طبق خبريكه همينك به دستم رسيد مامان بزرگ اينجانب بعد از 20 سال داره مياد ايران .
من فقط با وبكم و تلفن باهاش تماس داشتم ، اونم فقط چند دفعه و اونم اين اواخر .
حالا چرا ؟
چون وقتي مامانم تصميم گرفته كه با بابام ازدواج كنه ! با اين كه به عنوان دوست مامانم به خونشون
رفت و آمد داشته ، به جرم اينكه بابام مسلمون بوده و مامانم اينا از اقليت هاي مذهبي ،
مامان بزرگم شديدا مخالفت كرده و جيغ وداد وبلوايي راه انداخته كه بيا و ببين ( يعني بايد بوديم
و مي ديديم ) خلاصه بعد از تمام تلاش هاي مامان بابام اجازه نداده كه نداده ،
يكي از دليلاش اين بوده و مرداي مسلمون وفا ندارند و چون قانون براشون 4 تا زن گرفتن
رو شرعي مي دونن ، هميشه اينو به عنوان يه حق براي خودشون در نظر مي گيرن ( حتي خوبترين مردا)
و تا تقي به توقي مي خوره يا زنشونو هي تهديد مي كنن يا اينكه يواشكي يا علني ميرن يه زن
ديگه رو يا صيغه مي كنن !و دليل بعدي پولدار نبودن و هم شان نبودن با خانواده ي اونا بوده .
آخرش هم مامان اينا بدون رضايت خانواده اش عروسي ميكنن . مامان بزرگم
اونا رو طرد مي كنه و نه جهيزيه مي ده و از حق ارث هم محرومش مي كنن.
بعد از 3-4 سال هم زندگيشونو برميدارن و ميرن اونور دنيا .
فقط براي آخرين نصيحتا و خداحافظي، از مامانم مي خوان بره خونشون . در اونجا
من كه 5-6 ماهم بوده مامان بزرگ محترم رو بجا نميارم ، با چنگام موهاي ميزانپيلي
ايشون رو مي كشم و به قول ايشون نشون مي دم كه خون اسلام شديدا در رگهاي من جاريست !
2-3 سال پيش كه بابا بزرگم شديدا مريض مي شه هوس مي كنه مامانمو ببينه كه مامانم رفت
و حدود يه سال پيش اونا بود و مامانم تموم مدت كنار بابابزرگم بود تا اينكه متاسفانه فوت مي كنه
قبل از فوتش از مامانم به خاطر نامهربونيايي كه تو اين مدت بهش كردن از مامانم
معذرت مي خواد كه از نظر مامان بزرگم هذيون تلقي مي شه .
تازگيا كه از طريق فيلم و عكس و ...ديده كه من بزرگ و خانوم شدم :) متوجه شده كه نه بابا انگار چند
قطره خون از اونا تو رگاي من و داداشمه و تصميم گرفته حالا كه مامان بابام هنوز طلاق نگرفتن
بياد ماها رو از منجلاب در بياره . براي نشون دادن حسن نيتش و اينكه فراموش
كنيم تا حالا مامان بزرگ نداشتيم توسط كسي نفري 2000 دلار هم برامون فرستاده :)
تا باشه از اين حسن نيتها .
حالا من دل تو دلم نيست كه چه جوري با اين مامان بزرگ گرامي بايد كنار بيام :-)
اين پسرا ماشاالله از كوچيكي نا قلا هستند!
امسال تابستون يكي از دوستام كه كلاس زبان به بچه ها درس مي ده
براي يه مدت كاري براش پيش اومد و از من خواست تو اين مدت جاش برم !
منم از خدا خواسته و چون عاشق بچه ها هم هستم رفتم . خيلي برام تجربه ي جالبي بود .
كلاس 11 نفره اي بود كه صندلي ها دور كلاس چيده شده بود .
سن همشون بين 9 تا 11-12 سال بود .جلسه ي اول
براي آشنايي ازشون خواستم يكي يكي اسماشونو بگن .
بعدش گفتم : خوب پس شما 5 تا پسرييد 6 تا دختر .
يه دفعه يكي از پسرا گفت : اجازه خانوم به ما دو تا ميرسه !
همهشون زدن زير خنده . بخصوص دخترا چه كيفي مي كردن و هر هر كركر راه انداخته بودن.
منم هر چي سعي كردم نتونستم جلو خنده مو بگيرم .
* * *
يه چيزي براي من سواله . هر شب قيمت انواع سكه طلا رو تو تلويزيون و راديو و روزنامه ها
اعلام مي كنن . مگه وزن و عيار سكه ها استاندارد نيست ؟
پس چرا قيمت سكه هاي طرح جديد گاهي حدودا 10 هزار تومن ارزونتره ؟
به خاطر طرح جديدشه ؟!!!
* * *
ديشب تو وبلاگ غروب يه خبر خيلي وحشتناك خوندم !
هنوزم باورم نمي شه ! ظلم به يه دختر تا به چه حد!!!
داستان زني كه اجبارا 7 تا شوهر داره .
موضوع از اين قراره كه پدر معتادي دخترشو به يه افغاني مي فروشه .
معامله از يه ميليون تومن شروع مي شه كه با چك و چونه به 700 هزار تومن
ميرسه . بعدا معلوم مي شه كه 7 تا افغاني كه پولشونو رو هم گذاشتن و اين دختر بي چاره رو خريدن.
اين خبر رو آقاي توانا مامور سازمان ملل در شناخت و تشخيص پناهندگان در شهر مشهد
در وبلاگ غروب به
طور كامل شرح داده اند .
چه جنايتي !
ديروز روزنامه رايزن كه فقط در كرج منتشر ميشه رو
به طور اتفاقي ديدم . در صفحه ي اولش يه آگهي جالب
ديدم :
بالاش با حروف بزرگ و رنگ قرمز نوشته شده بود :
“آگهي اعتراض“
و متنش اين بود : شوراي شهر و سازمان پاركها و فضاي سبز در
خصوص تخريب و انهدام باغات شهر توضيح دهند !
و زيرش امضاكرده بود :بابك حسنخاني
و زيرترش نوشته بود : اين آگهي تا انتشار پاسخ مسئولين
ادامه خواهد داشت !
بابا آفرين به اين درخت دوستي
والله ما هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشيم و مي ريم
بيرون مي بينيم چند تا درخت غيتش زده
فكر مي كنم كرج تا 3-4 سال ديگه كاملا بي درخت بشه !
باباي منو بگو كه تهران رو ول كرد ماها رو
برداشت اورد كرج ،كه آره كرج آب و هواش اينجوريه
پر از باغ و درخته و....
يه روز شنبه صبح كه داشتم مي رفتم دانشگاه ديدم
يه مردي كه داشت در مغازه شو باز مي كرد قفس قناريش دستشه و داره اشك ميريزه . گفتم پدر جان چي شده ؟ گفت مگه نمي بيني ؟ گفتم چيو ؟
به جلوي مغازه اش اشاره كرد گفت : درختم نيست .
آره... راست مي گفت يه درخت خيلي بزرگ و سر سبز اونجا بود
كه ديگه نبود . مرده مي گفت من وقتي پسرم دنيا اومد اينو كاشتم
و عين پسرم دوستش داشتم هر روز هم قفس قناري به درخت آويزون مي كرد
و هميشه اونجا صداي چه چه پرنده ميومد .
جمعه كه مغازه ها بسته بوده اومده بودن درختشو دزديده بودن !
گفتم به شهرداري شكايت كن ! گفت اي خانم .چقدر ساده اي .
كار كار خود شهرداريه !
تو اين هفته دو سه تا كتاب خوندم .
يكيش ويولن شكسته, نوشته ي مهوش اغتفاري كه 6 داستان كوتاه داره و
بيشترش در مورد دردهاي زنان در اجتماع ماست .با اين كه اين نويسنده رو نمي شناحتم
ولي از نوشتنش بدم نيومد .
هوس كردم به ياد بچگيا يه كتاب نوجوانانه هم خوندم
نوشته ي جعفر ابراهيمي به اسم
جمعه در محاصره ي كارآگاهان ،
با شركت تمام كاراگاهان سريالهاي تلويزيوني : كاستر ، شرلوك هولمز ،
پوارو ، خانم مارپل ،و..... بالاخره مامان جمعه يعني پسته خانم .
طبق معمول هم كه هنر نزد ايرانيان است و بس ، مامان جمعه كه يه زن ايراني و
مسلمونه فكرش از همه كاراگاها بهتر كار مي كنه و تمام مسائلو حل مي كنه !
شبا هم براي اينكه خوابم ببره كتاب حاجي باباي اصفهاني نوشته ي : جيمز موريه
رو مي خونم . چقدر اين خارجيا ( كه اصلا هنر ندارند و كم هوشن )
از ماها بهتر كتاب تاريخي و حقايق رو مي نويسن . نه به اون صورت
اظهار نظر خودشون رو به خواننده تحميل مي كنند و نه
با دروغ و غلو مي خوان موضوع رو يه جور ديگه جلوه بدن !
از شما چه پنهون با خوندن اين كتاب ، دست اين درويش ها برام رو شد ! تا حالا
فكر مي كردم عجب آدماي خوبي هستن!
پارسال هم كتاب : محمد پيغمبري كه از نو بايد شناخت رو از زبان
يكي از همين خارجياي كم هنر خوندم .
خيلي از سوالام اينجا جواب داده شده بود.
آخه من اطلاعام در اين موارد خيلي كم بود!
ديروز با هزار زحمت نشستم ۳ ساعت تمام
يه خاطره مهممو نوشتم و لي تا دكمه ارسال
رو فشار دادم همش غيب شد
دو بامبي زدم تو سرم آخه خيلي اعصاب ازم برد !
انتقام از دنيا !
اونايی که هی از دنيا و آدما و بدياش گله دارند اگه بيان مثل من
ازش انتقام بگيرن و به ريش دنيا بخندن ٫ديگه نمی شينن هی زجر بکشن و دق بخورن !
چه طوری ؟
اينطوری :
من آدم بالقوه شاعر و نويسنده ی بزرگی هستم و اگه
بيام شعر بگم دست حافظ و سعدی و شاملو و فروغ و.....
از پشت می بندم .ولی چون از اين دنيا خيلی بدی ديدم ميام
همه رو از اين هنر بديعم محروم می کنم :)))
اینجوری هر شکست و ناکامی و نا مردی دیدم ، به خودم می گم من
صد بدترش رو تلافی کردم !
* * *
عجب شانسی!
ديشب آخر وقت يکی از دوستای قديميم زنگ زد که فرداش يعنی امروز می خوان با يه
عده با اتوبوس می خوان برن به يه باغ ! کجا ؟ بازم جاده چالوس !
چون مامانا هم بودن از مامان من هم دعوت کرد .
خوب ديگه تعارف هم که اومد نيومد داره و برای ما هم اومد داشت .
مامانم تند تند شروع کرد به حاضر کردن ناهار فردا و...
و من تو اين فکر و خيال که چی بپوشم و کيا فردا هستن و آيا تو جمعشون
به راحتی پذيرفته می شم و ...
گفتم فردا روسری قرمزمو می پوشم ، بهتره !
شروع کردم با شامپو شستنش که گفتم نه بابا الان نارنجی مدتره !
بعد که رفتم سر درواور گفتم شایدم صورتیه بهم بیشتر میاد.
خلاصه برای اینکه روسریم اتو خورده باشه و روسری شسته و نیم خیس بهتر
اتو می گیره من اومدم ۵-۶ تا روسری شستم .
تا کی نشستم به اتو و بعد نوبت کدوم مانتو و...
و بعد نگران افراد جمع فردا . چون دوستم رو از دوره دبیرستان دیگه ندیده بودم
و نمی دونستم چه جوری شده .
بر عکس مامانم راحت کاراشو کرد و ساکی آماده کرد و رفت گرفت تحت خوابید !
این نسل گذشته چه بی خیالن!
فرداش یعنی امروز ..رفتیم سر قرار و نگرانیم تا حدودی رفع شد .
دوستم حسابی تحویلم گرفت و عین اونموقع ها گفتیم و خندیدیم
می دیدم بعضی ها یه جور دیگن . یه عده با چادر یه عده با مقنعه !
گفتم این همه آدم با تیپای مختلف چه جوری می خواهیم یه روز کامل رو با هم
سر کنیم !؟
تا اینکه به مقصد رسیدیم . مامانا خیلی زود با هم دیگه اخت شدن ولی من هنوز
دلم یه کم شور میزد . با اینکه دوستم گفت نترس همشون آدمای خوبین !
تو خوب بودن همه ی آدما من هیچ شکی ندارم ولی اینکه این همه آدم با تفکرات
مختلف چه جوری یه تفریح مشترک پیدا می کنن هنوز برام سوال بود !
آیا بعضیا هی می خوان به بعضیا تذکر بدن ؟
نکنه دعواشه ؟ :-)
ولی جالبه بدونین که بعد از نیم ساعت نه رنگ روسری نه مدل مانتو نه چیزای دیگه
هیچ کدوم باعث نشد کسی کسی رو برنجونه ! دیدم که هر کی فقط دنبال
نقاط مشترک با دیگریه ! فقط می خواستیم یه موضوعی رو پیدا کنیم
سرش بحث کنیم . شوخی کنیم ، بخندیم . بازیای مشترک پیدا کنیم !
آوازی بخونیم که همه مون بلد باشیم و اگه بلد نبودیم سعی کنیم
گوش بدیم ( البته پارازیت و شوخی وسطش اشکالی نداشت .)
مامانا از مرضیه و مهستی و هایده می خوندن و ماها از گوگوش و لیلا فروهر و ...
یکی آبادانی می خوند و یکی ترکی و ....
خلاصه سلیقه همه اعمال شد .
یه چیز جالب این که مامانا شعرای آهنگای مورد علاقه شونو کامل حفظ بودن
ولی ما .... چند جا که یادمون می رفت اونا به دادمون می رسیدن !
جوون هم جوونای قدیم :)
چند تا پسر هم باهامون بودن که به خاطر رعایت اون خانومای مذهبی رفتن اونطرف
نشستن و لابد زیر چشمی ....
آخراش دیگه حتی حاج خانومترین خانوما هم به رقص در اومده بودن !
خلاصه اونقدر خوش گذشت و اونقدر با هم عکس گرفتیم و شماره تلفن ردو بدل کردیم
که نگو...
عصر هم جاتون خالی يه آش رشته ی مشتی هم خورديم :
کی می گه پيک نيک رفتن بدون آقايون مزه نميده ؟!؟
امروز که خلافش به من ثابت شد !
شوخی کردم . اينم يه جورش بود!
ياد يه جمله افتادم که دقيقا يادم نيست ولی تقريبا ترجمه ش اين می شه :
آدما با مغزای کوچک ، همش راجع به مردمان ديگه و بدياشون حرف می زنن!
آدما با مغزای متوسط ، راجع به وقايعی که رخ داده !
ولی آدما با مغز بزرگ درباره عقايد شون حرف می زنن! (گفتمان)بی دعوا !
حالا این به موضوع ربط داشت یا نه نمی دونم !
سریال در پیتی بدون شرح شروع شد ..
راستی چرا اینجا حرف ؛ ی : وقتی وسط میاد مثل الان بزرگ می خوره :(
و بعد اینکه آیا می شه اینجا از این شکلکا کشید ؟:( :) :-]
امروز روز خوبی بود برام .
بعد از مدتها ناهار مهمون شدم به يه رستوران تو جاده چالوس ، هوا بي نهايت عالی ،
رودخونه پر از آب زلال و تميز که آدم هوس می کرد بپره توش ، بغل ميزمون پر از گلدونای
شمعدونی ، بغل رودخونه پر از دار و درخت و گل و بلبل . غذا خوردن تو هوای آزاد ، در دامان
طبیعت همراه با صدای شر شر آب رودخونه چه کيفی داره !
نمی دونم چرا آدما به جای جنگ به همديگه نميان .... حالا ولش کن !بعدا می گم !
من يه طرفدار سر سخت محيط زيستم :-)
عصر هم داشتم طبق معمول روزهای زوج حاضر می شدم برم استخر که يکی از دوستام
زنگ زد که اونم مياد.
آخه معمولا تنها ميرم ، نميدونم چرا اينقدر خانوما رو از استخر
می ترسونن؟ من که از بچه گيم دارم ميرم ، هيچوقت هم مريض نشدم .
تو استخر کلی شنا و بازی و شیطونی کردیم . یه گروه ۵-۶ نفره از خانوما هم اومده
بودن که مثل بعضی از خانوما تو قسمت کم عمق نشسته بودن و راجع به مد لباس و
طلا و جواهرات حرف می زدن ( هر کدوم یه کیلو طلا به خودشون آویزون کرده بودن .
پّّیش خودم گفتم:
بهتر که شنا بلد نیستن چون من بیچاره چون زیر آبی خوب میرم ،
مجبور میشدم برای پیدا کردن طلای گم شده ی احتمالی هی برم زیر آب )
موقع بیرون اومدن دیدم همشون وایسادن کنار و ۳ تا دوش رو تا آخر باز گذاشتن و
بازم مشغول حرف و درد دلن ! منم فضولی کردم و دوشا رو بستم .
یکیشون دید و گفت چرا می بیندی ؟ خندیدم و گفتم برای صرفه جویی در مصرف
آب ! گفت : ولش کن بابا این همه پول دادیم ، تازه این آب چاهه !
گفتم : خوب آب چاه هم محدوده و یه روزی تموم میشه ، یه دفعه دیدید سال بعد
خوردیم به بی آبی و... می دونید چی گفت :
گفت : او وه.....ما تا سال دیگه ایران نیستیم و داریم می ریم خارج !
واسه چی صرفه جویی کنیم ؟
همه شون از فکر ش هرهر کر کر خندیدن !
اینم از منطق بعضی ها !
پس نتیجه می گیریم که فقط بعضی هاباید به فکر آینده مملکت باشن!
دوستم بهم گفت : بیکاری ها...



