانههای افسانهای موجود هست. به قول یکی از دوستان که میگفت خانهی من که از خاوری زیباتراست و دزدی هم نیست. ما از شما میخواهیم تنِ بقیهی دزدهای این مملکت را آنچنان بلرزانید تا حالیشان کنید که بعد از چاپیدن و فرار کردن، زندگی آنچنان برایشان بهشت نمیشود و تنها ضررش عکس یادگاری گرفتن با خانهاش نیست.
بعد از کلی سرچ در گوگل دیدم کل جمعیتی که تا بهحال برای تظاهرات(نه گرفتن عکس یادگاری) به در خانهی خاوری رفتهاند فقط چهار نفر بوده(بازم گلی به جمال این 4 نفر، ). من نمیدانم چند ایرانی در کانادا و بخصوص در تورنتو هست که با نارضایتی از وضع ایران مهاجرت کردهاند. چیزی که مسلم است خیلی بیشتر از چهار نفر!
حالا که خود حکومت کاری برای برگرداندن دزها نمیکند(به قول پیرمرد همشهریمان چون کون همهشان گُهیست) شما میتوانید برایشان جهنم کوچکی بسازید. نمیتوانید؟
اگر برای رفتن به آنجا انگیزه میخواهید میتوانید به صورت تور تفریحی اتوبوس بگیرید و جلویش ژانگولر بازی و کنسرت راه بیندازید. فقط لطفا بروید.
پرده از رازت کشیدم...
ترانهی " خواب نوشین" و یا "وصل دوشین" مرضیه رو خیلی دوست دارم. خواستم شمارو هم در این لذت شریک کنم.
پشنهاد میکنم گوش بدین و باهاش بخونید.
خواب خوشی وقت سحر
دیدم و یادم نرود
روی تو با دیدهی تر دیدم و یادم نرود...
1،2،3 حالا باهم...
پرده از رازت کشیدم
سوی خود بازت کشیدم
آنقدر نازت کشیدم
تا نشستی...
روی دامانت فتادم
عقدهی دل را گشادم
ناگهان آمد به یادم
رنج هستی...
ای خوش آندم وان غرورِ خواب نوشین
خواب نوشین، خواب نوشین
وان نشاط و وان سرور وصل دوشین
وصل دوشین، وصل دوشین
با تو میگفتم غم و درد جدایی
همچنان نی با نوای بینوایی
وای از این دیر آشنایی...
روی دامانت چو اشک افتاده بودم
نالههای عاشقی سر داده بودم
کهای جفاجو کن وفایی
دامن از دستم کشیدی
همچو بخت از من رمیدی
من ز خواب ناز خود، زآواز خود ناگه پریدم
غیر اشک و بستری، از دیدِ تر دیگر ندیدم
او سر یاری ندارد
قصهگو تَه رنج عاشق
خواب و بیداری ندارد
پرده از رازت کشیدم ...
آهنگساز:پرویز یاحقی






