2003-03-29  

۱- جنگ خيلي وحشتناکه ! مي تونه انسانهايي رو که روزي حتي دلشون نميومده پا رو يه مورچه بذارن رو تبديل به انسانهاي بيرحم و خشني بکنه !
اونايي که تو آمريکا زندگي مي کنن مي گن شبکه ي سي ان ان امريکا هم شده عين روزنامه ي کيهان در ايران..
همه ش از رافت، مهربوني سربازاي امريکايي نشون مي دن ..نشون مي دن سربازاي آمريکايي وقتي وارد يه روستاي عراقي مي شن چطور بين مردم گرسنه و تشنه شيشه هاي آب و بسته هاي غذا پخش مي کنن..
اما اون روي سکه رو نشون نمي دن ..اين عکس وحشتناک رو تو وبلاگ کتبالو قسمت گل آقا پيدا کردم ..انگار سربازاي عراقي داخل سنگر کله ندارن ..انگار تير اندازي نکرده بودن و پارچه ي سفيدي رو به علامت تسليم به چوبي بسته بودن و بالا گرفته بودن..انگار دو سرباز آمريکايي مست از پيروزي به اين صحنه دارن مي خندن ...انگار...

۲- يه کتاب قديمي تو کتاباي مامان بابام پيدا کردم و قسمت اولشو يه روزه خوندم .( سرگذشت مادر) نوشته ي (چنگيز آيتماتف) نويسنده ي قرقيزي.. در مورد يه مادر شير زنه به نام (تالگاناي) که در کالخوز همراه با شوهر و ۳ پسر و تنها عروسش کار کشاورزي مي کرده ..جنگ مي شه و عزيزانش يکي يکي به جبهه اعزام و چون نيروي کار در روستا کم مي شه شديدا در فقر بودن ...بعد از مدتي خبر کشته شدن يکي يکيشونو براش ميارن ..با خبر مرگ هر عزيزش ..من هم باهاش گريه کردم ..جنگ خيلي فجيعه !
يه جا تالگاناي داشته با اسب از کار طاقت فرساي کشاورزي در کالخوز که سر گروه هم بوده - بر مي گشته که مي بينه ...اين قسمتشو که البته يه کم خلاصه ش کردم از زبون تالگاناي بخونيد:

(( ما ديگر به کوچه ده رسيده بوديم ..من ديدم که نزديک خانه ي ما مردم جمع شده اند..اهميتي به آن ندادم .پيرمردي دهنه ي اسبم را گرفت . گفت : تالگاناي از اسب بيا پايين! ..من سر درگم بودم ..چه اتفاقي افتاده ؟ دجار احساس وحشتناکي شده بودم..نيمه مرده از اسب پايين آمدم ..آليمان عروسم ،کج بيل به دوش داشت..يکي از زنها آنرا از شانه او برداشت ..ديگر همه چيز برايم روشن شد..ناگهان فرياد کشيدم : چه خبر است ؟ چه مي خواهيد بکنيد؟
زنها تند به طرفم آمدند و دستم را گرفتند و گفتند: تالگاناي ، صبر و تحمل داشته باش !عقابهاي ما از دستمان رفت ..سوانکول و قاسم (‌شوهر و پسر بزرگم) در جنگ کشته شدند..در همين لحظه شنيدم آليمان عروسم و ديگران همه فرياد مي کشند ...ديگر چيزي نمي شنيدم ..ناگهان کر شدم ..شايد از نعره هاي خودم کر شدم ... به نظرم آمد که همه کوچه تکان مي خورد..درختها سرنگون مي شوند..خانه ها روي هم خراب مي شوند ..بعد در سکوت وحشتناک گاهي چشمم تار مي شدند وگاهي قيافه هاي وحشت زه و نيمه محو به چشمم ميامد ..من تلاش مي کردم که به زور دستم را که در دست نمي دانم چه کس بود بيرون بکشم..من تنها آليمان نوعروسم را مي ديدم ..تنها او به چشمم محو نمي آمد ..وحشتناک بود ...صورتش شکاف شکاف و پر خون ،‌مويش پريشان و جامه اش پاره پاره و...زنها نگهش داشته بودند..او خود را از جا مي کند تا نزديک من بيايد و چنان هراي مي کشيد که من هيچ نمي شنيدم ..منهم خودم را به طرف او انداختم ...يک عمر گذشت تا به هم رسيديم .... فقط وقتي که آليمان دست به گردن من انداخت ، من صداي گرفته و خفه اش را شنيدم :
- مادر ، من و تو بي شوهر شديم ،‌بيوه شديم ..بيوه بدبخت ..آفتاب ما تاريک شد..روز سياه ما رسيد ، مادر، روز سياهمان رسيد !
بله ما بيوه شديم ..هر دو يکجا بيوه شديم ، مادرشوهر و عروس همديگر را در آغوش فشرديم و به سرنوشت خود اشک سوزان ريختيم .....))

بقيه داستان: بعد از مدتی خبر مرگ دو پسر ديگرش را مي شنوه و با عروسش براي هميشه تنها مي شن و براي سالها هر چه به عروس زيبا و جوانش اصرار مي کنه ازدواج نمي کنه ولي به دست چوپاني فريب مي خوره و باردار مي شه ..آيتماتف تبعات و بدبختي هاي بعد از جنگ را خيلي خوب به تصوير مي کشه ...

۳- هزار پا هم در نوشته اخيرش دو سه خط از داستاني (ترجمه ابراهيم يونسي) راجع به تبعات پس از جنگ را نوشته ...که چطور اسيري پس از آزاد شدن زنش را در حال........ مي بينه!

۴- داستان نوشتن خيلي سخته و اما داستان نوشتن آنلاين در وبلاگ خيلي سخت تره و کار هر کسي نيست ! عصيان اين کارو کرده و اتفاقا داستان جالبي هم از کار دراومده فعلا ۳ قسمتشو نوشته ....من که از داستانش خوشم اومد!

۵- اين دفعه انگار خيلي ناراحت کننده نوشتم... پس دو سه جمله از پسر کوچولوي همسايه مون که خيلي با هم صميمي هستيم بشنويد..بچه ها هميشه انرژي مثبت ايجاد مي کنن :
يه بار داشتيم تلويزيون مي ديدیم و برنامه زنده بود و داشت تصوير مردي رو نشون ميداد...گفت اون بالا چي نوشته ؟ گفتيم : نوشته زنده!با سادگي گفت :اگه الان سکته کنه بميره ،مي نويسن مرده ؟
يه بار هم دسته جمعي هر دو خانواده رفته بوديم سينما ..موقع ورود به سالن خيلي از پشت هل مي دادن ..يه دفعه بلند پرسيد : زيتون جون اون گروه فشار که مامان بابام مي گن همينان ؟

نظرها(69)

  2003-03-27  

۱- من نمي دانم
اين هوايي که فرو مي رود از نايم
بذر طغياني را
که در اعماق دلم ريشه زده ست
بارور خواهد کرد ؟!

من نمي دانم
اين نسيمي که وزيده ست ز اعماق عدم
و روان است سوي مرز وجود ،
خبر استمدادم را
تا سراپرده ي او خواهد برد؟!

فرصتي داده مرا
تا به اندوه اسيران شب انديشه کنم ...
(پرويز کريمي)

۲- قديم اين فيلمهاي امريکايي رو مي ديديم که چطور يه سرباز يا قهرمان آمريکايي به مدد تکنولوژي کامپيوتري و اينميشني و... يه تنه با صدها نفر مي جنگيد و هر کدوم رو ۶۰ متر پرت مي کرد هوا بعد جنازه شوون رو هوا به ۴ قسمت مساوي تقسيم مي کرد و همه دشمنان امريکا رو لت و پار مي کرد ، به طوري که دهنمون از تعجب يه متر باز مي موند! هميشه هم يه دختر خوشگل سفيد و موبور رو ( حتي شده در قلب افريقا- آخه حيفه که يه امريکايي دوست دختر سياه داشته باشه !) طي يه عمليات خيلي سخت نجات مي داد تا يه وقت تنها نباشه!
ولي بعد از جنگ عليه عراق آدم وقتي ازين جور فيلما مي بينه خنده ش مي گيره که چطور با اين همه تجهيزات و اسلحه هاي مدرن توي عراق گير افتادن و توش موندن ! از دختر خوشگل موبور هم خبري نيست :-)

۳- بالاخره جمهوري اسلامي از شوک ناشي از جنگ خارج و دو زاريش افتاد که بايد بر عليه جنگ يه نظاهراتي چيزي راه بندازه ! ساعت خواب ! فردا جمعه تظاهراته !
من نمي دونم ماها هم بايد شرکت کنيم يا نه ! وقتي خود مردم به صورت خود جوش تظاهرات مي کنند معمولا شعارهاشون هم مردمي و از دلشون بيرون مياد، ولي وقتي يه تظاهراتي فرمايشي و از طرف حکومت اعلام ميشه شعارها هم کنترل شده و حتما اجبارا همراه با عکسها و پلاکاردهايي مطابق ميل بعضيا ست !

۴- واي... ديروز چه باروني اومد ...
من تا به حال همچين باروني رو تو عمرم نديده بودم ... عين شلاق.
در عرض ۲ ثانيه آدم عين موش آب کشيده مي شد!! تموم زمين چند دقيقه اي غرق در آب شد .
خدا کنه به جايي آسيب نرسيده باشه .


۵- بگذار تا ببارد باران
باران وهمناک
در ژرفي شب
-اين شب بي پايان
بگذار تا ببارد باران !
اينک نگاه کن!
-از پشت پلک پنجره باران را
وگوش کن به اين ترنم تکرار
و گوش کن که در شب
ديگر سکوت نيست
اين صداي باران است....
( حميد مصدق )


نظرها(58)

  2003-03-25  

۱- از کدامين راز با تو پرده برگيرم
من که چونان کودکي دلباخته بازيچه اش را، بي تو غمگينم
تو بداني آسمان ديدگانم را نه ابري جز به روياي تو آکنده ، چه خواهي کرد؟
قلبت آيا مهر با من هيچ خواهد داشت ؟
چشمت آيا راست با من هيچ خواهد گفت؟
کاش با من مهربان بودي ...
(فرهاد شيباني)

۲- از تمام دوستان عزيزي که زحمت کشيدن و عيد رو بهم تبريک گفتن چه با کارت چه تو آفلاين و چه در نظر خواهي خيلي خيلي ممنونم ..اگه نتونستم تک تک جواب بدم معذرت مي خوام !

۳- ديگه دارم از عيد ديدني رفتن خسته مي شم ..واي..چقدر سخته هر روز دوسه جا بري مهموني ..حالا تازه هنوز نوبت به ما نرسيده ..اونجوري هم لابد همه ش به من مي گن که پذيرايي کنم..بايد سعي کنم گاهي از زيرش در برم ..
حالا نيان بازديد پس بدن ! آسمون که به زمين نمياد... مياد ؟ :-)

۴- هوا چقدر خوبه براي قدم زدن ! کوه رفتن ! جاده چالوس رفتن و در دامان طبيعت آرميدن !( چه شاعرانه شد .)
چرا تموم وقتمونه داريم صرف مهموني مي کنيم ؟حيف اين فصل نيست آدم تو خونه بمونه ؟ کاش مي شد جاي پذيرايي تو خونه مردم با همون مهموناشون مي رفتن بغل يه رودخونه ..قول ميدم اونجا هم بهشون ميوه و شيريني بدم!بايد اين پيشنهاد رو به مامان بابام و مسئولين مملکتي بدم ..فقط يه عيب کوچيک داره که اونجوري بعضيا نميتونن پز مبلمان و فرش و ظروف نو شونو بهمديگه بدن و فخر بفروشن !( آيا امسال رفتين جايي که زن صاحبخونه تا مي شينه ميگه اين فرش رو اينقدر ميليون خريدم و مبلمانم رو طبق آخرين مد اروپا اينقدر ميليون سفارش دادم و ...... ؟ )

۵-همونطور که قبلا هم گفتم ما تو فاميلا و دوستاي مامانم اقليت مذهبي زياد داريم . پريشب منزل يه آقاي دکتر کليمي دعوت داشتيم ..معمولا خونه ي ايشون از همه مذاهب دعوت مي شن و همه دور هم لحظات خوبي رو ميگذرونيم ..ايندفعه خانواده زردشتي اين جمع مسافرت بودن و غايب .. خانم مسلموني که با دوستشون تازه به اين جمع اومده بودن کنجکاوي زيادي در مورد مذاهب ديگه داشت ..مرتب مي پرسيد شما بهداشت هم داريد؟پسرا رو ختنه هم مي کنيد ؟ خدا رو جسم مي دونيد يا روح؟ من تو مسجد شنيدم که کليمي ها مي گن بين دو گوش خدا ۲۰ کيلومتره ..چرا به روح اعتقاد نداريد ؟ و سوالات بيشمار ديگه !! تموم اين مسائل براي جمع هميشگي حله و هميشه حرف از نقاط مشترکه! ولي اين خانوم هيچ ملاحظه نداشت تا اينکه صاحبخونه مجبور شد بره کتاب مقدسشونه بياره و هر چي از روش مي خوند(ترجمه فارسي) ، خانم مسلمون مي گفت ا... ما هم که همينو مي گيم ..همه گفتن حرف تموم مذاهب تقريبا يکيه ... دوست مامانم مادام رنه گفت ببين الان تو جمع ما چهار مذهبيم : مسيحي ، مسلمون ، کليمي و بهايي ..ولي هيچوقت مشکلي باهم نداريم ..من که او ن دور داشتم با يه دختر بهايي حرف مي زدم و راجع به دانشگاهي که تو خونه تشکيل مي دن سوال مي کردم با شنيدن اين حرف بلند گفتم : مادام چرا ۴ مذهب..۵ تا ! مادام گفت دکتر جمشيد( زرتشتي)‌که امروز اينجا نيست ! گفتم ((لامذهب ))هم خودش يه مذهبه ..دو سه تا تو اين جمع ماترياليستن ...هر چي خانم مسلمونه گفت کي .نگفتم..گفتم تفتيش عقايد بده :))

۶- حرف مادام شد ياد يه خاطره افتادم ..
من با بريژيت دختر مادام رنه بچگيام خيلي دوست بودم..تا اينکه مادام بچه هاشو ۱۴-۱۵ ساله فرستاد پاريس براي ادامه تحصيل و ديگه نيومدن ...خودش هم به قدري ايران رو دوست داره که با تموم سختيا ازينجا دل نمي کنه.. منو خيلي دوست داره (البته اين دوست داشتن متقابله )هميشه به من مي گفت ..چرا هيچوقت تنهايي نمياي خونه ما .. تا اينکه يه شب اسفند ماه که تا آخراي شب تهران بودم گفتم زنگ بزنم و برم خونه شون شب بمونم که ديگه اينقدر گله نکنه.. نمي دونيد چه قدر خوشحال شدووقتي رفتم چقدر تحويلم گرفت و لوسم کرد و چقدر نشستيم با شوهرش مسيو از خاطرات کودکي من و بريژيت حرف زديم و عکساي آلبوم رو نگاه کرديم و خنديديم .حتي دوسه تا از عکسايي رو که من نداشتم بهم داد .. تا اينکه وقت خواب شد و من رفتم اتاق بريژيت که هنوز عين قديم پر از عروسک و کتاب قصه بود رو تختش خوابيدم ..کلي خاطره برام زنده شد و باعث شد دير خوابم ببره ...صبح با صداي زنگ غير آشنا از خواب پريدم و تا بفهمم کجام يه کم طول کشيد ..ولي هر کي بود ول نمي کرد ..رفتم ديدم هيچکس تو خونه نيست که بعدا فهميدم مسيو رفته سر کار و مادام خريد روزانه و پياده روي .. گوشي اف اف رو برداشتم ديدم يکي مي گه : نون خشک !! با صداي خواب آلود گفتم : نداريم ..گوشي رو که گذاشتم دوباره زنگ زد وبا يه حالتي گفت :نون خشک ..گفتم آقا نداريم ..باز زنگ زد و با حالت خفه اي که دهنشو چسبونده بود به اف اف گفت : خانم ، منم ...نون خشک ، نون خشک...خيلي عصباني شدم و گفتم نداريم ديگه (تو دلم گفتم عجب سمجه ها)واي..دوباره زنگ زد : لهجه ش هم ترکي غليظ بود .. با صداي آهسته و خفه اي گفت : خانم(با کسر نون) ، شوشه..شوشه( با فتحه روي شين دوم) !!
با تعجب گفتم شوشه چيه ديگه ؟ بعد از يه عالمه کلنجار و وقتي ديگه خواب از سرم پريده بود گفت : تو که صدات شبيه خود خانم نيست..گفتم ايشون خونه نيستن من اينجا مهمونم.. با ناراحتي گفت مي خواستي از اول بگي و رفت ...
وقتي مادام اومد و ماجرا رو براش تعريف کردم ديدم از خنده داره روده بر مي شه ..گفتم موضوع چيه ؟ گفت اين يه بار ديده دم خونه مون يه شيشه ويسکي گذاشتيم ..اومدزنگ زد که من ازين شيشه ها زياد مي خوام ..کلي هم پول براش مي دم ..حالا هر چند هفته يه بار مياد شيشه مشروبات مختلفو مي خره ..گفتم چند ؟ گفت دونه اي ۳۰۰ تا ۵۰۰ تومن !
قابل توجه مشروب خوران حرفه اي :-) مي گم نکنه توي شيشه ها، مشروبات تقلبي ميريزن مي فروشن..وگرنه دليل نداشن اينقدر گرون بخرن !!

۷- اين نيروهاي اپوزيسيون خارج از کشور هم اون دوردورا نشستن و به ماها مي گن حکومت رو لنگش کن و هر بار يه فتوي مسخره مي دن ! دلشون خوشه ها ...
يه روز مي گن : مردم غيور ايراني براي نشان دارن اعتراض خود به حکومت ساعت ۱۰ صبح به مدت دو دقيقه چراغاي ماشيناتو تو خيابون روشن کنيد... سر ساعت ۹ شب بوق بزنيد ... ساعت ۵/۶ صبح برف پاک کنهاتونو راه بندازين ...چراغ دستشوييها تونو به عنوان اعتراض در طول شب روشن نگه داريد... روز ۸ مارس بريد سر کوچه روسريهاتونو بر داريد .. چهار شنبه سوري روسري تونو آتيش بزنيد...( انگار اون مسئله رو سري آتيش زدن رو که به شوخي روز چهار شنبه سوري تو وبلاگم گفته بودم براي بعضيا سو تفاهم شده بود)
من مي گم انقلابي که هنر انقلابياش بوق زدن و چراغ توالت روشن گذاشتن و روسري برداشتن و آرايش کردن باشه به درد عمه ي همون نيروهاي اپوزيسيون هم مي خوره ...خوشبختانه مردم هم هيچ به اين حرفا گوش نميدن ..سوزوندن روسري ۵-۴ هزار تومني که فرداش بايد عين همونو بخري و به اقتصاد بابات اينا و مملکت ضربه بزنه چه فايده اي داره ؟ ايشالله حجاب که آزاد شد به عنوان روميزي ..گردگير ازشون استفاده بهينه مي کنيم ...

۸- فصل ، گويا فصل شقايق است
گويا فصل چيدن است
و اينک ، من و گنجشک و گهواره در گردشيم
که در عطر شقايق ها
تکرار مي شويم ...
(مهوش مساعد)

۹- لطفا هر کي افتخار داده ولينک يا لوگوي منو گذاشته تو وبلاگش لطفا لوگو رو عوض کنه و لينک رو از آدرس قبلي به آدرس جديد منتقل کنه ! ..مرسي

۱۰ - واي... ترو خدا من ني ني ام ؟ تازه فکر ميکردم بزرگ شدم ..ببينيد وبلاگ گيره درباره من چي نوشته ؟ :)))خيلي سعي مي کردم گنده گنده حرف بزنم کسي نفهمه بچه م ها !!!قابل توجه رهگذر ثانی که می گفت من عين ۵۵ ساله ها می نويسم ..برو دعواشون کن :(

نظرها(39)

  2003-03-22  

۱- اين روزا هر جا ميري عيدديدني بحثا همش در مورد جنگه ..و ماهواره و راديو هاي خارجي مثل راديو فردا و گاهي تلويزيون به عنوان يه ميهمان محترم در بين جمع حضور داره !

۲- و جهان ...
امروز
همچو طفلي ست
که در تيرگي سرد غروب
خفته بر خار
به گهواره ي خود،
در کابوس...
(عبدالعلي دست غيب)

و افقهاي زمان
مملو از وحشت فرياد وي است..
(همان شاعر در يک شعر ديگر)

خيلي دلم براي مردم و بخصوص بچه هاي عراقي ميسوزه !!

۳- اين مسئله جنگ در اوضاع اقتصادي ماهم اثر گذاشته و مارو مجبور به استفاده ترفندهاي رذيلانه براي گرفتن عيدي از ميزبانان گرامي کرده !
اگه حدوداي سن منو داريد و کم کم جز آدم بزرگا به حساب مياين و صاحبخونه ها به بهانه ي اينکه شما بزرگ شدين از زير عيدي دادن در مي رن ،شما رو اگه دختر هستيد به اين نکات مهم و حياتي جلب مي کنم ..( پسرا يه فکري براي خودشون بکنن ..به ما چه! )

الف - در اين روزها قيد خانومانه لباس پوشيدن و آرايش غليظ و کفش با پاشنه ي خيلي بلند رو بزنيد !!ابراي اهداف استراتژيک گاهي لازمه از اين تاکتيک ها بهره برد!
ب- عين دختر بچه ها موهاي خود را دم اسبي يا دم موشي بسته .. و در موقع راه رفتن آن را تکان تکان دهيد !
ج- از زدن عطرهاي زنانه و گران خودداري کرده و دئودرانت هاي ميوه بخصوص با بوي هلو استفاده نماييد!
د- اول مهماني -براي از غافله عقب نماندن از بحث جنگ - فقط يه گوشه نشسته گوش دهيد .مبادا اظهار فضل بفرماييد که ممکن ست از دهانتان جمله اي بزرگانه بپرد ..
ه- مشت مشت آجيل برداشته و براي بازي با بچه هاي ميزبان به اتاق آنها رفته و بازي نماييد!
و- در طول مهماني چند بار به خانم خانه با لحن دلنشين (( خاله جووون ..خاله جووون)) بگوييد و حتي اگر شده يک بار براي کمک در امر چايي ريختن همراه او به آشپزخانه برويد !
ز-فراموش نشه که به آقاي صاحبخونه هم عمو جون عمو جون بگوئيد..تعداد خاله جونها و عموجون گفتن ها بسته به اين دارد که کداميک را لارج تر بدانيد ..وقت خود را براي فرد کنس تر صرف ننماييد!

من خودم با اين ترفند کلي عيدي جمع کردم تا حالا ..چون الان بازم داريم مي ريم عيد ديدني و اينو در طي بين العيدديدني نوشتم... خلاصه شون کردم !
تبصره : دخترايي که دوست دارند زود شوهر کنند ابدا از اين کلک ها استفاده نکنند که اوضاع خيط ميشه......

۴- يکي از چيزايي که در زندگي کردن تو اين مملکت ياد گرفتم اينه که آدما خيلي راحت براي خوشايند آشناشون حاضرند دل فرد غريبه تري رو بشکنند...عيب نداره ! فقط اميدوارم مثل من جاي اون فرد غريبه قرار نگيريد !

۵-اکنون ديگر
کدام حرف و
چه کس؟

پيش از اين
هر چه در دنيا
مرا تسلايي بود.

و اکنونم هيچ
اکنون هيچم نمانده است
جز غروب
وگردش ماديان
در هواي خيس...
(جواد مجابي )

نظرها(55)

  2003-03-20  

۱- اين عکس هفت سين رو از يه جايي کش رفتم ..يادم نيست از کجا! اتفاقا هفت سين ما يه کمي شبيه اينه :-)
سال نو همگي مبارک !! اميدوارم سال خوشي همراه با سلامتي و موفقيت در کنار عزيزان خود داشته باشيد و با آرزوي صلح و دوستي در تمام جهان !

۲- يه آهنگ خيلي جالب و خنده دار هم در مورد(( پشه)) از يه وبلاگ گرفتم که بازم يادم رفت از کدوم وبلاگ(ديگه اينو روم نشد تا شناسايي کامل صاحبش اينجا بذارمش )..هر کي مي دونه سريع بگه تا بهش لينک بدم !

۳- دليل اينکه وبلاگا رو گم مي کنم وضع بد کامپيوتر ما و خطهاي اينترنت اينجاست ..شما راحت تو تهران نشستيد و خبر از حال ما روستاييا نداريد ..هر وبلاگي رفتم بازديد پس بدم يا براش تبريک بنويسم ..بعد از يه ساعت هم که اومد يا نظر خواهيش نيومد و يا تا نوشتم قطع شدم ..يا يه دفعه اينترنت اکسپلوررم غيب شده..خلاصه ببخشيد !

۴- متاسفانه امروز امريکا به عراق حمله کرد و مردم جهان جنگ ناخواسته اي رو شاهدن ! و قابل تاسف تر اين که اين جنگ با عيد نوروز ايرانيان همزمان شده!

۵- اين همه از ازدواج آشناها نوشتم ..اين دفعه خبر به هم خوردن ازدواج دوستم رو مي گم که از خودش شنيدم ! نکات آموزنده اي براي آقايون محترم داره :
دوستم مدتي بود که با پسر ظاهرا خوش تيپ و پولداري دوست شده بود و مرتب همديگر رو مي ديدن و باهم با ماشين مدل بالاش گردش و رستوران و ... مي رفتن تا تفاهم و علاقه اي ايجاد شد و تصميم به ازدواج گرفتن ..به خانواده ها خبر دادن و چون هر دو خانواده روشنفکر بودن هر دو استقبال کردن و دو سه بار هم خونه همديگه کوتاه مدت رفتن ..همه چيز به خوبي و خوشي پيش مي رفت ..تا اينکه تصميم گرفتن براي آشنايي بيشتر دو خانواده و همينطور دوستم و نامزدش با هم يه سفر دو سه روزه دسته جمعي برن هتل ديزين !
ماها ديگه مطمئن بوديم يه عروسي افتاديم ! و حتي اينکه کدوممون چي قراره بپوشيم مي دونستيم !تا... چند روز پيش ديدم دوستم دمغه ! پرسيدم چي شده ؟ گفت بابا نمي تونم با همچين آدمي زندگي کنم . گفتم مگه چي شده شما که همديگر رو خيلي دوست دارين ! گفت :(( تو مسافرت فهميدم بدون مامانش نمي تونه هيچکاري بکنه ! باورت نمي شه حتي بند کفشش رو هم مامانش براش مي بنده ، فکل زدن بلد نيست ! سر ميز صبحونه مامانش براش لقمه مي گرفت و کره مربا براش رو نون مي ماليد ..تخم مرغش رو مامانش براش مي شکست و ...حتي مامانش موهاشو شونه مي زد ..تازه خانم براي من کلي وظيفه تعيين کرده که بعدا پسر من اينجوري بايد از خواب ناز بيدار شه نکنه هول کنه ! شبا بايد بالا سرش ليوان آب ولرم بذاري تا اگه سرفه ش گرفت بخوره ...و.....و... خيلي چيزاي ديگه ....)) گفتم تو که خيلي وقته مي شناسيش چطور تا به حال نفهميده بودي ؟ گفت :(( خوب حتما مامانش آماده ش مي کرده مي فرستادتش سر قرار .. خيلي سوسوله ... امکان نداره با همچين پسري ازدواج کنم !)) دو سه تا هم فحش به مامانش و خودش داد که اجبارا سانسور مي کنم!
نصيحت به دخترا : حتما قبل از ازدواج خانوادگي باهم برين مسافرت تا عيباي بي شمار و نهفته ي اونا رو بفهميد ،بخصوص پسراي يکي يه دونه عزيز دردونه !
نصيحت به پسرا : بابا بريد اقلا بند کفش بستن و لقمه درست کردن رو ياد بگيرين و اگه هم بلد نيستين ، به ماماناتون بگين سوتي ندن :-)

۶- اينو نخونيد براي خودم نوشتمش:
دوسه روز پيش که دنبال فرمايشات مامانم رفته بودم مرکز شهر يه چند تا چيز بخرم ..نمي دونم چرا يه دفعه با ديدن شادي و جنب و جوش مردم الکي دچار افسردگي شدم ... نمي دونم چرا فکر کردم سر چه چيزهاي بيهوده اي مردم خوشحالن! حسودي نبود!چون خودم هم همين شرايط رو دارم .. پيش خودم گفتم : خوب که چي ؟ آيا زندگي ارزش اين همه دوندگي ها رو داره ؟ آخرش مي خواهيم به کجا برسيم ..نا خودآگاه هر کيو که مي ديدم آينده خودمو مي ديدم ..يه خانمي داشت براي بچه هاش بلوز مي خريد کلي چونه مي زد ...حتما بعد از چونه هم احساس فتح ..اين آينده منه ؟ چون خانومه چادري و فقير به نظر مي رسيد گفتم نه..احتمالا اينجوري نه ..نمي خوام يه زن ساده خانه دار بشم ..يه خانم آقاي جوون رو ديدم دست در دست هم ..احتمالا اوايل ازدواجشون بود ....آيا سال ديگه اينا رو ببينم بازم دست تو دست هم دارن ؟ گفتم احتمالا نه ! چرا فقط اوايل ازدواج اينقدر زن و شوهرا به هم نزديکن (‌مامان باباي خودم هنوز دست در دست هم راه مي رن ولي چند درصد زن و شوهرا بعد از بيست و چند سال اينطورن ؟)
پيش خودم گفتم اينا چند سال ديگه وقتي فشار زندگي روشون زياد شد حتما دعواشون مي شه ..
دختراي همسن خودمو مي ديدم چطور سر خريدن کفش و مانتو روسري نو ذوق مي کنن..اصلا ذوق داره ؟ عيد مي رن عيد ديدني و نمايش مي دن..پز ميدن ....ياد بچه هاي عراقي افتادم..ياد جنگ..ياد آينده م تو اين کشور..تو اين دنيا ..دنيا چقدر بي ارزشه ..اينقدر شادي کني سر چيزاي بي ارزش ..يه دفعه اومدم خونه قاطي کردم شديد..البته علتهاي ديگه هم داشت ....من در زندگيم اشتباهاتي کردم و مي کنم ..متاسفانه هر چقدر ديگران رو زود مي بخشم ، براي خودم سختگيرم .. هميشه در حال سرزنش خودمم ...ميشه سال ديگه اينقدر به ياد بديهاي خودم نباشم و فراموششون کنم ؟ آيا ميشه خودم رو ببخشم ؟
نمي دونم چي شد که دچار گريه ي شديدي شدم ( خوشبختانه مامانم رفته بود جايي)..واقعا ديگه دوست نداشتم زنده باشم و سال ۸۲ رو ببينم ..براي خودم تو دلم از بدبختياي خودم تعريف مي کردم و گريه م شديدتر مي شد... واقعا داشتم به خودکشي فکر مي کردم ..براي خودم عجيب بود ولي فکرش تو مغزم بود...به اين نتيجه رسيدم که مرگ من هيچ تاثير منفي تو زندگي هيچکس نمي ذاره ..حالا ديگه داشتم به راه هاي خودکشي فکر مي کردم ..و فکر مي کردم بعد از من مامانم و بابام و برادرم چه عکس العملي خواهند داشت ..حتما زود يادشون مي رفت ...برادرم يه کم به خاطر اينکه ديگه کسي نيست اذيتش کنه شايد ناراحت مي شد ..الان به نظرم فکرام خنده دار مياد .. ولي اون موقع فکراي منفي عين يه چاهي بود که هر چي مي گذشت بيشتر مي رفتم تهش ! بعد گفتم نکنه کسي خودشو بعد از مرگ من مقصر بدونه ؟ مثلا مامانم بگه نکنه من اون روز سرش داد زدم اينکارو کرد ..يا بابام بگه نکنه بهش بي توجهي کردم ..يا داداشم بگه نکنه زياد سر به سرش گذاشتم ....خلاصه ..تا شب توي اين افکار منفي غرق بودم و به حال خودم اشک ريختم...نمي تونستم هم ازين حالت بيام بيرون ...عادت هم ندارم اينجور موقعها به دوستام زنگ بزنم .. يه دفعه به فکرم رسيد بيام پاي کامپيوتر و اي ميلا مو براي آخرين بار چک کنم ...تا اومدم، به ياهو وصل شدم و يکي دو نفر پيجم کردن...دلم نيومد جوابشون رو ندم يواش يواش گريه م قطع و صحبتاي معمولي درگرفت ..يکي هم انگار سر شوخي داشت و منو به يه ماشين سواري مجازي دعوت کرد ....منم که براي اين کارا سرم درد مي کنه ..سوار شدم و د برو تو تهرون بگرد ...درست يه ساعت بعد ديگه من اوني نبودم که مي خواست خودشو بکشه .. منم مشغول مسخره بازيهاي روزمره شدم ..همين کارا به نظرم جالب اومد..نمي دونم بايد از اين دوست عزيزم تشکر کنم که ناخواسته منو به زندگي اميدوار کرد يا نفرين --از شما نپرسيدم ها ..مي دونم شما اگه بدونين کيه اول نفرين و بعد خفه ش مي کنيد، پس به خاطر حفظ جونش نامش محفوظه .اصرار نکنيد! -- حالا که دارم اينو مي نويسم ديگه اون فکرا رو ندارم ..مي نويسم که براي خودم درس عبرت بشه که درست همون وقتي که احساس مي کني همه چيز تموم شده برات، اين فقط در فکر توئه، نه واقعيت ! الان اگه اتفاقي نيفته چند ساعت بعد سال نو مي شه و من احتمالا سال نو رو ميبينم .. خوشحالم که در کنار خانواده م و دوستام و شماها هستم ..هيچ کار ساده روز مره ديگه به نظرم مسخره نيست ..در واقع زندگي با همه ي سختياش و بدياش خيلي هم زيباست !

۷- اینو بعدا دارم اضافه می کنم !
آیه سری لیکای جدید دادم آقای شادمهر اضافه کنه گفت :حالا که تعداد زیاد شده یه کاری می کنم که هر دفعه ۲۰ تا اسم وبلاگ به صورت رندوم بیاد..پس هی ریفرش کنید تا همه رو ببینید:)

نظرها(49)

  2003-03-18  

۱-عيد نوروز :


دنبال يه عکس خوشگل نوروزي مي گشتم که خنگ خدا با همه ي خنگيش به دادم رسيد و برام فرستاد :-) ميشول و خنگول دستتون درد نکنه !
سبزه هايي که مامانم گذاشته همه جوونه زدن و کم کم براي روز اول عيدو براي نوار بسته شدن آماده مي شن!
هر جا مي ري حال و هواي و بوي عيد داره ..انگار همه ريختن تو خيابونا و هر چي مي بينن مي خرن !اونايي که سبزه نذاشتن سبزه آماده مي خرن . کيسه هاي ماهي قرمز رو دست خيليا بخصوص بچه ها مي توني ببيني!
بچه ها خيلي خوشحالن ..اين خوشحالي تو بچه هاي از طبقات پايينتر بيشتر ديده مي شه چون به کفش و لباس نو شون ميرسن !همچين جعبه هاي کفش و بسته هاي لباس عيدشونو بغل کردن که انگار کسي مي خواد ازشون بگيره!
نيشهاي بازشون و برق چشاشون ناخودآگاه لبخند به لب آدم مياره !

۲- چهارشنبه سوري:
با تمام تمهيداتي که حکومت چيده که امسال چهارشنبه سوري سر موقعش يعني امشب برگزار نشه ، همه رو مي بيني که شديدا در تدارک امشبن ! داداش من که داره خودشو خفه مي کنه ! همه ش يا پاي تلفنه و قرار با دوستاش يا مي ره اينور و اونور براي رد و بدل کردن ترقه هايي که اين داره و اون يکي نداره و برعکس ! ديگه کار از ترقه و هفت ترقه و و ترقه کبريتي گذشته و کار به موشک و خمپاره و کاتيوشا و بمب اتمي رسيده ...اونقدر پارسال ازين چيزا جلوم انداختن و با صداشون ۷ متر پريدم هوا، که کله م هي رو تنم لق مي زد ! اونوقت همه برام حرف در اورده بودن که زيتون ۴ شنبه سوريها خيلي ميرقصه ..نه جانم اون رقص نبود رعشه و لرزش بعدالترقه بود ! بعدش هم والا ثواب داره آدم ببينه عده زيادي وايسادن دست مي زنن و تنبک و دايره و دف مي زنن و کسي هم وسط نيست بره ملت و شاد کنه !
خوشبختانه ديگه مردم نميرن بوته هاي بيابون رو از ريشه در بيارن و به محيط زيست آسيب برسونن ..تا دلتون بخواد ما تو محل در تمام سال چوب جمع مي کنيم .چوب که چه عرض کنم هر کي مبل قديمي داره از ميز و صندلي و تختش خسته شده در اين شب آتيش مي زنه که ملت هم کيف کنن!
يکي دوسالي چهارشنبه سوري باغ يکي از آشنايان رفتيم ..با اين که آدم توي باغ آزادتره، ولي دسته جمعي و با مردم بيشتر مزه مي ده ..انگار يه شادي جمعيه ! اي کاش مي شد تو پارکا و جاهاي بزرگ و همراه با ارکستر برگزار بشه..مگه ما در عرض سال چند روز براي شادي داريم ؟؟ عجيبه که حکومت با همين تعداد خيلي کم خوشي ها شديدا مبارزه مي کنه . امسال هم عدل درست موقع مراسم قراره فيلم(( هري پاتر)) رو تلويزيون نشون بدن ..با اين که دفعه پيش هم که نشون دادن ما مهموني بوديم و من موفق به ديدنش نشدم ولي از لج بعضيا هم که شده ترجيح ميدم بيرون از خونه باشم و در کنار مردم شادي کنم! راست و دروغش پاي راوي ..مي گن چند تا آخوند دارن رو پشت بوم دعاي بارون مي خونن براي امشب!
اينا رو ولش کن !... پيش به سوي چهارشنبه سوري امشب !
يکي برام نوشته بنويس امشب قراره بعضيا برنامه ي روسري سوزان و عمامه سوزان هم به صورت سمبليک داشته باشن ..ترو خدا منو معاف کنين ..من عمرا ازين چيزا بنويسم ..حوصله داريد ها!


۳- قراره چند تا لينک به اين بغل اضافه کنم و آدرس چند وبلاگ هم عوض شده از جمله انگوري ، احسان و خودش ، هزارپا و...ولي فعلا بلد نيستم ..ايشالله سال ديگه !

۴-چند وقت پيش دوست عزيزي به نام آقاي عسکري، شايدم اصغري برام اي ميل داده بودند که از نوشتنم معلومه دلم خيلي خوشه و اصطلاحا علي بي غمم..من همون روز جواب دادم ولي انگار آدرس غلط بود و نامه م برگشت خورد!
فقط اينو بگم .هيچکس نيست که دلش غم نداشته باشه ..من يه بار غممو اونم گذاشتم يه هفته از بحرانش بگذره و بعد نوشتم ..دلسوزي هايي که ديگران برام کردن واقعا شرمنده م کرد ..به علاوه اينکه دوست ندارم هيجکس بهم ترحم کنه !پس ترجيح ميدم ديگران رو تو لحظه هاي خوشم شريک و ناراحتي هامو حتي المقدور تو دل خودم نگه دارم !مگه اينکه از کسي مشورت بخوام يا بي همدردي خيلي بهم فشار بياد !
راستي پسر کوچولوي ۲ ساله ناز شيطونتو به جاي من ببوس :-)

۵- اين برنامه ۱۶ اسفند جدا از کار نيک بخصوصي که براي بچه هاي پرورشگاهي انجام داد ،خيلي نتايج مثبت بعدي هم براي وبلاگها به بار آورد ! قبلا بعضي از وبلاگها پر بود از حرفاي سطحي و غم بيدردي و غرغرهاي بعضي از آدماي رفاه زده .. ولي حالا خيلياشون توجه شون به انسانهاي اطراف بيشتر شده ..حس همدردي و همبستگي بين بچه ها بيشتر شده .. حتي بعضيا طرز نوشتنشون هم عوض شده ! درود به باعثان و بانيان و دست اندرکاران اين برنامه بخصوص آبي و احسان !

۶-شادباش
بانگ خروس از سراي دوست برآمد
خيز و صفا کن که مژده سحر آمد
چشم تو روشن !
باغ تو آباد !
دست مريزاد!
همت حافظ به همره تو ، که آخر
دست به کاري زدي و غصه سر آمد!
بخت تو برخاست.
صبح تو خنديد.
وز نفست تازه گشت آتش اميد
وه که به زندان ظلمت شب يلدا
نور ز خورشيد خواستي و برآمد.
گل به کنارست .
باده به کارست .
گلشن و کاشانه پر زشور بهار ست.
بلبل عاشق ! بخوان به کام دل خويش !
باغ تو شد سبز و سرخ گل به بر آمد.
جام تو پر نوش!
کام تو شيرين!
روز تو خوش باد !
کز پس آن روزگار تلختر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آمد.
رزم تو پيروز!
بزم تو پر نور !
جام به جام تو مي زنم ز ره دور!
شادي آن صبح آرزو که ببينيم
بوم ازاين بام رفت و خوش خبر آمد!...
(هوشنگ ابتهاج)

نظرها(60)

  2003-03-16  

۱- فصلها را ديده اي
چه مزورانه از رگهاي سبز درخت مي گذرند،
و ميل وحشي آميختن با نور را
در برگچه هاي جوان سبز بر مي انگيزند؟
وقتي تمام پنجره ها بسته ست
آيا صداي مرا
که براي شقايقها مي خوانم
کسي از پشت عايق رنج خواهد شنيد ؟
آيا صداي گريستن من
خواب سرخ شقايقهايم را به هم نخواهد زد ؟...
(مهوش مساعد)

۲- اين دو سه روز امام حسين مارو طلبيده بود و جاتون خالي رفته بوديم جزيره کيش . اون روز که به خاطر ابرو بارون و مه شديد بيشتر پروازا مثلا به اروميه و مشهد و ... کنسل شده بود ، و از سرما هم کلي پليور و کاپشن پوشيده بوديم، وقتي رسيديم کيش ديديم درجه حرارت کيش ظاهرا ۲۷ درجه ست ولي خيلي گرمتر به نظر ميومد،و مجبور شديم کولر روشن کنيم .قربون امام حسين برم ،صحراي کربلا رو براي ما تداعي کرد ...
- امسال اولين عاشورايي بود که من موفق به ديدن دسته هاي عزاداري نشدم - طفلک پسراي محل ما هر کدوم يه کاغذ شماره تلفن دار حتما اضافه آوردن :-(
از شوخي گذشته ، من پارسال که رفته بودم از دسته ها فيلمبرداري کنم ، يه پسره که انگار با ژل دوش گرفته بود بعد از کلي ژست گرفتن و علم بلند کردن جلوي من ، دوون دوون خودشو به من رسوند و از جيبش يه کاغذ از يه دسته مشابهش جدا کرد، کاغذاي گل منگل دار شماره تلفن دار با خط خوش و با عطر خوش، به اين بهانه که ميشه فردا به من تلفن بزنيد بيام فيلممو ازتون بگيرم ؟ نمي دونم از کجا شستش خبردار شده بود که قراره ۱۰۰ تا دختر ازش فيلمبرداري کنن !اينا همه از کرامات روز عاشوراست ...
(يه وقت خدانکرده فکر نکنين قصد توهين به اعتقادات کسي رو دارم ! غرض شوخي با بعضي ها ست که سواستفاده مي کنن ازين نامها و ازين روزها ! مثلا کسي که سر بابامو چند ميليون کلاه گذاشته و در طي سالهاي سال با اينجور پولا از شاگرد قصابي به بساز بفروش خيلي گردن کلفتي تبديل شده هر ساله عاشورا چندين گوني برنج و چندين گوسفند و...به تکايا کمک ميکنه فقط براي حفظ ظاهر ! خودشم رک مي گه .. خلاصه خيلي ها فقط براي رسيدن به منظوري ميان به اين مراسم !و البته نه همه!)

۳- مي گن هر ارزوني بي علت نيست ..ارزوني بليت هاي کيش توي اين چند روز به خاطر بسته بودن اجباري پاساژها و مراکز خريد و تفريحيش بود . البته خود جزيره خيلي قشنگه ! هواي پاک ، مناظر زيبا ...بهترين چيزش که من خيلي ازش لذت بردم پيست دوچرخه سواريش بود که خوشبختانه اين يکي هيچوقت بسته نمي شه انگار.. نمي تونم توصيف کنم که دوچرخه سواري توي اون هوا ، با اون مناظر بديع لب ساحل ..آب زمردين خليج فارس و توي اون پيست طولاني که هر چي مي ري تموم نمي شه ،و بدون روسري که هيچکس هم کاريت نداره ( نمي دونم چرا اين مسئله روسري برامون عقده شده !) چقدر مزه داره ! تقريبا هر روز صبح و شب تنها يا دسته جمعي با مامان بابام و داداشم ۴ نفري دوچرخه سواري کردم !
باغ وحش ، کشتي يوناني با ساحل سنگي زيباش ..يه عالمه سنگ خوشگل هم براي آکواريوم جمع کردم..منظره ي لب اسکله ..غذا دادن به انبوه ماهيا که توشون بچه کوسه هم بود ..پرندگاه دريايي که بدون ترس ميومدن غذاي ماهيا رو کش مي رفتن ..ساحل تميزش که ماسه هاش سفيد سفيده !واي...خيلي اينجاها خوش گذشت !!کلي ماسه بازي هم کردم اين يکي از همبازيهامه :

۴- اونجا به اون صورت مراسم عزاداري نديدم - شايد چون اونجا پسرهاش و دخترهاش آزادن و احتياج به همچين مراسمي ندارن براي آشنايي بيشتر و شماره تلفن و ... ولي جاهايي بود که غذا ميدادن و ملت - هر چقدر هم پولدارتر بدتر - براي گرفتن غذاي نذري چه تلاشهايي مي کردن ! يه حا مامانم از يکي پرسيد اين ورا دسته نيست ؟ ( آخه مامانم خيلي دوست داره هر سال اين مراسم رو ببينه و مي گه يه نوع همبستگي بين مردمه ! بخصوص اونايي که با خلوص نيت عزاداري مي کنن... ) طرف به قدري نگاه عاقل اندر سفيهي به مامانم انداخت و پرسيد دسته ديگه چيه ؟ که انگار مامانم حرف بدي زده .بابام هم به طرف ما لبشو گزيد که ازين سوالا نپرسيد بده !

۵- روز آخري که ما اونجا بوديم يعني ديروز مراکز خريد باز شدن ..ولي تق و لق ..همه ناراحت که اين دو روز تعطيلي چقدر مي تونستن فروش کنن و نکردن ! دق و دليشون رو هم سر ماها در آوردن ..خيلي جاها خريد که مي کرديم و مي رفتيم پاساژ بعدي مي ديديم قيمتا نصف اون قبليه ست و تازه امروز هم فهميديم که اون دومي هم دو برابر همين محل خودمون ميداده ! همه در اين فکرن که چند روز ديگه که امريکا حمله کنه عراق ، خليج فارس ناامن مي شه و ديگه پروازي به کيش صورت نميگيره پس بايد تا مي تونن اين چند وقته پول در بيارن !

از حق نبايد گذشت که مراکز خريدش مثلا پرديس ۱ و ۲ و خود کيش سنتر و ونوس و .. بقيه خيلي خيلي قشنگن !کي بود تو وبلاگش هميشه از بوگندو بودن توالتها مي ناليد ..اگه يه سري به توالتهاي اين بازارها بزنه خيلي خوش خوشانش مي شه :))) راستي يه مرکز خريد هم داره به نام زيتون :-) نزديک هتل شايان !

۶- بعضي خانوما ولع عجيبي داشتن براي خريد و چه هولي مي زدن ..باباي من هم که از وقت تلف کردن براي خريد متنفره! هي مي گفت زودتر يه چيزي بخريد بريم از طبيعت اينجا لذت ببريم ... از شانسمون هر جا مي رفتيم يه خانوم با دو تا دختراش جلومون سبز مي شدن ، همه شون با لباساي خيلي اجق وجق و مثلا الان کفش نوک تيز مدشده اينا نوک کفشاشون سه دور هم عين حلزون پيچيده بود بالا ! به سختي راه مي رفتن ولي خوب مد مده ديگه !هر جا هم مي رفتن دست مي ذاشتن رو گرونترين جنس و بي چونه مي خريدن و مامانشون هي چک مي کشيد ! بابام که ناراحت شده بود به من و مامانم گفت : دلم ميسوزه که بعضي از دختراي ايراني فقط يه مصرف کننده صرف بار اومدن !!..تا شوهر نکردن باباهه رو مي چاپن و بعد شوهر بدبختشون رو ! هيچ کار مثبتي هم تو زندگيشون بلد نيستن بکنن ! فقط به قر و فرشون مي رسن ،عين عروسک !با خريدي که اينا تو همين دو سه ساعت کردن ميشه يه محل فقير نشين رو تو يه سال غذا داد !يا اگه نمي خوان بذل و بخشش کنن اقلا بندازن تو يه کاري که چند نفر هم ازش نون بخورن !خوش به حال خودم که نه زنم اينطوره نه دخترم ! هر دوتاشونم با کمترين پول بهترين چيزا رو مي خرن ! آخه هي به من مي گفت اينو خوشت اومده بخر ديگه ! مي گفتم نه گرونه ..يا من تو اين کفشا راحت نيستم!
بعد از اين حرفش من و مامانم ديگه رومون نشد زياد خريد کنيم .فقط چند تا بلوز و شلوار و جوراب از مستر پيچ و ميس لمون و يه کم هم لوازم بهداشتي و کرم و شامپو و...امروز که با هم حرف مي زديم ديديم خيلي چيزايي رو که مي خواستيم بخريم ، نخريديم ! بابام هم کم زرنگ نيست ها! هميشه اينجور غير مستقيم حرف زدن اثرش بيشتره ..مامانم به شوخي مي گه همين آقاييش ناراحتم مي کنه کاش يه ذره بد بود که منم عين زناي ديگه مي تونستم بچاپمش ! شماها ازش ياد نگيرين ها!


۷- موقع برگشتن خيلي از کسبه اونجا که ساکن اونجا هم هستن زن و بچه شون رو از ترس جنگ قريب الوقوع به زور آورده بودن فرودگاه ! موقع جدا شدن بچه ها از باباهاشون ،دست انداختن دور گردنشون موقع خداحافظي و زار زار گريه کردنشون ، خيلي تماشايي ولي ناراحت کننده بود! ماها تو شهرامون اين نگرانيها رو نداريم و درک نمي کنيم ! در کيش بيشتر بحثا اين روزا در مورد جنگه!

۸- چيزي که يادم رفت بگم ..راجع به نيروهاي انتظامي اونجاست که خيلي بااقتدار عمل مي کنن .. هر جا موردي پيش ميومد بيشتر از چند ثانيه طول نمي کشيد که حاضر مي شدن ..وقتي مي ديدن يه نفر منتظر تاکسيه ..حتي به آدم فقير از محله عربها ، فوري يه تاکسي براش واي ميسوندن و راننده تاکسي رو دعوا مي کردن چرا سوارش نمي کني!به
شهروندان اونجا هم مي گن کيشوندان !

۹- پس من ديگه شدم کيشي زيتون يا کيشيه زيتون :-)

۱۰- چه ناتوان است ، آّه اين حافظه من
از براي عشق چه ناتوان است !
که از اين همه ، تنها
شقايق را به خاطر دارد و
گنجشک را !...
(مهوش مساعد)

نظرها(50)

  2003-03-12  

۱- با اين همه - اي قلب در به در! -
از ياد مبر
که ما - من و تو -
عشق را رعايت کرده ايم ،
از ياد مبر
که ما - من و تو -
انسان را رعايت کرده ايم ،
خود اگر شاهکار خدا بود
يا نبود ...
(شاملو)

۲- من تا شنبه يکشنبه نيستم .. هر کس خوبي ديده ..بدي ديده... به بزرگواري خودش ببخشه !
و چون هر رفتي ممکنه بي بازگشت باشه مجبورم وارثم رو تعيين کنم که اونم معلومه ..فقط خيلي دلم مي خواست ميتونستم کارنامه سال سوم دبيرستانشو يه روز بذارم تو وبلاگ که نذاشت ..براي شادي روحم و براي تازه موندن هواي اينجا روزي سه چهار بار دکمه ريفرش که عين هواکش عمل ميکنه را بفشاريد!
يه آهنگ خداحافظي خوشگل هم تو وبلاگ عمو گارفيلد هست برين گوش بدين ..فکر کنيد من گذاشتمش :-)

۳- آخ آخ نوشتن خاطرات چقدر سخته ! ديگه يا نمي نويسم يا اگه بنويسم سعي مي کنم يه دفعه بنويسم که تو حال و هواش باشم ، چون ممکنه بعدا آدم يا پشيمون شه يا روش نشه بقيه شو بگه!
...برف هي شديد و شديد تر مي شد ، به طوري که ديگه تقريبا دو متري مون رو هم نمي ديديم ...خيلي سخت بود گذشتن از بعضي گردنه ها و پرتگاه ها .!!
شايد به خاطر اينکه من دختر بودم ، همه خيلي مواظبم بودن .حتي مي ديدم کسي که کوهنورديش از من ضعيفتره ، بازم يه جور احساس مسئوليت نسبت به من احساس مي کرد ! فقط اون پسره که اسمش سعيد بود ، يواش يواش ديگه داشت حسودي مي کرد، باهام لج مي کشيد . يه جورايي بدش نميومد منو يه جايي خيط کنه ! من ازش ناراحت بودم ولي کوه روح جمعي مي خواد و اينجور مسائل نبايد توش رخنه کنه ! مثلا سعي مي کردم جلوش کوتاه بيام و حتي جاهايي کمکش کنم که ندانسته بيشتر عصبانيش کردم . پسرا غرور دارن ..توجه نداشتم مهربوني بيشتر اذيتش مي کنه . خلاصه هوا هي بدتر و بدتر شد ..باد شديد هم شروع شد، همراه با کولاک برف و مه غليظ و... خودمون رو با طناب از طريق کارابينهامون به هم وصل کرده بوديم ..بچه ها خيلي ميترسيدن يکيمون - بيشتر من که سبکتر و کوتاهتر از اونا بودم - يا بيفته تو چاله اي چيزي يا باد پرتش کنه ! ديگه عصر هم شده بود و چيزي به غروب نمونده بود ، هوا ديگه تاريک تاريک بود ...به دستور سرپرست گروه که يه کوهنورد کار کشته بود ، ديگه بايد در اولين جاي مناسب چادر مي زديم .
فکر کنيد رسيده بوديم رو يال کوه و باد به شدت بر ما مي کوبيد . حالا با اين وضعيت چادر زدن چقدر سخته ! من اومدم کمک کنم ، چادر رو هر چقدر هم که محکم مي گرفتيم باز باد با شدت مي خواست از چنگمون در بياره ..به من گفتن تو برو داخلش بشين اينجا تو دست و پا واينسا :( به هر جون کندني بود چادر رو زدن ..سرپرستمون مي گفت قطر يخ زيرمون ۹ متره ! وقتي همه نشستيم توش و بچه ها چراغ روشن کردن و چراغ خوراکپزي رو راه انداختن خيلي احساس خوبي کرديم .. .براي ناهار بيشتر غذاها رو خورده بوديم ..من که زياد نه ولي ماشالله پسرا عجب اشتهايي دارن :-) مامان من اندازه ۸-۹ نفر کوکو درست کرده بود ولي هيچيش نمونده بود ! يکي رفت يه قابلمه پر از برف کرد و آورد گذاشت رو چراغ و وقتي برف آب شد دو سه بسته سوپ آماده توش ريختن و مقداري سيب زميني پخته هم توش خورد کردن و يه سوپ داغ خوشمزه با ليوانامون خورديم ..خيلي تو اون هوا مزه داد ..بعدش يکي رفت با برف شستشون و بعد چايي و ...گفتن جک و شوخي و خنده و... منظره اي که هنوز جلوي چشممه جوراباي بچه ها بود که همه از سقف چادر آويزون کرده بودن و من به شوخي همه ش بيني مو مي گرفتم و مي گفتم واي.. خفه شدم :-) اونجا بود که ديدم سرپرست گروه دو انگشت پاش رو تو يکي از کوههايي که رفته و دو روز تو برف گير کرده از دست داده ..ميگفت يخ زده بوده و سياه شده بوده !
موقع خواب شد و بچه ها گفتن همه جا نمي شيم ...نميدونم ..شايد منظورشون من بودم ..البته ۱۳ نفر تو يه چادر ۱۰ نفره (شايدم ۸ نفره بود) به سختي کنار هم نشسته بوديم .براي خواب که حتما جا کم بود.حالا که همه ديگه گرمشون شده بود تصميم گرفتن که يه چادر ۳ نفره اي رو هم که همراه داشتند برن بزنن... ولي مي گفتن اون خيلي سبک وزنه و ميخاش هم کوتاهه !
از بيرون صداي هوهوي باد ميومد ...قوي ترا رفتن .... اونو در پناه همين چادر بزرگه بر پا کردن ! براي همه مسلم بود که من بايد مي رفتم توي اون .. من دلم مي خواست توي چادر بزرگه باشم ولي روم نشد بگم ..وقتي اون يکي دخترا هم بودن ..همه کنار هم بوديم ..البته برنامه هاي دو سه روزه معمولا يا کمتر بوديم يا دو تا چادر خوب مي زديم !
من بيچاره رفتم اون تو ...يه چادر نارنجي سبک نارک! البته اينم کف داشت و زبرش خيس نميشد .. ولب باد به شدت تکونش مي داد و ضربه هاي دونه هاي برف که حالت يخ زده داشت توش ميومد .. يکي دو کاپشن اضافه جمع کردن بهم دادن و يه کيسه خواب پر قو ! گفتن : نمي ترسي ؟ اصلا روم نشد بگم آره ..با غرور گفتم نه چه ترسي !منو تنها گذاشتن و رفتن ..قرار شد يکي دو نفر هم بيان بعدا ..ولي شايد روشون نشد و من بيچاره تنها ..تاريک ..حتي برام چراغ هم نذاشتن . از ترس داشتم سکته مي کردم .. با اين همه مايعاتي هم که خورده بودم و اينکه توي راه هم دستشويي چند ساعت بود دستشويي نرفته بودم شديدا جيش داشتم ..ولي مگه مي شده رفت بيرون ..يه سايه اي هم جلوي چادر عين هيکل يه حيووني عين خرس بود ...گفتم الانه که چادرو با چنگالاش پاره مي کنه مياد تو... ولي الحمدلله تکون نمي خورد..زيپ رو که يکم کشيدم پايين ديدم اي واي ..يکي از بچه هاست ..انگار برام نوبتي نگهبان گذاشته بودن ...يا جا نبوده .اونم تو اين هوا و از بس کاپشن رو هم پوشيده بود عين خرس شده بود ..گقت چرا داري مياي بيرون ..هيچي نگفتم ..خنديد گفت آهان مي خواي بري گريه کني ؟ (براي اينکه من خجالت نکشم..هميشه تو کوه موقع دستشويي مي گفتن گريه ..) گفتم آره ..گفت : همين نزديکا باش ..دور نرو باد مي بردت ..من که اومدم بيرون ..انگار اون هم از گوشه چادر پا شده بود ... باد شديدتر شد و چادر رو کند و برد هر چي هم من دويدم کمک نشد..معلوم هم نشد کجا رفت ...ديگه خيلي احساس مزاحمت مي کردم ..مجبور شديم هر دو بريم تو چادر بزرگه ..همه هم خواب بودن ....سرپرست از صداي باز شدن زيپ و جريان باد بيدار شد و بچه ها رو که تو هم توهم خوابيده بودن بيدار کرد و گفت :بايد يه مدلي بخوابيم که همه جا شيم ..هر کاري مي کردن باز يه نفر جا نميشد...سعيد رو که از همه قدش بلندتر و گنده تر بود بيدار کردن و گفتن همه به صورت عمودي مي خوابيم که قدامون از ۱۸۰ بود تا من ۱۶۵ سانتي و سعيد ۲ متري بايد به صورت افقي بالاي سرمون ... من بدبختم چسبيده به ديواره ي چادر ، اونم در معرض بد شديد ..
سر سعيد بايد اون قسمت خاليتر چادر که من باشم قرار مي گرفت ..جا خيلي خيلي تنگ بود ..ولي من خيالم راحت شد ..مي دونستم تا صبح نمي خوابم ولي اقلا نمي ترسيدم ديگه ..خر و پف ها رفت هوا ..واي..اين سعيد خيلي بد خواب بود..هي با خودش حرف مي زد ..غر مي زد ..غلت مي زد ..يواش يواش موهاي بلندش -که من چون موهام يه کم فر داره و لخت نيست بهش حسوديم مي شد- هي مي خورد تو صورتم ..اعصابم داغون شده بود . دلم مي خواست موهاشو محکم بکشم تا دق و دلي اذيتا و متلکاي توي راهش رو در بيارم ...تعجب مي کردم ديگران چطور با اين همه تو خواب حرف زدناي سعيد خوابشون برده بود !!! اينا کم بود که ناگهان سعيد توي خواب با صداي خيلي خيلي بلند در گوش من داد زد - کلماتش دقيق يادمه - ((تف به روت بياد هي !!!!! ))اين جمله رو اينقدر نعره آسا گفت که بدون استثنا همه حتي من که بيدار بودم پريديم نشستيم . خود احمقش هنوز خواب بود .من که تا چند لحظه پيش فکر انتقام و کشيدن موي سعيد بودم ..فکر کردم همه فکرمو خوندن با يه حالت بغض و ناراحتي گفتم :(( به خدا من کاريش نکردم !!!!)) همه اولش زل زدن به من بعد از چند ثانيه همه قهقه زدن زير خنده ... چه خنده هايي ... من که دوزاريم نيفتاده بود افتادم به گريه ... اونقدر که به زور خنده هاشونو کنترل مي کردن ..سرپرست هم که خودش داشت از خنده مي مرد هي دعواشون مي کرد..
فکرمي کنم من دم دماي صبح خوابم برده بود ..چون سرمو از کيسه خواب که در آوردم ديدم همه نشستن صبحانه مي خورن ..هوا روشن شده ...برف قطع شده و آفتاب زيبايي تو آسمون هست ... و موقع خوردن همه ش هيس هيس مي کنن و يواشکي از ماجراي ديشب حرف مي زنن و هي کلمه ي آخي...نازي ...بذارين طفلک بخوابه ...و چه ساده ست... و اينا... مياد.. چادر رو هم از رنگ نارنجيش اون پايين مايينا تو دره پيدا کرده بودن و آورده بودن.. خلاصه ما رفتيم قله رو زديم و تا پايين سر به سر و من سعيد مي ذاشتن ! اين جريان باعث آشتيمون هم شد !
جريان اين ماجرا مدتها نقل مجالس بچه ها بود ..من اولش خجالت مي کشيدم ولي بعدش خودم هم تو شوخيشاشون با پر رويي شرکت مي کردم ... داستانش به آمريکا و پسر خاله هام هم رسيد ..هنوزم که هنوزه پسر خاله م يا پسر داييم که تلفن مي زنن يا تو ياهو مي بينندم ..مي پرسن : واي واي ..چه بلايي سر سعيد بيچاره اوردي ..منم که ديگه خجالتو گذاشتم کنار با خنده و بافيلم به بغض کردن مي گم : به خدا من کاريش نکردم :-(

۴- قلبم را در مجري کهنه ئي
پنهان مي کنم
در اتاقي که دريچه ئيش نيست ..
از مهتابي
به کوچه ي تاريک خم مي شوم
و يه جاي نوميدان
مي گريم !
آه
من
حرام شده ام !....
(شاملو)

نظرها(68)

  2003-03-11  

۱- سنگ ، براي سنگر
آهن ، براي شمشير
جوهر ، براي عشق ...
در خود به جست و جويي پيگير ، همت نهاده ام
در خود به کاوشم..
در خود ، ستمگرانه
من چاه مي کنم
من نقب مي زنم
من حفر مي کنم ....
( شاملو)

۲- شنبه ۱۷ اسفند روز ۸ مارس ، روز جهاني زن بود! ۵شنبه فرهنگسراي ارسباران ، جمعه فرهنگسراي شفق و شنبه پارک لاله برنامه و سخنراني بود...متاسفانه هيچکدوم رو نتونستم برم و راستش انگيزه چنداني هم نداشتم !
نمي دونم آيا با حرف مي شه همه چيز رو عوض کرد ..اينهمه تبعيضي که در مورد جنس زن اعمال ميشه با چند کلمه حرف و سخنراني حل مي شه واقعا ؟!
از صبح که از خونه بيرون مياي اين احساس رو داري که با نيمي از جامعه فرق داري ! مهمترينش هجوم نگاه هاي نامحرمان و مشتاقان به توست ... حتي با خيال راحت نمي توني تو تاکسي کتاب دستتو ورق بزني .. کمي تند راه بري ، کمي با خيال خودت درگير باشي ، يه کم لبخند به لب داشته باشي ، هوس کني کمي روي جدول خيابون راه بري ، هوس کني بدوي ، با دوستات بلند بخندي ..با فروشنده ها يا راننده ها کمي مهربانانه حرف بزني ، خودت باشي و دلت بخواد اداي خانمانه در نياري و اخمي بين ابروهات نباشه .. همه اينها باعث مي شه يه جور ديگه بهت نگاه کنن ..نگاه ها آزاردهنده تر مي شه !
راستش من دلم نمي خواد اينقدر فيلم بازي کنم ..دلم مي خواد خودم باشم ..حسرت مي خورم وقتي ميبينم پسرا راحتترن ..مي دونم پسرا هم توي خيلي از موارد و کمبود آزادي مثل ما در رنجند ..مسئله کار و سربازي ومسکن و ازدواج
براشون بغرنجتره ...ولي ما هر ساعت هر دقيقه و هر ثانيه يه ندايي بهمون مي گه : نکن ! تو دختري ..بده ! زشته ! عيبه ! چرا موقع تاکسي گرفتن بايد حتما اخم کنيم تا صد تا ماشين برامون واينسه ؟ چرا تو دانشگاه ، سر کار و...بايد رفتاراي غير طبيعي داشته باشيم تا بگن چقدر خانومه !
چرا ما با اين مانتو و روسري باشيم و نتونيم نسيم هواي خنک رو توي موهامون حس کنيم ؟ چرا نمي تونيم تنهايي بريم مسافرت و هتل بگيريم ؟چرا ...چرا....
البته من شخصا زياد به اين مسائل اهميت نمي دم و تو خونه هم از خيلي از آزاديهايي که بيشتر دخترا ازش محرومند، بر خوردارم .ولي خيلي ديدم دوستاييم رو که حتي پدرشون اجازه نمي ده به يه جشن تولد ساده ، يه سينما ، کوه ، پارک وحتي پياده روي برن!! اونا ديگه چي مي کشن !
من فکر مي کنم اينا با حرف درست نميشه ! ما خودمون بايد اوضاع رو تغيير بديم ! خود مادرا به دختراشون ياد بدن آزاده باشن ..خود دخترا بايد براي به دست آوردن آزادي بجنگن ... مطالعه کنيم ..ياد بگيريم ..عمل کنيم و به دست بياريم !
به آقايوني هم که مارو در اين راه ياري مي کنن هم دست مريزاد مي گم ! دو آقايي که هميشه تو وبلاگشون از حقوق خانمها ( حتي گاهي بيشتر از خودشون) دفاع مي کنن و در اين مورد روشنگري مي کنن يکي آقاي جواد طواف هستن با وبلاگ رنگين کمان و آقاي شبح ...که نوشته هاشون در مورد روز زن خيلي جالبه ..پيشنهاد مي کنم به هر لينکي هم که دراين مورد داده اند سرک بکشيد ! از وبلاگ زنانه ي مهشيد مبادا غافل بشيد!

۳- بابا سرسام گرفتيم از اين همه آهنگ !! اينقدر تو وبلاگاتون آهنگي که قابل خاموش شدن نيست نگذاريد!
مثلا يه سي دي گذاشتي داري گوش مي دي ..تلويزيون هم همون نزديکا روشنه ! يه ده بيست وبلاگ مي گيري که بخوني ..يه دفعه آهنگا قاطي مي شه و تو اينقدر غرق خوندن وبلاگايي که نمي فهمي .. يهو ضربه کوبنده يه لنگه کفش رو کله ت حس مي کني که : واي ..مردم .... چند تا آهنگو داري با هم گوش مي دي ؟ يکيش سه تار ،يکيش پيانو، يکي شاد ، يکي غمگين! تازه وقتي Speakerرو خاموش مي کني مي فهمي زندگي چه زيباست !

۴- صد دفعه به اين آبي گفتم ..مواظب باش خوش تيپي واست دردسر درست نکنه ..بچه هاي پرورشگاه و بچه هاي استثنايي قلبشون گنجايش اينهمه تيپ و کلاس رو نداره !!! آخرش اونچه نبايد بشه شد :-) داستان عشق «سکينه » رو به «اردلان خوشتيپ» رو تو وبلاگ آبي بخونيد :)))
ژيوار عزيزم هم که ديگه غوغا کرده ...بريد بخونيد ...ببينيد شما هم مثل من از خوندن نوشته هاش اشک شوق مياد به چشماتون ؟

۵- به يه پسري که مي خواست به صورت ناشناس بره قرار فرهنگسراي شفق گفتم بعدش بيا برام تعريف کن کي چه شکليه ؟ کي خوش تيپه ؟ کي نيست؟ تا بفهميم به پيج هاي کيا بايد جواب بديم !! گفت باشه ..ولي بعدا حسود بخيل هر چي پرسيدم نگفت و گفت خودم از همه خوش تيپ تر بودم .. که خوشبختانه امير حسين تو وبلاگ دوستانه اين عمليات خدا پسندانه رو تموم و کمال به انجام رسونده :-) مرسي !

۶- بقيه داستان اون روز کوهم رو خواستم بنويسم . .. احتمالا امشب يا فردا حتما ..گفتن زياد طولاني ننويس !

نظرها(32)

  2003-03-09  


نرم نرمک مي رسد اينک بهار !

۱-اين عکس قشنگ رو دوست عزيزي به نام علي برام فرستاده .ممنون!
با اين عکس خيلي احساس بهاري بهم دست داد ..بخصوص که اينروزها مامانم هم در تدارک وسائل هفت سين و خريدن تنگ بلور ماهي و سنجد و سير و اينچيزاست وامروزم يه مقدار ماش رو خيس کرد که براي سبزه ي سفره هفت سين آماده بشه ! مي گه گندم حالا زوده .

۲- بالاخره اين آقاي شادمهر عزيز براي عيد وبلاگمو اسباب کشوني کرد به اينجا ! با اينکه به صورت اي ميل و آفلاين خيلي ازش تشکر کردم ( -: اينجا هم مجبورم يه تشکري بکنم ! نظر خواهيا غيب شده بود که بعد از جيغ و داد بيخودي من معلوم شد همه شون صحيح و سالم همون جاي قبلي هستن ! اعتراف مي کنم که نظراي شماها از نوشته هاي خودم خيلي بهتر و پر فايده تر و همه چي تمومتره !

۳- پريشب تا صبح ازاون باروناي شلاق وار باريد ..ازونا که تو فيلما نشون مي دن .. با چتر پريدم بيرون و هر جا رو گشتم خبري از اکيپ فيلمبرداري هيچ جا نبود ..پس چطور تو اکثر فيلما ازين بارونا و رعد و برق هست ؟ اصلا فيلمي ديدين که توش رعد و برق و بارون نباشه ..بخصوص وقتي که قهرمان فيلم عصبانيه يا مي ترسه يا قراره يه تصميم مهم بگيره !

۴- ديشب فيلم «چتري براي دو نفر » رو از ويدئو کلوپ گرفتيم و نگاه کرديم ..با اينکه هنرپيشه هاي معروفي مثلا رضا کيانيان و هديه تهراني و شقايق فراهاني توش بازي مي کردن و مو ضوعش هم مي تونست خيلي جالب بسط پيدا کنه ..ولي خيلي چيزا نمي گذاشت روال داستان خوب ادامه پيدا کنه ..داستانش از اين قرار بود که کيانيان که يه وکيله ، وکالت يه زن پولدار( هديه تهراني) رو به عهده مي گيره که شوهر سابقش اذيتش مي کنه..يواش يواش براش رل حامي رو به بازي مي کنه ..زنش( شقايق فراهاني) که زني طماع و پولدوسته و خودشم يه زماني به خاطر چک برگشتي موکل شوهرش بوده و ... يواش يواش با هديه تهراني وارد معامله اي مي شه که هديه پول و پيانو و ثروت بهشون بده در عوض شقايق بذاره اون هووش شه ! از اين قسمتاي فيلم خيلي لجم گرفت !!
چيزي که تو فيلماي ايراني مي بينم و اعصابم خورد مي شه اينه که زنا بخصوص شقايق فراهاني هميشه در فيلمها آرايش خيلي غليظ دارن ! آخه کدوم زنيه که ساعت ۱۲ شب موقع خواب اينقدر ريمل و خط ابرو و روژ لب غليظ و کرم پودر و اينچيزا زده باشه ؟ يا همينطور اول صبح وقتي آدم از خواب بيدار مي شه ! من نمي دونم واقعا زنا چه طوري حاضر مي شن که قبول کنن کارگردانا ازين خنگ بازيها در بيارن ! همين چيزاست که هر چي هم زور بزنن فيلم قابل باور نيست..بيننده فکر مي کنه کارگردان فيلمشو با استفاده از زيبايي هنرپيشه فيلم به زور به خورد مردم بده ! ولي در فيلمهاي خارجي اصلا اينطور نيست .. زنا معمولا آرايش محو يا گريمي دارن که آدم نمي فهمه . هميناست که فيلم رو قابل باورتر مي کنه! يا مثلا زني تو بيمارستان و در حال موت ديگه آرايش کردنش در حد يه عروس خانم چيه ديگه ؟!؟

۵- در عوض چند شب پيش فيلم« شب يلدا » با بازي محمدرضا فروتن رو ديدم ... اينقدر اين آدم که بار بازي فيلم بيشتر رو دوش اون بود ، اونقدر قشنگ و طبيعي بازي کرد که من هنوز تو ذهمه !

۶- به مدد لنزهاي رنگي اين روزها چشم اغلب هنرپيشه ها سبز و آبي روشن شده ! حتي اگه خود هنرپيشه چشماش رنگي بود ، يه کاري کردن که خيلي روشنتر شده..خيلي خنده داره که فيلمي از اعراب نشون مي دن و چشماشون همه سبز و آبيه ..

۷- خيليا بهم گفتن کم حرف شدم :-) چشم ،سعي مي کنم جبران کنم :))))

۸- راستي ديديد گفتم سهام پتروشيمي خارک بخريد ..فعلا رسيده به ۴۵۰ تومن ...فقط پريشب يهو هر سهم ۲۰ تومن افزايش پيدا کرد ..حيف که خودم پول نداشتم ..هر کي خريده ..پور سانت فراموش نشه ..و البته دعا کنه جنگ هم نشه که انگار حتما ميشه .( چي گفتم ؟:))))

۹- تو وبلاگ شبح مي گشتم که رسيدم به اين جملات قصار که در تاريخ ۹ اسفند ۱۳۸۰ نوشته !
دوست دوست ما الزاما دوست ما نيست !
دشمن دوست ما الزاما دشمن ما نيست !
دشمن دشمن ما الزاما دوست ما نيست !
دوست دشمن ما الزاما دشمن ما نيست !
جمله هاي خيلي جالبيه ..اسمش رو هم زيرش نوشته ! ديالکتيک شبحي :-)ديدي اسمتو فهميدم ديا جان !
چيز ديگه اي که کشفيدم تکيه کلامشه : شبح به اين ........ي نوبره والا !
حالا اين نقطه چين به وسعت همه ي صفت هاي دنيا جا داره .از فيلسوف بگير تا خل و چل :)))
وقتي نميشه تو نظر خواهيش چيزي بنويسم مجبورم اينجا بگم ديگه ..نه ؟!!

۱۰ - مجبور شدم ۱۰ رو هم ياد بگيرم ..چون تو کلاس ورزش وقتي نوبت شمردن حرکات ورزشي به من مي رسيد تا ۷ و ۸ بيشتر نمي تونستم بگم ولي يه خبر خوب بدم که تا ۳۰ بلد شدم :-)

۱۱- اگه بتونم عکس برداشتامو از جشن درختکاري بذارم تو وبلاگ ، اينان:

**دو عدد نهال کاج اونايي که تو نايلون سياهه--البته بعدا کاشتمشون ! ( هر چي هم اين زيست محيطيا مي گن آقا کاج نکار ! پرنده ها نمي تونن توش لونه بسازن و باعث ار بين رفتن درختاي بومي و آلودگي خاک مي شن مگه شهرداري گوش مي ده !)
**دو ليوان شربت فرد اعلا
**دو پيام زيست محيطي که تو هر کدوم يه شکلاته
** يه عالمه جزوه و کاتالوگ
** بيسکوييت کردمدار و کيک ( کيک رو گشنه م بود زود خوردم ديگه به عکس نرسيد!)

۱۲- اينو هم ميگم و به خدا ديگه مي رم ! خيلي دلم مي خواست ۱۶ اسفند در کنار بقيه باشم ولي متاسفانه نشد ..البته چون من خجالتي تر از ايني هستم که نشون مي دم شايد اگه مي اومدم ديگه روم نمي شد اينقدر چرت و پرت بنويسم !( شايد بعضيا به خاطر همين اصرار داشتن برم ؟)

۱۳- کي مي گه ۱۳ نحسه ؟

نظرها(46)

  2003-03-08  

تستينگ! ۳ ۲ ۱! (:

نظرها(42)

  2003-03-07  

۱- چه راه دور!
چه راه دور بي پايان !
چه پاي لنگ !
نفس با خستگي در جنگ
من با خويشتن ، پا با سنگ!
چه راه دور !
چه پاي لنگ !...
(شاملو)

۲- اينجور که از همه شنيدم ۲۷ اسفند چهارشنبه سوري واقعي در روز واقعيش اجرا مي شه ! آخ ....جون...
فکر مي کنم چهار شنبه سوري يکي از روزاييه که مردم تعيين مي کنن کي بگيرنش نه حکومت !

۳- خيال مي کردم که ماه محرم شروع بشه تو کلاس بدنسازي مون ديگه آهنگ نمي ذارن .. گاهي که ورزش مي کرديم و بايد يه حرکت رو مثلا ۳۰ بار انجام مي داديم ..اگر سر حرکت ۱۸ ام آهنگ قطع مي شد همه يه دفعه قطع مي کردن و ديگه ورزششون نميومد. مونده بودم چقدر بي موزيک ورزش کردن سخته ...که ديدم نه ...خوشبختانه آهنگ تند پابرجاست !

۴- اون دختري که قرار بود قبل از ماه محرم ازدواج کنه ،هنوز ۵ کيلو اضافه وزن داره به همين علت عروسيشو انداخت به بعد از محرم .. آخرين جلسه اي که رفتم تمرين ..موقع حرکات سنگين ورزشي طفلکي از شدت ضعف غش کرد .. موقع آب قند دادن هم ديديم که از بس مواد غذايي بهش نرسيده وسط سرش کم موي کم مو شده .. بهش گفتم ..بابا حالا که طرف خر شده بگيردت ..مي رفتي محضر فوري عقد مي کردي ..اينقدر طولش نده ..

۵- پريشب که مطلبمو گذاشتم تو وبلاگم و يه مدت عکس گذاشتن و خوندن وبلاگا طول کشيد و به کاراي ديگه م رسيدم ساعت سه صبح اومدم بخوابم ..طبق معمول هر شب رفتم دم پنجره . به نظر من پنجره ي اتاقم يکي از بهترين مناظر دنيا رو داره کوه نزديک به اون رو خيلي دوست دارم و تغييرات ۴ فصل و شب و روز به هر رنگي درش مياره ..هر شب قبل از خواب و هر صبح بعد از بيدار شدن بايد يه مدت برم سر وقتش .. پريشب يکي از زيباترين مناظر عمرمو ديدم ..اولش فکر کردم کولاک برفه ..از بس هوا شيري رنگ و هيچي توش پيدا نبود ..پنجره رو که باز کردم مي دونيد چي ديدم ..توي ابر بودم ..نه مه ها! خود ابر بود ..دستمو توش کردم دستم خيس شد ، بدون اينکه بباره ..من مه زياد ديدم ..توي کوه ..توي جاده رامسر به جواهر ده ...ولي اين فرق داشت ..حتي بعد از يه مدتي مقداريش اومد تو اتاقم ..تو اتاقم ابر اومد ..خيلي هيجان انگيزه ، نه ؟حتي يه کم تو اتاقم باريد !! فرداش گفتم لابد تعريف کنم هيچکس باورم نمي کنه يا اينکه چون خونه ما نزديک کوهه اين اتفاق افتاده که ديدم خوشبختانه ۲ تا از دوستامم اين منظره رو ديده بودن و خيلي تعجب کرده بودن ..فقط هيچکدوم عقلشون نرسيده بود پنجره شونو باز کنن که ابر بياد پيششون !

۶- امروز روز خوبي بود.. رفتيم درختکاري ..مي دونم که اينا فرماليته ست ..ميدونم ديگران کاشتند ، يه عده خوردند و باز ما مي کاريم و يه عده ي ديگه مي خورند و آتيش مي زنند و جاش ساختمان مي کارند!
با اين همه کاشتن درخت خيلي لذت داره .. مراسم نسبتا مفصلي بود ..کلي سخنراني شد و اين از اون تعريف و تشکر کرد و اون از اين ..(کسي از من تشکر نکرد ..) کلي وعده و وعيد هاي الکي داده شد .. کلي خبرنگار اونجا بودن از راديو و تلويزيون ..کلي فيلمبرداري شد و عکس و مصاحبه ...کلي خالي بندي که نمي ذاريم حتي يه درخت ديگه قطع شه ..اگه خوب گوشاشونو باز مي کردن صداي اره برقي به گوششون ميرسيد که در همون لحظه صدها درخت رو دارن قطع مي کنن !
من ۸ تا درخت کاشتم ..تنها کسي بودم که بيل رو از کارگراي شهرداري گرفتم و خودم بيل مي زدم .. عجب کار سختيه ..تازه چاله ها رو از قبل کنده بودن و ما فقط بايد کمي زير نهال خاک مي ريختيم و بقيه شو رو دور نهال ..ولي پدرم در اومد ..تموم بدنم درد مي کنه .. بيشتريا فقط نهال رو نگه مي داشتن و کارگرا روش خاک مي ريختن ! واقعا کارگراي شهرداري خيلي زحمت مي کشن !
ولي موقع پذيرايي همه به شدت به تقلا افتاده بودن و از هيچ کوششي دريغ نکردن :-)
من از برداشت خودم يه عکس گرفتم که هر کاري مي کنم نمي تونم از دوربين منتقلش کنم اينجا ..احتمالا داداشم که هفته اي يه ويندوز جديد نصب مي کنه و هر دفعه کلي چيزاشو يادش مي ره ! اينو يادش رفته نصب کنه !

۷- هفته پيش تلويزيون يه فيلم سينمايي داد به نام خط عمود که در مورد کوهنوردي در برف بود ..فکر مي کنم به قله کي تو ( دومين قله بعد از اورست ) مي خواستند صعود کنن ..من موقع ديدنش خيلي احساس هيجان مي کردم ..
کمي هم همذات پنداري ..من يه مدت خيلي کوه مي رفتم ..کلا دوران نوجواني هيجان انگيز و خطرناکي رو پشت سر گذاشتم..حتي گاهي از يادآوري کارايي که کردم شديدا مي ترسم ..شايد به خاطر همينه که الان يه کم محتاط و ترسو و خود ـ سانسور شدم . فقط نمي دونم مامان بابام چطور اجازه مي دادن اين همه خطر کنم!
يادمه از کوچيکي کوه مي رفتيم و عاشق کوه بودم ..مامان بابام از دوره جوونيشون کوه مي رفتن و اين عادت رو به ما هم منتقل کرده بودن ..اون موقعها خيلي فاميلهاي مامانم هنوز نرفته بودن خارج از کشور و من بيشتر با پسر خاله ها و پسر داييا با اکيپشون مي رفتيم کوه هاي دو سه روزه .. تقريبا در سن ۱۴-۱۵ سالگي من يه کوهنورد پر نفس و قوي شده بودم .. ماهيچه هاي ساق پام عين سنگ سفت بود ..دوره ي سنگ نوردي رو ديده بودم و از پسرا هيچي کم نمياوردم ! تو گروهمون دو سه تا دختر ديگه بودن که يکيش نامزد يکي از فاميلامون بود و تو همه برنامه هاي سخت نمي تونستن بيان ... بيشتر اوقات تعطيلي و تفريحم دوست داشتم با اين گروه باشم ..حتي پارک ، اسکيت ، استخر خصوصي هم دسته جمعي مي رفتيم ..همه با هم عين برادر و خواهر بوديم .. کم کم که پسر خاله و پسر داييام از ايران رفتن ، من هنوز با اين اکيپ ارتباط داشتم .
يه روز تو ايام عيد خبر دادن که مي خواهيم بريم قله خل نو ..من طبق معمول قبراق و سرحال شروع به حاضر کردن کوله شدم ..ولي شب قبلش دوست پسر خاله ام خبر داد که هيچ دختري جز تو نمياد ..گفتم عيب نداره ..گفت برنامه دو روزه ست ها ..گفتم اشکال نداره ..بعدا فهميدم که يه عده موافق رفتن منن و يه عده که تازه تو گروه اومده بودن مخالف !
بالاخره با پررويي رفتم و توي راه هيچ مشکلي نداشتم ..من از بيشتر پسراي گروه پر نفس تر و قوي تر بودم( ۱۲ تا پسر بودن و من فقط دختر) ..حتي يادمه براي اينکه ثابت کنم خيلي قويم ، مقداري از سهميه ي آب و غذا مو به ديگران مي بخشيدم که مثلا بگم ما اينيم !! بخصوص به مخالفا ! من توي اين گروه هميشه سعي مي کردم که رفتار دخترونه و لوس نداشته باشم ..خيلي مواظب حرکات و راه رفتنم بودم که مثل پسرا باشم ..اين عادت تا الان هم در من باقي مونده .. توي راه معمولا آواز دسته جمعي مي خونديم ..منم معمولا باهاشون همراهي مي کردم ..همه شون چند سالي از من بزرگتر بودن جز برادر يکيشون که تقريبا همسن من بود ..کمي بزرگتر .. برعکس من خيلي سوسول و لوس بود ..با اين هيکل گنده ش مرتب موهاي بلند و لختشو با ناز اينور و اون ور مي نداخت -(من بيشتر وقتا کلاه مي ذاشتم سرم ..اينم بگم که مانتو و روسريمو هم در مياوردم !) پسره همه ش هم دوست داشت آهنگاي گوگوش و ليلا فروهر بخونه ..که اصلا باهاش همراهي نمي کردم ..
دوسوم راه رو که رفتيم برف شروع شد .. مسلمه که کلي هم برف زير پامون بود ..يه جاهايي مثل يخ سفت بود و يه جاهايي تا کمر توي برف مي رفتيم .. من نفر دوم بعد از جلودار که يه پسر قد بلند و وارد به مسير بود ، بودم ... پاهامو بايد مي ذاشتم توي جاي پاش ...برف هي شديد و شديدتر شد ، به طوريکه ....

واي دير شد ... بقيه شو فردا مي نويسم !

۸- اينو يادم رفت بگم :از راهنماييايي که براي کادو کردين ممنون ! يه چيزي که فهميدم آقايون زياد به قيمت و نوع کادو اهميت نميدن ..بيشتر از نظر معنوي براشون ارزش داره ...خيلي چيزا از نوشته هاتون یاد گرفتم ..يه روزنامه ..يه ماوس کامپيوتر ...يه شکلات ..يه کتاب ... هر چي باشه با علاقه و صميميت بدي، خوششون مياد :)

نظرها(7)

  2003-03-05  

۱- چقدر دلم مي خواهد
زبان گلها را مي دانستم !
چقدر دلم مي خواهد
مي شد که با درختها
حرف مي زدم !
چقدر دلم مي خواهد
مي شد که با گنجشکها مي پريدم !
گنجشکها مي دانند
ندامت براي کسي ست
که در جهت باد مي پرد.
بايد يقين داشت
بايد گنجشکها را ستود...
(اکبر ذوالقرنين)

۲- پنجشنبه ۱۵ اسفند روز درختکاريه.فکر مي کنم طبق معمول هر سال از طرف شهرداري در جاهاي بخصوصي مثل پارکها نهال مجاني توزيع بشه.. اگه تو باغچه تون جايي براي کاشتن يه درخت داريد ، اگه تو آپارتمان هستيد ولي تو کوچه تون باغچه اي بي درخت هست ، اگه جايي رو مي بينيد -حتي دور از خونه تون - که مناسب براي کاشتن يه نهال هست ، حتما بريد بگيريد و به نام خودتون ، خانواده تون و دوستاتون بکاريد ..کاش جاي اين همه نذري پختن ، بعضي نذرها رو کاشتن درخت قرار مي دادن!

۳- جمعه ۱۶ اســـــفــــند رو هم که حتما خبر داريد و اونايي که دوست دارن حتما برن ! و اگه دوست نداريد کمکاتونو صورت ناشناس به پرورشگاهها برسونيد! بد نيست هر کي جز خودش به ديگران - بخصوص به نيازمندان - هم فکر کنه!اگه ماها به فکر همدیگه نباشیم کی به فکرمونه ؟

۴- امروز يهو چه خبر شد ؟ همه دوستام زنگ زدن که تلويزيون اعلام کرده امشب چهارشنبه سوري بگيريد! من که نشنيدم ولي خيلي مسخره ست که چهارشنبه آخر سال دو هفته بياد جلو و بشه ۳ چهارشنبه قبل از عيد!داداش من چهار بسته ترقه کبريتي۶۰ تايي خريده بود ۲۰۰۰ تومن ( بهش گرون ننداختن ؟) و يه عالمه موشک و .....در تمام طول سال هم چوب جمع کرده بود تو انبار! همه ش رو دستش باد کرد! چون طفلک فردا امتحان داره و هيچي هم نخونده بود ..ولي همه ش حواسش به تک و توک صداي ترقه اي بود که از بيرون ميومد! ما هيچکدوم نرفتيم بيرون ..
مي گن چون از فردا ماه محرمه گفتن امشب باشه ..نمي دونم چرا هميشه شادي هاي اندکمون رو هم به يه بهانه اي ازمون مي گيرن !! ۱۴ روز ديگه که دهه اول محرم تموم مي شه !تاسوعا عاشورا براي عزاداري کافي نيست ؟؟
يه سوال ديگه ؟ مگه سوم مرگ يا شهادت يکي رو فقط تو سال اول نمي گيرن و بعد تا سالها فقط سالگرد ؟من نديدم کسي مثلا پدرش بميره و سه روز و سه سال بعد بگه سوم بابامه !

۵- امروز تو تاکسي نشسته بودم يه مامان که پسرشو از مدرسه مي برد خونه ، دوتايي پيشم نشسته بودن ! مامانه که چادري بود يواشکي از پسر کوچولوش پرسيد : پسرم امروز تو مدرسه چي ياد گرفتي ؟ پسره با خوشحالي گفت : يه عالمه جک.. يکيشو بگم ؟ مامانه گفت : مگه درس نخوندين ؟ پسر با شادي : نه مامان خانممون مريض بود يکي ديگه جاش اومد..اونم گفت : بچه ها کي جک بلده ؟ حالا بگم يکيشو..تروخدا.. .مامانه با دلخوري گفت خوب بگو !
پسر کوچولو بلند و خيلي با آب و تاب گفت : يه دوست دختر پسره داشتن از يه کوچه رد مي شدن و دستاشون تو دستاي هم بود .يه دفعه يه آخوند از روبروشون سبز شد .پسره سريع دست دختره رو ول کرد .. آخونده گفت : الم تره کيفه ..ولش نکن حيفه ! (البته با علامت فتحه روي ک کيفه و ح حيفه ) اونقدر با مزه اينو گفت که همه مون زديم زير خنده ... مامانه از خجالت سرخ شد يه بشکون گنده از پسرش گرفت ..بيچاره پسره يه آخ گنده به اندازه بشکونه گفت!

۶- عـصـيان عزيز يه قالب خوشگل برام طراحي کرده ..ببينيد چه خوشگله !

اون بالاش طرح يه زيتونه که با يه خلال دندون داره سرو مي شه ..نخوريدش ها...

۷- توجه ! توجه !
يه کمک فوري مي خوام !! خواهش مي کنم هر چي به فکرتون مي رسه بهم بگيد!
در مورد کادو براي آقايون ! چه براي تولد ..چه براي عيد ..من که عقلم ديگه قد نمي ده !
چقدر براي اين داداش و بابام کادوهاي تکراري بخرم !..چقدر کيف پول .. کمربند .. خودکار..خودنويس ..جاکليدي و ....
مي دونم کتاب يکيشه ..ديگه چي ؟؟؟؟ شما اگه آقاييد چه کادوهايي خوشحالتون مي کنه ؟ اگه خانم هستيد چه کادويي تا حالا داديد به يه پسر يا آقا و خوشحال شده ؟( گرچه آقايون معمولا خوشحاليشونو بروز نميدن ! و گرفتن کادو با گرفتن مثلا کلنگ براشون یکسانه!)
کادو خريدن براي مامانم و دوستام خيلي راحته ولي براي پسرا نه !!!


۸- زمان ارزشي در رديف بيهودگي دارد
چرا که گفت و گوي من و تو
هميشه
ناتمام مي ماند...
(منوچهر لمعه)

نظرها(4)

  2003-03-03  


۱- اي خوب!
حرفهايم را با تو خواهم گفت
و تو با من نيز...
ما براي هم خواهيم شکفت ...
(جواد محبي)

۲- من بازم ويروسي شده بودم شديد!! اي ويروس فرست ! مگه تو خودت خوار مادر نداري ؟
همه چيم از بين رفت ..هر چي نامه تو نامه دونيم داشتم، برده بودم تو آوت لوک و اونا هم از
بين رفت :-( نامه هام خيلي برام ارزش داشت !!! به خيليشون هم هنوز جواب نداده بودم ..
ديشب با روحيه بد ..بعد از کلي منت کشي از داداشم که دوباره فرمت کنه و برام ويندوز بريزه
اومدم اينجا .. تا به ياهو وصل شدم اولين چيزي که دوستام گفتن اين بود: چرا اينقدر خودتو
مي گيري ؟ من و خود گرفتن ؟‌گفتن برو وبلاگتو ببين ..وقتي اومدم ..اول فکر کردم يه هکر
وبلاگمو از بين برده ..ديگه داشتم غش مي کردم که ديدم اون کسي که بهش اطمينان کرده
بودم پسورد وبلاگمو داده بودم دستش تا يه وقت اگه يکي تو نظر خواهيم فحشاي بدبد نوشت
برام پاک کنه، دات کامم کرده ..الهي دستش بي پاش نشکنه !! اين بود نتيجه اطمينان من ؟
ولي دو تا مسئله برام روشن شد !يکي اينکه پسوردتو به هر نامردي نده دوم اينکه اين مسئله
خود گرفتن چيزيه که تو ذهن ما جريان داره ..سوما به قول يه نفر که من فرق دات کام رو با سيب زميني نمي دونم چيه،
خود گرفتنم و غرورم ديگه چيه ؟ ( انگار بيشتر از دوتا مسئله برام روشن شده !) حالا راستي اين داتکام
داتکام که مي گن چي هست ؟!

۳- نتيجه انتخابات هم که معلوم شد ! انتخاب آنتن بزرگ رو به تهراني هاي عزيز تبريک مي گم !
تو روستاي ما (( ۹ قلمبه ي سفلي )) پايينتر از هشتگرد عليا ،بيشتر راستا يي که
مي گفتن ما خيلي مستقليم انتخاب شدن. ياس و سرخوردگي مردم از جناح به اصطلاح چپ باعث شد کسي به اينها اطمينان نکنه ديگه ! از اونايي که من تعريف کرده بودم ،اون آقايي که تو ميتينگاش چايي و شيريني مرغوب ميداد و تو کاراي خيريه بود و از عکساي شاملو و صادق هدايت و شهريار استفاده کرده بود ، راي آورد...
اون دو تا خانومي که دفعه ي قبل هم انتخاب شده بودن و اين اواخر در جواب يه خبرنگار که پرسيده بود شما دو تا خانم تو اين دو سال چيکاره بيدين و چيکارا کردين ؟ از خجالت هر دو به گريه افتاده بودن هر دو به مدد گريمورها و آرايشگران و عکاسان حاذق اين دفعه شبيه ستارگان سينما شده بودن ( اون خانم چادريه با ۷۰ قلم آرايش و اون خانم دکتره که گفته بودم مژه مصنوعي و خط لب کشيده بود) هر دو انتخاب شدند! اون خانم مهندسه هم راي نياورد ! استقبال مردم کلا خيلي کم بود ولي تو شهرستانها چون بيشتر کانديداها از فاميل اهالي هستند مردم به خاطر قرار گرفتن تو دودرواسي خيلياشون راي دادند ..يکيش بابا و مامان خائن خودم به خاطر دوست صميميشون مجبور شدن برن راي بدن ! بيشتر دوستام هم به عمو و پسر خاله مامانشون يا ... رفتن راي دادن !منم چون تو جلساتشون رفته بودم و ديده بودم ايندفعه دعوا سر لحاف ملاست .. عطاي انتخابات رو به لقا خانوم بخشيدم !

۴- راستي يکي مي گفت : من دات کام شدم حج بهم واجب شده ..راست مي گه ؟!!

۵- ببينيد !!!! بي شوخي ، از اين به بعد فقط دات کامها حق سر به سر گذاشتن با منو دارن !!
چيه همتون با من پسر خاله دختر خاله شدين ميايين تو نظر خواهيم زرت و زرت باهام شوخي مي کنيد ؟؟ پرشين بلاگها ازين به بعد فقط ميتونن بيان سلام کنن و برن ! بلاگ اسپاتيها مي تونن حالم رو هم بپرسن :-)اول يکي حاليم کنه داتکام شدن چه مزايايي داره که بقيه مقررات رو هم به رشته ي تحرير در آرم !!( آين دات کام منو کشت!!!!!)

۶- از کشتن گفتم ! اين تيپ رافت الهجان هم منو کشته ، شديد! هر کي نديده تش نصف عمرش بر فناست!

۷- اينو فقط همبازي عزيز تخته نردم بخونه :
من درکت مي کنم ! رتبه آدم تو کنکور۳ رقمي نزديک به ۱۰۰ باشه ..از دانشگاه صنعتي شريف فارغ التحصيل باشه ! بعد بياد به يه دختر خنگ تخته نرد ياد بده !!!بعداز اين دختر خنگ هي ببازه ..براي ۱۰۰ بار ۲۰۰ بار!! عصبانيتتو درک مي کنم! ديگه چرا هي مياي تو نظر خواهيم کنفم مي کني ؟ اذيتم مي کني ؟ :-)
من خودم تجربه مشابه تو رو داشتم ..حدود ۸-۹ سالم بود که خيلي به شطرنج بلد بودنم غره بودم..از همه بچه هاي محل مي بردم ..يه بار پسر ۱۰ ساله همسايه مون ازم خواست بهش ياد بدم .. اول حرکاتش رو ياد دادم ..فوري ياد گرفت بعد کمي اول بازي و وسط بازي و چه طوري مرکز صفحه رو نگه داره و قلعه رفتن و خط آتش و .... اينارم زود ياد گرفت !دوسه دست تمريني بازي کرديم ..بعد گفت مياي بازي جدي ؟ گفتم برات زوده ..يه کم با ضعيفا بازي کن بعدا باهات بازي مي کنم ..اصرار کرد که همين الان ! من با يه کم حالت اينکه مي خوام بهش ارفاق بدم شروع کردم ديدم نه لامصب خيلي خوب بازي مي کنه ..دست اول رو برد ..دست بعدي رو محکم بازي کردم باز برد ...بار سوم هم ...من با گريه اومدم خونه ..البته نه جلوي اون ..اينقدر گريه کردم تا بابام اومد ..بابام گفت : آدم بايد هم جنبه ي برد داشته باشه هم جنبه باخت !!حالا مي دونم تو گريه برات سخته ؟ ولي ميتوني کله تو بکوبي به ديوار :-)


۸- در اميد فرو بند ، هاي هاي کسي نيست
صدا از آن سوي ديوار گفت :
-دادرسي نيست .
و من به خويش فرو رفته در هراس
از اين شکسته شب آيا
به صبح دسترسي نيست ؟ ..
(محبي)