2003-10-30  

1- اي عشق همه بهانه از تست
من خامشم اين ترانه از تست
آن بانگ بلند صبحگاهي
وين زمزمه‌ي شبانه از تست
من انده خويش را ندانم
اين گريه‌ي بي‌بهانه از تست...
(هوشنگ ابتهاج)

2- ماه رمضون دو سال پيش بود..وسط كلاسها يهو دلم ضعف رفت...روزه كه نبودم ، صبحونه هم وقت نشده بود بخورم .. تا غروب هم بايد تو دانشگاه مي موندم ... مامانم گاهي برام عين بچه كوچولوها خوراكي مي‌گذاره .. تو كيفمو نگاه كردم ديدم بعله ..يه كيسه كوچولو برام نخود كيشميش گذاشته .مامانم عاشق خوراكي‌هاي سنتي مثل گندم شادونه،برنجك،نخود كشمش و ازين چيزاست و مرتب برامون مي خره .. يه درودي بر مامانم فرستادم و از كلاس زدم بيرون .. داشتم فكر مي كردم كجا بخورم كسي نبينه ..جدا ازين كه اعتراض ممكنه مي كردن دوست هم نداشتم جلو كسي كه روزه‌ست چيزي بخورم مبادا دلش بخواد..يه راه خلوت هست كه معمولا كسي ازش رد نميشه و بعدا دوباره به راه عبور دانشجوها وصل مي شه ..حساب كردم چه جوري بخورم كه تا برسم تهش دلي از عزا در آورده باشم ..اگه نخود كشمشها رو دونه دونه مي ذاشتم تو دهنم و مي جويدم تا آخر راه 6-7 دونه هم نمي شد و افاقه شكم بي هنر منو نمي كرد..چاره كار رو تو اين ديدم كه يه مشت گنده بچپونم تو دهنم ... گفتم تا وسط راه مي‌جومشون و بعدش مرحله قورت دادن رو شروع مي كنم... مسابقه شروع شد ..همچين تند تند دندانهاي آسيا و آفريقا و اقيانوسيه شروع كردن به له كردن كشمشها و آسياب كردن نخودها كه نگو ...هنوز نصف نخودها آرد نشده بود كه ....
(آخه بگو مامان جان تو ماه رمضون، نخود كشمش به عنوان تغذيه مي ذارن ؟)
يه دفعه يه صدايي شنيدم از كسي كه دنبالم داره تقريبا ميدوه و داد مي زنه : خانم (مثلا)زيتون! خانم زيتون! آخ ددم واي ..كي بود..يكي از مذهبي ترين پسراي كلاسمون ..

اول بايد يگم كه ما دو تا پسر تو كلاسمون داشتيم ( خوشبختانه فارغ‌التحصيل شدن رفتن) كه انگار خدا اينا رو خلق كرده بود براي ارشاد و به راه راست هدايت كردن مردم و بخصوص دخترا ..هر كاري مي خواستي بكني اينا يه عالمه آيه و حديث و ..در رد يا قبول اون مياوردن...هر مسئله رو به مذهب ربط مي دادن..حتي موقع باز يا بسته كردن پنجره‌ي كلاس ..جالب اينجا بود كه يكي مي گفت و ديگري هم تأئيدش مي كرد..ديگه همه مون حتي استادا هم از دستش عصباني مي‌شديم...يكيشون كوتاه بود و يكيشون دراز و لاغر ..ما چند تا دوست بوديم كه يواشكي اسم اين دو تا رو چيچو فرانكو (اسم دوتا كمدين ) گذاشته بوديم و گاهي مي‌نشستيم از كاراشون تعريف مي كرديم و غش غش مي‌خنديديم ..
فقط يه نمونه از حرفاشون رو بگم : يه روز برادر فرانكو( پسركوتاه قده) براي همه نوار مكالمه ضبط كرده بود و با قيمت خيلي كم به بچه ها مي فروخت ..من كه اومدم پول بدم ..آستينام يه كم بالا بود ..واي كله مو خورد ...برام يه ساعت در مذمت بستن ساعت طلايي رنگ رو ساعد زيباي دست كه باعث تحريك پسرا مي شه و شيطان رو بيدار مي كنه و اين چيزا حديث و سوره و آيه آورد ..

حالا كي بود دنبالم مي دويد و صدام ميزد ؟ برادر چيچو كه فكر مي كنم كپي جوونياي لاريجاني بود. دهنم هم تا خرخره پر ..لابد الان يه ساعت برام موعظه مي كنه كه روزه خواري بده و ... اجبارا وايسادم ..دستمم گرفتم جلوي دهنم كه اگه يه كلمه مي گفتم نخودهاي دو آتيشه‌ي آرد شده پاشيده مي شد ... ازاون طرف هم كيشميش هاي له شده عين چسب بعضي دندونامو به هم چسبونده بود..موقعيت بدي بود ولي با كله پرسيدم چيه ؟ گفت يه عرضي داشتم ..من كه هر كاري مي كردم نمي تونستم حرف بزنم ..عين اونايي كه دندوناشون درد مي كنه با سر گفتم كه بگه چيكار داره ..حالا اينم شروع كرد: آره من از شما خوشم مياد و البته با اجازه خانواده بايد باشه و انشالله تو همين ماه رمضون مياييم خواستگاري كه مستحب هم هست - البته به جز اون سه روز قتل - و در پيش چشمهاي گرد شده من ادامه داد .. فلان تاريخ صيغه محرميت جاري مي شه و عيد فطر فلان مي شه و با قرآن استخاره كردم خوب اومده و فقط يه مسئله اي بايد قول بدي..من مجبورت نمي كنم چادر سرت كني ولي دلم مي خواد موهات بخصوص جلوي فاميل من بيرون نباشه و ....همينطور ادامه مي‌داد.من داشتم حسابي جوش مياوردم ..لابد يه جا شنيده بود سكوت علامت رضاست و همينطور خودش مي بريد و مي دوخت ...

ديدم اگه چيزي نگم الان اسم بچه مون رو هم انتخاب مي كنه...خواستم به زور هر چي تو دهنمه قورت بدم نشد و همچين سرفه اي كردم كه نصف آرد نخودها پريد گلوم و نصفش هم بيرون ..هيچ آدم محرمي هم اونورا نبود بزنه پشتم خفه نشم ..خلاصه چند دقيقه طول كشيد تا نفسم بيرون اومد.. طبق تجربه اي كه داشتم بايد همون حرفي رو مي زدم كه راه براي بحث بعدي بسته بشه ..اگه مي گفتم : من قصد ازدواج ندارم ..1003 حديث مياورد اندر باب فوائد ازدواج..اگه مي گفتم مي خوام درس بخونم مي گفت خوب درستم بخون ..اگه مي گفتم من و شما هم عقيده نيستيم ..ساعتها بحث عقيدتي مي كرد كه من شمارو به راه ميارم و اين حرفا ...اگه مي گفتم ازتون خوشم نمياد خوب ناراحت مي شد .... با صداي گرفته و دورگه‌اي ناشی از آرد در گلو گفتم : معذرت مي خوام من نامزد دارم ...اين تنها كلمه‌ايه كه طبق تجربه من سمج‌ترين پسرا رو از سر راه آدم كنار مي بره بخصوص كه چيچو هم شديدا مذهبي بود..
در كمال تعجب من گفت : از نظر من اشكالي نداره !!
حالا بماند كه من چيا با عصبانيت بهش گفتم و اونم هي با خونسردي مي گفت اشكالي نداره ....
يه كم دعوامون شد و من با قهر رفتم و ديگه هيچوقت باهاش حرف نزدم ..البته به هيچكس هم نگفتم تا ..
اين ماجرا گذشت تا اينكه چند ماه بعد كه رفته بوديم خونه ی يكي از بچه هاي گروهمون كه يه نوزاد به دنيا آورده بود ....همه مون توله خوشگل و نازشو گذاشته بوديم وسط و هي با دست و پاي كوچولوش بازي مي كرديم و از خاطره ها مي گفتيم و مي خنديديم...دوستم كه يه ترم مرخصي زايمان گرفته بود، پرسيد راستي از چيچو و فرانكو چه خبر؟ منم از دهنم در رفت و ماجرا رو بهشون گفتم .. چه قدر خنديدیم و مي گفتيم چه بزرگواره اين چيچو چه بامرامه واز اين حرفا كه همون دوستم كه زاييده بود گفت اتفاقا ترم پيش هم فرانكو از من خواستگاري كرده بود ..همه مون دهنمون از تعجب باز موند..آخه شوهر دوستم مرتب ميومد دانشگاه دنبالش و همه مي دونستن شوهر داره ..گفتيم فرانكوي ديوونه مگه نمي دونست شوهر داري ؟ گفت: چرا بابا ..فرانكو گفت از نظر من مسئله اي نيست كه طلاق بگيري ...بهش گفتم برادر فرانکو ،من از شوهرم حامله هستم ..گفت اشكالي نداره ..بچه تو نمي خواد بندازي ها ،خودم بزرگش مي كنم !...همه مون از خنده غش كرده بوديم و مونده بوديم ازين همه رافت و مهربوني وبزرگواري و مرام و لوطي گري .....

3- فيلم نفس عميق رو اگه تا حالا نرفتيد حتما بريد...روزهاي آخرشه ..جدا از اين كه خيلي فيلم عميق و خوبيه يه دليل خيلي خوب هم بهش اضافه شده ...همين كه لاريجاني پخش تيزرشو تو تلويزيون ممنوع كرده كافيه تا بفهميم حرفاي خوبي داره :-)

4- جمعه پيش مهموني بوديم .. بچه ميزبان كه فيلم توكيو بدون توقف رو قبلا ديده بود ، اونقدر اصرار و نق نق كرد و از خنده‌دار بودن فيلم تعريف كرد تا ما هم كه بدمون نميومد يه كمي بخنديم قبول كرديم و رفتيم سينما قدس( ميدون ولي عصر) ....صفش خيلي خيلي شلوغ بود و كشيده شده بود به پياده رو وسط دو جوي آب خيابون ولي عصر ...سر صف اين پسر صاحبخونه هي از همه مون مي پرسيد شما نوشابه مي خواين و ما هي مي گفتيم نه ..دوباره مي پرسيد ...و باز مي گفتيم بابا اين همه خورديم ديگه كي جاي نوشابه داره ..فكر مي كرديم مثلا مي خواد مهمونمون كنه ...خلاصه بعد از يه ساعت تو صف وايسادن 20 نفر مونده به ما بليت تموم شد ..ما كه ديگه بايد برمي گشتيم كرج، ولي بقيه مردم صف وايسادن براي سانس بعد ... پسر ميزبان حسابي دمغ شد..بهش گفتم تو چرا ناراحتي ؟ تو كه قبلا ديديش ؟ گفت آخه بعد از فيلم نفري يه شيشه نوشابه سينالكو مي دن و چون مي دونستم شماها هيچكدوم ميل ندارين مي خواستم مال همه رو بخورم !

5- مشاور استاندار خوزستان ،خانم پري ميربك، گفته : (( ظرف دو ماه اول امسال 45 قتل ناموسي دختران زير 20 سال توسط خانواده شون انجام شده ))...پدر ، عمو، برادران يا پسر عموي دختر اگه دختر به ازدواج اجباري تن نده ..اگه قبول نكنه به عنوان هديه به كسي پيشكش بشه .. اگه نخواد زن سوم يا چهارم پسر عموش بشه ... حق دارند سر او بيخ تا بيخ ببرن و آب هم از آب تكون نمي خوره چون اصولا كسي نيست كه به عنوان ولي دم تقاضاي رسيدگي كنه ..شناسنامه شم چاره‌ش يه كبريته ..مي سوزوننش و انگار از اول هم دختري در خانواده وجود نداشته ..
خود استاندار فرداش حرفهاي مشاورشو تكذيب كرد! تكذيب نمي كرد خيلي بد مي شد ها !

6- چرا اينقدر خودكشي بين جوونها زياد شده ؟! اينم يه بلاگر ديگه :-( ماجراشو اينجا بخونيد!

7- چند وقت قبل در شيراز مي ريزن تو يه مهموني در طبقه هفتم يكي از مجتمع هاي آپارتماني و 32 نفر رو به جرم جريحه دار كردن عفت عمومي ميگيرن و اونا رو به سه سال حبس و 278 ضربه شلاق و 180 هزار تومن جريمه محكوم مي كنن !
همه به راي دادگاه تمكين مي كنن جز 5 نفر ..اين 5 نفر آدم شجاع به راي صادره اعتراض مي كنن ..در اثر اين اعتراض معلوم مي شه كه همه اين 32 نفر بايد تبرئه بشن ..معلوم شد كه اصولا خانه هاي مردم حريم امن اوناست و هيچكس به هيچ بهانه حق ورود و تفتيش اونها رو بخصوص در شب و در جشنها و عروسي ها نداره و چون هيچكس هم به خانه اي در طبقه هفتم اشراف نداره پس از مصاديق جريحه دار كردن عفت عمومي هم نبوده ..عفت هاي خصوصي خودشون حتما موافق بودن كه اونجا بودن :-)
بابا جان شما هم اگه ديديد حقتون ناحق شده الكي تمكين نكنيد يه كم بخار و اعتراض كوچولو گاهي مثمر ثمره !

8- در اين نظرخواهی در مورد انتخابات مجلس هفتم حتما شركت كنيد !
سینا هدی خواستار تحریم انتخاباته !نظر شما چیه ؟

۹- اگه قصد ازدواج دارید، مشخصات کامل فرد مورد نظر خود را بدهید ( چه دختر و چه پسر و از چشم و ابرو و دماغ بگیر تا لب و رنگ پوست و مو و ...) و ازینجا تحویل بگیرید ! دعاشم به جون من کنید!

نظرها(148)

  2003-10-28  

۱- با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو باز آمدم ولی
هر بار دیر بود ....
(هوشنگ ابتهاج)

۲- این نابغه ای که دفعه قبل تو نظرخواهیم به جای من و بعضی دوستان نظر نوشته و جواب دیگران رو از قول من داده، به غیر از اشتباهات بی ادبی که مرتکب شده یه اشتباه املایی هم داره که من خیلی بهش حساسم !لطفا رعایت فرمایند!
جالبه این اشتباه رو در سی دی های فیلمی که زیر نویس فارسی دارن و حتی کلیپ هایی که ساخته می شن می بینیم ..امروز هم که سریال هزاران چشم ساخته کیانوش عیاری که پخش می شد، درقسمتی که اون پسر معلول حرف می زد زیر نویس داشت و تو اون زیر نویس هم همین اشتباه رو کرده بود !
اون غلط کسره ی مالکیته! .. که به صورت (ه) چسبان و (ه) غیر چسبان نوشته نمی شه! بلکه باید کسره گذاشته بشه و چون در فارس نوشتاری کسره رو نمی گذاریم پس هیچی بعدش نباید بیاد!
تو کلیپ(( گل گلدون من)) سیمین غانم زیرش نوشته : گله گلدونه من!
اشتباهات این جناب زیتون تقلبی:
چاهه فاضلابه فیضیه -- که باید اینجوری نوشته می شد-->چاه فاضلاب فیضیه
فکره سرنگونیه نظام-----> فکر سرنگونی نظام
سنه ۸۰ سالگی---> سن ۸۰ سالگی
اعماله نفوذه تو ---> اعمال نفوذ تو
برایه خودت----->برای خودت
سروده آزادی ----> سرود آزادی
قبره پدرت-----> قبر پدرت
امیدوارم ایشون به این مسئله دقت کنه و حالا که ادب رو پاس نمی داره اقلا فارسی رو پاس بداره !


۳- زن ذلیل ها و بوسه ‌ی بابام

هر وقت به وبلاگ سرزمین آفتابی میرم و اون عشق و علاقه رو بین هاله و روری می بینم و اینکه چطور خیلی راحت بعد از سالها به هم ابراز محبت و عشق می کنن، به این فکر میفتم که چرا مردای ایرانی بعد از سالهای اول ازدواج ،ننگ وعار می دونن جلوی جمع به زنشون ابراز علاقه کنن... اگه تو خیابون دقت کنید کمتر مرد و زن مسنی رو می بینید که عاشقانه دستهای همدیگر رو گرفتن ..با این که این مسئله تو ایران کاملا حل شده ولی فقط دوست دختر پسرا و یا نامزدها و فوقش زن و شوهرای جوون که یکی دو سال از ازدواجشون نگذشته دست در دست هم قدم می زنن ..
تو جمع ایرانی ها اگه یه مردی زنشو خیط کنه مورد تشویق قرار می گیره...
در محل کار بابام رسما یه کارت هایی چاپ کردن که روش عکس یه زن چاق و زشت و بد اخلاقه که با وردنه داره تهدید می کنه و بالاش نوشته انجمن زن ذلیلان ایران ..
رو کارت اول اسم و فامیل و اینها رو نوشتن و بعد درجه ذلالت طرف رو...
آدرس محلی رو کارت هست که در صورت بیرون شدن از خونه این انجمن به مرد بی جا جا می ده .. حالا بگذریم که اون جایی که چند نفر با هم اجاره کردن به عنوان( محل امن)، شده محل لهو و لعب و خوشگذرونی که به بهانه شبکاری و اضافه کاری و ماموریت اونجا جمع می شن ...
شماره ذلالت بابام ۳ ست :-) حالا چرا یک نیست ..شماره ۱ مال یکی از دوستای بابامه که دم و دقیقه به زنش زنگ می زنه و بهش خبر می ده که مشغول چه کاریه و موقع صحبت با تلفن خبردار وایمیسه ..ولی از اونور یواشکی .... پشت زنش بدی می گه و میگه مجبوره احترام بگذاره وگرنه کارش زاره ..
بابای من چون همه دیدن وقتی میاد خونه اول مامانمو بوس می کنه ..معمولا به کمک مامانم به آشپزخونه می ره .. چایی می ریزه .. وقتی جایی دعوتش می کنن با مامانم مشورت می کنه ... تو خیابون دست در دست مامانم راه میره ..
برام جالبه که بیشتر زنهای ایرانی هم این حقیقت رو پذیرفتن و نه تنها سعی در بر طرف کردنش نمی کنن بلکه خودشون هم با تلافی های نابجا به این رابطه ناصحیح دامن می زنن ..بارها شده مامانم به استقبال بابام رفته... یا تو جمع دست انداخته رو شونه ش.. یا بوسش کرده ..زنها گفتن .((.وای ..تو چقدر به شوهرت رو میدی ..)) یا (( با این کارات شوهرای ما رو هم متوقع می کنی و تو خونه به ما سرکوفت می زنن که از خانم فلانی یاد بگیر ..)) و کلی هم به مامان من می گن مردذلیل ....بعضی ها هم برای حالگیری از شوهراشون چه نقشه هایی می کشن ..
چرا نباید زن و مرد ایرانی هم علاقه شون رو تا آخر عمر به هم ابراز کنن ..این واژه ی زن ذلیلی رو کی اختراع کرده که اینقدر همه مردا ازش واهمه دارن و از ترس منتسب شدنشون به این کلمه از زناشون دور می شن ؟؟


۴- پارسال می خواستم این ماجرای بوسیدن مامان بابامو بنویسم که نمی شد..هم وقت نمی شد هم روم نمی شد ..ولی حالا که دیگه تقریبا جو آزاد شده و منم یه ذره از خجالتی بودنم کم شده ..فکر می کنم اشکالی نداشته باشه ..
ما بچه ها از کوچیکی می دیدیم که گاهی درست در موقعیت های حساس( حساس از اون لحاظ که تقریبا تو کشورمون این چیزا ممنوع بود) ..تو خیابون ..تو مهمونی ..حتی ختم یه دفعه بابام مامانمو می بوسه و با هم یواشکی می خندن ..
ماجراشو که تعریف کردن اینجوری بوده ..یه روزی - اونموقع ها که من خیلی کوچیک بودم - مامان بابام شب دیروقت زمستون می خواستن بیان خونه ..ماشین نداشتن و تو خیابون (فکر می کنم دکتر فاطمی) منتظر تاکسی بودن ... خیلی طول می کشه و بابام هوس می کنه مامانمو بوس کنه ...اون موقع ها خیلی به این کارا حساس بودن و حتی چندین بار مامان بابامو به عنوان دوست پسر دختر کمیته برده بودن ...
بعد از چند دقیقه انتظار یه پیکان شخصی دنده عقب میاد وجلوی پای اینا وای میسه و می گه سوار شید .. اینا فکر می کنن مسافر کشه و سوار می شن ... مرد راننده که خیلی هم شیک و پیک بوده هی تو آینه می خندیده و به مامان بابام چشمک می زده ..بابام یواش یواش ناراحت و غیرتی می شه ..می گه آقا چی شده ؟ مرده با هیجان و ذوق زده می گه :((آقا ..خوشم میاد جیگرشو داری !!!!!!))
هر چی بابام می پرسه ؟ یعنی چی ؟ مرده می خندیده و با لهجه ترکی میگفته : ((آما ..جیگر داری ها !))..خلاصه بعد از کلی کلنجار بابام می فهمه که این آقا موقعه که بابام مشغول بوسیدن مامانم بوده داشته رد می شده و اینا حواسشون نبوده ...اینم با اینکه کلی از مسیر رو رفته بوده..اونقدر از این کار خوشش میاد که ..دنده عقب میاد و اینا رو سوار می کنه ..خلاصه... می گه همچین شیر مردایی رو باید هیکلشون رو طلا گرفت و با اصرار، بابام اینا رو تا دم خونه می رسونه ..اونقدر ازین کار بابام تعریف و تمجید می کنه که ازون به بعد بابام کلی احساس جیگر داشتن و شجاعت می کنه !
حالا مامانم وقتی شیطونیش گل می کنه درست در موقعیت های ناجور به بابام می گه : جیگرشو داری؟ بابام هم می خنده ..یه کم دور وبرو نگاه می کنه و می سنجه و وقتی یه کم اوضاع میزون باشه یه بوسش می کنه و دوتایی می خندن ..معمولا بابام جیگرشو داره ..
یه بار خانوادگی تو صف سینما ساویز گوهردشت کرج بودیم ..صف خیلی شلوغ بود و پر از جوون پر سرو صدا ..مامانم مطمئن بود بابامو شکست میده ..یه دفعه به بابام گفت جیگرشو داری؟ بابام یه خورده سرخ وسفید شد .... ولی بالاخره دل رو به دریا زد و مامانمو بوس کرد..یه دفعه جوونها همه با هر و کرو خنده برای بابام دست زدن و سوت کشیدن :-) صداهای آفرین آفرینشون میومد ... یادمه داداشم داشت خون خونشو می خورد( بیشتر وقتا از این بازی عصبانی می شه ) ولی من عین خیالم نبود و خوشحال بودم که بابام جیگرشو داره ! کاش همه مردا جیگرشو داشته باشن ! بخصوص که حالا وضع بهتر هم شده ...


۵- تو دلت بوسه می خواد من می دونم
اما لبت ..
سر هر بوسه دلش می خواد یه اما بذاره ...
بی تو دنیا نمیرزه ..

۶- یه تفریح دیگه ای که مامان بابام داشتن این بود که سر به سر بسیجی ها بذارن و می گفتن اینجوری احساس جوونی می کنیم..هر وقت مثلا جاده چالوس می رفتیم و به پست بسیج می رسیدیم به ما بچه ها می گفتن که بریم پایین صندلی عقب به طوری که دیده نشیم..بعد خودشون مهربون می نشستن ...اونوقتا جو یه جوری بود که هر زن و مرد تنهایی که تو ماشین تنها بودن نگه می داشتن و سین جیم می کردن که شما با هم چه ارتباطی دارین و باید مدرک عقدنامه همراهتون باشه و کلی اذیت ..ما بچه ها به اصطلاح پاسپورت مامان و بابام بودیم ..تا نگه شون می داشتن ..و با اخم می گفتن این خانم چکاره شمان؟ ما با خنده از اون پایین بیرون میآمدیم و دالی می کردیم ...البته دو سه بار بسیجی ها ازین کار ما عصبانی شدن ولی به خیر گذشت :)
یه بار هم که ما همراهشون نبودیم ..با هم میرن گردش ..بسیجیه نگهشون می داره و کلی ازشون سوال می کنه ..بابام برای شوخی یه کم پرت جواب می ده ..بسیجیه می گه:(( مرد حسابی خجالت نمی کشی ؟ این خانم جای دخترته !!)) حالا مامان و بابام تقریبا همسنن و مامانم فقط چند ماه کوچیکتره .. حالا این شده یکی از افتخارات مامانم ..تا حرفی پیش میاد مامانم به شوخی می گه مرد ! من جای دخترتم !!

۷- وقتی شنیدم ویگن اولین خواننده پاپ در ایران مرد ! خیلی متاسف شدم ..
ویگن همیشه در خاطره ی سه نسل اخیر و نسلهای بعدی زنده می مونه !

نظرها(152)

  2003-10-26  


۱- شعر رهایی ست
نجات است و آزادی..
تردیدی ست
که سرانجام
به یقین می گراید
و گلوله ای
که به انجام کار
شلیک می شود..
آهی به رضای خاطراست
از سر آسودگی ...
(شاملو)

۲- تا حالا شده چند روزی به مسئله ای فکر کنید و بخواهید راجع بهش بنویسید و در وبگردیاتون ببینید یکی همون مسئله رو گفته ؟ برای من خیلی این اتفاق افتاده و امروز هم در وبلاگ حسن آقا به چنین موردی برخوردم !
بخشی از حرفای خسن آقا که حرف دل منم هست اینجا کپی می کنم:
(( آزادی یک زندانی جرایم جنایی که بمیان می‌آید تعداد کثیری (4842 نفر)پا پیش می‌گذارند و امضا می‌کنند و دل می‌سوزانند حتی بدون اینکه تحقیق چندانی در چند و چون مساله کرده باشند ولی در عوض آن جایی که باید پا پیش بگذارند و واقعآ از دل و جان عمل کنند، اندکی (689 نفر) آن هم با اکراه (اکثر اسامی امضا کننده مستعاراند) پا پیش می گذارند و فعالیت تقریبآ متوقف می شود. چرا؟؟؟؟؟))
آیا زندانی بودن باطبی که آزارش به یه مورچه هم نرسیده و فقط به خاطر افکارش زندانیه دست کمی از زندانی بودن افسانه داره ؟ چرا وقتی حرف از سیاست به میون میاد فوری همه می گن ما باید به فکر جون خودمون خانواده مون باشیم و هزار تا بهانه دیگه ...
امضا کردن بیانیه ای برای آزادی بیان اینقدر کار شاقیه ؟ اگه برای ترس از جونمونه می تونیم اقلا به اسم مستعار امضاش کنیم ..یادمون باشه باطبی پیراهن خونی رو به خاطر شخص خودش بالا نگرفت!

۳- شاید اگه همون وقت که باطبی پیراهن خونی رو دستش گرفته بود یه روزنامه نگار خارجی همون ورا پیداش نشده بود .. عکسی نگرفته بود و عکسش روی جلد مجله چاپ نمی شد..الان باطبی هم آزاد بود ...
البته روزنامه نگارها تقصیری ندارن و وظیفه شون رو انجام می دن !
چند روز پیش تو یه مهمونی از یه خانومی شنیدم که یه همچین موردی سال ۶۰ یا ۶۱ اتفاق افتاده ..یه خبرنگار خارجی( اگه درست شنیده باشم از نشریه لوموند) عکسی از یه پسر در کوههای کردستان که با آرپی جی در حال شلیک به یه هلی کوپتر بوده رو چاپ می کنه و ....
خانمی که این داستان رو تعریف می کرد می گفت : (( حسن تو جمع ما از همه مهربون تر و شوختر بود..قد خیلی بلندی داشت و خیلی هم خوشتیپ بود ..اصلا بهش نمیومد در چنین کارهایی شرکت کنه ..گاهی دوستان به شوخی بهش می گفتن چرا زن نمی گیری ..یه جور بخصوصی می خندید و می گفت اگه یه ماجرا به خیر بگذره حتما سعی می کنم عاشق شم ..هر چی می پرسیدیم چه ماجرایی؟ نمی گفت ..))
این خانم می گفت : (( یه روز با دو تا دوست - یکی دختر و یکی پسردر حال قدم زدن تو خیابون بودیم که یهو ماشین کمیته ریخت سرمون و بردنمون کمیته ی ... اونجا ازمون بازجویی کردن..و چون رابطه ی معقولی ( از نظر اونا)با هم نداشتیم، برای روشن شدن موضوع همه مون رو در سلولهایی در حیاط همون کمیته زندانی کردن ...اون پسری که با ما بود سابقه سیاسی داشت و تنها زندگی می کرد ..همون روز ریختن خونه ش و کلی کتاب ممنوع پیدا کردن و کارش بیخ پیدا کرد ..و ما دو تا دختر هم در یه سلول جدا زندانی کردن ..اون دختره اونقدر آه و ناله کرد که دلشون سوخت در سلول ما رو باز کردن که در راهرو بمونیم تا خانواده مون بیاد ...توی اون راهرو ۶ تا سلول بود که یکیش که مال آقایون بود ۶-۵ نفرآدم توش بود!
من داشتم به اون دختر دلداری می دادم که نترس و ...که یهو از توی سلول جمعی مردا صدای یه آشنا به گوشم خورد : لیلا ..لیلا جان !!
از تعجب داشتم شاخ در میاوردم ..کی اینجا منو میشناسه ؟ صدا گفت : نترس منم حسن ! مثلا همیشه می خندید..گفت تعجب کردی اینجا به هم برخوردیم ؟ گفتم آره ..حسن گفت: لیلا جان ..اگه یه چیزی بهت بگم قول میدی ناراحت نشی ؟ گفتم آره ..گفت : فردا منو دارن می برن کردستان تا اعدامم کنن..
زانوهام یهو شل شد ...باورم نمیشد ...پرسیدم آخه چرا ؟ نکنه باز داری شوخی می کنی ؟ گفت : نه ..جدی دارم می گم ...عکس منو در حال شلیک به یه هلیکوپتر تو مجله خارجی انداختن و از اون موقع منتظر دستگیریم بودم ..با خنده گفت :یادته که عاشق نمی شدم ..برای همین بود دیگه !
ازم پرسید می تونی برام یه کار بکنی ؟ با گریه گفتم هر کار که بخوای ..گفت : یه وصیت نامه نوشتم از زیر در میدم ..بعدا برسون به بچه ها ...یه کاغذ کوچیک لوله شده رد کردن بیرون ..جالب اینجا بود که تموم هم سلولی هاش که به عنوان معتاد و از حزب های دیگه سیاسی مخالف حسن بودن یا به عنوان طاغوتی دستگیر شده بودن همه با حسن همکاری می کردن!
من و اون یکی دختره اونروز با گرو گذاشتن سند آزاد شدیم ... دوستمون که خونه ش کتاب پیدا کرده بودن ۶ ماه زندانی شد ...و حسن رو فرداش بردن کردستان و اونجا اعدام شد ...))
اسم حسن درسته ولی لیلا مستعاره !
...................

۴- و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را ...
(شاملو)

نظرها(68)

  2003-10-24  

۱- نه عادلانه نه زیبا بود
جهان
پیش از آن که ما به صحنه بر آییم.
به عدل دست نایافته اندیشیدیم
و زیبایی
در وجود آمد ...
(احمد شاملو)

۲- پریروز بعد از اینکه مطلب گذشته م رو پست کردم ..به خاطر نوشتن شماره ۳ کمی دچار تردید و خجالت شدم..با این که مسائل اینچنینی از مسائل روزمره ماست ، اما همیشه از گفتنش اکراه داریم . ..بعد که نظر خواهی رو خوندم ، دیدم که مهشید و بامداد عزیز که همیشه کوچکترین مسئله خانوما رو با شجاعت می گن دنباله مطلب رو گرفتن و کلی هم مسئله رو باز کردن و خوشبختانه آقایون هم برخورد بدی نکرده ن خیلی خوشحال شدم..از همه تون ممنونم که با این موضوع واقع بینانه برخورد کردید!
در ضمن اعتراض مهشید هم وارده !
((من اعتراض دارم..يه اعتراض جدی به همه دوستانی که دوستشان هم دارم..بعضی وقتا اینجا می شه چت روم..و رشته کلام از دست آدم خارج می شه..))
من خودمم که می خواستم نظرها رو بخونم به مشکل برخوردم ..بعضی کامنت ها دیگه خیلی خصوصی و بین دو نفر بخصوص بود..برای دیگران که می خوان کامنتهایی درمورد بحث بخونن سخته ..تازه به فکر منم باشید که صاحب (( هاست)) جوابم می کنه :-)

۳- ماه رمضون داره میاد و باز معضل بسته شدن همه اغذیه فروشی ها و اینکه هیچ مغازه ای اجازه نمی ده چیزی در مغازه ش بخوری وگرنه مغازه شو از ظرف اماکن می بندن شروع می شه !تظاهر به روزه خواری جریمه داره هم برای خورنده هم برای فروشنده !
نمی دونم چرا اسمشو گذاشتن (( تظاهر به روزه خواری)) ؟ بابا ..طرف که تظاهر نمی کنه ! واقعا داره می خوره ..بدون هیچ ریا و کلکی !
اون کسی متظاهره ،که : روزه نیست ولی تظاهر می کنه که روزه ست ...که اتفاقا خیلی هم مورد تقدیر قرار می گیره این دروغگوییش! متاسفانه بیشتر دوستای دانشگاهی خودمم ازین قماشن!
بامداد در نظرخواهی قبل حرف جالبی زده ..بابا زنا و دخترا که تقریبا یه چهارم یا یه پنجم ماه رو نمی تونن روزه بگیرن ..خیلی ها هم که اعتقاد ندارن ..با این وضع مملکت هم که ماشالله بیشتر مردم ایران مریضی جسمی و روحی پیدا کردن و اصلا دکتر منعشون کرده ..آقایون هم که طبق شنیده ها و دیده ها کمتر از یه سومشون روزه می گیرن ..چرا به خاطر اقلیتی هر چند بزرگ تموم مردم باید زجر بکشن ؟ نه تو دانشگاه غذا می دن نه سر کار به کارگرا و کارمندای بدبخت ! نه تو خیابون !
من به کسایی که به روزه اعتقاد دارن احترام می ذارم و مطمئنم که اونا خودشون هم راضی نیستن که بقیه به خاطر شون در عذاب باشن ! خوب اگه ممکنه روزه دارها به هوس بیفتن می تونن عین قدیما ساندویچ فروشها پرده یا کاغذی به پنجره ی مغازه بزنن که از بیرون معلوم نباشه ..
یادمه دوسه سال پیش با مامانم ماه رمضون برای کاری رفتیم تهران ..اتفاقا کارمون طول کشید و باید تا عصر می موندیم ..خیلی گرسنه مون شده بود و مامانم داشت ضعف می کرد ..هر جا رفتیم دیدیم تعطیله ..ساعت ۴ بعد از ظهر رسیدیم به یه ساندویچ فروشی ارمنی که مغازه شو با روزنامه ای پوشونده بود ..خدا پدر مادرشو بیامرزه ...دلی از عزا در آوردیم..
شما خارج کشوریا یه پتشنی تهیه کنید برای ما که چرا یه ماه از سال رو باید با دلغشه و دلضعفه بگذرونیم !

۴- بانو برام نوشته که زدن روژ لب به گونه ضرر داره ..البته من همیشه این کارو نمی کنم ..اون روز عجله داشتم ..لابد متخصص ها یه چیزی می دونن که چی برای کدوم نقطه از بدن خوبه ... پوست لب با پوست لپ حتما فرق داره .. متاسفانه تو ایران اینجور اطلاعات رو کسی نمی دونه ..یه روز من رفتم داروخان و از دکتر داروساز یه کرم برای مرطوب کردن صورت خواستم و گفتم که پوستم خشکه .. یه کرم بهم داد که روش به زبون روسی نوشته شده بود ...البته من کرمهای خوب خارجی دارم- مثل محصولات ایو روشه- ولی دیدم ممکنه تموم شه اینم خریدم ..باز اولی که زدمش و رفتم بیرون از خونه، دیدم یواش یواش پوستم داره کشیده می شه ..و حتی وقتی می خوام بخندم لبهام به زور باز می شه ...چه زجری کشیدم تا رسیدم به مقصد .. تا رسیدم صورتمو شستم و یه کرم معمولی(نیوآ) زدم ..بعدا که نشون یکی که زبون روسی می دونست دادمش ..گفت بابا این که ماسکه صورته ..باید بزنی به صورتت یه ربع صورتتو بی حرکت نگه داری بعد بشوری !

۵- پویان نویسنده وبلاگ پدر و پسر ، همراه با دو تن از دوستانش بیانیه ای تهیه کرده برای حمایت از زندانیان سیاسی ...حتما برید بخونید و اگه باهاش موافقید اینجارو امضا کنید !
امضای پتیشن قبلی هم فراموش نشه !

۶- نشریه همبستگی شماره ۱۰۱ منتشر شد ...

۷- زنده رود بر اینترنت جاری شد ..

۸- ماجراهای پول های سرگردون تو ایران جالبه ! تا چند ماه پیش همه پولدارها پولای اضافه شونو تو بخش مسکن سرمایه گذاری میکردن و همین بازیا قیمت مسکن رو تا متری ۲ میلیون تومن در محله های بالا شهر بالا برد و پدر مردم در اومد..بعد انداختن تو کار بورس که قیمت سهام ۱۰ برابر شد ... بعد که بورس اشباع شد انداختن تو کار سکه و دلار که زیاد جایی برای ترقی نداشت ..قبل از پذیرش این پروتکل اخیر ایران که اگه امضا نمی شد ممکن بود ایران رو منزوی بشه ،..قیمت سهام شدیدا افت کرد ..و همه فروشنده شده بودن ... و درست بعد از امضای پروتکل ..در عرض یکی دو روز دوباره همه شدن خریدار سهام و قیمت ها هر چند ساعت یه بار بالا میره ! قبلا می گفتن پدر سیاست بسوزه ..حالا ما می گیم پدر سرمایه بسوزه که همیشه این مردم عادی هستن که زیر بار تبعاتش له می شن !

نظرها(145)

  2003-10-21  

فریادی شو
تا باران..
وگرنه
مرداران !...
(احمد شاملو)

۱- قسمتی از نوشته ۲۱ مهرم رو در مورد احمد باطبی کپی می کنم :
روزنامه ياس نو -ويژه شهر كرج- مصاحبه اي كرده با پدر احمد باطبي دانشجوي محبوس كرجي! بادمون نره كه از 18 تير 4 سال پيش يه دانشجو به خاطر اينكه پيراهن خونين يكي از دانشجويان رو بر دستاش گرفت دستگير شد ! حكم اوليه اعدام بود كه با پيگيريهاي زياد به 15 سال زندان تبدیل شد..يادمون نره كه باطبي كه زمان دستگيري يه پسر 22 ساله ي باشور و نشاط بوده ..الان 26 سالشه و 11 سال ديگه وقتي از زندان در بياد شده ۳۷ سالش ! پدرش از همه خواسته:(( نگذاريد جواني احمد در سلول هاي سرد و نمناك اوين خاك شود ! )) پدر باطبی گفته: چرا رسانه ها، خبرنگارها و مردم فقط ۱۸ های تیر هر سال به یاد پسر من می افتند ؟

در نظرخواهی همون پستم هم در جوابی به آینده پیش رونوشتم که :
احمد در سالن نمناکی در زیرزمین اوین زندانیه و شدیدا دچار تنگی نفس و سرفه های مزمن شده و از اسپری استفاده می کنه ! با این حال وخیم جسمی در رشته علوم اجتماعی پیام نور مشغول به تحصیله و به هنگام ثبت نام به او مرخصی می دن ( هر ترم یه روز از ساعت ۸ تا ۱۶).. احمد از نظر روحی حالش خوبه ولی جسمی نه !دو وکیل قبلیش فوت کردن و حالا وکیلی به اسم خانم پراکنده مشغول بررسی راه هایی برای رفع اتهام از احمده ! مادر احمد به خاطر وضع پسرش از نظر روحی و جسمی حالش خوب نیست و دچار ناراحتی قلبی و زخم معده شدید شده و برادر کوچکترش هم از نظر روحی وضعیت بدی داره !گفته البته مرتب اجازه ملاقات داریم ( ولی همین مسئله که آدم پسرشو بی گناه تو زندان ببینه با این شرایط بد به نظر من زجرآوره)
چند وقت پیش شایع کرده بودن که احمد باطبی از مرخصی یه ماهه ش سوء استفاده کرده و به کشور سوئد ویا کانادا فرار کرده ... به ناچار هنوز مرخصیش تموم نشده به زندان اوین رفته و با اصرار گفته منو زندانی کنید ..چون من ایرانیم و به ایرانی بودن خود افتخار می کنم و حتی اگه اعدام شم به کشور دیگه ای پناهنده نمی شم!

...........

به کمک مهشید عزیز ، برای آزادی زندانیان سیاسی که مثل احمد باطبی گناهی ندارن به جز ابراز عقیده شون ، پتیشنی تهیه شده ... از تموم کسایی که طرفدار آزادی عقیده هستن خواهش می کنم امضاش کنن و به تموم دوستان و آشنایان خود هم این آدرس رو بدن ! جای احمد و احمد ها در زندان نیست!!!

۲- یه روز قرار بود برم یه جلسه و باید متنی که آماده کرده بودم می خوندم ..یه کم دیرم شده بود و..داشتم تند تند لباس عوض می کردم که صدای زنگ خونه اومد ..یکی از پسرای گروهمون بود که مثلا لطف کرده بود اومده بود دنبالم .. اینجور وقتها بیشتر هول می شم .. دکمه های مانتو رو هنوز نبسته رفتم جلوی آینه ی میز توالت ..ما دخترا هم که انگار اگه حتی شده یه کم آرایش نکنیم می میریم ! سریع یه روژ لبی زدم و طبق معمول وقتی عجله دارم یه کم هم از همون روژ به گونه هام زدم و روسری و کیفمو برداشتم و زدم بیرون و توی راه دکمه هامو بستم و روسری سرم کردم .. البته همیشه عادت دارم همیشه قبل از بیرون رفتن از خونه یه نگاهی تو آینه ی قدی دم در ، به سر تا پام می ندازم..ولی این دفعه وقت نشد ...رفتم که سوار ماشین بشم ..از همون پنجره ماشین سلام علیک رو شروع کردم و تعارف چرا زحمت کشیدی و این حرفا ..
وقتی سوار شدم دیدم حرکت نمی کنه و هی یه چیزی می خواد بگه روش نمیشه ..منم ناراحت که این چی می خواد بگه... .هی من و من می کرد ...جو خیلی بدی درست شده بود..تو دلم گفتم با تاکسی می رفتم که زودتر می رسیدم ، این چرا حرکت نمی کنه ؟.. نمی دونم چند دقیقه شد ولی برای من یه قرن گذشت !هی به من نگاه می کرد و هی سرشو می نداخت پایین و یه چیزی رو نصفه می گفت و بقیه شو می خورد ...
خلاصه یه جوری بهم حالی کرد که یه نگاهی به آینه بندازم ..آفتابگیر ماشین رو زدم پایین و از خنده مردم :) فقط یه توپ شکافدار قرمز کم بود که بزنم رو بینیم تا بشم عین دلقکا ! روی گونه هام با روژ لب یه توپ قرمز کشیده بودم و یادم رفته بود با دست پخشش کنم .... اگه بهم نگفته بود یا ندیده بود یا نیومده بود و با تاکسی می رفتم و یا تو جلسه همین طوری حرف می زدم چقدر خنده دارتر می شد :-) البته ناگفته نمونه ، خیلی هم خجالت کشیدم !

۳- حرف از پیراهن خونین دست باطبی و لکه قرمز روی لپام گفتم یاد یه ماجرای لکه ای و قرمز رنگ دیگه افتادم :) پسرای بی جنبه لطفا نخونن!
یه روز داشتم آوازه خون و آهنگ زنون (البته تو دلم...) تو خیابون راه می رفتم .. ظهر کلاس داشتم و چون زود بود هوس کردم یه مقدار راه رو پیاده برم ..پیاده رو نسبتا شلوغ بود ...یهو چشمم افتاد به مانتوی یه دختره که جلوم داشت راه می رفت.. اونم تنها بود ..مانتوش سفید بود و در کمال تعجب و خجالت ( نمی دونم چرا در قبال همه اتفاقهای ناگوار برای دخترا ،من جای همه شون خجالت می کشم ؟آخه بگو به تو چه ؟ ) یه لکه نسبتا بزرگ پشت مانتوش بود .. مطمئنا خودش خبر نداشت و گرنه اینطور با اعتماد به نفس و از وسط پیاده رو و جلو اون همه جمعیت راه نمی رفت ..متوجه شدم خیلی ها نگاهی می ندازن و نچ نچی می کنن و رد می شن ..خدایا ..بگم ؟ نگم ؟ در اثر برخورد بعضیا پشت دستمو داغ کرده بودم که اگه منظره زشتی دیدم به کسی تذکر ندم دیگه ..گفته بودم به من چه ؟ مگه من وکیلی وصی مردمم ؟تازه مطمئن بودم اگه بهش بگم خیلی ناراحتش می کنم ..شاید هم داره می ره خونه و بهتره تا برسه نفهمه !
اومدم رد بشم یهو به این فکر افتادم : نکنه داره میره کلاسی ، دانشگاهی ، مهمونی چیزی ؟ اگه من جاش بودم چی دوست داشتم ؟ بدونم یا ندونم ؟ همینطور پشتش راه می رفتم و ناخودآگاه سعی می کردم یه جوری برم که بخصوص پسرا نبیننش ..
دیگه تصمیم رو گرفتم .. صداش زدم..کمی با اکراه جواب داد ..لابد فکر می کرد می خوام آدرسی چیزی بپرسم ..بهش گفتم بیا این گوشه(یه بن بست کوچولو ) تا یه چیزی بگم ..به زور اومد ...با اینکه سعی کردم یه جور بهش بگم که ناراحت نشه ..ولی وقتی موضوع رو شنید اولش سرشو با ناباوری برگردوند پشت سرش ..پشت مانتوشو با دست کشید اینور و وقتی جریانو دید یهو زد زیر گریه ..من هی دلداریش می دادم و پشیمون بودم چرا گفتم ...چند دقیقه مغزم کار نمی کرد چی بهش بگم ..پرسیدم می خوای برات ماشین یا آژانس بگیرم ؟گفت نه ..گفتم زنگ بزنم کسی بیاد دنبالت ..گفت نه (دلیلش رو هم اینجا نمی تونم بگم ..اند رازداری!)..داشت دیرم می شد ..ولی دلم نمیومد با اینحال تنهاش بذارم ..تقصیر من بود ..کاش منم عین بقیه رد شده بودم ها ..یه تعارف شابدالعظیمی زدم که میای خونه ما که اونم قبول نکرد ...یادش اومد خونه یه دوست قدیمیش اون طرفاست ...تا اونطرفها هم نیم ساعت راه بود! ...خلاصه من اسکورتش کردم تا دم خونه ی دوستش..که خوشبختانه خونه بودن.اینقدر ناراحت بود که یادش رفت تشکر کنه ..من دیر به کلاسم رسیدم ..استاد بداخلاقه سر کلاس رام نداد ....عین فیلمها شد..وقتی یه فیلمساز نمیاد از این کار نیک من یه فیلم درست کنه مجبورم خودم از خودم تعریف کنم دیگه :-)

۴- جان مادرتون... ،با شما هستم ها ...بخصوص بلاگ اسپاتی ها و بلاگ اسکایی های عزیز و محترم و گرامی ،وقتی وبلاگتون رو آپدیت می کنید به این آدرس برید و اسم وبلاگتون رو ،همونی که هست بی کم و کاست ،و آدرس وبلاگتون رو بنویسید و اون دکمه پینگ رو یه کلیک کوچولو بنمائید !باشه ؟

نظرها(139)

  2003-10-20  

1- اي كاش مي توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم كنند...
(احمد شاملو)

2- قبل از ديدن فيلم نفس عميق هر جا نقدي يا نوشته اي درباه رش مي ديدم نمي خوندم ...كاش اقلا بعدش و قبل از نوشتن مطلب قبلم مي خوندم كه اين همه سوتي ندم :)
ديده بودم اوني كه دانشگاه ميره كامرانه ها ..فكر كردم حتما منصور هم هست .. تلفنهاي كامران هم فهميده بودم با مامانشه ولي اونجاش كه ماشين خط خطي شده مال خودشه رو متوجه نشده بودم .. در نظرخواهي قبل رضاي عزيز در مورد پايان فيلم خيلي قشنگ نوشته ..پايانشو خيلي دوست دارم ..يه جورايي آخرشو به خودمون واگذار كرده كه حدس بزنيم ..

3- يكي ازم پرسيد مگه موقع ديدن فيلم حواست پرت بود؟ راستش آره .. از وقتي وارد سالن سينما شدم در رديف جلوتر يهو چشمم به دو نفر خورد كه مطمئن بودم از دوستان دنياي مجازي اينترنتيم هستن ! جالبه كه اين اتفاق تا حالا سه بار افتاده كه من بدون اينكه كسي رو كه باهاش همصحبت بودم حتي عكسشو ببينم، ببرون ببينم و بشناسم ..اين مورد زياد سخت نبود ...يادمه تقريبا سه سال پيش بود ...اون موقع ها تازه عضو يه شبكه شده بودم كه براي خودش بي بي اس و چت رومي داشت ...محيطش خيلي صميمانه و دوستانه بود..همه مون تقريبا همديگر رو مي شناختيم ..بعضيا ميومدن شعر مي خوندن ..بعضيا بحثاي تخصصي مثل كامپيوتر مي كردن..بعضيا شوخي و حرفهاي دوستانه... و بعضيا ميومدن به اصطلاح مخ زني و لوس بازي (اين اصطلاح مخ زني رو من همون وقت ياد گرفتم و تازه فهميدم بعضيا مثلا مي خواستن مخمو بزنن غافل از اينكه مخي وجود نداشت كه كسي بخواد بزنه يا نزنه! ).... هر كسي دوستاي شبيه خودشو پيدا كرده بود و روزي دو سه ساعت خوش بوديم ..در بين بچه ها اين دو تا پسري كه مي گم دانشجوي رشته كامپيوتر و با هم فاميل بودن..و هر دو از بچه هاي خوب ..يكيشون خيلي هواي اون يكي رو داشت و اون يكي خيلي حساس بود ....ماجراي آشنايي من با يه دعواي الكي با ميم (اون حساسه) شروع شد .. دوست ميم با پي ام بهم گفت كه زياد سر به سر ميم نذارم ..و گفت اونقدر حال روحيش بد بوده كه چند بار تا مرحله خودكشي رفته و ازم خواست بيشتر باهاش شوخي كنم و .. اون موقع من خيلي شيطون بودم و كلي سر به سرش مي ذاشتم..يواش يواش اونقدر باهم صميمي شديم كه تقريبا همه مسائلشو بهم گفت .. از هيكل عجيب غريبش كه مادر زادي بود ..از اينكه به خاطر ظاهرش تو جامعه تحويلش نمي گيرن..از وزن كمش كه به اندازه يه بچه كوچولو بود..از اينكه حتي درست نمي تونه راه بره ...از قيافه ش كه همه بهش مي گن گودزيلا و اينكه در اثر مسخره ديگران بخصوص دختراي دانشگاهشون ديگه دانشگاه نمي ره و بيشتر تو خونه مي مونه ..
بهش نمي گفتم ولي خيلي از اين مسئله زجر مي كشيدم ..چرا مردم فكر مي كنن دنيا مال خوشگلها و سالمها و خوش اندامهاست ؟ چرا هر كي رو غير طبيعي ( غيرطبيعي از نظر كي ؟) مي دونيم مسخره ش مي كنيم..من تا به حال كسي رو به باهوشي ميم نديده بودم ولي هوشش بي مصرف تو خونه مونده بود ..و فكرش درگير رفتار بد مردم باهاش بود ... دوست ميم مي گفت گاهي 18-17 روز بي حركت رو تختش مي خوابه و هيچ كاري نمي كنه و هيچ جا نميره ..ميم رو دعوا مي كردم مي گفتم به ديگران توجه نكن ..فكر كن تو عادي هستي و ديگران غير عادي ..مي گفتم مگه اونا دنيا رو خريدن ..دنيا مال همه ماست با هر شكل و قيافه و قد و .. اينا رو خودش مي دونست ..ولي نمي تونست نگاه هاي ناجور مردم رو تحمل كنه ...دوستش كه بر عكس ميم هيكل درشت و تپلي داشت به نظر من يه انسان تموم عيار بود ..سعي مي كرد همه جا ببرتش ..به زندگي اميدوارش كنه .. حتي تصميم داشت ببرتش خارج از كشور ولي ميم روحيه نداشت.. مدتي با اي ميل باهاشون در ارتباط بودم ولي بعد گمشون كردم ...
حالا بعد از سه سال تو سينما مي ديدمشون ..هر دو خندان ..هر دو شيك و پيك ..با اينكه مطمئن بودم خودشونن خيلي منتظر شدم همديگر رو صدا كنن كه كردن ...خيلي دلم مي خواست برم جلو و باهاشون حرف بزنم ..ترسيدم او ن روزاي افسردگي ميم براش يادآوري بشه !

4- پروژه خاك انداز :
براي زندگي تنهايي دارم يواش يواش آماده مي شم ...خونه كلي وسائل مي خواد بعضي ها رو نو مي خرم و بعضي چيزا رو دست دوم ...جارو برقي كه فعلا نمي تونم داشته باشم ..جارو دستي دارم و بايد يه خاك انداز هم مي خريدم ..يه خاك انداز پلاستيكي ...نزديكهاي خونه مون فقط خاك انداز آبي داشت(250تومن) كه هر چي فكر كردم ديدم نمي تونم با رنگ آبي كنار بيام ..پس به قول معروف پاشنه ها رو ور كشيدم و رفتم به مركز شهر ... رفتم بازار روز ..دو سه جا قيمت كردم ..يكي دو جا رفتم كه آبي و زرد داشتن 250 تومن..نمي دونم چرا رنگ سفيد نبود ..تا اينكه يه جا رو يافتم كه مي داد 200 تومن ..تا اومدم پول بدم ..آقاهه پريد جلو كه چرا ازينا مي خريد؟ گفتم خوب مي خوام آشغال جمع كنم ..گفت نه منظورم اينه كه شما بايد خاك انداز عروس بخريد ..خنده م گرفت..گفتم خاك انداز عروس ديگه چيه ؟ رفت يه خاك انداز و جارويي كه هر كدوم يه عالمه گل منگل و روبان بهش وصل بود آورد و گفت ازينا ..و من كه هنوز هاج و واج بودم رفت كلي وسائل ديگه آورد مثل : سنگ پاي عروس ..ليف و كيسه ي عروس ..دمكني و دستگيره ي عروس ..سطل اشغال عروس .. رو قوري و رو سماوري عروس و خيلي چيزاي ديگه ...ديدم قيمتاش به خاطر همون روبانهاو گل منگلي ها خيلي بالاست مثلا همون خاك انداز 2500 تومن ...گفتم چه خبره مگه ..مگه خاك انداز عروس وغير عروس مي شناسه ..آشغال آشغاله ديگه..بايد جمعش كرد ..گفت : براي اول زندگي بهتره با چيزاي قشنگ زندگي رو شروع كنيد كه سختي كاراي خونه رو نفهميد!
آهان ..پس براي خر كردن عروس بدبخت اين چيزا رو درست كردن...گفتم اولا من كه براي جهيزيه نمي خواستم..دوما براي ده سال بعد من ايشالله وسائلي آماده كنيد كه با پاپيون و كراوات تزئين شده باشه ..آقاهه كلي خنديد !
كلي از خريد ارزون خودم راضي بودم كه از خاك اندازهاي 250 تومني رد شدم ..ديدم ا..ايني كه من خريدم كوچيكتر از اوناست ...منو بگو كه فكر مي كردم چقدر ارزون خريدم ..خونه هم كلي مامانم اينا سر به سرم گذاشتن كه براي خريدن يه خاك انداز 200 تومني 500 تومن كرايه تاكسي داده بودم و يه نصفه روزم هم تلف شده بود ...كسي كو ندارد نشان از مي مي ..تو بيگانه خوانش ..مخوانش نی نی !
مي مي= مامان بزرگم
نی نی = نوه ی می می که من باشم !

نظرها(69)

روزي كه پرسپوليس (هميشه قهرمان) با استقلال مسابقه داشت ..وقتي ياهو مسنجرمو باز كردم، ديدم بيشتر دوستاني كه آنلاين هستن يه دم به اسمشون وصله ..يعني جلو اسمشون يه جمله اي در طرفداري از استقلال نوشته ن ...ديدم خيلي نامرديه ..براي توازن قوا منم به شوخي يه جمله اي جلو اسمم نوشتم كه ايشالله استقلال مي بازه و ازين حرفا ...
يه دفعه يكي از بچه ها برام پيغام فرستاد كه شرط مي بندي كه استقلال مي بره؟ ..هر چي گفتم بابا شوخي كردم ..بازي استقلال و پرسپوليس هميشه لوس بازيه و مساوي مي شه و اين حرفا ...ولي گفت اگه استقلال برد بايد تو وبلاگت يه پستتو بدي من بنويسم ! آقا ! خودش بريد و دوخت و من بله نگفته قطع شدم ...
يه چيزي رو بگم ؟به جان شما نمي خوام منت بذارم ولي قبل از بازي يه زنگ زدم به علي ( علي پروين) ..گفتم علي جان استقلاليها گناه دارن و خيلي وقته كه نبردن ..دچار افسردگي سه حلقه اي شدن يه فكري بكن ! كه يه فكري كرد :-)
شب اومدم آنلاين ديدم آقا برام آفلاين گذاشته و مطلبي كه بايد از قولش بنويسم برام فرستاده ..ما هم كه بچه بامعرفت و بامرام ..براش نوشته شو مي ذاريم اينجا!
اينم جمله جناب آقاي استقلالي:

(( دلم براي خدا مي سوزه !
هر كي دامنش آلوده تره،
خودشو بيشتر به خدا مي چسبونه !))

مازيار
(همون مازياري كه يه مدت در وبلاگ ژيوار با ميترا دوتايي مي نوشتن )

نظرها(29)

  2003-10-17  

1- نور خورشيد بر فراز قله مي تابد
زيباتر از پيش تا روشن سازد
كوه و رود و دشت و صحرا ، زندگي انسان ،زندگي انسان
ما مي رويم سوي كوه و رود و دشت و صحرا آنگه كه برسيم
تا به بي پايان ..تا به بي پايان.
فرازي قله ها از استواريشان
زيبايي رود از جريان و عمق.
جمال دشت از فراخي
بستر بودن رود در دامان كوه ، در دامان كوه...
ما مي رويم تا شويم استوار همچو كوه و فراخ همچو دشت و
جاري همچو رود و جاري همچو رود !
در زمستان برف و سرما ،باران و طوفان
روي قله ها مي تازد بر ما..
در بهاران مي پذيرد لاله روي كوه و آفتاب تابان
تا گلگون گردد..
انسان هشيار بايد بتواند ببيند در دل طوفان
آفتاب تابان ، آفتاب تابان ...
(نيما يوشيج)
فكر مي كنم اين شعر رو براي سرود كوتاه كرده ن ..من از روي كتاب سرود كوهستان نوشتمش .

2- شعله ايراني در مقاله اي تحت عنوان: (( رهي به حريم حرم ..وبلاگهاي زنانه : شخصي نگاري زنان در اينترنت ))، روند رشد و گسترش وبلاگهاي زنانه رو مورد بررسي قرار داده .
اصل مقاله در سايت آواي زن كه قبلا هم اينجا معرفيش كرده بودم هست ..ولي من پيداش نكردم و قسمتي از نوشته ي ايشون در سايت زنان منتشر شده ...
يادمه شعله ايراني 7-6 ماه پيش سوالاتي ازم كرده بود كه بهشون جواب دادم ..اين جوابها دقيقا همون احساساتي بود كه اون موقع داشتم ..بعضي جوابهام تو اين مقاله اومده ..الان كه مي خونم به نظرم كمي غلو يا خالي بندي ميان :) ولي اون موقع همين نظرات رو داشتم !
نظرات مهشيد عزيز ،سارا ، نيايش ، نيلوفر دكتر كوچولو هم در اين مطلب هست ! (نيلوفر اون موقع 17 سالش بوده .. الان هم برنده مدال طلاي المپياد زيست شده و در اردوي آمادگي به سر مي بره و اميدوارم موفق بشه براي انتخاب براي رفتن به خارج كشور !)

3- آقاي مشاطان اين عكس رو فرستاده و پيشنهاد كرده خانومها براي مقابله با آقايون مزاحم بهتره برن ورزشهاي رزمي ياد بگيرن :) چشم !

4- پريشب در فرودگاه براي دقايقي به فكر تموم بلاگرها و كلا ايراني هايي كه در ايران نيستن افتادم ..مي دونستم قلب مهشيد ..آذر فخر ...بامداد ..آسمان ...مانلي .. هاله ...کیمیا ...عمو گيله مرد ...عمو رهگذر ثاني ...پانته آ ..دخي ...سولانژ ...آرمين گيله مرد ...تموم اونايي كه كانادا زندگي مي كنن ..تموم ايراني هايي كه استراليا ، فرانسه، اتريش ، انگليس ، ژاپن ، سوئد ، آلمان و ... زندگي مي كنن و تموم دوستاني كه از خارج كشور برام اي-ميل مي دن و خواسته بودن جاشونو خالی کنم ..با ماست ..جاي همه رو خالي كردم ..فكر مي كردم آيا بچه هاي مشهدي مثل شكارچي تونسته خودشو برسونه به تهران ..بچه هاي شيرازي ..بچه هاي شمالي ...به جاي همه سعي كردم بشنوم و نگاه كنم !
خيلي ناراحت مي شم وقتي فكر مي كنم بعد از انقلاب همه خانواده ها از هم دور شدن ...و در جهان پراكنده شدن ..درسته همه جهان مي تونه وطن آدم باشه ... عجيب گاهي تو كشور خودم احساس غريبي و غربت مي كنم ..خيلي ها از اونايي كه دوستشون دارم ايران نيستن ..

5- جمعه گذشته بالاخره موفق شدم فيلم (( نفس عميق )) رو برم !
اونايي كه مي خوان اين فيلم رو برن اينو نخونن..من عادت دارم داستان رو لو بدم ..

با اينكه يه ساعت زودتر رفته بوديم صف بليت سينما عصر جديد اونقدر شلوغ بود كه شك داشتيم بهمون برسه ..رسيد، اما اون جلو ملوها ... سالن سينما پر بود از آدم ..
فيلم كه شروع شد ..اسم فيلم رو كه با خط سفيد روي زمينه سياه نوشت ، ناخودآگاه خودم و هر دو بغل دستي اينور و اونورم نفس عميقي كشيديم ..نميدونم به خاطر اين بود كه همه شنيده بوديم فيلم عميق و متاثركننده ايه يا اينكه مثل خميازه، ديدن كلمه نفس عميق مارو وادار به اين كار كرد !

اين فيلم داستان دو دوسته به نامهاي كامران(با موهاي بلند سياه) و منصور كه به نظر مياد از همه چيز خسته ن..افسرده ن .. عاصي ن... بي خيالن ..مثل خيلي از جوون ها ..مي بينيم حتي سر كلاسهاي درس دانشگاه شون هم نمي رن ...مي بينيم كه استاد دانشگاه كه او هم يه ميهمانه ، سعي در كشوندن و علاقه مند كردن يكي شون به درس و كلاس داره. ولي موفق نمي شه .اونجا مي فهميم كه اتفاقا اين دو جز بچه هاي باهوشن !

كم كم نگراني از سرنوشت اين دو ميره تو وجودت ..هيچكدوم خونه نمي رن .. كامران حتي غذا هم نمي خوره و مرتب سيگار مي كشه ! افسردگي كامران به تو نفوذ ميكنه.. گاهي مي بيني با موبايل به جايي زنگ مي زنه ..انگار دنبال گمشده اي مي گرده ...يواش يواش مي فهمي كه منصور پدر نداره ..مامانش بيمارستان خوابيده و خواهرش شوهري داره كه اينقدر بدبينه كه حتي مي ترسه دم در به برادرش يه ليوان آب بده مبادا شوهرش سر برسه و فكر كنه با دوست منصور سرو سري داره و كتكش بزنه !

وقتي موبايل كامران رو يه موتوري دم دانشگاه مي زنه ..كامران اينقدر بي خياله كه حتي اعتراضي هم نمي كنه ..وقتي مي بينيم دختري از دور مياد و كامران سلام مي كنه ..دختره به خودش مي گيره و جواب مي ده فكر مي كنيم كامران بايد ازين اشتباه كيف كنه ولي مي بينيم كامران حتي به دختر نگاهي هم نمي كنه ...
اين دو دوست ويلون ن..موتوري كه زير پاشونه كرايه ايه ...به جاي موبايلي كه ازشون دزديدن اينا هم متقابلا موبايل كسي ديگه رو مي دزدن .. براي پول غذاشون موبايل رو كرايه مي دن يكي به خارج از كشور تلفن بزنه ...وقتي با موتور از ماشين هاي گرون رد مي شن با پا مي زنن شيشه هاش بغل رو مي شكونن ..وقتي يه ماشين شيك دم در يه خونه ي بزرگ ويلايي مي بينن ..پياده مي شن روش خط مي كشن ..

و اينجاست كه تو به فكر فرو مي ري ....چند بار ازين صحنه ها ديدي ؟ چقدر ديدي آشناها ماشين خريدن و هنوز يه هفته نشده روش يادگاري نوشتن و خط خطيش كردن ؟ چقدر تو كوچه خيابون مي بيني يكي داد مي زنه آهاي دزد و بگيرين ...هميشه از كسي كه اين كارا رو كردي ابراز انزجار كردي ..نه ؟؟؟
ولي اين دفعه كه اين چيزا رو مي بيني ..براي اولين بار حس مي كني با جوون هايي كه اين كارو مي كنن احساس همدردي مي كني .. تو هم فكر مي كني چرا بايد تو جامعه ما بايد اين همه تفاوت طبقاتي باشه !چرا بايد اين جوونا اينقدر سرخورده و افسرده و بي نشاط باشن ..

منصور و كامران ماشين يه خانم رو به زور ازش مي گيرن ...
كامران جلو جشمات عين شمعي در حال آب شدنه ..تو نمي دوني بايد براش چكار كرد ...دلت مي خواد به زور غذا بذاري دهنش و سيگارشو ازش بگيري .. غذا نمي خوره ..يه نوع اعتصاب غذا ..يه نوع ابراز اعتراض به شرايط موجود براي جوونا ...
يه شب يه دختر شيطون سر و حال سوار ماشينشون مي شه .. كه براي لحظاتي غم رو از منصور دور مي كنه ...هر وقت دهان منصور در اثر شيرين زبوني هاي آيدا به خنده باز مي شه ،و رديف دندوناي سفيدش معلوم ميشه ،تو هم عميقا خوشحال مي شي ... آيدا عين نور اميديه كه در دل منصور روشن مي شه ..مي بيني جوونها توقع زيادي هم ندارن ..يه كم اميد و حرفاي ارامش بخش ..ولي چرا كامران هنوز ...

آيدا شبا در خوابگاه دانشگاهشون مي خوابه ..منصور به دنبال نقطه اميدش ميره ...
آيدا از طرف دانشگاه رفته به يه گردش تحقيقاتي در جاده چالوس ...منصور و به تبع اون كامران ميرن كه پيداش كنن ...يه جا دو تا ميني بوس آبي پارك شده كه پشت يكيش نوشته مخصوص برادران دانشجو و يكيش : خواهران دانشجو ..منصور از راننده ميني بوس مي پرسه خواهران دانشجو كجا رفتند مي گه اونور ..برادران كجا؟ راننده با دست جاي ديگه رو نشون مي ده ! اينور !
دانشجوها رو از هم جدا كردن ...منصور كه مي ره بالاي كوه مي بينه دختر و پسرها جايي بين اينور و اونور دور هم جمع شدن ..كار بدي هم نمي كنن ..همون كار تحقيقي كه بايد جداگونه مي كردن حالا دارن با هم انجام ميدن .. مي بيني كه حتي ابتدايي ترين خواسته جوون يعني گفتگو با جنس مخالف هم ازش گرفته شده ...
جايي كه افسر پليس راهنمايي كه ماشين منصور و آيدا رو نگه مي داره و به منصور مي گه اين نامزدتونه و آيدا مي گه نه ..افسر با لهجه تركي مي گه : اينجا اينگيليسه ديجه ..نه ؟ همه مي خنديم ..ولي گريه داشت ..

منصور و كامران در مسافر خونه اي محقر مستقر شدن ..كامران اينقدر حالش بده كه ديگه نمي تونه بره بيرون ..تاسف مي خوري بر اين همه جووني و زيبايي..او مجدانه همه چيزهاي خوب رو از خودش دريغ مي كنه ..خودكشي تدريجي ...و بالاخره در اثر خونريزي معده در بيمارستان .....

دوستي ساده و پاك منصور و آيدا باعث دردسر مي شه ..به دانشگاه آيدا گزارش مي كنن كه آيدا به پسري دوسته كه مياد دم در خوابگاه ...دانشگاه به باباي ايدا خبر مي ده ...از خوابگاه بيرونش مي كنن ... و باعث آبروريزي براي آيداي معصوم مي شه !
يه جا پليس مياد از منصور مي پرسه: چرا دم در خوابگاه دخترونه وايسادي ؟ منصور مي گه : منتظر خواهرمم...يه دفعه آيدا مياد و نمي دونه كه منصور چي گفته و مي گه من نامزدشم ...دربون خوابگاه كه مي بينه پليس اين دو رو گرفته مي دوه و مياد مي گه جناب سروان اينا پسرخاله ودخترخاله ن..باز ما مي خنديم ..ولي خنده نداشت ...چرا بايد براي يه رابطه طبيعي و ساده اينهمه دروغ تراشيد ، چرا جامعه داره با دست خودش جوونها رو وادار به دروغ گفتن مي كنه ؟
وادار به دروغ ..وادار به عصيان ...وادار به طغيان ...وادار به دزدي ..وادار به خودكشي ....
در فيلم پليوري آبي با خط زرد هست كه اول بر تن كامران مي بينيم و بعد بر تن منصور و بعد بر تن جسدي كه از سد كرج مي گيرن ...اين پليور مي تونه تن همه بره و سرنوشت هر يك از تك تك ما باشه !
وقتي از سينما مياي بيرون ساعتها در فكري ..چكار بايد كرد ؟ چراكسي كاري نمي كنه ؟ تا كي اينطوري مي مونه ؟
موقع بيرون اومدن ،دم در سينما، پسركوچكي آكاردئون مي زنه و با دختر كوچكتري(( الهه ي ناز)) بنان رو دوتايي مي خونن كه باعث مي شه اشك فروخورده ت از چشمات بچكه !( همين پسر رو چند شب بعد در فرودگاه در استقبال از شيرين عبادي مي بيني كه داره آهنگ شاد مي زنه!)
كمي اونورتر از سينما تو تاريكي ،مردي شاعر رو مي بيني كه در اثر بي پولي بساط كتاب براي فروش رو زمين گذاشته..و طبق معمول كسي نمي خره ..ولي مغازه ي اغذيه فروشي بغل سينما پر ميشه از جمعيت !
...........

5- بكوشيم اي مردم بهر رهايي
كه باشد نياز به عشق و آزادي!
جهان را بهتر ساختيم و جهان
بهتر را بهتر سازيم و پي گيريم!
جهان را بهتر و راستي را كامل
راستي كامل را كامل تر سازيم!
انسان نو ساخته را از نو سازيم
نو ساخته از نو سازيم و پي گيريم...
(شاعر:؟)
از كتاب : سرود كوهستان



نظرها(78)

  2003-10-15  

1- اين شعر خواندني
اين عشق ماندني
اين شور بودني ست...
اين لحظه هاي پر شور
اين لحظه هاي ناب
اين لحظه هاي با تو نشستن
سرودني ست ..
(مصدق)


2- من الان از فرودگاه ميام ..شيرين عبادي اومد ... تا اومديم جمع شيم بريم فرودگاه كمي دير شد ...12 نفر شديم با سه تا ماشين ! از اتوبان كرج كه رفتيم پشت شهرك اكباتان تا بريم فرودگاه ديديم از همونجا راه بندونه ..ساعت 5/8 بود ..كنار خيابون تا چشم كار مي كرد ماشين پارك شده بود .. در پياده رو كه هيچوقت آدمي نبود ،مملو از زن و مرد و پير و جوون بود كه شادان و خندان با پاي پياده به سمت فرودگاه مي رفتن .. من كه ديگه دل تو دلم نبود ..جاي پارك هم كه پيدا نمي شد ..همه با بي صبري از ماشين ها پياده شده بودن و نگاه مي كردن كه چرا راه بندون باز نمي شه و حدسهاي مي زدن ..يكي مي گفت حتما مخصوصا راه ها رو بستن كه ملت نرن ! از بس همه بي صبر بودن ، خيلي ها دوبله سوبله پارك كردن و دويدن رفتن به خيل پياده روندگان پيوستن ..ما هم به ناچار همين كار رو كرديم .. بيشتر خانوما روسري يا شال سفيد پوشيده بودن ..من و مامانم هم شال سفيد (قرار بود رنگي بپوشم ولي به خاطر گل روي مهشيد سفيد پوشيدم )..منظره جالبي بود .. بيشتريا گل دستمون بود .. تو خيابون اصلي فرودگاه بعضيا پلاكارد گرفته بودن دستشون و با شعر و شعار حركت مي كردن ..ما هم وارد دسته شون شديم ..بچه هاي دانشگاه شريف بودن ! يار دبستاني رو مي خوندن ...ما هم خونديم ..دست مي زديم ..مشت هوا مي كرديم ...ديديم به جاي پروازهاي خارجي پيچيدن به سمت پرواز حجاج..گفتيم نكنه يه حزب اللهي افتاده جلو و ماهارو عوضي مي بره؟ ولي شریفی ها گفتن ما می دونیم خانم عبادی از کدوم در میاد.... از قيافه هاي مشكوك خبري نبود ..همه تقريبا يه تيپ بوديم ! به قول بابام همه از تيپ قشر متوسط روشنفكر بودن ! بعدش به يه دسته از زنان ان جي او رسيديم كه داشتن سرود اي ايران رو مي خوندن..ما هم خونديم ..يعني همه مي خوندن ...كاش سرودهاي بيشتري داشتيم براي يه همچين روزايي ..هي به تناوب يار دبستان و، اي ايران ..دوباره يار دبستاني و اي ايران ... ديگه رسيديم دم در پرواز حجاج و وايساديم منتظر حاج خانم شيرين ! جمعيت لحظه به لحظه زيادتر مي شد .. يه گروه از بچه هاي بي سرپرست اومدن و با آكاردئون و تمبك برنامه اجرا كردن ! و ملت كلي تشويقشون كردن ...شعار ها باز شروع شد .. صداها می پیچید ...همه کف زنان مي گفتيم : - زنداني سياسي ، آزاد بايد گردد! - آزادي انديشه . هميشه .هميشه ! - رفراندوم .رفراندوم . راه نجات مردم ! - این ست شعار مردم ..رفراندوم ، رفراندوم ! - پيام عبادي ، عدالت آزادي ! - بانوي صلح جهان ، خوش آمدي به ايران ! - صلح ، صلح ، آزادي . همراه با عبادي ! - عبادی نازنین، سمبل ایران زمین! يه دفعه ديديم سوت و كف شروع شد و گل بود كه پرت مي شد ..با اينكه من اون جلوها بودم از بس ملت فشار مي دادن و سرك مي كشيدن .. چيزي نمي ديدم ...كاش كفش پاشنه بلند پوشيده بودم ... يا اقلا يه يار 190 سانتي پيشم وايساده بود ! مي گفتن شيرين عبادي اومده و فريبرز رئيس دانا پيشش وايساده.... یه دفعه ديدم يه نردبون دزدا (باعرض معذرت از قد بلندها) پيشم وايساده .. اونی نبود که من می خواستم ولی خوب می گن کاچی به از هیچی !! ازش خواستم هر چي مي بينه بگه ...با شوق می گفت : خانوم عبادي يه روسري قرمز سرشه ..بعدهي گزارش مي كرد : ((آهان آهان ..غش كرد..نه نه..فقط از خوشحالي ضعف كرده و فريبرز رئيس دانا نشوندش رو زمين ..انگار خانم عبادي داره گريه مي كنه ... رئيس دانا داره با بلند گوي دستي سخنراني مي كنه...))... يه لحظه جلوم راه باز شد و رئيس دانا رو ديدم ..عجب شيك لباس پوشيده بود ..كت شلوار و پيراهن سفيد و يه كراوات قرمز ! ولي عبادي رو چون نشسته بود نديدم ..ولي هي گلامون رو بالا گرفته بوديم و تكون مي داديم شعار دهندگان هم ساكت نمي شدن كه بشنويم چي مي گه ..بعد دوباره نردبون گفت : (( حالا خانم عبادي داره سخنراني مي كنه ...)) كه باز نشنيديم ! به شوخي گفتيم اشكال نداره شب تو تلويزيون نشون مي دن :-) موقع برگشتن اونقدر جمعيت زياد بود كه به سختي حركت مي كرديم ... شعارها كمي تندتر شده بود : - هاشمي پينوشه ، ايران شيلي نمي شه ! - سيماي لاريجاني ، نفرت هر ايراني ! - سيماي لاريجاني ، كجايي ؟ كجايي؟ - سيماي لاريجاني ، خاموش بايد گردد ! - عبادي پاينده باد ! خاتمي شرمنده باد ! - پرونده كاظمي ، افشا بايد گردد ! - مرتضوي مرتضوي ، قاتل كاظمي !(این قافیه نداره چرا ؟) - قاضي مرتضوي ، نفرت هر ايراني ! - خاتمي ، خاتمي ، استعفا ، استعفا ! - عبادي مي رزمد ، استبداد مي لرزد !( اين يه كم اغراق بود)

يه جا توي راه برگشت ديديم همه دارن داد مي زنن :
- توپ ، تانك ، بسيجي . ديگر اثر ندارد !
گفتيم بابا چرا به بسيجي ها گير دادن اين وسط ؟ ديديم يه عده حزب اللهي اون گوشه يه پلاكارد سياه بزرگ دست گرفتن كه روش نوشته : ((وقتي مي بيني خارجي برايت كف مي زند، بدان كه به دروازه ي خودي گل مي زني !)) همه هو شون کردیم ..من دلم به حالشون سوخت اینقدر مظلوم وایساده بودن!
آقايون و خانومهاي مسن كه اتفاقا عده شون تو جمعيت زياد بود جوون ها رو از دادن شعارهاي تفرقه بر انگيز بر حذر مي داشتن و مي گفتن بذاريد بيچاره ها حرفشون رو بزنن ..شما مثل اونا نباشيد ! شما شعارهاي خودتون رو بديد ... خوشبختانه به خير گذشت !
خلاصه جمعيت اينقدر زياد بود كه يه ساعت طول كشيد رسيديم به جايي كه ماشين رو پارك كرده بوديم ..من مدتها بود هزاران نفر آدم رو اينطور خوشحال و خندان تو خيابون نديده بودم ..
بيشتريا مي خواستن برن خونه خانم عبادي يوسف آباد كوچه ...پلاك ...
بعضيا آقايون داد مي زدن :
بابا شوهرش كلي ظرف نشسته براش گذاشته، بذارين بره به كاراش برسه :-)
............

خبرهایی در مورد بازگشت عبادی به ایران.
و عکسها
باز هم عکس بازم عکس

تعداد زيادي خبرنگار خارجي ديدم كه داشتن گزارش تهيه مي كردن !
یه آقای مو فرفری بور و یه خانم قد بلند بور خارجی داشتن فیلمبرداری می کردن و عکس می گرفتن ..من گفتم نکنه شعارها رو نفهمن ..ازشون پرسیدم : می فهمید مردم چی می گن ؟ می خوایین براتون ترجمه کنم ؟ خانومه گفت: خودمون مترجم داریم! :-(
كار موتورسوارهاي مسافر كش حسابي گرفته بود و خانومهايي كه پادرد داشتن رو تا سر خيابون مي بردن ..

3- دوباره با من باش!
پناه خاطره ام!
اي دو چشم روشن باش!
هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
گرچه فاصله ي ما ....
- چگونه بتوان گفت ؟
- هنوز با من است!
كجايي اي همه خوبي ؟
تو اي همه بخشش ...
( حميد مصدق)

بعد التحرير :
- بابام شرط کرده بود تلویزیون طبق معمول اینجور وقتها که می خوان مردم نزن بیرون ، یه فیلم سینمایی خوب می ذاره که باخت ! هر کانالی رو می گرفتی سخنرانی آقا در زنجان رو میداد که برعکس مردم رو فراری میداد به سمت هوای آزاد..ازین بابت از لاریجانی متشکریم :-)
- تو این ماجرا 111 بار دکمه مانتوم باز شد ، 222 بارمحکم سقلمه خوردم، 333 بار هلم دادن جلو، 444 باراز جلو هلم دادن عقب، 555 بار منحرف شدم به سمت راست، 666 بار انحراف به چپ، 777 بار روسریم داشت میفتاد(چند بار هم افتاد)، 888 بار پامو لگد کردن..999 بار کیفم داشت می رفت و همینجور برو تا آخر ...
- .یه بار که پا می کوبیدیم و شعار می دادیم ..پای پسر بغل دستیم محکم رفت رو پام..از درد نزدیک بود غش کنم.. از اون کفش نوک تیزا پاش بود..اونقدر حواسش به شعار دادن بود معذرت هم نخواست ..گفتم چه کفش بزرگ و درازی داره ..از لجم یواشکی کوبیدم رو پاش ..دریغ از یه آخ کوچولو..اصلا نفهمید! ..فهمیدم که5-4 سانت جلو کفش این نوک تیزا خالیه ! آقا این چه وضعشه ؟ کفش اندازه پاتون بخرید !!
- از ساعت 11 شب به بعد که ملت دلشون نمیومد برن و مسافرهای پروازهای دیگه کاراشون به اشکال برخورده بود ..و بیچاره ها باید چمدون به دست از بین این همه جمعیت راه رو باز می کردن و برعکس جریان مردم می رفتن دیگه پلیس ها همه جا پر شدن و با بلند گو و با لحن مهربانانه مردم رو به ترک محل تشویق می کردن.
- یه دختر 18-17 ساله با حجاب هم اومده بود و مرتب دف می زد.. و شور و نشاطی به مردم هدیه می کرد.. مامانش هم که چادری بود و همراهش راه می رفت هی روسری دخترشو می کشید جلو!یه عده هم بهش پول می دادن .
- ما يه بار اومديم شعار بندازيم تو دهن مردم و داد زديم :
رئيس جمهور بعدی ، شیرین عبادی !
هيچکس تکرار نکرد و پاک ضايع شديم !(ضایعات سوم)
- يه بار هم يه دختر ديگه داد زد :
آزادی انديشه ،با ريش و پشم نمی شه!
که شعار اون رو هم کسی تکرار نکرد ! کلا يه عده نمی ذاشتن جو عوض شه و از درگيری می ترسيدن ..حالا که فکر می کنم می بينم حق داشتن و تشنج به نفعمون نبود !

نظرها(124)

  2003-10-13  

1- در جريان نسيم
گلها ، مغرور ايستاده بودند
و پيام هايشان را
از باد مي گرفتند و به درختان مي سپردند
زيرا كه بي هيچ رابطه
دلهايشان با هم بود
و سيم هاي ارتباط را
( احتمالا منظورش سيم هاي بي خاصيت راديو و تلويزيون لاريجانيه)
بر فراز خانه هاي آدميان
وسيله ي انفصال مي دانستند...
(ژيلا مساعد)

2- وعده ما سه شنبه ۲۲ مهر، ساعت 9 شب، فرودگاه مهرآباد تهران
حالا كه صدا و سيما بي شرمانه در مورد افتخار كشور ما ، شيرين عبادي سكوت پيشه كرده ..ما بايد خودمون چنان استقبالي ازش بكنيم كه دهنشون باز بمونه ..
از وقتي خبر برنده شدن شيرين عبادي رو شنيدم عين اسفند روي آتيش مي مونم ..همه ش مي گفتم چرا بايد براي برنده شدن تو مسابقه فوتبال بريزيم بيرون و شادي كنيم ولي براي اين افتخار بزرگ ساكت بمونيم چون به مذاق بعضيا خوش نيومده؟ ..من تصميم داشتم برم فرودگاه ....براي مهشيد هم نوشتم ...خيلي دوست داشتم همه اين كار رو بكنن ..ديشب تو وبلاگ سيپريك خوندم كه پولاد همايوني هم همين پيشنهاد رو داده ...امروز هم در كمال خوشحالي ديدم در سايت زنان از طرف سازمان هاي غير دولتي(NGO)اين برنامه ريخته شده :
((جمعي از سازمانهاي غيردولتي زنان از همه مردم براي استقبال از شيرين عبادي، برنده جايزه صلح نوبل دعوت کرده اند. در بخشي از اين فراخوان عمومي آمده است:
همه با هم به پيشواز بزرگ بانوي صلح مي رويم؛ با روسريها و پيراهنهاي سفيد به نشانه صلح دوستي و صلح طلبي. در دست هر يک از ما شاخه گلي سفيد خواهد بود تا با آن از خانم شيرين عبادي استقبال کنيم. وعده ما 23 مهر، ساعت 9 شب، فرودگاه مهرآباد تهران))

البته من قول نمي دم سفيد بپوشم ..من وقتي خيلي خوشحالم صورتي مي پوشم يا نارنجي... زرد ... قرمز...من فتوي مي دم رنگارنگ بپوشيد ..هر رنگي كه دوست داريد :-)
مثل خود شادي،مثل خود خوشحالي که رنگارنگه ! گل رو هم رنگارنگ ببريم ! سفيد منو ياد .... حالا بگذريم ..
ورود آقايون ، ايندفعه استثنائا بلامانع مي باشد..تا ببينيم بعدا چه فكري مي تونيم براشون بكنيم :-)
راستي شعري ، ترانه اي كه توش شيرين باشه يادتون نمياد ؟
من اين شعر هايده رو شنيدم :
شيرين جان ، ناز شيرين ، شيشه بشكسته
نازدار شيرين ..ناز شيرين ..شيشه بشكستم ..
عشق تو داسه تيشه بر دستم...
( يادم رفته بقيه شو ..)

۳- روزنامه ياس نو شنبه 19 مهر خلاصه اي از زندگي و فعاليت هاي شيرين عزيز رو نوشته كه منم خلاصه ترش مي كنم !
شيرين عبادي متولد 1326 همدان ..نام پدر محمد علي عبادي كه او نيز حقوقدان و نويسنده نخستين كتاب چاپ شده در زمينه تجارت و رئيس كل ثبت شركت ها بوده!
شيرين دوره ابتدايي رو در شهر همدان و براي تحصيل در دوره دبيرستان به تهران آمد ... سال 1344 وارد دانشگاه حقوق دانشگاه تهران شد..رشته حقوق قضايي...و در سال 1350مدرك فوق ليسانس خود را در رشته حقوق خصوصي دريافت كرد و به كادر قضايي دادگستري پيوست !
عنوانهاي شغلي او، دادرس علي البدل دادگاه شهرستان تهران رئيس شعبه 24 دادگاه شهرستان تهران و مستشار اداره حقوقي دادگستري و او نخستين زني بود كه رياست كل دادگاه شهرستان تهران رو در سال 1356به دست آورد !
به يمن انقلاب اسلامي كه خانمها رو لايق مقام قضاوت نمي داند از كار قضاوت بركنار شد ولي ..شيرين عبادي از پاي ننشست و به تدريس حقوق در دانشگاه ها..نگارش كتابهايي در زمينه حقوق ادبي و هنري ..حقوق پزشكي ..حقوق معماري ..حقوق پناهندگان ....تاريخچه ي اسناد حقوق بشر در ايران ..حقوق كودك مشغول شد ! كتاب او در زمينه حقوق كودك توسط سازمان ملل متحد به زبان انگيلسي ترجمه شده است !

شيرين عبادي از موسسان انجمن حمايت از حقوق كودكان است و در سالهاي اخير در تهيه پيش نويس طرح ممنوعيت كودك آزاري در مجلس ششم تلاشهاي زيادي كرده ..
از ديگر فعاليتهاي بي شمار او : - دفاع از پرونده آرين گلشني به خاطر كودك آزاري ..
-تحقيق در پرونده نوارسازان، قتل هاي زنجيره اي و كوي دانشگاه
- دفاع از خانواده عزت ابراهيم نژاد (شهيد كوي دانشگاه)
- وكالت خانواده فروهر
- وكالت وكلاي بازداشت شده : ناصر زرافشان، محمد علي دادخواه و عبدالفتاح سلطاني و ....
- شيرين عبادي رئيس كانون مدافعان حقوق بشر است كه از چندي پيش اعلام موجوديت كرده و در نظر دارد براي همه كساني كه اتهامات سياسي و اجتماعي دارند به طور رايگان وكيل بگيرد !
- شيرين عبادي از فعالان حقوق زنان نيز هست و مقالات متعددي در نشريات و به ويژه مجله زنان نوشته است !
- و خيلي كاراي ديگه ...
او خيلي شجاعانه عمل كرده و هرگز نسبت به تهديد جانش اعتنا نكرده و در اين راه به زندان هم رفته ..

شيرين عبادي دو دختر داره كه يكي از اونا هم مثل مامانش دانشجوي رشته حقوقه ..
زيتون فضول : كسي نمي دونه همسرش كيه ؟


4- در مورد افسانه نوروزي هم چهارشنبه میتینگی در جنوب پارك لاله برقراره !

5- چشم لاريجاني بعد از شنيدن خبر جايزه صلح نوبل..
با موس مي تونيد به هر طرف مي خواهيد ببريدش !
اين لينك رو در وبلاگ نيكان ديدم !

6-آقاي ((Joe Clawson )) برام نوشته كه وبلاگي در مورد ايران داره و از همه دعوت كرده براي ديدنش بريم پيشش ! در مورد همه شهرها (حتي كرج) مطلب داره ..من ديشب اونقدر سرعتم كم بود كه نتونستم جاهاي مختلفش رو ببينم !

7- فرياد كوچه را نشنيدي؟
فرياد انبساط فضا را
در كوچه سكوت ؟
شهر خموش - آنك -
با ازدحام نعره تكان خورد
و در شبانه ي بي روزن
تازيانه بيداري
چشمان خواب را
به گشايش خواند ...
فرياد كوچه رو نشنيدي ؟
فرياد كوچه را ....
( مهين مهريار)

8- يادم رفت بگم !
روزنامه ياس نو -ويژه شهر كرج- مصاحبه اي كرده با پدر احمد باطبي دانشجوي محبوس كرجي!
بادمون نره كه از 18 تير 4 سال پيش يه دانشجو به خاطر اينكه پيراهن خونين يكي از دانشجويان رو بر دستاش گرفت دستگير شد ! حكم اوليه اعدام بود كه با پيگيريهاي زياد به 15 سال زندان تبدیل شد..يادمون نره كه باطبي كه زمان دستگيري يه پسر 22 ساله ي باشور و نشاط بوده ..الان 26 سالشه و 11 سال ديگه وقتي از زندان در بياد شده ۳۷ سالش ! پدرش از همه خواسته:(( نگذاريد جواني احمد در سلول هاي سرد و نمناك اوين خاك شود ! ))

9- در مورد سازمان هاي غير دولتي(NGO) مي خواستم يه انتقاد شديدي بكنم كه به خاطر اين اعلاميه فرودگاه ..فعلا هيچي نمي گم ..شانس آوردن !
الان به رئيس NGO مون زنگ زدم گفتم : تموم سازمان هاي غير دولتي زنان فردا براي استقبال شيرين عبادي مي رن فرودگاه . ما نمي ريم ؟ پرسيد : شيرين عبادي ديگه كيه ؟ گفتم برنده صلح نوبل شده .. گفت جايزه چي چي ؟ گفتم :صلح نوبل! و يه ساعت توضيح دادم ..آخرش با بي حوصلگي گفت: خوب لابد شوهرش مي ره دنبالش ..به ما چه ؟
حالا اگه شيرين عبادي مثلا تقسيم كننده بودجه براي NGO ها بود ..اگه گفتين چي مي شد؟

نظرها(98)

  2003-10-11  

1- مرغي در بال هايش شكفت
زني در پستانهايش
باغي در درختش .
ما در عتاب تو مي شكوفيم
در شتابت
ما در كتاب تو مي شكوفيم
در دفاع از لبخند تو
كه يقين است و باور است .
دريا به جرعه اي كه تو از چاه خورده اي حسادت مي كند ...
(احمد شاملو)



2- مي پرسيدند : مي شود نيلوفران در مرداب هم بشكفند و قد بكشند؟! و ما مي گفتيم :نه ، نمي شود..
ولي نيلوفر ما بلند شد ، شكفت و قد كشيد ..زيبايي و بزرگي او را سراسر جهان فهميد !
دو روز است تمام رسانه هاي جمعي دنيا خبري رو پخش مي كنند كه باعث مباهات و افتخار ماست ..
شيرين عبادي برنده جايزه صلح نوبل شد !
قبلا هر جا بي عدالتي مي ديدي ..هر جا حقي ناحق مي شد ..هر جا قوانين راهي براي نجات بي گناه پيدا نمي كرد ..هر جا ..... اسم شيرين عبادي بر زبان جاري مي شد ..و او در اين راه حتي از زندان و تهمت هم نمي هراسيد ..
خوشحالم كه مي بينم حتي زندانبانان او مجبور به تعظيم در مقابل او شده اند .. خوشحالم كه مي بينم شيرين عزيز ما آنقدر به قدرت خود اطمينان دارد كه حجابي را كه به آن اعتقادي ندارد در اين مراسم نمي پوشد..درود تمام مردم جهان بر او باد!

3- من ديروز وقتي به مهموني رسيدم و خبر برنده شدن شيرين عبادي رو از ميزبان شنيدم كه تند تند تعريف مي كرد و اينكه در مراسم روسري سرش نكرده و آرايشي هم داشته اولش بهت زده و بعد زير گريه زدم..همه مي خنديدن و جيغ و ويغ مي كردن و من اشك مي ريختم ..مطمئنم اگه روحيه بهتري داشتم مي پريدم وسط و مي رقصيدم...من حتي نامزد شدم شيرين عبادي رو براي گرفتن جايزه صلح نوبل نشنيده بودم ...خوشحالم كه شيرين عبادي هم ايراني و هم يه زنه !اين موفقيت رو به همه بلاگرها و همه مردم تبريك مي گم !!
بعضيا مي گن ممكنه اين كارا بازي باشه ..خوب باشه ..تا باشه ازين بازي هاي خوب خوب !

4- خوشحالم كه همه هنوز خستگي ناپذير ، براي اجراي عدالت براي افسانه نوروزي امضا مي كنن !! من از همه اعضاي خانواده ام خواسته ام در صورت موافقت با موضوع اون رو امضا كنن كه كرده ن ..شما هم از پدر و مادر و خواهر و برادر و از هركه مي شناسيد همين رو بخواهيد !

هاله جان تو هم خسته نباشی!این روزا خیلی بار افتاده به گردنت ..تا روری هست ما که غمی نداریم!

5- هر روز قبل از رفتن به بيرون از خونه، نگاهي دوباره به آينه مي اندازم كه مبادا شرايط و زمينه ي گفتن متلك به خودم رو فراهم كرده باشم ...

6- به خودم مي گم اگه اون آقاهه كه با چاقوي من دستاش زخمي شده منو پيدا كنه و ازم شكايت كنه ، چي مي شه ؟

7- دو سه هفته پيش دانشكده كشاورزي كاري داشتم ..از سه راه دانشكده كه مي گذشتم ..خانم جوون و نسبتا خوش لباسي رو ديدم كه خيلي نگران ساعتي رو به مردم نشون مي ده ...زن مسني هم كه به نظر مادرش ميومد واونم زن خوش لباسي بود ، روي پله ي اداره پست نشسته بود و از شدت ناراحتي و خجالت دستش رو بر پيشونيش گذاشته بود ...زن جوون بلند مي گفت كه از تهرون براي كاري به كرج اومده ..دزدا كيف پولشونو زدن ( نه اينكه كرج دزد بازاره) و حالا هيچي ندارن ..خواهش مي كرد با گرو نگه داشتن ساعت پولي براي راه انداختن كارشون در كرج بهش بدن ! من طبق معمول با بدبيني پيش خودم گفتم : اينم يه نوع گدايي مدرن! و رد شدم ..اونور خيابون يهو عذاب وجدان يقه م رو گرفت ..گفتم اگه اين بلا سر خودت اومده بود چي ؟ اگه راست بگه چي ؟ اونقدر با خودم درگير شده بودم و يه قدم جلو مي ذاشتم و اون يكي پام مي خواست برگرده كه نزديك بود پاهام به هم گير كنه ( گل هم بيفته ) و بخورم زمين .. آخرش برگشتم دوباره اونور چهارراه.. ديدم آقايي داره چند تا هزاري به خانومه مي ده و ساعت رو هم پس مي زنه و ...خيالم راحت شد ..فقط غبطه خوردم چرا من دير تصميم گرفتم ...
اونروز كارم راه نيفتاد وفرداش مجبور بودم از همين مسير بيام ...به اداره پست كه رسدم ديدم ا .... دوباره همون زن ..همون ساعت دستشه و خانم بزرگ هم همون سناريو رو بازي مي كنه و باز مرداني از مردان مهربون ايراني كه بخصوص نسبت به زنان جوون خيلي احساس مسئوليت مي كنن دورش رو گرفته ن و براي دادن پول بهش تقريبا دعواشون شده ... پيش خودم گفتم : خوب شد ديروز كمك نكردم ها .... اينا گذشت تا يه هفته بعد ...همون جا همون منظره و چون هيچكس نبود زن جوون كه مصداق چخ تپل ،چخ سفيد بود به من گير داد كه آره خانوم ما از تهرون اومديم(لابد احساس كرده بگه تهران كلاسش بالاتر مي ره ) و باقي قضايا ... منم با بي رحمي گفتم : شما چرا مواظب نيستيد ؟ هر روز ميايين كرج و هر روز هم اجازه مي دين دزد كيفتون رو بزنه...خانومه نه گذاشت و نه برداشت و اخمي كرد ... يه ايش غليظي گفت و سرشو برگردوند و گفت فضولو بردن جهنم ...

8- كمي اونورتر از سه راه دانشكده سر خيابون اميري معمولا يه آقايي چمباته (گرگي) نشسته و اگه مشتري نداشته باشه ،يا عين مرغ مريضي كه در آفتاب وايساده، نوكش هي ميره پايين و هي از چرت مي پره ..و يا مشغول نوشتن دعا و جادوهايي با خط اجق وجق به روي كاغذهاي زرد و بي رنگ و رو مي شه ..
البته اين آقاي چرتي و بنگي معمولا مشتري داره ..اونم چه مشتري هايي ! باكلاس و خوش لباس ..مرد رمال زنها و دخترا رو هم مجبور مي كنه كه به طرز فجيعي با اين مانتوهاي تنگ و كوتاه عين خودش گرگي بشينن و همچين با سر و وضع ژوليده و دندونهاي زرد و سيگاري در بين انگشتهاي سوخته ش سر در گوش اونها مي ذاره، كه انگار عمري با هم دختر خاله پسر خاله ن و طرز گذاشتن اين اوراد رو در كفش و كيف شوهر يا در غذاي مادر شوهر و هوو و خواهر شوهرشون ياد ميده...
براي من عجيبه كه چطور اين خانومهاي به ظاهر محترم اينقدر به كار اين آقاي رمال اعتقاد دارن و هر چي ازشون بخواد بهش ميدن .. آوازه شهرت اين رمال در سراسر كرج و تهران پيچيده ..رمالي كه حتي هزار تومن نداره يه صندلي تاشو بخره روش بشينه و حتي اينقدر قدرت عوض كردن سرنوشت محتوم خودش رو نداره كه از اعتياد نجات پيدا كنه ...

9- با اين همه
از آن زمان كه حقيقت
چون روح سرگردان بي آرامي بر من آشكاره شد
و گنبد جهان
چو مشعلي در صحنه هاي دروغين
منخزين مرا آزرد
بحثي نه
كه وسوسه ئي است اين:
بودن
يا
نبودن ....
(احمد شاملو)

نظرها(86)

  2003-10-07  

1- مرا رها كردي؟
مرا به مسلخ سلاخان
رها چرا كردي ؟
مرا كه رام تو بودم
اسير دام تو بودم ...
(حميد مصدق)

2- آقا منم مي خوام تو اين مسابقه داستانهاي كوتاه بهرام صادقي شركت كنم ..خودم كه بلد نيستم ..از كي كش برم بهتره ؟ آهان فكر كنم زورم به عطا برسه :-)
پيشاپيش هر گونه شباهت اين داستان با داستان عطا قويا تكذيب مي شه !!

قهرمان داستان يه مرد خوش تيپ خوش هيكل باشه چطوره ؟ بهتره از يه پيرزن غرغرو ؟ نه ؟
كافيه اونو با قد بلند و بازواني ستبر در حاليكه لنگ قرمزي به دور خودش پيچيده مجسم كنيد.. از حموم خارج مي شه..هنوز بوي گند عرق ازش مياد .(چون آقايون معمولا خودشونو گربه شور مي كنن) ..ولي اين چيزي از جذابيتش كم نمي كنه !چند قطره آب از سيبيلش روي سينه ش مي چكه و فوري در بين پشمهاي سينه ش گم و گور مي شه ...مرد مي ره از رو تاقچه سيگار اشنو ويژه و كبريت بي خطر تبريز رو بر مي داره و آتيش مي كنه ! چاره نيست ..بايد وايسيم سيگار گازوئيليش تموم شه .. نگران خاكستر سيگارش نباشيد .. يه ليوان چايي نيم خورده اون ورا هست ...متاسفانه(شايدم خوشبختانه) در اتاق نور كمه و خانومهاي عزيز نمي تونن پشم و پيلي هاي زيباي اين آقا رو ببينن ....
ناگهان تلفن زنگ مي زنه و آقا مي دوه كه بره گوشي رو برداره كه گره لنگ باز مي شه و......( خانومهاي عزيز ،همون بهتر كه سانسور بشه ..مطمئن باشيد چيزي رو از دست نداديد! ) فقط صداشو بشنويد كه داره مي گه : آره زري جون كشتمش ..دوست دارم به مولا ! ساعت 9 ترمينال جنوب ..
جنازه اقدس خانوم تو حموم افتاده ..با نگاهي كه مي گه : اصغر آقا، چرا ؟ !!!
اقدس خانوم به اصغر آقا گفته بوده : كجا عزيز دلم ؟ هنوز كه پشتمو ليف نزدي ..اصغر آقا هم گفته الان ميام و رفته و يه تفنگ خرس كشي برداشته و برگشته ..تير اول خطا رفته و خوره به سنگ پايي كه دست اقدس بوده..اما تير دوم كار اقدس رو مي سازه ! اقدس قبل از مرگ به اين فكر مي كنه ؟ مگه من چي برات كم گذاشتم مرد ..با همه نداريت و بديات ساختم كه آخرش زري رو به من ترجيح بدي و بري يواشكي صيغه ش كني ... فقط تو اين سالها چند كيلو اضافه وزن آوردم يه كم هم دور چشمم چروك خورده ...اونم با دوسه تا عمل قابل حل بود ... اي نامرد حالا ديگه ناصر محمد خاني رو براي خودت كردي الگو! الهي به تير غيب گرفتار بشي ..الهي جز جيگر بزني مرد كه منو كشتي ! الهي اتوبوستون پنچر شه !

اخبار روز.....


3- حالا پا تو كفش شبح !(البته با اجازه ش) مگه من چيم كمتره كه به دهقون داستانك تقديم نكنم؟
اينم براي دهقون عزيز :
ميرزا شفيع هفت تيرشو مي ذاره رو شقيقه ش ...زندگي ديگه براش ارزشي نداره ..تيمسار و دختر ميرزا شفيع اون اتاق دارن قائم موشك بازي مي كنن ..دختر ميرزا شفيع چشم مي ذاره و مي شماره : 10-9-8-7-6-5-4-.... ميرزا شفيع پيش خودش فكر مي كنه: اين دختر خرس گنده كي مي خواد بزرگ شه ؟ آخرش دهقون هم نيومد بگيرتش از دستش خلاص شم !
به محض اينكه دختر ميرزا شفيع به شماره 1 ميرسه ، ميرزا شفيع ماشه رو مي كشه ..ميرزا رد خون گرم رو بر شقيقه ش احساس مي كنه و ديگه هيچي نمي فهمه ...
چند ساعت بعد كه ميرزا شفيع به هوش مياد مي بينه اشتباهي تفنگ آبپاش دخترشو برداشته بوده !

4- بشتابيد ! براي ارسال داستانهاي كوتاه تا 20 مهر وقت داريد ..
در ضمن آقاي شكراللهي از همه مون خواستن فيلم با ارزش نفس عميق ببينيم و تفسيرشو براشون بفرستيم ..نترسيد ، آقاي شكراللهي خيلي مهربون و سهل گيرن !منم كه خيلي ناشيانه و مبتديانه از تاتر بيضايي نوشته بودم و نظرشونو پرسيدم برام اينطوري نوشتن و ذوق زده م كردن :

((اگر من در ميان دوستان نزديكم از وبلاگ زيتون دفاع مي‌كنم، به خاطر همين جور يادداشت‌هاست كه در وبلاگت زياد منتشرمي‌شودبه گمان من وقتي زيتون توانسته با زبان گرم و اختصاصي خود، گروه بسياري از خوانندگان، خصوصا جوان‌نرها را به خود جلب كند، چه كار پسنديده‌اي‌ست وقتي كه زيتون به موضوعات فرهنگي و هنري هم مي‌پردازد و با استفاده از گزارش‌هاي غيرمعمول خود، گام بلندي برمي‌دارد براي بيش‌تر آشناشدن ديگران با چنين مقولاتي.
هيچ كس از زيتون انتظار ندارد كه پس از ديدن نمايشي، نقدي بر آن بنويسد و يا آن را ارزيابي حرفه‌اي كند. هميني كه الان هست، نهايت ظرافتي‌ست كه زيتون مي‌تواند پس از ديدن يك نمايش بروز دهد؛ يعني ارايه‌ي يك تابلوي روشن از فضاي كار همراه با بيان واكنش‌هاي احساسي و شخصي كه به زباني تاثيرگذار انجام مي‌شود.
من اين كار تو را ستايش مي‌كنم و وبلاگ تو و چند تن ديگر را به عنوان الگوهايي روشن و مفيد براي استفاده‌ي كساني مي‌دانم كه وبلاگ شخصي دارند و نمي‌دانند كه در وبلاگ‌شان چه بايد بنويسند و يا آن «چه» را چگونه بنويسند.))
دلتون نسوزه ها :-)


5- آن روز با تو بودم
امروز بي توام .
×××
آن روز كه با تو بودم
- بي تو بودم
امروز كه بي توام
- با توام !...
(حميد مصدق)

نظرها(85)

  2003-10-06  

1- قلب من و تو را
پيوند جاودانه ي مهري ست در نهان.
پيوند جاودانه ي ما ناگسسته باد
تا آخرين دم از نفس واپسين من
اين عهد
بسته باد...
(حميد مصدق)

2- روز 16 مهر - هشتم اكتبر- روز جهاني كودكه ...بياييد كودكي هيچ كودكي رو ازش نگيريم !
به اميد روزي كه هيچ كودكي در جهان مجبور به كارهاي سخت نشه ..هيچ كودكي مورد آزار و اذيت قرار نگيره! هيچ كودكي براي تامين خورد و خوراك و نيازهاي اوليه ش مجبور به گدايي و خيابان خوابي و تن-فروشي نشه ! دنياي بچه ها دنياي پاك،شاد، وخوبيه ..اي كاش بزرگترها هم مثل بچه ها بودن !

3- 5 مهر روز جهانگردي بود ..دلم مي خواد مي تونستم برم همه كشورها و مردم با فرهنگ هاي مختلف رو ببينم...من عاشق مسافرت و ديدن جاهاي جديدم !
به صنعت توريسم صنعت بدون دود هم مي گن ! صنعتي كه آلودگيش كمه ....استثمار توش كمه ..و باعث نزديكي مردم جهان مي شه .. و همينطور در آمدش از همه صنايع بيشتره !
دلم مي خواد وضع كشور ما هم طوري بشه كه مردم كشورهاي ديگه بتونن آزادانه با هر پوششي كه دوست دارن ،با هر عقيده اي كه دارن به كشورمون بيان و عده زيادي از مردم كشورمون در اين صنعت مشغول به كار بشن! فكر مي كنم اگه بشه ،با اين همه جاهاي ديدني كه داريم ،درآمدش از نفت هم بيشتر بشه !

4- يه پسر همسايه داريم به اسم دانيل كه از كوچيكي دوست داشت بيشتر پيش من باشه ..عين داداش كوچولوم مي مونه ..روابطمون خيلي صميمانه ست ... قبلاها،گاهي كه بابا مامانش كه هر دو پزشكن مي خواستن برن سر كار ..اگه من خونه بودم اونقدر گريه مي كرد كه بياد پيش من ..وقتي دانيل كلاس موسيقي ارف مي رفت چقدر با هم آهنگ زديم ..اون با بلز و فلوت و من با سنتور ..چقدر با هم رقصيديم .... اون موسيقي رو حسابي ادامه داد ..چند روز پيش اومد خونه مون ، اصرار كه تو بايد دفتر كتابام رو جلد كني ...هر چي مامان باباش گفته بودن نمي خواد زحمت بدي گوش نكرده بود..خودش مي دونه كه چقدر دوستش دارم و مشتاقانه براش اين كار رو انجام مي دم ...طبق معمول ويلنش رو هم آورده بود .. در حين جلد كردن برام درددل كرد كه استاد موسيقيش از دستش راضي نيست .. ميدونم خيلي باهوشه و همينطور خيلي استعداد موسيقي داره ..گفتم دني جون چي شده تمرينات رو انجام نمي دي حتما ..گفت: تمرينامو انجام ميدم ولي خودم هم آهنگ مي سازم ..استادمون دعوام مي كنه ..(اينم بگم كه تقريبا سه ساله كه ساز تخصصيش رو شروع كرده) ..گفتم برام مي زني ؟ ...رفت ويلنش رو آورد و برام يه تيكه زد ..من تو موسيقي تخصص ندارم ولي آهنگش به گوشم خيلي خوش آهنگ و قشنگ اومد..گفتم اينو زدي براي استادت ؟ گفت خواستم بزنم تا اولاشو زدم كلي دعوام كرد ..گفتم با ارگ هم مي توني بزنيش ؟ از خدا خواسته رفت سر ارگ داداشم .. موسيقي كه ساخته بود خيلي قشنگ بود ..يه فكري به مغزم خطور كرد ..بعد از چند بار تمرين، با اجازه ش آهنگشو روي نوار ضيط كردم و فرداش بردم پيش يه آشنايي كه موزيسين نسبتا معروفيه ..وقتي شنيد هيچ باورش نميشد اين كار يه پسر بچه باشه ..گفت اگه راست بگي اين بچه يه نابغه ست و آينده درخشاني داره ... به پدر مادر دانيل گفتم ..اونا گفتن دني با اين برخوردهاي استادش از كلاس موسيقي زده شده و تازگي ها به زور مي بريمش سر كلاس ..
فكر كنيد تا حالا چند ميليون بچه در كشورمون به علت همين برخوردها و تو ذوق زدنها از درس و هنر و ..زده شدن و استعداداشون هيچ فرصت شكوفايي پيدا نكرده ! شايد ماها هم جزءشون باشيم !

5- شيده بهمنيار مطلب خيلي جالبي در مورد خاطرات مهر و مدرسه و معلمها ش در مجله كاپوچينو نوشته ! واقعا سيستم آموزش و پرورش در ايران كي مي خواد عوض شه؟ ..شيده تونست راه خودش رو پيدا كنه ...بقيه بچه ها هم همينقدر خوش شانسن ؟
ای کاش همه معلم ها اینترنت داشتن و این مطلب پینک فلوید عزیز رو می خوندن !

6- دماسنج مي سنجه كه وبلاگستان ايراني امروز در چه سودايي ست ؟

7- تو روزنامه خوندم طرح آهن-ياري در مدارس دخترونه اجرا مي شه ..هر چي به مغزم فشار آوردم آهن-ياري ديگه چه صيغه ايه چيزي به عقلم نرسيد ..گفتم شايد با تير آهن بايد تو كله شون كوبيد تا مقنعه شون كنار نره .. ديدم نه الحمدالله ..قراره در مدارس راهنمايي به اون دخترايي كه فقر آهن دارن قرص آهن داده بشه ! يه اسم بهتر نمي شد براي طرحشون انتخاب كنن ؟

8- تو اي بلاي دل من
بلند بالايم
تو اي برازنده
تو اين بلندتر از سروها و افراها
تو بر تمام بلندان باغ بالنده
بر اين اسير به غربت گذر تواني كرد ؟
بر اين كويرنشين
بر اين ز مهر تو محروم
نظر تواني كرد ؟
(حميد مصدق)

- مصدق جان ؟ ولش كن بابا..نظر هم نكرد نكرد ..مگه بلند بالا و برازنده قحطيه؟ :-)

۹- بزرگان ايران در جهان !
اسم من چرا جا افتاده؟ :-)

نظرها(63)

  2003-10-04  

۱- شبح در نظرخواهيم نوشته :
((وقتي نامه‌ي دختر افسانه را در روزنامه‌ي شرق خواندم بي‌اختيار بر بي‌پناهي اين دختر گريستم!
چقدر سخت است که براي نجات مادري که نيم عمر تو را در زندان زير اعدام بوده است به کسي مانند آقاي هاشمي شاهرودي التماس کني!
افسانه نوروزي ممکن است فردا صبح اعدام شود و اين بسيار دردناک است. احساس عجز مي‌کنم هر چند در اعماق دل‌ام اميدوارم در آخرين دقايق حکم اجرا نشود!))

من اصلا باورم نميشه ! اين قدر باورم نميشد که حتی در باره ش اينور و اونور شوخی می کردم ..فکر می کردم حتما حکم لغو می شه مثل حکم امینه ..فکر می کردم شرایط فرق کرده ..
خيلی متاسفم !
با اين همه باز اگر هنوز اينجا رو امضا نکرديد و باهاش موافقيد لطفا هر چه زودتر اين کار رو بکنيد ..

شرح ماجرا رو در وبلاگ های : شادی صدر ..هوشنگ دودانی ..آقای نوری زاده و هاله ...يخونيد..خيلی مسخره ست که دادگاه بد لباس پوشيدن افسانه رو ( از حمام بيرون اومده و حوله تنش بوده) شرايط به وجود آوردن زمينه تجاوز تشخيص داده !
افسانه شش سال پيش در جزيره کيش دوست شوهرش رو که از مقام های اطلاعاتی کیش بوده و در نبود شوهرش به زور قصد تجاوز به اونو داشته کشته !
حالا که قاضی حکم رو داده امیدوارم خانواده اون مرد- که می دونن کار اشتباهی کرده - رضایت بدن! یعنی می شه ؟

در پیک ایران چگونگی ابلاغ شدن حکم اعدام ... و همینطور نامه مهدیه رو به آقای شاهرودی و عکس افسانه و مهدیه رو می تونید ببینید !

به این صفحه ی حسن آقا هم یه سری بزنید !


۲- در صبحانه خوندم ..( راديو فردا هم گفته ) :
حمیده حسنی .. دختر حجت الاسلام حسني، امام جمعه اروميه، در اثر خودسوزي جان سپرد.

شنيدم دخترش ۴۰ سالش بوده ...وقتی نوجوان بوده پدرش مجبورش کرده بوده تا با به يه مرد ديکتاتوری که دست بزن هم داشته ازدواج کنه .... سالها از زندگيش ناراضی بوده و زجر می کشيده ..تا اینکه ......حسنی گفته در مراسم ختم دخترش شرکت نمی کنه چون خودکشی در اسلام حرامه !
پسرش هم که می گن عقايد سوسياليستی داره ...

نظرها(43)


این بنر رو هاله عزیز درست کرده ..لطفا هر کی موافقه بره اینجا رو امضا کنه !

1- بايد كه دوست بداريم ياران!
بايد كه چون خزر بخروشيم!
فريادهاي ما اگر چه رسا نيست،
بايد يكي شود ...
بايد كه لوت تشنه ميزبان خزر باشد!
بايد كوير فقر از چشمه هاي شمال
بي نصيب نماند!
بايد دستهاي خسته بياسايد!
بايد كه سفره ها همه رنگين!
بايد كه خنده و آينده
جاي اشك بگيرد ...
(خسرو گلسرخي )

2- من هميشه يه چاقوي تاشو تو كيفم دارم (مال ارتش سويس) ..البته بيشتر براي تقسيم كردن سيب يا ميوه ديگري بين دوستان استفاده مي شه و گاهي هم به جاي پيچ گوشي مثلا اگه پيچ عينك دوستي شل بشه يا باز كردن پشت ساعتي براي تعويض باتري ويا يه همچين چيزايي ...
شبا هم اگه دير بيام خونه مخصوصا اگه چراغ نباشه تو كوچه خيابون و يا اگه تاكسي نباشه و با مسافركش مجبورباشم بيام خونه يه جور آرامشي بهم ميده ...هميشه فكر مي كردم خيلي راحت مي تونم باهاش از جونم محافظت كنم ...تو اين همه سال فقط يه بار ازش استفاده اينجوري كردم و اميدوارم هرگز ديگه ازين اتفاقها نيفته ..اونم يه شب ديروقت زمستون از كلاس داشتم بر مي گشتم ، يكي افتاد دنبالم .. چرت و پرت هم مي گفت ..هر چي تند كردم تند كرد ..كوچه هم تاريك تاريك بود .. نه ماشيني مي گذشت نه آدميزادي ...با اين كه من سربالايي رو خيلي تند بالا مي رم ، بالاخره به من رسيد ..من از قبل دستمو كرده بودم تو كيفم و چاقو رو باز كرده بودم..قلبم عين چي مي زد ....تنها كاري كه كردم وقتي بهم رسيد برگشتم و چاقو رو گرفتم جلوم... خودش دستاشو آورد و من هيچ حركتي جز پريدن به عقب نكردم .. دستش خورد به چاقو و يه دفعه دستشو با دست ديگه ش گرفت ..به نظر ميومد خون مياد .. در حاليكه صد تا فحش زشت بهم مي داد رفت .. نفهميدم چطور 2 پا داشتم و 2 پاي ديگه هم قرض كردم و دويدم ..به كسي نگفتم چه اتفاقي افتاده ...از اون موقع به يه سوال فكر مي كنم همه ش .. اگه بخواد اتفاقي برام بيفته واقعا دلشو دارم به كسي ضربه اي بزنم ؟ واقعا تو اين موقعيت ها بايد چكار كرد ؟ به ياد افسانه نوروزي افتادم كه براي دفاع از خودش اينقدر شجاعت داشته كه تونسته ضربه اي به مهاجم بزنه ...آيا افسانه به خاطر شجاعت و دفاع از خود بايد اعدام بشه ؟!
..............

3- هي گفتم چرا آقايون اين روزها هي ميان اين چيز و اون چيز رو حروم اعلام مي كنن ! بخصوص چيزهاي خيلي بديهي و معمولي كه مثل روز براي همه روشنه <مثل سیگار و چراغ قرمز ..امروز وقتي يه جمله نماز جمعه رو شنيدم تازه فهميدم موضوع از چه قراره !
امروز در نماز دشمن-شكن ، استفاده از سلاح هسته اي حروم اعلام شد :) آهان ..يعني آمريكا جان ! جان مادرت به ما حمله نكن ! ديدي حرومش كرديم !

4- مامان - بچه جان اينقدر قيچي رو به هم نزن دعوا مي شه !
بچه - چق چق چق ..
مامان - ذليل مرده ! مي گم قيچي رو به هم نزن !
بچه - چق چق چق ..دلم مي خواد :-)
مامان - غلط كرد دلت ! د مي گم به هم نزن دعوا ميشه !
بچه - از صداش خوشم مياد !
مامان - چه بچه خيره سر و پررويي ! الان يه خوش اومدن از صدايي نشونت بدم كه حظ كني ..
و بعد مياد با لنگه دمپايي بزنه تو كله بچه ش كه دست بچه بالا مياد و نوك قيچي ميره تو دست مامانه و ..مامانه هم تا مي خوره بچه رو ميزنه ...بچه هم مي زنه زير گريه !
مامان با حرص - ديدي ؟ همينو مي خواستي ؟ چقدر بهت گفتم قيچي رو به هم نزن دعوا مي شه !

5- چه انتظار عظيمي نشسته در دل ما
هميشه منتظريم و كسي نمي آيد
صفاي گمشده آيا بر اين زمين تهي مانده باز مي گردد؟
.....
هميشه مي گفتم
چقدر مردن خوب است
چقدر مردن
- در اين زمانه كه نيكي حقير و مغلوب است -
خوب است ...
( حميد مصدق)

نظرها(42)

  2003-10-01  


1- تنها تورا ستودم آنسان ستودمت كه بدانند مردمان محبوب من به سان خدايان ستودني ست... من پاكباز عاشقم از عاشقان تو با مرگم آزماي بامرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست... تنها به خنده يا به شكر خنده هاي تو گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست.. در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت من نيز مي ربايم اما چه ؟ - بوسه ، بوسه از آن لب ربودني ست ... (حميد مصدق)


2- باز يه سري ديگه از وبلاگها فيلتر شدن ..چقدر آدم ناراحت مي شه وقتي يه سايت رو مياري و مي خواي با خيال راحت بشيني و بخوني... و مي بيني نمياد ..
این لینک رو تو سرگردون دیدم ۱

3- يكي از وبلاگها كه مي خواستم برم وبلاگ شكارچي بود ..با اين كه شكارچيه ولي روح مهربون و شاعرانه اي داره ..اين عكس رو كه جواب دندون شكنيه به عكسي كه بالاي وبلاگش گذاشته ( یه شكارچي كه داره مرغابي شكار مي كنه ) همينجا بهش تقديم مي كنم :)

4- يه مسئله اي كه تو تاتر بيضايي دقت كردم اين بود كه خانومها اگه با هم همدست بشن مي تونن خيلي كارا بكنن! ..ولي به قول ابو زيتون : خدا كنه اين همدستي هميشه سر مسائل اجتماعي و انساني باشه ( مثل قضيه ي امينه لاوال و افسانه نوروزي و....) ... واي به وقتي كه اين همدستي سر مسائل خاله زنكي باشه..هر وقت بابام سه تا زن رو در حال غيبت كردن مي بينه مي گه :منتظر باشيد ... فردا دودمان زن چهارمي بر باد ميره !

اینو از وبلاگ گل کو کش رفتم..حالا بیایین سر چیزای خوب خوب متحد بشیم !


5- راجع به عاشق شدن دوست مامانم نوشته بودم قبلا ..يه مسئله ناراحت كننده اي شنيدم كه نمي تونم نگم ...حالا كه دخترش روجا راضي شده مامانش بعد از 16 سال تنهايي دوباره عروسي كنه ..آقاهه يواش يواش داره ماهيت مرد ايراني بودن خودش رو نشون ميده ..خاله به مامانم گفته :((بعد از سه سال همصحبتي و همفكري و عشق و علاقه ..حالا كه همه مسائل و مشكلات حل شده .. اول بهانه آورده كه مامانش اينا ( مرده 50 سالشه ... اونم ازدواج دومشه .. اونم يه دختر داره كه با مامانش خارج از كشور زندگي مي كنه) مي گن بايد زني بگيري كه بتونه برات بچه بياره .. با اين ازم گذشته بود( 45 سالشه انگار) و حال و حوصله بچه نداشتم با اينحال به اصرار اون قبول كردم ..دوباره بعد از مدتي كه با شوق و ذوق داشتيم مقدمات ازدواج رو فراهم مي كرديم .. ديدم يواش يواش من و من مي كنه ...پرسيدم چي شده ؟ گفته خواهرم اينا مي گن كه حالا كه مي خواي ازدواج كني با اين همه دختر جوون كه ريخته تو خيابونا چرا مي خواي يه زن بيوه 45 ساله بگيري ؟))
مامان روجا به مامانم گفته ((حرفش مثل پتكي بود كه بر سرم فرود اومد ..با اين كه بعد از اون چند بار براي دلجويي اومده و گفته اشتباه كردم و من به غير از تو نمي تونم با هيچكس همصحبت بشم .. ديگه نميتونم ببينمش ..دلم رو شكسته ...))
روجا نمي دونه كه قضيه اينجوري شده ..طفلك خوشحاله كه با رضايتش دل مامانشو به دست آورده ..
امان از دست مرداي ايراني با اين‹ مامانم اينا› گفتنشون ! البته نمي گم همه اينطورن ...ولي... آقايون ايراني لطفا بزرگ شيد ....

6- آيت الله مكارم شيرازي به غير از سيگار ، عبور از چراغ قرمز رو هم حرام اعلام كرد ! واقعا دستش درد نكنه .. اين سرعت انطباق دين با مسائل اجتماعي منو كشته !
بعدش هم فكر مي كنم بد نباشه اگه آقايون خودشون مستقيما سرچهار راه ها نظارت بر اين مهم رو بر عهده بگيرن... خيلي كار مفيد و خداپسندانه ايه ! مثلا هر كي از چراغ قرمز عبور كرد ،نگهش دارن و به جاي جريمه يه كم براش موعظه كنن..فكر كنم آمار عبور از چراغ قرمز به سرعت پايين بياد ! جون هر كي دوست داريد يكي هم بياد دست تو بيني كردن و تف كردن تو خيابون و آروغ زدن رو هم حروم اعلام كنه!

7- تو سايت روزي دات كام خوندم كه دختر و پسري در آستانه ازدواج مي فهمن با هم خواهر برادرن ..اين دختر و پسر سر كلاس دانشگاه با هم آشنا شده بودن ..شبيه بودن فاميلي هاشونو به فال نيك مي گيرن ... پدر دختر كه راننده كاميون بوده درست سه ماه بعد از اينكه با مادر دختره عروسي كرده بوده در يكي از شهرهاي غرب كشور زن مي گيره و تاحالا هيچكدوم از زنها نمي دونستن هوو دارن ..مرده با اين كه فهميده بوده كه جريان چيه ، از ترسش اجازه بله بران هم مي ده ..داماد با مادرش از شهرستان مياد خونه اينا ..مرده ميره قايم مي شه و لي بالاخره پتش روي آب ميفته !
فكر مي كنيد مجازات اين مرد چيه؟ بله ...زن اول فقط حق گرفتن طلاق رو داره ...كه شايد به نظر مرده اين براش بيشتر حالت پاداش داره تا مجازات ! اي قوانين مردسالارانه، پس شما كي عوض مي شيد ؟!
يه كم بي ادب شم و اينم بگم كه اگه تصميم گرفتيد عاشق شيد اول تحقيق كنيد ببينيد روزي روزگاري باباتون با مامانش سلام عليك نداشته !
...

8- يه نفر مشقاشو ننوشته و از شما كمك مي خواد : برين به وبلاگ مهشيد عزيز و تاثير اينترنت و وبلاگ در دموکراسی و ...
اصلا خودتون بريد بخونيد و بهش جواب بديد ...

9- رويا صدر كه در مجله گل آقا طنزهاي قوي و زيبايي مي نوشت وبلاگ زده ..يه مصاحبه تو روزنامه همشهري - در مورد جشنواره طنزي كه برقراره- باهاش كردن كه گفته : ((خطر بروز جرياناتي مثل به كارگيري زبان لمپنيسم در عرصه طنز به خصوص در نشريات نسل سوم احساس مي شود ... در تلويزيون ،سينما و حتي نشريات اثر طنز قابلي به چشم نمي خورد ..)) والا راست مي گه ... بعضي ها طنز رو با مسخره بازي و گفتن كلمات مسخره و روزمره جوونا اشتباه گرفتن ..برادر من يه تاتري در سالن سايه تاتر شهر رفت به اسم مضحكه شبيه قتل .. با اين كه زياد به اين چيزا وارد نيست ...خيلي ناراضي اومد خونه ..مي گفت همه ش مسخره بازي بود و فكر مي كنن چون يه كم جو آزاد شده ، گفتن كلماتي كه قبلا خط قرمز حساب مي شده و همينطور حركات مسخره، طنز حساب مي شه ..

10- حتما بايد آدم شعري كه خودش گفته تقديم يكي كنه ؟
من كه بلد نيستم شعر بگم..پس اين شعر مصدق رو تقديم مي كنم به آرمين گيله مرد كه در نظرخواهي اوندفعه م حرفي از كاوه زده بود :

كاوه آهنگر مي گويد
با نگاهي گويا
با لباني خاموش:
(( قصرضحاك هنوز آباد است
(( تو به ويراني اين كاخ بكوش ...
(حميد مصدق)


نظرها(84)