چند روز پيش كه تو روزنامه ها خوندم كه باز تو يه شهر ( مثلا تربت جام ) آقايون كفن پوش و هميشه در صحنه ريختن تو خيابونا و خواهان مرگ يه خانوم معلم شدن ( مثلا نوشين رحيمي 25 ساله ) گفتم لابد باز حرف ماچ و بوسه . بعد ديدم نخير . اين نوشين خانم كه ليسانس ادبيات و دبير دبيرستانه سر كلاس ناپرهيزي كرده و چيزي كه درباره يكي از امامان ( امام جعفر صادق) شنيده و يا مطالعه كرده به شاگرداش گفته . يكي از شاگردان هم رفته خونه فضولي و به باباش گفته . بابا هه هم كه ديده اسلام در خطره رفته شهر و به هم ريخته و ......
الان هر چي گشتم روزنامه رو پيدا نكردم كه ببينم نوشين چي گفته ( حتما مامانم روش سبزي پاك كرده)ولي انگار گفته كه هارون الرشيد يه گردنبند گرون قيمت به يه پير زن فقير هديه مي ده( لابد عين مي مي ما خوشگل و خوش زبون بوده) و وقتي پيرزنه مي ره بازار بفروشتش ، عسس ها مي بينند كه گروه خوني پيرزنه به داشتن همچين گردنبندي قيمتي نمي خوره ، مي گيرنش مي برنش پيش امام صادق . ايشون تحقيق نكرده حكم به دزدي بودن گردنبند مي ده و دستورمي فرمايند كه انگشتاي پيرزنه رو قطع كنند . هارون الرشيد هم وقتي از ماجرا با خبر مي شه امام صادق رو مورد باز خواست قرار ميده و ......( حالا خودمونيم پيرزن انگشت مي خواد چيكار ؟!ين هارون هم سخت مي گيره ها ...). من خودم فكر مي كنم همه عقايد محترمن و هيچكس نبايد به كسي توهين كنه ولي خوب مي شه با دليل و مدرك اشتباهشو بهش فهموند.آيا با كشتن يكي مي شه سوالهايي كه براي ملت وجود داره از بين برد ؟سوال فقط ممكنه به زبون نياد ولي آيا از فكر هم بيرون مي رن ؟
حالا به فرض اينكه اين موضوع حقيقت داشته باشه ! من شنيدم پيغمبرا بي اشتباهن و امام ها مثل بقيه آدما گاهي اشتباهاتي داشتن .
آقا ،اين ننه سرما حالش خوبه ؟!؟
ما ديروز ، هم ناهار و هم شام ، تهران دعوت داشتيم . و من هر دو جا رو با
لباس تابستوني و بي آستين بودم .آخرشب كه برگشتيم كرج چشمتون روز بد نبينه
انگار از شاخ آفريقا يه دفعه پرتاب شدي به ناف سيبري ! اونچنان سرد بود كه همه مون دندونامون تيك تيك
به هم مي خورد. محل ما هم كه به طور معمولي خودش 4-5 درجه از خود كرج هم سردتره.
اومديم پنجره ها رو تند تند بستيم و همه رفتند بخوابن . حالا مگه من خوابم مي بره !
آز لاي درزپنجره اتاقم آنچنان سوزي ميومد . كه نگو..
هي پتو رو مي پيچيدم دورم . روتختيمو اضافه مي كردم . لباس زمستونيام هم كه جلو دست نبود ، هي
مي رفتم تي شرت در مي آوردم و مي پوشيدم و تا مي اومدم يه كمي بلرزم و گرم شم مجبور مي شدم برم ...
و باز بيشتر يخ مي كردم باز مي رفتم يه تي شرت ديگه و باز لرزيدن و دوباره... و تا
صبح اين دور باطل ادامه داشت . فقط صبح توي اون همه لباس نمي تونستم خودمو پيدا كنم و
به قول معروف نمي دونستم صفحه ي چندمم !
ياد يه خاطره خيلي بي ربط افتادم . پارسال زمستون بغل دستي من سر كلاس شديدا
سردش شده بود . ديگه طاقتش طاق شده بود و رفت بغل شوفاژ بي حال كلاس نشست .ديد فايده
نداره ، هي مي رفت پنجره ها رو چك مي كرد كه يه وقت باز نباشه ، و مرتب وول مي خورد .
استادمون هم كه يه آقاي دكتري بود ، در حال درس دادن. اين دوستم رو زير چشمي
مي پاييد . يه دفعه كاسه صبرش لبريز شد و گفت : خانوم اين چيزا براي شما
فايده اي نداره . شما يه بخاري 37 درجه نياز دارين!
راست مي گن داشتن دكترا هم در باجنبه شدن آقايون نقشي نداره !
وقتي مي گن كرج يعني شهر هرت، پر بي راه نمي گن!
تا اونجايي كه ما از همه پرسيديم از ماه ارديبهشت براي كسي قبض تلفن نيامده بود .
و ما هم با خيال راخت مشغول استفاده ازاون بوديم كه ناگهان چند شب پيش ديديم مي گه به
علت نپرداختن قبض تلفن مسدود مي باشد! و چون فرداش من كلاس داشتم ، قرار شد سر راه من برم و جريان رو بپرسم . وقتي رسيدم ديدم واي ي ي ... چه صفي ! همه هم براي اعتراض براي قطع شدن تلفن اومده بودن و براي هيچكس هم قبض نيومده بود. مي گفتن تو اين 3 روز ، روزي 3000 تلفن رو قطع كردن . بدون اخطار و بي خبر !! ديدم اگه بخوام تو صف وايسم تا ظهر معطل مي شم و حالا هم كه بعد از كلي غيبت تو كلاسا مي خوام به استادا افتخار بدم . نمي شه !طبق آموزشهاي مي مي شروع كردم سر و صدا و رفتم اتاق مسئولش و گفتم شما قبض نفرستادين من چرا وايسم سر صف . گفت : پست هيچكدوم از قبضايي رو كه ما صادر كرديم به دست مردم نرسونده !گفتم كم كاري پست چه ربطي به مردم داره؟ شايد يكي با تلفن كار ضروري داشته باشه .
خلاصه اونقدر سر و صدا كردم كه كم كم صداي بقيه هم كه عين گوسفند ساكت تو صف وايساده بودن، داشت در مي اومد كه به توصيه يكي كه به نظر مي اومد رئيسشونه قرار شد كار منو بي صف انجام بدن.با اينكه از پارتي بازي بدم مياد ، قبول كردم .و با اينكه مردم اين رو هم ديدن ولي هيچكدوم اعتراضي نكردن!
اي بي بخارها !
هميشه يه نواي موسيقي تو سرمه !
از كجا مياد ، نمي دونم . بيشتر وقتا ازش لذت مي برم . به همه كارام نظم ميده .
همه ي كارام يه ريتمي داره عين حركات موزون . مثل رقص !
وقتي راه مي رم، وقتي تو كوهم ، تو طبيعتم ..يا اينكه تو تاكسيم ،وقتي سر كلاسم ، حتي وقتي عين الان كه داشتم
كمك مامانم قند مي شكستم ، موقع شنا و... ،
اما گاهي هم احساس مي كنم مزاحممه! مثل وقت خواب ... وقت درس خوندن ! .
آهنگش چيه ؟ گاهي مي دونم . مثل آهنگي كه تو آخرين كنسرتي كه رفتم شنيدم
آخرين نواري كه گوش كردم . گاهيم نمي دونم چيه و از كجا اومده...
گاهي خيلي پيش پا افتاده و جواديه ( با اينكه حتي اون موقع هم ازش لذت مي برم ولي ازش خجالت مي كشم .) گاهي پاپه ..
و گاهي سنگين و رنگينه مثل موسيقي كلاسيك ! مثل آهنگاي اصيل ايراني ! در هر صورت دلم نميخواد قطع شه ! اگه پياده باشم دلم نمي خواد تو همچين لحظاتي يه آشنايي ببينم يا به يه چهار راه برسم ، متوجه مي شم قدمام با آهنگ حركت مي كنه ! گاهي بدون اينكه بدونم باهاش زمزمه مي كنم و هر كي منو تو اين حالتا ببينه حتما مي گه خدا شفاش بده . گاهي يهو تو يه كوچه خلوت پشت سرم مي شنوم كه ؛ خوب بقيه ش ؟ و باز مي فهمم كه دسته گل به آب دادم .
هر وقت اون نوا رو نمي شناسم . تا ميام خونه سعي مي كنم با سازهايي كه تو خونه
داريم درشون بيارم (مي گم نكنه عين ژان كريسبف قهرمان داستان رومن رولان
يه چيزي مي شم . ) ولي معمولا نا اميد مي شم . دو سه بار رفتم پيش پسر كوچولوي همسايه كه ويلن رو عالي مي زنه و هر نوايي رو هم كه گوشي ميشنوه مي تونه بزنه ! اون بيچاره هم تلاش مي كنه يه چيزايي رو از خودش اضافه كنه كه قشنگترش كنه .
ولي هيهات ! با اينهمه من از اين وضع راضيم !
مي گن شانس فقط يه بار در خونه آدم رو ميزنه !
حالا شانس ما رو باش !
خواستگار اومده و بابا مامانم دارن ازش سوال مي كنن!
( عين تو تلويزيون ) - آقا شما خونه دارين ؟
- نخير ،ولي موتور سيكلتم تلاشه !
- موبايل دارين ؟
- نخير، ولي موتور سيكلتم تلاشه !
- تحصيلات چي ؟
- ندارم ، ولي موتور سيكلتم تلاشه !
- كار و بار چي ؟
- ندارم ، عرض كردم كه موتور سيكلتم تلاشه !!
- حالا مهريه دخترم چي مي شه ؟
-همين موتور سيكلت تلاشه !
-اين موتور سيكلت تلاش مال خود خودتونه ؟
-نخير ، ولي تلاش مي كنم تا وقتي كه به سلامتي بخواهيم طلاق بگيريم، قسطاشو بدم !
در همين موقع داداشم عين خروس بي محل وارد مي شه !
-بابا اين موتور سيكلت تلاش مال كدوم بدبختي بود ؟ همين الان دزديدنش !
و اينجوري شد كه ما فعلا مونديم خونه !
ملت هي ميان اصلاح نژاد مي كنن و نسل به نسل خوشگل تر و بلند قد تر و آزاديخواه تر مي شن اما تو خانواده ي ما انگار برعكسه ! ترو خدا ببين :مي مي 170 سانتيمتر. مامان 167. من 165 ..اين از قد.
چشم : مي مي چشم درشت و رنگش آبي مايل به خاكستري. مامانم عسلي مايل به سبز .. من قهوه اي روشن مايل به .. والا يه بار به زور تو آيينه و جلو آفتاب يه رگه هاي سبزي توش ديدم ولي هي جلو ملت چشمامو تو آفتاب هيبهم زدم كسي نفهميد و مجبور شدم بي خيال مايل به .. بشم ..
اندام . مي مي 40 ساله وزنش همينه ومي گه هيچوقت لباساش براش تنگ نشده . مامانم هم يه جورايي مثل اون ولي من...وقتي مهموني دعوت مي شم با خيال راحت مي گم من كه اين همه لباس دارم . دو روز به مهموني مونده ميگم حالا يه كم بپوشم ژست بيام مي بينم اي دل غافل تنگه و بيا و دو روزه رژيم بگير و تو مهموني همجرات نكني زياد بخوري ..
ديگه از چي بگم ؟ اخلاق .. مي مي خيلي راحت و شجاعانه حرفاشو مي زنه . دلش بخواد غش غش تو خيابون مي خنده هر جا دلش مي خواد حتي تو پارك روسريش. ميندازه رو دوشش و ... مامانم هم تقريبا همينطور..ولي من به قول مي مي امل ،هي بهشون تذكر مي دم . مي مي روسريت افتاد . مي مي اينجوري نخند همه دارن نگاهمون مي كنن . و... مي مي مي گه انگار هر جووني تو ايران يه پاسدار تو وجودش هست !
پس اگه تو خيابون ديدين يه دختر با مامان و مامان بزرگش دارن مي رن و گاهي با هم آواز مي خونند .بلند بلند مي خندن ولي دختره از همه بيشتر خودشوسانسور مي كنه بدونيد ماييم ( البته هر سه تا به نوعي كمي خل وضعيم ها )
بابام به داداشم گفته: فعلا خواهرتو ول كن مواظب مامان و مامان بزرگت باش !

اقابل توجه بعضيا از جمله آقا بسام از استراليا .
( بسام جان من فكر كنم روضه هم مي خوندم باعث خنده ت مي شد !)
اين مي مي ما اين هفته داره ميره امريكا. پنجشنبه براش يه گودباي پارتي گرفتيم حسابي .
از همه بيشتر و با همه رقصيد.
كلا ايران خيلي بهش خوش گذشته . همه خيلي تحويلش گرفتن . از دامادش يعني بابام هم خيلي خوشش آمده . مي گه شما حتما يه رگت مسلمون نيست . حالا يا يكي از اجدادت مسيحي بوده يا اينكه يكي از بقالاي سر كوچه تون !
من گفتم بابا اينو بشنوه غيرتي مي شه و يه چيزي بهش مي گه و اين آخري كدورت ايجاد مي شه .ديدم نخير بابام جان تبسمي فرمودن و گفتن : خودمم گاهي همين فكرو مي كنم ! ( بنازم غيرت رو!)
اين چند وقت مي مي ما رو خيلي پر توقع كرده ! تا حالا چاله چوله مي ديديم ..خاك و خل مي ديديم . جوب ( همون جوي) پر از آشغال مي ديديم . بي نظمي مي ديديم ..حق كشي و حق خوري مي ديديم و غيره ...ولي ككمون هم نمي گزيد . از بس اين مي مي وقتي اينا رو ديد غر (قر؟) زد ما هم داريم يواش يواش اين چيزا رو مي بينيم . حالا بيشتر موضوع داريم براي غصه خوردن ! وقتي مي مي بره چند روز طول مي كشه تا باز به اين چيزا عادت كنيم ؟
چند تا چيز ديگه كه ناراحتش مي كرد يكي هواي آلوده بود . يكي آرايش غليظ كردن دخترا تو ايران ..مي گه حيف اين صورتا نيست كه به اين شكل در ميارن ؟ مي مي معتقده كه آرايش براي زناي مسن مناسبه .و يه بار هم تو گوهردشت ديد كه دختراي كوچك و آرايش كرده دنبال پسرا افتادن ، اينقدر ناراحت شد كه چي...مي گفت من اين مناظر رو تو هيچ جاي دنيا و تو آمريكا هم تا حالا نديدم . اونجا دختراش خيلي بهترن . حالا اين موضوعها به كنار يه ماجراي جالب هم اين وسط پيش اومد .مي مي عادت داره شبا يه كم شراب بخوره تا بخوابه . خيلي كم ها ... براي خودش و مهمونايي كه ميان ديدنش به غير از شكلات معمولي كلي شكلات پر شده با برندي و شراب هم آورده بود .يه روز كه شب پيشش مهمون اومده بود و همه دير خوابيده بوديم . داداشم امتحان حسابان داشت .بابام و داداشم بايد صبح زود بيدار مي شدن . هر دو خواب مي مونن و نمي رسن صبحانه درست كنن و بخورن بابام ميره سر فريزر يه جعبه ي شكلات مي بينه كه هنوز باز نشده روشو نخونده باز مي كنه و چند تاشو ميده داداشم مي گه چند تاشو الان بخور چند تاشم وسط امتحان كه ضعف نكني.
چشمتون روز بد نبينه بعد از ظهر داداشم گيج و ويج و تلو تلو خورون اومد و ناهار نخورده رفت تو تختش تا عصر يك نفس خوابيد . بعد تعريف كرد كه هي سرش وسط امتحان گيج مي رفته . مامانم پرسيد مگه صبحونه نخورده رفتي ؟ گفت بابا چند تا شكلات داد ولي نمي دونم چرا هر چي مي خوردم دهنم به جاي اينكه شيرين شه ، تلخ مي شد! مي مي با دلخوري گفت شكلاتايي كه من آوردم تلخة ؟؟ دست شما درد نكنه !
خلاصه كاشف به عمل اومد بابام جعبه اي رو باز كرده كه روش نوشته بود :
Cherry&Brandy Filled Chocolates
حالا قبول .. وقت نكرده روشو بخونه ! عكس روش چي، كه يه گيلاس مشروب بزرگ رو جعبه شه؟!!
انگار ما خانوادگي ....
:روزنامه همبستگي روز چهار شنبه صفحه 2 تيتر زده بود :
ابراهــيم نبـــوی قلم بر زمين گذاشت !
وقتي خوندم قلبم ريخت! ولي وقتي متن مقاله رو خوندم ديدم اصلا اينجوري نيست !
بابا اين چه تيتر زدنيه ؟ نبوي ميخواد 30 كتابي رو كه ناتموم گذاشته بره كامل كنه ، نه اينكه اصلا دور نوشتن رو خط بكشه .
تازه به نظر من خيلي كار خوبيم مي كنه ! شما اگه بياييد سخنراني هاي بعضن مقامات
رو بخونيد صد برابر نوشته هاي الان نبوي خنده تون مي گيره . والا همين حسني عزيز كم
موجب شادي شما مي شه ؟! خيلي ناشكرين ! بگذاريد ابراهيم نبوي بره سر رمانها و آثار
تحقيقي ناتمامش ! آدم هر كاري رو رو كه راحته و دوست داره بايد بكنه ! طفلك خسته شده ديگه! اونم براي كي ؟ براي ما مردم بي وفا و فراموشكار و....؟
چي باعث مي شه كه يه وبلاگ خيلي زود يه عالمه خواننده پيدا مي كنه و يكي ديگه نه ؟!
اگه بگيم يكي از عواملش پارتي بازيه، گر چه يه كم بي انصافيه ، ولي براي شروع خيلي تاثير داره !
مثلا وقتي يه آدم معروف يا يكي از بستگان اون آدم معروف وبلاگ باز مي كنه
از همون روز اول دوستاش لوگوشو مي گذارن تو وبلاگشون و بهش لينك ميدن ..
همه جا اعلام مي شه و حتي اگه جالب نباشه همه كنجكاون برن ببيننش .
البته قبول دارم معمولا يه آدم معروف مسلما حرفاي خوب هم زياد داره ولي فكر كنيد
اگه يه آدم معمولي هم داراي همون استعدادا باشه چقدر بايد بگذره تا بتونه خودشو
مطرح كنه ؟ خيلي دير وشايد هيچوقت!
بخصوص كه آدماي تازه كار روشون نميشه به فاميل و دوست و آشنا بگن .
و يه وبلاگ هم عين مال من كه نه استعدادشو دارم نه حرفي براي گفتن و نه دوست و آشنايي، ديگه نور علي نوره ! 
اگه صبحهاي روزاي فرد برين استخر موج كرج، مي بينينش . ظريف ، ترد، شكننده و خيلي دوست داشتني.با مامانش مياد . يعني مجبوره ، چون خودش تنهايي نمي تونه بياد. درست نمي تونه راه بره . درست نمي تونه شنا كنه . درست نمي تونه حرف بزنه و حتي درست نمي تونه نگاه كنه ! اسمش سانازه .17 سالشه . مامانش خيلي براش زحمت مي كشه.
مرتب مشغول ماساژ دادن دستا و پاهاشه .نميدونيد با چه تلاشي سعي مي كنه شنا يادش بده .اولين بار كه سانازرو ديدم مثل همه آدمها كه يه رگه بدجنسي دارن پيش خودم گفتم الحمدالله من سالمم.و رد شدم . يواش يواش كنجكاويم ( همون فضوليم !) تحريك شد . چرا مامانش اينقدر براش تلاش مي كنه !تا اينكه به طور اتفاقي تو سونا ديدمش . اومد پيش من نشست . منم كه منتظر همچين فرصتي بودم .شروع كردم باهاش حرف زدن ، يه جوري انگار داشتم با يه عقب افتاده حرف ميزدم با مهربوني وخيلي بچه گونه . حتي موقع نگاه كردن چشاش يه جا واي نميستاد .چشاش مي چرخيدن.دهنش كج مي شد و
كلمات به سختي از دهنش خارج مي شدن . مامانش طاقت نياورد و گفت : دختر منو اينطوري نگاه نكن دخترم ! ساناز من اگه اون اتفاق براش نمي افتاد الان از تو خيلي بهتر و باهوش تر بود .( اي واي ... خنگي من حتي از ميون بخار سونا معلومه !)
از اين حرفش ناراحت نشدم چون هر مادري دخترشو خوشگلترين و بهترين مي دونه . مگه مامان خودم اينطوري نيست ؟! ولي وقتي داستان سانازو تعريف كرد منم همين اعتقادو پيدا كردم .مامان ساناز گفت :
“ پنج سال پيش بود ،اون وقتا ما تو شيراز زندگي مي كرديم. يه خانواده ي خوشبخت با دو بچه . يه پسر و يه دختر باهوش كه مدرسه تيزهوشان مي رفت. من اون موقع مدير دبيرستان بودم . فكر مي كردم هيچي تو دنيا كم ندارم تا اينكه : يه روز ظهر وقتي ساناز از مدرسه به خونه بر مي گشت و ميخواست از خيابون رد شه . وايساده بوده كنار ،در همون زمان يه پسر جوون سوار بر يه ماشين مي خواد با سرعت براي يه دختر جووني كه مورد توجهش بوده
ژست بگيره و يه كم بترسونتش يه دفعه كنترل ماشين از دستش در مي ره . و چاره رو در اين مي بينه كه فرمونشو بپيچونه تا به دختر مورد علاقه ش نخوره در نتيجه مي خوره به ساناز كه هنوز به سني نرسيده كه مورد توجه اون باشه !
اون پسره فرار كرد و من موندم و يه دختر بيهوش كه وقتي بردمش بيمارستان همه گفتن خانوم بهتره بگداري بميره ! اين دختر اگه زنده هم بمونه ، ديگه سالم بشو نيست ! دخترم ، ساناز 6 ماه كامل در بيهوشي كامل بود .دو سال تموم رو صندلي چرخدار مي نشست.جوري كه حتي بايد كله شو به صندلي مي بستيم تا نيفته!به زبون آسون مياد ولي من 5 ساله دارم به دندون مي كشمش !من كه مي فهميدم ساناز از نظر ذهني مي فهمه . بغلش مي كردم از اين كلاس
به اون كلاس و در جواب اعتراض معلما مي گفتم : بگذارين ساناز فقط بشينه . من حس مي كنم درسا رو ميفهمه .بقيه اوقاتم رو هم همه وقف ساناز كردم . نفهميدم پسرم چطور بزرگ شد و رفت دانشگاه . نفهميدم شوهرم شباشام چي مي خورد. تمام مدت به فكر معالجه و از اين دكتر به اون دكتر بردن و فيزيو تراپي ساناز بودم و هستم .حتي تو شيراز كارمو ول كردم و اومدم ساكن كرج شدم. كه بتونم راحت تر از امكانات پزشكي تهران استفاده كنم
هر حس ساناز كه بر مي گرده براي من يه پيروزي بزرگه . شايد باورت نشه . ولي ساناز الان
پيش دانشگاهي رو هم تموم كرده ......”
واي خداي من .. ايثار تا كجا ؟چقدر مادرها عجيبن !
آيا اون پسري كه براي يه لحظه خوشي زده يه دختر رو اينطوري ناقص كرده . يه خانواده رو اينجوري بيچاره كرده ، وجدانش راحته ؟ چطور دلش اومده حتي ساناز رو به بيمارستان نرسونه ؟
در مورد يادداشت قبلی منظورم همه آقايون نبود 
می دونم مرد آزاد منش هم زياد داريم .
ولی قبول کنيد که بيشتر خانومايی که تا آخر عمر استعداداشون کشف نميشه
اونايی هستند که به نوعی تحت سلطه ی مردای خانواده هستند.و اعتراف مي كنم
مرداي اينجوري در اكثريت نيستن !
اينو هم می دونم که بيشتر خبرنگاراي خارجي که ميان ايران ميگن اين ظاهر قضيه ست
كه مردا رئيسن،
و در واقع حرف زنا تو بيشتر خانواده ها اعمال ميشه و مردا دلشون خوشه
كه بهشون بگي : سالاري ، سروري و از اين حرفاي دلخوشكنك 
مي گن پشت هر مرد موفقي يك زن قرار داره
ومن مي گم پشت هر زن نا موفقي حتما يه مرد هست !( بگو مأمور عذاب !)
اصلا انگار بعضي از آقايون آفريده شدن براي عذاب ما !
شما نگاه كنيد . از وقتي دختر كوچيكه هي بهش مي گن اين كارو بكن اين كارو نكن !
اين كاربراي دختر زشته . واي.. اگه بابات بفهمه ..بزرگتر كه مي شه مامور عذابش مي شه داداشش و وقتي باباي آدم سر كاره
اون به خودش اجازه مي ده هي تو كاراي آدم دخالت كنه . و همشم مي گه اگه به بابا نگفتم .يكي نيست بگه پس مامان آدم چه كاره س ؟
بعد اگه دختره اهل دوست پسر باشه مأ مور عذابش مي شه اون و اگه نامزد كنه ديگه مأموريت آقا رسمي تر هم مي شه !
بعد اين مأموريت مقدس سالها به ديوي به نام شوهر سپرده مي شه كه معمولا با تلاش بسيار سعي در كشتن باقيمانده ي استعدادهاي
خانومش مي شه ! اگه اين خانوم چند تا پسر هم بزاد ديگه تعداد مأمورين زياد مي شه و خيلي بايد شير زن باشه كه بتونه
حالشونو بگيره .
هنوز گزارشي از عذابهاي نوه پسر به اين جانب گزارش نشده .. ولي از پسراي ووروجك بعيد نيست .
چند وقت پيش يكي از دوستاي دبيرستانيمو تو خيابون ديدم و با خوشحالي بغلش كردم و بوسيدمش . من و اين دوستم خيلي تو
كلاس شيطوني مي كرديم و بيشتر دبيرا از دستمون ذله بودن .اون بيشتر از من درس مي خوند و دانشگاه هم
تورشته بهتري از من قبول شد. از وقتي طي يه عشق پر شور و با اصرار نامزدش زود ازدواج كرد ازش خبري نداشتم
تا اون روز . خيلي پژمرده و ناراحت بود ونه تنها خبري از اون شيطونيش و سر حاليش نبود كه خيلي هم افسرده شده بود
خلاصه بگم كه به زور آوردمش خونه و فهميدم طفلك نه تنها درس رو به اصرار شوهرش (كه مثلا عاشق شور و شر دوستم بوده)
ول كرده بلكه نه جرات داره تو مهمونيا با كسي گرم بگيره نه بخنده و نه بي اجازه اون جايي بره.
خيلي چيزا گفت و گريه كرد . حتما حدس مي زنيد چي ؟...
دلم شديدا براي تموم دخترايي با اين شرايط مي سوزه واقعا اين زندگي فرقي هم با مردن تدريجي داره ؟
من كه شخصا فكر مي كنم نه پول ، نه طلا و جواهر ، نه زندگي كردن تو قصر ، نه اسب سفيد ، نه... در مقابل احترام به
شخصيت من ارزشي نداره !
دلم مي خواد خودم باشم .دلم مي خواد هر جا خواستم برم، هر كاري به نظرم درست اومد انجام بدم
هر وقت هوس كردم بزنم زير آواز ،سوت بزنم ، با هر كي
دلم خواست حرف بزنم هر جا خودم تشخيص دادم برقصم و اگه دوست نداشتم جلوي چشمهاي خيره بعضيا اصلا نرقصم !
دلم مي خواد رشته ورزشي يا درسي كه دوست دارم تا هر جا كه بتونم ادامه بدم !و...و...
چرا گاهي آقايون يادشون مي ره دوست داشتن كسي با جاي اون تصميم گرفتن و جاي اون فكر كردن فرق داره !
خوب از اول بشينن فكراشونو بكنن اگه دلشون مي خواد زنشون عين مرغ تو لونه ( خونه) بمونه
برن يه دختر با همون مشخصات رو پيدا كنن. نه بيان يه دختر اجتماعي و شاد و شنگول رو بيچاره كنن!
الهي اينجور آقايون جز جيگر بگيرن !
پريروز يه جمعه ي خوب داشتم . ازون جمعه هايي كه اصلا دل آدم نمي گيره !
ناهار جايي دعوت داشتيم . گفتيم حالا كه داريم مي ريم تهران ، حسابي استفاده كنيم . صبح پا شديم رفتيم
پارك ملت . كلي پياده روي و گردش و قايق سواري و غذا دادن به ميمون شيطونا . تا حالا يهشون سيب داديد بخورن ؟
چه با مزه دستشونو دراز مي كنن و ازتون مي گيرن ! بعد خيلي با كلاستر از خودتون پوستشو مي كنن.
تا حالا تو صورتشون دقيق شدين كه چقدر با نمكن ؟يه آقايي براي شوخي تسبيحشو برد نزديكشون يكيشون پريد قاپيد
و فرار كرد و خيلي حرفه اي انداخت گردنش !من گفتم اين حتما دختره ! همه خنديدند .
خنديدن نداشت من همجنساي خودمو بهتر مي شناسم !هميشه دنبال يه چيزي هستيم كه خوشگلتر بشيم.
بعد هم خريدن و خوردن بستني 70 طبقه به ياد برجهاي نيويورك از روبروي پارك .
حالا براي اينكه براي خوردن ناهار مهموني جا داشته باشيم ، دوباره پياده روي!
بعد هم مهموني ... بابا اين مي مي هم شده رقيب من . وقتي مي مي باشه كي محل من مي گذاره ؟ هر جا اون هست همه دورش جمع
مي شن . حتي چند وقت پيش برديمش استخر و سونا و... اونجا هم انگار مهره مار داشته باشه همه خانوما دور و برش
مي پلكيدند ..جالب اينه كه يه خانومي پيشنهاد كرد كه مي مي بياد زن باباش بشه ! آخه نمي دونيد چه اندامي داره و چه خوش صحبته !
هر روز صبح پا ميشه بعد از ... ميره رو ترازوي ديجيتال ... اگه حتي 100 گرم اضافه وزن داشته باشه اون روز غذاشو كمتر مي خوره .
مثل من نيست كه هميشه نا لميد از ترازو ميام پايين . تو مهمونيا در مقابل غذاهاي خوشمزه مقاومت نمي كنم. اگه رژيم هم بگيرم
و به زور 1 كيلو كم كنم هفته ي بعد2 كيلو اضافه مي كنم .و همينطور نهضت ادامه دارد...
مهموني هم خيلي خوش گذشت و....
يه هو ديديم ساعت 7 عصره و ما براي ساعت 8 در كرج بليت كنسرت داشتيم ! بدو بدو راه افتاديم . به موقع رسيديم . كنسرت
موسيقي نوين ايراني ! خيلي جالب بود 3 تا از نوازنده ها ( ويلن و پيانو )و خواننده مادر و دو پسرش بودن . آهنگهايي مثل كاروان و...
چند تا موسيقي محلي مثل تو بيا و شكار آهو و... و از همه جالب ترآهنگي بود كه آرش زنگنه (دف نواز) خودش ساخته بود
تلفيقي بود از تصنيف پير خرابات بر مبناي ملودي غربي خيلي به نظرم جالب در اومده بود. اونقدر ملت خوششون اومد كه
بعد از تموم شدن كنسرت تقاضا كردن دوباره تكرار كنن كه اونا هم از خدا خواسته اين كارو كردن .
ساعت 11 رسيديم خونه. من كه ديگه روم نشد شام بخورم رفتم سر كتابم . شيح اپرا ( گاستون لورو- مترجمان: دكتر آرش حجازي
و مهدي حريري)تازه داره به جاهاي جالبش مي رسه ! و چه كيفي داره تو تختت بگيري تخت بخوابي و كتاب بخوني !
و اما بقيه ماجرا ...
وقتي اومدم تو كوچه يه دفعه احساس ترس و سرما و خستگي زيادي كردم وبيشتر از دو سه ساعت هم نبود كه از كوه برگشته بودم
از طرفي هم شديدا احساس بيكسي و غم و عصبانيت داشتم . اصلا فكر نمي كردم بايد مقصدي داشته باشم و همينطور مي دويدم كه فقط
از اين خونه كه احساس مي كردم فقط بلدن زور بگن و منو دوست ندارن دور بشم .خوشبختانه تو كوچه مون پرنده پر نمي زد .
حدود 10 شب اونم آخراي پاييز بود .هيچ جا به نظرم نميومد برم . تازه بي روسري كجا مي تونستم برم .ژاكت مامانم به اندازه ي كافي بلند بود و يه جورايي جاي مانتو رو مي گرفت .بي اختيار رفتم دو كوچه پايين تر كه يه طرفش كلي درخت داشت . مي شد وسط درختا قايم شم تا
هيچكس منو نبينه. اونجا خيلي تاريك بود و واقعا وحشت كرده بودم .از سرما دستمو تو جيب شلوار كوهم كردم كه به خاطر دعوا هنوز وقت نشده بود عوضش كنم . ديدم چاقوي تاشوي كوهم اونجاست . در حاليكه به بدبختيام فكر مي كردم باهاش بازي مي كردم و گاهي هم باهاش رو درخت يه چيزايي مي كندم .مي دونم كارم ضد محيط زيستي بوده ولي اون موقع اصلا عقلم كار نمي كرد ( نيست حالا مي كنه !)
نمي دونم 2 ساعت گذشت يا بيشتر گاهي از دور آقايي رو مي ديدم كه يا از كوچه مي گذره يا وارد يكي از خونه هاي اونجا ميشه .
قلبم خيلي تند ميزد و تندي مي رفتم به عقبترين جاي ممكن اون جنگل كوچولو . به آپارتمان هاي روبرو نگاه مي كردم بيشتر چراغا روشن بود
خوش به حالشون!از هيچ جا صداي دعوا نميومد. چرا من توي يكي از همين آپارتمانا دنيا نيومده بودم؟
واقعا فكر مي كردم دنيا به آخر رسيده ! دو سه بار سايه اي توي يكي از بالكنها ديدم .آرزو مي كردم هيچكس منو نبينه !
گاهي هم بعضي خونه ها باز ميشد و يكي از افراد خونه سريع آشغالاشو مي گذاشت دم درو فوري مي رفت تو !
كه يه دفعه يه آقايي از همون خونه اي كه تو بالكنش سايه ديده بودم اومد بيرون در حاليكه يه باروني رو دوشش بود ،مستقيم به طرف من
اومد . ديگه داشتم سكته مي كردم هر چي سعي كردم اون پشت مشتا قايم شم فايده نداشت .منو از قبل ديده بود .تا به من رسيد اولين حرفش
اين بود:با دوست پسرت قرار داري ؟ از خجالت مردم ! با اعتراض گفتم نه . گفت : به نظر نمياد دختر بدي باشي .
من اصلا نمي تونستم نگاش كنم و نه مي تونستم فرار كنم . با اضطراب با چاقوم بازي مي كردم .
اون تو روشنايي كوچه بودو من بخاري كه از دهنش در ميومد ميديدم . اونم يه مدت همينطور منو نگاه مي كرد .
- فهميدم .. از خونه زدي بيرون ؟سرمو تكون دادم يعني آره . - از دست داداشت ؟-نه . بابات ؟ - آره . كتكت مي زنه ؟ - امشب .
خنديد - فقط همين ؟ فكر كردم مسئله مهمي شده ! تو دلم يه فحش بهش دادم . اونم اصلا درك نداشت . هيچكس نمي فهميد
چقدر من بدبختم . ولي نگاهش ، رفتارش و لحن صداش يه جور ي اطمينانمو جلب كرده بود .در همين موقع داداشم با دوچرخه ازون جا گذشت ! حتما دنبال من مي گشت!خوشبختانه منو نديد و باسرعت رد شد . پسره گفت: دختر خوب برو خونه تون . گفتم شما بفرمايين برين .گفت : نمي تونم . حالا كه ديدمت احساس مسئوليت مي كنم. بعد پله هاي يه ساختمون رو كه سقف داشت و تو تاريكي بود نشون داد و گفت موافقي
بريم اونجا بشينيم و يه كم صحبت كنيم ؟ من خيلي خسته ام و فردا هم دانشگاه كلاس دارم .من اولش قبول نكردم ولي اونقدر اصرار كرد كه رفتم . تا نشست گفت : مي دوني اگه نري خونه چه آينده اي در انتظارته ؟ من جواب ندادم ولي تو دلم گفتم : هر چي باشه از زندگي الانم كه بهتره!راستش اون موقع زياد حرفاشو نمي فهميدم . خيلي كله شق بودم وسط حرفاش فكرم مي رفت به اينكه چرا با خودم پول و لباس و.. برنداشته بودم . اون يه چيزايي در مورد فلسفه زندگي ، سختياش ، مبارزه با مشكلات و... مي گفت . مي گفت :مي دوني كه زندگي آدم تو يه حالت نمي مونه . مي دوني همه چيز در حال تغييره ؟ و هيچ چيز در جهان ثابت نيست جز خود “ تغيير” ؟ پرسيد درست چطوره ؟ گفتم بد نيست ولي دوست ندارم مثل آدم ماشينيا هي برم مدرسه و برگردم خونه و..
گفت : اشتباه مي كني . حسابي درس بخون تا بري دانشگاه . اونجا وضعيت آدم خيلي فرق مي كنه ! هم آدم آزاد مي شه هم ..
خيلي حرفا گفت . يادم نمونده . فقط وسطاش هي مي گفت مياي برسونمت خونه تون . مي گفتم نه.
احساس مي كردم اگه برم شكست خوردم . غرورم مي شكنه .گفت مي دوني خيلي از دخترا آرزو دارن بابايي داشته باشن و روزي
صد بار از دستش كتك بخورن . فكرشو كردي زندگيتو از چه راهي بايد تامين كني ؟ يه دفعه تو خيالم ديدم صبح شده و من رفتم جلو يه خانومي و مي گم خانوم مي شه پول تاكسيمو بدين ؟ از اين فكر خنده م گرفت . چرا خودم به اين چيزا فكر نكرده بودم .
بيچاره دهنش كف كرد اينقدر آينده ي نامعلومي كه در انتظارمه جلوي چشمم آورد . يه دفعه ديدم پاشد . آستين ژاكتمو كشيد . منم سريع پا شدم خيلي جدي گفت : ديگه بسه! همين الان با هم ميريم خونه تون! مامانت تا حالا حتما غش كرده !و من رام و مطيع گفتم خونه مون 2 كوچه بالاتره . وقتي توي راه بوديم من همش به عكس العمل خانواده م فكر مي كردم .آيا بابام منو حسابي تنبيه مي كنه ؟ الان خونه مون مي شه پر از جيغ و داد ؟ دو سه بار خواستم فرار كنم
ولي اين پسره چنان آينده ي ترسناكي بهم نشون داده بود كه ديگه مي ترسيدم . رسيديم سر كوچه مون ازش خواهش كردم ديگه باهام نياد . قول دادم حتما مي رم خونه ! پيش خودم مي گفتم حالا اينا منو با اين پسره ببينن چي مي گن ؟ جرمم چند برابر مي شه .
يه بار موقع حرف زدن پيش درختا ازم خواسته بود چاقومو بهش بدم ولي چون بهش اطمينان نداشتم نداده بودم . اين بار موقعي كه
ازش تشكر كردم و خواستم خدافظي كنم گفت : چاقوتو به من ندادي ها ! مي خواستم يادگاري نگهش دارم ! و من با كمال ميل لونو
بهش دادم . اين طور به نظر مي رسيد كه اون فكر كرده من مي خواستم با اون چاقو خودكشي كنم .
راه افتادم . كوچه مون خيلي دراز بود ( البته در رو هم داشت ) و من هر جا كم مياوردم برميگشتم عقبو نگاه مي كردم مي ديدم هنوز اونجاست
حتي وقتي رسيدم در خونه ! در خونه باز بود، صداي گريه ي آروم مامانم ميومد .يه دفعه به خودم لعنت فرستادم با عجله يه دستي
براي اون پسره به عنوان باي باي تكون دادم و پريدم تو خونه .
فقط بگم هيچكس در باره اين كارم نه صحبتي كرد ،نه دعوايي و نه حتي پرسيدن كجا بودي !
فرداي اون روز ( در واقع همون روز چون حدودا ساعت 1 صبح بود ) تا ساعت 12 ظهر خوابيدم و فرداش يه گواهي پزشكي آماده ي امضا شده كه داييم چند تا شو براي روز مبادا بهم داده بود خودم پر كردم : آنژين شديد! 4 روز استراحت !
واقعا چرا همه فكر مي كنن فرشته ها همشون خانوم هستند؟
من هيچوقت اين فرشته ي آقاي زندگيمو فراموش نخواهم كرد .
اگه اون منو منصرف نمي كرد معلوم نبود من الان كجا بودم فقط سر يه لجبازي ساده !
آيا مي شه خودش يه روزي اينو بخونه و بدونه چقدر ممنونش هستم ؟
من تا حالا دو بار از خونه فرار كردم !
بهم نمي خوره چون هميشه به نظر خيلي شادو شنگول ميام .
با همه زود كنار ميام و بيشتر وقتا نيشم بازه . ولي 2 بار واقعا فكر كردم بايد از همه چيز فرار كنم حتي خودم .
بار دومش شنبه 30 شهريور همين امسال كه بهش روز پدر هم مي گفتن بود .
ماجراشم اينجا نوشتم ولي نمي دونم چرا ثبت نشد و چون ذخيره ش هم نكرده بودم خيلي حالم گرفته شد .
بار اولشو تعريف مي كنم .
حدود 15-16 سالم بود . خيلي پر شرو شورتر از الانم بودم . عشق كوهنوردي و سنگنوردي ،فوتبال و.. منو كشته بود.
و چون از كوچيكي بيشتر با پسراي فاميل بزرگ شده بودم سعي مي كردم رفتارام مثل پسرا باشه . الحق تو هنچي هم ازشون كم نمياوردم . بابام اولا زياد كاري نداشت ولي كم كم شروع كرده بود به اعتراض كه چرا عين دختراي ديگه سنگين رنگين نيستي . يه جا نمي شيني . به كاراي دخترونه علاقه نشون نمي دي و...و لي چون مامانم
به من و فاميلهاش اعتماد كامل داشت ، خيلي آزادم مي گذاشت و همون زمونا بود كه من كوه هاي چند روزه زياد رفتم . و البته سنگنوردي و غار نوردي . هيچ جايي عين توي كوه احساس آرامش نمي كردم و يا وقت صعود يا فرود از سنگ احساس هيجان و لذت زيادي مي كردم و يا وقتي تو يه غار تاريك به يه شكافها يا چاههايي مي رسيديم كه فقط ما لاغرا ازش رد مي شديم و تپلها بايد وايميسادن تا ما بريم غار و فتح كنيم و برگرديم انگار همه جاي دنيا مال من بود.
الان هم دوست دارم ها ! ولي احتمالا الان خودمم از اون شكافاي باريك ديگه رد نمي شم .
اون گروه هم بيشترشون از ايران رفتن .
من برنامه ي يخنوردي تا حالا نرفته بودم و وقتي شنيدم يه گروه13-14 دارن مي رن بند يخچال . اونم وسط سال تحصيلي و تازه سه روزه ، ديگه فكر اجازه مجازه رو نكردم و كوله رو بستم و د... برو كه رفتيم . و چون سرمايي هم بودم وسوسه شدم كه از كمد شخصي بابام كيسه خواب گرون قيمت پر قو شو كه با شوق و ذوق زيادي در يكي از سفرهاي كاريش
به اتريش خريده بود ، كش برم و باخودم ببرم . بابام اينو خيلي دوست داشت و با اين كه تا حالا فرصت نشده بود توش بخوابه ولي چند وقت بود دنبال فرصتي مي گشت كه امتحانش كنه ! خيلي به نظر سيك و گرم ميومد .
جالب اينه كه نه بابام نه من اين فرصتو هيچوقت به دست نياورديم چون همون روز اول كه مشغول زدن چادر و بعضيا هم تمرين گره و بستن صندلي ميكردن و جمع و جور ميخا و كارابينا . نمي دونم كدوم شير پاك خورده اي برش داشته بود و به جاش يه كيسه خواب درب و داغون سربازي گذاشته بود ( باز اقلا خدا پدرشو بيامرزه كه مال خودشو جا گذاشته بود )
حالا قضيه ي اين 3 روز بمونه .فقط بگم تجربه جالبي بود و فهميدم هر چي بشم يخ نورد خوبي نميشم ! از بس انگشتام
يخ ميزد حتي با ازون دستكش نصفه ها . اصلا گيره ها رو حس نمي كردم و چند بار نزديك بود پاندول بشم !
البته بهم خيلي خوش گذشت. .وقتي با روحيه خوب برگشتم خونه فهميدم اوضاع قمر در عقربه! وشنيدم بابام حسابي عصبانيه .حتما براي كيسه خوابش بود . شب كه بابام از سر كار اومد . به محض ديدن من شروع كرد به دعوا و اينكه
از دست من خسته شده و از دستم داره سكته مي كنه و چرا هر كاري مي كنه من آدم نمي شم و چرا دو روز مدرسه نرفتم ( يه روزش جمعه بود) ويه ساعت جر و بحث واينكه اگه نمي خواي حرف گوش كني اينجا جاي تو نيست و بعدش هم شترق .... ديگه دنيا به نظرم تيره و تار شد.يه دفعه احساس كردم واقعا اينجا جاي من نيست . چرا هيچكس دركم نمي كنه . فكر مي كردم هيچكس دوستم نداره . چرا واقعا نمي تونم عين دختراي ديگه مثل آدم بشينم سر جام ؟!
و وقتي ديدم مامانم و براد ر كوچيكم هم ظاهرا از بابام طرفداري مي كنن تنها چيزي كه به فكرم رسيد اين بود كه بزنم بيرون . حالا هوا سرد ... تاريك ... فكر مانتو پانتو هم نبودم . دم در رو جا لباسي فقط يه ژاكت بود مال مامانم .
برداشتم و دويدم بيرون .خوب، اينجوري همه فكر كردن لابد بر مي گردم .بي كيف و تجهيزات .
ا.... چقدر نوشتم . ...
و اين داستان واقعي ادامه دارد...
از همه ي كساني كه زحمت كشيدن ، چه اينجا و چه با نامه ، نظرشونو نسبت به نوشته هام
دادن ممنونم . به بعضبا كه جواب دادم نامه م برگشت خورد .حالا ديگه آدرس چاخاني مي دين ؟اي شيطونا !
پس همينجا جواب بدم سنگينترم :
John
برام نوشته كه با بعضي از عكسايي كه تو كليپ خوابگردها ي عصار هست موافق نيست . از جمله
آقاي كرباسچي . اولا منم با بودن عكس بعضي از شخصيت ها توي اون كليپ موافق نيستم و كلا اين ترانه برام جالب بود .
دوما من داشتم از يكي طرز لينك گداشتنو ياد مي گرفتم و اين اولين لينك من بود
جناب عــلــی با بودن گل و گياه و بلبل تو قالب وبلاگم اعتراض كرده . راستش خودمم تصميم داشتم عوضش كنم ئ يه ساده تر بگذارم
ولي از بچه ها پرسيدم
ديدم كنتورم از اول مياد ! منم كه نديد بديد ! اين 225 نفر رو كه از اقصي نقاط ميهن اسلاميمون (ا.. ببخشيد اقصي نقاط
جهان اسلاميمون !)
گول خوردن و اومدن وبلاگمو ديدن
از كجا پيدا كنم و قسم و آيه كه ترو خدا بيايين تا دوباره كنتورم شما رو نشون بده ؟!
آقا شوخي كه نيست ! از اسپانيا ، سوئد ،انگليس ، ايرلند ،هلند ، كانادا ، آمريكاي جهانخوار ! ،استرالياي جهان نخوار ،
و اينا رو ول كن ، از عربستان بيننده داشتم !
اينا بايد در تاريخ وبلاگم ثبت بشه .حالا شما گل و بلبلشو تحمل كن !
آرمين اگه همه نظر دهندگان تو مجلس شورا و خبرگان و شوراي نگهبان و ... مثل شما نظر مي دادن
ايران گلستان مي شد ! اقا قدر خودتو بدون ! مواظب دوگوله ت (كله ت)هم باش يه وقت به جايي نخوره !
نخود لوبياهاش بريزه بيرون .فكر مي كنم با راهنماييهاي تو من آخرش به يه جايي برسم!
حامد نوشته كه در مورد احمد محمود راديو تلويزيون خيلي صحبت كرده لابد من نشنيدم !
اين كه من كم تلويزيو و راديو ميبينم درسته ( بخصوص برنامه بدون شرح رو )
ولي قبول كن كه به هنرمندان كشورمون كم بها مي دن . شاملو رو يادتونه كه فقط مرگشو اعلام كردن ؟
ما خيلي بيشتر از اينا انتظار داريم .
نامه نوشتن كه خانم خير انديش قبل از انقلاب فيلماي آنچناني بازي مي كرده و آقاي زماني هم 17-18 ساله نيست و
24 سالشه . شما واقعا مي خواهيد ثابت كنيد كه خير انديش واقعا به اين آقا نظر داشته ؟!؟!؟!؟!؟
پس اگه مامان بزرگمو ببيني چي مي گي كه هر كي از راه ميرسه 2 تا ماچش مي كنه ؟
لابد مي مي ماهم بايد اعدام بشه ! اگه بهش بگم فوري چمدوناشو برمي داره د. برو كه رفتيم !اونوقت Depressed Man
كه نوشته از ماجراهاي مي مي من خوشش اومده بي سوژه مي شه !
آقايون برن نظر دادن رو از خانوما زهرا و مريم ياد بگيرن ! مختصر و مفيد .
خدا رفرش کنندگان را دوست می دارد و برای آنها ۱۰۰ پاداش عظيم در اين دنيا و ۲۲۵
پاداش در آن دنيا قرار داده ! هر که اول صبح به عنوان صدقه بيايد اینجا را رفرش نمايد
از هزارن بلا تا آخر شب محفوظ گردد! همانا آن كليكي كه بر روي رفرش ميكوبيد انگار
بر نفس اماره ي خود لگام زده ايد .

نمي دونم چرا هر وبلاگي مي رم و مي خوام در مورد ش نظر بدم ، قسمت نظر بدين رو كه
كليك مي كنم فقط يه صفحه ي خالي مياد . اشكال از ويدوزمه ؟
نظرام تو كله م باد كرد اينقدر مصرفشون نكردم .
شما می دونيد چرا ؟
متاسفانه يكي از بزرگترين نويسنده هاي كشورمون مرد !
احمد محمود ...
من 5-6 ماه پيش كتاب “درخت انجير معابد” شو خوندم . اونقدر اين كتاب كشش داشت كه ساعتها
مي خوندمش بدون اينكه احساس خستگي كنم و بفهمم ساعت چنده !
حيف كه راديو تلويزيون حتي خبر درگدشتشو اعلام نكرد!
يادمه چند وقت پيش كه به بهترين داستان نويساي 20 سال پس از انقلاب جايزه مي دادند قرار بود به احمد محمود
هم بدن . حتي دعوتش هم كرده بودند .ولي بنا به مصلحتهايي ندادند و محمود شديدا تا آخر عمر دلگير همين مسئله بود !
وقتي با يكي از بهترين نويسنده ها اينطوري برخورد مي كنن ، بقيه چطور احساس دلگرمي كنن ؟.
كشوراي ديگه اينقدر به نويسنده هاشون اهميت مي دن و از كتاباشون فيلماي جور وا جور مي سازن
كه سراسر دنيا مي شناسدشون ولي اينجا انگار به نخبگان خودشون هم حسوديشون مي شه يا مي ترسن روشون زياد بشه .
اوليش گوهر خير انديش در جشنواره فيلم حقيقت در يزد وقتي مي خواد جايزه علي زماني17 ساله كه زماني شاگرد
شوهرش بوده و مثل پسرش دوستش داش81-news/07-81-n/11-ته رو بده ، پيشوني اونو يه بوس ناقابل مي كنه !
حالا برو اينجـــــا
رو ببین چه قشقرقي به پا شده !
يه قسمتشو با هم بخونيم :
ايثارگران , بسيجيان , خانواده هاي شهدا , روحانيون , مسئولان , طلاب , سپاهيان , دانشجويان , بازاريان , كسبه , دانش آموزان و قشرهايمختلف مردم يزد ديروز در اعتراض...
تحصن و تجمع برا? اين موضوع برقرار كردند !
دومين خبر بوسي هم اينه كه:
يك دختر جوان در مراسم افتتاح پارك زرناس ضمن اهداي دسته گل به شهردار اردبيل به صورت وي بوسه زد و اين موضوع موجب اعتراض و نارضايتي مردم متدين شد.
به نظر من اعتراض هم داره . خوب لابد اونا هم بوس مي خوان. تبعيض خيلي زشته .
شنيده بوديم آقايون بي جنبه ن ولي نمي دونستيم اينقدر . آرامش خودتونو حفظ كنيد . نوبت شما هم مي شه ! .
اسب سپيد من مهربان و رام است
اسب سپيد من چون كودكي آرام است
اي دريغ از هرچه دادم براي دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفيقم اوست
يال سپيد اسبم روشنايي راه است
چشم سياه اسبم چون حفره هاي ماه است
اي دريغ از هر چه دادم براي دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفيقم اوست
هر جا كه خسته هستم يا غرق حسرتم
پابند مهربانيش حتي در غربتم
اي دريغ از هر چه داد م براي دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفيقم اوست
آن كس كه دست منرا در دستش مي فشرد
مرا به دست غم داد به فراموشي سپرد
اي دريغ از هر چه دادم براي دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفيقم اوست
اگه مي خواين اين ترانه ي زيبا رو بشنويد برين سايت نغمه رو قسمت نغمه هاي رسيده كليك كنيد.
اين ترانه رو فريدون فرخزاد همراه با آليس خونده .
گل و گلدون سيمين غانم هم اینجاست !
يه روز يكي به خاطر يه دستمال قيصريه رو به آتيش كشيد ، مامان بزرگ من به خاطر يه گوشتكوب تمام بازار رو !.
ماجرا از اونجايي شروع شد كه يكي“ مي مي ” مارو به صرف آبگوشت دعوت مي كنه.
مي مي با ديدن گوشتكوب هوس مي كنه كه يكي بخره و به آمريكا ببره . شروع
مي كنه هر جا مي ره مدل گوشتكوبش نگاه مي كنه !
حالا من از ماجراي بازار تهرانش خبر نداشتم ولي من و مامانم مسئول
گشتن درواحد بازار كرج رو براش به عهده گرفتيمم ،
من باهاش زياد خريد رفتم اين چند روز و مي دونستم هم مشكل پسنده
و هم زياد چونه مي زنه . ولي خوب ... دست به خريدش بد نبود . بخصوص طلا خريدنش!
مثلا يه انگشتر مي ديد 4 ميليون تومن ( البته نگينش يه الماس بود) به فروشنده اصرار كه
بايد بديش 1 ميليون دلار ( تومنو دلار مي گه طفلك) ! يارو قسم و آيه كه خانوم خودم 3 ميليون خريدمش
بعد شروع مي كرد زندگينامه شو تعريف كردن و از؛ ژرژ ” عزيزش كه جوونمرگ شده ( همسن مامان بزرگم )
و چقدر دوستش داشته و هميشه هم با آوردن اسم ژرژ چند قطره اشك مي ريزه !
آخرش هم بعد از يكي دو ساعت فقط تونست 20 هزار تومن تخفيف بگيره .
گفتم اينكه اينقدر لارجه ديگه گوشتكوب خريدنش نبايد مشكلي داشته باشه !
ولي زهي خيال باطل !
از اول تا آخر بازار هر مغازه اي مي رفت و قيمت مي پرسيديم ، مثلا مي گفت : 800 تومن
داد و بيداد كه همه جا صد دلاره و تو مي خواي سرمو كلاه بذاري .
هر چي مي گفتم مي مي جان .تو مغازه هاي اينجا بايد چونه زد ولي نه اينقدر
مگه به خرجش مي رفت !
ديگه من و مامانم كمي اونورتر وايميستاديم و هر چي مامانم مي گفت : خودم برات يكي كادر مي خرم
مي گفت نخير ! من خودم بايد روي اين مغازه دارا رو كم كنم . تازه اول هم حسابي سر تا
پاي گوشتكوب رو نگاه مي كرد نكنه جاييش تو قالب درست نگرفته و مشكلي نداشته باشه .
بعد چونه رو شروع مي كرد كه نكنه براي چونه زدن انرژي هدر داده باشه !
بيچاره ها بيشترشون قيمت رو تا 500-600
پايين اورده بودن ولي مي مي مگه زير بار مي رفت؟
ديگه من و مامانم نا اميد شده بوديم ، هنوز به مغزه ي آخري نرسيده بوديم كه ناگهان
خود مغازه دار پريد جلو و گفت :
Can I help You ?
فكر كرده بود ما هممون خارجي هستيم .
مامانم شيطونيش گل كرد و به مي مي يه چشمكي زد و شروع كردن انگليسي حرف زدن .
مغازه داره از شدت خوشحالي سرخ شده بود و فكر كنم تخفيف كه هيچي
حاضر بود مغازه شو به نام ماها بكنه!وقتي ديدم حيووني زياد از حرف اونا سر در نمياره
در ضمن حرف زدن انگليسي من زياد تعريفي نداره پس من با فارسي شكسته بسته
ماجرا رو تعريف كردم . يارو رفت از اون پشت ، يه عالمه گرشتكوب آورد و
انگار براش افتخاره اگه يه دونه شو بخريم .مامان بزرگ جونم هم پس از معاينه ي دقيق يكيشو انتخاب كرد
حالا از ماها اصرار كه پول بگيره و از آقا انكار كه امكان نداره ! مي مي هم از ذوق داشت مي مرد.
خلاصه با هزار قسم و آيه ي من يارو حاضر شد 400 بگيره !
مغازه داره مي گفت: خوش به حال اين گوشتكوب كه مي خواد بره آمريكا ! ديوانه ! فكر ميكنم اگه
مي گفتيم براي گوشتكوبه هم بايد يه بليت تو هواپيما بگيريم حاضر بود پولشو از جيبش بده !
بعد از خريد يهو مي مي از دهنش در رفت : خوب ارزون داد ها ! بازار تهران 1000 دلار كمتر نمي دادن !
اگه می خواهيد حسابی بخنديد و باعث انبساط خاطر ديگران بشيد،
بريد يه خط چشم ارزون قيمت مثلا مارك پاريس به چشماتون بزنيد
مستحب است به هر دو پلك !!
بعد بريد آشپزخونه يه پياز تند تبريز درشت در غذا رنده كنيد و بدون نگاه كردن به آينه بكراست بريد پيش مهمونا !
باور كنيد اگه صد تا گروه موسيقي و رقاص جلوشون مي گذاشتيد اينقدر خوشحالشون
نمي كردين ! من ديروز امتحان كردم نتيجه ش عالي بود !
من كه دلقك خدايي هستم ولي اين يكي ديگه اثرش عالي بود .
فقط وقتي رفتم سر آينه ديگه از خجالت نمي خواستم برگردم پيش مهمونا !
مي مي ازم پرسيد : ناقلا نكنه سامبا داري و بروز نمي دي ؟
گفتم سامبا ديگه چيه ؟ خوردنيه ؟
گفت : سامبا موجوديه كه آدم بي آنكه باهاش ازدواج كنه باهاش مدتي زندگي مي كنه!
حالا دلش خواست بعدها باهاش ازدواج مي كنه يا اينكه به خوبي و خوشي بعد از مدتي ازش جدا مي شه !
گفتم : “ اوا..خاك عاالم ..” البته تو دلم گفتم وگرنه مي گفت چرا عين پيرزنا حرف مي زني ؟!
بهش گفتم كجاي كاري مي مي جان ؟پيرارسال كه مامان پيش شما بود، يه روز من و بابا رفتيم از جاده چالوس
ماهي قزل آلا بخريم.توي راه داشتيم مي گفتيم و مي خنديديم و با نوار آواز مي خونديم،
كه ناگهان با فرمان ايست يكي از برادران جان بر كف مواجه شديم .
حالا مگه حرف بابا رو باور مي كردن كه ما پدر و دختريم! بابام از عصبانيت داشت منفجر مي شد .
گفتن پس چرا اينقدر مي خنديدين ؟( استدلالو تگاه كن ترو خدا)
خلاصه پس از يه ساعت سين جيم ،من خنگ تازه يادم افتاد كه گواهينامه م همرامه و توش اسم پدرو نوشته
بعد از تطبيق گواهينامه هامون . با اكراه ازمون يه معذرت خواهي كوچولو كردن و
گذاشتن بريم .
حالا شما مي گين سامبا ؟كي جرات داره اينجا از اين كارا بكنه! ( به قول بعضي ها سامبام كجا بودة؟)
مي مي كه از تعجب ابروهاش بالا رفته بود گفت : شما شكايتي چيزي نكردين ؟ من جاي شما بودم وكيل
مي گرفتم “ سو” ش مي كردم !
اصولا اين مي مي ما هر اتفاقي ميفته ، حرف از گرفتن غرامت و گرفتن حق و حقوق ميكنه . خبر نداره كه اينجا ازين خبرا نيست .
تو راه پله پاش خورد به تيزي پله و كمي كبود شد . اومد خونه جيغ و داد كه بايد سازنده ي اين خونه رو “ سو ”كنيم
و غرامت هم بگيريم . مامانم گفت اگه براي هر صدمه اي كه تو اين مملكت مي خوريم بخواهيم غرامت بگيريم،
الان تموم مردم ايران بايد ميلياردر باشن !
ديشب عمه ي مامانم از آمريكا تلفن زد و با عجله گفت هر چه زودتر بار و بنديلتونو جمع كنيد و بياييد اينجا..
گفتم مگه چه خبر شده ؟
گفت شنيدم اونجا .همه رو مي گيرند و الكي اعدام مي كنن
گفت اينجا همه نگران شما هستند .مي خواين فوري براتون بليت بفرستيم ؟
گفتم كدوم اعداما رو مي گين ؟ گفت : همون 5-6 جوون بي گناه كه يكيشون هم خيلي خوش تيپ بود.
فهميدم منظورش همون باند كركسه .
گفتم با اينكه من موافق حكم اعدام ، اونم اعدام جلوي چشم مردم نيستم
ولي اونا همچين بي گناه هم نبودن . به تعداد زيادي دختر تجاوز كرده بودن و كلي هم دزدي و....
اصلا باورش نمي شد مي گفت اينجا خيلي سر و صدا كرده و ما فكر مي كرديم هر جوونيو
تو خيابون با دختر غريبه بگيرن اعدام مي كنن . گفتم البته يه عده بدشون نميومد اين كارو بكنن
ولي فعلا زورشون نمي رسه !
روم نشد بگم حالا شما بليتو بفرستين .
بحاطر اومدن مامان بزرگ حسابي فاميل دار شديم .
مامان بزرگم بالاخره اومد !
از همون فرودگاه كه بغلش كردم و بوسيدمش و گفتم سلام مامان بزرگ، يه دفعه انگار عقرب
نیشش زده باشه
عقب رفت و گفت ديگه به من نگي مامان بزرگ . منو ماري يا مي مي صدا كن . اينجوري احساس پيري مي كنم .
واقعا حق داره . نمي دونيد چه قد و بالايي داره ! چقدر خوشگله .
اولين سوالي هم كه از من پرسيد اين بود : چرا با دوست پسرت نيومدي ؟ گفتم آخه ندارم . گفت مگه مي شه !
واي كه چقدر روشنفكره ! ه 
تو اين دو سه روزه اونقدر اتفاقات جالبي افتاده كه براتون بعدا مي گم .
خوشبختانه رابطه شم با بابا م خيلي خوبه . خيلي خوش صحبته .
واقعا موندم كه چرا اينقدر در مقابل ازدواج مامان بابام جبهه گرفته بوده .
فعلا كه به من خيلي خوش مي گذره . وقتي باهاشم انگار دو دوست هم سنيم . البته
اون افكارش جلوتر از منه ! فعلا كه در خجالت دوست پسر نداشتن مونديم .

چند وقت پيش تو وبلاگ احســـان از قول نـــــدا نوشته شده بود كه بعضي از دخترا تو ايران
براي هر چه با كلاس شدن سعي مي كنن حرف “ ر “ رو با تلفظ انگليسي ادا كنند !
اتفاقا اين موضوع در بين دخترا و تازگيها حتي پسرا ي رشته ي ما هم ( يعني زبان انگليسي)
به شدت رواج پيدا كرده ! حالا دليلش گوش كردن به حرفاي ايراني هاي جوونيه كه در
كشورهاي انگليسي زبان زندگي مي كنن و “ ر “ فارسي رو نمي تونن خوب ادا كنن، در ماهواره ست
يا هر چيزه ديگه !
استاد ما ميگفت حروف فارسي به شدت مورد تهاجم قرار گرفته
و كم كم به حروف ديگر مثل “ ك“ و... حمله مي شه !
چطور يه دختر جوون كه مثلا 17-18 سال “ ر“ رو در قسمت جلوي دهان ادا كرده
حالا با رفتن يه ترم زبان انگليسي اين “ ر“ يكي دو سانت رفته عقب و زبان حالت كموني گرفته ؟
مگه من كه يكي دو ترم فرانسه خوندم بايد حالا بيام “ ر“ رو از ته گلو به بيرون
سر بدم ؟!
اگر سريال “ بدون شرح ” رو ببينيد ، مي بينيد كه بهجت خانوم هم كه دانشجوي رشته ي زبان انگليسیه
همچين “ ر” رو اونجوري مي گه كه انگار تو ناف امريكا دنيا اومده !
حمله به “ ك ”هم شروع شده . اگه توجه كنيد “:ك ” در فارسي در وسط دهان و با چسبيدن وسطاي زبان به
كام دهان اجرا مي شه و “ك ” انگليسي يكي دو سانت عقبتر و بدون چسبيدن زبان به سقف دهان :)
شما ببينيد چه بي مزه ست كه بعضيا به سبك گفتن بوك انگليسي
مي گن كتاب ! بعدا نوبت كدوم حرفه كه به بعضيا كلاس بده ، خدا مي دونه !
جالبه بدونين ارمني ها چندين نوع حرف “ س” دارند ولي وقتي ميخوان فارسي حرف بزنن هيچكدوم
از اين اداهاي ايرانيا رو در نميارن .
آدم مي تونه انواع حروف رو در زبانهاي مختلف حرف بزنه !
پس لطفا ادا در نيارين كه ژستتون فوله !


