1- نمي دانم آرزوي بلند كدام طفلي
كه در خلوت باورش مي پروراند اينسان
يا كه قطره اشك كدام پدر
كه در غم نان كودكش زار مي گريد
از كجايي و سر چشمه چيستي
نمي دانم !
شايد تو آن ستاره اي
كه كهكشان ساخته اي
از وجودت
و شايد هيچ نيستي جز بهانه اي كوچك
براي با معني زيستنم ...
(ب.م.)
2- تو اين چند وقت در وبلاگستان دوستاني پيدا كرده م كه از نظر فكري تاثير زيادي روم گذاشته ن و مديونشونم ... دوستاني كه وبلاگ داشته ن و بارها اسمشون رو اينجا آوردم و اگه گفته م مثل اعضاي خانواده م هستن واقعا دروغ نگفته م..مثل شبح و مهشيد و عمو گيله مرد و هاله و عطا و خيلي هاي ديگه ....حالا دلم مي خواد از كساني هم كه وبلاگ ندارن ولي چه با نظر دادن در نظر خواهي و چه با اي ميل به من درس زندگي و مسائل اجتماعي و درس محبت ميدن تشكر كنم ..بيشتر از همه آذر عزيز ، عمو رهگذر ثاني و بامداد عزيزم ! و همينطور دوستان ديگري مثل مانلي ،سينا هدي(البته ايشون وبلاگ دارن) فرزانه و .. و خيلي هاي ديگه كه چون بيشتر با اي ميل نظراتشون رو گفتن ،شايد راضي به گفتن اسمشون نباشن !
آذر براي همه ما مثل مادريست كه بين بچه هاش فرق نمي ذاره و نمي گه اين بچه م خوبه اون بد ..براي همه مون مادري مي كنه ..دلش درياست و بخشنده و بودنش مثل اسم فاميلش باعث فخر ماست ..رهگذر ثاني كه هر وقت دو روز غيبت مي كنه همه در به در به دنبالش هستن تا از حرفهاي خوبش استفاده كنن و رفتنش به هر وبلاگي باعث افتخار بلاگر محسوب مي شه و بامداد پرشور و عزيز كه يه تنه در بحث ها همه رو حريفه ....
3- والا ما شنيده بوديم خانوما سنشونو كوچيك مي كنن... ديگه نشنيده بوديم يكي بياد با ديليت كردن 3 ماه از وبلاگش سن وبلاگشو كم كنه :) حالا عطاي عزيز اين كارو كرده و تولد يه سالگي وبلاگشو جشن گرفته !در صورتيكه سن وبلاگش خيلي بيشتر از ايناست .. عطا جان ،مبارك باشه ..خيلي بسيار زياد! ..من كه از همون اول كه اومدم به وبلاگستان يكي از خواننده هاي پرو پا قرص وبلاگش بودم ...خودش هم هميشه مثل دوستي مهربون راهنماييم كرده ..مرسي عطا !
نميشه از عطا بگيم و از باند كامنت گذارون و دوستان خوبش حرفي نزنيم ..مريم گلي ..سايه ..دهقون ...يكي از پاريس و ريبل ..آقا اين عطا همه رو سر كار گذاشته ..قرار بود تو همين هفته بميره ..ماها هم نشستيم كلي زحمت كشيديم و تقسيم كار كرديم ولي عطا جرزني كرده و نمرده ..اينه رسم رفاقت ؟آرد و روغن حلوا داره كپك مي زنه ها !
4- از من ميشنويد آقاي ب.م.... شاعر شعر بالا رو دست كم نگيريد ها ..طبع شعرشو از شاملو به ارث برده ...چطوري ؟؟ ...وقتي پسر بچه اي بيش نبوده ، نزديكيهاي منزل شاملو زندگي مي كرده ..روزي موقع فوتبال توپش ميفته خونه ي شاملو ...آقاي شاملو كه خواب بوده عصباني ميشه و مي خواد توپشو سوراخ كنه كه آيدا واسطه مي شه و نمي ذاره ..آقاي شاملو هم براي ادب كردنش گوش اين ب.م. رو مي پيچونه كه ناگهان امواج مغزي ب.م. ميره رو كانال شعر و ..طبع شعرش گل مي كنه ... ازون به بعد با فوتبال خداحافظي و با شعر سلام عليك مي كنه !
آقاي ب.م. اينم از لجت تا به خاطر فيلتر گذاري كامنت-دونيم، به زور ازم نخواي شعرتو بذارم تو وبلاگم :-)
5- اين ماهي شب عيد امسال ما ،هميشه يه پرچم بهش آويزونه ..نه اينكه انقلابي باشه و پرچم آزاديخواهي به دست ( باله ) گرفته باشه ...پرچمش از در عقب بهش وصله !ماجرا از اين قراره كه تنگ ماهي ما روي اپن آشپزخونه قرار داره و هر وقت اين داداش شكموي من مي خواد بره سر يخچال و خوراكي برداره ، كه روزي حدودا 250 باري مي شه ..فكر ميكنه ماهي هم گشنه شه و هر دفعه بهش غذاي ماهي (ازون پولك پوسيده ها) ميده..ماهي هم كه ماشالله هيچوقت دست رد به سينه داداشم نمي زنه ... از مصرف غذا تا توليد پي پي چيزي طول نمي كشه ... حال آدم به هم مي خوره ..اين چهار پنج روزي كه داداشم خونه نيست ..هر وقت از جلو ماهيه رد مي شيم همچين عين دلفين مي پره بالا و دهنشو باز و بسته و سر و صدا مي كنه ..كه آدم دلش نمياد بهش غذا نده ..موقع غذا دادن هم همچين حمله مي كنه به انگشتاي آدم انگار مي خواد آدمو قورت بده ..من كه اين چند روز نتونستم آب تنگشو عوض كنم وشب بابام مياد زحمتشو مي كشه ، آخه تنك پره از ....ه :( داداشم كه اومد بايد بگم ازين به بعد پوشكش كنه !
6- قبلا يه انيميشن خوشگل از برونو پوزتو در مورد المپيك اينجا گذاشته بودم .. در وبلاگ زير درخت گيلاس ، يه انيميشن ديگه از اين هنرمند پيدا كردم ..فرهنگ ايتاليايي ها يه خورده شبيه به فرهنگ ايرانيا نيست ؟؟البته يه خورده ها ..هنوز خيلي مونده به ماها برسن !
7- كتاب برهنه در باد محمد محمد علي رو تموم كردم بالاخره ....راستش نمي دونم چرا با وجود سادگي داستان اينقدر خوندنش برام ثقيل بود ...يعني يه جورايي بي منطقي توش بود .. قهرمان داستان كه مثلا خود نويسنده ست ..با يه ستواني رو به رو مي شه كه مشكوك به قتل چند زن و مرد انقلابيه و همينطور عياشي و ..تقريبا تموم داستان هم در ثابت كردن اين قضيه پيش ميره .. ولي آخرش يهو فقط به اين علت كه ستوان مدتي در جبهه جنگ بوده يهو از نظر نويسنده و ...تبرئه مي شه ..عين آب يخي كه بريزن روت !
8- در عوض فرمان هاي ششم و نهم از 10 فرمان كيشلوفسكي رو كه خوندم واقعا لذت بردم ..بعدا در موردشون مي نويسم ..ممنون از كسي كه اين مجموعه رو توصيه كرد بخونم !
9- هميشه ناتمام مي ماند
حرف هاي من
با خودم ...
(عباس كيارستمي)
1- اي برونت پر سكوت و سينه ات آكنده از فرياد
از چه اينسان لب فرو بستي و اندر خويشتن هستي ؟
گو چه دردت هست !
لحظه اي بگشا لبت را -
هر چه باداباد ...
(منصور اوجي )
2- به به ! مباركه ..هي خبرهاي خوب خوب مي شنويم ..پينكفلويديش دوست صميمي خورشيد خانم هم عروس شد ..داماد هم آشناست.. پيام چرندياتي خودمون..آقا ما امروز هول شديم..از كار و زندگي افتاديم و هر وبلاگي رفتيم زنبيل بذاريم ،ديديم اوه ..يه عالمه صفه ..دخترا خجالت بكشيد ! چه خبره ؟؟؟ زنبيل مارو از طناف (طناب) در نياريد ها !...
3- اين شرايط ضمن عقد خيلي داره جالب انگيز مي شه ..به نظر من بايد جدا از اين حق ها كه مي گن، بايد حق وبلاگ نويسي و حق وردنه كوبوندن توي ملاج و حق بيرون موندن از خونه تا صبح وسوت زدن و آواز خوندن تو خيابون وخيلي چيزا رو بايد اضافه كرد ..اصلا بياييد ما خانومهاي وبلاگ نويس به كمك هم يه شرايط ضمن عقدي تدارك ببينيم كه دمار از روزگار هر چي مرده در بياريم ..هم اكنون نيازمند ياري شرايط ضمن عقدي شما هستيم !
جدا از شوخي مهريه روزي يه شاخه گل رز ،اونم اگه عروس از روز اول ازدواج به اجرا بذاره خيلي جالبه ها..
4- مثل خيلي هاي ديگه منم دارم به اين نتيجه مي رسم كه وقتي عشق و محبت باشه ..نوشتن روي كاغذ نمي تونه زندگي دو نفر رو عوض كنه ...منتها هنوز در كشور ما امكانذير نيست ولي در كشورهاي ديگه زندگي بدون ازدواج شديدا رواج داره ..
5- يه بار خانم عسكري (نام مستعار) خونه ما مهمون بود و داشت ماجرايي رو تعريف مي كرد ..موضوع برام جالب اومد.. كنجكاو شدم و نشستم به گوش كردن !
خانم عسكري مي گفت :(( تو يه مهموني در خيابان پاسداران ،بحثي در مورد عوض شدن فرهنگ جوونهاي ايراني وقتي به خارج از كشور مي رن در گرفته بود ...تقريبا همه مون يك يا همه فرزندامون خارج از كشور بودن ...يه خانمي كه دخترش در انگليس زندگي مي كرد گفت : شكر خدا دختر من چند ساله كه اونجاست هنوز فرهنگ ايراني و نجابتش رو حفظ كرده ..
هر چي همه مي گفتيم :بابا اونجا كه مي رن محيط و فرهنگ عوض ميشه و همه دوست -پسر دختر دارن ،اين خانم مصرانه مي گفت :- امكان نداره دختر من دست از پا خطا كرده باشه ..اين چند سال هر شب بهم زنگ مي زنه و گزارش كاراشو مي ده .. حتي يه عكس هم با آستين حلقه اي و شلوار كوتاه برام نفرستاده اينقدر اين دختر با حياست ... ))
خانم عسكري مي گفت :(( ولي من كه بچه ام پسر بود با افتخار گفتم ..اتفاقا پسر منم انگليس زندگي مي كنه و از همون روزاي اول با يه دختري آشنا شد و دارن تو يه آپارتمان با هم زندگي مي كنن ..بهش گفتيم فعلا تا دانشجويي اينو نگه دار ،بعدا خودمون مياييم يه دختر درست حسابي برات پيدا مي كنيم .. اتفاقا عكس پسرم با دوست دخترش تو كيفم بود ...اين عكس دست به دست گشت تا رسيد به اون خانومه ...))
بله حدستون درسته ..
مهمون ما تعريف كرد :(( خانمه تا عكس رو ديد،جيغي كشيد و غش كرد ..دوست -دختر پسر من ، دختر اون خانم بود ...))
يعني اشكال نداره پسرا بي ازدواج با كسي زندگي كنن ولي دخترا ....
6- خيلي مسخره ست كه سعي نكني چيزي رو كه دوست داري به دست بياري، از ترس اينكه روزي از دستش بدي !
7- يه شعر قشنگ از نزار قبانی توي وبلاگ گلناز ديدم امروز ! البته خود گلناز هم هميشه خوب و در مورد موضوعات جالب مي نويسه !
8- چند شب پيش خانوادگي رفتيم تهران مهموني.. بابام اينا من و برادرم رو به زور بردن .. صاحبخونه ها گفته بودن دلمون مي خواد بچه ها تونو ببينيم حتما ...دو جا دعوت داشتيم..يكيش طرفهاي ولنجك و بعدي فرمانيه..به اولي گفتيم جاي بعدي شام دعوت داريم و به دومي گفتيم شام رو خونه اولي خورديم ..از بس كه تعارف مي كردن و بابام اينا دوست داشتن بشينن حرف بزنن و به صاحبخونه زحمت ندن.. ساعت حدوداي 12 بود كه رسيديم به ميدون تجريش ..مامانم هوس كرد پياده بشه و تجديد خاطره با بابام ..كه يادته تموم دانشجوها قرار مي ذاشتيم دم ايستگاه دركه ..يادته چه روزهاي خوبي بود و .. از هر نقطه ش اينا خاطره داشتن ! بيمارستان شهدا و بلال خوردنا ..بستني خوردنا ..كبابي هاي دربند و ... يه چيز عجيب اينكه خيلي خلوت بود ..در صورتيكه مثلا جاده چالوس كه ما مي ريم يا حتي شهرهاي ديگه مثل سرعين، تا صبح مردم تو خيابونان ....گشنه مون شده بود ..به يه رستوران در اوايل خيابون ولي عصر رفتيم ..ديدم هول هولكي و باسرعت منو اوردن و باعجله گفت چي سفارش مي دين و ...و بعد كبابهاي نيم پز رو گذاشت جلومون و هي معذرت مي خواستن و همينطور بالا سرمون وايساده بودن كه چيزي كم وكسر نداريد و ما هم با صبر و حوصله داشتيم مي خورديم كه رئيسشون اومد گفت ببخشيد ما بايد تا 1 نيمه شب حتما بايد رستوران رو تعطيل كنيم .. يادمون نبود قانون تعطيلي رستوران ها و مكان هاي تفريحي رو ..خيلي مسخره ست ..هيچ تفريحي براي مردم و جوونها نيست اونوقت يه هواخوري و خيابون گردي و قدم زدن و چيزي خوردن كه كمترين حق و تفريح هر فرده به راحتي ازشون گرفته شده ...پس براي همين بود تو ميدون تجريش پرنده پر نمي زد ! فقط يه زن و شوهر جوون صندوق عقب ماشينشون رو پر كرده بودن از عروسك براي فروش و زنه هي با شونه موهاي عروسكهاي خرسي شو صاف و صوف مي كرد ولي دريغ از يه مشتري ..همه جا سوت و كور بود ...يه جا يه آقايي چند سطل شاتوت گذاشته بود ..مامانم و من هوس كرديم و وايساديم به خريد ..در حال پول دادن بوديم كه ماموراي شهرداري عين اجل معلق ريختن .. فروش خوراكي از 12 به بعد ممنوع بود ..مامانم براي اينكه فروشنده هه جريمه نشه رفت جلو گفت : اين آقا نمي خواست به ما شاتوت بفروشه ..من ازش خواهش كردم .. جالب بود كه تو ميدون چند معتاد بودن كه حتي حال نداشتن شلوار يا دماغشونو بكشن بالا و همون ورا مشغول مصرف مواد بودن .. ولي هيچكس با اونا كار نداشت ...يعني جوونهاي عزيز : تفريح بده ! بلال خوردن بده ! گردش شبانه در هواي خنك تجريش بده ! شاتوت خوردن و شام خوردن و بستني خوردن اخه ! ولي معتاد شدن و گوشه خيابون نشستن و ... در عالم هپروت سير كردن خوبه ! خيلي دل همه مون گرفت ...بابام مي گفت قديما تا صبح تو تجريش و دربند و..زندگي و تفريح جريان داشته ...البته خودمون هم وقتي من كوچيك بودم مي رفتيم ...سال به سال دريغ از پارسال ..پسرفت تفريجي به اين مي گن !
9- چند وقت پيش در وبلاگ سوسكي عكساي مادر بزرگشو مي ديدم كه چطور در ايران آزادانه لباس مي پوشيده و بلافاصله رفتم وبلاگ يه مامان كه داشته براي دخترش براي مدرسه مانتو مي خريده كه تو تنش عين گوني بوده با اون مقنعه هاي بلند..ناخودآگاه با هم مقايسه ش كردم ..دلم براي خودم و همه ماها كه تو اين زمان دختر دنيا اومديم و سالهاي سال .... چي بگم ديگه ..اصلا ولش كن !
9- كجاست بام بلندي
و نردبان بلندي
كه بر شود و بماند بلند بر سر دنيا
و بر شوي و بماني بر آن و نعره بر آري :
- هواي باغ نكرديم و دور باغ گذشت ...
( منصور اوجي )
1- در بر رخم مبند كه غم ، بسته هر درم
دلخسته ام به زحمت شب زنده داريم
ويرانه ام ز هيبت آباد خواب تلخ...
عيبم مبين كه زشت و نكو ديده ام بسي
ديده گناه كردن شيرين ديگران
وز بي گناه دلشدگاني ثواب تلخ...
در موسمي كه خستگيم مي برد زجاي
با من بدار حوصله ،بگشاي در ز حرف
اما در آن نه ذره عتاب و خطاب تلخ ...
(نيما يوشيج)
2- كرج نه تنها در به كار گيري راننده هاي اتوبوس زن در ايران پيشتازه بلكه چند ماهه كه 12 آتشنشان زن رو هم تربيت كرده ..مانورهاي اين دختران و زنان رو تلويزيون نشون داد ..نسبت به پليس هاي زن كه با مقنعه و چادر مشكي هستن ، آتشنشان هاي زن نسبتا لباس راحت تري به تن داشتند ..مانتو كوتاه وشلوار و روسري كوچكي كه فكر كنم دم روسري رو هم در مانتو فرو برده بودن ..رنگش هم نسبتا روشن انتخاب شده بود .. خيلي هم لاغر و تيز و فرز بودن.. اونقدر سريع مي دويدن و از طناب و جرالثقيل بالا مي رفتن و مي پريدن رو تشك بادي كه من خيلي خوشم اومد و هوس كردم منم برم آتيشنشان شم !
فقط مسئولشون يه جمله اي گفت كه تعجب كردم ..گفت: اينها براي كمك كردن به مصدومين زن تربيت شدن!! ..فكر كردم: مثلا يه آتيشنشان زن وارد يه ساختمون ريخته شده مي شه و مردي از زير آوار كمك مي خوادو اين خانوم مي گه ببخشيد شما آقاييد و من اجازه ندارم دست به شما بزنم...
يا داره از چاهي پسري رو بيرون مي كشه و تا بالا كه آوردش ،سن پسر رو مي پرسه و وقتي مي بينه 14 سال بيشتر داره چون به سن بلوغ رسيده و دست زدن بهش حرومه ..يهو از اون بالا ولش مي كنه پايين ..چون اگه رئيسش بفهمه توبيخش مي كنه !
3- مامانم مي گه: چند سال پيش مرد غريق نجاتي رو به علت اينكه زني رو از دريا نجات داده بود دادگاهيش كرده بودن ..ماجرا از اين قراره كه اين زن و دوستش در قسمت طرح ( كه دور قسمت خانومها رو پرده مي كشن ) با مايو داشتن شنا مي كردن و اونقدر جلو ميرن كه از پرده اونور تر ميرن .. وقتي هر دو در بين موج ها گرفتار مي شن ..غريق نجات زن اصلا به خودش زحمت نمي ده كه براي نجاتشون بره ..در قسمت آقايون هم كه همه شاهد غرق شدن اين دو زن بودن در گيري به وجود مياد ..يه سري مي خوان برن براي نجات و يه سري از اين كار جلو گيري مي كردن كه دست زدن به زن حرومه .. خلاصه يك مرد كه شناش خيلي خوب بوده ..از دستشون در ميره و ميره يكي از خانومها رو نجات مي ده و اون يكي خانوم زير نگاه هاي مردم و با وجود چند غريق نجات مرد مي ميره ! به محض كشوندن زن به ساحل ، مرد رو دستگير مي كنن و به زندان مي برن .. مامانم مي گه اين جريان تو روزنامه ها خيلي سر و صدا كرد !
خوشبختانه فكر نكنم ديگه الان اينطور باشه !
4- خيلي خوشحال شدم كه بالاخره خورشيد خانم ، نوعروس وبلاگستان اونقدر رو عقايدش در مورد قبول نكردن مهريه پافشاري كرد تا بالاخره موفق شد ..كلي با اين كارش به همه مون درس داد ... من از مامانم در مورد عقد نامه پرسيدم.. گفت:(( من اصلا نمي دونستم عقد نامه چي هست و اون امضاهايي كه جناب ملا با انگشت نشون مي ده امضا كنم براي چيه ؟ عين بز هر جارو نشون داد امضا كردم ..هيچ شرايطي رو هم بهش فكر نكرده بودم كه اضافه كنم و در واقع فقط به اعتمادي كه به بابات داشتم فكر مي كردم !)) حالا باباي من خوب دراومده، ولي بالاخره بشر جايزالخطاست ..اومد آقايي بعد از يه مدتي عوض شد و فيلش ياد هندوستان كرد..يه نظر من همه ي دخترا بايد نسبت به مفاد عقد نامه و امضاهايي كه قراره بكنن آگاه باشن ( و البته آقايون هم !)....مواردي كه در شرط هاي خورشيد خانم برام جالب اومد .. نصف كردن مال و اموال كه به نظر من خيلي بهتر از مهريه ست ..( اگه شانس عروس عين من باشه كه بعدا نصف چك هاي برگشتي داماد به عروس مي رسه ).. چون هر چي جمع كردن با هم بوده و با صرفه جويي و تلاش دو نفر !! بعد اينكه هر دو قسمت طلاق خواستن به خاطر بچه دار نشدن رو امضاء نكردن .... چه جالب ..حق طلاق و مسافرت و کار رو عروس خانم گرفته !!نمي دونم تو عقد نامه ديگه چه مواردي داره؟ ..بايد عقد نامه مامان بابامو بگيرم بخونم :-)..بيمه كردن مادام العمر هم برام جالب بود ..(نمی دونم این شرایطی که عروس خانم می گذاره بعدها پشتیبانی قانونی هم داره یا آقایون می تونن با هزار و یه راه از زیرش در برن ! ؟)
اميدوارم عروس داماد عزيزمون خوشبخت بشن !
5- وبلاگ آواي دل ..به نظر من بهتره اين وبلاگ رو آفلاين، سر فرصت از پايين تا بالا بخونيد ....آوا زن ايراني كه با شوهر عزيزش در ژاپن زندگي مي كنه...
در وبلاگش همه جور مطالب خوندني مي نويسه ... از اتاقهاي تاتامي ...از غذاهاي ژاپني ..جشن هاي ژاپني ..حتي صورتكهاي ژاپني در موقع چت ..توالت فرنگي هاي ژاپني ..شبكه هاي تلويزيونيش ...كرسي ژاپني .. تا ماجراي شيرين عروسي خودش..رابطه ش با شوهرش كه وقتي رعد و برق مياد زنگ مي زنه كه آوا نترسه ....مفاهيم انواع بوسه ...و راز خوشبختي در زندگي مشترك ...ظاهر و باطن آدمها .... بهتره يكي از نوشته هاشو كپي كنم :
(( بوسه بر روي دست = من تو را مي پرستم. به شدت عاشق تو هستم.
بوسه بر روي گونه = ابراز دوستي. مي خواهم براي هم دوستان خوبي باشيم.
بوسه بر روي چانه = تو خيلي ناز و ملوس هستي!
بوسه بر روي گردن = مي خواهمت.
بوسه بر روي لبها = عاشقت هستم.
بوسه بر گوش = با هم شوخي هم داريم!
بوسه هاي ديگر = تو بهترين هستي...))
6- وبلاگ بوي بارون هم يه ساله شد ..مباركه ! من اصلا فكر نمي كردم كه نويسنده اين وبلاگ 17 سالش باشه !
7- احساني كه از ازمنه ي قديم تا به حال 22 سالش بوده ( اونوقت مي گن خانومها سنشون بالا نمي ره !).. مطلبي درمورد خانمها نوشته ....ازش سوءاستفاده نكنيد ها... ولي متاسفانه بيشترش حقيقته !
8- تا نپنداري ز يادت غافلم ...گريه مي جوشد شب و روز از دلم ...
9- دستها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
درو ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند ...
( نيما يوشيج)
1- اي برادر ، هر روز
تو مرا مي بيني
با نگاهي غمگين
خسته تر از هر روز،
از كنار تو پريشان و غمين مي گذرم
و تو مي انديشي:
چيست آن راز
كه مي سوزد و مي سوزاند؟
چيست آن راز
كه حتي
نتوان برد ز ياد
نتوان گفت به باد ؟
و تو انديشه كنان مي گويي
عاشقي بد درديست!
نه برادر، كاش مي دانستي
غم عشق را ،
كه توان برد ز ياد
كه توان گفت به باد
كاش مي دانستي ...
(پ.تاشي)
2- چند روزيه كه اي ميل هاي مرجوعي برام مياد كه مثلا به فلان روزنامه يا فلان ارگان دولتي يا كسايي كه من حتي آدرس اي ميلشونو ندارم اي ميل حاوي ويروس فرستادم ...و به همين دليل برگشت خورده..آخه مگه من مرض دارم مثلا بيام براي روزنامه ياس نو فايل ويروسي بفرستم ؟! ..من به جز براي چند نفر از دوستاي صميميم معمولا براي هيچكس اي ميل نمي دم ( جز اون دفعه كه نامه رد رانر رو براي 10-12 نفر از دوستان فوروارد كردم تا در جريان باشن ) ... بيشتر نامه هام به صورت ريپلاي به اي ميل هاي ديگرانه ..پس لطفا اگه اي ميلي از من به كسي رسيد مخصوصا اگه فايل همراهش بود حتما ديليتش كنيد ! ممنون
3- امان از دست بعضي آقايون ..شنيده بوديم يارو تا شلوارش دو تا مي شه ميره ازدواج مجدد مي كنه ..حالا جديدا شنيدم : يه كارگري كه در طي خريد سهام يه دفعه پولدار شده ..رفته بدون اطلاع خانومش يه آپارتمان شيك در شمال تهران خريده و يه دختر ليسانسه رو صيغه كرده و برده نشونده اونجا ...همكاراش بهش گفتن : پس چرا خانوم بيچاره ي خودتو نبردي ..شما ها كه با هم خيلي خوبيد .. زنت تو تموم اين سالها با بي پوليت ساخته ! گفته : آخه كلاس خانم من به اون محل نمي خوره ..خانوم من زير دامن پيژامه مي پوشه ..خانوم هاي اونجا با تاپ تو حياط ميان واليبال بازي مي كنن !!
چه دليلي !!!!
4- ماه گذشته ، پسري از فاميلهاي نزديك مامانم بعد از بيست و چند سال اومد ايران ..موقعي كه مي رفته فقط دو سالش بوده ..اون قديما پدرش براي تامين آينده بچه ش هي اينور و انور زمين مي خريده ..مفت ..مثلا متري يه تومن ، 5 تومن و يا فوقش 10 تومن.. در قطعه هاي هزار يا دو هزار و يا حتي 5000 متري .. حالا كه بهش خبر رسيده زمين هاش كه قبلا جز كوه و كمر و بيابون بوده حالا شهر بهش نزديك شده و متري خدا تومن شده .. با شوق و ذوق و كمي ترس و لرز از تعاريفي كه از ايران شنيده بود اومد ايران كه بفروشدشون ....تعدادي از زمين هاش هم در كرج بود ... چند بار هم خونه ي ما اومد ...بر عكس همه جا كه حسابي تحويلش مي گرفتن ..من مجبورش كردم ظرفهاي ظهر رو با هم بشوريم .... اتفاقا خوشش اومده بود ...پسر خوبيه خودش! ..مي گفت خيلي از دست دخترهاي ايراني كلافه م .. ..خوبه تو اينطور نيستي ..پرسيدم چطور ؟ گفت هر جا مي رم دخترا ازم تقاضاي ازدواج مي كنن و بهم زيادي توجه مي كنن ..الكي ناز و غمزه وعشوه ميان برام ...خسته شدم ..گفتم آخه زمينهات خيلي گرونه..دوزاريش نيوفتاد ..فكر كرد چون فارسي خوب بلد نيست من حرفشو بد فهميدم ..گفت قيمت زمين چه ربطي به ازدواج داره .. گفتم خوب تو الان اكازيوني براشون ..يه شوهر پولدار ..اونقدر خنديد كه نزديك بود ظرف از دستش بيفته بشكنه ! ولي ،وقتي رفتيم زمينهاشو ديدم با اون همه وسعت و قيمت پيش خودم گفتم : اي مامان جون! چرا مثل ماماناي ديگه سياست بازي و ناز وعشوه يادم ندادي :))
آخرش هم وقتي اين ثروت افسانه اي رو ديد و فهميد هيچكس هم غصبش نكرده و تقريبا متري 100 هزار تومن شده نفروختشون ..حتما پيش خودش گفته : پولمو كجا ببرم به از اينجا ؟!...روز به روز گرونتر مي شه و خبري هم از ماليات و اينجور چيزا نيست !
5- در شماره بالايي به شوخي چيزي گفتم كه كمي واقعيت داره ..اينكه مامانم سياست بازي يادم نداده ..دوست ندارم اينقدر ساده با ديگران برخورد مي كنم .. هميشه مي بينم نوع رفتارم با نوع رفتار دختراي همسنم فرق داره! خيلي از اين مسئله ضربه مي خورم هميشه ..مي بينم مادر دوستام مثل كارگردانهاي ماهري از دختراشون بازي مي گيرن ...نمي گم خوبه ..ولي تو جامعه ما لازمه ! اي مامان ..هر چي ميكشم از دست توئه :-)
6- يكي از ناراحت كننده ترين صحنه هايي كه چند بار در مورد مامانم ديده بودم و هميشه قلبم به درد ميومد اين بود كه گاهي ( سالي يكي دو بار ) به طور اتفاقي مي ديدم وقتي مامانم داره ظرف مي شوره آروم آروم اشك هم مي ريزه ... هميشه سرزنشش مي كردم ..شايد ناخودآگاه احساس گناه مي كردم كه نكنه از دست من ناراحته .. ..دنبال دليل بزرگي مي گشتم .... چرا ريزش آب از شير ظرفشويي بايد باعث ريزش اشك از چشم بشه ؟؟ چرا شستن ظرف بايد زني رو غصه دار بكنه ...
تا اينكه درست روزي كه در كشورمون روز زن اعلام شد...نذاشتيم اون روز مامانم دست به كاري بزنه ...ديدم خودم هم موقع ظرف شستن فكرم به هزار جا رفت ...به غمها و غصه هام به آينده ي نا معلومم .. ...به بي عدالتيها به نامردي هايي كه در حقم مي شه ..به تبعيض ها ...و ناخودآگاه به گذشته كه چقدر بي فكر و شاد بودم ... به اينكه در آينده تو اين اجتماع سرنوشتم چي مي شه ...مي رم سر كار ؟ يا اينكه منم اجبارا بايد خونه بمونم ... اشكي از چشمم چكيد ،فهميدم چرا ...
هنوز هم دوست ندارم چشمان هيچ زني رو موقع كار خونه اشكي ببينم !
7- از گريه گفتم .. گريه هميشه موقع تنهايي و تو خونه پيش نمياد..كه راحت زار بزني و دلت رو خالي كني ..تو اين رشته ( اشك- ريزي) به تجربيات جديدي دست يافتم :) مثلا تو استخر ... راحت مي توني از اينور طول استخر زير آبي بري اونور استخر و تا رسيدن به مقصد گريه كني .. فقط اگه عينك شنا به چشمت بود ..اونور بايد درش بياري و خاليش كني..البته چشمات يه كم مي سوزه ... ولي بي عينك كيفش بيشتره .. اشك گرمي كه از چشمات مياد و فوري با آب خنك تركيب مي شه يه حسي به آدم ميده !يه حس جالب !
تجربه بعدي ..گريه زير بارونه ..سرت رو بالا بگير ...كسي نمي فهميه نصف خيسي صورتت از اشكه ! تا حالا موقع رقصيدن گريه كرديد ؟ اون كه ديگه خيلي رمانتيكه ! مي تونيد هم بگيد از شدت زيبايي موزيك اشك شوق از چشماتون اومده ..اينجوري اهل هنر هم محسوب مي شيد ..
تجربيات جديدتر به محض وقوع به اطلاع خواهد رسيد ..اين روزا اشكم حسابي دم مشكمه !
8- ترا نخوانده ام هنوز
ترا نديده ام به چشم
ليك گواه قلبم ، خطا نمي كند ...
آي مهربان استاد!
بياموزم
چگونه مهرباني تجربه مي شود
بياموزم
كاين چه حكمت ست
وقتي كه سوختن ، باختن نيست
توانستن است ...
(يدالله پاريزي )
9- عكسهاي قشنگي در وبلاگ ارغواني تيره ديدم ...عكسهاش خيلي احساس خوبي به آدم ميده !
10- اي بابا ...انگار اون لوطي با مرام و خوشتيپه كه ما در سفر سرعين ديده بوديم آقا اسي هم خورشيد بوده ..طنز این دفعه شو بخونيد !
11- ماهنامه اينترنتي گزارش ، اين ماه هم با مطالب جالب و متنوع !
آخه خنگي تا چه حد!!! ..دو سه باره دارم اين سايت رو معرفي مي كنم هر دفعه مي نويسم گزارش به جاي گذرگاه ..تو آدرسش هم به فونت انگليسن گذرگاهه .. بالاي صفحاتش هم به فارسي گذرگاهه و من مي نويسم گزارش ..مسئول سايت جريمه م كرده گفته ده بار جريمه بنويسم : گذرگاه ..گذرگاه ..گذرگاه ..گذرگاه ..گذرگاه ..گذرگاه ..گذرگاه ..گذرگاه ..گذرگاه ...گذرگاه .. اجازه آقا ...بسه ؟ دستمون درد گرفت !
خلاصه يادتون نره ماهنامه گزارش رو بخونيد كه از کفتون رفته :-)
12- خبر نامه وبلاگشهر هم قصد داره كه ما رو از اخبار وبلاگها با خبر كنه .
13- يكي از وبلاگهايي رو كه دير پيداش كردم و سعي مي كنم هميشه بخونم رختكن خاطراته .... تولد يك سالگي وبلاگشو تبريك مي گم ..گرچه ديره ولي عيب نداره ..چون خودشم دير خبردار شده !
14- متن آهنگهاي ايراني رو مي تونيد اينجا ببينيد ..
1- دلكي دارم زيبا
كه به هر فاصله اي از تو بهانه مي گيرد...
مي نشيند لب ايوان غروب
گل شب را به نوازش مي گيرد..
كه مبادا ز سر تنهايي پژمرده شود.
سبدي مي خواهد
پر شده از ديدن تو
كه از آن عطر به هم پيوستن برخيزد ..
(فرهاد شيباني)
2- آقا قبول نيست ..من بيچاره يك ساله اينجا و دو سه سال قبلش هم تو يه بي بي اس، شعراي قشنگ قشنگ از شعراي خوب خوب مي نويسم و مي نوشتم ..ولي خودم تا به حال يه بيت شعر درست حسابي نتونستم بگم ...ولي يكي تازه دو روزه وبلاگ زده، هي زرت و زرت شعراي خوشگل خوشگل مي گه! چه معني داره ؟!
3- پسره دهنش بو شير مي ده ..داد سخن سر مي ده كه آره جمعيت دخترا از ما بيشتره و مي تونم 4 تا زن بگيرم ..بابا جان هول نشو ! اشتباه به عرضتون رسوندن .. آماري كه در اين مورد دادن در مورد گروه سني پسران 25 تا 34 ساله ست ..يعني پسرايي كه در زمان قبل از انقلاب به دنيا اومدن و اون موقع دستور ازدياد نسل از رهبران صادر نشده بود ...جمعيت چه پسر و چه دختر گروه سني 20 تا 25 سال كه بعد از انقلابين و اون موقع هر زني كه بيشتر مي زاييده كلي مزايا براي خريد مسكن و كوپن و باقي قضايا داشته، معلومه كه بيشتره !
حالا مي گن اگه گروه پسراي قبل از انقلاب بخوان با گروه دختراي بعد از انقلاب عروسي كنن ، دختر زيادي مياد ..وگرنه تو هر نسل تعداد دخترو پسر مساوي بلكه هم پسر بيشتره .. من خودم تو بيمارستاني كه دنيا اومدم تنها دختر بخش نوزادان بودم و يادمه بقيه پسر بودن و ماماناشون براي گرفتن بله صف كشيده بودن :-) منم هي گريه مي كردم كه نمي خوام ..ولم كنيد ! الان هم دم خونه مون صفه !! صف نونه ؟؟ كي گفته ؟؟ حالا بگذريم :) من يه راه حل زيتوني پيدا كردم ..كه اينطور هم آقايونو هوا برنداره !
راه حل هم اينه كه هر دختري از گروه سني 20 تا 25 سال براش خواستگار 25 تا 34 ساله اومد بگه آقا نمي خوام!! من همسن خودمو مي خوام! تو برو با دختر همسن خودت ازدواج كن ! اينطوري همه با هم مساوي مي شن ! و به همه يكي يك دونه مي رسه ..پسراي اضافه رم مي ريزيم دور :)) نه گناه دارن مي فرستيم صحراي آفريقا شخم بزنن !
تازه اينم نشد تا مامان نيلو رو داريم غم نداريم ! گوش كنيد :
((بالاخره يه خبري پيچيد كه اين آقايون عزيز احساس خوش تيپي بكنن و كلاس بذارند. ولي دختر خانمهاي عزيز ! اصلا غصه نخوريد . اينجا من يك كانون ازدواج دارم كه متشكل است از صفي طويل از دانشجويان - مهندسان و پزشكان مذكر منتظرالازدواج كه در به در به دنبال همسر ميگردند.))۱۷ اگوست -لینک ثابت نداشت ..
كاري نداره ..مامان نيلو سه سوت برامون دعوت نامه مي فرسته و برو كه رفتيم :) راستي من بير ذره هم تركي بيليرم ها ! خوب الحمدالله اين مشكل هم حل شد !
4- گداهاي شهر ما اونقدر ثروتمندن كه به آدمايي كه رد مي شن پول تعارف مي كنن !
5- اي كاش با من مي ماندي ..روزي هزار بار مرا به نام مي خواندي ..( اسم شاعرو يادم نيست )
6- هر مشكلي باعث مي شه استعداد يه عده شكوفا بشه ..اين مسئله كامنت هاي ناموسي يه معضل بزرگ شده بود كه چند روز پيش يكي از دوستان زحمت كشيدن فيلترضد تكرار تو نظردونيم گذاشتن و امروز هم يكي ديگه از دوستان عزيز يه فيلتر ضد حرفاي زشت برام گذاشت .. البته يه عيب داره كه بعضي كلماتي كه شبيه به كلمات بد نوشته مي شن ولي اون معني رو نمي دن ، بازم فيلتر مي شن .. يه روش هم اينه كه نظرهاي مشكوك يه جا جمع بشه و صاحب وبلاگ هر جند ساعت يه بار باز بيني كنه و بعد در كامنت دونيش بذاره كه هم كار سختيه و هم رابطه ها قطع مي شه ..و رو يه مسئله نمي شه بحث بشه ... از همه ممنون ..اميدوارم مشكل شبح و زهرا هم حل بشه ! و اميدواري واقعي اينه اصلا ديگه كسي به خودش اجازه نده اينطور براي ديگران مزاحمت ايجاد كنه و وقت خودش و ديگران رو بگيره !
7- در روزهاي 3 و 4 و 5 شهريور در خانه ي هنرمندان بزرگداشت لوئيس بونوئل( كارگردان مشهور) برگزار ميشه ..جزئيات بيشتر رو در اين وبلاگ ببينيد .البته اگه از ديدن صحنه هاي خشن ناراحت مي شين، فيلم بالاي صفحه رو نگاه نكنيد !
8- يه استاد دانشگاه هست كه گاهي مي رم ازش كتاب مي گيرم ..كتابهاي خيلي خوبي داره . هر چي رو بخوام به من امانت مي ده .. هم خوش قولم،زود برش مي گردونم .. هم تازه اگه كتاب خرابي داشته باشه ترميمش مي كنم ...يه روز تو كتابخونه ش مي گشتم يه سري كتاب از يه نويسنده تاجر منش ومعروف به كتاباي عامي و مبتذل ديدم ..دوستام ازين كتابا زياد مي خونن ولي من چون شنيده بودم كه مبتذلن هيچوقت سراغشون نرفتم .تعجب كردم.به استاد نميومد ازين كتابا بخره ...پيش خودم گفتم خوب حالا كه اينجاست بد نيست يكي شو ببرم بخونم ..بيشتر كتابهاي استاد هم امضاء خود نويسنده رو داره چون خودش هم دستي به قلم داره با نويسنده هاي معروف دوسته .. ديدم اينم خود نويسنده تقديم كرده به استاد .. داشتم مي رفتم كه استاد گفت اين چيه مي بري ..نشونش دادم ..گفت اين به درد تو نمي خوره ، نبر ... خلاصه با كلي اصرار آوردمش خونه ... واقعا هم به زور تونستم يه روزه يه نگاهي بهش بندازم .. چيز جالب اين بود كه از استاد به عنوان مشوقش اسم برده ..موقع تحويل دادن ..رفتم ديدم تو همه كتابهاپ همين رو نوشته ..گفتم شما كه مشوقش بودين ..گفت آره بابا يه غلطي كردم توي يه جلسه قصه خوني تشويقش كردم كه اول مطالعه كنه ..چون قلم روون و خوبي داري بعدا مي توني كتاب چاپ كني ..اينم خيلي جدي گرفت و رفت هي پشت هم كتاب چاپ كرد ..همه جا هم اسم منو مياره و آبرومو مي بره و همه مي گن تو اينو تحويل جامعه هنري دادي !؟؟
9- خبر خاله زنكي : نفيسه خبرنگار و عكاس معروف كه وبلاگ داره عروسي كرده .... كادوهاي عروسيش و سفر ماه عسلشون خيلي جالبه !لینک ۸ آگوستش کار نمی کرد ..تو وبلاگش خودتون پیداش می کنید !
10- خورشيد خانوم هم به سلامتي داره عروس مي شه :) در همين اول كار درگير اين شده كه خودش حق طلاق رو به مهريه ترجيح داده و خانواده ش مي گن بايد مهريه داشته باشي ..خيلي خوشم مياد كه خورشيد خانم مي خواد با سنت هاي پوسيده مبارزه كنه ..نمي دونم با مسئله جهيزيه چطور بايد برخورد كرد ولي به نظر من اين دو مسئله خيلي براي جوونا دست و پا گير شده ..بابا خودشون بعدا با تلاش همه چيز به دست ميارن ..
11- وبلاگ يه دانشجوي پزشكي به نام كورش !
12- يه وبلاگ هم از داريوش براي دوستداران كتاب !
13- آنكس كه بر مي خيزد
آزادي را
با جان خويشتن فرا خوانده است
و او كسي است كه هرگز با اهريمنان به آميزش در نمي آيد..
به راستي پيوستگانند
آنان كه با مردمند...
(گارسيا لوركا)
2- تو به يك شط بنفشه
تو به يك دشت پر از گل
تو به يك گل - تو به يك آينه مي ماني !
تو به يك هجرت دائم
تو به يك روئت جاري
تو به يك شهر طلايي
تو به يك بارقه مي ماني!
تو به يك حوض پر از ماهي قرمز
تو به يك دست پر از مهر
تو به يك روز خجسته
تو به يك شام دل انگيز
تو به يك عاطفه مي ماني!!
تو به يك وعده پر بار
تو به يك كوچه ي پر عطر
تو به يك دست پر از عشق
تو به يك آينه مي ماني ! تو به يك آينه مي ماني ...
(رحيم صارمي)
3- امروز تو يه پياده رو خلوت تو سرپاييني كه ميومدم ، گنجشك كوچيك و خوشگلي كمي جلوتر از من با پاهاي نازكش خيلي بامزه مي جست .. اصلا ازم نمي ترسيد ..انگار با من سر بازي داشت ...تا نزديكش مي شدم براي اينكه نترسه .و نره ، يواش مي كردم تا بره جلو ..به پله هاي پياده رو كه مي رسيد يه پرش بلند مي كرد + يه پرواز كوچك ..بعد اون وايميساد ..حس مي كردم براي اينكه من بهش برسم.. و تا نزديك بود بهش برسم جست مي زد جلوتر ... اين بازي همينطور ادامه داشت ..گفتم يعني مي شه تا مقصدم همرام بياد ؟ از دور به ميدون شلوغ نگاه كردم ...پر از آدم بود ، پر از ماشين پر دود ....يعني اونجا هم مياد ؟ به دو كوچه مونده به اون ميدون كه رسيديم ، گنجشكه رفت توي جوي آب ..ديدم يه گنجشك ديگه اونجاست ..يه كم به هم نوك زدن ( حتما به معني احوالپرسي ) بعد هر دو همينطور جست و خيز كنون و با پاي پياده رفتن تو كوچه خلوت ... معلومه كه بايد دوست پسر يا دوست دخترشو به من ترجيح بده ...
4- پاي هاله ، بانوي آفتابي در موقع شيطنت پيچ خورده ..البته يه پرستار خوش تيپ و مهربون داره .. منم براش آرزوي سلامت مي كنم !
5- مهرانه ، شب شكن ونامه مانا نيستاني ! حتما تا حالا همه خوندين ..شده نفري هزار تومن ..مثل برنامه هاي خيريه ممكنه كسي كمكتون رو نبينه و بهتون آفرين نگه ولي حتما اثرش بيشتر از اونه !
7- يادتون نره وبلاگ افسون فسرده ي يونس رو بخونيد ..
8- در مطلب پايينيم يادم رفت از زحمات كسي كه در بيمارستان بخيه مي زد و پانسمان مي كرد و تقريبا بيشتر بار رو دوش اون بود و روپوشش خوني خوني بود بگم ...بيچاره همه ش نخ و سوزن جراحي دستش و به نوبت مريضهاي درب و داغونو دوخت و دوز مي كرد !!
9- اسم گذاشتن براي داداشم ماجرايي داره كه بارها شنيدم ..خودم هم يه چيزايي يادمه . .زماني كه مامان و بابام براي من اسم انتخاب مي كردن مثل اينكه زياد سخت نمي گرفتن ... ولي بعدها اذيت می کردن .....قبل از اينكه داداشم به دنيا بياد مامان و بابام از رو نامنامه و اسمهاي قشنگي كه دوستان پيشنهاد مي كردن يه ليست تهيه مي كنن و بعد از دنيا اومدنش و يه كم كه حال مامانم جا مياد بعد از توافق و مثلا مشورت با من 5/4 ساله ..يه اسم خوب انتخاب مي كنن... بابام مي ره اداره ثبت احوال..مامور اسمو مي بينه و مي گه نمي شه ، مورد داره ..بابام ميگه چرا ؟ ميگه دستوره ! به من مربوط نيست ..بابام كه در جريان اسمهاي مورد علاقه مامانم بوده ..دومين گزينه رو مي گه ..مي گه اونم ايراني نيست و اسامي خارجي ممنوع شده ..بعد يه اسم تركي ..مامور مي گه بايد يكي از والدينش حتما ترك باشن تا بشه اسم تركي انتخاب كرد ..بعد يه اسم كردي ..مي گه مگه شما كردهستين ؟ بعد يكي ديگه و يكي ديگه ..خلاصه آقاهه عصباني مي شه ..ورمي داره رو يه كاغذ 9 تا اسم كه با(( آ)) شروع مي شه رو مي نويسه و مي ده دست بابام و ميگه اسمهايي كه با حرف آ شروع مي شه و مجازه فقط همين 9 تاست، ديگه خود داني ... اينجاش يادمه كه بابام با اين برگه كاغذ كه اومد خونه مامانم از ناراحتي فشارش اومد پايين چون هيچكدوم از اين 9 تا اسم رو دوست نداشت ..از يكي خاطره بد داشت و چند تاش از دو سيلاب بيشتر بود و گفتنش سخت بود و.. منم كه از همون كوچيكي اند هوش بودم اسم ني ني رو پيشنهاد دادم كه متاسفانه بهش توجه نشد ..( كاش قبول مي كردن. بهش خيلي مياد !)... بابام ميره يه اداره ي ديگه و اونام همين 9 تا مي ذارن جلوش ... خلاصه ..اومد خونه و اجبارا و هول هولكي يه اسم ديگه براش انتخاب مي كنن كه اونم(( آ )) ست ولي بي كلاه ..سر داداشم بي كلاه موند آخر ..يادمه بابام كه با شناسنامه، يه جعبه شيريني آورد خونه هر كاري كرد مامانم نمي خورد و اخم كرده بود ..مي گفت 9 ماه رو اسمش فكر كردم ... حالا اينطور شد ..البته من با هزار ادا شيريني گذاشتم دهنش!..حالا همه مون اسم داداشمو دوست داريم ولي اوموقع چون حالت اجباري داشت مامانم تا چند ماه پكر بوده و داداشمو صدا نمي زده !
10- ازطريق وبلاگ هاله يه وبلاگ پيدا كردم كه جون مي ده براي تجديد خاطره مامان باباها :)) مامان من كه خوشش اومد ...آهنگاي قديمي ..
11- چند ماه پيش اينجا نوشتم كه به نظر من هر كي پول اضافه داره ، به جاي خريد طلا و سكه و ..بهتره بره سهام كارخانه جات رو بخره كه هم قابل دزدي نيست و هم چند نفر رو مشغول به كار مي كنه و هم سود زيادي داره ..يادمه مثال 80000 تومن رو زدم كه اگه سكه بخريد چي ميشه و سهام چي ..حالا سكه از اون موقع تا به حال فقط 2 هزار تومن رفته روش و هر كي سهام خريده پولش تا نزديك 10 برابر شده .. ميگن خيلي از كارگرها خونه شون رو فروختن مثلا 30 ميليون تومن و بعد از دو سه ماه كه ديدن شد 300 ميليون ديگه سر كار نمي رفتن ...بعد از اشباع بازار طلا و زمين و ..مردم پولشونو سرازير كردن به سوي بورس .. و قيمتها به سرعت بالا رفت... به طوري كه براي اولين بار در چهان تصميم گرفتن به هيچ وجه ديگه سهام بالاتر نره و فقط در معاملات اجازه پايين رفتن داره ..مي گن بعد از اين دستور كارگرها به سر كارشون برگشتن چو سرمايه شون شد 270 ميليون ..اي انسانهاي طماع :))
حالا كسايي كه با خوندن وبلاگ من پولدار شدن لطفا پورسانتمو بدن بياد :)
12- پيش از شما
به سان شما
بي شمارها
با تار عنكبوت
نوشتند روي باد :
كين دولت خجسته ي جاويد زنده باد !
(شفيعي كدكني)
1- آيينه ي باران و بهار چمني
شادابي بوستان و سرو سمني
بيرون ز تو نيست آنچه مي خواسته ام
فهرست كتاب آرزوهاي مني ...
(شفيعي كدكني)
2- مهرشهر ، دم باغ زيباي سيب ، با دوستم منتظر تاكسي بوديم ....ايستگاه اتوبوس هم همونجا بود .. يه اتوبوس خلوت رسيد .. گفتيم راه دوره(مقصد مترو ) و شايد تاكسي نبره .. بهتره با اتوبوس بريم ...دوستم از در عقب ، قسمت خانومها سوار شد و منم سريع رفتم كرايه رو ( كرج ديگه اتوبوسهاش بليتي نيست و پول نقد مي گيرن ) دادم ( براي كنجكاوهايي مثل خودم ،نفري 35 تومن ) راننده يه آقاي پيرهن سفيد پوش 6--50 ساله اي بود .. رفتم قسمت عقب اتوبوس ...رو ي جلوترين صندلي نشستيم .... دختري تنها به موازات ما روي صندلي جلو ولي سمت ديگه نشسته بود با يك ساك گنده جلوش .. با دوستم گل مي گفتيم گل مي شنيديم .. اين مسير رو چند بار رفته بودم ..راه دوره و با چند جا دست انداز و هميشه ترمز هاي ناگهاني و .. اين دفعه اما اتوبوس نرمتر از هميشه مي رفت .. اينقدر اتوبوس خلوت بود كه هر مسافري كه سوار يا پياده مي شد ديده مي شد .. البته زياد توجهي نمي كرديم . ولي نمي دونم چي شده بود كه نيش همه آقايون جلو نشين باز بود ...قسمت راننده اتاقكي بود كه راننده معلوم نبود ... !
يهو در يكي از ايستگاه هاي وسط راه مردي با ظاهر حاج آقاها سوار شد ..چيزي كه توجه همه رو جلب كرد اين بود كه مسافر به محض دادن كرايه انگار خشكش زده باشه و با چشماهاي گشاد به راننده خيره شده بود.. با اينكه جلو اتوبوس جا داشت اومد عقب عقب بغل قسمت خانومها ..همونجور وايساده بود و انگار از چيزي مي ترسه بشينه رو صندلي ..دسته رو محكم بغل كرده بود و هي استغفرلله و دعا مي خوند ..گاهي از ترس ريشش رو مي خاروند ... توجه نداشت كه ديگران حسابي تو نخش هستن ...با اينكه اتوبوس نرمتر از هميشه مي رفت و از ترمزهاي ناگهاني كه آدم رو پرت مي كنه خبري نبود ..هي الكي با هر تكون و عبور از روي سرعت-گيرها خودشو پرت مي كرد كه يعني دارم ميفتم و تسبيحش به ميله اتوبوس مي خورد ...همه آقايون برگشته بودن و از رفتار حاج آقا غش غش مي خنديدن ..اون دختر تنها هم از رفتار حاج آقا به شدت مي خنديد... من و دوستم هاج و واج مونده بوديم مسئله چيه و چرا اينطوري مي كنه ..دوستم گفت ا... فكر كنم راننده اتوبوس زنه ! گفتم برو بابا !( چه بي ادبم ها ) ..گفتم : خودم كرايه رو كه مي دادم ديدم مرده ..گفت به خدا يه دست با آستين مانتو ي يشمي از اتاقك معلومه ..گفتم ..راننده كه پيرهن سفيد تنش بود ! ... خلاصه همينطور گذشت تا به آخر خط رسيديم ...دختره عين اونوقت من ،خنده از لباش دور نمي شد .. حاج آقاهه كه انگار جون دوباره بهش دادن نفس راحتي كشيد و الحمد الله -گويان ازينكه زنده مونده با عجله پياده شد ..
به دوستم گفتم بيا بريم راننده رو ببين مرده ...كه ديديم يه خانم تپل و سبزه و با مانتوي بلند يشمي در حاليكه مي خنديد از اتاقك راننده اومد بيرون .. دختريكه كه در موازات ما نشسته بود ساك به دست به اين خانومه نزديك شد و ساك رو هر دسته شو يكي گرفت و با هم به سمت درهاي مترو مي رفتند .. دخترش بود ... بهش سلام كرديم و ازش تعريف كرديم . كلي عشق كرد ..من تا حالا فكر مي كردم خانوماي راننده كه اولين بار هم در كرج به كار گماشته شدن و خبرشو در 25 آبان 81 نوشته بودم ، فقط در خط دانشگاه - مترو كار مي كنن! ازش پرسيدم : از معصومه خانم چه خبر؟ ( او اولين زن راننده اتوبوس در كرج بود ) گفت : معصومه خانم سكته كرده خونه خوابيده ! گفتم لابد از دست مسافرهايي مثل اين حاج آقا؟ :-) ..كلي با دخترش خنديدن !
3- آخيش !! چقدر خوب شده كه ديگه مانتو ها اپل نداره ! آدم اعصابش خورد مي شد قبلا ! بعضياشون هم اينقدر بزرگ بود كه آدم احساس كايت سواري مي كرد ! من كه هميشه مي كندمش .. حالا زحمتمون كم شد...
4- چند شب پيش حادثه اي براي يكي از اعضاي خانواده پيش اومد و مجبور شديم نصف شب بريم بيمارستان ..اصلا فكر نمي كرديم اون موقع شب اينقدر شلوغ باشه ! وحشتناك بود .. صداي آخ و واخ از هر طرف شنيده مي شد .. پول ويزيت رو اول بايد مي دادي و به سوالاتي كه چرا اين اتفاق افتاده و كسي هل نداده و بعد به طرف اتاق اورژانس رفتيم ... اتاق بزرگي بود با درهاي باز و فقط يه دكتر خيلي جوون ... كساني روي صندلي نشسته بودن ..قيافه ها نگران و بعضيا گريان ..فكر كردم روزها بيماراني وقت مي گيرن و داوطلبانه به دكتر متخصص مراجعه مي كنن و معمولا احتياج به كمك كسي ندارم ولي شبها بايد طرف خيلي بد حال باشه كه اينجوري مياد اورژانس ! هيچ منشي هم در اختيار اون دكتر نبود كه مريضها رو كنترل كنه .. من براي كنجكاوي رفتم تو و يه گوشه وايسادم ...يه پسري خودكشي كرده بود و اينقدر از زمانش گذشته بود كه در بيهوشي كامل بود ..دوستاش آورده بودنش ..حتي نمي دونستن چه دارويي خورده ..دكتر عرق كرده و هول هولكي دستور شستشوي معده داد ..دوستاش گفتن نمي شه آزمايش بشه كه چي خورده تا آنتي شو بهش بزنن ..دكتر گفت فقط تهران بيمارستان لقمان الدوله اين كارو مي كنه !و تا اونجا هم ببرين احتمالا ...دوستاش به گريه افتاده بودن كه چطور به مادرش خبر بديم ... مردي دچار حمله قلبي شده بود و زن و دو پسرش به سختي كنترلش مي كردن تا زمين نخورده ..يه كم چاق بود .... پسراش كه بسيجي بودن اضطراب شديدي داشتن و زنش چادرش از سرش هي مي افتاد .. يادشون رفته بود پول ويزيت رو بدن ..كسي نبود مرد رو تحويل بگيره ..و پسراش نمي تونستن باباشونو ول كنن ..تخت هم خالي نبود ... زن گيج بود و گريان ..گفتم ميخواهيد با هم بريم ؟ من صندوق رو بلدم ...چادرشو يه كم رو سرش درست كردم و با هم رفتيم ..مريض خودمون رو يادم رفته بود ... در صف صندوق پدر و پسري بودن ..پسره سرشو محكم گرفته بود و از درد داد مي كشيد و به خودش مي پيچيد !! صندوقدار : اسم مريض ؟ پدره : ااامير حسين ..نه نه محمد ..محمد رضا حسين زاده ..نه نه ..طفلك از هولش اسم پسرش يادش رفته بود . و هي مي كوبيد روي پيشونيش ... دفترچه بيمه اي دستش بود ..گفتم پدر جان دفترچه بيمه رو ببينم .. اسم پسر حميد رضا حسيني بود ! ...برگشتيم اورژانس بيمار قلبي رو به سي سي يو بردن .. پسر بيهوشه براي شستشوي معده ...دختري جيغ مي زد ..احتمالا آپانديسش بود .. نامزدش مضطرب بود و مامانش گريه مي كرد ...بيماري رو كه تازه نشسته بودن بلند كردن و دختره نشست ..دكتر گيج و خيس از عرق .. درست در همين حال دو موتور سوار آوردن ..آش و لاش ..هر دو از سر و صورتشون خون مي ريخت ..بيني يكيشون كج .. ..دكتر گيج تر شد ... نه دكتر كمكي نه پرستاري ..داد زد سر بقيه كه بريد بيرون ..همه رفتيم بيرون ..فقط صداي جيغ و داد ميومد ..مريض ما هم كه بيرون نشسته بود ..نمي تونستيم توقع رعايت نوبت داشته باشيم ..مريض ما حالش نسبت به اونا خوب بود و خونريزي سر ش موقتا قطع شده بود .. موتورسوارا و خانومه ارجاع داده شدن اتاق عمل و اتاق بخيه .. مريض قبلي دوباره نشست ..دوباره دو موتو سوار ديگه ...بازوي يكيشون كشيده شده بود روي آسفالت قسمت زيادي از بدنش نه لباس داشت نه پوست ..گوشت خونيني ديده مي شد ..ازين صحنه حالم خيلي بد شد ...اون يكي هم خونين بود ..ديگه نمي تونستم نگاه كنم .. كارگر بيمارستاني وايساده بود و نظاره مي كرد ..بابام گفت شما كمكي نمي كنيد ؟ كارگر گفت : جز وظايفم نيست ..من اينجا نظافتچي هستم و فقط براي نظافت پول مي گيرم ! بابام پرسيد اين همه موتور سوار زخمي از كجا ميان ؟ كارگره گفت :بيشتر از جاده چالوس .. هيچكدوم كلاه ايمني نداشتن .. بچه كوچكي آوردن خيس آب ..به خاطر تب شديد تن شويه ش كرده بودن ..مادرو پدر بچه نگران و گريان ..و بچه ترسان ..و باز پيش همون دكتر جوون ! زن مسني آوردن كه شوهر پيرش گريه مي كرد و مرثيه مي خوند كه اگه تو بري من چيكار كنم ....كمي دلداري به اون ..چه صحنه هايي كه ديديم ! خوب شد مامانم نيومده بود ...
اين همه دكتر بيكار داريم ..چرا شب ها تعداد دكترهاي كشيك اينقدر كمه و چرا دكتر بي تجربه مي ذارن براي شبها ..دكتره تقريبا كاري از دستش بر نميومد ...چرا كمك نداشت و چرا كارگرها كه تو راهرو بودن به اون صحنه ها عادت كرده بودن ؟
اونقدر وايساديم كه سرش خلوت شد و خودش صدامون كرد ..گفت چرا نيومدين تو ؟ گفتيم وايساديم به مريض هاي بد حال تر برسيد ..تعجب كرد ...انگار همه هول داشتن .. قيافه ش خيلي خسته بود !!! باند پيچي هول هولكي كه قبلا انجام شده بود رو كه از سر مريض ما باز مي كرد ..من به شوخي گفتم عمامه برداري مي كنيد ؟.. با تعجب نگاهم كرد ..شوخي ؟ لباش به خنده باز شد ! گفت نديده بودم نصف شبي كسي اينجا بياد و شوخي كنه ...نفسي كشيد و با دستمالي عرقش رو پاك كرد .. زخم رو كه ديد دستور بخيه داد .. تا مريض ما رو ببرن اتاق بخيه ...من در اورژانس موندم و كمي به دكتر كمك كردم ..بيشتر مريضها يادشون مي رفت پول ويزيت بدن ..يا براي پانسمان اول بايد پول مي ريختند ..و يا داروهاشون رو از داروخانه مي گرفتم..هيچكس حواسش جمع نبود ..پسر جووني رو دوستاش آوردن كه صورتش زخم عميقي بود و ازش خون زيادي مي رفت ..شايد جاي نيش چاقو بود ..پول همراهشون نبود و همينطور خون از سر وصورتش مي رفت ..گفتم مي خواهيد تا دوستتون پول رو مياره بابام بهتون قرض بده ؟ قبول نكردن .. دكتر پرسيد دكتري در فاميل داشتيد گفتم : بله ..براي چند تاشون هم منشيگري كردم يكي دو ماه تا منشي پيدا كنن ..گفت ديدم واردي ! (چه واردي ؟!!) وقتي كار مريض ما تموم شد ، اومديم بيرون.. من از ديدن اون همه صحنه حالم بد شده بود..نفسي به راحتي كشيدم ..ولي ازين به بعد آيا مي تونم به ماجراهايي كه شبها در بيمارستان ها مي گذره فكر نكنم ؟
5- يخ بسته سنگ و دست و صدا نيز
در كوچ هاي حادثه يارا
بن بست ظلمت است و زان سوي
بنگر سگان هار رها را .....
(شفيعي كدكني)
1- ناگهان مي رسد از ره
چه بترسي و چه نترسي !
شبحي بي قد و اندازه كه پر مي كند آفاق جهان را
آشكارا و نهان را .
و در آن لحظه موعود ‚
در آن ابر و در آن دود
آذرخشي ست كه بربام سراي تو سرايد
و دهد پاسخ هر چيز كه خواهي
چه بپرسي ، چه نپرسي ...
(شفيعي كدكني )
2- اي كاش من هم مثل شبح بتونم صبور باشم و بزرگوار ...مي تونستم مثل او همه چيز رو تجزيه و تحليل كنم..اينقدر عجول و احساساتي نبودم ..اينقدر زودباور نبودم و هر حرفي رو باور نمي كردم و با عجله به ديگران انتقال نمي دادم ..كاش بتونم مدتي ساكت باشم و سر هر مسئله اي هيجان زده يا غمگين نشم .. خود-دار باشم ...و از همه مهمتر ، كاش از تجربياتم درس مي گرفتم ! ..به قول شاعر : يه بار از تجربياتت درس نگرفتي ملخك ! دو بار از تجربياتت درس نگرفتي ملخك ! پس كي مي خواي از تجربياتت درس بگيري ملخك !!( داراي پروفسوراي قافيه شناسي از دانشگاه استانفورد )
.من هم مثل شبح ازين به بعد در مقابل حملات ناجوانمردانه سعي مي كنم ساكت باشم ! ولي به قول او : اي كاش اين انرژي( مردم آزاران) در مسير مفيدتري به كار مي افتاد و اي كاش به جاي تحقير و كوچك كردن و مبارزه با همديگه به فكر مبارزه با دشمن مشتركمون باشيم !
ممنون از شبح و ممنون از همه كسايي كه با اي ميلاشون راهنماييم كردن !
رهگذر ثانی در نظرخواهی شبح مطلبی نوشته که خواندنش به نظر من واجبه !نظر شماره ۱۱
3- اخبار ساعت 2 تلويزيون ،ديروز :
گوينده ي اخبار مثلا آقاي حياتي ، گفتگويي زنده داره با خبرنگار صدا و سيما در امريكا ( مثلا آقاي نوباوه ) در مورد قطع برق در نيويورك ! و آقاي نوباوه داشت در مورد اينكه نيويورك نيمه فلج شده و دولت اشكال رو صاعقه اعلام كرده ولي .... (صداي آقاي نوباوه به خوبي شنيده مي شه!)
حياتي : آقاي نوباوه متاسفانه صداي شما رو نمي شنوم !
نو باوه : آقاي حياتي اتفاقا منم صداي شما رو نمي شنوم .
حياتي با نيشخند كوچولويي : پس لطفا به ما بگيد كه امكان خرابكاري در اين ماجرا هست ؟
نوباوه با كمي ذوق پنهان ( كه فقط من مي فهمم ) : بله..بله ! امكانش هست !
حياتي(يه دفعه يادش مياد كه گفته صداشو نشنيده ) : كم كم صداي شما داره بهتر مي شه.. ( حالا از اول صداش كاملا واضح بود و فرقي نكرده ) من كه كشته مرده اين گوينده هاي اخبار و مجري هاي تلويزيونم !
حالا که بحث بی برقی پیش اومد :
حسین درخشان از بی برقی در کانادا می گه و حمید رضا نصیری عکسی از خوابیدن مردم در کف زمین در اثر خاموشی های امریکا و کانادا در وبلاگش گذاشته !
4- چون بيشتر چيزايي رو كه من اينجا مي نويسم واقعيه ، چند بار شده كه توسط بعضي ها شناخته شده ، سعي مي كنم اسمها رو عوض كنم و يا زمان وقوع رو پس و پيش كنم تا راز كسي برملا نشه و براشون دردسري درست نشه !يا ازشون اجازه مي گيرم جايي تعريفش كنم ، مثلا 6 ماه داستان زندگي زني رو شنيدم و ازش اجازه خواستم ، خودش گفت چون امكان شناخته شدنش هست و تا چند ماه ديگه از ايران ميرم، بذار براي بعد از رفتنم ! البته نمي دونه وبلاگ دارم ها .. ماجراي روجا هم همينطور ! تموم ماجرا راسته چون مورد خاصي نداشت ولي درست 5 دقيقه صرف انتخاب اسم براش كردم ..اسمي كه از نظر بار معنايي فرقي با اسم خودش نداشته باشه . ولي در عين حال توسط آشنايانش شناخته نشه .دو نفر از خارج كشور اي ميل دادن كه روجا رو مي شناسيم و سرزنشم كردن چرا راز مامانشو به ديگران گفتي؟ مطمئن باشيد كه روجا اسم مستعار دوست جديد و نازنينم است..امروز هم تلفني باهاش حرف زدم ، روحيه ش خيلي بهتره !
( پس در ايران روجاهاي زيادي داريم... )
5-چون صاعقه
در كوره ي بي صبريم
امروز...
از صبح كه برخاسته ام
ابري ام
امروز ...
(شفيعي كدكني )
1- من ، عاشقم و گنه كار
آيا همه ي شما بي گناهيد ؟
من ، گمرهم و بي پناه
آيا همه ي شما سر براهيد ؟
آيا همه ي شما بي گناهيد ؟...
2- هر ماشيني فقط يه ضيط صوت داره و وقتي تو مسافرتاي طولاني با يه عده همسفري ، موقع گوش كردن موزيك ، ممكنه برخوردي پيش بياد ! خوب هر كس يه سليقه اي داره ../ تو خانواده ي ما هر كي تو با خودش چند تا نوار مياره تو ماشين ..داداشم از همه بيشتر هول مي زنه و از همه بيشتر نوار مياره ..اونم نوارهاي ايتس ايتسي و متاليكا و مدرن تاكينگ و 666 و ...و چند تا هم نوار ايراني لس آنجلسي!... بابام و مامام معمولا با هم يه جوري كنار ميان نوارهاي موسيقي اصيل ايراني مثل شجريان ، بنان ، مرضيه و ناظري و ...يا نوارهايي مثلا جسي كوك و پاوارتي و ترومپت لوئي آرمسترانگ و ديگه يادم نمياد چيا !! منم معمولا از هر دو سري گوش ميدم و بدم هم نمياد چند تا كلاسيك مثلا چهار فصل ويوالدي كه با ديدن جاده ها و طبيعت خيلي جور درمياد گوش كنم ...داداشم از آهنگايي كه بابام ميذاره خيلي لجش مي گيره و ميخواد تموم مدت آهنگايي كه خودش آورده گذاشته بشه ! گاهي وقتي نوبتش نيست واكمن گوش ميده ..
يادمه دو سه سال پيش مسافرتي رفتيم و اون موقع آهنگ فقط به خاطر تو منصور خيلي مد بود . و داداشم هي ازا اون پشت ماشين دولا مي شده و اينو مي ذاشت .. مامانم خسته شد و گفت شعراي اين آهنگا خيلي ساده و پيش پا افتاده و زود هم از مد ميفته ولي شعرهاي خواننده هاي اصيل معمولا موندگاره و براي مثال به شوخي مي ذاشت هر خط شعر فقط به خاطر تو كه تموم مي شد..ضيط رو خاموش مي كرد و شعرو تفسير مي كرد ..اونقدر بامزه بود كه همه مون حتي داداشم غش غش مي خنديديم ...
مثلا : دلم كسي رو نمي خواد، فقط به خاطر تو ! مامانم مي زد پشت دستش و به شوخي مي گفت منظورش اينه كه حتي از خواهر و مادرم مي گذرم به خاطر يه دختر !
دنيا رو زير و رو مي كنم فقط به خاطر يه دختر ... همه رو مي كشم ..بمب گذاري مي كنم فقط به خاطر يه دختر تي تيش ماماني و....هر چي بخواي همون مي شم ! واي واي يعني دختره بخواد پسره دزد و قاچاقچي و تروريست مي شه ! ميگفت آخر چاپلوسي و عشق سخيفه ! يعني پسره بدون دختره هيچ شخصيتي نداره ! مامانم گفت ولي آهنگاي قديمي رو هر چي گوش بدي خسته نمي شي ..حرفاش انساني و قشنگه و در همه دوران مصداق داره ...راست مي گفت ..الان فقط به خاطر تو شديدا از مد افتاده ..جوري كه حتي خودم شعرش كاملا يادم نيومد ..
3- يه بار تو سرعين ماشين ما به يه ماشين پرايد سفيد شاخ به شاخ شد ..به هم نخورديم .. تقصير اون بود ..ولي صحنه اي كه ديديم به قدري جالب و عجيب و غريب بود كه همه بي اختيار خنديديم ..آقاهه يه كم بهش برخورد ولي چون ديد تقصير خودشه و دعوايي هم نشده ..دنده عقب گرفت و رفت ...
راننده ي نسبتا جوونش عين داش مشدي ها و لوطي هاي قديمي ، مثل حسين ياري در فيلم شب دهم .. موهاي فرفري و بسيار گنده و سبيل هاي بي نهايت آويزون يعني تا پايين چانه داشت و آهنگ بسيار بلندي فكر مي كنم از جواد يساري پخش مي شد : من ميرم از زندگي تو بيرون ! يادت باشه خونه مو كردي ويرون ..خونه مو كردي ويرون !.. وبا اين آهنگ كله شو جلو و عقب مي برد ... ابروهاش هم عين بك اسلاش كي بورد كج كرده بود و با احساسات خشن مشغول همراهي با آهنگ بود كه حواسش نبود اومد تو دل ماشين ما !
اين ماجرا گذشت تا فردا شبش كه رفتيم كنسرت جواديا ، اونجاييش كه مسابقه ي داش مشتي حرف زدن تماشاگرا بود ( بابام رو هم صدا كردن ولي هر چي مجري اصرار كرد اخم كرد و نرفت !)..و سر تماشاگران كلاه مشتي و كتي بر دوشش و لنگي در دستشون مي ذاشتن و مي خواستن جمله اي لاتي بگه تو مايه هاي: غضنفر كوجايي كه مي خوام دل و جيگر و سيرابي شيردونتو در بيارم، بي ريزم جلو ننه ت تا برات جغور بغور درست كونه ! و هر كي بهتر بگه جايزه داشت ...درست در همين حين من و مامانم ديديم كه آقاي پرايدي مشتي با همون هيبت مو و سبيل ، هيكل ميزون وشكم تو ... با لباسي شبيه به فيلمهاي قديمي ناصر ملك مطيعي و كفش پاشنه خوابيده و موقع راه رفتن دستاش با حالت رقص تكون مي خورد وارد سالن شد ... ما فكر كرديم اي بابا ..پس اين بازيگر تاتر جواديه كه اين ريختيه ..ولي همراش يه زن جوون بي نهايت خوشگل و خوش لباس و متجدد و موهاي مش كرده و با دختر 2-3 ساله با لباسهاي گرون قيمت خارجي اومده بودن ..دو تيپ كاملا متضاد !!! البته رفتار مرد خيلي جنتلمنانه بود ..وايساد اول زنش مابين تماشاچيه بشينه و بعد خودش نشست ..من و مامانم ديگه به جاي صحنه كاملا حواسمون رفته بود به تيپ اين آقاهه ! بابام داشت از حسودي مي مرد و هي مي گفت كجا رو نگاه مي كنيد ؟ ...وقتي جناب لوطي ديد كه مردم دارن اداي هم تيپشو در ميارن خون خونشو مي خورد و شروع كرد سبيل هاشو جويدن ... نگاهش خشن بود و بعد از مدتي نتونست تحمل كنه .. دست زن و بچه شو گرفت و بردشون بيرون .. و ماي فضول حيرون مونديم ...فكر كنم اين تيپ كلاه مخملي تازگي ها مد شده ! ولي آخه زنش(فرمانده كل قوا) چطور اجازه داده اين تيپي بياد بيرون ؟
3- موقع شعبده بازي يه جا شعبده بازه چند تا پير بچه رو از بين جمعيت صدا كرد و شروع كرد به سوالهاي تكراري و ملال آور مختص اينجور محافل ..فقط يه جاش به نظرم جالب اومد با اينكه اين هم تكراري بود ...در حال خاروندن چونه اش به هر بچه اي كه مي گفت : پيشونيتو بخارون ، بچه هم كه مي ديد مرده داره چونه شو مي خارونه اونم چونه شو مي خاروند و حتي بچه هاي ديگه هم كه اين صحنه رو ديده بودن و به سني رسيده بودن كه بدونن پيشونيشون كجاست بازم چونه شون رو مي خاروندن ..به فكرم رسيد ما بزرگتر ها هم اينطوريم ! گاهي با چشم خودمون خاروندن پيشوني يي رو مي بينيم و از كنارش ميگذريم ..ولي وقتي يكي مياد با هياهو و در حال خاروندن چونه ش داد ميزنه كه ديديد پيشونوشو خاروند ...ما ها هم باور مي كنيم وتحت تاثير فرد هوچي بدون فكر چونه ي طرف رو با مشت خورد مي كنيم !
4- وبلاگ نوشتم كه آرامش روحم باشه ، قاتل جونم شد !
5- نظر خواهي كه ندارم ..اي ميل هامم نمياد برام ديگه !! مي نويسه كه چند تا نامه داري ، ولي دريافت نمي شن هیچکدوم :(
بعد التحریر : بعد از ۲ روز <نامه هام رو امشب تونستم بگیرم !
1- سلام اي يار
سلام اي مانده در غربت
- جدا از من
سبوي بي مئي هستم
كه بي تو هيچ دستي
- بر نمي دارد مرا از گوشه ي ميخانه ها
- شب ها !
و باغ خشك پاييزم
كه بي تو برگ و بارم نيست ...
سلام اي بي تو من افسرده و مغموم ...
(فرهاد عابديني )
2- من ديگه مثل گذشته و مثل اون دختر خندون لوگوي وبلاگم كه به خاطر شباهتش به بچه گيام دوستش داشتم، نيستم .. رنگ قالبم رو ديگه اينقدر پر رنگ دوست ندارم !! خود وبلاگم رو هم ديگه زياد دوست ندارم !
بابام هميشه مي گه : ميشه در هولناكترين و وحشتناكترين مسئله اي كه برات پيش مياد بازم توش نكته مثبتي پيدا كني... خيلي گشتم و پيداش كردم ! نمي دونم اگه هولناكي قضيه و رنجهايي كه بردم و مي برم رو در يك كفه ترازو بذارم و نكته مثتي كه به سختي ديدمش در كفه ديگه ، كدومش سنگين تر مي شه ... فكر مي كنم اينجور مسائل به درد زندگي آينده و واقعي م مي خوره ولي اميدوارم هيچوقت پيش نياد .. خيلي آدمها رو شناختم ...وقتي كه آدرس عوضي بهت مي دن و بهت نمي گن جلو ي پات يه مردابه و مي افتي توش، عكس العمل بقيه برات درسها داره ... مي بيني كه چطور يه عده ميان جاي كمك بيشتر هلت مي دن توش ...مي بيني كه يه عده چطور با خنده و رقص و پايكوبي از ديدن يه واقعه هيجان انگيز اظهار شادي مي كنن ..مي بيني كه چطور بعضي به ظاهر دوستها دكه اي براي فروش بليت مي زنن و مردم رو با زدن كف دستها به همديگه دعوت به تماشاي اين سيرك مي كنن .. جايي خوندم كه محمد علي بهمني شعري گفته كه در زمان تشييع جنازه ي پدرش به ذهنش رسيده ..او گفته بود كه وقتي تابوت پدرم رو به گورستان حمل مي كرديم ، صحبتهاي چند نفر از دوستانم رو مي شنيدم كه يواشكي در مورد قيمت جديد اتومبيل پيكان بحث مي كردن ! و الان مي فهمم چقدر درد آور بوده براش !
دوستاني به ظاهر دستي براي كمك به بيرون آوردنم از مرداب دراز كرده و يواشكي با پايشان بيشتر منو فرو مي بردن .. داستان ها برايم ساخته شد .. تهمت ها ، توهين ها ...اونم از طرف كساني كه هيچ بدي به اونا نكرده بودم .. دوستاني گرد هم آمده اند و به اسم طنز انسانهاي ديگه رو لجن مال مي كنن .. به اميد خنداندن و خوشي ديگران اشكي از چشمي در ميارن ... شنيده بودم بهتره باهم بخنديم تا اينكه به هم بخنديم ، ولي اينجا تحقير كردن و مسخره كردن افرادي براي خندانيدن ديگران ، كمترين قيمتيه كه اون فرد بايد بپردازه ! قهقه ي مستانه شون رو مي شنوم ..باور نمي كردم ...اونم كسايي رو كه در وبلاگشون دم از عشق و شماره يك و عمويي و پدر خواندگي همه رو مي زنن !( با بابا و عموهاي اينترنتي خيلي عزيزم اشتباه نشه ها !)
اين وسط هم دستاني كه براي كمكم دراز شده بود به اشتباه چنگ زدم ...
و .....افرادي بودن كه نمي شناختم ولي با ناباوري به كمكم اومدن ..پشتم ايستادن تا بهشون تكيه كنم ..
راه درست و بدون مرداب رو يادم دادن ...كم بودن ..ولي بودن !! و اينها كفه ترازو رو سنگين تر از اون طرفش كردن ! دوست خوب ..دوست ماندگار ..دوست همراه سختيها ....خيلي باارزشه !! خيلي !!!
1- من دختر زاده شدم
تا عروسك و جارو به دستم بدهند
طراز پيراهن مردان را رز كشم ( معني اين بيت رو نفهميدم ..هر چيز باشه معلومه خركاريه!)
و غبار خانه بروبم !
برادرم در كوچه بازي مي كند.
برادرم با دوچرخه به كوچه ها مي زند
من در كنج خانه مي مانم
من دختر زاده شدم
در فصل سوال و جست و جو
چرايم بي جواب مي ماند و
جست و جوهايم بي حاصل ...
(مهوش قديريان )
2- تو روزنامه ديشب خوندم كه:عصر يكشنبه دو برادر، مادر 36 ساله خود را به بيمارستان اشرفي اصفهاني بردند .. دكترها تشخيص دادند كه زن ساعتي ست بر اثر تازيانه هايي كه شوهرش نامردانه بر سر و تن او فرود آورده مرده !چي بگم ؟! لابد كسي هم جرات نمي كنه از مرد خشن شكايت كنه و به زودي مرد يه زن ديگه مي گيره و همه چيز فراموش!
3- سردخونه پزشكي قانوني ايلام پر از جسد شده و اجبارا اجساد جديد الجسد شده رو به استانهاي ديگه صادر مي كنن ..در 45 روز گذشته 120 جسد آوردن و سه روز گذشته هم 59 جسد ديگر !
حالا چرا اينها مي ميرن ؟ از وقتي كه راه قانوني سفر كربلا به عراق بسته شده ..مردم از شوق كربلايي شدن بدون ويزا و قايمكي ، راهي بيابون ها شدن .. علت فوت همه اينها ، گرسنگي ، تشنگي ، گرما و آفتاب زدگي ، سرگرداني و برخورد با ميدان هاي مين و تله هاي انفجاري بوده ..هر چي هم تو راديو تلويزيون مي گه كسي گوش نمي ده ..
1- نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه ي سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود .
...
تو آمدي ...ز دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاج ها ، ز ابرها ، بلورها
مرا ببر اي اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها ، و شورها
...
كنون كه آمديم تا به اوج ها
مرا بشوي با شراب موج ها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مكن !
مرا از اين ستاره ها جدا مكن ...
( فروغ فرخزاد )
2- شنبه هيچكس رو پيدا نكردم باهام بياد نمايشنامه خوني ..برادرم اصرار كه بيا بريم جشنواره اينترنت و من اصرار كه تو بيا تاتر..بالاخره هيچكدوم كوتاه نيومديم و سر خيابون فرصت كه پياده شديم از هم جدا شديم ، او پياده به سمت خيابون حجاب (ضلع شرقي پارك لاله) راه افتاد و من به سمت خيابون ايرانشهر ..چقدر اين خانه هنرمندان قشنگه ! چه ساختموني( با حالت اصيل و قديمي) و در چه پارك قشنگي ..متاسفانه دير رسيدم و در سالن مربوطه بسته شده بود ..چرخي در ساختمون زدم ..تمام اتاقها اسم گل داشتن: نيلوفر ، بنفشه .. در ذهنم به دنبال اتاقي به اسم گل ياس مي گشتم و آذر فخر رو در اون مجسم كردم ..عطر گل ياس رو حس كردم ! بعضي از اتاقها ويترين داشتن ..يا نوار و سي دي موسيقي ..يا سازي و مجسمه اي و يا كارت هاي يونيسف و يا ...پشت اونها خود نمايي مي كرد .. مجسمه چوبي مدرن و قشنگي در راه پله ها بود ... تلويزيون هاي بزرگي در راهروها بود كه در راهروي پايين برنامه موسيقي با ويدئو پخش مي كردن ..يكي داشت سنتور مي زد و سرش رو با تمام احساسش همراه با نت ها تكون مي داد ..نفهميدم كي بود .. پيش خودم گفتم منم برم خونه سنتورمو در آرم و سرمو عين اين آقاهه تكون بدم شايد بهتر زدم .. در دو طرف جلو در خانه ي هنرمندان دو اسب فلزي كه از فلزات دور ريختني مثل زنجير چرخ و وسائل ماشين درست شده بود قرار داشت ..خيلي به نظرم جالب اومد ..فكر مي كنم آيا كار ژازه طباطباييه ؟ يا اسماعيل آقا؟ يا پرويز تناولي ؟ ياد بزهاي فلزي پارك جمشيديه افتادم و مجسمه قفل جلوي تاتر شهر كه مردم همه قفلهاشو كندن و بردن ! خلق كردن شكلي جذاب از چوب و فلز و هر چيز ديگه اي چه كار جالبيه ! كاش منم هنرمند بودم و اينجا خونه ي منم بود !
3- حوصله نداشتم برم پيش برادرم جشنواره اينترنت ..تو وبلاگها خونده بودم كه جوش چه جوريه ..اتفاقا برادرم بعدا تعريف كرد كه فقط نشستن مجاني پشت كامپيوتر و گرفتن كارتهاي كوتاه مدت اينترنت جاذبه داشته - كه براي ما نمي صرفه چون فقط ساعتي هزار و دويست تومن پول تلفن به تهران مي شه - .. و تعريف كرد كه چطور دخترهاي با هفت قلم آرايش چطور مرتب ميومدن آستينشو مي كشيدن و التماس مي كردن برم ازشون كارت بخرم ...مي گفت اولين بار بود كه مي ديدم پسرها محل دخترها نمي ذاشتن از بس كه كنه بودن و گير مي دادن ! گفتم تو چرا محل نذاشتي ؟ گفت آخه همه شون ازم چند سال بزرگتر بودن ! چه دليل بامزه اي ! چه برادر خشني !
برادرم مي گفت :همه با تيپ هاي مهندسي مشغول چت بودن .گفتم چرا از دختران دست-كش و مخ-زن عكس ننداختي ؟
4- بابام قرار بود ساعت 9:30 بياد دنبال من دم خونه هنرمندان ..من شروع كردم ولگردي و خيابون گردي و تهران گردي ..بر عكس هميشه ،چقدر خيابونها خلوت بود ...فقط بديش باد گرمي بود كه به صورت آدم مي خورد.. يه سر زدم صنايع دستي هاي خيابون ويلا ...فكر مي كردم ..قدم مي زدم ..با صداي «نيفتي!» يكي به خودم اومدم ..بازم حواسم نبوده و داشتم از روي جدولها راه مي رفتم .. ديدم نمي شه اينطور ..يه زماني وقتي خودمون تهران بوديم اينقدر فاميل و آشنا داشتيم ..حالا به هر كي فكر مي كردم، يادم ميفتاد از ايران رفته .. واقعا تو شهر خودم، تو كشور خودم، احساس غربت مي كردم ! تلفن زدم مامانم .. گفت كجاي تهراني ؟ گفتم فلان خيابون ..گفت كجاش ؟ گفتم فلان جاش ..گفت اگه جايي كه مي گم بري خوشحالم مي كني ..مامانم دوستي داره كه چند بار به خونه ش رفته و چند بار هم اون اومده خونه ي ما ..با دخترش زندگي مي كنه و هر بار اون اومده مامانم گله كرده چرا دخترتو نيووردي و هر وقت مامانم رفته اونجا اونم همين گله رو كرده .. گفت گلي يا شيريني بخر ببر ..هم تا 9:30 اونجايي هم با دخترش آشنا مي شي هم سلام منو برسون و آدرس داد ..تا من برم ..مامانم بهشون خبر داده بود .. خاله كه طبق معمول با مهربوني بوسم كرد و دخترش روجا كه دو سال از من كوچكتربود ،ريزه ميزه و مو مشكي اومد جلو و منو برد تو..از نگاه هاشون متوجه شدم مسئله اي بينشون بوده ...يه كم با هم سرسنگين بودن ..البته خاله هي نازشو مي كشيد روجا اخم و تخم مي كرد... پيش خودم گفتم كاش نميومدم... ولي مجبور بودم به روي خودم نيارم ..راستش اولش فكر كردم روجا حسوديش مي شه كه مامانش اينقدر به من محبت مي كنه ...دست منو گرفت و برد توي اتاقش و صداي در كمي بلندتر از معمول به نظرم رسيد .. تو اتاقش ديگه اون حالت رو نداشت يه دفعه خنده رو و صميمي شد ..اتاقش دكوراسيون خيلي جالبي داشت كه گفت همه ش كار خودشه ..از همه جا حرف مي زديم ... انگار نه انگار كه تازه همديگر رو ديديم ..عكس پدرش روي دراورش بود ..چقدر چشمهاش شبيه چشمهاي باباش بود ..مشكي و درخشان ..چه باباي جووني ! و مامانش چه شكسته ! يادم اومد كه شنيدم وقتي كوچيك بوده به خاطر مسئله اي باباش اعدام شده بوده ..و بعدا معذرت خواسته بودن ازشون كه اشتباه شده ..مامانش دو شغل داره و از كوچيكي يه تنه روجا رو بزرگ كرده و عاشقانه دوستش داره ! گفت امكان نداره شب بذاره برم ..مامانش هم اومد تو .. به دختر ش گفت كه قراره وامم جور شه و برات بهترين كامپيوتر رو بخرم ..ببين زيتون مي تونه در اين مورد كمكت كنه ..باز دختره بد خلق گفت كي ازت كامپيوتر خواست ؟.. خاله ديد دارم مي رم .. اونم اصرار كه بايد شب بموني و تلفن زد به بابام كه نره خانه هنرمندان دنبال من ! و به مامانم هم زنگ زد ! با روجا شديم عين دو تا خواهر ..گفتيم و خنديديم ..
فردا صبحش روجا منو برد چهار راه ولي عصر ..مي خواست مانتو بخره..منم پول همرام بود و بدم نميومد يه ارزون قيمت گيرم بياد ..از بغل پارك دانشجو و تاتر زيباي شهر پياده به سمت چهار راه امير اكرم رفتيم ...يه جا كه مانتو فروشي از توليد به مصرف بود منو برد ...هي پوشيديم و در آورديم تا اينكه از يه نوع هر دومون خوشمون اومد ..هر دو عين هم خريديم...بعد رفتيم پايينتر ...يهو هر دومون پشت ويترين مغازه ي هادي 20 چشمامون خورد به بلوزهايي كه دور گردن و دور آستينش غرق شكوفه اي ريز و رنگارنگ بود .. رفتيم تو بعد از كلي اذيت فروشنده ها كه اجازه هم نميدادن بلوزها پرو بشه هر دو عين هم خريديم..منم كه استاد چونه زني ! .. هر دو مي خنديدم ..ولي من پشت چشمهاي سياهش غمي مي ديدم .. و من هم غمي داشتم كه او نمي فهميد ..حتما غمش از غم من سنگين تر بود .. و بعد رفتيم اونور خيابون صندل خريديم و باز عجيب كه سليقه هر دو عين هم بود .. صندلهاي پاشنه كوتاه و راحت ...
هر دو هوس شيريني آق بانو كرديم .. الان شده گل بانو... نزديك تالار وحدت (رودكي سابق)..دو تا نون خامه اي گنده ! بعد با خستگي رفتيم پارك دانشجو ... ميدونستم يواش يواش مي خواد چيزي رو به من بگه ! راستش فكر مي كردم عاشقه و احتمالا مامانش مخالف ! پسري شبيه معتاد ها به نيمكتمون نزديك شدو با اجازه اي گفت و نشست و من كه ديدم چند نيمكت خالي اون طرف تر هست ..با پررويي گفتم اگه ممكنه اينجا نشينيد..يه عالمه جاي خالي هست ..غرغري كرد و رفت .. شايد هم اگه دو نيروي انتظامي باتوم به دست رو نمي ديد كه دارن نزديك مي شن ، نمي رفت ..فكر كردم :بودن نيروي انتظامي در اينجور جاها گاهي باعث آرامشه ! هر دو كيفمون رو گذاشتيم وسطمون تا ديگه كسي نياد ..روجا ديگه ساكت شده بود .... ديدم اشك تو چشماش حلقه زده ..گفتم روجا فكر مي كنم عاشق شدي ! آره ؟ ..سريع گفت نه !گفتم چته پس ؟ بعد از مدتي فكر با گريه گفت : مامانم عاشق شده ! خيلي جا خوردم ! من كاملابرعكس فكر كرده بودم ... فكر مي كردم مامانش مخالفه ...نمي دونستم چي بگم ...اشكش ديگه چكيد !..خودم رو به جاي روجا گذاشتم ..آيا من هم اگر خداي نكرده بابام فوت كنه ، دوست دارم مامانم باز ازدواج كنه ؟ البته كه نه ! ولي اون باباش حدود 16 ساله كه نيست ! به چيزهايي كه مامانم مي گفت فكر مي كردم ..به اينكه كه چطور خاله به خاطر شوهرش از كار اخراج شده و با شغلهاي مخلتف روجا رو به دندون كشيده و بزرگ كرده و به دانشگاه آزاد هم فرستاده ! بهش گفتم تو چند سال ديگه ازدواج مي كني و مامانت تنها مي شه ..گفت من هيچوقت مامانمو تنها نمي ذارم ..خيلي به دوتايي زندگي كرده عادت كرده بود ..مامانش احتمالا محبت زياد از حدي بهش كرده بود ...البته اينا الان به فكرم مي رسه ..اون موقع من فقط دلداريش دادم ..تموم امروز داشتم به اين مسئله فكر مي كردم ..آيا مامان روجا حق نداره بعد از 16 سال عاشق بشه ؟ گفتم خوب اونم آدمه ديگه ... فكر كردم به مامانم بگم يا نه ..گفتنش برام آسون بود ..احساس مي كردم باري از رو دوشم برداشته مي شه ..ولي من راه سخت تر رو انتخاب كردم ..يعني نگفتن رو ..اگه خاله بخواد خودش به مامانم مي گه ! فقط آرزو مي كنم كاش روجا خودش عاشق بشه تا بفهمه !
5- رضا جان المپيادي تولدت مبارك ! خيلي جالبه كه آدم در 19 سالگي بدون كنكور رفته باشه بهترين رشته بهترين دانشگاه و در اين سن چند مدرسه تيزهوشان درس بده و در جاهايي استاد باشه و .. شنيدم الان تو اردوي آمادگي المپياد داري درس مي دي و خانوم كلاغه خبر داده كه خيلي هم سر كلاس بد اخلاقي :-) خانوم كلاغه يكي از بلاگرهاي خوب و تيزهوش شيرازيه كه الان شاگردته ! خوش اخلاق نشي آدرس اين شوخي كه برات چند ماه پيش نوشتم براي شاگردات ميفرستم !
6- وقتي خوندم آقاي پاريزي باباي عرفان خونه دار شده ....كلي ذوق كردم ..راستش چون راجع به مستاجريش و خونه عوض كردن و اينا در وبلاگش خونده بودم فكر كردم خونه واقعي خريده ... ولي بعدا دوزاريم افتاد منظورش از خونه ، دات كام شدنشه ! اونم به نوعي راحت شدن از دست صاحبخونه هاي غرغروي سايتهاست ديگه ..مباركه ! :)
7- در سفرنامه م يادم رفت بگم كه از شهر تالش هم رد شديم ! در ميدون اصلي تالش هنرمندان مشهدي با چراغهاي رنگارنگ شلنگي، پيكره ي غول آسايي از يه كالسكه سوار تالشي با دو اسب زيبا ساخته اند كه شبها چشمهاي همه مردم شهر و هر كي از اونجا رد مي شه رو خيره مي كنه ! (البته براي ما نديد بديدها جالبه ها) مي گن هزينه ش 35 ميليون تومن شده ..در دست مرد سيبيلوي كالسكه سوار تالشي به جاي شلاق ..شاخه گلي به نشانه صلح قرار داره ! هنوز چند ماه از ساختنش نگذشته مردم جاهايي كه به عنوان مفصل تكون مي خورده ..مثلا اسبها يا دست آقا سيبيلوه ..از كار افتاده و مردي جيغ جيغ كنان از نزديك شدن مردم به اون پيكره ها جلوگيري مي كنه !بلد نيستم اينجا فيلم بذارم وگرنه فيلمي ازش گرفتيم !
8- در رشت هم بادمجون درخشان رشتي و سير و فلفل سبز هم خريديم و با اجازه من جمعه براي همه يه ميرزاقاسمي مشتي پختم ! اينو زماني كه مامانم ايران نبود از خانم همسايه ياد گرفته بودم ..
مهشيد جان اگه اينو مي خوني ببين درسته طرز تهيه ش ؟: بادمجونها رو كباب كردم ..پوست سياهش رو گرفتم .. روي تخته اي كارديش كردم ( خطرناكم ها ) بعد بوته اي سير رو پوست كندم و خورد كردم..در روغن تفتش دادم و نمك و زردچوبه اضافه كردم ... دو تا تخم مرغ دراون شكستم و بهم زدم جوري كه دونه دونه بشه ..بعد چند تا گوجه فرنگي رو در آب داغ ريختم تا پوستش به راحتي كنده بشه ..بعد اونا رو هم كاري كردم ... بادمجوناي كبابي كاردي شده و گوجه فرنگي هاي پوست كنده ي كاردي شده رو به مخلوط تخم مرغ و سير و روغن اضافه كردم ويواش يواش گذاشتم جا بيفته.. نمي دونم درسته يا نه ..ولي خيلي خوشمزه شده بود و هيچيش به كلاغا نرسيد !
از رشت جاروي دسته بلند هم خريديم كه وقتي آورديمش خونه ديديم دونه هاي جارو رو نگرفتن ..و با هر جارو كلي دونه مي ريزه :)
9- با شما هستم من ، آي ...شما
چشمه هايي كه از اين راهگذر مي گذريد!
با نگاهي همه آسودگي و ناز و غرور
مست و مستانه هماهنگ سكوت
به زمين و به زمان مي نگريد .
او در اين دشت بزرگ
چشمه كوچك بي نامي بود
كز نهانخانه تاريك زمين
در سحرگاه شبي سرد و سياه
به جهان چشم گشود.
با كسي راز نگفت.
در مسيرش ، نه گياهي ،نه گلي ، هيچ نرست ...
(مهدي اخوان ثالث )
تهرون ؟ تهرون كه مي گن جای قشنگیه ، فقط مردمونش بدن !
(زيتون لر)
بابا ما ديروز رفتيم تهرون نمايش تبعيدي ها ..رسيديم به خانه ي هنرمندان ، گفتن كارگردانش گفته:(( اگه كسي با اين مشخصات اومد ،بهش بگين سالن پر شده! دختره بلد نيست فيلم و نمايش تفسير كنه ، مياد تو وبلاگش آبروي آدم رو مي بره !))
از همون موقع تو تهرون گم شديم ، همين الان رسيديم ...(تو مگه چند نفري ؟)
با عرض معذرت از همه دوستان !
تو اين دو روز که به اينترنت دسترسی نداشتم ، ۱۱۰۰ کامنت زشت اينجا نوشته شده بوده که دوست خوبم زحمت کشيده و برايم پاک کرده ..
الان هم تا اينو پست کردم ۴۴ تای ديگه نوشته شد ..مجبورم نظر خواهی مو فعلا ببندم !
گويا آدرس وبلاگ اين آقای خوشمزه http://wolfnews.blogspot.com/ است !
می گه : از سه تا آی دی حذر کن !
می گم : از چه آی دی هايی ؟
می گه : از آی دی های :سگ هار و ديوار شکسته و زن .....!
هم مجبورم نظر خواهيمو ببندم ، هم ديگه در وبلاگهای دوستام نظر ندم !!!چون شنيدم افرادی به اسم من در وبلاگهای دوستام حرفهای زشت می زنن !
از دردسری که ناخواسته برای همه پيش آوردم معذرت می خوام !
به اميد آزادي عقيده و آزادي قلم و آزادي تايپ ...
و به اميد آزادي آنهايي كه براي عقايدشون و براي نوشتن عقايدشون در هر جا ،چه روزنامه و چه وبلاگ و... تحت فشار يا زنداني اند !
و به اميد آزاد شدن همه وبلاگ ها از فيلتر !
1- گياه وحشي كوهم ، نه لاله ي گلدان
مرا به بزم خوشي هاي خودسرانه مبر
به سردي خشن سنگ خو گرفته دلم
مرا به خانه مبر !
زادگاه من كوه است !
ز زير سنگي يك روز سر زدم بيرون،
به زير سنگي يك روز مي شوم مدفون..
سرشت سنگي من آشيان اندوه ست.
جدا ز يار و ديارم دلم نمي خندد
زمن طراوت و شادي و رنگ و بوي مخواه !
به غير حسرت پر خشم و آرزوي مخواه !
گياه وحشي كوهم در انتظار بهار
مرا نوازش و گرمي به گريه مي آرد ،
مرا به گريه ميار ...
(ژاله اصفهاني )
2- جايي خونده م وقتي ميري سفر ، تا نصفه هاي راه به فكر ماجراهاي پشت سرت هستي و از نصفه به بعد به فكر پيش روت ! شنبه منم همينطور بودم .. تا مدتي بهت زده بودم ..عين هميشه تو اتوبان اصرار نمي كردم كه من رانندگي كنم ...همه از يك لحاظ خوشحال بودن ..چون هم تند ميرم هم با هر حركتي مثل كمر بند بستن و ضبط روشن كردن و يا به اينور و اونور نگاه كردن، بين يك تا نيم متري انحراف به چپ و راست دارم و جيغ همه رو در ميارم ....چون مقصد نهايي هنوز معلوم نبود من درست نمي دونستم اين حالتمو بايد تا كيلومتر چند حفظ كنم ..نويسنده اون كتاب هم ننوشته بود ...
به رودبار زيتون كه رسيديم كنجكاو شدم زيتون ها رو ببينم.. تو مغازه ها با چند نوعش آشنا شدم .. كمي زيتون پرورده خريديم براي ناهارمون و كمي بالاتر تو يه باغ زيتون ناهار خورديم ... من تاحالا درخت زيتون رو نديده بودم... درخت قوي و زمختيه و نمي دونم فلسفه اينكه برگهاي اين درخت رو به عنوان نمادي از صلح قرار دادن چيه ؟...
به بندر انزلي كه رسيديم و لب دريا رفتيم، طبق معمول عنان از كف دادم ... مانتو روسريمو پرت كردم ...پريدم تو آب ..ديگه به ياد گذشته نبودم .. هيچوقت در مقابل آب تاب مقاومت ندارم .. بارها شده كه قايقي سوار بوديم و من بي خبر پريدم تو آب .. و بابام در مقابل چشماي متعجب قايقران گفته كه دخترم آب نديده ست ! حتي وقتي دريا توفانيه مي رم تو آب ... ايندفعه دريا آروم بود.. همه رفتيم ..دريا آبي آبي بود .. جالب اينه كه هيچكس ديگه تذكر نمي ده براي روسري ...بنابراين بابا و برادرم هم چشم غره نمي رن ديگه ..آخه ديگه كسي به موهاي آدم خيره نمي شه ..نگاه ها معمولي تر شده ..خيلي خوشم اومد كه گذاشتم موهاي فرفري بلندم تو آفتاب خشك بشه ..خسته شدم از بس با هزار زحمت موهاموي سركشم رو مهار كردم تا زير روسري پف نداشته باشه ..يكي يكي حلقه هاي موهامو بايد زنداني كنم تا صاف به نظر بياد ...مامانم از موهاي من خوشش مياد ..ديگه تو ماشين هم روسري سر نمي كنيم ،مگه به جايي برسيم كه مجبور باشيم ..بعدش رفتيم به سمت آستارا ..توي راه بوي شاليزارهاي برنج آدمو مست مي كرد ..در جنگل زيباي گيسوم هم توقفي داشتيم ... از پسر بچه اي تمشك خريديم... تپه هاي پر درخت و گله هاي گوسفند در حال چرا ... اومدن گاوها تو جاده كه يهو مجبوري بزني رو ترمز و سرتو از پنجره در بياري و مثل گاو ما ،ما كني ..يا وايسي گله گوسفند با دنبه هاي آويزون رد بشن ... همه منظره هاي زيبايي هستند كه من عاشقشم... آستارا ديگه واسه خودش شده يه شهر توريستي ..چند سال پيش كه رفتيم ..چند مغازه از برزنت درست شده بود و كالاهاي روسي مي فروخت ..حالا بازار ساحليش اينقدر بزرگ و شلوغ و پر مغازه ست كه هر چي بري نمي توني تمومش رو بگردي .. شب دير وقت بود ..هتل ها پر بودن .. خيابون ها پر بود از مسافرهايي كه شب تو چادر مي خوابيدن ..اين چادر جديدها كه مد شده ن و قيمتش هم 30 هزار تومنه فقط پول يه شب هتله ...بيشتر خانواده ها ازينا خريدن .. ما كه خسته بوديم با پسري همسن داداشم که داشت تبليغ خونه و ويلا مي كرد رفتيم..سوييت بزرگ و تميزي بود .... و مادر خيلي مهربوني داشت ..با اينكه نصف شب بود بارها اومد ببينه چيزي كم نداشته باشيم ...فرداش اول از همه رفتيم خريد و بعدش دريا ..عجب ساحل تميزي ! تا پارسال كه سمت نوشهر مي رفتيم ساحل به نظر كثيف و آب گل آلود بود ..آستارا و بندر انزلي به نظرم خيلي تميز و آبش شفاف بود ... از همه چيز فيلم مي گرفتيم ..
اينجا هم كسي به روسري سر نكردنمون كاري نداشت ..توريست ها خيلي محيط رو عوض كردن!
بازار آستارا پره از لباسها و جنساي روسي .. من و برادرم يواشكي براي مامانم يه تل با موهاي بلند فرفري رنگ موهاي من خريديم ..بعدا در هتل سرعين نوبتي هممون سرمون كرديم و باهاش رقصيديم ..به داداشم از همه بيشتر ميومد )..قيمتش نصف اينجا بود ، يعني 3000 تومن .. چند تا شلوار كوتاه براي بابام و داداشم خريديم ..پاسور خريديم ( از بس هر كي رد شد ،گفت پاسور دارم ، مي خري؟) نفري يكي دو تا بلوز و صابون و كرم و خمير دندون و ..چند تا تي شرت و شلوار و مايو و.... ..لباسهاش شيك نيست..بيشتر براي تو خونگي مناسب هستن .. ولي قيمتها خيلي ارزونتر از تهرانه !
بعد از ناهار به طرف سرعين حركت كرديم ....از جنگل هاي نزديك استارا اونور مرز رو مي توني ببيني و همينطور پاسگاههاي مرزي رو .. هر جا رو كه نگاه مي كردي چشمه اي بيرون زده بود ... آبش خيلي خنك و خوشمزه ست ..
اصلا فكر نمي كردم سرعين اينقدر شلوغ و زنده باشه ...خيابون هاش پر بود از مردم در حال گردش و خريد و يا مرداني با حوله اي بسته بر دور گردن به نشانه ي بيرون اومدن از حموم هاي آبگرمش ! هر خيابوني كه مي رفتي پر بود از هتل و مسافرخونه و آپارتمان هايي براي اجاره .... از پسركي بلال خريديم و خورديم و رفتيم بگرديم و هتلي پيدا كنيم ...چقدر مغازه ي عسل فروشي ..چقدر مغازه هاي آش دوغ فروشي ...چقدر مردم جلو مغازه ها .. چند خيابون رو گشتيم براي پيدا كردن جايي براي شب موندن ..همه جا پر بود ..تا اينكه دربون هتلي گفت كه يه آپارتمان هتل دو روزه كه افتتاح شده و چون يه كم دور افتاده ست ممكنه جا داشته باشه ... و جا داشت ....آپارتماني 70 متري كه تا حالا هيچكس توش نبوده ..همه وسايلش نو بود و خيلي كيف داد ! ...
اينقدر استخرهاي آبگرمش شلوغ بود و دم درش صف بود كه فكر كرديم بهتره از خیرش بگذریم ... از صبح پاشديم چرخي در شهر زديم ..بعد رفتيم تله كابين سرعين كه در دامنه ي كوه سبلانه ..جاده ش سربالايي خيلي تندي داره .. و ماشينا اصلا نمي تونستن تند برن ..بعضي جاهاش 20 كيلومتر در ساعت بيشتر نمي تونستيم بريم ..چند تا پيكان ديديم كه جوش آورده بودن !
ولي وقتي برسي اونجا تموم اينا يادت مي ره ..چقدر هواش پاكه ..برف همون نزديكياست ..هوا خنك خنك .. پسر بچه هايي شتر و اسب كرايه مي دادن ..باباي شجاعم اولين نفري بود كه سوار شتر شد.. بعد برادرم ..... من و مامانم سوار اسب شديم ...سوار شدن من خيلي خنده دار شد ..متاسفانه از اين صحنه داداشم فيلم گرفت و اين لكه ننگ تا ابد باقي مي مونه :) من چون بعد از بابا و داداشم سوار شده بودم و ديده بودم شتر زانو مي زنه تا اونا پياده شن ..آخرش حواسم نبود به پسره گفتم به اسبه بگو زانو بزنه تا من پياده شم ... خوب شد پسره فارسي بلد نبود وگرنه اونم مثل مامانم اينا غش مي كرد از خنده !
تله كابينش رو دو سه نفر افراد محلي مي چرخونن و زياد دم و دستگاه نداره ..زمستونا براي اسكي بازها استفاده مي شه ..جاي اسكي بازا رو خالي كردم ..فكر مي كنم زمستونا هم اينجا خيلي بايد قشنگ باشه ! وقتي اون بالا پياده مي شي و ميري جلوتر ..رودها رو مي بيني كه چطور از دل كوه و از زير برفا مي جوشن و مي خروشن .. چادر هاي عشاير دامدارها رو هم مي بيني ..خوش به حالشون، ييلاقشون عجب جاي با صفاييه ! همه مون ناخود آگاه به طرف دره اي اون پايين رفتيم .. 5-6 تا پسر 12-10 ساله سوار بر كره الاغهاشون با ما مسابقه مي دادن ..که البته تا ما برسیم پایین اونا دو سه بار پیش ما اومدن و برگشتن...با الاغهاشون عين موتور رفتار مي كردن ..با لهجه ي تركي مي گفتن بزن دنده 4... بعد موقع علف دادن مي گفتن حالا بايد بنزين بزنيم ... كره الاغها با شيطوني بچه ها خودشون هم شيطوني مي كردن و جفتك هاي بامزه اي مي نداختن و پسر بچه ها با لپ هاي گلي غش غش مي خنديدن ..توي اون شيب تپه و با وجود سنگهاي زيادي كه همه جا پر بود ،به قدري در روندن خرها ماهر بودن كه دهن آدم باز ميموند..و مي شد مقايسه ش كرد با تك چرخ زدن موتورسوارها يا تيكاف كردن ماشين ها تو خیابونها ی تهرون با ماشین های آخرین مدل!!
اون پايين آدم فكر مي كرد بهشت بايد همينجا باشه ..صداي شر شر رودخونه و ديدن اول اول رود كه از زیر برف با صداي خروشاني از دل كوه بيرون مياد ..علف هاي بلند و قشنگ ...اومدن الاغ سوارهاي حرفه اي پيش ما و كلي گپ زدن و اينكه چرا كره الاغ مجتبي شكمش اينقدر باد كرده .. كه گفت : از بس شكموه ! چريدن كره هاي زيبا پيش ما خيلي لذت داشت ..دلم سوخت كه چرا بعضي آدمها رو با الاغ مقايسه مي كنن ..آخه الاغها چه گناهي كردن مگه ؟
بعد از تله كابين كوه سبلان رفتيم ويلا دره ... اونقدر آدم زياد بود اونجا ... دره خيلي با صفا و قشنگ و سر سبزي بود... و پر بود از قهوه خانه هايي كه چاي و بال قويماق( عسل و سر شير ) و كره و تخم مرغ محلي مي فروختن و هر جا چشم مي نداختي مردم مشغول كشيدن قليون با طعم توت فرنگي(با مارك 3 سيب) بود كه بوش منو ياد بوي واكس كفش مي نداخت ! بعد از 66 پله مي رسي به يكي از آبسرداي سرعين ..آخه از 13 چشمه معدني كه از زمين مي جوشه و هر كدوم يه اسم مخصوص داره مثل : سبلان ، ساري سو ، گاوميش گلي و ژنرال و ... دو سه تاش به جاي آب داغ آب سرد و گاز داري از زمين بيرون مياد ...من تا حالا نمي دونستم مردم به آبگرم ها اينقدر اعتقاد دارن ! آب گرم محلات قبلا رفته بوديم ..ولي تا اونجايي كه يادمه خيلي خلوت بود ..ولي سرعين وحشتناك رو بورسه !!!
«صنعت بي دود » شنيده بودم و در اينجا به تموم معنا فهميدم يعني چي !! سرعين نشونه تموم و كمال از صنعت توريسمه ! تموم شغلايي رو كه مي بيني كه اتفاقا رونق زيادي هم دارن همه و همه به علت بودن خيل مسافرها ست !
شب مامانم هوس كرد كه براي اولين بار تو زندگيش بره يكي از اين كنسرت جواديا !! هر چي همه مخالفت كرديم ..مامانم اصرار كه من تاحالا ازين كنسرتها نرفتم ...براي خنده هم بد نيست ...شنيده بوديم آغاسي مي خونه توش .. هول هولكي شام خورديم ..بابام خجالت مي كشيد بياد ..مي گفت اگه آشنايي ببيندم چي مي گه ؟ چون همون روز دو سه بار تو خيابونهاي سرعين آشنا ديده بوديم ..ما هم به خاطر هيجان اينكه يكي بابامو بشناسه بهش اصرار كرديم و رفتيم ...هر حركت و حرف مجري ها و خواننده ها و شعبده بازا مسابقه لاتي حرف زدن ، وبرنامه تقليد صدا به نظرمون مسخره ولي خنده دار ميومد ..آغاسي نبود ..براي بازار گرمي الكي شايعه كرده بودن .. خواننده هاي درجه 5-4 بودن ..صداهاي ضايع ولي آهنگاي معروف مي خوندن ... يه جاش مردم خيلي به هيجان اومدن.. مردي در آخر سالن شروع به رقص كرد و دنباله ش زني كه از اول با وجودي كه بچه اش در بغلش به خواب رفته بود .. يواشكي قر مي داد ديگه طاقت از دست داد و بچه شو پرت كرد بغل زن بغل دستيش و يه رقصي كرد كه نگو....همه دست مي زدن ..و خوشبختانه هيچكس هم اعتراضي نكرد ...فكر مي كنم مخصوصا ديگه اينجور محافل رو آزاد گذاشتن ...
چون فرداش بايد ميومديم خونه ...ساعت 2 نيمه شب رفتيم دنبال يه استخر آبگرم كه شبا باز باشه كه فقط ساري سو باز بود .. استخرش سقف نداشت و ستاره هارو مي ديدي ..هوا خنك ولي آب داغ داغ بود .. آدم همه جاش مي سوخت( تا فيهاخالدون، كه اصلا نمي دونم يعني چي و تازه اصطلاحشو ياد گرفتم ) ...چند جا نوشته بودن كه عكس و فيلم نگيريد .. من چند بار توش شنا كردم ديدم از شدت گرما قلبم تالاپ تولوپ مي كنه .. بايد يه جا مي نشستي ... و وقتي ميومدي بيرون باد خنكي بهت مي خورد كه كيف مي داد ...
آخرش يه دختره حالش بهم خورد ..از بس ورجه وورجه كرد ..زنا دورش جمع شده بودن و با زبون تركي تند تند حرف مي زدن و كسي كاري نمي كرد ..مامانم دورشو خلوت كرد و خوابوندش و كمي روش آب سرد پاشيد ولي عكس العملي نشون نداد ...من خيلي مي ترسيدم ..دست گذاشتم رو گردنش ..اصلا نبض نداشت ... ولي مامانم اونقدر با خونسردي بدنشو سرد می کرد تا يه ذره مژه هاش تكون خورد ..بعد گفت براش اب قندي يا يه مايع شيرين بيارن كه يكي سانديس داشت ..يواش يواش ريخت تو گلوش..یواش یواش قورت می داد ..کاملا به هوش اومد .. فهميدم آدم نبايد اينجور وقتها هول بشه يا مثل اون خانوماي ديگه دور مريض جمع بشه و حرف بزنه ..خونسردي خيلي خوبه ..
مسئله ي ديگه اي كه فهميدم اين بود كه خانومها مسن ترك تو اينجور حموم ها دنبال چه جور عروسهايي مي گردن ..كلماتي كه زياد مي شنيدم اينا بود : چخ سفيد ، چخ گوزل ، چخ تپل !
ديگه : موقع برگشتن دو تا شان عسل خريديم با مومش ...كلي زيتون از انواع مختلف ..رب انار ... كلوچه و سيب ترش اردبيل و تخمه آفتابگردون و تمشك براي مربا ...... خلاصه ما هم به صنعت بي دود خدمت كرديم :)
3- این قسمت رو به خاطر رهگذر ثانی عزیز پاک کردم ..
فقط نتیجه گیری رو می ذارم باشه !
: دير شناختن دوست نامرد و نالوطي بهتر از هرگز نشناختنشه !
و اينكه مثل هميشه : اينويز بيا ، اينويز برو كه گربه شاخت نزنه !
۴- عطا صادقي نويسنده وبلاگ يك پنجره ،يه نمايش كارگرداني كرده كه امروز و پس فردا اجرا مي شه .بقيه مشخصاتشو اينجا كپي مي كنم:
تبعيدي ها
نويسنده:
جيمز جويس
كارگردان:
عطا صادقي( يعني خودش!)
بازيگران:
توفان مهرداديان، نگار مسرت، بهرام سروري نژاد، بنفشه توانايي، ساقي عقيلي
زمان:
16 و 18 مرداد ساعت 6 عصر
مكان:
خانه ي هنرمندان ايران
براي كسب اطلاعات بيشتر با شماره تلفن موسسه انديشه سازان، 6953686 تماس بگيريد.
۵- مي ديدم كه مي خندند
و مي دانستم خنده شان واقعي نيست
لبخند بر لب داشتند
و در قلبشان شراره هاي خشم زبانه مي كشيد
...
مي دانستم
يقين داشتم
زيرا هموطنم بودند ...
(سوسن اردکانی)
1- ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان ، دروغ وزيدن مي گيرد
ديگر چگونه مي توان به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه آورد
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم
و آنگاه خورشيد بر تباهي اجسادمان قضاوت خواهد كرد ...
(فروغ فرخزاد)
2- بابام با خنده دست مامانمو مي كشيد و به سمت در مي برد ..داداشم روسريشو سرش مي ذاشت وگره مي زد و .. من دكمه هاي مانتوشو مي بستم .. مامانم هر چي تلاش مي كرد كه از دست ماها در بره نمي تونست..هي مي گفت بخدا همينطوري گفتم..شوخي كردم ... ..همه هلش مي داديم ...و بالاخره موفق شديم به زور بفرستيمش بيرون ! ماجرا از اونجايي شروع شد كه عيد امسال كه مامان و بابام دو نفري با هم رفتن عيد ديدني خونه يكي از دوستاشون و بابام با دوستش شطرنج بازي مي كرده و مامانم با خانمه داشته درد دل مي كرده ..از اون جايي كه آقايون اصلا فضول نيستن و شش دانگ حواسشون به شطرنج بوده و يواشكي اصلا به درددل خانوما گوش نمي دن ، بابام مي شنوه كه مامانم به دوستش داشته مي گفته من هيچوقت طلا از شوهرم نخواستم ولي يه گردنبند فلان مدلي رو هميشه دوست داشتم داشته باشم ..روم نشده بهش بگم..قبلنا زياد پول نداشتيم ..حالا هم ديگه شوقي براي طلا ندارم ..البته وقتي مي رفتم سر كار چند بار خودم پول جمع كردم.. ولي هر بار مسئله اي پيش اومده و خرج خونه يا وسائل خونه كردمش يا دادمش به كسي كه احتياج داشته ...
وقتي اومدن خونه ...بابام گفته چرا هيچوقت به من نگفتي ؟ و مامانم گفته :اين قضيه مال قديماست و الان اصلا ديگه اهميتي نداره .. .هر كاري كرده مامان زير بار نرفته ..تا اينكه مجبور شد به ماها بگه ! ماها هم طي نقشه اي گاز انبري ..مامانمو مجبور كرديم با بابام بره ببينه مي تونه گردنبند دلخواهشو پيدا كنه...
وقتي شاد و شنگول به خونه برگشتن ..انگار همين الان با هم نامزد كردن ..هي غش غش خنده و ... مامان مي گفت شبيه اوني نيست كه دنبالش بوده ..ولي خيلي براش قشنگ تر از اونه ... تو خونه گردنبند رو ميبنده و هي مي ره سر آينه ..خيلي بهش مياد ...
3- بعضي ها تو نظر خواهيم ميان به مامانم توهين مي كنن ! دليلش رو نمي دونم .. مي گن ( با اون مادر يهوديت !) اولا مامان من يهودي نيست ...در خانواده مسيحي دنيا اومده و بعد از آشنا شدن با بابام شرعا مسلمون شده ! نه قبلا مسيحي مومن و متعصب بوده و نه حالا مسلمون مومن و متعصب !!يه انسان پاك و شريف و مهربونه !!!دوما فكر مي كنم اگه يهودي يا زرتشتي يا بودايي يا هر دين ديگه اي داشت براي من همينقدر عزيز بود كه حالا هست ... يه بار گفتم، با خانواده اي كليمي آشنا هستيم كه آقاهه يه كلينيك تخصصي داره و زنش دندونپزشكه ....خيلي خوب و مهربون و با شخصيتن ! خيلي با بچه هاشون و با مردم ديگه مهربونن !!مطمئنم اگه من توي اون خانواده هم دنيا ميومدم خوشبخت بودم و اون مامانه رو به اندازه مامان الانم دوست داشتم ..پس اين حرف رو به عنوان فحش به من نگين كه ناراحت نمي شم !
4- حالا كه روز ،روز مامانمه... اينم بگم بابام هميشه بهم مي گه كه مامانت آزادترين و در عين حال نجيب ترين دختر دانشكده شون بوده ..هميشه مي گه سعي كن عين اون بشي ...به نظر من مامانم فقط يه عيب داره كه خيلي زيادي باگذشته ! به طوري كه يه عده سوء استفاده مي كنن ... اذيتش مي كنن ولي هيچوقت هيچي نمي گه ... حالا مي فهمم چرا هميشه به من مي گه به همسايه ها - كه باهاشون خيلي صميميه و همه دوستش دارن - نگو من قبلا چه ديني داشتم ..مي گه نمي خوام اگه بدي داشتم، بديام به اسم يه دين در بره !!!چون بعضيا مثل هيتلر تا 7 نسل نژادي غير از نژاد خودشون رو پاك نمي دونن ! مثل كسايي كه ميان وبلاگمو مي خونن و ازش فقط اينو فهميدن كه مامانم قبلا مسلمون نبوده ..
5 - باز ناخواسته مسئله اي پيش اومد و يه عده مي خوان جنجالي ازش درست كنن و ببينن مي تونن از اين آب گل آلود ماهي بگيرن !!! و يه عده هم مشغولن حسابي ! بعضيا كنتورشون تعداد ماهي ها رو هم نشون مي ده .. من از جنجال خوشم نمياد .. يه عده از دوستان بسيار عزيزم به من هشدار دادن كه فعلا چيزي رو نگم .... قبول دارم خيلي عصباني بودم ..خيلي ممنون.. اين دوستان خيلي آرومم كردن ... به خاطر همين طنزي رو كه در اين رابطه تو ذهنم بود و مي خواستم جريانات رو به صورت شوخي بنويسم ، ديگه نمي نويسم ...اين قضيه مي شد با يه اي ميل به خودم حل بشه .. شايد يه عده فكر كنن با تحريك عليه كسي ارزششون مي ره بالا ..اي كاش بره !!! و من با ننوشتن حرفام مي خوام باعث بشم بيشتر بره تا ازين بابت ارضاء بشه ...
من سعي مي كنم اگه توهيني از كسي شنيدم اول با خودش حل كنم نه با جنجال .... وقتي كسي كارايي مي كنه كه مي دونه باعث عصبانيت طرف مي شه و مرتب به اونجا سر مي زنه كه نتيجه ي عمليات چند ماهه شو ببينه تا در بوق بكنه ..فكر نمي كنه كه با احساسات خيلي ها اين وسط بازي مي شه !! دوست ندارم طرفداري براي خودم پيدا كنم ..اون شخص مي دونه كه اين چند ماه باعث چه مسائلي شده به چه افرادي چه چيزهايي پشتم گفته كه همه اش به گوشم رسيده ..و همينطور چه اي ميل هايي برام ميرسيده اين چند وقت ..فكر مي كنم مردم مسائل مهمتري براي شنيدن دارن ..و نامرديه كه من از احساسات ديگران به نفع خودم استفاده كنم ..و حتي مشغولشون كنم ....
فقط اينو بدونيد كه از هيچكدومتون ناراحت نيستم ! حتي كسايي كه اومدن بدترين فحشها رو دادن ..مي دونم از قضيه بي اطلاع هستن و به شدت تحريك و عصباني و احساساتي شدن ! و هر كي يه جور اين احساس رو نشون ميده ..متاسفم كه اينجوري شد ....قصد توهين به هيچ قشري رو نداشتم ..با انشاي بدي چيزي رو جايي نوشتم كه باعث سوءتفاهم بقيه شد .. حس مي كنم منم به راه همون شخص داشتم كشيده مي شدم ..منتها من خلخلكي و نه مثل اون از روي زرنگي و تزوير !! من جدا ناراحت شدم كه كسايي كه وقتشون براشون خيلي ارزش داره صرف گذاشتن كامنت - حتي فحش - براي من شد.. و غصه و وقتي كه من صرف پاك كردن اونها كردم جريمه اي بود كه بايد مي پرداختم !
6- همينجا بگم كه از يه عده ناراحت نمي شم و تازه ازشون مي خوام كه اگه فكرام رو قبول ندارن لوگو و لينك منو بردارن ....مدتهاست ديگه مي دونم دوستي نسبيه ..هر وقت به طور ريشه اي با يكي اختلاف سليقه پيدا كردي و ديگه قبولش نداري، مي توني به راه ديگه اي برگردي ...اين صادقانه تره ! از تظاهر و بند و بست خوشم نمياد !
7- دوسه نفر برام نوشتن كه يكي با اسم من در وبلاگهاي ديگه مطالبي نوشته ! در نظر خواهي خودم هم اين كار رو كرده بود ..ازونهايي كه پاكش كردن ممنونم ...اون شخص هم اميدوارم آروم بشه ... شايد من ناخواسته و ندانسته باعث عصبانيتش شدم ..
8- خيلي بده كه خيلي حرفاي ديگه داشته باشي و فعلا نتوني بزني !
9- ما به احتمال زياد داريم مي ريم مسافرت دوسه روزه ...نفرينم نكنيد برم ته دره :-)
10- ايرج ميرزا اين شعر رو در وصف الحال سياست پيشگان هم عصرش گفته !(1291-1343 ه.ق.)
سياست پيشه مردم حيله سازند
نه مانند من و تو پاكبازند
تماما حقه باز و شارلاتانند
به هرجا هر چه پاش افتاد آنند
(پارازيت : مثل اونايي كه به هر وبلاگي ميرن همرنگ اون مي شن ..مثلا به وبلاگ كمونيستها ميرن ميشن كمونيست دو آتشه و به وبلاگ سلطنت طلبا ميرن مي شن يه پا شاه-خواه ..ميرن به وبلاگ مذهبيا ميشن يه پا گل محمدي ..ميرن به وبلاگ جنسي مي شن يه پا متخصص سكس ..ميرن به وبلاگ برره اي ها برره اي حرف مي زنن ..ميرن به وبلاگ سياسي ها ، ميشن يه پا متخصص سياست و برره اي حرف زدن رو محكوم و مبتذل مي دونن ..به وبلاگ بيغ ها ميرن ،يكباره از بيخ عرب مي شن .. ميرن وبلاگ طرفدار فمينيسم يه پا فمينيست مي شن و..... شما هم اينجور آدما رو ديدين ؟)
حالا بقيه شعر ! بيچاره ايرج ميرزا كه شعرش دست من افتاده :
به هر تغيير شكلي مستعدند
گهي مشروطه گاهي مستبدند
يكي از انگلستان پند گيرد
يكي با روسها پيوند گيرد ....
11- از اين شعر خيلي خوشم اومد وقتي خوندمش ..يه جور لالايي تهديد آميزه :)
خاك به سرم بچه به هوش اومده
بخواب ننه ، يه سر و دو گوش اومده
گريه نكن لولو مياد مي خوره
گربه مياد بزبزي را مي بره
اهه ! اهه! ننه چته ؟ گشنمه !
بتركي! اين همه خوردي كمه ؟
چخ چخ سگه ! نازي پيشي پيش پيش
لالاي جونم گلم باشي كيش كيش
از گشنگي ننه دارم جون مي دم
گريه نكن ،فردا بهت نون مي دم ...
(علي اكبر دهخدا )
12- خيلي اي ميل جواب نداده دارم ..حدود 70 تا ..نخونده نيستن ها ..هر كدوم رو بارها خوندم ..مخصوصا نامه ي شما رو خانم فخر ! هميشه موقع خوندن نامه هاتون اشك شوق مي ريزم ! وقتي برگردم سعي مي كنم به همه جواب بدم ...
13 - شنيدم وبلاگ حسين درخشان رو فيلتر كردن وبقيه هم، مثل من، نميبيننش ..
من كه مدتهاست به وسيله اي ميل مي گيرمش .... اميدوارم كه سايت ايشون باز بشه و خواننده هاش بدون عمليات دور زدن و اينا بتونن ببيننش .. هر وبلاگي يه صداست ..حسين درخشان كه به نوعي در اين راه پبشتاز بوده و حرفاشو - حالا هر عقيده اي كه داره - رك و راست مي زنه !
آقاي درخشان مي گه :(( خدا هيچكس را فيلتر نكند، بخصوص بدون اينكه روغنش را عوض كنند!))
حالا منم از كسايي كه فيلترش كردن قويا و مصرانه و التماسا مي خوام حداقل روغن سايتشو عوض كنن ! درست گرفتم آقاي درخشان ؟ :)
14- حالا تا به شبكه وصل شم وقت دارم حرف بزنم ..20 بار شماره گرفته از شماره 10 تا حالا .. آره جونم واستون بگه ..ا..وصل شدم :)


