2002-11-30  


1- آخ جون ..پولدار شدم ! يه كم البته ..پلرسال كه مامان بزرگم ( مي مي جان) قبل از اومدنش
به ايران براي من و برادرم نفري 2000 دلار فرستاده بود .به حرف هيچكس گوش ندادم و
بعد از يه پرس وجوي كوچولو دادمش سهام خريدم .خيليا گفتن : خود دلار رو نگه دار.
يا بگذار بانك ...يا طلا بخر ...يا خرجش كن و كيف كن ! البته با 100 هزار تومنش يه كم كيف كردم !از نگه داشتن طلا كه بيزارم ( فعلا البته ) نميدونم چرا خانوما ي ايراني اين همه سرمايه
اين مملكت رو تو گوشه موشه خونه قايم مي كنن ؟ فكر مي كنم با طلاهاي
خانوماي هر كوچه بشه ..اگه بالاي شهر باشه يه كارخونه و اگه متوسط نشين باشه يه
كارگاه توليدي راه انداخت ! كه هم اينقدر بيكار نداشته باشيم هم سود بيشتري داره
و هم از ترس دزد مجبور نيستن بيشتر عمرشون رو صرف حراست از اين فلز زرد رنگ بكنن !
امروز يه نامه از اون شركتي كه سهامشو خريده بودم اومد كه سود سالانه پولم تقريبا 50% شده و هم اين شركت دو برابر افزايش سرمايه داده. كه با ما هر سهم به مبلغ اسمي
فقط 100 تومن حساب ميشه كه مي تونم يه مقدارشو از سود پول بدم و چند ماه ديگه
دوباره اين سهام به قيمت واقعي برميگردن ..تا 2-3 ماه ديگه پول من مي شه حدود5/3-4ميليون! كمي وجدانم درد مي كنه كه بي زحمت پولم زياد شده ولي خوب خوشحالم كه غرغراي مامان بابام تبديل مي شه به آفرين و صد باريك الله !

2- اينو امروز تو دانشگاه شنيدم .نمي دونم راسته يا نه : ديروز جمعه حسني جون گفته : شنيدم آمريكا گفته نمي گذاره گندمش به ايران برسه ! اي آمريكا خاك(خاچ) بر سرت ما حاضريم با نون خالي بسازيم ولي منت تورو نكشيم !
و همينطور گفته : مي گن آمريكا نه يه هواپيما نه دو تا نه ده تا...
يك فروند هواپيما آورده خليج فارس مستقر كرده ! و همينطور با تمسخر گفته : شنيدم آمريكا
مي خواد حمله كنه ( اروميه انگار برف اومده ) .آي آقاي آمريكا تو اين هواي سردكه اگه تو سر سگ بزني از لونه ش در نمياد ، آخه چه طوري مي خواي اينجا حمله كني !!!؟؟
بعد بگيد ما توي دانشگاه ها هيچي ياد نمي گيريم !

3- نمي دونم چرا امروز كه داشتم ظرف مي شستم يه عالمه ظرف شكستم ؟
فكر نمي كنم مامانم ديگه اين وظيفه خطير رو به من بده !!!

4- اون عكسي كه اون بالاست من نيستم . فقط جند وجه اشتراك باهاش دارم :
رنگ مو... رنگ پوست ..نيشم عين اون بيشتر وقتا بازه ..عاشق گل و طبيعتم و...
دلم مي خواست يه چيزي پيدا كنم كه عكس انسان نباشه . اصلا هم اسم وبلاگ و هم
عكس لوگو رو يه كم با عجله انتخاب كردم . اگه شما طرح بهتري داريد يا به نظرتون ميرسه
بهم بگيد حتما !

5- اين خيلي طولانيه ! ميذارم براي بعدا .... :)))

6- جواب به ياس عزيزم : ساده ترين راه براي پيغام گذاشتن براي آقاي ناصر عزتي
اينه كه تو ياهو مسنجر farsidic رو page كني و توش بزني who/ اونجا آي دي ناصر عزتي رو مي نويسه و مي توني آف لاين و شايدم آن لاين براش پيغام بگذاري. از قول منم بهش بگو پس هزار تومن من چي شد ؟!؟!؟

7- به زهراي عزيز : نه مطمئن نيستم كه اون وبلاگ مال زويا پيرزاد باشه
بايد همين كاري رو كه الان كردم ، يعني پرسيدن با اي ميل از خودش ،
رو اول مي كردم . البته نوشته بودم: شنيدم .. ولي اول بايد مطمئن مي شدم . وقتي
صاحب وبلاگ جواب اي ميلمو داد ، حتما اينجا مي نويسم . مرسي كه نذكر دادي !

8- از همه كسايي كه نظر ميدن خيلي ممنونم . هر نظر چراغيه براي راه من !

9- باز بگم ؟ اي بابا .... چرا مي زنيد ؟!؟ رفتم ديگه ...

  2002-11-29  

1--ديروز وقتي رفتم وبلاگ آقـا احـسان روديدم نوشته ممكنه تا مدتها نياد، خيلي ناراحت
شدم . من با بعضي از نظرات شخصي او موافق نيستم ولي وبلاگش خيلي
جالب و متنوع و خوش آب و رنگ و يه جورايي كعب الاخبار وبلاگيا ست !
من كه خودم هر روز حتما بهش سر مي زدم . فكر نمي كنم وبلاگ ديگه اي داراي
اين همه مطلب و خبر متنوع باشه و بتونه جاشو بگيره !
انگار داره خودشو براي امتحان فوق ليسانس آماده مي كنه .بالاخره آينده آدم
مهمتر از اينه كه روزي يكي دو هزار آدم نسبتا علاف ( خودمو ميگم ها)
بيان وبلاگ آدمو بخونن!


2--مي گن وقتي تركيه اي ها تو وبلاگ من خوندن كه وضع مالي رضازاده(قهرمان وزنه برداري)
خوب نيست و مسئولين خوب بهش نمي رسن ، بهش پيشنهاد 10 ميليون دلار دادن (8 ميليارد تومن ..شما هم اگه مشكل مالي دارين بگين تا من اينجا مطرح كنم .تعارف نكنيد!)
كه تبعه اون كشور بشه و در مسابقات آتن براي اونا وزنه بزنه !!
خيلي وسوسه كننده ست، نه ؟! شما به جاي اون بودين چيكار مي كردين ؟!


3--مردم هر چي ميخوان پشتم بگن ،بگن !!
ما هم دل داريم ديگه ! از وقتي عكس صاحب اين اين وبلاگ رو ديدم ديگه آروم و قرار ندارم.

  2002-11-27  

1- من تاحالا مسابقه وزنه برداري رو نه نگاه مي كردم نه دوست داشتم .
ولي وقتي ديشب تلويزيون رضا زاده رو نشون داد كه سنگين ترين وزنه رو در
طول تاريخ بشريت و بين 6 ميليار آدم روي زمين ، با اون قدرت بلند
كرد تحت تاثير قرار گرفتم و بي هوا پريدم هوا ( چه جوري مي شه بي هوا
بپري هوا، اونم خودش هنره!) و وقتي ياد مصاحبه و عكس چند روز پيشش تو روزنامه
افتادم كه چقدر از نظر مالي بهش كم مي رسن و ظاهرا وضع مالي خوبي نداره .
و ياد جوائز فوتباليستا كه همه انگار مسابقه گذاشتن براي ماشين و خونه دادن بهشون.
متاسف شدم !


2- قبلنا مد بود كه پدر مادرا مواظب باشن بچه هاشون چه كتابايي مي خونن تا براشون بد آموزي نداشته باشه ، حالا كار دنيا بر عكس شده ! پريشب كه با شوق و ذوق اومدم 70 صفحه اي كه از كتاب زويا پيرزاد مونده بود رو بخونم ، ديدم نيست ، نه رو ميزم نه رو تختم .نه زيرشون نه تو كتابخونه نه تو آشپزخونه نه تو يخچال خلاصه هيچ جا نبود كه نبود . حالم شديد گرفته شد.فرداش كه ديروز باشه اومدم خونه .ديدم برعكس هميشه نه بوي غذا مياد نه خبري از جمع و جور خونه .آشپزخونه هم كه نگو ..پراز ظرف نشسته و.. مامانمم كه نيومد به استقبالم و بوسم كنه و لوسم كنه . گفتم خوب حتما نيست .. يه دفعه از اتاق مامان بابا يه صداي فين فين گريه شنيدم . رفتم ديدم اي واي مامانم تو تختش نشسته و چشماش سرخه .گفتم مامان جون چي شده ؟
كتاب رو كه دستش ديدم شستم خبردار شد چي شده ! بله مامان جان هم ديشب و هم امروز
همه ش نشسته به كتاب خوندن ! صفحه اي هم كه جلوش باز بود ديدم . صفحه 190 اونجايي كه :مامانه مياد تخت پسرشو مرتب كنه نامه پسره به دوست دخترش ميفته پايين كه توش نوشته : به خاطر تو تا اونور دنيا ميام و تو زيبايي و بايد بيام تو رو از دست .... نجات بدم و خودم رو از دست ....و.... و مادرم كه فقط بلده ايراد بگيره و غذا بپزه و غر بزنه و...
گفتم مامان حالت خوب نيست ؟ مي خواي چيزي بيارم . گفت: ؛نخير لازم نيست . تازه فهميدم كه زنديگيمو تا حالامفت باختم .براي كي ؟ براي شما قدر نشناسا ؟ اون از تو ! اون از برادرت ! اونم از بابات ! جقدر بشورم ، بخرم ، بپزم بدم شما ها بخوريد ؟ آخرشم ...
يادم افتاد اينجا هم قهرمان داستان يه مدت دست و دلش به كار خونه نمي ره ...
ديدم راست مي گه ، از قضاي روزگار زندگي مامانم يه كم شبيه قهرمان داستان بود .
هم تو يه خانواده مسيحي بزرگ شده ، هم اخلاقاي بابام يه كم عين شوهرشه ( عاشق
شطرنج و حرف در مورد سياست با دوستاش و..) هم مامانم عين اون خيلي خونه دارو باسليقه ست تازه به خاطر ازدواج با بابام از خانواده ش و مذهب و كلي ثروت دست كشيده ..
كارشو كه دوست داشته بعد از دنيا اوردن برادرم ول كرده و همه ش خودشو وقف ما كرده
با اينكه خودم هم يه كم از آينده م ترسم گرفت كلي دلداريش دادم و با اينكه درس داشتم رفتم
كارارو كردم . بعد از ناهار وقتي مامانم خوابش برد..به دفعه ياد يه چيزي افتادم .واي... قهرمان داستان يواش يواش به مرد همسايه كه بيشتر از شوهرش بهش توجه مي كرده علاقه مند مي شه !! خودمم هنوز به اونجايي نرسيده بودم كه آخرش چي مي شه ... نكنه يه وقت ..بد آموزي .. پريدم رفتم يواشكي كتاب رو از اتاقش آوردم و با عجله و يه خط در ميون تا آخرش خوندم.. آخييييييش ...نه الحمدلله ! آخرش زنه تصميم مي گيره براي رفع كسالت بره
فعاليت اجتماعي شو بيشتر كنه !! به خير گذشت !
امروز كه تعطيل بود ديدم مامانم بابامو مجبور كرده كه كتاب رو شروع كنه و بابام تازه صفحه چهلمه !!
خلاصه از ما گفتن : اين كتاب : چراغها را من خاموش مي كنم رو اگه خريدين
از دست مامانتون دور نگه دارين!

3- خيلي ذوق كردم ديدم يه كسايي بهم لينك دادن ! مي خواستم الان اسماشونو بنويسم
ديدم نوشته م طولاني شد (طبق معمول ). فقط آدرس همه رو ندارم . هر كي داده خودش بگه !
منظورم از هر كي همون 4-5 نفرن ! يه جورايي ميخوام باهاشون شوخي هم بكنم !

4- يادم رفت اينو در مورد farsidic بگم :
اگه يه دوست داشته باشيد مثلا آي ديش تو ياهو swallow_1360 باشه توي ياهو مسينجر addش مي كنيد به عنوان دوستتون وهر وقت كارش داشتيدپيجش مي كنيد اين farsidic هم يه ديكشنري انگليسي به فارسي آن لاينه ! يعني هر وقت پيجش كنيد و
ازش معني يه كلمه رو بپرسيد درجا بهتون مي گه .منتها خيلي ناز و اهل شوخيه !
يعني بعضي از شوخيا رو هم درك مي كنه ! اينو نـاصر خان عـزتـی درست كرده
كه دانشجوي دوره دكتراي رشته كامپيوتره .

  2002-11-26  

امروز صبح كه رفتيم بيرون با كمال تعجب ديديم ( نمرديم و ديديم ) كه مردم هميشه
در پشت صحنه ي كرجي با بخار شده اند ! هر جا نگاه مي كردي آنچنان بخاراتي
ازشون ساطع بود كه مي شد اضافه هاشو صادر كرد به دانشگاه هاي تهران !


ديدنيها

  2002-11-25  

وقتي11-10 ماه پيش به پيشنهاد يكي از آشناها رفتم توي يكي از اين سازمانهاي غير دولتي اسم نوشتم هيچ شناختي ازشون نداشتم .فكر مي كردم يه سازمان الكيه .
گاهي توي جلساتشون شركت مي كردم . بيشتر خانوم بودن و از هر سن و سال
و از دكتر و كارمند بود تا خانه دار و دانشجو و دانش آموز . از 14 ساله تا 90 ساله .
اين همزيستي برام جالب بود و گاهي فعالانه براشون مقاله مي نوشتم .چيز ميز
ترجمه مي كردم و اينور اونور مي رفتم و پيشنهادايي ميدادم كه همه يه كم جا مي خوردن .
حالا هم از من خواسته بودن كه برم از يه آدم مهم يه امضاي مهم بگيرم . نفهميدم چرا اينو از من خواستن . خيلي ها بودن كه تجربه كاري داشتن با سن و سال بالا.
قرار بود يه خانم خبرنگار حدودا 50 ساله هم همراهم باشه تا از نزديك برخورد اون مقام رو ببينه . شايد علتش پيگيري و سماجت زياد من بود كه معمولا دست خالي از كاري كه بهم محول مي شه برنمي گردم . وشايد هم اينقدر حرف مي زنم كه طرف براي راحت شدن از دستم حاضره حكم مرگ خودشو امضا كنه. روزي كه قرار شد بريم تلفن زدم به خانم خبرنگار .گفت برام كاري پيش اومده تو تنها برو . ولي خيلي تو رفتاراش با خودت و ديگران دقت كن و به من بگو .آخه ديده بود چقدر فضولم و به همه چيز مو شكافانه و البته كمي بدبينانه نگاه مي كنم .تو جلسه هم معمولا غر زياد ميزنم .و عجيبه كه به غرغرام هميشه توجه مي شه . خلاصه من با يه كم توپ پر از همچين مقاماتي و يه كم هم هيجان و يه كم خجالت رفتم خدمت جناب رئيس با نامه اي كه طرحش چند ماه پيش با خودم بود.
بعد از گذشتن از چند خان رسيدم به طبقه پنجم ، اونم با پله ، بله هاي بلند و غير استاندارد ، آسانسور خراب بود . رسيدم به منشي جناب رئيس . اونم چه منشي ي ، نصيب نشه ! نتراشيده و نخراشيده و ريش تيغ تيغي و دهن بو دار به علت روزه ! چندنفر داشتند اونجا داد و بيداد مي كردن . پس اوضاع رياست خوب نيست ! منشي ازم خواست نامه رو بدم و برم .
گفتم حتما بايد با خود ايشو ن مطرح كنم.يه نگاه عاقل اندر سفيهي انداخت و گفت : شما ؟ گفتم بله ، ايرادي داره ؟۱۰ دقيقه طول كشيد نامه رو بخونه و هضم كنه ، با كمك من البته ! تازه گفت ايشون نيستن.من تا برگشتم پايين ، دربون دم در گفت : بدو بدو همين الان رفت بالا . دوباره 5 طبقه دويدم بالا . حالا ديگه بالا خلوت شده بود .هر كاري كردم نگذاشت برم تو گفت ايشون فقط هفته اي يه بار به مردم ملاقات مي دن ؟ و اين هفته هم نوبتش فرداست .من ديگه عصباني شدم و گفتم من كه براي كار شخصي نيومدم و ايشون پول مي گيرن كار مردم رو راه بندازن . الان هم كه بيكارن . گفت دارن براي نماز آماده مي شن .ساعت چند ؟11 صبح ! كلي جيغ وداد كردم و بلاخره با اكراه به من يه وقت براي فرداش داد . از پله ها
كه ميومدم پايين، به خودم گفتم : يه آشي براش بپزم كه يه وجب روغن داشته باشه !
شب تلفن زدم خانم خبرنگاره حسابي شكايتشو كردم ..گفت حالا تو فردا رو هم برو تا بعد.فقط سعي كن عصباني نشي .معلوم شد فرداش هم تنها بايد برم . با اين كه كلاس داشتم ولي سرم درد مي كرد بفهمم آخر اين جريان چي مي شه . فرداش به توصيه مامانمبا مانتو بلند و روسري تيره ، سسر ساعت رفتم اونجا ،ديدم اووه .. خيليا تو صفن! صف نشسته البته !
همه هم آقا و همه هم سن بالا ! گفتم لابد تا عصر اينجا مهمونم . سرم پايين بود و سنگيني
نگاه ها رو رو خودم حس مي كردم . رفتم به منشي گفتم من ديروز گفتم كه ،كارم شخصي نيست يه اخمي كرد ،جوابمو نداد و نشستم . خيطي اول !پيش خودم چيزايي كه بايد مي گفتم مرور مي كردم . از برخورد منشي معلوم بود رئيسش كيه ! پيشاپيش قضاوتمو كرده بودم . چشمم افتاد به پيام تسليتي به جناب رئيش كه مادر بزرگش فوت شده بود !بادمجون دور قاب چينا !یه دفعه ديدم منشي ميگه خانم شما بفرمايين تو . دور و برمو نگاه كردم . خانمي جز من اونجا نبود . بابا دمش گرم ! منو راهنمايي كردن به يه ميز كنفرانسي كه جناب رئيسي كه تو ذهنم مجسم كرده بودم : تپل وريشو و با تسبيح والبته فكر كنم تسبيحش تو جيبش بود ! با يه اخم شديد بين ابروها ! بابا خودش بود . عجب حس ششمي دارم . دو سه نفر دور ميز بودن با يه عالمه پرونده . خوب به رفتارش دقت مي كردم . بعد از سوالهاي زياد اوراق رو امضا مي كرد . فكر كردم اين كه 60 سال رو شيرين داره .چه طور تازه مادر بزرگش فوت شده كه يه دفعه گفت :خانم شما چه فرمايشي دارين من هول شدم. سلام كردم و كفتم اول فوت مادر بزرگتون رو تسليت مي گم . يه سري تكون داد . مامان بزرگ 120 ساله لابد تشكر نمي خواست .بعد با آب وتاب و هيجان شروع كردم راجع به طرحي كه بايد امضا مي كرد صحبت كردن . طفلك هي گوش داد و گوش داد ..نامه هاي دستمو خوند و خوند تا اينكه گفت من اينجا معاونم و قدرت دستور براي اين مسئله رو ندارم . آقاي رئيس اونجا هستند ! دومين سوتي ! چه قدر انرژي بيخودي از دست داده بودم !پس مامان بزرگ اون آقا مرده ؟ بهش ميخوره ! خدودا 35-30 ساله بود .چرا از ميز تحرير بزرگش تشخيص نداده بودم ؟!
اونم داشت كار مردم رو راه مينداخت اما با روي گشاده و صبر و حوصله . نامه منو كه بخونه
حالش گرفته مي شه حتما . من بر عكس همه بي اجازه ش نشسته بودم . مطمئن بودم باهاش دعوام مي شه !
نوبت كه به من رسيد . نامه ها رو خوند . يه كم ابروهاش رفت بالا . يه كم چشماش گرد شد ولي آخر سر با لبخند به من نگاه كرد . گفت عجب طرح جالب و جسورانه اي ! ما براي اون مسئله به برنامه اي داريم كه...مي دونستم .بابام بهم گفته بود ممكنه اونو بگه . گفتم كه اون طرح شما 20-10 سال طول مي كشه . اينو ما براي همين نسل مي خواهيم . خنديد و شروع كرديم به بحث . جوري به من رو داد كه باهاش شوخي هم مي كردم و قهقه خنده ش همه رو متعجب كرده بود بعد شروع كرد به خط كشيدن زير جمله هاي اجرايي و با روان نويس سيزش خيلي بيشتر از اوني كه ما مي خواستيم دستور نوشت !
از اونجا كه بيرون اومدم تصميم گرفتم يه كم پياده روي كنم .هم خوشحال از اينكه موفق شدم، هم شرمنده ازين كه باز من در مورد آدما زود قضاوت كرده بودم . بهتره امشب به اون خبرنگاره زنگ بزنم بگم كه چه قدر همكاري مي كنه !‌ ولي بازم داشتم زود تصميم مي گرفتم . هنوز ثابت نشده بود كه چيزايي كه امضا كرده يا دستورايي كه داده ضمانت اجرايي داره يا براي دل خوش كنك من اين همه امضا كردو دستور صادر فرموده بود ! تو همين فكرا بودم كه رسيدم به يه دبستان پسرونه كه بچه ها تعطيل شده بودند و با جيغ و داد مي دويدن . برام عجيب بود بهم متلك مي گفتن فسقليا .. لابد شوخي مي كردن . با محبت و لبخند گوش يكيشونو پيچوندم . كه گفت : جوووون ! از تعجب لبخندم پژمرد !متوجه نشده بودم پسر دبستانياي اين ور شهر با پسراي همسنشون در اون ور شهر فرق دارن !
فهميدم حالا حالا ها مونده من مردم رو بشناسم ...

عجب قصه حسين كردي شد :) اگه يه پسر مي خواست اينا رو تعريف كنه ، حتما مي نوشت :
رفتم فلان جا ، از فلاني، براي فلان كار امضا گرفتم !

نمی دونم آدم بايد اينجور موقعها چيکار کنه ؟
خيلی غمگينم . دو. سه نفر گفتن بد می نويسم تازگيا .
يکی هم بد و بيراه برام نوشت که پاکش کردم.
شايد عجله كردم . شايد هم راست مي گن .
اين قبليه يه كم بي ادبي بود انگار . خوب وقتي آدم تو مريضي چيز بنويسه همين مي شه ديگه . عوض بد و بيراه يه كم راهنماييم كنيد !

كتاب : چراغها را من خاموش مي كنم نوشته زويا پيرزاد رو تا صفحه ۱۸۰ خوندم . خيلي كشش
داره . زندگي معمولي يه خانواده ارمنيه با ۳ تا بچه . دو دختر دوقلو ي خوشگل :آرسينه و آرمينه و يه پسر۱۵ ساله (آرمن). پسر ه عاشق دختر همسايه( اميلي ) مي شه كه دوست همين دو قلوهاست .
زندگي خانومه كه فكر مي كنم شباهتهايي به زندگي خود زويا داشته باشه كسالت باره
شوهرش به مسائل سياسي علاقه منده و بهترين سرگرميش شطرنج ! و زن به این چیزا علاقه ای نداره
خانومه ( كلاريس) كم كم داره از باباي اميلي خوشش مياد و فقط به اين علت كه
به خودش و به علاقه منديهاش توجه نشون ميده ....و...
شنيدم زويا پيرزاد يه وبلاگ داره به اسم هزار و يك شب همونطور هم كه قبلا نوشتم رمانش بهترين رمان سال
۸۱ شده . موضوع عنوان كتاب هم اينه كه شوهرش هر شب موقع خواب مي پرسه : چراغها رو كي خاموش مي كنه و خانوم جواب ميده : چراغها را من خاموش مي كنم .
دلش مي خواد يه وقتايي تنها باشه و به علايق خودش برسه كه معمولا وقت نمي كنه !
آدم دلش براي مامانا تو ايران مي سوزه ! واقعا خودشون رو دارن فدا مي كنن!
خوندن اين كتاب رو بهتون توصيه مي كنم !

ببينيد وبلاگهای مورد علاقه عـطا

کدومان؟
و ببينيد اسم وبلاگ منو تو كدوم طبقه بندي آورده ! يكي بره حال اينو بگيره !

اينو تو وبلاگ سـايه خوندم
انگار حرف دل منه :

٭ خيلي بده كه صبح كامپيوتر روشن كني و ببيني كه خبري از Offline نيست.
خيلي بده كه Mail Box ات رو باز كني و ببيني توش هيچی نيست.
خيلي بده كه تلفن ديگه برای تو زنگ نزنه.
بدتر از همه اينه كه همه اين بلاها رو خودت سر خودت آورده باشي.*

۲۰ اکتبر اينو نوشته !

راستی ممنون از دلداريای ديروزتون ! يه کمی اميدوار شدم !
حالا اونی که اذيتم کرد جرات داره بياد اينورا !

  2002-11-23  

اين جک رو دوست کوچولومون جلال ۹ ساله از حوزه علميه ی لاس وگاس برامون فرستاده
بخنديد تا تشويق بشه :

An American asked:
- What kind of "ian" are you?
- What?
- I said what kind of "ian" are you?
- I don't understand your question.
- Stupid! Are you Cambodian, Indian or Iranian?
- Oh! I am Iranian.
2 hours passed without a word.
The Iranian asks:
- What kind of "key" are you?
- What?
- Are you a monkey, donkey, or Yankee?

ايـنـجـا
هر كي مي خواد ببينه وبلاگش از نظر تعداد ويزيتور چندمه ،يه نگاهي به اونجا بندازه !

چرا كسي باور نمي كنه من به كفشم علاقه مندم ؟ چرا بقيه نمي فهمن آدم
مي تونه به يه چيز بيجان هم علاقه مند بشه ؟تو اين دو سه سال محبورم كردن كلي كفش
گرون بخرم ولي چه جوري بگم باهاشون راحت نيستم !
باهيچ كفشي عين اين نمي تونم ساعتها بدون خستگي راه برم ، بدوم و شلنگ تخته
بندازم . درسته پارسال يادم رفت بعد از كنار گذاشتن كفش رو باز تابستوني ناخوناي پامو كوتاه كنم
و وقتي حواسم نبود و به يه توپ تو كوچه شوت زدم ، درست جلوي
ناخن شست پام سوراخ شد و امسال هم داره دهنش باز مي شه . ( يعني رويه ش از زيره ش
داره جدا مي شه ، ولي باز به خدا من دوستش دارم . كلي باهاش خاطره دارم.


چرا ديروز به هر كي مي گفتم ناهار دعوت داريم ، تعجب مي كرد . مي گفت ماه رمضون و
ناهار ؟ آخه وقتي صاحبخونه روزه نمي گيره و مي دونه مهمونايي هم كه دعوت مي كنه
هيچكدوم روزه نيستند چه اشكالي داره ؟ فقط تظاهر به روزه خواري بد ه؟! .تظاهر
به روزه داري بد نيست ؟
من يه خاطر مريضيم نمي خواستم برم وگفتم درس هم دارم . اصرار كه
مريضيتو ول كن و اگه درس خوني بيا اونجا درس بخون .. مامانم اونجا هي بهم مي گفت : بز مفو !!
(مامان ديگران براي دختراشون كلاس ميگذارن ،مامان مارو باش !) ناهار رو كه خوردم
ديدم گيج گيجم ، به بهانه درس و با اصرار صاحبخونه و پسرش رفتم اتاق پسرش .
كتاب رو كه باز كردم ديدم سردمه . با اينكه خوشم نمياد تو جاي ديگران بخوابم
رفتم تو تختش . ديدم واي... عجب گرم و نرمه. اينطوري شد كه براي اولين بار
تو خونه ي يكي ظهر خوابم برد . از شدت عذاب وجدان هي كابوس مي ديدم و فكر
مي كردم وسط مهموني رو مبل خوابم برده و هر چي ديگران صدام مي زنن
نمي تونم جواب بدم .هر چي زور مي زدم نه چشمام باز مي شد و نه دهنم !! خيلي حالت بدي بود!
خلاصه چند ساعت بعد مامانم اومد چراغ رو روشن كرد و گفت بابا! دو ساعته هي ميان صدات
مي زنن وپسر صاحبخونه هم يه چيزي از اتاقش مي خواد روش نمي شه برداره !
پاشو ديگه ! و رفت . يهو چشمم افتاد به بالش . يه كم كثيفش كرده بودم .نمي شد
يه كاري هم كنم كه كار من نيست چون يه كم پايينتر اثر روژ لب هم روش بود !
خيلي از خودم خجالت كشيدم . روم هم نشد برم بشورمش . در نتيجه طي يه عمليات
بدجنسانه بالش رو از اون وري كردم . خدا كنه عين من عادت نداشته باشه
موقع خواب بالششو بچرخونه . يا اينكه مامانش عين مامان من كه يه مريض مفو مي خوابه
وقتي ما رفتيم ملافه هاشو عوض كنه !
حال خودم از اين نوشته م به هم خورد !

اينو يادم رفت که بگم . از يکی شنيدم که وقتی نطق پرستو فروهر در خانقاه صفی
عليشاه تموم شده و از ملت خواسته که برای افطار برن خونه شون مردم شعار
می دادن :‌مرگ بر طالبان چه در کابل چه تهران :)‌بعد زد و خورد شده و مردم رو
حسابی کتک زدن و حتی پرستو رو که هر سال برای پيگيری پرونده مامان باباش مياد
ايران حسابی با کتک ازش پذيرايی کردن !
اينم يکی ديگه می گفت : يه داش مشدی و جاهل هم بين راهپيمايی کننده ها بوده
همين که يه حزب اللهی به اونا ميگه :‌مادر... اين آقا رگ غيرتش به جوش مياد و می گه
کی به ننه ی ما توهین میکنه ؟؟؟
چاقوی ضامن دارش و در مياره و اونو خطی و خيطيش می کنه .البته مردم فراريش
می دن وگرنه ...

  2002-11-21  


من شديدا مريضم . چشمام از اون عكسي كه اون بالاست ريزتر شده !
3 جعبه دستمال كاغذي تا حالا حروم كردم. آي ي ي .. مردم .
بدتر از اون با 3 تا از دوستام قرار بود بريم يه جاي خوب .حسابي هم برنامه ريزي
كرده بوديم . مي دونم خيلي بهم خوش ميگذشت ولي خوب .. دوستام تلفن
كردن كه مي خواي ما هم نريم ؟‌گفتم نه بابا بريد و جاي منو هم خالي كنيد.
از حسودي دارم مي ميرم . كاش مي گفتم بذارن براي بعدا !
آخيش ... درددل كردم راحت شدم :-)
نمي دونم دخترا چرا اينطورن؟كافيه يه پسري تو وبلاگش بنويسه : آخ !
فوري صد تا نامه براش ميدن كه الهي ي .من فدات بشم ! ايشاالله زودتر
خوب بشي. نبينم بگي آخ ! يا مثلا بگه ماشين خريدم باهاش بوق زدم . فوري 200 تا دختر
براش نظر ميدن :‌اوا!! مباررررررررررررركه! كي بياييم شيرينيشو
بحوريم ! الهي قربون خودت و ماشين گلت بريم و..و ...
پسرا هم كه اين اخلاق دخترا رو مي دونن راه و بيراه خودشونو لوس مي كنن و از مريضياشون
و ماشين خريدنشون مي گن !
ولي من بدبخت 2 ساعت جار زدم بابا من بعد از 20 سال يه روسري آبي خريدم ! دريغ از
يه تبريك ! مي دونم 5 ساعت هم در مورد مريضيم هم كه داد سخن سر بدم يكي نمي گه
چته ؟

اين مريضي فرصتي شد كه كتاب ؛ چراغ ها را من خاموش مي كنم ؛ نوشته زويا پيرزاد رو
شروع كنم . فعلا فقط 18 صفحه شو خوندم .اينقدر از چشم و بينيم آب ميومد كه هيچي نمي ديدم
وگرنه من اينجور كتابا رو تا كلي شو نخونم نميتونم بذارم كنار !تا اينجاش كه
خوندم داستان يه خانواده ارمني در، فكر مي كنم، آبادان باشه ! الان براي نظر دادن زوده ولي
تا اينجاش خيلي جذاب نوشته ! اين كتاب زويا پيرزاد جايزه مهرگان ادب سال 81 رو به عنوان
بهترين رمان برد. جايزه اش 1 ميليون تومن بود كه زويا اونو براي ساخت مدرسه تقديم كرد!
الان عكسش اينجاست . برعكس تصور قبليم يه خانم نسبتا مسنيه! يعني حدود 45-50 ..
خانوما در هر سني كه كاري رو شروع كنن ، سنگ تموم مي ذارن !

مي گن قضاوت كردن در مورد آدما سخته و زود قضاوت كردن در موردشون از بدترين كارهاست !
من وقتي در وبلاگ عـطا در مورد خودكشي آبی خوندم و با عجله رفتم ببينم چه خبره فقط دو سه جمله اولشو كه خوندم : مرگ موشي كه مزه آبجو ميده و..
و در نظر خواهيش ديدم ملت بهش اعتراض كردن كه آي مارو كشتي
از نگراني و اين حرفا .. اين فكرو كردم كه اومده مردم رو فيلم كرده و مي خواسته معروف شه
و متاسفانه اينو اومدم اينجا هم نوشنم . البته همون روز به صورت آفلاين نوشته ها شو خوندم
و پيش خودم گفتم : ا... اينكه بيشتر نوشته هاش طنزه! چطور ملت نشناخته اينجوري فكر كردن؟خودم هم اينقدر همت نداشتم كه بيام نوشته مو اصلاح كنم . شايد فكر مي كردم زياد اهميت نداره ولي بعد ديدم كه دل يكي رو شكستم ! من همينجا ازش معذرت مي خوام!

اي واي ... دخترا ! چرا وقتي دماغتونو عمل مي كنيد اينقدر عوض مي شيد؟!
يكي از دوستام 3-2 ماهيه دماغشو عمل كرده . اصلا از اين رو
به اون رو شده ! بابا چطور بگم : من تو رو با دماغ گنده بيشتر دوست داشتم
يادته چقدر مي خنديديم ؟يادته چقدر تو سر و كله ي هم مي زديم !
چرا هي از كيفت آينه در مياري خودتو نگاه مي كني ؟
چرا وقتي با ديگران حرف مي زني سعي مي كني نيم رخت بهشون باشه ؟
حالا با ديگران به كنار ، با من چرا ؟! چرا صورتتو عين عروسك ثابت نگه ميداري ؟
من احساس مي كنم دارم با يه پوستر حرف مي زنم نه يه آدم !
تو خيابون ديگه چرا اينجوري راه مي ري ؟ اصلا حواست ديگه به من نيست .!
همش فكر مي كني همه دارن دماغتو تحسين مي كنن !
مي خوام نباشه اون اعتماد به نفسي كه با عمل كردن دماغ به دست مياد!
من دماغم بد نيست ولي اگر هم زشت بود فكر نمي كنم عملش مي كردم .
آخه براي كي ؟ براي اينكه پسرا خوششون بياد ؟‌ميخوام صد سال سياه خوششون
نياد ! كي ديده كه يه پسر عاشق دماغ آدم بشه ؟ تازه اين خوشگلي موقتيه به خدا .
نمي بينيد بعد از چند سال به چه روزي ميفته ؟ پره هاي بينيتون
عين خوك مي پره بالا ! جديدا هم مد شده كه دماغ عمل شده رو دوباره
عمل مي كنن ! بابا اينقدر وسواس نداشته باشيد .
اين خوشگلي حداكثر 5 سال براتون مي مونه ! از مايكل جكسون درس عبرت بگيريد !
اونقدر عمل كرده كه ديگه حال آدم بهم مي خوره !
هنرپيشه ها و مجري هاي تلويزيونو نديدين كه بعد از يه مدت چه شكلي مي شن ؟
از دماغ گذشته ، چرا مي ريد ابروهاتونو عمل مي كنيد مي كشين بالا ؟ ! بعد يه تاتوي اساسي ! بعد با سيليكون براي خودتون گونه ميگذاريد !گوشه هاي چشمتونو عمل مي كنيد تا درشت بشن ..
آقايون عمل كرده كه تابلون ! آقا صورت داره اين هوا .. دماغ رو كرده اينقدر كوچيك كه بايد با ذره بين پيدا ش كرد ! كچله.. ولي مي ره مو مي گذاره اينقدر.... موهاش در جووني سفيد مي شه همچين موهاشو رنگ مشكي پر كلاغي مي كنه كه از دور داد مي زنه منو رنگ كردن!
تا حالا ديدين 2 تا خوشگل و خوش تيپ با هم عروسي مي كنن يهو بچه اي
كه بعدها تو كالسكه مي بينيد : يه ماغ گنده ! چشماي ريز .گونه نداره .ابروها چسبيده
به چشما.و.. و حالا دعوا ...كه نمي دونيم بچه به كي رفته ؟
بابا به خدا هر كس با قيافه طبيعيش خوشگلتره !
in bood hazyoonaye man :)

  2002-11-19  


1- آقا نيار ! خانم نيار! چي ..؟ خب معلومه . آش رشته و شله زرد و حلوا و غذاهاي نذري .
بابا ،من تازه به زور يه كيلو خودمو لاغر كرده بودم . حسودا اينقدر هم خوشمزه مي پزن
مگه مي شه نخورد ! ما هم براي مقابله به مثل يه بار شله زرد پختيم و به همسايه ها داديم .
ولي اوني كه از همه بيشتر خورد باز من بودم ! چون آشپزي مامانم هم خوبه لامصب !

2- همجنساي عزيز لطفا شب عروسي شامپوتونو عوض نكنيد ! اگه تا حالا شامپو زيتون
مي زديد اون شب هم از همون استفاده كنيد. چون يه دختري مياد شب عروسيش كلاس
بذاره ، ميره يه شامپوي گرون خارجي مي زنه . تمام موهاش مي ريزه و عين كله پدر
داماد كچل مي شه ! روزنامه حيات نو نوشته به جاي گل به سر عروس يالا ....
ملت خوندن : كچل كچل كلاچه ، روغن كله پاچه ...

3- راستي من نمي فهمم چرا هر سال پليس مي گه :‌شبهاي ماه رمضون جرم و جنايت
كم ميشه ! مگه دزدا هم روزه مي گيرن ؟! اگه اينطوره هر ماه رو رمضون اعلام كنن!
يا تا اطلاع ثانوي ماه رويت نشه ! نيست خيلي هم هر سال دقيق رويت مي شه !

4- از بس هر وبلاگي رفتم صاحبش هي ناليده و عطسه كرده كه اي واي ي ي..
سرما خوردم ، منم ازشون گرفتم . بابا يه خورده وبلاگتونو ضد عفوني كنيد . منم
دارم يه كم ميميرم !

5- از علي لاريجاني پرسيدن اين فيلما ي بي سر و ته چيه بعد از افطار رديف مي كني ؟
گفت : جون جواد بي خيال ! مردم وقتي حال داشتن خوصله اعتراض نداشتن .من شنيدم
بعد از مدتي گرسنگي كه معده پر ميشه . بيشتر خون بدن مياد دور معده كه غذارو هضم
كنه ، در نتيجه به مغز خون نمي رسه و كسي چه مي فهمه فيلم خوب بوده يا بد ! تازه هم
بفهمه حال اعتراض نداره ! بذار ما با بودجه مون حالمونو بكنيم !

6- آقايون اين همه خانوما رو اذيت نكنيد! رئيس بيمارستان لقمان دو تا پرستار خانم و سوپر وايزر
با سابقه 15 ساله شو اذيت كرده و بهشون تهمت زده اونا هم به نوبت خود كشي كردن .
بعدا هم گفته اونا خودشون يه چيزيشون مي شده و خواستن جوسازي كنن! ياد آقايوني افتادم
كه آدمو تو تاكسي اذيت مي كنن و ما ها هم جرات اعتراض نداريم چون تا اعتراض
كنيم بهمون مي گن لابد خودت يه چيزيت مي شه و دنبال شوهر مي گردي !
خوشبختانه هر دو تا رو نجات دادن!

7- امشب ماه گرفتگي داريم از 11:30 شب ! سالمها برن رو پشت بوم و براي ما مريضا
تعريف كنن! اونايي هم كه اهل شعرن يه شعركسوفي بگن !

8- بقيه ش براي فردا

  2002-11-18  


اي ..واي ... مردم از خوشي :))
چقدر تظرخواهيام شلوغ شده ! مهمترينش آقا سيد علي ! ديدم وبلاگم بوي بهشت مي ده !
مي گن هر كيو مي خواي خوب بشناسيش برو تو نظر خواهيش ببين كيا نظر ميدن !
از عفت كماندو ، ظالم بلا ، علي قالپاق ( اند جوادها) ، رواني ، اسسكيزوفرني ( بيخود نيست مي گن ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد ) وبقيه كمال تشكر دا دارم :)

××××
اسمش سـکـوت ه ولي خدا وكيلي خيلي حرف مي زنه !
مي گن تا حالا 3361 خواستگار براش اومده ، ولي همه شون موقع بيرون اومدن
از خونه شون تا سر خيابون قيلي ويلي مي رفتن و طفلكيا رفتن زير ماشين !
مامانش بهش گفته يه وبلاگ بساز و اسمشو بگذار سكوت شايد افاقه كنه !
جوجه كارگرداني بيش نيست ، ولي شده معلم شيمي اونم براي كنكوريا !
خدا به دادشون برسه ! تو وبلاگش به جاي اينكه اسم منو تو خوبا بنويسه و جلوش
8-7 تا ضربدر بگذاره ، نوشته تو قسمت بدها . اونم از نوع پارازيتيش .
تو بيمارستانا عكسشو زدن و زيرش نوشتن هيسسس ! سكوت ! يعني
صداشو در نيارين ! سكوت اينجاست اگه گيرش بيفتين ، سرتونو مي بره :))

اسم وبلاگ منو مسخره مي كني حالا :)) امروز رفتم اون مغازه هه رو 4راه
طالقاني ديدم بابا مغازه اولي تويي : خانمي ، دومي زيتون( پيتزا فروشيه ) و سومي دنيز !
دنيز كه يادته :)‌ سكوت خانم پاتو بذاري تو وبلاگم موهاتو مي كشم .
پس اگه مياي به نفعته با حجاب كامل بياي :)
از قديم هم گفتن نون داغ ! كباب داغ ! با زيتون يخ خيلي مزه ميده !
يه چيز ديگه هم مردم مي گن:‌اگه روزي 3-2 تا زيتون بخوري ، هيچوقت
سرطان نمي گيري :) كمي تلخ هست ولي مفيده ! تو فقط بيا 3-2 بار رفرش بزن برو.
به جاي گرفتن دماغ موقع خوردن چيزاي تلخ ، تو هم چشماتو ببند :)
بهتره بري فيلماي درپيتي تو بسازي كه مش لاريجاني خيلي نياز داره !
( آيا با اين سليطه بازيام كسي جرات مي كنه پشت سر وبلاگم حرف بزنه ؟)
×××

خيلي خوشم اومد آقاجري تقاضاي عفو نكرده .. اگرم يكنه به اصرار دوستاشه!
به نظر من راست ها با اين حكمشون يه كم دست به خودكشي سياسي زدند.
حالا هم خيلي دلشون مي خواد تقاضاي عفو كنه و مورد عفو ملوكانه ش
قرار بدن كه فعلا آقاجري زده تو حالشون !

×××
حرف از خودكشي شد . وبلاگ عـطـا رو بخونيد ببينيد چقدر از
اين كه يکـی ديگه تو وبلاگش نوشته مي خواد مثل كلاغ خودشو بكشه
نگران شده .. بعدا معلوم ميشه طرف براي شوخي يا معروف
شدن، اين ملت حلوا خور رو سر كار گذاشته. واقعا هم برين
كنتورشو ببينيد چي شده !!

××××
بازم مي خواستم بگم ولي ديدم خيلي ميشه!
راستي چرا خانوما تو وبلاگشون پر حرف ترن ؟
پس چرا تو واقعيت ساكتتريم ؟؟!!

  2002-11-16  

-امروز ظهر راديو كرج با معصومه خانم اولين راننده اتوبوس زن مصاحبه
مي كرد . بر عكس تصورم با صداي خيلي ظريف و بسيار دلنشين صحبت
مي كرد . پرستار بازنشسته ست و دخترش جاي شاگرد راننده كار مي كنه !
يك هفته ست كارشو شروع كرده و تو خط مترو به دانشگاه كار مي كنه.
شايد فكر كردن هنوز آقايون دانشجو آمادگي بهتري براين پذيرش اين موضوع دارند.
از امروز پنج راننده زن ديگه اضافه شده و قراره تمام 10-12 اتوبوس اين خط رو بدن به خانوما
تا انشاالله يواش يواش آقايون براي تحويل كل مملكت به خانوما آمادگي پيدا كنن!
ازش پرسيدن اين يه هفته چطور بود ؟ گفت : خيلي خوب بوده فقط خيلي مردم نگاهم مي كنند،و يه مسئله ديگه اينكه وقتي به آقايون مي گيم بريد از در عقب سوار شيد
بهشون بر مي خوره !

چرا برنخوره ؟ تا ديروز جلو مي نشستن و همش عين گل آفتابگردون كه گرايش به
سمت آفتاب داره هي كله شونو مي چرخوندن عقب و يا اگه جاي خالي هم براي نشستن بود
واي ميستادن كه گردنشون درد نگيره ! حالا از عقب هر چي سرك بكشن هيچي
جز روسري و مقنعه نمي بينند!بعدشم چقدر با ما عين شهروند درجه 2 رفتار كنن!
هي بگن: آبجي برو از در عقب سووار شو! ؟هميشه شعبون يه دفعه هم رمضون !
اصلا به نظر من با اين كار، شغل رانندگي اتوبوس جز مشاغل بسيار با كلاس و لوكس
شد ! اون كجا كه وقتي مثلا يه پيرزن مي خواد از جلوي اتوبوس رد شه ! يه سيبيل
سرشو از پنجره اتوبوس در بياره وبا صدايي شبيه نعره شير داد بزنه:
آبجي بكش كنار بينيم بزار باد بياد! و يا اينكه يه خانم مليح و با لبخند بگه : بفرما مادر جون !
نه جون من شما بگيد كدوم بهتره ؟
حالا اگه دخترا هم عين گل مهتابگردون سري بچرخونن منظوري ندارن ها ، جز
اينكه بگن ببينيد اين كار چقدر بده !!

در ضمن اونايي كه منو مي شناسن مي دونن بيشتر بحثاي خانوم آقا
رو من با يه كم شوخي قاطي مي كنم .خواهش مي كنم آقايون به دل نگيرن!

2-وقتي بهم گفتند مجله گل آقا بسته شده زياد تعجب نكردم ، چون خودمم مدتي بود ديگه نمي خريدم
بخونم . يادمه از بچگي براش نامه ميدادم و اگه پنجشنبه ها بابام برام گل آقا نمي خريد شب خوابم
نمي برد . وقتي اولين نامه م تو گل آقا چاپ شد انگار دنيا رو بهم دادن . و اين اتفاق 6-5 با ر اتفاق افتاد
يه بار يه ترجمه طنز يه صفحه اي و چند بار هم در ستون پيامهاي مردمي ونامه هاي رسيده و
...قيچيشون كردم و هنوز دارمشون ! طنز شيريني داشت و هميشه ادب رو رعايت مي كرد !
تا وقتي حرف دل مردم رو مي زد خيلي به دل مي نشست . اوائلش اين مسئله : آسته بيا آسته برو كه گربه شاحت نزنه و يه جوري بنويسيم كه نه سيخ بسوزه نه كباب ! زياد آدمو اذيت نمي كرد!نويسنده هاي خيلي خوبي باهاش همكاري مي كردن! يادمه تذكره الامقامات آقاي زرويي رو بلند بلند ميخونديم و غش غش ميخنديديم ، و همينطور كاريكاتورهاي آقاي عرباني رو
خيلي دوست داشتم . يواش يواش همه با سابقه ها رفتن ! با خط قرمزهايي كه گل آقا گذاشته بود
همه نمي تونستن كنار بيان ! تازه وقتي آدم تو تاكسي و اتوبوس و تو مهمونيا
بدترين بحثا و جكها ي سياسي رو مي شنوه ديگه نوشته هاي
از روي ادب و آسته بيا و ... براش جالب نيست ! گل آقا تنها عيبش به نظر من اين بود
كه از مردم عقب افتاد! وگرنه قلمش حرف نداشت (‌اگه براش حرف درنيارن!)


3- ا... عـلـيـرضـا تو همون عليرضا ظريفي ؟؟ راست مي گي . يادم اومد يه روزي وبلاگتو ميخوندم.خيلي جالب بود!
ايشالله زودتر مشكلت حل شه !

هر كي نظر نده ، خيلي بده !

  2002-11-15  

من ديشب هی تشنه م می شد . يه ليوان سنگين پر از آب گذاشتم بالای تختم
که اگه آب خواستم نرم تا آشپزخونه!
يادم نيست ساعت چند بود که با صدای مهيبی يه چيزي خورد
تو ملاجم ! همراه با يه دوش آب سرد!
از خواب پريدم . تا صبح هم از تنبلی بالش خيسمو اينور اونور می کردم !
از اون به بعد انگار مخم از کار افتاده

امروز با يکی از دوستام رفتيم دو تا مهد کودک آموزش محيط زيست !
آخ که چقدر ذهن اين بچه ها پاکه!
اونقدر مطالب جالبی گفتن و نقاشی کردن که ما مونده بوديم از کجا اين همه
مطلب می دونن ! بعد از تدريس ما ، بجه ها نقاشي كردن !
دو تا پسر پيش دبستانی نقاشيا ی جالبی کشيدن!
يکيشون يه خانم رو کشيد که داره حمام آفتاب می گيره و تمام تنش تاول داشت .
پرسيدم اينا چين ؟ گفت : به خاطر آلودگی لايه ازون سوراخ شده و آفتاب باعث
سرطان پوست می شه خانوم !
اون يکی هم يه خونه کشيده بود که يه خانم و آقا تو خونه بودن. دود سيگار آقاهه
می رفت تو يه سوراخ بينی خانومه و دود آشپزی هم تو يکی ديگه ش .
بچه ها هم با قاشق رو قابلمه می زدن و خانمه دستاش هم رو گوشاش بود!
اخماي خانومه هم حسابي تو هم بود.
يعنی هم آلودگی محيط خونه هم آلودگی صوتی !و خانمها هم اولين مظلومين !
اونقدر از اين نقاشيا خوشم اومد كه يه ماچ گنده شون كردم .
چرا بشر به حاي جنگ با همديگه، نمياد كره زمين رو از آلودگي نجات بده ؟


اين روزا هر جا مي ري بحث خانوما ،بحث بوتانه!
گاز بوتان نه ها! كشور بوتان .
هي آدرسشو مي پرسن . بابا بخدا بوتان غريبه ها رو نجس مي دونن و تو كشورشون
راه نمي دن ! حتما خودتون مي دونين چرا

شش تا خبر نا مربوط به هم :

1- رابرت ردفورد، هنرپيشه معروف و قديمي آمريكايي عاشق مولاناي ما شده و مي خواد
يه فيلم در موردش بسازه !هميشه منتظريم ديگران بيان برامون ازين كارا بكنند!

2- اگه از آهنگاي هندي و پاكستاني خوشتون مياد
اين آهنگو بشنوين>

3-
يه ساعت و تقويم خيلی خوشگل اينجاست ! حتما ببينيدش !

4- موضوع كشور بوتان كه اولش قند تو دل خيليا خانوما
آب مي كنه اينه كه تو كشور بوتان هر زن تا پنج شوهر داره !
خانمهاي عزيز خودتونو كنترل كنيد فعلا نرين بليت بخرين اول بقيه شو بخونيد!
منم اولش گفتم چه خوب ! يكي براي ظرف شستن . يكي براي گردگيري و جارو.
يكي براي كون بچه و كهنه شستن .يكي براي خريد . يكي براي آشپزي.
و...خانم هم لم ميده و مي شينه پاي تلويزيون و ماهواره و..
ولي بقيه شم بشنويد!
هر شوهري كه وارد خونه ميشه عباشو ..ا...ببخشيد آخوند كه نيست.
رداشو دم در خونه..احتمالا كلبه آويزون مي كنه كه يعني : من هستم ، مزاحم
نشويد! و روز بعد شوهر بعدي و بيچاره خانم بايد براي 5 اراذل و اوباش
به نوبت غذا بپزه . رخت بشوره . و...و...غيره :))
به اين ميگن ستم پنجضاعف !!!.

5- تو روزنامه ديروز همشهري اين آگهي سپاسگزاري رو خوندم :
شما هم بخوانيد وحسرت بخوريد :
از فرد فرد افراد خانواده ، دوستان و همكاران كه در مدت يك سال بستري بودن
اينجانب در بيمارستان از مادر و خانواده ام جوياي حالم شده اند و همچنين از كليه
سروراني كه از راه دور و بسيار دور ( و لابد خيلي زياد بسيار دور)
قبول زحمت كرده و براي ديدارم ( اينجا رو داشته باشيد) به سويس ( ! )‌آمدند نهايت تشكر را دارم .
اميدوارم به زودي در ايران همگي را ( يعني همگي از ايران رفتند دستبوس حاج آقا ؟)
از نزديك ديده و در جوارشان باشم .
با تشكر فراوان ( چه كلاسي !) هوشنگ سقط فروش ( سقط فروش يعني چي فروش ؟؟
مي گن يارو سقط شده يا خانومه بحه سقط كرده اين يارو بچه مرده هه رو ميفروشه ؟)
تذكر: تمام پارازيت هاي داخل پرانتز مال خودمه !
والا ما يه مريضي مي گيريم چشامون به در و تلفن خشك مي شه تا يكي
بگي زنده اي يا نه!
حالا براي چي حاج آقا اين قدر طرفدار داره ؟!؟!؟

6- آخرين وصيت امروزم : هيچوقت به هيچ پسري نگيد : دوستت دارم !
كسي كه تا ديروز در آرزوي شنيدن اين جمله از شما بود با شنيدنش
بي جنبه گيش عود مي كنه و ورق 180 درجه مي چرخه !
هميشه به نوعي بگذاريد تو شك باشه!

اگه نظر ندين ، خيلي بدين!

  2002-11-13  

امروز بچه ها می گفتن دانشجوهای دانشگاه تهران تو مسجد دانشگاه برای
آزادی آقا جری تحصن کردن!
اين يکی از نتايج يه تصميم کور و غلط ! بخورين! نوش جونتون!
فقط تاسفم اينه که چرا من حرف مامان بابامو گوش ندادم زياد درس
بخونم تا دانشگاه تهران قبول شم :)

دو تا خبر جالب تو سايت زنان ايران يکيش اينه که يه راننده زن با نمک کرجی شده راننده اتوبوس

دومين خبر هم در موردخواهران با نقاب اصفهانيه!
بابا ما يه بار رفته بوديم اصفهان هر دو قدم رو سی وسه پل يه خواهر به ما نزديک ميشد
و اولش يه ساعت می پرسيد : حالدون خوبست ؟ داييدون خوبست ؟ عمودون خوبست ؟
و...و.... و مای ساده فکر می کرديم اينا مارو از يه جا می شناسن . و آخرش به من و
مامانم می گفتن : بی زحمت روسريدونو بکشين جلو! و اينجوری بود تا مدتها تا يکي
سلام احوالپرسی باهامون می کرد ناخودآگاه دستمون می رفت رو روسريمون !
پاولف هم سگشو اين طوری شرطی نکرده بود که اينا ما رو کردن!

  2002-11-12  

اين آقا محسن منو تهديد
کرده لينکشو اينجا بذارم . عمرا اگه گوش کنم !
اگه هم اهل کامپيوتر نيستيد اصلا به وبلاگ زوووووپ نرين که مثل من هيچی نمی فهمين !

راستی جمعه شب بالاخره فيلم زندان زنان رو رفتيم ! سينماي كرج اين فيلمو اورده بود
ولي تا بياييم وقت جور كنيم، ديديم به علت تهديد به آتش زدن سينما ساويز از طرف گروه هاي فشار اين فيلم رو برداشتند . فيلم خيلي تلخ ولي واقعي بود بازي هاي هنرپيشه هاي
اصليش واقعا خوب بود . من يواش يواش داشتم شك مي كردم به خودم كه چرا عين
تو فيلما نمي تونم صورتمو ثابت نگه دارم تا يه موقع خدا نكرده زشت به نظر نرسم!
رويا نونهالي و رويا تيموريان و دختر خود منيژه حكمت يعني پگاه آهنگراني نسبت به بقيه
هنرپيشه هاي خانم غوغا كردند. هنوزم به فكر زندانيا هستم .چرا هر چي از انقلاب مي گذره
سن زندانيا پايين مياد؟! خودمو هي جاي اونا مي گذارم ، شايد نتونم حتي يه روز تو
همچين محيطايي زندگي كنم !شب اول كه از غصه خوابم نبرد! اگه من جاي اون دختراي
كارتن خواب بودم ؟!؟!؟

  2002-11-11  


پتجشنبه، تهران خونه ي عمه هلن ( عمه مامانم ) دعوت داشتيم . عمه هلن زن خيلي خوبيه و بخصوص رابطه ش با جووناي فاميل خيلي خوبه . با اينكه تمام بچه هاش و خواهر برادراش
از ايران رفته ن ولي خودش ايران رو خيلي دوست داره و اينجا مونده . خونه ش هم جاي خوبيه . تمام پنجره هاش رو به يه پارك خوشگل باز مي شه ! از خوراكياش كه ديگه نگو... انواع شيرينيجات و شرابجاتو و..يه نوع شراب آلبالو داره كه من عاشق آلبالوهاشم و تا ميره آشپزخونه ،آلبالوهاي توي ظرف يهو غيبش مي زنه و اون هم با خنده باز مي ياره برام.
5شنبه به جز ما دو خانواده ديگه دعوت داشتن كه يكيشون كليمي بودن و با اصرار عمه هلن قرار بود همگي شب هم اونجا بمونيم. موقع شام كه من طبق معمول عين وحشيا
به غذاها حمله كردم ديدم كه مامانم با چشم و ابرو اشاره مي كنه كه نخور .. يادم افتاد كه
اون خانواده كليمي بايد دعاي سفره بخونن . جالبه كه آقايون بايد يه كلاه كوچولو سرشون بگذارن و ما يه ذره عقده هامون خالي شد كه چرا ما هميشه بايد حجاب داشته باشيم ، به بار هم آقايون سرشونو بپوشونن!و چون فردا هم سالگرد فوت يكي از فاميلاشون بود ، عمه به احترام اونا كوكوي سبزي هم پخته بود،( كليمي ها به جاي حلوا ، كوكو سبزي درست مي كنند) خانم اون خانواده دعاي مخصوص نون و كوكو رو خوند و نون رو تيكه تيكه كرد و هر كي بايد يه تيكه نون و يه تيكه كوكو برمي داشت و يه آمين مي گفت و تازه بعد از اون بايد شام رو شروع مي كرديم !
بعد از شام من ديدم پارك خلوته و سرسره وتاب و... عجيب بهم چشمك مي زنن.
به پيشنهاد من همه بچه ها كه 2 تا دختر بوديم و 4 تا پسر رفتيم پارك . منم
شده بودم سر دسته . شونصد بار سرسره رو برعكس سوار شدم .
ملت هم مونده بودن اينا از كدوم ديوونه خونه فرار كردن . هي مي گفتم اينجا عجب
وسائل بازيش سخته و از شيب سرسره ها مثل كوه نوردا بالا مي رفتم
( بقيه هم ديگه مجبوربودن عين من برن ) و از پله هاي پشتش ميومدم پايين.
تاباش هم خيلي بلند و خوب بود و سايزش بهمون مي خورد و از اون كوچولو موچولوها نبود .
تنها چيزي كه آزارم ميداد تذكرهاي وقت و بي وقت داداشم بود . هي مي گفت بده
اين وحشي بازيا چيه مي كني ! با اينكه 4 سال ازم كوچيكتره نمي دونم چرا به خودش حق ميده كه اينقدر تو كارام دخالت كنه ! هي به من مي گفت خجالت بكش ! برو بشين يه جا و تهديد مي كرد به بابا بگه!
اتفاقا ساعت 1 نصفه شب مامان بابا هم براي صدا كردن ما وهم قدم زدن شبانه خودشون
اومدن و نه تنها دعوام نكردن بلكه بابام مامانمو مجبور كرد اونم سرسره رو برعكس بره !
و خودشون هم كلي سوار چرخ و فلك و تاب و..شدن . قيافه برادرم اون موقع ديدني بود
و حسابي حالش گرفته شده بود. اينجوري بود كه خيلي خوش گذشت !
بقيه ماجرا در پست بعدي ...

واقعا جرات دارن آقا جری رو اعدام کنند ؟!

جونم براتون بگه كه صبح جمعه كه پاشديم ديديم همه دارن حاضر مي شن برن قبرستان !
من هميشه از رفتن به اين جور جاها وحشت دارم و به جز زمان سالگرد شاملو
هميشه بهم بد گذشته ( نه اينكه انتظار داشته باشم بهم خوش بگذره )
من گفتم لباس سياه نياوردم . همه خنديدن ! من نمي دونستم قراره بريم قبرستون كليمي ها
و اونا پوشيدن لباس سياه رو كلا بد مي دونن و جوري حاضر مي شدن كه انگار دارن
مي رن مهموني ! لباسهاي رنگارنگ و حتي آرايش و..سر راه يه عالمه گل خريدن و يه عالمه نعناع ! قبرستون اونها خيابون خاوران بغل فرهنگسراي بهمن بود . چيزايي كه برام
جالب بود اينا بود : اونجا حجاب مجاب و مانتو ديده نمي شد ! كسي رو با لباس سياه
نديدم . لباسها رنگارنگ بود و كسي كاري به خنده و شوخي و دويدن و سر به سر گذاشتن ما ها نداشت . سر قبرها يه عالمه گل مي ذاشتن . هيچكس رو نديدم كه گلها رو پر پر كنه . دسته گلا رو سالم و با روباتهاي رنگارنگ - نه مشكي- روي قبرها مي گذاشتن . اون دسته گلاي قبلي سالم ولي خشك شده سر جاشون بود . معمولا يه دسته نعناع و يه پرتقال هم روي گور مي گذارن فلسفه ي گذاشتن پرتقال رو نفهميدم . روي بعضي از قبرها يه مشت برنج ويا گندم بود كه بعضيا اعتقاد دارن پرنده ها كه ميان نوك مي زنن براي صاحب قبر دعا مي كنن.
قبرها خيلي از زمين بالاتر بود حالا يا سنگ قبرها خيلي كلفت بود
( حتي به قطر يه متر ) يا براش پايه گذاشته بودند. هيچكس حق نداشت نه روي سنگها بنشينه حالا چه برسه به اين كه روشون راه بره . چون در سطح زمين نيستند قاعدتا
كسي هم روي آنها پا نمي گذارد و سنگها تميزن . براي راحتي ويريتورها (!) نزديك هر قبري
از جنس همون سنگ يه نيمكت ساخته ن . تابلوي فلزي من اونجا نديدم ولي يه سنگ عمودي
بالاي گور هست كه معمولا روش عكس مرده رو روش كنده كاري ( حجاري ) كردن.
عكس تمام خانوما هم بي حجابه! اوني كه ما به خاطرش رفته بوديم يه آقايي بوده
كه خيلي شنگول و شاد و رابطه ش هم با خانوما خيلي خوب بوده . جالب اين بود
كه تمام دور و برش گورهاي خانوماي خوشگل مشگل بود وقتي
من اينو بلند گفتم و فكر كردم الانه كه دعوا شم . همه هر هر خنديدن !
اونها هم بعد از شستن سنگ و ريختن گلاب با يه تيكه سنگ به سنگ قبر مي زنن و دعا
مي خونن..
سنگهاي چند نفر جلب توجهمو كرد . مرتضي ني داوود موسيقيدان برجسته . ژانت كهن صدق
قهرمان دو و ميداني زمان شاه . كه ميگن دوست فروغ فرخزاد بوده و همراه اون تو تصادف
كشته شده . شعبان شهري ، شاعر و خيلي اسمهاي آشنا ..بخصوص دكتر خيلي توشون بود .
اينم از نكته ها ي پند آموز از قبرستون !

  2002-11-09  

وای وای چقدر بده آدم با خيال راحت بره تولد دوستش و حسابی برقصه و خوش بگذرونه
خانواده ش هم از اون غيرتيای تبريزی باشن! بعد ببينه فيلمش دست به دست
می گرده و ..... اينجا رو ببينيد ! و بعد تنها فکری که به نظرش برسه
خودکشی باشه !!!

  2002-11-07  


اولين روسري آبي عمرمو خريدم . هميشه موقع لباس يا مانتو يا روسري خريدن
تنها رنگي كه جلب توجهم رو نمي كرد همين آبي بود . و حتي تو مهمونيا
وقتي يه دختري رو با لباس آبي مي ديدم به نظرم لوس و يخ و ننر مي رسيد !
اونقدر رنگهاي قرمز و نارنجي و زرد و صورتي دوست داشتم كه رنگاي
ديگه رو كمتر مي ديدم .يه روز بابام يكي از نقاشيامو نشون دوستش
كه نقاش معتبريه داده . گفته عجب دختر خطرناكي داري . هيجاناتش خيلي
زياده . حالا آيا تغييري تو من ايجاد شده .يعني دارم به آرامش مي رسم ؟

اولش از اينجا شروع شد كه مامان بزرگم يه لباس خوشگل وكوچولو موچولوي آبي
سوغاتي برام اورد و ازم خواست تو يه مهموني بپوشم .هر چي گفتم من اصلا آبي
دوست ندارم. گفت بي خود ! از من انكار و از اون اصرار تا آخر وقتي
همه خانواده از اون طرفداري كردند بالاخره پوشيدمش . گفتم لابد منم از نظر ديگران
لوس و خنك به نظر مي رسم . برام جالب بود به محض رسيدن به مهموني و كشف حجاب
همه با هم گفتن عجب بهت مياد ! و تا آخر اون مهموني هركس به نوعي
تعريف كرد . برام عجيب بود .
چند روز پيش كه خواستم روسري بخرم، توي هر مغازه اي كه مي رفتم
تنها رنگي كه جلب توجهم رو مي كرد آبي بود. البته هنوز فقط آبي تند :-)
آيا دارم كم كم آدم مي شم ؟ من كه چشمم آب نمي خوره !!

در سايت حسين درخشان
خوندم که يک سال از شروع کار وبلاگها می گذره که پايه گذارش هم خود ش بوده!
خدا عمرش بده که اقلا جايی هست که ملت بيان حرفاشونو بزنن و در واقع الان هر کی
براي خودش يه روزنامه داره !


پـــژمــان طنز بسيار زيبايی در اين مورد نوشته که توصيه می کنم برين بخونيد . به سبک حسنی گفته !

يكي ديروز ازم پرسيد با ناطق نوري مگه پدر كشتگي داري كه اون چيزا رو نوشتي
گفتم نه ندارم . به جناح راستي بودنش هم كاري ندارم چون به قول قديميا من حاضرم
جانم را بدهم تا دشمنم نفس نكشد ! آخه شديدا طرفدار گفتگوي تمدنها با غير متمدن ها هستم .
ولي دليل اصليش اين بود كه يادمه چند سال پيش يه جا طرفاي قيطريه انگار ، دقيقا يادم
نيست ، مهموني دعوت داشتيم . ما آدرسو پيدا نمي كرديم . سر يه كوچه كه
مي خواستيم بپيچيم تو يه سرباز با اسلحه وايساده بود نمي گذاشت .بابام پرسيد
چه خبره كه راه نمي دين ؟ گفت اينجا منزل آقاي ناطقه .
بعد از مدتي دوباره به يه جا ديگه رسيديم .دوباره همون بساط بود . و سومين
كوچه ديگه مامانم عصباني شد و به سربازه گفت : اين آقاي ناطق مگه
چند تا زن داره ، كه اينهمه خونه داره ؟ سربازه با خنده كفت : دارندگي و برازندگي !
بابام هم نيشش باز شد و گفت : خانوم ،گفتم همه امكانات تو تهرونه!
جواب مامانمو براي حفظ شئونات خانوادگي بهتون نمي گم :)
خوب منم موقع خوردن محصولات كارخانه آقا مي گم نكنه دوباره
ثروت بالا بزنه و يه كوچه ديگه بسته بشه ! به خاطر راحتي تردد شماها گفتم
وگرنه نظر بدي نداشتم !

درضمن اوني كه دلت براي 250 تومنش سوخته كه اومده وبلاگ من اولا
خوش به حالت چون در كرج اينترنت ساعتي 500 تا 700 تومنه !
دوما حاضرم به قرار بذارم بيام 250 تومنتو بهت بدم .تا بفهمم
اينهمه كاپوچينو كاپوچينوكه ميگن مزه ش چه طوريه !

  2002-11-06  

من از وقتي از يكي شنيدم :كارخونه هاي شير و لبنيات پگاه مال ناطق نوريه
ديگه از خوردن محصولاتش لذت نمي برم . دوست ندارم از قبل من سودي
به اون برسه ! آقا من راضي نيستم

ديشب پسر دوست مامانم تلفن كرد و با من كار داشت .اسمش اشكانه و 10 سالشه
خانواده اشكان با ما خيلي صميمين و رفت و آمد خانوادگي با هم داريم. اشكان
خيلي نسبت به سنش باهوشه و گاهي عين آدم بزرگا فكر مي كنه و حرف مي زنه!
با من خيلي اخته !چون وقتي خونه همديگه هستيم ، مامانم با مامانش گرم صحبت مي شه بابام با باباش و
برادرش كه همسن برادر منه با هم مشغول صحبت مي شن و
منم از خدا خواسته مي شينم پاي صحبت اشكان كوچولو .

گفتم خدايا.. اين موقع شب چيكار داره ؟ ديدم مي گه :
من چه طوري مي تونم يه دين ديگه براي خودم انتحاب كنم
ميشه از مامانت بپرسي؟ خشكم زد انتحاب به دين ، اونم اين وقت شب و با اين عجله!
پرسيدم چي شده مگه ؟ گفت :از فردا ماه رمضونه و
مامانم اصرار داره كه تو مدرسه هيچي نخورم و تظاهر به روزه داري كنم.
برم نماز بخونم و به هيچكس هم نگم از درس عربي و ديني بدم مياد !
تو مدرسه هم همش با ناظممون حرفم مي شه كه چرا نمي رم نماز بخونم . هر چي مي گم
من هنوز به سن تكليف نرسيدم . مي گه نمره انضباط تو كم مي كنم .
به ناظممون گفتم : من هنوز وجود خدا برام اثبات نشده ، چه برسه بخوام
ديني رو براي خودم انتخاب كنم .. ناظم كلي دعوام كرد كه مگه
دين انتخابيه ! بعدش هم مامان بابامو خواست و به اونام گفته اگه بازم
از اين حرفا بزنه از مدرسه بيرونم مي كنن . تو خونه هم تا ميام از اين حرفا
بزنم مي گن : اين بحثا براي تو زوده! اصلا به حرفام گوش نمي دن ...و.....
ياد بچه گيايي خودم افتادم . منم هميشه اين سوالا برام پيش ميومد.ولي اقلا مامان من
مي نشست به حرفام گوش مي داد....
چرا بعضيا به جاي اجازه ي فكر كردن به بچه ها ،سعي مي كنندسوالايي كه
براشون پيش ميادو از بين ببرن ..آيا اين سوالا واقعا از بين ميره ؟

يه كتاب خوب پيدا كردم كه باب دندون منه ! يعني پر از داستانهاي كوتاه از نويسنده هاي مختلفه.مشكل من با داستانهاي بلند اينه كه نمي تونم وسطاش قطع كنم و از درس و خواب و زندگي ميفتم .از اسم كتاب زياد خوشم نمياد : هميان ستاره ها ! اسم هميان منو ياد كيسه ها ی غذاي زمان هوخشتره ميندازه :))
ولي داستاناش خيلي جالبه ! ايني كه دست منه جلد سومه !از صفحه 1479 تا 2093 داره !
بعضي نويسنده هاشو مي شناسم مثل :مرادي كرماني ،شهريار مندني پور ، فرخنده آقايي ،
زويا پيرزاد‌( از اين نويسنده كتاب : چراغها را من خاموش مي كنم رو ديروز خريدم )
سيد علي صالحي ،عباس معروفي ، محسن مخملباف ، امير خسين چهلتن ، محمود برآبادي و منيرو رواني پور و خيلي نويسنده هاي ديگه كه نمي شناسم.....خوبيش اينه كه به مقدار وقتي كه داري مي توني يه داستانو انتحاب كني و از ناتمام موندنش هم حالت گرفته نميشه !

يه خبر خاله زنكي در مورد منيرو رواني پور بگم ؟
(به قول بابام خانوما فوتبالم كه نگاه مي كنن بيشتر مسائل حاشيه اي رو توجه
مي كنن،، )ولي اگه نگم نمي شه :(
منيرو رواني پور زن بابك تختي ( پسر علامرضا تختيه) چند سال پيش
بابك شاگرد كلاس داستان نويسي همين منيرو بوده .15 سال ازش كوچيكتره يه روز
پيش خودش مي گه مي شه اين خانم معلم نويسنده ي شيرين زبون جنوبي بياد زن من بشه !
منيرو خانم هم پيش خودش مي گه : مي شه يه شوهري مثل اين جوون
خوش تيپ گيرم بياد ؟ خلاصه يه دل نه صد دل عاشق هم مي شن و با وجود مخالفتهاي
مردم فضول ( دور از جون من) با هم ازدواج ميكنن . محصول اين ازدواج يه پسر خوشگل به اسم غلامرضاست و يه كتاب 220 صفحه اي كه ديروز رو پيشخوان كتابفروشي ديدم كه بابك نوشته ! شنيدم مامان بابك عروسشو خيلي دوست داره !
آخي ي ي......گفتم و راحت شدم ..

  2002-11-05  

به علت تعميرات وبلاگی
يه مدت کمتر می تونم بنويسم .
فعلا همون قالب قبلی رو آوردم ! تمام بدبختی من از
بی سوادیمه
هي بايد از اين و اون خواهش كنم كمكم كنن

تو روزنامه همشهری امروز صفحه ۸ ويژه نامه انفور«ماتيک» با مديران
پرشين بلاگ مصاحبه کردن . اگه اين آقا عــطا همونه که من رفتم تو وبلاگش چادر بستم کمرم ، چشمامو بستم و
دهنمو باز کردم و اون کولی بازی ها رو دراوردم ؟
وای به حالم !

  2002-11-04  

هر روز صبح که می رم جلو آينه ياد حرف معلم
دينيم ميفتم . خدا بگم چيکارش کنه که فکر ماها
رو خراب کرده . مردم دنيا به فکر چين ما به فکر
چيا بايد بيفتيم ! ايشون طی يه جلسه فرمودن
که : چيه موهاتونو دم اسبی می بندين ؟ زير روسری عين اينه که يه پسری شلوار استرچ بپوشه !
من از همون وقت موقع بيرون رفتن د چار وسواس مي شم !
من فونتام خرابه اينو تو نظر خواهي عصيان نوشتم و اينجا كپي مي كنم :))))
به اين می گن سو استفاده وبلاگی

  2002-11-03  

man nemitoonam inja farsi type konam :(

تو تاكسي نشسته باشي ، از عجايب روزگار آقاي بغل دستيت هم عين آدم نشسته باشه، راهت هم دور
و چيزايي رو بشنوي كه تو روزنامه ها نمي شه خوند ! خوب ديگه ، دو تا گوش زير مقنعه ا
داري و 6
تا ديگه قرض ميكني و مي شنوي !( با استراق سمع فرق داره ها..)
بحث، در مورد لاري جون، هميشه جالبه :) عين خودش !
- شنيدي مي گن لاري جوني تو سيما 33 تا نظر كرده داره كه بيشتر كارارو به اونا ميده ؟
اينا اومدن طبقه ي آخر برج ميلاد ( همون برج بلنده ) روپيش خريد كردن 6 ميليارد تومن. متري 6 ميليون
كه همين الان 8 ازشون مي خرن . بعد از پايان كار به متري 20 ميليون هم ميرسه !
- خوووووب ! اين 33 نفر كيان ؟
- يكيش احمد زاده ست.
- همون احمد زاده كه مي گه مستاجره و ..براي سرطانيا و هموفيليا و زندانيا پول
جمع مي كنه ؟ نه بابا بهش نمياد !
- كجاي كاري همون پولا رو كه جمع مي كنه تا. مدتها ...... نگه .... كاسبي .... ( اينجا صداي موتور ماشين
و بوق بوق ماشينا نمي گذارند صداها رو كامل بشنوم )
- مگه اون يه كارمند ساده بيشتره ؟
- اي بابا خيلي پرتي ! اون براي هر شوي اسلامي بين 5/1 تا 6-7 ميليون مي گيره !
ا.... مگه فريدون فرخزاده ؟
- فعلا كه دور دور ايناست !
- از اذناب لاري جون ديگه كيا هستن ؟
- يه كم فكر كني مي فهمي . يكي ديگه ش عليرضا افتخاريه كه بعضي آهنگاشو سفارشي مي خونه !
- خوب خوب ....
- .......و ....... و

يه دفعه مي بيني از جايي كه مي خواستي بري گذشتي و از فضولي هم داري مي ميري ولي مجبوري بگي :
-آقا لطفا همين جا نگه دار !
هر تاكسي مثل يه روزنامه سياره ! راست و دروغش به گردن گوينده !