1- با گل سرخي اگر مي آيي
كنار پنجره خواهم ماند
و سطرهاي سبز باغ را
براي تو
خواهم خواند ...
(سيروس شميسا )
2- چند وقت پيش تو ميدون انقلاب ،سوار يه پژو كرايه به مقصد كرج شدم . فقط دو تا آقاي حدود 45-40 ساله عقب نشسته بودن و من هم رفتم عقب.. بعد از مدتي يه خانم 60-55 ساله خيلي شيك و پيك و تپل كه گردنبند مرواريد خوشگل هم روي مانتوش داده بود..اومد .. يه نگاه عاقل اندر سفيه به ماهايي كه عقب نشسته بوديم انداخت و گفت جلو مي شينه و پول دو نفر و مي ده كه كسي پيشش سوار نشه .. راننده راه افتاد .. طبق معمول اينجور سفرهاي كوچيك ، بحث شروع شد.البته اين بار دو تا آقاي عقب و آقاي راننده... از گروني و ترافيك و نابساماني هاي مملكت شروع شد تا به اتوبان كه رسيديم يواش يواش بحث رسيده بود به سران مملكت ..و اجداد سران مملكت رو در گور لرزوندن، هر چقدر سعي كردم منم اظهارفضلي كنم ديدم جايي نداره .. و اونا به قدر كافي مسئله براي انتقاد دارن ! خانومه از وقتي به اتوبان رسيديم از كيفش پارچه اي خوشگل در اورد و روي پاش انداخت و من كنجكاو شدم كه اين مي خواد چيكار كنه ..ديدم يه عالمه خوراكي هم در آورد .. شروع كرد با حوصله خياري رو عين اختاپوس پوست كندن .. بوي خيار همه جا پيچيد ، اما دريغ از يه تعارف خشك و خالي ..همچين با كلاس بدون اينكه دهنش يه ذره باز بشه مي خورد ..و وقتي اينا از وضع مملكت بدي مي گفتن و فحش مي دادن ،سري به نشانه تاييد فحش ها تكون ميداد و اوهوم اوهومي مي كرد.. گاهي هم يه نگاهي از سر كبروغرور به عقب مي نداخت..وقتي خيارش تموم شد در كمال ناباوري من پنجره رو باز كرد و يهو ديدم يه اختاپوس خياري، ويژ... از شيشه عقب كه من نشسته بودم رد شد ..همه يه كم همديگه رو با تعجب نگاه كردن و دوباره ادامه بحث ..بعد يه پرتقال بزرگ تامپسون ...بعد يه ساندويچ كه دورش فويل بود و بعد يه مقدار پسته در آورد و با خوصله مي خورد و هر كدوم كه تموم ميشد آشغالا رو از پنجره مي نداخت تو اتوبان !من كه مثلا طرفدار محيط زيستم خيلي خونم به جوش اومده بود ولي روم نمي شد چيزي بگم ..انتظار داشتم راننده يا يكي از آقاهايي كه پيشم نشسته بودن اعتراض كنند ولي اونقدر رفتار زن با تفرعن و غرور بود كه فكر مي كنم جرات نكرديم هيچكدوم ..
ديگه آخراي اتوبان بوديم كه سورو سات خانومه تموم شد و در حاليكه براي چندمين بار پنجره رو باز مي كرد و دستمالشو بيرون تكون داد (به نشانه پايان خوردن و ريختن ذره هاي خوراكي ) ناگهان با لهجه غليظ شمالي شروع به افاضات مبارزاتي كرد :
- به جان شوما ..بو خودا، من دوره ي شاه اگه يه ذره آشغال تو خيابونا ريخته باشم ..ولي از وقتي آخوندا اومدن هر چي آشغال دارم مي ريزم تو خيابونا ..تا چشمشون كور و دندشون نرم ....بكشن !! اينا هنوز نفهميدن با كي طرفن !
و لبخندي از سر رضايت زد كه ببينيد از همه شما ها من مبارز ترم .. و قيافه متعجب همه ما !
فهميدم هر كي با رژيم يه نوع مبارزه مي كنه ..روش اين خانم يه نوع مبارزه زيست محيطيه !!
3- هنوز هيچكدوم از خانواده و دوستام نمي دونن من وبلاگ دارم ..امشب نزديك بود لو برم .. آفلاين وبلاگ يك پنجره رو باز كرده بودم و آهنگ زيباي ((جو دسين )) رو با استفاده از نوشته هاي فرانسه و انگليسيش مي خوندم ..ازين آهنگ خيلي خاطره دارم ..ياد بچگي هام مي افتم ..كه يهو مامانم انگار يه نواي روحاني شنيده باشه عين برق گرفته ها با چشماي گرد شده اومد بالاي سرم ..يادمه وقتي كوچيك بوديم بيشتر وقتا اينو برامون زمزمه مي كرد ..نوارشم داشتيم ..چند ساليه كه گمش كرده ..شايدم هست و دنبالش نگشته ..آخه مامان بابام به اندازه ي يه كمد بزرگ نوار دارن .. ازينكه شعرشم به فرانسه و انگليسي هست خيلي ذوق زده شد..شايد بگم 12-10 بار گوشش داد و باهاش خوند و منو هم تشويق كرده بعدا حتما حفظش كنم .. يواش يواش بابام هم اومد و داداش فضولم ... كمي كه از نديد بديدي آهنگ بيرون اومدن .. حواسشون رفت به وبلاگ و لوگو هاي بغلش (عطا خان ، حالا نري برش داري ها!) و پرسيدن اينا چيه ؟مامانم از دور گفت ا..اين يكي چقدر شبيه كوچيكي هاته ..ولي وقتي جلو اومد گفت نه بابا ..اين كه صورتش عين تربچه باد كرده ست ..وقتي اسم زيتون رو هم ديد ، قيافه اش در هم رفت ( آخه از زيتون بدش مياد) و دوباره شوخي بابام و مامانم در مورد زيتون شروع شد ... و خلاصه به خير گذشت ....
4- ا... كي اينو گذاشته تو وبلاگم ؟؟! مگه آزار داری؟
5- من مقاله هاي شادي صدر رو كه در قسمت نگاه زنان در روزنامه ياس نو مي نويسه خيلي دوست دارم ...خيلي مسائل خانمها رو صریح و روشن مي گه !
6- ايندفعه از لج عصيان مي خواستم كم بنويسم ولي نشد :)
7- اونايي كه طرفدار اومدن آمريكا به ايران هستن دستاوردهاي امريكا رو براي مردم عراق ببينن ..به نقل از بي بي سي :
مردم بغداد در شبانه روز فقط 2 ساعت برق دارن..زباله هاشون اصلا جمع آوري نميشه و بوي گند همه جا رو برداشته ... سيستم فاضلابشون كار نمي كنه ..مدارسشون با اينكه باز شده ولي مردم از ترس بيماران جنسي كه در شهر آزادانه مي گردند بچه هاشونو نمي ذارن برن مدرسه ! اينست اون آزادي كه آمريكا قولشو به مردم جهان سوم مي ده!
7- يه جايي خوندم جواد يساري اومده ايران و در خوزستان به دعوت حاج آقا ... برنامه اجرا كرده !
8- شعر سنگين هفته :( از شدت سنگيني افتاده پايين نوشته هام )
دوستت دارم مي دوني كه اين كار دله !
گناه من نيست ، تقصير دله !...
1- اينك نگاه كن!
- از پشت پلك پنجره ،باران را
و گوش كن به اين ترنم تكرار
و گوش كن كه در شب
ديگر سكوت نيست
- اين صداي باران است ...
(حميد مصدق)
2- منظور من از نوشتن مطلبي در مورد خاتمي، در روز سه شنبه ، به هيچ وجه تائيد او نبود ..در نظر خواهي اين روز بحث بسيار جالبي بين بعضي از دوستان در گرفت..كه براي خود من بسيار آموزنده بود ..توصيه مي كنم اگر علاقه منديد حتما اين نظرها رو بخونيد .. رهگذر ثاني ، دادامن ، بامداد ، نادر بكتاش ، خنگ خدا ، آرمين گيله مرد ، دختر تنها ، غربتي ، هاله سرزمين آفتابي ، نمايه ،اسد و ....نظرات خودشون رو دادند !از ميون همه نظر ، نظرخودم بيشتر شبيه رهگذر ثاني(بخصوص اون بيانيه 9 قسمتيشون) و بامداد عزيزه .. اگه همه رو بخوام اينجا بذارم فكر مي كنم يه كيلومتري بشه !
وای ..الان دیدم کلی هم اضافه شده :))
نظر نادر بكتاش منو خيلي به فكر فرو برد !دلم مي خواد درددلي با ايشون داشته باشم ! آقاي بكتاش عزيز ، شما فكر مي كنيد ما دوست نداريم هر كس در هر لباس و در هر مقام به خاطر كوتاهي هايش محاكمه بشه ؟ وقتي ما مي بينيم مقام دوم كه چه عرض كنم مقام پونصد هزارم اين مملكت هم به خاطر اينكه دمش به جايي وصله از محاكمه فرار مي كنه و به راحتي حكم تبرئه مي گيره ..به چي دل خوش كنيم ؟ به كي و كجا شكايت كنيم ؟ قوه قضاييه كه حتي تحمل شنيدن صداهاي نزديك به خود را هم نداره ؟؟
سعيد عسكر رو ديديد كه بعد از ترور حجاريان چطور داره راست راست در اين مملكت مي چرخه و هيچكس هم حق اعتراض نداره ؟ آقا زاده هاي دست چندم رو مي بينيد كه چطور حتي اگر دست به قتل ، رشوه خوري ، اختلاس و ..هم بزنند احدي به او نازكتر از گل نمي گه ؟ ديگه وارد جزئيات نمي شم كه چطور كسي كه فقط روزي الاغش از در خونه ي پسر عموي فلان كس گذشته پول يكي از آشنايان رو خورده و بعد از شكايت تازه تهديد هم كرده كه اگه رضايت نديد براتون پاپوش مي دوزم يا اگر بچه هاي خودتون رو دوست داريد زودتر رضايت بدين و اونها از ناچاري دادن !
واقعا من خجالت مي كشم كه بگم ما نسل جديد خيلي كم توقع و اندك بين و اندک خواه شده ايم ..گاهي به دو سانت عقب رفتن روسري و دو سانت كوتاه كردن مانتو يا بلند كردن ناخن و لاك زدن و كلاه جاي روسري ، دل خوش مي كنيم ..ديگه جلوتر از دماغمون رو هم نمي تونيم ببينيم ( كه يه عده دماغشون رو عمل كردن و حوزه ديدشون هم كمتر شده ).. در همين وبلاگها ببينيد كه منتهاي آرزوي يه پسر شده پيدا كردن دوست دختر و دست در دست او گردش كردن ..و يا بالعكس ..
اصلا فكر آرزوهاي بزرگ كردن براي ما محال شده ..بد بين شده ايم ..افسرده شده ايم ..وقتي در وبلاگ شبح عزيز خوندم كه: جرا هي مي گوييم بين بد و بدتر بايد بد رو انتخاب كنيم ..بياييم بهترين رو براي خودمون بخواهيم! ، باز هم شرمنده شدم .. ما فقط شديم ناظر پيكار بين بد و بدتر ! و گاهي براي نشون دادن نفرت از بدتر و بدترين ها ، هورايي براي اون بده مي كشيم !
مگر تمام شماها كه در انقلاب عليه شاه مبارزه كردين اين حكومت رو مي خواستين ؟؟؟ مطمئنم كه نه !! ولي چرا بايد 8/98 درصد راي آري بدن ؟؟ از هر كي مي پرسي ميگه خوب فكر كرديم از لج شاه به اين راي بديم ..يا چند نفر گفتن كه ما انتخابات رو تحريم كرديم... نتيجه ش چي شد ؟؟!!آيا براي شما آلترناتيو ديگري هم آن زمان بود؟ آيا شخص قوي تر از ... سراغ داشتيد ؟؟
به من بگيد لطفا : ما اون بهترين رو از كي بخواهيم ؟ از كجا پيداش كنيم ؟
توجه كردين وقتي مثلا تو تاكسي يا يه مكان عمومي ديگه نشستين و همه شروع مي كنن فحش دادن و خواهان رفتن اين حكومت مي شن ..حالا جرات كن و بپرس خوب اگه اينا رفتن چي ؟ كي يا چه حزبي جاش بياد؟ ( اصلا حزب و تشکیلات منسجم و همه گیری داريم ؟) اونوقت است كه اگر با هم رودرواسي نداشته باشن با چنگ و دندون به جون هم ميفتن !
آقاي بكتاش ، ما رو پراكنده كرده اند ..فكر مي كنم ما به ((بهترين)) نمي تونيم فكر كنيم چون نه حزبي نه تشكلي و نه اشخاص قوي دور و برمان نمي شناسيم ! خودمون رو از حد يه ناظر و كف زن براي (( بد)) فراتر نميتونيم تصور كنيم و اين باعث شرمندگيه ! شماها اگه مي تونيد ، راه رو به ما نشون بديد !
3- نوشته هاي شاهد هميشه تنها ، در مورد خاتمي و اصلاحات و بقيه نوشته هاش هميشه خواندني هستند !
4- خيلي عصباني شدم وقتي در ياس نو يكشنبه 4 خرداد خوندم كه محمد رضا سرشار ، رئيس هيئت مديره انجمن قلم گفته :كشته شدن پوينده و مختاري در قتل هاي زنجيره اي براي احياي كانون نويسندگان بوده ! وگرنه بايد سرانشون كشته مي شدند نه اينها كه شهرتي هم نداشتند !
او به طور تلويحي گفته كه اعضاي خود كانون نويسندگان ممكنه براي شهرت كانونشون دست به اين عمل وحشتناك زده اند ! جدا خجالت داره آقاي سرشار!
شما كه رئيس انجمن قلميد آنها رو نمي شناختيد ولي روشنفكران ما با اونا آشنا بودند.. بعد هم ببخشيد كه سران كشته نشدند !
5- پژمان از قديميترين وبلاگداران و شبهاي مسكو هم متاسفانه كركره وبلاگ خودشونو كشيدن پايين ..آخرين دردل هاي پژمان خواندنيست ..به وبلاگ شبهاي مسكو هم كه مي رفتي مهمان مي شدي به مطالب خوندني در مورد روسيه ، بازي با عروسكهاي روسي ..پرنده بادبزني ..در منظره هاي زيبا و خيال انگيز مسكو قدم مي زدي و ..دلم براي مسافرت به مسكو تنگ مي شه ... ولي خداحافظي با وبلاگ، پايان شخص نيست ..! سق سفید به من می گن ها :) بعد از پست کردن این مطلب دیدم شبهای مسکو خداحافظی شو پاک کرده :-)
تازه یه گزارش حسابی هم نوشته !
۶- خيلي عجيبه كه وبلاگهاي خورشيد خانم و احسان و خيلي هاي ديگه كه هيچ آزاري براي كسي نداشتن و تازه مفيد هم بودن رفتن پشت فيلتر ولي سايتهاي مبتذل سكسي رو كسي كاري نداره !
ا... چه جالب :) الان اومدم لينک خورشيد رو بذارم دیدم درست شده ! خورشيد خانم برگشته !سرورش خوب شده!
من هنوز نمی تونم وبلاگ حسین درخشان رو با هیچ شبکه ای ببینم :(
۷- اخيرا يكي در اینجا شخصي با استفاده از نام نيك رهگذر ثاني در قسمت نظر خواهي مطلبي بسيار بد و زشتي نوشته ..البته گفته كه با عمو رهگذر ما فرق داره ولي همين كارش استفاده از نام ديگري ، از نظر من خيلي قبيحه ! نامه رهگذر ثاني رو در وبلاگ شبح بخونيد ..
۸- اي بابا.. هر چي امروز مي خوام بگم بازم به رهگذر ثاني عزيزم ربط داره :-)
يه شعر طنز و به لهجه مشهدي در نظر خواهي دفعه قبلم نوشته ن كه به نظر من خيلي قشنگه ..الان چون ديره و بايد برم .. موقع كپي هم كلي از حروفش به صورت علامت سوال مياد..نمي تونم بيارمش اينجا ..شايد وقتي برگشتم :)
۹-بگذار تا ببارد باران
باران وهمناك
در ژرفي شب
- اين شب بي پايان -
بگذار تا ببارد، باران..
( حميد مصدق)
1-موسيقي چشم تو گوياتر است
از لب پرناله و آواز من .
وه كه تو هم گر بتواني شنيد
زين نگه نغمه سرا راز من !...
(هوشنگ ابتهاج)
2- عمادالدين باقي طي يه مصاحبه با روزنامه ياس نو ، به وضعيت زندانيان با ايدئولوژي هاي ديگر از قبيل لائيك ها هم اعتراض كرده و خواسته فقط براي او و گنجي و آغاجري و اشكوري و ديگر همفكران اصلاح طلبش بزرگداشت نگيرند بلكه بايد از حقوق تمام زندانيان دفاع كرد !
3- من با بعضي از ايرادهايي كه به خاتمي مي گيرند موافقم ..ولي با كسايي كه رگ گردن متورم مي كنند و به جانش فحش مي كشند مخالفم ..هر كسي از خاتمي هموني رو مي خواسته كه تو فكر خودشه ..يكي انتظار داشته خاتمي عين يه كمونيست دو آتشه عمل مي كرده ..يكي ديگه فكر مي كرده دموكراسي ليبرالي برقرار مي كنه ..يكي ديگه سوسياليستي ..بابا جان مگه خاتمي (با عرض معذرت ) كيه ؟ مگر نه اينه كه وقتي كه دوم خرداد بهش راي داديم(به نظر شخصي من البته ) از ترس انتخاب شدن ناطق نوري ها و به خاطر شروع اصلاح طلبي بود؟ مگه نه اينكه دومين بار راي داديم كه گفتيم حتما فرصت نداشته يك فرصت دوباره بديم ؟ حالا خوب حدش همين بوده ! بيشتر از اين چه انتظاري ازش مي رفت ؟والا در حد يه روحاني بازم بد نبود ..مگر چاقو مي تونه دسته خودشو ببره ؟؟
4- تا حالا چند تا روبوت آنلاين در ياهو مسنجر درست شده كه همگي شخصيتشون به آقا بيشتر مي خوره .. حالا یه نفر يه روبوت دختر بسيار با كلاس به نام آليس درست كرده كه به زبون انگليسي چت مي كنه و به نظر من نسبت به نوع هاي قبلي خيلي پيشرفته تره! alicerobot رو add كنيد و بهش سلام كنيد ..اسمتون رو بهش بگيد و كلي باهاش درددل كنيد ..براي پيشرفت مكالمه زبانتون هم بد نيست !
5- پويان الهياري مقيم آمريكا ، پسر شاعر و مبارز معاصر احمد الهياري، يه وبلاگ به اسم پدر و پسر درست كرده تا مسائلي رو كه طي 10 سال روزنامه نگاري در ايران نگذاشتن بگه، در وبلاگش مطرح كنه !
6- اين مامان من احتمالا در زندگي قبليش زندانبان يه زندان مخوف مثلا باستيل بوده ! اصلا نمي ذاره از خونه برم بيرون ..ولي تا دلتون بخواد بهم بيگاري ميده ..من نفهميدم اگه من مريضم اين كارا چيه مي ريزه رو سرم .اگه نه ..خوب بذاره برم بيرون ..بخدا پوسيدم :-(
هر كي هم تلفن مي كنه يه بار مي گه : نمي دونيد دخترم چطور شجاعانه پريد رفت اتاق عمل ( حالا يادش رفته از در بيمارستان به زور هلم مي دادن تو!به طوريكه دربون بيمارستان هم براي كنجكاوي اومد بالا ببينه چه بلايي قراره سرم بياد ..و يادش نيست موقعي كه لباس اتاق عمل رو تنم مي كردن زانوهام مثل بيد مي لرزيد و به هم مي خورد.) و از صبور بودنم تعريف مي كنه ..اونم براي كي ؟ مثلا يه پيرزني كه يا پسر نداره يا اگه هم داره مثلا ازدواج كرده و خارجه ..
به تلفن كننده بعدي همچين گزارش لوس بازي هامو مي ده كه دختر هم دختراي قديم ..الان يه تب مي كنن بايد غذا بذاري تو دهنشون ( اي مامان جان ...اين تو نيستي مجبورم مي كني سالاد الويه درست كنم ..ظرف بشورم ... يه عالمه كار مي ريزي رو سرم )حالا براي كي اينا رو تعريف مي كنه ؟ خانومي كه دو تا پسر دم بخت داره ...به قول شبح ،مامان به اين بي سياستي نوبره والا !
7-مردم شانس دارن والا ! يكي دستش مي شكنه با افتخار مي بندتش به گردنش ..يا پاش مي شكنه ..گچش مي گيره ..با عصا ره ميره و مردم كلي تحويلش مي گيرن و براش رو گچ يادگاري مي نويسن و اينا...
نه مثل من بيچاره كه اصلا عملم معلوم نيست ..نه ميشه به گردنم آويزونش كنم نه شل بزنم و نه نشون كسي بدم .. ننه من غريبم بازي هم نمي تونم در بيارم !دوستام كه ديروز اومده بودن ديدنم با خنده مي گفتن :پاشو پاشو بيا سر كلاسات ..تو كه از ما سالمتري!
چيز عجيب هم اينكه ديشب ساعت حدوداي 10 بود كه آژانس زنگ زد و يه دسته گل كه پسراي كلاسمون برام فرستاده بودن برام آورد ..اونم چه اسمهايي روش نوشته بودن ..كسايي كه كلي باهاشون دعوام شده بود و فكر مي كردم خيلي باهام بدن ! پسرا خيلي بخشنده هستن ها !! يه شوخي هم براي هاله ي عزيزم : حالا نمي شد برعكس مي شد.يعني دختراي كلاسمون برام با آژانس گل مي فرستادن و پسرا ميومدن ملاقات حضوري ؟ :-)
8- از بدشانسي گفتم ..همين الان كه شماره هاي قبلي رو نوشتم ...بدون اينكه ذخيره كرده باشم ،برق رفت ..اونم فقط براي دو دقيقه ..من دوبامبي زدم توي كله م و دوباره همه رو از اول نوشتم..منتها نمي دونم چرا 5 شماره شد 7 شماره !!
9- درست از عمل به بعد هر موقع مي خوابم ..خواباي بد و كابوس مي بينم ! يه جورايي هم ربط به اتاق عمل داره..بيشتر جاها لباس اتاق عمل (انگار بهش مي گن گان) تنمه و گاهي تو خيابونم و هي مي خوام خودمو بپوشونم ولي نمي تونم .. همين امروز بعد از ظهر هم خوابم برد .. خواب ديدم كه دوسه تا شاگرد خصوصي دختر دارم كه اومدن خونه مون براي جلسه آخر و مي گن مامانمون بيرونه و مي خواد پولتونو حساب كنه ..چيزي كه بيرون از خواب باهاش مشكل دارم و هيچوقت روم نشده از كسي كه بهش درس دادم پول بخوام و اونا هم با يه كادوي به درد نخور (گرچه گرون بوده بعضياش)سر و ته قضيه رو هم آوردن.. خلاصه نمي دونم چي شد كه هر كاري كردم نتونستم برم بيرون و دوباره ديدم گان پوشيده روي تختم و مامان يكيشون كه اومد تو هر چي بال بال زدم نه چشمم باز شد و نه دهنم كه بگم پول رو بدين..و باز حتي تو خواب هم به پولم نرسيدم .. از وقتي بيدار شدم ابروي چشم چپم هي مي پره :-( از بيرون معلوم نيست ولي حسش مي كنم !!به اين حالتا مي گن :سرجري فوبيا ؟؟!!
10- شعر سنگين هفته :
ابرو ميندازي بالا بالا
مي دونم سرت شلوغه والا ...
1- بگريز اي برهنه ي زيتوني
بگريز!
اي برهنه
كه نيرومند
كه خاموش
و خواهنده يي...
آه اي برهنه گيسو
ياد كدام شهر
كدامين خواب
مارا به روياها
خواهد سپرد؟
اي نازنين چه بود
چه خواهد شد؟
باد از كدام سو وزيدن گرفت
آه اي برهنه گيسو
باد از كدام سوي ؟...
(م.آزاد)
اون قسمت( بگريز اي برهنه ي زيتوني ) من رو ياد خودم تو اتاق عمل مي ندازه كه مي خواستم فرار كنم :-) ولي بقيه ش به من نمي خوره ..نه نيرومندم نه خاموشم نه خواهنده ! در ضمن اين م.آزاد خودش خواهر مادر نداره كه با بي حجابا حرف مي زنه ؟
2- از اتاق عمل خاطره ي ديگه اي دارم اين روزا دوباره به يادش افتادم !البته اونجا من ديگه قهرمان داستان نبودم !بلكه شاهدي بودم .
يكي از آشناهاي مامانم جراح زنان و زايمانه.. گاهي تو مهمونيا مي ديديمش ..حدود 5-4 سال پيش من شديدا ويرم گرفته بود كه يه زايمان رو از نزديك ببينم و اونقدر به مامانم غر زدم كه ازش خواست اگه مي شه منو يه بار ببره ..بعد از چند بار به روي خودش نياوردن ، بعد از آخرين خواهش مامانم ..بهم گفت : قول مي دي نترسي ،شلوغ پلوغ نكني ؟خون ديدي غش نكني و ...؟ منم كه خيلي احساس قوي يي مي كردم گفتم : آره ..گفت پس آماده باش وقتي شرايط آماده بود بهت تلفن مي زنم و تو زود خودتو برسون ..البته گفت كه زايمان هاي طبيعي معمولا وقت بخصوصي نداره و ممكنه بياي علاف شي ..سعي مي كنم موردي كه به نظر حتمي مي رسه بهت خبر بدم ..خلاصه شب موعود فرا رسيد ..بابام خونه بود و منو نيم ساعته رسوند اونجا و خودش رفت..دكتر به همه سپرده بود كه من مي رم و يه پرستار منو برد اول قسمت اتاق عمل يه لباس سبز و يه دمپايي گنده مردونه بهم داد و برد يه اتاق بزرگي كه هم آقاي دكتر بود هم يه خانومه روي تخت زايمان خوابيده بود و هر كدام از پاهاش بالا روي يه جا پايي بود ..از ديدن اين منظره خيلي خجالت كشيدم ....محيط هم برام يه جوري بود .. بوي مواد ضد عفوني ميومد ..رنگ بيشتر چيزا سبز بود ..خيلي هيجان داشتم و ترسيده بودم ..از قرار ،خانومه از وقت زايمانش هم گذشته بود ..و اونموقع درد داشت و گاهي جيغاي ضعيف و نالاني مي زد .. ...خانومه اولين زايمانش بود ..يادمه موهاي بور رنگ كرده اي داشت ..ناخوناي خيلي بلند لاك زده و آرايش هم كه تكميل و غليظ هم داشت واقعا انگار اومده بود مهموني مجللي ..دكتر در حاليكه هي بهش مي گفت : نترس ، زور بزن ..به آرومي سرزنشش هم مي كرد ..مي گفت : آخه عزيز من ..اين همه آرايش چيه كردي ؟ آخه چرا لاك زدي ؟ اگه خداي نكرده برات مسئله اي پيش بياد از رنگ زير ناخن و چشم و رنگ لب و دكتر خيلي چيزا مي تونه بفهمه ..حالا مي ذاشتي بچه ت دنيا بياد بعدا هر كاري مي خواستي مي كردي .. بعد از پرستار خواهش كرد كه صورت خانومه رو تميز كنه ..و پرسيد آستون هم داري ؟زنه در حاليكه حتي بلد نبود زور بزنه.. با بي حالي گفت دكتر جون اين ناخن هام مصنوعيه و لاك سر خوده ..پاك نميشه و پاك نشدنش هم تضمينيه !در امريكا چند ماه پيش چسبوندمش با ماده مخصوصي كه كنده هم نمي شه ..بايد برم همونجا عوضش كنم ..در حين اين صحبتا درد هم داشت طفلك و هي ناراحتي مي كرد ولي به قول دكتر همكاري نمي كرد ..و هر چي مي گفت بچه الان در بهترين حالته ..و فقط بايد كمي زور بزني، خانومه دو تا ا..ا.. كوچولو و سوسولي مي گفت و خسته مي شد ..من كه زانوهام از ترس داشت مي لرزيد ولي به روي خودم نميوردم ! هر وقت اين عمليات متوقف مي شد دكتر باهاش حرف مي زد ..ازش پرسيد هيچ پياده روي و كاري نكردي اين چند ماه تا ماهيچه هات تقويت شه ؟ خانومه گفت ..بيشتر وقتم تو خونه استراحت مي كردم يا مهموني داشتيم و البته هيچ كاري با خودم نيست دو تا خدمتكار دارم ! آقاي دكتر كم كم يه ذره ناراحت شده بود ..گفت وقتي بچه ت دنيا اومد با اين ناخونا چطوري عوضش مي كني نازش مي كني ..گوشش رو پاك مي كني ؟همه جاش زخمي مي شه طفلك ! خانومه گفت : مگه وقتي آدم خدمتكار داره بايد ازين كارا هم بكنه ..
مثل اينكه اين مراحل خيلي وقت قبل از اينكه من برم ادامه داشته و دكتر مي گفت اگه نتوني درست عمل كني مجبورم سزارينت بكنم ،چون يه مقدار هم دير شده ..كيسه آب خانومه پاره شده بود.. ولي قدرت همكاري با دكتر رو نداشت ..يه بار هم به دكتر گفت كه ناراحته من اونجام :-(
و من غمگين و نااميد كه چطور دو ساعته وايسادم اينجا و خبري نيست .. يهو يه صداي جيغ و داد بلند زني از بيرون اومد ..دكتر با خوشحالي اومد كنار من گفت اگه خانم رحماني( يا رحمتي ..يادم نيست دقيق ) باشه كه به آرزوت مي رسي .. در رو كه باز كرد تو اون سالن چند تا اتاق عمل بود ..
و من ديدم زني كه چادر سرشه و زير چادر لباس خواب سفيدي تنشه همراه با دو سه تا پرستار كه زير بغلشو گرفتن داره ميره به اون يكي اتاق عمل كه خيلي كوچيكتر از اين يكي بود ..خانوم رحماني بي ملاحظه و بي خجالت جيغايي مي زد كه هفت بند آدم مي لرزيد ..ولي تا دكتررو ديد لبخندي زد و گفت آقاي دكتر بچه م داره مياد ..يه وقت شما نيايين ها..قربون دستت تا احتياج نشده مرد نياد تو اتاقم ها .. دكتر با خوش رويي گفت :چشم .. شما مطمئن باش راحت فارغ مي شيد !و يواشكي به من گفت : بچه چهارمشه الان به خانوم دكتر سفارشتو مي كنم بري اونجا ..اين خانوم رحماني قول مي دم نيم ساعت بيشتر طولش نده ! خانم رحماني مريض و تحت نظر همين آقاي دكتر آشناي ما بود ولي چون مذهبيه ترجيح مي ده يه ماما يا دكتر خانوم زايمانش كنه و فقط اگه شرايط بحراني شد دكتر حق دخالت داره .. منم از ترس جيكم در نميومد..خلاصه قبول كردن و رفتم !
خانم رحماني برعكس خانوم قبلي نه هيچ آرايشي داشت و نه ناخن بلندي ونه موهاي رنگ كرده اي ..دهن گشادش يادمه كه مرتب هوار هوار مي كرد و وقتي دردش كمتر مي شد..شروع مي كرد به شوهرش فحش دادن ! با صداي بلندي مي گفت :
- هوشنگ !! الهي بميري كه بيچاره م كردي !!
- هوشنگ !! الهي ذليل بشي !
- هوشنگ !! رو سنگ مرده شور خونه ببينمت ..آخه بچه چهارم مي خواستم چكنم !!
و خيلي فحشاي ديگه .....(بده ..اگه بگم شما هم ياد مي گيريد)
و همه پرستارا غش كرده بودن خنده كه چرا به شوهرت فحش مي دي ؟خلاصه حدود 20 دقيقه جيغ زد .. انگار خودش مي دونست كي بايد بياد بيمارستان و بيشتر درداشم خونه كشيده بود .. مي گفت شام شب شوهر و 3 بچه ديگه شو هم پخته و اومده ! يادمه خودش هر وقت مي گفتن زور بزن چندان با فشار زور مي زد كه صورتش قرمز مي شد .. و يه پرستار هم به كمكش خودشو تقريبا انداخته بود بالاي شكمش و بهش كمك مي كرد !در تموم اين مراحل وقتي يه نفسي مي خواست بكشه از فحش دادن به شوهرش غافل نمي شد... من ديگه كاملا ضعف كرده بودم و خيلي احساس بدبختي مي كردم كه چرا من بايد يه دختر دنيا اومده باشم كه شايد يه روزي منم مجبور شم اين مراحل وحشتناك رو بگذرونم !
داشتم به اين مسائل فكر مي كردم كه لحظه موعود رسيد ..تا اونجايي كه مي تونستم و مزاحم ديگران نبودم رفتم جلو ..در برابر چشمان وحشتزده م .. يهو ديدم گلوله اي از مو داره مياد و رحم زن باز و بازتر مي شه ..زن نفسش بند اومده بود ولي مي ديدم خانم دكتره هي مي گه : آفرين دختر خوب ..آفرين ..عاليه و...هي تشويقش مي كرد ..و يهو اونقدر باز كه سرو شونه و بعد كمر و بعد باسن و پاهاي يه بچه ي كوچولو ..خيلي كوچولو ..همراه با يه عالمه آب و خون و ... اومد بيرون ..گفتن بچه هه دختره ...نمي دونم يكي از كمك پرستارها چطور فهميده بود كه من دارم ميفتم كه يهو يه صندلي اومد زيرم و يه ليوان آب داد دستم ... ديدم بچه به يه چيزي عين روده وصله ..لحظه ي بريدن بند ناف يادم نمياد (حالم خيلي بد بود)و بعدش دوباره فشار دادن شكمش و بيرون اومدن كلي چيز شبيه جيگر و يه عالمه خون ...من حالت تهوع داشتم و هر چي گفتن برو بيرون نرفتم .. و خوب شد نرفتم چون چند دقيقه بعد شاهد يكي از باشكوهترين مناظر عمرم شدم !! خانومه بعد از كمي از حال رفتم گفت بچه مو بدين ببينم ..وقتي بچه رو پاك كردن و توي يه پارچه سبز دادن بغلش نمي دونيد چه لبخند قشنگي رو لبهاي زنه بود ..ديگه دهن زن به نظرم گشاد نميومد بلكه زيباترين دهان دنيا بود .. با بي حالي چند بار سربچه شو بوس كرد ..به پرستاره گفت : ببرش پيش آقا هوشنگ يه مشتلق حسابي ازش بگير ..بعد از 3 تا پسر آرزو داشت دختر داشته باشيم ! بعد بارها اسم آقا هوشنگ رو به نيكي برد ..
- بريد ببينيد آقا هوشنگ يه وقت خسته نشده باشه !
- زود به آقا هوشنگ بگيد حال من و بچه خوبه !
- يه وقت آقا هوشنگ نگران نباشه !!
و هي آقا هوشنگ آقا هوشنگ مي كرد..
همه از خوشحالي مي خنديدن ..هم كار به خوبي گذشته بود هم هوشنگ ذليل مرده تبديل شده بود به آقا هوشنگ!
بيرون كه اومدم حالم بهتر شده بود ..سراغ اون يكي خانم رو گرفتم ..گفتن رفته اتاق عمل سزارينش كنن !
3- از همه دوستاني كه حالمو پرسيده بودن چه اينجا چه با اي ميل خيلي ممنونم . خجالتم داديد!
4- با اينكه دكتر گفته تا يه هفته پانسمان رو نبايد باز كني ..يواشكي يه گوشه ش رو باز كردم ..بخيه هامو ديدم ..خيلي عجيبه ..به نظر مياد جوش خورده،،ديروز با چاقوي دكتر كاملا بريده و حالا چسبيده ..سلولها چه مي كنند :-) يه كم بتادين روش زدم و دوباره بستمش ! كي به كيه !
امروز عين منگا بودم و از بس امروز خوابيدم الان خوابم نمي بره !
5- يادم باشه يه گواهي درست و حسابي از دكتر بگيرم بابت استادا ..بخصوص اونايي كه درسشون سخته ..يه مرده بازي حسابي در آرم :)
6- چقدر حرف مريض و دكتر !
يه وبلاگ خوب درباره فلسفه و جامعه شناسي پيدا كردم به اسم دوران كه شايان مي نويسدش !(اسمش به اسم وبلاگش مياد !)البته من نوشته هاشو دو بار بايد بخونم تا قشنگ بفهممش :-) هوش نيست كه لامصب !
۷- اينم آدرس وبلاگ يه خانم خبرنگار خيلی خوب و شجاع به اسم چای تلخ !به نظر من که خيلی خوش طعمه با همه ی تلخيش !
۸- اينم وبلاگ يه خدای رند و کلک به نام پروردگار !البته خودش بهم وحی کرد که منو یه خدای بامزه معرفی کن :۰) چشم !
۹-به رود گفتم :
اي باتو روشنان روشن
به من سكوت بياموز !
(م.آزاد)
1- به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار ، كه در من جاري بود
به ابرها ، كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد درناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغ
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من هديه مي آورند ...
(فروغ فرخزاد)
2- امروز عصر وقتي از بيمارستان برمي گشتم و بعد از اون بارون و رگبار تهران، در اتوبان كرج تابش لذتبخش خورشيد رو حس كردم ، فوري ياد اين شعر فروغ افتادم .. و به آفتاب سلامي دوباره كردم ... نمي دونم چرا فكر مي كردم ديگه هيچوقت نميام خونه ..صبح زود كه مي رفتيم تهران همه چيز در نظرم خاكستري بود يعني دو هفته بود كه رنگها رو ديگه درخشان حس نمي كردم ..از بس كه جون دوستم ..مني كه قبلا دو سه بار فكر خودكشي به سرم افتاده بود ، مي ديدم اين دو هفته از ترس جون، چقدر عصبي و ناراحت بودم . مي بينم كه با همه سختي ها و بديها بازم زندگي زيباست ..
دو هفته پيش دكتر كه عكس رو ديد گفت بايد فوري عمل شي ..قبلا عكس رو نشون دو سه تا دكتر داده بوديم و همه گفته بودن هيچي نيست ولي اين دكتر كه يكي از معروفترين در رشته خودشه گفت فوري ..حتي نذاشت بعد از امتحانا .. مي گفت اگه هيچي نباشه يه عمل كوچولو و سر پايي حساب مي شه ولي اگه همون موقع كه آزمايش كردن بد خيم بود يه عمل درست حسابي
و من هميشه بدترين حالت رو در نظر مي گيرم ..اين دو هفته كلي بذل و بخشش كردم به داداشم گفتم اتاقم - كه مدتهاست چشمش دنبالشه- مال تو ! جمعه پيش ،تو جاده چالوس در قبرستان يه روستاي خوش منظره به مامانم گفتم منو بعدا اينجا دفن كنيد كه هر وقت اومدين يه كيفي هم كرده باشيد ..خيلي بزرگوارانه از سنگ قبر صورتي و كفن صورتی كه قبلا گفته بودم گذشتم و گفتم هر سنگي كه ارزونتر بود ! مگه نه اينكه بعد از مرگ آدم بايد اقلا يه صفت نيكي از آدم به يادگار مونده باشه ؟ :-) بابام مي خنديد و مي گفت بابا هيچي نيست ..چه جون دوستي تو! برادرم گفت بهتره جسدتو بسوزونيم بريزيم تو رودخونه کرج تا همه تهرانيا زبونشون وا شه !
راستش ديشب از ترس اتاق عمل تا صبح نخوابيدم -.. براي اولين بار ،صبح زود قبل از همه پا شدم و صبحونه رو آماده كردم(يه چيزي تو مايه هاي شق القمر) ..مگه نه اينكه مامانم در ختمم اقلا يه كار نيكي بايد پيدا مي كرد كه با گريه براي ديگران تعريف كنه ؟ بعد رفتم دوش گرفتم(سعی کردم خوب تميز شم که کار مرده شور راحت باشه و بگه به به چه دختر تميزی و .. بعد ديدم همه بيدار شدن و مي گن چه عجب !مامانم براي پوشوندن اضطرابش هي دعوام مي كرد ..بابام طبق معمول اينجور وقتا ساكت بود..اينجا هوا خوب بود ..ولي وقتي رسيديم تهران ديديم داره بارون مياد و تا دكتر تشريف بيارن رگبار شد..هر چي خواهش كردم مامان يا بابام بيان تو اتاق عمل نذاشتن ! بيهوشم نكردن و براي اينكه چيزي نبينم يه گاز گذاشته بودن رو چشمام .. اونقدر چشم و ابرو مو بالا و پايين بردم كه يه ذره رفت كنار ولي بعدش ديگه از ترس چشمامو خودم بستم ! دكتر وقتي هنوز ماسك نزده بود سوت مي زد ..خيلي برام خوشايند بود ..كاش تو اتاق عمل ها موسيقي بذارن ..روم نشد بگم ولي من خيلي بهتر از اون سوت مي زنم ..آهنگ دختر شيرازي جونم رو ميزد ..بيشتر جاها رو خراب مي كرد ولي برام خيلي خوشايند بود ....مژه هاي خانم پرستاره خيلي بلند و قشنگ بو د و با من خيلي مهربون بود .. همه ش فكر مي كردم مژه هاش مال خودشه يا مصنوعيه..طفلكي يه آقاي 60-50 ساله هم كه انگار اونم دكتر بود پايين هر دو چشماش كبود كبود بود ..به فكر اين افتادم كه يه شب دير رفته خونه و خانومش براش بادمجون كاشته و از اين فكر خنده م گرفته بود ..شايدم اثر داروي بي حسي بود كه اين فكرا ميومد تو كله م .. وقتي نمونه رو فرستادن براي آزمايش خيلي مي ترسيدم ..فكر مي كردم حتما جواب سرطان.. قلبم يه جوري ميزد .انگار يه پرنده توشه ..هر چي ناله كردم تروخدا بذارين بابام بياد تو نذاشتن- اه اه .اين چه قانونيه ؟- وقي بعد از نمي دونم 20 دقيقه يا نيم ساعت تلفن زدن كه جواب منفيه ...خيلي ذوق كردم و حتي ديگه نگفتم كه اثر دارو از بين رفته و درد شديد دوختن بخيه رو حس مي كنم و از درد نفسم گرفته :-)
آخرش كه تموم شد و باهام حرف زدم ديگه طاقت نيوردم و از خانم پرستاره پرسيدم مژه هاتون چه خوشگله.. مصنوعيه ؟ با غش غش خنده گفت :نه مال خودمه ..خيلي هم خوشش اومد جلوي بقيه پرسيدم ..گفتم اون يكي آقاي دكتر زير چشماش چي شده ؟ خودش گفت : پوست كشيدم ، خوشتیپتر بشم :)))
(نمي دونستم آقايون هم جراحي زيبايي پوست مي كنن !)
بعدش كه اومدم بيرون شنيدم كه داداشم كه مونده خونه مثلا درس بخونه هر 5 دقيقه يه بار تلفن زده -احتمالا براي تعيين تكليف اتاقم - و رو تخت بستري موقت هم كه گوشي رو روي گوشم گذاشتن گفت : اه ..من دو ساعته اسباب كشي كردم به اتاقت..چرا خوب شدي ؟ ..و اين برام قشنگ ترين شوخي بود. حالا كه اومدم خونه فعلا از صداي بلند ضيط داداشم ديگه ناراحت نيستم ..دنيا اونطورها بد نيست ...من ابرها رو با خودم آوردم اينجا و حالا اينجا باروني شده ! كلي ازم پذيرايي كردن و تا حدود يه ساعت پيش تو تختم بودم ..مثلا اومدم اينجا دو كلمه (!) بنويسم و دوباره برم :-)بخيه هام هم مي سوزه ولي مخصوصا دارو نمي خورم تا خودمو تنبيه كنم براي تموم بداخلاقياي اين دو هفته م با همه !
3- مدتيه كه فهميدم همه چيزها و صفت ها نسبي هستند ..زشتي ، زيبايي سلامتي خوشبختي ،بدبختي ، خوبي ،بدي ، عشق ، نفرت و..... حتي دوستي ! و حتي رنگها كه مي گن سفيد و سياه مطلق هستن .. سياهي ها و سفيدي ها هم درجات مختلف دارن .. شما چند چيز سفيد رو پيش هم بذاريد ..باز مي بينيد هيچكدوم مثل هم نيستن!
4- همانا كه دفاع بد و متعصبانه از شخصي ،از دشمني در حق وي بدتر ست !
(زيتون العابدين بيمار)
۵- در هفته ي پيش، روزنامه همشهري 3 قسمت مصاحبه با ايرج جمشيدي سردبير روزنامه آسيا -كه يه روزنامه اقتصاديه و ما گاهي مي خريمش -چاپ كرد ! من كه از اين مصاحبه اينطور برداشت كردم كه سرمايه داري و حاكميت سرمايه در جامعه منجر به كثيف ترين رابطه ها مي شه ! خودش براي خودش با بند وبست يه امپراطوري درست كرده و براي مشهور شدن دست به هر كاري زده !!حتي چاپ خبرهاي دروغين به نفع بعضي از شركتها ! و به قيمت بيچاره شدن بعضي هاي ديگه !اتفاقا خيلي در كارش موفق بوده و به اين كاراش مي باله !
۶- اي بلندي ،اي كاج!
راه ما طولاني ست
پاي ما آبله گون
پاي ما غرقه به خون
ره ما تا سر خلوتگه تو طولاني ست
اين بلندي ، اي كاج !
نردباني از عشق بر ما بفرست !
(ف.ا.نيسان)
۷- از خاكي كه بوي آشنايي نداشت
سر بر تافتم
كدامين خاك تقدير من ست ؟!...
(عبدالله كوثري)
1- كاش مي فهميدي :
دوستي ، آش دهن سوزي نيست
عشق ، بازار متاع جنسي ست
آرزو گور جوانمردان ست
مرده از زنده
هميشه ،
هر آن،
در جهان بيشتر است!...
(كيومرث منشي زاده )
2- از وقتي ورزش رفته م و فعاليتم زياد شده ، انگشتاي پام شديد درد گرفته بود.. ديگه حتي تو پياده روي و تو دانشگاه هم درد مي گرفت ..تو اين دو سه ماه هي كفش عوض كردم . فكر مي كردم كه لابد كفشها استاندارد نيست..تا آخر يه كفش گرون و كره اي و طبي خريدم و ديدم اينم افاقه نكرد ..شب داشتم به مامانم مي گفتم و قرار شد برم دكتر اورتوپد ..كه بابام با خنده يه ناخنگير بهم داد و گفت اگه ناخوناي پاتو كوتاه كني مطمئنم دردت برطرف مي شه ..بابام اصولا از اينكه ناخوناي پامو بلند كردم و لاك مي زنم و تابستونا كفش باز مي پوشم دل خوشي نداره ... پيش خودم گفتم لابد اين هم يه توطئه ست .داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه چطور از اين تعلق مادي دل بكنم ....كه يه ندايي بهم گفت : بگسل ! و من از هوي و هوس هاي نفسم گسستم :-) نشون به اون نشون كه بعد از كوتاه كردن اين ناخونهاي دراز لاك زده ..ديگه تقريبا درد انگشتام خوب شده !حيف پول اين همه كفش !راستي، شما انگشتاي پاتون درد نمي كنه ؟
3- امروز با دوستم مي خواستيم از اين ور خيابون بريم اونور .. ماشيني دوبله پارك شده بود و چادر زني از ماشين بيرون مونده بود .. ماشين پر مسافر بود و فقط انگار منتظر راننده بودن .. مي دونم اگه مقدار كمي از مانتو يا چادر لاي در ماشين بمونه ،احتمالا اتفاقي نميفته (فقط منظره ش بده !) ولي اگه مثل اين خانم خيليش بيرون باشه ( تقريبا تا زمين )احتمال گير كردن به جايي و پاره شدنش هست ..يا باعث تصادف موتورسواري چيزي بشه! منم طبق معمول كه خيلي بيشتر از كوپنم اين چيزا رو مي بينم ..تا اومدم بگم دوستم گفت به ما چه بابا ..گفتم من تا نگم نميام اونور ..رفتم جلو و عين هميشه آروم و در حاليكه به چادرش اشاره مي كردم گفتم : خانوم ببخشيد چادرتون مونده بيرون! و خوب اينجور وقتا يا مي گن خيلي ممنون يا يادشون ميره ... راه افتاديم بريم اونور و خوشحال از اينكه كار نيك امروزمم جور شد ..خانومه در حاليكه در رو باز مي كرد و چادرشو مي كشيد تو ماشين، چيزي رو با صداي بلند تقريبا فرياد زد كه البته من تا دوزاري كجم بيفته، تا اون ور خيابون طول كشيد حرفشو درك كنم ..با لهجه ي اصفهاني غليظ و با عصبانيت گفت :
- به تو چه مربوطه دختره ي فضول !
دوستم با همه كسايي كه با هم رفتيم اونور زدن زير خنده ..منم از لجم به خودم قول دادم از اين به بعد حتي اگه دم كسي از لاي در ماشين بيرون مونده باشه بهش نگم !
4- استاد زبانشناسيمون هم اتفاقا اصفهانيه .اما اون خانومه كجا اين كجا ! بعد از مدتها كه افتخار دادم رفتم سر كلاسش ....با دوستم داشتيم در گوشي حرف مي زديم و مي خنديديم كه يهو ديديم استاد قاط زده و مي گه :راستي هر كي از پنج جلسه بيشتر غيبت داره ديگه زحمت نكشه بياد..چون ازش امتحان آخر ترم نمي گيرم ... اينو كه گفت آه از نهاد خيليا از جمله من كه فكر كنم ركورد دار اين عمل شنيع هستم بر اومد ...اي بابا ..اين كه خيلي استاد آقا و مهربوني بود ..آخر كلاس خيلي ها دوره ش كردن ..وايسادم كه خلوت بشه..فقط سه تا پسر مونده بودن و داشتن سر 6 جلسه غيبت چونه مي زدن .. من كه حوصله م سر رفته بود خودمو انداختم وسط و گفتم استاد يه جلسه ديگه اين حرفا رو نداره..( تقريبا هم فهميده بودم ول معطلم ..چون وقتي سر يه جلسه غيبت اضافي اينقدر سر به سر مي ذاره پس واي به حال من كه كلا دو سه جلسه بيشتر نرفته بودم ....اينم بگم كه من عاشق زبانشناسيم و سه ترم قبل يه كلاس ديگه با اين استاد داشتم كه كلي كار تحقيقي براش كرده بودم ..ولي خوب از بس اين استاد به بچه ها رو مي ده ..هر بار به يه بهانه اي نرفته بودم ..) استاد گفت : به به ! زيتون خانوم ( با اسم كوچك صدا كرد) ! ؟! ضمانت هم كه مي كني ! چشم به خاطر زيتون خانم اين يه جلسه تون حساب نمي شه ! و اون پسرا رفتن . به اصفهاني گفت: شو ما كه مشكلي ندارين ..گفتم : استاد من خيلي بيشتر از 5 جلسه غيبت دارم ..سرشو اين ور و اون ور كرد و موهاشو مثل هميشه تكون داد و نچ نچي كرد و گفت : شوما ؟شوما كي غيبت كردين كه من نفهميدم ..خلاصه اينقدر انكار كرد كه من عصباني به زور دفترشو از دستش در اوردم و اون صفحه حضور و غيابش رو آوردم و علامتاي غيبت خودمو كه عين قطار رديف بود نشونش دادم ..خنديد و گفت : اون تحقيقايي كه اون ترم برام كردي اونقدر با ارزش و جالب بود كه به چند ترم بقيه بچه ها مي ارزه :-) اون جزوه هات براي خيلي از دانشجوها شده مرجع ..و خيلي ها ازش يواشكي كپي مي كنن و به نام تحقيق خودشون جا مي زنن ..برو و صداشم در نيار ولي اين جلسه هاي آخر رو ديگه بيا .. از خوشحالي مردم ..چون دوست ندارم سر اين چيزا منت استاد رو بكشم !
يادم افتاد .. دو سه ترم پيش .. خيلي اين درس رو جدي گرفته بودم ..استاد سر كلاس دو درس رو ،يكي به زبان اسپانيايي و يكي هم لهجه ي سياهپوستان آ مريكا ، داد و گفت : حالا بريد خودتون درس نامه اي شبيه به اينا از يك زبون ديگه تهيه كنيد و اگه كسي حال داشته باشه دو زبون يا بيشتر براي مقايسه انتخاب كنه ... من با جمع آوري كتابهايي در اين مورد و همينطور صحبت با آدمايي كه ا زبوناي محتلف رو مي دونستن ، يه جزوه بزرگ كه ده زبون با هم مقايسه كرده بود شامل : انگليسي ، فرانسه ، آلماني ، اسپانيايي ، تركي ، فارسي ، عربي ، عبري وژاپني و چيني ..و همينطور ريشه يابي اون زبونها و نقاط مشترك زبونهايي كه يه ريشه دارن..حسابي متعجبش كرده بودم .البته در حد عددهاي يك تا ده ...و سلام عليك و چند جمله از هر زبان به علاوه يه دستو ر زبان كوچولو از هر زبان .
يه بار هم چند لهجه ايراني رو باهم مقايسه كرده بودم : لري و همداني و كرمانشاهي و مشهدي و .....
يه دفعه ديگه ، تحقيقي در مورد يادگيري زبان در كودك بهمون داد كه مثل دفعه قبل كه مال همه ي بچه ها فوقش يه صفحه شده بود ..مال من يه جزوه بزرگ بزرگ شد ..بچه همسايه كه من عاشقش بودم رو حدود يه ماه هر وقت خونه بودم ، ميوردم خونه ( مامان باباشم كه دكتر بودن و از خداشون بود كه يكي نگه ش داره و خود بچه هم خيلي منو دوست داشت و داره هنوز )..اونقدر اين بچه شيرين حرف مي زد كه ثبت و ضبط اونا ( يه نوار هم از صداي خوشگلش ضبط كردم )برام بيشتر لذت بود تا كار درسي ! هر صفحه اي هم مربوط به يه جايي بود ..مثلا اگه پارك مي بردمش ، گفتن كلمات مربوط به پارك ، تاب (تاپ)و سرسره ( كه مي گفت شرشو يه ) و الا كلنگ ( كه خيلي براش سخت بود ) و فواره ( خفاره)و ...... اگه تو آشپزخونه مي بردمش : آشپزخونه ( آشقبتونه ) و كاسه ( كاشه) ..و تو پذيرايي مبل رو مي گفت : ملب ..برو عقب رو مي گفت : بيو عبق ! و خيلي خيلي چيزاي ديگه ، به اندازه ي يه كتاب .. و همه رو دسته بندي كردم و حتي بهش زبان انگليسي ياد مي دادم و غلط اونها رو هم مي نوشتم : مثلا نوز به معني بيني رو مي گفت : نوژ ..و ليپ به معني لب رو مي گفت: نيپ ! يادش به خيل ..يعني يادش به خير ..حالا ديگه بزرگ شده ولي هنوز شيرين حرف مي زنه !
يادمه وقتي اين تحقيقها رو به استاد داده بودم ..خيلي تعجب كرده بود و گفته بود همه از اين ( يعني من) ياد بگيريد ..و من آخر ترم بهترين نمره رو گرفته بودم ..آخ..يادش به خير ..يه زموني درس خون بوديم ها .. !
خلاصه ما دو سه ترم پيش كاشتيم و محصولش رو اين ترم داريم درو مي كنيم :-)
5- شبهاي اكبر عبدي تا ساعت 2 صبح كانال دو تلويزيون و هر شب تماشاي يه فيلم با بازي او تموم شد .حسابي عادت كرده بوديم بهش !
۶- در همشهری آخرین مطلب آزیتا ( زن رشتی) که اسم اصلیش الناز نامداریانه و همینطور آخرین نامه دوستشو چاپ کرده !
۷- كاش ميفهميدي
زندگي محبس بي ديواري ست
و تو محكوم به حبس ابدي
و عدالت ستم معتدليست
كه درون رگ قانون جاريست...
كاش مي فهميدي
چيزهاييست كه بايد تو بفهمي ، اما ...
بهتر آن ست
كمي گريه كنم ...
(كيومرث منشي زاده)
شيوا اميدي عزيزم از فنلاند اي ميلي داده بود و خواسته بود كه شعري از منشي زاده اينجا بذارم..
.........
1- اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود
ني نام ز ما و ني نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل
زين پس چو نباشيم همان خواهد بود!
(خيام)
روز 28 ارديبهشت، روز بزرگداشت حكيم عمر خيام بود ..خيام در اواخر قرن پنجم هجري در نيشابور زندگي مي كرد و با اينكه شاعري كار اصلي او نبوده ولي 90 رباعي او صدها سال است كه ورد زبان مردم فارسي زبان است .. يكي از معدود شاعراني ست كه شعرهايش مرزهاي ايران را در نورديده و به اكثر زبانهاي دنيا ترجمه شده .يكي از مهمترين ترجمه هاي او توسط فيتز جرالد شاعر انگليسي انجام شده!
خيام فيلسوف و رياضيدان و منجم و پزشك زبر دستي هم بوده!تقويم جلالي هم كار اوست !( كم كسي نبوده بابا !)
ترجمه ي يكي از معروفترين رباعي هاي او به انگليسي و فرانسه :
گويند كسان، بهشت با حور خوش ست
من مي گويم كه آب انگور خوش ست
اين نقد بگير و دست از نسيه بدار
كاواز دهل شنيدن از دور خوش ست !
"How sweet is mortal sovranty !" think some: Others-"How blest the Paradise to come !" Ah, take the Cash in hand waive the rest; Oh,the brave Music of a distant Drum! (FitzGerald) On me dit ,"Qu'elle est belle ,une houri des Cieux. Je dis moi, que le jus de la treille vaut mieux prefere le present a ces bonnes promesses: C'est de loin qu'un tambour parait melodieux!
بسياري از شعرهاي او به علت اسلامي نبودن، در اين دوره( جمهوري اسلامي) چاپ نمي شود .نتيجه مي گيريم كه در زمان سلجوقيان مسئولين سانسور زياد به كار خود وارد نبوده اند و يا به علت كمي حقوق بي خيال مي شده اند! با عرض معذرت از عفت عمومي ، يكيش رو اينجا مي نويسم :
شيخي به زن فاحشه گفتا : مستي ؟
هر لحظه به دام دگري پا بستي
گفتا : شيخا! هر آنچه گوئي هستم
آيا تو چنانكه مي نمائي هستي ؟
آهان.. بيخود نيست در صدا و سيما براش بزرگداشت نمي گيرن :-)
2- اين فيلتر گذاشتن در ICP ها و ISP ها و مسدود كردن به قولي 150 سايت و به قولي ديگر 100000 سايت هم باعث شده كه دوباره نبوغ و استعدادهاي ايراني ها شكوفا بشه و هزار و يك راه دور زدن: مدل تام و جري و مدل هكي و مدل فيلتر شكني و مدل دزد و پاسباني و ....خلق بشه! بابا خيال بد نكنيد ..اين هم يه راه اشتغال زايي براي بيكاري مغزهاست !
قراره 3 نفر كارو زندگيشونو ول كنن و بگردن دنبال سايتهاي جديد كه فيلتر رو آپ تو ديت كنن .. چقدر براي شكوفايي استعدادها زحمت مي كشن طفلکی ها..
3- اثرات رعد و برق در شهر گل و بلبل ما :
- يك رعد و برق كوچولو = برفكي شدن تلويزيون و خش خش دار كردن راديو
- دو رعد كوچولو و يك برق متوسط = ضعيف شدن برق و كم نور شدن لامپهاي داخل منزل .
- سه رعد متوسط و چهار برق بزرگ( يكيش معلوم نشد صداش كجا رفت)= قطع كامل تلويزيون (الحمدلله)
-۵ برق بزرگ و ۶ رعد بزرگ ( شهر ما تعداد رعداش با برقاش نميخونه)= ديگه حتما بارون مياد ..راديو هم قطع مي شه !
- 8-7 رعد و برق گنده ي گنده = قطع كامل برق براي شش ساعت كامل !
- 12-10 رعد و برق = گل دار شدن آب لوله كشي !
- تعداد بيست رعد و برق = قطع آب تا صبح ! تلفن هم بزنيم كشيك، خواب تشريف دارند!
- واي ..چقدر بشينم رعد و برق بشمرم ؟!!ديگه از زندگي افتاديم .ديگه چي مي خواهين .. بعدي بخوره به خودمون بميريم ؟
4- نبينم دندونپزشك عزيز ما ،تيريپ افسرده داشته باشه ! ....
5- اشك رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشك آن شب ، لبخند عشقم بود ...
(شاملو)
و من همينم
آهنگ ناستوده ي اين آفرينش موهوم
صداي درهمي از اعتماد برگ به باد
و شبدري كه درو مي شود همين فردا ..
من التماس زمينم ، شكسته در دل سنگ
و چشمه اي كه از آن آب تلخ مي جوشد..
سكوت مبهم ،
مثل شكوفه آواز
كه هر زمانش بيم شكست در باد ست.
چه ابتكار نسنجيده اي ست
كشيدن من بر صفحه ي عجيب زمان.
چه نقش مهمل و ناسالمي ، چه شكل بدي !
غروب بود نهال من نشا كردند
به بي خيالي ، در سنگ بي سرانجامي
و سنگ بيهده در چار سوي من روييد
و من رشد كردم در روزهاي سنگي سرد
...
رشد مي كردم
و شاخه هايم در قلب سنگ جاري بود.
و شاخه هايم سنگي شدند و آوازم
سرود سنگ .
و من همينم :
آهنگ ناستوده ي اين آفرينش موهوم ...
( جواد محبي)
1- دوستي داشتم كه...
هر دومون 6-5 ساله و با هم همسايه بوديم .دختر ناز و خوشگلي بود.اونقدر همديگر رو دوست داشتيم كه هميشه خونه ي هم بوديم ..عين دو تا خواهر .اولين مقنعه ي من رو مامان اون دوخت...زن مذهبي و خوبي بود فقط يه كم وسواسي بود خونه ي اونا بايد كمتر ريخت و پاش و سرو صدا مي كرديم.. .هميشه وقتي از مدرسه به خونه ميومديم ..او بايد اول ميومد خونه ي ما ..خودشو زودتر از من تو بغل مامانم پرت مي كرد و باهم مي خنديديم ..كيك هايي رو كه مامانم مي پخت خيلي دوست داشت..مامانم هميشه موهاي هر دومون رو عين هم مي بافت و مي گفت عين دو تا دو قلو! ولي با رنگ پوست و مويي متفاوت ..فارق از دنياي بزرگترا شاد و خوشحال بوديم ..موقع خنده چالي روي گونه هاش مي افتاد كه خيلي خوشگلترش مي كرد .. ، روزي از روي سادگي به او گفتم كه مامان من مسلمون نيست..(عقلم نمي رسيد كه چون با بابام ازدواج كرده مسلمون حسابه) ..و او بعد از سوالهايي به خونه شون رفت ..از فرداش به بهانه اي به من محل نذاشت و با ناراحتي شديد و اخم جاشو سر كلاس عوض كرد.. بعداز مدرسه به خونه شون رفت و هر رفت به دنبالش رفتم ، مامانش با چادر به در خونه ميومد و مي گفت نيست . اما من چشمهاي نگرانشو پشت شيشه مي ديدم ! در عالم بچگي خيلي غصه مي خوردم ..و هر چي هم ازش مي پرسيدم نمي گفت چيه ..تا اينكه روزي در خونه شون كه باز بود سرمو انداختم پاببن رفتم خونه شون .سلامي به مامانش كردم و رفتم تو اتاقش ..از ديدن من ترسيد و لرزيد .. گفت كه مامانش مي گه حق نداره با من دوست باشه ..چون اونايي كه مسلمون نيستن نجسن ! و خواهش كرد برم . موقع رفتن ديدم داره جاي پاي منو با ابر نمدار پاك مي كنه ..دنيا روي سرم خراب شد ..پايان يه دوستي 3 ساله!!! ..چقدر گريه كردم و چقدر ناراحت شدم و هيچكس نتونست برام كاري بكنه ..( كاش بابام زن مسلمون گرفته بود) ازون محل رفتيم ...هنوز وقتي قيافه ش با خنده و چالي روي گونه هاش يادم ميوفته قطره اشكي از چشمم مي چكه ...
2- دوستي داشتم كه ...
11-10 ساله بوديم و هميشه مشغول بازي ..ديگه ياد گرفته بودم رازهاي خانوادگي رو حفظ كنم ..هنوز تو دوستي اختيار از كف مي دادم .. يادمه تابستون بود و خيلي بازي لي لي دوست داشتيم ..تنها ناراحتيش اين بود كه من بايد كلاس زبان مي رفتم و بازيمو بايد گاهي قطع مي كردم ..با اينكه قبلش ميدونست كلاس دارم باز خيلي اظهار ناراحتي و حتي گريه مي كرد كه نرم ..يه روز درست وقتي داشتم حاضر مي شدم برم كلاس ..با بسته اي دم خونه مون اومد و با التماس گفت نرم كلاس ..منم بدم نميوم نرم ..ولي مامانم نذاشت.. گفت : بايد بري! وقتي برگشتي دوباره بازي مي كني ..دوستم بسته رو به من داد گفت از كلاس اومدي بازش كن !وقتي از كلاس برگشتم بسته رو باز كردم ديدم كه نامه ايست به همراه پول بستني كه من برايش خريده بودم + كادويي كه بهش داده بودم ..نامه رو باز كردم و ديدم نوشته اگر ايندفعه بري كلاس زبان ديگه نه من نه تو ..ديگه دوستيمون تموم ..و من باور نكردم ..وقتي رفتم دم خونه شون با اخمش مواجه شدم و ديگه به من محل نذاشت ..كلي منت كشي كردم ولي دل از من بريده بود ..باز كلي گريه و پايان يه دوستي ديگه ..(پبش خودم گفتم كاش كلاس زبان نمي رفتم) هنوزم دوستش دارم !
3- دوستي داشتم كه..
تو دوره راهنمايي با هم نمايشنامه و داستان مي نوشتيم و هر دو موسيقي دوست داشتيم و سازي مي زديم و روزهاي جشن تو مدرسه اجرا مي كرديم ..همه مي گفتن شخصياتا عين هميم ..من خيلي دوستش داشتم ..دختر قوي بود .. از خيلي نظرا اون الگوي من بود .. باهم تيم خوبي بوديم..در نمايشنامه ها اون هميشه رل بهتر رو خودش بر ميداشت و من اعتراضي نداشتم .. توي يكي از تاترها خانم پرورشي دخالت كرد و نذاشت!گفت قد فلاني بلند تره و بهتر نقش فلان كس بهش مي خوره ..چون ميدونستم دلش مي خواد نقش رو خودش بگيره و از طرفي نقش ديگه رو مي شد با طنز اجرا كرد و منم لوده بازي رو دوست داشتم .. به معلممون اصرار كردم نقش اصلي مال اون باشه .. اجازه نداد! من بازي كردم و گفتن هم بد نشد .. ولي او از اون روز به بعد با من قهر كرد ..ديگه با هم هيچكار نكرديم ..من خودمو كنار كشيدم و اون يكي ديگه رو براي همكاري آورد .. هر چي منت كشيدم ديگه رو نشون نداد ..پايان غم انگيز يه دوستي ديگه .. كاش معلم پرورشي دخالت نمي كرد .. من اونو بعدا تو يه شب شعر ديدم ..اونقدر نگاش كردم تا توجه ش بهم جلب شه .. منتظر يه لبخند بودم تا بپرم بغلش كنم و ببوسمش ..آخر وقتي نوبت شعر خوندن اون شد منو ديد ..آخرش كلي هم براش دست زدم ..وقتي آخر جلسه رفتم جلو كه سلام كنم ، سرشو برگردوند! و دوباره قطره اشكي در چشم من! ديگه اون جلسه هاي شعر نرفتم ..
4- دوستاني داشتم كه ....
فاميلاي مامانم بودن ..با اينكه بعضي از خاله ها و يه داييم منو از خون خودشون نمي دونستن ..پسر خاله و دختر خاله و پسر و دختر داييام خيلي دوستم داشتن و هميشه هر جا مي رفتن دنبال منم ميومدن ..روزهاي شاد كوه .. استخر ..پارتي هاي شاد اقليت هاي مذهبي ..اسكيت و دوچرخه ..تولد ها... خيلي خيلي خوش مي گذشت ..بعد دخترهاي فاميل يكي يكي رفتند خارج از كشور و بعدها كمي ديرتر پسر هاي فاميل ..هيچوقت از هم ناراحت نشديم ..همدل تر از اونها ديگه كسي نديدم .. با رفتن هر كدوم..در آغوش گرفتن و قطره اشكي در فرودگاه ..بعضي دوستيها با تلفن ادامه داره و بعضيا كم كم كمرنگ شد ...و بعضيها منو فراموش كردن ! پايان چند دوستي ..
5- دوستي داشتم كه..
از دوم دبيرستان با هم بوديم ..نزديك كنكور كه رسيديم ..قرار شد با هم درس بخونيم ..خونه همديگه مي رفتيم نوبتي ..من زياد نمي خوندم و بيشتر با دوستان به ظاهر ناباب سينما و گردش مي رفتم ..اين دوستم هي نصيحتم مي كرد .دوست خوبي بود و من خيلي دوستش داشتم ..خيلي باهم درددل مي كرديم ..و چيزي نبود كه از هم پنهان كنيم ..او از من درسش بهتر بود و هر دو مطمئن بوديم قبول مي شه ..مي گفت اگه من قبول شم تو نشي من مي ميرم ..روزي 10-12 ساعت مي خوند ولي من شايد 2-3 ساعت به زور.. وقتي نتيجه رو دادن در كمال تعجب همه، من قبول شدم و او نه ! باهام سرسنگين شد و هر چي منت كشيدم ..هر چه تلفن زدم ..ديگه اين دوستي عين سابق نشد تا اينكه قطع شد و پايان يه دوستي ديگه... هنوز دلم براش تنگ مي شه خيلي .كاش منم قبول نمي شدم!
6- خيلي دوستاي ديگه اومدن و رفتن ! ولي هيچوقت من پايان دهنده نبودم .
باز م همين جور دوستيا ميان و مي رن ! هنوزم قطره هاي اشكي براي موقع خداحافظي مونده ..هنوزم كمي توان منت كشي درم هست ..اگر چه از بعضيا آدرسي ندارم ...
ولي ..ديگه تو دوستي محتاط شدم .. همه ش خودمو سانسور مي كنم نكنه عقيده اي سليقه اي چيزي منو از دوستي جدا كنه ..اصلا ديگه سخت دل مي بازم به كسي ..ديگه موقع سلام به ديگري در انتظار خدا حافظيم ... هميشه مي گم آيا كدوم كار يا حرف من باعث پايان يه دوستي ديگه مي شه ..
آيا هميشه - دوستي خواهم داشت كه .. خواهد گفت : اگر با من دوستي بايد با ديگري بد باشي !
دوستي خواهم داشت كه بگه : بايد كسي كه من دوستش دارم تو هم بايد دوستش داشته باشي ؟
اگر عقيده ت مثل من نيست برو ! در باند ما باش! در حلقه ديگران نرو ..اينقدر با همه گرم نگير ..تكليف باندتو روشن كن !
دوستي خواهم داشت كه بگه :.........؟
پس كي دوستي خواهم داشت كه بفهمه كه من منم ! نه اوني كه اون مي خواد !
من نمي تونم مثل هيچكس بشم .. من نمي تونم .......
همينه-با اينكه بيشتر وقتها توي جمعم و ظاهرا خوشحال -،باز احساس تنهايي مي كنم .دوستايي كه اگه بفهمن كي هستي تركت مي كنن ..پس فيلم بازي كن !عقايد و احساساتتو سانسور كن ..مبادا انگي ..تهمتي ..
نكنه روزي به جايي برسم كه به خودم بگم : ولش كن همه رو ...توهم سنگ باش ..تو هم تا اونجايي كه به نفعته با ديگران بمون و بعد كه كارت راه افتاد بذار برو ..گاهي اين تو باش كه دل مي كني نه اونا .. نكنه يه روزي قطره ها ي اشكي از رفتن كسي در چشمم حلقه نزنه ديگه! !
7- گوئيا مي دانستم
كه رودخانه هر چند كند گذر باشد
روزي به پاياني خواهد رسيد ..
گوئيا مي دانستم
كه امتداد دردناك اين تداوم
روزي به لحظه هايي اينچنين
فرجامي خواهد يافت .
گوئيا مي دانستم
كه زندگي تكرار حادثه هاي ناباور ست ...
(سيروس شميسا )
1- بر خنجر بلند
اندام خود سپردن
آخر كه مي تواند؟
(شبهاي زخم تلخ ست)
گيرم كه تن سپردي
بر حلقه كمند
اندام خود سپردن
آخر كه مي تواند ؟
(شبهاي بند تلخ ست)
گيرم كه تن سپردي
بر زهر پوزخند
ديگر كه مي تواند؟...
(منصور اوجي)
2- رئيس كل دادگستري تهران آقاي عليزاده فرموده كه اگه گروه تفحص مجلس تونست تخلف لاريجاني رو ثابت كنه كه هيچ !! وگرنه پدرشونو در مي آريم !
من اگه جاش بودم مي گفتم: اگه لاريجاني تونست بي گناهيش رو ثابت كنه كه هيچ!! وگرنه پدرشو در مي آريم :)
3- ديشب براي دومين بار فيلم اجاره نشين هاي مهرجويي رو تو تلويزيون كانال دو ديدم ..شايد از معدود فيلماي ايرانيه كه حتي بار دوم اونقدر ازش لذت بردم و دوست دارم باز هم ببينم ..من بي سواد از بقيه فيلمها مي تونم كلي ايراد بگيرم ..چه از بازي ، چه از كارگرداني و چه فيلمنامه و ديالوگها و بقيه چيزها.. ولي اونقدر اين فيلم طبيعي بود و اونقدر بازيگرايي مثل انتظامي و اكبر عبدي ونادره و حسين سرشار و ايرج راد و رويگري و خانم ديگه (اسمش يادم نيست) خوب و طبيعي و باطنزي دروني و زيبا بازي كرده بودن كه واقعا لذت بردم ..چرا فيلمهاي ديگه اينطوري نيستن ؟
4- اين روزا جاده چالوس خيلي زيباست ..شقايقهاش واقعيه (پوست پفك نيست !) و علفها و گلهاي وحشي و رنگارنگ پره! رودخونه ش لبالب از آبه و مقدار زيادي از اونجاهايي كه مي شد نشست آب گرفته و تموم آشغلايي كه كنار رودخونه ريخته بودن آب برده و خيلي تميزه ! كاش هر سال همينطور آسمون بباره!! ما كه سعي مي كنيم همه جمعه ها حداقل يه سري به اونجا بزنيم !
5- من فكر مي كردم سينا مطلبي به كل آزاد شده ..نگو با قرار وثيقه 30 ميليون تومني آزادشده و متاسفانه اين رشته فعلا سر دراز داره !
راستي من فكر مي كردم اين آمپول تقويت حافظه يه شوخيه .. ولي همين الان كانال 5 تلويزيون داره يه فيلم خارجي مي ده كه به قهرمان داستان جري، يه آمپول توي گردنش تزريق مي كنند و به اعتراف به قتل وا مي دارنش !نكنه واقعا هست ؟!
6-در مورد مطلب شماره 6 دفعه قبلم كه با كمال تاسف و نمي دونم چرا از نظر بعضي ها بد برداشت شد مسائلي رو بايد بگم :
الف -من كي گفتم حقيقت همون چيزيه كه من ديدم و مي گم ؟؟؟ من گفتم اين احساس و نظر من در اولين بار ديدن و خوندن وبلاگ اين خانمه !
ب- كي گفته كه نمي شه جواب يه مسئله رو كه در روزنامه اي به تيراژ 500000 تا چاپ شده و حتي طبق قانون مطبوعات مي شه در همونجا تقاضا كرد نوشته بشه رو در يه وبلاگ با خواننده 500 نفري( كه نصف بيشترشون هم اعتراف مي كنن كه شماره هاي طولانيم رو نمي خونن)، داد ؟؟
كه دوشمه رو بچه تا دو مسئوليت كه اينجاست مشكل.پوله منظورم.ميارم كم وقتا
كه خوبمه برادر و نازنين پدر عهده به من مخارج عمده.نميفهمن رو نداشتن
اينجام من ميبينين اينكه و نيستن ايران خانوادهام اعضاي از هيچكدوم متاسفانه
بگيرم ناديده نميتونم علاوه به.نميده ما به رو كشور از خروج اجازه سرجيو چون
گفتم زيتون خانم بابت از اينو !درمييابد رو بچهها زود يا دير هم سرجيو خود كه
داره ، دانشگاهي تحصيلات كه كسي براي البته.نميكنن باور منو فقر نوشتن كه
كه خصوصا.سخته كمي زندگي نوع اين تحمل شده بزرگ خوب و ميكرده كار سال ساليان
رو زده حرف و نشسته بچههام با پليس اينكه خيليا برعكس نفهمن هم بچههاش بخواد
مورد كرده تلفن كه بچهاي اين ممكنه بكنين رو فكرش فقط.
(اين تيكه همشهري از حرفاي نونوشي رو كپي مي كنم تا اونايي كه حوصله ندارن لينك رو كليك كنن..نمي دونم چرا هر كار مي كنم كلمات از چپ به راست مياد )
مخصوصا كه يه عده مرتب ازم مي پرسيدن كه با اين نوشي بدبخت چيكار داري اذيتش مي كني و من مي گفتم بابا من غلط كردم يه بار رفتم تو نظر خواهيش نوشتم كه به نظر من ( توجه كنيد!! به نظر من!!) فقير نمياي ! و اونا بهم نمي گفتن كه اونو تو روزنامه خوندن !
ومن شب قبل از نوشتن مطلب قبليم و با ديدن اون مطلب تصميم به جواب گرفتم .. خود اين خانم هم بارها چه اينجا و چه با نامه ازم خواسته بود دلبلمو بگم و كلي منو تحت فشار گذاشته بود!خوب من دلائلم رو گفتم ! نگفتم هم كه نظر من حقيقت محضه ! هر كي آزاده به يه چيزي احساس خوب داشته باشه و به يه چيز ديگه اي نه !در همين شماره 2 همين مطلبم من به رئيس كل دادگستري تهران هم ايراد گرفتم و نظرمو گفتم!
ج- من خودم هم اعتراف مي كنم كه نظرم نسبت به وبلاگ اين خانم ممكنه درست نباشه چون من تا بحال كمتر از انگشتان دست به وبلاگش رفته م ..كه فقط دو بار اون دلبخواهي بوده ..يه بار ، بار اولي كه از روي كنجكاوي رفتم ( كه احساسمو دفعه پيش نوشتم درباره ش) و يه بار هم چندين روز قبل كه رفتم ديدم داره تهديد ميكنه كه خواننده هاش مطالبشو كش نرن چون خودش و بچه هاش به پول كتاب نياز دارن ! و دفعه هاي ديگه از رودرواسي و اصرار خودش كه ميومد مي گفت چرا نمياي ..مي رفتم و جز بار اول ديگه هيچ انتقادي نكردم..چون حس كردم كه از تعريف بيشتر خوشش مياد !
د- تا ديشب كه من شماره نظر خواهيام به 90 رسيده بود و اونا رو خوندم ..متوجه شدم تقريبا هيچكس درست نوشته منو نخونده و نفهميده ..حق هم دارن ..چون من خودمم دلم نمياد نوشته مو دوباره بخونم ..نوشته هاي من احساس دقيقا همون لحظه ي منو داره كه دارم تايپ مي كنم ( مثل همين الان ) و شايد دو ساعت بعدش بخونم اصلا نتونم باهاش كنار بيام ..
ه - من تموم ديروز و ديشب احساس كسي رو داشتم كه در زمين فوتبالي تنها و غمگين نشسته كه با سوت صاحب وبلاگ خانمي، بازيكنانش و طرفدارانش به سمت من هجوم آوردن ..هر كس هم به فراخور حالش اسلحه سردي رو با خودش آورده بود..كساني بي اون كه حرفمو بشنون قلوه سنگي يه طرفم پرتاب كردن، رهگذر ثاني سطلي خاك بر سرم ريخت ، يكي پاره آجري ، مهشيد با شاخه گلي خوشبو كه درد تيغ گل را با بوي خوش گل فراموش كردم ، بعضيها هم نامردي نكرده زير لباس خود پنجه بكس و دشنه آورده بودن! خانمي با چادري دور كمر و چشمان بسته ،دهانش را باز كرده بود!و... يكي سرم داد زد ..يكي موهايم رو كشيد ..و يكي هم عين جواد طواف چون برادري غيرتي مرا زير مشت و لگد گرفت.
و هيچكس نفهميد كه پشت اين نقاب خندان زيتون ، ميتونه يه انسان غمگين و زخمي وتنها نشسته باشه ! با تموم احساسات و عواطف مثل يك انسان ، مثل خود شما!من هم حق دارم از كسي ناراحت بشم ! من هم حق دارم از دست كسي عصباني بشم ..منم وقتي بهم فشار مياد حق دارم داد بكشم!من هم حق دفاع از خودم رو دارم ..چرا با يه كلمه نظر صادقانه نوشتن در وبلاگ كسي اينقدر فشار رو تحمل كنم ..بايد دليل نوشتن اون كلمه رو هم مي گفتم يا نه !
و- در عوض بودند كساني كه آمدند دستي به روي شانه هايم گذاشتند.. نگاهي كردند و رفتند و يا احساس منو فهميدن ( شايد از جريان بي خبر بودن ..شايد كار من به نظرشون درست نبوده ..) و كساني هم عين هاله و چند نفر ديگه منو سعي كردن از زير دست و پا در بيارن! برام جالب بود كه تقريبا تموم دختران مقيم خارج از كشور بسيار نرم با اين مسئله برخورد مي كنن ..با تشكر از همه ي اونايي كه سعي كردن جانبداري متعصبانه از كسي نكنن !
ز - خوشحالم كه هيچكس در مقام قيم از من دفاع نكرد ..خوشحالم كه عين يه آدم بزرگ باهام رفتار شد ! و خوشحالم كسي به من ترحم نكرد ..از ترحم بيزارم !
ح- من برعكس شما ، اين خانم رو هم اصلا قابل ترحم نمي دونم ..به نظر من زن بالغ و كاملي ست و نمي دونم چرا همه فكر مي كنيد خيلي تنها و بي كس و بدبخته ! او زن قوي ي ست !بارها دليل گفتن اون كلمه رو ازم خواسته بود بگم كه گفتم !
ط- بازي كننده هاي و لشكر يان عزيز وبلاگ نوشي و جوجه هايش حالا مي تونيد راحت به مقر خود برگرديد و دوباره به بهبه و چهچه مشغول شويد ... دعوا تموم شد ..ديگه بعد از امروز انتقاد نمي كنم .زخمهايم هم به زودي خوب مي شه !!متاسفم كه آماده پذيرايي براي صد نفر اضافه نداشتم !
ي- حالا ميتونم مثل كودكي كه بيشتر از سزايش تنبيه شده و براي دقيق شدن كتكهايي كه خوردم بقيه احساسم رو هم بگم !
- فكر مي كنم بايد اينها رو خطاب به جواد(قيم اصلي و شايد مدعي العموم ) بگم كه براي همه ما چون برادريست و حالا فهميدم براي بعضيها برادرتر !!
- من چرا نبايد از يه وبلاگ بپرسم چرا اين اسم (مثلا اسم خارجي )رو انتخاب كردي ؟ مگر همه ما بارها اينو از هم سوال نكرديم ؟؟ اگه ازين به بعد قهرمان داستان دايي جو يا آنكل جو ( به جواد هم شبيهه .نه ؟)بود بفهميم شماييد ؟ اشكالي هم كه ندارد!تازه گفتم : مي خواستم بپرسم ..فقط در فكرم اين سوال بود ..فكر كردن كه در قاموس شما ممنوع نيست ؟!
- من متاسفانه نمي تونم دوباره به وبلاگ اين خانم برم و بگردم دنبال مطلبي كه بار اول خونده بودم و چرا اين حس به من دست داد ..قبلا گفتم كه همه رو با رجوع به حافظه م كه زياد تعريفي هم نداره گفتم ..
چون هر بار مي رم به اين وبلاگ احساس خوبي ندارم ..احساس اينو دارم كه وارد يه بنگاه خيريه مي شم ..هر تعريف و كمكي پذيرفته مي شه و هر انتقادي سركوب ! احساس اينو دارم كه همه آزادن اينجا براي من لوگو و اسم بچه و اسم كتاب و وكيل و قاضي و ...تهيه كنن..احساس مي كنم همه به من ترحم كنيد ..محبت كنيد ..همه قيم من باشيد ..با دشمنان من بجنگيد ..انتظار تشكر هم نداشته باشيد ..( مثلا خودت گفتي كه پاكت آن آقاي خير را پس داده و حالا او آدم بديست ..اگه بده ؟ پس اسمي كه براي وبلاگ هم گذاشته بايد پس داده بشه ..براي همينه من به جاي نوشي مي گم اون خانوم ..چون اون آدم بده انتخابش كرده...يا آدمها وقتي به اونا محتاج نيستيم ديگه اخ مي شن ؟؟؟)
همين كه شما به جاي اون خانم صحبت مي كني به نظر من توهين به مقام زنه ! زن يعني ذليل ..يعني بدبخت ..همه مي گن اون زن بيچاره ..او بيچاره نيست ..شما آقايون با انجام دادن كارهاي اون اورو ضعيف مي كنيد!
- من اين احساس رو اصلا نسبت به وبلاگ يه زن تنها و يا مهشيد و يا هر زن تنهاي ديگه ندارم ..احساس قدرت و بي نيازي و شهامت از وبلاگشون مي باره ... هرگز نديدم احساس ضعف ! هرگز نديدم گدايي محبت ..
- در جواب اون كسي كه گفته بود همه از هم لينك مي خواهيم ..بله مي خواهيم ..ولي نه با جلب ترحم !! من حتي روش قلي كه مياد مي نويسه - هر كي به من لينك نده خره ! رو بيشتر مي پسندم ..چون قدرت درش نهفته ست .. خانمي مي گفت : من هر جا مي خوام تو صف واي نسم ..بچه مو با خودم مي برم ..حتي شده اونو با بشكوني گريه مي ندازم تا كارم راه بيفته !! من از سوءاستفاده از موقعيت رو بدترين كار مي دونم !
جواد! اگه كسي پشت سر من چيزي گفته بود ـكه بارها گفته ن و من رفتم خوندم و نه براش لشكر فرستادم نه حتي جوابي كه نكنه ناراحتش كنم - آيا باز تو همينطور از من دفاع مي كردي ؟ مطمئنم كه نه !چون منو ضعيف نمي دوني ..
- نيش و كنايه رو من مي زنم كه دارم رك حرفمو مي زنم يا اوني كه مرتب مياد از يه كلمه اي كه در نظر خواهيش نوشتم تيكه مي ندازه و ميره ؟
-يكي برام اي ميل داده كه با بد كسي طرف شدي..اون آدم زياد داره و ميتونه وبلاگتو بايكوت كنه !! والا فكر نمي كنم اين وبلاگ من اينقدر برام مهم باشه كه بيام براي از دست دادنش بترسم !بعدش آدم يعني چي ؟ بنده و غلام ؟
- يكي گفته كه ديدي ما همه از وبلاگ نوشي اومديم ازش دفاع مي كنيم ..چرا دوستاي تو ازت انتقاد كردن ؟ به نظر من شما تعريف اشتباهي از دوست داريد..دوستاي من حق خواه و حق طلبند نه زيتون-دوست ! و من اينطوري بيشتر دوستشون دارم ! به نظرشون اومده من كار اشتباهي كردم بهم گفتن !
- كسي مي گفت منم كتاب مي خوام چاپ كنم ! من به هيچ وجه نوشته هاي خودمو قابل چاپ نميدونم ..من از نوشته هام كپي هم بر نمي دارم .. نوشته هام پر از غلط هاي دستوري و املايي و حتي فكريه.. براي اينكه من هيچوقت يادداشتي از قبل نمي نويسم و مستقيما تايپ مي كنم افكارمو! بله ..سوتي هم داره خيلي ...
- براي راحتي خيال بعضيا بگم كه من از كسي معذرت نمي خواهم به جز كسايي كه براي آرامش اينجا ميان و درگير جرياني شدن كه به اونا ربطي نداشته ! فكر نمي كنم اگه كسي لشكرش را به اينجا نمي فرستاد چيز مهمي اتفاق مي افتاد !
- راستي شنيده م كه همون انتقاد يه كلمه اي كلي نوشته هاش رو تغيير داده ..ولي من انتظار تشكر ندارم :-)
- اميدوارم ديگه بحثي درين مورد نشه !
8- در وبلاگ سامان ماجراي جالب از خانمي65-60 كه در تاكسي با صداي بسيار خوب آواز مي خونده ، چون شوهر قبليش به خاطر آواز خوندن كتكش مي زده و اين شوهرش هم با خوندن او در جمع موافق نيست، و حالا او در تاكسي براي مردم مي خواند، نوشته كه خيلي برام ناراحت كننده بود ! نكنه ما ها هم به جايي برسيم كه مجبور بشيم استعدادهامونو در تاكسيها بروز بديم ؟!؟!؟ !!
9- از كنار هم بگذشتيم ،
و بر چشماني چنين شناخته شده ننگريستيم
و زبان نيلوفرهاي بركه را در نيافتيم ...
(هوشنگ ايراني)
1- بر خنجر بلند
اندام خود سپردن
آخر كه مي تواند؟
(شبهاي زخم تلخ ست)
گيرم كه تن سپردي
بر حلقه كمند
اندام خود سپردن
آخر كه مي تواند ؟
(شبهاي بند تلخ ست)
گيرم كه تن سپردي
بر زهر پوزخند
ديگر كه مي تواند؟...
(منصور اوجي)
2- رئيس كل دادگستري تهران آقاي عليزاده فرموده كه اگه گروه تفحص مجلس تونست تخلف لاريجاني رو ثابت كنه كه هيچ !! وگرنه پدرشونو در مي آريم !
من اگه جاش بودم مي گفتم: اگه لاريجاني تونست بي گناهيش رو ثابت كنه كه هيچ!! وگرنه پدرشو در مي آريم :)
3- ديشب براي دومين بار فيلم اجاره نشين هاي مهرجويي رو تو تلويزيون كانال دو ديدم ..شايد از معدود فيلماي ايرانيه كه حتي بار دوم اونقدر ازش لذت بردم و دوست دارم باز هم ببينم ..من بي سواد از بقيه فيلمها مي تونم كلي ايراد بگيرم ..چه از بازي ، چه از كارگرداني و چه فيلمنامه و ديالوگها و بقيه چيزها.. ولي اونقدر اين فيلم طبيعي بود و اونقدر بازيگرايي مثل انتظامي و اكبر عبدي ونادره و حسين سرشار و ايرج راد و رويگري و خانم ديگه (اسمش يادم نيست) خوب و طبيعي و باطنزي دروني و زيبا بازي كرده بودن كه واقعا لذت بردم ..چرا فيلمهاي ديگه اينطوري نيستن ؟
4- اين روزا جاده چالوس خيلي زيباست ..شقايقهاش واقعيه (پوست پفك نيست !) و علفها و گلهاي وحشي و رنگارنگ پره! رودخونه ش لبالب از آبه و مقدار زيادي از اونجاهايي كه مي شد نشست آب گرفته و تموم آشغلايي كه كنار رودخونه ريخته بودن آب برده و خيلي تميزه ! كاش هر سال همينطور آسمون بباره!! ما كه سعي مي كنيم همه جمعه ها حداقل يه سري به اونجا بزنيم !
5- من فكر مي كردم سينا مطلبي به كل آزاد شده ..نگو با قرار وثيقه 30 ميليون تومني آزادشده و متاسفانه اين رشته فعلا سر دراز داره !
راستي من فكر مي كردم اين آمپول تقويت حافظه يه شوخيه .. ولي همين الان كانال 5 تلويزيون داره يه فيلم خارجي مي ده كه به قهرمان داستان جري، يه آمپول توي گردنش تزريق مي كنند و به اعتراف به قتل وا مي دارنش !نكنه واقعا هست ؟!
6-در مورد مطلب شماره 6 دفعه قبلم كه با كمال تاسف و نمي دونم چرا از نظر بعضي ها بد برداشت شد مسائلي رو بايد بگم :اونایی که در جریان نیستن به نظر من نخونن چون وقتتون تلف می شه !
الف -من كي گفتم حقيقت همون چيزيه كه من ديدم و مي گم ؟؟؟ من گفتم اين احساس و نظر من در اولين بار ديدن و خوندن وبلاگ اين خانمه !
ب- كي گفته كه نمي شه جواب يه مسئله رو كه در روزنامه اي به تيراژ 500000 تا چاپ شده و حتي طبق قانون مطبوعات مي شه در همونجا تقاضا كرد نوشته بشه رو در يه وبلاگ با خواننده 500 نفري( كه نصف بيشترشون هم اعتراف مي كنن كه شماره هاي طولانيم رو نمي خونن)، داد ؟؟ مخصوصا كه يه عده مرتب ازم مي پرسيدن كه با اين نوشي بدبخت چيكار داري اذيتش مي كني و من مي گفتم بابا من غلط كردم يه بار رفتم تو نظر خواهيش نوشتم كه به نظر من ( توجه كنيد!! به نظر من!!) فقير نمياي ! و اونا بهم نمي گفتن كه اونو تو روزنامه خوندن !
ومن شب قبل از نوشتن مطلب قبليم و با ديدن اون مطلب تصميم به جواب گرفتم .. خود اين خانم هم بارها چه اينجا و چه با نامه ازم خواسته بود دلبلمو بگم و كلي منو تحت فشار گذاشته بود!خوب من دلائلم رو گفتم ! نگفتم هم كه نظر من حقيقت محضه ! هر كي آزاده به يه چيزي احساس خوب داشته باشه و به يه چيز ديگه اي نه !در همين شماره 2 همين مطلبم من به رئيس كل دادگستري تهران هم ايراد گرفتم و نظرمو گفتم!
ج- من خودم هم اعتراف مي كنم كه نظرم نسبت به وبلاگ اين خانم ممكنه درست نباشه چون من تا بحال كمتر از انگشتان دست به وبلاگش رفته م ..كه فقط دو بار اون دلبخواهي بوده ..يه بار ، بار اولي كه از روي كنجكاوي رفتم ( كه احساسمو دفعه پيش نوشتم درباره ش) و يه بار هم چندين روز قبل كه رفتم ديدم داره تهديد ميكنه كه خواننده هاش مطالبشو كش نرن چون خودش و بچه هاش به پول كتاب نياز دارن ! و دفعه هاي ديگه از رودرواسي و اصرار خودش كه ميومد مي گفت چرا نمياي ..مي رفتم و جز بار اول ديگه هيچ انتقادي نكردم..چون حس كردم كه از تعريف بيشتر خوشش مياد !
د- تا ديشب كه من شماره نظر خواهيام به 90 رسيده بود و اونا رو خوندم ..متوجه شدم تقريبا هيچكس درست نوشته منو نخونده و نفهميده ..حق هم دارن ..چون من خودمم دلم نمياد نوشته مو دوباره بخونم ..نوشته هاي من احساس دقيقا همون لحظه ي منو داره كه دارم تايپ مي كنم ( مثل همين الان ) و شايد دو ساعت بعدش بخونم اصلا نتونم باهاش كنار بيام ..
ه - من تموم ديروز و ديشب احساس كسي رو داشتم كه در زمين فوتبالي تنها و غمگين نشسته كه با سوت صاحب وبلاگ خانمي، بازيكنانش و طرفدارانش به سمت من هجوم آوردن ..هر كس هم به فراخور حالش اسلحه سردي رو با خودش آورده بود..كساني بي اون كه حرفمو بشنون قلوه سنگي يه طرفم پرتاب كردن، رهگذر ثاني سطلي خاك بر سرم ريخت ، يكي پاره آجري ، مهشيد با شاخه گلي خوشبو كه درد تيغ گل را با بوي خوش گل فراموش كردم ، بعضيها هم نامردي نكرده زير لباس خود پنجه بكس و دشنه آورده بودن! خانمي با چادري دور كمر و چشمان بسته ،دهانش را باز كرده بود!و... يكي سرم داد زد ..يكي موهايم رو كشيد ..و يكي هم عين جواد طواف چون برادري غيرتي مرا زير مشت و لگد گرفت.
و هيچكس نفهميد كه پشت اين نقاب خندان زيتون ، ميتونه يه انسان غمگين و زخمي وتنها نشسته باشه ! با تموم احساسات و عواطف مثل يك انسان ، مثل خود شما!من هم حق دارم از كسي ناراحت بشم ! من هم حق دارم از دست كسي عصباني بشم ..منم وقتي بهم فشار مياد حق دارم داد بكشم!من هم حق دفاع از خودم رو دارم ..چرا با يه كلمه نظر صادقانه نوشتن در وبلاگ كسي اينقدر فشار رو تحمل كنم ..بايد دليل نوشتن اون كلمه رو هم مي گفتم يا نه !
و- در عوض بودند كساني كه آمدند دستي به روي شانه هايم گذاشتند.. نگاهي كردند و رفتند و يا احساس منو فهميدن ( شايد از جريان بي خبر بودن ..شايد كار من به نظرشون درست نبوده ..) و كساني هم عين هاله و چند نفر ديگه منو سعي كردن از زير دست و پا در بيارن! برام جالب بود كه تقريبا تموم دختران مقيم خارج از كشور بسيار نرم با اين مسئله برخورد مي كنن ..با تشكر از همه ي اونايي كه سعي كردن جانبداري متعصبانه از كسي نكنن !
ز - خوشحالم كه هيچكس در مقام قيم از من دفاع نكرد ..خوشحالم كه عين يه آدم بزرگ باهام رفتار شد ! و خوشحالم كسي به من ترحم نكرد ..از ترحم بيزارم !
ح- من برعكس شما ، اين خانم رو هم اصلا قابل ترحم نمي دونم ..به نظر من زن بالغ و كاملي ست و نمي دونم چرا همه فكر مي كنيد خيلي تنها و بي كس و بدبخته ! او زن قوي ي ست !بارها دليل گفتن اون كلمه رو ازم خواسته بود بگم كه گفتم !
ط- بازي كننده هاي و لشكر يان عزيز وبلاگ نوشي و جوجه هايش حالا مي تونيد راحت به مقر خود برگرديد و دوباره به بهبه و چهچه مشغول شويد ... دعوا تموم شد ..ديگه بعد از امروز انتقاد نمي كنم .زخمهايم هم به زودي خوب مي شه !!متاسفم كه آماده پذيرايي براي صد نفر اضافه نداشتم !
ي- حالا ميتونم مثل كودكي كه بيشتر از سزايش تنبيه شده و براي دقيق شدن كتكهايي كه خوردم بقيه احساسم رو هم بگم !
- فكر مي كنم بايد اينها رو خطاب به جواد(قيم اصلي و شايد مدعي العموم ) بگم كه براي همه ما چون برادريست و حالا فهميدم براي بعضيها برادرتر !!
- من چرا نبايد از يه وبلاگ بپرسم چرا اين اسم (مثلا اسم خارجي )رو انتخاب كردي ؟ مگر همه ما بارها اينو از هم سوال نكرديم ؟؟ اگه ازين به بعد قهرمان داستان دايي جو يا آنكل جو ( به جواد هم شبيهه .نه ؟)بود بفهميم شماييد ؟ اشكالي هم كه ندارد!تازه گفتم : مي خواستم بپرسم ..فقط در فكرم اين سوال بود ..فكر كردن كه در قاموس شما ممنوع نيست ؟!
- من متاسفانه نمي تونم دوباره به وبلاگ اين خانم برم و بگردم دنبال مطلبي كه بار اول خونده بودم و چرا اين حس به من دست داد ..قبلا گفتم كه همه رو با رجوع به حافظه م كه زياد تعريفي هم نداره گفتم ..
چون هر بار مي رم به اين وبلاگ احساس خوبي ندارم ..احساس اينو دارم كه وارد يه بنگاه خيريه مي شم ..هر تعريف و كمكي پذيرفته مي شه و هر انتقادي سركوب ! احساس اينو دارم كه همه آزادن اينجا براي من لوگو و اسم بچه و اسم كتاب و وكيل و قاضي و ...تهيه كنن..احساس مي كنم همه به من ترحم كنيد ..محبت كنيد ..همه قيم من باشيد ..با دشمنان من بجنگيد ..انتظار تشكر هم نداشته باشيد ..( مثلا خودت گفتي كه پاكت آن آقاي خير را پس داده و حالا او آدم بديست ..اگه بده ؟ پس اسمي كه براي وبلاگ هم گذاشته بايد پس داده بشه ..براي همينه من به جاي نوشي مي گم اون خانوم ..چون اون آدم بده انتخابش كرده...يا آدمها وقتي به اونا محتاج نيستيم ديگه اخ مي شن ؟؟؟)
همين كه شما به جاي اون خانم صحبت مي كني به نظر من توهين به مقام زنه ! زن يعني ذليل ..يعني بدبخت ..همه مي گن اون زن بيچاره ..او بيچاره نيست ..شما آقايون با انجام دادن كارهاي اون اورو ضعيف مي كنيد!
- من اين احساس رو اصلا نسبت به وبلاگ يه زن تنها و يا مهشيد و يا هر زن تنهاي ديگه ندارم ..احساس قدرت و بي نيازي و شهامت از وبلاگشون مي باره ... هرگز نديدم احساس ضعف ! هرگز نديدم گدايي محبت ..
- در جواب اون كسي كه گفته بود همه از هم لينك مي خواهيم ..بله مي خواهيم ..ولي نه با جلب ترحم !! من حتي روش قلي كه مياد مي نويسه - هر كي به من لينك نده خره ! رو بيشتر مي پسندم ..چون قدرت درش نهفته ست .. خانمي مي گفت : من هر جا مي خوام تو صف واي نسم ..بچه مو با خودم مي برم ..حتي شده اونو با بشكوني گريه مي ندازم تا كارم راه بيفته !! من از سوءاستفاده از موقعيت رو بدترين كار مي دونم !
جواد! اگه كسي پشت سر من چيزي گفته بود ـكه بارها گفته ن و من رفتم خوندم و نه براش لشكر فرستادم نه حتي جوابي كه نكنه ناراحتش كنم - آيا باز تو همينطور از من دفاع مي كردي ؟ مطمئنم كه نه !چون منو ضعيف نمي دوني ..
- نيش و كنايه رو من مي زنم كه دارم رك حرفمو مي زنم يا اوني كه مرتب مياد از يه كلمه اي كه در نظر خواهيش نوشتم تيكه مي ندازه و ميره ؟
-يكي برام اي ميل داده كه با بد كسي طرف شدي..اون آدم زياد داره و ميتونه وبلاگتو بايكوت كنه !! والا فكر نمي كنم اين وبلاگ من اينقدر برام مهم باشه كه بيام براي از دست دادنش بترسم !بعدش آدم يعني چي ؟ بنده و غلام ؟
- يكي گفته كه ديدي ما همه از وبلاگ نوشي اومديم ازش دفاع مي كنيم ..چرا دوستاي تو ازت انتقاد كردن ؟ به نظر من شما تعريف اشتباهي از دوست داريد..دوستاي من حق خواه و حق طلبند نه زيتون-دوست ! و من اينطوري بيشتر دوستشون دارم ! به نظرشون اومده من كار اشتباهي كردم بهم گفتن !
- كسي مي گفت منم كتاب مي خوام چاپ كنم ! من به هيچ وجه نوشته هاي خودمو قابل چاپ نميدونم ..من از نوشته هام كپي هم بر نمي دارم .. نوشته هام پر از غلط هاي دستوري و املايي و حتي فكريه.. براي اينكه من هيچوقت يادداشتي از قبل نمي نويسم و مستقيما تايپ مي كنم افكارمو! بله ..سوتي هم داره خيلي ...
- براي راحتي خيال بعضيا بگم كه من از كسي معذرت نمي خواهم به جز كسايي كه براي آرامش اينجا ميان و درگير جرياني شدن كه به اونا ربطي نداشته ! فكر نمي كنم اگه كسي لشكرش را به اينجا نمي فرستاد چيز مهمي اتفاق مي افتاد !
- راستي شنيده م كه همون انتقاد يه كلمه اي كلي نوشته هاش رو تغيير داده ..ولي من انتظار تشكر ندارم :-)
- اميدوارم ديگه بحثي درين مورد نشه !
8- در وبلاگ سامان ماجراي جالب از خانمي65-60 كه در تاكسي با صداي بسيار خوب آواز مي خونده ، چون شوهر قبليش به خاطر آواز خوندن كتكش مي زده و اين شوهرش هم با خوندن او در جمع موافق نيست، و حالا او در تاكسي براي مردم مي خواند، نوشته كه خيلي برام ناراحت كننده بود ! نكنه ما ها هم به جايي برسيم كه مجبور بشيم استعدادهامونو در تاكسيها بروز بديم ؟!؟!؟ !!
9- از كنار هم بگذشتيم ،
و بر چشماني چنين شناخته شده ننگريستيم
و زبان نيلوفرهاي بركه را در نيافتيم ...
(هوشنگ ايراني)
1-آه اي يقين گم شده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه ،لغزنده، تو به تو!
من آبگير صافي ام ، اينك ! به سحر عشق ،
از بركه هاي آيينه راهي به من بجو!
(شاملو)
2- عيد امسال خونه ي يكي از عموهام (دوستاي بابام ) رفتيم كه مادر بزرگ 95 ساله ش هم اونجا بود . اين خانم مسن زن خيلي مومنيه . با اين سن فقط يه كم گوشاش سنگينه وسخت هم طرفدار به قول خودش خميلي ( منظورش خمينيه ) و مي گه اگه بعضيا بذارن اين حكومت بهترينه!..هميشه بابام باهاش سر به سر مي ذاره! ..بحث حكومت شد ، گفت من سه تا حكومت رو به چشم خودم ديدم ..بابام گفت : ماها فقط دو نوع حكومت ديديم .. ما جوونترها هم به شوخي با ناز گفتيم : ا... ولي ما فقط يكي ..اين پيرزن نازنين كه ديد ما ناراحتيم بي اختيار گفت : غصه نخورين ، تازه اول جوونيتونه ..ايشالله شما هم مثل من اينقدر عمر مي كنيد كه سه تا حكومت رو ببينيد .. همه زديم زير خنده !و طفلكي خودش نفهميد چرا ..اونم با ما مي خنديد.
3- به خاطر درس بعد از عيد ديگه كلاس ورزش نمي رفتم ..ولي ديدم عملا در س خوندنم هيچ فرقي كه نكرده هيچي ، كلي هم تنبل شدم ..رفتم اسممو دوباره نوشتم .باورم نمي شد وقتي برم اينقدر با ابراز احساسات بقيه مواجه بشم ..همه منو به اسم كوچيك صدا كردن..كلي ماچ و بوسه و تو نيستي انگار يه چيزي كمه ! روم نشد بپرسم چي كم بود..گفتم شايد بگن جوكر :-)
4- تو كلاس ورزش ،يه كيسه ي سياه و درازيه كه از سقف آويزونه. فكر مي كنم مربوط يه بچه هاي تكواندو كار باشه .. من جريان اينو نمي دونستم و گاهي موقع دويدن دور سالن يه مشت محكمي هم بهش مي زدم .. يه بار يكي از خانوما بهم نزديك شد و با حالت پرخاش گفت : ا.. به چه حق شوهر منو زدي؟! ..من با تعجب گفتم : من با شوهر شما چيكار دارم ؟ اصلا مگه من تا حالا ديدمش ؟ ديدم همه غش غش مي خندن ..گفتن : اين كيسه رل شوهر تمريني رو داره براي خانومهاي ازدواج كرده كه گاهي مي زننش تا دستاشون قوي شه !
5- تو كلاس يه چيزي جديدي فهميدم . ما دو نوع اندام داريم ..اول : هيكل هاي گلابي شكل، كه بالاتنه لاغر تري نسبت به پايين تنه دارن و در صورت چاق شدن باسن و رونشون چاق تر مي شه و دوم : هيكل هاي سيبي شكل كه در صورت چاق شدن ، تجمع چربي بيشتر در نواحي سينه و شكمه ! طبق آمار هيكل هاي سيبي شكل تو خيابون متلك هاي بيشتري مي شنون!( امان از دست بعضي آقايون كه به همه چيز كار دارن .)
6-درد دلي با خودم :
ديشب به دنبال پيدا كردن يه نوشته در مورد زويا پير زاد مي گشتم كه به ناگاه دوباره با نوشته اي از نوشي روبرو شدم كه مدتها باعث ناراحتيم بود ..همه چيز دوباره برام زنده شد ..
من هميشه قسمت معرفي وبلاگ همشهري رو مي خونم به جز يكي دو شماره ش كه گيرم نيومد ..شنيده بودم وبلاگ نوشي هم معرفي شده جز همون شماره هاي نخوندمه، نمي دونستم اون قسمتيشه كه مربوط به جوابيه كه به من داده :
چون چند نفر اين جريان رو ازم سوال كرده بودن و همينطور منم عين نوشي حق دارم حرفاي در گلو مانده مو در وبلاگ شخصيم بيارم. حس مي كنم در موردم بي انصافي شده ..پس حداقل براي خودم مي نويسم تا منم سبك بشم ..هدفم هيچ مظلوم براي نمايي و توجيه نيست . براي نوشتن اين مطلب فقط به حافظه م رجوع مي كنم...
اولين بار كه به وبلاگ نوشي رفتم ..از بالا به پايين شروع به خوندن كردم ..! اون زمان نوشته هاش بيشتر در حول و حوش اين مي گشت كه اگه شوهرش محل زندگيشو پيداش كنه چي ميشه و بچه ها شو ازش مي گيره و باقي قضايا ...منم عين بقيه بسيار ناراحت و عصبي شدم كه چه مرد بد و جنايتكاري و همينطور همه نوشته هاي اون زمونش پر بود از اينكه بي پوله و نداره خرج بچه ها بكنه و ... نكته اي كه نظرمو جلب كرد اين بود كه نوشي سر كار نمي ره و جاي جاي نوشته هاش درباره خريد وسائل و اسباب بازي و كتاب براي بچه هاش بود و اينكه وقتي پسته مي خوره چي ميگه و جايي ديگه كه بچه م هوس جوجه ( دقيق يادم نيست جوجه كباب يا پخته )كرده و ندارم بخرم و ...يكي از نظر خواهياشو باز كردم ديدم پر است از دلداري و ترحم و اينكه از وقتي نوشته هاي ترو مي خونم ديگه غذا از گلوم پايين نمي ره و افراد خير زيادي كه پيشنهاد كمك مالي كرده بودن و دكتري كه نوشته بود بيا دندوناي ترو بچه هاتو مجاني معالجه كنم و ..و... بسياري از اين قبيل نظرات .. هر چي رو به پايين خوندم تناقضاتي ديدم ..كه اگه شوهرش محل زندگيشو نمي دونه احضاريه هاي دادگاه براش كجا ميان و نوع رفتاري كه تعريف مي كرد حكايت از شوهري آروم و مهربون ميداد!و مسئله ديگه با ديدن نظر هاي نوشي كه اون زمون در اغلب نظر خواهيا ديده مي شد و همه رو دعوت به وبلاگش مي كردو با احتساب پول تلفن و كارت اينترنت كه در شهرستانها خيلي گرونتر از تهرانه كه روي هم حداقل صد هزار تومني مي شه و مرغ در اون زمان كيلويي هزار تومن بود چطور نمي تونه براي بچه هاش مرغ بخره يا مثلا چطور ميشه بري براي بچه ت كتابهاي گرون گرون بخري ( در صورتي كه مي شد با اسم نوشتن در مراكز كانون پرورش فكري كتاب مجاني گرفت.. كاري كه مامان من براي ماها كرد ) ولي نداشته باشي سيرش كني ! تازه اگر هم اينطور بود به نظر من اينطور اومد كه يه مادر حق نداره براي داشتن خواننده بيشتر از احساسات و دلسوزي و ترحم ديگران ، عزت نفس رو كنار بذاره ! تا رسيدم به اون پايين هاي وبلاگش كه انتخاب اسم براي وبلاگش رو توضيح داده بود كه آقايي كه كمك مالي بهش مي كرده روي پاكت پول نوشته تقديم به نوشي و جوجه هاش ! و اين آقا بوده كه براش وبلاگ درست كرده و.... به اين آقا لينك هم داده بود..براي كنجكاوي و اينكه اين آقاي خيَر كيه ..به لينك مراجعه كردم كه اتفاقا همون روز نوشته اي مبني بر گله ازنوشي ( اسم نياورده بود ولي كاملا معلوم بود و بعدا هم وقتي لينك نوشي ازونجا پاك شد مطمئن شدم خودشه !) و اينكه اين خانم بعد از كمك نه تنها قدر شناس نبوده بلكه بهش گفته كه تو لينك منو در وبلاگت گذاشتي كه ويزيتورات زياد شن ..و گله ازين كه چرا اينقدر ترحم مردم رو جلب مي كني و آيا معروف شدن اينقدر ارزش داره كه آدم دست به هر كاري بزنه و اينكه لينكتو بر ميدارم كه از اسم معروفت سو ء استفاده نكرده باشم و خيلي گله هاي زياد كه ديگه نگم بهتره ...
من هم به وبلاگ نوشي برگشتم و در نظر خواهيش نوشتم كه قشنگ مي نويسه ( هنوزم معتقدم قلم خوبي داره) ولي به نظر من اونطور فقير نمي رسه كه مي گه !
يه چيزي هم كه ديگه روم نشد بنويسم اين بود كه چرا اينقدر اصرار به استفاده اسمهاي خارجي براي شوهرش(سرجيو- كه اي كاش اونم يه وبلاگ داشت !) و بعدا بچه هاش داره ..مگه من كه اسمم ايراني نيست ولي يه اسم ايراني اونم از نوع تلخش انتخاب كردم عيبي داره ؟ مگه ما ايراني نيستيم ؟ و اينكه آدم فقير وكيلش كجا بود ؟؟كه خوشبختانه ديگه اينارو ننوشتم ..وگرنه الان سر از مجله تايم و لوموند در مي آورد !
من ديگه به وبلاگش نرفتم تا اينكه يكي بهم گفت كه نوشي چند روز پيشش در وبلاگش يه چيزي در جواب تو نوشته ! كه وقتي خوندم واقعا جا خوردم.. از من ناراحت شده بود ه ونوشته بود كه اين زندگي براي كسي كه تحصيلات دانشگاهي داره كمه و ..باقي قضايا كه تازه ديدم كه در همشهري هم چاپ شده ...و دوباره داغ دلم تازه شد.
اينم بگم كه من فقر نديده نيستم ! مادر و پدر منم هر دو ليسانسيه و هر دو از خانواده مرفه بودن و هر دو بعد از ازدواج از خانواده طرد مي شن ..بدون جهيزيه و بدون پشتوانه مالي و هر دو اخراجي بعد از انقلاب و زمانيكه من در شكم مامانم بودم بابام عين سينا مطلبي مدتها دور از ما بوده .... براي 6 ماه مامانم گوشت نميتونسته بخره و ميرفته قلم كيلويي 8 تومن و جو ميخريده و مدتها غذامون سوپ جو بوده .. در اون زمون پول نداشته براي من اسباب بازي بخره ..كتاب برام از كانون مي گرفته ..ولي با اين همه در زمان نبود بابام پاكت پول هيچكس رو قبول نكرده ..تموم وسائل خونه رو يكي يكي مي فرخته و با اينكه در زندگيش هيچوقت با دست لباس نشسته بوده ..ماشين لباسشويي رو هم مي فروشه ..تموم طلاها ش و مي فروشه .. با چه بدبختي كار سختي كه يه ديپلمه هم حاضر به انجامش نبوده مي گيره و بايه بچه كوچيك و شكم حامله به سر كار مي رفته ..ولي مي گه به هيچكس نمي گفته و هيچ كمكي حتي از مادر خودش قبول نمي كرده.. در اون زمون تموم فاميلاي مامانم هم خارج از كشور و هر كدوم براي خودشون صاحب ملك و املاك در بورلي هيلز لوس آنجلس بودن !من مي بينم فقر، ليسانسيه و ديپلم و زير ديپلم و اينكه- قبلا چنين و چنان بوديم- نميشناسه !فقر فقره !
با اين همه من ديدم نوشي ازم ناراحته رفتم ازش معذرت خواستم ..ولي او دو سه بار به محض اينكه مسئله اي در وبلاگم پيش ميومد و من غمگين بودم ..تو نظر خواهيم ميومد مي نوشت : ديدي ..يادته تو هم به من گفتي فقير ؟؟ حتي برام هم دو تا اي ميل نوشت ..( كه البته منتظر اي ميلش بودم ..شنيده بودم از وبلاگهاي پر خواننده شروع كرده به لينك خواهي و بالاخره يه روز هم به وبلاگ كم خواننده من ميرسه ..) و دوباره اينكه هنوز از مسئله فقر ناراحتي ؟ و چرا نمياي و بدم بمياد بهم لينك بدي و اينا و اينكه حاضرم افتخار بدم كه تو تلفني با جوجه هام حرف بزني و ..كه من بي سليقه قبول نكردم ....
نوشي خوشبختانه مدتهاست دست از نوشتن مظلوم نمايانه ش برداشته..وقتي از بچه هاش مي نويسه ديگه مورد غير صادقانه اي هم نمي تونه داشته باشه ..بچه ها هميشه مثبتند ! حالا ديگه به چاپ نوشته هاش و اينكه كسي يه وقت ازش مطلب كش نره و باهاش فيلم بسازه فكر مي كنه .. از صميم قلب اميدوارم موفق بشه و اونموقع شايد كتابشو برم بخرم !
7- از دزدي ايده گفتم ..آخر اين مسئولين موتور سيكلت تلاش ايده منو دزديدن!
اون مطلبي كه درباره خواستگاري و موتورسیکلت تلاش نوشته بودم ها .... لطفا يكي وكيلشو بهم قرض بده ، ازشون شكايت كنم !
8- وقتی یكي خيلي خوشگل مي كنه و به خودش مي رسه و مي ره بيرون ..به شوخي اگه دختر باشی مي گن : خوشگلا رو مي گيرن!!! و اگه پسر باشی مي گن : خوش تيپا رو مي گيرن!! ..حالا واقعا چند روز پيش اومدن تو خيابون درختي هر چي پسر خوش تيپ و مو بلند و خوش لباسه الكي گرفتن !! اي بي رحمها !! مگه كرج چند تا پسر خوش تيپ داشت همه ش ؟ ؟!
1- آه اي خيال خواب زده!
بايد كدام شوق آتشپاي
بر جانت شعله زند
تا بار ديگر
به سبزي سرودي
لب بگشايي ؟...
( احمد محيط)
2- شنبه با يكي از دوستام رفتم نمايشگاه بين المللي كتاب .در سالن كتابهاي خارجي امسال حداقل براي رشته ما ،كتاب خيلي كمتر از سال پيش بود .. امسال از كتابهاي 20 كيلويي مثل كتاب كل نمايشنامه هاي شكسپير همه در يك جلد ، با قيمت باور نكردني 6300 تومن خبري نبود ..خوب شد پارسال خريدمش ها .. هم قيمت ها گرونتر بود هم خيلي تنوع كمتر..انگار ايران رو خواسته بودن ادب كنن يا فكر مي كردن علم در ايران به چه دردي تو مي خوره وقتي مسئولين هيچ بهايي به محقيق و مكتشفين نمي دن ! ولي تا دلتون بخواد امسال كانتينرهاي مواد غذايي قدم به قدم در محوطه نمايشگاه بود..بوي روغن كهنه ي سيب زميني سرخ كرده همه جا ميومد..بستني و همبرگر و نوشابه و آب معدني و ...به وفور بود الحمدلله ..هميشه گفتن اول شكم بعد علم و كتاب ! يه عده دختر و پسر هم فارغ از دنياي كتاب مشغول رد و بدل كردن دل و قلوه بودن.. پس اول دل و قلوه دادن بعد رسيدن به شكم و بعد علم ..و متاسفانه حيوونكي ها وقت براي اجراي قسمت سوم برنامه پيدا نمي كردن و با دست خالي ولي با شكم و قلب پر از لاو نمايشگاه رو ترك مي كردن ..
امسال همه غرفه ها به نظرم خلوت تر ميومد ..فقط نمي دونم چرا غرفه هايي كه مسئولش يه كم آرايش زياد داشت اينقدر ازدحام مي شد..شايد كتاباش مرغوب تر بود :-)
غرفه كتاباي هند كتاباش خيلي ارزون بود .. ولي اشكالش اينجا بود كه كتاباي جديد و متنوع براي همه رشته ها زياد نداشت ..مك گرو هيل (ناشر امريكايي)هم خيلي امسال كم كتاب آورده بود!
با اين همه من با گشتن و سختي زياد دو سه صفحه فرم كه هر كدومشون 7 تا كتاب جا مي شد درست به اندازه ي كارتم (40 هزار تومن ) پر كردم و با اينكه اون غرفه ها خلوت و مسئولش که پسر بود ، هم عين بوق وايساده بود و زل زده بود به من كه كد كدوم كتاب ها رو يادداشت مي كنم، ولي موقعي كه به بانك رفتم براي پول دادن ، بيشتر شو يا گفتن نداريم يا تموم شده ! يا حتي مي گفتن اصلا اينا براي فروش نبوده ..آخه اگه براي فروش نيست چرا پشتش برچسب قيمت ريالي زده بودن ..يا دو كتاب مشابه يكيش رو گفت با همون دلار 350 تومني و اون يكيش رو مي گفت بايد با دلار آزاد 800 و خورده اي تومني بايد بخري ..خيلي اعصابم خورد شد ..چون خيلي زحمت كشيده بودم و ديگه حوصله نداشتم برگردم و كتاب انتخاب كنم . تازه از كجا اونها هم به همين سرنوشت دچار نمي شدن ..
- پس يه بديش اين بود كه مسئولين غرفه رل عروسك رو ايفا مي كردن و هيچ اطلاعي از كتاباي غرفه و اينكه فروشي هستن يا نه و تموم شدن يا نه نداشتن ولي ماشالله ژستشون طوري بود كه آدم خيال مي كرد از كتابا كه هيچي، عالم به علم غيب هم هستن!
- يه بدي ديگه اين بود كه زياد صندلي نبود و من بعضیا رو اونجا ديدم كه از شدت خستگي از حال رفته بودن !!
- بانكش كه از همه محشرتر بود .. طبق معمول هر سال ،موقع ورود 5-4 تا پليس همچين به خانم و آقايوني كه همراه با هم وارد مي شدن ايست ميدادن (يه چيزي تو مايه هاي هش !) كه آدم زهره ش مي رفت .. و خانوم و آقايوني كه از صبح تا شب در محوطه نمايشگاه و غرفه ها با هم بودن و اتفاقا روشنفكرترين و كتاب خونترينشون همين مراجعين به بانك بودن چون اينا واقعا براي خريدن به نمايشگاه اومده بودن ، به ناگاه با هم نامحرم و از هم ( به زور سر نيزه )جدا شدن ..والله من فكر نمي كنم بانكهاي شهر قم هم زنونه مردونه باشن !
اين نوع بانك خيلي ايراد داره ..چون آدم مجبوره دوسه بار از بانك بيرون بياد و با آقايي كه باهاش اومده دوباره هماهنگي كنه ..كه اينو نداشت يا پول كم آورده و ...
چون بعضي از كتاباي منو ندادن ، اعتبار كارت من اضافه اومد و اعتبار همراه من در بانك آقايون كم ! ! در نتيجه وقت زيادي صرف اين شد كه بيرون بانك همديگرو پيدا و دوباره ايندفعه من فرم پر كنم ،برم تو صف و با كارت خودم بخرم و پولشم بدبختي گردن من افتاد..روم هم نشد كه بگم پولشو بده ! اين بدترين بديش بود !!
اين چند تا كار از صبح تا ساعت 5 بعد از ظهر طول كشيد و ديگه نشد به غرفه هاي انتشارات ايراني برم !
فقط به ياد بچگي ها به غرفه هاي سالن كانون پرورش فكري سري زدم ..خيلي جالب بود .. يه جا بچه ها نقاشي مي كردن يه جا ظروف سفالي مي ساختن ، يه جا چوب اره مي كردن و يه جا آقايي براي بچه ها قصه مي گفت..بيشتر بچه ها صورتشونو گريم كرده بودن و احساس كردم به اونا خيلي خوش مي گذره ..كاش مي شد برم قاطيشون !
3- پارسال براي يك پنجره هم اتفاق بامزه اي در نمايشگاه افتاده :-) من فكر مي كردم فقط خودم اهل سوتيم !!!
4- رهگذر ثاني عزيز بهم گفت كه اين جمله در مطلب قبلم (( بر كشورم چه رفته ست ؟))مال سعيد سلطانپوره و كامل شعر و عکس سعید سلطانپور رو می تونید در اینجا ببینید !از مهشید هم ممنونم !
5-دومين يكشنبه ي ماه مه رو( یعنی امروز رو) در بعضي كشورها به عنوان روز مادر جشن مي گيرن ..اين روز رو به همه مادران و همينطور هاله ي عزيز تبريك مي گم !خوش به حالش ! يه روز براي روز زن كادو مي گيره ،يه روزم براي روز مادر .. ديگه عيدي و روز تولد و سالگرد ازدواج و اينا بماند ..يه وقت بد نگذره هاله جو ن ؟ :-)
6- منا جون ( هر كي بهش بگه مونا ، با من طرفه ها !!) يه آهنگ بانمك تو وبلاگش گذاشته كه تقديمش مي كنم به همه كنكوري ها و تست زناي قلمچي :-) و يكي ديگه در وبلاگ پدر خوانده كه تقديم به دوستداران الاغ سواري ..كسي مي دونه اينجور آهنگا رو كجا مي خونن و ضبط مي كنن ؟
7- اين شماره دوي من چرا اينقدر طولاني شده :))))
يكي برام نوشته : كوتاه و پر مفهوم بنويس ... والله بلد نيستم. چكنم ؟ :-(
8- الساعه باهام تماس گرفتن گفتن : زيتون جان ، 7 تا كمه ! هشت تاش كن لطفا .. چشم ! راستي می بینید تاریخ امروز چه شیکه ! 22/2/82
۹- همين الان عصيان گفت که در وبلاگ من و مانی فرناز نوشته که سينا مطلبی فردا آزاد می شه ! هميشه خوش خبر باشی نيما !!
۱۰- در نمايشگاه کتاب ببينيد مردم حال کيو گرفتن ولی زورکی لبخند می زنه !
1- درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
ومن با تو سخن مي گويم ...
(شاملو)
2- وقتي شنيدم در چين تا به حال 38 نفر در اثر بيماري سارس مرده ن ( شايد چيزي نزديك به تعداد كسايي كه در ايران در اثر پريدن گوجه سبز يا چاقاله بادوم در گلوشون خفه مي شن ..) ..وقتي مي بينم همه ي مردم چين از نوزاد تا پيرزن پيرمردهاشون ماسك زدن ( شما تا به حال 5-6 ساعت ماسك به دهان و بيني تون زدين ببينين چقدر سخته ؟!)..وقتي مي بينم شركتهاي هواپيمايي و آژانسهاي توريستي چين كلي ضرر كردن و كلي آدم بيكار شدن و ....وقتي شنيدم كه چين يك ميليارد و چهارصد میلیون نفر جمعيت داره .و به زودي در اثر فقر كلي بچه از گرسنگي مي ميره ... وقتي مي بينم مدارس چين هفته ها ست كه بسته ن .. وقتي مي بينم بيشتر اسباب بازيهاي دنيا و خيلي از وسائلي كه حتي ما داريم استفاده مي كنيم چينيه ... وقتي يادم اومد كه دو سه سال پيش نژاد پرستاي امريكا خريدن اجناس چيني رو كه خيلي اونجا ارزونه تحريم كردن و مدتهاست در پي پيدا كردن يه بهانه ن ...وقتي مي بينم آمريكا و انگليس كلي اين موضوع رو توي بوق دارن مي كنن و چين داره فلج مي شه ...وقتي مي شنوم كه انگليس از اينكه چين هنگ كنگ رو ازش به زور پس گرفته و مدتهاست در پي بهانه جوييه .....
پيش خودم مي گم نكنه اين مسئله فراتر از يه مسئله بهداشتي در جهان شده ..و اين وسط دو سه تا كشوري كه خودشون رو قيم دنيا مي دونن دارن از اين آب گل آلود ماهي مي گيرن !
3- بر كشورم چه رفته ست ؟!؟
(سعید سلطانپور)
اين اتفاقها روتو اين چند هفته يا به چشم خودم ديدم يا شنيدم :
الف- چند روز پيش با مامانم رفتيم خريد ..رفتيم تو يه طلا فروشي كه مامانم براي عروسي يكي از آشنايان سكه بخره ..داشتيم قيمت مي كرديم كه يه جووني سياه پوش و نه چندان تر وتميز وارد مغازه شد و به فروشنده گفت مقداري طلا براي فروش داره ..مغازه دار پرسید: كاغذ خريد داري ؟ گفت : نه ! گفت : ببينم چي داري . دستمالي پر از طلا روي پيشخوان باز كرد ... من درست نميديدم ، مامانم نزديكتر بود ..ولي ديدم طلا فروشه تا طلاها رو دید با خيلي حالت عصبانيت بهش پرخاش كرد و گفت :زود مي ري گم مي شي يا زنگ بزنم پليس بياد؟؟ ..جوونه با دستپاچگي طلا هارو ريخت تو جيبش و فرار کرد ... ديدم مامانم از تاسف نوچ نوچ ميكنه وطلا فروشه گفت : پدر سوخته حتي نيومده بود خونايي كه در اثر كشيدن گوشواره هاي دختر بچه هاي مردم روشون مونده بود پاك كنه !خانم روزي چند مورد اينطوري پيش من ميان ....
ب - در كليد سازي : صاحب مغازه داشت برام كليد مي ساخت .. دو پسر بچه آدامس فروش و به اصطلاح بچه خياباني اومدن تو مغازه...با قيافه ترساني يه صندوق خيريه پر از پول رو از تو كيسه اي كثبف در اوردن و گفتن آقا مي شه براي اين كليد بسازي ؟؟ كليدساز گفت : اينو از كجا آوردي ؟ گفت : مال باباي دوستمونه .. كليد سازه گفت : پسر جان زود برو اينو بذار سر جاش ... پسر بچه ها تا اينو شنيدن دويدن و فرار كردن ..( نمي دونم شايد پسر بچه ها پولهاي اين صندوق رو حق خودشون مي دونستن !)
ج- تو دانشگاه : مرجان همكلاسيم با اضطراب اومد پيشم گفت ..مواظب اين ب... باشيم كه در نره ... گفتم:چي شده مگه ؟ گفت : داشتم تو دستشويي براي نماز وضو مي گرفتم..انگشترم رو رو دستشويي گذاشته بودم كه ب... نزديك شد و فكر كرد من حواسم نيست و انگشترمو زد زير چادرش و رفت .. گفتم: مگه مي شه؟ ..امكان نداره !..ب... که خيلي مثل خودت باخداست .تازه با هم دوستين !!.گفت من با چشای خودم دیدم .تازه رفتم كلانتري هم شكايت كردم ..اونا گفتن برو موظب باش دوستت نره تا بياييم ..من جاي مرجان خجالت كشيدم ..من امكان نداره اينجوري از كسي شكايت كنم .. از كلانتري اومدن و هر دو خواستن و يه خانومي ب.. رو گشت و انگشتر رو از توي آستر كيفش پيدا كرد ..مرجان خيلي خوشحاله ..ولي من اعصابم داغون شد!
د-تو كتابخونه : رفتم و كيفم رو جاي هميشگي گذاشتم كه برم كتاب انتخاب كنم .. خانم كتابدار گفت : نذار اونجا برو تحويل بده فلان جا قبض بگير بيا ..گفتم من كه هميشه اينجا مي ذاشنم ..گفت: به ! پس خبر نداري ؟!كه چند روز پيش هم كيف يكي از كتابخون ها رو از اونجا با همه ي وسائل بردن و هم كيف يكي از كتابدارها رو از پشت پيشخوان !!
ه - مشعل شوفاژ خونه ي همسايه مون رو هفته پيش بردن !
و- هنوز تابستون نيومده ، موتور كولر دو تا از همسايه ها رو بردن .. يكي ديده بود مي گفت : يه آقا بودن با يه خانم شيك پوش !( ما گفتيم كاش حق و حقوق خانوما با آقایون برابر شه ..ولي نه تو كاراي خلاف !)
ز-تو اين هفته سه مورد دزدي ضبط در ماشيناي دوستاي بابام اتفاق افتاده كه يكيش تو روز روشن و در جاي شلوغ در حاليكه دزدگير ماشين هم شديدا ابراز احساسات مي كرده بود..مردم هم هيچ دخالتي نكردن ! يكي ديگه هم شيشه 20 هزار تومنيشو شكسته بودن فقط به خاطر 2-3 تا نوار كاست !
ح- دوست برادرم زنگ زد كه امروز صبح زود ( حدوداي شش صبح ) كه در خواب ناز صبح جمعه بوده ، صدايي از حياط شنيده و بعد كه بيدار شده ديده ..بعله .. دزد از ديوار حياط پريده و دوچرخه 280 هزار تومني شو برده! ( درو مثلا قفل كرده بودن كه دزد نره !)
ط- دوست بابام در دفتر كارش بوده ..موبايلش هم روي ميز و فقط دو سه تا از دوستاي صميميش وارد اتاق مي شن ..موبايل برای همیشه غيبش مي زنه ..
ي- باز خيلي چيزا شنيدم ..شما هم اين روزا حتما خيلي چیزا شبیه این ميشنوين .. آخه چرا ؟!؟!؟؟!
4- حالا از اونور مي بينيم :
لاريجاني در صدا و سيما عين آب خوردن مياد مي گه : مجلس گفته 525 ميليارد تومن ما تخلف كرديم ...كرديم كه كرديم ... خوب كاري كرديم ..به شماها چه ؟؟( البته نه دقيقا اين كلمات).... آدم چه حالي ميشه ؟؟
5- در مورد مطلب پيش كه تعدادي از دوستان خوبم باهام شوخي كرده بودن !
دو تا كامنت از دادامن و امير حسين كه من وبلاگشون رو خيلي دوست دارم .خيلي خوب مي نويسن ..و همينطور احترام خيلي زيادي براشون قائلم ! داشتم .. از خوندنشون دلم به درد اومد !حس كردم سو تفاهم يا يه كم بي انصافي صورت گرفته ! عطا و سايه و مريم گلي و يكي از پاريس و ربل و دهقون ..همه ازروشنفكرترين و بهترين بچه هاي وبلاگستان هستند ...عين خود شما ... امير حسين جان : شما وقتي با دوستان خودت هستي آيا همه ش از سياست و مسائل اجتماعي و اقتصادي حرف مي زني ؟ هيچوقت شده جك بگي و بخندي ؟ هيچوقت شده براي خوشحالي كسي مجبور شي حرفاي خنده دار بزني ؟كه من اونجور كه در وبلاگت ديدم اتفاقا خيلي هم اهل طنز وشوخي هستي .. دادامن عزيز : مي دونم دل پر دردي داري ..مي دونم كه دائم به فكر مردمي ..مي دونم خوشحالي و خوشبختي واقعي همه ما وقتيه كه همه در رفاه باشن ، آزاد باشن و هيچكسي رو بي جهت زنداني نبينيم ..ولي آيا همه مي تونن عين هم سياسي باشن ؟آيا همه بايد روحيه هاي مرده داشته باشيم ..قبول دارم كه الكي خوش بودن و بيخيال بودن خوب نيست ..ولي آيا همه ما مي تونيم موقع ناهار خوردن به ياد گرسنگان آفريقا هيچي نخوريم ..تو ميتوني عروسي دوستت بري و همه ش حرف سياسي بزني وهيچي نخوري و بگي تا همه آزاد نشن من نمي تونم خوش باشم ؟
من فكر مي كنم روحيه طنز و شوخي داشتن براي همه ما لازمه ! كدوم يكي از ما مي تونيم عين هوشنگ ابتهاج از عشقمون بگذريم براي فعاليت سياسي ؟ كه سينا هم كه الان تو زندانه از فرنا ز نگذشت و نبايد هم ميگذشت ! چرا بايد عين پيرزنها و پير مردها رفتار كنيم تا بگن چه آدمهاي بافكري ؟آيا اينم (عين بعضي مذهبيها )يه جور تظاهر نيست ؟؟ اگه ماها روحيه نداشته باشيم چطوري زندگي كنيم ؟چطور بگم ، من فكر مي كنم شوخي و طنز تميز ، مبتذل نيست . من از شوخي اين دوستان عزيز نه تنها ناراحت نشدم بلكه كلي هم لذت بردم ..انگار اين دوستاي عزيزم همه براي شادي من دقايقي به خونه م اومده بودن !! و احتمالا به زودي بازديدشون خواهم رفت ..اگر شماهم مي آييد ..با شما !
اطلاعيه :
به اطلاع امت قهرمان وبلاگستان مي رساند كه اخيرا باند مخوفي به نام (( كامنت گذاران نيمه شب )) تشكيل شده كه نيمه شبان چونان لشكر مغول و تاتارو اسكندر مقدوني و ..... به وبلاگها حمله و كامنت دوني آدم رو ويران و ناكار و سوراخ سوراخ مي كنند.. اين باند مخوف اقدام به جذب اعضاي جديد نموده و معلوم نيست با چه شگردي آنان را پاك ضايع و معتاد مي نمايند..طبق گزارشات رسيده فعلا اعضاي آن عبارتند از :
عطا ، مريم گل گلي ، سايه ، ربل ، يكي از پاريس ، دهقون و....
اعتراف مي نمايم كه يك بار من هم گول ايشان را خورده و با ايشان اقدام به مراسم ((كامنت گذارون)) كردم كه به هول و قوه الهي چشمانم به اين عمل شنيع و سخيف باز و در پيشگاه صاحب وبلاگ اعلام توبه كردم ! اميدوارم كه مقبول بيفتد !!
براي روشنگري بيشتر حاضر به جانفشاني گشته و صحبتهاي ايشان را از قسمت نظر خواهي به اين مكان مقدس آوردم ( چقدر هم اين كار سخت بود ..چون موقع كپي حروف ك و ي را به صورت علامت سوال در مي آمد و من بسي پدرم در آمد تا درستشان كردم )
البته من اولش هول شدم و براي آنها كامنتي مبني بر لذت بردن از اين عمل شنيع گذاشتم كه در ذيل ملاحظه مي كنيد .ولي بعد پشيمان گشتمي.تمام حرفهاي داخل دو پرانتز از آن من مي باشد !
مريم گلي:
:خوب زيتون جون امشب ظاهرا نوبت شماست...منتها چون تو كلا كامنتت فعاله ما خيلي بايد زحمت بكشيم كه بعدا اين اضافه كاري و باهات حساب مي كنيم.
((خدا به داد برسه ..در ضمن ارزون حساب كن مشتري شيم :))):)
ata:زيتون جون بالاخره اين شتريه كه در خونه همه مي خوابه ديگه(( در خونه ي شما كي مي خوابه ؟ :)))):مريم گلي:منتها كه كمي بدي شرايط هم هست ...اينجا كه كمي دير بالا مياد ..ظاهرا امشب هم تا 5 افتاديم(( واي .....))
: ataخب دوستان امشب درباره چي بحث كنيم؟
: سايه
زيتون جون خدايي خيلي نظرخواهيت با صفاست.
آدمو تشويق مي كنه كه اينجا اتراق كنه(( قابلي نداره سايه جون ))...
:ataزيتون جون متاسفانه فعلا يه سري ناهماهنگي ها وجود داره به همين خاطر كامنت گذارئن تند پيش نمي ره . ايشاللا گرم شيم درست مي شه.!
yekiazparis:شرمنده به خدا هي مشخصات من يادش ميره(( ببخشيد نظر خواهيم قاط زده حتما!))مريم گلي:زيتون جان اونوقت چون نفرات هم كمه بايد بيشتر زحمت بكشيم ...اينها رو هم در نظر بگي(( چشم!))
مريم گلي:
زيتون جان جدا رنگ و آب اينجا آدمو به وجد مياري((اقلا خوبه اينجا دلتون نمي گيره :)))
مريم گلي:اونوقت اين صدقات و خيراتي كه اون بالا نوشتي كجا ميره؟(( به جيب مبارك من :))):yekiazparisعطا ياد بگير يكم ! ببين چه نظر خواهي داره ! اون چيه آخه(( همينو بگو !!)) ! .....
سايه:اينجابديش اينه كه ديرrefresميشه ..من از نظريات ارزشمند دوستان يه كم دير مطلع ميشه((شما ببخشيدش))
:ataببين اين چيز چپيه نظرخواهيت و بايد هي گرفت كشيد پايين براي نظر مجدد. نمي تونستي يه جور طراحيش كنه اين شادمهر خودش بياد پايين! بعدا اگه كم كامنت گذاشتيم تقصير شادمهره(( آي گفتي :))))
: yekiazparisعطا اين پيش نمايش براش جذابيت داره ? هركدومه يه بار قبلش ميبينه واسه همين عقبه ....
: ataبچه ها من هستم نگران نباشين ياهو مسنجرم كار نمي كنه نمي دونم چرا ولي:( بس كه اين زيتون با من لجه(( تازه فهميدي ؟ ))!
سايه:خوب زودتر موضوع بحث رو معلوم كنيد كه به زندگيمون هم برسيم((شما زندگي هم به جز اذيت كردن داريد ؟ :))).
ata
اين جا آب و رنگش منو ياد جووني هام ميندازه(( جووني كجايي كه يادت به خبر)) ...
ataبه نظر من موضوع اون پسره باشه كه اون روز زيتون باهاش حرف مي زده صداش ضبط شده باشه(( كسي گوش نكنه حرفشو ها !!))!
yekiazparisولي بچه ها من دارم ميترسم . اين خيلي طرفدار داره . فكرشو بكن براي خودش بالاي 80-70 تا ميذارن با ما چي كار ميكنن(( اين چيه ؟؟ كشمش هم دم داره :))) !
مريم گلي
اينجوري خيلي سخته زيتون جان ...البته با دل راحت و آروم كامنت مي ذاريم ولي 200 ساعت طول ميكشه تا بياد بالا(( تقصير آقاي شادمهره همه ش :))))
سايه
يادي بكنيم از دهقون كه امشب در جمع ما نيست،ولي همه مون تو فكرشيم(( خدا بيامرزدش)).
:مريم گلي
سايه جون موضوع بحث نمي خواد در حد يك گپ دوستانه كافيه(( آهان ..مثلا تا حالا موضوع بخث نداشتيد ؟ خدا به داد برسه !))
: ataدوستان گله دارن كه اينجا دير مياد بالا ولي چاره اي نيست به قول شاعر: نابرده رنج گنج ميسر نمي شود(( ايشالله به زودي يك همچين گنجي هم براي شما تدارك مي بينيم :)))!
مريم گلي
من داشتم از ناملايمتي روزگار مي گفتم و اينكه براي هر بار كامنت گذاشتن بايد 2 دقيقه صبر كنم كه عطا جان فرمودند نابرده رنج گنج ميسر نمي شود(( اينقدر حرف عطا رو گوش نده ..ببين كي گفتم ها :))) ....
yekiazparisآره واقعا جاي دهقون خيلي خاليه . با اون حجب و حياش . كامنتهاي دوست داشتنيش و دست تندش(( و غيبت هاش دوست داشتني ترش مي كنه !)) .....
سايه
راستي يادمون باشه كه حتما شعر هم بنويسيم.
زيتون معروفيتش رو مديون شعرهاش هم هست(( ا... من معروف هم هستم ؟ :))))...
مريم گلي
در ضمن بچه ها خيلي خوشحال نباشيد هر لحظه به ياد اين موضوع بيفتيد كه اگه رئيس يعني جناب ربل از اين خودسري ما با خبر شوند فردا چه به روز ما و كامنت دونمون مياورند(( الحمدلله ربل هم غايبه ؟ گفتم اينجا خيلي ساكته !))!
مريم گلي
و همچنين جا داره از طرف احمدرضا هم يه تشكري از زيتون بكنيم كه اگه زيتون جان نبود قرعه به نام وبلاگ خارجي احمدرضا ميفتاد (با عرض شرمندگي(( خواهش مي كنم ..چقدر اين مريم جون با ادبه..ياد بگيريد !))?)
سايه
ربل به من اختيارات كافي داد.يعني گفت:اگه من آنلاين نبودم دست شما بازه تو نظر گذاشت(( مگه دستم به ربل نرسه !))
ataدوستان من به دليل دي سي گذاشتن هاي مكرر يه كم عقب افتادم كه به اميد خدا با سعي و تلاش خودم و كمك خدا در مراحل بعدي اين عقب افتادگيم رو جبران مي كنم(( دي سي گذاشتن يا سي دي مارتيك گذاشتن و باهاش ورزش كردن ؟؟:))))!
yekiazparisراست ميگه زيتون شعر دوست داره و چون امروز هم يك مطلب درمورد چهارشنبه داشت اين چند مصرع رو تقديمش ميكنم :
سه سه سه سه شنبه
روز ميون هفتست
وقتي كه چهارشنبه شد
روز سه شنبه رفته است(( چه شعر پر مفهومي ..مرسي :)))) !!
مريم گلي
بچه ها نظر شما چيه كه گروه رو گسترش بديم اينجوري مخصوصا وقتي تو وبلاگهاي پر طرفدار ميريم خيلي بايد كامنت بذاريم خسته ميشيم(( باند كامنت گذارون گسترش ميابد ..خدا به داد برسه :)))
ata
زيتون راستي ووز امه لو كامنت؟ (( اويي ))
سايه
بچه ها من الان نظرات بقيه رو نگاه كردم.ديدم قبل از ما يه گروه ديگه اينجا بودن كه نفري 3و4 تا نظر گذاشتن(( پس بانداي كوچم ديگري هم هستن ؟!)).
ataآره ولي شرايط عضويت رو هم بايد از قبل مشخص كنيم كه به يه دستي گروه لطمه نخوره يه وقت گلي جون(( يه دستيش به چيه ؟ هوش ؟يعني من نمي تونم عضو شم ؟ ))!
سايه
به اين نتيجه رسيدم كه اينجا كلا پاتوقه((دست شما درد نكنه :))).
yekiazparisراست ميگي عطا فرانسش هم خوبه اكسكوزه نوو پوق ل كامنت مادموازل(( نمنه ؟)) :)
مريم گلي
در مورد مطلب شماره 16 ...من فكر ميكنم اگه دوست داشتي بايد خودشم بخواهي اينطوري نامرديه والله(( آخه نمي شه :((( ))
ataگلي يه آمار بدي يواش يواش بد نيستا!
yekiazparisسايه جان اين استعدادها رو بايد جذب كنيم . ماهم از يكي دو تا شروع كرديم ولي با توكل به خدا و لطف مسئولان الان اينجوري شديم(( چه پيشرفتي ماشالله :)))
مريم گلي
خوب من يه كمي دچار كمبود سوژه شدم .. بعضي وقتها من حرفم نمياد
ata:بچه ها من حافظه درست حسابي ندارم. شعر گفتن رو الان مي شه شروع كرد يا براي آخراي برنامه است؟
سايه
من ميگم شعر رو زودتر شروع كنيم.چون زيتون اهل دلن.
ataآقا اين شعره هست زيتون اول مطلب قبلش نوشته:
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان!
من به تنگ آمده ام ،از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم :
-آي....!
با شما هستم !
گمونم خطابش به مابوده . احتمالا حدس مي زده مي خواييم شبيخون بزنيم بهش!
مريم گلي
بابا زيتون جان چرا شبها انقدر دير مي خوابي؟(( مي خوام برم ..ولي عطا مخمو به كار گرفته بود:)))
ataآخه دختر جان الان چه وقت اومدن بود(( ببخشيد كه اول اجازه نگرفتم ازت :))))!!!!
سايه
يه شعر هم هست به اين مضمون:
ديشب خواب ديدم عقدت مي كردم..
تموم تهرونو مهرت مي كردم(( مرسي :)))))))...
سايه
واقعا دختري به سن و سال تو نبايد شب تا دير وقت بيدار بمونه.
به فكر سلامتيت هم باش(( چشم ))..
مريم گلي
آقا من زياد شعر بلد نيستم...زيتون از كامنت هاي من خوشش نميا د (( اتفاقا كامنتهاي تو خيلي بهتر از شعراي اوناست :))))) :((yekiazparisآره برو بخواب كه فردا صبح بايد كلي كامنت پاك كني ....... يه حسي بهم ميگه ما هم همينطور(( چرا پاك كنم ؟ برام باعث افتخاره :)))) ......
مريم گلي
سايه جون اين شعره مال فيلم دكتر و رقاصه هست؟(( گفتم شعراشون يه جوريه !!))
: rebelپس من دير رسيدم(( واي ..تو هم اومدي ؟ :))))
سايه
اگه دهقون بود الان هول مي كرد كه صاحبش سر رسيد.ولي ما اصولا تجرنه داريم و خونسردي خودمونو حفظ ميكنيم(( حرفه اي به اين مي گن :)))).
مريم گلي
بچه ها ورود ربل هم اعلام ميشه الانوووديگه خيالتون راحت ربل يه تنه همه كامنت ها رو حريفه
ata:بچه ها من سرش رو گرم مي كنم شما مشغول باشين . هنوز خدا رو شكر لو نرفتيم(( ديدم ديشب كله مو بردي :(((!
مريم گلي
جاي دهقون و ترسيدناش حسابي خاليه((نه بابا ..چي جاش خاليه ؟ :))))
سايه
نه ربل جان به موقع رسيدي ..كار سنگينه.به نيروي كمكي احتياج داشتيم.دهقون هم رفته مرخصي دست ما رو خالي گذاشته تو اين موقعيت(( چقدر ظالم بلا ست ))
rebelغبار تن مي شويم سراغت را از بيراه ترين ابراها مي گيرم.... براستي از كدامين معوا نياز با خود به ارمغان اوري(( يادم نيست از كدومش بود !))?
rebel
اين خانم منيره رواني پور منو رواني كرده(( اميدوارم خانم رواني پور تو گوگل اسم خودشو بزنه و اين جمله تو ببينه :)) منم براي ثبت در تاريخ مي ذارم تو وبلاگم :))))ata
به علت اين كه صاحاب اين جا مخ منو به كار گرفته فعلا من سرعت كامنت گذاشتنم اومده پايين متاسفانه(( عطا !!! اوا خاك عالم :)) چرا آبرومو مي بري ؟ من كه سرعت نداشتم و هيچ جا برام نميومد ..تو هي مي گفتي وايسم :))) خوردي ؟ ))
yekiazparisبه به رئيس بزرگ ! نه بابا . ما گرم كرديم كه شما اومدي راحت باش((رئيسا هميشه همه شون همينجورين !))? :)مريم گلي
حالا يه مسابقه مي ذاريم بين ربل و پاريسي ..به برنده هم جايزه نفيس ميديم
rebelعطا جان جاي هيچ نگراني نيست كه امروزه روز مخ هيچ جايگاهي در پيشرفت بشريت ندارد(( تازه اگه مخي وجود داشته باشه ربل جون !))
: ataگلي يه آمار بده تو رو خدا شرايط بحرانيه هر لحظه امكان داره لو بريم.
rebel
ايدين تو را در شباهنگام در وقت باران جستجو كردم... به وقت بارش چه مي كردي؟(( رفته بودم گردش :))))مريم گلي
ربل جان تا گرم بشي يه شعر بگو كه زيتون خوشش بياد
سايه
ربل جون ،غلط ديكته داري پسرم..
ماوا رو نوشت? معوا..
اشكالي نداره فردا به زيتون عزيز مي گيم درستش كنه((عمرا ..درستش كنم :-) )).
rebelعطا تو را به شجاعت و دليري بشارت مي دهم كه در اين انتحار بهشت رفيع جايگاه توست(( وات ؟))
: yekiazparisكامنت ميگذاشتم ربل جان(( براي كدوم فلك زده ي ديگه اي ؟)):)
سايه
بابا،من به اين عطا ايمان اوردم.
چه جوري سر يه وبلاگر رو جوري گرم كرده كه به نظرخواهيش سر نمي زنه؟(( ايمان ؟ اونم به عطا ؟؟زهي خيال باطل ..بابا سرعتم كم بود به خدا :)))))rebel
مرا از غربت فراموشي بيادگار مانده... وگرنه من همان خارم كه پستم(( منم اتفاقا همان خاكم كه هستم :) چه تفاهمي !)).ataبچه ها من ديگه دارم كم ميارم. مي ترسم لو بره ديگه با تمام سرعت كامنت بذارين تو رو خدا(( راحت باشين ..حالا تشريف داشتين ))!
مريم گلي
خوب امار 113 تا..بابا من چند بار به عطا گفتم بريم يه جاي خلوت تر..اينهمه زحمت كشيديم تازه شده مثل تعداد كامنت هاي هر روز(( نه بابا ..چي مثل هر روز .. اگه من شماها رو نداشتم چي كار مي كردم مريمي جون :)))!ataزيتون به اين ماهي نوبره واللا كه يه سر به وبلاگش نمي زنه در عين آنلاين بودن(( چو گفتي ماه ديگه هيچي نمي گم ))!
مريم گلي
هر چي هم تند كامنت بذاريم بازم ظرفيتمون محدوده ....بيشتر از اين توانم نيست((بميرم الهي !!))
سايه
عطا نمي توني يه كار كنه كه كامپيوترشhangکنه..؟
ويروسي ..چيز(( بله ؟!؟!؟؟ امر به منكر در شب تاريك ؟؟))?..
مريم گلي
كلا زيتون همه جورش نوبره((بخصوص اون تلخاش :))))
rebelسايه جان! دخترم هرگز فراموش نكن كه ايمان به عطا ايمان به شفاست و ايمان به شفا ايمان به لقاست تو را بس اجريست عظيم(( اينو نفهميدم اصلا :))رابطه ي عطا با ايمان مثل رابطه جن است با بسم الله :)))سايه
ببينم بايد به چند تا برسونيمش تا امشبم سر بلند بشيم؟
مريم گلي
خيلي سخت شده اين روزا ... آدم بايد در آن واحد چند تا كارو با هم انجام بده و هم كامنت بذاره هم كامنت بخونه هم مواظب باشه صاحب كامنت سر نرسه هم اينكه سريع عمل كنه((بميرم چه كار سختي :)))
ata
آقا ديگه چي بگم بهش سرش گرم باشه؟(( بابا براي همين نميذاشتي برم بخوابم ؟ ))
rebel
شمارا چه مي شود اي جماعتي كه سر به صحرا گذارده ايد... والتين و الزيتون...
مريم گلي
بچه ها خيلي تنبل شديم ...تازه شده 127 تا ...يادمون باشه كه ربل به تنهايي 200 تا كامنت گذاشت((استاد بزرگ ))
yekiazparis
همرزمان ! من بايد تنهاتون بذارم ولي به عنوان آخرين خواسته ازتون ميخوام تا 200 تا نشده ماوس زمين نذارين(( اي خائن !))
مريم گلي
اين پاريسي ما رو گذاشت سر كار و رفت
ساسان در سوئد
چه باحال مينويسي. خسته نباشي زيتون جان(( تو ديگه از كجا پيدات شد ؟ولي چون حرف حساب زدي نظرتو قاطي اينا مي ذارم :))
: rebel
حاج شيخ عباس قمي در مفاتيح الجنان فرموده: بر هر مسلمان واجب است در سحرگاهان پنجشنبه بر دوستان خود كامنت بگذارد تا به اندازه زيتونهاي سرزمين لبنان خير و بركت اخرت ببرد:))))))) ربل خيلي خوب گفتي :))).
سايه
مريم چون زندگي همينه.هميشه جدال هميشه مبارزه.
آخرشم كي قدر ميدونه؟(( من قدرتونو مي دونم عزيزم :)))
مريم گلي
خوب من هم بايد زحمت رو كم كنم ...فردا كار دارم..ولي خوب با بودن ربل خيالم راحته كه به پيروزي ميرسيم... با دلي خوش شما را تا برنامه بعد به خدا مي سپارم(( كجا گلي جون ؟ تازه اول شبه !!)) :)
ata
من ميترسم اين شاكي شه از من به خدا ها. زيتون جون منو ببخش. به خاطر منافع ملي مجبورم سرتو گرم كنم كه نياي به وبلاگت سر بزني ((آره مي فهمم ..ايشالله جبران مي كنم !))
: rebel
از شيخ صادق اروسي روايت است كه: روزي كسي از امام پرسيد بر كامنت گذار چند ثواب است؟ فرمود: هزاران ثواب. يك خود مي برد و مابقي را صاحبخانه(( اينو كه گل گفتي :))).
مريم گلي
من فقط به ساسان از سوئد خوش آمد بگم و برم
rebel
مريم هم گريخت همچنان كه از دست خدا گريخت
مريم گلي
چون عطا گفتن قبل از رفتن يه چند تا كامنت بذارم من هم ميگم چشم(( حرف عطا رو كسي هم گوش مي كنه ؟؟:)))
: rebel
سايه همچون همسايه در كنار دوستان مبارز خود ايستاده است. سايه اي كسي كه مردانگي در ركاب تو جوانمردي اموخت((چه به هم تعارف هم تيكه پاره مي كنن :))))
ata
بچه ها من نهايتا بتونم تا 5 دقيقه ديگه حواسشو پرت كنم. ديگه همه انرژيم رو گذاشتم. بيشترش شرمنده((چه حواس پرت كردني بابا :)) هيچ صفحه اي برام باز نمي شد ..چه از خودت قهرمان ملي هم مي سازي :)))))
مريم گلي
اين اگه زودتر بالا ميومد من انقدر شرمنده دوستان نمي شدم((دشمنت شرمنده باشه !))
سايه
بچه ها به خاطر پاريسي هم كه شده مقاومتتونو از دست ندين.
يادتون باشه كه چقدر ثابت قدم بود وهميشه سفارش ميكرد كه كار درست و دقيق انجام بشه((پس تئوريسينتون اونه ؟ :))).
: rebel
عطا جان! در جهت منافع ملي ترس نامفهوم است كه خدا زيتون را محافظت كند! انشا الله(( انشالله :)))
: rebel
اين دوست تا كامنت رو من مد كردم يا تصميم خودتونه((نذار به اسم خودشون ثبت كنن ))
ata
دوستان ضمن تشكر از همه تون بنده مجبورم به علت رو رفتن جريان خاتمه ي عمليات رو همين جا اعلام كنم!
سايه:
خوب،منم دوستان رو به خدا و اينجا رو به زيتون مي سپارم و ازش متشكرم كه نظرخواهيشو تو اين مدت در اختيار ما گذاشت و بهش سر نزد.
تا وب لاگ بعدي و كامنتهاي بعدي خدا نگهدار(( خداحافظ <قربون دست و پنجولتون !)).
: rebel
بابا! پاريسي الان راهي نزديكترين پاپ محل شد( همان قهوه خانه خو دمان) ... نگران اون نباشيد
: rebel
زيتون جان اين عطا و مريم و پاريسي و سايه من رو از راه بدر كردن! وگرنه اولش بهم گفتن مي ريم خونه فاميلمون! منم چه مي دونستم واقعا جدي فكر كردم خونه فاميلشونه! تو نگو اينجا مي خواستن بيان... من تازه متوجه شدم... به بزرگ? خودت ببخششون(( اتفاقا منو هم يه بار همين جوري فريب دادن :)))!
: sofeia
ميبينم كه امشب نوبت تو بود كه بر عليه ات كودتا بشه
باهات همدردي ميكنم از صميم قلب(( مرسي سوفيا جون..آخ جون يه همدرد! خدا رسوندت !))!
نورهود
ارعبون الكامنتگذارون. فالدخلي في جهنمي. الزايتون الزايتون. اولئك الوبلاقيون.
سوره مباركه ارتحال -(( نورهود جان تو هم نظر دونيت مي خاره انگار؟ :))) 151آيه ي
دهقون
چه مراسم كامنت گذارون باشكوهي بوده.....چه انتخاب خوبي بوده اين زيتون....شما ها باعث افتخاريد
دهقون
..توي كامنت قبلي كامنت گذارئن درسته.....
زيتون
سلام :))))))))
بابا اينجا چه خبره ؟ :)))))))
اين گروه خشن ؟
قوم مغول ؟
تاتار؟
ايادي استكبار جهاني؟
بيرون آمده از آستين امپرياليسم ؟
صهونيسم بين الملل ؟
چمدون پر از دلارتون هم كه اينجا جا مونده :))) كه با اجازه مصادره انقلابي ميكنم :))
از شوخي گذشته و از ته قلب :
كيف كردم و قند تو دلم آب شد :))
تا باشه ازين اذيتا :))))))
دوستتون دارم همه تونو :))
البته به جز عطا :)))))
1- چرا پنهان كنم ؟...عشق است و پيداست
درين آشفته اندوه نگاهم.
تو را مي خواهم، - اي چشم فسونبار ! -
كه مي سوزي نهان از دير گاهم ...
(ه.ا.سايه)
2- امشب شب چهارشنبه ست، شب خيراتست و مبرات ..چند تا لينك بده در ره دوست :-)
3- خانوماي عزيز هيچوقت از خوندن وبلاگ زنانه غافل نشيد .. من تو زندگيم كمتر زني به شجاعت وصراحت و آزاد انديشي مهشيد ديدم ..تازگي هم جواب سوال دو تا خانم رو تو وبلاگش داده.سوالاتي كه تو جامعه ما خط قرمز حساب مي شه و خيلي هامون حتي جرات نداريم بهش فكر كنيم !
4- من از سايت زنان و همينطور آهوي 3 گوش و آهوي زنان هم خيلي خوشم مياد . بد نيست آدم هميشه در جريان مطالب مربوط به زنان باشه .
5- اگه خيلي اصرار داريد زور بزنيد و تند تند واحد پاس كنيد و ليسانستونو بگيريد..بهتره اول يه سر بزنيد وبلاگ دبير كل گورآباد و ببينيد چطوري هفت كفش آهنين پوشيده و هفت عصاي آهني دستش گرفته و با ليسانسش دنبال كار مي گرده ..البته اينقدر شيرين و بامزه تعريف مي كنه كه آدم با بدجنسي اميدواره يه مدت ديگه كار گيرش نياد تا ما هم يه لذتي ببريم :-) همين دوران دانشجويي رو عشقه .من كه مي خوام ركورد گرفتن ليسانس رو در طولاني مدت در كتاب گينس به ثبت برسونم :)
6- آشپز باشي يه پيشنهاد جالب داده كه حالا كه اينقدر روزنامه نگارا رو مي گيرن و وبلاگدارا براي آزاديش بنر تبليغياتي مي ذارن تو وبلاگشون ..حسين درخشان و احسان بيان يه چيزي بسازن كه نوشته باشه ..... رو آزاد كنيد كه جاي اسمو بشه چند وقت به چند وقت عوض كرد ..
7- خورشيد خانم نوشته سرورش قاطي كرده و براي همين مدتي وبلاگش بسته ست .. چون در فارسي كسره و فتحه و اينا نداريم يه عده فكر كردن منظورش سرور (Server با كسر سينه ) ..نه بابا منظورش سرورشه(Sarvar)با فتحه روي سين !..اگه يادتون باشه چند وقت پيش خورشيد خانم يه شوهر لوطي و ظاهرا با مرام كرده بود كه وبلاگ هم زده بود و براي باغ سبز نشون دادن دو سه روزي هم رخت و ظرف ميشست و خورشيد رو آزاد گذاشته بود حتي با دوستاش گردش بره .... حالا اين اقاي سرور قاط زده و رگ غيرتش به جوش اومده و احتمالا خورشيد رو زنداني كرده ..به نظر من بايد يه بنر تبليغاتي هم براي خورشيد خانم تهيه كنيم : (( اسي ! جان مادرت ،خورشيد رو آزاد كن!))
8- ترو خدا ببينيد كي براي من نوشته كه زياد حرف مي زنم ..آقاي پژمان دشتي زاده ( كه تازه فكر مي كنه فاميليش دشتي نژاده ..آخه پژمان جان ..تو فاميليتو بهتر مي دوني يا جواد طواف كه چند تا پيرهن بيشتر از تو پاره كرده ؟!) راستش اون زمونا كه من وبلاگ نداشتم ، يه روز رفتم به وبلاگ پژمان كه اتفاقا زندگينامه شو نوشته بود .. 48 ساعت تموم پشت كامپيوتر با زبون گشته و تشنه مي خوندم تازه رسيده بودم به 2 سالگيش و تاتي تاتي كردنش ..كه غش كردم و بردنم بيمارستان زير سرم ..ديگه به اونجاهاش كه عصرا مي ره دم مدرسه دخترونه متلك مي گه نرسيدم :) حالا كي پر حرفه ؟
9- دفعه پيش كه نامه نبوي به خاتمي رو اينجا نوشتم ..مي خواستم يه جوابيه از طرف دادامن يه نبوي هم اينجا بذارم كه فراموش كردم ..حالا هم كه خوندنش دير نيست !
10- رها در وبلاگ زن ناقص العقل است روز مرگي هاي مادرش كه زني ليسانسه است و با شوهر كردنش روي تموم آرزوها و اميالش خط مي كشد نوشته ..اين سرنوشت ممكنه كه سرنوشت همه ما شود ..نبايد بذاريم!
11- و حالا ميرسه نوبت وبلاگ اعترافات يك متهم ! گفت چي بگم درباره ش... ؟ آهان ...پويا استعداد عجيبي براي نوشتن داستانهاي درپيتي و مهيج داره كه با استفاده ابزاري از عكس زنان اونا رو به خورد خواننده بيچاره مي ده :-) داستان(( نازي جون دل مي بري )) او برنده جايزه زرشك طلايي مجله سپيد و سياه شده :) پويا جان مبارك باشه ! او طي يك اقدام جنايتكارانه اقدام به تاسيس يه وبلاگ ضد فمينيستي به نام مردان كرد كه با هوشياري خانومها ، اين توطئه رذيلانه در نطفه حفه شد! مي گن پويا براي قرار 18 ارديبشت اقدام به نوشتن 180 كارت شماره تلفن دار كرده ..تكيه كلام پويا به دختران : به كسي نگي ها ..فقط به تو دارم شماره تلفن مي دم ..و تكيه كلام او به پسران : مثل من باشيد به دخترا رو نديد!بذاريد اونا بيان دنبالتون !
12-آبي ازم طرز شستن شلوار جين رو به طريقه ي سنتي پرسيده ! آبي جان ، اول جيب شلوارهاتو خالي مي كني ..فقط پولايي رو كه در اثر گرون فروختن عروسكات به دست آوردي مي ذاري توش باشه :) بعد توي تشت مي گذاريش ..آب ولرم + كمي پودر لباسشويي ( مخصوص شستن با پا ) توش مي ريزي ..پاچه هاي پيژامه ي مامان دوز تو بالا مي زني و به مدت نيم ساعت روش بپر بپر مي كني ..(گذاشتن دو سه سنجاق قفلي باز براي شادي روح من مستحب است ) بعد آنرا چلانده و براي دو سه بار آبكشي مي كني ..سپس آنرا روي طناب پهن كرده ..بعد از خشك شدن، هم شلوار شسته شده ..هم پولهاي باد آورده :-) سوال ديگري هم هست در خدمتيم !
13- اين شماره رو نوشتم عجيب ياد عصيان افتادم و گردونش :) اونا رو هم بخونيد ثواب داره !
14- منيرو رواني پور نويسنده مردمي هم صاحب وبلاگ شد !( آهوي زنان )
15- شاهد هميشه تنها از دو ماه قبل مي دونسته كه احمدي نژاد -استاندار اردبيل- مي شه شهردار تهران ! ولي من آرزو مي كردم اي كاش امام جمعه اروميه شهردار تهران مي شد و روزي يه بار نطق مي كرد ..روزنامه همشهري هم خيلي تيراژش بالا مي رفت !راستي حالا چي به سر همشهري مياد ؟!
16- دوستت مي دارم بي آنكه بخواهمت !
( شاملو)
1- ((فرياد))
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان!
من به تنگ آمده ام ،از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم :
-آي....!
با شما هستم !
اين درها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي مي گردم :
لب بامي ،
سر كوهي،
دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم .
آة...
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد !
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته ي چند!
چه كسي مي آيد با من
فرياد كند ؟!...
(فريدون مشيري)
-از كاست ((فرياد ))محمد رضا شجريان
2- جواد طواف ديگر نمي خواهد در رنگين كمان بنويسد!
ديشب اي ميلي ازش دريافت كردم كه تيترش اين بود : نمي خواهيد با رنگين كمان خداحافظي كنيد ؟
وقتي اينو ديدم خيلي غمگين شدم..جواد براي وبلاگش خيلي از خودش ، وقتش و فكرش مايه مي گذاشت..خيال مي كردي تكه اي از وجودش رو مي كنه !نوشته اش رو كه مي خوندي انگار مقاله منسجم يافته اي رو تو يه روزنامه مي خوني ..كلي براي نوشته هاش تحقيق و بررسي مي كرد ..دردهاي اجتماع رو چون دمل چركيني مي شكافت و به تو نشان مي داد. امكان نداشت به وبلاگ او برم و اشك در چشمانم حلقه نزند.
اين آخرش مطلبش هم مثل بقيه ي نوشته هاش خيلي قشنگه ..مطلبي در مورد وبلاگنويسي داره كه شامل حال همه ما مي شه ..آيا جواد مي تونه ننويسه ؟! او براي من مثل معلم بود هميشه !
3-ابراهيم نبوي طنز نويس نامه اي از خارج از كشور براي خاتمي نوشته ..نكان خيلي جالب و ركي در اون گفته ..فسمتهاييش رو اينجا كپي مي كنم ولي بهتره بريد همه شو بخونيد:
((بهترين دوست من- سينا مطلبي- در بازداشت است. . جرم او نوشتن در اينترنت است.
شش سال است كه مي نويسم و شش سال است كه در اضطراب زندگي مي كنم. شش سال پراز اضطراب و ترس،فقط به دليل نوشتن!آقاي خاتمي! دختر من با من تلفني حرف مي زند و مي گويد كه دلش براي من تنگ شده است، اما به من مي گويد فعلا به ايران نيا، آخر اين چه مملكتي است كه درست كرده ايم؟سه سال پشت سرهم جايزه بهترين طنزنويس كشور را گرفته ام. اما مي ترسم در ايران بمانم و بنويسم.آقاي خاتمي ،حداقل كمي عصباني بشويد و بگذاريد ما بفهميم عصباني هستيد.
رژيم هاي استبدادي از آمريكا بدترند. حداقل اين است كه وقتي آمريكا مي آيد در زندگي خصوصي انسان دخالت نمي كند و جلوي آزادي هاي فردي را نمي گيرد!))
4-ديروز اولين كامنتي كه تو نظر خواهيم خوندم ..خبر در گذشت آزيتاي وبلاگ زن رشتي بود!با خوندنش شوكه شدم ..با اينكه مي دونستم شديدا مريضه وبه قول خودش همچون پرنده ي بال شكسته اي رفته روستاي زادگاهش در رشت براي آخرين روزهاي زندگيش!با اين همه باورم نمي شد ..نمي دونستم چرا فكر مي كردم مي تونه با اراده اي كه داره بر مريضيش فائق بشه.. آشنايي من باهاش از اونجايي شروع شد كه من در يه وبلاگ لينكشو ديدم ..راستش از اسمش فكر كردم كه لابد كسي براي مسخره كردن زن هاي رشتي اين وبلاگ رو باز كرده و حتما مبتذله ..آخه از بس جوك در اين مورد شنيده بودم..وقتي رفتم، علي رغم تصورم با نوشته هايي شاعرانه و زيبا و انساني روبرو شدم .. بدون فكر همين حرفامو براش نوشتم و گفتم بهتر نيست با اين محتوي خوب وبلاگت اسمشو عوض كني؟ ..يادمه خيلي مهربانانه برام نوشت : من مي خوام نظر ديگران رو نسبت به زن رشتي عوض كنم . ازين كه اينقدر متين با نظر من برخورد كرد ازش خوشم اومد و بعد از چند بار خوندن وبلاگش بهش لينك دادم كه الان اين بغله ..و من احمق باز روم نشد بنويسم زن رشتي به اسم آزيتا بهش لينك دادم ..اونم هر وقت ميومد مثل بعضيا نميومد تلافي كه چون من ازش ايراد گرفتم اونم همين كارو بكنه و هميشه دست روي نقاط قوت نوشته هام مي ذاشت و تشويقم مي كرد ...من كه فراموشش نمي كنم !
5-آخ آخ ..عمو گيله مرد گفته ديگه چيزاي غمگين ننويسم و شادي ها رو انعكاس بدم ..چشم ! آخه اين دو روز همه ش خبرهاي بد شنيده بودم ..
6-ببينيد بعضي چيزاي بعيد چه طوري اتقاق ميفته و به آبرو ريزي منجر مي شه :-)
.فكر كنيد بيرون از خونه ايد و موبايل تو كيفتونه و يادتون رفته شماره گيرشو قفل كنيد.. هيچكس هم خونه نيست و دستگاه تلفن خونه هم رو انسرينگه !! بعد در حاليكه يا پسري مكالمه خصوصي داريد هي از كيفتون چيز ميز در بياريد و نفهميده تلفن منزل گرفته بشه ..( واقعا اين موضوع چند درصد احتمال داشت كه امروز براي من بدبخت اتفاق افتاد؟) و دقيقا 5 دقدقه از گفتگوتون روي تلفن ضيط بشه :)) بعد اولين شخصي كه بياد خونه برادرتون باشه وبعد صدها باراونو براي همه بذاره و همه بخندن و لباشونو گاز بگيرن و جاهايي كه صحبتا نامفهومه يه جور ديگه برداشت بشه ..نمي دونم تو كيفم چيا بود كه صداي مثل صداي ماچ وبوس هم ميومد؟!در ضمن نمي دونستم اينقدر جيغ جيغوو شلوغ پلوغم !
7-امير حسين يه بار ازم خواسته بود بازم راجع به بورس و سرمايه گذاري در سهام بنويسم وبه شوخي گفته بود حالا كه عيديامونو جمع كرديم بهتر نيست سهام بخريم؟!... خيلي جالبه ...چون اتفاقا اولين سهامي كه مامانم براي من و داداشم خريد با پول عيديامون بود! من حدود 10 سالم بود و داداشم 6 سال..من 10 هزار تومن جمع كرده بودم و برادرم 5 هزار تومن ..و مامانم بهمون گفت ايندفعه.براتون سهام مي خرم .. و حالا شايد پولهاي ما نقريبا هزار برابر شده باشه ..البته نه فقط با اون پول... در طي اين سالها بارها همون شركت يا جاهاي ديگه افزايش سرمايه داده اند كه قسمت اعظم پولشو از خود سود سهام استفاده مي كنن.. ارزش اسمي سهام 100 تومنه معمولا.. ..يعني در صورت افزايش سرمايه اون شركت با شما صد تومن حساب مي كنن.در صورتي كه ممكنه اون سهام در بورس مثلا 700 تومن ارزش داشته باشه !
. اول بايد اينو بگم كه سهام پول در دسترسي نيست ..مثلا با نشان دادن هزار تا ازونا به مغازه دار هم حتي يه بسته آدامس نميتونيد بخريد! اين افزايش كم كم و با صبر و حوصله به وجود مياد وبايد درجريان اخباراقتصادي و حتي سياسي روز بايد باشيم ..
فروختن اونا زمان معيني مي خواد ..گاهي مي بينيد تا يه هفته اون سهامي كه شما داريد خريد و فروش نمي شه ..بهترين راهنماي بورس ،كارگزاراني هستند كه در سازمان بورس كار مي كنن..شما مي تونيد به يكي از اونا مراجعه كرده( بعضيا خانمهاي كارگزار رو ترجيح مي دن چون كمتر اهل ريسكن) و ازش مشورت بخواهيد كه سهام چه شركت يا كارخونه اي رو بخريد بهتره ..اون مطمئنا جواب درست مي ده چون وقتي سهام رو مي خريد نيم درصد كارمزد مي گيره و اگه درست راهنمايي كنه شما مشتري دائم اون مي شيد .. كارگزاران معمولا در جريان بحرانها و تعويض هاي روساي شركتها و ضرردهي و سود دهي كارخونه ها هستن ..و بخصوص گردهماييهاي آخر هر سال مالي كه معمولا مرداد و شهريور ماه برگزار مي شه و سود سال گذشته تعيين و سود سال آينده پيش بيني ميشه ! يه جرياناتي هم چند روز پيش تو روزنامه خوندم كه حتي پول شويي يه عده قاچاقچي مثلا مواد مخدر (.پول شويي اوني نيست كه من قبلنا فكر مي كردم و وقتي مثلا تو جيب مانتوم اسكناس جا مي موند و بعد از شستنش پيداش مي كردم و فكر مي كردم پول شويي اونه )قيمتاي سهام رو بالا مي بره ..چون بعد از معامله بزرگ ..قاچاقچي ها براي اينكه كسي مشكوك نشه ميان پولشونو مي ريزن تو بورس ..و بعد از اينكه آبا از آسياب افتاد دوباره درش ميارن و كيف دنيا رو مي كنن ..و دوباره سهام ارزون مي شه ..
جنگ هم قيمت سهام رو مياره پايين ..ولي اونم موقتيه ..يادتونه گفتم پتروشيمي خارك چون افزايش سرمايه داده قيمتش نصف و به 400 تومن رسيده و هر كي پول داره بشتابه ؟؟؟ خوب الان شده 600 و حتما هم ازين بالاتر مي ره ..هيچوقت سهام رو در بالاترين قيمتي كه رسيد نخريد ...و هيچوقت براي سود كوتاه مدت روش حساب باز نكنيد ..پدر خودم اومد اين كارو كرد ..و پولشو دقيقا وقتي قيمت سهام اومد پايين احتياج پيدا كرد و كلي ضرر كرد ..به نظر من اگه به پولي .براي مدت زيادي احتياج نداريد سهام خريدن بهتر از توي بانك گذاشتنه ! نه دزدي مي تونه بدزدتش و كمكي هم هست براي اشتغال كارگران..
ايرادي هم كه مامانم بهش مي گيره اينه :تا خودش به جاي من و برادرم پول ميداد..مامانم شهروند و آدم حساب مي شده ..ولي بعد از چند سال كه پولي بايد مي گرفتيم ( اضافه سودها رو) ديگه امضاي مامانم كه اين همه پول برامون ريخته بود و اجازه استفاده از سود بهشون داده بود قبول نبود وحتما بابام بايد مي رفت ..و بابام هم به اين جريان اعتراض كرده بوده و اونا گفتن: دستور اسلامه!ومثل هميشه كه اينچيزا پيش مياد بابام به شوخي به مامانم مي گه : ببخشيد مسلمونت كردم ها :-)
.
8- واي ..چقدر حرف زدم ؟ تقصير امير حسين بود با اين سوالاش !
9- راستي چند روز دوباره من هكي و ويروسي شده بودم و متاسفانه هر چي نامه داشتم كه به بعضياشون هم جواب نداده بودم، از بين رفت .. يادمه يه نامه از هادي داشتم كه سوالايي كرده بود..جوابش : والا من نمي دونم چه چيزايي رو بايد مطرح كني ..فقط مي دونم اگه آخرين چيزي رو كه برام بودي رو بهش بگي اگه دختره عين من باشه حتما ناراحت مي شه !( بي تعارف ، من جاش باشم مي زنم تو مخت !)
قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني...
من درد مشتركم
مرا فرياد كن!...
(احمد شاملو)
هميشه از اسم بردن يا حتي خوندن مطلب يا گوش دادن درباره زنان تن فروش ترس وشرم داشته ام ..فكر مي كردم مگه ميشه زني به خاطر پول دست به اين كار بزنه و فكر مي كردم هيچ زن تن فروشي رو از نزديك نديده م . فكر مي كردم بايد قيافه عجيب غريبي داشه باشن ..خاطره ي تلخي از كودكي به يادم مونده بود و حس مي كردم به اين جريانا بايد ربط داشته باشه و حالا كه بزرگ شدم ، به كمك مادرم تونستم پي به واقعيت تلخي ببرم .
اون شب هيچوقت يادم نمي ره ..حدود 11-10 سالم بود .. نيمه هاي شب با حس شعله هاي نارنجي كه تا اتاقم مي رسيد و صداهاي جيغ و فرياد زني از خواب پريدم ..ناخودآگاه به سمت پنجره رفتم . زن همسايه لخت در حاليكه سراسر بدنش شعله ور بود در حياط كوچكشون مي دويد و شوهرش هم كه فقط شورتي به پا داشت ،چادر به دست به دنبالش ..شايد براي خاموش كردن آتش..يادمه كه جيغ زدم و مادر پدرم هم اومدن ببينن چه خبره و اونها هم شاهد نيمي از ماجرا بودن .يادمه تا چند شب من مي ترسيدم تنها بخوابم و شبا هراسان بيدار مي شدم و...
وقتي اين خانواده به محله مون اومدن پچ پچه هاي زيادي در گرفت..پشت سرشون يه چيزايي مي گفتن كه من اونموقع نمي فهميدم .. البته متوجه شده بودم نوع زندگيشون با بقيه ي ماها فرق داره .. اونها كه 6 نفر بودند در قسمت سرايداري خونه اي دو طبقه ي خالي و بزرگي كه صاحبش به خارج كشور رفته بود زندگي مي كردند در جايي كه دو نفر آدم به سختي مي تو نستن جا بشن، و يك حياط خلوت كوچك! پنجره اتاق من مشرف به اين حياط كوچك بود . 4 تا بچه داشتند ، يه پسر 16-17 ساله و دو تا دختر كه يكيش از من بزرگتر و يكيش از من كوچكتر و پسر 2 ساله اي به اسم رامين .. مرد خانواده دو زن داشت و يك شب در ميون به خونه ميو مد . و هر وقت هم كه ميومد با زنش دعوا داشت.
هيچكي با بچه هاي اين خانواده بازي نمي كرد و البته خودشون هم تمايلي نداشتند و همه ش در اين دو اتاق تاريك حبس بودند.نگاه هاي ترساني داشتن .شنيده بودم زن خانواده كه اون موقع كسي نمي دونست اسمش چيه ..خيلي به اصطلاح سليطه و بي چاك و دهنه و دو سه بار با همسايه ها بد جور دعواش شده و فحشاي ركيك داده.. چيزي كه براي من هميشه سوال بود اين بود كه چطور اين زن كه بچه هاش لباس درست حسابي تنشون نبود ، هميشه خيلي شيك و پيك و آرايش كرده بيرون ميره ؟و سوار ماشينهاي گرونقيمت ميشه ..البته من نا خودآگاه براش احترام زيادي قائل بودم ..از نظر من زن خيلي خوش اندام و خوش لباس و با شخصيتي ميومد..البته يادمه جواب سلام هيچكي رو نميداد ..خيلي مغرور بود..يادمه كه پشت پلك خيلي بلندي داشت و با سايه اي كه معمولا به رنگ روسريش بود به نظرم زن خيلي خوشگلي مي رسيد .. از نظر من تنها بديش اين بود كه چرا زياد به سرو وضع و غذاي بچه هاش نمي رسه و گاهي كه مامانم يواشكي دور از چشم مادره براي بچه ها ش غذا مي فرستاد ..مي گفتم ..اين مامانه كه هرچي پول داره خرج لباس و آرايشش مي كنه و ما چرا بايد به اينا غذا بديم ..اينجور موقع ها مامانم با غمي در چشماش مي گفت : تو كاري به اين كارا نداشته باش ! يادمه همسايه ها به اين كار مامانم اعتراض مي كردن ..مي گفتن دخترتو نفرست دم خونه شون خطرناكه .. مامانم هميشه به من مي گفت:در بزن ، اين ظرف غذا رو زود بده بيا....شنيده بودم كه اين زنه 4 بار شوهر كرده و هر بچه يادگاري از هر شوهرشه ..اين شوهرش راننده كاميون بود...معتاد و ترياكي !
تا اون شب كذايي...بعدها فهميديم كه شوهره نه تنها به اين زنش
خرجي نمي ده بلكه مشتريها رو هم خودش معرفي مي كرده و خرج ترياك و اون يكي زنش هم اين بدبخت بايد ميداده .. اينها رو مامانم از زني كه براي كمك به مامانم براي كار خونه ميومد مي شنيد و به ماها نمي گفت ..اين زن مادر همون مرد معتاد بود.. گفته بود كه من بارها پسرمو نفرين كردم ..
از قرار معلوم ، اون شب كذايي زن مي گه كه ديگه حاضر نيست دست به اين كارها بزنه و حرفشون شده و شوهر كتكش زده .
و اون هم ديگه طاقت اين زندگي ذلت بار رو نداشته و ....
مي گفتن اين شعله هاي نارنجي احتمالا از الكلي بوده كه زن روي خودش ريخته و خودش رو آتيش زده ..و من پيكر آتش گرفته او رو ديدم ..اون هيكل قشنگ و تقريبا جوان .. وقتي تو بازوهاي بابام گريه مي كردم و از ترس مي لرزيدم، و مامانم هم آروم اشك مي ريخت ،صداي جيغ زن بلند بود كه همه ش مي گفت : بچه هام ..اي خدا..، بچه هام چي مي شن ؟ مواظب بچه هام باشيد..و تا وقتي كه سوار ماشيني كه پسرش صدا زده بود شد صداي بچه هام بچه هام ...توي محله ساكتمون پيچيده بود..هنوز پيكر آتش گرفته ش و چادري كه مرد براي خاموش كردنش روش انداخت و نمي دونست كه چادر مشكي پلاستيكي ست و اون چادر هم به بدنش چسبيد و جزء تنش شد و صداي(( اي واي ...بچه هام بچه هام ))گفتنش تو گوشمه ..
زن 3 روز در بيمارستان سوانح سوختگي خوابيد و بعد به علت سوختگي شديد مرد .. وقتي زن مرد ، مرد معتاد فقط رامين پسر خودشو برد ..اونم از ترس .. هيچكس مرد رو محاكمه نكرد ..هيچكس اونو مقصر ندونست ..3 بچه ديگر بي كس شدن و از طرف نمي دونم چه ارگاني به زور فاميل يا باباشون رو مجبور به قبول سرپرستي اونا كردن ..روز جدا شدن اين 4 بچه وحشتناك بود ..هر كدوم مي رفتن انگار يه عزاداري ديگه بود..بچه ها شديدا به هم انس داشتن .. همه فهميدن هنر بزرگ زن نگهداري هر 4 بچه با هم بود! حالا همه فهميده بودن كه زن از روي ميل دست به اين كار نمي زده
و اخم و بداخلاقيش براي همين بوده .. همه فهميدن كه فقر و جهل شوهرش اونو مجبور به اين كار كرده بوده ..و همه فهميدن عشق بزرگ زن بچه هاش بودن ..
بعدها از طريق مادر شوهر اين زن ، فهميديم كه سال بعدش شوهرش هم به علت نشئه يا خمار بودن پشت فرمون ،تصادف ميكنه و مي ميره و به قول مادرش تقاص اين زن رو پس مي ده ..زن اول مرد كه رامين رو- بچه يه زن روسپي خطاب مي كرده و مرتب كتكش مي زده ..بعد از مرگ شوهرش اونو به مادر شوهر ميده و ميره به خونه اي كه يه آدم خير بهش داده بوده. مادر شوهر هم چند سال پيش مرد و نفهميديم آخرچي به سر رامين اومد..
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند...
( احمد شاملو)


