۱-زيباترين حرفت را بگو
شکنجه ي پنهان سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آن که بگويند
ترانه ي بيهوده مي خوانيد .-
چرا که ترانه ي ما
ترانه ي بيهودگي نيست
چرا که عشق
حرفي بيهوده نيست ...
( احمد شاملو)
۲- سرنوشت اين کرم کوچولو ي بامزه رو ببينيم و عبرت بگيريم ! هر جايي خيلي احساس راحتي کرديم، شايد واقعا امن نباشه :-)
۳- اين ني ني کوچولو بامزه هم پي پي کرده و کسي نيست پوشکشو عوض کنه .تقديمش مي کنم به فرناز من و ماني و هر ماماني که اينجا رو مي خونه ، شايد يه لبخند کوچولو به لباتون بياره .
۴- مشخصات جديدترين و باکلاس ترين ماشين کارخونه ي ايران خودرو رو که يواشکي داره توليد مي شه و مي خوان ملت رو در روز کارگر سورپريز کنن ، تو وبلاگ احسان پيدا کردم !
۵- روز کارگر رو به تمام زحمتکشايي که خودشون کمترين حاصل رو از زحماتشون برداشت مي کنن تبريک مي گم !
۶- وبلاگ دوستانه مثلا اومده عکس منو افشا کرده :) البته نه من چشام آبيه و نه درشت و به اين بي نمکي هم نيستم ولي چون با حرکت موس صورته حرکات بامزه اي مي کنه آدرسشو ميدم .
۷- ۱۲ ارديبهشت هم روز معلمه ..اين روز رو به همه معلمهاي واقعي (نه اونايي که به صرف گزينش و دونستن کفن چند تيکه ست و اينجور مسائل مشغول به کار شدن و پدر شاگردا رو در مي آرن )و همينطور به معلم هاي خوش اخلاق و اونايي که کارشون رو عاشقانه دوست دارن ، تبريک مي گم !
۸- يکي از داستانهاي زيباي رضاي هزار پا رو به نام (وداع رستم و سهراب )تو همشهري ديروز چاپ کردن .. منم با هوش سرشارم فهميدم نويسنده ش ايشونه! ( چون يادمه چند ماه پيش اين داستان رو تو وبلاگش خونده بودم- دقت رو ملاحظه مي کنيد؟)
۹-نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده.
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست ...
(احمد شاملو)
۱- آه اي زندگي منم که هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم ...
(فروغ فرخزاد)
۲-امسال يه پيرزني اومد خونه مون عيد ديدني.وقتي چايي براش آوردم.گفت : واه واه ..اين استکاناتون چقدر بزرگه ..من تو کوچيک مي خورم .رفتم براش تو يه فنجون خوشگل ريختم ..گفت : واه واه ..کي تو فنجون چايي مي ريزه ..فنجون مال قهوه ست ..چايي بايد از پشت استکان معلوم باشه ..خلاصه اينقدر ايراد گرفت تا مامانم به کمکم اومد .اومد تو آشپزخونه و گفت :برو يواشکي از تو بوفه يکي از اون استکان کمر باريکاي قديمي رو بيار..وقتي با اون چايي بردم ..پيرزنه چشاش يه برقي زد و به بهي گفت و بهم گفت : آهان ،آفرين ! اين شد چايي.. و نمي دونيد با چه لذتي چاييشو خورد ..اين بود تا اينکه ديروز يه دفعه هوس کردم تو اونا چايي بخورم ..گفتم لابد يه حکمتي داره .. واي..چه کيفي داشت ..استکان کمر باريک انگار براي تو دست گرفتن درست شده .چقدر با ليوان گنده چايي بخوريم که عين چاه ويل هر چي بخوري تمومي نداره..مامانم خيلي غر زد ..که اينا قديميه ،ارزش داره و اگه يکيش بشکنه دستش ناقص مي شه ..منم که رگ خواب مامانمو بلدم گفتم : اگه من يه وقت بميرم پشيمون ميشي چرا نذاشتي ها ..
حالا دو روزه همه مون داريم تو اون استکانا چايي مي خوريم ..خود مامان بابام از همه بيشتر کيف مي کنن..شستنش هم خيلي راحت تره :-) با چه چيزاي بي ارزشي مي شه تنوع ايجاد کرد تو خونه !
۳- خيلي وقته مي خوام دو تا از خاطرات خيلي تلخمو بگم .ولي روم نشده.فکر مي کنم همه خانوما تا حالا چندين بار با اين مشکل مواجه شدن، ولي دوبارش براي من خيلي تلخ و رسوايي برانگيز بوده .جوري که دلم مي خواسته در اون لحظات واقعا بميرم . اينکه آدم منتظر تاکسي يا رد شدن از خيابون باشه و مرداي ناجور با ماشينهاي مدل بالا براي آدم بوق بزنن و وايسن و ...شايد ديگه عادي شده باشه ..ولي گاهي سو ء تفاهمهاي وحشتناکي ايجاد مي کنه !
يه بار با بابام داشتيم از خيابون ولي عصر با ماشين از بالا به طرف پايين مي رفتيم .نرسيده به دوراه يوسف آباد (اسدآبادي) يه فروشگاه دنيس تريکو هست ..برادرم گفته بود اگه ازونجا رد شدين برام جوراب ورزشي بخريد ..حالا همه جا از اين جورابا هست ها.. منم شروع کردم به بابام غر زدن که الا و بالله بايد وايسي .. جاي پارک هم نبود و بابام هم خيلي تابع مقررات..اونقدر از سر مطهري غر زدم تا يه گوشه اي سمت چپ خيابون روبروي دنيس تريکو وايساد و با اخم گفت سريع ، فقط برو جوراب بخر و بيا .. منم با خوشحالي دويدم و خريدم و اومدم بيام اينور يه دفعه يه ماشين برام وايساد .هر چي گفتم مي خوام برم اونور خيابون هي اذيت مي کرد ..بعد يکي ديگه وايساد .. و بعد يکي ديگه .. من واقعا گيج شده بودم و از هر طرف مي خواستم برم اونور ،نميشد..حالا چه حرفايي مي شنيدم بماند! و اينکه همه داشتن اين منظره زشت رو مي ديدن ..از خجالت مرده بودم :-( که يه دفعه بابام متوجه شد و با ماشين به سرعت و از لابلاي ماشينا ، و به طرف جلو اومد اين ور خيابون ..خيلي جلوتر وايساد ..و اونها هم به دنبالش ..من به زور تونستم سوار ماشين بابام بشم ولي صدهايي شنيدم که مي گفتند ..ا..اينکه هم از ما پير تره و هم مدل ماشينش پايينتره..صورت بابام عين لبو قرمز بود و از عصبانيت فکر مي کنم داشت سکته مي کرد..هيچوقت اينجور وقتا هيچي نمي گه ..ولي همين اخمش براي من از صد تا فحش بدتره !با سرعت زياد اومد کرج ..و جاهايي هم که در تهران کار داشت نرفت ...
۴- دومين باري که اين جريان پيش اومد از استخر برميگشتم ..همين تابستون گذشته . يه روز در ميون مي رفتم استخر ..و هر دفعه هم که کسي باهام نميومد تنها ميرفتم ..و معمولا هم سر ظهر که خلوت تر باشه..خيلي لذت مي بردم..يه تيکه راهش هم که تاکسي نيست و بايد پياده روي کرد ..يه باغ بزرگ اونجا بود ( باغ فاتح - که شهرداري تصرفش کرد که پارک بسازه ..ولي درختاشو کم کم سوزوند و در حال ساختن يه ساختمون براي شوراست ) و گذشتن از کنارش در حاليکه قناريها توش آواز مي خوندن خيلي کيف داشت ..و منم براشون سوت مي زدم .. از خوشحالي اون يه تيکه راه رو ـ اگر کسي نبود -تقريبا مي دويدم ( با تک پا- عين رقص) .. موهامو مخصوصا خشک نمي کردم ..تا از بادي که بهم مي خوره خنک بشم ..سر اون خيابون فرعي که برسي ، ديگه تاکسي هست .. منتظر تاکسي وايسادم ..بابام خيلي اصرار داره که من اين مسير رو سوار آژانس شم ولي براي صرفه جويي و يا خسيسي و يا لذت بردن از راه هيچوقت اين کار رو نکردم و گاهي مجبور شدم دروغ بگم .. هر چي وايسادم تاکسي نبود.. مسافر کشي هم رد نميشد .. پياده رو هم اونوقت نداشت .چون زمينشو کامل کنده بودن و کپه کپه خاک بود..اول يه ماشين مدل بالا وايساد من طبق معمول اخم کردم و گفتم منتظر تاکسيم ..شروع کرد اصرار که دومين ماشين هم اومد..و سومي ..عين دفعه قبل .. با اين فرق که اينجا خيابون خيلي خلوت بود و معلوم نبود اين همه مرد بد از کجا پيداشون شده .. وسط خيابون ميله بود..خواستم بدوم از ميله بپرم برم اونور خيابون..که ديدم اونور هم يکي منتظر ايستاده و اين يکي از ماشين پياده شده و لبخند مليحي هم به لب داره ..قيافه هاشون حالمو بهم مي زد.. فکر مي کنم اگه براي جهنم يه معادل پيدا کرد همين وضعيت اون روز منه ..واقعا گريه م گرفته بود .. و هي اينور و اونور مي رفتم .. هر چي هم به سمت مخالف خيابون مي رفتم دنده عقب ميومدن ..تا اينکه از دور انگار يه پيکان قراضه تلق تولوق کنان داشت ميومد..هيچوقت از ديدن يه ماشين مسافرکش قراضه اينقدر خوشحال نشده بودم ..برام عين يه معجزه بود..دويدم ..نه انگار پريدم وسط خيابون به طرف جلوي پيکانه که راننده شم عين خود ماشين ... بود .. وقتي سوار شدم..ديدم راننده هه مي خنده و وقتي از جلوي ماشيناي مزاحم رد شد در کمال تعجب من انگشتاشو به صورت وي (V ) انگليسي به اونا نشون داد :-O
پس اين آقا هم بله ..و شروع به نگاه کردن از آيينه کرد ..خوشبختانه عينک آفتابي داشتم و چشماي اشکيم رو نديد !
و گفت : مردم چشم ندارن ببينن که يکي هم ما رو انتخاب مي کنه و شروع کرد به چرت و پرت گفتن ... من ديگه داشتم از زور ناراحتي و عصبانيت مي مردم جدا ... ميدونستم قرار نيست کرايه اي بگيره پس شروع کردم از کيفم هر چي پول خورد و سکه داشتم بيرون آوردن که دردش بيشتر باشه و وايسادم تا به اولين چهارراه رسيديم .. اونجا با عصبانيت گفتم نگه دار و هر چي گفت : حالا در خدمت هستيم ..در رو در حال حرکت باز کردم و سکه ها رو پرت کردم رو کله ش و اونجا تاکسي بود ..سوار شدم و اومدم خونه و د گريه بکن ... تا يه ماه نتونستم برم استخر ..از بس که خاطره تلخي برام بود ...
۵- اميدوارم هر کي تا حالا براي آزادي سينا مطلبي اينجارو امضا نکرده همين حالا اين کار رو بکنه ! اگه با اسم خودتون نميخوا هيد مي تونيد با اسم مستعار امضا کنيد.
دروبلاگ شادي شاعرانه دو شعر زيبا در باره آزادي قلم در وبلاگ و بازجويی سينا خوندم ..خيلي به دل آدم مي شينه حرفاي آقاي پاريزي!
در وبلاگ رنگين کمان هم نامه اي در مورد آزادي قلم هست خطاب به خاتمي ..اگه موافقيد ، اونو هم امضا کنيد!
ابراهيم نبوي هم مقاله خيلي قشنگي درباره رابطه ش با سينا نوشته .. يه جاش گفته که سينا اهل سي دي و فيلم غير مجاز هم نبوده ..
اتفاقا من فکر مي کنم اگه سينا مطلبي اهل اينجور کارا بود ..مسئولين نه تنها دستگيرش نمي کردن ، بلکه خيلي هم خوششون ميومد ..فکر مي کنم اگه کسي مطلب و عکس سکسي تو وبلاگش بذاره اتفاقا به اينا خدمت کرده ...چون هر چه جوونا به فکر اين چيزا باشن به همون نسبت هم از سياست دور ميشن !
۶- بفرماييد صبحونه ي خوشمزه با کره عسل و نون سنگک باپنير !
۷- براي هر ستاره اي که ناگهان
در آسمان
غروب مي کند،
دلم هزار پاره است.
دل هزار پاره را ،
خيال آنکه آسمان
- هميشه و هنوز -
پر از ستاره است
چاره است ...
(محمد زهري )
۱- بنشينيم و بينديشيم !
اين همه با هم بيگانه
اين همه دوري و بيزاري
به کجا آيا خواهيم رسيد آخر ؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با اين دلهاي پراکنده ؟...
(هوشنگ ابتهاج)
۲-من سه روز اينترنت نداشتم ... با اينکه ۳ روز بي هياهو رو گذروندم و کلي به درسام و کارام رسيدم ..ولي خيلي کنجکاو بودم بدونم در دنياي وبلاگها چه اتفاقاتي افتاده ..ديشب نيم ساعت شبانه داشتم که ساعت ۳ صبح تا از مهموني اومدم ، از کنجکاو ي بخصوص نسبت به جريان سينا مطلبي فوري وصل شدم به اينترنت ..
تو روزنامه ياس نو خونده بودم که تا ۵شنبه ۱۸۰۰ امضا در سايت www.petitiononline.com که يه سايت دادخواست اينترنتيه و روزي ۱۵ ميليون بازديد کننده داره ،جمع شده ! دادخواست آزادي سينا مطلبي در جهان در رده دوم قرار داره ..(داد خواست اول مربوط به سياست مربوط به مشروبات الکلي و سلامتي دانش آموزان و خطاب به فرماندار شهر استانفورد بود ) ديشب با خوشحالي ديدم حدود ۲۲۰۰ امضا براي سينا جمع شده و حتما تا حالا خيلي بيشتر شده !
خيلي خوشحالم که ماها هم که وبلاگ شخصي داريم مي تونيم اينقدر با هم اتفاق و اتحاد داشته باشيم و از آزادي بيان دفاع کنيم !
۳- امروز برنامه دادن کيسه زباله و سانديس اجرا نشد ..و مثل خيلي چيزهاي ديگه ،معلوم نشد بودجه اش از جيب کي سر در آورد ! و مثل خيلي مسائل ديگه، هيچکس جرات اعتراض نداشت! (هر کي خورده کوفتش بشه.به اين مي گن نفرين پيرزني . Only براي دلخوشکنک:-) )
۴- هر روز کلي نامه از خواننده هاي خوب وبلاگم دريافت مي کنم ..از انتقاد گرفته تا نصيحت و دعوا و پيشنهاد و تعريف و.. که همه شون برام عزيزن ! هيچوقت دوست نداشتم تعريف ها رو اينجا بگم .ولي چون درجه اعتماد به نفس خونم خيلي افت کرده يکيشو اينجا ميارم.. اين پنجمين نامه عمو گيله مرد عزيزمه که هميشه بهم لطف داره ..بهم روحيه مي ده و تشويقم مي کنه ! من هميشه کلي از نامه هاش انرژي مثبت مي گيرم .. مي دونم بيشترش تعارفه ولي خوب ..آدم گاهي خوشش مياد ديگه :))
((زيتون جان . من هميشه از خواندن نوشته هاى قشنگت لذت مى برم . انگار كه ما پير و پاتال ها كه لولهنگ مان هم خيلى آب ميگيرد بايد از شما جوانها خيلى چيزها از جمله نوشتن و خوب نوشتن و صميمى نوشتن را ياد بگيريم . من كه با خواندن نوشته هات واقعا كيف ميكنم و ميگويم كاشكى ميشد كه خوانندگان بسيار بسيار بيشترى ميداشتى . يعنى منظورم اين است كه كاشكى ميتوانستى نوشته هايت را در روزنامه اى يا مجله اى چاپ كنى تا آنهايى كه به كامپيوتر دسترسى ندارند بخوانند و مثل من لذت ببرند و مقدارى هم ياد بگيرند .
در هر حال من افتخار ميكنم كه عموى دختر خوب خوشگل خوش قلم با صفايى مثل زيتون خانم هستم .
راستى ميدانى ما در امريكا يك جور زيتون داريم كه بهش ميگوييم jalapeno stuffed olives
اين زيتون تويش فلفل بسيار تند و تيزى است كه پدر صاحب بچه را در ميآورد اما هزاران مشترى دارد و بعضى ها فدايى اش هستند . تو بنظر من همان زيتونى .
اگر دلت خواست اين تعريفى را كه از تو كردم توى وبلاگت بنويس يا به شبح بگو عمو حسن همچى تعريفى از تو كرده . اگر با شبح مراوده دارى بهش بگو تا داستان كتابى را كه براى من فرستاده بود برايت تعريف كند تا از خنده دل غشه بگيرى .
با سلام و آرزوهاى خوب : عمو گيله مرد كاليفرنيايى ))
۵- حيف که شکسته نفسي نمي ذاره بقيه نامه ها رو اينجا بذارم :-)
۶- آقا ..من خودمو گم کردم و يادم رفت تو بقيه شماره ها چي مي خواستم بنويسم!
اصلاحيه :
۱-اگه قبل از نوشتن مطلبم روزنامه رو نگاه کرده بودم مي فهميدم که امروز روز زمين پاکه! و با روز هواي پاک فرق داره :) در اين روز بايد به کيسه زباله ها مون روبان ببنديم و زباله ها رو تفکيک کنيم و استثنائا تو کوچه و خيابون ( جلوي ديگران) آشغال نريزيم ، دست و صورتمونو بشوريم تا بهمون بگن : به به ! چه دختر يا پسر گلي!
۲- يه اشتباه ديگه م اين بود که عکسي که از احمد شاملو و آيدا سرکيسيان عزيز اينجا گذاشته بودم گفته بودم مال سال هزار و سيصد سي و پنجه در صورتي که اين عکس در سال ۱۳۴۵ گرفته شده.اصلا اونا سال۱۱۳۴۳ ازدواج کردن . خوشبختانه اينجا قانون غرامت گرفتن زياد جدي نيست وگرنه آيدا مي تونست به خاطر بزرگ کردن سنش( که براي خانوما خيلي مهمه )يا تهمت به عکس گرفتن با نامحرم ازم شکايت و کلي ازم خسارت بگيره :))) با تشکر از شبح که بهم ياد آوري کرد ! اون جورابي هم که تو عکس به پاش کردن ،به نظرم اينقدر تابلو بود که دیدم لازم نیست بگم !
۱- فرجام من
در انتهای خاك چه زيباست
آنك
دريای روشنی كه به عمری
گسترده است :
ديدارگاه سادگی آب و
آسمان
...
«محمد مختاری»
با تشکر از رهگذر ثاني عزيز ،عموي جوونم ،که هم اين شعرو برام نوشتن و هم يادآوري کردن که اول ارديبهشت زادروز اين شاعر مردمي و به ناحق کشته شده است ! امکان نداره وقتي ميرم امامزاده طاهر ، پيش شاملو ..به همسايه هاي خوبش يعني مختاري و پوينده سر نزنم و آرزوني خواري مسببين مرگشان رو نکنم !
۲- حتما همه خبر دستگيري روزنامه نگار خوب و منتقد سينمايي سينا مطلبي رو شنيدين ! واقعا نمي دونم چي بگم اونقدر ديگران خوب براي اين موضوع آزادي قلم نوشتن که زبون من قاصره ..فقط مي خوام بدونم ، تا کي مي تونن سعي کنن صداهارو خفه کنن ؟! اينجور که خود سينا مطلبي گفته بارها براش احضاريه اومده .. .. متاسفانه دو سه هفته ست که وبلاگ حسين درخشان برام نمياد !شنيدم جز اولين وبلاگاييه که به اين جريان اعتراض کرده ..من اول در وبلاگ عصيان و بعد در رنگين کمان و پرستو و شبح و بعد در بقيه وبلاگها از اين جريان باخبر و خيلي متاسف شدم ..مي دونم که مجبورن زود آزادش کنن ..اين کارا در نهايت به ضرر خودشون تموم ميشه ! اينجا برای آزاديش تومار جمع می کنن !
۳- مهترين دليلي که من از دنياي اينترنت و وبلاگها خوشم مياد اينه که آدما رو مي توني فارغ از قيافه ،هيکل ، جنس ، سن ، جغرافياي محل زندگي ، رنگ پوست ، نژاد ، مذهب ، و خيلي چيزاي ديگه بشناسي ..در اينجا تويي و فکري که در ذهنته و ديگران و طرز فکرشون ، نظرشون ، عقيده شون و نه چيز ديگه اي ..( منظورم اونا نيست که براي مقاصد ديگه اي ميان !) اينجا آدم دوستايي پيدا مي کنه که در زندگي واقعي امکان نداشت باهاشون بتونه تماس بگيره ...حرف دلتو بشون بزني و حرف دلشونو بشنوي و حتي بتوني براشون حتي اگه از تو بزرگترن، داناترن ، نظر بدي ..فضولي کني .. شوخي کني ..و حتي دعوا کني :) و يا بعد آشتي کني ..من اينجا خيلي دوستاي خوبي پيدا کرده م !
يکي از کسايي که امکان نداشت بتونم هيچوقت ببينمش ، حتي در خيابون! نويده ...من نوشته هاشو خيلي دوست دارم ..صميمي و صادق مي نويسه !.. با اين که معلوله و از خونه شون در شهر يزد نمي تونه بره بيرون ،از طريق دوستان اينترنتي کلي معلومات کامپيوتري کسب کرده ..خيلي شوخه و خيلي طرز فکر جالبتي نسبت به زندگي داره ..من هر وقت مي رم وبلاگش کلي چيزا ياد مي گيرم .. و صادقانه بگم ..گاهي احساس مي کنم عين اون دارم مي نويسم ... خيلي هم رفيق بازه .با امير عظمتي يکي از کامپيوتر دانان بزرگ سري از هم سوا دارن :) رابطه ش با پدرش و کلا زندگيش برام خيلي جالبه !مطمئنم پشيمون نمي شين بهش سري بزنيد !
۴- شهرداري کرج روز ۲۹ بهمن خواب بوده و دوم اريبهشت رو روز هواي پاک اعلام کرده ! و همه جا اعلاميه شو چسبونده ولي برنامه هاشو يادش رفته بنويسه :) من مي دونم و براتون از برنامه شون مي گم !
- قراره روز دوم ارديبهشت تموم سيگاريهاي کرجي با دست چپ سيگار بکشند !ثابت شده اينطوري کمتر دود به ريه ها ميره !
- در اين روز قراره به دودکشهاي کارخانجات و همينطور لوله اگزوز اتومبيلها روبان قرمز بسته بشه !
- قراره تموم مردم کرجي به عنوان اعتراض به آلودگي هوا پا برهنه به رختخواب بروند و حتي از پوشيدن جوراب خودداري کنن !
- ديگه بسه .. چقدر پر توقعيد ! چقدر برنامه پاک هوايي براتون بريزن ؟! وا!!
جدا از شوخي قرار بود که در این روز، در اول کوه عظيميه و اول جاده چالوس به افرادي که براي گشت و گذار به کوه و جاده مي رن، کيسه زباله و يه سانديس بدن که بعد از جلساتي چند يادشون افتاد سه شنبه ها معمولا کسي ازين کارا نمي کنه و اين کار به روز جمعه موکول شد .. همه تون مي تونيد براي گرفتن کيسه زباله و سانديس جمعه به کوه عظيميه و اول جاده چالوس هجوم آورده و بعد از گرفتنشون به خونه برگرديد و دوباره بخوابيد :-)
سعديا مرد نکو نام نميرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکوئي نبرند
اول ارديبهشت جلالي..
يونسکو امروز ، روز اول ارديبهشت رو ،روز سعدي اعلام کرده ! کاري ندارم که بعضيا مي گن سعدي چون مال قرن ۷ هجري بوده ،امل بوده ، آنتي فمينيست بوده ، طرفدار سرمايه دار و امپرياليسم امريکا بوده و زنش هميشه ددر بوده و اين حرفاي دور از جون شما خاله زنکي ...خودمونيم يونسکو قدر شاعراي مارو بهتر از خودمون مي دونه ! اگه سعدي توي کشور مثلا انگليسي، فرانسه اي ،روسيه اي چيزي به دنيا اومده بود تا حالا ۷۰ تا فيلم و سريال براش ساخته بودن ... گرچه تو مملکت ما قدر کدوم هنرمند واقعي رو ميدونن که اينو بدونن !!خدا وکيلي ببينيد چقدر از حرفا و ضرب المثل هايي که در طي روز ما مي زنيم مال سعديه :
- دروغ مصلحت آميز به که راستي فتنه انگيز
-ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند ...تا تو ناني به کف آري و به غفلت نخوري
- اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز .
- کمال همنشين در من اثر کرد ..وگرنه من همان خاکم که هستم
- اي که پنجاه رفت و در خوابي ..مگر اين پنج روز دريابي
--گل همين پنج روز و شش باشد
-اول انديشه وانگهي گفتار
-کوتاه خردمند ، به که نادان بلند..نه هر چه به قامت مهتر به قيمت بهتر
-تامرد سخن نگفته باشد ..عيب و هنرش نهفته باشد
- هر بيشه گمان مبر که خاليست ..باشد که پلنگ خفته باشد
- اگر هنرمند بميرد که بي هنر جاي او بگيرد ..کس نيايد به زير سايه بوم..در هماي از جهان شود معدوم
- ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند
- نيم ناني گر خورد مرد خدا ..بذل درويشان کند نيمي دگر
- درختي که اکنون گرفتست پاي ..به نيروي مردي برآيد ز جاي
- سر چشمه شايد گرفتن به بيل.. چو پر شد نشايد گذشتن به پيل
-پرتو نيکان نگردد هر که بنيادش بد است.. تربيت نااهل را چون گردکان بر گنبد است ( اون موقع هنوز روشهاي تربيتي جديد کشف نشده بود!)
- سگ اصحاب کهف روزي چند ..پي نيکان گرفت و مردم شد (آهان ، کشف شده بوده :)ولي تو بيت بالايي احتمالا طرف مشکل ژنتيکي داشته!)
-عاقبت گرگ زاده گرگ شود..گرچه با آدمي بزرگ شود (اي بابا ، من ديگه هيچي نگم بهتره)
- باران که در لطافت طبعش خلاف نيست ( به به ! طرفدار محيط زيست )
- زمين شوره سنبل بر نيارد
-آنان که غني ترند ، محتاجترند !
- کس گرسنه خفت و کس ندانست که کيست ..بس جان به لب آمد که برو کس نگريست
-دوست آن دانم که گيرد دست دوست..در پريشانحالي و درماندگي
- تا تواني درون کس مخراش.. کاندرين راه خارها باشد
کار درويش مستمند بر آر .. که ترا نيز کارها باشد
- از هر چه مي رود سخن دوست خوشتر است
پيغام آشنا سخن روح پرور است
- من در ميان جمعم و دلم جاي ديگرست
- اي ساربان آهسته ران ..کارام جانم مي رود
واندل که با خود داشتم با دلستانم مي رود
من مانده ام مهجور ازو ، بيچاره و رنجور ازو
گويي که نيشي دور ازو در استخوانم مي رود
- از در در آمدي و من از خود به در شدم..گفتي کزين جهان به جهان دگر شدم
- هر دم از عمر مي رود نفسي..چون نگه مي کنم نمانده کسي
- پند سعدي به گوش جان بشنو ..ره چنين است مرد باش و برو --------->
جمله هاي سعدي رو ميشه از دهان مردم کوچه بازار .. تا ..در مجلس بزم پولدارا شنيد ! يا نوشته بر پشت وانتا و کاميونا ديد ! شما هم چيزي از اونا يادتونه ؟ يا مثل من نمي دونستيد خيلي ازين جمله ها و ضرب المثل ها مال سعديه ؟
کجايي اي بهاران ، اي نگاهت آشتي پرور
کجايي اي طلوع صبح خرسندي
تو کي از راه مي آيي و تن را در غبار کوچه مي شويي
تو کي از راه مي آيي ؟!...
(احمد اللهياري)
۱- چند وقت پيش من يه قسمت ديگه از شعرهاي آقاي اللهياري رو اينجا نوشته بودم . پسرش که در ايران زندگي نمي کنه و شديدا به دنبال جمع آوري شعرهاي زيباي پدرشه از طريق گوگل به وبلاگ من اومده و يه نامه اي براي من فرستاد . خواهش مي کنم شما هم بخونيد و اگه کمکي از دستتون بر مياد دريغ نکنيد!
احمد اللهياري شاعر و مبارز و زنداني دوران رژيم شاه و ..... به علت سانسور هيچوقت موفق به چاپ اشعارخود نشد و تمام شعرهايي که پيش خود داشت ، در اثر يورش ماموران از دست داد ..ولي احيانا تعداد زيادي از اونها به صورت پراکنده و دست نويس پيش دوستان ايشان يا در مجلات و کتابهاي مختلف چاپ شده .. اگه کسي ردي از آثار احمد اللهياري داره لطفا خبر بده !
من خودم ۳ شعر اللهياري رو که در کتاب (( زيباترين شعر نو))چاپ شده و احمد شاملو اونا رو در سال ۱۳۴۷ منتشر کرده دارم .
۲- چند مورد ديدم که بعضيا اومدن به اسم وبلاگاي تقريبا پر خواننده در بلاگ اسپات وبلاگ زدن . و يا توش حرفاي دلشون رو نوشتن يا براي خراب کردن اسم قبلي حرفاي بد بد زدن ! واي واي چه کار بدي :-) باز درد دل نوشتن جرمش کمتره !
۳- خانمهاي عزيز ، هر وقت به وبلاگ آقايي رفتين و ديدين ناله کرده و گفته ديگه وبلاگ نمي نويسم ..خونسردي خودتونو کاملا حفظ کنيد .اگه اين کاري رو که من مي گم انجام بدين زود به نتيجه ي مطلوب مي رسيد:
اين آقا احتمالا مقدار لوسي و ناز کشي خونش شديدا پايين اومده ..به قسمت نظر خواهيش رفته و اينا رو بنويسيد:- الهي بمييييييرم ..- فدات بشم ..اوا خدا مرگم بده فلاني جو.ن چي شده ؟ - تروخدا نرو ... - من اگه وبلاگتو نخونم شبا خوابم نمي بره !...- بي تو هرگز !...- نازي.......!...- درد و بلات به جونم بخوره !....- تو اگه مطلب ننويسي آسمان و ستارگان و فلک همگي عزادار تو خواهند بود و خورشيد درخشندگي اوليه ش رو نداره !..
بچه هاي عزيز ! اونا به محبت احتياج دارن ! اونم نه محبت خشن و ...پس لطفا آقايون به اين مسائل پيچيده کاري نداشته باشن و اين مهم رو به خانوماي عزيز واگذار کنن !
من که جون خودم تا حالا ازين منت کشي ها نکردم :)) همه شاهدن ..حتي حسن آقا در وبگرديش !
۴- نمي دونم تا حالا شده که با يکي خيلي دوستيد ، بعد وقتي مي بينيد که تو يه مواردي مثل مسائل اجتماعي، مذهبي يا حتي سياسي با هم خيلي فرق داريد ديگه اونقدر باهاش راحت نيستيد ؟
براي من خيلي اين موارد پيش مياد و چون ميدونم ممکنه باعث دلخوري بشه خيلي جاها از گفتن حرفاي دلم خودداري مي کنم.. بعد دقيقا به همين علت به نظر يه کم تو دار و مرموز به نظر ميام و باز دلخوري به وجود مياد !
هميشه براي خودم اين سوال بوده که چرا هميشه تو حرف زدن با پسرا خيلي راحت ترم ؟ چرا پسرا جسورتر به ابراز عقيده ديگران گوش ميدن و حتي روش فکر مي کنن و دخترا گاهي حتي از گوش کردن در باره ش مي ترسن !؟
مثلا تو يه کلاسي دوبار استاد بهم بيخودي گير داد.يکي از دوستاي صميميم بهم گفت : اگه قبل از ورود به هر کلاس آيه ( فکر مي کنم آيت الکرسي بود) رو بخوني اين جريانا برات پيش نمياد.. از دهنم در رفت که من اعتقاد به اين چيزا ندارم .. حتما استاد از کس ديگه اي ناراحت بوده و سر من خالي کرده و يه آيه خوندن که نمي تونه حال استاد رو خوب کرد . کلي با هم بحث کرديم اون روز.... من به عقيده اون احترام مي ذارم و حالا فهميدم که چرا موقع ورود به کلاس جوابمو نمي داده و لباش در حال زمزمه ي يه چيزي بوده!هميشه هم ساکت مي شم که دعاشو بخونه ..ولي رفتار اون با من متاسفانه تغيير کرده ..و هر وقت هم باهميم مرتب از مسائل مذهبيم مي پرسه ..من نمي دونم راستشو بگم يا دروغي که باعث شه دوستيمون به هم نخوره ..درست همين حرفارو من به پسر ا هم زدم ولي اونا هم يا همعقيده بودن يا اين طرز فکر من براشون عجيب نبوده ..من متاسفانه ديدم که تو جامعه امروز ما ،پسرا تو بيشتر مسايل آزادانديشتر هستن..نه البته همه شون !
يا همين چهارشنبه گذشته که با دوستم از دانشگاه رفتيم سينما ... توي راه تو تاکسي حرف آمريکا پيش اومد و دوستم در کمال ناباوري من گفت : من چکمه امريکايي ها رو مي بوسم اگه بيان ايران ! من يه کم شوکه شدم . پس اون هم تو حرف زدن با من خود-سانسوري ميکرده تا حالا !و روش نمي شده حرف دلشو بزنه ..من اولش به شوخي برگزار کردم ودر گوشش گفتم حالا چرا چکمه شونو ؟ خودشونو بوس کن که ثوابم داشته باشه ..خنديد و گفت : جدي گفتم .. وقتي از تاکسي پياده شديم ..گفتم اومدن امريکا به چه قيمتي و فکر مي کني آمريکا واقعا براي ما دموکراسي بياره ؟و ...گفت : اينا برن !!! من حاضرم هر قيمتي داشته باشه بپردازم .. گفتم حاضري توي جنگ با امريکا برادرت ، مادرت يا پدرت از بين برن يا خودت دستات قطع شه ؟ گفت : خدا نکنه !گفتم اون که البته ! ولي حالا ! با بيرحمي گفت: به دست آوردن آزادي بالاخره تلفات و خرابي داره .. گفتم : آزادي ؟ ديدم منظورش از آزادي فقط آزادي حجاب و پوشيدن مايو لب درياست !!! و خيلي حرفاي ديگه ..بعدش سعي کردم فيلم که شروع شد به اختلاف عقيده هامون فکر نکنم .. بقيه روز بهمون خوش گذشت ...
ولي حس مي کنم اين اختلافات کمي دوري مياره ...
۵- يه جک يادم اومد که ديروز شنيدم: يه روز آمريکا مياد (خداي نکرده ! جکه ديگه !) مي گه هر کي ريش داره بايد بره !رفسنجاني ميره پيش آقا (افب = الهي فداش بشم) ابروهاشو با خوشحالي بالا مي ندازه و انگشتاشو به صورت رقص برره اي مي رقصونه و مي گه : دارا دارارارام دارا دارارارام !! ( يا به قولي ـبري بري بري ..بري بري بري )
۱- جان من ديکتاتوري از اين بالاتر ديديد؟؟ مهشيد با ادعاي دموکراسي فراوان ، بالاي نظرخواهيش نوشته: چيزي بگوي ، ولي مدتهاست که صدامونو تو نطفه خفه کرده و اصلا نظرامونو نمي گيره و جاي نظر نوشتن نداره :) اينه اون دموکراسي که قولشو داده بودي ؟ چرا خجالت مي کشي ؟ يه دفعه بگو :چيزي نگو ی...و خودتو راحت کن ! خانم جان !به اين مي گن حکومت تک صدايي ..يعني بذاريد من فقط حرف بزنم! شماها خفه ! :-)
ولی من جدا عاشق وبلاگش هستم ..اینو از ترس و بعد از خوندن نظر شبح اضافه کردم :)
۲- امشب شب عيد کليمي هاست ..من کوچيک بودم چند بار به اين مراسم دعوت شدم .. چيزايي که من درباره عيدشون يادمه اينه که عيدشون ۸ روزه و به جاي ۱۳ به در ، ميرن هشته به در.. و توي اين ۸ روز نبايد از خوراکيهايي که در آنها از جوش شيرين و مايه خمير استفاده شده بخورن ..مثلا جاي نان ،مصا که شبيه نون خشکه و خيلي خوشمزه ست مي خورن ..آجيلهاشونو بو نداده مي خرن و مي شورن و خودشون بو مي دن که خيلي خوشمزه مي شه ..شيرينيهاشون رو هم حتما بايد خودشون بپزند..
سر سفره هفت نوع مواد غذايي عين هفت سين مي چينن که همه جمع بايد از هر هفت ماده بخورن ..يکيش مصا ست يکي ران گوسفند بريان شده ..يکيش سبزي مخصوصي ست ..يکيش مخلوطيه از انار و گردو ..يه کم مزه زيتون پرورده ميده ولي ترش مزه ..يکي شراب که همگي بايد ۳ پياله کوچک بخورن بقيه شم يادم نيست !!
از چيزاي جالب که يادمه اينه که سر سفره يه نو ع سبزي که کمي بزرگتر از پيازچه و کوچيکتر از تره فرنگي ست مي ذارن و نوبت دعاي اون رسيد که(( Dayenoo )) اسمشه ، همه بايد با اين پيازچه ها براي حدود چند ثانيه همديگر رو بزنن تا کينه اي از هم به دلشون نمونه ..کوچيک و بزرگ هم نداره ! ولي اينجايي که من رفتم ديگه کار از پيازچه و يه دقيقه دو دقيقه گذشته بود ..از پرتقال و سيب و موز تا گاز و بشکون و پس گردني براي نيم ساعت به شوخي به همديگه مي زدن ..هر چي آقاي دعاخون تذکر مي داد کسي گوش نميداد .. و بعد از اين دعا خونه صاحبخونه عين ميدون جنگ شده بود .. بچه ها هم دلي از عزاي کتکاي مامان باباشون در اوردن و اين وسط هم دختر پسرا يا حتي زن و مرداي گنده که از همديگه خوششون مياد هم به يه نوايي اين وسط مي رسن :-) و هيچ مردي حق نداره غيرتي بشه !
خلاصه هر کي کليميه عيدش مبارک !! آقا ، يکي منو دعوت کنه امشب!! هنوز وقت هست ها..
۳-عجب بارون قشنگي مياد امروز! دوستم ظهر منو دعوت کرد سينما، اونم فيلم دنيا .
تو سالن فقط ۱۰-۱۲ نفر بوديم و راهنماي سينما همه رو پيش هم نشوند ..آخه فکر نمي کنن که توي اين بارون بعضي از دوست دختر پسرا فقط اومدن تا زير بارون خيس نشن ..پيش هم ميشوني که چي ؟؟ طفلکيا هر چي خواستن برن يه گوشه اي ..راهنما هه نذاشت ! هنرپيشه هاش : محمد رضا شريفي نيا و هديه تهراني و گوهر خير انديش بودن ! شريفي نيا يه حاج آقاي تموم عيار بود و گوهر خير انديش عين زناي حرف گوش کن پاشو تو تشت مي شست و از شوهرش هيچ توقعي جز نفروختن خونه ي ويلايي باصفا شون نداشت که مشرف به جايي نيست و آزادانه بتونه تو خونه رفت و آمد کنه.همين ..يه روز هديه تهراني به بنگاه ساختماني حاج آقا مي ره و حاج آقا يه دل نه صد دل عاشقش مي شه و زنشو براي اولين بار تو عمرش به مسافرت کربلا و سوريه مي فرسته تا آزادانه هر کاري دلش خواست بکنه ! خلاصه اين حاج آقا براي رضايت اين دختر از چه چيزاش مي گذره ! از ريشش ..از دکمه ي تقواش ..موهاشو رنگ مي کنه .. يواش يواش کراوات هم مي زنه ( اينجاهاش خيلي خنده داره )..حتي کلاه آفتابي و شلوار کوتاه مي پوشه و تو پارک مي دوه تا شکم گنده ش آب شه !تو اين يه ماه دختره راضي ميشه زنش بشه به شرطي که حق طلاق با اون باشه و اون خونه ويلايي رو هم براي تضمين به اسمش کنه ..بعد از يه ماه که زنه بر ميگرده کاراي حاج آقا يواش يواش رو ميشه و آخرش هم خيلي بيخود تموم ميشه . دختره چون اين خونه مال باباش بوده با نقشه اين کار رو کرده بوده..( انگار خيلي غير عاديه که يه دختر و يه حاج آقا همچين کاري کنن و حتما بايد يه دليل جنايي داشته باشه )
در حاشيه :
- به جاي موزيک متن، چنان صداهاي دلنشيني از بسته هاي پفک و چيپس و تخمه اي از همين ۱۲-۱۰ ميومد که ممکنه نصف ديالوگا رو عوضي فهميده باشم !
- يه خانومه از اولش هر ۲ دقيقه يه بار با لهجه ي شيريني ابراز احساسات مي فرمود : خاچ بر سر مردا !!!!!! و بر پشت دستش مي کوبيد!اولاش همه برمي گشتيم نگاش مي کرديم ولي بعدا عادت کرديم !
- دلم براي صاحب سالن سينما سوخت که به خاطر اين تعداد تماشاگر اين همه بايد خرج کنه ..راستي نصف قيمت شدن بليت سينما روزاي شنبه اين بحران رو درست مي کنه ؟ فکر مي کنم دو سه تا شمه از هيز بازيهاي حاج آقا رو تو سيماي لاريجاني نشون مي دادن ،سالن سينما پر مي شد!
۴-خيلي برام جالب بود وقتي تو سايت زنان خوندم که يه دختر ايراني به اسم پونه مهدوي داره با دوچرخه دور جهان رکاب مي زنه و الان در ايتالياست ! تازه وسطاش مي خواد به ۴ قله کوه در فرانسه ، آمريکا ، ژاپن و نيوزلند هم صعود کنه ! آفرين !!!
۵- من معذرت مي خوام که از دست دوسه نفر از دوستاني که ميان تو نظر خواهيم ناراحت شدم و عکس العمل نشون دادم ..فکر مي کنم بعضي اوقات به اندازه کافي صبور و انتقاد پذير نيستم ! از آبي - سفير صلح و دوستي وبلاگيان - هم ممنونم که منو با (( بيچاره مثل خودم )) آشتي داد!
۶-خيلي بي انصافيه کسي طنز روز ۲۵ فروردين منو اينجور تفسير کنه که من طرفدار و منتظر حمله آمريکا به ايران هستم .. واقعا نوشته هاي من اينو نشون ميده ؟؟؟
امروز وقتي به وبلاگ رنگين کمان رفتم ، ديدم جواد طواف عزيز که هميشه به من لطف داره بهم لينک داده و طنزمو اونجا نوشته ، اولش خيلي خوشحال و ذوق زده شدم ولي ديدم توي نظر خواهي اونم يکي که آدم روشنفکريه همين برداشت رو نسبت به نوشته م کرده !! خيلی حالم گرفته شد .
- نظر در تو مي کنم اي بامداد
که با همه ي جمع چه تنها نشسته اي !
- تنها نشسته ام ... نه ،
که تنها ، فارغ از من و از ما نشسته ام.
- نظر در تو مي کنم اي بامداد
که چه ويران نشسته اي !
- ويران ...ويران نشسته ام ،آري
و به چشم انداز اميد آباد خويش مي نگرم .
-نظر در تو مي کنم اي بامداد ، که تنها نشسته اي
کنار دريچه ي خردت .
-آسمان من ، آري
سخت تنگچشمانه به قالب آمد.
-نظر در تو مي کنم اي بامداد ، که اندوهگنانه نشسته اي
کنار دريچه خردي که بر آفاق مغربي مي گشايد.
- من و خورشيد را هنوز
اميد ديداري هست
هر چند روز من ، آري ، به پايان خويش نزديک مي شود.
- نظر در تو مي کنم
اي بامداد...
(احمد شاملو)
اين شعر تقديم به تافته عزيز که خواسته بود يکي از شعرهاي شاملو رو کامل ( و نه مثل هميشه کوتاه شده) اينجا بنويسم .
-------------------------------------
اشکم دميد .
گفتم : نه پاي رفتن ، نه تاب ماندگاري:
درد خزه ي کف جوي اين است.
گفت : آري .
اما دوگانه تا کي ؟
يا موج وش روان شو
يا در کنار من باش...
گفتم: دلم گرفته ست
همچون سکون ملولم .
گيسو فشاند در باد ، آشفت که :
- اي پريشان !
منشين فسرده در يخ ،
در تاب شو چو آتش
هان! بيقرار من باش!
-پرواز ...گفت.
گفتم :
- آري خوش است پرواز .
اما شب است و توفان ،
وين بالهاي خونين...
چتر نوازش افشاند
ک:اين سايه سار پر برگ
ز آرامش يقينت
سرشار کرد خواهد ..
تا بامداد پرواز
- اي خوب خسته ي من ! -
بر شاخسار من باش .
گفتم : - شب ار چه تاريک،
زنگاز جانم ، اما ،
تاريکي درون است .
خورشيد رخ بر افروخت
ک:آيينه دار من باش ....
(اسماعيل خوئي)
اين شعر رو هم تقديم می کنم به عمو رهگذر ثاني عزيز !
۱- اين روزا هر کي به فکر خويشه ..کوسه .. ببينيم کوسه به فکر چيشه ؟؟
الف -چند روز پيش( وقتي آمريکا ديگه رسيده بود بغداد) تو فروشگاه رفاه وقتي با مامانم با وسواس مشغول انتخاب جنس مورد نظر بوديم :
يه زن و مرد جوون در حاليکه بي وسواس و هول هولکي داشتن بغل بغل ماکاروني و مواد غذايي مي ريختن تو دو تا چرخي که همراشون بود ،مرده به زنه :بدو همين فرداست که نوبت حمله ي آمريکا به ايرانه..هر چي مي توني جا بده ..قحطي مياد ....
ب- سر کار بابام :
يه آدم حزب اللهي که مدام با بابام درگيري داشت اومده پيش بابام و بعد از کلي خوش و بش يه عکس باهاش گرفته ! بابام با خنده پرسيده اين کارا چيه ؟ گفته : من هر چي عکس دارم يا با آخونداي معروفه يا با همتيپ خودم ! مي خوام وقتي آمريکا اومد اينجا اقلا با يه آدم حسابي و بي ريش عکس داشته باشم !
ج- امروز تو استخر :
سه تا خانم تپل داشتن تو جکوزي با هم حرف مي زدن ..اين گوش منو هم که نميشه بست !
اولي : ميگم بيا سه تايي وقت بگيريم بريم پيش دکتر عباسي خيابون گيشا .. دومي : وا !! چرا ؟؟؟ مگه مريضيم ؟اولي :مي گن همچين چربي هاي شکم و باسن و .... رو در مياره که آدمو مي کنه عين مانکن ..دوست من پارسال پيشش عمل کرد تو بيمارستان دي ..اندازه ۲۰ کيلو چربي از بدنش خارج کرده ۳۰۰ تا هم بخيه خورده..الان وقتي مياد مهموني همچين قيافه مي گيره که ايش !! آدم حالش بهم مي خوره..سومي : حالا رژيم مي گيريم ،استخر هم مياييم لاغر ميشيم ..چه عجله اي داري ؟ اولي : اوا !! اگه امريکا بياد ، ديگه مانتو ور ميفته ، با اين چاقي من روم نميشه برم بيرون !
د- آقاي رفسنجاني :
معضل روابط با آمريکا رو مي شه از طريق همه پرسي يا طرح در مجمع تشخيص مصلحت حل کرد ..راضي کردن آقا هم با من !
ه- من ، عصر که اومدم خونه :
-مامان بريم يه کت دامن شيک سفارش بديم برام بدوزن ؟
- تو که اين همه لباس داري ؟
- آخه آمريکا اگه بياد و من نماينده مجلس بشم ، با اين لباسا که نميشه رفت مجلس !
- بيا زيتون جان لباساتو عوض کن و کهنه و جارو برقي رو بردار و همه جا رو تميز و جارو کن !(يه چيزي تو مايه هاي خدا شفات بده !)
مامان من اصلا مسائل روز جامعه رو درک نمي کنه :-(
۲- آخ آخ شرمنده ! اين آقاي شادمهر که خدا بگم چيکارش کنه مدتها بوده که آدرس اي ميلمو عوض کره و به من نگفته (يا اگرم گفته بايد مي دونسته من خنگم و دوباره مي گفته ) ..
من مي ديدم ديگه عين قبل نامه ندارم و کمي هم ناراحت بودم ..گفتم اشکال نداره حتما کسي وقت نداره ..تا ديشب که يکي تو ياهو بهم گفت که بهم نامه داده و وقتي گفتم به چه آدرسي ؟ گفت زيتونک ! من تا حالا سروقت نامه هاي زيتونک نرفته بودم ..وقتي Checkش کردم ، يهويي يه عالمه نامه سرازير شد که از قبل از عيد تا حالا برام فرستادن .. تا صبح نشستم نامه خوندن ..واقعا از خجالت مردم ! لابد همه گفتن عجب دختر لوس و بي ادبي که حتي يه کلمه جواب نداده يا تشکر نکرده ..يه عالمه کارت تبريک، يه عالمه راهنمايي و ابراز دوستي و يه عالمه نصيحت هاي دوست داشتني ! و يه عالمه فرصتهاي از دست رفته :-) يکي منو براي تعطيلات عيد آمريکا دعوت کرده بود و يکي ديگه..... شادمهر، الهي بميري !!! مگه شانس چند بار در خونه ي آدمو مي زنه ؟!؟!؟
فعلا همينجا از همگي معذرت مي خوام !
عمو جون گيله مرد که انواع زيتون رو هم برام نوشته ! اسکيزوفرني با اون کارت تبريک قشنگش ! (حالا ديگه من قورباغه شدم ؟ :)) رنگين کمان ، هاله ي عزيزم ، مستر هکس ، دبير کل گورآباد (فونتشو نتونستم بخونم )، شبهاي مسکو ، چخوف منو نديدي ، تافته ، پير مرد ، پاگنده ، پوريا شجاعي ، رزا عابدي ، ساناز ، سعيد از ترانه ها ، نيما شريف زاده ، خاله سوسکه خوشگلم ، نوشي ، خاطرات يک مدير ، امير عظمت ، بهزاد ، بهنيا ، نورافکن ، رادين و بهرنگ از آبي و زرد ، نشريه گزارش که ازم پرسيده اشکالي نداره که از شعرايي که اينجا مي ذارم استفاده کنه ؟ معلومه که ميشه ! من که اونا رو نگفتم :) سجاد سجادي که متاسفانه فونتشو نتونستم بخونم !حميد رضا نصيري ، بن بست و داریوش ، هادی ، مهدی و رامین (که متاسفانه فونتای این نامه ها رو هم نتونستم بخونم ) و سلو سلو و Mv.s و مستر اد خيلياي ديگه ...
سعي مي کنم جواب همه رو همين چند روزه بدم ..گر چه شايد دير شده!
هر چه فرياد داريد بر سر شادمهر بزنيد!! (امام زيتون العابدين بيمار)
۳- بعد از کلی تحقيق به اين نتيجه رسيدم که بعد از شنا و کوهنوردی و اسکیت و دوچرخه سواری و بدمينتون و .. عاشق اسکوتر سوار شدنم (بابام بهش می گه روروئک .) خيلی کيف داره امتحان کنيد !!!
۴-وبلاگ دکتر با تخصص های مختلف نیازمندیم !!! خيلی خوبه ! نه ويزيت می گيرن ، نه اخم و تخم و ... برو سوالتو بکن ..جوابتو بگير نه خرج تاکسی نه پول ويزيت و ..
من پوستم خشک بود ،رفتم از دکتر عليرضا پرسيدم ..فوری برام نسخه نوشته ..تازه آمپول هم نداد :)
۵- مردم بابا :-( چقدر لينک دادن سخته !!
۱- با گريه مي نويسم
از خواب با گريه پا شدم.
دستم هنوز
در گردن بلند تو
آويخته ست .
و عطر گيسوان سياه تو
با لبم
آميخته ست .
ديدار شد ميسر و
با گريه پا شدم ...
(هوشنگ ابتهاج)
۲-بعد از عراق نوبت کدوم کشوره ؟ انگار همون قصه سلاح کشتار جمعي داره براي سوريه تکرار مي شه ! من همه ش مي ترسيدم کشور بعدي ايران باشه !فکر نمي کنم بوش تا تبديل آمريکا به قدرت مطلق و تک قطبي جهان از پاي بنشينه ( که البته بوش نماينده يه طرز فکره نه اينکه تنهايي تصميم بگيره )!
ما که ماهواره نداريم ولي اونايي که دارن، ميگن مرتب جشن و پايکوبي مردم عراق از خلاص شدن از دست صدام ديکتاتور پخش مي شه و لي صدا و سيماي ما خودشو زده به اون راه ، و فقط ناراحتيا رو نشون ميده که مثلا اگه يه کشور بي قيم و رهبر بمونه چقدر بده و اخه و.... وبلاگ يک پنجره اين مسئله رو قشنگ توضيح داده!
و شادی پيشمرگه های زن از ديد يلدا معيريان:
این عکس رو هم بهزاد عزيز برام فرستاده.
گذاشتن اين عکس به هيچوجه صحه گذاشتن به حمله آمريکا و دخالتش در منطقه نيست ! فقط خواستم سانسور تلويزيون خودمون رو نشون بدم ..بالاخره اينم حقيقتی ست که هم در ايران و هم در عراق عده ای نادانسته دوست دارند آمريکا به کمکشان بيايد!
من با عقيده شبح در نوشته ی ۲۰ فروردينش موافقم ..
۳- ديشب دوره دوستاي زمان دانشگاه بابام خونه ما بود ..يکي از دوستاش که خيلي خيلي شوخه..ايندفعه با يه غرور مخصوصي اومد تو و برعکس هميشه خيلي باد به غبغب انداخته بود و کسي رو تحويل نمي گرفت ..در کمال تعجب به عنوان عيدي جاي هزارتومني ،به همه ۱۰ دلاري داد ... گره کراواتشو هي سفت مي کرد و کاري مي کرد مارک کراواتش هي معلوم شه ..هر کي هم باهاش شوخي مي کرد خيلي جدي حالشو مي گرفت..خلاصه جاي شيطونياي هميشگيش پاشو از اول رو پاش انداخت و نه زد و نه رقصيد و .... ديگه حال همه گرفته شده بود ..حتي دختر و پسرش ديگه از کارش خجالت مي کشيدن ... بابام ديگه عصباني شد که فلاني انگار پول داره خيلي بينمون فاصله مي ندازه !( آخه اين عموم کارخونه داره و درحال بازگشايي دومين کارخونه ) که يه دفعه با لحن لري غليظ گفت ! خو اگه آمريکا بيا اينجه ، احتياج به يه رئيس جمهور دارن روله ! دارم تمرين رئيس جمهوري مي کنم ! بعد کتشو کند و کراواتشو درآورد و گفت رئیس جمهور شدن خیلی سخته والا و با آهنگ رقص لري که داشت پخش ميشد يه رقص حسابي کرد ..همه يه مدت از شوک نمي تونستن بخندن !
۴- هميشه اين مسئله عذابم مي ده که چرا بديهاي فردي رو که بهش علاقه داريم نمي بينيم !( يا اگه مي بينيم به روي خودمون نمياريم) و خوبي هاي فردي که دوستش نداريم به چشممون نمياد! (يا نمي خواهيم ببينيم)
۵- دبيرکل گوراباد که زبان طنز خيلي قشنگي داره ، انگار مي خواد ديگه ننويسه ..شايد يه روز همه مون به اين نتيجه برسيم ..من شوخيهاشو خيلي دوست دارم .اميدوارم تجديد نظر کنه!
۶- چند شب پيش برامون مهمون اومد.همکار بابام با خانم و دو پسر دوقلوی خيلی شيطون و بامزه ! مامانم به زور شام نگهشون داشت! هر وقت به مامانم مي گم چرا همه رو به زور شام نگه مي داري ، . مي گه هر وقت رفتي خونه خودت، هر جور مي خواي با مهمونات رفتار کن، تو ي اين کارا دخالت نکن !( خيلي وقتا اينو به من مي گه :-( شاید هم بعدا من مثل اون شم !) برادرم که طبق معمول مثلا درس داشت و کارها ی پذيرايی و رسيدگی به امورات دوقلو ها افتاد با من ..حالا چه بلاهايی به سر عروسکام و اتاقم اوردن بماند ... خلاصه ساعت ۱ خداحافظي کردن و منم شروع کردم به مرتب کردن اتاقم که انگار آمريکاي خونخواربهش حمله کرده بود تا سلاح کشتار فردي پيدا کنه ! که ديدم بابام که رفته بود بدرقه و در پارکينگ باز کردن ،دوباره با مهمونا برگشت خونه ..چي شده بود ..موقع اومدن تو يه چاله افتاده بودن و باک بنزينشون سوراخ شده بوده و نفهميده بودن.. و انگار شر وشر بنزين مي ريخته وبابام گفت خطرناکه با اين وضع بريد تهران .. من که يادم اومد گاهي با آدامس کاراي تعميراتي بابام رو راه انداخته بودم فورا آدامس رو پيشنهاد دادم ! امتحان کردن و ديدن نميشه ..انگار بنزين حلال آدامسه ..خلاصه مامانم مشغول دلداري مامانه شد و دوقلوهاي شيطون اومدن اتاق من بيچاره و دوباره به وظيفه خرابکاريشون مشغول شدن و بابام و دوستش ماشين رو بردن تعميرگاه شبانه روزي ! تا ساعت ۳ صبح طول کشيد..من دوقلوها رو به زور يه قصه من درآوردی خوابونده بودم !وای... بچه ها تو خواب چه نازن :-)
وقتي از بابابم پرسيدم چه طوري درستش کردن گفت اول يه تيکه شمع ( از اونايي که برق ميره روشن مي کنيم ) بهش زد و بعدا چسب دوقلو .. اگه شمع در دسترس نبود قره قوروت هم ميشه :-)
۷- اين جک رو دوقلوها برام تعريف کردن : از يکي پرسيدن چرا گردنت اينقدر بوي بد مي ده ؟! مي گه : آخه هر کي مي..زه ميندازه گردن من بدبخت !
۸-نمي دانم چه مي خواهم بگويم،
غمي در استخوانم مي گدازد...
خيال ناشناسي آشنا رنگ
گهي ميسوزدم ، گه مي نوازد ...
(هوشنگ ابتهاج)
۱- لبانت به ظرافت شعر،
چشمانت راز آتش است
و عشقت
پيروزي آدمي ست
و آغوشت اندک جايي براي زيستن
دستانت ،آشتي ست
پيشانيت آينه اي بلند است
تابناک و بلند
دو پرنده ي بي طاقت در سينه ات آواز مي خوانند...
اي پري وار در قالب آدمي
حضورت بهشتي ست
که گريز از جهنم را توجيه مي کند
دريايي که مرا در خود غرق مي کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم !
و سپيده دم با دستهايت بيدار مي شود...
(شعر -با کلي سانسور از طرف من- از احمد شاملو براي همسر نازنينش آيدا)
۲-از سانسور گفتم .اعتراف مي کنم که بيشتر شعرهايي رو که مي نويسم خيلي کوتاه شده و خلاصه مي نويسم !
يکبار هم خيلي رذيلانه يک کلمه ش رو عوض کردم و چون وجدانم ناراحته مي گم !
در شعر اورنگ خضرائي - شماره ۵ روز ۱۷ فروردين به جاي کرکسان ، کلاغان سياه بود که به علت علاقه من به کلاغها به کرکسان تبديلش کردم .راستي کي مي دونه فرق کلاغاي تمام سياه با کلاغاي نيمه سياه و نيمه خاکستري چيه ؟(براي عوض کردن بحث )
۳- عباس عبدي که در دادگاه ۷۰ روز پيشش اينقدر کوتاه اومده بود ..حالا به عنوان اعتراضيه به دادگاه تجديد نظر متن جالبي نوشته .او هنوز در سلول انفراديه ! تيتري که روزنامه ياس نو در ۱۶ فروردين بالاي لايحه ش نوشته اينه : ((خجالت مي کشم بگويم در کشور من ، کسب نظرات مردم خلاف مصالح مردم است! )) اي بابا... خجالت نداره . من جات گفتم !
۴- از هر کدوم از دوستام مي پرسم ماهي قرمز سفره هفت سينتون حالش چطوره ؟يا مي گه مرده يا مي گه : رو به موته !وقتي مي پرسم مگه غذا چي مي دي بهش ؟ مي گه : مگه ماهي قرمز هم غذا مي خوره ؟! نمي دونم کي اين حرف رو کرده تو کله مردم که ماهي هاي خوشگل قرمز سفره هفت سين طفلکيا به غذا احتياج ندارن و بايد عين عروسک باهاش رفتار کرد و اگه دلمون خيلي سوخت بايد فقط آبشو عوض کرد! دو سه نفر هم گفتن :نون بربري (!) يا مثلا خورش قرمه سبزي داديم ،رودل کرد و مرد! اي بابا ماهي ها هم براي خودشون غذاي مخصوص دارن .قيمتش هم خيلي ارزونه .بسته اي صد تومان.شبيه پولکهاي پوسيده رنگي مي مونه ( شايدم واقعا پولک پوسيده باشه) ما با اين غذا گاهي تا ۳-۴ سال ماهي مون زنده مي مونه !نمي دونيد براي خوردنشم چقدر بالا مي پره !
۵-اعترافنامه شماره ۲
به اطلاع امت قهرمان مي رسانم که اون اعتراف دفعه پيشم از روي اجبار، شکنجه روحي و سلول انفرادي بوده( مگه من چيم از عبدي کمتره ؟ ) شب بود و تاريک .اشتباهي به جاي آلبوم عکس خودم سر آلبوم آقاي محمد شادمهر رفته بودم :) ديده بودم که صورتم هيچ پشم و پيلي نداره ها!!(وگرنه به جاي زيتون اسم وبلاگمو کيوي مي ذاشتم )! حالا که فکر مي کنم مي بينم اين شکليم : اينم کلاه لبه دارم که همه از حسوديش داشتن مي مردن :-)
۶- خيلي وقته مي خوام درباره بورس ، عشق من رقص ، پيرزن همسايه که نقش بزرگي تو زندگي من داشته ، مسابقه بامزه بوسه بين مامان و بابام و کلي خاطرات ...بنويسم ، نمي شه :(
۷- اينم تقديم به دوستداران عدد هفت که از ازمنه قديم عدد مقدسي بوده : هفت روز هفته ! هفت سين !
۱-اين عکس رو از وبلاگ مهشيد کش رفتم . فکر مي کنم در عين حال که پرطنز ترين عکسيه که در مورد جنگ اخير ديدم ، از طرف ديگه جدي ترين و روراست ترين منظور رو هم در مورد جنگ داره :)
۲- خيلي وقته مي خوام در مورد هاله نويسنده وبلاگ سرزمين آفتابي بنويسم .هاله چندين ساله که با شوهرانگليسيش روري در استراليا زندگي مي کنه ..اونقدر اين زن شيطون و شاد و سرزنده ست که اگه سنش رو نگفته بود فکر مي کردم ۱۸ سالشه ..هاله يه دختر بزرگ هم داره..به غير از مسائل دروني خودش ، فکر مي کنم يکي از دلايل نشاطش شوهر خوبش باشه ..اگه ايران بودن اونقدر مرداي ايراني به شوهرش مي گفتن(( زن ذليل ))که دوروزه خرابش مي کردن :-) هاله جان سعي کن شوهرت با مرداي ايراني دمخور نشه هيچوقت !به آقايون ايراني هم پيشنهاد مي کنم حتما بريد بخونيد و ياد بگيريد :-)
۳- در وبلاگ ( ما چگونه ما شديم؟) خوندم که يه سرويس خوب براي وبلاگنويسي باز شده که امکاناتي از قبيل طراحي قالب و آرشيو و کنتور حاضر و آماده داره و بنر تبليغاتي هم نداره !
۴- ما هنوز براي عيد ديدني مهمون مياد خونه مون .انگار بيشتريا تازه يادشون اومده بيان عيد ديدني يا بازديد پس بدن ..بابا ول کنيد ديگه ! عيد تموم شد!همه ش بايد حاضر و آماده باشيم.. اقلا قبلش خبر بدين ..خبر مي دن، ولي کي ؟ يه دقيقه قبل از رسيدن !کجا ؟پشت در باموبايل ! ما هم که همگي ولو ،هر کي تو اتاق خودش و عين مسابقه تند بايد بدويم و خرت و پرت و روزنامه جمع کنيم و لباسمونو عوض کنيم و ..حالا مياييد قدمتون رو چشم ..ديگه چرا شام مي مونيد ؟ :) مامان منم که دوست داره بشينه حرف بزنه و من بيچاره رو خر مي کنه که :زيتون جون چايي بيار ! الهي قربونت برم برنج رو تو درست کن ..فدات بشم دو تا مرغ از فريزر در بيار بنداز تو آب گرم !و......
برادرم که پاک خودشو زده به راه درس خوندن ( جون خودش )!
در طي مهموني چند شب پيش هم دستمو بريدم - در طي شکستن چند ليوان که اومدم بشورم و از دستم ول شد..پوستم هم که خشکه تمومش از بس ظرف شستم پوست پوست شده و دقيقه اي يه بار بايد کرم بزنم..اومدم چايي دومو بريزم نگو کتري آب نداره دستم چسبيد به کتري نوک انگشتام تاول زد ..اومدم غذا رو از فر در آرم ساعد دستم با اون ميله هاي فر سوخت :-( خلاصه اگه برم در صد جانبازي در راه مهموني بگيرم فکر کنم يه ۲۰ درصدي بهم بدن!
-اعترافنامه!
دفعه پيش پته ام حسابي افتاد رو آب و ديدم ديگه نمي تونم بيشتر از اين فيلم بازي کنم !
يه غريبه جان ! آره من يه مرد گنده هستم! اينم عکسم :
چاکر شوما محمد خان بابايي ملقب به زيتون هستم ! در کرج زير پل ملارد زندگي مي کنم و خيلي هم باکلاسم و کارخونه دارم اونم کارخونه قليون سازي! حالا هي بگيد کلاس نذار! براي جبران ،همه تون يه قليون مشتي با ذغال ليمويي مهمون من !اینم آدرسم
مدل سبيلام و موهام مد روز لوطياي روزگاره !
۱- گرگ هار دشت
زوزه مي کشد
ميان شب .
خواب را ، ز چشم گله و شبان
بريده است...
باد سرد صبح
مي وزد ز کوهسار
خون چکيده روي خار و سنگ دشت ...
(اورنگ خضرائي)
۲- مي گن جرج دبليو( سي نداره ها ) بوش براي تهييج و ترغيب و تشويق نيروهاي آمريکايي به جنگ ،از آهنگران دعوت کرده قبل از هر عمليات براي نيروهاي امريکايي نيم ساعتي مراسم سينه زني و روضه سيد الشهدا برگزار کنه ، تا براي حمله حسابي آماده بشن !
۳- تا حالا ۳-۴ نفر از دوستانم گفتن که قبلا راحتتر و براي دل خودم انگار مي نوشتم و حالا يه جور سانسور و براي دل ديگران نوشتن تو نوشته هام احساس مي شه . خودم هم تا حدي قبول دارم ..خيلي چيزا رو نمي تونم ديگه بنويسم ..همه ش مي ترسم مسخره م کنن يا مي ترسم براي ديگران يه وقت سوِ ء تفاهمي پيش بياد.هر چي هم به اين مسئله بها مي دم مي بينم بدتر ميشه .هر چي مي نويسم گاهي فرداش با ترس و لرز نظرخواهيمو باز مي کنم ..مي گم نکنه درباره م فکر بد کنن. نکنه برداشت بدي کنن.نکنه نوشته م براي کسي بدآموزي داشته باشه و...
نمونه ش مطلب قبليمه که واقعا موقع نوشتن به هيچ چيز جز تايپ چيزي که تو خاطرم بود فکر نمي کردم ..حالا مي بينم خيليا چيزي رو برداشت کردن که اصلا تو فکر من نبوده.وقتي بعضي نظرا رو خوندم خيلي حالم گرفته شد!
جايي که خواستم بگم حتي باباي روشنفکر من ناخواسته تحت تاثير تبليغ (( بي حجابي زن يا دختر از بي غيرتي مرد خانواده ست )) قرار گرفته ..جايي که خواستم بگم که بابام ترجيح ميده من با روسري ۵ هزار تومني که هيچ حفاظي هم براي آفتاب سوختگي صورت من نداره رو به کلاه لبه دار ۲ هزار تومني که محافظ صورت من هم هست ترجيح مي ده فقط به خاطر حرف مردم ..بعضيا کلاس گذاشتن و لارج بودن فرض کرده ان ! آخه کجا من منظورم کلاس گذاشتن بود ؟
من وبلاگم شخصيه و مسلما دغدغه هاي شخصي مو دوست دارم توش بنويسم ! با تموم اشتباهام ! نه اون چيزي که دروغ باشه و يه ساعت دنبال جايگزين کردن چيزي باشم که يه وقت خداي نکرده براي کسي سوءتفاهم نشه !
وقتي من نوشتم ايندفعه با مانتو رفتم کوه ، وقتي دوباره خوندمش گفتم نکنه با عث شه دختري با مانتوي بلند بره کوه و يه وقت به پاهاش گير کنه و پرت شه و من باعثش باشم .اومدم کوتاه رو اضافه کردم ،چون من با مانتوهايي به کوتاهي تونيک ميرم کوه هميشه که البته گشاد هم بايد باشه !اين کلاس گذاشتنه تروخدا!!!؟
خوشبختانه همجنساي خودم هيچ ازين برداشتها که بعضي از آقايون کردن نداشتند ..رضوان دلسوزانه با من همدردي کرد .مهشيد عزيزم فهميد من چي مي خوام بگم ! چون شايد مشکلات ماها مشترکه !و همينطور خيلي هاي ديگه !
من نمي دونم بعضيا با زدن تهمت و مثلا ادعاي مچگيري چي رو مي خوان ثابت کنن ؟
با اينهمه بازم سعي مي کنم عين قبل بشم و با احترام زيادي که براي نظرات ديگران و بخصوص آنهايي که به اين وبلاگ حقير قدم رنجه مي کنند قائلم ،سعي مي کنم حرفي که تو دلمه بزنم !و البته از راهنمايي دوستان عزيزم هميشه استفاده مي کنم!
۴- به علت ناراحتي (خوشبختانه ) ديگه چيزي نمي تونم بنويسم !شمايي که ازين نظرا مي دين نمي دونين به جوونا و علم اين مملکت چه ضربه اي دارين مي زنين ؟ :-) واقعا سر کلاس نمي تونستم فکرمو متمرکز کنم !(لابد باز يه عده مي گن دختراي سوسول استاد پررو کن از روز اول پا ميشن مي رن سر کلاس)
۵-پشت اين شيشه جهان ويران است
و کرکسان
پنجه هاشان همه از خون جگربندکسان
خونين ....
اين عکسها رو دوست عزيزم امير برام فرستاده ..
با اينکه هولناکن ولی زشتيهاي جنگ رو نشون ميده!
سانسور: به دلیل مشکلات فنی(!) این قسمت سانسور شد!!
چون بعضی ها گفتن که خیلی این عکس ها وحشتناکه از اینجا پاکشون کردم. برای دیدن عکس ها با مسئولیت خودتون می تونید روی لینکشون کلیک کنید:
عکس 1
عکس 2
عکس 3
عکس 4
اي دير به دست آمده بس زود برفتي
آتش زدي انـدر من و چون دود برفتي
چون آرزوي تنـگـدلان ديـر رسـيدي
چون دوستي سنگدلان زود برفتي
...
ناگشته من از بند تو آزاد ، بجستي
ناکرده مرا وصل تو خشنود، برفتي
هر روز بيفزود همي لطف تو با من
چون در دل من عشق بيفزود برفتي ...
(عبدالواسع جبلـي)
۱-صبح وقتي تو وبلاگ بي صدا خوندم کاوه گلستان کشته شده فکر کردم از اون دروغ هاي سيزده ست که بعضيا شورشو در آوردن و اينقدر خبر مرگ نوشته اند که آدم بيشتر ناراحت مي شه تا متعجب ..ولي وقتي به لينکي که داده بود مراجعه کردم ديدم متاسفانه خبر حقيقت داره ...کاوه گلستان عکسهايي از دوران انقلاب و جنگ و ... گرفته که فکر نمي کنم نظير داشته باشد ...
۲- پريشب که برق رفت ..جدا از مسئله ترس و نگراني ،باعث نزديکي و راحتي خانواده ها شد ..من از هر کي پرسيدم ديدم بهش بد نگذشته ..به نظر من بد نيست مسئولين هر شب يه دو ساعتي برق رو قطع کنن که ما از دست برنامه هاي آبکي تلويزيون راحت شيم ..همينطور از صداهاي ناهنجار ضبط داداشمون اينا .. به غير از لامپ گازي يه عالمه شمع روشن مي کنيم .. هر وقت برق قطع ميشه مامان و بابام شروع مي کنن آواز خوندن..تمبک و سنتور و سه تار بيرون مياد و دور هم جمع ميشيم و يه کنسرت خانوادگي ميديم ( نه حرفه اي ها ، وسطاش کلي هم سوتي ميديم هممون )..خلاصه هر وقت برق قطع مي شه خيلي خوش مي گذره و باعث استحکام روابط خانوادگي هم مي شه !
۳- چند روزه Myrealbox خرابه و نامه اي برام نمي رسه ..معمولا روزي يه عالمه نامه داشتم ..به هر کي هم اي ميل زدم بعد از چند روز برگشت خورده ..ازاون کسايي که گفتن بهم نامه دادن خواهش مي کنم نامه هاشون رو دوباره به اين آدرس بفرستند : swallow_1360@yahoo.com
۴-قبلا يه سايت تخصصي جوک در قسمت طنز پرشين بلاگ بود که تقريبا هزار تا جوک داشت(بيشترش باادبي بود) ..آدرسش الان نيست.منم يادم نيست .اگه کسي داره لطف کنه و برام بنويسه !
۵- ديروز سيزده به در خيلي خوش گذشت ..توي او شلوغ پلوغي يه جاي خيلي خوب و خلوت پيدا کرديم .. عده مون زياد بود .کلي زديم و رقصيديم و بازي کرديم و..... من با بلوز شلوار بودم ويه کلاه لبه دار که از کيش خريده بودم ..کلاه خيلي بهتر از روسريه ! يعني همه دختراي جمع همين شکليا بوديم و خيلي وقتا هم کلاه يا روسريمونو برمي داشتيم !وهيچکس هم اعتراضي نمي کرد.
يه تپه اي اون بغل بود که من از اولش وسوسه شدم برم بالاش ..يه گل قرمز نسبتا بزرگي هم که فکر مي کردم يه شقايق گنده ست اون وسطا بود.هوس کردم تنها برم .وقتي همه مشغول تخته و ورق و جوک گفتن بودن به بهانه اي رفتم يه کناري ، و وقتي هيچکس حواسش نبود .. شروع کردم رفتن بالا به سمت اون گله ..البته نمي خواستم بکنمش .شايد کسي ديگه اي از ديدنش به اندازه من لذت ببره ، فقط مي خواستم برم پيشش ..شيب تپه نسبتا زياد بود ولي راحت رفتم بالا ..وقتي رسيدم بهش حسابي خيط شدم ..خوب شد به کسي نگفته بودم ..چون به جاي گل يه تيکه از جلد پفک نمکي بود :-(
ازونجا نگاه کردم ديدم اين تپه کاملا مشرف به جاده ست و هر کي مي گذشت مي تونست منو ببينه .براي پز دادن گفتم يه سوت بزنم که همه ي آشناها بفهمن من اونجام (من خوب سوت مي زنم) سوت اول رو که زدم ..فقط بابام بالا رو نگاه کرد و نه تنها اظهار خوشحالي نکرد بلکه متوجه شدم که عصباني هم شد ..خيلي خورد تو ذوقم . يواشکي بي سر صدا اومدم پايين... بعد از يه ساعت به هم سنهاي خودم گفتم کجا بودم وهمه گفتن بدجنس تنها تنها ؟؟و اين دفعه چند نفري رفتيم من مانتومو که کوتاه هم هست پوشيدم .. توي راه خيلي خوش گذشت و اين دفعه که ازون بالا سوت زدم ..نه تنها بابام دست با خوشحالي تکون داد ، بلکه مارو به همه جمع نشون داد و همه برامون ابراز احساسات کردن ..
فهميدم که حتي بابام که مي گه هر جور مي خواي لباس بپوش و راحت باش ، اون دفعه به خاطر اينکه ماشينهاي عبوري منو بي مانتو روسري ديده بودن ناراحت شده بوده !
۶- روزاي عيد بازار ماچ و بوسه خيلي داغه .. خوشبختانه خانوما به علت داشتن روژ لب بوساشون معمولا هواييه !و فقط گونه ها مونو دوبار به هم مي زنيم و خيلي به ندرت اشتباهي هم پيش مياد و اثر روژي روي لپي مي مونه که معمولا بهم مي گيم : واي ببخشيد ...بذار برات پاک کنم و مي خنديم ..
ما رسم داريم پسرا و آقايون رو هم ببوسيم ، البته اگه صميمي باشه ..بوس شايد يه حالت دوستانه تر صميمانه تري به رابطه بده ! ولي اونم بوسهاي کوتاه سريع روي گونه ها .
يه خاطره اي از يه بوس دارم که با بوسهاي ديگه فرق داشت ! يه ماچ آبدار بادکشي !
چند سال پيش دوره سنگنوردي رو پيش گروه پسر خاله ام آلبرت توي کوه مي ديدم ...چند وقت بود صعود رو انجام مي دادم ولي از فرود شديدا مي ترسيدم .. در صعود آدم نگاهش رو به بالاست ..بدنش مماس با سنگه و هميشه از دو دست و دو پا سه تاش روي سنگ قرار داره ..ولي مي ديدم در فرود ، بايد عمود بر سنگ وايسيم و بايد پايين رو نگاه کنيم و..... هميشه از زير فرود آمدن در ميرفتم و وقتي از سنگ صعود مي کردم از اون ور سنگ مي رفتم پايين و يه صعود ديگه ..فقط من توي گروه اين کارو نکرده بودم ..يه بار وسط هفته رفتيم بند بخچال ..اون دفعه هم از شانسم فقط من دختر بودم و آلبرت گفت : زيتون(اسم منم با آ شروع ميشه) اول بايد فرود داشته باشه! بايد ترسش بريزه ! ..من خيلي مي ترسيدم هر چي خواستم از زيرش در برم نشد و همه با هاش هم عقيده بودن .. پس با ترس و لرز و وسواس دنبال يه سنگ کوتاه با شيب کم بودم و چون کوچيکتر از همه بودم ( اون موقع ۱۵-۱۶ سالم بود) همه رعايتم رو مي کردن..خلاصه يه سنگ رو انتخاب و بعد از بالا رفتن ازش ..و کلي چونه زدن اون بالا و قسم و آيه به حمايت کننده م که ترو جون هر کي دوست داري مواظبم باش و اينا و با ترس زياد از نگاه کردن به پايين اولين فرودم رو انجام دادم ..از اين روز ۳ تا عکس خاطره برام مونده که اول موقعي که دارم مي رم پايين با ترس و لرز و بعد وسطاش معمولي که ديگه کاملا رو سنگ عمودم و چندين کله پسرتو عکس معلومه که با تعجب از بالا و پايين سنگ ناظر اين عمليات محيرالعقولن و آخراش که ديگه ترسم ريخته خندان و با يه پرش جانانه قسمت آخرش رو انجام ميدم ..اي واي..اصلا اينو نمي خواستم بگم ..مي خواستم داستان بوس رو بگم :)
وقتي اومدم پايين شنيدم که دوسه نفر از نيروهاي بسيج يا نميدونم کجا دو سه بار ازونجا رد شده بودن(اون چند سال پيش جمع شدن ۱۰-۱۲ نفرجوون يه جا يه کم مورد داشت) و با کنجکاوي بچه ها رو نگاه کرده بودن ..بچه ها در حال تشويق من بودن و مي گفتن ديدي ترسي نداره ...که ديدن يکيشون داره از دور مياد جلو .. پسر خاله م به من گفت بدو کلاه سرت بذار بادگيرتم بپوش ..يه حزب اللهي داره مياد ..يه پسر نسبتا کوتاه تپل با ريش انبوه بود ..و خيلي تظاهر به صميميت و رفاقت مي کرد ..همينطوري بي مقدمه شروع کرد يکي يکي با همه دست دادن و رو بوسي ..اونم چه بوسايي ، نه يکي ! نه دو تا ! سه تا!!!! ( من فلسفه بوس ۳ تايي که تازگيا مد شده نمي فهمم واقعا) اونم نه بوس معمولي چلپ چلپ صداي آبداريش ميومد ..منم عين يه دختر خوب اومدم تو صف سلام عليک کنندگان ..فکر مي کردم وقتي من اون بالا بودم فهميده من دخترم .. به من که رسيد ..خوب من چون مي دونستم حزب الاهيه دسام رو کمي عقب نگهداشتم ..يهو ديدم دستشو جلو آورد ..با لبخند پيش خودم گفتم عجب روشنفکره اين ! دستمو که جلو آوردم همچين محکم دستمو محکم گرفت و کشيد و صورتشو آورد جلو و شروع کرد د ماچ کردن ..منم عين ببوها وايساده بودم ..البته سر سومي ديگه صورتمو عقب کشيدم و سوميش هوايي شد!واي واي صورتم حسابي تفي شده بود :(
ولي همه تعجب کرده بودن..عجب حزب الله ها روشنفکر شدن با دخترا دست مي دن و..
منم ديدم اينجوريه رفتم اونور و کلاه از سرم برداشتم و چون گرمم بود بادگير رو هم در آوردم و شروع کردم چايي درست کردن و کاراي ديگه .اين شروع کرده بود سوال که شما کي هستيد و از قيافه ها هم فهميده بود که بعضيا مسلمون نيستن و بخصوص پسر خاله م آلبرت با اون موهاي بور و چشماي نيمه سبزش و پوست خيلي روشنش .. بچه هاتعريف مي کنن داشته معمولي حرف ميزد که يهو ترو ديد و داري بي حجاب واسه خودت مشغولي ..چشماش از تعجب گرد شده بود و به تته پته افتاده بود ..گفته بوده ا... مگه اين دختره ...آلبرت ( که خيليا فکر مي کردن داداشمه ) گفت : آره خواهرمه ! خلاصه اين ول نمي کرد بره ..هي سوال پشت سوال ..آخرش هم ميگه ما مسلمونا رسم نداريم نامحرم رو ببوسيم ...هر چي پسر آلبرت مي گه عيب نداره از نظر مسيحيا مهم نيست (در صورتيکه شرعا من مسلمونم به خاطر بابام)..مي گه نه من وظيفه دارم ازش خواستگاري کنم ، من يهو ديدم جو عوض شد و پسرا ديگه صداشون داره بلند مي شه ..نمي دونستم موضوع چيه ..فقط ديدم بحث خيلي به درازا کشيده شد و ..بعد از يه مدتي آلبرت ناراحت و عصباني اومد گفت : بابا اين يارو نمي دونسته تو دختري ..چرا گذاشتي بوست کنه ؟ ..حالا مي خواد ازت خواستگاري کنه هر چي هم مي گيم نه مي گه الله و بالله بايد از زبون خودش بشنوم ..من از خجالت داشتم آب ميشدم ..مثل الان پررو نبودم که !مي گن صورتم شده بوده عين لبو ..خلاصه .. با کمال شرمندگي رو يه سنگ نشستيم و همون حرفا رو زد ..منم نمي تونستم از خجالت سرمو بيارم بالا .. فقط يادمه که هي مي گفتم نه
مسئله اي نيست ..اون مي گفت بيا خودم مسلمونت مي کنم مي برمت مشهد و... بچه ها هم کمي اونطرفتر خون خونشونو مي خورد ...پسره با تعجب گفت اصلا برات مسئله اي نيست من بوست کردم ؟ گفتم : نه ..يه اشتباهي شده !گفت اصلا هيچ احساسي به من پيدا نکردي ؟ گفتم نه ! ( ولي دروغ گفته بودم احساس پيدا کرده بودم ! احساس تنفر و انزجار از بوس تفی !) الان به اين خاطره م مي خندم ولي يادمه اون موقع تا مدتها غصه مي خوردم ! ( نه براي از دست دادن اولين خواستگار ها :)))))) از بي جنبه اي بعضيا!)
۷ - خيلي سعي کردم مشخصاتم مخفي بمونه و هيچکس منو نشناسه :(
ولي متاسفانه ديروز وبلاگ بابامو هک کردن و فهميدن من کيم !بابام کيه ؟ عمه م کيه ؟ نامادريم کيه ؟ دختر عموم کيه ؟ عموم کيه ؟ پسر خاله ی بابام کیه ؟:( خلاصه همه جدو آبادم شناخته شد :( به خودم قول داده بودم به محض شناخته شدن ديگه ننويسم :( نمي دونم چيکار کنم !
۱-عمري به سر دويدم در جستجوي يار
جز دسترس به وصل ويم آرزو نبود.
دادم درين هوس ، دل ديوانه را به باد،
اين جستجو نبود...
هر سو شتافتم پي آن يار ناشناس
گاهي زشوق خنده زدم ، گه گريستم.
بي آنکه خود بدانم اين گونه بي قرار
مشتاق کيستم !...
(هوشنگ ابتهاج)
۲- من آخرش فلسفه ي تعطيلي روز دوازده فروردين رو نفهميدم ! يه رفراندومي بوده و حالا درست يا غلط ،اکثريت هم راي آري دادن ..ديگه نبايد اينقدر به رومون بيارن ..به روي ما که نه ..به روي نسل قبلي ما، که دارن همه چيزو حاشا مي کنن!اونا هم مي گن تقصير نسل اوله که در رو رومون قفل نکردن تا ما نريم بيرون .بچه بوديم نفهم بوديم و ..
حالا چرا تعطيل ؟ اگه روز خوشحالي و جشنه ، کو جشنش ؟ کو کارناوالهاي شاديش ؟ تعطيليم که راجع بهش فکر کنيم ؟
خوب ،فکر کرديم و به يه نتايجي هم رسيديم ..حالا به کي بايد بگيم ؟ :-)
۳- دو تا آدم نازنين که خيلي نوشته هاشونودوست دارم اين روزها دات کام شدند..شنيدم دات کام شدن رو بايد تبريک گفت !
پرستو جون بر تو مبارک بادا اين داتکامي !
اردلان آبي اين داتکام شدنت منو کشته !
۴- گورستان ها معمولا يه متولي دارن .. گورآباد ها هم تازگي ها يه دبير کل دارن ! واه واه..چه دبير کلي ! قبل از مردن براي هر کي يه پرونده درست کرده اين هوا ( متاسفانه نمي تونم نشون بدم ..تا اونجايي که مي تونيد دستاتونو از هم دور نگهداريد ..متشکرم) يکي يکي داره براي همه آشي مي پزه که مقداري روغن روشه..آشي که براي من پخته دقيقا يه وجب و چهار انگشت روغن روشه ولي الحق آشپزيش خوبه ..آش من که خيلي خوشمزه بود .کلي خنديدم :)) فقط نمي دونم اين چيزا از کجا يادش بود ..من خودم دلم نمياد مطالبمو دوباره بخونم !گويا ايشان به يه سري اسرار مگو هم دسترسي دارن !
۵-کمک .... شوريده منو تهديد کرده اگه بهش لينک ندم مياد اسيد مي ريزه رو صورت اون دختره که اون بالاست و از ريخت ميندازتش ! منم گفتم تا اون عکس ترسناک رو از بالاي صفحه ش برنداره امکان نداره :)زوري که نيست ! اگه رفتین آهنگ و سخنرانی حسنی اول فروردینشو گوش بدین جالبه !
من شنيدم پسري که از سن ازدواجش مي گذره، مامانش يه تغار مي خره و پسرشو شوري ميندازه و اسمش ميشه شوريده ..آره ؟ :-)
۶- بامداد عزيزم ساکن کانادا.. چهارشنبه سوري تولدت بود ..ببخشيد يادم رفت بهت تبريک بگم ..آدرس اي ميلت رو هم گم کردم ..تولدت مبارک دوست عزيز خوشگلم :) يارت پيشته يا رفت ماموريت ؟باور کن هميشه به فکرتم !عقلم نرسيد اينجا تبريک بگم !
۷- فردا سيزده بدره ! اميدوارم هوا خوب باشه ..ما که اکيپي فردا جاده چالوس بالاي سد قرار داريم ولي هوا معلوم نيست چطور باشه ..چادر هم حتما مي بريم ..پارسال که بارون گرفت همه گذاشتن در رفتن و ما تو چادر مونديم تا بارون قطع شد و تا شب مونديم ! چيزي که سيزده بدرا ناراحتم مي کنه اينه که خيليا براي درست کردن آتيش و .. ميان درختا رو قطع مي کنن ..تروخدا با خودتون چوب و ذغال (براي کباب،فکر بد نکنيد) ببريد!
اونايي که طالبشن سبزه هم گره بزنن..البته يواش ،جوري که دردش نياد ..سبزه ي بدبخت چه گناهي کرده کسي زنت نميشه :-)
۸- یوحنای عزیز من حرفاتو قبول دارم ..منظور من این نبود که فقط آمریکاییا تو جنگ بیرحم می شن ..منظورم همه بود..من فقط همین عکس در دسترسم بود..من می دونم که اگه یک میلیون شهید جنگ داشته باشیم و هر شهید ۵ فامیل درجه یک و ۲۵ فامیل دور داشته باشه ، الان ۵ ملیون نفر مستقیما داغدار و نیمی از مردم ایران فامیل شهدای جنگ هستند که مسببش هم عراق و کسایی بودن که عراقیا رو وادار به جنگ با ما کردن !
۹- اي دل ، به کوي او زکه پرسم که يار کو
در باغ پر شکوفه ، که پرسد بهار کو
نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
نقشي بلندتر زده ايم ، آن نگار کو ...
(هوشنگ ابتهاج )
۱۰- اینو بعدا دارم اضافه می کنم :
راستی چرا برق بيشتر جاها برای دو سه ساعت رفت ؟؟!!
ماجرای تصادف اون وانته با سفارت انگلیس چی بوده ؟ چه ربطی به برق داشت ؟
چرا وبلاگ حسين درخشان اينجوری شده ؟ هک شده يا دروغ روز سيزده ست ؟


