1- با گل سرخي اگر مي آيي
كنار پنجره خواهم ماند
و سطرهاي سبز باغ را
براي تو
خواهم خواند ...
(سيروس شميسا )
2- چند وقت پيش تو ميدون انقلاب ،سوار يه پژو كرايه به مقصد كرج شدم . فقط دو تا آقاي حدود 45-40 ساله عقب نشسته بودن و من هم رفتم عقب.. بعد از مدتي يه خانم 60-55 ساله خيلي شيك و پيك و تپل كه گردنبند مرواريد خوشگل هم روي مانتوش داده بود..اومد .. يه نگاه عاقل اندر سفيه به ماهايي كه عقب نشسته بوديم انداخت و گفت جلو مي شينه و پول دو نفر و مي ده كه كسي پيشش سوار نشه .. راننده راه افتاد .. طبق معمول اينجور سفرهاي كوچيك ، بحث شروع شد.البته اين بار دو تا آقاي عقب و آقاي راننده... از گروني و ترافيك و نابساماني هاي مملكت شروع شد تا به اتوبان كه رسيديم يواش يواش بحث رسيده بود به سران مملكت ..و اجداد سران مملكت رو در گور لرزوندن، هر چقدر سعي كردم منم اظهارفضلي كنم ديدم جايي نداره .. و اونا به قدر كافي مسئله براي انتقاد دارن ! خانومه از وقتي به اتوبان رسيديم از كيفش پارچه اي خوشگل در اورد و روي پاش انداخت و من كنجكاو شدم كه اين مي خواد چيكار كنه ..ديدم يه عالمه خوراكي هم در آورد .. شروع كرد با حوصله خياري رو عين اختاپوس پوست كندن .. بوي خيار همه جا پيچيد ، اما دريغ از يه تعارف خشك و خالي ..همچين با كلاس بدون اينكه دهنش يه ذره باز بشه مي خورد ..و وقتي اينا از وضع مملكت بدي مي گفتن و فحش مي دادن ،سري به نشانه تاييد فحش ها تكون ميداد و اوهوم اوهومي مي كرد.. گاهي هم يه نگاهي از سر كبروغرور به عقب مي نداخت..وقتي خيارش تموم شد در كمال ناباوري من پنجره رو باز كرد و يهو ديدم يه اختاپوس خياري، ويژ... از شيشه عقب كه من نشسته بودم رد شد ..همه يه كم همديگه رو با تعجب نگاه كردن و دوباره ادامه بحث ..بعد يه پرتقال بزرگ تامپسون ...بعد يه ساندويچ كه دورش فويل بود و بعد يه مقدار پسته در آورد و با خوصله مي خورد و هر كدوم كه تموم ميشد آشغالا رو از پنجره مي نداخت تو اتوبان !من كه مثلا طرفدار محيط زيستم خيلي خونم به جوش اومده بود ولي روم نمي شد چيزي بگم ..انتظار داشتم راننده يا يكي از آقاهايي كه پيشم نشسته بودن اعتراض كنند ولي اونقدر رفتار زن با تفرعن و غرور بود كه فكر مي كنم جرات نكرديم هيچكدوم ..
ديگه آخراي اتوبان بوديم كه سورو سات خانومه تموم شد و در حاليكه براي چندمين بار پنجره رو باز مي كرد و دستمالشو بيرون تكون داد (به نشانه پايان خوردن و ريختن ذره هاي خوراكي ) ناگهان با لهجه غليظ شمالي شروع به افاضات مبارزاتي كرد :
- به جان شوما ..بو خودا، من دوره ي شاه اگه يه ذره آشغال تو خيابونا ريخته باشم ..ولي از وقتي آخوندا اومدن هر چي آشغال دارم مي ريزم تو خيابونا ..تا چشمشون كور و دندشون نرم ....بكشن !! اينا هنوز نفهميدن با كي طرفن !
و لبخندي از سر رضايت زد كه ببينيد از همه شما ها من مبارز ترم .. و قيافه متعجب همه ما !
فهميدم هر كي با رژيم يه نوع مبارزه مي كنه ..روش اين خانم يه نوع مبارزه زيست محيطيه !!
3- هنوز هيچكدوم از خانواده و دوستام نمي دونن من وبلاگ دارم ..امشب نزديك بود لو برم .. آفلاين وبلاگ يك پنجره رو باز كرده بودم و آهنگ زيباي ((جو دسين )) رو با استفاده از نوشته هاي فرانسه و انگليسيش مي خوندم ..ازين آهنگ خيلي خاطره دارم ..ياد بچگي هام مي افتم ..كه يهو مامانم انگار يه نواي روحاني شنيده باشه عين برق گرفته ها با چشماي گرد شده اومد بالاي سرم ..يادمه وقتي كوچيك بوديم بيشتر وقتا اينو برامون زمزمه مي كرد ..نوارشم داشتيم ..چند ساليه كه گمش كرده ..شايدم هست و دنبالش نگشته ..آخه مامان بابام به اندازه ي يه كمد بزرگ نوار دارن .. ازينكه شعرشم به فرانسه و انگليسي هست خيلي ذوق زده شد..شايد بگم 12-10 بار گوشش داد و باهاش خوند و منو هم تشويق كرده بعدا حتما حفظش كنم .. يواش يواش بابام هم اومد و داداش فضولم ... كمي كه از نديد بديدي آهنگ بيرون اومدن .. حواسشون رفت به وبلاگ و لوگو هاي بغلش (عطا خان ، حالا نري برش داري ها!) و پرسيدن اينا چيه ؟مامانم از دور گفت ا..اين يكي چقدر شبيه كوچيكي هاته ..ولي وقتي جلو اومد گفت نه بابا ..اين كه صورتش عين تربچه باد كرده ست ..وقتي اسم زيتون رو هم ديد ، قيافه اش در هم رفت ( آخه از زيتون بدش مياد) و دوباره شوخي بابام و مامانم در مورد زيتون شروع شد ... و خلاصه به خير گذشت ....
4- ا... كي اينو گذاشته تو وبلاگم ؟؟! مگه آزار داری؟
5- من مقاله هاي شادي صدر رو كه در قسمت نگاه زنان در روزنامه ياس نو مي نويسه خيلي دوست دارم ...خيلي مسائل خانمها رو صریح و روشن مي گه !
6- ايندفعه از لج عصيان مي خواستم كم بنويسم ولي نشد :)
7- اونايي كه طرفدار اومدن آمريكا به ايران هستن دستاوردهاي امريكا رو براي مردم عراق ببينن ..به نقل از بي بي سي :
مردم بغداد در شبانه روز فقط 2 ساعت برق دارن..زباله هاشون اصلا جمع آوري نميشه و بوي گند همه جا رو برداشته ... سيستم فاضلابشون كار نمي كنه ..مدارسشون با اينكه باز شده ولي مردم از ترس بيماران جنسي كه در شهر آزادانه مي گردند بچه هاشونو نمي ذارن برن مدرسه ! اينست اون آزادي كه آمريكا قولشو به مردم جهان سوم مي ده!
7- يه جايي خوندم جواد يساري اومده ايران و در خوزستان به دعوت حاج آقا ... برنامه اجرا كرده !
8- شعر سنگين هفته :( از شدت سنگيني افتاده پايين نوشته هام )
دوستت دارم مي دوني كه اين كار دله !
گناه من نيست ، تقصير دله !...
1- اينك نگاه كن!
- از پشت پلك پنجره ،باران را
و گوش كن به اين ترنم تكرار
و گوش كن كه در شب
ديگر سكوت نيست
- اين صداي باران است ...
(حميد مصدق)
2- منظور من از نوشتن مطلبي در مورد خاتمي، در روز سه شنبه ، به هيچ وجه تائيد او نبود ..در نظر خواهي اين روز بحث بسيار جالبي بين بعضي از دوستان در گرفت..كه براي خود من بسيار آموزنده بود ..توصيه مي كنم اگر علاقه منديد حتما اين نظرها رو بخونيد .. رهگذر ثاني ، دادامن ، بامداد ، نادر بكتاش ، خنگ خدا ، آرمين گيله مرد ، دختر تنها ، غربتي ، هاله سرزمين آفتابي ، نمايه ،اسد و ....نظرات خودشون رو دادند !از ميون همه نظر ، نظرخودم بيشتر شبيه رهگذر ثاني(بخصوص اون بيانيه 9 قسمتيشون) و بامداد عزيزه .. اگه همه رو بخوام اينجا بذارم فكر مي كنم يه كيلومتري بشه !
وای ..الان دیدم کلی هم اضافه شده :))
نظر نادر بكتاش منو خيلي به فكر فرو برد !دلم مي خواد درددلي با ايشون داشته باشم ! آقاي بكتاش عزيز ، شما فكر مي كنيد ما دوست نداريم هر كس در هر لباس و در هر مقام به خاطر كوتاهي هايش محاكمه بشه ؟ وقتي ما مي بينيم مقام دوم كه چه عرض كنم مقام پونصد هزارم اين مملكت هم به خاطر اينكه دمش به جايي وصله از محاكمه فرار مي كنه و به راحتي حكم تبرئه مي گيره ..به چي دل خوش كنيم ؟ به كي و كجا شكايت كنيم ؟ قوه قضاييه كه حتي تحمل شنيدن صداهاي نزديك به خود را هم نداره ؟؟
سعيد عسكر رو ديديد كه بعد از ترور حجاريان چطور داره راست راست در اين مملكت مي چرخه و هيچكس هم حق اعتراض نداره ؟ آقا زاده هاي دست چندم رو مي بينيد كه چطور حتي اگر دست به قتل ، رشوه خوري ، اختلاس و ..هم بزنند احدي به او نازكتر از گل نمي گه ؟ ديگه وارد جزئيات نمي شم كه چطور كسي كه فقط روزي الاغش از در خونه ي پسر عموي فلان كس گذشته پول يكي از آشنايان رو خورده و بعد از شكايت تازه تهديد هم كرده كه اگه رضايت نديد براتون پاپوش مي دوزم يا اگر بچه هاي خودتون رو دوست داريد زودتر رضايت بدين و اونها از ناچاري دادن !
واقعا من خجالت مي كشم كه بگم ما نسل جديد خيلي كم توقع و اندك بين و اندک خواه شده ايم ..گاهي به دو سانت عقب رفتن روسري و دو سانت كوتاه كردن مانتو يا بلند كردن ناخن و لاك زدن و كلاه جاي روسري ، دل خوش مي كنيم ..ديگه جلوتر از دماغمون رو هم نمي تونيم ببينيم ( كه يه عده دماغشون رو عمل كردن و حوزه ديدشون هم كمتر شده ).. در همين وبلاگها ببينيد كه منتهاي آرزوي يه پسر شده پيدا كردن دوست دختر و دست در دست او گردش كردن ..و يا بالعكس ..
اصلا فكر آرزوهاي بزرگ كردن براي ما محال شده ..بد بين شده ايم ..افسرده شده ايم ..وقتي در وبلاگ شبح عزيز خوندم كه: جرا هي مي گوييم بين بد و بدتر بايد بد رو انتخاب كنيم ..بياييم بهترين رو براي خودمون بخواهيم! ، باز هم شرمنده شدم .. ما فقط شديم ناظر پيكار بين بد و بدتر ! و گاهي براي نشون دادن نفرت از بدتر و بدترين ها ، هورايي براي اون بده مي كشيم !
مگر تمام شماها كه در انقلاب عليه شاه مبارزه كردين اين حكومت رو مي خواستين ؟؟؟ مطمئنم كه نه !! ولي چرا بايد 8/98 درصد راي آري بدن ؟؟ از هر كي مي پرسي ميگه خوب فكر كرديم از لج شاه به اين راي بديم ..يا چند نفر گفتن كه ما انتخابات رو تحريم كرديم... نتيجه ش چي شد ؟؟!!آيا براي شما آلترناتيو ديگري هم آن زمان بود؟ آيا شخص قوي تر از ... سراغ داشتيد ؟؟
به من بگيد لطفا : ما اون بهترين رو از كي بخواهيم ؟ از كجا پيداش كنيم ؟
توجه كردين وقتي مثلا تو تاكسي يا يه مكان عمومي ديگه نشستين و همه شروع مي كنن فحش دادن و خواهان رفتن اين حكومت مي شن ..حالا جرات كن و بپرس خوب اگه اينا رفتن چي ؟ كي يا چه حزبي جاش بياد؟ ( اصلا حزب و تشکیلات منسجم و همه گیری داريم ؟) اونوقت است كه اگر با هم رودرواسي نداشته باشن با چنگ و دندون به جون هم ميفتن !
آقاي بكتاش ، ما رو پراكنده كرده اند ..فكر مي كنم ما به ((بهترين)) نمي تونيم فكر كنيم چون نه حزبي نه تشكلي و نه اشخاص قوي دور و برمان نمي شناسيم ! خودمون رو از حد يه ناظر و كف زن براي (( بد)) فراتر نميتونيم تصور كنيم و اين باعث شرمندگيه ! شماها اگه مي تونيد ، راه رو به ما نشون بديد !
3- نوشته هاي شاهد هميشه تنها ، در مورد خاتمي و اصلاحات و بقيه نوشته هاش هميشه خواندني هستند !
4- خيلي عصباني شدم وقتي در ياس نو يكشنبه 4 خرداد خوندم كه محمد رضا سرشار ، رئيس هيئت مديره انجمن قلم گفته :كشته شدن پوينده و مختاري در قتل هاي زنجيره اي براي احياي كانون نويسندگان بوده ! وگرنه بايد سرانشون كشته مي شدند نه اينها كه شهرتي هم نداشتند !
او به طور تلويحي گفته كه اعضاي خود كانون نويسندگان ممكنه براي شهرت كانونشون دست به اين عمل وحشتناك زده اند ! جدا خجالت داره آقاي سرشار!
شما كه رئيس انجمن قلميد آنها رو نمي شناختيد ولي روشنفكران ما با اونا آشنا بودند.. بعد هم ببخشيد كه سران كشته نشدند !
5- پژمان از قديميترين وبلاگداران و شبهاي مسكو هم متاسفانه كركره وبلاگ خودشونو كشيدن پايين ..آخرين دردل هاي پژمان خواندنيست ..به وبلاگ شبهاي مسكو هم كه مي رفتي مهمان مي شدي به مطالب خوندني در مورد روسيه ، بازي با عروسكهاي روسي ..پرنده بادبزني ..در منظره هاي زيبا و خيال انگيز مسكو قدم مي زدي و ..دلم براي مسافرت به مسكو تنگ مي شه ... ولي خداحافظي با وبلاگ، پايان شخص نيست ..! سق سفید به من می گن ها :) بعد از پست کردن این مطلب دیدم شبهای مسکو خداحافظی شو پاک کرده :-)
تازه یه گزارش حسابی هم نوشته !
۶- خيلي عجيبه كه وبلاگهاي خورشيد خانم و احسان و خيلي هاي ديگه كه هيچ آزاري براي كسي نداشتن و تازه مفيد هم بودن رفتن پشت فيلتر ولي سايتهاي مبتذل سكسي رو كسي كاري نداره !
ا... چه جالب :) الان اومدم لينک خورشيد رو بذارم دیدم درست شده ! خورشيد خانم برگشته !سرورش خوب شده!
من هنوز نمی تونم وبلاگ حسین درخشان رو با هیچ شبکه ای ببینم :(
۷- اخيرا يكي در اینجا شخصي با استفاده از نام نيك رهگذر ثاني در قسمت نظر خواهي مطلبي بسيار بد و زشتي نوشته ..البته گفته كه با عمو رهگذر ما فرق داره ولي همين كارش استفاده از نام ديگري ، از نظر من خيلي قبيحه ! نامه رهگذر ثاني رو در وبلاگ شبح بخونيد ..
۸- اي بابا.. هر چي امروز مي خوام بگم بازم به رهگذر ثاني عزيزم ربط داره :-)
يه شعر طنز و به لهجه مشهدي در نظر خواهي دفعه قبلم نوشته ن كه به نظر من خيلي قشنگه ..الان چون ديره و بايد برم .. موقع كپي هم كلي از حروفش به صورت علامت سوال مياد..نمي تونم بيارمش اينجا ..شايد وقتي برگشتم :)
۹-بگذار تا ببارد باران
باران وهمناك
در ژرفي شب
- اين شب بي پايان -
بگذار تا ببارد، باران..
( حميد مصدق)
1-موسيقي چشم تو گوياتر است
از لب پرناله و آواز من .
وه كه تو هم گر بتواني شنيد
زين نگه نغمه سرا راز من !...
(هوشنگ ابتهاج)
2- عمادالدين باقي طي يه مصاحبه با روزنامه ياس نو ، به وضعيت زندانيان با ايدئولوژي هاي ديگر از قبيل لائيك ها هم اعتراض كرده و خواسته فقط براي او و گنجي و آغاجري و اشكوري و ديگر همفكران اصلاح طلبش بزرگداشت نگيرند بلكه بايد از حقوق تمام زندانيان دفاع كرد !
3- من با بعضي از ايرادهايي كه به خاتمي مي گيرند موافقم ..ولي با كسايي كه رگ گردن متورم مي كنند و به جانش فحش مي كشند مخالفم ..هر كسي از خاتمي هموني رو مي خواسته كه تو فكر خودشه ..يكي انتظار داشته خاتمي عين يه كمونيست دو آتشه عمل مي كرده ..يكي ديگه فكر مي كرده دموكراسي ليبرالي برقرار مي كنه ..يكي ديگه سوسياليستي ..بابا جان مگه خاتمي (با عرض معذرت ) كيه ؟ مگر نه اينه كه وقتي كه دوم خرداد بهش راي داديم(به نظر شخصي من البته ) از ترس انتخاب شدن ناطق نوري ها و به خاطر شروع اصلاح طلبي بود؟ مگه نه اينكه دومين بار راي داديم كه گفتيم حتما فرصت نداشته يك فرصت دوباره بديم ؟ حالا خوب حدش همين بوده ! بيشتر از اين چه انتظاري ازش مي رفت ؟والا در حد يه روحاني بازم بد نبود ..مگر چاقو مي تونه دسته خودشو ببره ؟؟
4- تا حالا چند تا روبوت آنلاين در ياهو مسنجر درست شده كه همگي شخصيتشون به آقا بيشتر مي خوره .. حالا یه نفر يه روبوت دختر بسيار با كلاس به نام آليس درست كرده كه به زبون انگليسي چت مي كنه و به نظر من نسبت به نوع هاي قبلي خيلي پيشرفته تره! alicerobot رو add كنيد و بهش سلام كنيد ..اسمتون رو بهش بگيد و كلي باهاش درددل كنيد ..براي پيشرفت مكالمه زبانتون هم بد نيست !
5- پويان الهياري مقيم آمريكا ، پسر شاعر و مبارز معاصر احمد الهياري، يه وبلاگ به اسم پدر و پسر درست كرده تا مسائلي رو كه طي 10 سال روزنامه نگاري در ايران نگذاشتن بگه، در وبلاگش مطرح كنه !
6- اين مامان من احتمالا در زندگي قبليش زندانبان يه زندان مخوف مثلا باستيل بوده ! اصلا نمي ذاره از خونه برم بيرون ..ولي تا دلتون بخواد بهم بيگاري ميده ..من نفهميدم اگه من مريضم اين كارا چيه مي ريزه رو سرم .اگه نه ..خوب بذاره برم بيرون ..بخدا پوسيدم :-(
هر كي هم تلفن مي كنه يه بار مي گه : نمي دونيد دخترم چطور شجاعانه پريد رفت اتاق عمل ( حالا يادش رفته از در بيمارستان به زور هلم مي دادن تو!به طوريكه دربون بيمارستان هم براي كنجكاوي اومد بالا ببينه چه بلايي قراره سرم بياد ..و يادش نيست موقعي كه لباس اتاق عمل رو تنم مي كردن زانوهام مثل بيد مي لرزيد و به هم مي خورد.) و از صبور بودنم تعريف مي كنه ..اونم براي كي ؟ مثلا يه پيرزني كه يا پسر نداره يا اگه هم داره مثلا ازدواج كرده و خارجه ..
به تلفن كننده بعدي همچين گزارش لوس بازي هامو مي ده كه دختر هم دختراي قديم ..الان يه تب مي كنن بايد غذا بذاري تو دهنشون ( اي مامان جان ...اين تو نيستي مجبورم مي كني سالاد الويه درست كنم ..ظرف بشورم ... يه عالمه كار مي ريزي رو سرم )حالا براي كي اينا رو تعريف مي كنه ؟ خانومي كه دو تا پسر دم بخت داره ...به قول شبح ،مامان به اين بي سياستي نوبره والا !
7-مردم شانس دارن والا ! يكي دستش مي شكنه با افتخار مي بندتش به گردنش ..يا پاش مي شكنه ..گچش مي گيره ..با عصا ره ميره و مردم كلي تحويلش مي گيرن و براش رو گچ يادگاري مي نويسن و اينا...
نه مثل من بيچاره كه اصلا عملم معلوم نيست ..نه ميشه به گردنم آويزونش كنم نه شل بزنم و نه نشون كسي بدم .. ننه من غريبم بازي هم نمي تونم در بيارم !دوستام كه ديروز اومده بودن ديدنم با خنده مي گفتن :پاشو پاشو بيا سر كلاسات ..تو كه از ما سالمتري!
چيز عجيب هم اينكه ديشب ساعت حدوداي 10 بود كه آژانس زنگ زد و يه دسته گل كه پسراي كلاسمون برام فرستاده بودن برام آورد ..اونم چه اسمهايي روش نوشته بودن ..كسايي كه كلي باهاشون دعوام شده بود و فكر مي كردم خيلي باهام بدن ! پسرا خيلي بخشنده هستن ها !! يه شوخي هم براي هاله ي عزيزم : حالا نمي شد برعكس مي شد.يعني دختراي كلاسمون برام با آژانس گل مي فرستادن و پسرا ميومدن ملاقات حضوري ؟ :-)
8- از بدشانسي گفتم ..همين الان كه شماره هاي قبلي رو نوشتم ...بدون اينكه ذخيره كرده باشم ،برق رفت ..اونم فقط براي دو دقيقه ..من دوبامبي زدم توي كله م و دوباره همه رو از اول نوشتم..منتها نمي دونم چرا 5 شماره شد 7 شماره !!
9- درست از عمل به بعد هر موقع مي خوابم ..خواباي بد و كابوس مي بينم ! يه جورايي هم ربط به اتاق عمل داره..بيشتر جاها لباس اتاق عمل (انگار بهش مي گن گان) تنمه و گاهي تو خيابونم و هي مي خوام خودمو بپوشونم ولي نمي تونم .. همين امروز بعد از ظهر هم خوابم برد .. خواب ديدم كه دوسه تا شاگرد خصوصي دختر دارم كه اومدن خونه مون براي جلسه آخر و مي گن مامانمون بيرونه و مي خواد پولتونو حساب كنه ..چيزي كه بيرون از خواب باهاش مشكل دارم و هيچوقت روم نشده از كسي كه بهش درس دادم پول بخوام و اونا هم با يه كادوي به درد نخور (گرچه گرون بوده بعضياش)سر و ته قضيه رو هم آوردن.. خلاصه نمي دونم چي شد كه هر كاري كردم نتونستم برم بيرون و دوباره ديدم گان پوشيده روي تختم و مامان يكيشون كه اومد تو هر چي بال بال زدم نه چشمم باز شد و نه دهنم كه بگم پول رو بدين..و باز حتي تو خواب هم به پولم نرسيدم .. از وقتي بيدار شدم ابروي چشم چپم هي مي پره :-( از بيرون معلوم نيست ولي حسش مي كنم !!به اين حالتا مي گن :سرجري فوبيا ؟؟!!
10- شعر سنگين هفته :
ابرو ميندازي بالا بالا
مي دونم سرت شلوغه والا ...
1- بگريز اي برهنه ي زيتوني
بگريز!
اي برهنه
كه نيرومند
كه خاموش
و خواهنده يي...
آه اي برهنه گيسو
ياد كدام شهر
كدامين خواب
مارا به روياها
خواهد سپرد؟
اي نازنين چه بود
چه خواهد شد؟
باد از كدام سو وزيدن گرفت
آه اي برهنه گيسو
باد از كدام سوي ؟...
(م.آزاد)
اون قسمت( بگريز اي برهنه ي زيتوني ) من رو ياد خودم تو اتاق عمل مي ندازه كه مي خواستم فرار كنم :-) ولي بقيه ش به من نمي خوره ..نه نيرومندم نه خاموشم نه خواهنده ! در ضمن اين م.آزاد خودش خواهر مادر نداره كه با بي حجابا حرف مي زنه ؟
2- از اتاق عمل خاطره ي ديگه اي دارم اين روزا دوباره به يادش افتادم !البته اونجا من ديگه قهرمان داستان نبودم !بلكه شاهدي بودم .
يكي از آشناهاي مامانم جراح زنان و زايمانه.. گاهي تو مهمونيا مي ديديمش ..حدود 5-4 سال پيش من شديدا ويرم گرفته بود كه يه زايمان رو از نزديك ببينم و اونقدر به مامانم غر زدم كه ازش خواست اگه مي شه منو يه بار ببره ..بعد از چند بار به روي خودش نياوردن ، بعد از آخرين خواهش مامانم ..بهم گفت : قول مي دي نترسي ،شلوغ پلوغ نكني ؟خون ديدي غش نكني و ...؟ منم كه خيلي احساس قوي يي مي كردم گفتم : آره ..گفت پس آماده باش وقتي شرايط آماده بود بهت تلفن مي زنم و تو زود خودتو برسون ..البته گفت كه زايمان هاي طبيعي معمولا وقت بخصوصي نداره و ممكنه بياي علاف شي ..سعي مي كنم موردي كه به نظر حتمي مي رسه بهت خبر بدم ..خلاصه شب موعود فرا رسيد ..بابام خونه بود و منو نيم ساعته رسوند اونجا و خودش رفت..دكتر به همه سپرده بود كه من مي رم و يه پرستار منو برد اول قسمت اتاق عمل يه لباس سبز و يه دمپايي گنده مردونه بهم داد و برد يه اتاق بزرگي كه هم آقاي دكتر بود هم يه خانومه روي تخت زايمان خوابيده بود و هر كدام از پاهاش بالا روي يه جا پايي بود ..از ديدن اين منظره خيلي خجالت كشيدم ....محيط هم برام يه جوري بود .. بوي مواد ضد عفوني ميومد ..رنگ بيشتر چيزا سبز بود ..خيلي هيجان داشتم و ترسيده بودم ..از قرار ،خانومه از وقت زايمانش هم گذشته بود ..و اونموقع درد داشت و گاهي جيغاي ضعيف و نالاني مي زد .. ...خانومه اولين زايمانش بود ..يادمه موهاي بور رنگ كرده اي داشت ..ناخوناي خيلي بلند لاك زده و آرايش هم كه تكميل و غليظ هم داشت واقعا انگار اومده بود مهموني مجللي ..دكتر در حاليكه هي بهش مي گفت : نترس ، زور بزن ..به آرومي سرزنشش هم مي كرد ..مي گفت : آخه عزيز من ..اين همه آرايش چيه كردي ؟ آخه چرا لاك زدي ؟ اگه خداي نكرده برات مسئله اي پيش بياد از رنگ زير ناخن و چشم و رنگ لب و دكتر خيلي چيزا مي تونه بفهمه ..حالا مي ذاشتي بچه ت دنيا بياد بعدا هر كاري مي خواستي مي كردي .. بعد از پرستار خواهش كرد كه صورت خانومه رو تميز كنه ..و پرسيد آستون هم داري ؟زنه در حاليكه حتي بلد نبود زور بزنه.. با بي حالي گفت دكتر جون اين ناخن هام مصنوعيه و لاك سر خوده ..پاك نميشه و پاك نشدنش هم تضمينيه !در امريكا چند ماه پيش چسبوندمش با ماده مخصوصي كه كنده هم نمي شه ..بايد برم همونجا عوضش كنم ..در حين اين صحبتا درد هم داشت طفلك و هي ناراحتي مي كرد ولي به قول دكتر همكاري نمي كرد ..و هر چي مي گفت بچه الان در بهترين حالته ..و فقط بايد كمي زور بزني، خانومه دو تا ا..ا.. كوچولو و سوسولي مي گفت و خسته مي شد ..من كه زانوهام از ترس داشت مي لرزيد ولي به روي خودم نميوردم ! هر وقت اين عمليات متوقف مي شد دكتر باهاش حرف مي زد ..ازش پرسيد هيچ پياده روي و كاري نكردي اين چند ماه تا ماهيچه هات تقويت شه ؟ خانومه گفت ..بيشتر وقتم تو خونه استراحت مي كردم يا مهموني داشتيم و البته هيچ كاري با خودم نيست دو تا خدمتكار دارم ! آقاي دكتر كم كم يه ذره ناراحت شده بود ..گفت وقتي بچه ت دنيا اومد با اين ناخونا چطوري عوضش مي كني نازش مي كني ..گوشش رو پاك مي كني ؟همه جاش زخمي مي شه طفلك ! خانومه گفت : مگه وقتي آدم خدمتكار داره بايد ازين كارا هم بكنه ..
مثل اينكه اين مراحل خيلي وقت قبل از اينكه من برم ادامه داشته و دكتر مي گفت اگه نتوني درست عمل كني مجبورم سزارينت بكنم ،چون يه مقدار هم دير شده ..كيسه آب خانومه پاره شده بود.. ولي قدرت همكاري با دكتر رو نداشت ..يه بار هم به دكتر گفت كه ناراحته من اونجام :-(
و من غمگين و نااميد كه چطور دو ساعته وايسادم اينجا و خبري نيست .. يهو يه صداي جيغ و داد بلند زني از بيرون اومد ..دكتر با خوشحالي اومد كنار من گفت اگه خانم رحماني( يا رحمتي ..يادم نيست دقيق ) باشه كه به آرزوت مي رسي .. در رو كه باز كرد تو اون سالن چند تا اتاق عمل بود ..
و من ديدم زني كه چادر سرشه و زير چادر لباس خواب سفيدي تنشه همراه با دو سه تا پرستار كه زير بغلشو گرفتن داره ميره به اون يكي اتاق عمل كه خيلي كوچيكتر از اين يكي بود ..خانوم رحماني بي ملاحظه و بي خجالت جيغايي مي زد كه هفت بند آدم مي لرزيد ..ولي تا دكتررو ديد لبخندي زد و گفت آقاي دكتر بچه م داره مياد ..يه وقت شما نيايين ها..قربون دستت تا احتياج نشده مرد نياد تو اتاقم ها .. دكتر با خوش رويي گفت :چشم .. شما مطمئن باش راحت فارغ مي شيد !و يواشكي به من گفت : بچه چهارمشه الان به خانوم دكتر سفارشتو مي كنم بري اونجا ..اين خانوم رحماني قول مي دم نيم ساعت بيشتر طولش نده ! خانم رحماني مريض و تحت نظر همين آقاي دكتر آشناي ما بود ولي چون مذهبيه ترجيح مي ده يه ماما يا دكتر خانوم زايمانش كنه و فقط اگه شرايط بحراني شد دكتر حق دخالت داره .. منم از ترس جيكم در نميومد..خلاصه قبول كردن و رفتم !
خانم رحماني برعكس خانوم قبلي نه هيچ آرايشي داشت و نه ناخن بلندي ونه موهاي رنگ كرده اي ..دهن گشادش يادمه كه مرتب هوار هوار مي كرد و وقتي دردش كمتر مي شد..شروع مي كرد به شوهرش فحش دادن ! با صداي بلندي مي گفت :
- هوشنگ !! الهي بميري كه بيچاره م كردي !!
- هوشنگ !! الهي ذليل بشي !
- هوشنگ !! رو سنگ مرده شور خونه ببينمت ..آخه بچه چهارم مي خواستم چكنم !!
و خيلي فحشاي ديگه .....(بده ..اگه بگم شما هم ياد مي گيريد)
و همه پرستارا غش كرده بودن خنده كه چرا به شوهرت فحش مي دي ؟خلاصه حدود 20 دقيقه جيغ زد .. انگار خودش مي دونست كي بايد بياد بيمارستان و بيشتر درداشم خونه كشيده بود .. مي گفت شام شب شوهر و 3 بچه ديگه شو هم پخته و اومده ! يادمه خودش هر وقت مي گفتن زور بزن چندان با فشار زور مي زد كه صورتش قرمز مي شد .. و يه پرستار هم به كمكش خودشو تقريبا انداخته بود بالاي شكمش و بهش كمك مي كرد !در تموم اين مراحل وقتي يه نفسي مي خواست بكشه از فحش دادن به شوهرش غافل نمي شد... من ديگه كاملا ضعف كرده بودم و خيلي احساس بدبختي مي كردم كه چرا من بايد يه دختر دنيا اومده باشم كه شايد يه روزي منم مجبور شم اين مراحل وحشتناك رو بگذرونم !
داشتم به اين مسائل فكر مي كردم كه لحظه موعود رسيد ..تا اونجايي كه مي تونستم و مزاحم ديگران نبودم رفتم جلو ..در برابر چشمان وحشتزده م .. يهو ديدم گلوله اي از مو داره مياد و رحم زن باز و بازتر مي شه ..زن نفسش بند اومده بود ولي مي ديدم خانم دكتره هي مي گه : آفرين دختر خوب ..آفرين ..عاليه و...هي تشويقش مي كرد ..و يهو اونقدر باز كه سرو شونه و بعد كمر و بعد باسن و پاهاي يه بچه ي كوچولو ..خيلي كوچولو ..همراه با يه عالمه آب و خون و ... اومد بيرون ..گفتن بچه هه دختره ...نمي دونم يكي از كمك پرستارها چطور فهميده بود كه من دارم ميفتم كه يهو يه صندلي اومد زيرم و يه ليوان آب داد دستم ... ديدم بچه به يه چيزي عين روده وصله ..لحظه ي بريدن بند ناف يادم نمياد (حالم خيلي بد بود)و بعدش دوباره فشار دادن شكمش و بيرون اومدن كلي چيز شبيه جيگر و يه عالمه خون ...من حالت تهوع داشتم و هر چي گفتن برو بيرون نرفتم .. و خوب شد نرفتم چون چند دقيقه بعد شاهد يكي از باشكوهترين مناظر عمرم شدم !! خانومه بعد از كمي از حال رفتم گفت بچه مو بدين ببينم ..وقتي بچه رو پاك كردن و توي يه پارچه سبز دادن بغلش نمي دونيد چه لبخند قشنگي رو لبهاي زنه بود ..ديگه دهن زن به نظرم گشاد نميومد بلكه زيباترين دهان دنيا بود .. با بي حالي چند بار سربچه شو بوس كرد ..به پرستاره گفت : ببرش پيش آقا هوشنگ يه مشتلق حسابي ازش بگير ..بعد از 3 تا پسر آرزو داشت دختر داشته باشيم ! بعد بارها اسم آقا هوشنگ رو به نيكي برد ..
- بريد ببينيد آقا هوشنگ يه وقت خسته نشده باشه !
- زود به آقا هوشنگ بگيد حال من و بچه خوبه !
- يه وقت آقا هوشنگ نگران نباشه !!
و هي آقا هوشنگ آقا هوشنگ مي كرد..
همه از خوشحالي مي خنديدن ..هم كار به خوبي گذشته بود هم هوشنگ ذليل مرده تبديل شده بود به آقا هوشنگ!
بيرون كه اومدم حالم بهتر شده بود ..سراغ اون يكي خانم رو گرفتم ..گفتن رفته اتاق عمل سزارينش كنن !
3- از همه دوستاني كه حالمو پرسيده بودن چه اينجا چه با اي ميل خيلي ممنونم . خجالتم داديد!
4- با اينكه دكتر گفته تا يه هفته پانسمان رو نبايد باز كني ..يواشكي يه گوشه ش رو باز كردم ..بخيه هامو ديدم ..خيلي عجيبه ..به نظر مياد جوش خورده،،ديروز با چاقوي دكتر كاملا بريده و حالا چسبيده ..سلولها چه مي كنند :-) يه كم بتادين روش زدم و دوباره بستمش ! كي به كيه !
امروز عين منگا بودم و از بس امروز خوابيدم الان خوابم نمي بره !
5- يادم باشه يه گواهي درست و حسابي از دكتر بگيرم بابت استادا ..بخصوص اونايي كه درسشون سخته ..يه مرده بازي حسابي در آرم :)
6- چقدر حرف مريض و دكتر !
يه وبلاگ خوب درباره فلسفه و جامعه شناسي پيدا كردم به اسم دوران كه شايان مي نويسدش !(اسمش به اسم وبلاگش مياد !)البته من نوشته هاشو دو بار بايد بخونم تا قشنگ بفهممش :-) هوش نيست كه لامصب !
۷- اينم آدرس وبلاگ يه خانم خبرنگار خيلی خوب و شجاع به اسم چای تلخ !به نظر من که خيلی خوش طعمه با همه ی تلخيش !
۸- اينم وبلاگ يه خدای رند و کلک به نام پروردگار !البته خودش بهم وحی کرد که منو یه خدای بامزه معرفی کن :۰) چشم !
۹-به رود گفتم :
اي باتو روشنان روشن
به من سكوت بياموز !
(م.آزاد)
1- به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار ، كه در من جاري بود
به ابرها ، كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد درناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغ
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من هديه مي آورند ...
(فروغ فرخزاد)
2- امروز عصر وقتي از بيمارستان برمي گشتم و بعد از اون بارون و رگبار تهران، در اتوبان كرج تابش لذتبخش خورشيد رو حس كردم ، فوري ياد اين شعر فروغ افتادم .. و به آفتاب سلامي دوباره كردم ... نمي دونم چرا فكر مي كردم ديگه هيچوقت نميام خونه ..صبح زود كه مي رفتيم تهران همه چيز در نظرم خاكستري بود يعني دو هفته بود كه رنگها رو ديگه درخشان حس نمي كردم ..از بس كه جون دوستم ..مني كه قبلا دو سه بار فكر خودكشي به سرم افتاده بود ، مي ديدم اين دو هفته از ترس جون، چقدر عصبي و ناراحت بودم . مي بينم كه با همه سختي ها و بديها بازم زندگي زيباست ..
دو هفته پيش دكتر كه عكس رو ديد گفت بايد فوري عمل شي ..قبلا عكس رو نشون دو سه تا دكتر داده بوديم و همه گفته بودن هيچي نيست ولي اين دكتر كه يكي از معروفترين در رشته خودشه گفت فوري ..حتي نذاشت بعد از امتحانا .. مي گفت اگه هيچي نباشه يه عمل كوچولو و سر پايي حساب مي شه ولي اگه همون موقع كه آزمايش كردن بد خيم بود يه عمل درست حسابي
و من هميشه بدترين حالت رو در نظر مي گيرم ..اين دو هفته كلي بذل و بخشش كردم به داداشم گفتم اتاقم - كه مدتهاست چشمش دنبالشه- مال تو ! جمعه پيش ،تو جاده چالوس در قبرستان يه روستاي خوش منظره به مامانم گفتم منو بعدا اينجا دفن كنيد كه هر وقت اومدين يه كيفي هم كرده باشيد ..خيلي بزرگوارانه از سنگ قبر صورتي و كفن صورتی كه قبلا گفته بودم گذشتم و گفتم هر سنگي كه ارزونتر بود ! مگه نه اينكه بعد از مرگ آدم بايد اقلا يه صفت نيكي از آدم به يادگار مونده باشه ؟ :-) بابام مي خنديد و مي گفت بابا هيچي نيست ..چه جون دوستي تو! برادرم گفت بهتره جسدتو بسوزونيم بريزيم تو رودخونه کرج تا همه تهرانيا زبونشون وا شه !
راستش ديشب از ترس اتاق عمل تا صبح نخوابيدم -.. براي اولين بار ،صبح زود قبل از همه پا شدم و صبحونه رو آماده كردم(يه چيزي تو مايه هاي شق القمر) ..مگه نه اينكه مامانم در ختمم اقلا يه كار نيكي بايد پيدا مي كرد كه با گريه براي ديگران تعريف كنه ؟ بعد رفتم دوش گرفتم(سعی کردم خوب تميز شم که کار مرده شور راحت باشه و بگه به به چه دختر تميزی و .. بعد ديدم همه بيدار شدن و مي گن چه عجب !مامانم براي پوشوندن اضطرابش هي دعوام مي كرد ..بابام طبق معمول اينجور وقتا ساكت بود..اينجا هوا خوب بود ..ولي وقتي رسيديم تهران ديديم داره بارون مياد و تا دكتر تشريف بيارن رگبار شد..هر چي خواهش كردم مامان يا بابام بيان تو اتاق عمل نذاشتن ! بيهوشم نكردن و براي اينكه چيزي نبينم يه گاز گذاشته بودن رو چشمام .. اونقدر چشم و ابرو مو بالا و پايين بردم كه يه ذره رفت كنار ولي بعدش ديگه از ترس چشمامو خودم بستم ! دكتر وقتي هنوز ماسك نزده بود سوت مي زد ..خيلي برام خوشايند بود ..كاش تو اتاق عمل ها موسيقي بذارن ..روم نشد بگم ولي من خيلي بهتر از اون سوت مي زنم ..آهنگ دختر شيرازي جونم رو ميزد ..بيشتر جاها رو خراب مي كرد ولي برام خيلي خوشايند بود ....مژه هاي خانم پرستاره خيلي بلند و قشنگ بو د و با من خيلي مهربون بود .. همه ش فكر مي كردم مژه هاش مال خودشه يا مصنوعيه..طفلكي يه آقاي 60-50 ساله هم كه انگار اونم دكتر بود پايين هر دو چشماش كبود كبود بود ..به فكر اين افتادم كه يه شب دير رفته خونه و خانومش براش بادمجون كاشته و از اين فكر خنده م گرفته بود ..شايدم اثر داروي بي حسي بود كه اين فكرا ميومد تو كله م .. وقتي نمونه رو فرستادن براي آزمايش خيلي مي ترسيدم ..فكر مي كردم حتما جواب سرطان.. قلبم يه جوري ميزد .انگار يه پرنده توشه ..هر چي ناله كردم تروخدا بذارين بابام بياد تو نذاشتن- اه اه .اين چه قانونيه ؟- وقي بعد از نمي دونم 20 دقيقه يا نيم ساعت تلفن زدن كه جواب منفيه ...خيلي ذوق كردم و حتي ديگه نگفتم كه اثر دارو از بين رفته و درد شديد دوختن بخيه رو حس مي كنم و از درد نفسم گرفته :-)
آخرش كه تموم شد و باهام حرف زدم ديگه طاقت نيوردم و از خانم پرستاره پرسيدم مژه هاتون چه خوشگله.. مصنوعيه ؟ با غش غش خنده گفت :نه مال خودمه ..خيلي هم خوشش اومد جلوي بقيه پرسيدم ..گفتم اون يكي آقاي دكتر زير چشماش چي شده ؟ خودش گفت : پوست كشيدم ، خوشتیپتر بشم :)))
(نمي دونستم آقايون هم جراحي زيبايي پوست مي كنن !)
بعدش كه اومدم بيرون شنيدم كه داداشم كه مونده خونه مثلا درس بخونه هر 5 دقيقه يه بار تلفن زده -احتمالا براي تعيين تكليف اتاقم - و رو تخت بستري موقت هم كه گوشي رو روي گوشم گذاشتن گفت : اه ..من دو ساعته اسباب كشي كردم به اتاقت..چرا خوب شدي ؟ ..و اين برام قشنگ ترين شوخي بود. حالا كه اومدم خونه فعلا از صداي بلند ضيط داداشم ديگه ناراحت نيستم ..دنيا اونطورها بد نيست ...من ابرها رو با خودم آوردم اينجا و حالا اينجا باروني شده ! كلي ازم پذيرايي كردن و تا حدود يه ساعت پيش تو تختم بودم ..مثلا اومدم اينجا دو كلمه (!) بنويسم و دوباره برم :-)بخيه هام هم مي سوزه ولي مخصوصا دارو نمي خورم تا خودمو تنبيه كنم براي تموم بداخلاقياي اين دو هفته م با همه !
3- مدتيه كه فهميدم همه چيزها و صفت ها نسبي هستند ..زشتي ، زيبايي سلامتي خوشبختي ،بدبختي ، خوبي ،بدي ، عشق ، نفرت و..... حتي دوستي ! و حتي رنگها كه مي گن سفيد و سياه مطلق هستن .. سياهي ها و سفيدي ها هم درجات مختلف دارن .. شما چند چيز سفيد رو پيش هم بذاريد ..باز مي بينيد هيچكدوم مثل هم نيستن!
4- همانا كه دفاع بد و متعصبانه از شخصي ،از دشمني در حق وي بدتر ست !
(زيتون العابدين بيمار)
۵- در هفته ي پيش، روزنامه همشهري 3 قسمت مصاحبه با ايرج جمشيدي سردبير روزنامه آسيا -كه يه روزنامه اقتصاديه و ما گاهي مي خريمش -چاپ كرد ! من كه از اين مصاحبه اينطور برداشت كردم كه سرمايه داري و حاكميت سرمايه در جامعه منجر به كثيف ترين رابطه ها مي شه ! خودش براي خودش با بند وبست يه امپراطوري درست كرده و براي مشهور شدن دست به هر كاري زده !!حتي چاپ خبرهاي دروغين به نفع بعضي از شركتها ! و به قيمت بيچاره شدن بعضي هاي ديگه !اتفاقا خيلي در كارش موفق بوده و به اين كاراش مي باله !
۶- اي بلندي ،اي كاج!
راه ما طولاني ست
پاي ما آبله گون
پاي ما غرقه به خون
ره ما تا سر خلوتگه تو طولاني ست
اين بلندي ، اي كاج !
نردباني از عشق بر ما بفرست !
(ف.ا.نيسان)
۷- از خاكي كه بوي آشنايي نداشت
سر بر تافتم
كدامين خاك تقدير من ست ؟!...
(عبدالله كوثري)
1- كاش مي فهميدي :
دوستي ، آش دهن سوزي نيست
عشق ، بازار متاع جنسي ست
آرزو گور جوانمردان ست
مرده از زنده
هميشه ،
هر آن،
در جهان بيشتر است!...
(كيومرث منشي زاده )
2- از وقتي ورزش رفته م و فعاليتم زياد شده ، انگشتاي پام شديد درد گرفته بود.. ديگه حتي تو پياده روي و تو دانشگاه هم درد مي گرفت ..تو اين دو سه ماه هي كفش عوض كردم . فكر مي كردم كه لابد كفشها استاندارد نيست..تا آخر يه كفش گرون و كره اي و طبي خريدم و ديدم اينم افاقه نكرد ..شب داشتم به مامانم مي گفتم و قرار شد برم دكتر اورتوپد ..كه بابام با خنده يه ناخنگير بهم داد و گفت اگه ناخوناي پاتو كوتاه كني مطمئنم دردت برطرف مي شه ..بابام اصولا از اينكه ناخوناي پامو بلند كردم و لاك مي زنم و تابستونا كفش باز مي پوشم دل خوشي نداره ... پيش خودم گفتم لابد اين هم يه توطئه ست .داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه چطور از اين تعلق مادي دل بكنم ....كه يه ندايي بهم گفت : بگسل ! و من از هوي و هوس هاي نفسم گسستم :-) نشون به اون نشون كه بعد از كوتاه كردن اين ناخونهاي دراز لاك زده ..ديگه تقريبا درد انگشتام خوب شده !حيف پول اين همه كفش !راستي، شما انگشتاي پاتون درد نمي كنه ؟
3- امروز با دوستم مي خواستيم از اين ور خيابون بريم اونور .. ماشيني دوبله پارك شده بود و چادر زني از ماشين بيرون مونده بود .. ماشين پر مسافر بود و فقط انگار منتظر راننده بودن .. مي دونم اگه مقدار كمي از مانتو يا چادر لاي در ماشين بمونه ،احتمالا اتفاقي نميفته (فقط منظره ش بده !) ولي اگه مثل اين خانم خيليش بيرون باشه ( تقريبا تا زمين )احتمال گير كردن به جايي و پاره شدنش هست ..يا باعث تصادف موتورسواري چيزي بشه! منم طبق معمول كه خيلي بيشتر از كوپنم اين چيزا رو مي بينم ..تا اومدم بگم دوستم گفت به ما چه بابا ..گفتم من تا نگم نميام اونور ..رفتم جلو و عين هميشه آروم و در حاليكه به چادرش اشاره مي كردم گفتم : خانوم ببخشيد چادرتون مونده بيرون! و خوب اينجور وقتا يا مي گن خيلي ممنون يا يادشون ميره ... راه افتاديم بريم اونور و خوشحال از اينكه كار نيك امروزمم جور شد ..خانومه در حاليكه در رو باز مي كرد و چادرشو مي كشيد تو ماشين، چيزي رو با صداي بلند تقريبا فرياد زد كه البته من تا دوزاري كجم بيفته، تا اون ور خيابون طول كشيد حرفشو درك كنم ..با لهجه ي اصفهاني غليظ و با عصبانيت گفت :
- به تو چه مربوطه دختره ي فضول !
دوستم با همه كسايي كه با هم رفتيم اونور زدن زير خنده ..منم از لجم به خودم قول دادم از اين به بعد حتي اگه دم كسي از لاي در ماشين بيرون مونده باشه بهش نگم !
4- استاد زبانشناسيمون هم اتفاقا اصفهانيه .اما اون خانومه كجا اين كجا ! بعد از مدتها كه افتخار دادم رفتم سر كلاسش ....با دوستم داشتيم در گوشي حرف مي زديم و مي خنديديم كه يهو ديديم استاد قاط زده و مي گه :راستي هر كي از پنج جلسه بيشتر غيبت داره ديگه زحمت نكشه بياد..چون ازش امتحان آخر ترم نمي گيرم ... اينو كه گفت آه از نهاد خيليا از جمله من كه فكر كنم ركورد دار اين عمل شنيع هستم بر اومد ...اي بابا ..اين كه خيلي استاد آقا و مهربوني بود ..آخر كلاس خيلي ها دوره ش كردن ..وايسادم كه خلوت بشه..فقط سه تا پسر مونده بودن و داشتن سر 6 جلسه غيبت چونه مي زدن .. من كه حوصله م سر رفته بود خودمو انداختم وسط و گفتم استاد يه جلسه ديگه اين حرفا رو نداره..( تقريبا هم فهميده بودم ول معطلم ..چون وقتي سر يه جلسه غيبت اضافي اينقدر سر به سر مي ذاره پس واي به حال من كه كلا دو سه جلسه بيشتر نرفته بودم ....اينم بگم كه من عاشق زبانشناسيم و سه ترم قبل يه كلاس ديگه با اين استاد داشتم كه كلي كار تحقيقي براش كرده بودم ..ولي خوب از بس اين استاد به بچه ها رو مي ده ..هر بار به يه بهانه اي نرفته بودم ..) استاد گفت : به به ! زيتون خانوم ( با اسم كوچك صدا كرد) ! ؟! ضمانت هم كه مي كني ! چشم به خاطر زيتون خانم اين يه جلسه تون حساب نمي شه ! و اون پسرا رفتن . به اصفهاني گفت: شو ما كه مشكلي ندارين ..گفتم : استاد من خيلي بيشتر از 5 جلسه غيبت دارم ..سرشو اين ور و اون ور كرد و موهاشو مثل هميشه تكون داد و نچ نچي كرد و گفت : شوما ؟شوما كي غيبت كردين كه من نفهميدم ..خلاصه اينقدر انكار كرد كه من عصباني به زور دفترشو از دستش در اوردم و اون صفحه حضور و غيابش رو آوردم و علامتاي غيبت خودمو كه عين قطار رديف بود نشونش دادم ..خنديد و گفت : اون تحقيقايي كه اون ترم برام كردي اونقدر با ارزش و جالب بود كه به چند ترم بقيه بچه ها مي ارزه :-) اون جزوه هات براي خيلي از دانشجوها شده مرجع ..و خيلي ها ازش يواشكي كپي مي كنن و به نام تحقيق خودشون جا مي زنن ..برو و صداشم در نيار ولي اين جلسه هاي آخر رو ديگه بيا .. از خوشحالي مردم ..چون دوست ندارم سر اين چيزا منت استاد رو بكشم !
يادم افتاد .. دو سه ترم پيش .. خيلي اين درس رو جدي گرفته بودم ..استاد سر كلاس دو درس رو ،يكي به زبان اسپانيايي و يكي هم لهجه ي سياهپوستان آ مريكا ، داد و گفت : حالا بريد خودتون درس نامه اي شبيه به اينا از يك زبون ديگه تهيه كنيد و اگه كسي حال داشته باشه دو زبون يا بيشتر براي مقايسه انتخاب كنه ... من با جمع آوري كتابهايي در اين مورد و همينطور صحبت با آدمايي كه ا زبوناي محتلف رو مي دونستن ، يه جزوه بزرگ كه ده زبون با هم مقايسه كرده بود شامل : انگليسي ، فرانسه ، آلماني ، اسپانيايي ، تركي ، فارسي ، عربي ، عبري وژاپني و چيني ..و همينطور ريشه يابي اون زبونها و نقاط مشترك زبونهايي كه يه ريشه دارن..حسابي متعجبش كرده بودم .البته در حد عددهاي يك تا ده ...و سلام عليك و چند جمله از هر زبان به علاوه يه دستو ر زبان كوچولو از هر زبان .
يه بار هم چند لهجه ايراني رو باهم مقايسه كرده بودم : لري و همداني و كرمانشاهي و مشهدي و .....
يه دفعه ديگه ، تحقيقي در مورد يادگيري زبان در كودك بهمون داد كه مثل دفعه قبل كه مال همه ي بچه ها فوقش يه صفحه شده بود ..مال من يه جزوه بزرگ بزرگ شد ..بچه همسايه كه من عاشقش بودم رو حدود يه ماه هر وقت خونه بودم ، ميوردم خونه ( مامان باباشم كه دكتر بودن و از خداشون بود كه يكي نگه ش داره و خود بچه هم خيلي منو دوست داشت و داره هنوز )..اونقدر اين بچه شيرين حرف مي زد كه ثبت و ضبط اونا ( يه نوار هم از صداي خوشگلش ضبط كردم )برام بيشتر لذت بود تا كار درسي ! هر صفحه اي هم مربوط به يه جايي بود ..مثلا اگه پارك مي بردمش ، گفتن كلمات مربوط به پارك ، تاب (تاپ)و سرسره ( كه مي گفت شرشو يه ) و الا كلنگ ( كه خيلي براش سخت بود ) و فواره ( خفاره)و ...... اگه تو آشپزخونه مي بردمش : آشپزخونه ( آشقبتونه ) و كاسه ( كاشه) ..و تو پذيرايي مبل رو مي گفت : ملب ..برو عقب رو مي گفت : بيو عبق ! و خيلي خيلي چيزاي ديگه ، به اندازه ي يه كتاب .. و همه رو دسته بندي كردم و حتي بهش زبان انگليسي ياد مي دادم و غلط اونها رو هم مي نوشتم : مثلا نوز به معني بيني رو مي گفت : نوژ ..و ليپ به معني لب رو مي گفت: نيپ ! يادش به خيل ..يعني يادش به خير ..حالا ديگه بزرگ شده ولي هنوز شيرين حرف مي زنه !
يادمه وقتي اين تحقيقها رو به استاد داده بودم ..خيلي تعجب كرده بود و گفته بود همه از اين ( يعني من) ياد بگيريد ..و من آخر ترم بهترين نمره رو گرفته بودم ..آخ..يادش به خير ..يه زموني درس خون بوديم ها .. !
خلاصه ما دو سه ترم پيش كاشتيم و محصولش رو اين ترم داريم درو مي كنيم :-)
5- شبهاي اكبر عبدي تا ساعت 2 صبح كانال دو تلويزيون و هر شب تماشاي يه فيلم با بازي او تموم شد .حسابي عادت كرده بوديم بهش !
۶- در همشهری آخرین مطلب آزیتا ( زن رشتی) که اسم اصلیش الناز نامداریانه و همینطور آخرین نامه دوستشو چاپ کرده !
۷- كاش ميفهميدي
زندگي محبس بي ديواري ست
و تو محكوم به حبس ابدي
و عدالت ستم معتدليست
كه درون رگ قانون جاريست...
كاش مي فهميدي
چيزهاييست كه بايد تو بفهمي ، اما ...
بهتر آن ست
كمي گريه كنم ...
(كيومرث منشي زاده)
شيوا اميدي عزيزم از فنلاند اي ميلي داده بود و خواسته بود كه شعري از منشي زاده اينجا بذارم..
.........
1- اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود
ني نام ز ما و ني نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل
زين پس چو نباشيم همان خواهد بود!
(خيام)
روز 28 ارديبهشت، روز بزرگداشت حكيم عمر خيام بود ..خيام در اواخر قرن پنجم هجري در نيشابور زندگي مي كرد و با اينكه شاعري كار اصلي او نبوده ولي 90 رباعي او صدها سال است كه ورد زبان مردم فارسي زبان است .. يكي از معدود شاعراني ست كه شعرهايش مرزهاي ايران را در نورديده و به اكثر زبانهاي دنيا ترجمه شده .يكي از مهمترين ترجمه هاي او توسط فيتز جرالد شاعر انگليسي انجام شده!
خيام فيلسوف و رياضيدان و منجم و پزشك زبر دستي هم بوده!تقويم جلالي هم كار اوست !( كم كسي نبوده بابا !)
ترجمه ي يكي از معروفترين رباعي هاي او به انگليسي و فرانسه :
گويند كسان، بهشت با حور خوش ست
من مي گويم كه آب انگور خوش ست
اين نقد بگير و دست از نسيه بدار
كاواز دهل شنيدن از دور خوش ست !
"How sweet is mortal sovranty !" think some: Others-"How blest the Paradise to come !" Ah, take the Cash in hand waive the rest; Oh,the brave Music of a distant Drum! (FitzGerald) On me dit ,"Qu'elle est belle ,une houri des Cieux. Je dis moi, que le jus de la treille vaut mieux prefere le present a ces bonnes promesses: C'est de loin qu'un tambour parait melodieux!
بسياري از شعرهاي او به علت اسلامي نبودن، در اين دوره( جمهوري اسلامي) چاپ نمي شود .نتيجه مي گيريم كه در زمان سلجوقيان مسئولين سانسور زياد به كار خود وارد نبوده اند و يا به علت كمي حقوق بي خيال مي شده اند! با عرض معذرت از عفت عمومي ، يكيش رو اينجا مي نويسم :
شيخي به زن فاحشه گفتا : مستي ؟
هر لحظه به دام دگري پا بستي
گفتا : شيخا! هر آنچه گوئي هستم
آيا تو چنانكه مي نمائي هستي ؟
آهان.. بيخود نيست در صدا و سيما براش بزرگداشت نمي گيرن :-)
2- اين فيلتر گذاشتن در ICP ها و ISP ها و مسدود كردن به قولي 150 سايت و به قولي ديگر 100000 سايت هم باعث شده كه دوباره نبوغ و استعدادهاي ايراني ها شكوفا بشه و هزار و يك راه دور زدن: مدل تام و جري و مدل هكي و مدل فيلتر شكني و مدل دزد و پاسباني و ....خلق بشه! بابا خيال بد نكنيد ..اين هم يه راه اشتغال زايي براي بيكاري مغزهاست !
قراره 3 نفر كارو زندگيشونو ول كنن و بگردن دنبال سايتهاي جديد كه فيلتر رو آپ تو ديت كنن .. چقدر براي شكوفايي استعدادها زحمت مي كشن طفلکی ها..
3- اثرات رعد و برق در شهر گل و بلبل ما :
- يك رعد و برق كوچولو = برفكي شدن تلويزيون و خش خش دار كردن راديو
- دو رعد كوچولو و يك برق متوسط = ضعيف شدن برق و كم نور شدن لامپهاي داخل منزل .
- سه رعد متوسط و چهار برق بزرگ( يكيش معلوم نشد صداش كجا رفت)= قطع كامل تلويزيون (الحمدلله)
-۵ برق بزرگ و ۶ رعد بزرگ ( شهر ما تعداد رعداش با برقاش نميخونه)= ديگه حتما بارون مياد ..راديو هم قطع مي شه !
- 8-7 رعد و برق گنده ي گنده = قطع كامل برق براي شش ساعت كامل !
- 12-10 رعد و برق = گل دار شدن آب لوله كشي !
- تعداد بيست رعد و برق = قطع آب تا صبح ! تلفن هم بزنيم كشيك، خواب تشريف دارند!
- واي ..چقدر بشينم رعد و برق بشمرم ؟!!ديگه از زندگي افتاديم .ديگه چي مي خواهين .. بعدي بخوره به خودمون بميريم ؟
4- نبينم دندونپزشك عزيز ما ،تيريپ افسرده داشته باشه ! ....
5- اشك رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشك آن شب ، لبخند عشقم بود ...
(شاملو)
و من همينم
آهنگ ناستوده ي اين آفرينش موهوم
صداي درهمي از اعتماد برگ به باد
و شبدري كه درو مي شود همين فردا ..
من التماس زمينم ، شكسته در دل سنگ
و چشمه اي كه از آن آب تلخ مي جوشد..
سكوت مبهم ،
مثل شكوفه آواز
كه هر زمانش بيم شكست در باد ست.
چه ابتكار نسنجيده اي ست
كشيدن من بر صفحه ي عجيب زمان.
چه نقش مهمل و ناسالمي ، چه شكل بدي !
غروب بود نهال من نشا كردند
به بي خيالي ، در سنگ بي سرانجامي
و سنگ بيهده در چار سوي من روييد
و من رشد كردم در روزهاي سنگي سرد
...
رشد مي كردم
و شاخه هايم در قلب سنگ جاري بود.
و شاخه هايم سنگي شدند و آوازم
سرود سنگ .
و من همينم :
آهنگ ناستوده ي اين آفرينش موهوم ...
( جواد محبي)
1- دوستي داشتم كه...
هر دومون 6-5 ساله و با هم همسايه بوديم .دختر ناز و خوشگلي بود.اونقدر همديگر رو دوست داشتيم كه هميشه خونه ي هم بوديم ..عين دو تا خواهر .اولين مقنعه ي من رو مامان اون دوخت...زن مذهبي و خوبي بود فقط يه كم وسواسي بود خونه ي اونا بايد كمتر ريخت و پاش و سرو صدا مي كرديم.. .هميشه وقتي از مدرسه به خونه ميومديم ..او بايد اول ميومد خونه ي ما ..خودشو زودتر از من تو بغل مامانم پرت مي كرد و باهم مي خنديديم ..كيك هايي رو كه مامانم مي پخت خيلي دوست داشت..مامانم هميشه موهاي هر دومون رو عين هم مي بافت و مي گفت عين دو تا دو قلو! ولي با رنگ پوست و مويي متفاوت ..فارق از دنياي بزرگترا شاد و خوشحال بوديم ..موقع خنده چالي روي گونه هاش مي افتاد كه خيلي خوشگلترش مي كرد .. ، روزي از روي سادگي به او گفتم كه مامان من مسلمون نيست..(عقلم نمي رسيد كه چون با بابام ازدواج كرده مسلمون حسابه) ..و او بعد از سوالهايي به خونه شون رفت ..از فرداش به بهانه اي به من محل نذاشت و با ناراحتي شديد و اخم جاشو سر كلاس عوض كرد.. بعداز مدرسه به خونه شون رفت و هر رفت به دنبالش رفتم ، مامانش با چادر به در خونه ميومد و مي گفت نيست . اما من چشمهاي نگرانشو پشت شيشه مي ديدم ! در عالم بچگي خيلي غصه مي خوردم ..و هر چي هم ازش مي پرسيدم نمي گفت چيه ..تا اينكه روزي در خونه شون كه باز بود سرمو انداختم پاببن رفتم خونه شون .سلامي به مامانش كردم و رفتم تو اتاقش ..از ديدن من ترسيد و لرزيد .. گفت كه مامانش مي گه حق نداره با من دوست باشه ..چون اونايي كه مسلمون نيستن نجسن ! و خواهش كرد برم . موقع رفتن ديدم داره جاي پاي منو با ابر نمدار پاك مي كنه ..دنيا روي سرم خراب شد ..پايان يه دوستي 3 ساله!!! ..چقدر گريه كردم و چقدر ناراحت شدم و هيچكس نتونست برام كاري بكنه ..( كاش بابام زن مسلمون گرفته بود) ازون محل رفتيم ...هنوز وقتي قيافه ش با خنده و چالي روي گونه هاش يادم ميوفته قطره اشكي از چشمم مي چكه ...
2- دوستي داشتم كه ...
11-10 ساله بوديم و هميشه مشغول بازي ..ديگه ياد گرفته بودم رازهاي خانوادگي رو حفظ كنم ..هنوز تو دوستي اختيار از كف مي دادم .. يادمه تابستون بود و خيلي بازي لي لي دوست داشتيم ..تنها ناراحتيش اين بود كه من بايد كلاس زبان مي رفتم و بازيمو بايد گاهي قطع مي كردم ..با اينكه قبلش ميدونست كلاس دارم باز خيلي اظهار ناراحتي و حتي گريه مي كرد كه نرم ..يه روز درست وقتي داشتم حاضر مي شدم برم كلاس ..با بسته اي دم خونه مون اومد و با التماس گفت نرم كلاس ..منم بدم نميوم نرم ..ولي مامانم نذاشت.. گفت : بايد بري! وقتي برگشتي دوباره بازي مي كني ..دوستم بسته رو به من داد گفت از كلاس اومدي بازش كن !وقتي از كلاس برگشتم بسته رو باز كردم ديدم كه نامه ايست به همراه پول بستني كه من برايش خريده بودم + كادويي كه بهش داده بودم ..نامه رو باز كردم و ديدم نوشته اگر ايندفعه بري كلاس زبان ديگه نه من نه تو ..ديگه دوستيمون تموم ..و من باور نكردم ..وقتي رفتم دم خونه شون با اخمش مواجه شدم و ديگه به من محل نذاشت ..كلي منت كشي كردم ولي دل از من بريده بود ..باز كلي گريه و پايان يه دوستي ديگه ..(پبش خودم گفتم كاش كلاس زبان نمي رفتم) هنوزم دوستش دارم !
3- دوستي داشتم كه..
تو دوره راهنمايي با هم نمايشنامه و داستان مي نوشتيم و هر دو موسيقي دوست داشتيم و سازي مي زديم و روزهاي جشن تو مدرسه اجرا مي كرديم ..همه مي گفتن شخصياتا عين هميم ..من خيلي دوستش داشتم ..دختر قوي بود .. از خيلي نظرا اون الگوي من بود .. باهم تيم خوبي بوديم..در نمايشنامه ها اون هميشه رل بهتر رو خودش بر ميداشت و من اعتراضي نداشتم .. توي يكي از تاترها خانم پرورشي دخالت كرد و نذاشت!گفت قد فلاني بلند تره و بهتر نقش فلان كس بهش مي خوره ..چون ميدونستم دلش مي خواد نقش رو خودش بگيره و از طرفي نقش ديگه رو مي شد با طنز اجرا كرد و منم لوده بازي رو دوست داشتم .. به معلممون اصرار كردم نقش اصلي مال اون باشه .. اجازه نداد! من بازي كردم و گفتن هم بد نشد .. ولي او از اون روز به بعد با من قهر كرد ..ديگه با هم هيچكار نكرديم ..من خودمو كنار كشيدم و اون يكي ديگه رو براي همكاري آورد .. هر چي منت كشيدم ديگه رو نشون نداد ..پايان غم انگيز يه دوستي ديگه .. كاش معلم پرورشي دخالت نمي كرد .. من اونو بعدا تو يه شب شعر ديدم ..اونقدر نگاش كردم تا توجه ش بهم جلب شه .. منتظر يه لبخند بودم تا بپرم بغلش كنم و ببوسمش ..آخر وقتي نوبت شعر خوندن اون شد منو ديد ..آخرش كلي هم براش دست زدم ..وقتي آخر جلسه رفتم جلو كه سلام كنم ، سرشو برگردوند! و دوباره قطره اشكي در چشم من! ديگه اون جلسه هاي شعر نرفتم ..
4- دوستاني داشتم كه ....
فاميلاي مامانم بودن ..با اينكه بعضي از خاله ها و يه داييم منو از خون خودشون نمي دونستن ..پسر خاله و دختر خاله و پسر و دختر داييام خيلي دوستم داشتن و هميشه هر جا مي رفتن دنبال منم ميومدن ..روزهاي شاد كوه .. استخر ..پارتي هاي شاد اقليت هاي مذهبي ..اسكيت و دوچرخه ..تولد ها... خيلي خيلي خوش مي گذشت ..بعد دخترهاي فاميل يكي يكي رفتند خارج از كشور و بعدها كمي ديرتر پسر هاي فاميل ..هيچوقت از هم ناراحت نشديم ..همدل تر از اونها ديگه كسي نديدم .. با رفتن هر كدوم..در آغوش گرفتن و قطره اشكي در فرودگاه ..بعضي دوستيها با تلفن ادامه داره و بعضيا كم كم كمرنگ شد ...و بعضيها منو فراموش كردن ! پايان چند دوستي ..
5- دوستي داشتم كه..
از دوم دبيرستان با هم بوديم ..نزديك كنكور كه رسيديم ..قرار شد با هم درس بخونيم ..خونه همديگه مي رفتيم نوبتي ..من زياد نمي خوندم و بيشتر با دوستان به ظاهر ناباب سينما و گردش مي رفتم ..اين دوستم هي نصيحتم مي كرد .دوست خوبي بود و من خيلي دوستش داشتم ..خيلي باهم درددل مي كرديم ..و چيزي نبود كه از هم پنهان كنيم ..او از من درسش بهتر بود و هر دو مطمئن بوديم قبول مي شه ..مي گفت اگه من قبول شم تو نشي من مي ميرم ..روزي 10-12 ساعت مي خوند ولي من شايد 2-3 ساعت به زور.. وقتي نتيجه رو دادن در كمال تعجب همه، من قبول شدم و او نه ! باهام سرسنگين شد و هر چي منت كشيدم ..هر چه تلفن زدم ..ديگه اين دوستي عين سابق نشد تا اينكه قطع شد و پايان يه دوستي ديگه... هنوز دلم براش تنگ مي شه خيلي .كاش منم قبول نمي شدم!
6- خيلي دوستاي ديگه اومدن و رفتن ! ولي هيچوقت من پايان دهنده نبودم .
باز م همين جور دوستيا ميان و مي رن ! هنوزم قطره هاي اشكي براي موقع خداحافظي مونده ..هنوزم كمي توان منت كشي درم هست ..اگر چه از بعضيا آدرسي ندارم ...
ولي ..ديگه تو دوستي محتاط شدم .. همه ش خودمو سانسور مي كنم نكنه عقيده اي سليقه اي چيزي منو از دوستي جدا كنه ..اصلا ديگه سخت دل مي بازم به كسي ..ديگه موقع سلام به ديگري در انتظار خدا حافظيم ... هميشه مي گم آيا كدوم كار يا حرف من باعث پايان يه دوستي ديگه مي شه ..
آيا هميشه - دوستي خواهم داشت كه .. خواهد گفت : اگر با من دوستي بايد با ديگري بد باشي !
دوستي خواهم داشت كه بگه : بايد كسي كه من دوستش دارم تو هم بايد دوستش داشته باشي ؟
اگر عقيده ت مثل من نيست برو ! در باند ما باش! در حلقه ديگران نرو ..اينقدر با همه گرم نگير ..تكليف باندتو روشن كن !
دوستي خواهم داشت كه بگه :.........؟
پس كي دوستي خواهم داشت كه بفهمه كه من منم ! نه اوني كه اون مي خواد !
من نمي تونم مثل هيچكس بشم .. من نمي تونم .......
همينه-با اينكه بيشتر وقتها توي جمعم و ظاهرا خوشحال -،باز احساس تنهايي مي كنم .دوستايي كه اگه بفهمن كي هستي تركت مي كنن ..پس فيلم بازي كن !عقايد و احساساتتو سانسور كن ..مبادا انگي ..تهمتي ..
نكنه روزي به جايي برسم كه به خودم بگم : ولش كن همه رو ...توهم سنگ باش ..تو هم تا اونجايي كه به نفعته با ديگران بمون و بعد كه كارت راه افتاد بذار برو ..گاهي اين تو باش كه دل مي كني نه اونا .. نكنه يه روزي قطره ها ي اشكي از رفتن كسي در چشمم حلقه نزنه ديگه! !
7- گوئيا مي دانستم
كه رودخانه هر چند كند گذر باشد
روزي به پاياني خواهد رسيد ..
گوئيا مي دانستم
كه امتداد دردناك اين تداوم
روزي به لحظه هايي اينچنين
فرجامي خواهد يافت .
گوئيا مي دانستم
كه زندگي تكرار حادثه هاي ناباور ست ...
(سيروس شميسا )
1- بر خنجر بلند
اندام خود سپردن
آخر كه مي تواند؟
(شبهاي زخم تلخ ست)
گيرم كه تن سپردي
بر حلقه كمند
اندام خود سپردن
آخر كه مي تواند ؟
(شبهاي بند تلخ ست)
گيرم كه تن سپردي
بر زهر پوزخند
ديگر كه مي تواند؟...
(منصور اوجي)
2- رئيس كل دادگستري تهران آقاي عليزاده فرموده كه اگه گروه تفحص مجلس تونست تخلف لاريجاني رو ثابت كنه كه هيچ !! وگرنه پدرشونو در مي آريم !
من اگه جاش بودم مي گفتم: اگه لاريجاني تونست بي گناهيش رو ثابت كنه كه هيچ!! وگرنه پدرشو در مي آريم :)
3- ديشب براي دومين بار فيلم اجاره نشين هاي مهرجويي رو تو تلويزيون كانال دو ديدم ..شايد از معدود فيلماي ايرانيه كه حتي بار دوم اونقدر ازش لذت بردم و دوست دارم باز هم ببينم ..من بي سواد از بقيه فيلمها مي تونم كلي ايراد بگيرم ..چه از بازي ، چه از كارگرداني و چه فيلمنامه و ديالوگها و بقيه چيزها.. ولي اونقدر اين فيلم طبيعي بود و اونقدر بازيگرايي مثل انتظامي و اكبر عبدي ونادره و حسين سرشار و ايرج راد و رويگري و خانم ديگه (اسمش يادم نيست) خوب و طبيعي و باطنزي دروني و زيبا بازي كرده بودن كه واقعا لذت بردم ..چرا فيلمهاي ديگه اينطوري نيستن ؟
4- اين روزا جاده چالوس خيلي زيباست ..شقايقهاش واقعيه (پوست پفك نيست !) و علفها و گلهاي وحشي و رنگارنگ پره! رودخونه ش لبالب از آبه و مقدار زيادي از اونجاهايي كه مي شد نشست آب گرفته و تموم آشغلايي كه كنار رودخونه ريخته بودن آب برده و خيلي تميزه ! كاش هر سال همينطور آسمون بباره!! ما كه سعي مي كنيم همه جمعه ها حداقل يه سري به اونجا بزنيم !
5- من فكر مي كردم سينا مطلبي به كل آزاد شده ..نگو با قرار وثيقه 30 ميليون تومني آزادشده و متاسفانه اين رشته فعلا سر دراز داره !
راستي من فكر مي كردم اين آمپول تقويت حافظه يه شوخيه .. ولي همين الان كانال 5 تلويزيون داره يه فيلم خارجي مي ده كه به قهرمان داستان جري، يه آمپول توي گردنش تزريق مي كنند و به اعتراف به قتل وا مي دارنش !نكنه واقعا هست ؟!
6-در مورد مطلب شماره 6 دفعه قبلم كه با كمال تاسف و نمي دونم چرا از نظر بعضي ها بد برداشت شد مسائلي رو بايد بگم :
الف -من كي گفتم حقيقت همون چيزيه كه من ديدم و مي گم ؟؟؟ من گفتم اين احساس و نظر من در اولين بار ديدن و خوندن وبلاگ اين خانمه !
ب- كي گفته كه نمي شه جواب يه مسئله رو كه در روزنامه اي به تيراژ 500000 تا چاپ شده و حتي طبق قانون مطبوعات مي شه در همونجا تقاضا كرد نوشته بشه رو در يه وبلاگ با خواننده 500 نفري( كه نصف بيشترشون هم اعتراف مي كنن كه شماره هاي طولانيم رو نمي خونن)، داد ؟؟
كه دوشمه رو بچه تا دو مسئوليت كه اينجاست مشكل.پوله منظورم.ميارم كم وقتا
كه خوبمه برادر و نازنين پدر عهده به من مخارج عمده.نميفهمن رو نداشتن
اينجام من ميبينين اينكه و نيستن ايران خانوادهام اعضاي از هيچكدوم متاسفانه
بگيرم ناديده نميتونم علاوه به.نميده ما به رو كشور از خروج اجازه سرجيو چون
گفتم زيتون خانم بابت از اينو !درمييابد رو بچهها زود يا دير هم سرجيو خود كه
داره ، دانشگاهي تحصيلات كه كسي براي البته.نميكنن باور منو فقر نوشتن كه
كه خصوصا.سخته كمي زندگي نوع اين تحمل شده بزرگ خوب و ميكرده كار سال ساليان
رو زده حرف و نشسته بچههام با پليس اينكه خيليا برعكس نفهمن هم بچههاش بخواد
مورد كرده تلفن كه بچهاي اين ممكنه بكنين رو فكرش فقط.
(اين تيكه همشهري از حرفاي نونوشي رو كپي مي كنم تا اونايي كه حوصله ندارن لينك رو كليك كنن..نمي دونم چرا هر كار مي كنم كلمات از چپ به راست مياد )
مخصوصا كه يه عده مرتب ازم مي پرسيدن كه با اين نوشي بدبخت چيكار داري اذيتش مي كني و من مي گفتم بابا من غلط كردم يه بار رفتم تو نظر خواهيش نوشتم كه به نظر من ( توجه كنيد!! به نظر من!!) فقير نمياي ! و اونا بهم نمي گفتن كه اونو تو روزنامه خوندن !
ومن شب قبل از نوشتن مطلب قبليم و با ديدن اون مطلب تصميم به جواب گرفتم .. خود اين خانم هم بارها چه اينجا و چه با نامه ازم خواسته بود دلبلمو بگم و كلي منو تحت فشار گذاشته بود!خوب من دلائلم رو گفتم ! نگفتم هم كه نظر من حقيقت محضه ! هر كي آزاده به يه چيزي احساس خوب داشته باشه و به يه چيز ديگه اي نه !در همين شماره 2 همين مطلبم من به رئيس كل دادگستري تهران هم ايراد گرفتم و نظرمو گفتم!
ج- من خودم هم اعتراف مي كنم كه نظرم نسبت به وبلاگ اين خانم ممكنه درست نباشه چون من تا بحال كمتر از انگشتان دست به وبلاگش رفته م ..كه فقط دو بار اون دلبخواهي بوده ..يه بار ، بار اولي كه از روي كنجكاوي رفتم ( كه احساسمو دفعه پيش نوشتم درباره ش) و يه بار هم چندين روز قبل كه رفتم ديدم داره تهديد ميكنه كه خواننده هاش مطالبشو كش نرن چون خودش و بچه هاش به پول كتاب نياز دارن ! و دفعه هاي ديگه از رودرواسي و اصرار خودش كه ميومد مي گفت چرا نمياي ..مي رفتم و جز بار اول ديگه هيچ انتقادي نكردم..چون حس كردم كه از تعريف بيشتر خوشش مياد !
د- تا ديشب كه من شماره نظر خواهيام به 90 رسيده بود و اونا رو خوندم ..متوجه شدم تقريبا هيچكس درست نوشته منو نخونده و نفهميده ..حق هم دارن ..چون من خودمم دلم نمياد نوشته مو دوباره بخونم ..نوشته هاي من احساس دقيقا همون لحظه ي منو داره كه دارم تايپ مي كنم ( مثل همين الان ) و شايد دو ساعت بعدش بخونم اصلا نتونم باهاش كنار بيام ..
ه - من تموم ديروز و ديشب احساس كسي رو داشتم كه در زمين فوتبالي تنها و غمگين نشسته كه با سوت صاحب وبلاگ خانمي، بازيكنانش و طرفدارانش به سمت من هجوم آوردن ..هر كس هم به فراخور حالش اسلحه سردي رو با خودش آورده بود..كساني بي اون كه حرفمو بشنون قلوه سنگي يه طرفم پرتاب كردن، رهگذر ثاني سطلي خاك بر سرم ريخت ، يكي پاره آجري ، مهشيد با شاخه گلي خوشبو كه درد تيغ گل را با بوي خوش گل فراموش كردم ، بعضيها هم نامردي نكرده زير لباس خود پنجه بكس و دشنه آورده بودن! خانمي با چادري دور كمر و چشمان بسته ،دهانش را باز كرده بود!و... يكي سرم داد زد ..يكي موهايم رو كشيد ..و يكي هم عين جواد طواف چون برادري غيرتي مرا زير مشت و لگد گرفت.
و هيچكس نفهميد كه پشت اين نقاب خندان زيتون ، ميتونه يه انسان غمگين و زخمي وتنها نشسته باشه ! با تموم احساسات و عواطف مثل يك انسان ، مثل خود شما!من هم حق دارم از كسي ناراحت بشم ! من هم حق دارم از دست كسي عصباني بشم ..منم وقتي بهم فشار مياد حق دارم داد بكشم!من هم حق دفاع از خودم رو دارم ..چرا با يه كلمه نظر صادقانه نوشتن در وبلاگ كسي اينقدر فشار رو تحمل كنم ..بايد دليل نوشتن اون كلمه رو هم مي گفتم يا نه !
و- در عوض بودند كساني كه آمدند دستي به روي شانه هايم گذاشتند.. نگاهي كردند و رفتند و يا احساس منو فهميدن ( شايد از جريان بي خبر بودن ..شايد كار من به نظرشون درست نبوده ..) و كساني هم عين هاله و چند نفر ديگه منو سعي كردن از زير دست و پا در بيارن! برام جالب بود كه تقريبا تموم دختران مقيم خارج از كشور بسيار نرم با اين مسئله برخورد مي كنن ..با تشكر از همه ي اونايي كه سعي كردن جانبداري متعصبانه از كسي نكنن !
ز - خوشحالم كه هيچكس در مقام قيم از من دفاع نكرد ..خوشحالم كه عين يه آدم بزرگ باهام رفتار شد ! و خوشحالم كسي به من ترحم نكرد ..از ترحم بيزارم !
ح- من برعكس شما ، اين خانم رو هم اصلا قابل ترحم نمي دونم ..به نظر من زن بالغ و كاملي ست و نمي دونم چرا همه فكر مي كنيد خيلي تنها و بي كس و بدبخته ! او زن قوي ي ست !بارها دليل گفتن اون كلمه رو ازم خواسته بود بگم كه گفتم !
ط- بازي كننده هاي و لشكر يان عزيز وبلاگ نوشي و جوجه هايش حالا مي تونيد راحت به مقر خود برگرديد و دوباره به بهبه و چهچه مشغول شويد ... دعوا تموم شد ..ديگه بعد از امروز انتقاد نمي كنم .زخمهايم هم به زودي خوب مي شه !!متاسفم كه آماده پذيرايي براي صد نفر اضافه نداشتم !
ي- حالا ميتونم مثل كودكي كه بيشتر از سزايش تنبيه شده و براي دقيق شدن كتكهايي كه خوردم بقيه احساسم رو هم بگم !
- فكر مي كنم بايد اينها رو خطاب به جواد(قيم اصلي و شايد مدعي العموم ) بگم كه براي همه ما چون برادريست و حالا فهميدم براي بعضيها برادرتر !!
- من چرا نبايد از يه وبلاگ بپرسم چرا اين اسم (مثلا اسم خارجي )رو انتخاب كردي ؟ مگر همه ما بارها اينو از هم سوال نكرديم ؟؟ اگه ازين به بعد قهرمان داستان دايي جو يا آنكل جو ( به جواد هم شبيهه .نه ؟)بود بفهميم شماييد ؟ اشكالي هم كه ندارد!تازه گفتم : مي خواستم بپرسم ..فقط در فكرم اين سوال بود ..فكر كردن كه در قاموس شما ممنوع نيست ؟!
- من متاسفانه نمي تونم دوباره به وبلاگ اين خانم برم و بگردم دنبال مطلبي كه بار اول خونده بودم و چرا اين حس به من دست داد ..قبلا گفتم كه همه رو با رجوع به حافظه م كه زياد تعريفي هم نداره گفتم ..
چون هر بار مي رم به اين وبلاگ احساس خوبي ندارم ..احساس اينو دارم كه وارد يه بنگاه خيريه مي شم ..هر تعريف و كمكي پذيرفته مي شه و هر انتقادي سركوب ! احساس اينو دارم كه همه آزادن اينجا براي من لوگو و اسم بچه و اسم كتاب و وكيل و قاضي و ...تهيه كنن..احساس مي كنم همه به من ترحم كنيد ..محبت كنيد ..همه قيم من باشيد ..با دشمنان من بجنگيد ..انتظار تشكر هم نداشته باشيد ..( مثلا خودت گفتي كه پاكت آن آقاي خير را پس داده و حالا او آدم بديست ..اگه بده ؟ پس اسمي كه براي وبلاگ هم گذاشته بايد پس داده بشه ..براي همينه من به جاي نوشي مي گم اون خانوم ..چون اون آدم بده انتخابش كرده...يا آدمها وقتي به اونا محتاج نيستيم ديگه اخ مي شن ؟؟؟)
همين كه شما به جاي اون خانم صحبت مي كني به نظر من توهين به مقام زنه ! زن يعني ذليل ..يعني بدبخت ..همه مي گن اون زن بيچاره ..او بيچاره نيست ..شما آقايون با انجام دادن كارهاي اون اورو ضعيف مي كنيد!
- من اين احساس رو اصلا نسبت به وبلاگ يه زن تنها و يا مهشيد و يا هر زن تنهاي ديگه ندارم ..احساس قدرت و بي نيازي و شهامت از وبلاگشون مي باره ... هرگز نديدم احساس ضعف ! هرگز نديدم گدايي محبت ..
- در جواب اون كسي كه گفته بود همه از هم لينك مي خواهيم ..بله مي خواهيم ..ولي نه با جلب ترحم !! من حتي روش قلي كه مياد مي نويسه - هر كي به من لينك نده خره ! رو بيشتر مي پسندم ..چون قدرت درش نهفته ست .. خانمي مي گفت : من هر جا مي خوام تو صف واي نسم ..بچه مو با خودم مي برم ..حتي شده اونو با بشكوني گريه مي ندازم تا كارم راه بيفته !! من از سوءاستفاده از موقعيت رو بدترين كار مي دونم !
جواد! اگه كسي پشت سر من چيزي گفته بود ـكه بارها گفته ن و من رفتم خوندم و نه براش لشكر فرستادم نه حتي جوابي كه نكنه ناراحتش كنم - آيا باز تو همينطور از من دفاع مي كردي ؟ مطمئنم كه نه !چون منو ضعيف نمي دوني ..
- نيش و كنايه رو من مي زنم كه دارم رك حرفمو مي زنم يا اوني كه مرتب مياد از يه كلمه اي كه در نظر خواهيش نوشتم تيكه مي ندازه و ميره ؟
-يكي برام اي ميل داده كه با بد كسي طرف شدي..اون آدم زياد داره و ميتونه وبلاگتو بايكوت كنه !! والا فكر نمي كنم اين وبلاگ من اينقدر برام مهم باشه كه بيام براي از دست دادنش بترسم !بعدش آدم يعني چي ؟ بنده و غلام ؟
- يكي گفته كه ديدي ما همه از وبلاگ نوشي اومديم ازش دفاع مي كنيم ..چرا دوستاي تو ازت انتقاد كردن ؟ به نظر من شما تعريف اشتباهي از دوست داريد..دوستاي من حق خواه و حق طلبند نه زيتون-دوست ! و من اينطوري بيشتر دوستشون دارم ! به نظرشون اومده من كار اشتباهي كردم بهم گفتن !
- كسي مي گفت منم كتاب مي خوام چاپ كنم ! من به هيچ وجه نوشته هاي خودمو قابل چاپ نميدونم ..من از نوشته هام كپي هم بر نمي دارم .. نوشته هام پر از غلط هاي دستوري و املايي و حتي فكريه.. براي اينكه من هيچوقت يادداشتي از قبل نمي نويسم و مستقيما تايپ مي كنم افكارمو! بله ..سوتي هم داره خيلي ...
- براي راحتي خيال بعضيا بگم كه من از كسي معذرت نمي خواهم به جز كسايي كه براي آرامش اينجا ميان و درگير جرياني شدن كه به اونا ربطي نداشته ! فكر نمي كنم اگه كسي لشكرش را به اينجا نمي فرستاد چيز مهمي اتفاق مي افتاد !
- راستي شنيده م كه همون انتقاد يه كلمه اي كلي نوشته هاش رو تغيير داده ..ولي من انتظار تشكر ندارم :-)
- اميدوارم ديگه بحثي درين مورد نشه !
8- در وبلاگ سامان ماجراي جالب از خانمي65-60 كه در تاكسي با صداي بسيار خوب آواز مي خونده ، چون شوهر قبليش به خاطر آواز خوندن كتكش مي زده و اين شوهرش هم با خوندن او در جمع موافق نيست، و حالا او در تاكسي براي مردم مي خواند، نوشته كه خيلي برام ناراحت كننده بود ! نكنه ما ها هم به جايي برسيم كه مجبور بشيم استعدادهامونو در تاكسيها بروز بديم ؟!؟!؟ !!
9- از كنار هم بگذشتيم ،
و بر چشماني چنين شناخته شده ننگريستيم
و زبان نيلوفرهاي بركه را در نيافتيم ...
(هوشنگ ايراني)
1- بر خنجر بلند
اندام خود سپردن
آخر كه مي تواند؟
(شبهاي زخم تلخ ست)
گيرم كه تن سپردي
بر حلقه كمند
اندام خود سپردن
آخر كه مي تواند ؟
(شبهاي بند تلخ ست)
گيرم كه تن سپردي
بر زهر پوزخند
ديگر كه مي تواند؟...
(منصور اوجي)
2- رئيس كل دادگستري تهران آقاي عليزاده فرموده كه اگه گروه تفحص مجلس تونست تخلف لاريجاني رو ثابت كنه كه هيچ !! وگرنه پدرشونو در مي آريم !
من اگه جاش بودم مي گفتم: اگه لاريجاني تونست بي گناهيش رو ثابت كنه كه هيچ!! وگرنه پدرشو در مي آريم :)
3- ديشب براي دومين بار فيلم اجاره نشين هاي مهرجويي رو تو تلويزيون كانال دو ديدم ..شايد از معدود فيلماي ايرانيه كه حتي بار دوم اونقدر ازش لذت بردم و دوست دارم باز هم ببينم ..من بي سواد از بقيه فيلمها مي تونم كلي ايراد بگيرم ..چه از بازي ، چه از كارگرداني و چه فيلمنامه و ديالوگها و بقيه چيزها.. ولي اونقدر اين فيلم طبيعي بود و اونقدر بازيگرايي مثل انتظامي و اكبر عبدي ونادره و حسين سرشار و ايرج راد و رويگري و خانم ديگه (اسمش يادم نيست) خوب و طبيعي و باطنزي دروني و زيبا بازي كرده بودن كه واقعا لذت بردم ..چرا فيلمهاي ديگه اينطوري نيستن ؟
4- اين روزا جاده چالوس خيلي زيباست ..شقايقهاش واقعيه (پوست پفك نيست !) و علفها و گلهاي وحشي و رنگارنگ پره! رودخونه ش لبالب از آبه و مقدار زيادي از اونجاهايي كه مي شد نشست آب گرفته و تموم آشغلايي كه كنار رودخونه ريخته بودن آب برده و خيلي تميزه ! كاش هر سال همينطور آسمون بباره!! ما كه سعي مي كنيم همه جمعه ها حداقل يه سري به اونجا بزنيم !
5- من فكر مي كردم سينا مطلبي به كل آزاد شده ..نگو با قرار وثيقه 30 ميليون تومني آزادشده و متاسفانه اين رشته فعلا سر دراز داره !
راستي من فكر مي كردم اين آمپول تقويت حافظه يه شوخيه .. ولي همين الان كانال 5 تلويزيون داره يه فيلم خارجي مي ده كه به قهرمان داستان جري، يه آمپول توي گردنش تزريق مي كنند و به اعتراف به قتل وا مي دارنش !نكنه واقعا هست ؟!
6-در مورد مطلب شماره 6 دفعه قبلم كه با كمال تاسف و نمي دونم چرا از نظر بعضي ها بد برداشت شد مسائلي رو بايد بگم :اونایی که در جریان نیستن به نظر من نخونن چون وقتتون تلف می شه !
الف -من كي گفتم حقيقت همون چيزيه كه من ديدم و مي گم ؟؟؟ من گفتم اين احساس و نظر من در اولين بار ديدن و خوندن وبلاگ اين خانمه !
ب- كي گفته كه نمي شه جواب يه مسئله رو كه در روزنامه اي به تيراژ 500000 تا چاپ شده و حتي طبق قانون مطبوعات مي شه در همونجا تقاضا كرد نوشته بشه رو در يه وبلاگ با خواننده 500 نفري( كه نصف بيشترشون هم اعتراف مي كنن كه شماره هاي طولانيم رو نمي خونن)، داد ؟؟ مخصوصا كه يه عده مرتب ازم مي پرسيدن كه با اين نوشي بدبخت چيكار داري اذيتش مي كني و من مي گفتم بابا من غلط كردم يه بار رفتم تو نظر خواهيش نوشتم كه به نظر من ( توجه كنيد!! به نظر من!!) فقير نمياي ! و اونا بهم نمي گفتن كه اونو تو روزنامه خوندن !
ومن شب قبل از نوشتن مطلب قبليم و با ديدن اون مطلب تصميم به جواب گرفتم .. خود اين خانم هم بارها چه اينجا و چه با نامه ازم خواسته بود دلبلمو بگم و كلي منو تحت فشار گذاشته بود!خوب من دلائلم رو گفتم ! نگفتم هم كه نظر من حقيقت محضه ! هر كي آزاده به يه چيزي احساس خوب داشته باشه و به يه چيز ديگه اي نه !در همين شماره 2 همين مطلبم من به رئيس كل دادگستري تهران هم ايراد گرفتم و نظرمو گفتم!
ج- من خودم هم اعتراف مي كنم كه نظرم نسبت به وبلاگ اين خانم ممكنه درست نباشه چون من تا بحال كمتر از انگشتان دست به وبلاگش رفته م ..كه فقط دو بار اون دلبخواهي بوده ..يه بار ، بار اولي كه از روي كنجكاوي رفتم ( كه احساسمو دفعه پيش نوشتم درباره ش) و يه بار هم چندين روز قبل كه رفتم ديدم داره تهديد ميكنه كه خواننده هاش مطالبشو كش نرن چون خودش و بچه هاش به پول كتاب نياز دارن ! و دفعه هاي ديگه از رودرواسي و اصرار خودش كه ميومد مي گفت چرا نمياي ..مي رفتم و جز بار اول ديگه هيچ انتقادي نكردم..چون حس كردم كه از تعريف بيشتر خوشش مياد !
د- تا ديشب كه من شماره نظر خواهيام به 90 رسيده بود و اونا رو خوندم ..متوجه شدم تقريبا هيچكس درست نوشته منو نخونده و نفهميده ..حق هم دارن ..چون من خودمم دلم نمياد نوشته مو دوباره بخونم ..نوشته هاي من احساس دقيقا همون لحظه ي منو داره كه دارم تايپ مي كنم ( مثل همين الان ) و شايد دو ساعت بعدش بخونم اصلا نتونم باهاش كنار بيام ..
ه - من تموم ديروز و ديشب احساس كسي رو داشتم كه در زمين فوتبالي تنها و غمگين نشسته كه با سوت صاحب وبلاگ خانمي، بازيكنانش و طرفدارانش به سمت من هجوم آوردن ..هر كس هم به فراخور حالش اسلحه سردي رو با خودش آورده بود..كساني بي اون كه حرفمو بشنون قلوه سنگي يه طرفم پرتاب كردن، رهگذر ثاني سطلي خاك بر سرم ريخت ، يكي پاره آجري ، مهشيد با شاخه گلي خوشبو كه درد تيغ گل را با بوي خوش گل فراموش كردم ، بعضيها هم نامردي نكرده زير لباس خود پنجه بكس و دشنه آورده بودن! خانمي با چادري دور كمر و چشمان بسته ،دهانش را باز كرده بود!و... يكي سرم داد زد ..يكي موهايم رو كشيد ..و يكي هم عين جواد طواف چون برادري غيرتي مرا زير مشت و لگد گرفت.
و هيچكس نفهميد كه پشت اين نقاب خندان زيتون ، ميتونه يه انسان غمگين و زخمي وتنها نشسته باشه ! با تموم احساسات و عواطف مثل يك انسان ، مثل خود شما!من هم حق دارم از كسي ناراحت بشم ! من هم حق دارم از دست كسي عصباني بشم ..منم وقتي بهم فشار مياد حق دارم داد بكشم!من هم حق دفاع از خودم رو دارم ..چرا با يه كلمه نظر صادقانه نوشتن در وبلاگ كسي اينقدر فشار رو تحمل كنم ..بايد دليل نوشتن اون كلمه رو هم مي گفتم يا نه !
و- در عوض بودند كساني كه آمدند دستي به روي شانه هايم گذاشتند.. نگاهي كردند و رفتند و يا احساس منو فهميدن ( شايد از جريان بي خبر بودن ..شايد كار من به نظرشون درست نبوده ..) و كساني هم عين هاله و چند نفر ديگه منو سعي كردن از زير دست و پا در بيارن! برام جالب بود كه تقريبا تموم دختران مقيم خارج از كشور بسيار نرم با اين مسئله برخورد مي كنن ..با تشكر از همه ي اونايي كه سعي كردن جانبداري متعصبانه از كسي نكنن !
ز - خوشحالم كه هيچكس در مقام قيم از من دفاع نكرد ..خوشحالم كه عين يه آدم بزرگ باهام رفتار شد ! و خوشحالم كسي به من ترحم نكرد ..از ترحم بيزارم !
ح- من برعكس شما ، اين خانم رو هم اصلا قابل ترحم نمي دونم ..به نظر من زن بالغ و كاملي ست و نمي دونم چرا همه فكر مي كنيد خيلي تنها و بي كس و بدبخته ! او زن قوي ي ست !بارها دليل گفتن اون كلمه رو ازم خواسته بود بگم كه گفتم !
ط- بازي كننده هاي و لشكر يان عزيز وبلاگ نوشي و جوجه هايش حالا مي تونيد راحت به مقر خود برگرديد و دوباره به بهبه و چهچه مشغول شويد ... دعوا تموم شد ..ديگه بعد از امروز انتقاد نمي كنم .زخمهايم هم به زودي خوب مي شه !!متاسفم كه آماده پذيرايي براي صد نفر اضافه نداشتم !
ي- حالا ميتونم مثل كودكي كه بيشتر از سزايش تنبيه شده و براي دقيق شدن كتكهايي كه خوردم بقيه احساسم رو هم بگم !
- فكر مي كنم بايد اينها رو خطاب به جواد(قيم اصلي و شايد مدعي العموم ) بگم كه براي همه ما چون برادريست و حالا فهميدم براي بعضيها برادرتر !!
- من چرا نبايد از يه وبلاگ بپرسم چرا اين اسم (مثلا اسم خارجي )رو انتخاب كردي ؟ مگر همه ما بارها اينو از هم سوال نكرديم ؟؟ اگه ازين به بعد قهرمان داستان دايي جو يا آنكل جو ( به جواد هم شبيهه .نه ؟)بود بفهميم شماييد ؟ اشكالي هم كه ندارد!تازه گفتم : مي خواستم بپرسم ..فقط در فكرم اين سوال بود ..فكر كردن كه در قاموس شما ممنوع نيست ؟!
- من متاسفانه نمي تونم دوباره به وبلاگ اين خانم برم و بگردم دنبال مطلبي كه بار اول خونده بودم و چرا اين حس به من دست داد ..قبلا گفتم كه همه رو با رجوع به حافظه م كه زياد تعريفي هم نداره گفتم ..
چون هر بار مي رم به اين وبلاگ احساس خوبي ندارم ..احساس اينو دارم كه وارد يه بنگاه خيريه مي شم ..هر تعريف و كمكي پذيرفته مي شه و هر انتقادي سركوب ! احساس اينو دارم كه همه آزادن اينجا براي من لوگو و اسم بچه و اسم كتاب و وكيل و قاضي و ...تهيه كنن..احساس مي كنم همه به من ترحم كنيد ..محبت كنيد ..همه قيم من باشيد ..با دشمنان من بجنگيد ..انتظار تشكر هم نداشته باشيد ..( مثلا خودت گفتي كه پاكت آن آقاي خير را پس داده و حالا او آدم بديست ..اگه بده ؟ پس اسمي كه براي وبلاگ هم گذاشته بايد پس داده بشه ..براي همينه من به جاي نوشي مي گم اون خانوم ..چون اون آدم بده انتخابش كرده...يا آدمها وقتي به اونا محتاج نيستيم ديگه اخ مي شن ؟؟؟)
همين كه شما به جاي اون خانم صحبت مي كن


