2003-11-29  

1- ای کاش می توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند
در دردها و شادی هایشان
حتی
با نان خشکشان
و کاردهایشان را
جز از برای قسمت کردن
بیرون نیاورند...
(احمد شاملو)

2- رفتم شمال..به جان خودم اونقدر درس خوندم که الاغ رفتم و افلاطون برگشتم:)

3- بابام همیشه می گه درس زندگی و طبیعت خیلی مهمتر از درس مدرسه و دانشگاه ست..(برای همینه هیچوقت تو درس علمی هیچی نشدم !تقصیربابامه ها!)

4-مامان و بابام چهارشنبه به زور اومدن دنبالم و بردنم شمال..برادر احمقم نیومد..خیلی دلم برای شیطونیاش و اذیت کردناش تنگ شد..حالا می فهمم که بدون اون خیلی چیزا کمه..اذیت کردن همدیگه هم جزء بزرگی از زندگیه آدمه و خیلی لذتبخشتر از تعارفات الکیه!حالا می فهمم که چقدر دوستش دارم!البته همیشه میدونستم.. ولی حالا بهتر درک می کنم چرا!

5- وقتی صبح اومدن دنبالم فقط دو سه ساعت بود که خوابم برده بود..منم گفتم به شرطی میام که با خودم بالش بیارم و تو ماشین بخوابم..شاید اولین بار بود تو مسافرت هی چرت می زدم...هر وقت چشمامو باز می کردم جاده چالوس رو تو یه فصل متفاوت می دیدم و دهنم باز می موند..اینقدر تنوع آب و هوایی تو یه جاده سه ساعته!!هر چهار فصل رو دیدم... اون پایین مایینای جاده بهار بود..علفها تازه در اومده بودن و درختاسبز سبز ..یه جاهاییش پاییز و درختا رنگی ..اون بالا پر از برف..سیاه بیشه سرد سرد...به نزدیکیهای چالوس که رسیدیم . دوباره بهار و علف و گلسنگهای تازه و ...پارک فین عین تابستون..درختا سبز پررنگ.. یه بار با صدای چهار فصل ویوالدی خوابم می برد.. یه بار با آهنگای ویگن..یه بار با صدای هایده ..یه بار با جکهایی که بابام برای مامانم تعریف می کرد..یه بار با صدای قهقه ها شون از خواب می پریدم و یه بار نمی دونم چرا با داد و فریادشون ..و بار دیگه بیدار می شدم می دیدم آشتی کردن و دارن با هم آواز می خونن! مامانم هم هی با پوست کندن میوه ازمون پذیرایی می کرد و من تا اسم خوراکی می شنیدم بیدار می شدم..

6- دریای خزر..امکان نداره برم و حداقل پاهامو تو آب نکنم..حتی اگه هوا سرد باشه...چه موجهای خروشان و قشنگی...اگه یه کم سر حالتر بودم حتما کامل می رفتم تو آب..وقتی شلوارم تا زانو و کفشم حسابی خیس شد , آتیش بزرگی که مامان و بابام با هیزم های لب دریا درست کرده بودن و کنارش با هم حرف میزدن خیلی بهم مزه داد..خوشم میومد از بخارهایی که از شلوارم موقع خشک شدن بیرون میومد ..

7-ویلایی که توش ساکن شدیم تو یه شهرک نزدیکیهای نوشهر بود..نزدیکیهای چلک( که اسمش به من خلک میاد!) تو شهرک ها آدم هر طوری می خواد می گرده و تقریبا عین شهرهای آزاد شده می مونن( البته اون سه تا شهرکی که من رفتم دیدم)..کسانی هم که به عنوان نگهبان و ..اونجا کار می کنن کاری به این کارها ندارن و دهنشون قرصه..کلا فکر می کنم ساکنین شهرهای شمالی بیشترشون اینطورین!به خاطر این سه روز تعطیلی تقریبا همه ویلاها پر بود! تقریبا سر هیچ زنی در کوچه های شهرک روسری ندیدم..آزادانه با بلوز شلوار می گشتیم و بازی و رفت و آمد می کردیم .. من که هر دوشبی که اونجا بودم تا سه صبح هم که تو شهرک تنها می گشتم هیچکس مزاحمم نشد..

8- شب اول که مثلا موندم خونه درس بخونم..کتابم رو که باز کردم همه ش یه تصویر میومد تو صفحه ش و هر کتابی که باز کردم همینطور..انگار اگه برای فراموش کردن چیزی تلاش کنی بدتر میاد تو ذهنت!
بابا مامانم که اومدن خونه و کمی با هم کنار شومینه هیزمی نشستیم (بابام می گه کاش شومینه های شمال هم گازی بود.. وای که چقدر تو شمال درخت قطع می شه برای همین شومینه ها!پیش خودم می گم چه بابای بی سلیقه ای..) و حرف زدیم و بعدش اونا رفتن بخوابن..ساعت یک شده بود و دیدم حتی یه صفحه هم نخوندم...صدای خیلی بلند آهنگی میومد. اونقدر بلند که خونه ها می لرزید...جایی در شهرک پارتی بود و منم که عاشق رقص..کاش منم اونجا بودم .. اومدم بیرون رفتم قسمت بازی بچه ها...تاباش خیلی بالا میره..اونقدر که می تونی با پاهات ستاره ها رو شوت کنی .. رفت و آمدم یه جورایی با صدای آهنگ مچ شده بود و کلی کیف می کردم که با ستاره ها فوتبال بازی می کردم..یه وقت زهره رو شوت می کردم یه وقت پدر دب اکبر رو در میاورم و یه وقت دب اصغر و نمی دونم کدوم کیوان بود؟ کدوم مشتری؟ ولی به نوبت همه رو نشونه گیری کردم ... گاهی هم سروقت سرسره می رفتم و طبق معمول برعکس اول از قسمت سرش میرفتم بالا و از پله هاش میومدم پایین و چرخ وفلکش که اینقدر نرمه که یه نفره هم پاتو فشار بدی به ماسه ها کلی می چرخه!
سرو صدای سه نفرو شنیدم که اومدن تو محوطه بازی..انگار یه پسری داشت یه دختر و پسر رو آشتی میداد..من رفتم اون تاب کناری ..ازون تابا که بزرگن و یواش می رن..به اصطلاح(( تاب خانواده))! اینجور که گوشام ناخواسته شنیدن..یکی از پسرا میزبان همون پارتی بود که صدای آهنگش بلند بود و دختره دوست دخترش بود .. اون یکی پسره داشت صاحب ویلا رو دعوا می کرد و دختره جیغ و ویغ .. وسطاش هم گریه می کرد..سه تاییشون یه جوری از خود بیخود بودن...من مونده بودم برم یا وایسم..دعامیکردم حرفاشون زودتر تموم شه و من بازم تنها شم و با ستاره هام بازی کنم..کم کم سروصداشون خوابید و دیدم چیزایی یواش به هم گفتن و پسرا رفتن و دختره موند..یه دفعه صاف اومد نشست پیشم..و شروع کرد به حرف زدن..حرف زدنش شل و کشدار بود...که بابا مامان دوست پسرش خارجن و گاهی میاردش شمال ویلاشون... و می پرسید چطور تا حالا منو ندیده و ..
می گفت دوست پسرش خیلی حرصش میده و... و یه دفعه پرسید میای به پارتیمون؟ اتفاقا تعداد دخترا کمتر از پسراست ..من با اینکه دلم لک زده بود برای رقص, تعارف کردم که با این لباسام؟ و بی دعوت و ؟..اصرار... اتفاقا دوست پسرش ازش خواسته منو دعوت کنه..لباست هم خیلی خوبه و تیریپ اسپرته و از این حرفا....یه دفعه پیش خودم گفتم مگه آرزوم همین نبود؟ بعد از کمی ناز کردن گفتم یه کم میمونم ها..باخنده گفت باشه..هر چی به اون ویلائه نزدیک تر شدیم صداهای جیغ و ویغ بیشتری می شنیدم..وارد که شدیم از صحنه هایی که دیدم یکه خوردم..من فکر می کردم همه پارتی ها عین مهمونیا و یا گودبای پارتی های اعضای فامیلمونه.. وقتی که همه به نوبت یکی یکی می رفتن خارج از کشور و شادی و رقصیدن پایه ی اصلی اینجور مهمونیا بود..سعی کردم به روی خودم نیارم..صاحب مهمونی اولی کسی بود که تارفتم ازم تقاضای رقص کرد..گفتم حتما به رسم مهمون نوازی... تو اون نور کم چشمم به هر طرف میفتاد صحنه های ناجور می دیدم..هیچکس حالت عادی نداشت..هر چی سعی می کردم فقط به رقص فکر کنم نمی شد.. تو همین رقصیدن هی بهم مشروب و سیگارو قرص و ..تعارف می شد..صاحب مهمونی هم که بهم گیر داده بود ..فهمیدم منظور دوست دخترش که می گفت همه ش منو حرص میده چیه و ماجرای دعواشون سر چه جریانایی بوده..دوست ندارم تو بازی حرص دادن کسی شریک بشم...دوست نداشتم تو همچین مهمونی برقصم..
نمی گم افکار من درسته! شاید اگه پارسال بود فکر می کردم خودم از این تیپا بهترم..ولی الان می گم خوب هر کس یه طوریه و یه جوری از زندگیش لذت می بره... ولی خوب.. دیدم که من خوب یا بد , از جنس اینا نیستم!
یه جوری فرار کردم و فقط دختره رو گیر آوردم و باهاش خداحافظی کردم..باهام تا دم پارک بچه ها اومد..گفت خوب کاری کردی اومدی بیرون..گفت منم دیگه آلوده شدم ..گفت دیدی دوستم چه پدر سوخته ست؟ گفت حدس نمی زده اینقدر پاستوریزه باشم..و...راجع به ویلای بغلی دوستش گفت... گفت که به زنش گفته رفته ماموریت ولی با معشوقه ش اومده شمال..راجع به اون یکی گفت که با زن اون یکی ویلا که شوهرش کارش اینقدر زیاده که نمی تونه باهاشون بیاد شمال رابطه داره و...و...وقتی تعجب منو دید گفت انگار خیلی پرتی !راجع به مامان بابام پرسید..به شوخی گفتم مامان بابای من بدبخت بیچاره ن ..مجبورن کاراشونو خودشون بکنن! کلی خندید ولی گفت مامان بابای اون از هم طلاق گرفتن گفت که برای هیچکدومشون مهم نیست امشب و شبهای دیگه کجاست...فقط پیش هر کدوم که میره بهش پول میدن و دکش می کنن...
نمی دونم واقعا اینا آزادیه واقعا؟ یا آزاد بودن تو کشور ما و بین بعضی اقشار مرفه تازه به دوران رسیده معنای دیگه ای پیدا کرده؟
یکی دوساعت بعد رفتم بخوابم ...تا صبح صدای بلند آهنگشون میومد ولی دیگه دوست نداشتم اونجا باشم!


9- حدود 10 کیلومتربعد از نوشهر به طرف نور.. بعد از هتل صدف ..خیابونیه که سرش پمپ بنزینه.. و تهش کاخ رئیس جمهوری ..ساختمون کاخ اگه بالاش یه صلیب داشت عین کلیسا می شد...این طرف و اون طرف خیابون شالیزاره..روی شالی های درو شده همیشه یه مهی وجود داره ..انگار گرما و رطوبت تو ساقه هاشون جمع شده و همیشه هست.. کمی بالاتر بوته های بزرگ تمشک رو می بینی که در نگاه اول فکر می کنی تو این فصل حتما تمشکی وجود نداره ولی اگه چشمتو خوب باز کنی می بینی تو بوته های همون تمشک هم چهار فصل رو می تونی ببینی ..هم تمشکای خشک شده در اثر پاییز رو می تونی ببینی و هم گلهای بهاری و هم اگه یه کم بیشتر دقت کنی تمشکهای کال صورتی و قرمز و تمکشهای رسیده زرشکی و قرمز پررنگ..هر چی به کاخ نزدیکتر بشی بوته ها پر میوه ترن..مواظب باش تیغا دستاتو خراش ندن ..از جاده تا کاخ دقیقا 1200 متره..بابام همیشه می گه هر چیزی رو باید دقیق بگی..نگو خیلی راهه..نگو خیلی میوه داره..نگو کم ..نگو تقریبا..همه چیز رو می گه باید دقیق و با آمار بگی و امتحانش هم بکنی ..همین مسافت رو به زور ازم خواست حساب کنم و بعدا فرداش با ماشین اومد ببینه تونستم دقیق بگم یا نه!به باغ پرتقال هم که رسیدیم و گفتم وای....چقدر این درختا پرتقال دارن ..گفت چقدر؟ میتونی حدس بزنی؟ گفتم خیلیییییی! فوری طبق معمول شروع کرد به محاسبه..مامانم به این کارش عادت کرده..حتی حساب می کنه از فلان جوی آب یا رودخونه بزرگ یا سد ثانیه ای چند لیتر آب رد می شه.. و من همیشه بی حوصله و بی توجه! یه کم ازشون دور شدم..ولی وقتی که محاسبه کرد برای فضولی نزدیک شدم دیدم می گه هر درخت بین حدود هزار تا هزار و پونصد پرتقال داره و با وزن کردن یه پرتقالی که افتاده بود پایین ..گفت اگه هر پرتقال رو حداقل صد گرم بگیریم هر درخت بین 100 تا 150 کیلو پرتقال داده...ولی باز من کلمه خیلی رو ترجیح می دم و دور می شم..هنوز برای مامانم داره حساب می کنه و...
به کاخ که میرسی ..باید نگاه شک برانگیز دربونای کاخ رو تحمل کنی و یه جوری حالیشون کنی که به اونجا کاری نداری و میخوای وارد جنگل سمت چپ بشی..وارد می شی ..یه عالمه درخت می بینی ... یه عالمه صدای پرنده می شنوی ...باز بابام می گه می تونی حدس بزنی چند نوع پرنده دارن می خونن؟ می گم یه عالمه!حوصله شمردن ندارم و دور می شم ازشون... یکیشون صدای تق تق می داد یکیشون عین سوت..یکیشون انگار جفتشو صدا می کرد و هر چیزی می گفت اون یکی با صدای نازکتر جواب می داد..به جایی می رسم که پارسال همین موقع برادرم یه مار با چوب گرفت و پرتش کرد طرفم و من جیغ زدم..کاش برادرم بود!برادرم هم مثل من زیاد به آمار کاری نداره..
حس می کنم که جنگل خیلی خلوت تر شده..بابام به مامانم درختایی رو نشون می ده که بریده شدن و حساب می کنه چند درصد جنگل برای شومینه ها و نجاریا یواشکی قطع شدن!حساب می کنه چند سال دیگه اینجا دیگه کمتر درختی وجود داره..بعضی سیمای خارداررو نشون میده که بریده شدن و نوکشونو نشون می ده که این بریده شدن اتفاقی نبوده و با قیچی مخصوص چوب دزدان بوده...دو سه کیلومتر که جلوتر رفتیم به جای صدای پرنده ها صدای اره های برقی رو شنیدیم ..و تک و توک صدای تیر اندازی! لابد بابام به این فکر می کرد که تا چند سال دیگه اینجا دیگه پرنده ای جفتشو صدا نمی کنه!ولی خوشبختانه دیگه به ما نمی گه! دوست دارم همیشه بگم: خیلی پرتقال..خیلی درخت..خیلی پرنده..خیلی راه..خیلی تمشک...

10- دیشب یه قسمتهایی از فیلم(( به نام پدر )) رو تو تلویزیون - کانال یک- دیدم..راجع به مبارزان ایرلندی بود..و جری ,پسری رو که بی گناه به جای یه تروریست محکوم کرده بودن به زندان, عجیب مارو یاد احمد باطبی انداخت..بخصوص که اینک موهاش بلند بود ..و همینطور خوزه پدرش ..و همینطور وکیل زنی که ازش دفاع می کرد آدم رو یاد شیرین عبادی می نداخت....تعجب کردیم چطور لاریجانی جرات کرده همچین فیلمی رو که به ضرر خودشه پخش کنه ..جری 14 سال بی گناه تو زندون موند..پدرش تو زندان مرد و آخر سر شیرین عبادی..ببخشید وکیلش ثابت کرد که سالهاست مسبب اصلی ترور خودشو معرفی کرده و مسئولین نذاشتن کسی بفهمه..آخرش جری تبرئه می شه و به مردم ملحق می شه..خیلی صحنه آخرش که به میون مردم میره جالبه!

11- امروز موقع برگشتن ازشمال... جاده چالوس..یه جاهایی آفتابی بود و یه جاهایی بارونی و اون بالاهم از هزار چم به بالا هم برف میومد..موقع برگشتن حتی برای لحظه ای چشم از منظره ها برنداشتم!

* بعد التحریر:
رفتم اینترنت روزانه خریدم و جواب کامنتهای مطلب قبل رو در همونجا نوشتم..چه بلاگر فداکاریم من!

** چند ساعتیه که در کرج داره شدیدا برف میاد:))

نظرها(48)

  2003-11-26  

1- به جست وجوي تو
بر درگاه کوه مي گريم,
در آستانه دريا و علف.

به جست و جوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چهارراه فصول
در چارچوب شکسته ي پنجره اي
که آسمان ابر آلوده را
قابي کهنه مي گيرد.

به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد...
(احمد شاملو)

2- نميدونم مي شه رفت شمال و درس خوند؟ بد نيست يه امتحانکي بکنم:)

3- از سري داستانهاي سرازيري-سربالايي دم خونه :
چند روزه تو سرازيري مي دوم که زودتر برسم..پاهام اولش خيلي درد مي گرفت از اين همه بالا پايين رفتن ها..حالا ساق پام سفت شده عين سنگ:)
سرازيري که هيچي..سربالايي رو هم مي تونم بدوم:) فقط خريد کردن و بردن بالا با دست خيلي سخته مچ دستم درد گرفته..سعي مي کنم بيشتر خريد هامو تو کوله پشتيم جا بدم واگه کسي نبينه کتابامو عين دختراي روستايي که از سر چشمه آب ميارن روي سرم مي ذارم و توي اين کار خيلي هم تبحر پيدا کردم..
روز دومي که شروع کردم سرپاييني رو دويدن..سر کوچه دوم که رسيدم ديدم يه موتورسوار وايساده..موتورش گنده بود و کاپشن سياه چرمي و کلاه سياه بافتني و ريش سياه بلند داشت ..و به من زل زده بود..يه جوري که انگار منتظر منه ..راستش يه کم ترسيدم ولي دويدمنمو يواش کردم ..موتوري از من جلو زد ودوباره رفت سرچهارراه بعدي وايساد..من دوباره دويدم ولي تا بهش مي رسيدم يواش مي کردم و عين بچه آدم سرمو پايين مي گرفتم و رد مي شدم.. مطمئن بودم دنبال منه ولي نمي دونستم چرا..توي دلم به ماجرايي ربطش دادم که چند هفته پيش برام اتفاق افتاد..تو يه ميدون از خط کشي عابر پياده مي رفتم اونور که يه آقاي جوون که از روبرو ميومد درست وسط چهار راه با اخم و حالت جدي شروع کرد باهام سلام عليک کردن ..من گفتم انگارمنو با کسي اشتباه گرفتيد..گفت نه ..گفتم شما؟ من شمارو به جا نميارم..گفت مگه شما فلاني نيستيد که وبلاگ داريد..من چشام گرد شده بود..بعد نچ نچي کرد و سرشو با تاسف تکوني داد و از جهت مخالف من رفت..من تا مدتها به فکر اين ماجرا بودم که اون کي بودو..
فکر مي کردم موتور سواره لابد با اون آقاهه ربط داره.. خلاصه اين مسئله تو تموم چهارراههاي خلوت سرازيري تکرار شد و هر دفعه هم جوري موتور رو برمي گردوند که کاملا به عرض خيابون مسلط باشه..و زل مي زد به من.. شده بود عين بازي موش و گربه .. مي فهموند که نمي تونم در برم..به کوچه ها نگاه مي کردم که همه خلوت بودن و شايد بدتر از خيابون بود..پيش خودم مي گفتم شايد دزده .. هر چي پول داشته باشم بهش مي دم..موبايل وساعتم رو هم بهش مي دم..بعد که دستشو تو جيبش مي کردم مي گفتم لابد مي خواد چاقو در بياره..ياشايدم اسيد..هر بار که ازش رد مي شدم منتظريه بلايي بودم و بعد که مي گذشتم با سرعت بيشتر مي دويدم ودوباره اون زود ميرفت 50 متر جلوتر وايميساد و زل ميزد....
ديگه اعصابم داغون شده بود...داشتم به ميدوني که حداقل چند تا ماشين ازش مي گذشتن نزديک مي شدم..با سرعت تموم دويدم شايد بهم نرسه ..ولي رسيد وتو آخرين چهار راه وايساد منتظر من..من از گوشه اومدم برم که يهو اومد جلو..چشمامو بستم و منتظر ضربه چاقو شدم که شنيدم مي گه: آخ جون ميدوي فلان طور ميشه و آدم دلش مي خواد فلان کار رو بکنه...
.با اين که مسئله جوني منتفي شده بود ولي تا آخر روز حالم گرفته بود..به حال خودمون تاسف خوردم که چرا دخترا حق ندارن به راحتي بتونن بدوند..فکر مي کردم به هرز نامه هايي که تا به اينترنت وصل مي شيم بهمون مي رسه که فلان دارو رو معرفي کرده براي بزرگ شدن فلان قسمت بدن...به اينکه ما ايرانيا برعکس بايد دنبال راهي باشيم که برجستگي هاي بدنمونو از بين ببريم..
ياد اون وقتي افتادم که خيلي لاغر بودم و تا 13-12 سالگي شلوار کوتاه مي پوشيدم و با پسراي محل فوتبال بازي مي کردم .. و ياد سالهاي بعد که همه ش دوچرخه سوار مي شدم و اسکيت وفوتبال با اعضاي خانواده و دوستاو آشناها ...و حالا که کمي بدنم حالت معمولي خودشو گرفته از همه چيز محروم شدم ..خيلي وقته ترجيح مي دم نصف شبا دوچرخه سوار شم ...يعني ديگه روزا نبايد بدوم؟؟ يا بايد دوباره بشم ني قليون؟اون روز تو دلم صد بار گفتم خاک بر سر همچين مردايي!

4- راستي چرا امسال پاييز اينقدر دير داره مياد؟ هنوز درختاي اقاقيا کاملا سبزن و تازه درختاي چنار با هزار ناز و ادا دارن رنگ عوض ميکنن! روزا هم نسبت به روزاي آخر پاييز خيلي گرمه..فقط شبا هوا سوز داره...

5- يه جک بي مزه:
يه مار روسري سرش مي کنه..مي گه من کبرام!

6- قضيه ي اون مارمولکه که مي ره مشهد و ميشه مشمولک رو قبلا شنيده بودم..ولي نشنيده بودم وقتي بزرگ مي شه چي ميشه؟ ميشه مشمول ..مي گيرنش مي برنش سربازي!

7-عيد فطر به همه روزه گيرها مبارک باشه ..طبق معمول پنجشنبه شد بين التعطيلين و تعطيل اعلام شد... اميدوارم تعطيلات( که تو کشور ما بي نهايت کمه!) به همه خوش بگذره...شنيدم طبق فتواي بعضيا ديروز عيد فطر اعلام شده و امروز طرفداراي اونا روزه نگرفتن و رفتن نماز عيد فطر..امسال ماشالله تو ايران دو تا عيد فطر داريم..چشم حسود کور!

8- چند روزه که اينترنت روزانه ندارم و نصف شبا قبل از خوندن کامنتها مطلبم رو مينويسم ..ولي بعدا که اومدم پست کنم ..حتما مي خونم و اگه خوابالو نباشم جواب مي دم..

9-من برعکس تصور بعضيا ضد مذهب نيستم..من براي اعتقادات همه احترام قائلم..اگه انتقاد يا شوخي مي کنم انتقاد به سوءاستفاده بعضيا از اين اعتقاداته..
من مي گم اگه تو مي گي کلا دزدي بده ..مال حروم خوردن بده..زنا بده..انسان دوستي خوبه..صلح خوبه ...که هيچي ...
ولي يکي ديگه مي گه من به اينا اعتقاد دارم چون مذهب مي گه ..چون اگه بهشون عمل کنم مي رم بهشت و اگه نکنم مي رم جهنم! و اگه مذهب اينا رو نگفته بود پدر مردم رو در ميوردم و اگه بهشت و جهنمي نبود هر کار دلم مي خواست مي کردم..خوب به نظر من اتفاقا مذهب براي همچين آدمايي خيلي هم لازم و ضروريه!
پس هر اعتقادي که آدم رو به کارهاي خوب و مردم دوستي وادار کنه خوبه! و هر اعتقادي که آدم رو به سمت کاراي بد ببره بده ديگه!حالا اين اعتقادات مي خواد هر اسمي داشته باشه! الان خیلی خوابالوئم ..نمی دونم دارم چی می گم..( نیست حالا وقتای دیگه می دونم:)))

نظرها(114)

  2003-11-25  

1- تنها با خود
تنها با ديگران
يگانه در عشق
يگانه در سرود
سرشار از حيات
سرشار از مرگ...
(شاملو)
قسمتي از شعر ((ما نيز...))

2-یه روز صبح در زدن..خانوم همسايه بود...قبض و کاغذي در دستش بود..وقتي حرف مي زنهع ناخودآگاه چشمم دنبال خطوط تاتوي لب و ابرو و دور چشماش مي دوه..
- بابات خونه ست؟ - نه..رفته سرکار!( خوب دروغ نگفتم حتما اين ساعت رفته سر کار ديگه)
اگه قبضه لطفا بدينش به من!
- نه نميشه! مامانت چي ؟ اگه هست بگو بياد..( پس نمي دونن من تنهام..بهتر!)
- مامانم هم رفته خريد..( احتمالا رفته ديگه)
با بي ميلي قبض ها مي ده و تاکيد مي کنه يادم نره بدم بهشون..
قبض برق ..يه عالمه طلب بابت تعمير در پارکينگ و ريموت کنترل..آسانسور..پول شارژ..باغبون و....
پيش خودم مي گم :اي نامردا مگه چند وقته اومدم اينجا..نه ماشين دارم که ريموت کنترل بزنم نه با آسانسور ميام بالا..ولي خوب چيکار مي شه کرد.. بايد حتما داد..
ولي از اون روز, روزي يه بار عصرا که ميام خونه حتما با ريموت کنترل دررو باز مي کنم و ميام تو..حالا مگه حتما آدم بايد با ماشين از در پارکينگ بياد تو...
بعد ميرم در آسانسور رو باز مي کنم دکمه طبقه مو مي زنم تا پله دوم که برم بالا هنوز مي شه درو نگه داشت..بعديهو در رو ول مي کنم و با آسانسور مسابقه مي دم.. آسانسور جوري تنظيم شده که حتما در طبقه اول هم توقف داره ..و معمولا اگه حال داشته باشم اول مي شم ..اينجوري اقلا دلم نمي سوزه که پول تعميراينا رو مي دم...

3-يه بار ديگه.. قبل از افطار يه خانومي در مي زنه..اين يکي روسري سرشه..فکر کنم به خاطر اينکه نذري داره مي ده , وگرنه روزاي ديگه بي روسري مياد تو راهرو..يه بشقاب حلوا دستشه..روشو خيلي قشنگ تزئين کرده..ميگم قبول باشه.. و وقتي ميبينم داره تورو با کنجکاوي نگاه مي کنه يه تعارف بهش مي زنم بياد تو..
مياد تو..با تعجب اطراف رو نگاه مي کنه و لابد مي بينه چقدر اسباب کم دارم نسبت به يه خانواده..ولي نمي پرسه..يه سه تار افتاده رو مبل..مي گه ..بلدي ؟ مي گم يه مدت کلاس رفتم..کوک هم نيست..مي گه پسر من بلده کوک کنه..مي خواي بدم کوکش کنه برات..مي گم نه داداشم بلده..خيلي به نظر مهربون مياد..
حواسم نيست.. براي اينکه بگم دستپختش خوبه..يه کميشو مي خورم مي گم چقدر خوشمزه شده! يادم مياد هنوز افطار نشده و باز خراب کاري کردم..ولي اصلا به روش نمياره و ميخنده..ازش خوشم مياد!

4- يه افطاري مسخره ...به دعوت يکي از اعضاي شوراي شهر!
آقا وقتي براي شورا انتخاب شد همه قول و قرارهاش يادش رفت و حالا که برادرش مي خواد کانديداي نمايندگي مجلس شه ياد مردم افتاده.. معلوم نيست از پول چه بدبخت بيچاره هايي به مردم مي خواد افطاري بده...يه بريز بپاشي که بيا و ببين!در يه سالن بزرگ بزرگ!
براي خود شيريني از همه اقشار دعوت کرده ..از آخوندهاي کله گنده و امام جمعه و حاجي بازاري هاي پولدار و کارمندا و کارگرا بگير تا جناح راستي ها و چپي ها و ميانه ها و جووناي هنرمند مو بلند وبه قول اونا خانومها بد حجاب( آخه اينجور وقتا حضرات دموکرات مي شن و راي خانومهاي بد حجاب هم به اندازه چادري ها ارزش پيدا مي کنه...)
اول همه رو با احترام مي برن سر ميزا مي شونن.زن و مرد و دختر و پسر ..هر کي با هر کي اومده سر يه ميز نشستن...روي ميزا قالب قالب کرده و پنير و زولبيا باميه و... آخوندها از دور زل زده ن به خانوما..يه دفعه شلوغ پلوغ ميشه و کارکنان سالن با خجالت به خانوما مي گن که لطفا از آقايون جدا بشن و برن گوشه سالن..آقايون روحاني گفتن ...همه با نارضايتي..زن و شوهرا جداميشن..همکاراي مردو زن جدا مي شن وميرن يه گوشه و همه غر غرو حرفاي بدبد به آخوندا که لابد حالشون خراب مي شه و روزه شون باطل ميشه...يه ربع مي گذره.... سالن تقريبا پره و نزديک زمان افطار شده..دوباره کارمنداي سالن با خجالت بيشترو ايندفعه اونا هم عصباني ميان سر ميز خانوما : که آقايون آخوندا گفتن از دور هم اشعه ي خانوما به ما ميرسه و اصلا خانوما بايد برن يه سالن ديگه!! ولوله اي به پا مي شه وفحشه که نثار حضرات مي شه... با وساطت افراد خانواده صاحب مجلس و هيس هيس.. خانوما ميرن به سالن ديگه...
يواش يواش اونقدر جمعيت زياد مي شه که سالن بزرگه پر مي شه و آقا اضافه مياد ... زشتا و جواداشونو سورت مي کنن وبه سالن خانوما مي فرستن....به جز مخ زدن از مردم باسخنراني صاحب مجلس...يکي از برنامه هاشون هم اجراي موسيقيه که هم پسرتو گروهشون هست هم دختر..عده شون هم خيلي زياده....موندن که تو کدوم سالن اجرا کنن که به احترام آقايون کله گنده و بازاري مي برن سالن گنده هه..طفلکي ها که کلي تمرين کرده بودن و ... تا ميان مستقر شن و سازشونو درميارن وشروع به نواختن مي کنن ..يه دفعه آخوند بزرگ ميتي کمون دستور مي ده موسيقي حرامه و دستور به قطع برنامه ميده...و گروه موسيقي به حالت قهر ميان بيرون و...
خلاصه شامي که دادن کوفت مردم شد و صاحب مجلس خجالت زده که پيش هيچ گروهي سر بلند بيرون نيومده ..هم خانوما ازش ناراضي بودن.. هم آخوندا... هم جوونا و ...تا اون باشه اينقدر خودشيريني نکنه..

5- مدتیه نظر خوبي نسبت به فعالان امور خيريه ندارم !! شايد خيلي بدبينم و شايد از شانس من اونايي که من باهاشون برخورد کردم اينطوري بودن!
هميشه مي ديدم بعضي از بازاريايي که ادعاي کمک به نيازمندا دارن خودشون زياد رفتارشون با مردم خوب و انساني نيست..اگه طرف مغازه داره جونش در ميره يه کم تخفيف بده..مردم دار نيستن و خيلي هم بداخلاقن ..از خودم مي پرسيدم اينا که همه ش در بوق مي کنن که ما سالي اينقدر به ايتام کمک مي کنيم و گوني گوني برنج و کلي جهيزيه به نو عروس هاي نيازمند ميدن و 15 تا 15 تا تلويزيون و يخچال به يتيم خونه ها ميدن و در هر مراسمي ميان کلي پز مي دن که ما نوکر امام حسين يا امام علي هستيم, چرا روز به روز پولدار تر مي شن؟
بازم تکرار مي کنم که حتما همه ,وشايد بخصوص مدرسه سازها اينطور نباشن!
ولي اخيرا به اين نتيجه رسيدم که بيشترشون براي اسم در کردن و معروف شدن و تظاهره!
من نمي دونستم صاحب انجمن خيريه بودن چه مزايايي داره!
نمي دونستم موقع خريد کالاهاي خارجي از دادن ماليات و گمرک معافن!
نمي دونستم مي شه 12 تا از بهترين مارکهاي يخچال و تلويزيون خارجي( که هر کدوم قيمت فروشش بيشتر از يه ميليون تومنه) به اسم يتيمها وارد کشور کرد و گمرک و ماليات نداد و از اون ور 15 تا تلويزيون و يخچال پارس کهنه و دست دوم رو به قيمت 30-40 هزار تومن از سمساري ها خريد و تازه منت بذارن که 3 تا هم خودمون رو پولايي که جمع شده گذاشتيم... و اونا رو طي مراسم بخور بخوري تقديم کنه و روزنامه هاي طرفدار خودشون رو هم خبر مي کنن و با پول مي گن اينا رو بنويس!
من نمي دونستم که هر کارخونه داري اگه به يکي از اين موسسه هاي خيريه پول کمک کنه و در دفتر کارخونه ثبت کنه دولت کلي بهش معافيت مالياتي ميده... و اينجوري مي شه کلي بين صاحبين کارخونه جات و مثلا فعالان کاراي خيريه زد و بند بشه !
و نمي دونستم چه کارهاي ....ي به اين نامها ميشه کرد ... ديگه نگم بهتره!
باز هم روي عقيده ام هستم که بهتره جاي کاراي خير ..کاراي بنيادي براي نيازمندا کرد! کي بکنه؟

6- اين بچه هايي که تو خيابون قبل از ماه رمضون مي ديديد و از عيد فطر به بعد هم دوباره سرو کله شون پيدا مي شه .. که به جاي آويزون شدن و آدامس و شکلات زوري فروختن به ملت ..در کوچه و خيابون و سر پاساژها يه سازي رو ميزنن ..از ويلن و تمبک و آکاردئون بگير تا تار و سه تاروساز دهني ..و مردم رو شاد مي کنن..مردم هم يه مدت دورشون جمع مي شن و يه مدت مي خندن و ميرن ..اينا رو يه گروهي از هنرمندان موسيقي يادشون دادن و حتي از جيب خودشون مايه گذاشتن و به بچه ها بابت گدايي نکردن پول توجيبي دادن که هنري ياد بگيرن واز هنرشون کسب درآمد کنن..بعضي ها هم که ماشالله دو ساعت با نيش باز وايميسن و گوش مي دون و يه 50 تومن از جيبشون درنميارن بدن..
نه به عنوان گداپروري بلکه به عنوان استفاده از هنرشون و شادي چند دقيقه اي , بد نيست پولي بهشون بديم که دوباره برنگردن به سر کار قبليشون! متاسفانه هيچ ارگاني هنوز نتونسته معضل بچه هاي خيابوني رو حل کنه !تا اونوقت اينا بايد يه جوري سير بشن!

7- قوي ترين و تکان دهنده ترين و خوش تيپترين مرد سال !!لابد روی زیرپوشش چیزی نوشته..دعایی ..نذری..نیازی :-)

8- نشريه گذرگاه شماره 25 منتشر شد!(خوب شد حواسم بود و ایندفعه ننوشتم گزارش!)

۹- آثار برگزيده‌ مرحله‌ي نخست جايزه‌ي ادبي بهرام صادقي براي داوري وبلاگ‌نويسان !

۱۰- ما نيز روزگاري
لحظه اي..سالي..قرني..هزاره اي از اين پيش ترک
هم در اين جاي ايستاده بوديم
بر اين سياره ..بر اين خاک
در مجالي تنگ..هم ازين دست
در حرير ظلمات..در کتان آفتاب
در ايوان گسترده ي مهتاب
در تارهاي باران
در شادروان بوران
در حجله ي شادي
در حصار اندوه...
(شاملو)
قسمتي از شعر (( ما نيز...))


نظرها(54)

  2003-11-22  

1-چيزي به جا نماند
حتي
که نفريني بدرقه راهم کند!
...
هوا را مصرف کردم
اقيانوس را مصرف کردم
سياره را مصرف کردم
خدا را مصرف کردم
و لعنت شدن را, بر جاي,
چيزي به جا بنماندم....
(احمد شاملو)

2- خيلي وقت بود که وقتي تو اتاقم اين همه عروسک مي ديدم, وجدان درد مي گرفتم! با اينکه خيلي دوستشون داشتم و از هر کدوم خاطره اي شيرين داشتم ,وقتي مي ديدم که روي اونا رو خاک مي گيره و کار من فقط شده گاهي تميز کردنشون و با اشتياق نگاه کردنشون..وقتي مي ديدم کسايي هستن که مثل کوچيکي هاي من در حسرت بغل کردن يه عروسکن, از خودم بدم ميومد..فکر مي کردم خيلي خودخواهم که تو اين سن اين همه عروسک رو حبس کردم.
بالاخره تصميمم رو گرفتم! تصميممو به برادرم هم گفتم ..از اونم خواستم اگه قطاراشو, ماشيناشو, تنفنگاشو, سربازاشو و تيله هاشو نمي خواد بديمش به بچه هايي که در آرزوي يه همچين اسباب باريهايي هستن!
از خودم خجالت کشيدم که برادرم خيلي راحت تر از من استقبال کرد .. مامانم هم از اين که توي خونه يه عالمه جا باز مي شه خوشحال شد فقط توصيه کرد اگه دلمون مي خواد يکي دو تا شو براي يادگاري نگه داريم!
چند روز پيش هم رو يه جا جمع کردم و اونايي که ميشد برد شستشون جدا کردم..اونايي که بدنشون پارچه اي بود لباساشونو در آوردم و اونايي که کلا قابل شستشو بودن مثل خرسا ..ميمونا..زنبور..فيل..عروسکاي پلاستيکي و...ماشينا و ريل قطار و .... با خودم بردم حموم! فکر کنم طولاني ترين حموم عمرم بود..حموم ديگه جا نبود..همه جا ولو بودن..همه رو باشامپوي خوشبو شستم..موهاي خودمو که ميشستم يه جاش موهام گره خورد هر کاري کردم با نرم کننده هم باز نشد..از بالاي گره بريدمش ..ولي وقتي موهاي عروسکا گره خورد دلم نيومد ببرم..موهاي من در ميومدولي موهاي عروسکا نه! با صبر و حوصله خرسها رو.. الاغ ها و فيل و زنبور و هاپوها رو پيشي و موش و زنبور و پلنگ صورتي ميمونا و خرگوشا و....... عروسکارو لباساشونو..دستا و پاهاشونو شستم و صورت خوشگلشونو ليف زدم..عروسک محبوب و تپليم زويا رو هم همينطور... با شستن هر کدوم يادم ميومد اينو کي بهم داده..از کدوم کشور سوغاتي آورده..و خاطراتي که باهاشون داشتم! موهاي همه رو نرم کننده زدم..شونه ش کردم...وقتي خشکشون کردم و لباساشون هم خشک شد..تنشون کردم درزايي که باز شده بود خيلي ظريف و جوري که معلوم نشه دوختم..موهاي بور و فرفري زويا رو با دو تا روبان زرد دو طرف سرش بستم(دم موشي) ...موهاي حيوونا رو هم شونه کردم..به جاي دماغ خرس قهوه اي که گم شده بود دکمه اي گرد و قلمبه و سياه دوختم ..دهان يکي که تو حموم کنده شده بود با نخ قرمز براش يه دهن متبسم گلدوزي کردم..
يکي از ريل هاي قطار داداشم که تو حموم شکسته بود با چسب قطره اي چسبوندم..بعضي ماشيناشو با هويه درست کردم..چرخهاي تراکتور و لودر و کاميوناشو درست کردم ..ماشين پليسش رو برق انداختم.. تفنگها و اسباب بازيهايي که باطري مي خواستن توشون باطري گذاشتم و هر کار ديگه اي که بايد مي کردم...

موقع بردنشون خيلي غمگين بودم..فکر مي کردم اگه اينها رو نبينم خيلي غصه دار ميشم..
ولي وقتي خوشحالي بچه هايي که خيلي بيشتر ازينا حقشون بود رو ديدم... وقتي ديدم پسرا فوري شروع کردن صدا درآوردن موقع ماشين بازي... وقتي دستهاي کوچولوي دختري سياه چشم و سياه مو دور کمر زويا حلقه شد و از لپاي تپلش يه ماچ گنده گرفت فهميدم جاشون مطمئناخيلي بهتر از روي کمد و روي دراور و تو کمدهاي ماست!

3-آدم دوسه سال سريال هاي ماه رمضون رو ببينه , کاملا ديگه مي فهمه که چندم ماه رمضون قراره چه اتفاقايي تو فيلم بيفته...
از اولش يه سري زن و مرد و دختر و پسر ازدواج نکرده داريم با يه سري مشکلات.. از اولش هم مي دونيم قراره با نذر ونياز و توکل مشکلاتشون حل بشه و يه سري از اين آقايون و خانوما به هم برسن..يکي دو تا تيپ اسلامي مومن که حلال مشکلاتن و به همه خط مي دن و اينجور القا مي شه که اگه حرف اينا رو گوش ندي به تير غيب گرفتار مي شي( در سريال فقط به خاطر تو اين نقش رو خاله بتول ايفا مي کنه!)اينجور شخصياتا هميشه در حال نماز خوندن و قرآن خوندن و افطاري و سحري خوردن نشون داده مي شن!اينجور آدما هميشه يه عده هم طرفدار و نوچه دوروبرشون هست و از محضرش کسب فيض مي کنن... درين فيلم زنان خود سرپرست که با خياطي در محيط پاک اسلامي امرار معاش مي کنن دور و بر خاله جونن!
هميشه دو سه تا هم آدم نخاله و شيطان از راه بدر کرده هست که بعدا قراره توسط مومنان به راه راست هدايت بشن و در آخر فيلم قراره اظهار ندامت کنن...که نقششو ستار قند و نمک داستان ايفا مي کنه .. طرز حرف زدنش هم عين رضا کيانيانه!
چند تيپ لات و با مرام که لاتي حرف مي زنن و اينها هم بعدا از درياي رحمت اسلام به فيضي عظيم نائل خواهند شد.. درينجا قدرت و خواهرش اين نقش رو به عهده دارن! اينا اصلاح پذيرن مثلا!
چند تيپ لات ولي اصلاح ناپذير که درينجا سه کچلان که از قضا اسم هر سه تاشون سلطانه نقش دارن که قراره تا عيد فطر به سزاي اعمالشون برسن...
هميشه يه بسيجي يا جانباز رو هم حتما بايد نشون بدن که فيلمشون بهتر مجوز پخش بگيره!و کارگردان چند بار تا دم مرگ مي بردش و برمي گردونه..
بدمن داستان که درينجا البته بدزن داستانه...ميترا دختر عموي محمود, پسر خوش تيپ داستانه! و ناراحته که محمود اونو به اون پولداري ول کرده و داره با يه دختر سرايدار ازدواج مي کنه ... همه مشکلات دنيا زير سر ميتراست.. هي توطئه مي کنه و سلطان ها رو به جون مردم مي ندازه! و حتما تا عيد فطر رسواي جهان ميشه..
گاهي يه ايراني از خارج برگشته نادم و پشيمان که زنش در اونجا فلان طوره و ازش طلاق گرفته و فارس رو هم بلد نيست صحبت کنه و همه ش بايد بگه : اوکي..دتس رايت و تنک يو !(درصورتيکه ما تو وبلاگاي ايرانياي خارج از کشور مي بينيم که بعد از سالها چطور فارسي رو اينقدر سليس و قشنگ مي نويسن) اين آقا که درينجا اسمش آقاي فراسته مي بينه زناي ايراني ماشالله هزار ماشالله زرنگ و ليچار گو و دردو و... هستن و با مرداي غريبه حرف نمي زنن و رو مي گيرن و چقدر نجيبين( مثلا فيروزه خانم)... يواش يواش عقايد پيشرفته خودشو ول مي کنه و مي بينه اسلام چه قوانين عالي يي داره و عاشق يکي ازين زناي رو بگير و حلال و حروم دون مي شه و...آخر داستان حتما دارارا رارام و اي يار مبارک بادا و اين حرفا...

هر چي به روزاي 19 رمضون و روز ضربت خوردن نزديک مي شيم از شوخي هاي داستان کم و به بدبياريها و بدبختيا اضافه مي شه! جوري که آدم گريه ش مي گيره.. نقطه اوج تراژيک داستان حتما بايد روز 21 ماه رمضون باشه..درين روز ديگه اونقدر گرفتاريها زياد مي شه و در هم مي پيچه که آدم حس مي کنه اگه جاي قهرمانهاي داستان بود حتما خودکشي مي کرد ..حتما هم بايد يه عده براي شبهاي احيا برن مسجد و خاضعانه و خلوص نيت از خدا بخوان مشکلاتشون رو حل کنه و حتما هم بايد اشک بريزن و روزه هم مرتب بگيرن.درين شبا حال جانباز حتما بايد خيلي بد بشه...کليه ها بايد از کار بيفتند ..چک هاي بي محل بايد دست آدم بدا بيفته..يکي سفارش الکي خياطي بده و...واويلايي که نگو!
.از طريق مسجد خيلي مشکلات حل مي شه ..مثلا بي شوهري بعضي خانومها و..حتما هم کمک کننده بايد يه مسلمون باشه و روي اين نکته هي تاکيد مي شه..غير مسلمونا و ايراني بودن هيچ جايي درين قصه ها ندارن( مگه مثلا ارمني هايي که در اثر ديدن معجزات اسلام ميارن و نذري ميدن!)
از 21 رمضون به بعد کم کم به حول و قوه الهي مشکلات شروع مي شه به حل شدن و گره ها شروع مي شه به باز شدن .. عروسي ها و بهم رسيدنا مي مونه براي عيد فطر!
خوشمزگيش اينه که گاهي آقا عيد فطرو يه روز جلو مي ندازه و هيچ وقت نمي فهمي قسمت آخر سريال که قراره همه چيز به خوبي و خوشي حل شه چه اتفاقاتي مي افته !


4- کسي مي دونه چي به سر سايت عمو گيله مرد شیرین زبون عزيزم اومده؟(چه طوری دلشون اومده فيلترش کنن؟)

5- چند نفر درباره سهام ازم سوال کردن..تو اين سايت ممکنه جواب سوالتون رو ببينيد!رو قسمت تابلوها کلیک کنید و بعد قسمت عرضه و تقاضا رو بیارید! خاله سوسکه جون تو هم ببين حتما!


6-قراره مسئول سرور, سرور رو جا به جا کنه ... ممکنه براي 2 تا 3 روز ديدن وبلاگم با اشکال مواجه شه..چقدر دعا پشت سر مسئول سرور ميشه خدا مي دونه! :)

7- روزهاي دور از خانه..اسم سريال جديديه با شرکت دنتيست سان..نگران نباشيد! دنتيست جان(يا همون سان) در سرزمين اوشين هم , در آغوش اسلام, روزگار رو به خوشي سپري مي کنه و هر روز براي افطار يه پاکت تخمه جاپوني(ژاپني)مي خوره:)

۸- ايران فيلتر يه سايته مثل صبحانه..منتها انگليسيش!با خبرهای مستند واقعی از ايران واقعي!

نظرها(108)

  2003-11-19  

1- اينجايي که اومدم تقريبا 2 کيلومتر از جايي که تاکسي يا اصولا ماشيني پيدا بشه, دوره..اونم بالاي يه سربالايي تيز..جايي که قبلا بودم فقط يه کيلومتر راه بود..بايد بين يه رنوي دست دوم يا تلفن يکي رو انتخاب مي کردم که خودم تلفن رو انتخاب کردم...بابام هم از اين انتخابم راضيه..مي گه تا وقتي موقع خطر دست از فرمون برميداري و گوشاتو مي گيري, بهتره دور رانندگي رو خط بکشي..ولي مامانم ميگه ماشين بهتر بود..مي گه موقع پايين اومدن ممکنه آسون باشه ولي موقع برگشتن که خسته اي, سربالايي برات سخته..
خيلي به اينجا علاقه مند شدم..حياطش کلي باغچه داره و باغچه هاش هم کلي گل داره..هر بار ميشمرم تعداد گل سرخاش عوض مي شه بين 99 تا 113 تاشو شمردم..هميشه هم ديرمه تا يه بار ديگه بشمرم ..ولي هميشه وقت مي کنم که چند تا شو بو کنم..شاه پسند هم داره...کوکب هم داره ..اطلسي که من عاشق بوي لطيفشم...گل کلمي...درختاي جورواجور کاج..شمشادهاي پايه کوتاه..زالزالک قرمز زينتي..و يه عالمه گلاي ديگه که من اسمشونو نمي دونم..هميشه هم چند تايي پروانه و زنبور رو گلا نشستن..بايد يه کم صبر کني تا ببينيشون..
روز اول اين 2 کيلومتر خيلي به نظرم زياد اومد بخصوص که اثري از آثار آدميزاد کمتر پيداست..ولي بعدش توي راه اينقدر سرگرمي پيدا کردم که ديگه نمي فهمم چطوري مي رسم پايين!
تا بياي چند تا شعر رو با خودت زمزمه کني و مغزتو بخاروني و کرماي گوشتو بريزي بيرون ..تا بياي از هر درخت کاجي که رد مي شي يه برگشو بکني و با انگشتات له کني و با تموم قدرت بو بکشي و لذت ببري..تا بياي در جواب قارقار کلاغها قار قار کني و سعي کني صدات شبيه بشه...
تا بياي دنبال يه ملخ کني و بالاخره گيرش بياري و دستاتو بذاري روش , اونم وول بخوره و کف دستتو قلقلک بده و تو هم ولش کني بره و اونم براي تشکر زياد دور نره و هي جلوت بپر بپر کنه...تا برسي به اون بوته زار که توش گنجشکا زندگي مي کنن (نمي دونم چرا بالاي درخت نيستن) و براشون از هر چي تو کيفت هست- مثلا بيسکوئيت- بريزي..
تا بياي يه سنگ رو هر چقدر نوک تيز و بزرگ قل بدي تا پايين - در اين شيب هر چيزي قل مي خوره حتي مکعب مستطيل- ...
آهان له کردن و بو کردن برگهای بوته هاي رز ماري رو نگفتم ..بخصوص موقع بالا رفتن عين دوپينگ عمل مي کنه ..از بس که خوش بوئه!الان هم یه شاخه ی کوچولوش بغل دستمه..کاش میشد بو رو هم گذاشت تو وبلاگ!
اين خونه شبا ستاره هاش بيشتره! اينجا اصلا ماشين رد نمي شه که بخواد هوا آلوده باشه...

2- شب اولي که اينجا خوابيدم..نمي دونستم شوفاژهاش کار نمي کنه.. تا صبح لرزيدم و هر چي با خودم آورده بودم که بدبختانه اصلا توش پليور نبود, پوشيدم..هر چي پتو داشتم روخودم کشيدم آخرش هم گرمم نشد که نشد..اينجا درجه جرارتش 5 درجه سردتر از شهره! صبح که اومدم بيام بيرون ديدم فقط لباسهاي مهمونيمو آوردم..موقع اسباب اوردن هم يه شلوار کوتاه( تا ساق پا) تنم بود و يه مانتوي کهنه .. دم در ديدم که بابام کاپشنشو جا گذاشته ..در اثر کمک به اسباب کشي عرق کرده بود و انداخته بودش اونور..خيلي برام گنده بود..بايد ميرفتم خونه لباس بر مي داشتم..از سرما يه جوراب کلفت ورزشي پام کرده بودم و از سرما نتونستم درش بيارم ..آينه نداشتم ..رفتم تو بالکن ,تو آينه رفلکس خودم رو ديدم..خيلي قيافه م خنده دار شده بود..شلوار کوتاه..جوراب کلفت..کفش نيمه تابستوني..کاپشن گنده ي گنده ي مردونه که آستيناش تا چندین سانتیمتر پايين انگشتام مي رسيد..هنوزم عين بيد مي لرزيدم..خواستم آژانس بگيرم ويا به مامانم بگم لباس برام بياره..ولي يه حس شيطاني بهم گفت همين جوري برو بيرون ببين عکس العمل ديگران چيه..فقط مي ترسيدم همسايه ها ببيندم..فکر مردم تو خيابون زیاد برام مهم نبود..
شب قبلش در رو از تو قفل کرده بودم..در خونه ازون دراي ضد دزده .. بابام هزار بار سفارش کرده بود که مبادا کليد رو جا بذاري اينجور درا ساختن کليدشون خيلي گرون تموم مي شه.. عين بقيه درا با 200 تومن نميشه کارو راه انداخت..مي گفت شايد 40-30 هزار تومن خرج داشته باشه...چک کردم يه کليد هم تو کيفم بود و تازه يه کليد هم به مامانم و يکي ديگه به بابام داده بودم..پس اينم ازين..درو که بستم يهو صداي تلويزيونو شنيدم..حتما يادم رفته بود خاموشش کنم..اومدم کليد بندازم که درو باز کنم ..ديدم اي داد و بي داد..کليد تو در نمي ره...هر کاري کردم نشد..واي..عجب خرابکاري روز اول کردم..اينجا کليد پشت در باشه, در باز نمي شه..خونه خودمون مي شد!
روم هم نميشد در خونه همسايه ها رو بزنم...بغضم گرفته بود..اونجور که بابام منو ترسونده بود فکر مي کردم در رو بايد بيان بشکنن و کلي خرجش مي شه.. با خجالت تموم در يکي از همسايه ها رو زدم.. پسر خوابالوش با خميازه اومد دم در ..اول از ديدن کاپشن بابام خنده ش گرفت..ولي بعد گفت که نمي دونه بايد چکار کنم..گفت شايد بايد کليد ساز بياري! گفت بيام کمک؟ گفتم نه مرسي! رفتم د بگرد دنبال سرايدار که هيچ جا پيداش نبود..شنيده بودم مرتب پي کارهاي مختلف بيرون ميره ...از ساختمون رفتم بيرون..اونجاها هم که يا بيابونه يا ساختمونهاي نيمه کاره...يه دفعه يه افغاني ديدم که نون و پنير دستشه که بره با دوستاش سر يه ساختموني صبحونه بخوره..همينطوري الکي ازش پرسيدم رسول سرايدار فلان خونه رو ميشناسي؟ از خوش شانسيم گفت آره..گفتم مي دوني کجاست ؟ گفت آري! و يه ساختمون نيمه کاره رو اون دورا نشون داد.. با خوشحالي رفتم ديدم اونجا داره سيمان درست مي کنه..اولش ترسيد که نکنه برم به ديگران بگم که جاي ديگه هم کار مي کنه.. ولي وقتي جريان رو فهميد خيالش راحت شدو گفت من درستش مي کنم..
خلاصه رفتيم دم در آپارتمان, زنگ بغلي رو زد ..از خانومه اجازه گرفت که از بالکن بره..عجيب بود..من مطمئن بودم تموم درهاي رو به بالکن رو بسته بودم..و مهمتر اينکه بالکن هاي ما به هم راه نداره و خيلي خطرناک بود..زورو جوراباشو در آورد و رفت و چند دقيقه بعد درو از اين يکي آپارتمان باز کرد..خيلي خوشحال شدم.. و به قول صدا و سيما جايزه اي هم به رسم تشکر بهش دادم..در ضمن اون صداي تلويزيون من نبود..تلويزيون خانم همسايه بوده..

3- تو خيابون اصلي که رسيدم قيافه مردمي که منو با اون لباسا نگاه مي کردن خيلي جالب بود ..
خانومهاي مسن که اصلا براشون مهم نبود و گاهي با بدبيني بهم نگاه کرد...خانومهاي ميانسال يه کم با تعجب و جوري که يه فضايي ديدن و يا فکر مي کردن مد جديد پوشيدم نگام مي کردن و لابد تو دلشون مي گفتن امان از دست جوونهاي اين دوره و زمونه ..از همه بدتر نگاه هاي دختران هم سن خودم بود .. با مسخره نگام مي کردن و کلي از ديدن چشمهاي گرد شده شون خنده م گرفته بود..نمي دونم چرا زنا و دختراي ايراني اينقدر موشکافانه و سختگيرانه سرتاپاي آدم رو نگاه مي کنن..اونايي که دوزاريشون دير مي افتاد بعد از مدتي بر ميگشتن و نگام مي کردن( منم لابد بر ميگشتم که مي فهميدم اونا برمي گردن)..از همه جالبتر خانومي بود که از سربالايي با ماشين ميومد بالا و به موازاتم ترمز کرد و زل زد به سرتا پاي من..شايد هم داشت برنامه مي ريخت که دفعه بعد ميره خريد عين لباسهاي منو بخره :)) حسودخانم!بعدش دیگه نمی تونست ماشین رو تو سربالایی روشن کنه..دلم خنک شد..
آقايون که معمولا حواسشون به خود لباس نيست..گرچه چند تا پسر بهم متلک گفتن..
به يه گروه دختر دانش آموز زيتوني پوش بر خوردم که جيغ و ويغ کنان راه مي رفتن ..مجبور بودم ازشون جلو بزنم ..مي دونستم حتما يه چيزي مي گن و خودمو حاضر کرده بودم که جوابشونو به شوخي بدم..آخه تازگی ها فقط از پسرا متلک نمی شنویم که..به یمن انقلاب دخترا هم ماشالله برای خودشون یه پا متلک گو شدن..تا رد شدم..ديدم يکيشون داد زد نگاه کنين شلوار خواهر کوچولوشو پوشيده! همه هر هر خنديدن..منم با خنده گفتم خواهر کوچولو ندارم. شستمش آب رفته!...اوني که از همه پرروتر بود گفت : واي...مگه تو لباسم مي شوري سوسول خانم؟:)) و همه دوباره خنديدن.. کلي متلک بارم کردن...کاپشن رو که راست مي گفتن واقعا مال بابام بود....ديدم من که حريف زبون اينا نمي شم..با خنده دويدم رفتم..خونه که رسيدم مامانم از ديدنم کلي خنديد..گفت با اين لباسا حتما خوب باعث نشاط صبحگاهي ديگران شدي!
شده بودم واقعا!

4- يه دانشجوي رامهرمزي رو ديدم که تعريف مي کرد دو سه هفته پيش در رامهرمز پدر و دو تا از عموي يه دختره وقتي مي شنون که تو خيابون با يه پسر غريبه و وايساده و حرف زده با چاقو تيکه تيکه ش کردن و با شجاعت تموم رفتن خودشونو کلانتري معرفي کردن!
در رامهرمز دو نوع طايفه زندگي مي کنن..يکي طايفه لرو ديگري عرب ..عربها خيلي نسبت به دخترشون تعصب دارن و به غير از مدرسه حق بيرون اومدن از خونه رو ندارن..جالبه که اين دانشجو تعريف مي کرد که رئيس کلانتري هم که عرب بوده کارشونو تقبيح نکرده و الان اون سه تا راست راست دارن در رامهرمزبا افتخار راه ميرن..مي گفت کلانتري زياد در تصميمهاي قومي و قبيله اي دخالت نمي کنه!

5- از يک خانم هم که در دادگاه هاي کرج رفت و آمد داره شنيدم که يه خانوم جوون به اسم ليلا سر مادر شوهرش نفت ريخته و آتشش زده..وقتي ازش پرسيدن چرا اين کارو کردي..گفته: اجبارا با مادر شوهر زندگي مي کردم..از صيح تا شب با تهمت ها و آزارها اذيتم مي کرد و شب که شوهرم ميومد خونه با شکايت ازم باعث کتک خوردنم مي شد..يه روز که حوصله نداشتم با مادر شوهر که همه جا مجبورم مي کرد باهاش برم, بيرون برم..مادر شوهرم گفت لابد منتظري تا من برم و يه مرد ديگه رو بياري خونه..و شب همين موضوع رو به شوهرم گفت..شوهرم تا صبح کتکم زد و فحش بهم داد..صبح روز بعد که باز مادر شوهرتهمت هاشو شروع کرد ديگه طاقتم طاق شد و نفت رو آوردم و اول رو سر مادر شوهرم خالي کردم وکبريت زدم بعد روي پسر 5/2 ساله م نفت ريختم و مي خواستم بقيه شو روي خودم خالي کنم که با گريه هاي پسرم به خودم اومدم و مشغول خاموش کردن آتش مادر شوهر شدم که متاسفانه ديگه دير شده بود...بدن زن از کتکهاي شوهر کبود و زخميه..من کارش رو تائيد نمي کنم ولي چه زندگي طاقت فرسايي داشته!

6-يه پرونده هم مربوط به دختر جوونيه که چهار سال با احساسات يه پسر و خانواده ش بازي کرده..ماجرا ازين قراره که يه دختر شهرستاني که در دانشگاه کرج قبول شده بوده ,ترم اول با يکي از پسراي پولدار کرجي دوست مي شه و اصرار که بايد عقدم کني و...پسر هم که بهش علاقه مند شده بوده قبول مي کنه..در منزل پسر اتاقي براي دختر درست مي کنن و تموم مخارجشو تقبل مي کنن.. دانشگاه..خورد و خوراک..گردش ..مسافرت..لباس..سوغاتي هايي براي خانواده ش در شهرستان..کلي طلا و جواهرات ...مادر پسره عاشق عروسش بوده و از هيچي براش مضايقه نمي کنه..
دختره وقتي درسش تموم ميشه و با دانشگاه تسويه حساب مي کنه بر خلاف قولي که داده بوده از عروسي با پسره سر باز مي زنه ...بعد از اعتراض پسره که عاشقانه دوستش داشته خيلي رک مي گه که در تموم اين سالها نامزد پسرخاله ش هم بوده ..و فقط به خاطر جا و پول دانشگاه اين کارو کرده..جالبه که پسر خاله هه تموم اين مدت ازين جريان خبر داشته(بی غیرت)..پسره از نظر روحي وضع خيلي بدي داره و شوکه شده..خانواده ش عليه دختره شکايت کرده ن..ولي آيا حتي اگه دختره جريمه مالي رو بده مي تونه لطمه اي که به اين پسره زده رو جبران کنه؟

7-خوشبختانه از امسال بچه هاي افغاني هايي که شناسنامه نداشتند و به همين خاطر تا حالا نمي تونستن در مدارس ايران درس بخونن ..سر کلاسهاي درس مي رن..البته خيلي ديره ..چون تا آخر سال 83 بايد ايران رو ترک کنن.. و تموم اين سالها بچه هاي پناهندگان افغاني از درس و سواد محروم بودن..من مدتي به تعدادي ازين بچه هاي گل افغاني درس مي دادم..خيلي باهوش و تميز بودن..وکلي از کارم لذت مي بردم ... يه دختر افغاني ديپلمه بعدا اين کارمو ادامه داد...کلا افغاني ها خيلي باهم متحدن و سعي مي کنن مشکلاتشون رو با هم دسته جمعي حل کنن...تو اين مدت بعضياشون با اين حقوقهاي کمشون براي بچه هاشون معلم خصوصي گرفته بودن..هيچکدوم ازين بچه هايي که من مي شناختم دوست نداشتن به افغانستان برگردن و نهايت آرزوي دختراشون ازدواج کردن با يه مرد ايراني بود که بتونن بمونن..متاسفانه بعضي پدرها به خاطر فقر اقتصادي و فرهنگي دختراي کوچيکشون رو در ازاي صد تا هشتصد هزار تومن مي فروختن !

8- دوست عزيزي که متاسفانه اي ميلش رو گم کردم ( چون رفته جزء نامه هاي خونده شده و پيداش نمي کنم)..ازم پرسيده بود نظرخواهي مطالب گذشته م کجاست..
من قبلا در پرشين بلاگ مي نوشتم و نظر خواهي قبل از دات کام شدنم تو همونجاست..

9- بازم مدتي پرشين بلاگ کابل برگردون داشت و کلي حرص مي خوردي وقتي وبلاگهاي دوستاتو ميومدي با لذت باز کني و بخوني مي ديدي که نمياد..تو اين مدت به يادتون بودم..خودمم ممکنه يه روزي دوباره پرشين بلاگي بشم:)

10- پويان الهياري براي شرکت يا عدم شرکت در انتخابات يه نظر سنجي گذاشته ..خيلي خوبه همه بخصوص صاحب نظرا دلائلشونو بگن تا بتونيم بهتر تصمیم بگيريم بايد چيکار کنيم..بين بد و بدتر بازم بده رو انتخاب کنيم؟ راي نديم؟من که اين روزا خيلي به اين مسئله فکر مي کنم..خيلي مأيوسم!

11-خيلي از اين وبلاگ خوشم مياد!بیگانه ای در سرزمین ژرمنها! برای ما که بیگانه نیست ..خودیه! :)

12- موضوع اضافه شدن يه لینک به نام Laura's Weblogتو بلاگ رولينگم که مانلي عزيز ديده بود رو فهميدم چيه؟
اسم اين وبلاگ يه دفعه به ليست لينکاي همه اونايي که از بلاگ رولينگ استفاده مي کنن اضافه شده و خيلي ها لورا رو متهم به دستکاري و خرابکاري به خاطر زياد شده ويزيتور کردن..خيلي ها هم لورا رو بي گناه دونستن و اشکال رو از خود بلاگ رولينگ دونستن..
ولي تعداد تهمتها اونقدر زياد بوده که شوهر لورا هم غيرتي شده و پا به ميدان گذاشته و از زنش يه دفاع جانانه کرده:-) بابا اذیتش نکنید ..قراره به زودی مامان بشه..حرص و جوش برای نی نیش ضرر داره ها:)

13- وبلاگ هاژيا اسم وبلاگ يه آقا دکتره که هسته مرکزي گزينش دانشجو ، چهار ماه پس از پذيرش در آزمون ورودي تخصص ، از ادامه تحصيل منعش کرده ! اسم وبلاگش هم از الهه تندرستي که ريشه کلمه هايجين(بهداشت)گرفته شده!

14-...اوه..چقدر شد..بسه فعلا!

15- آي خنده خنده خنده
رسيدي به عرض بنده؟
دشت و هامونو ديدي؟
زمين و زمونو ديدي؟
(شاملو)
-قصه مردی که لب نداشت-

۱۶- به علت گرونی اینترنت و تلفن و ...ممکنه دیگه خیلی کمتر بتونم در وبلاگا نظر بدم ..ولی مطمئن باشین همه رو می گیرم و آفلاین می خونم!

۱۷- زیستان عزیز خجالتم داده و یکی از شعرای زیباشو به من هدیه کرده..چه هدیه باارزشی !ممنونم!

نظرها(115)

  2003-11-17  


1- (سرود دهقان)
شب و روز آمد و رفت از پی هم
به صحرا رفتم و زمین رو کندم
به صحرا و به خانه
خوردی غم زمانه
چو گلهای طلایی طلایی به زردی مبتلایی...
دلی دارم دلی درکشت گندم
دلی در سینه دارم مال مردم
که رنجانده دلت را ؟
که برده حاصلت را؟
اگر صد سال دیگر ندانی اسیر غم بمانی!
در آن روزی که خرمن می افشانم
گل حسرت بر دل می نشانم
بیفشان خرمنت را ..بران گاوآهنت را
فدای دستای پر پینه ات ..دل پر ز کینه ات..
سرم سودایی و سودا کجا بود
در این عالم که جز ما به فکر ما بود؟
به فکر خود خودت باش..مکش آه و مگو کاش
آخر در دل حسرتت بمیرد..دردت درمان پذیرد..
زمستون رفت و سرماها سر اومد
بهار زندگی اما نیومد
بهار آید به خانه..گیرد از ما نشانه
همه صحرا رو خرم ببینیم ..گل گندم بچینیم...
( از کتاب سرود کوهستان)
تقدیم به همه کسایی که این سرود رو درکوه می خونن یا میشنون..کاش می تونستم این سرود رو با صدای مامانم اینجا بذارم!

2- دوشنبه ها مثلا روز بیکاریمه..اسمش بیکاریه..ولی ببشتر شبیه بیگاریه!
هر کسی هر کاری داره دوشنبه ها یاد من میفته ..
دوشنبه پیش:
صبح اول صبح داشتم می رفتم مرکز شهر تا هم پارچه پرده ای بخرم برای اتاقم ..هم کوسن هایی رو که داده بودم لحاف دوز بزنه و حاضر کنه بگیرم..هم جزوه ای که داده بودم ازش فتوکپی بگیرن بگیرم و هم...
- زبتون جان قربون دستت.. داری میری بیرون این پولو بریزبه بانک فلان بابت قسط فلان..
- این پول رو هم بریز به اون یکی بانک بابت قسط بیسار..
- این پول هم به یه بانک دیگه به حساب داداشت..اگه پیشش باشه همشو خرج می کنه..
- بانک میری یهو پول تلفن و برق رو هم بده لطفا..مهلتشون داره تموم می شه!
- آهان یه چک هم مال باباته بی زحمت نقدش کن..می دونم حواست جمعه ( کاش بهشون گفته بودم اون دفعه پولمو زدن یا اقلا برادرم چغلیمو کرده بود..اعتماد زیادی هم دردسره ها)
- راستی نون هم نداریم....موقع برگشتن 15 تا تافتون هم بگیر بیا!
- راستی..
-مامان جان دیگه بسه..همینا هم کلی طول می کشه!
مامان با بی میلی - این کارا که کار نیست..ما جوون بودیم....
زدم بیرون!
.ازون دفعه که پولمو زدن چشمم حسابی ترسیده..هر وقت پول زیادی همراهمه هر کی بهم نزدیک می شه ناخودآگاه کیفمو یه کم محکمتر می گیرم..امان ازین کیفهای کوچولو. پول رو به زور یه گوشه جا می دم ..چک بابامو پشت جلد موبایل جاسازی می کنم ..قیض های برق و تلفن ودفترچه های قسط و حساب دادشمو ته ته کیف می ذارم..
برای اینکه خیالم راحت شه اول میرم بانک..صبح اول صبحی این همه آدم بیکارن میان تو صف؟
همونجا که قسط اولی رو میدم قبض برق و تلفن رو هم می دم و بار بزرگی از دوشم برداشته می شه..بانک دوم قسط دوم.. اونجا کمی خلوت تر بود...وقتی کارم تموم شد..میخوام برم که رئیس بانک که آشناست واونجا حساب دارم میاد جلو و می پرسه شما تو عابر بانک حساب دارید؟ می گم نه..فوری می ره برام دو تا فرم میاره..می گم: شنیدم زیاد به درد نمی خوره..کم می شه برداشت کرد..دو سه تا از کارمنداش از حرفم می خندن! فکر می کنم لابد حرف بدی زدم و ممکنه بهش بر بخوره..فرم رو پر می کنم و یواشکی از یه کارمند بانک می پرسم حداقل چقدر می شه تو حساب ریخت..می گه 5000 تومن..خیالم راحت می شه..موقع نوشتن می گم 5000 تومن یه کن افت داره..تو کیفمو می گردم که ببینم بعد از خرید پارچه و پول کوسن و نون وجزوه و.. اضافه میارم؟..آره...پس 10000 تومن می ریزم که کلاسم بره بالا. رئیس بانک می گه 10 روز دیگه کارتت حاضره..خوب شد این خاطرات رو نوشتم وگرنه خودم هم یادم رفته بودکه دوسه روز دیگه حاضره ..به بانک دیگه که کمی دورتره میرم و به حساب برادرم 20000 تومن می ریزم..اونجا هم صف بود ..خوب الحمدلله به خیر گذشت و از دزد مزد خبری نبود..
بعد چند تا پارچه پرده ای فروش رو سر می زنم..هر جا می رم دلم پیش رنگ های شاد می مونه..یه پارچه انتخاب می کنم که حریر چروکه و به نظرم خیلی قشنگ میاد..کلی راه میرم و از 8-7 مغازه قیمت می گیرم...همه شون تقریبا یه قیمته ولی رنگ نارنجیشو فقط یه مغازه داره که از شانس من متری هزار تومن گرونتر میده..وای میسم کلی چونه می زنم ولی انگار مرغ یه پا داره..هر چی میگم مغازه های دیگه هزار تومن ارزونتر میدن ..می گه برید ازونجا بخرید..می گم آخه رنگش......الکی ژست میام که مثلا دارم میرم از یه مغازه دیگه رنگ دیگه شو بخرم..فکر می کنم الان صدام می کنه...می خنده و صدام هم نمی کنه...صد متر می رم ولی برمی گردم و می گم گور پدرش..می خرم..وقتی میرم تو مغازه..آقاهه می گه می دونستم بر می گردی..می گم از کجا؟ می گه آخه پرده ای که انتخاب کردید دقیقا رنگ شالیه که سر کردید! ای مغازه دارای روانشناس بی مزه ی گرون فروش!
یه عالمه راه میرم تا برسم به مغازه فتوکپی ..می گه چند دقیقه باید بشینی چون چند صفحه ش مونده...مثلا قرار بود دیروز حاضر باشه برم بگیرم..می شینم خودم صفحه هایی رو که زده مرتب می کنم ..12 صفحه ش مونده..خودم کمک می کنم و یکی یکی بهش می دم تا اونا رم بزنه...
یه عالمه دیگه راه می رم تا می رسم به مغازه لحاف دوزه..خیابون یک طرفه ست و نمی شد تاکسی سوار شم...برای این کوسن ها تا حالا 3 بار اومدم..انگار ایندفعه گوش شیطون کر حاضره ..از رو آستری که خودم دوختم و بهش دادم دو تا شو جلوی مغازه ش شناختم..لحافدوزه با خجالت و من و من می گه..ببخشید دو تا از کوسنهاتون گم شده..انگار از جلوی مغازه م دزدیدنش..خیلی عصبانی می شم..مگه کسی کوسن رو می دزده ..اونم با آستری..یه کم تند می شم..می گم لابد مشتری داشتی بهش فروختی !می بینم دستاش می لرزه..می گه پارچه و کرک از خودم همین الان برات دو تا می دوزم..یه لحظه به خودم میام و پیش خودم می گم : اوهوی زیتون..تو مگه کی هستی ؟ چه حقی داری به دیگران تهمت می زنی؟کلی به خودم فحش میدم...اولین پارچه ای که می بره خراب می کنه..از متر استفاده نمی کنه ..همینطور حدسی..کوچکتر از حد در میاد..دستش می لرزه..فکر می کنم لابد از بس سوزن زده!..یه لحاف خوشگل ساتن آبی اون وسط پهنه که نصفشو با کوک طرح داده ..طرح یه عروس داماد..می پرسم روزه ای؟ می گه آره...میترسم برم فرداش حاضر نباشه تازه دیگه وقت ندارم این ورا بیام...می گم پارچه بیار خودم می برم..متر می گیرم و دو تا اندازه کوسن خودم می برم..همونجا با چرخش می دوزه..بعد یکیشو اون و یکیشو من از کرک پر می کنیم..هر کوسن 400 گرم ..عین مال خودم...سرشو می دوزه...می گه پول اینا رو نده ..آخه پارچه خودم داده بودم و 1600 گرم هم کرک از کوسنهای از مد افتاده ی مامانم بهش داده بودم..دلم نمیاد..پولشو می خوام کامل بدم و اون هی می گه تقصیر من بوده چرا شما باید بدین ..
یه خانم خیلی جوون میاد دم مغازه سرش داد میزنه که چرا تشکی که زده نبرده بالا طبقه چهارم ..خونه شون روبروی لحاف دوزیه...می بینم دست مرد لحاف دوز می لرزه.. میگه آخه هر بار براتون میارم حتی یه 100 تومنی بهم نمیدین..من وظیفه ندارم بیارم بالا..زنه کلی فحشش می ده..خیلی دلم میسوزه برای مرده..
وقتی مرده اونوره یواشکی به خانومه که تقریبا همسن منه می گم خیلی ارزونتر از جاهای دیگه می گیره..خوب 100 تومن بهش اضافه بدین بیاره بالا..گفتم که جای دیگه مامان من 4000تومن داده برای یه تشک زدن..این که از شما 1700 تومن گرفته..زنه یه ایشی می گه(به معنی به تو چه) وداد می زنه همین الان میاری بالا و میره..منم به مرده گفتم براش نبر...
تا من حساب کنم شوهر خانومه که یه مرد جوون بود خمیازه کشون انگار سر ظهری تازه از خواب بیدار شده بود با کلی بد و بیراه و فحش تشک رو با سختی بغل می کنه و می بره...
میرم تو صف نون ..وای چقدر شلوغه ..از پا دارم میفتم...کوسنها با اینکه سنگین نیستن حجم زیادی دارن..یه کیسه هم پارچه پرده ای و نوار پرده ی 4 نخ و گیره پرده و بقیه مخلفات...نون تافتون هم که ماشالله پرحجم ..عزا گرفته بودم چطوری ببرم خونه..بخصوص ازون سر بالایی
حدود 3 ربع تو صف بودم که بهم رسید..دوتا خانوم- یکی مسن یکی جوون- تو صف دوتایی ها بودن ( صف دوتاییا جداست) که چادر عربی سرشون بود با صورتهای خالکوبی شده..دو سه تا بچه هم کنارشون از خستگی روزمین نشسته بودن...می شه ما به جای دو تا نفری 4 تا بگیریم؟ نونوا با پرخاش گفت نه...من دیدم جمعیتشون زیاده و 15 تا هم برای من زیاده..گفتم شما بگیرید من کمتر می گیرم ..پول 15 تا رو داده بودم..نونوائه با اکراه قبول کرد..وقتی نوبت من شد هنوز اولی و دومین نونو نگرفته بودم که خانومی لبخند زنون و بشاش با یه بچه اومد تو نونوایی و تو صف دوتایی وایساد..بچه اش هم در حال شیرین زبونی..خانومه گفت می شه من بردارم؟ من که از خستگی داشتم پس میفتادم ..گفتم اگه برای خوردن بچه می خواین یکی بردارین..گفت نه..3 تا می خوام و دستشو دراز کرد که مال منو برداره...دیدم داره زور می گه..گفتم وایسید 10 تای من تموم شه..خانومه جلوی همه نشست و بازوهای پسرشو گرفت وبا لحن لوس و بچه گونه ای گفت : به این خانومه( یعنی من بدبخت) بگو : خاله سه تا نون بهم میدی؟ پسره هم پرید با چاپلوسی عین طوطی حرف مامانشو تکرار کرد..با اینکه از کار خانومه خوشم نیومد دادم.. ولی نه به رضا...زنه با قیافه راضی و فاتحانه به پسرش گفت آفرین و لبخند زنان رفت...
حالم گرفته شد...به نظرم اومد این کار یه نوع استثمار بچه ست که از شیرین زبونیش برای پیش بردن کارش استفاده کرده...
دوست دارم وقتی بچه ای بهم می گه خاله..از رو صفای باطن باشه نه اینکه برای پیش بردن مقصد رذیلانه مامانش! که معلوم بود از صبح تو خونه بوده...
اگه روزی بچه ای داشته باشم نمی ذارم الکی به هر کس بگه خاله یا عمو!
اینجور بچه ها بزرگ شن چی می شن ؟ یه آدم بزرگی که برای پیشبرد کاراش و خر کردن مردم حاضره هر نوع چاپلوسی بکنه!جامعه ی ما پره ازين آدما!

نظرها(102)

  2003-11-16  

1- سرود انترناسيونال
(وحدت نژاد انساني)

برخيز اي داغ لعنت خورده
دنياي فقر و بندگي
جوشيده خاطر ما را برده
به جنگ مرگ و زندگي..
بايد از ريشه براندازيم
کهنه جهان جور و بند
آنگه نوين جهاني سازيم
هيچ بودگان هر چيز گردند..
روز قطعي جدال است..آخرين رزم ما
انترناسيونال است...نجات انسانها..
بر ما نبخشد فتح و شادي
نه شه , نه بت, نه آسمان
با دست خود گيريم آزادي
در پيکارهاي بي امان
تا ظلم از عالم بروبيم
نعمت خود آريم به کف
دميم آتشش را بکوبيم
تا وقتي آهن گرم است
روز قطعي جدال است..آخرين رزم ما
انترناسيونال است...نجات انسانها...
تنها ما توده ي جهاني, اردوي بيشمار کار
داريم حقوق جهانباني نه که خونخواران غدار
غرد وقتي رعد مرگ آور
بر دژخيمان و رهزنان
در اين عالم بر ما سراسر
تابد خورشيد نورافشان
روز قطعي جدال است..آخرين رزم ما
انترناسيونال است...نجات انسانها...

سرود انترناسيونال يک سرود جهانيه و به همه زبانهاي دنيا ترجمه شده..اصلش فکر کنم مربوط به انقلاب فرانسه باشه.. من اين سرود رو خيلي دوست دارم... بلد نبودم آهنگشو در اينترنت پيدا کنم..
بعدالتحریر:
- زیستن عزیز برام نوشته که این شعری که من نوشتم ترجمه ازادی ست که لاهوتی نوشته!
-شبح عزیز زحمت کشیده و ترجمه احمد شاملو رو نوشته:
سرود بين‌الملل
گفتار از: اوژن پوتيه
آهنگ از: پير دوگيته
برخيزيد، دوزخيان زمين!
برخيزيد، زنجيريان گرسنه‌گي
عقل از دهانه ي آتش‌فشان خويش تندوار مي غرد
اينك! فورانِ نهائي ست اين.
بساط گذشته بروبيم،
به پا خيزيد! خيل برده گان، به پا خيزيد!
جهان از بنياد ديگرگون مي‌شود
هيچ ايم كنون، ”همه“ گرديم!
نبرد نهائي ست اين.
به هم گرد آييم
و فردا ”بين الملل“
طريق بشري خواهد شد.
رهاننده ي برتري در كار نيست،
نه آسمان، نه قيصر، نه خطيب.
خود به رهايي خويش برخيزيم، اي توليدگران!
رستگاري مشترك را برپا داريم!
تا راه‌زن، آنچه را ربوده رها كند،
تا روح از بند رهايي يابد،
خود به كوره‌ي خويش بردميم
و آهن را گرما گرم بكوبيم!
نبرد نهائي ست اين.
به هم گرد آييم
و فردا ”بين الملل“
طريق بشري خواهد شد.
كارگران، برزگران
فرقه ي عظيم زحمت كشانيم ما
جهان جز از آن آدميان نيست
مسكن بي مصرفان جاي ديگري است.
تا كي از شيره ي جان ما بنوشند؟
اما، امروز و فردا،
چندان كه غرابان و كركسان نابود شوند
آفتاب، جاودانه خواهد درخشيد.
نبرد نهائي ست اين.
به هم گرد آييم
و فردا ”بين الملل“
طريق بشري خواهد شد.
ترجمه ي: احمد شاملو،كتاب جمعه 3

- دادامن لینک به آهنگ نسخه اولیه انترناسیونال کمون پاریس رو بهم داده !
و همینطور نسخه فارسی این آهنگ!
- و قاصدک عزیز این لینک رو که از سلسله سرودهای کنفدراسیون دانشجویی!
مرسی..ممنون..تشکر..

2- براي بزرگ شدن نمي دونم بايد چکار کنم!
کفش تق تقي بپوشم؟ موهامو رنگ کنم؟مش کنم؟ هاي لايت کنم؟
آرايش غليظ کنم؟ خط چشممو درازتر کنم؟ شال سيتايي سرم کنم؟
لغات قلمبه سلمبه ياد بگيرم؟هنري حرف بزنم؟
تو مهمونيا پامو بندازم رو پام بعد دست چپمو بذارم رو پام و دست راستمو بذارم تو دست چپ و بيشترش مثل فيلسوفا به يه نقطه خيره بشم ؟ هر کي حرف ميزنه با تکبر يه نگاه عاقل اندر سفيه بهش بندازم؟از کسايي که ازم کوچکترن هي سنشون رو بپرسم و بهشون يادآوري کنم که چون من بزرگترم پس عقلم هم بيشتره و در حد من نيستن؟
هر کي نازکتر از گل بهم گفت هي پشت چشم نازک کنم ؟ مژه هامو الکي هي باز و بسته کنم و عشوه بيام تا ريمل هام بيشتر جلب توجه کنه؟
ناخن هامو خيلي بلند کنم و به هر بهانه تو هوا چرخش بدم ؟... گاهي سيگار بکشم و دودشو فيلسوفانه به طرف ديگران فوت کنم؟

تو خيابون عين آدم راه برم و اگه ديدم خلوته نپرم که دستام برسه به برگ درختا؟ بي اراده نرم رو جدول کوچه و خيابون؟ جاي پريدن از گودالها و چاله ها اونا رو دور برنم؟احساساتمو بپوشونم؟ صورتمو مثل ماسک ثابت نگه دارم که کسي به درونم راهي پيدا نکنه؟ کسي نفهمه ازش خوشم مياد يا ازين حرفش بدم اومده؟..تظاهر؟ افه؟ ادا ؟....؟....؟
آهان عقلمو زیاد کنم؟!!! متاسفم.. این یکی که اصلا برام مقدور نیست!

هر کاري مي کنم نمي تونم!
چه راه دراز...چه پاي لنگ...

نظرها(55)

  2003-11-14  

1- خسته خسته و
پاي آبله
تنگ خلق و
تهي دست
از پستپشته هاي سنگ
فرود مي آيم...
(شاملو)

2- دو جمعه ست که ميريم جاده چالوس .. اين روزا يکي از زيباترين منظره ها رو داره..هر درخت به يه رنگه! چندين نوع زرد..نارنجي..قرمز..سبزهاي مختلف..قهوه اي و... حيف که به روح اعتقاد ندارم وگرنه ازين همه زيبايي روحم به پرواز در ميومد.. آب زمردين رودخونه و سد کرج و تونلهاي بوگندوشو دوست دارم..هميشه دوست دارم تو تونل جيغ بکشم و صداي مرغ و خروس و سگ دربيارم و سوت بزنم..مي دونم ممکنه تونل ريزش کنه ولي دست خودم نيست..خوب يه ذره محکمترش کنن..ياد مامان بزرگ بابام افتادم که هر وقت ازين تونلها رد مي شه يه فاتحه براي رضا شاه مي خوند .. مي گفت مگه اينا مي تونن همچين کارايي کنن؟

3- هميشه اینو دوست دارم که دم سدکرج واي میسیم و باقالي داغ با گلپر و سرکه مي خريم و مي خوريم..ولي جمعه پیش تا رسيديم ديديم تعطيله..پيش خودم گفتم زندگي بي باقالي به چه درد مي خوره؟..هوس کردم خودمو بندازم تو سد..ولي هوا اونقدر سرد بود که ديدم خيلي مرگ فجيعي مي شه ...هم آدم خفه ميشه و هم از سرما کلي مي لرزه..يکيش بسه بابا ...تازه, متاسفانه شنا بلدم:-(

4- تو رستورانهاي جاده چالوس از ماه رمضون خبري نيست..صف ماشينها جلوي رستورانها بخصوص پامچال و ميرزايي از هميشه شلوغتره...کلي طول مي کشه تا نوبت به آدم برسه..ما اون هفته 5 ناهار خورديم و امروز 4 بعد ازظهر..با اين همه رستوران کيپ تا کيپ آدم نشسته بود و همه مشغول روزه خوري و سيگار و بگو بخند بودن..جوش از روزهاي معمولي خيلي صميمي تره! مثلا همه مسافريم و روزه بهمون واجب نيست!
واقعيت رو هم بخواي همه ي ما به نوعي مسافريم و يه روزي ازين دنيا مي ريم!

5- ديروز دکتر معصومه ابتکار مشاور خاتمي در امور محيط زيست اومد کرج..يه ايستگاه سيار سنجش آلودگي هوا رو افتتاح کرد..معصومه جان بهتر نيست جاي اينکه بادي گاردات با اون هيبتشون اينقدر دورت زنجير درست کنن و نذارن بهت هيچ صدايي برسه , خودت ميومدي با اونايي که حرفي داشتن چند کلمه اي صحبت مي کردي و درددلشون رو گوش مي دادي؟
انگار هر کي مياد تو حکومت يادش ميره که براي خدمت به مردم اومده نه اينکه مردم بهشون خدمت کنن و عين گوسفند هي تائيدشون کنن ... چرا فقط بادمجون دور قابچينا باید دورو برش رو بگیرن ؟!

6- فاجعه زيست محيطي در کرج
باغ بزرگ و زيباي سيب در مهرشهر رو که در نوع خودش در دنيا کم نظيره خيلي راحت مي خوان درختاشو بخشکونن و زمينهاشو با قيمت هاي گزاف براي ساختمون سازي به مردم بفروشن!
اونم در حاليکه بارها شهرداري گفته نمي گذاريم حتي يه درخت در کرج از بين بره...ما شاهديم که خود شهرداري روز به روز با اره برقي به جون درختا مي افته و حتي چوبش هم معلوم نميشه سر از کجا در مياره..سالهاست که در بعضي مناطق کرج حتي يه نهال کاشته نشده و فقط با آب ندادن و ريختن نفت به پاي درختان سر برافراشته باعث خشکوندنشون مي شن ... هر درختي که قطع ميشه من احساس مي کنم که انساني کشته شده!
صاحب باغ سيب مهرشهر بنياد مستکبرانه( بنياد مستضعفان و جانبازان سابق!)..قبلا متعلق به شمس خواهر شاه بوده و نمي دونم چرا اين ريه تنفسي کرج رو که از 5/2 متر فضاي سبز سرانه شهروندان کرجي 2 مترش مال همين باغ بود, به چه حسابي به اين بنياد بذل و بخشش کرده اند..
بنياد مستکبرين بعد از خشکاندن باغهاي بزرگ فاتح در جهانشهر اين بهشت سابق کرج حالا چشم به باغ سيب مهرشهر دوخته!!..
مسئولين راديو کرج ...شوراي شهر .. شهردار .. فرماندار .. نماينده کرج و خانم ابتکار و هيچکدوم راه به جايي نبردن و نمي دونم بر چه اساسي همگي تسليم خواسته بنياد شده ن! جالبه که بنياد دليل اين کار بسيار زشت و فجيع رو تامين مالي براي اتوبان تهران- شمال ذکر کرده!
خواهش مي کنم کمک کنيد که چه کار مي شه کرد؟؟؟؟

7- خوشبختانه باطبي عزيز ما سالمه و در اختيار قوه قضاييه ست..خيلي مسخره ست گفتم خوشبختانه! به مرگ مي گيرن که ما به تب هم راضي ميشيم...جاي باطبي و باطبي ها در زندان نيست! خيلي مسخره ست که به دليل اينکه تو زندان سالمه و نکشتنش خوشحاليم..خوشحاليم که قاضي مرتضوي کفش نرمتري خريده ...بر کشورم چه رفته ست؟ !
لينکهاي اين خبر رو در وبلاگهاي شبح و هاله عزيزببينيد و بشنويد!

8- درين دوسه روزي که خبر ناپديد شدن باطبي پخش شد بلاگرهاي زيادي به سرعت عکس العمل نشون دادن و نشون دادن که ما هم جزء کوچکي از پيکره ي مردم ايرانيم و نسبت به بي عدالتي ها معترضيم ..ازين ميون خسن آقا با درست کردن بنر جديد و شبح و هاله و مهشيد عزيز و همينطور کاميار با کار زيبايي که کرد وخيلي هاي ديگه و همینطور امید حبیبی نیا خيلي زحمت کشيدن! رهگذر ثاني و آذرعزيز هم طبق معمول از کمک هاي فکري دريغ نکردن و ....

9- پولاد همایونی عزیز نویسنده وبلاگ سیپریسک شعر زیبایی به نام دوستی گفته ...چند خط اولش اینه:
پيمان دوستی بسته شد،
ميان سنگ و نسيم
نسيم بر چشمان سنگ پوشيده بود
سنگ اما
هويدا بود بر نسيم.
در گوش يكدگر زمزمه می كردند،
نسيم و سنگ....
....
بقیه شو در وبلاگ سیپریسک بخونید..آقای همایونی ممنون!

10- من که صدا ندارم که ببينم تو اين لينک چي مي گذره ..فقط قر کمرشو ديدم..

11- SomeThing Special For You
يه کم قديميه..به جديدي خودتون ببخشيد!


12- يه چيزي تو مايه هاي نمودار اقتصادي ايران

نظرها(86)

  2003-11-12  

۱- احمد باطبی که در مرخصی به سر می‌برد بیش از ۳ روزه که خبری ازش نیست...نمیدونم جز اطلاع رسانی از دست ما چی بر میاد؟ نامه پدر باطبی رو بخونید!


۲- نمی دونم چرا نصف بيشتر کامنتهام پاک شدن..به قسمت فيلتر رفتم ديدم که کلمات فيلتر رو عوض کردن و به جای کلمات زشت، اسم بعضی از دوستان عزيز رو تو قسمت فیلتر گذاشتن مثل: بامداد ..شبح..هاله..خسن آقا..تاريخ شفاهی..بهار..و زيتون...و سلام هم جزء کلمات فیلتر شونده گذاشته شده بود..
مطلب قبلی ۱۱۳ کامنت داشت و مطلب اين دفعه تا ديشب ۷۰ تا..تو قسمت فيلتر ۸-۷ تاش هنوز بود که برشون گردوندم..کار هر کی هست خواهش می کنم ديگه اين کار رو نکنه!ناراحت کردن دیگران چه لذتی داره ؟
متاسفانه بعضیا فکر کردن من کامنتشون رو پاک کردم..
بارها گفتم که از کامنت های دیگران بیشتر از نوشته های خودم خوشم میاد!
(بعدالتحریر:خوشبختانه صاحب سرور آنلاین بود و آدرس فیلتر رو عوض کرد!)


نظرها(83)

  2003-11-11  

1-من اينسان تلخ و نا استوار
در همواري مي زيستم
كه تا سپيده در آن مي نشيند
گرد فتنه بر مي خيزد.
اگر عشق حرفي باشد
و خشم رفتاري.
اندوه مهابتي ست
كه سايه اش
از نخستين كلام
تا واپسين پيغام
مي گسترد
از گهواره
تا
گور...
( جواد مجابي)

2- دنبال كار مي گشتم...دوست نداشتم از طريق دوست و آشنا و پارتي بازي كار پيدا كنم..سود سهام و اينچيزا هم به نظرم مزه نمي ده و يه جورايي احساس مي كنم پول حلال نيست..گرچه تو ايران همه از تورم سودي مي برن..ماشين گرون ميشه..خونه گرون روز به روز گرون ميشه ..سهام گرون مي شه ...هر كي سرمايه ي زيادي داره بدون اينكه كاري كنه مي تونه روز به روز پولدارترشه! ولي پول زحمت يه مزه ديگه اي داره ..كار پيدا كردن رو از روزنامه شروع كردم..حقوقها وحشتناك پايينه..يه جا براي منشي مطب حقوق 20000 تومن رو در نظر گرفته بود..بازم منشي مطب روزي 5-4 ساعته ...فروشندگي كه بعضيا براي 12 ساعت كار 50-40 هزار تومن ميدن و دليلشون هم اينه كه كلي بيكار ريخته تو خيابون و همه دخترا از خداشونه كه از خونه يه جوري راحت شن !..چند تا شركت هم رفتم انگار بيشتر دنبال مانكن و همصحبت مي گردن تا منشي ..اكثرشون مي گن خانوم اينجا راحت باش..در شركت بسته مي شه و خودم و خودتي و مي توني روسري تو هم برداري و راحت بگردي.. با اينكه از روسري خوشم نمياد ولي اينجور حرف زدن رو دوست ندارم..مقدارحقوق رو هم موكول مي كنن كه چقدر ازت راضي باشن!خيلي برام عجيبه كه تموم شغلهاي اينطوري براي دختراي جوون و با حقوق كمه!
يكي از مزاياي وبلاگ براي من اين بوده كه تا حالا چند تا كار بهم پيشنهاد شده كه فعلا شغل پيشنهادي d2c براي آبدارچي شركتش از همه بهتر بوده..
خيلي تو اين فكرم كه آيا واقعا تو ايران ميشه از طريق زحمت خالي زندگي كرد حتي شده نون بخور و نمير؟ ميشه باهاش پول اجاره خونه داد ؟
........

3-چند ماه پيش يه براي يه مهمونمون پيتزا درست كرده بودم ..مهمونه بهم گفت چرا اينقدر زحمت مي كشي و خمير پيتزا درست مي كني؟( خمير پيتزاهاي من خيلي ترد و خوشمزه ميشن..البته از نظر خودم و مامان بابام) بهم گفت: برو يكي دو تا خمير آماده ي چونه شده بربري بخر و پهنش كن كف ظرف..قول مي دم بهتر از الان مي شه و تازه زحمت هم نداره..من ديوونه هم دفعه بعد همين كارو كردم و گفتم تا حالا چقدر زحمت اضافه مي كشيدم ..خمير چونه شده هم ارزون، دونه اي 50 تومن خريدم ..
وقتي حاضر شد..با پز فراوون گاز اول رو خودم زدم..ديدم يه كم سفته ولي اهميت ندادم و ... كه يه دفعه آخم در اومد ... يه تيكه از دندون آسيام شكست..به روم نيوردم ...
چند روز پيش داشتم از دندون درد مي مردم كه يادم افتاد يه بار مامانم دندونش درد گرفته بود ، يه مقدار مشروب روش گرفت و خوب شد..هيچكس خونه نبود و رفتم دنبال ودكا گشتن ..تو كابينت يه شيشه ي تخت پيدا كردم كه روش نوشته بود الكل گندم..تو وبلاگها هم خونده بودم كه الكل گندم همون ودكاست ..يه كميشو ريختم تو ليوان و تا ريختم تو دهنم يهو آتيش گرفتم ..تموم پوست دهنم جمع شد و وراومد و انگار كنده شد .. از دهن درد مردم...با اينكه از دهنم ريختمش بيرون و كلي با آب دهنمو شستم تا چند روز دهنم التهاب داشت...من خنگ نفهميده بودم كه الكل گندمي كه داروخانه ها مي فروشن الكل 100% و بايد رقيق ميشد كه كار ودكا رو بكنه !! خلاصه كه پوستم كنده شد..

4- مژده به اهالي وبلاگستان: بامداد عزيزم مدتيه كه در وبلاگ رختكن خاطرات مهدي شيفت مي نويسه..من نوشته هاي جسورانه و صادقانه شو خيلي دوست دارم..دلم مي خواست ما خانومهايي كه در ايران زندگي مي كرديم مي تونستيم طرز فكرمونو يه كم عوض كنيم و هر كدوم براي خودمون يه بامداد بشيم!

5- داستان زيباي قبلي مهرنوش مزارعي رو كه حتما يادتون هست... يه داستان هم به اسم سیلویا در وبلاگ آدم و حوا گذاشته! داستانهاي مهرنوش رو از اولين كلمه ش كه شروع مي كني ديگه نمي توني قطعش كني ..اينقدر كه انسجام داره و جذابه!

6- ده مرد دوست داشتني ايراني... كش رفته شده از لينكدوني سرگردون!
راستی حیفه تا سرگردون برید و مطلب اسبهای تروا یا تروژانشو نخونید!

7- قاصدك..قاصدك..بخونيد..و عکسهای نابی رو که میگذاره ببینید.
(راستي چرا من هر وقت به قاصدكا فوت مي كنم هيچ آرزويي نمي كنم؟)

8- طنزهاي ابوالفضل زروئي نصرآباد رو در گل آقا خيلي دوست داشتم ..ابراهیم نبوي يه شعر ازش زده به اسم جماعت چطوره احوالتون!

9- اگه مي خواهيد تا سرحد جنون عصباني بشيد اينجا رو كليك كنيد ..فحشش رو هم به اون كسي بديد كه اين لينكو برام فرستاده!

10- دلیل کمبود بنزین در کرج و قزوین تا اونجایی که من شنیدم ..خراب شدن یکی از لوله های مهم بنزین بوده و چون تهرانیها خیلی با بخارن ترسیدن فشارشو بیارن به تهران..و از سهمیه ی بنزین کرج و قزوین زدن تا تهرانیها بخاراتشونو علیه کسی هدر ندن...ما هر چی می کشیم از دست بخارات تهرانیا و بی بخاری کرجی هاست..آب گوارای رودخونه ی کرج رو هم می دن تهران ما باید آب چاه بخوریم..شیطونه می گه برو اون بالای رود جیش کن ها:))
ناگفته نمونه که خودم هم تهرانیم ها..برای ییلاقات اومدیم کرج موندگار شدیم:)

نظرها(56)

  2003-11-07  

1- با گريه مي نويسم
از خواب با گريه پا شدم
دستم هنوز
در گردن بلند تو
آويخته ست.
و عطر گيسوان سياه تو
با لبم آميخته ست..
ديدار شد ميسر و..
با گريه پا شدم...
( هوشنگ ابتهاج)

2- مرا به ياد بياور
مرا ز ياد مبر
كه انعكاس صدايم درون شب جاري ست
كسي نمي داند
كه در سياهي شب دشنه اي ست در پشتم
كه در سياهي شب خنجري ست در كتفم
مرا نديدي؟
- ديگر مرا نخواهي ديد
كه پشت پنجره سرشار از سياهي ست
كه پشت پنجره آواز ديگري جاري ست...


3-آه چه شام تيره اي، از چه سحر نمي شود
ديو سياه شب چرا جاي دگر نمي شود
سقف سياه آسمان سوده شده ست از اختران
ماه چه،ماه آهني، اين كه قمر نمي شود
اي تو بهار و باغ من ، چشم من و چراغ من
بي همگان به سر شود بي تو به سر نمي شود...


4-من مانده ام زپا
ولي آن دورها هنوز نوري ست
شعله اي ست
خورشيد روشني ست
كه مي خواندم مدام
اينجا درون سينه من زخم كهنه ايست
كه مي كاهدم مدام...

5-...

6-.....

7- حسابي قاطي كردم! ..هر چي نوشتم ديدم شده روضه ي ابوالزيتون العباس..پاكشون كردم ...كي از اين قاطي يي درميام ؟!

8-به رود زمزمه گر گوش كن
كه مي خواند
سرود رفتن و رفتن
و برنگشتنها...
(شعرها از حميد مصدق)

۹-اینو یادم رفت بگم
کشور عزیز ما توی خیلی چیزا تو دنیا مقام اول رو داره!
یکیش هم طولانی ترین مدت حبس برای زندانی سیاسیه!
امروز جمعه ۱۶ آبان ساعت ۳ تا ۵ بعدازظهر مراسم سالگرد فوت ((صفر قهرمانیان))این مقاومترین انسان روی زمین،کسی که هیچوقت در مقابل زورگویان آری نگفت، در امامزاده طاهر کرج برگزار می شه..
ساعت ۲ اتوبوسهایی از مقابل منزلش به سمت امامزاده طاهر حرکت می کنن..نشانی : بلوار آيت اله كاشانی جنب شهرداری منطقه 5 خيابان الهی كوچه دهم پلاك 13

۱۰- اينو يادم رفت بپرسم:
بهترين راه درمان پف چشم چيه؟ گذاشتن پنبه که از آب داغ خيس شده يا آب یخ؟
داغ گذاشتم سوخت..بعدش يخ گذاشم سرختر شد..

۱۱- رها خانه نويسندگان آزاد جهان

نظرها(81)

  2003-11-05  

۱- اين موضوع صف طويل ماشینها در پمپ بنزين های کرج چيه ؟
امروز رفتیم بنزین بزنیم دیدم تا چشم کار می کنه ماشین تو صفه .. دقیقا یک ساعت تو صف آدمها وایسادیم که تازه يه ظرف چهار ليتری بنزين گرفتيم که اقلا تا مقصد برسيم ..تو اتوبان کرج -تهران هم بیشتر از یک ساعت تو صف ماشینها وايساديم تا باک رو پر کرديم ..
بعضی ها می گن شرکت نفت اعتصابه..بعضيا هم می گن که هر وقت می خوان چیزی رو گرون کنن اول کمبود مصنوعی درست می کنن..خلاصه انگار همه مردم ريختن بيرون برای بنزين زدن..جنگ روانی درست شده ...
شنيدم در قزوين و هشتگرد هم همين خبراست ولی تا اونجایی که من دیدم در تهران اوضاع زياد بد نبود..پمپ بنزین ها شلوغتر از هميشه بود ولی نه مثل کرج همه حمله کرده باشن..نصف شب که برگشتیم کرج دیدم وای...اوضاع بدتر هم شده ..صف پمپ بنزین در پمپ بنزین ورودی کرج حدود یه کیلومتره ...

۲- آیا شما نیمه گمشده تون رو پیدا کردید؟ اگه آره، باهاش چیکار کردید؟ ناخواسته خوردش کردید؟ لهش کردید؟ نگهش داشتيد؟ بعدا ديديد که نيمه گمشده تون نبوده و تفش کرديد؟

نظرها(102)

  2003-11-04  

1- شب شده بود
شب بي وفايي‌هاي بي‌هنگام
شب افسرده‌ي خاموشان
شب دلتنگ بيداران
شب شده بود
خواب ديدم
خواب آزادي
خواب نان
خواب فراواني
هشياري،بيداري
در امتداد كهنه‌ي شب
آرام آرام رويا شكل گرفت:
روياي بودن
همواره بودن
خوب بودن
و سحر تلاطم سپيده را آواز داد...
(نادر شهرام)

2- از سال اول دانشگاه دوست داشتم كه زندگي جدا از خانواده رو تجربه كنم ..شايد دليلش ديدن بچه‌هاي خوابگاه يا بچه‌هايي بودن كه دو سه نفري خونه اجاره كرده بودن..مشكل بخصوصي با خانواده نداشتم..ولي زندگي تنهايي برام خيلي جاذبه داشت و هنوزم داره..فكر مي‌كردم كه چقدر خوبه كه آدم براي خود خودش برنامه ريزي كنه ،مستقل باشه ..نه اينكه هميشه وابسته به يكي باشه..حتي سختي‌هايي رو كه مي‌ديدم بچه‌ها دارن برام جالب بود ..نازپرورده نبودم..از كوچيكي زندگي سخت و همراه با صرفه‌جويي رو تجربه كرده بودم و براي همين فكر مي كردم از پسش بر ميام ..
از همون روزاي اول ترم اول ،من و مينا خيلي باهم صميمي شديم..هر چي باهم حرف مي‌زديم انگار تمومي نداشت..واقعا عين خواهر..اونقدر با هم گشته بوديم كه همه مي گفتن شبيه هم شديم ..منتها مينا برعكس من هميشه عاشق بود..چه عاشق هنرپيشه ها و چه پسراي خوشتيپ فاميلاشون و...اون موقع هم عاشق يه گمشده بود كه مثلا مي خواست به كمك من دنبالش پيداش كنه ..كسي كه فكر مي كنم روحش هم ازين عشق خبر نداشت... منتها اينقدر مينا بهش فكر مي كرد كه من بهش پيشنهاد كردمك كه بگرده و پيداش كنه و بهش بگه ... اگه اونم خواست به هم مي رسن و اگه نخواست مينا ديگه اينقدر زجر نكشه!
خيلي گشتيم تا آخر پيداش كرديم و مينا بهش گفت.. و فهميديم كه پسره اصلا تو اين باغا نيست..مينا ديگه حسابي قاطي كرده بود..تو خونه هم مرتب دعوا داشت..
يه روز كه باهم رفته بوديم كوه ،به فكر ناقصمون رسيد كه بياييم از خونواده جدا زندگي كنيم ..از فكرش كلي ذوق كرديم..روزها درباره ش حرف زديم و يواش يواش شروع كرديم وسائلي رو هم خريديم..قندون ..نمكدون..بشقاب..قاشق..قابلمه...سفره...
وقتي تو خونه مطرح كردم قشقرقي برپا شد ..بخصوص بابام از عصبانيت مي‌خواست منو بكشه..مامانم خيلي ناراحت بود و گاهي گريه‌ش مي گرفت..مي گفت يه دختر 17 ساله هنوز چيزي از اين اجتماع نمي دونه..از مشكلات مي گفت ..ولي مگه من حاليم بود؟ اونقدر گريه زاري و اعتصاب غذا كردم تا با اكراه راضي شدن ... مينا از اين لحاظ مشكلاتش كمتر بود..چون خونه شون از دانشگاه يه 40 كيلومتري دور بود و باهم اختلاف هم داشتن .. يه جوري راضيشون كرده بود..
يواشكي شروع كرديم دنبال خونه گشتن..يه بار كه تو گوهردشت توي مغازه اي داشتيم خريد مي كرديم،داشتيم به هم مي گفتيم خوبه تو همين محل دنبال خونه ي دانشجويي بگرديم.. صاحب مغازه كه حرفامونو شنيده بود بعد از پرسيدن چند تا سوال گفت كه يه خانومي رو مي شناسه كه دنبال مستاجر دانشجوي دختر مي گرده..شوهر هم نداره و تنهاست..ما خوشحال از اين شانسي كه بهمون رو كرده بود آدرس گرفتيم و رفتيم خونه ي خانومه!
خونه ش ازون خونه ويلايي هاي بزرگ بود كه با اينكه يه طبقه بود ولي چون پايه خونه بلند بود،دو اتاق همكف حياط زيرش دراومده بود..اتاقهايي روشن با پنجره هاي سراسري كه هر دو رو به حياط باز مي شدند! از داخل هم به هم راه داشتند..ديگه بهتر ازين نمي شد !
خانومه هم خانوم خوش سرو زبون چاق و خوش لباسي بود كه كلي زلم زيمبو به خودش آويزون كرده بود..كلي بهمون مهربوني كرد و سر اجاره هم كلي تخفيف داد..پرسيديم تنها زندگي مي كنيد ؟ گفت آره ولي..با خنده اضافه كرد براي اينكه سايه ي يه مرد بالا سرم باشه ، صيغه ي يه حاج آقاي خوشنام بازاري هستم كه فقط هفته اي يه شب مياد اينجا..من و مينا هر دو يه كم جا خورديم..(خوب اون موقع ها خيلي به زنايي كه صيغه مي شن بدبين بوديم..ولي بعدا گفتيم به ما چه ! ميتونيم روزايي كه حاجآقا مياد ما بريم خونه مامانامون) ..ذوق كنون اتاقها رو نگاه كرديم و همونجا اتاقهامونم انتخاب كرديم و حتي تعيين كرديم چي رو كجا بذاريم و ...
مشكل جديدمون اين بود كه خانومه گفت كه براي نوشتن قرارداد حتما بايديكي از والدينتون از شهرستان بياد ..آخه ما گفته بوديم كه هر دو ساكن شهرستان هستيم و چقدر مجبور شديم چاخان كنيم ! براي اجاره خونه هم تصميم گرفتيم كه كار كنيم و دوسه جا هم براي كار مراجعه كرده بوديم كه يه جا براي خياطي با حقوق خيلي كم هم پيدا كرده بوديم...
هيچكس نه از خانواده مينا و نه من حاضر نشدن براي اجاره كردن بيان و فكر مي كردن اينجوري ما هم بي خيال مي شيم..ما هم كه پرشورتر از قبل مشغول تهيه بقيه اثاث بوديم.. پارچه پرده اي خريديم ..براي من با گلهاي قرمز و مينا آبي و هر دو رو خودم دوختم .. و حتي برديم نصبشون هم كرديم .. اتاقها رو جارو پارو هم كرديم و گفتيم آخر هفته يكي از خانواده ميان براي قرارداد..اينقدر به اين و اون رو انداختيم كه چي ...همه مي گفتن آخه دو تا دختر 18-17 ساله رو چه به خونه سوا كردن! و مي ترسيدن بعدا مورد غضب بابا مامانامون قرار بگيرن و هيچكس قبول نكرد..
در جلسه شعر و موسيقي كه گاهي مي رفتم ، آقايي رو مي شناختم كه دورادور خانواده مو مي شناخت ... خيلي به من محبت داشت و من برعكس ازش خوشم نميومد..ولي به فكرم رسيد اگه ازون بخوام اين كارو برامون مي كنه...نمي دونم چرا دو تا دختر با هم خيالبافي مي كنن اينقدر جسور مي شن!
با يه عالمه خجالت رفتم ازش خواهش كردم كه بياد به جاي يكي از اعضاي خانواده برامون قرارداد بنويسه..اولش خيلي مخالفت كرد..وقتي هم فهميد با خياطي كردن مي خواهيم اجاره رو بديم خنده ش گرفت...ولي اومد..به عنوان داداش من اومد...به خانومه گفت كه من و خانومم كرج زندگي مي كنيم ولي متاسفانه زن من با خواهرم نمي سازه و خواهرم نمي تونه درس بخونه ! يه تسبيح هم گرفته بود دستش كه هم خنده ش نگيره و هم بزرگتر از سني كه داره به نظر برسه! خلاصه قرارداد نوشته شد و قرار شد همون هفته كاملا اسباب كشي كنيم! اين آقايي كه به عنوان داداش من اومد بعدش خيلي اظهار ناراحتي مي كرد كه خانوم صاحبخونه به نظرش يه جوري بوده و اينا...ولي ما اهميت نداديم..
روزي كه من و مينا با وانت اثاثيه رو كه در انبار ما جمع كرده بوديم با كمك راننده وانته برديم و زنگ زديم ..ديديم چند تا پسر قلچماق و ازونا كه بازوهاي ورقلمبيده دارن و احتمالا بدنسازي كار مي كنن اومدن بيرون و شروع كردن به كمك! ما داشتيم شاخ در مياورديم..به هر وسيله اي دست مي زديم مي ديديم يكيشون از دستمون قاپيد..
اسبابها در عرض مدت كمي تو حياط بزرگ خونه خالي شد و پول وانتيه رو داديم و رفت !اسبابها رو كه مي برديم تو از در اتاق من يعني پرده قرمزه مي برديم تو ..و قرار شد بعدا اسبابهاي مينا رو ببريم تو اتاقش..ولي عجيب اين بود كه در بين دو اتاق بسته بود و از تو حياط يكي از پسرا دم در اتاق پرده آبي وايساده .به خانومه گفتيم مي شه لطفا كليد در بين دو اتاق رو بدين كه اسبابهاي مينا رو هم ببريم؟ خانومه من و مني كرد و گفت : واي ببخشيد ..يادم رفت كه بگم ..چون فكر مي كردم دو تا اتاق براي شما زياد باشه..اون يكي اتاق رو اجاره دادم به اين پسراي گلم! وقتي ديد ما عين يخ وا رفتيم گفت: اگه براي اجاره ست ..هر چي ازونا گرفتم از اجاره شما كم مي كنم! من و مينا كه حالمون شديده گرفته شده بود رفتيم تو اتاق پرده قرمزه ..در رو بستيم و با نااميدي رو زمين ولو شديم ... دستمون به كار نمي رفت...به در وسط نگاه كرديم كه با كليدي مي شد هم ازونطرف و هم ازينطرف باز بشه..هر چي هم پشتش مي ذاشيم با فشاري باز مي شد..من به مينا گفتم من كه امكان نداره امشب اينجا خوابم ببره...مينا احساس مي كرد كه اگه برگرديم خونه شكست خورديم...ولي من گفتم چاره اي نيست..از ناراحتي و خيط شدن گريه مون گرفته بود ..بايد مي رفتيم..خانومه برامون چايي آورد و باز شروع كرد به زبون بازي..حالا فهميده بودم كه چرا اون دوستمون اينقدر احساس بدي به اين خانومه داشت..به بهانه ي خريد براي شام اومديم بيرون ..هر چي خانومه گفت شام مهمون اون باشيم قبول نكرديم..با قيافه هاي آويزون رفتيم خونه ما ...هر چي مامانم گفت چي شده نگفتيم و ...
چند روز بعد به كمك همون دوست رفتيم اسبابهامونو آورديم به اين بهانه كه من با زن برادرم آشتي كردم و ميونه‌مون خوب شده ...
و خوشبختانه اين اولين تجربه مستقل شدن من به واقعيت نپيوست !بعد از اون باخودم شرط كردم كه ديگه بدون پشتيباني خانواده م و بدون فكر و تحقيق و از سر هوي و هوس بچه گانه ازين تصميم ها نگيرم!
..اين بود نتيجه اخلاقي داستان من !
-ماجراي جالبي هم كه اتفاق افتاد اين بود كه مينا عاشق اين پسري شد كه به عنوان داداش من معرفيش كرده بوديم ... متاسفانه من قبلا ازش پيش مينا خيلي بدي گفته بودم( ديگه سعي مي كنم از هيچكس پيش هيچكس بدي نگم چون ممكنه ازين چيزا پيش بياد..من فكر مي كردم چون از نظر من آدم دلچسبي نيست لابد از نظر مينا هم نبايد باشه ) ....خلاصه من به اين آقا گفتم و ...الان مينا زن اون دوست عزيزه!و به خاطر كار شوهرش محل تحصيلشو عوض كرده و ديگه باهم ارتباط چنداني نداريم! فقط گاهي من يه زنگي مي زنم حالي ازشون مي پرسم!


3- توي اين سالها خيلي به جمله اي كه خانومه بهمون گفت فكر كردم ... اينكه صيغه شده تا سايه ي يه مرد بالا سرش باشه و اسم مردي روش باشه ...چرا بعضي زنها فكر مي كنن هميشه بايد زير سايه ي يه مرد زندگي كنن و اسمشون به اسم يه مرد باشه تا در نظر اجتماع موجه باشن ؟؟

4- نامه‌ي باطبي به شيرين عبادي( اين لينكو از رهگذر ثاني كش رفتم كه تو نظرخواهي هاله نوشته بود)

5- ذهن خوانی ...يه عدد چهار رقمي انتخاب كنيد و ...

6- درد دلهاي هوشنگ دوداني ...

نظرها(81)

  2003-11-01  

1- و من از دشت‌ها و درياها و جنگل‌ها گذشتم كه ترا بازيابم
با تو، اي زبان شعله‌ها ! بر حياي زيباي خاموشان آگاه شدم..
چشماني فرو افتاده را ترك گفتم تا بر آفتاب نيمه شب دست يابم..
همه گسست گسست...
گم كرده و آشفته از دخمه اسرار برون شدم...
كجاست آن طپش جستجوشده؟
كجاست نور مهر كه چشمان فرو افتاده را باز گشايد؟
پرده را به يكسو فكندم
و آنجا، در پرتو نور شرمگين،
ميان يك و همه
چشمان فرو افتاده را برگزيدم...
(هوشنگ ايراني)

2- در وبلاگ آبنوس عزیز دو تا لينك در مورد باطبي ديدم ...سايت امروز در مورد راز پيرهن خونيني كه دستشه و ماجراي موي بلندش و سربندو بازوبندش ...و پيک ايران ماجراي مرخصي تحصيلي و استعلاجيش!(از فردا گوگل هر كسي رو كه دنبال كلمه جيش مي گرده مي فرسته اينجا!)

3- در وبلاگ حسين درخشان هم لينك عكس جالبي از شيرين عبادي هست در حال دست دادن با محمد ملكي، در بزرگداشتي كه چهارشنبه گذشته براش گرفته بودن ..در عكس حبيب‌الله پيمان و نرگس محمدي همسر تقي رحماني هم ديده مي شن! فكر نمي‌كنم ماجراي بوسه گوهر خيرانديش تكرار شه :-) شيرين عبادي دقيقا مي‌دونه كي وقت چيه !

4- من مي ديدم هي مغزم مي خاره ! اين همه آهنگ و ترانه تو سرمه ! نگو كرم گوش دارم !

5- فكر مي‌كنم قبلا هم گفتم كه خاطره‌هايي كه تعريف مي كنم هيچ دليلي بر تأئيد اونا نيست .. مثلا من هيچوقت نگفتم فلان كار رو كه كردم خوب بوده يا بابا و مامانم خوب كاري كردن يا مثلا حسن كار خوبي كرده ! صرفا براي ثبت خاطره اينجا مي نويسم و اگه مثلا به رفتار يه شخصي اعتراض كردم دليل نمي‌شه به تمام افراد هم‌عقيده‌ي همون شخص هم اعتراض داشته باشم..همه ما كلي اشتباه داريم و كلي خاطره ..خاطراتي كه لزوما برطبق قوانين اجتماعي نبوده ..ولي وجود دارن و شايد از به ياد آوردنش لبخندي به لبامون مياد ...من و يا هيچكس ديگه حق نداريم رفتار خودمون رو الگو معرفي كنيم !

۶- جای گرم و نرمتری از اینجا برای حشرات اصلاح طلب سراغ دارید ؟ بمیرم برای کلاغام :-(

۷- خنجر نامت را به من وام ده
تا پوستواره‌ي شب را
از هم
بردرم...
(نازلی اميرقاسمی)

نظرها(118)