1- من مي توانم پرواز كنم
بر بال هاي نسيم
با پيام شادي
براي ايواني كه در زير سايه لميده
و درياچه اي كه در پاي ايوان به خويش مي لرزد
و دختري تنها كه در روياهاي روزهاي خوش آينده
از ايوان
به درياچه خيره شده....
(س.ا.ندا)
2- زن در حاليكه علي رغم هواي گرم به خواست شوهرش لباسي كاملا پوشيده تنشه و حتي يه تار موش از زير سرپوش معلوم نيست در بازار داره خريد مي كنه ..او داره فكر مي كنه:« چه خوب شد كه به اصرار شوهرم شغلمو كنار گذاشتم و فقط به امورات خونه و بچه ها مي رسم..اينجوري ازم راضي تره انگار ..».. و باز با هزار شور و شوق فكر مي كنه:« امروز غذا چي درست كنم كه شوهرم خوشش بياد؟» ...حتي موقع ميوه خريدن فقط به سليقه شوهرش فكر مي كنه .. كه يهو متوجه مي شه پيامي به موبايلش مخابره شده .. مي گه :«حتما شوهرمه و دستور جديدي داره .» وقتي پيغامو مي بينه پاهاش سست مي شه و رو سكوي يكي از همون مغازه ها ولو مي شه ..پيغام اينه :« بسمه تعالي ..ضعيفه(يا منزل جان) ..ناهار نميام ..من تو را طلاق .. با منشي شركت ازدواج. ..نقطه ...پايان »
به همين راحتي... پاياني بر يك زندگي مشترك !
مشاور مذهبي ماهاتير محمد نخست وزير مالزي فتوي داده كه: مردان مسلمان ازين به بعد مي تونن از طريق ارسال نوشتاري كوتاه روي گوشي هاي موبايل، همسران خود را طلاق بدن و از نظر شرعي هم هيچ مشكلي نداره!
به اين مي گن تطبيق صحيح مذهب با تكنولوژي مدرن !
3- چهار نفريم .. از وقتي تعطيل شديم ، هر بار به پيشنهاد يكيمون يه جايي با هم مي ريم ..چون آخر هفته ها بيشتر مجبوريم با خانواده باشيم ، يكي از روزهاي وسط هفته رو انتخاب مي كنيم ..اين دفعه نوبت من بود ..من هر جا رو گفتم گفتن نه ، تو كه سرت براي در سر درد مي كنه بايد يه جاي هيجان انگيز ببريمون ..گفتم كوه ؟ گفتن نه ! گفتم من يه دره اي در جاده چالوس مي شناسم خيلي سر سبز و قشنگه ولي چون دورافتاده ست بدون مرد و خانواده خطرناكه ..گفتن: الله و بالله همون بايد بريم ..هر چي گفتم به پسرا هم بگيم و عده مونو بيشتر كنيم اونجا خيلي خلوته و گاهي چند نفر ديدم ميان اونجا مواد مخدر مي كشن ..شماها هم كه ترسويين !بچه ها گفتن اشكالي نداره ...اولا معتادا با مرامن و تازه اونقدر بي حالن كه دماغشون رو بگيريم جون از بدنشون در ميره ! خلاصه با اصرار من يكيشون برادر 13 ساله و يكي هم مادرشو آورد .من از داداشم خواستم بامون بياد ،ولي گفت حوصله ندارم ...به مامان اينا نگفتم چون با اينكه چندين بار دسته جمعي با هم- اونم جمعه ها - رفتيم ولي بازم هميشه بابام يه خورده دلشوره داشت به خاطر خلوت بودنش ..و بعد از اينكه چند بار ديده بود معتادا اونجا ميان.. مدتها بود مارو نمي برد ديگه ! البته گاهي كوهنوردايي هم ازونجا رد مي شن ..
خلاصه ..وقتي رسيديم اونجا ..از همون اولش دوستام رنگشون پريد ..با اينكه دره ي خيلي قشنگيه و رود كوچكي هم وسطش در جريانه ..و در كنار رود انواع و اقسام گل هاي صحرايي و روي تپه اي كنار انواع و اقسام بوته هاي تيغدار با گل هاي درشت بنفش و زرد بود ، اصلا حواسشون به زيبايي ها نمي رفت .. هر چي جلو مي رفتيم.. هر چي زير سنگهاي رود براشون دنبال خرچنگ مي گشتم ..ميديدم نخير اينا حواسشون نيست ..البته دو سه نفر آقا با قيافه هاي ناجور معلوم نبود از كجا پيداشون مي شدن از جلو مون رد مي شدن ..گاهي دو سه بار .. خودمم يه كم ترس برم داشت .. براي اينكه فكر نكنن تنهاييم الكي بلند گفتم بچه ها مهرداد و مسعود كوشن؟ ( نمي دونم اين اسمها از كجا اومد يهو )بچه ها كه دو زاريشون نيفتاد .داداش دوستم اومد سوتي بده كه كسي ديگه با ما نبوده ولي مامان اون يكي فهميد و گفت جلوترن ..صداشون كنيم ! اونقدر بچه ها غر زدن ....كه ديگه چاره اي نبود ، با ديدن اين آدما بهتر بود بر مي گشتيم .با اينكه هر كدوممون كلي بار و بنديل و خوراكي تو كوله مون داشتيم ! شروع به پايين اومدن كرديم ..نزديكاي جاده اول دره اونقدر قشنگ و سرسبز بود كه همه با هم گفتيم عيب نداره همين جا مي شينيم و ناهارمونو مي خوريم و بر مي گرديم..به پيشنهاد من هم جوري دور هم نشستيم كه هر چهار طرف رو زير نظر داشته باشيم و يه چيز تيز هم هر كدوم در دسترس گذاشتيم به اضافه ي يه چوب قطور و خوشدست !
دو طرف دره ،تپه هايي با شيب خيلي تند بود و آخر تپه ي اونوري (اگه گفتي كدوم وري ؟) به نظر مي رسيد يه باغه كه دورش سيم خاردار كشيده بودن..عين پشت بوم تپه بود ..مامان دوستم كه غوره هارو از اين پايين تشخيص داد. كه از شاخه هايي آويزونه ...هوس غوره كرد ...خودش كه نتونست بره بالا ..دخترش هم نتونست و بقيه بچه ها هم ..علاوه بر شيب تند ..خاك خيلي سفتي داشت و سنگي روش نبود كه بشه پا رو روش گذاشت ..يه چيزي عين ديوار ..البته با شيب .. هنوز يه قدم نرفته ليز مي خوردن پايين .. شروع كردن به من اصرار كه مگه تو كوهنورد نيستي ..هر چي گفتم بده بابا ..صاحبش يه وقت پيداش مي شه گفتن نه ..بايد بري .. ترس رو به خاطر شكم فراموش كرده بودن ..من با هزار زحمت رفتم بالا ..كفشم زياد آج نداشت و به خاك سفت گير نمي كرد ..تقريبا مطمئن بودم نمي تونم بر گردم ولي به زحمت مي رفتم ..هر چي بالاتر مي رفتم ..مي گفتم حتما سخت تر پرت مي شم پايين..خودنمايي بود ؟ غرور بود؟ ..هر چي بود تا نصفه كه رسيدم ديدم بالا رفتن بيشتر به نفعمه تا پايين اومدن ...خلاصه به زور رسيدم بالا و خودمو به شاخه اي از درخت مو آويزون كردم ..پاهام به جايي بند نمي شد ..لامصب اين باغداره جوري ديوارها رو صاف كرده بود كه دزد نتونه بره به باغش .. هر خوشه اي كه مي كندم ، از شدت كشيدن دست يه بار هل مي خوردم..و اگه شاخه مي شكست مردنم حتمي بود ..دسته كيسه نايلون رو كرده بودم تو مچ دست چپم كه به شاخه مو آويزون بو د و با دست راست غوره مي چيدم ..چقدر هم سفت بود .. يهو از توي شاخ و برگها يه كله آدم بيرون آومد با چشماي ورقلمبيده .. من از ترس پام ليز خورد و خوشبختانه شاخه نشكست ولي كلام از سرم پرت شد پايين ..صداي جيغ دوستام بلند شد ..
صاحب باغ بود ....گفت چه جوري اومدي اين بالا ؟ گفتم ببخشيد :( گفت حالا نترس ..ميام كمكت .. نمي دونم چه طوري از تو باغ و سيم و خاردار اومد اينور و چه طوري خودش پرت نمي شئ ..كفش سربازي پاش بود و شاخه شاخه اومد اينور ..هم مي ترسيدم هم خوشحال بودم يكي رسيده ..كيسه رو دستم ديد كه 4-3 خوشه غوره توشه ... خشن گفت بده برات پرش كنم ..باورم نشد همون طور كه با دست راست آويزون بودم ..خودش كيسه رو از دست چپم كشيد ..غر غر كنون پرش كرد ..هر چي مي گفتم بسه ! با اينكه مي گفت اينا انگور بشن خيلي بهتره ولي باز مي كند .... من همه ش فكر مي كردم حالا چطور برم پايين ..يهو خودش عين دور از جونش گربه ..با كيسه رفت پايين ..عجيبه ...دوستام غيبشون زده بود ..ولي زير انداز و تموم وسائل بودن ...ديدم آقاهه چوب كلفت رو برداشت و اورد بالا ..گفت اونور چوب رو بگير و به هزار زحمت بعضي جاها با ضربه زدن با كفشش رو خاك و درست كردن مانع هايي براي ليز نخوردن منو آورد پايين... هيچكدوم از همراهان نامردم نبودن ..ازش تشكر كردم ..ولي نمي رفت ..براي خودش از بطري آب ريخت و خورد و بعد گفت مرد همراهتون نيست ؟ گفتم چرا با ماشين رفتن نوشابه بخرن، الان ميان .. واسه خودش گرگي نشسته بود .. و همينطور از وضع باغش مي گفت ...با اينكه بي ادبي بود ولي اونقدر من و من كردم و دور وايسادم كه فهميد من ناراحتم و رفت ..دوستام رو ديدم كه از پشت درختا بيرون اومدن..گفتم : آفرين به شما دوستاي بامعرفت!!!جالب اينجاست كه همه غوره هارو مامان دوستم گذاشت تو ساكش و بعدا با خودش برد ! اين بود انشاي من در مورد :« چگونه با كمك صاحب باغ غوري دزديديد ؟»
4- فيلم «عروس خوش قدم» رو رفتم - با بازي ماهايا پطروسيان ، امين حيايي ، چنگيز وثوقي ،محمد رضا شريفي نيا ،پارسا پيروز فر، حسام نواب صفوي و فرهاد آئيش و كارگرداني كاظم راست گفتار(و لابد كج رفتار) - ..از تيزرش در تلويزيون فكر مي كردم بايد فيلم كمدي و خوبي باشه .. انتظار يه عالمه خنديدن رو داشتم..با اينكه سعي كرده بودن از جذابيت ظاهري هنرپيشه ها كمال استفاده رو بكنن ولي اصلا نتونسته بودن خود فيلم رو هم جذاب درست كنن.. داستان فيلم ازين قرار بود ..كه اين عروس خانوم خوشگل با هر كي ازدواج مي كنه طي جرياناتي اول شوهرش پولدار مي شه و لي بعد از مدتي مي ميره و ارثيه ش به عروس مي رسه ..و آخرش هم طبق معمول به عاشق دل خسته ولي فقيرش مي رسه ! اند هپي اند!
5- چند دقيقه به اين شكل ها نگاه كنيد ! كم كم احساس مي كنيد از وبلاگ من خوشتون مياد ! حس مي كنيد زيتون خيلي خوبه ! به يه نقطه ثابت نگاه نكنيد ها !
6- مسعود اسكيزوفرني نوشته : مشهدي ها در اعتراض به عمل محدوديت و سانسور بر وبلاگها، تصميم گرفتن كه روز 17 مرداد، وبلاگاشون رو آپديت نكنن تا اعتراضي باشه به اين برخورد ! توضيحات بيشتر رو در وبلاگ خود اسكيزوفرني بخونيد ! اگه همه موافق باشن، منم موافقم..17 مرداد مي شه جمعه بعد ! يكي روز قبلش ياد آوري كنه ها !!شنبه خدا به داد همه برسه..وبلاگستان مي تركه :)))
7- شوخي و طنز خيلي خوبه ! ولي گاهي آدما براي خراب كردن يكي ..براي آزار و براي اينكه يه زماني به اسب شاه گفتي يابو ( كه شايد از اول هم اسب نبوده )...عقده و هزل و هجو و همه چيزو قاطي و به جاي طنز قالب مي كنن .. يه وقت اشتباه نشه ها ..من كلي از شوخي هاي دنياي يك ايراني ، اعترافات يك متهم و سوسك آبي خوشم اومد و خنديدم :) تازه برام افتخاره كه دوستام باهام شوخي كنن !
ولی وقتی بعضیا بازیچه ی یه زن می شن براشون متاسف می شم !!
8- سقف اين خانه چه كوتاه ست
آه..
كه به يك خنده فرو خواهد ريخت
و در آن لحظه ي آسودن نيست ..
تكيه خواهم داد
به ستون كهن دستانم
كه مرا ايمن خواهد داشت
از بيم سقوط !..
(بيژن نيري )
9- آقاي RoadRunner با آي پي جديد : 212.202.235.34 متاسفانه فونت اي ميل شما رو نتونستم بخونم و يا بهش ريپلاي بزنم ...لطفا با يه فونت ديگه اي برام بنويسيد !
۱۰ - من انگار ويروسی شدم و اگه ای ميلی از طرف من حاوی فايل بود لطفا بازش نکنيد!ممکنه ويروس باشه !
۱۱- ماهنامه گزارش با نوشتن مطلبي درباره من منو شرمنده كرده ..
فكر نكنيد نويسنده ش پسر خاله مه ها ....
پسر داييمه :-)
رود
----
خويشتن را به بستر تقدير سپردن
و با هر سنگريزه رازي به نارضائي گفتن .
زمزمه ي رود چه شيرين است !
از تيزه هاي غرور خويش فرود آمدن
و از دل پاكي هاي سرفراز انزوا به زير افتادن
با فريادي از وحشت هر سقوط .
غرش آبشاران چه شكوهمند است !
و همچنان در شيب شيار فروتر نشستن
و با هر خرسنگ به جدالي برخاستن .
چه حماسه اي ست رود ،چه حماسه اي ست !...
(احمد شاملو)
1- معلم ورزشمون هر دفعه يه چيز ورزشي براي فروش مياره ... البته نه كه به زور وادارمون كنه بخريم . ولي ماشالله زبونش اينقدر چرب و نرمه كه ما تا به خودمون بياييم هر كدوممون يه عالمه ازش خريد كرديم ..فكر مي كنم كسري حقوقش رو اينطوري جبران مي كنه ..گاهي هم خانومهاي ديگه ،دور از چشم صاحب باشگاه ميان و مثلا شلوار ،بلوز ، گل مصنوعي ،و ازين چيزا ميارن براي فروش و خانم ورزش از هر كدوم مقدراي مثلا حدود 500 تومن پورسانت مي گيره ..من با اينكه خيلي مقاومت كردم ولي تا حالا چند بار خريد كردم ازش : دو تا وزنه(دمبل) دو تا سي دي وزنه جين فوندا ، كش پا ، و يه بارم تاپ و شلوارك خريدم . اين تاپ وشلوارك رو تقريبا به همه مون فروخت ..از بس هر كدوممون تنمون مي كرديم به به و چه چه مي كرد ..و چون همه ش رنگهاي شاد داشت ..هي مي گفت چيه رنگهاي سياه و تيره مي پوشيد..آدم دلش مي گيره ! ..تو اين رنگها فقط سرخابي بود كه تك رنگ بود و من برداشتمش و خوشبختانه اندازه م بود . بقيه زرد و نارنجي و سبز و آبي و اين رنگها رو برداشتن ...واقعا هم راست مي گفت . محيط ورزش شادتر شد ..
اينم بگم كه كلاس بدنسازي تو تابستون خيلي شلوغ شده و تقريبا سالن پر پر مي شه و اگه نجنبي اون جلوها جا گير نمياد ..هفته پيش كه دير رسيدم اجبارا اون گوشه موشه ها وايسادم و ديدم يكي ديگه داره شماره ها رو ميشمره ( آخه از بس من اينجا شماره گذاشتم فكر مي كنم حق منه كه شماره بگم :) )..خلاصه ..من وقتي گوشه يا اون عقبا وايسم ، عين سر كلاس كه هر چي از ديد استاد دورتري بيشتر حواست پرت مي شه، اينجا هم حواسم به حركاتي كه مربي مي گفت نبود .. رفته بودم تو عالم هپروت و تنها دليلي كه باعث مي شد حركات رو درست انجام بدم اين بود كه هم حركات آيروبيك رو از حفظ بودم و هم از روي عادت عين همه با آهنگ حركت مي كردم ....از آينه هاي روبرو كه كاملا دور بودم و خودمو نمي ديدم ..يه دفعه اون دورا سمت ديگه سالن ديدم ا... من معلومم و كاملا به حركات خودم خيره شدم ..به به! خوشم اومد كه رنگ لباسم تكه ! يكي از خوبياش اينه كه آدم تو اون شلوغي زود خودشو تو آينه پيدا مي كنه .. يه دفعه ديدم اون قسمتي كه دوست داشتم لاغر بشه چه كوچيك شده ..عشق كردم ..چطور تو خونه متوجه نشده بودم ..چشمم افتاد به قسمت شكمم ..واي چرا يه كم اومده جلو ؟؟ بعد باسن و پاهاش ..واي پاهاي من چرا چاق و كوتاه شده من كه پاهام بلند بود .. حالم گرفته شد ...اين فكرا رو در حال انجام دادن حركات مي كردم .. يهو انگار روح از بدنم جدا شد.. ديدم اون عكسم داره ازم جدا مي شه ..چشمام از تعجب گرد شده بود براي چند لحظه ديگه نتونستم ورزش كنم ..اون عكسه يهو ديدم از جلوي همه رد شد و رفت به سمت دستشويي .. نگو يكي از بچه هاي شيفت ديگه ست كه استثنائا اونروز با ما اومده بود ورزش كنه ..جالب اينجا بود كه هيچيش شبيه من نبود ... فقط لباس بدنسازيش !! خيلي خيلي احساس خنگي كردم . خوب شد كسي نفهميد !
2- دارم كتاب « برهنه در باد » محمد محمد علي رو مي خونم ..فعلا صفحه ي 178 هستم ..اولاشو خيلي كند خوندم ولي رسيده به جاهاي هيجان انگيزش ! به نظر مي رسه خاطرات خودش باشه ..
حدود يه ماه پيش يكي از دوستان عزيز وبلاگدار به من پيشنهاد كرد كه 10 فرمان كيشلوفسكي رو بخونم ..من همينطوري به مامانم اينا گفته بودم ..ولي خودم يادم رفته بود... ديروز كه مامان و بابام از تهران برگشتن ديدم برام خريدن :) حالا ديگه با شوق و ذوق كتاب قبليه رو زودتر تموم مي كنم!
3- من اينجا مجبورم فيلمهاي رو ديرتر از تهرانيا ببينم ... «واكنش پنجم» رو با اينكه اينجا آورده بودن ولي زود برش داشته بودن..تازگي ها دوباره آوردنش ..متاسفانه با اينكه جمعه بود فقط 30-20 نفر اومده بودن ..من فيلمهاي تهمينه ميلاني رو دوست دارم ..ازفيلم خوشم اومد ..در تموم فيلم دلم براي خودم سوخت كه به عنوان يه دختر در ايران زندگي مي كنم .. و آخراش اونجايي كه گوهر خير انديش در نقش يه زن زحمتكش كه بچه هاشو با نون بازوش و با فقر بزرگ كرده ..دفاع جانانه و شجاعانه اي از تموم زنها مي كنه ديگه اشكام سرازير شد ... كاش فيلمسازها قسمت گريه دار فيلم رو وسطاش بندازن ..اينجوري ،چراغها كه روشن مي شه ،آدمايي مثل من مشغول فين فين و پاك كردن اشكاشونن و خجالت مي كشن :-)
اوندفعه كه فيلم صورتي رو رفته بودم يادم رفت بگم وسطاي فيلم چي شد ..البته نه توي خود فيلم ،بلكه بين مردم ! اون فيلم هم 12-10 نفر بيشتر نبوديم ..سالن خيلي كوچيك بود و كنترل چي سينما همه مون رو پشت هم نشوند و جلوتر از همه دختر و پسري بودن كه پسره دست در گردن دختره انداخته بود و دختره هم سرشو بر شونه هاي پسره تكيه داده بود ..وسطاي فيلم كنترلچي نه گذاشت و نه برداشت و خيلي با پررويي رفت چراغ قوه پر نورشو روشون انداخت و بلند و خشن گفت : از هم جدا شيد ! درست بشينيد ! بيچاره ها انگار برق گرفته باشدشون از هم نيم متر فاصله گرفتن و تا آخر فيلم عين سيخ صم ن بكم (ديكته ش درسته ؟) نشستن ...
4- من خيلي حرف دارم... ولي اين آبي كه اون شب از ترس نيومد بازي تخته نرد ..گفته امشب بازي باشه..نمي دونم اين دفعه چه كلكي سوار مي كنه :) اون دفعه كه فريد رو فرستاده بود تو نظر خواهيم ( جان من آي پي اش رو ببينيد از كجا اكانت داره :
person: Saloomeh Ghasemi
address: Telecommunications Company of Iran (TCI)
address: Data Communication Affairs
address: 665 Shiraz Ave.
address: Mollasadra St.
... و هزار نفر هم پيجم مي كردن كه حواسم پرت بشه و به اين عصيان خائن هم گفتم من اصلا حركات مهره ها يادم رفته ..گفت بيا الكي بازي كن يادت بياد ..من اصلا حواسم به بازي نبود ..يا نظرهاي فريد رو مي خوندم و با صد نفر هم حرف مي زدم راجع به مسائل مختلف :) با يكي از لايه ازون حرف مي زدم با اون يكي درباره رئيس جمهور بعدي آمريكا و اينكه عضو كدوم حزب قراره باشه ..با يكي ديگه در مورد بيابان زدايي در صحراي آفريقا و با بعدي راجع به فلسفه و منطق ..با ديگري درباره ي اسكار سال بعد ..با ..درباره اينكه اگه امسال بخوان جايزه ي صلح نوبل رو به من بدن قبول كنم يا نه و ... گاهي به اصرار و جيغ و هوار عصيان تاسي هم مينداختيم ...خلاصه يهو ديدم اين عصيان داره از خوشحالي مي ميره و مي گه برده ..آخه اين بردن مزه داره؟!؟!؟؟
آخ آخ 12 شد ..بايد كانكت بشم براي بازي با سوسك آبي !همه نوشته هامو هول هولكي نوشتم :(
5- بيا برويم ، از اين ولايت من وتو
تو دست منو بگير و من دامن تو ...
(؟)
با عرض معذرت به علت اینکه شخصی به نام Road Runner
و با آی پی 217.218.75.129 تعداد ۲۷ نظر غیر اخلاقی و زشت نوشته بود فعلا نظر خواهی رو بستم :(
من نظر خواهیمو بیشتر از نوشته های خودم دوست دارم .ولی ...
1- مي ترسم از سياهي شبهاي پرملال
مي ترسم از سپيدي روزان بي اميد
مي ترسم از سياه
مي ترسم از سپيد...
مي ترسم از نگاه فرو مرده سكوت
مي ترسم از سكوت فرو خفته در نگاه
مي ترسم از سكوت
مي ترسم از نگاه
مي ترسم از سپيد
مي ترسم از سياه...
(حسن هنرمندي)
2- اي ميل هاي زيادي برام میاد كه چطوري ميشه دات كام شد يا از فيلترها رد شد و چطور در بلاگ اسپات نظر خواهي گذاشت و قالب در بلاگ اسكاي و ...
از اونجايي كه مي گن كار رو به كاردان بسپر ..فكر مي كنم بهتره اين سوالها رو از وبلاگهاي تخصصي اين رشته بپرسيد ..من كه اين چيزا حاليم نيست ....تا اونجايي كه من مي دونم سايتهاي نویدمژده و نیما و سامان سرگردون به اين كارا واردن ..پرشین تولز.. رو هم که همه می شناسن ...اگه سايتي ديگه هم شما مي دونيد معرفي كنيد تا اضافه كنم و همه ازش استفاده كنن.
3- خوابگرد در مطلبي تحت عنوان « صدايتان را نمي شنوم آقاي وزير ،لطفا بلندتر!» صحبتي انتقادي داره با مسجد جامعي، وزير كم حرف و ساكت ارشاد ! درباره سانسور و منتظر نشستن نويسنده هاي زيادي براي رد يا قبول كتابشون ! همينطور خوابگرد درباره ي تازه ترين فيلم اسپيلبرگ به اسم« ترمينال »نوشته... فيلم درباره زندگي يك پناهنده سياسيه به نام مهران كريمي ناصري .. كه از سال 1988 در فرودگاه شارل دوگل پاريس زندگي مي كنه ...با بازي تام هنكس ..البته آقا مهران در تموم اين سالها در فرودگاه دوست دختري نداشته ولي اسپيلبرگ براي جذابيت داستان كاترينا زتا جونز رو در نقش يك مهماندار هواپيما براي اين كار در نظر گرفته ..
متاسفانه اسپيلبرگ به خاطر تنش هاي سياسي امريكا و ايران شخصيت اصلي رو مي خواد به جاي يك ايراني ،به يكي از اهالي كشور اسلووني تغيير بده !
4- يك آبروريزي كه صدايش در نيامد ، مطلب جالبيه در وبلاگ حسين درخشان:
((بي بي.سي ورلد يك مستند تلويزيوني داشت در دو هفتهي گذشته به نام «تعطيلات در محور شيطاني» كه در آن يك گروه كوچك با دوربين آماتوري فيلمبرداري به كشورهاي سوريه، ايران، كرهي شمالي و فكر كنم ليبي مي روند و از زندگي مردم فيلم مي گيرند))
((بعد از سه روز در ايران وقتي كه با يك دانشجو مصاحبه مي كردهاند بازداشت شدهاند، تمام فيلمهايشان را توقيف کردهاند و بعد از يك هفته آزادشان كردهاند. درست است كه اينها ويزاي خبرنگاري نداشتند، ولي واقعا وقتي كه بعدا دربارهي سفرشان به ايران تعريف مي كردند در فيلم، آدم از خجالت قرمز مي شد. حتي به قول بن اندرسون، خبرنگار گروه، تهديد به اعدامشان كرده بودند. نتيجهاش يادداشتي است كه دربارهي بخش مربوط به سفرش به ايران نوشته))
و در پايين نوشته نامه ي بن اندرسون رو در وبلاگش گذاشته ...آقاي درخشان دشمنت شرمنده باشه !
حالا مگه زهرا كاظمي كه ويزاي خبرنگاري داشت وضعش بهتر از اينها بود !ويزا ميزا اينجا اعتبار معتبار نداره!
5- يه شعر زيبا از مينا اسدي در وبلاگ خودش..اسدی خيلي جالب با استفاده از حروف الفبا شعر زيبا و گويايي گفته..
6- پانته آ خانوم به غير ازنوشتن خاطرات و داستانهاي شيرين و مصور خانوادگي..اخيرا يه داستان از ايزاك آسيموف ترجمه كرده به نام منطق و در وبلاگ غربتستانش گذاشته..بريد بخونيد ولي كشش نريد ها .. :)
7- يه انيميشن قشنگ... آقای اوتو در مسابقات المپيك ....خيلي بامزه ست !
7- مي ترسم از شتاب تو اي شام زود رس
مي ترسم از درنگ تو اي صبح ديرياب
مي ترسم از درنگ
مي ترسم از شتاب...
من هم شبي به شهر تو ره جستم اي هوس
من هم لبي به جام تو تر كردم اي گناه
زان لب هزار ناله فرو خفته در سكوت
زان شب هزار قصه فرو مرده در نگاه ...
(حسن هنرمندي )
من كيم ، جز باد و خاري پيش رو
من كيم ، جز خار و باد از پشت او ؟
من كيم ، جز وحشت و جرات همه
من كيم ، جز خاموشي و همهمه ؟
من كيم ، جز زشت و زيبا ، خوب و بد
من كيم ، جز لحظه هايي در ابد
من كيم ، جز راه و جز پا توأمان
من كيم ، جز آب و آتش ، جسم و جان ؟
من كيم ، جز نرمي و سختي بهم
من كيم ، جز زندگاني ، جز عدم ؟
من كيم ، جز پايداري ، جز گريز
جز لبي خندان و چشمي اشكريز ؟
اي دريغ از پاي بي پاپوش من
درد بسيار و لب خاموش من
شب سياه و سرد و ناپيدا سحر
راه پبچاپيچ و تنها رهگذر.. .
(شاملو)
شخصي با اسم فريد در دو مطلب گذشته ي من كامنتهايي نوشته كه كپيشون مي كنم اينجا :
1-((زيتون من براي چندمين بار است كه در سايتت توهين به اسلام را ميبينم.
مي دانم تو و اون خانواده نامسلمان زادت چه خصومتها با دين داريد ولي در يك مملكت اسلامي تو حق نداري نا محرم بودن و حلال و حرام را مسخره كني
اگر ادامه بدي به اين كارت تو اين كرج نه خيلي بزرگ پيدات مي كنيم
تو بايد مسووليت اين همه توهين به مقدسات اسلام را بر عهده بگيري))
2- (( زيتون
تو در سايتت به خيلي چيزها توهين كرده اي
ولي راستش از وقتي به رهبر كبير انقلاب توهين كردي و به جاي خميني نوشتي خميلي جدي تر تحت نظر گرفتيم ما نمي دونيم تو هدفت چيه و به دستور كي داري به نظام مقدس توهين مي كني
ولي بالاخره پيدات مي كنيم و درس عبرتت ميكنيم))
و بعد از اينكه در نظر خواهي چند نفر از جمله عطا ، بامداد ، پانته آ و من جواب فريد رو داديم ( البته توي نظر دهندگان منتقد كمي با فريد هم عقيده بود ) فريد دوباره نوشت :
3- ((ما قصدمون از اين كامنتها تهديد يا ارعاب نيست بلكه صرفا خواستيم يك تذكر از بابت توهين به مقدساتمون داده باشيم . اين ارعابه؟؟؟!!!! در مورد حكومت هم بايد بگم كه در ايران حكومت مردم بر مردم حاكم است و خيلي من نمي خوام وارد اين بحث بشم . شماها كه از اظهارات الحادي زيتون دفاع كردين هيچ فكر كردين كه اين كافر زاده داره تمام اعتقادات شما رو به شوخي و تمسخر ميگيره؟؟؟؟
زيتون ! فكر نكن خيلي زرنگي به روح امام قسم اگر يك بار ديگر از اين غلطها بكني گيرت مياريم و با باتوم دندوناتو خرد ميكنيم ميريزيم تو دهنت ميدوني كه ميتونيم اون وقت ياد ميگيري كه با هر چيزي شوخي نكني . حالا خودت به چيزي اعتقاد نداري و معلوم نيست از چه خانواده يهودي به دنيا اومدي اين ملت كه اعتقاد دارن برو و در نوشته هات بيشتر دقت كن
در ضمن پانته ا اگر حزب ا ... نبود معلوم نبود تا حالا سربازهاي عراقي با خانوادت چه كار كرده بودند فهميدي؟))
دوباره بحث بالا گرفت و من تا خواستم جواب تهديدش رو بدم كه ديدم دوستان حرف دل منو زده ند .. عطا نوشت :
((احسنت فريد جان. مرحبا! چه افتخاري است براي شما و هم پالكي هاتان كه دندان هاي يك دختر بيست ساله را در دهانش خرد كنيد. ديگر چه كارهايي بلديد؟
جالب است كه مي گويي اين يك تذكر است فقط. تذكرتان كه اين باشد لابد تهديدتان كمتر از آدم كشي نيست.به زهرا كاظمي هم روسايتان لابد فقط مي خواستند تذكر بدهند، اشتباهي مرد .
تو فكر مي كني كي هستي؟ كجاي اين جهان ايستاده اي؟ از كجا معلوم كه تو داري راست مي گويي؟ چرا فكر مي كني حقيقت فقط پيش تو و دوستان تو است؟ چرا نمي خواهي يك كم فقط يك كم به خودت زحمت دهي و فكر كني؟ اين مقدسات تو چرا از مقدسات بقيه ارزشمند تر است؟ و چه طور اين قدر گل و گشاد است كه هر حرفي به يك گوشه ي آن مي گيرد؟
گمان نكنم زيتون يهودي باشد ولي مگر يهودي بودن جرم است يا گناه كه اين گونه با تحقير مي گويي: « معلوم نيست از چه خانواده يهودي به دنيا آمدي» چرا فكر مي كني تو و هم فكرانت از همه ي مردم جهان برتريد؟ اگر همه ي شجاعت شما و مردانگي تان ترساندن يك دختر 20 ساله است كه جرمش فقط نوشتن چيزهايي است كه به مذاق شما خوش نيامده، پس واي به حال ما و مردم ايران چرا كه به زعم شما افرادي مثل خودتان اين چنين پاك و بزرگوار! بر ما حكومت مي كنند!
راستي اين سربازان عراقي كه تو مي گويي چه كارها كه نمي كرده اند، دينشان چه بوده است؟ يهودي بوده اند؟؟؟))
بامداد نوشت :((توجه توجه !!!! اين جملات هيچ كدوم تهديد ... ارعاب و توهين نيستند ها ... اينها همه ملاطفت و ابراز محبت برگزيدگان بارگاه الهي است كه فريد نامي را به دنياي وبلاگ فرستادند كه ما گمراهان كافر زاده را با زبان خوش به راه راست هدايت كنند مثل جملات مهرآميز زير ... توجه بفرمائيد :
«..... زيتون ! فكر نكن خيلي زرنگي به روح امام قسم اگر يك بار ديگر از اين غلطها بكني گيرت مياريم و با باتوم دندوناتو خرد ميكنيم ميريزيم تو دهنت ميدوني كه ميتونيم اون وقت ياد ميگيري كه با هر چيزي شوخي نكني . حالا خودت به چيزي اعتقاد نداري و معلوم نيست از چه خانواده يهودي به دنيا اومدي .... »))
و :
((عطا جان .... خوب بود ازين فريد مي پرسيدي كه اگه باتومش رو ازش بگيرن چي كار مي كنه؟؟؟؟؟ اون موقع با چي تهديد مي كنه؟؟؟ اگه باتوم دست يكي ديگه بيفته چي؟؟؟ كسي چه ميدونه شايد اون موقع سوراخ موش هم قيمت برجهاي تهران شد ؟؟؟؟!!!!))
حرفهاي دوستان ديگه هم خوندنيه : مهشيد ، پانته آ ، زنون ، آرش ، شپل خان ، كورش ، بهرام ، يك غريبه ، دوست ، نگار ، از نزديكان ، باربد شمس ...
حرفارو همه زدن ولي منم بگم كه آقا فرید :
من برعكس تو نه دوست دارم تو به خاطر عقيده ت يه مو از سرت كم شه نه كسي توهيني بهت بكنه ..تو هم يه انساني ، يه فكري ،،يه صدايي .. ..نمي دونم چرا نوشتي ((ما قصدمون از اين كامنتها تهديد يا ارعاب نيست)) چرا ما؟؟؟ چرا از قول يه گروه حرف زدي؟ ..بيا براي يه لحظه خودت باش ..تو مثل برادر من مي موني ! نه اون برادر و خواهري كه بعضيا مي گن ..منظورم اينه كه تو هم فردي هستي عين داداش من كه تو خونه بارها باهم اختلاف عقيده پيدا مي كنيم ...اما نه تا به حال دندان همو شكستيم و نه همديگر رو شلاق زديم !
فرید جان ! من هم يه صدا هستم . يه انسانم با عقايد و افكار مخصوص به خودم ...چرا فكر مي كني نوشته هاي من توطئه ست ؟ البته مي دونم ممكنه خيلي ها عقايدم رو نپسندن ..ولي همونطور كه مي بيني تو خيلي از مسائل، همفكراني دارم ...كافيه يه كم چشماتو باز كني !
.مي دوني انسانهاي خوبي مثل بامداد ، پانته آ ، مهشيد و خيلي هاي ديگه به خاطر چي از كشورمون گذاشتن رفتن ؟ باور كن يه مقداريش به خاطر همون باتوم به دستاست . ..من خوشحالم كه براي اولين بار مي تونم با يه آدم باتوم دار بدون ترس از فرود آمدن باتومش بر كله م حرف بزنم .مثل 2 تا انسان ..دو تا صدا ..دو تا فكر ..واقا فكر مي كني اگه با باتوم دندونامو خورد كني ، وبلاگم رو ببندي چي مي شه ؟ عقيده م عوض مي شه ؟ فكرمو مي توني عوض كني ؟ دوست داري هر كي هم فكر تو نيست يا مثل بامداد و پانته آ جلاي وطن كنه و يا از ترس دندون و زندان ساكت باشه .. مي دوني آتيش زير خاكستر خطرناكتره ؟ نمي دونم تو زن و بچه داري .. آيا تو همه مسائل رو با كتك و يا باطوم به اونا تفهيم مي كني ؟
تو خودت رو مسلمون مي دوني ! مي دوني با همين رفتارت چند نفر رو از اسلام زده كردي تا حالا ؟ يه خانواده ي من توهين مي كني ! اگه مقياست مسلمون كردنه ، ميدوني همين باباي من باعث شده چند نفر تو محضر مسلمون بشن ..اوليش مامان من ..و به تبع اون ما هم مسلمون شديم وچند نفر از دوستانش .. مي دوني چند نفر از فاميل مامانم شيفته ي اخلاق بابامن ؟ مي دوني هر وقت تو خيابون با بابام قدم مي زنيم آشنايي مي بينيم كه به من و برادرم مي گه به بابات بايد افتخار كني خيلي انسان شريفيه ؟!! مي فهمي ؟ انسان ! آدمها رو فقط به مذهب نمي سنجن فريد خان ! تو به عنوان فحش لقب اقليت مذهبي مي دي ! مي دوني مامان امام دوازدهم هم يه خانم مسيحي بوده ؟ آيا در زمان ايشون هم افرادي مثل تو به حضرت مهدي لقب غير مسلمون مي دادن؟ مي دوني خيلي از افراد بزرگ دنيا مسلمون نبودن ؟ تا حالا كتاب خوندي بدوني انيشتن و اسپيلبرگ و مرتضي نی داوود يهودي بوده ند ؟ يا خيلي دانشمندان و مخترعان كه بي دين ، مسيحي ، بودايي و ....داشتيم و داريم ؟مي دوني علم و اخلاق و انسانيت فراتر ازبحث مذهبه ؟ آيا مي دوني بيشتر اقليت هاي مذهبي در ايران در اثر برخورد امثال تو از ايران رفته اند در حاليكه عاشقانه ايران رو دوست دارن ؟؟
گفتي اين رفتار تو نمونه ي حكومت مردم بر مردمه ! فريد جان چشماتو بازتر كن ..آهان ..ببين كه تو بيشتر از من در اقليتي ! ولي قول مي دم در...بعدي اگه زبان و دندوني در دهانم باقي مونده باشه خودم ازحقوقت به عنوان حقوق يه اقليت هر چند كوچك جانانه دفاع كنم!
لطفا باتومت رو از بالاي سر مردم ببر كنار تا ببيني ديگه چه حرفهايي دارن !
------------------------------------------------------------------------
تبصره : من اینو دیروز نوشته بودم و شبکه خراب بود و اصلا به اینترنت وصل نشدم ..هنوز بقیه کامنت ها رو نخوندم ببینم چی شده :)
آخه آبي جان ، تو را با نبرد دليران چه كار ؟!
يه سري مسابقات رالي تخته نرد بين بلاگرها در جريانه ..منم همينطوري اسم نوشته بودم ..نمي دونم كدوم از خدا بي خبري من و آبي رو در يك گروه قرار داده و امشب ساعت 12 شب باهاش مسابقه دارم ..
روم مورد نظر تا ساعت 11:30 امشب به اطلاع شما خواهد رسيد http://games.yahoo.com/games/login2?page=bg در يكي از روم هاي ---
هر چي گشتم عكسي گويا تر از اين براي مسابقه امشب بذارم پيدا نكردم :-)
آخه آبی خان از رنگ قرمز بدش میاد !
گزارش مسابقه :
در يك طرف زيتون قرار داره با مانتو و روسري قرمز ، از كلانشهر كرج كه خواهر خونده شهرهاي پاريس و رم و سيدني و لس آنجلسه و... و با آی دی : z8un_parvarde@yahoo.com
در طرف ديگه آبي خالي- بند با دوبنده ي آبي قرار داره ..(اگه نمي بينيدش اشكال از گيرنده هاي شما نيست ..منم ريز مي بينمش !) از شهرستان شيراز كه هوو خونده ي شهرهاي نواگ چت و زومبا و نامادري شهرهاي دارالسلام وآديس آبابا ست .با آی دی :
mr_abiii@yahooo.com
آبي قول داده اگه ببازه اسم وبلاگشو به جاي ((آبي)) ، بذاره (( سوسك آبي )) ! و همينطور براي پانصدمين بار گفته يا خودكشي مي كنم يا ديگه وبلاگ نمي نويسم :)
طبق آخرين گزارشات آبي الان در شاه چراغ پس از نذر كردن مقاديري شمع ، خودشو بسته به ضريح ... و زيتون مشغول كاراي روزمره ش ،سينما ، گردش و تفريح ست ..
جايزه هاي اين سري مسابقاب شامل :
سوسك بلورين و ديپلم افتخار به برنده ي برنده هاي هيئت داوران
سوسك طلايي و ديپلم افتخار به نفر اول
سوسك نقره اي
سوسك برنزي
سوسك قرمز به با اخلاق ترين بازيكن
سوسك زرد به ترسوترين و
و بالاخره سوسك زرشكي به آخرين نفر :)
از تماشاگران ارجمند تقاضا منديم از آوردن تنقلات خش خش كن مثل پفك نمكي و .. و خرت خرت كن مثل بيسكوييت و شكستن تخمه و آجيل جدا خود داري فرمايند ..
آوردن خوراكي هاي باكلاس مثل كاپوچينو ، قهوه ،نسكافه ، بستني ،كافه گلاسه و ... بلامانع است :) ولي لطفا هورت نكشيد ...
تبصره : اگر آبي با پيژامه و زير پوش ركابي يا دندون هاي مسواك نزده و ريش اصلاح نكرده به مسابقه بيايد،يا در حين مسابقه انگشت در دماغش كند ، زيتون برنده اعلام خواهد شد ..
طرفداران آبي كه قلبشون ضعيفه نيان، چون نبرد خونيني در پيش داريم :) يه قرص نيترو گليسيرين دم دست داشته باشيد لطفا :)
1- صبح پاييزي در رسيده بود
با بوي گرسنگي در رهگذارها
و مجله كوچك در دست ها
با جلد طلا كوبش...
لوطي و قصاب بر سر واپسين كفاره مردن خلق دست به گريبان بودند
و مرا به خفت از خويش
تاب نظر كردن در آينه نبود:
احساس مي كردم كه هر دينار
نه مزد شرافتمندانه ي كار
كه به رشوت
لقمه ئي گلو گير
تا فرياد بر نيارم
از رنجي كه مي برم
از دردي كه مي كشم ...
(احمد شاملو )
شاملو 4 ساله كه ديگه در بين ما نيست ..ولي شعرهاش ،فكرش و يادش هميشه با ماست ..كاري كه هر ساله مي كنيم رفتن به امامزاده طاهر بر سر مزار شه .. يادش گرامي باد ...مهشيد درباره شاملو مطلبي زيبا و خواندني نوشته . و به اين شعر اسماعيل خوئي كه در وصف شاملو سروده شده و قبلا شبح در وبلاگش نوشته، لينك داده ..باهم دوباره بخوانيمش !
2- آخر پرونده ي قاضي مرتضوي چي مي شه ؟البته اگه محاكمه اي باشه ! فوقش مرتضوي مي گه :آقا اصلا اين كفش ما مخ-ربا داره ..نمي دونم چرا هر كي رو محاكمه مي كنيم بي مقدمه مياد كله شو مي كوبه به كف كفش ما ! ما نشسته بوديم گل مي گفتيم و گل مي شنفتيم كه ناگهان مخ خانم كاظمي جذب كفش ما شد و بي اراده شديدا سرشو به كفش ما كوبوند... و حداكثر كفشش رو به دو سال تبعيد در موزه ي گروه فشار محكوم مي شه ! و براش يه كفش نرمتر مي خرن ...بعيده يعني ؟
3- اينكه چرا لاله و لادن رو از پدر خونده ي فهميده و مهربونش كه از هيچ كاري براي تربيت و بزرگ كردن اونا دريغ نكرد،جدا كردن هميشه برام سوال بوده ..چرا بردنشون پيش پدر و مادري كه اصلا اونا رو نمي خواستن ..آيا از نظر اسلامي مشكل داشت ؟ مثلا آقاي صفائيان نامحرم بود ؟؟ فقط اينو شنيدم كه هم لاله و لادن و هم آقاي صفائيان از اين دوري بسيار رنج كشيدن اين سالهاي آخر .. امروز بر در و ديوار شهر آگهي ختمي ديدم كه آقاي صفائيان كه در مهرشهر زندگي مي كنه براي لاله و لادن در مسجد جهانشهر كرج گرفته ..او خودش رو پدر ،صاحب عزا و داغدار اصلي مي دونه ..حق نداره ؟
4- اگه سيبي كه داري مي خوري كرمو بود ..اصلا غصه نخور..مادر بزرگم يه كاري يادم داره كه كلي باعث تفريح و خنده مي شه.. خود كرم رو در دست چپت بذار و پوزه كرم رو خيلي يواش با دو انگشت شست و سبابه ي دست راست بگير و هي بگو : سيبمو خوردي ، مو م رو بده! سيبمو خوردي مومو بده ! ( موم= يه تار مويم )...بعد از چند لحظه كرم يه تار بلند و دراز برات درست مي كنه و خودشم بهش آويزون مي شه :)اگه مو بهت نداد بگو زيتون گفته بده !
5- يه نكته امنيتي : اگه به علت گرماي تابستون نخواستي زير مانتوت چيزي بپوشي ..بهتره براي اطمينان بين دكمه اول و دوم مانتوت رو از پشت يه سنجاق بزني ..جا دكمه هاي مانتوها زياد قابل اعتماد نيست !ممكنه همون بلايي سرت بياد كه ....
6- عمو گيله مرد عزيز يه عكس آقاي ايروني دماغو كه از بس مبادرت به اين كار كرده تيغه ي بينيش سوراخ شده و انگشتش سر از نا كجا آباد در آورده فرستاده ..حالا ما هي بگيم ...آقا نكن ! آخرش همين بلا سرت مياد ها ! اين آقاهه حتما تو صحراي آريزونا بوده ..چون بعضيا گفتن تو گرماي هوا اين كارا بيشتر مي شه !
7-با كليدي اگر مي آيي
تا به دست خود
از آهن تفته قفلي بسازم!
گر باز مي گذاري در را ،
تا به همت خويش
از سنگ پاره سنگ
ديواري برآرم ...
باري
دل
در اين برهوت
ديگر گونه چشم اندازي مي طلبد ...
(شاملو)
8- آه تو مي داني
مي داني كه مرا
سرباز گفتن كدامين سخن است
از كدامين درد ....
(شاملو)
2- 26 تا 28 تير جشنواره شهر سبزه (امشب آخرين شبه)!
در اين جشنواره كه در يكي از پاركهاي كرج برگزار مي شه ، چند سازمان غير دولتي به علاوه سازمان محيط زيست و خود شهرداري همكاري دارن .. اين جشن بيشتر به نظرم فرماليته مياد تا واقعي ....وقتي كه هر روز شاهد و ناظر بريده شدن روز افزون درختها به دست خود شهرداري هستيم ..خنده داره هي دم از زنده باد شهر سبز بزنيم .. در يه پارك به طور موقت چندين گلدون گل بگذاريم و جشن بگيريم و بگيم بله ما هم تو حرف طرفدار محيط زيستيم . افتتاحيه اين جشن كه در فضاي باز برگزار شد خيلي بامزه بود ..خليلي نماينده شهر كه خواهر زاده خاتمي هم هست و چند تن از اعضاي شوراي و خيلي تن از فضاي سبز كرج هم بودن ... يه گروه موسيقي درجه چندم هم اومده بود و جالبه كه سرود جمهوري اسلامي رو بسيار بد و ناشيانه اجرا كردن ، ولي موقع اجراي ترانه هاي لس آنجلسي سنگ تموم گذاشتن ..و خليلي هم در حاليكه مشغول نوشيدن آب پرتقال و خوردن كيك يزدي بود لبخند مليحي به لب داشت كه يعني ببينيد كه ما باشادي مردم كاري نداريم ..وقتي خواننده مي خوند : نازي جون دل مي بري - نازي جون مال مني - تو با اون يه نيم نگاه منو مجنون كردي و يا : تو عزيز دلمي - تو عزيز دلمي .هميچين لپ هاي خليلي گل مي نداخت كه آدم دلش مي خواست بره لپاشو بكشه و بگه گوگوري مگوري :-) جايي كه من وايساده بودم دو سه تا خانوم داشتن راجع به موهاي رنگ كرده خليلي بحث مي كردن و بين كلستون ان-5 و يا ايگورارويال جي -6 يا اينكه ريشه سفيدش كه معلوم نيست 10 روزه ست يا 15 روزه به توافق نمي رسيدن ..درضمن يكي داشت مي گفت اگه يه ذره هم وارياسيون سبز اضافه مي كرد قرمزيش كمتر تو ذوق مي زد ..جدا چقدر تو اين جشنواره ها آدم اطلاعاتش مي ره بالا ! در بين ترانه هايي كه اجرا مي شد من هي صداي همخوان زن مي شنيدم .هر چي كلمه مو اينور اونور مي چرخوندم ، هيچ خانومي اون ورا حتي زير پاي گروه موسيقي نبود ..نگو كسي كه ارگ مي زنه رل زنانه خوندن رو هم به عهده داره و اين تازه يكي از شكوفا يي هاي استعدادها در اثر جمهوري اسلاميه ..كجاشو ديدين !
شربت پرتقال رو هم با شجاعت تموم جلو جمعيت درست كردن ..اينطور كه با كفش رفتن تو وانتي كه پر از قالبهاي يخ بود و با دست هاي كثيف مي نداختن توي تانكر ..زمين هم كه مي افتاد اشكال نداشت..برمي داشتن و دوباره مي نداختنش ..بابا ما همه مون از خاك بر آمده ايم و بر خاك مي شيم آخرش !
غرفه حمايت حيوانات كه ظاهر جالبي داشت رفتم يه سر وگوشي آب بدم كه يهو يه پسر لبخند به لب كه با اينكه ريششو زده بود بستن دكمه تقواش لوش مي داد كه مذهبيه اومد جلو ..- من نوه آيت الله فلان هستم ،امرتون ؟ تو دلم گفتم حالا كي ازت پرسيد بابا بزرگت كيه ؟ كمي از مهربوني با حيوونا حرف زد ..توجهم جلب شد به عكساي سگ كه جلو پيشخون بود ..فضوليم گل كرد : شما كه نوه ي فلاني هستيد مگه در اسلام سگ رو نجس نمي دونيد؟ ..با خوشحالي و ذوق فرمود : اتفاقا تو رساله بابا بزرگم هست كه سگ وقتي خشك باشه هيج نجسي رو منتقل نمي كنه ..باز من فضول : يعني اگه يه سگ خيس بياد تو يه محله مردم حق دارن بهش سنگ بزنن ؟ لبخندش پژمرد ..انگار تا حالا به اين مسئله فكر نكرده بود .. من تو دلم گفتم بهتره اسم انجمنتونو بذارين انجمن حمايت از حيوانات خشك !
جالبه كه اين پارك كه پر از جمعيته اين سه شب يه توالت درست حسابي نداره ..اون گوشه پارك خرابه اي بود كه طبق معمول قلم چي روش آگهي كلاسهاي كنكور زده بود و من چون حدس مي زدم قلم چي از توالت مخروبه هم نمي گذره فهميدم كجاست ! توالت با درهاي باز و بدون لامپ و كثيف ..هيچكس جرات نداشت بره توش ..فكر مي كنم ايران تنها كشوري باشه كه نياز به رفتن دستشويي توش كتمان مي شه و اصلا زشته كسي بگه دستشويي دارم !
سازمان بازيافت شهرداري كتابهاي شعري چاپ كرده بود كه به مردم اهدا مي كرد ..يه نمونه از شعرهاي عارفانه ش اينه : قبل از خريد خونه / هر ملك ،هر كاشونه / حتما به شهرداري برو / قسمت شهر سازي برو !/ ببين تو طرح نباشه / حواست و جمع بكن / يارو زرنگ نباشه /دوز و كلك نباشه ! قيمتش هم 300 تومن بود..
3- خدا بگم اين آبي رو چيكار كنه كه باعث بي آبروييم شد !
پنجشنبه ظهر قبل از بيرون رفتن از خونه، اومدم يه سري به وبلاگ ها زدم .. من كه دل خوشي از وبلاگ آبي ندارم ..گفتم بده ،اومده تو نظرخواهيم نظر نوشته..بايد برم بازديد ..ديشبشم براي صدمين بار گفت كه الحمدالله ديگه نمي خواد وبلاگ بنويسه ..من ساده هم براي صدمين بار باور كردم و ذوق كنون گفتم اين دم آخري يه نظر براش بدم دلشو شاد كنم . طبق معمول ديدم اين خالي بند بزرگ نه تنها خداحافظي نكرده يه مطلب لوس ،عين هميشه نوشته كه موضوعش :« راههاي تشخيص آقايون ايراني در خارج از كشور» بود ! و لوسترين موردش هم اين بود :7-استفاده از دماغ همراه(نه تلفن همراه)،جهت شماره گيري...
بازم طبق معمول سرسري خوندم و نظر خواهيشو باز كردم كه جمله اي بنويسم كه دلش خوش باشه كسي تحويلش مي گيره .. 16 تا نظر داشت كه چند تا شو خوندم كه دخترا براش غش و ضعف كرده بودن ( ترو خدا دختراي عزيز نكنيد اين كارارو! ..عيبه ! بده !)..كه خوشبختانه خداي آبي با ما يار بود و نظر ننوشته قطع شدم!ديرم بود و فوري از خونه زدم بيرون راهم خيلي دور بود ..رفتن رو با چند تا تاكسي رفتم ..برگشتن فهميدم كه اونجا يه اتوبوسهايي داره كه تقريبا كار سه تا تاكسي رو برام مي كنه اونم با 35 تومن ! اتوبوس رسيد و ديدم 10-12 نفر بيشتر توش نيست ..هوا بي نهايت گرم ( مي گن تو 50 سال اخير همچين گرمايي در ايران سابقه نداشته ) خيابون ها هم خيلي خلوت بود..سوار شدم ..او قسمت عقب فقط دو تا دختر بوديم ..يهو حواسم رفت به يه آقاي جووني كه روبروم (صندليش برعكس بود) نشسته بود و انگشتش تا دو بند مشغول كاوش در دماغش بود..يهو ياد نوشته آبي افتادم و خنده م گرفت شديد.. آقاهه فهميد و عوض اينكه از كارش خجالت بكشه .تازه فكر كرده بود من ازش خوشم اومده و شروع كرد به لبخند و علامت دادن ..حالا مگه خنده م قطع مي شه ..بيرون رو نگاه مي كردم و گاهي هم با كتابي كه دستم بود جلوي دهنمو مي گرفتم ..سريه چهار راه تاكسي بغل من نگه داشت كه راننده ش كه يه آقاي مسن بود شديدا مشغول تحقيق و تفحص در بينيش بود ..اي بابا ..ديگه خنده م تبديل شد به قهقهه..سعي كردم به اونم نگاه نكنم ..شنيده بودم آدم به ناخناش نگاه كنه خنده ش قطع مي شه ولي تازه شديدتر هم شد ..بعد از جلوي يه پمپ بنزين خلوت گذشتيم كه كارگر پمپ عوض مگس پروندن دستش تو بينيش بود .. چرا امروز همه چي دست به دست هم دادن منو بي آبرو كنن.. دختره كه اونور نشسته بود چپ چپ نگاهم مي كرد ..لابد مي گفت اين دختره لابد يه چيزيش مي شه ..چند تا مرد هم تو اتوبوس زل زده بودن به من ..يه دفعه حواسم رفت به عكس آقاي راننده در آينه ي جلو ..بعله ....آقاي راننده هم شديدا مشغول شماره گيري بودن ! ديگه تقريبا گوشه هاي روسري مو چپونده بودم تو دهنم ولي خنده ي صدا دار از دختر تنها بعيد ه واقعا ..كاش با كسي بودم ... دوباره سر يه ايستگاه كه رسيديم ..يه پسري كه منتظر اتوبوس بود اونم دماغوي پنجم بود .. از همون بيرون خنده منو ديد و مشتاقانه سوار شد ..دماغوي اول هنوز مشغول علامت دادن بود .. من هي به خودم فحش مي دادم سعي مي كردم به ياد تلخترين خاطره هام بيفتم ..تا هفت جدو آبادمو كه فوت كرده بودن به خاطر ميوردم .سعي مي كردم .ياد مسائل گريه آور مملكتي بيفتم ..ولي نشد كه نشد ...حالا پياده شدن و چند نفر متلك گفتن و چند نفر دنبالم راه افتادن بماند..همه ش هم آبي رو نفرين مي كردم..آبرو نذاشت برام ...نيشم تا خونه شديدا باز بود و اومدم خونه قهقه اي سر دادم كه نگو ..وقتي مامانم پرسيد چي شده و ماجرا رو گفتم ، گفت چه لوس !كجاش خنده داره ؟حالم به هم خورد !! و باز هم قهقه ي من !....چه روز رسوايي برانگيزي بود برام ظهر 5شنبه ..گرچه عصرش رفتم جشن سبز و همه چيز يادم رفت ...
4- بلاگ اسپاتي هاي عزيز هر بارتا 5 دقيقه ي بعد از نوشته مطلب جديد بايد برن به آدرس :
http://newhome.weblogs.com/pingSiteForm
و فرم آپديت شدن رو پر كنن!شبح در وبلاگ گردي آدينه ش اينو بيشتر توضيح داده !
باربد شمس هم اين آدرس رو پبشنهاد کرده :http://www.blogrolling.com/ping.phtml
5- آهای نگار نازنين(۲)
يک دم پهلوبم نشين (۲)
از آن لبات بوسه بده
دل مرا غصه نده
اي يار من
دلدار من ...
(يه شعر تاجيکی)
1- Kissing and Bussing
kissing and bussing differ both in this :
We buss our wantons, but our wives we kiss...
(Robert Herrick)
1591-1674
يه بار سر كلاس Literature استاد گفت هركي يه شعر رو از كتاب Literature ..Structure Sound and Senseانتخاب و بعدا بياد براي بقيه تفسيرش كنه ...من فوري گفتم يه شعر كوتاه به من بدين ..مثلا خواستم زرنگي كنم ..استاد هم اين شعر رو به من داد(صفحه 598 كتاب) ..نتيجه اينكه: هر شعر كوتاهي تفسيرش آسون نيست :-)
2- نمي دونم چيكار كنم؟.. فشارم گاهي خيلي مياد پايين ..عاشق خوراكي هاي ترش هم هستم ..هي مي خورم و حالم بد ميشه و بايد آبنبات و اينچيزا بخورم ..وقتي اينجوري مي شم ،چشمام سياهي ميره ..سرم گيج مي ره ..دو بار هم تو دانشگاه حالم بد شد ..يه بارش كه اينطوري شدم بچه ها برام آب قند درست كردن و رسوندنم خونه ..بار دوم خجالت كشيدم و خودم اومدم خونه ..هر چي گفتن با آژانس برو ،دلم نيومد ..تاكسي اول رو كه پياده شدم ديدم ديگه يه قدم هم نمي تونم بردارم ..گيج گيجي مي خوردم .. چشمم سياهي مي رفت .. اولين بار هم بود كه آبنبات همرام نبود ..كيفمو قبل از بيرون رفتن از خونه عوض كرده بودم ..نه روم مي شد تو خيابون بشينم نه به كسي بگم ..ديگه به حالت غش داشتم مي رسيدم كه گفتم برم يه مغازه ..هر جا رد مي شدم مي ديدم صاحب مغازه آقاست ...فكر مي كردم الان ميفتم ..از ضعف پاهام مي لرزيد كه رسيدم به يه آژانس املاكي كه كارمند خانوم داره ..بي اختيار رفتم تو و به صندلي نرسيده از حال رفتم.. فقط مي فهميدم يه خانومي كه از همه شون مسن تر بود پريد طرفم ..سرمو گذاشت تو دامنش ..فوري به آبدارچي گفت برام آب قند بياره ..به زور بهم داد خوردم.. از خجالت داشتم مي مردم..چشمامو از ضعف نمي تونستم باز كنم ولي از صداها مي فهميدم كه دختراي كارمند همه اومدن دورم و آقاها دورتر وايساده بودن.. هر كي از كيفش رفت يه آبنباتي چيزي آورد ..جالب بود كه همه مي گفتن ما هم گاهي اينطوري مي شيم ..شايد مي خواستن من خجالت نكشم ..مي دونستم كسي خونه نيست..مامانم رفته بود تهران تا شب هم نميومد ..داداشم هم مدرسه بود ..خواستن برام آژانس بگيرن ..نذاشتم ..مي ترسيدم تو ماشين بيهوش بشم .... قرار بود 5/1 بعد از ظهر داداشم بياد خونه و اون موقع ساعت يك بود.. يه كار بدي هم كه كرده بودم اين بود كه ديشبش داداشم اذيتم كرده بود چغلي شو به بابام كرده بودم و بابام دعواي سختي باهاش كرده بود.من فكر نمي كردم اينطور بشه ولي شده بود ديگه ..با ضعف شديد ازشون اجازه گرفتم تا يك و نيم اونجا بمونم ..با روي خوش گفتن تا هر وقت خواستي اينجا بشين و تو اين مدت خيلي مواظبم بودن ..وقتي 5/1 شد تازه مي تونستم دور و برم رو نگاه كنم و از خجالت گريه م گرفته بود ..اونقدر زنگ زدم خونه تا داداشم گوشي رو برداشت ..گفتم با اون مسئله ديشب ممكنه بگه به من چه و نياد ..ولي با نگراني آدرس گرفت و 5 دقيقه بعد با آژانس دم در اونجا بود.. هيچي به روم نيورد و كلي هم پرستاري ازم كرد ..شرمنده كار ديشبم شدم و مجبور شدم تا يه هفته هواشو خيلي داشته باشم ..ولي بعدا هر دومون يادمون رفت و ....
توي اين دوسه ماه ،چندين بار ازون آژانس املاك رد شده بودم ولي روم نشده بود برم براي تشكر..ولي امروز رفتم..با چند شاخه گل .. از يكي يكي شون تشكر كردم ..خيلي خوششون اومد كه قدردانشونم و بعد از اينهمه وقت يادمه ..كلي باهام خوش و بش كردن ..قلبم روشن شد .. چقدر بيشتر مردم انسانند !
نمي دونم اين مسئله با نوشته دفعه پيشم تناقض داره يا نه ..ولي كمك در وقت احتياج آدمها خوبه و من خودم هم ازين كارها خيلي كردم..و باز هم مي كنم!
......
3- اينطور كه بابك نوشته بلاگ اسپاتي ها بايد هر دفعه بعد از نوشتن مطلب جديد در وبلاگشون بايد برن و فرم آپديت شدن رو پر كنن تا اسمشون در بلاگ رولينگ بياد بالا و پر رنگ شه ..مي شه از دوستان بلاگ اسپاتي عزيزم خواهش كنم كه اينكارو بكنن ..در ضمن بابك جان آدرس اونجا رو بي زحمت بنويس ..
4- رفتم فيلم صورتي ..
در شطرنج يه كتابايي هست به نام آخر بازي ..تا كسايي كه در اواخر بازي شطرنج اشكال دارن بخونشش و آخر بازي شون قوي شه ..به نظر من يه كتابايي هم بايد بياد به اسم آخر فيلمنامه ..چون بيشتر فيلمها و سريال ها آخرشون مثل كش تنبوني كه هي كشيدنش و كشيدنش تا اينكه مقاومتش از دست رفته و يه هو در رفته..معمولا فيلمها خيلي غير منطقيه تموم ميشه و انگار يه جوري مي خوان سروته داستان رو الكي به هم بيارن ..
داستان داشت خوب پيش مي رفت .البته ما دير رسيديم و يه ربع اول داستان رو نديديم..زن و شوهر هنرمندي كه اصلا با هم سازش نداشتند ( مرد كه كارگردان تاتر بود خيلي پر جنب و جوش و شلخته و زن كه نوازنده ويلن سل بود خيلي مبادي آداب و مغرور و منظم و نسبت به مرد تا حدي بي ادب ) از هم جدا شدند ..هر دو عاشقانه پسرشون رو دوست داشتن ..و پدر و مادر (با بازي رامبد جوان و ميترا حجار)سعي مي كردن پسرشون رو طبق سليقه خود تربيت كنن .. تا اينكه پدر در حين تست يه بازيگر براي نقش سياه كه يه دختر شجاعانه تقاضاي اون نقش رو كرده بود ..عاشق دختره مي شه.. رفتار دختره با پدر و پسر خيلي خيلي جالب بود و از نامادري بازي خبري نبود و حتي سعي نمي كرد پسره رو از مادرش جدا كنه.. براي فيلمهاي ايراني عجيب بود ...خوب نشون مي داد كه اين دو تا خيلي بهم مي خورن و هيچ مشكلي نبود ..چون زن اول هم ظاهرا از مرده خيلي بدش ميومد ..اولين بار بود كه من تو يه فيلم ايراني حس كردم بعضي طلاق ها زياد هم بد نيست .... و فقط موافقت پسره لازم بود كه با رفتارهاي صحيح نامزد جديد ..داشت انجام مي گرفت ..به نظرم يه نوع ساختار شكني در فيلمنامه اومد كه ..ناگهان آخراي داستان معلوم شد..با يه موضوع مسخره .. كه مرده كه تاحالا يه موجود معمولي با تموم خوبيها و بديهاشه ، دروغگوه و خيلي مصنوعي و كليشه اي پسره و نامادري جديده باعث آشتي دادن مادره و پدره شدن ..
5- چند بار بگوييد : « زندگي »
بر صندلي راحتي بنشينيد و فكر كنيد
به « زندگي»
آه زندگي!
زندگي بد .زندگي خوب
مرد خوشبخت .مرد بدبخت..
ده سال بچگي
ده سال نوجواني
ده سال جواني
ده سال پيري
يك لحظه مرگ
نيستي ،فنا !...
(كاميار شاپور)
پسر فروغ فرخزاد و پرويز شاپور
1- شبهاي جهان مگر به هم پيوستند؟
واختر همگي چو خفتگان سرمستند؟
اي صبح ! بزن نفس ، دمت بربستند ؟
وي چرخ بگرد ، چنبرت بشكستند ؟....
(جمال الدين اصفهاني) شاعر قرن ششم
2- نمره هامو هنوز نگرفتم ولي بيشترشو مي تونم حدس بزنم ..يه درس دو واحدي داشتيم كه 10 نمره كار عملي داشت و 10 نمره هم امتحان پايان ترم . كار عمليش اين بود كه از اول ترم در هر جلسه دو سه نفر بايد ميومدن لكچر يا كنفرانس ميدادن ..موضوع كنفرانس هارو استاد معلوم كرده بود و بايد هر كس ميرفت تحقيق مي كرد و كلي طرح و نقاشي يا هر چيزي كه سليقه خودش بود آماده مي كرد و ميومد براي ديگران توضيح مي داد،بعد به سوالاي بچه ها جواب مي داد و آخرش هم از هر كي دوست داشت سوال مي كرد ..هر كي هم به سوالا جواب نمي داد يعني گوش نمي كرده و از نمره كنفرانس خودش كم مي شد..من خودم چون كمي خجالتيم ، و به خاطر نوبت خودم البته ...به لكچرهاي ديگران خوب گوش مي دادم و ازشون سوالهاي خوب خوب مي كردم كه اونا هم بعدا با من همي كارو كنن ..بعضي ها نامردانه هي سوتي مي گرفتن و با سوالهاي سخت سخنران بيچاره رو شرمنده مي كردن من به همين علت .. اينقدر عقب انداختم تا رسيد به آخرين جلسه كه سه نفر مونده بوديم .. نوشته هام حاضر بود .يه عالمه هم براش طرح كشيده بودم ...
روز قبلش يكي از پسراي كلاس بچه ها رو به باغشون دعوت كرد به صرف گيلاس و توت از توليد به مصرف ..يعني از روي درخت .. خيلي به همه مون خوش گذشت ..من راحت از درخت بالا مي رفتم ولي پايين اومدن همه ش گير مي كردم و گاهي خودمو از اون شاخه هاي پايين پرت مي كردم پايين ..همه كلي مي خنديدن ..( نمي دونم چرا با اينكه درخت گيلاس بود بهم مي گفتن برامون موز بنداز پايين ..ديوونه ها :)) .. از اون روز به بعد هنوز ..بخصوص ورزش كه مي رم زانوم درد مي كنه.. درخت توت رو هم بيشتر پسرا زورشون مي رسيد كه شديد تكونش بدن و بقيه هم ملافه بگيرن تا توتها بريزه توش و حمله و د بخور ...من از بعضي پچ پچها بخصوص پسرها فهميدم كه فرداش مي خوان حسابي سر كلاس با سوالاي سركاري اذيتم كنن ..
شبش هي مي گفتم خدايا چيكار كنم ؟..بخصوص وقتي لكچر به زبوني غير از زبون مادريت باشه بيشتر هول مي شي ..منم كه هي سرخ و سفيد مي شم اينجور موقع ها ،يا خنده م مي گيره ..يه دفعه يه فكر شيطاني به سرم زد ..البته تقصير استاده كه خيلي رقيق القلبه ها .. فوري رفتم اون گواهي عمل جراحيم رو گذاشتم تو كيفم ..و فرداش چند دقيقه قبل از شروع كلاس وايسادم تو راه استاد ...لنگان و نالان و عين موش مرده ها رفتم جلو و گواهي رو گرفتم جلوش و گفتم كه عمل كردم و حالم خوب نيست و نمي تونم كنفرانس بدم ..كاغذهام و طرح ها مو هم جلوش گرفتم كه بدونه كارام رو انجام دادم.. يهو استاد يه قيافه تاثرباري به خودش گرفت و گفت آخي آخي به اين جووني و... و اونقدر به حالم دلسوزي كرد كه دلم به حال خودم كباب شد ..كلي دلداريم داد و گفت عيب نداره و كاراتم كه كامل انجام دادي و حقت 10 از دهه :)حالا جز دو نفر هيچكي 10 نگرفته بود .. رسيديم به كلاس و من با تاني و خيلي ضعيفانه و موذيانه رفتم سر جام نشستم ..
سر كلاس بيشتر بچه ها با نيشخند منتظر شروع كنفرانس من بودن و از چشماشون شرارت مي باريد .. استاد به نوبت اون دو تاي ديگه رو صدا زد و وقتي كارشون تموم شد گفت خيلي خوب خسته نباشيد ..همه كنفرانسهاشونو دادن و آخرين جلسه ست و براي امتحان كتبي هم اين كتابها رو بخونيد و ....كه يه دفعه صداي اعتراض بچه ها بلند شد كه زيتون هنوز كنفرانس نداده ... استاد هم دوباره قيافه ش تو هم رفت و با دلسوزي گفت :ايشون عمل جراحي داشتن نمي تونن .. بچه ها كه ديروزش منو ديده بودن كه هي اينور و اونور مي پرم و از همه بيشتر شلوغ كاري كرده بودم ..داشتن از حسودي دق مي كردن ..منم به شوخي پشت چشمي براشون نازك كردم كه دلتون بسوزه ...
3-اين كلك خيلي به دهنم مزه كرد ..گفتم لابد مي شه براي استاد فردامون هم كه اتفاقا آخرين جلسه اون درس عمومي هم بود، همين اداها رو در بيارم ...اونم يه كتاب معرفي كرده بود كه خلاصه كنيم..5 نمره داشت و من اصلا حوصله شو نداشتم ..فرداش گواهي رو بردم و نشونش دادم ..اين يكي استاد نه تنها دلسوزي نكرد ،بلكه گفت : اتفاقا روزهاي پس از عمل جون مي ده بشيني خونه و كتاب خلاصه كني ! مرديكه ي چشم سفيد سنگدل :) گفت من تا 5 شنبه هم دانشگاه هستم و بهت مهلت مي دم بياريش .. منم كتابمو با بي رحمي سه قسمت كردم ..قسمت اولش رو خودم برداشتم ..دوميش رو دادم به مامانم و سومي رو دادم به بابام كه برسيم تا 5 شنبه .. چهار شنبه كه خلاصه ها حاضر شد و اومدم پاكنويس كنم كه همه ش به خط خودم باشه ..ديدم اي واي ..هر كي با يه زبوني اين كتابو خلاصه كرده ..من به زبوني كه مثلا دارم در گوشي با دوستم حرف مي زنم ..مامانم به زبون يه دبير مهربون كه داره به شاگرداش چيز ياد مي ده و بابام عين يه بيانيه شديدالحني كه انگار از طرف حزب فلان به دبيركل سازمان ملل نوشته شده بود..تا صبح نشستم آخرشم يه دست نشد كه نشد ...تا من باشم نخوام زرنگ بازي در بيارم !
4-كلا فكر مي كنم اينكه خيلي احساس ترحم داشته باشيم خوب نيست ..بعضي ها عين استاد اولم ..خيلي به احساساتشون ميدون مي دن و باعث مي شن ديگران سوءاستفاده كنن ..نمي دونم توجه كرديد كه بعضيا در روزهاي جشن نيكوكاري و جشن عاطفه ها يا وقتي يه گدا ميبينن چطور ترحمشون گل مي كنه گريه شون مي گيره و پولي كمك مي كنن..به نظر من آدم بايد در كل به فكر مردم باشه نه مقطعي و از روي احساس ترحم...ديدم بعضي اوقات تو تلويزيون يه بچه اي رو نشون مي ده كه يتيمه ..يهو 100 نفر تلفن مي كنن كه ما اينو به فرزندي قبول مي كنيم ..حالا فقط از روي احساس لحظه اي مي گن ها ..وگرنه اين همه بچه ي يتيم ..چرا تا حالا از روي تعقل به فكرت نرسيده بود.. من دوست ندارم كار خيريه رو فقط براي احساسات صرف همون لحظه بكنم ..بعد همه چيزو فراموش كنم ..و فكر كنم عجب آدم خير و خوبيم ها ...
5-اين بلاگ رولينگ خيلي چيز خوبيه ..دست اوني كه اينو برام راه انداخته درد نكنه ... باعث مي شه كه بفهمم كه كدوم وبلاگ به روز شده و هي روي لينكا كليك بي خودي نكنم و نگردم دنبال وبلاگاي آپديت شده ..فقط يه عيب بزرگ داره ..اينكه فقط پرشين بلاگ و دات كام ها رو مي فهمه و متاسفانه بلاگ اسپاتيا رو نشون نمي ده ..آيا راهي هست اونا رو هم بياره بالا و پر رنگشون كنه ؟
6- برخيز كه عاشقان به شب راز كنند
گرد در و بام دوست پرواز كنند
هر جا كه دري بود به شب دربندند
الا در عاشقان كه شب ، باز كنند ...
(بابا افضل كاشاني )
1- لب مرزي رفتيم
خاك را رود دو قسمت مي كرد:
اين طرف ما بوديم آن طرف هم آنها
ديده بانان سر برجي از دور ناظر ما بودند
و من بهت زده،
ناظر گنجشكاني كه همه بي گذر نامه سفر مي كردند ...
(عمران صلاحي)
اميدوارم روزي برسد كه هيچ مرزي باعث جدايي انسانها نشود...
2- نامه ي زيبايي از مريم شاكري كه در خارج از كشور زندگي مي كنه به دستم رسيده :
« از دورها ،خارج هميشه سراب بي پايان بود، از نزديك كويري بي سراب!دلم براي نون سنگك ، باقالي پخته ي دم تجريش و لبوي داغ تنگ نشده . دلم هواي يك نگاه آشنا كرده . كسي كه وقتي نگات مي كنه ،باهاش درد دل مي كني ، مي فهمه. با نگاش حاليت مي كنه كه اونم خيلي كشيده .دلم يه همزبون مي خواد .يه همنفس خسته و دردآشنا..اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد ..در دام مانده صيد و صياد رفته باشد.»
3- اون خيل موتور سوارايي كه دوستم در چهارراه ولي عصر ديده بود كه به سمت ميدون انقلاب مي رفتن ،معلوم شد مقصدشون كجا و براي ترسوندن كيا بوده ...مردمي كه در ميدون انقلاب مشغول تظاهرات خاموش بودن ..شاهد در اينجا كاملشو نوشته ..تظاهرات اين روزها بيشترش با لبان خاموش و با مشتهاي گره كرده پنهان در جيبه..اعتراضها رو مي توني در چشمها ببيني .. روزهاي بخصوص در خيابون راه كه مي ري ..نگاه ها يه جوري ديگه ايه ..همه با نگاه با هم حرف مي زنن..
4- اينكه به يه وبلاگي بري و با خوندن مطلبش بهش انگ بزني كه عضو يا هوادار فلان گروهه اين روزها خيلي مد شده ..عمو گيله مرد عزيز ما با قلم شيرين و شيوايش اين مسئله رو خيلي قشنگ به نقد كشيده ! يكي از وبلاگهايي كه من خيلي دوست دارم همين گيله مرد ه..چنان با نيش طنز پليدي ها رو بيرون مي كشه و با كلي ضرب المثل و مثل و متل به خوردت مي ده كه نمي فهمي از كجا خوردي :)) چي گفتم :))) اگه عمو گيله مرد بياد اينا رو بخونه ميگه :تروخدا از كسي تعريف نكن كه سنگين تري !
5- يه وبلاگ دو نفره زيبا از دو پسرخاله دختر خاله ساكن آمريكا پيدا كردم كه خيلي جالبه ! صفا و نسيم ..و جالبتر اينكه الان هر دو ايرانند ..وبلاگ صفا كه پره از عكسايي كه عين نديد بديدها از تهران گرفته :) براش اين ترافيك و دود و دم عجيبه ..عكس از حاج آقا و تسبيحش گرفته .. تا سيگار فروشي كه باكيارستمي قرارداد داره ..از ميدون ولي عصر بگير تا تاتر شهر ..عكساش خيلي ديدنيه ! نسيم هم به زبون انگليسي از زندگيش مي نويسه ..عكسهاي نسيم هم كه از خودش تو وبلاگش گذاشته در مورد كشتي با يه ليوان چايي و آخر سر برنده شدن نسيمه :)) تولدش هم هست كه حتما مباركه !
6- در مورد شوخي من با عصيان .. من براي نيما ي عزيز خيلي احترام قائلم و اون شوخي با اجازه خودش بود ..شوخي با توهين و افترا فرق مي كنه ..قدش رو هم مي دونم كه متوسطه و اين يه عكس هنري بود كه اونجوري گرفته شده بود .. همه ش شوخي بود ..اگه در نظرخواهي موردي پيش اومده من از ايشون معذرت مي خوام!
يكي از كارهايي كه آقا نيما همراه با سامان در وبلاگ سرگردون كرده دادن آدرس ها و عملیاتی براي دور زدن فيلتره ! اگه براي رفتن به سايتي به مشكل برخورديد حتما از اين آدرس ها استفاده كنيد . گفتن که این لوگو ها رو هم در وبلاگامون بذاریم:
7- تازگيا روزي 8-7 تا فايل زيپ برام مياد به اسم Your_details_zip .. , و موضوعش اینه :re:movieالبته من بازشون نمي كنم .. چطور مي تونم از دستشون خلاص بشم . به همه آدرسهام هم مياد ..
8- آخه مامان جون، تابستونه ..دم گرفتن غوره و دونه كردن نخود فرنگي و هسته گرفتن آلبالو به من چه ؟؟خسته شدم از دم گيري ! همينه خونه نمي مونم ديگه ...
9- زهرا كاظمي خانم خبرنگار 54 ساله اي كه مقيم كانادا بوده ماه پيش به جرم عكسبرداري از زندان اوين بازداشت مي شه و معلوم نيست چه بلايي سرش آوردن كه از زندان روانه بيمارستان و بعد از يه ماه فوت كرده .. دولت كانادا به اين مسئله اعتراض كرده ..
نامه ی گزارشگران بدون مرز رو هم بخونید که الان دیدمش .
۱۰- پس در كجاست شعر ، اگر نيست
آنجا كه زندگي ست .
پس در كجاست شعر ، اگر نيست
مشتي كلام زنده كه جان دارد
و آدمي در زندگي نياز بدان دارد ...
(دكتر شفيعي كدكني)
۱۱- متن بازجويی از سعيد عسکر !
ما را به خاطر بياور
ما را كه تازه جواناني 22 ساله بوديم
شور عشق در سينه داشتيم
و پيش از آنكه عاشق شويم
سينه به خاك سپرده
مرديم
ما را به خاطر بياور
ما را كه سينه سرخاني خنياگر بوديم
و ده به ده
نه در آسمان و نه در كوهسار و نه بر شاخسار
كه در بازار
پيش از آنكه آوازه خوان شويم
بر شاخه تكيده از تكيه گاه خويش
جان را سپرديم
به خاطر دارم پيامتان و سرنوشتتان را
كه هميشه از گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازه هاي صامت سينه سرخان سينه بر ميخ
تجسد آرزوهاي بيست و دو سالگان سينه بر سنگ
كه از تكرار يادشان شايد
پيش از آنكه شاعر شوم
بيست و دو ساله مي ميرم
(عزت ابراهيم نژاد -شهيد 18 تير)
از رهگذر ثاني عزيز ممنونم كه اين شعر رو برام نوشت ..من چند تا شعركوتاه و زيبا از ابراهينم نژاد داشتم كه هر چي گشتم پيداش نكردم .. يادم نيست تو كدوم كتاب يا دفترم بود .
1- بابام شرط رو برد ! معمولا بابام شرط بندي ها رو مي بره . هيچوقت كسي از برنده شدنش خوشحال نمي شه ..حتي خودش !.براي من عجيبه كه حدساش معمولا درست از آب در مياد ..
هفته قبل جايي مهمون بوديم ..و طبق معمول مهماني هاي اين روزها حرف حرف سياست بود و 18 تير ..من زياد به بحث توجه نمي كردم ..آقايي خيلي قيل و قال مي كرد ..اونم كسي كه تا چند وقت پيش اصلا تو بحثا شركت نمي كرد ..با خانومش مرتب اروپاست ..و از چند كشور هم اجازه اقامت داره ..باباي من خونسرده معمولا ... مي گفت كه به دليل .....و..... فكر نمي كنم 18 تير امسال مردم بيشتر از 2-3 هزار نفر بيرون بيان ..يهو آقاهه عين ترقه پريد از جاش كه من مطمئنم حداقل تو همين تهرون 2 ميليون آدم بريزه بيرون ..يكيش هم خودم و خانمم و بچه ها !خانمش هم كه من تا حالا فكر مي كردم جز از بحث لاك ناخن و آرايش و..سر در نياره با صداي جيغ مانندي گفت : مگه كسي هم هست كه نره بيرون ؟ اوا !!! مامانم هم از بابام دفاع كرد ..اون خانومه كلي به مامانم تيكه انداخت كه شما چه جون دوستيد و ديگران مثل شما نيستن ولابد بچه تون رو هم نمي ذاريد بره بيرون ... و ... ( جالبه كه اين خانم براي بچه هاش چند ماهه تو لوس آنجلس آپارتمان اجاره كرده كه تا تقي به توقي خورد بفرستشون )..هر چي بابام گفت من حقيقت رو مي گم نه آرزوي قلبيمو ..تو گوششون نرفت ..آخر آقاهه پريد به سمت بابام (اول فكر كردم مي خواد بزندش ) دستشو دراز كرد و گفت شرط مي بندي ؟؟و بابام جلو اون همه جمعيت گفت چرا كه نه !محكم دست دادند و من موندم....ميشه ايندفعه بابام ببازه ! بعدا از بابام پرسيدم طرز حرف زدن آقاهه خيلي آشنا بود شبيه كي حرف مي زد ؟ بابام گفت : ماهواره ! الان خيلي ها شدنآقا يا خانم ماهواره !يه چيزي مثل طوطي !
2- از يه نفر كه از چهار راه ولي عصر رد شده بود پرسيدم چه خبر بود؟..گفت پارك دانشجو كه پرنده پر نمي زد ..مردم هم كه ...ولي تا دلت بخواد موتور سوار بود به طوري كه تمام عرض خيابون انقلاب رو موتورسوار پوشونده بود ..آدم زهره ش مي رفت ..
3- كرج هم كه بهانه داشتن! خاتمي مي خواست پنجشنبه بياد و ...د بگرد بگرد .. ..يه كاغذهاي نامه اي هم پخش كردن كه هر چي دلمون بخواد توش بنويسيم و بديم به مسئولين كه بهش بدن..وسوسه شدم چيزهايي كه تو نظر خواهي قبليم نوشته بودن بنويسم و بدم ..ولي به قول يكي از خود شما ..گوشاش براي شنيدن خيلي چيزا سنگينه ! راديو كرج از صبح مي گفت براي خاتمي پيام بدين ..همه ش پر بود از خوش آمد گويي و چاپلوسي و... فوقش گريه و عجز و التماس كه حقوقمون كمه .ترو خدا .خاتمي جان بيا زيادش كن و.. تلفن نداريم آزاد بخريم 700 هزار تومن بيا بهمون كوپني شو بده 80 هزار تومن ..نمي دونم ما چطور مردمي هستيم ..مياييم يه رئيس جمهور انتخاب مي كنيم كه بهمون خدمت كنه ، بعد كه انتخابش كرديم ميشينيم پرستشش مي كنيم ..خراب و ضايعش مي كنيم .. قرار بود من هم برم...هر گروهي يه جایگاه داشت ...وسوسه شدم كه برم ولي ديگه حرفاش خسته كننده و تكراري شده ....حتي تلفن هم نزدم از بچه ها بپرسم ، ببينم چي گفته !
........
4- براي اسم و آدرس خواستن براي كارت هاي اينترنت ..انگار تازگي ها اينطوري شده .بعضي شبكه ها .براي كارتهاي طولاني مدت واجبه كه بهشون زنگ بزنيم تا اكانت رو فعال كنن، آي دي و پسوردو بديم ..اونا بهمون زنگ مي زنن اگه شماره درست باشه فعالش مي كنن .. .. .براي كارتهاي كوتاه مدت ..خودم امروز دو جا رفتم ..يكيش يه سوپر بود كه همينجوري فروخت ولي به يه مغازه ي كامپيوتر فروشي كه رفتم ازم اسم و شماره تلفن و امضا گرفت ..گفت : بهمون دستور دادن.. ولي من عين داداشم خنگ بازي در نياوردم و همه چيز و غلط نوشتم ..فقط موقع امضا احتمالا قيافه م خيلي خنده دار شده بود چون هر كاري كردم و صورتمو كج و كوله كردم .. خيلي به امضاي خودم شبيه شد ..بايد قبلا تمرين مي كردم !
5- خيلي متاسف شدم وقتي تو روزنامه خوندم كه براي بعضيا وبلاگهاي فارسي در بلاگ اسپات و پرشين بلاگ نمياد ...و بعضي سايتها كه اصلا مسدود شده ! اميدوارم كه اين مسئله هر چه زودتر حل بشه ..شايد احمقانه باشه ولي نمي دونم چرا من فعال شدن چند سايت سكسي و زياد خواننده دار شدن سريعشون رو مشكوك و توطئه اي ميديدم... براي اينكه بهانه داشته باشن و سريع بتونن وبلاگهايي كه كمي سياسي مي نويسن رو ببندن !
6- عمران صلاحي يه شعركوتاه داره به اسم مرز ..اون شعررو هم گم كردم ..كسي اين شعرو نداره ؟
7- نفسم گرفت ازين شب
در اين حصار بشكن !
...
ز برون كسي نيايد چو به ياري تو ،اينجا ،
تو ز خويشتن برون آ
سپه تتار بشكن !....
(شفيعي كدكني )
1- اين نه اگر معجزه ست ، پاسختان چيست ؟
در نفس اژدها چگونه شكفته ست ،
اين همه ياس سپيد و نسترن سرخ ؟!
(شفيعي كدكني )
2- به جز حسين زمان ، جلال ذوالفنون هم كنسرتشو در كرج به خاطر اين ايام لغو كرد ..همينطور خاطره پروانه ! در عوض ماهي صفت كمدين به همراه ميموني به اسم چيتا 18 تا 20 تير در ورزشگاه تختي به طور رايگان برنامه اجرا مي كنه .. گروه هاي موسيقي پاپ كه اين روزا بره كشونشونه .. گروه آريان از 14 تا بيستم در دو سانس در كاخ سعد آباد برنامه اجرا مي كنن و گروه آرين (با آريان فرق داره ) در ورزشگاه آزادي ..مردم به عشق گروه آريان رفتن به ورزشگاه آزادي ولي مي بينن گروهي به نام آرين برنامه دارن ! كلي اعتراض و به هم ريختن سالن و پس گرفتن پول بليت و ...فعلا كه موسيقي كه قبلا« اخ » بود حالا « به» شده.. يه عده هم بي خيال و مشغول استفاده از موقعيت ايجاد شده هستند..كيفتونو بكنيد كه از مرداد ممكنه اين چيزا دوباره ممنوع بشن.
3- از صبح كه شنيدم لادن فوت كرد حالم گرفته شد ..بخصوص كه مي گفتن بيشتر تصميم ها رو لادن مي گرفته و شيطون تر بوده و لاله رو اون مي كشونده به كارايي كه مي خواسته ..مي گفتم حالا لاله اين تنهايي رو چه جوري تاب مياره ؟..كه بعد از چند ساعت لاله هم ...مثل هميشه باز اين لادن بود كه لاله رو كشوند پيش خودش !
نميدونم چرا مردم اينقدر به لاله و لادن علاقه داشتن ..شايد يكي از دلايلش اين بود كه هيچوقت مثل افرادي مثل مريم حيدرزاده دستمال يزدي به دست نگرفتن... هميشه شجاعانه حرفشونو مي زدن ..چاپلوسي هيچكسي رو نكردن..هيچوقت تبديل به بوقي براي دفاع از رژيم نشدن ...شاد و بانشاط بودن ..و چقدر دوست داشتن كه به خودشون برسن ..روسري سرشون نكنن و خوشگل بشن ..بي واهمه احساسات دخترونه شونو نشون مي دادن..حيف شد ..حيف !
4- تازگي ها در كرج هر كي كارت اينترنت مي خره بايد اسم و فاميل و شماره تلفن شو بده .. امضا كنه ..به داداش من تلفن زدن كه ديگه كي ها از كارت اينترنتت استفاده مي كنن..نمرديم و يه بار غيرتي بودن داداشم به درد خورده و نگفته..هر چي اصرار كردن ..گفته فقط خودم ..بعدا گفتن آخه سايتاي ضد و نقيضي مي ري فكر كرديم چند نفرين ! وقتي من اومدم خونه رنگش پريده بود و مي گفت مگه چه سايتهايي مي ري ؟:)
5- يه اي ميلي چند وقت پيش برام اومد كه نوشته بود گنده تر از دهنم حرف مي زنم ..فكر نمي كردم اهميت داشته باشه كه اينجا بنويسم ....همون موقع رفتم جلو آينه دهنم سانت كردم ديدم اتفاقا چقدر حرفاي گنده به دهنم برازنده ست :-) تازه خبر ندارن كه من از همون نوزادي به جاي حرفاي پيش پا افتاده يي مثل ماما و بابا ( خودشون پيش پا افتاده نيستن ها ..كلماتش آسونه در حد من نيست!! ) همه ش حرفاي گنده گنده ميزدم ..مثلا اولين كلمه اي كه گفتم وقتي دكتر بند نافمو بريد و زد پشتم ، به جاي گريه گفتم : مرديكه ي بورژواي كمپرادور !! مگه مرض داري ؟ بعدش هم به جاي ‹ دودو› و ‹ ددر › و‹ جوجو › ، مي گفتم اتوبوس دو طبقه و فيل و برج و كره زمين و اين چيزا ..
6- چقدر من شوخي هاي كلامي اين آقاي فتحعلي اويسي رو دوست دارم ..گرچه در دو سه فيلم و سريال تقريبا يه شخصيت بهش دادن وهمه برگرفته از شخصيت آقاي كاووسي در سريال بدون شرحه و نزديكه ديگه تكراري بشه... ولي هنوز دوست داشتنيه :-) بخصوص كه در اين سريال باغ مينو آخرش يه ترانه شبيه به آهنگاي ويگن و با همون ژست مي خونه ! مي خورد باران به شيشه/مثل انگشت فرشته /قطره قطره رشته رشته /...
7- افشاگري !
چقدر دندون رو جيگر بذارم و هيچي نگم ؟ بابا ميراث فرهنگي اين مملكت شديدا در خطره ..اونم از جانب كي ؟؟ با نهايت تاثر و تالم از طرف يه بلاگر-نماي جاسوس ! خبرنگار زيتون طي عملياتي محيرالعقول مچ ايشون رو در حين انجام عمليات خرابكارانه گرفته ... اين عامل مزدور به خيال اينكه درب حمام باغ فين درب حمام خونه ي خاله جونش ايناست با چاقويي رفته اين جمله هاي سخيف رو روي درب كنده كاري كرده :
- امير كبير جون ..قربونت برم كجايي ؟ چرا به وبلاگ من سر نمي زني ؟
- امير جان ! اومدم نبودي ..نظر خواهيت هم باز نشد ،مجبور شدم رو در حمومت بنويسم !
- اميري ! يه وقت از كثافت نميري !
- امير جان بلينك تا بلينكمت !
-....
اينست سند جنايت نيما ابن عصيان ابن نورهود سرگردون :
اين عكس رو ديدم ياد اين شعر افتادم كه وقتي مادر بزرگ بابام ميومد خونه ي ما ..داداشم رو بغل مي كرد و براش مي خوند : قربان برم سرت را ..از كجا بيارم زنت را ...! منم با ديدن اين عكس دقيقا ياد اين شعر افتادم ..دلم سوخت ...گفتم براش بايد كاري بكنم ...آخه با اين قد دراز كي مياد زن اين بشه ..چادر چاقچور كردم و رفتم وبلاگاي دخترا ..اونقدر پروفايل خوندم .. تا براش يه دختر قد بلند خوب پيدا كردم توپ :) قد 180... فقط مونده ازش بله رو بگيرم :-)
8- بايد از رود گذشت
بايد از رود
اگر چند گل آلود
گذشت ...
(شفيعي كدكني )
1- من به آن نقطه ي دور مي نگرم
به آن نقطه دور..دور... دور
كه شايد اميدي ست
براي رفتن ،زيستن...
منتظرم،كه شايد
زماني نه چندان دور ...دور
مردي با قلب بزرگ
به وسعت تمامي آبهاي زمين
مردي از سرزمين هاي بيگانه
راز اين قلب غمين مرا
در چشمانم ببيند
و بعد...
مرا به سرزمين هاي مردمان ساده و خوشبخت ببرد...
(پروانه مهيمن)
2- سعي مي كنم ديگه براي رفتن كسي به فرودگاه نرم! البته اگه كسي هنوز مونده باشه برام !
3- جالبه ! همه موقع رفتن توصيه به موندن و مبارزه كردن مي كنن!مي گن 18 تير يادتون نره برين .واي نستين خونه .جون چه ارزشي داره! ... اگه مبارزه هست چرا خودت واي نميستي بكني ..هي ميگي شرايط ما فرق داره ..برادرم داره مي رسه سن سربازي ...بعد مي گي ما هم اونجا مي ريم جلو سفارت .خيلي خوبه ...
4- اميدوارم لاله و لادن به سلامتي از هم جدا شن و هيچكدوم طوريشون نشه ..خيلي سخت بود نزديك 30 سال چسبيده زندگي كردن ..من كه وقتي ميام خونه ..تل، گل سر ، كيف ،روسري و هر چيزي كه چند ساعت بهم آويزون بوده پرت مي كنم يه گوشه ..حالا فكر كن 30 سال هر جا بري يكي وصل باشه بهت ..حتي اگه برات خيلي عزيز هم باشه ..خسته مي شي! فقط اگه يكيشون طوري بشه اون يكي دق مي كنه ..ترك عادت وعشق و علاقه هم سخته..خيلي سخت ! من خودمم بهشون علاقه مند هستم ..بالاخره عضوي از خانواده ما ايرانيها هستن ..از روحيه بالاشون هم خوشم مياد !من بودم خيلي مي ترسيدم.
5- قابل توجه خنگ خدا كه خيلي مشتاق سرنوشت عروس خانم كلاس بدن سازيمونه:)
اووووه ..حالا ديگه سه تا عروس خانم تو كلاس داريم و هر سه شون مرداد عروسيشونه .. اون اوليه تقريبا به وزن دلخواه رسيده و ديگه هم غش و ضعف نمی کنه .. اون دو تاي ديگه هم اومدن براي فيت شدن لباس عروسي به تنشون :) تا فرصتي پيش مياد حرف ،حرف عروسي اين سه تاست ..و البته بيشتر اولي .چون اون دو تا فقط يه ماه مهمون كلاسن .. خيلي تعجب مي كنم كه ماههاست تموم فكر و ذكرشون جشن عروسيه (فقط جشن ها ) حرفايي مي زنن كه سر من سوت مي كشه ..ماههاست دارن دنبال مدل ابرويي مي گردن كه بايد شب عروسي اونجوري بردارن ..ماههاست دارن دنبال سالني مي گردن كه وقتي مهمونا بخصوص دختر خاله اينا ببينن چشماشون پلقي از كاسه در بياد ..دنبال مدل مو با كمك كامپيوتر ..ماشين عروسي ..دسته گل عروسي ( كه ماههاست دارن قيمت مي كنن و صد لبته جاهايي كه گرون تر مي دن حتما باكلاس تره )..خيلي با خوشحالي تعريف مي كنن كه ديگه مهريه به تعداد سال تولد از مد افتاده و هر سه مي گن ما گفتيم سال تولد ضربدر دو !! اينجاشو مربي بدن سازيمون نرگس جون شنيد و نيم شوخي و نيم جدي گفت : اگه اينطوره من هر دو پسرامو مي فرستم خارج زن خارجي بگيرن كه نه ناز دارن نه اينقدر ادا ! عروس اوليه مي گه تا حالا صد تا سالن ديديم ..من اوني كه گرونتره رو پسنديم و گفتم الله و بالله همين ! مادر شوهرم كمي اخم كرد ولي چشمشون كور ..يه شبه ديگه !! يه شب كه هزار شب نمي شه ..اگه درست متوجه شده باشم يه شب سالن و شام مي شه 5-6 ميليون تومن .. مي گفت ..سوسن جون موها رو خيلي قشنگ درست مي كنه ولي فقط شبی 250 هزار تومن مي گيره ..براي دو شب <۵۰۰ هزار تومن (عروسي و حنا بندون - ديگه اين حنا بندون چه صيغه ايه و ديگه كي اين روزا دستشو حنا مي بنده خدا مي دونه ) ..ولي آدم جلو فاميلا آبروش مي ره بايد برم پيش سوزان جون كه كلاسش بالاتره و شبي 400 تومن مي گيره!ولي آدمو همچين گريم مي كنه كه نگو ... تازه فهميدم كلاس يعني پول دور ريختن ..بهش گفتم اينجور كه مي گي حداقل 10 ميليون خرج شوهرت مي شه ..فقط براي يه شب ..من جات بودم با اين پول مي رفتم سفر اروپايي ..شاخ آفريقايي ..كره ماهي ،چيزي ..گفت : وا..عروسي آدم يه شبه ديگه ..يه شبم كه هزار شب نميشه ! تازه چشمش كور . مي خواد زن نگيره ! من موندم ..عشق يعني همين؟ ..هنوز زنش نشده انگار دشمنشه :))) اون دو تاي ديگه هم كمابيش مثل همينن . درست عين معامله ميمونه ..ولي راجع به جهيزيه كه حرف مي زنن ..با دلخوريه .خوش به حال خودم كه مامان بابام گفتن بهم جهزيه نمي دن:-) مي گن نه مهريه نه جهيزيه خوشبختي نمياره ..خودشون هم اين دو تا قلم رو نداشتن !
با اينكه كلي سر كلاس به اين چيزا مي خنديم ولي كلا كه نگاه مي كنم مي بينم گريه داره كه فرهنگ ماها اينقدر پايينه ..هي مي گيم مملكتمون خيلي عقبه ..آيا علت عقب موندگي فرهنگي يه كميش هم خودمون نيستيم ؟
6- نمي دونم اين فالش خوندن و فالش زدن ساز فقط تو موسيقيه يا تو رقص و حركات ورزشي هم اگه كسي با ريتم آهنگ حركت نكرد..يا غلط حركت كرد اونم بهش مي گن فالش .. اگه اينطوره، كسايي كه تو رقص يا بدنسازي فالش حركت مي كنن اعصاب آدمو بهم مي ريزن ! مي بيني همه عين هم حركت مي كنن ..يكي اصلا با ريتم حركت نمي كنه و هي بهت مي خوره و هر چي خودتو كنارتر مي كشي مي بين هي بهت مي خوره !همه ميرن راست و چقدر هم لذت داره حركات ايروبيك و بدنسازي رو دسته جمعي باهم حركت كني..يكي اين وسط هي خراب مي كنه و هي تو آينه به چشمت مي خوره.. به نظر من فالش حركت كردن چند تا دليل مي تونه داشته باشه ..كسايي هستن كه رقص بلد نيستن و تا حالا نرقصيدن معمولا اون اوايل فالش حركت مي كنن ..كسايي كه خيلي خود شيفته هستن و تو آينه خيره به حركتاشون ميشن كه اصلا نمي فهمن دو ساعته حركت عوض شده !..و كسايي هم هستند كه اصلا درك ريتمي ندارن ..حتي مربي مون هم يه كم اينطوره ولي خوب ..نه اونقدر زياد كه اذيت كنه ..عين دست زدني كه دقيقا با آهنگ نيست ولي در نامنظميش نظمي به وجود مياد كم كم !
7- چند روز پيش كلاس بدنسازيمون خيلي شلوغ بود و من برعكس هميشه رفتم اون ته وايسادم .. يه خانومي پيشم افتاده بود كه تقريبا همه حركات رو فالش انجام مي داد و عين يه مست از اينور به اونور گيج گيجي حركت مي كرد ..بخصوص در حركت چاچا كه بايد سه قدم به راست و چپ حركت كنيم ..بهم برخورد مي كرديم ..اونورم هم كسي بود و نمي تونستم برم اونورتر .. نمي تونستم از برخورداش جلوگيري كنم ..جالب هم اينجا بود كه هر وقت مي خورد به من ، باهام دعوا مي كرد كه برم اونور ..چشماش يه رنگ آبي بي حالت بود ..عين شيشه .فكر كردم چقدر خودخواه و مغروره ..ديگه تقريبا حركتام رو درجا مي كردم و چقدر برام زجر بود .. ديدم يواش يواش با خانم اونوريش كه يه خانم حدودا 50 ساله بود دعواش شده و اون عين من كوتاه نيومده بود و بلند بلند بهش پرخاش مي كرد ..اينم جواب مي داد ..نرگس جون مي فهميد ولي به روي خودش نياورد ..صداي موزيك هم خيلي بلند بود...من براي ميانجيگري به خانم چشم آبي گفتم :چون شما حركات سه قدم به راست رو به چپ حركت مي كنيد اينجوري ميشه..تقصير اين خانم نيست ! ...به من خيره شد ..فكر كردم الان سرم داد مي زنه .. يه دفعه دور چشماي آبي شيشه ايش سرخ و اشك جمع شد و خودشو انداخت تو بغلم .با گريه گفت : شوهرم 3-4 روزه كه بيمارستان قلبه ! منو راه نمي دن ..گفتم بيام ورزش شايد آروم شم ..از خودم خيلي خجالت كشيدم ..چقدر پشتش فكراي بد كرده بودم و تو دلم بهش فحش داده بودم كه امروز لذت ورزش رو از من گرفته .. كاش ديگه اينقدر زود درباره ي مردم قضاوت نكنم
!
8- خاتمي 5 شنبه مياد كرج ..كسي پيغامي نداره بهش بدم ؟ :)
9- كيان و كاوه ايراني شعر و آهنگي به جنبش آزاديخواهي مردم هديه داده ن. من شعر و آهنگشو اینجا می ذارم ..اتفاقا چند روز پيش به دوستي مي گفتم چقدر يار دبستاني من ؟ اينهمه شاعر خوب داريم ..يه تنوعي ..يار دانشجوي من كارمند من و ....
10-با من از عشق بگو
قصه ايست تلخ
بايد شنيد و رفت ...بگذريم ..بايد گذشت...
(پروانه مهيمن )
1- موجي در موجي مي بندد
بر افسون شب مي خندد
با آبيها ..مي پيوندد ...
يادمه هاله كه آهنگ پريچه رو به عمو رهگذر ثاني تقديم كرد ، من و شبح كلي حسوديمون شد و داشتيم دق مي كرديم ..حالا منم اين آهنگ رود رو به شبح تقديم مي كنم تا بقيه حسوديشون بشه و از لج ما برن به هم آهنگ تقديم كنن و وبلاگستان آهنگ بارون بشه !
نتيجه گيري اخلاقي : هميشه لج و لجبازي و حسادت بد نيست :-)
فقط يكي هم به ياد من باشه ها...
راستي اينم آهنگ عمري در كار كه سروده سعيد سلطانپوره و چند روز قبل نوشته بودمش اينجا ! تقديم به همه !
2- دو روز تهران ...نمايشگاه اتو مبیل ...كلي خودكار و كلاه و جا سويچي و كاتاكوگ و كادو (به علت پارتی داشتن ..... گرما ....آفتاب داغ تابیده بر مخ... ترافیک شدید ..دود ...شب پيش دوستي كه مي خواست بره اتريش براي هميشه تا صبح درددل مرورخاطرات ..گريه ...گريه ... فرودگاه ...اشك ... بوسه ...خداحافظي ..و ...باز ..... نه ، اين گريه را سر باز ايستادن نيست ....
با اجازه:
من قاط زده ام واي واي
من قاط زده ام ....
هر شب ستاره اي به زمين مي كشند و باز
اين آسمان غمزده غرق ستاره هاست...
كيخسرو بهدين 1۹ ساله ، نويسنده وبلاگ اشو زرتشت كه فردا صبح بايد سر جلسه كنكور مي نشست، ديروز متاسفانه از ميون ما رفت ...
او بيماري خوني داشت و خودش مي دونست كه قراره که بميره ... آخرين مطلبش در همين مورد و خداحافظي با دوستاشه! قسمتيش رو در اينجا کپي مي كنم .
كيخسرو اول كلمه كردي « ئاگري زيندو » رو معني كرده و گفته :
« ئاگري زيندو سر هم ميشه آتش زنده . به نظر من همه چيز تو اين جهان يك ئاگري زيندوه . همه چيز و همه كس . من , شما و ... حتي اين وبلاگ .
آتش هم تنها تا وقتي ميسوزه كه ماده سوختني داشته باشه . حتي اگه اون ماده سوختني تمام كره زمين باشه بالاخره تمام ميشه و آتش هم مي ميره . اشوزرتشت هم «ئاگري زيندو»يي بود كه ماده سوختنيش من بودم . حالا هم تمام شدم . يعني اشوزرتشت هم بايد بميره . راستش با اين همه مشكلات جسمي و روحي كه من دارم ديگه توان اينكه اين «ئاگري» رو « زيندو» نگه دارم در خودم نمي بينم.»
ولي به نظر من خسرو اين دوست عزيز زرتشتي ، در دلهاي آشنايان و دوستان و خانواده اش و همچنين همه ماها كه عضوي از خانواده وبلاگرها هستيم ،هميشه زنده مي مونه ! يادش رو گرامي بداريم!
به شقايق عزيز و گپ هم که می خوان براش یه مجلس ختم اینترنتی بگیرن ، تسليت مي گم !
1- با من بيا تا
از زمين خاكي دورتر برويم
و با تفاخر يك رسم تازه
مهمان آفتاب شويم
و هر غروب با نيزه هاي نور
به شكار ستاره بپردازيم ...
(رقيه كاوياني)
2- خوب ديگه، امتحانا تموم شد و ديگه هر چي دلم خواست مي تونم بنويسم .مردم از بس كم حرف زدم ...
3-مدتهاست فهميدم كه بايد برداشت هامو از بعضي جمله هاي بخصوص عوض كنم ..مثلا وقتي دوستم مي گه بيا بريم پيش استاد اينو بگيم يا بريم پيش فلانكس اعتراض كنيم و به اوضاع اعتراض كنيم ..يعني :« رفتن رو با هم مي ريم ، ولي همه ش توي احمق حرف بزن و من عين بز سرمو مي ندازم پايين و يه جوري وانمود مي كنم كه تو منو به زور آوردي و عين يه بره بي گناه بهش نگاه مي كنم كه يه وقت خدانكرده بده نشم و زيتون خره فقط خودشو خراب كنه !» بدبختي اينه كه هيچوقت هم ادب نمي شم !
4- در يكي از امتحانا وقت داشت تموم مي شد و همه ي بچه ها هم داشتن غر مي زدن كه وقت امتحان كمه .. و كسي كه مراقب بود مي گفت من اجازه ندارم وقت رو اضافه كنم ..البته به نظر من اينطور نبود ..من عادت ندارم هي برگردم و وسواس به خرج بدم و سوالارو دو باره بخونم و و ورقه مو هي اينور و اونور كنم ..اگه درس نخوندم ، نخوندم ديگه ..بشه تقلب كرد ، مي كنم ..البته دوست ندارم منت كسي رو بكشم ...خانم استاد كه جوونترين استادمونه نيومده بود سر جلسه ..(جالبه كه اين ترم پسرايي كه سال تا سال سوالي از هيچ استادي نمي پرسيدن ، سر كلاس اين خانم دائم اظهار فضل مي كردن و موقع تعطيل شدن كلاس تا چند خيابون استاد رو اسكورت مي كردن.. ) ..
دقايق آخر ديديم استاد نفس زنون خودشو رسوند سر جلسه و مراقب رو مرخص كرد.. تموم بچه ها و از جمله دوستاي خودم كه تا نيومدن اين سرمو برده بودن كه وقت كمه ..يهو ساكت شدن و سرشونو كردن تو ورقه ..من باز خودمو انداختم وسط كه بچه ها مي گن وقت كمه اگه مي شه نيم ساعت به وقت امتحان اضافه كنيد .. گفتم لابد تا اينو بگم همه ازم طرفداري مي كنن... ولي هيچكس هيچي نگفت ...استاد هم با بي رحمي به من گفت : خوب معلومه شما با اين همه غيبت ، چيزي ياد نگرفتي .. بايد هم وقت كم بياري ! منم ديدم بچه ها نامردي كردن گفتم : من براي خودم نمي خوام ..بچه هاي خرس گنده همچين با ترس و لرز نگام مي كردن كه نكنه كسي رو لو بدم ..استاد هم كه عادت داره ديگران چاپلوسيشو بكنن و من هيچوقت اين كارو نكردم ..گفت اگه براي خودت نمي خواي تو برو بيرون و من به بچه هاي ديگه نيم ساعت اضافه مي كنم ..با اينكه هنوز 5 دقيقه به وقت قانوني مونده بود و سوال آخر كه بلد بودم مونده بود بدون حرفي ورقه م رو دادم و رفتم بيرون ..اگه ااز سنگ صدا بيرون اومد از دوستام هم بيرون اومد ..ولي من ديگه عادت كردم ..تازه قرار هم داشتيم بعد از امتحان با هم بريم بيرون ..نيم ساعت تو راهرو منتظر موندم .. بعد از نيم ساعت استاد ورقه ها رو جمع كرد ..تازه اون زودتر از دوستام اومد بيرون ..منو كه ديد من سرمو انداختم پايين ..گفت ورقه ت رو خوندم ..بهت نميومد اينقدر خوب جواب داده باشي ..قبولي !ولي خيلي يه دنده اي ! به نظر ميومد كمي از بيرون كردنم پشيمون شده بود...
5- در مورد مطلب قبلي .نامه ي خانم فخر در مورد گوگوش رو كه گذاشتم خيلي نگران بودم نكنه كسي به ايشون كه اطلاعات خوب و مستندي در مورد يكي از معروفترين خواننده داده توهيني بكنه ... يا بعضي روشنفكر نماها كه آب هم كه مي خواب بخوري بايد يه دليل سياسي براي كارت بتراشي ..مثل هميشه بگن چه بحث مبتذلي ! خوشبختانه ديدم موافق و مخالف خيلي با متانت حرفاشون رو زدن ..واقعا ديدن ريشه هاي زندگي يه فرد مي تونه در درك حالت و كارهاي او بهمون كمك كنه ..من هم از پدرم شنيدم كه زمان انقلاب گوگوش رو گرفته بودن كه اعدام كنن . ولي محمد منتظري (پسر آيت الله) نذاشته و گفته گوگوش معلول اين اجتماعه و نه علت ... و آزادش كردن ...شايد براي همينه كه خودش رو وامدار جمهوري اسلامي مي دونه !
ولي چيزي كه نظرم رو براي دومين بار در عمر وبلاگ نويسيم جلب كرد اينه كه بعضيا خيلي متعصبانه و از روي ترحم از يكي طرفداري مي كنن! ... من از طرز فكر هاله و بقيه اي كه مثل او نوشتن خوشم اومد ، «چه فرقي ميكنه كه گوگوش چند تا خونه داشته يا تا خرخره زير بار قرض بوده. چه فرقي ميکنه ده تا شوهر داشته يا اصلا" مريم مقدس بوده. من از اون انتظار مدل و الگو بودن ندارم. » واقعا هم كسي كه صداي گوگوش رو دوست داشته باشه ..نبايد انتظار داشته باشه گوگوش عين تختي باشه .. ولي اينكه مثلا يكي به خاطر دوست داشتن صداش بگه كه گوگوش اينجا خونه نداره و پا روي وافعيات بذاره ..اين ديگه تعصب الكيه ! ماجراي خونه گرون قيمت گوگوش رو من خودم توي مجله فيلم و طي مصاحبه با كيميايي و اينكه افراشته مستاجر گوگوش براي خونه چندين ميليون خرج كرده و كرايه نمي داده و با كمك دادگاه تخليه ش كرد..خوندم..اينكه بگيم گوگوش خونه نداره ،اين طرفداري نيست..(من خودم اسم كوچه و پلاك خونه ي خيلي گرانقيمتش رو مي دونم) ..اين يعني اين كه چون بدبخته و چون من دلم براش مي سوزه طرفدارشم !
كلا ما مردم ايران دوست داريم هميشه يك آدم ضعيف رو در كنف حمايت خود قرار بديم و از ترحم كردن به ديگران لذت مي بريم و متعصبانه از كسي كه حمايتش مي كنيم دفاع مي كنيم و اشتباهاتش رو مي پوشانيم ..من با اينكه خودم زياد از صداي گوگوش خوشم نمياد ولي از حرفهاي خانم فخر لذت بردم و چيزها ياد گرفتم ..كه گوگوش به اين دلايل اينطوري شده ..نگفت كه اينطوري يا اونطوري نيست !!! بايد سعي كنيم ديگران رو سفيد سفيد يا سياه سياه نبينيم ..همه ي ما خاكستري هستيم !
6- چند روزيه كه نمي تونم درست اي ميل بگيرم و اي ميل بفرستم ..اشكال از هاسته ! خيلي ناراحت شدم كه اي ميلاي هاله عزيز و فحشهاي عمو گيله مرد عزيز به دستم نرسيده :)))) اينم علامت ناراحتيم :-)) و برگشته (البته هر چي از عمو رسد نيكوست :)) حتي فحش!! ) حسابي اعصابم داغونه و فحش خونم اومده پايين ! يه آدرس ديگه م اينه : swallow_1360@yahoo.com
7-از همه ي اونايي كه برام اون متن شوخي ميلان كوندرا رو كه در وبلاگ خوابگرد بود برام فرستادن ممنونمم ..خيلي ها برام فرستادنش... از جمله خود آقاي شكراللهي ! .فرزانه عزيز از تورنتو هم لطف كرده و قرار شده هميشه وبلاگ هودر و خوابگرد رو برام بفرسته..وبلاگ هودر اومد ولي متاسفانه وبلاگ خوابگرد به اين روش نيومد ..خود آقاي شكرللهي برام به صورت عكس وبلاگشون رو فرستادند كه بعد از مدتها چشمم به جمال وبلاگشون روشن شد ..خيلي خيلي ممنون ! خجالتم دادين همه !
8- تو قم- شهر خون و قیام - يه خانم روبنده دار تو خيابون دوست دخترشو كه كمي بد حجاب بوده ديده و با چاقو يا قمه زده تيكه تيكه ش كرده و تازه بعد از كشتنش هم تو خيابون كلي براي مردم سخنراني كرده كه شما مردا بي غيرتين كه ميذارين همچين دخترايي تو اين شهر باشن !
این مطلب رو دراینجا هم بخونید !
9- وبلاگ غرور از پرشين بلاگ به بلاگ اسكاي اسباب كشي كرد .غرور مطالب خوبي در مورد خودش ، خانواده ش و بچه هاي نازش مي نويسه.
10- با عوض شدن شهردار تهران مديريت روزنامه همشهري هم عوض شد و در نتيجه خبرنگاراي با تفكر قديمي رو نتونستن تحمل كنن ..اونها هم تصميم گرفتن با همكاري قوچاني و عطريانفر از دوم مرداد روزنامه اي به نام شرق منتشر كنن ! خوبه اقلا يه كاري كردن كه روزنامه نگاران - مرغان عزا و عروسي - به خيل ديگر روزنامه نگاران بيكار اضافه نشدن !
11- بر اين مصيبت گر خون بگريم رواست :(
من چطور اين رسوايي و ننگ و آبروريزي رو تاب بيارم ؟
با كمال تاسف وتاثر و شرمندگي در وبلاگ آبي خوندم كه شروع وبلاگ نويسي من و اون (!) يه روز بوده ! البته قبلا گفته بود 10 شهريور شروع كرده ها ..انگار رفته 14 روز از آرشيوشو پاك كرده تا به افتخار هم زماني با شروع من نائل بشه :-) من اگه مي دونستم اون روز مريض مي شدم و يا دستم مي شكست و وبلاگ نويسي رو شروع نمي كردم ..اصلا وقتي به آبي فكر مي كنم به ياد رنگ يه قالب يخ در سرماي 100 درجه زير صفر در اقيانوس منجمد شمالي در ساعت 2 نصفه شب ميفتم و بدنم مورمور ميشه !! آخه آبي هم رنگه كه اسمشو بذاري رو وبلاگ ..خدا به دور .. ؟ :-)
يه غلطي كردم و چندين بار اون اولا از بچگي بهش لينك دادم ..حالا بعد از مدتها دوستمو تو ياهو ديدم مي گم كجايي پيدات نيست ..يه كاره مي گه از وقتي وبلاگ آبي رو معرفي كردي ديگه حوصله خوندن نوشته هاي تو رو ندارم..خيلي ها اينو گفتن .... :-( ..تروخدا از آبي دشمن تر كي ؟؟؟حق ندارم باهاش بد بشم ؟
12- از ناراحتي ديگه زبونم نمي چرخه .. ..يه عالمه حرف داشتم ها ..اين آبي واسه آدم اعصاب نمي ذاره كه ...اكانت اينترنتم هم تموم شده .. ممكنه تا يكي دو روز نتونم وصل شم !
13- با من بيا
تا به دنبال گم گشته خود
بر ابر و باد و ستاره نيز اكتفا نكنيم
و كليد طلايي خودشيد را
در قفل شب بچرخانيم
شايد از طلسم بسته اين راز
سر به در آريم
و از حقيقت سرشار
پرده بگشاييم ...
(رقيه كاوياني )


