1- اما فقط ضحاك نبود بدين خوي ضحاكي،
و ضحاك خويان همگي بر تخت اند ..
آري ..ضحاك به نامهاي ديگري همچنان سر است و بر سر است ...
ضحاكي كه مارهايش به چشم نمي آيند ...
(بهرام بيضايي )
از نمايشنامه ي شب هزار و يكم
2- مي توني از 17 روز پيش بليتش رو رزرو كني و يا از ساعت 9 صبح تو صف وايسي تا 4 بعد ازظهر كه گيشه باز بشه ... مي بيني كه آدمهاي مشتاق ازدور و نزديك اومدن به تاتر شهر فقط براي ديدن نمایش بيضايي .. خيلي ها از شهرهاي دور اومدن.. شب شام نخوردن و تو پارك خوابيدن تا پولشون به بليت تاتر بهرام بيضايي برسه .. ساعت 5/5 تاتر شروع مي شه ..سه ساعته و بليتش هم 3000 تومنه ! تا آخر آبان هم احتمالا ادامه داره ..هر شب به جز شنبه ها ..
فكر مي كنم آخه مگه تاترهاي بيضايي چي داره كه اينجوري براش سر و دست مي شكنن ؟؟ فيلم مسافران و سگ كشي شو ديده بودم ..با اينكه خيلي خوشم اومده بود ولي فكر مي كردم اينقدر علاقه و عشق شايد يه كم غلو و ژست روشنفكرانه باشه .. دم در همه اعتراض داشتند كه چرا پري صابري بايد سالن اصلي تاتر شهر رو براي تمرين در اختيار داشته باشه و استاد بيضايي بعد از چندين سال مورد بي مهري قرار گرفتن بايد در سالن چهار سو كه گنجايشش به زور به 150 نفر مي رسه تاتر به اين مهمي رو اجرا كنه... در سالن انتظار كتابهاي بيضايي رو مي فروختن ..نمي دونستم اين همه كتاب و نمايشنامه نوشته ..مردم خيلي كم كتاب مي خريدن ..هر كي هم دست به كتاب مي برد قبل از خوندن تيتر كتاب، اول قيمت پشت كتاب رو مي ديد ... ولي در عوض بازار فروش قهوه و نسكافه و ..داغ داغ بود .. من به جاي قهوه ترجيح دادم نمايشنامه همين تاتر رو بخرم (1000 تومن ) روجا دوستم هم همينطور ..
عکس روی بروشور و کتاب :بغبانوی باروری - بخشی از یک مهر ایلامی ۲۳ قرن پیش از میلاده!
بمیرم الهی ! زنهای اون موقع هم باید هزار تا دست داشته باشن برای کار خونه و بچه داری و اینا :-(
نمايشنامه اول :شب هزار و يكم (1)
بازيگران : پانته آ بهرام ، در نقش شهرناز - ..بهناز جعفري ،در نقش ارنواز -..حميد فرخ نژاد،در نقش ضحاك ماردوش ..
داستان ضحاك با دو زنشه..دو خواهر .. دختران پادشاه ايران كه دختر دايي هاي ضحاك هم هستند..اولش به نظرم حرفهاشون ثقيل اومد ..يه كم پشيمون شدم چرا كتابشو خريدم ..ولي يواش يواش جذب داستان و بازي هاي خيره كننده بازيگران شدم ..حرفها و بازي هاشون رو با گوش و چشم مي بلعيدم ..اين همه حرفهاي خوب يك جا ؟ واقعا در تصورم نمي گنجيد .. پانته آبهرام در دو نقش ديگه و بهناز جعفري در سه نقش ديگه استادانه بازي كردن ..
جمله جالبي كه اين نمايش داشت ..جايي ضحاك به دستور ( نام يك پيرمرد) كه بهناز جعفري نقشش رو بازي مي كنه ميگه مردكه ي زن-ترس كه همون مرتيكه ي زن ذليل خودمونه !
هر نمايش 45 دقيقه بود و بعد 10 دقيقه استراحت ..موسيقي نمايش كه مخصوص همين تاتر به وسيله محمد رضا درويشي ساخته شده آدم رو مي بره به اون دور دورا .. دو تا از پور ناظري ها ( سهراب و تهمورس) ژاله -ساز جديد - كمونچه و بربط و سه تار مي زدن و بقيه تنبور و تار و نقاره و كوزه و كاسوره و تمبك ..
نمايشنامه دوم :شب هزار و يكم (2)
بازيگران : مژده شمسايي ، در نقش خورزاد نيكرخ ... ستاره اسكندري در نقش ماهك ...و اكبر زنجانپور در 4 نقش استادانه بازي كرد .. جاي خانم آذر فخر رو خالي كردم !!
مژده شمسايي و ستاره اسكندري هم جز نقش خودشون در نقش محتسب و مير عسس هم بازی می کردن ..يعني اصطلاحا نقش مردپوش داشتن ...جاهايي تناقض اينكه خواهر و زن مرد شكنجه ديده هستن و مجبورن اين صحنه رو بازسازي كنن و کسی که در نقش برادر و شوهرشونه شکنجه کنند رو خيلي خوب در حركاتشون و با اشكاشون در اوردن ..
داستان يك مترجم گمنام كه كتاب هزار افسان را از پارسي به عربي ترجمه كرده بود و به خاطر محتویات کتاب توسط اعراب دستگير و شكنجه مي شه و زنش خورزاد و خواهرش ماهك به تظلم نزد حاكم ميرن تا شوهر و برادرشون رو آزاد كنن.. حالا چه ها بر اونها مي ره و متهم به فساد و فحشا مي شن و.. بماند ...به نظر من اين نمايشنامه اداي دينيه از طرف بيضايي به تموم اهل قلم كه در راه نوشتن زنداني و شكنجه و يا كشته شده ن ! بعد از كشته شدن نويسنده زن و خواهر نويسنده رو مي خوان به عنوان صيغه به حاكمان بدن كه :
ماهك و خورزاد همديگر رو در آغوش مي گيرند و ناگهان هر دو با قدرت تمام به يكديگر ضربه مي زنند ..امير حرس:(( چه غلط مي كنيد شما دو سليطه نانجيب ؟))
ماهك و خورزاد دست از آغوش هم بيرون مي كشند و هر يك با كاردي خونين دست بر دل با سرگيجه اي ..
خورزاد :(( آزاد شديم!))
ماهك : ((آزاد شديم !))
خورزاد : (( روزي تظلم ما شنيده خواهد شد !))
ماهك:(( روزي از اين ستم ها ياد مي كنند !))
خورزاد :(( آن روز من و تو زنده مي شويم !))
ماهك :(( آن روز نام تو شهرزاد است و نام من دين آزاد!))
جمله اي در اين نمايش برام خيلي جالب اومد:(( هر كسي بايد سخن گفتن زير تيغ را بياموزد ...))و جايي شكنجه گران مي گن : ((از كتابت بايد اخلاق ايراني رو زدود و با اسلام اختلاط كرد ..)) اينم لابد منظورش به سانسور بوده ..
بازي ها هم بخصوص آقاي زنجانپور به نظرم معركه اومد ..و با مقايسه بازي اين دفعه زنجانپور با نمايشي كه خودش كارگرداني كرده بودو چند ماه پيش رفتم، قدرت كارگرداني بيضايي معلوم مي شه ...
نمايش سوم : شب هزار و يكم (3)
بازيگران : شبنم طلوعي ، در نقش روشنك ..شبنم فرشاد جو در نقش رخسان .. و علي عمراني در نقش ميرخان ....
روشنك دختر زيباروي به حيله زن ميرخان مي شه ..ميرخان روزي مكتب خانه ي مادر روشنك رو بسته بوده- به اين بهانه كه سواد براي زنان سم است ..و مادر روشنك از غصه خودسوزی می کنه و قبل از مرگ كتاب هزار و يك شب رو براي او به ارث گذاشته..ميرخان شب عروسي به روشنك گفته بوده كه هر زني كتاب هزار و يك شب رو بخونه درست در پايان خوندن شب هزار و يكم اون مي ميره ...روشنك يواشكي اين كتاب رو در طي دوسال و 9 ماه مي خونه و با كمك خواهرش حيله اي به كار مي بره كه يعني داره مي ميره ... ميرخان كه تابه حال معتقد بوده كه زن فقط بايد چون كنيز و برده شوهر باشه و حساب كتاب هاي شوهرش رو نگه داره شديده از مرگ همسر غمگين مي شه و ... كم كم ....
يه جا ميرخان مي گه :(( عقلاي ما دروغ مي گفتند ..تو خردمندي ..تو از اين كتاب زندگي آموختي ..چرا بگويم نه ؟ اين همان دم شهرزاد است كه قصه گو مي گفت ! و تمام اين مدت من همانم كه بودم ..مردي كه از عقلا مي گويد نه از عقل خودش ..مردي كه از حساب و كتاب خود عاجز است و قصه هاي شهرزاد را فقط از قصه گويان شنيده ! بساط عزا برچين ..و به من سواد بياموز شهرزاد ..مي خواهم كتاب بخوانم !))
بازي هاي اين نمايش هم عالي هستن..
در جای جای نمایش احترام به مقام زن ... روشنگري در مورد شرایط زنان ... فداكاري و از خودگذشگی زنان نشون داده می شد .. در نمایش نقش های اول و اصلي رو به زن داده بود ..من ديدن اين تاتر رو به همه زنان و مردان توصيه مي كنم !!
جالب اينكه در هر نمايش، دو زن و يك مرد بازي مي كرد ... و هر زن براي خود چند نقش ....دم بيضايي گرم!
اونقدر آخرش براي بازيگران و خود بيضايي كه آخر نمایش اومد رو صحنه، دست زدیم كه دستامون درد گرفته بود ..اينجا بود كه دلم مي خواست به احترام بيضايي كلاه ..ببخشيد ..روسري از سرم بردارم :-) که نمي شد!
عکسها کش رفته شده از سایت بی بی اس می باشند !
۳- چيز ديگه هم ميشه بنويسم ؟ نه ديگه ..بمونه برای فردا :)
1- دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند ...
آسمانها آبي
-پر مرغان صداقت آبي ست -
ديده در آيينه صبح تو را مي بيند ...
(حميد مصدق)
2- خيلي خوشحال شدم كه حكم امينه - زن نيجريايي كه به جرم نامشروع بودن فرزندش قرار بود سنگسار بشه - لغو شد ... سنگسار كردن به خودي خود خيلي وحشيانه ست ... تازه.. اونم براي مسئله اي كه فقط به خود اون زن ربط داشته و قتل و جنايتي در بين نبوده ..
3- كي فكر مي كرد يه مارمولك منو در اولين شبي كه مي خواستم تنها زندگي كنم شكست بده ..پيش خودمون بمونه .. اول شب اومدم برم دستشويي ..ديدم يه مارمولك شفاف گنده اونجاست ..آره شفاف عين شيشه ..همه امحاء و احشاش معلوم بود حتي نفس نفس زدنش و جاري بودن خون تو رگاش رو مي ديدم ..با چشماي وق زده ش زل زده بود بهم و از جاش تكون نمي خورد..اول پريدم بيرون و در رو بستم ..در هم كه لامصب بسته نمي شه ..رنگاش يه جوري خورده كه از بيرون كه بسته نميشه ..تازه از تو هم ديگه نمي بندم ..يه بار بستم زنداني شدم و خوشبختانه اون روزايي بود كه اوستا نقاش اونجا بود و نجاتم داد ..ديدم نبايد از يه مارمولك شكست بخورم ..دوباره رفتم تو .. همونجا بود..چيكارش بايد مي كردم ؟ از پنجره ي كوچولوي توالت اومده بود تو ..اون ورا پر از زمين نساخته ست و پر از جك و جونوره ! نه دلم ميومد مثل سوسك بكشمش نه دلم ميومد روش آب بريزم .. با ترس كارامو كردم ..مي ترسيدم بهم حمله كنه ..هر چي نگاهش كردم از رو نرفت كه نرفت .. وقتي اومدم بيرون ..گفتم خوب بعدا مياد بيرون و مياد تو رختخوابم ..هنوز تختمو نبردم اونجا ..نمي دونم چرا از هر حيووني مي ترسم ، مي ترسم بياد تو رختخوابم ..شايد چون آدم خوابه و ديگه قدرت دفاع از خودش رو نداره ..از موش هم بيشتر از همينش مي ترسم .. يه كم خونه رو گشتم ..در خونه هم كه باز بود ..از بس موقعي كه كارگر اونجا بود درو باز گذاشته بودم ( براي پرهيز از مفسده ) كه از روي عادت اصلا در رو نبسته بودم ..ديگه نفهميدم چطوري مانتو روسري پوشيدم و كيفمو دستم گرفتم وچراغ ها رو خاموش كردم و پريدم تو خيابون و تاكسي گرفتم و ..تازه وقتي رسيدم خونه ديدم دمپايي پامه ..كفشمو جا گذاشته بودم .. به مامانم اينا گفتم ..تختم اونجا نيست..تازه شير ظرفشويي هم نداره ..وقتي كامل شد مي رم .... (چه بهانه ي الكي يي)
4- راستي 5 مهر تولد دوست عزيز و خوبم عطاست ...تولدش رو تبريك مي گم!یه چیزی که کشفیدم اینه که من و عطا تو یه بیمارستان دنیا اومدیم ..برای همین بیمارستان ورشکست شده بود و شیر خشکی نمونده بود من بخورم :(
يادمه تو وبلاگش خوندم که : موقعي كه عطا براي كتابهاي زيادي كه خريده بود و اينور اونور خونه پخش و پلا كرده بود مي خواست كتابخونه بخره مامانش بهش گفته بود يا كتابخونه يا زن ! بايد يكيش رو انتخاب كني! و عطا شجاعانه كتابخونه رو انتخاب كرده بود.. حالا مامانش زير قولش زده و مي گه زن هم بايد بگيري ..خلاصه از من به شما نصيحت اين كيس اكازيون رو از دست نديد :-)
ولي خوب از طرفي هم مي گن هنرش رو گفتي، عيبش نيز بگوي ! كه بعدا گله نكنيد نگفتي .. شايعه ست كه عطا روزگار بعضيا رو سياه كرده !اگه اونجا نیومد اینجا مدرکش هست .. فکر کنم قومدان عطا یعنی آقا عطا !
5 مهر تولد دو عزيز ديگه هم هست ..گلناز كه ماجراي تولدش از يه مامان مبارز خيلي خوندنيه و همينطور ترساي عزيز كه باباش مي گفته اسمش بايد رستم باشه و مامانش مي گفته آرين ( اگه تونستيد حدس بزنيد اسمش الان چيه؟) ...خلاصه مهري ها..تولدتون مبارك !
5- يه تبريك ديگه ...وبلاگ حسين درخشان 2 ساله شد ..چقدر زود گذشت ..بيخود نيست مي گن: بچه هاي همسايه زود بزرگ مي شن !
6- خيلي برام جالب بود ..زيتون از ديد گور به گور لینک ثابت به این مطلبش نمیاد..مطلب ۲۴ آگوست.... كامنت های گور به گور رو هم هميشه دوست دارم ..برعکس اسمش همیشه زنده ست !
7- زيتون واقعي !ممنون از دفتر خاطرات!
8- چند روز پيش يكي از همسايه هاي سابقمون مارو رو براي برگشتش از مكه ( حج عمره ) شام به رستوران دعوت كرده بود ..مامانم نرفت و بالطبع ما هم نرفتيم ..ازش پرسيدم چرا ...گفت امروز كه از خونه شون رد شديم بهت دليلش رو مي گم ..اونم از محل سابق پا شده و حالا در يه محله پولدار نشين زندگي مي كنه .... اونروز با مامانم رفتيم بيرون و كارمون همون طرفا بود ..به يه ساختمون خوشگلي رسيديم ...شمردم ..اوووووه ..18 تا پلاكارد براي اين خانوم كه از حج عمره كه نميدونم 10 روزه ست يا بيشتر، نصب شده بود ..روشون رو خوندم ..اونقدر تو جملاتشون تظاهر ..دورويي ..تملق ..چاپلوسي و ريا بود كه آدم حالش به هم ميخورد ..اونقدر كلمات شبيه به هم ..اونقدر چراغوني بود ..اونقدر بيرون ساختمون خون ( گوسفند) ريخته بود .. مامانم گفت مي دوني چند شبه كه خانم فلاني داره شام مي ده ؟ الان اين هفتمين شبه ..شب اول فاميلاي خودش ..دوم فاميلاي شوهرش ..سوم دوستا و همكاراي شوهرش ..چهارم ...و..بالاخره هفتم كه دوستا و همسايه هاي قديمي باشه ... مامانم گفت : ببين اين پلاكاردا هر كدوم چند متر پارچه برده ؟ ديدم هر كدوم حداقل 8-7 متره ..گفت مي دوني چند نفر الان تو ايران رختخوابشون ملافه نداره ؟ مي دوني حتي سرايدار اين خونه هم پتوش بي ملافه ست ؟ مي دوني اين شامهايي كه تمومش در بهترين رستوران سرو مي شه بيشترش حيف و ميل و دور ريخته ميشه چون بيشتر خانوما به خاطر زيبايي اندام رژيم دارن ؟
ديدم مامانم راست مي گه و حق داشته به مهمونيش نرفته ..تازه اين خانوم تنها چيزي رو كه رعايت نمي كنه قوانين اسلاميه ..براي همين همه اين كاراش مطمئنا تظاهره ..بابا جان رفتي مكه ..رفتي حج ..اگه اعتقاد داري اين كارا يعني چي ؟ چرا اين همه تظاهر و بريز و بپاش و دادار دودور ..اين پلاكارداي مشمئز كننده چيه مد شده ..از سر كوچه مي زنن تا ته كوچه از ساختمون رو از پايين تا بالا تو پلاكارد مي پيچونن ؟ اينم از مد جديد مكه اي!
.....
9- از همه كسايي كه در مطلب قبلم بهم اميد دادن ممنونم..از همه ...مهشيد جان سعي مي كنم بتونم از تنهايي هم لذت ببرم ..فكر خوبيه..هاله جان واقعا همه شما رو دوست دارم .... بادمجون بم بي صدا هم واقعيتيه ها ...!
10- گرچه شب تاريك است
دل قوي دار
سحر نزديك است ..
(مصدق)
فکر می کنم اين غم انگيزترين پاييزيه که دارم می گذرونم .. چرا رنگا اینقدر برام کمرنگ شدن ؟
دو تا بيماری منو که بزرگان وبلاگستان فهميدن که پارانوئيد و نارسيسم مزمن بود ..حالا افسردگی پنچ حلقوی نوع B هم بهش اضافه شد ...
پاييز آمد... در ميان درختان ...لانه كرده كبوتر ... از تراوش باران مي گريزد خورشيد از غم.. با تمام غرورش.. پشت ابر سياهي ، عاشقانه به گريه مي نشيند .. من با قلبي به سپيدي روز ..با اميد بهاران.. مي روم به گلستان.. همچو عطر اقاقي ..لا به لاي درختان مي نشينم .. شايد روزي به نداي بهاران ..روي دامن صحرا لاله رويد ..
شعر هستي بر لبانم جاري ..پر توانم آري ... مي روم در كوه و دشت و صحرا..
ره پيماي قله ها هستم من ..راه خود در توفان ..در كنار ياران ...مي نوردم..
در كوهستان ..يا كوير تشنه ..يا كه در جنگلها ،رهنوردي شاد و پر اميدم ..
دارم اميد كه دهد ..سختي كوهستان ..بر روان و جانم ..پاكي اين كوه و دشت و صحرا ..
باشد روزي كه رسد ..شعر هستي بر لب..جان نهاده بر كف ..راه انسانها را در نوردم ..
شعر هستي ..بودن و كوشيدن..رفتن و پيوستن ..از كژي بگسستن ..جان فدا كردن در راه خلق است ...
(؟؟؟)
1- من نه خود مي روم ، او مرا مي كشد
كاه سرگشته را كهربا مي كشد
چون گريبان ز چنگش رها مي كنم
دامنم را به قهر از قفا مي كشد
دست و پا مي زنم مي ربايد سرم
سر رها مي كنم دست و پا مي كشد
گفتم اين عشق اگر واگذارد مرا
گفت اگر واگذارم وفا مي كشد
....
سايه ي او شدم چون گريزم ازو؟
در پي اش مي روم تا كجا مي كشد ...
( هوشنگ ابتهاج)
2- براي يه بلاگر پرحرف هيچ شكنجه اي بالاتر از نداشتن كيبورد نيست - حتي شده براي يكي دو روز - !
3- وقتي اولين بار سرايدار افغاني منو برد خونه رو نشون بده ..موقعي كه مي خواستم در بالكن خوشگل و بزرگش رو باز كنم ..با يه هولي گفت نه باز نكن ! كه فكر كردم آيا چي شده ؟ بازش كردم ديدم پر از پي پي كلاغه.. با نگراني گفت ..يه مدت بياييد اينجا بشينيد كلاغا ديگه پيداشون نمي شه ..يا مي تونيد يه چيزي عين مترسك كه تكون تكون بخوره آويزون كنيد ..با خنده و شوق و ذوق گفتم ..اتفاقا من كلاغها رو خيلي دوست دارم..خوشحالم كه اينجا هم كلاغ داره .. (تو دلم گفتم :معمولا كلاغها جايي كه براشون غذا بذاري كثيف نمي كنن ..كاراشونو مي رن بالكن بغلي مي كنن.. ) ..سرايدار نفسي به راحتي كشيد..انگار اون تقصير داشته .. موقع برگشتن حواسم رفت به سوراخهاي سقف پذيرايي ..شمردم 20 تا بود ..خيلي زياد بود ... فعلا پول نداشتم لامپ هالوژن بخرم ... سرايدار با شوق گفت : ازين سوراخها تو خونه همسايه ها موش افتاده ..من چشام گرد شده بود و از ترس آب دهنم رو قورت دادم ..با خنده ادامه داد : ازون موش سفيد كوچولو خوشگلا ها ..فكر كرده بود حالا كه من از شنيدن اسم كلاغ خوشحال و هيجان زده شدم لابد از شنيدن اسم موش هم به هوا مي پرم ..خيلي سعي كردم نفهمه از فكر بودن موش توي اون سوراخها مي ترسم ! هر طور شده بايد لامپ بزنم .. اونوقت موشها اون تو خفه نمي شن ؟ سيم ها رو نمي جون ؟
4- كف خونه خيلي كثيف شده بود ..اونجا تي (زمين شور) نبرده بودم براي تميز كردن .. جارو كردم ولي پودر چوب و گچ و خاك با جارو پاك نمي شه .. روم هم نمي شد از همسايه ها بگيرم ..اوستاي نجار مي گفت همسايه هاتون از شمر هم بدترن ..پرسيدم چرا ؟ اتفاقا خيلي مهربانه سلام عليك مي كنن ..گفت همه ش ظاهريه ! ..آب خنك كه تموم شد رفتم در آپارتمان ها رو يكي يكي زدم ..هيچكدوم حتي يه ليوان آب خنك نداد دستم ..خيلي تعجب كردم !
گفتم هر طور شده بايد كف اينجا رو تميز كنم ..يه گوني ديدم اون گوشه افتاده ..حسابي شستمش ..خواستم عين اوشين رو زمين دولا شم و با دست بشورم ..ديدم نمي شه ..حالا يا از سوسوليمه يا اينكه عادت ندارم .. فكري به ذهنم رسيد گوني خيس رو گذاشتم زمين ، كفش پاي راستمو در آوردم و عين اسكيت برد رو زمين كشيدمش ..زمين سراميك يه كم ليز بود ....بخصوص بار دوم خيلي كيف داد هر چند وقت ببايد مي رفتم زير شير آب مي شستمش ..هم بازي بود هم كلفتي ! ولي حسابي تميز شد ! كابينت ساز يه جوري با تعجب زير چشمي نگاه مي كرد انگار آدم خل و چل نديده :-)
5- مدتيه كه هر دوستيم زنگ مي زد بيا بريم فلان جا يا مسافرت هاي يه روزه ، به خاطر همين درگيري هاي اخير نمي رفتم و مي گفتم كار دارم ..چند روز پيش منو به هزار كلك كشوندن دم فرهنگسراي كوثر ..چهارراه كارخونه فند كرج .... تاتر داشت ..من از تاترهاي شهرستان معمولا زياد خوشم نمياد.. ولي اين يكي رو ديگه نمي شد نرفت ...اسم تاتر (( رام كردن زن سركش )) نوشته داوود فتحعلي بيگي -بر اساس اثر ويليام شكسپير - بود ..اسم يه سري بازيگر هم تو بروشور بود كه اسماشون رو قبلا نشنيده بودم ..حالا نمي دونم به خاطر بودن در ميون جمع دوستان بود كه اينقدر الكي خنديديم ... به نظرم اومد خيلي قشنگ بازي مي كنن ! و خيلي خنده دار! بازيگرها خيلي هم از خودشون مايه مي گذاشتن.. تقريبا به تموم خط قرمز هايي كه تو جامعه وجود داره گريزي زده بودن ! يه عالمه هم آهنگ توش بود ..از آهنگ هاي جوادي و لوس آنجلسي و رقص داش مشتي داشت تا سياه بازي و نقش مبارك و گيتار زن و معتاد و عاشق معشوق و ازدواج و.. خلاصه هر چيزي كه بگي توش بود ...دو نفر هم يه گوشه بنا بر موقعيت داستان كمونچه و تمبك مي زدن..تاتر سه ساعت ادامه داشت از 5/6 تا 5/9 شب ..تا 18 مهر هم ادامه داره .. خلاصه كه بهمون خيلي خوش گذشت !
6- امروز خيلي دلم براي خانم پير همسايه كه پارسال ازين محله رفت تنگ شده بود ..بهش تلفن زدم حالشو بپرسم ..مي گه منو خيلي دوست داره ..منم به غير از علاقه اي كه بهش دارم ، در يه زمينه هايي مديونشم .. تا گوشي رو برداشت ديدم فين فينش به راست ..
گفتم خدا بد نده حاج خانم ؟ ! چي شده ؟ گفت سرما خوردم و اتفاقا نذر شله زرد هم دارم..مي ترسم از پسش بر نيام ..مي توني بياي كمك ؟ من و من مي كردم كه مامانم فهميد و گفت فكر كردن نداره بايد بري !
پيرزن خيلي نازنينيه ! خيلي دوستش دارم ..از همون اول وبلاگ-نويسيم دوست داشتم در موردش بنويسم و هر دفعه پشت گوش انداختم ..حتما اگه بشه ،به زودي اين كار رو مي كنم .. خودش پختن شله زرد رو قبلا - وقتي همسايه مون بود و مامانم ايران نبود - نشونم داده به اضافه كيك و مربا و حلوا پختن و ترشي درست كردن و يه عالمه ريزه كاري ديگه .. رفتم ديدم زياد حالش خوب نيست ..ديدم برنج رو خيس كرده و شكر و گلاب و زعفرون و دارچين و خلال بادوم و مغز پسته رو آماده گذاشته رو اپن آشپزخونه .. گفتم شما بشينيد و فقط بگين من چيكار كنم .. خيلي تعارف كرد كه زحمت مي شه و اينا .. زير گاز رو روشن كردم و قابلمه برنج خيس شده رو روش گذاشتم و عين دو تا دوست قديمي نشستيم به حرف زدن ..طبق معمول ديگه از وسطاش ديگه من مهلت حرف زدن پيدا نمي كردم ..اونقدر از نوه هاش گفت !! از پسراش ، دختراش ، همسايه هاي جديدش ..وسطاش هم مي دويدم سر مي زدم به ديگ شله زرد كه ته نگيره ...يا آب اضافه مي كردم ..بعد كه برنج له شد ..بهش شكر اضافه كردم و هي بايد تو يه نعلبكي مي ريختم و مي بردم حاج خانم بچشه كه شيرينيش كم و زياد نشه ..بعد زعفرون رو با آب داغ يه كم دم كردم و ريختم توش ..خيلي ازين مرحله خوشم مياد... يه دفعه همه چيز زرد خوشرنگ مي شه و هي بايد بهم بزني .. بعد 2 ليوان گلاب و بعد كمي از خلال بادومها رو توش ريختم وبقيه شو گذاشتم براي تزئين ... براي تزئينش هم شابلون گل رو گرفتم بالاي كاسه ها و روش دارچين ريختم ..و بعد با خلال بادوم و پسته همچين خوشگل درستش كردم كه براي هر همسايه ش بردم كيف كرد !.. ( وسطاي نوشته م دو بار دهنم آب افتاد و رفتم سراغ شله زردي كه داد بيارم خونه و تو يخچاله ... )هوم ... دستم درد نكنه ! اينم كار نيك امروزم ..هم يه خانوم نازنين رو خوشحال كردم ،هم باعث شدم يه عده زيادي دلي از عزا در بيارن ! هر چي هم همسايه هاش تو كاسه گذاشتن و برگردوندن به زور داد به خودم بيارم خونه ..يه گل رز.. يه شاخ نبات ..يه مشت آبنبات ..يه مشت نخود كيشميش و.... !
7- من مرغ آتشم
مي سوزم از شراره ي اين عشق سركشم .
چون سوخت پيكرم ،
چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست
آنگاه باز از دل خاكستر
بار دگر تولد من
آغاز مي شود.
و من دوباره زندگيم را
آغاز مي كنم.
پر باز مي كنم ...
پرواز مي كنم ...
(حميد مصدق)
1- تو ناز مثل قناري
تو پاك مثل پرستو
تو مثل بدبده خوبي
براي من تو هميشه
- هميشه محبوبي .
تو مثل خورشيدي
كه شرق شب زده را
غرق نور خواهي كرد
تو مثل معجزه
- در وقت يأس و نوميدي -
ظهور خواهي كرد
پناهسايه ي آسايشي
پناهم ده
درون خلوت امن و اميد راهم ده ..
(حميد مصدق)
.........
2- به اوستاي نقاش مي گم : اوستا مي شه همه ي كاراي اين يكي اتاق رو خودم بكنم ؟ يه كم رنگ زدن بلدم ..
ازين كه بهش مي گم اوستا مي خنده ...دوست داره بهش بگن جناب آقاي .... خيلي شسته رفته و ادبياتي حرف مي زنه ..مي گه : بسيار خوب ..اگر شما استعدادش را داشته باشيد بهتان ياد مي دهم ..مي گم : بتونه چي ؟ ياد مي ديد بهم ؟ مي گه به روي چشمم ! به شاگردش مي گه يادم بده ..شاگردش چند دقيقه مي گه بايد چكار كنم ...اولش سخته ولي بالاخره ياد مي گيرم ..اوستاي نجار هم كه يه پسر جوونه در اتاق ديگه مشغوله .. گاهي اوستاي نقاش مياد سركشي ! ـ آفرين دخترم ، شما به اندازه فرزندان من با هوشيد ! مي پرسم بچه هاتون درس مي خونن ؟ميگه 3پسر و 3 دختر دارم همه دانشگاه رفته اند ..پول وثروت براي من ارزشي ندارد ولي همين كه بچه هاي من علم دارند براي من كافيست . وقتي رشته هاي درسي شونو مي گه خيلي احساس خنگي بهم دست مي ده .. اونقدر سرگرم كارم كه نمي فهمم وقت كي مي گذره ..يهو مي بينم برام چايي آورده .. - بيا خستگي در كن ، پشت سر هم خوب نيست كار كني دخترم ..خجالت مي كشم انگار من بايد براي اون چايي مياوردم ..اصلا براي همين كار اومده بودم اينجا !
همه مي ريم رو يه تيكه موكت كه تو هال پهن كردم مي شينيم و نفري يه عالمه چايي مي خوريم .. چقدر مزه مي ده .. دوباره كار ..سر گرفتن چهارپايه و نردبون همه مون با هم رقابت داريم .. قبلا اينجا رنگ شده ..ولي چون رنگ روي گچ خيس خورده ، يواش يواش بيشتر جاهاش طبله كرده ..طبله ها و جاهاي پوك رو بايد با كاردك ريخت ..ترك ها رو هم همينطور ..بعد با كاردكي پهنتر رويش بتونه كرد و بايد اونقدر صافش كرد كه با ديوار كاملا هم سطح بشه .. دوباره صدام مي كنن..مي بينم اوستاي نجار رفته براي ناهار لوبيا و نون لواش و ماست خريده .. ساعت 3 بعد از ظهر شده بوده و من نفهميدم ..قرار بود به مامانم خبر بدم كه چند نفر اومدن تا يه داداشم بده براشون ناهار بياره ..پاك يادم رفته بود ..
سر ناهار هم پيششون مي شينم ..اوستاي نجار عين بابابزرگيه كه هيچوقت پيشم نبوده و محبتشو نديدم .. مي پرسم شما خودتون هم دانشگاه رفتيد ..مي گه متاسفانه تنها غصه اي كه در زندگي خود دارم همينست ..مي گه : پدر بزرگ من خيلي آدم عالم و فهميده اي بود ..به اندازه 5 بار الاغ كتاب داشت ..رضا شاه اورا تبعيد كرد..مي گم چرا آخه ؟ مي گه : آخر پدر بزرگ من روحاني بود..ولي نه ازين آخوندهاي شپشو ها ي اين دوره ..از اون آخوند هاي واقعي و عالم و دانشمند ..به خاطر همين ما هميشه در بدر بوديم و نشد تحصيل عاليه بكنيم .. حال آرزوهاي من را بچه هايم دارند جامه عمل مي پوشانند.. خيلي شيرين حرف مي زنه با كمي لهجه شهرستاني ..
اوستاي نجار عشقيه ..براي خودش ضبط صوت آورده ... گاهي آهنگاي داريوش رو با صداي بلند مي ذاره و باهاش مي خونه ..صداش خيلي غمگينه ..گاهي هم آهنك هاي جوادي مي ذاره .. اون برعكس نقاش ازين كه بهش مي گم اوستا خوشش مياد ..اوستا نجار يه جورايي گيجه ..سر ناهار اوستاي نقاش يهو ازش مي پرسه : عاشقي؟من تعجب مي كنم از كجا اين حدس رو زده ...نجار مي گه آره ..يعني بودم ..بعد بي رودرواسي تعريف مي كنه ... يه دختر دبيرستاني عاشقش مي شه و با ايما و اشاره بهش مي فهمونه و هر روز همديگر رو مي ديدن و .. يه كادوي گرون قيمت هم دختره بهش داده بوده ..تا اينكه يه شب كه تو مغازه خوابيده بوده و داشته فيلم داستان های باور نکردنی ( اوني كه هر اتفاقي رو به ماوراء الطبيعه ربط ميده ) مي ديده كه خوابش مي بره..صبح پا ميشه مي بينه هم كادوي دختره غيبش زده هم خود دختره ديگه هيچ جا نيست ...اينو كه تعريف مي كنه اوستاي نقاش مي گه : دنبالش رفتي؟ مي گه آره ..همه جا رفتم ..دچار طلسم شديم ..چشم حسود دنبالمون بود ...
من مي گم : اين چيزا دروغه ..حتما قبلش دعواتون شده ..يا قبلا يه جورايي بهت فهمونده كه ديگه دوستت نداره ...مي گه نه هر دومون عاشق بوديم ...تا حالا نازك تر از گل بهش نگفته بودم..اونم همينطور.. .
گفتم لابد خانواده ش فهميدن و فوري خونه رو عوض كردن تا ديگه نياد ببينتت ... مي گه نه ..دختره سرتق تر از اين حرفاست ..مطمئنم تقصير اون فيلمه بود !
اوستاي نجار هم اجازه مي ده گاهي من دريل بزنم ..روولپلاك و بعد پيچ كنم ..حتي اجازه مي ده اره كنم ( با اره برقي )..خيلي از كار لذت مي برم ...
فردا صبحش اوستاي نقاش تلفن مي زنه به مامانم مي گه امروز شاگردم نمياد حتما دخترتون بياد كمك ..مامانم مي گه منظورتون پسرمه ؟ اوستا مي گه نه دخترتون ..ديروز خيلي كمكمون كرد ..مامانم مي خنده ..باورش نمي شه ..فكر مي كنه براي جارو پارو و چايي مي گه .. با اين همه با داداشم مي رم .. اين دفعه با خودم يه مانتو روسري اضافه مي برم تا موقع برگشتن مثل ديروز اين همه متلك نشنوم - كه بيا خونه ي ما رو هم رنگ كن ! - كلي كار مي كنيم ..ديگه دستم راه افتاده ...اين دفعه رنگ براي آستر ... داداشم هم رگ غيرتش به جوش مياد و اونم قفسه هاي كمد رو رنگ پلاستيك مي زنه ..
ظهر مامانم يه ناهار حسابي با مخلفات مياره ..اوستاي نجار بهش مي گه : به شما تبريك مي گم كه همچين دختر عفيفه ي نجيبه ي باجنم و با پشتكاري داريد ...مامانم حسابي ذوق مي كنه از اين دختر عفيفه ش !
تو اين چند روز حسابي حس مي كنم كه بابابزرگ گمشده م رو پيدا كردم .. هي كار مي كنيم و كار مي كنيم ...حرف مي زنيم و ... اوستا هي دم از بي ارزشي پول و چرك كف دست مي كنه و مي گه دختر جان ، تا عمر داري درس بخوان ! و من مي گم چشم پدر جان !
موقع حساب كتاب كه قرار بود من حساب كنم ...اوستا يه قيمتي مي گه بيشتر از قرار ...مي گم اوستا يه كم زياد نيست ؟بهش بر مي خوره ولي بعد معلوم مي شه تموم اتاقي رو كه من رنگ زدم و كمدهايي كه داداشم زنگ زده رو هم حساب كرده به علاوه شاگردونه شاگردش كه يه روز بيشتر نيومد و روزهايي هم كه من بودم حساب كرده ..طبق عادتم چونه مي زنم ..اوستا يه كم حالت قهر مي گيره ..
خوب بالاخره خرج دانشگاه 6 بچه بايد زياد باشه .. يه قيمتي بين قيمتي كه اون مي گه و من مي گم راضي مي شه ...
در عوض ،اوستاي نجار چند روزيه كه غيبش زده ..يه كم كارش مونده ..خيلي كم... ولي كلي پول طلب داره ..رفتيم دم مغازه ش ..همسايه ها مي گن دو سه روزيه بسته رفته ..حتما رفته دنبال عشق گمشده ش !
3- به باد سست نهاد ، اعتماد شايد كرد
به يار سست نهاد
اعتماد ؟
اي فرياد ....
(مصدق)
1- پنداشتي ،
چون كوه ، كوه خامش دمسردم ؟
بي درد ، سنگ ساكت بي دردم ؟
- ني !
قله ام
بلندترين قله ي غرور .
اينك درون سينه من التهابهاست.
هرگز گمان مبر،
شد خاطرات تلخ فراموشم
هر چند
نستوه كوه ساكت و سردم
- ليك
آتشفشان مرده ي خاموشم ...
(حميد مصدق)
2- وبلاگ من 24 شهريور يه ساله شد ..ولي تو اين مدت من ده سال پير شدم !
سه روزه مي خوام در موردش بنويسم ..سعي كردم فقط خاطرات خوب يادم بياد كه خيلي دارم .. دوستي هايي كه خيلي به دست آوردم .. چيزهايي كه ياد گرفتم و تجربياتي كه از خوندن نظرات و وبلاگ ديگران عايدم شد... اشك هاي شوقي كه از خوندن اي ميل ها و نظرات ديگران به چشمم اومده تو اين يه سال ... سعي كردم به ياد بيارم حتي چيزهاي ساده اي كه از شماها ياد گرفتم چقدر در زندگيم به درد خورده ..از خوندن درددلهاي يه راننده تاكسي كه چرا مسافرش باهاش سلام عليك نمي كنه ..تا تحليل هاي اجتماهي و سياسي مملكتي و جهاني .. ولي ابرهاي تيره اي جلو ذهنم رو گرفته و كنار نمي ره ... تو اين مدت فشارهاي زيادي روم بوده ..هر چي سعي كردم توجه نكنم و نشنيده و نديده بگيرم دنبالم اومده .. چه توهين هايي كه نشنيدم ..تحقيرها ... تهمت ها ... فحش ها ..تهديد ها ...اين چيزا منو خورد كرد...انگار يه عده فقط وظيفه شون اين بوده كه بيان نوشته هامو بخونن و در موردم قضاوت و مو شكافي كنن .. هيچ وبلاگي رو اينطور نديدم .. من تو اين مدت نه با كسي احساس رقابت كردم ، نه وقتي از يه وبلاگ خوشم نيومده ديگه رفتم، كه مثلا برم مچ بگيرم ..كار خودم رو مي كردم و حرفاي خودمو مي نوشتم .. نوشته هام رو هم آش دهن سوزي نمي ديدم كه بخوام نسبت به كسي احساس برتري كنم كه برعكس ..بيشتر جاهايي كه رفتم به قلمشون حسرت خوردم و بهشون آفرين گفتم ...
ديدين وقتي يه كسي باعث آشنا شدن دختر و پسري ميشه و اين آشنايي به ازدواج مي انجامه ، اين زن و شوهر وقت خوشي اصلا به فكر باني اين امر خير نيستند ولي به محض دعوا ، صدها بار تن اون مسبب رو در گور مي لرزونن و بهش لعنت مي فرستن..
من البته موقع خوشي و وقتي لبريز از دوستي و محبت دوستان بودم بارها كسي كه باعث جريان وبلاگ نويسي شد دعا ولي وقتي اين جريان هاي اعصاب خورد كن پيش اومد نفرين كردم ! چرا ما ايراني ها اينطوريم ؟ گوشه كنايه و طعنه و تهمت و دروغ و تمسخر يكي از سلاح هاي اصليمون شده براي خراب كردن طرف ..طرفي كه شايد اصلا كاري به كار ما نداره و با كارامون باعث مي شيم كه بي تفاوتيش نسبت به ما تبديل به بد اومدن و با اصرار در اين كارهامون از ما نفرت پيدا كنه و احساسهاي در خود ريخته شو به صورت فرياد بگه !!؟
همه مون فقط مدتي مهمون اين قطار وبلاگستان هستيم ..همه دير يا زود بايد پياده بشيم ..چند ايستگاه جلوترو عقبتر فرق نمي كنه ...
3- قبل از اذان ظهر تو تاكسي نشسته بوديم ..راديو كرج هم روشن بود ...براي پر كردن برنامه تا وقت اذان مصاحبه هايي درباره فوايد نماز با مردم پخش مي شد .
مصاحبه گر : دختر خانم شما چند سالتونه و آيا همه ي نمازهاتونو مي خونيد ؟
دختره با صداي نازك و ظريف : من 17 سالمه و بله همه نمازهامو مي خونم ..
مصاحبه گر : چه احساسي مي كنيد ؟
دختره : من وقتي نماز صبح رو مي خونم احساس مي كنم از تموم گناهاني كه از ديروز كردم پاك وشفاف مي شم ..بعد تا ظهر كلي گناه مي كنم و دوباره سر ظهر كه كدر شدم ،نماز مي خونم احساس مي كنم تموم گناهاني كه از صبح كردم پاك شدن و احساس شفافيت مي كنم و دوباره شب تموم گناهاني كه از ظهر كردم و نوراني مي شم ... خلاصه برنامه دوسه روزشو گفت ..همه آقايون تو تاكسي نيششون باز بود ... خوب دختر جان مجبوري هي گناه كني؟ به نماز عمليات شفاف سازي هم مي تونيم بگيم ...
4- اين گل زيبا رو مريم عزيز برام فرستاده و تقديمش مي كنم به همه دوستاني كه اين يه سال تحملم كردن !
5 - اين آدرس رو هم يكي برام فرستاده : خصوصيات زنان و مردان متولدين دي ماه ( من دي دنيا اومدم :)..با اينكه اصلا به اين چيزا اعتقاد ندارم ولي بامزه ست ..
7- دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را
به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را
به آب مي بخشيد ...
(حميد مصدق)
خيلی زور داره سالگرد وبلاگ نويسیت باشه ..یه عالمه حرف هم داشته باشی برای زدن .. بعد مجبور باشی سفر نامه يکی ديگه رو براش تایپ کنی ! ولی خوب رفاقت برای يه همچين روزاييه ديگه :) البته از لجم يه کم تو سفر نامه ش پارازيت دادم تا دلم خنک شه !
1- در گور سرد خویش
فریاد می زنم :
من زنده ام هنوز
با لکنتی که مرده تو گوئی زبان من ...
(حسن هنرمندی)
2- چند سال پیش یه همسایه ارمنی داشتیم .. یه زن و شوهر مسن بودن..بهشون می گفتیم مادام و موسیو ....بچه نداشتن ..به قول خودشون بیشتر اوقات زندگی مشترکشون به خوشگذرونی در کلوپ ها و دانسینگ ها گذشته بود... به هیچکس نمی گفتن عیب از کدومشونه .. عاشقانه هنوز همدیگر رو دوست داشتن ... موقع پیری یه پسر از یکی از فامیلهای پر بچه شون رو به فرزندی قبول کرده بودن.. براش یه اتاق پر اسباب بازی آماده کرده بودن با دکوراسیون شیک ..هر وقت هم پسره دلش می خواست می رفت پیش مامانش اینا ..مامانم گاهی از بهشون سر می زد ....بعضی وقتها منم باهاش می رفتم ..خیلی به من محبت می کردن بخصوص عاشق موهام بودن و هی دست می کشیدن بهش ..می گفتن عین موی عروسکه .. چیز جالب این بود برام که موسیو همیشه با لباس رسمی یعنی کت و شلوار و کراوات و کفش تو خونه می گشت ..عین وقتی که بابای من مثلا می خواد بره عروسی .همیشه فکر می کردم چرا مثل بابای من تی شرت و شلوار راحت عین لی پاش نیست ..خانومه هم خیلی شیک و پیک بود همیشه ..تا میرفتم خونه شون برام یه عالمه خوراکی میاوردن ..یکی از خوراکیها نون گردی بود که روش پنیر گذاشته بودن و روی پنیر خاویار .. و حتما هم تو یه گیلاس خیلی کوچولو یه مقدار لیکور برام می ریختن ..لیکور رو هیچوقت نمی خوردم ولی نون پنیر خاویار رو همیشه.. به اضافه شیرینی های دستپخت مادام ... جالب اینجا بود که تا من می رفتم اونجا , پسره که تقریبا همسن من بود میرفت تو اتاقش و درم می بست و تا وقتی من اونجا بودم نمیومد تو پذیرایی ..هر چی هم صداش می زدن نمیومد... اما وقتی آلبرت خونه مامانش بود ..مادام منو می برد تو اتاق آلبرت و من دلی از عزای اون همه اسباب بازی گرون قیمت در میاوردم ..ولی همیشه بعدش مرتبشون می کردم .. من به آلبرت خیلی حسودیم می شد..آخه مادام و مسیو همه ش محبت بلد بودن و دعواشونو تا حالا ندیده بودم و اونطور که به نظر میومد آلبرت هم به من !! یادمه مسیو همیشه یه قصه رو برای من با آب و تاب و زبون شیرینش تعریف می کرد ..می گفت :
قدیما تو تهرون یه مرد لوطی زندگی می کرده که اسمش حسن بوده ....اون زمون داشتن مهر برنجی بین افراد درست حسابی مد بوده .. حسن می ره پیش مهر ساز و می گه یه مهر براش بسازه به اسم(( حسن)) ..مهر سازه می گه میشه سه قرون ..برای هر حرف یه قرون ..حسن از مال دنیا فثط دو قرون تو جبیش بوده ..هر چی حسن چونه می زنه که یه قرون تخفیف بگیره , مهر سازه زیر بار نمیره ..حسن دو سه قدمی که با ناامیدی دور می شه یهو یه فکری به خاطرش می رسه ..برمیگرده به مهر سازه می گه : آقا یه مهر بساز و روش بنویس (( چس)) دو حرفه. میشه دو قرون ... از سه نقطه ی (( چ )) یکیشو بزار تو کمون (( س )) دو نقطه ی دیگرش هم به عنوان انعام مال خودت باشه ...
و همیشه بعدش خود مسیو به زرنگی حسن غش غش می خندید و منم از خنده ش خنده ام می گرفت....... می گفتن تقریبا همه فامیلاشون رفته بودن خارج .. ولی مادام و مسیو عاشق ایران بودن ..هر شب کلوپ ارامنه می رفتن ...بعدها ما از اون ساختمون رفتیم..شنیدیم آلبرت رو هم قبل از اینکه با سن سربازی برسه همراه با خانواده ش فرستادن خارج ..
و بعد خودشون هم چون دیگه کسی رو نداشتن و مریض شده بودن رفتن .. .. چند شب پیش یه پسری با لهجه ی غلیظ ارمنی بهمون تلفن کرد ..با من کار داشت ... آلبرت بود ..گفت یادته چقدر بچه بودیم و با هم بد بودیم ..یه کم از خاطرات گفتیم و خندیدیم ..بعدش گفت که بابو ( به مسیو می گفت بابو) چند شب پیش مرد ... خیلی ناراحت شدم ..مامان و بابام هم همینطور ..مرد خیلی خوبی بود ..مادام تنها شد !
یه عروسک بهم داده بودن که همیشه جلوی چشممه ..و این جکی که همیشه تو مغزمه و خاطراتش ...
.........
3- خونه تنهاییام داره آماده می شه ..خودم میرم کمک تو بتونه کردن .. رنگ کردن ..تو نجاری کمدش ..تو موکت کردن اتاقش ..توی کابینت نصب کردن ... جارو و تمیز کردن ..دستام یه خورده تاول زده ..بعضی جاهای کف دستم هم پوستش سفت شده ....شونه هام یه خورده درد می کنه ولی برام لذت بخشه .. امیدوارم بابام تصمیمش عوض نشه ..یه بار سال اول دانشگاه به زور گریه زاری اجازه داد با دوستم خونه مو جدا کنم ولی به عللی نشد ..شاید بعدا ماجراشو نوشتم و این بار دومه..ببینم واقعا می شه ؟ .. این دفعه با خودم دو سه جور ساز می برم ..کتاب می برم ..چه درسی چه غیر درسی ..یه عالمه سی دی فیلم و موزیک .. و چیزهای دیگه ای که از خودم دریغ کردم این چند وقت ..
4- نمی دونم چرا کیارستمی گفته :
خوب که فکر می کنم
نمی فهمم
دلیل پینه ی دستان تهی دستان را ...
من تو این چند روز فهمیدم !..اوستای نقاش ..نجار ..و... همه شون دستاشون از کار زیاد پینه بسته ..شاید منظور کیارستمی این باشه که چرا باید اینطوری اختلاف طبقاتی باشه ..
5-برنامه های کانال 4 تلویزیون خیلی بهتر از شبکه های دیگه ست ..چه سینما چهارش.. چه برنامه های علمیش و چه بقیه برنامه هاش ! یه برنامه هم دارن میسازن در 52 قسمت 45 دقیقه ای که هر بار به آثار یکی از بزرگان موسیقی ایران می پردازه ..یه قسمتش در مورد استاد شجریانه ! من که مشتاقانه منتظر دیدنش هستم .. در کانال چهار انگار نشون دادن ساز هنگام اجرا آزاده ! چطور سیاست لاریجانی اونجا پیش نمی ره ؟
6- زمان قرعه ی نو می زند به نام شما
خوشا شما که جهان می رود به کام شما
درین هوا چه نفسها پر آتشست و خوشست
که بوی عود دل ماست در مشام شما
تنور سینه سوزان ما به یاد آرید
کز آتش دل ما پخته گشت خام شما....
ه.الف. سایه
1- وز باده ی شامه بخش او افسوس
یک جرعه نمانده در سبو با ما
مائیم و چه مایه آرزو با ما
مائیم و چه مایه آرزو با ما ...
(منوچهر نیستانی )
2- در مسابقات ادبی اینترنتی داستان کوتاه بهرام صادقی رو که قبلا گفته بودم ، یادتون نره شرکت کنید ..تا ۲۰ مهر وقت دارید....قرار بود تبلیغشو بذارم تو قالبم َولی بلد نبودم ..برای یاد آوری لوگوش رو دوباره می گذارم !

3- امشب کانال 4 فیلمی از فرانسوا تروفو به اسم آدل هه پخش کرد ..داستان آدل ه که اسم دختر دوم ویکتور هوگوئه, یه داستان واقعیه ! ویکتور هوگو دختر اولشو که در 19 سالگی غرق شده بوده خیلی دوست داشته و آدل به این موضوع حساس بوده ....آدل در پاریس عاشق یه ستوان انگلیسی به اسم پرینسون می شه..پرینسون به او قول ازدواج هم داده بوده ...ولی بعد از اینکه به آمریکا برای ماموریت می ره ,همه چیز یادش می ره و مشغول خوشگذرونی می شه ..آدل از خونه فرار می کنه..به امریکا می ره و به سختی پرینسون رو پیدا می کنه و میبینه او سر عهد و پیمانش نیست و حتی قراره با دختر قاضی پولدار شهر ازدواج کنه.. آدل که تا سر حد جنون ستوان بی وفا رو دوست داشته ...خیالاتی می شه ..مرتب به دروغ برای پدر مادرش می نویسه که با پرینسون داره ازدواج می کنه...(سری نامه های دروغین آدل در فرانسه هنوز هست ) ..حتی آقای بسیار خوب صاحب کتابخونه از آدل خوشش میاد ولی آدل مصممانه خواهان ستوانه و هیچی توجهی بهش نمی کنه .. کم کم پرینسون می خواد به ترفندی آدل رو از اون شهر دور کنه ..آدل با گذاشتن بالشی روی شکمش پیش قاضی شهر می ره و به دروغ میگه که ازستوان بچه ای در راه داره ..ازدواج پرینسون به هم می خوره و به شهر دیگه ای میره..اونجا هم با دختری ثروتمند آشنا می شه ..آدل که دیگه پولی نداشته بازم به دنبالش می ره و از شدت فقر به محله های فقیران و سیاه پوستان کشیده میشه .. زن سیاه پوستی دلسوزانه ازش مراقبت می کنه و اونقدر حال آدل بد می شه که اون زن آدل رو با خودش به پاریس به خونه ش می بره ..ویکتور هوگو هم دخترشو میذاره آسایشگاه ...آدل در حدود 85 سالگی, در همون آسایشگاه می میره ..
بازیگر نقش آدل - ایزابل آجانی- خیلی قشنگ بازی می کنه ..خیلی هم خوشگله ! گویندگی تفسیر این فیلم به عهده ژاله کاظمی گوینده خوش صدای سابق رادیو تلویزیونه ..مامانم می گه زن فریدون فرح اندوزه..جالبه که یکی از مفسر های فیلم راضیه تجار بود ..همونی که دارم کتابشو می خونم .. این فیلم منو خیلی متاثر کرد ! عشق یه طرفه باید خیلی وحشتناک باشه ! نصیب گرگ بیابون نشه !
4-امروز عصر برنامه بخصوصی نداشتیم ..مامانم داشت بعد از مدتها وقت کرد بهم رقص عربی یاد بده ..کم کم بابام هم اومد وسط ..بعد داداشم... و حسابی همه رقصیدیم ..مسابقه رقص مستی ( یعنی عین آدمای مست ) دادیم که رقص بابام از همه خنده دار تر شد .. ..بعد رقص با چشمای بسته ..خونه ما جوری اسبابشو چیدیم که بشه حسابی توش جولان داد ...قرار شد هر کی به مبلا یا میزها بخوره بسوزه .. و معلومه که من برنده شدم ..من با لمس لوستر ها با دستمام موقع رقص موقعیتمو می فهمم..فقط نفهمیدم چطور شد که دوتا لامپ شمعی لوسترا سوخت .. .. خیلی دوست دارم گاهی با چشمهای بسته برقصم..آدم یه حالی دیگه ای بهش دست می ده ... بعد مسابقه طناب کشی دادیم .. بعد رفتیم بیرون کمی بدمینتون و دوچرخه سواری ....کلی خوش گذشت .. هم تفریح بود و هم ورزش و هم گردش ..
5- راستی شراب گذاران بشتابند .. انگور سیاه دیگه حسابی رسیده و درشت شده... به ارزون ترین قیمتش هم رسیده .. من دوسال پیش خودم شراب انداختم ..تو خانواده مامانم شراب درست کردن حتی اگه کسی نخوره جز شکر نعمت حساب می شه و هر کس باید بلد باشه ..شرابی که من درست کردم ..هر شیشه ش یه طوری شده ..یکی شو که باز می کنی عین شامپانی کف می کنه ..یکیش قرمزه ..یکیش رنگش پریده و سفید شده ..نمی دونم علتش چیه ؟ با اینکه همه رو تو یه دبه به مدت 40 روز با هم درست کردم ..اینم بگم که خودم نمی خورم ها .. شراب های مامانم همه ش عین هم میشه ...فکر می کنم که یه بار گفتم که بعضی از باغداران متعصب برای اینکه کسی انگورشون رو شراب نکنه ..کمی نمک به روی انگورهاشون می پاشن که به جای شراب سرکه بشه و داغش به دل می پرستان بمونه ! مواظب باشید!
6- آقا .. این عطا تو مسافرت هم مواظب نوشته های منه ...هی بهم تذکر می ده ..با روش ماکارنکویی (داستان پداگوژیکی شو خوندین ؟) می خواد منو آدم کنه.. ولی به قول بعضیا :زهی خیال باطل , زیتون آدم بشو نیست :-) عطا جان , بهترین دوست اینترنتی من ,چشم ! مسافرت بهت خوش بگذره ! تو مسافرت وبلاگ نخونی نمیشه ؟ :)) راستی اون مطلب چند روز پیشم رو به درخواست عطا پاک کردم ..ازم خواسته که مطالبم رو با عجله و از روی احساسات و عصبانیت ننویسم ..خوب منم فکر کردم و دیدم حرفاش درسته و قبول کردم !
7-- طنز :
شنیدم یک مسابقه بی ادبی هم در وبلاگستان بر ضد یه بلاگربدبخت در جریانه .. من که نرفتم ببینم(چون به یکی قول دادم نرم) ..اونایی که دیدن می گن خیلی جالبه !
شرایط مسابقه ش اینه: ( متاسفانه لوگوی اینو ندارم)
الف - هر چی متن طولانی تر باشه امتیازش بیشتره !! هر وجب 10 امتیاز !
ب- به ازاء هر سانت دوری فرد شرکت کننده با سر ویا ته پیاز 10 امتیاز !
ج- کلمات قصار از مادرهای محترم عروس خانم ها 20 امتیاز !
د- چشمها رو ببندید و در دریای تفکر غوطه ور شوید.. به یاد بدبختیهایتان در یک سال اخیر بیفتید !!.اگر قتلی ..جنایتی ...تصادفی ...سرقتی ...ورشکستگی به تقصیری ..غرق شدن کشتی .. شکست در عشقی ... وفوت نزدیکانتان ... هر چیز به یادتون اومد یه جوری ربطش بدید به فرد مورد حمله ! در ازاء هر ربط 40 امتیاز !
ه- نوشتن دو روی کاغذ آچهار ( آ دو و آسه هم باشد قبوله ) همینطور خط خوردگیهای متعدد و , بلا مانع است !
و- شرکت گروهی افراد در ازاء هر فرد گروه, 5 امتیاز مثبت !
ز- مسائل و مثال ها , با ربط و بی ربطش در امتیاز مسابقه تاثیری نداره !
ح- زدن هر گونه اتهام , تهمت , افترا ,فحش آزاد است !
ط- آوردن دلیل و همینطور اعتراض به شرایط مسابقه امتیاز منفی دارد ! شخص معترض در لیست سیاه قرار می گیرد ..
ی- ...
جوایز ارزنده این سری مسابقات :
نفر اول : کارت اینترنت نامحدود برای 3 ماه + جام زرین
نفر دوم : کارت اینترنت نامحدود برای دو ماه + جام سیمین
نفر سوم : کارت اینترنت نامحدود برای یک ماه + جام برنجی
به هر کدام از شرکت کننده ها به مدت یکماه روزانه 2 کامنت تشکر+ سی دی آهنگ : آره تو محشری ..از همه سری ..تو یه افسونگری .... اهدا خواهد شد!
خودم هم هوس کردم شرکت کنم :-)
8- راه خورشید اگر هموار ست
راه دلها بسته ست
چشمه ها آلوده ست
رنجها بیهوده ست
شرق خواب آلوده ست
غرب در تاریکیست
هیچ جا جای من و جای تو نیست
شب در اندیشه فردای تو نیست ...
(حسن هنرمندی)
1- ما نمی دانیم
چه کسی روح اصالت را
به پلیدی آلوده ست..
تو که چشمانی نورانی داری
سوی خاموشی شب برگردان
تا حقیقت را بشناسیم ...
(اورج)
2- شهر پر شده از این صندوق های صدقه ..کوچیک و بزرگ تو خیابون و مغازه ها ..هر چی هم تعدادش زیاد می شه... هر چی هم می بینیم که مردم توشون بیشتر پول می ندازن,باز می بینیم تعداد فقیرا روز به روز زیاد می شن ..
هر وقت ازین صندوق ها می بینم یاد دسته گلی می افتم که برادرم وقتی 8-7 سال داشت به آب داد .. رسم بود تو مدرسه ,سالی یه بار قلک هایی مقوایی یا پلاستیکی به هر دانش آموز می دادن که هر روز پول بندازن توش و یه روز آخرای سال می گفتن همه قلکها رو بیارن و بدن به مدرسه ..برای نیازمندان ..
اون سال قلکهایی که دادن به شکل قدس بود و روش نوشته بود برای کمک به انتفاضه فلسطینی ها ..
برادرم پرسید انتفاضه چیه ؟ و مامانم براش توضیح داد یعنی انقلاب سنگ و تو اخبار تلویزیون نشونش داد که چطوری فلسطینی ها در مقابل اسلحه و گاز اشک آور اسرائیلی ها با سنگ مبارزه می کنن..
ما دیگه این قلک رو ندیدیم ..جلوی چشم نبود و شاید به خاطر همین فراموش شد ..معمولا من که ازین قلک ها میاوردم خونه ..همون روزای آخری که باید تحویل می دادم ..پر از پولش می کردن برام ...
تا اینکه یه روز از طرف مدرسه تلفن می زنن به مامانم و دعوا که :شما ما رو مسخره کردید ..توهین کردید..مامانم گیج و ویج می دوه می ره مدرسه برادرم ..می بینه روی میز مدیر قلک پاره شده و سنگ هایی گرد خوشگل و رنگی ازون بیرون ریخته ..برادرم رو صدا می کنن دفتر و اون با گریه دلیل کارشو توضیح می ده ..طفلکی برادرم فکر کرده بوده برای هدیه به انتفاضه چی بهتر از خود سنگ !
3- الهام در نظرخواهی دفعه پیش از طرز رفتار بعضیا با این گدایان کوچک بی تقصیر گله کرده ..منم با چشمای خودم دیدم که آقایی سر یه چهار راه ,دختری با لباس پاره و دماغ آویزون رو که به شیشه ماشینش آویزون بود و اصرار می کرد پول بگیره ..همچین زیر بارون مشت و لگد گرفت که راننده های دیگه از جمله بابام رفتن دختره رو از زیر دست و پاش در آوردن ..این بچه ها تقصیری ندارن.. اینا معلول این اجتماع و شرایط هستن ..من شنیدم باندی که اینا رو رهبری می کنه حتی یک بیستم در آمد گداییشونو به خودشون نمی ده !
4- استخری که می رم ..پارکینگی داره که بین استخر زنانه و مردانه مشترکه ! ما خودمون بارها دسته جمعی رفتیم استخر و سر یه ساعت قرار گذاشتیم و با هم سوار شدیم و اومدیم خونه... بخصوص ماههای رمضون که استخربانوان هم شبها تا نیمه شب بازه ..
خیابونی که استخر در اون هست خیلی خلوته و کم رفت و آمده ..این ورش دارن پارکی می سازن و اونورش هم کارخونه ای هست بخصوص ظهر های داغ تابستون گاهی پرنده پر نمی زنه .. خیلی وقتها خانومهایی که ماشین دارن تا سر خیابون -که اونجا دیگه تاکسی هست-, همدیگر رو می رسونن ..و البته بیشتر کسایی که با هم اومدن بیرون و همدیگر رو می شناسن ..
اون روز کمی جلوتر از پارکینگ دیدم خانومی در یک پیکان سفید نشسته .. انگار منتظر یکیه و پیشش هم یه پسر 17-16 ساله با کمی ته ریش نشسته و یکی هم شبیه به اون در صندلی عقب ..درب عقب ماشین باز بود .. خانومه که اونقدر قدش بلند بود که سرش تا سقف می رسید و شالی صورتی به سر داشت ..همونطور که تقریبا پشتش به من بود با صدای نازک عجیبی گفت سوار شو برسونیمت ! و ماشین رو روشن کرد ..برام عجیب بود چون موقع دوش گرفتن و حاضر شدن کسی رو ندیده بودم از استخر بره ..بعدش هم خودم همیشه ترجیح می دم این راه خلوت رو پیاده برم ..یواش درب عقب رو بستم و رفتم جلو و در حال گفتن این جمله, نگاهم با تعجب از بالای صورت خانومه که سعی می کرد با شال بپوشونه رو به پایین صورتش سر خورد..داشتم بهش می گفتم :(( خیلی متشکرم خانم , دوست دارم این یه تیکه راه رو پیاده ...))
و اینجا یه دفعه از خنده روده بر شدم ..اونقدر بلند خندیدم که دربون پارکینگ از تو پارکینگ بیرون اومد تا ببینه چه خبره ..ولی چون پشت خانومه بهش بود احتمالا این صحنه بامزه رو ندید ..
در حال گفتن اون جمله اولش نگاهم رفت به ابروی خیلی پرپشت و بعد صورت و بینی بزرگ و استخونی زنه و اون آخراش که یهو شالش که جلوی بینیش گرفته بود افتاد یه سیبیل و ریش حسابی معلوم شد... بله راننده آقا بود ..روسری و مانتو تنش بود .. خوشبختانه دیگه ماشینه دنبالم نیومد و من تا آخر اون خیابون خلوت تونستم راحت بخندم !
5- صبحانه خونه ما بیشتر با بابامه ..آخه روزایی که سر کار میره که مجبوره زود پا شه و روزهای تعطیل هم معمولا دوست داره زود پا میشه و مطالعه کنه ..اگه بابام هم نباشه داداشم این کار رو می کنه ..دیروز که همه پا شدیم دیدیم مامانم صبحانه مفصلی آماده کرده و نمی ذاره بابام دست به چیزی بزنه ..هی می گه سرور من ..مولای من و... تا بابام سر ظرفشویی رفت ..لیوان چایی شو از دستش گرفت و گفت امروز روز پدره اگه بذارم دست به چیزی بزنی ..کلی شوخی کردیم .. مامانم بابامو نشوند ..پشتش کوسن گذاشت..کنترل تلویزیون رو داد دست بابام .. گفت هر کانالی که دوست داری بگیر ..هی لوسش کردیم و هی بابام تعجب کرد ... براش چایی و میوه آوردیم ...حتی تا میومد روزنامه ورق بزنه یکی مون براش این کارو می کرد .. یواش یواش خسته شد ..با خنده گفت بابا برای من روز تولد پروفسور حسابی رو به عنوان روز پدر جشن بگیرید ..اینجوری هوس کنیز و ...تا اینو گفت, مامانم به شوخی دنبالش کرد ...ظرفهای ناهار رو هم مجبورش کرد بشوره :-)
۶- 18 داستان از 28 داستان کتاب سنگ صبور نوشته راضیه تجار رو خوندم .. داستانهاش واقعیه و بیشترش در باره زندگیهای مشترک به بن بست رسیده ست ..خیلی شبیه داستانهای مجلات خانواده ست ..با اینهمه چون واقعی هستن بیشترشون غمگینم کرد :
((آخر سر که توی آینه نگاه کردم , خودم رو نشناختم .انگار یه ماسک گذاشته بودند روی صورتم ,اصلا من کجا بودم ؟ در چشم به هم زدنی مرا سوار تاکسی کردند و به خانه دوست مادرم بردند.تا وارد اتاق شدم, دیدم که سفره عقد پهن است.به گریه افتادم .خواستم برگردم که مادرم دستم رو چسبید . گفتم : مگر نگفته بودی که نامزدی ست ؟ - اینطوری بهتر است .لااقل دیگر هر وقت بیاید و برود کسی برایمان حرف در نمی آورد .- ولی من ...
آقا که شروع کرد به خواندن خطبه , گوشواره ای به گوشم رفت و گردنبندی به گردنم افتاد.- بگو بله دیگر ..- بگو و تمامش کن مادر !... گفتم بله و چیزی مثل بادکنک توی آسمان دلم ترکید .اکبر که کنارم بود برگشت و به رویم خندید.چشم دیدنش رو نداشتم ..دیگر نباید به مدرسه می رفتم ..)) همیشه از شنیدن ازدواج های اجباری و در سنین نوجوانی دختران دلم می گیره !چون اوج شیطنت و شادی و هیجان آدمه !
چند تا اشتباه تو این کتاب به نظرم رسید ..مثلا جایی نوشته :(( وقتی چهار ماهه حامله شدم .))آدم که یهو 4 ماهه باردار نمیشه ..به نظر من بهتر بود می نوشت وقتی 4 ماهه حامله بودم ..
۷- بالاخره یه سری از جوون های قدیم از سربازی معاف شدن ..آخه نامردی بود مثلا مردی 40 ساله که خرج زن و بچه داره بره سربازی ... خیلی ها این مشکلات رو داشتن ..بخصوص اونایی که خارج از کشور زندگی می کنن دیگه راحت می تونن با خانواده بیان ایران ..هم از دلتنگی کشور و فامیل در میان ،هم یه عالمه ارز وارد کشور میشه ..احتمالا جایی برای نگه داری سربازان نداشتن .. ای کاش زمانی بشه که اصلا هیچ کشوری لازم نداشته باشه که سرباز برای آمادگی جنگ تربیت کنه..یا اینکه سربازان رو بفرستن تو روستاهای دورافتاده برای مسائل بهداشتی و عمرانی و تدریس و ...می گن یه زمانی اینطوری بوده ..
۸- رنجی که می بریم
نشان حیات ماست
غم تار زندگی ست و اندوه پود آن
زنجیره ای ز حسرت و حرمان و درد و اشک
ویرانه حیات
براین پایه ها بناست ..
(سوسن اردکانی)
1- این خبر جالب رو در روزنامه شرق شنبه خوندم :
یه بچه ای در یکی از بیمارستان های جنوب تهران دنیا اومده که باعث جشنی شده که بیا و ببین ! 35 نفر در حیاط بیمارستان هلهله و شادی می کردن . 4 نفر ساز و دهل می زدن , حلقه های گل به تعداد زیاد در دست مردمی که با لباسهای محلی به استقبال نوزاد اومده بودن ...بوی اسفند ..انعام چند برابر به پرسنل بیمارستان ...دو گوسفند دم بیمارستان آماده ذبح .. کم کم رقص محلی مردان هم شروع می شه و بیمارستان رو روی سرشون می گیرن .. عکاس و فیلمبردار ...کشیدن خون گوسفند بر پیشانی نوزاد ... ماشین گل زده عین ماشین عروس ...ماشینهای همراه که تعداد اونا زیاد بوده همه گل زده ...در اسلامشهر - محل زندگی شون- هم پدر نوزاد از یه هفته پیش تموم کوچه رو چراغونی کرده بوده ....از اردبیل - که قبلا محل زندگیشون بوده یک گاو و چهار گوسفند دیگه آورده بودن که جلوی پای مادر و نوزاد- ایندفعه در محل - بکشن ! از دیشبش به اهالی محل شام و شیرینی و شربت دادن ....و حالا حالاها قراره شام و ناهار داده بشه !
حالا مگه این نوزاد چی بوده ؟؟ بله! یه نوزاد معمولی ولی پسر !! شازده بعد از 8 دختر به دنیا اومده ...مامان نوزاد 45 ساله ...8 دختر و 4 داماد و کلی نوه داره...
ترخیص های قبلی او رو از بیمارستان در 8 زایمان قبلی محسم کنید !
.....
2- یادمه در دبستان با دوستام که حرف می زدیم به هم قول دادیم که هرگز ازدواج نکنیم ! و یادمه این قول رو هم جایی نوشتیم ...و یه جور ضد پسر بودیم !
در دوره راهنمایی و دبیرستان گاه گاه به فرد مورد علاقه م که فکر می کردم بیشتر جنبه های ظاهری داشت .. ..مثلا پسری توجه م رو جلب می کرد که مثلا قد بلند و لاغر باشه ... موی بلند مشکی صاف داشته باشه..سبزه باشه ....خوش تیپ باشه ..بگو بخند باشه .. خوب برقصه .... خوش لباس باشه ..تر تمیز باشه .. و چه و چه ....تنها چیزی که به فکرش نبودم چیزی بود که در مغزش می گذره ! دخترا هم به همین ترتیب !
ولی بعدها پسری رو دیدم که موی بلند مشکی صافی داشت ولی در عمرش کتاب نخونده بود ..به خرافات عقیده داشت و ....پسر خوش تیپ و خوش لباسی رو دیدم که خیلی خوب می رقصید ولی مشکل مردم برایش اهمیتی نداشت ..می گفت من فقط دنیا رو می خوام برای خودم ..به اصطلاح دیگی که برای من نجوشه , می خوام سر سگ توش بجوشه .. اگه می فهمید دانشجویی در جایی گرفتار شده ککش نمی گزید .. تموم هم و غمش پول بود و اینکه امروز در کدوم رستوران قراره غذا بخوره و کدوم کلاسش بالاتره !
پسری رو دیدم که بگو بخند و مجلس آرا بود ولی در یه ساعت یه جک رو 50 بار تعریف می کرد و خودش بیشتر از همه قهقهه می زد ..در عمرش روزنامه ای نخونده بود .. و اگر شهری زیر و رو می شد , با خبر نمی شد و براش هم مهم نبود ...فقط جایی بره که بهش خوش بگذره ...و ...
در عوض حالا, آدمهایی به چشمم میان - چه پسر و چه دختر - که شاید خوش لباس نباشند ..شاید خوش تیپ و خوشگل و خوش اندام نباشند ..شاید موی بلند دم اسبی نداشته باشند ..ولی انسانن..دیگه یاد گرفتم آدمها رو ورای ظاهرشون ببینم .. به چیزی که در دل و در مغزشون می گذره .. آدمهایی که اگه 5 دقیقه باهاشون حرف بزنی کلی درس می گیری ..نه که منظورم معلومات عمومی باشه ! .. درس انسانیتت ..عاطفه ..نوع نگرش ..تفکر .. و حالا خیلی خوشحال ترم ..خیلی راضی ترم ..
3- خیلی ناراحت شدم که کوهنورد نامی ایرانی , محمد اوراز مرد !زیستان چه شعر قشنگی براش گفته ! به لینکی هم که زیستان داده سر بزنید لطفا !
4- چند وقت پیش در وبلاگ دوستانه یه شعری دیدم که برام جالب اومد..
اگه چیزی به گداها بدی دعاها و تعریف های کلیشه ای ... و اگه ندی نفرینت می کنن !
گاهی لازمه یه چیزی بدی که گرفتار کینه اونا نشی ! در ایران به اینا می گن قواعد بازی !!
قواعد بازی کثیف !خیلی ها آلوده ش هستن و جالب اینجاست که طبیعی می دوننش !
1- یک گل کوچک بی نام
روییده به تنهایی
در شکاف کوهی عظیم ...
(کیارستمی)
2- نمی شه تا تهران رفت و به اصطلاح از ایمکاناتش( امکانات سابق) استفاده نکرد .. تالار وحدت پریشب 2 برنامه داشت . یکی رسیتال پیانو و ویلنسل که (( اما زاروبیان)) هنرمند روسی پیانو و (( مهسا قاسمی)) ویلنسل قطعاتی از باخ و برامس و شوبرت- در تالار رودکی می نواختند ..و دیگری کنسرت گروه موسیقی خنیا با سرپرستی پری ملکی و در خود تالار وحدت.. بعضی از دوستان برنامه اولی و من برنامه دومی رو انتخاب کردم ..من قبلا کنسرت خواننده زن رفته بودم..هنگامه اخوان , در سالن فرهنگ که فقط زنها حق ورود داشتن..و خیلی هم لذت برده بودم ..
ولی چون در این سالن هم زنان و هم مردان حق ورود داشتن و خواندن زن به تنهایی فعلی حرام محسوب میشه همخوانانی باید با خانم ملکی همراهی می کردند ..با اینکه صدای همخوانان بخصوص فریده آموزگار و حافظ سیدعلیخانی خیلی خوب بود ... با اینکه صدای پری ملکی بلند تر از همه به گوش می رسید و با اینکه من کلا از همخوانی خوشم میاد ولی گاهی واقعا اعصابم خورد می شدو دوست داشتم یه جاهاییش فقط صدای خواننده اصلی به گوش برسه .. نمی دونم چند سال دیگه باید بگذره تا این یکی هم حلال بشه !
در این برنامه شاهین فیاض نوازنده خوب تار و سازنده آهنگ چهار مضراب ...بردیا صدرنوری نوازنده پیانو, سازنده پیش درآمد و تصنیف دل زکفم برده و همینطورافشین هاشمی و بیتا قاسمی نوازنده های کمانچه ..مژگان مقتدر و ژیلا تقوی نوازنده های سه تار و چند نفر دیگه(نوازندگان دف و تنبک و عود و..) شب نسبتا خوبی رو برای ما به وجود آوردن ..چند آهنگ محلی شیرازی , خراسانی, کردی , مازندرانی, آذربایجانی ولری رو هم اجرا کردن ..آخر برنامه هم با اصرار و کف تماشاگران آهنگ شبهای تهران هم اجرا شد...
نکته جالب اینه که با وجودی که دیگه سالن های زیادی به اجرای کنسرت اختصاص داده شده(قبلا گرفتن مجوز بسیار سخت بوده) سالن ها(هم این هم رستال ) پراز جمعیت بود ...مردم از هر سن و قشری در اونجا دیده می شد ( البته تا حدی که بتونن بلیت 4000 تومنی تهیه کنن..بلیت رسیتال پیانو و ویلنسل 3000 تومن بود)..نکته جالب اینه که چند جا نوشته که ورود کودکان 8 سال به پایین ممنوعه ولی گاهی صدای گریه کودکان شیرخور حواس آدم رو پرت می کرد ..خانومی رو دیدم که برای ساکت نگه داشتن بچه حدودا 9 ماهه ش یه کیسه پراز خوراکی همراه آورده بود و تا نق می زد یه خوراکی تو دهنش می چپوند !
3- شنیدم که در جشنواره موسیقی سال پیش فرزانه کابلی-هنرپیشه , بالرین و مدرس حرکات موزون(رقص سابق)- برنامه ای به نام جشنواره آمین در تالار وحدت اجرا کرده که خیلی مورد توجه قرار گرفته ..او 20 رقصنده زن و 20 رقصنده مرد رو با لباس های محلی سر صحنه آورده و بین هر برنامه خواننده ای می خوانده و گروه سریع لباس محلی قومی دیگر رو می پوشیدن و حرکات موزون آن شهر رو اجرا می کردن ..خدا کنه که این برنامه هم مجوز بگیره و بتونیم بریم ببینیم و لذت ببریم !! من خودم عاشق رقصم ! و شاید یکی از آرزوهام این بوده که بتونم بیشتر دقایق عمرم رو به این هنر بدیع و زیبا بگذرونم ..هر وقت به شغل مورد علاقه ی آینده م فکر می کنم همیشه رقص یکی از پایه هاش بوده ..رقص در آب , موقع پاتیناژ, ..باله ...در هر جا..خونه ..تو دشت و بیابون ..بالای کوه .... دوست داشتم من هم جز گروه فرزانه کابلی بودم ...دقیقا از روز اول وبلاگ زدن می خوام راجع بهش بنویسم و گاهی هم چیزهایی گفتم ..ولی اونطور که می خوام نمیشه .
4- .در سال اول رشته مون مقاله ای داشتیم ( شاید رضوان-بچه درسخون- باز بتونه کمکم کنه کدوم مطلب بود.مثل مطلب هلن کلر ) که انسان از زمان جنینی و در شکم مادر و همینطور بعد از به دنیا اومدن ریتم ضربان قلب مادرش رو خیلی دوست داره ..دراون متن نوشته شده بود که بچه شیر خوار ترجیح می ده از سینه ی چپ مامانش شیر بخوره به خاطر همون ریتم تاپ تاپ .. نوشته بود که اگر سر طفل به قسمت چپ سینه مادر یا پدر چسبونده بشه زودتر به خواب میره ..
از کوچکی هر صدایی که صدای ضربان قلب مادرش رو به او یادآوری کنه خوشش میاد وبا این ریتم دوست داره تکونی به خودش بده !بارها دیدیم که با موسیقی که داره پخش می شه بی اختیار قسمتی از بدنمون تکون می خوره ..حتی با انگشت دستی به روی میز و یا با پایی در زیرمیز ضرب می گیریم ... بارها کودکانی رو می بینیم که حتی با صدای موزیکی یا حتی مارش عزا به رقص در میان ..در برخی جوامع حتی در حین عزاداری و غم ویا هنگام حمله حرکاتی رو شبیه به رقص انجام می دن که به اونها روحیه میده ...نمونه ش در جنوب ایران هم دیده می شه ...
در شهرهای مختلف رقصهای مختلفی هست که از فرهنگ اونها نشئت می گیره و در کردستان یا لرستان یا گیلان و خراسان و مازندران و آذربایجان و ...رقص های کردی , لری , گیلکی , خراسانی و آذری و ...و حتی رقصهایی در کشورها ی دیگه شبیه فرهنگ اونجاست ! و همه شون زیبا و دوست داشتنی ..همشون نشاط آور...من عاشق همه جور رقصم ..آدم وقتی می رقصه خودش رو فراموش می کنه ..می گن بعضی از سوفی ها رقصی دارن که به مرحله ای می رسن که حتی اگه شمشیری در بدن اونها فرو کنن متوجه نمی شن ..من گاهی حس می کنم اینطوری شدم ( ولی شمشیر رو امتحان نکردم) ..من رقص رو برای خود نمایی و جلب چشمانی حریص دوست ندارم ..دوست ندارم در مهمونیا فقط دخترانی که به دنبال شوهر هستن برقصن ! رقص رو برای همه افراد چه پیر , چه جوون , چه زن , چه مرد , چه زشت و چه خوشگل چه معلول و چه سالم می خوام ...به نظر من رقص یکی از پدیده های مهم و ارزشمند جوامع بشریه که باید همیشه زنده نگه داشته بشه ..در یکی از مجله های بهداشت جهانی خوندم که اگه هر فرد - حتی شده در تنهایی و خلوت خودش - روزی نیم ساعت با موزیک برقصه , بسیاری از تنشها و فشارهای روحیش کم می شه و برای بهداشت روان خوبه !
پس برقصیم وبرقصیم و برقصیم ..نترسیم که رقص بلد نیستیم ... هر نوع تکان دادن قسمتهایی از بدن با ریتم موزیک , رقص به حساب میاد :-)
5- زنبور عسل
مردد می ماند
در میان هزاران شکوفه ی گیلاس ...
6- یک سیب سرخ
هزار چرخ می زند
در هوا
و می افتد
در دست کودکی بازیگوش ...
(کیارستمی)
دوده شمع
سیاه می کند
بال رنگین پروانه را ...
( کیارستمی )
فقط برای صنم , سپینود , و هر کس دیگری که این گله رو( درباره بیوه ) از من کرده ن و هنوزم می کنن !
در نظر خواهی مطلب پیش چند کامنت دلم رو به درد آورد ..البته این کامنت شاید با ادبانه ترین ازین دست حرف و تهمتی ست که ماههاست از طرف عده ای به من زده می شه ..خیلی جاها دیدم که در وبلاگهای دیگه حرفهایی پشتم می زنن که تا حالا بهشون جواب نمیدادم ولی حالا می بینم شاید همین امروز و فردا وبلاگم بسته بشه و حرفهای نگفته تو دلم بمونه ! و اسمم به بدی در اینجا ثبت بشه ..نظر صنم رو در اینجا کپی می کنم :
صنم نوشته :
زيتون خانم سلام ... من اولين باره كه ميام و اينجا كامنت مي گذارم . مثل اين كه اينجا هم يه كمي شلوغه و چه مي دونم بازار يقه گيري داغه ! البته من توي اين دارو دسته ها طرفدار شخص خاصي نيستم فقط مي خواستم يه چيزي رو به عنوان يه زن بهت بگم . تو هم مثل مني ، از جنس من البته جوان تري و نگاهت به خيلي چيزها تازه است ... يه جايي يه كامنتي ازت ديدم كه به زنهاي بيوه به طنز اشاره كرده بودي ... اينجا هم ماجرا مربوط به زني بيوه است كه صيغه مي شه و زندگيشو مي گذرونه ... زيتون عزيز منم يه زن بيوه هستم ... البته من صيغه نمي شم چون احتياجي به اين كار ندارم ... من فكر مي كنم اينجور تند و يك طرفه قضاوت كردن و اين كه يه زني چون بيوه است و صيغه هم مي شه زن بديه يه كمي دور از شان ئختري روشن فكر مثل شماست ... تو منو ياد وقتي انداختي كه همسرم زنده بود ...منم اون وقت نگاه خوبي به زناي بيوه نداشتم ..به نظرم موجودات مضحك و منحرفي ميومدن تا اين كه .... بگذريم ... خوب مي نويسي اما سعي كن موقعه ي نوشتن جوري ننويسي كه دل كسي بشكنه ... يا حق در پناه دل
جواب :
صنم عزیز , من بر عکس تو زیاد به وبلاگ تو اومدم و چند بار هم نظرم رو برات نوشتم ..خیلی از شخصیت مستقلت و صادقانه نوشنت خوشم میاد ..فکر می کنم ,هم تو نظر خواهی خودت و هم توی وبلاگم اینو نوشته باشم !
آیا تو هرگز شنیدی یا دیده ای من بی ادبی به تو کرده باشم ؟؟ آیا واقعا ملاک شناخت یک نفر دعوایی ست که به عللی در وبلاگی جریان داره یا مطالبی ست که می نویسه؟ آیا مثلا استناد حرفهای من درباره تو , مهشید یا هر کس دیگه ای نوشته های وبلاگ های خودتونه یا دعواهایی که به هر دلیلی که بیشترش به من مربوط نیست در مثلا وبلاگ شبح جریان داره ؟ من حق قضاوت ندارم تا وقتی که از کل جریان آگاه نباشم ..ما این حق رو نداریم بر مبنای نوشته یکی علیه دیگری درباره او قضاوت کنیم ...آیا هر کی به تو گفت من با زن های بیوه بدم تو باید باور کنی!
صنم جان ! من می دونم که هر زن یا مردی متاسفانه ممکنه به علتی شریک زندگیش رو چه به علت مرگ و چه طلاق از دست بده .. من می دونم که ممکنه این سرنوشت خودم و هر کس دیگه ای باشه ! من می دونم تموم افراد مجرد , متاهل , همسر از دست داده , دختران و پسران ..زنان و مردان مثل هم نیستند و شخصیت یکسانی ندارن ..من روزی در روزنامه ای خوندم که کارگردانها و نویسنده ها در ایران با شرایط بسیار سختی فیلمنامه می نوسن ! دست روی هرفرد و هر شغلی می گذارن با شکایت اون قشر مواجه می شن ..قهرمان هر داستان ممکنه : دختری (به هر سن) ..پسری(به هر سن) ..زنی ..مردی ..پرستاری..معلمی ..دکتری ..یه بسیجی ..کارمند بانکی ..و با هر ملیتی باشن ! اگر من گفتم زنی شمالی رو دیدم که از پنجره ی ماشینی آشغل به بیرون پرت می کرد آیا قصد من توهین به این پاکیزه ترین زنان ایرانی بوده ؟ آیا وقتی من( یا هر کس دیگه ای) می گویم دختری را دیدم که برای گرفتن نقشی در تاتر دست به فلان کار زد ..قصد من توهین به خودم که همسن اون دختر هستم , بوده ؟ آیا وقتی من داستان واقعی رو نقل می کنم ( حاضرم تلفن اون خانم رو به مهشید بدهم تا حتی شماره پرونده ش رو در گزینش آموزش و پرورش رو ازش بگیره - حالا چرا مهشید ؟ چون هم بهش اطمینان دارم و هم این موضوع که در وبلاگی علیه من نوشته شده بود برای او هم سوال شده بود که حتما من قصدم توهین به بیوه زنانه ) آیا در این داستان باید می گفتم مهری خانم زن شوهر داری بوده که به کسی بر نخوره ؟؟
عجبا !!!صنم جان !!من کی گفتم شما از راه صیغه روزگار می گذرونید؟؟؟ اتفاقا من در مطلبی از شما در وبلاگتت درباره مردان سگ - نمای گرگ صفت مطلبی خوندم که واقع بگویم از ته دلم تحسینت کردم ! من به تو و زنهای مشابه دیگری ( شبیه مادر روجا و شبیه خیلی های دیگه ) بی نهایت افتخار می کنم.. گاهی که مطالب امثال تو رو می خونم بر خودم می لرزم که آیا اگر من جای این خانم بودم آیا می تونستم این همه قوی باشم !
من بر عکس زمان گذشته ی تو, هیچ دید منفی و بدی نسبت به زنان بیوه ندارم !اون زن هم بیوه گیش نیست که اورا از نظر من و شراره خانم و اکثر خواننده های بی غرض مطلبم بدومنفورجلوه می ده ! اون آدم فروشی و ذات کثیف و نان به نرخ روز خوردن او , او رو در نظر آدم خراب می کنه !مهری خانم می تونست از یه قشری دیگه باشه ! همونطور که در نظر خواهی می تونی بخونی خیلی های دیگه به نوعی همین کار مهری خانم رو کرده ن ! زنان بیوه( آنقدر این روزها این کلمه رو برای من نوشته ن که دلم می خواست کلمه دیگری جای بیوه بلد بودم) زیادی رو می شناسم که مثل تو با سختی وپاکی و بدون اینکه از موقعیت خودش سوءاستفاده کنن دارن زندگی می کنن ..سوءاستفاده از موقعیت هم تا اونجایی که به ضرر کسی نباشه باز برای من مهم نیست !
عجیبه که مردانی که به عنوان سگ گله ای به بیوه زنی نزدیک می شن به بهانه تاراندن گرگ .. و سینه چاک می دهند برای دفاع از او , خودشون بعد از مدتی گرگ تراز آب در میان ! من این مسئله رو به عینه در وبلاگستان دیدم !
من زنی رو که ساعتها با آی دی (( سلیطه )) با دیگران چت می کنه و به بهانه پول نداشتن برای خرید شیر خشک, مردی رو 50 کیلومتر به خانه اش دعوت می کند , غافل ازینکه هر ساعت پول تلفن و اینترنت در شهر ما به اندازه یک قوطی شیر خشکه ... من این زن رو حقیر می دونم !حالا بیوه باشه یا نباشه ..من زنی رو که برای همه این کامنت مشابه رو می گذاره :((مردم از خنده.... خيلي باحال بود. خيلي خيلي عالي. پسر تو استعداد عجيبي در طنز داري... 2:14AM September 2nd 2003
نميدونم چرا ?امنتم رو قبول نمي?نه... بعله داشتم ميگفتم ?ه استعداد غريب و عاليي در طنز نوشتن داري.
E-Mail WWW نوش?
((.که برای خودم هم بارها نوشته ..و برای هر کس به جای کلمه طنز موضوعی که مربوط به سبک نویسنده وبلاگه می گذاره ..و گاهی به جای باحال از کلمه محشر استفاده می کنه ..این زن برای من قابل احترام نیست... حالا می خواد بیوه باشه یا نه ! وقتی در جواب کامنت شبح می نویسه که من تا به حال با زیتون شوخی نداشته م ...و من دو سه نمونه از کامنتهای جلف او را فقط برای یاد آوری به شبح می فرستم ولی در اونجا ننوشتم که آبروی اون خانم نره شما کجا بودی ؟ وقتی آبکش در مطلب بسیار توهین آمیز و با همدستی صاحب وبلاگ و خود آن خانوم جمله ای که زیتون باید بچه های این خانم رو به دستشویی ببره و این خانم در کمال بی شخصیتی می نویسه که(( از خوندن مطلب آبکش خیلی خندیدم ..محشر بود.)).ولی من هر جا بدی از او شنیدم اعتراض کردم و حداقل نخندیدم شما کجا بودی که آبکش اون مقاله رو پاک کرد ؟شما کجا بودی کامنت رد رانر در نظرخواهی اون خانم دیگه نیست که نوشته بود لب تر کن تا نظر خواهی زیتون رو مثل ش.. ÷ر از فحشهای رکیک کنم ..آیا تو می دونی که تو وبلاگستان فقط منم که نظرخواهیم فیلتر داره ؟ تو می دونی که هنوزم چه فحش هایی دارم می خوردم و مجبورم به اون قسمت مراجعه کنم تا مبادا به ناحق کامنتی به اونجا رفته باشه ؟
اینجاشو با دقت بخون که بفهمی چرا من اون کامنت رو نوشتم و حد عصبانیت منو در نظر بگیر !
وقتی که آبی در مطلبی از قول مستر هکس نوشت که دورو بر زن های بیوه گرگ هایی می چرخند و مثل همه شما طعنه هایی هم به من زد.... من آبکش رو به گرگی تشتیه کردم.... شما متوجه می شید ؟
من گفتم :آبکش تا به حال از سه وبلاگ حمایت کرده وبلاگ فا ... که مرتب تنور این وبلاگ کاملا مشکوک رو داغ نگه می داشت و من به همین علت اینک آبکش رو برداشتم..هستی ..که بعدا فهمیدم این مورد رو اشتباه کردم و تا به حال اسمی ازین وبلاگ نبرده ن و من چون بعد از مسئله فا ... حتی به این وبلاگ مراجه نکردم وفکر می کردم ازین وبلاگ هم حمایت می کنن چون هر دو وبلاگ از یه جا تغذیه می شن ... بعد از این جریان دستشویی بردن بچه های این زن حقیر ..دیدم ازین زن دفاع کرده ..و من گفتم آبکش ازین سه وبلاگ حمایت کرده و چون از خوندن جمله خیلی حقیرانه (( از خوندن مطالب این دفعه آبکش (که در جهت خراب کردن من بود) خیلی خندیدم)) عصبانی شدم .اون کامنت رو نوشتم ....آیا شما در جریان این موضوع ها بودی؟ من چیزی رو گفتم که خود آبی و زنی که خود رو نوشی می نامد در جریانش بودن و خودشون رو به نفهمی زدن!! واون مطالب جنجالی رو بر علیه من نوشتن و امثال رد رانر رو به جون من انداختن ! کسی به این فکر نیوفتاد که زنی که با اسم سلیطه ساعتها در چت روم ها می گشته چطور از آوردن اسم وبلاگش با وبلاگ های دیگه احساس شرم می کند و تبدیل به مریم مقدسی شده !!
شنیدم در وبلاگش نوشته که زیتون برای منفجر کردن کنتورش این مطالب رو می نویسه .. کلی سر این جریان فحش خوردم تا اینکه ای میلی از یکی از خود فحش دهندگان به دستم رسید که معذرت می خواست و شدیدا احساس پشیمانی می کرد که دهن بین بوده ..من که وارد نیستم یه این کارا ... ولی او تمام کنتور من و به اصطلاح نوشی رو زیر و رو کرده بوده و فهمیده بود اصولا کنتور من همیشه دو برابر او نشون میداده .. و می گفت هر جا می رفتم لینک اورو می دیدم و لینک تو در کمتر جایی...به خاطر همین حرفشو باور کردم..برام نوشته بود :ولی معلومه که این لینکها با ترفندی خاص گرفته شده.. چون لینکی که خواننده نفرسته یعنی به لطایف الحیل گرفته شده ..توجه کن !این جمله های از طرفداران و نوچه های سابق این خانومه !
وقتی همه در جریان دادگاه این خانم بودن و چه اشک ها براش ریخته می شد و همه شبانه روز به فکر مشکل این خانوم بودن ..من در یک وبلاگ سکسی که در حال بسته شده بود کامنت این خانم رو خوندم که نوشته بود :(( ترو خود نبند ..تو محشر می نویسی و اگه اینجا بسته بشه من مسائل سکسی م رو چطوری حل کنم ؟ )) دقیقا جمله ش یادم نیست ... این مسئله البته به من ربطی نداره ..ولی وقتی می بینم در وبلاگ خودش با احساسات مردم بازی می شه و همه سخت در تکاپوی چاره برای حل مشکل و ایستادگیش می کنن..و دنبال ره حلی براشن ..و او خود پشت سر به فکر نام و لینک و نانه ..آیا می شه احترامی برای او قائل باشم ؟ حالا بیوه باشه یا نباشه !
( کلمه بیوه رو برای این به کار بردم چون آبی در اون مورد نوشته بود و منظور من به اون مطلب بود نه به طور کلی زنان بیوه ... وقتی زنی مردم رو حقیر می پنداره و در نهایت پستی مسابقه نقاشی در وبلاگش می گذاره که برید از اول وبلاگم رو بخونید و بگویید کجای این نقاشی ها غلطه !و مردمانی بزرگ از او بازی می خوردن و در این بازی حقیرش شرکت می کنن آیا می توانم نسبت به او علاقه ای داشته باشم ؟؟وقتی که کمترین هدیه ش برای دیگران دادن شماره تلفن و عکس و قرار ملاقات برای گرفتن چیزهایی مثل سی دی ..ای طلب دات کام شدن مجانی ..طرح روی کتاب مجانی ..(اولین بار هم از من خواهش کرد که شماره ش رو بگیرم و بهش تلفن بزنم و با بچه هاش حرف بزنم که خوشبختانه قبول نکردم !) وبعد در نامه ای ادعا میکنه که فقط من و یه نفر دیگه در دنیا آدرسش رو داریم و ممکنه فرستادن نامه ای که نمی دونم موضوش چیه و این دیگه چه سناریوییه که نوشته , کار من باشه ..که قسم می خورم جز اونکه می دونم در مهر شهر زندگی می کنه چیز دیگری نه می دانم نه علاقه ای به دونستن اون دارم ..وقتی صحبت یکی از نوچه هایش که به از طریق پلیس به دنبال آدرس و مشخصات منه لو می ره در کمال بی شرمی می گه من به دنبال کسی که نامه به منزلم انداخته می گردم و فثط زیتون آدرس منو داره ..ترو خدا شما بگویید ..من تو وبلاگ حدلقل 50 نفر شما خوندم که به نوعی با این خانم تلفنی صحبت کردید و بچه هاش بهتون عمو یا دایی گفته یا ملاقات کرده اید یا به خانه ش رفتید ...یا عکسش رو دیده اید ! آیا این انصافه که به من تهمت زده بشه ؟حالا این شخص اتفاقا بیوه هم هست. می تونست نباشه و مثل من باشه !. ..جالب اینجاست که از هر کسی خدمات می گیره بعد از یه مدتی با انگ (فلانی به من نظربد داشت!) ( به من حسودیش می شه ) ( با من ارتباط داره که ویزیتوراش برن بالا) آبروشو می بره ..
صنم جان در نظر خواهی سپینود- که او هم بارها به من در این مورد زخم زبون زده و من دفاعی از خودم نکردم - خوندم که کلی ذوق کردی که نوشی از نوشته هایت تعریف کرده..خیلی تعجب کردم ..بذارمن هم از کامنت ها استفاده کنم یه بار! می خوام تفاوت تو رو با او نشون بدم ! صنم جان نوشته های لطیف و صادقانه و قشنگ تو در نظر من خواننده صد برابر زیباتر است از مطالب ناصادقانه , بازاری پسند , و بسیاریش کذب و از سر کبر و غرور به اصطلاح خانم نوشی !! صنم خانم انتظار ندارم بتوانی دلیل احساس انزجار منو ازین خانم درک کنی ..ولی نوشتن اون مطلب در نظر خواهی آبی هیچ توهینی به بقیه زنان نداشت ..و فقط خود او و آبی در جریان بودن که او تبدیلش کرد به جنجالی برای مطرح کردن خود ..اگر توجه کنی او از راه جنجال خودشو مطرح می کنه همیشه ..بله من از زن بیوه ای چون او و مهری خانم بدم میاید و زنان بیوه بسیاری رو که تعددشان هزار برابر دسته اول است> دوست دارم ..به وبلاگ بعضی پسران که میرم خوشم میاد و از بعضیاشون نه ! از وبلاگ بعضی دخترا خوشم میاد و بعضیاشون نه !
می دونی او از طریق جواد , امیر حسین , مهشید , کاوه , نریمان و حتی شبح و خیلی های دبگه ..و حتی شما صنم خانم عزیز که نمی دونی این پیش داوری تو چه ضربه ای به من می زنه و چه فشارهایی به من آورده که من دیگه حتی بعضی ازای میل ها در این رابطه رو نخونده دیلیت می کردم و می کنم ؟
آیا تو هیچوقت از خودت پرسیده ای که چرا هر کس دیگه ای مثل شیوا یا پویا یا کیمیا یا افراد دیگه در وبلاگ خود انتقادی خیلی محکمتر از انتقاد ( به نظر من فقیر نمی رسی !) من نسبت به این زن نوشته اند ..حتی جرات در افتادن با اونها رو نداشه و هیچی نگفته ؟
نوشی یه بار با چاپ شدن مطلبی که اسم من هم در اون بود در روزنامه همشهری برای من دردسر درست کرد.. نه تنها معذرت نخواست بلکه با نوشتن ای میلهای متعدد به افرادی با این جمله که چون او مرا فقیر ندانسته(( از شما می خواهم که زیتون رو سر جاش بنشونید)) ..ماهها باعث دردسر و عذاب برای من شد..بارها اومدتو نظر خواهی من به خاطر انتقادم حرفهای کنایه آمیز و طعنه زد ...بارها برایم ای میل نوشت .(.موندم از این همه تلاش و وقتی که می گذره )
حالا هم که شنیدم می خواهد مطالبش رو در کتابی چاپ کنه احتمال می دم که برای جلب حس ترحم مطالبش علیه من رو هم در اون بگنجونه که من از همینجا اعلام می کنم که در صورت انجام این کار و آوردن اسمی از زیتون ازهر طریق که بتونم علیه ش شکایت می کنم ..
من دوست ندارم زنی که یه نظر من به دنبال نان و نام به وبلاگستان اومده و از هیچ کاری درین زمینه مضایقه نکرده و نمی کنه از من سرجیویی تازه بسازه !
امیدوارم دیگه کسی در باره این مطالب سوالی ازم نکنه و به جای نگاه کردن به دهان دیگران کمی به چشم خود و فکر خود مراجعه کنه ! اعتقاد ندارم خودم آدم خوب و بی اشتباهی هستم ..ولی سر این جریان خیلی با من بد و یه طرفه برخورد شد ! نمی دونم این زن با اشتباه های آینده بچه های خود چطوری می خواد برخورد کنه ..از الان دلم براشون می سوزه !
اگر قبلا وبلاگ سپينود رو ( مطلب ۷ شهرویور ) و وبلاگ خود زن تنها رو قبلا خونده بودم ميفهميدم موضوع کامنتهای زن تنها و سپینود چيه !
روشنفکر ترين زنان هم اگه غيبت نکنن روزشون نمی گذره انگار ! برای بار اوله شما ميان به وبلاگم ؟؟ می خوای کامنتات در نظر خواهیم که باعث شد وبلاگت رو پيدا کنم بذارم اينجا ؟ می خوای مطلبی که درباره مردی نوشتی که به خاطر اينکه بيوه بودی بهت نظر داشتی اينجا کپی کنم ؟؟ خوب به من درس راستگويی می دهی ..خانم جان بهتر بود می گفتی منو سپينود و نوشی داشتيم درباره تو بدگويی ميکرديم که گفتيم بياييم حالی ازت بگيريم ! راست گويی ....شجاعت ...زنان ايرانی:(
اينم جوابيه ای به مطلب زن تنها :
زن نه چندان تنهای عزیز:
خیلی نوشته ت برام جالب بود ..نمونه یه زن ایرونی !
1- نوشته ای که تا به حال به وبلاگ من نیومده بودی ..می خوای چند تا کامنت ازت کپی کنم که از نوشته هام تعریف کردی که اتفاقا برای بازدید پس دادن همون کامنت هات وبلاگت رو پیدا کردم !
2- تو تا به حال ننوشتی که مردی به خاطر بیوه بودن بهت نظر داشته ؟ اتفاقا همون روزهای اولی که وبلاگت رواز طریق کامنت هات پیدا کردم نوشته بودیش ...همون روزها که عصیان برات قالب طراحی کرده بود ..معلم سه تار..بچه هاشو پیش شما گذاشته بود..بد نیست سری به آرشیوت بزنی اگه پاکش نکردی !
3- ماجرای سفرت به تهران و دیدن نوشی و سپینود هم که در وبلاگت نیست ..اینم پاکش کردی ؟؟؟ نمی دونم چرا هر کی با این زن یه بار ملاقات می کنه درست همون روزا میاد تو وبلاگم به یه چیز الکی گیر می ده و با من دشمن میشه !! عجیب نیست به نظرت ؟ چطور تا حالا ازم تعریف می کردی یا هنوز معتقدی که اولین باره اومدی به وبلاگم !!
4- من کی گفتم زن خود فروش زن بدیه ! من مهری خانم رو بد دونستم چون آدم فروشی کرد وگرنه بقیه ش به وضع اجتماعی و اقتصادی بر می گرده !
5- گفتم نوشی کامنت مشترک برای همه می ذاره که تو محشری و معرکه ای و اینا ..چون تو از کامنت من در وبلاگی دیگه سوءاستفاده کردی و خواستم بگم منم میتونم ازت انتقاد کنم که زود باور و ساده ای اونو بخون که تو وبلاگ سپینود نوشتی :
نويسنده: صنم
شنبه، 25 مرداد 1382، ساعت 9:17
ديروز نوشی می گفت بچه هايی که دارن وب لاگ داستانی می نويسن اغلب خوب می نويسن مثلا يکيش همين تو ( يعنی من ! ) اينو که گفت نفسم حبس شد ... بايد خوشحال باشم که نوشی ازم تعريف کنه ..البته اگه نخواد بتعارفه ... بعدم گفت که سپينودم هر وقت بخواد داستانی بنويسه خوب می نويسه ... اون وقت يادم نبود داستاناتو ...الان اومدم خوندم ديدم نوشی بد جوری درست می گه ... اين بار يادم باشه ...يادم باشه يه دوستی دارم اسمش سپينوده ...هم آخر مرامه ... هم خيلی خوب می نويسه ... خودتو از طرف من ببوس ... صبا رو هم
E-mail: وارد نشده است
URL: zanetanha.pers
6- خیلی جالبه که شما سه تا همدیگر رو نمی شناسید و غیبت نکرده اید:
تو وبلاگ تو که غیبش زد ماجراهای این دیدار ولی سپینود هنوز وقت نکرده دم خروس رو بپوشونه :
((زنگ زدم به نوشی تا تولدشو تبريک بگم. آلوشا گوشی رو برداشت ....)
و:راستی صنم ( زن تنها)امروز پيشم بود خيلی لذت بردم. ...))
خوب خدا رو شکر که لذت برده !
و :((بسه ديگه ديره بايد برم کتابی رو صنم که برام آورده شروع کنم...
وبلاگ رو جدی بگيريد چون علاوه بر اينکه محلی برای تخليه و مطرح شدنتونه؛))
امیدوارم هر سه شما به قیمت خراب کردن من حسابی تخلیه و مطرح شده باشید!
7- از آی دی سلیطه ش گفتم :
چون توی همون کامنتی که اون خانم این همه شر به پا کرد ادای مریم مقدس رو درآورده بودوشماها رو به جون من انداخت ..گفتم که بدونی وگرنه آی دی هم به اسم فا ... داشت معلومه که به من ربط نداره !و بامزه تر از سلیطه هم هست !
8- خانم چرا مغلطه می کنی ؟ من کی گفتم در وبلاگ پورنو کامنت گذاشته ؟ من گفتم سکسی و منظورم وبلاگ لیمو ترش بود و اون کامنت هم یکی از دوستداران ایشون که کلی سر جریان دادگاهش گریه کرده بود و غصه خورده بود با بیزاری آدرسش رو به من داد !
9- کسی برایم نوشته که :چرا جواب شماها رو می دهم شماها هزاران پیراهن در دعوای زن و شوهری و خواهر مادر شوهر بازی و اینحرف بیشتر از من پاره کردی و من یه ناشی بیشتر نیستم..
10- نمی دونم چرا تو ایران هر کی دعوا می کنه ..شجاع نیست ..دروغ می گه و از هر روشی برای خراب کردن مثل بین بردن مدرک و پیدا کردن آدم برای پشتیبانی استفاده می کنه..توجه کردی من تا حالا هیچ همدستی نداشتم ؟؟
11 - خانم محترم انگار فراموش کردید که این شما بودید که اول بی خودی به من حمله کردید...اون وقت می گی من باها کار دارم ؟؟
12- من پیشهاد می کنم اسم وبلاگ خودت رو بذاری زن کم حافظه و باتجربه در سفسطه !
13- راستی توجه کردید چقدر انشا و حرفای شما خانومها و اون وبلاگبه اصطلاح طنز و اون یکی وبلاگی که می گه اون اولی رو اون نمی نویسه شبیه هم شده ؟؟؟بهتر نیست برای رد گم کردن کمی بین حرفاتون تفاوت بذارید که معلوم نشه با هم در تماسید ؟؟
۱۴- اميدوارم همچنين آخرين باری باشه که به حرفهای خاله زنکی توجه می کنيد و اینطور تابلو به کسی گیر ندین ..ولی آيا ميشه ؟!؟!؟؟!
۱۵- الان ای ميلی به دستم رسيد که شخصی می خواد وبلاگش رو ببنده با اين ادعا که من باعثشم ! خیلی مسخره ست ..شاید این صدمین بار ی باشه که این شخص اینو می گه - یا مسئله خودکشی رو مطرح می کنه- و هر بار هم تقصیر یکی می ندازه و حتی خود من بارها از بستن وبلاگش پشيمونش کردم .. توی کامنتهام برای ایشون و حتی توی وبلاگ خودم هم مدرکش هست ..يادمه بارها بهش گفتم لينک کسايی رو که دوست نداری بردار ! خیلی مسخره ست من بگم به خاطر مثلا اینکه کسی رو دوست ندارم دیگه حرفی هم برای گفتن ندارم ..اگه اولین بارش بود یه چیزی ..صداقت انگار مرده !!شاید هم باید منتظر سناریوی بر علیه خودم باشم !!!
1- به دنبال سراب
به آب رسیدم
بی احساس تشنگی ...
(عباس کیا رستمی )
2- دیدید سر میز غذا وقتی مثلا پلو باشه با خورش یا مرغ یا ماهی یاکباب یا ته دیگ یا هر چیز دیگه ..هر کسی برای خودش غذا می کشه یه قسمت از غذاشو بیشتر دوست داره ..توجه کردم که هر کسی با تیکه مورد علاقه ش یه جور رفتار می کنه ..مثلا یکی تند تند خورش یا کباب مورد علاقه شو می خوره و هی پلو اضافه میاره ..مثل بابای من ..اینها خیلی خوش به حالشون می شه ..چون چه تو خونه و چه تو مهمونی هی براشون گوشت و اینا می کشن که اوا خاک عالم چرا برنج خالی می خورید ( نگو طرف همون اول همه رو با همون قاشق های اول خورده )... بعضیا هم بهترین تیکه غذاشونو می ذارن برای آخر آخر که حسابی باهاش کیف کنن ...مثل داداش من .... اینجور آدما گاهی سرشون کلاه می ره و اگه کسی بخواد باشون شوخی کنه می تونه به یه نحوی حواسشو پرت کنه و کشش بره ..که معمولا من این وظیفه مهم رو بر عهده می گیرم ... بعضی ها هم عین من و مامانم مواد دوست داشتنی و دوست نداشتنی رو یه جوری می خوریم که هر دو باهم تموم شه ! فکر کنم این عادات از نظر روانشناسی یه علت هایی باید داشته باشه !
3- خوشبختانه مسئله گزینش و تحقیق برای گزینش افراد برای استخدام در ادارات دولتی الان یه مقدار بهتر شده و دیگه یه فرد بی صلاحیت نمی تونه با سرنوشت یه نفر بازی کنه .. شنیدم اون اوائل انقلاب خیلی زندگی ها در اثر همین تحقیقات محلی زیرو رو شده و یه عده بیچاره و بی کار شدن ..
داستانی که اینجا می نویسم یه داستان واقعیه که شراره خانم , خواهر دوست مامانم حدود 7 ماه پیش برامون تعریف کرد ..و خیلی وقته که دلم می خواد اینجا بنویسمش ..وقتی از خودش اجازه گرفتم جایی اینو بنویسم گفت بذار برای چند ماه بعد ...
شراره خانم تعریف کرد :
(( من عاشق معلمی و بچه ها بودم و با اینکه اون زمان می شد در رشته های دیگه قبول شم ..رشته مورد علاقه م رو تربیت دبیر انتخاب کردم ! سال آخر دانشگاهم مصادف شد با انقلاب فرهنگی و دوسال دانشگاه ها تعطیل شد ..تو این فاصله ازدواج کردم و رفتم به شهرستان محل اقامت شوهرم ... صاحب یه بچه هم شده بودم که دانشگاه ها باز شد و تا بیاییم ثابت کنیم که کاره ای نبودیم ..دوسه سال دیگه طول کشید ..من هم با شوق و ذوق معلم شدن دوری و سختی راه رو تا تهران و به کول کشیدن یه بچه رو تحمل می کردم ..تا اینکه درسم تموم شد و باید منتظر تحقیقات محلی برای قبول شدن در گزینش دبیری بمونم ....اون روزا به علت فقر مالی در محله فقیر نشینی زندگی می کردیم و هر نوع آدمی در اون محل زندگی می کرد ..اون موقع ها هر محله ای برای خودش شورای محلی داشت و اوائل فعالیت نیروهای بسیجی بود که بعضیاشون واقعا مخلص و معتقد و بعضیا برای تظاهر و ریا و سوءاستفاده از موقعیت به این گروه پیوسته بودن .. در همسایگی ما زنی بیوه بود به نام مهری خانم که تنها زن عضو شورای محل و ظاهرا جزء نیروهای بسیج بود ....در محل خیلی حرف و حدیث پشت این خانم می گفتند و روزی نبود که از کوچه رد بشم و نبینم که زنهای همسایه دارن راجع بهش بدی می گن ..از طریق زن صاحبخونه مون متوجه شده بودم که این خانم همراه دو پسرش _ حدودای 18-17 ساله و هر دو بسیجی - و یک دختر کوچک , زندگی می کرد و از راه آمپول زنی و همینطور شغل شریف صیغه شدن روزگار می گذرونه ..زنهای همسایه خیلی می ترسیدن که مهری خانم شوهرشون رو غر بزنه ...می گفتن که تا به حال نوبتی صیغه ی هر 8 مرد دیگر عضو شورا شده بوده ..می گفتند که دکتر فلانی دکتر معروف شهرمون وقتی زنش برای دو ماه به خارج از کشور رفته بوده مهری خانم در ازای یه تلویزیون رنگی برای دو ماه صیغه این دکتر شده بود.. البته خودم گاهی سر وصداهای توی کوچه می شنیدم که زن فلان عضو شورا با جیغ و داد و هوار برای مهری خانم پلیس آورده و شوهرش رو خونه مهری خانم پیدا کرده ...شنیده بودم که پسراش خیلی از کار مادرشون شرمنده و چند بار شبها در مسجد محل خوابیدن و یا یکیشون غش کرده ...
ولی من هیچوقت فکر نمی کردم هیچوقت مهری خانم بتونه در سرنوشت من نقشی داشته باشه ..نه شوهرم اهل این کارا بود نه خودم هیچوقت در محافل بدگویی از او شرکت می کردم ..
فقط یه بار که از خرید بر می گشتم دیدم دم در خونه مهری خانم دعواست و مادر دوست پسرش اومده جیغ و داد که: زن ! خجالت بکش ..تو جای مادر پسر منی ..چطور خجالت نکشیدی که دیشب اینجا نگهش داری و صیغه بخونی باهاش ..و تو این داد و بی دادها می گفت که می دونم تو از این راه طبقه دوم خونه ت رو ساختی و ... من یه لحظه چشمم افتاد به چشم پسره رو هم که اونم بسیجی بود و مادرش دستشو محکم می کشید و می بردش و نفرینش می کرد ..
از بین اهالی محل فقط با دو خانواده عین خودمون بی آزار رابطه داشتیم و در ضمن برای تحقیق محلی امید به این دو خانواده که فرهنگی و با اصالت بودن داشتم و به عنوان آشنای محلی آدرس این دو رو داده بودم ... شده بود که چند بار برای گزینش دانشگاه دختران و پسران محل به در خونه مون اومده بودن و من از همه خوبی گفته بودم ... بعد از ماهها بالاخره از طرف گزینش آموزش و پرورش برای تحقیق درباره من به این دو خانواده مراجعه کرده بودن و هر دو کلی خوبی گفته بودن ..دیگه مطمئن بودم که به زودی معلم می شم و خوشحال بودم که بالاخره این همه سال انتظار و بی کاری داره نتیجه میده ...
بعد از مدتها سر دووندن بالاخره جواب منفی گزینش بهم رسید ...من متعجب و پریشان و گریان به اداره و این ور و اون ور مراجعه کردم تا بالاخره به اداره ای در شهری که زندگی می کردم منو فرستادن.. گفتن فقط یه آقاست که می تونه دلیل رد شدنت در گزینش رو بگه .. وقتی وارد اتاق شدم ..از تعجب شاخ در آوردم ..اون آقا همون پسر بسیجی بود که مهری خانم رو برای یه شب صیغه کرده بود!! بهش گفتم من که همه مدارکم و جواب تحقیقاتم همه خوب بود , چرا ردم کردید ؟ گفت اونایی که شما معرفی کردید همه ازتون خوبی گفتن ولی من حرف مهری خانم که عضو بسیجه بیشتر قبول دارم تا همه ! گفتم آخه مهری خانم چه چیزی از من گفته ..من که همیشه پوشیده لباس می پوشم و کاری به کار کسی ندارم ! پسر بسیجی که چند سال ازمن کوچیکتر بود و بسیار بی ادبانه با من حرف می زد ..گفت : مهری خانم گفته که یه بار یه فروشنده دوره گرد که میوه می فروخته اومده کوچه تون و تو درسته که مانتو شلوار و روسری سرت بوده ولی با دمپایی جوراب پات نبوده !!
من که از عصبانیت داشتم سکته می کردم گفتم : اولا اون میوه فروشه یه پیرمرده ..دوما چشماش کوره و ما خودمو ن باید میوه رو تو پاکت بریزیم و وزن کنیم و پولشو بهش بدیم ..تازه مگه از مچ پا به پایین حلال نیست ؟ مگه زمان پیغمبر کسی جوراب پاش می کرده ...پسره با بی ادبی گفت: تو که از اسلام چیزی نمی دونی خفه شو ...من که دیگه دیدم کارم تمومه ...گفتم: مهری خانم گناهی نمی کنه که تقریبا تموم مردای محل لخت مادرزادشو دیدن ولی من گناه کردم که جلوی یه پیرمرد نابینا فقط انگشتای پام معلوم بوده ؟!؟!؟
ناگهان پسره حمله کرد که به تو چه ؟ کار اون شرعی و قانونیه !! حالا که این مسئله رو مطرح کردی بمیری هم دیگه نمی ذارم معلم شی ..من شرمم میشه خواهرای ما شاگرد زنی پررو مثل تو باشن که از اصول دین چیزی سرش نمی شه !!
نا امید برگشتم خونه ...دیگه طاقت نیووردم ..یه راست رفتم دم در مهری خانم ..زنگشو زدم و وقتی اومد دم در با عصبانیت گفتم : آخه زن من به تو چه بدی کرده بودم ؟ تو که هر شب بغل یکی می خوابی و کیفشو می کنی و پولشو می گیری دیگه چه مرضی داری تو این هیری ویری بدی منو جلو دیگران بگی ؟؟؟ مهری خانم سرخ و سفید شدو چشماش لرزید و با ناراحتی گفت : حسودیم می شد ..فکر می کردم خیلی خوشبختی ..شوهر تو هم تنها مردی بود که محلم نمی ذاشت ..))
وقتی شراره خانم به اینجاهای داستان زندگیش رسید بی اختیار اشک از چشماش میومد ...من که ازین داستان شدیدا ناراحت شده بودم براش دستمال کاغذی آوردم و گفتم : من اگه جای شما بودم شاید یه سیلی بهش می زدم ! مامانم گفت : باز این دختر ما جوشی شد ...زود برو یه چایی دیگه بیار ! ولی شراره خانم گفت : نه اتفاقا راست می گه با تمام وجود دلم می خواست بزنمش ولی نمی شد ! تموم لات و لوتهای محل هواشو داشتن ..آخه مهری خانم هم هوای همه رو داشت ......!
4- همیشه با کسی
قرار ملاقات دارم
که نمی آید...
نام او در خاطرم نیست ...
5- خوب که فکر می کنم
نمی فهمم
دلیل این همه
ترس از مرگ را ...
6- یک عمر را پشت سر می گذارم
در یک لحظه
بر خویشتن می گریم ...
7- به جوانه نمی نشیند
تنها یک درخت
در جمع درختان گیلاس ...
8- وقتی قرص ماه بالا می آید
از خاوران
احساس عاشقانه ام اوج می گیرد
اندکی ...
(عباس کیارستمی)
چون این کتاب رو باید چند روز دیگه پس بدم ..تند تند شعراشو می نویسم !
1- جوانه زد
شكفت
پژمرد
فرو ريخت
حتي يك كس آنرا نديد...
(كيارستمي )
2- بهترين كوهنورد ايراني ، اولين مربي كوهنوردي از طرف فدراسيون جهاني ..كسي كه 5 قله بالاتر از 8 هزار متري رو صعود كرده (( محمد اوراز )) از كردهاي ساكن اروميه ..10 روزه كه در يكي از بيمارستانهاي پاكستان در حال اغما به سر مي بره ! معني اوراز يعني سربلند .. اوراز فقط 150 متر مونده بود كه قله گاشري بروم رو فتح كنه كه در ارتفاع 7900 متري دچار سانحه شد .. و 4 روز طول كشيده تا به ارتفاع 5400 متري بيارنش ..به علت بي پولي فدراسيون كوهنوردي براي انتقال پيكر مدهوش او از ديگران پول قرض كردن و حالا بعد از 10 روز تازه 10 نماينده مجلس خواستار رسيدگي به وضع او شدن !
اگر اوراز يه فوتباليست يا يه كشتي گير بود همين طور عمل ميشد؟!
3- رضا شكراللهي ،حسن محمودي و محمد حسن شهسواري دور هم نشستن و تصميم گرفتن مسابقه اي تحت عنوان :(( مسابقه اينترنتي داستان كوتاه )) فراخوان جايزهي ادبي بهرامصادقي
راه بندازن ..جزئيات بيشتر رو در وبلاگ خوابگرد و در صفحه ویژه مسابقه ببينيد ..

4- يه خبر خوب ..ميتراي عزيز نويسنده وبلاگ من و شایان با وجود داشتن يه پسر شيطون 5/4 ساله در كنكور اونم در دانشگاه شريف قبول شده ...خيلي تبريك مي گم ! خودش مي گه از بس از تو هوا قاصدك گرفتم و آرزو كردم و فوت كردم ! ولي من مي گم
اگه به اين كارا بود من تا حالا بايد پروفسورامو گرفته باشم ..نخير خانوم هنر خودته :)
5- بابا اين عمو حميدمنو كشت!! هي مي گه موضوع رو واضح تر بنويس...حق داره البته....من درست نمي شناختمش ..چند نفر از بلاگرهايي كه مي شناختم مدتي بود كه مي گفتن عمو حميد داره برات آش مي پزه و ... و ليست افرادي كه در وبلاگ به ظاهر طنزي رو برام فرستادن كه اسم اونم توش بود ..خود ردرانر هم كه معرف حضورتون هست كه مدتيه به آزار و اذيت و فحاشي مشغوله، نامه اي داد و خودشو عمو حميد معرفي كرد و هنوزم به اسم اصغر ( كه اونم انگار يكي از نامهاي مستعار عمو حميده)در نظر خواهيم مشغول فحاشيه كه خوشبختانه همه فيلتر مي شن ! من با اينكه خيلي ناراحت و عصباني بودم و حرفشو باور كرده بودم ،با اينحال نامه ردرانر رو قبل از اينكه اينجا بذارم براي چند نفر از دوستانم و همينطور دوستان عمو حميد فرستادم...اكثر دوستاش گفتن، عمو حميد ممكنه يه خورده شيطون باشه و نويسنده اون وبلاگ طنزباشه ولي حرفهاي ركيك و زشت ازش بعيده! من نمي دونستم ميشه با اسم ديگه اي ايميل داد و نمي دونستم كه كسي كه حرفهاي به اين زشتي مي زنه مي تونه دروغگو هم باشه و مشغول خراب كردن ديگري هم باشه ..همونطور كه گاهي مياد به اسم زهرا براي من كامنتهاي بد مي ذاره و مثل روز برام روشنه كه زهرا نيست ...
من چون اين مسئله رو سربسته گفته بودم ..در مطلب بعديم هم اجبارا سربسته گفتم كه عجله كردم و زود باور بودم و اينا .. اون گروهي هم كه به عنوان نويسندگان اون وبلاگ طنز به من معرفي شدن هم همه اعلام كردن كه ما جز اين گروه نيستيم ..
با اينكه من از اون مسائل خيلي صدمه ديدم و ضربه خوردم ولي راضي نيستم كه به اشخاص بي گناه اتهامي زده بشه ..اگه براشون دردسري درست شده من معذرت مي خوام ..
هر چند كه اون مطلب به ظاهر طنز روكه اون همه آشوب به پا كرد پاك كردن ..هر چند كه هر جا ردي از رد رانر داشت ديليت شد ..هر چند همه دارن همه چيز رو انكار مي كنن ..ولي من سعي مي كنم برعكس اونا تقصير هاي خودمو به گردن بگيرم ! با اينكه مي دونم هر كلمه اي روكه من هر جا مي نويسم به بدترين نحو ممكن ازش سوءاستفاده مي شه !
6- ببخشيد و فراموش كنيد
گناهانم را
اما نه آن گونه
كه به كلي فراموش شان كنم ...
7- سال هاست
مثل پر كاه
در ميان فصول سرگردانم ...
(كيارستمي)
1- از صد عابر
يكي مي ايستد
مقابل بساط من ...
(عباس كيارستمي)
2- بيش از ده باره كه ميشنوم : به خاطر دختر بودنته كه ميان به وبلاگت!..
ديروز با برادرم جايي بوديم كه موقع برگشتن بايد با هم سوار تاكسي مي شديم .. وقتي من مسير رو به راننده مي گفتم برادرم سوار نمي شد .. مي گفت چون تو دختري برات وايسادن ..ولي وقتي با گفتن اون ماشين وايساد ..برادرم گفت سوار شيم ..دمغ شدم ! موقع پول دادن تا دست بردم به كيفم ، گفت تو نمي خواد بدي ممكنه كمتر حساب كنه !
يه بار با بابام رفتم مانتو بخرم ...آقاهه گفت 18 هزار تومن ..من كلي چونه زدم و آقاهه با خنده گفت هر چي كه دوست داري بده قابلي نداره ..من 15 هزار تومن دادم كه زياد هم بود ..يارو قبول كرد...بابام دست كرد جيبش و 3 هزار تومن ديگه بهش داد ...بعدا گفت ديگه دوست ندارم زياد چونه بزني ..چون دختري بهت تخفيف داده .نديدي چه جوري نگاهت مي كرد...
نمي دونم اينجور وقتها چي بايد گفت ! مگه من وقتي رو لينك يه وبلاگ كليك مي كنم ،نمي دونم نويسنده ش زنه ، مرده ، دختره و يا پسر ؟ مگه از طريق همين وبلاگ ها كلي با روحيه ي افراد متفاوت با خودم آشنا نشدم ؟ مگه ديگران هم نميان با روحيه ديگه اي آشنا شن ؟
اتفاقا موقع انتخاب اسم براي وبلاگم يكي از وسواس هام اين بود كه سعي كنم اسم دخترونه نباشه و حتي تلخ باشه ..اسمم ايكس-خانم يا دختري به نام ايكس يا ايكس-جون نباشه ..هيچوقت نخواستم از دختر بودنم سوءاستفاده كنم ... ولي در محيط وبلاگم ديگه نمي تونم خودم نباشم.. نمي تونم جنسيتمو انكار كنم ..شما ببخشيد !
3- بيشتر وقتها از ميدوني كه بايد از اونجا آخرين تاكسي رو به مقصد خونه سوار شم ، از پسر بچه هايي كه سبزي پاك كرده مي فروشن ،سبزي مي خرم ...مدتي بود يه پسره رو مي ديدم كه برعكس بقيه هيچ رقابتي براي فروش نمي كرد ... يه جوري بيحال عين معتادا بود ..موهاي بور و چشم هاي عسلي داشت ..ولي سفيدي چشماش به رنگ خون .. به روز مخصوصا رفتم طرفش .. گفتم چند دسته 100 تومن؟ گفت 6تا ..گفتم بيشتر ميشه بردارم ؟گفت : باشه هر چي مي خواي بردار ..دلم نيومد اضافه بردادم ..ديگه نتونستم جلوي فضوليم رو بگيرم ،پرسيدم چشمات چرا اينقدر قرمزه ؟ گفت شبا تا ساعت 10 دور ميدونم بعد سبزي خوردن مي خرم مي برم خونه تا ساعت 3 نصف شب پاك مي كنم و دسته مي كنم ...6 صبح هم بايد دوباره ميام اينجا براي فروش ..فقط 3 ساعت در شبانه روز مي خوابيد ..گفتم مامان بابات كجان ؟ گفت مامانم مريضه خوابيده ..بابام هم اينجا نيست ...لهجه ش افغاني بود ...پرسيدم افغاني هستي؟ .. با شدت گفت نه ! سعي مي كردم هميشه از اون بخرم ..گاهي چيزايي براش مي بردم ..دو سه بار ديگه ازش پرسيده بودم كه افغاني هستي نمي گي ها ..باز با ناراحتي مي گفت نه مال طرفهاي تايباد هستيم ..
تا اينكه يه روز كه رد مي شدم ..ديدم نيست ..از سبزي فروش هاي ديگه سراغشو گرفتم، يكيشون گفت : مامانش مرد رفت افغانستان .. مزار شريف .. و با خنده ، در حاليكه ساندويچ گاز زده شو بهم تعارف مي كرد گفت:ازمون خواسته بهت نگيم افغاني بوده ... من كه برام فرقي نمي كرد ، چرا خودش بهم نگفت ؟چرا هيچوقت به فكرم نرسيد آدرسشو بگيرم به مامانش سر بزنم ؟!
4- پارسال با خانواده رفتيم به يه روستاي خوش آب و هوا و قشنگ در راه يكي ازين پيست هاي اسكي ! جايي كه وايساديم صاحب زمين كشاورزي داشت چند تا جوون رو بيرون مي كرد .. بابام هم گفت : بريم يه جاي ديگه ...صاحب باغ اومد گفت : شما بشينيد ..اين جوونها ميان عرق مي خورن ،مست مي كنن ..درختها رو مي كنن آتيش درست مي كنن و كلي آب و آشغال مي ريزن و مي رن ! و تازه خودش هم يه جاي باصفاتر رو پيشنهاد داد .. خيلي جاي قشنگي بود ..رويايي..يه گاو خوشگل قهوه اي با لكه هاي سفيد اونجاها چرا مي كرد ..صاحب باغ هم كه جوون 4-23 ساله ي آفتاب سوخته اي بود همونجاها مي چرخيد و به كارهاي زمين مي رسيد .. سر ناهار هم خواهرش كه خيلي خوشرو و صميمي بود ( 3 تا هم بچه داشت )يه ظرف ماست چكيده برامون آورد ..عصر هم مامانم اونو به چايي و ميوه دعوت كرد ..بعدش ديدم داره با مامانم پچ پچ مي كنه ...معلوم شد كه داره منو براي برادرش خواستگاري مي كنه ... گفت برادرش به عنوان مهريه دار و ندارشو كه همون گاو خوشگل بود به اضافه ي يه وانت نيسان آبي به اسمم مي كنه ..من خنده م گرفت و برادرم هم فوري رفت طرف گاوه و ما ما مي كرد و صداش مي زد : زيتون چطوري ؟ بابام يه اخمي به من و داداشم كرد و با لبخندي به اونا گفت : اين دختر ما به درد برادر شما نمي خوره ..در تنبلي لنگه نداره ..به بهانه درس هم هيچ كاري نمي كنه..خواهره گفت : اشكال نداره مي ذاريم درس هم بخونه .. بابام كلي ضايعم كرد و ازم بدي گفت تا قانعشون كرد ...ولي من بدم نيومد ..واقعا هم راست مي گفت اگه من زنش مي شدم بدبختش مي كردم :-)
اينم براي اونا كه مي گن وبلاگ زدم كه شوهر پيدا كنم ..از لجشون مي خوام چند تا از ماجراهاي خواستگارامو اينجا بنويسم !
....
5- ديروز برادرم از راه نرسيده ..اومد پاي كامپيوتر و ديده كه لبريز از كرم و ويروسه ... بدون اينكه بهم بگه تا فايل هايي كه مي خوام ذخيره كنم ،ويندوز رو عوض كرده ..حالا بماند كه اولش يه جوري شد كه فونتاي فارسي رو نمي تونستم بخونم و از چپ به راست ميومد ولي بعدا اينترنت اكسپلورر 4 ريخت كه گرچه خيلي قديميه ولي باعث شد وبلاگهاي حسين درخشان و خوابگرد عزيز رو بتونم ببينم ....
ولي متاسفانه باعث شد تمام اي ميل هاي توي آوت لوكم كه نزديك 1000 تا اي ميل با ارزش و 65 تا اي ميل جواب- نداده و نخونده م از بين بره :( مي دونم خواهش بزرگيه ..ولي مي شه هر كي مي تونه دوباره نامه ش رو برام بفرسته ؟!
الان هم مي خواستم قسمتي از نامه پژمان دشتي زاده ( يا دشتي نژاد) رو اينجا بذارم ..اجازه ش هم ازش گرفته بودم ولي اونم از بين رفته :( خواهش مي كنم همگي اي-ميلاتون رو دوباره برام بفرستيد !
6- چاي تلخ http://chayetalkh.blogsky.com/دوباره اومده با قصه هاي تلخ ...تلخن ولي واقعيت دارن ! من ماجراي اون دونه هاي انگور رو نفهميدم چيه !
7- چه خوب شد كه نمي بيند
سنگ پشت پير
پرواز سبكبار پرنده ي كوچك را ...
8- باران بر علوفه ي خشك
به مشام گاو شيرده مي رساند
بوي بهار را ...
(كيارستمي )


