......................
1-من به يک خانه مي انديشم
...و به نوزادي با لبخند نامحدود
مثل يک دايره ي پي در پي بر آب
و تني پرخون، چون خوشه اي از انگور
...من به آوار مي انديشم
و به تاراج وزش هاي سياه
و به نوري مشکوک
که شبانگاهان در پنجره مي کاود
و به گوري کوچک، کوچک چون پيکر يک نوزاد...
(فروغ فرخزاد)
2-دوستي دارم که ترم پيش فارغ التحصيل شد ..بلافاصله هم رفت سر کار..گاهگاهي تو قرار دوستانه مي ديدمش..مدتي بود هيچکدوممون ازش خبر نداشتيم...فکر کرديم حسابي مشغول کار و زندگيه..مثل خودمون گرفتاره...تا اينکه ديگه دلم تنگ شد و يه تلفن بهش زدم..مامانش ناراحت گفت که مريم 20 روزه که تصادف کرده و تو خونه خوابيده..فرداش به بچه ها رفتيم ديدنش...مريم خوشگل ما به چه روزي افتاده بود..
ماجرا اين بود که تو يکي از شلوغترين ميادين شهر يه موتور بزرگ که دو تا پسر سوارش بودن براي اذيت و ترسوندنش يه کم جلوش ويراژ مي دن و تک چرخ مي زنن.. مريم هول مي شه و نمي دونه به کدوم طرف فرار کنه که يهو جلو موتور مي خوره بهش و جوري پرتاب ميشه به هوا و محکم مي خوره زمين که مقنعه ش از سرش پرت مي شه اونور و صورت و بيني و آرنج و کمرش داغون ميشه..مريم مي گفت..(( از سرو صورت و بينيم و بدنم خون جاري بود..مردم هيچکدوم کمک نمي کردن..موتور سوارا که همون لحظه از ترس فرار کردن و هيچکس هم جلوشونو نگرفت..صداي بعضي زنها رو ميشنيدم که به جاي کمک و دلداري، جيغ و داد و هوار راه انداخته بودن..هيچکدوم حتي سعي نمي کردن با يه دستمال کاغذي جلو خونريزيهامو بگيرن... همه مي گفتن ببين دختره طفلکي داره جون ميده...آقايون هم نچ نچ مي کردن و هي نظر کارشناسي مي دادن... هيچکس حتي پيشنهاد رسوندن من به بيمارستان رو نمي کرد...عملا منتظر مرگ من بودن...يه ربع که اونموقع به نظرم قرني مي رسيد به همين ترتيب گذشت و منم که اصلا قدرت حرف زدن نداشتم..تا اينکه يه زن و شوهر کله مو گرفتن بالا و وقتي مطمئن شدن من زنده م بهم گفتن راستش ما دلمون مي خواد ببريمت بيمارستان ولي مي ترسيم ما رو به جرم تصادف با تو بازداشت کنن..مرده موبايل رو گرفت جلوم و ازم خواست هر جور شده تلفن خونه مونو بگم..من اينقدر ازم خون رفته بود که نا نداشتم و توچشمام هم پر خون شده بود..بالاخره هر جور شده با ناله شماره رو گفتم...به مادرم ماجرا رو گفت ..آدرس منزل رو گرفت و گفت اينجا صد نفر شاهدن که من نزدم بهش..و اگه خودش هم بتونه تائيد کنه مي رسونمش بيمارستان فلان....))
مريم سالهاست که پدر نداره و با مامانش و خواهر کوچکش زندگي مي کنه...مامانش ازترس داشته سکته مي کرده.. آخرش هم بعد از نيم ساعت که کشون کشون سوارش مي کنن، توي راه زنش باهاش دعوا مي کنه که ببريمش در خونه شون ولش کنيم..اينا الان مي گن شکايت نمي کنيم ولي اگه دختره بميره مامانه ممکنه طمع کنه و رضايت نده...خلاصه آخرش مي برن دم در ولش مي کنن...حالا بماند که چقدر مامان مريم زجر کشيده بوده و اين 20 روز چکارها کرده که تازه مريم قشنگ ما اين شکلي شده بود...
اين ماجرا برام خيلي دردناک بود..اولين نکته اي که به ذهنم رسيد اين بود که چرا هيچکدوم از مردم ما آموزش کمک هاي اوليه نديدن و بلد نيستن اينجور موقع ها چطور به داد يه مصدوم برسن..خيلي از دردسرهايي که براي مريم پيش اومده بود در اثر کشيدن نادرستش روي زمين موقع سوار کردن به ماشين به وجود آمده بود...
3-بچه هايي که از منطقه زلزله زده بم اومدن مي گن ..خيلي از مجروحين و زير آوار موندگان در اثر بي مبالاتي و آتل نگذاشتن و الکي کشيدن دست و پاشون يا مردن يا دچار قطع نخاع يا قطع عضو شدن..کاش از طريق رسانه ها آموزش کمک هاي اوليه بدن!
4- بعد از مصاحبه با بعضي از مردم زلزله بم که ديشب تو تلويزيون نشون دادن و چند خانواده گفتن که هنوز هيچ کمکي دريافت نکردن حتي يه بطري آب، مردم امروز با بدبيني جنس اهدا مي کردن..
تقريبا همه شون مي گفتن پس اين همه جنس کجا ميره..همه از عدم مديريت صحيح در منطقه حرف مي زدن و اينکه چه دستهايي تو کاره که نمي ذاره امدادگرا و حتي خارجيها کارشون رو بکنن..
پول نقد که خيلي کم ميدن... ولي اجناس... بعضيا انگار نصف خونه شون رو بار زدن و آوردن به پايگاه ها..از نظر اينکه اين کمکها به منطقه مي ره هيچکس شکي نداره..چون مرتب جلو چشم مردم..بسته ها باز مي شن و جدا سازي مي شن..لباسها به مردانه..زنانه..بچه گانه..وسائل نوزاد..چادر..کاپشن..وکلاه و شال گردن و مانتو تقسيم و بسته بندي مي شن و هر نيم ساعت يه وانت مياد بار ميزنه و ميره.. يه بار وانت ها پر مي شه از چراغ هاي والور و علاالدين..يه بار برنج و حبوبات و قند و شکرو چايي..و..و..و...ولي چرا مردم اونجا هنوز چيزي نگرفتن..عجيبه!..برنامه ريزي ..مديريت..کفایت....هيهات..
5- بيشتر توليد کننده ها و کارخونه داران محصولات خودشونو ميارن..مثلا يه وانت پر از رب گوجه فرنگي..يه عالمه کمپوت...يه کاميون نوار بهداشتي و پوشک..بعضي چيزها هم به نظر جالب مياد..مثلا يه وانت پر از آفتابه...شايد خنده دار باشه ولي خوب حتما اونجا مورد نيازه..يه وانت مايع ظرفشويي..کيسه کيسه برنج ..بسته هاي نخود و لوبيا..يکي يه عالمه عصاي آلومينيومي آورد..
6- بعضي هدايا جالبن..مثلا يه بچه اي با مامانش اومده بود و همه اسباب بازيهاش و يه کيسه پر از بسته هاي پفک نمکي آورده بود..يه آقا بيش از 50 تا کراوات نو و از کارخونه هاي معروف آورده بود..وقتي رفت پسرا به شوخي زده بودن به گردنشون و مي گفتن بيچاره بمي ها کي کراوات مي زدن که حالا بزنن..ولي کادو کادوست و به نظر من بايد فرستاده بشه...حتي اگه مثل اون خانم شيکپوش که از ماشين گرونقيمت خودش پياده شد و پسرا رو صدا کرد ...بسته شو که آوردن ديديم يه عالمه لباس شب دکولته که هر کدوم بالاي صد هزار تومن مي ارزيد و يه عالمه کفش با پاشنه هاي باريک و بلند و نوک تيز آورده باشه.... شايد وقتي در اثر مرور زمان غصه ها کمرنگ تر شد ،زن جوان بمي از داشتن همچين لباسي لذت ببره!
يکي از هدايا که واقعا باعث شد هممون خنده مون بگيره و براي اينکه مردم نفهمن کلي به همديگه سقلمه زديم..يه عالمه شلوار کردي بود که يادشون رفته بود توش کش بندازن..شلوار کردي هم که کش ننداخته ماشالله 3 متر کمر داره..يکي از دخترا پوشيده بود وبا دست باز کمر شلوار را نگه داشته بود..بدون اغراق دستش 5/1 متر باز بود ..مي گفت بيچاره بمي ها تو اون وضع کش تنبون از کجا گير بيارن..
ازين مدل لباسهاي نيمه کاره زياد بود..بهتر بود کامل کرده مي آوردن..
یکی یه تابلوی نقاشی بزرگ و چند مجسمه تزئینی و گل مصنوعی آورده بود..
یه نفر دو فرش 12 متری دستباف کاشان آورده بود..به نفر ماکروویو..یکی توستر برقی..
يکي از عذاب ها و مشکلات، کفش و دمپایی و جوراب و دستکش بود که بايد جفت باشن.. .. تقريبا هيچکس نيومده بود لنگه ها رو به هم وصل کنه و توي اون کوه وسائل تقريبا نمي شد لنگه ها ي جفت رو پيدا کرد...بهتره که اگه کفش بنددار بود بندهاي هر جفت رو بهم ببنيدم و جورابها رو به يک کوک کوچک بهم بدوزيم تا بعدا خودشون بازشون کنن..
کلا لباسهاي دو تيکه مثل بلوز دامن يا کت شلوار رو بهتره با کوک زدن بهم وصل کرد..تا اونجايي که من ديدم هر تيکه تو يه بسته رفت..از بس همه عجله داشتن و برعکس ديروز وانت داران داوطلب تعدادشون اينقدر زياد شده بود که تند تند بايد بسته ها براي بارگيري آماده مي شدن..و دست به دست بسته ها رو تو وانت مي گذاشتيم...
ملافه خيلي کمه..مي گن بيشتر پتوها و ملافه ها براي پيچيدن اجساد به کار رفته و ازين نظر در مضيقه هستن..در پايگاهها ملافه ها براي پيچيدن رختخواب استفاده مي شه و با ماژيک روش مي نويسن که مثلا در اين بسته دو تشک دو لحاف و پتو و دو بالش هست..و احتمالا ملافه ها تا اونجا برسه ديگه قابل استفاده نيست..
7- تا اينجا اجناسي کمک مي شد -از طريق نهادهاي دولتي-که خيلي فوري و فوتي بايد به دست زلزله زده ها مي رسيد و بايد هم مرتب ادامه داشته باشه و اينکه هر کس شخصا بخواد ببره..شايد باعث شلوغي جاده و ..بشه...
ولي بعدا کمي اين داغ بودنا ممکنه فرو بشينه و طمع ها يواش يواش شروع به بيدار شدن کنه..
براي دراز مدت بايد هر کسي به هر سازمان و گروهي که اعتماد کامل داره کمکاش رو بخصوص پول که براي بعضيا خيلي وسوسه کننده ست ، بده...
بيشتر خارج کشوريها و همینطور داخل کشوریها ترجيح مي دن کمکهاشونو از طريق شماره حسابي که شيرين عبادي معرفي کرده که حتما طبق نظر کارشناسها هزينه مي شه بدن..کمتر کسی دیگه به ارگانهای دولتی اطمینان داره..بعد از این واقعه که همون یه ذره اطمینان هم پر!
کمک هاي نقدي به منطقه از طريق خانم عبادي :
حساب شماره 8080 بانک صادرات ايران، شعبه ميدان اسدآبادي، کد شعبه: 1238، به نام خانم شيرين عبادي
8- الان بيشتر بيمارستانهاي کشور از جمله شيراز و اصفهان و تهران پذيراي تعدادي از مصدومان اين حادثه ن.. که همه شون به غير از جراحت هاي شديد جسمي مصيبت زده وبیخانمان و داغدارعزيزانشون هم هستن ..بهتره هر کدوم به اين بيمارستانها دسترسي داريم حتما به ياريشون بشتابيم...درددلهاشون رو بشنويم..باهاشون همدردي کنيم و ..گاهي حتي لبخندي به لبشون بياريم..
9- وبلاگم از ساعت 6 عصريکشنبه تا 5/7 صبح دوشنبه غيب شده بود..فکر مي کنم اشکال از سرور بوده چون به مدت يه هفته هم بود که هيچکدوم از اي ميلايي که نوشته بودم ارسال نمي شد..ديروز يهو همه ش رفت..اگه ديدين موضوعش به شرايط الان نمي خوره براي اينه که خيلي قبل از اين واقعه نوشته بودمشون!
10- آرزوها؟
- خود را مي بازند
در هماهنگي بيرحم هزاران در
- بسته؟
- آري پيوسته، بسته،بسته
خسته خواهي شد...
(فروغ)
-----------------------------------------------------
در نظرخواهي قبليم خوندن نظرات دوستان عزیزم رو توصیه می کنم :
آذر عزيز که در مورد مستحکم کردن خانه ها در مورد زلزله وهمينطور حق استفاده از ماشين هاي ارتشي در زمان حادثه نوشته..
بامداد در مورد تصميم اخير دولت کانادا براي پذيرش حادثه ديدگاني که فاميلي در کانادا دارن نوشته..
نوشته زيباي رهگذر ثاني در مورد از ياد نبردن اين حادثه در اثر مرور زمان رو حتما بخونيد :
((خيلي مهمه از حالا، علاوه بر کمکرسونييِ اورژانس، به فکر ايجاد انجمنها و نهادهايى باشيم که اين کمک رسوني و نظارت رو در زمان ادامه بده. تا ميتونيم بايد انجمنهاي غيردولتي مثل «کميته هماهنگي سازمانهاي غيردولتي زنان براي کمک به زلزله زدگان بم» رو تقويت کنيم. با کمک بهشون، با شرکت در فعاليتها و کمکرسانيهاشون.))
آيدا در اينجا راهنماي عملي زنده ماندن در زلزله رو نوشته..
در گویا هم مطلبی تحت عنوان پیش از آنکه اتفاق بیفتد پیشگیریهای لازم برای رویارویی با زلزله داره..
روشن ازقرار وبلاگي کمک به زلزله زدگان گزارش تصويري تهيه کرده....
مهشيد عزيزم آدرسهايي مطمئن براي کمک اعلام کرده...
هايژيا نوشته: به علت اينکه ثابت شد مسئوليني بي لياقت و سهل انگارداريم پيشنهاد رهگذر ثاني رودر دستور کار قرار بديم و عليه حکومت ايران اعلام جرم کنيم!
سفری به عمق فاجعه از مرتضی پاریزی..
1- حال خونين دلال که گويد باز..
که گويد باز؟...
..............
۲- يه پسري که صبح از بم اومده با قيافه خسته و خاک آلودي تعريف مي کرد که به خاطر بارون همه جا گل و شله..بارون به چادرها و رختخواب مردم نفوذ کرده..همه خيسن..پتوها گلي شدن...
از طرفي آب شهر قطعه و شستن لباس و پتو و دست و صورت بماند، آب براي خوردن نيست..آب براي پاشيدن روي صورت زنهايي که از شدت گريه غش کردن نيست..آب براي پختن غذا..آب براي غسل جسدها نيست...
مي گفت اطلاع رساني به مردم خوب صورت نمي گيره..الان بيشتر از هر چيزي نايلون،براي کشيدن روي چادرها و همينطور پوشوندن کف اونها احتياج هست و سفره و...آب...مي گفت آب بفرستيد...
می گفت خیلی از مجروحین و اونایی که هنوز زیر آوارن از سرما یخ زدن و مردن..
3- داشتم ميومدم ناهار بخورم همسايه اي منو تو راه پله ديد.. حرف زلزله شد و من مسئله آب رو گفتم ... نيم ساعت بعد در زد و گفت زنگ زده به شوهرش واون به اندازه ي يه وانت آب معدني خريده و فقط آدرس مي خواست به شوهرش بده تا بره آبهارو تحويل بده..
4- اين دو روز هر کي رو مي بيني چشاش اشکباره..نديدم کسي موقع تحويل اجناس چشاش سرخ نباشه..و کسي نيست که حالي از مردم بم نپرسه..
5- پايگاهها مملو از اجناس اهدايي مردمه..انبارهاي پر از پتو..لباس..چراغهاي والور و علاءالدين..خانومي که به منطقه رفته بود قسم مي خورد همين لباسها و پتوهايي که کرجي ها دادن براشون بسه ..همينطور مردم دارن ميارن..دارو کم دارن...ظروف نشکني مثل ملامين و استيل و همينطور قاشق کمه...
6- يه خانوم چادري اومد پرسيد چي بخرم..مسئول پايگاه گفت لوازم شوينده کمتر کمک شده ..هنوز نيم ساعت نشده ديديم از همون فروشگاه بغل 20 بسته صابون شش تايي گلنار و 50 بسته پودر لباسشويي و يه عالمه خمير دندون وشامپو همراه باشوهرش آورد..کاپشن خوشگل و خوشرنگي هم داد..بدون نايلون.. دست زدم ديدم توش داغه..همين الان تن بچه اي بوده...دويدم بيرون..ديدم دخترش بيرون وايساده منتظر مامان باباش و دندوناش از سرما به هم مي خوره ...مامانش کارش تموم شد اومد بيرون..گفتم خانوم بچه گلت سرما مي خوره..گفت خونه مون نزديکه..هر کار کردم کاپشن رو تنش کنه و بعدا بياره قبول نکرد..با بغض گفت بچه من چيش ازونا بيشتره..تازه ماها بالا سرشيم..اونا يتيمن... و زد زير گريه..
7- چند تا افغاني کنسروماهي و کلي بيسکوئيت خريده بودن آوردن..خيلي اظهار ناراحتي مي کردن.. هي مي گفتن بيشتر ازين در توانمون نبود..
8- داشتم ميومدم همون نونوا که جمعه بهم مي خواست نون سوخته بده صدام کرد وبه زور بهم دو تا نون خوب داد..هي مي گفت حلالم کن آبجي..قسم خورد ديروز 10 گوني آرد رفته کمک کرده..گفت زنم 3 تا پتوي خونمون رو داده..
9- الان يکي از مشکلات اصلي کمبود وسيله نقليه باربريه! ديروز دو تا تريلي و يه کاميون 10 تن جنس بردن و هنوز برنگشتن... و گرنه انبارها تا خرخره مملو از پتو..لباس ..خواربار ..چراغ و چادر و بقيه ي چيزاست!
10- مي گن خوابگاه دانشجويان دانشگاه آزاد بم که چهار طبقه بوده..هر چهار طبقه ش ريخته روي هم و از 400 دانشجو فقط 2 نفر زنده موندن..کلي از استادها هم مردن..مي گن امروز تشييع جنازه دو دانشجوي برادر اهل کرج بوده.... مامانشون داشته خودشو مي کشته اينقدر که جيغ زده و هوار کرده....
11- مردم به هلال احمر بيشتر اطمينان دارن تا کميته ي امداد..هلال احمر کار خوبي که کرده از خود مردم هم کمک گرفته و سورت کردن(جداسازي) و بسته بندي و ارسال هدايا پيش چشم خود مردم انجام مي گيره...ولي کميته امداد نه...
12- خيلي ها ميان موقع کمک فحش مي دن...يعني هم اشک مي ريزن هم فحش مي دن..بيشترين فحشها به مسئولين و شهرداريهاست که با گرفتن رشوه از بساز بفروش ها بي خيال ايمن بودن ساختمون ها در مقابل زلزله ميشن .. و با گرفتن باج به خونه ها ي فزرتي پايان کار مي دن!
خيلي ها رفسنجاني و خانواده ش رو مورد مرحمت قرار ميدن! که با داشتن اين همه ثروت افسانه اي کمک نکرده تا حالا و مي گن اگه ما مردم نبوديم که به داد هموطنامون برسيم هيچکي به فکر ما نيست...
13- حرف و حديث هاي زيادي در مورد زلزله سال 1369 رودبار و اينکه چطور چادرها و کاپشن ها و فلاسک هاي اهدايي خارج کشور، سر از بازار تهران درآورده بوده مي شنيدم..کلا مردمي که براي کمک اومده بودن با درددل کردن با همديگه کمي خودشون رو سبک مي کردن!
۱۴- یکی از دوستان بهم زنگ زد که میای بریم بم..گفتم شنیدم برای خانومها جا نیست..گفت پاترول می بریم که توی ماشین هم بشه استراحت کرد..راستش خیلی مردد بودم برم یا بمونم..میدونم خیلی ها از طریق هلال احمراسم نوشتن و تو نوبتن برن..چقدر خانم دکترها و پرستارها و مددکارها...ترسیدم برم دست و پا گیر شم..ترسیدم برم سهمیه ی آب و غذای کسی رو صاحب بشم...ترسیدم تاب تحمل دیدن این همه جسد رو نداشته باشم وبشم قوز بالای قوز..اگه جایی بود که نزدیکتر بود و شب می تونستم برگردم می رفتم..ولی فکر می کنم اینکه آدم برای کنجکاوی و دیدن بره مسئله ای که حل نمیشه..همینجا هم کلی کمک می شه کرد..بهش گفتم اگه بتونه کسی که ازمن کاراتره پیدا کنه ببره بهتره..هنوزم نمیدونم باید می رفتم یا نه...
۱۵- خواننده خوش صدا ايرج بسطامي که در نوار معروفش که با آقاي حسين پرنيا آهنگساز و سنتورنواز ماهر کرجي همکاري کرده هم با خانواده ش به زير آوار رفت و همگي کشته شدن....بابام هنوز نمي دونه..عاشق صداشه و نوارش هميشه تو ماشينشه! آقاي پرنيا جایی تعريف مي کرد که(( براي انتشار نوار کاست پول کم داشتيم و قبلا به چند خواننده(از طرف سرمایه گذار) پيشنهاد خواندن اين آوازها شده بود که همه گفته بودن اول پول بعد آواز ... تنها کسي که بدون توقعي و با تموم وجود آوازها رو اجرا کرد و اتفاقا به نظرمن بهترین انتخاب بود، آقاي بسطامي بود.))..من به کنسرت آقاي بسطامي در کرج رفته بودم! خواننده خيلي خوش صدا و متواضعي بود!یادمه اونقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که چند قطره اشکی هم ریختم..حالا .....
برای شنیدن صدای ایرج بسطامی ٬ اول برید اینجا ..بعد توی سرچ بنویسید iraj+bastami و دکمه ی go رو بزنید..بیشتر آهنگاش اونجاست!
رضای عزیز هم در موردبسطامی نوشته!
اینم پسرعموش نوشته!
1- آمدي؟
- آري برادر آمدم..اما..
صداي گريه مي آيد.
صداي گريهي من
صداي گریهی مردي کنار من
صداي گريهي من
مردان قوم من...
صداي گريه مي آيد
صداي باد...
گرامي دردمندان
دردمندان..دردمندان..دردمندان
منتظر باشيد...
(سيروس مشفقي)
2- من تا عصر نفهميدم..صبح ساعت 9 با صداي زنگ تلفن از خواب پريدم..دوستم بود که مي گفت هوس کوه کرده..گفت واي چه صداي خوابآلويي..گفتم تازه ساعت 5 صبح خوابيدم..مي دونستم ديگه خوابم نمي بره..باهاش قرار گذاشتم...بهش گفتم به دوست ديگه مون هم زنگ بزنه... بعد طبق معمول گفتم تا حاضر مي شم تلويزيون يا راديورو روشن کنم تا صدايي باشه تو خونه! رفتم ديدم دوشاخه ش تو پريز نيست..تنبليم اومد برم اون پشت و به برق وصلش کنم..با عجله يه چايي درست کردم و کاپشن وروسري پوشيدم ورفتم سر قرار..3 نفر بوديم..اونا هم خبر نداشتن..بابا مامانشون خواب بوده که راه افتادن...هيچکدوممون خبر نداشتيم وقتي داريم توي کوه گل مي گيم و گل مي شنويم و روي خروارها خاک کوه قدم مي گذاريم، خروارها خاک روي هموطنانمون ريخته..وقتي سه تايي با هم آواز مي خونديم..خبر نداشتيم که عده اي دارن بالاي سر عزيز از دست رفته شون مرثيه مي خونن!هيچکس ديگه توي کوه هم خبر نداشت..
وقتي از کوه برگشتيم و پلاکارد يه جلسه همگاني ذهن برتر رودر همون ساعت تو خيابون ديديم ،گفتيم بد نيست بريم ببينيم چه خبره..حدود 500 نفر تو سالن بوديم..هيچکس از فاجعه اي که افتاده بود خبر نداشت..وقتي سخنران از تکنيک هاي برتر براي رشد ذهني انسان مي گفت، خبر نداشتيم که هموطنان ما تا ساعت ها حتي يه بيل يا کلنگ ساده در دسترسشون نيست که جسد عزيزانشون رو از زير آوار دربيارن..وقتي سخنران به طور عملي ياد مي داد که چطور از طرز دست دادن افراد مي شه به شخصيتشون پي برد و اگه شل دست بدن و به طرف نگاه نکنن قابل اعتماد نيستن و اگه خيلي سفت و محکم دست بدن عصبين و اگه يه فشار کوچيک بيارن و با تبسم به طرف مقابل نگاه کنن شخصيت قابل اعتمادي دارن، خبر نداشتيم که هموطنانمون با دست هاي خونين و مالين وبا شديدترين فشارها خاک و سنگ و آجرها رو براي يافتن کودکهاي گم شده شون مي کاون!وقتي از چهره شناسي و قيافه شناسي مي گفت نميدونستيم که چهره هاي مردم عزيز بم همه گريانه! وقتي از رنگ شناسي حرف مي زد و از رنگ قرمز و زرد مي گفت خبر نداشتيم که مردي در داغ از دست دادن هر 7 عضو خانواده ش داره آوارها رو براي يافتن لباس سياه عزاش جستجو مي کنه!
جلسه که تموم شد هر 500 نفر داشتن درمورد کلاسهايي که قراره هفته ديگه درمورد تکنيکهاي برتر..حافظه برتر و حس برتر حرف ميزدن و اينکه چه کتابهايي بخونن تا حافظه شون قوي بشه و چطوري در دل ديگران نفوذ کنن...
وقتي ساعت 4-5/3 گرسنه مون شد ورفتيم توي پيتزافروشي وسرمونو انداختيم پايين و عين قحطي زده ها پيتزا و نوشابه خورديم..خبر نداشتيم که هموطنان بمي و کرماني ما از صبح زود تشنه لب و گرسنه برسر خونه هاي خراب خود داغديده نشسته ن! در رستوران هم موسيقي شادي پخش مي شد و هيچکس خبر از فاجعه نداشت انگار...
تو خيابون هم مردم طبق معمول قدم مي زدن ...دوست دختر پسرا دست در دست هم و چقدر ديروز و امروز ماشين عروس ديديم ...
نزديکاي ساعت 5 بعد از خداحافظي از دوستام ،اومدم قبل از رفتن به خونه نون بخرم...نونوايي داشت تعطيل مي کرد..ولي چند تايي نون داشت..5 تا نون خواستم..ديدم 2 تا نون خوب برداشت و يواشکي 3 تا نون سوخته گذاشت وسطش و طوري که معلوم نشه تا کرد داد دستم...ناراحت شدم..جلوش نونها رو باز کردم گفتم سوخته ها رو نمي خوام...نونوا ازين که فهميدم عصباني شد داد زد :الان تو کرمانشاه(!)براي يه نون سوخته و خاکي و گلي دازن له له مي زنن..گفتم يعني چه؟ چه ربطي داره؟ گفت اگه اينجا هم زيلزيله شده بود،اين نوناي سوخته رو رو چشات مي ذاشتي..آره ماجراي زلزله رو اينطوري بهم خبر داد! ولي من نفهميدم ..رابطه زلزله و کرمانشاه و نون سوخته رو نمي فهميدم..مي گفت يا 5 تاش با هم يا هيچکدوم..ولي من که از رو نرفتم..اينقدر اصرار کردم تا همون 2 تاي سالم رو برداشتم..
دلم شور افتاده بود..تا رسيدم خونه،زنگ زدم به مامانم..اون گفت که 5 صبح وقتي همه مردم خواب بودن- لابد جز نماز خوناش- در بم زلزله شديدي اومده و کلي کشته و زخمي داده...اومدم پاي اينترنت و تازه اينجا عمق فاجعه رو فهميدم..ماجراي مرگ و زخمي شدن تعداد زيادي از هموطنانمون ...
خرابي ارگ بم که چقدر دوست داشتم ببينمش..چقدر اصرار کردم به مامان بابام که يه بار بريم از نزديک ببينيمش و هر دفعه موکول مي کردن به عيد سال بعد...
از عصر تو تلويزيون داره نشون ميده..اين که هر دو بيمارستان شهر بم هم خراب شده و حتي بيشتر پرسنلش هم زير آوار موندن..اين که چون روز جمعه بوده..هيچکدوم از مقامات سر کار حاضر نبودن..اينکه اصلا تاظهر حتي يه آمبولانس هم نبوده..حتي ابزار ساده اي مثل بيل و کلنگ ندارن چه برسه به سگ تربيت شده و لودرو...نشون مي ده که چطوري يه خانمي سر جسد خونين هر دوپسرش نشسته و داره ضجه مي زنه که چطور با يتيمي بزرگشون کرده بوده... وحتي کسي نبود جسدها رو برداره...جسد بچه کوچولويي با پاهايي آويزون پيچيده در پتو در بغل باباي گريانش...مردم گریان..مردم گیج..بی وسیله...
خرماي بم در جهان معروفه..تلويزيون نخلستانها رو نشون ميده که درختا هنوز سر به فلک کشيده ايستادن و در بينشون خونه هايي که با خاک يکسان شدن! پرتقال بم..نارنگي بم...درختا همه موندن...مردم زحمتکش بم که بيشترين راه درآمدشون همين درختا بود از بين رفتن..
درختان خرما و پرتقال و نارنگي و ليموي بم ، این دفعه با خون باغبانهاي خود آبياري شدند!
3- کمک رساني خيلي دير شروع شده..ولي شنيدم پروازهاي زيادي به سمت فرودگاه کرمان انجام شده..شنيدم دو هواپيما از مسکوشامل مايحتاج اوليه فوري در کرمان نشسته...خيلي ها دارن ميرن.خيلي کشورها دارن کمک مي فرستن...ولي دير نيست؟ مگر نه اينکه چند ساعت اوليه بعد از زلزله خيلي مهمه؟ جونهاي زيادي از دست رفت..به کمک زنده ها و زخمي ها بشتابيم!
آشنایی در کرمان داریم..ولی نه تلفن و نه موبایل ها در کرمان هیچکدوم کار نمی کنن..خلبان آشنایی که بران کمک رسانی رفته٬ قراره خبری بگیره و بیاد بگه!
چند وقت پیش بود تو امریکا یه زلزله ۷ ریشتری اومد و ۲ کشته داشت؟
بم و روستاهای اطراف کرمان بیشتر خونه ها خشت و گلی ن!
4- صدای گریه می آید...
۵- درختان تسليت ....
--------------------------------------------------------------------------
۶- شيدا برام نوشته:
برآن شديم تا در روز ۱شنبه هفتم ديماه ۱۳۸۲ با حضور در پارک نظامی گنجوی جهت جمع آوری هدايای شما عزيزان در اين راه به هموطنان نيکمان ياری برسانيم .... با ما همراه باشيد .... موارد مورد نياز هموطنان عزيزمان " پتو . تخت خواب . چادر . دارو . لوازم بهداشتی و ساير لوازم گرم کننده " ميباشد ... وعده ما يکشنبه .... پارک نظامی گنجوی ... ساعت ۴ تا ۶ عصر ....
*شیدا جان..فکر می کنم منظور از تخت خواب٬ رختخواب باشه ..نه؟؟ مواد غذايی چی؟ موکت؟ لباس گرم(شبهای اونجا خيلی سرده الان)..
۷-پیام یکی از بستگانشو دراین زلزله از دست داده!پیام جان تسلیت!
۸- عکسهايی از اين فاجعه!
۹- آخرین خبرها٬عکسها و لينکها در مورد زلزله بم در دنيای يک ايرانی !
1- و پس از ابتدا آدم بود
و آدم در زيست بود
و سپس حوا بود
و آنگاه زندگي بود...
و حوا به آدم دروغ گفت
و آدم به دروغش پي برد
و هر دو به زندگي دروغ گفتند
و در دردناکي زيستند
و هم از ابتداي خلقت، انسان به خدا دروغ گفت...
و انسان به خود بدي کرد
و بدي ديد
و بدي فراوان شد
و سراسر روز،فلاکت،دردناکي و بدي جاري بود
و زندگي سراسر محنت شد
و انسان به انسان بدي کرد
و همه به هم ظلم کردند
و انسان به اسارت انسان قيام کرد
و اين رسمي پايدار شد بر زمين
و انسانيت منقض گشت
و هموارگي گذشت بشر به بطالت و حماقت گذشت
و فرمانداران زمين،خلق را به يوغ استعمار کشيدند
و به نان محتاج کردند
و حکومت زور،زندگي مردم را محاط کرد
و به فحشا دامن زد
و روشنفکران به کار گل گرفت
و مردمان در حماقت کامل بماندند
و زندگي بدينسان جاري بود....
(نادر شهرام)
2- بعد از برف ديشب..امروز آفتابي بود..به جز در پياده روها و زمينهاي خالي برفا تقريبا آب شدن..خوب شد ديشب يه کم با پسر کوچولوي همسايه رفتم برف بازي وگرنه دلم خيلي مي سوخت..به سرفه ش ميارزه..
3- زندگي گاهي به تلخي شلغميه که در شير رنده کرده و پخته ايم ومجبورمون کردن به خاطر سرفه بخوریم...و گاهي به خوشي عطر چاي تازه با آبليمو..زندگي که همه ش شد خوردن! :)
4- واقعا اين دختر کوچولوهاي ايراني در دبي به فروش رسيدن؟ من باورم نمي شه!..اينا بايد الان در حال بازي با عروسکاشون باشن!
5- تا حالا شده به يه سخنراني بريد و سخنران خيلي بهتون نگاه کنه ؟ خوب معمولا اين حالت براي من پيش مياد..از بس ميخ صحبتاش ميشم..البته اگه موضوع برام جالب باشه و اگه مجبور باشم يادداشت بردارم.. ولي تا حالا شده سخنران بعد از پايان سخنرانيش با خنده به طرفتون بياد؟ خوب ايندفعه براي من شد...در حاليکه به من زل زده بود اومد و اومد و من هاج و واج..هي به دور و برم نگاه مي کردم که حتما يه آشنايي نزديکاي منه که به خاطر اون داره مياد تو مدعوين..البته اولش هم بغل دستي من که يه خانم مسن و دختر فلان الدوله بود باهاش سلام عليک کرد و پيش خودم گفتم..بابا چه فکرايي مي کردم ..خوب براي اين خانم اومده ديگه...و شروع کردم کاپشن پوشيدن..که يه دفعه پريد بغلم و ماچم کرد..(نترسيد اسلام به خطر نيفتاد سخنران خانم بود)..بعد با خنده بهم گفت..حالتهاي صورتت وقتي حرف ميزدم برام خيلي جالب بود..هر جاش حرفام به نظرت خوب مي رسيد ، چشات برق ميزد و لبخندي مي زدي و تند تند يادداشت برميداشتي..هر جا اجباري يه چيزايي مي گفتم لب ور ميچيدي و اخم مي کردي..هر جا سوالي برات پيش ميومد چهره ت سوالي مي شد..گفت که کاملا ميتونه حدس بزنه چه عقايدي دارم..
خلاصه انگار محو ميميک صورتم شده بوده..بايد ازين به بعد يه کم زير پوستي تر بازي کنم:)) بي سليقه يادش رفت ازين شنونده بديع امضا بگيره!
6-وقتي يکي از عزيزترينام برام ايميلي در مورد صدام فوروارد کرد و خوندمش.. جدا اولش تموم بدنم مورمور شدو کمي شوکه شدم..اين نامه قبلا براي خود من هم اومده بود و چون ديده بودم موضوع نامه صدامه فوري پاکش کرده بودم..موضوع اينه که براي صدام هم عين باطبي..عين افسانه نوروزي و عين تمام انسانهايي که بايد براشون حقوق انساني رعايت بشه دارن امضا جمع مي کنن که محاکمه ش با عدل و انصاف برگزار بشه و حتي فراتر از اون..شماره حسابي براي گرفتن وکيلي براي او اعلام کردن..وقت نامه اين عزيز رو خوندم تو چشمام اشک جمع شد.. چقدر بزرگواري مي خواد آدم حتي براي دشمن و قاتل هموطنانش تقاضاي عدل و انصاف داشته باشه...
7-بالاخره آوات و هيواي عزيز ساکن خونه ي خوشبختيشون شدن..مبارکشون باشه..مرتضي خاکي عکس جالبي از اين نوعروس و تازه داماد انداخته ..بريد و ببينيد وکيف کنيد..تازه هاله هم ساقدوش بوده!
8- حرف عروسي شد..پرنيان هم شديدا در تدارک خريد وسائل عروسيشه..چشم نامزدشو دور ديده..کلي دردودل کرده..از خريد کت شلوار دامادي بگير تا تلفن زدن دوست مامانش که بهش نصيحت کرده مواظب باشه شلوار شوهرش هيچوقت 2 تا نشه!بابا بذاريد يه چند سالي بگذره بعد خوف بندازيد تو دلش:)
9-بعضي زنا دوست دارن مردا رو در مقابل خودشون خوار ببينن..و براي هر مردي هم مدت زماني صرف خوار و ذليل کردنش ميکنن..جالب اينجاست به محض کوچک کردن طرف،ازش سير ميشن و مي رن سراغ بعدي..عجيبه که اينجور مردا هر چقدر هم جلال و جبروت داشته باشن، از نظر من بيننده هم خوار و ذليل ميشه!
10-قول داده بودم هر کي از 44 داستاني که بايد بلاگرها داوريشون بکنن نوشته باشه اينجا لينک بدم ..با اينکه مهلتش گذشته ولي براي اونايي که داستانها روخوندن، تحليل هاي ديگران شايد جالب باشه..
اوليش : بدترين ها و بهترين هاي 44 داستان از وبلاگ وحيد(جالبه که بدترين ها رو هم انتخاب کرده)
دوميش:نقد بعضي از داستانها از ابریشم عزیز ...
11-چرا وقتي آدم خيلي عصباني و پريشونه اولين کسايي که ترکشهاي خشمت بهشون اصابت مي کنه کسايي هستن که خيلي دوستشون داشتي یا داری ؟:(
12-خیلی باعث افتخاره که حسین درخشان به عنوان یکی از 15 بلاگر برتر جهان انتخاب شده..مبارک باشه!آقا من موندم آقای درخشان چطوری تونسته روزی ۱۸-۱۷ ساعت پشت کامپوتر بشینه..من دوساعت رو صندلی میشینم نزدیکه که Bed Sour نه ببخشید Chair Sourبشم :)
همینطور باعث افتخاره که حسن محمودی نویسنده وبلاگ آدم و حوا به عنوان خبرنگار برتر حوزه کتاب برگزیده شده...تبریک!
13- چه خوش گفت مشکيني پاکزاد
که رحمت بر اون شيري که اورا خورد باد..
آيت الله مشکيني رئيس مجلس خفتگان و امام جمعه قم فرمودن که رد صلاحيت هاي نمايندگان توسط شوراي نگهبان مثل الکي مي مونه که قبل از پختن نون.. فضله موش رو از آرد جدا مي کنه...چه سخنان زيبايي..چه حسن ختامي براي مطلب امروزم..دستش درد نکنه!.
.. گیله مرد عموی طنز شناس عزیزم در ۲۴ دسامبر ۲۰۰۳ (لینک ثابت نداشت)به این شماره ۱۳م لینک دادن:)
آخ جون
اینجا داره شدیدا برف میباره..
برف میبارد
برف میبارد به روی خار و خارا سنگ...
ای کاش میشد فردا اينطوری برم بیرون!
يا خانوادگي همه با هم:
خلاصه ..چقدر برف خوبه!البته بیشتر خوردنش:)
کش رفته شده از آشپزباشی که اون خودش هم از یه جا دیگه کش رفته..(به این می گن کش رفتگی دوبل)
کش رفته شده از وبلاگ قاصدک!(امروز دوستان کاشتند و ما خوردیم..در عوض دفعه دیگه ایشالا ما می خوریم و دیگران می کارند!)
1- وه که به زندان ظلمت شب یلدا
نور ز خورشید خواستی و بر آمد...
گل به کنارست
باده به کارست
گلشن و کاشانه پر ز شور بهارست...
(هوشنگ ابتهاج)
2- درود بر تمام اونایی که وقتی میرن مهمونی و میبینن صاحبخونه مریضه ، تو بیشتر کارا کمکش می کنن و باعث میشن همه شب خوبی رو بگذرونن..درود بر اونایی که کمک آدم ظرف می شورن..سالاد درست می کنن..وقتی می بینن آدم داره انار دون می کنه میان می گن..بده من برات قاقولی کنم..درود بر اونایی که پا به پای آدم در کشیدن غذا و چیدن سفره زحمت می کشن..درود بر تمام اونایی که اگه هنری دارن ناز نمی کنن و هنرشونوبرای شادی روح زندگان در طبق اخلاص می ذارن ....درود بر تموم کسایی که باصدای حتی فالش هم شده آوازکی می خونن..درود براونایی که اونقدر شجاعن با اینکه می دونن جکشون شدیدا تکراریه بازم با آب و تاب تعریف می کنن .. درود به اونایی که با اینکه جک روبارها شنیدن بازم از خنده ریسه می رن! و درود بر تموم کسایی که وقتی میرن مهمونی از هر طبقه ای که باشن نه قیافه می گیرن نه پز می دن نه خودشونو جدا می کنن و نه اگه دیدن چیزی کم و کسره ایراد می گیرن..امیدوارم همیشه همه آدمها دور هم و شاد باشن!
3- دیشب شب یلدا کلی مهمون داشتم..کلی هم مریض بودم ..برادرم از صبح اومد کمکم..کلی تو خرید کمکم کرد..چون من دیروزش رفته بودم بیرون ..به خاطر سوز سرما حالم از قبل بدتر شده بود و حالا کلی هم سرفه می کنم...ولی بالاخره به خوبی و خوشی تموم شد..غذا هم خورش فسنجون (با مرغ وآلو) و سبزی پلو ماهی و زرشک پلو با مرغ درست کردم..با اینکه خودم مزه نمی فهمیدم ولی همه گفتن خوب شده..و یه عالمه تنقلات کاسه کاسه کردم گذاشتم اون وسط..هندونه ش خیلی سرخ و شیرین دراومد..من تا حالا قاقولی کردن انار رو نه شنیده و نه دیده بودم.یکی از خانمهای مهمون انارا رو ازم گرفت..عین سیب پوستشو کند و یه جاهاییشو با کارد در آورد و یهو یه مجموعه خوشگلی از دونه ای انار به هم چسبیده بدون اینکه فیبر پوست معلوم باشه ازش درآورد..خوردنش هم اینجوری راحت بود..انارها هم از شانسم همه قرمز و درخشان بودن! من برعکس همیشه که همه ش در حال رقص بودم..مرتب باید پذیرایی می کردم..ولی مگه نمی شه آدم در حال پذیرایی قری هم بده؟:) من امتحان کردم شد! خیلی خوشحال بودم مهمونا همه ش صدای قهقه شون میاد..چقدر مهمون داشتن خوبه ها..
یه جاش بعد از کلی که هی خوردیم و خوردیم.. بابام یهو گفت که وای...از بس خوردم شکممو ببینید باد کرده( آخه بابام ماشالله هیکلش ورزشکاریه و در حالت عادی شکم نداره) ..همه حواس ها رفت به شکم بابام... یکی از مهمونا که خانم بود یاد یه چیزی افتاد و گفت آخ آخ پارسال شب یلدا شوهر همسایه بالاییمون که کلی خورده بود و شکمش همینجوری باد کرده بود سکته کرد و مرد...و تموم ماجرا رو با آب و تاب تعریف کرد...یه دفعه رنگ بابام شد عین گچ .. دیگه مگه ولش کردیم..داداشم مرتب عکس می گرفت ازش و میداد دیگران از اون و بابام بگیرن و می گفت بذارید آخرین عکسا رو برای یادگاری با بابام بگیرم...اونقدر سر همین جریان شوخی کردیم و خندیدیم که چی..
داداشم بازم مرتکب یه سوتی عظیم شد..دوربین فیلمبرداری آورده بود ولی بدون فیلم..با وب-کم عکس می گرفت...
از بس چایی و میوه و مخصوصا هندونه خوریدم همه از بارش باران اسیدی در نصف شب حرف میزدن..
تلویزیون که هیچی نداشت ولی ماهواره( تازه گرفتم) برنامه های خوبی از سالهای گذشته نشون داد..از الهه که من تاحالا ندیده بودمش..از جوونی های مرتضی و ستار( چقدر قیافه هاشون خوب بوده ..)..
اونایی که بچه مدرسه ای داشتن زودتر رفتن..آخه بگو چرا در شبهای قدر ماه رمضون فرداش مدارس دو ساعت دیرتر شروع می شه ولی شب یلدا که یکی از مهمترین شبای جشن ایرانیاست فرداش همون 5/7 صبح باید برن ؟ خلاصه اگه من رهبر بودم دستور می دادم مدارس اول دی لنگ ظهر باز بشن..خلاصه به من رای بدید!حیف که جایی کاندید نشدم وگرنه تبلیغ خوبی بود:)
4- دی ماهی ها کیا شدن بالاخره؟
مهشید..شهره(6 دی)..نابغه ی بزرگ نیلوفردکتر کوچولو..عالیجناب منتقد(15 دی).. قاصدک(10 دی)...سیدعلی( 17 دی بود علی؟)..دی دوسی(3 دی)..مامان پاییزه(پارتی بازی)..بانو هم با اینکه دی ماهی نیست ولی دی ماهیا رو دوست داره..آفرین دختر خوب:) هاله هم دی ماهی ها رو خیلی بامزه میدونه..آفرین به آدم چیز فهم:)..نگارنازنین دوست جوادبداخلاق..آرشیتکت(۷ دی)..دیگه نبود؟؟؟عمویی دایی..بابابزرگ همسایه ای؟؟ بریم؟
5- وبلاگ دو نوجوان گل دیگه:بنفشه و آیدا..چقدر خوبه آدم از این سن جایی داشته باشه برای گفتن حرفاش به بقیه..قدرشو بدونید!
6-چند روز پیش پرستو از جداسازی تلفن های عمومی برای خواهران و برادران نوشته بود..در نظرخواهیش نوشتم این جریان رو.. دیدم بد نیست اینجا هم بگم که در کرج چشمه ای با آب گوارا در پایینای کوه عظیمیه هست که بسیج خیلی وقته اومده وصلش کرده به دو تا شیر آب که حدود 20 متری از هم دورن..اون شیر آبی که در معرض دیده،شده محل آبخوری برادران( تازه نه آقایان) و اونی که یه کم جاش دنجه محل آبخوری خواهران( نه خانمها)..خواهرو برادر که به هم نامحرم نیستن..بنابراین من همیشه مخصوصا میرم از محل آبخوری برادران آب می خورم:-) حلاله؟؟!
۷- زن بگیری چاق می شی گنجشکک اشی مشی:) اگه گفتی زن بگیری دیگه چی می شی؟ پولدار..تمیز..خوشتیپ..خوش لباس..خوش صحبت..مهربون..خلاصه همه چی تموم..به قول ائمه اطهار یه انسان کامل و نمونه:)
بریم کمک هزارپا..تازه زن گرفته و هنوز کاملا از مزایای بیشمار زن گرفتن اطلاع نداره:)
۸- بررسی چهار فاز مهم عملياتي برای احداث پاركهاي خواهران توسط بی بی گل:)
یهو یاد این شعره افتادم ..بی بی گل فدات بشم می دونی که خسته م بی بی گل ..یکی ار همین روزا می بینی که..
۹- امروز ای فرشته رحمت بلا شدی
خوشگل شدی، قشنگ شدی،دلربا شدی!
پا تا به سر کرشمه و سر تا به پای ناز
زیبا شدی، ملوس شدی، خوش ادا شدی!
تو ساعتی در آینه اطوار خود ببین
من عاجزم از آنکه بگویم چه ها شدی!
به به، چه خوب شد که گرفتار چون خودی
گشتی و خوبتر که تو هم مثل ما شدی!...
(عارف)
- از ترانه های قدیمی
1- عقوبت
ميوه بر شاخه شدم
سنگپاره در کف کودک.
طلسم معجزتي
مگر پناه دهد از گزند خويشتنم.
چنين که
دست تطاول به خود گشاده
منم!...
(شاملو)
2- .......
خانمي که در سوئد زندگي مي کنه تو يه مهموني تعريف مي کرد .. موقعي که در ايران زندگي مي کردن پسرکوچولوي دوسه ساله ش به مدد باباش، ورد زبونش فحشهاي امق( احمق)..پيشو( بيشعور)..و مينو ( ميمون) بوده..اعضاي فاميل هم مثلا بابا بزرگ و عمه و عموش و..کيفشو مي کردن...وقتي مهاجرت مي کنن به کشور سوئد..اين پسر کوچولو در داگيس(مهد کودک) به محض اينکه با يکي دعواش مي شده داد ميزده :((برو امق، پيشوي مينو)) طفلکي مي بينه طرف هيچ عکس المعل منفي نشون که نمي داده هيچي تازه بروبر نگاش مي کنه.. چند روز بعد که مي بينه فحشاش هيچ اثري نداره از مامانش مي پرسه امق به سوئدي چي مي شه ؟ مامانش مي گه :فلان( من يادم نيست)..پيشو چي؟ - بيسار.. مينو چي ميشه ؟مامانه اينو هم به سوئدي مي گه...پسر بچه کلي تمرينات طاقت فرسا مي کنه و فرداش با روحيه اي جنگنده به داگيس ميره و با اولين بچه اي که حرفش ميشه با عصبانيت کلمه ميمون به سوئدي رو ميگه..يهو همه مي زنن زير خنده..آخه مثلا ممکنه يه ايراني بهش بگن ميمون يا سگ يا گربه بدش بياد ولي مثل اينکه طرف ازين که با يه ميمون خوشگل مقايسه ش کنن کلي هم کيفور شده:) بعدا مربي مهد با خنده ماجرا روبراي مامان پسر بچه تعريف مي کنه....
يه بار هم مربي مهد باباي بچه رو مي خواد و مي گه پسر شما چه مشکلي در عضو.. ( اسمشو مبر) داره..پدره مي گه چطور مگه؟ مربي مي گه بعد از کلي خاک بازي و بازيهاي ديگه همه لخت شديم و باهم دوش گرفتيم و تنها کسي که حاضر نشد لباس زيرشو دربياره پسر شما بود..هر چي هم اصرار کرديم محکم شورتشو گرفته بوده و حاضر نبوده جلوي بقيه درش بياره..پدره ماجراي شرم وحياي ايرانيا رو تعريف مي کنه ..مربي يه کم توضيح مي ده که سعي کنيد اين مشکل رو حل کنيد ..پدره به شوخي مي گه تا مسئله براي پسرم حل شه حاضرم خودم جاش بيام لخت بشم:) ..حالا اگه مربي مهد ايران بود کلي جيغ و داد مي کرد و گزارش پدررو به مدير و بابا و عمو و پسراي محل ميداد که بزننش ولي مربيه به اين شوخي يه ساعت قاه قاه خنديده !!
3- نويد نويسنده وبلاگ تخصصي کامپیوتری مژده ، میخواد یه کار خیلی خیلی خوب رو شروع کنه..می خواد کمک کنه تا برای معلولین عزیز وبلاگ درست کنه..از همه خواهش می کنم تا اگه کسی رو میشناسید که معلوله و وبلاگ داره ..یا معلوله و دلش می خواد وبلاگ داشته باشه نوید رو بهش معرفی کنید...بیشتر معلولین از با احساسترین( چند روز پیش درمورد یه پیانیست نابینا نوشته بودم که خیلی قشنگ یکی از قطعه های شوپن رو می نواخت) و بهترین آدمها هستن و چون مشکلاتشون بیشتر از آدمهای غیر معلوله ، مشکلات جامعه رو بیشتر از خیلی ماها حس و درک می کنن و میتونن بیان کنن..
تو این مدتی که وبلاگ داشتم تا حالا چند نفرمعلول ازم برای وبلاگ زدن کمک خواستن که من پرشین بلاگ و بلاگ اسپات رو معرفی کردم وبرای قالب هم وبلاگ احسانیکس که کلی توش قالب آماده داشت..بعدا آدرس وبلاگشونو برام نفرستادن..اگه اینجا رو می خونن لطفا آدرس بدن..
یادمه یه بار یه خانومی که ام اس داشت برام ای میل نوشت که خیلی دلش میخواد یه وبلاگ داشته باشه..متاسفانه مصادف شد با ویروسی شدن کامپیوتر و از بین رفتن نامه هام..من همیشه ازین بابت ناراحت بودم و خیلی دلم می خواست آدرس ای میلشو داشتم..همیشه هم منتظر تماس دوباره ش شدم که متاسفانه این کارو نکرد....
4-ما ملت روضه و گریه و بدبختی هستیم!
یادمه کلاس اول که بودم..یه بار به یه عروسی وسط هفته، دعوت شدیم..عروسی تا 5-4 صبح طول کشید..منم که بعد از ظهرش خوابیده بودم پا به پای همه رقصیده و خوش گذروندم..شب..یعنی همون صبح هم رفتیم منزل یکی همون نزدیکیا و خوابیدیم...برای اولین بار از مدرسه غیبت کردم..درسمم تو دبستان خیلی خوب بود و هر سال معدلم 20 بود و و گاهی هم سالهای بالاتر مثلا 95/19 ( الان رو نگاه نکنید خنگ شدم!)..پس فرداش مامانم باهام اومد مدرسه و ماجرا رو برای معلمم تعریف کرد...معلمم که البته خیلی زن خوبی بود و منم خیلی دوستش داشتم و مثلا اونم منو خیلی دوست داشت و سوگلی کلاس بودم..برخورد خوبی نکرد...با قیافه خیلی اخمویی گفت آدم که برای خوشگذرونی مدرسه رو ول نمی کنه وهر چی مامانم گفت عروسی یکی از نزدیکان بود و ما حتما باید می رفتیم..معلمه با حالت دعوا گفت خوب دخترتونو میذاشتید پیش همسایه ها ! .. ازون به بعد هم چند بار سر کلاس بهم طعنه زد...که مثلا این مشقت بد خطه شاید عروسی بودین!
اتفاقا اردیبشت همون سال تحصیلی یه بار دیگه یه عروسی اینجوری دعوت شدیم...رفتیم و کیف کردیم و تا صبح بیدار بودیم ورقصیدیم و فرداش نرفتم مدرسه..مامانم با دوستاش درمیون گذاشت که وای حالا معلم زیتون رو چیکار کنم؟ دوستاش گفتن بابا تو مسلمون جماعت رو نمیشناسی..نگو عروسی بودیم دیوانه..بگو ختم بودیم..بگو یکی از فامیلا بیمارستان بود..بگو یه بدبختی داشتیم..با قیافه ناراحت برو..خوشحال بری اثر نداره..مامانم با اکراه قبول کرد..ولی وجدانش خیلی درد می کرد..فرداش اومد به معلممون گفت ببخشید دیروز ختم یکی از..هنوز این کلمه از دهن مامانم نیومده بیرون که معلممون گفت: آخی..خدا بیامرزدش.. اگه امروزم میخواین دخترتون پیشتون بمونه..درسش ماشالله خوبه..اصلا نیاد مدرسه هم آخر سال همه شو 20 میشه..و مامانم تا مدتها انگشت به دهن مونده بود ...و هنوزم با ناباوری اینو تعریف می کنه...
5- حتما تا حالا بارها دیدید که یه راننده با پررویی کلی تخلف می کنه..ویراژ می ده ..از چراغ قرمز رد میشه..می زنه یکیو پرت می کنه توی جوی آب و در میره..کمربند ایمنی نمی بنده و می گه ولش کن ، کمر بند مال سوسولاست...و ...و.... ولی همین آدم مثلا با اعتماد به نفس، همین که یه پلیس می خواد جریمه ش کنه همچین روضه می خونه همچین صحرای محشری برای مامور راهنمایی و رانندگی از زندگیش به نصویر می کشه که بیا و ببین!...مامانشو کفن می کنه..باباشو تو بیمارستان می خوابونه..می گه بچه هاش گرسنه تو خونه نشستن..زنش باهاش قهره و شبا می ره تنها تو هال می خوابه ..مادر زنش تو زندگیش دخالت می کنه .. چیزای بی ربط به تخلفات رانندگی...اونقدر از بدبختیش می گه و به یقه مامور آویزون میشه و حتی من دیدم همچین اشکی هم میریزه که مامور بدبخت حاضره جریمه که هیچی ..یه چیزی هم از جیبش درآره بده تا ثوابی هم برده باشه...و درست به محض دور شدن از چشم مامور با قیافه فاتحانه دوباره همون تخلفات رو می کنه و پیش همه تعریف می کنه که چطور مامور راهنمایی رو خر کردم و عجب زرنگم من و...( در ایران این کارا زرنگی به حساب میاد!)
6- تا سیه رو شود هر که در او غش باشد
حالا منم چند وقت پیش گله کردم و سوالات مشخصی از یه خانم پرسیدم که چرا و به چه مناسبت یه ساله داره پشتم مرتب تهمت می زنه که نامه ای نوشتم و در خونه ش انداختم و به این علت به یه اطلاعاتی گفته دنبالم بگرده .. پشتم به همه می گه این با دوستای مرد سابقم رابطه داره و کلی تلفن به اینور و اونور که چرا یه بار تو نظرخواهیم ازم انتقاد کرده که چرا..فلان و بیسار ....کلی سر کار این و اون میره و نصف حرفاش هم از منه..دنیای کوچیکی برای خودش ساخته و فکر می کنه دنیا همین وبلاگستانه..ماشالله روابط عمومیشم حرف نداره و سراغ هر کسی که بهش لینک می دم میره و میپرسه به چه مناسبت زیتون بهت لینک داد و زیتون اینجوریه و گول خورده ست و ..و خسته شدم از ای میلای فحشی که برام میاد..به چه مناسبت نامه خصوصی تو سر از فلان وبلاگ دراورده و به چه مناسبت اسم منو برای فلان کس نوشتی ؟
خوب در جواب سوال مشخص معمولا جواب مشخص باید داده بشه!!.مثلا باید می گفت.آره گفتم..به این دلیل و به این مدرک!!یا نه من کی گفتم..بگو کیا بودن تا من پدرشون رو درآرم!
آخ که خودم از دادن جواب مشخص به سوالای مشخص چه بلاها سرم اومده!
- تو اینو شکستی ؟ - آره..و خودمو نزدم به موش مردگی و صد تا بیراهه نرفتم..
درس بلد نبودم گفتم نخوندم..نگفتم دلم درد می کرده ..مامانم مریض بوده..هزار و یک دوز و کلک دیگه!
ولی ایرانیا بیشترشون می زنن به صحرای کربلا!
امیدوار بودم حداقل برای آبروی خودش پیش تموم کسایی که این داستانهای دروغی شو باور کردن هم که شده نامه ای جعلی بده یکی از دوستداران لمپنش مثل ردرانر یا... بنویسه و بذاره یا تو آبکش یا تو وبلاگ خودش!یا دلایلی برای ارتباط من با دوست پسرای سابقش!
ولی وقتی رفتم که ببینم ایشالله دیگه قضیه حل بشه بره و حداقلش با بزرگواری یه معذرتی بخواد که ببخشید برای جلب ترحم اینا رو گفتم و دیگه ازین کارا نمی کنم..دیدم یه ننه من غریبم بازی درآورده و سینه ای چاک داده وگیس کشون روضه ی دو طفلان مسلمی می خونه که بیا و ببین و مرثیه های سوزناکی از بلایایی که شمر سرشون اورده ... از اشقیا و .. حتی از روح کسی که مثلا من یتیم هم هستم و مایه گذاشته ... به طوری که حتی اونایی که در جریان کاراش بودن زیر علمش سینه زنی و زنجیر زنی و گریه زاری راه انداختن ... و یکی دستشو میماله..یکی پاهاشو..یکی براش آب قند آورده ویکی کاه گل گرفته زیر دماغش و موضوع اصلا ماستمالی شد و رفت..درین بین کارگردانی به قوه بازیگری این خانم آفرین گفته و تهیه کننده تلویزیونی دستور فیلمنامه ای شاد برای دفعه بعدش داده و حتی اونایی که به این تهمتهاش اعتراض داشتن یکی اینقدر شجاعت اخلاقی نداشت که بیاد بگه(( بابا می دونیم بدبختی داری میدونیم هزار و یک گرفتاری داری ..ولی در جواب مشخص فلانی جواب مشخص بده..خانم جان به ما هم گفتی این حرفارو.. ما هم کلی از زیتون حالگیری کردیم ... ))...این حرفا چه ربطی به قهر کرده فلانی با مسئول دومین و یا مامانش داره؟( مگه من مثل خودش با مسئول هاست و دومین اونقدر روابطم تنگاتنگ و رفت و آمدی می شه که مثل موضوع قهرو آشتی و این چیزا پیش بیاد!جل الخالق!
راستش رو بگم خودم هم اینقدر دلم سوخت و گریه م گرفت براش(بخصوص با خوندن اون کامنت انتقاد امیزی که یه بدبخت بی تجربه براش نوشته بود و دوباره با بوق و کرنا گذاشته توی متن)، که دراون لحظه حاضر بودم یه نامه تهدید آمیزی بنویسم.. ( البته نمی دونم این خانم رو اصولا میشه به چی تهدید کرد؟:)) نیست مثلا خیلی سیاسیه یا مثلا ایده مشخصی داره!)حالا.. هر چی خودش می گه و بیشتر در دل مردم ایجاد رقت می کنه ... وبدم بش تا دیگه مجبور به این بازی سخت نشه! ..
دیگه دوست ندارم ازین آفلاین ها از قول این خانوم توسط آقایون مختلف و از هر طبقه ای ..روشنفکر و انقلابی و لمپن (ماشالله از هر قشری یه لشکر داره) برام بیاد:
دونمونه از روشنفکری هاشو که جدیدا برام نوشتن بخونید! بی ادبانه هاشو نمی تونم اینجا بنویسم!
be man migoft mikham beram az zeytoon shekayat konamo khoonasho gir biaram
oon fekr mikone to, rafti name endakhti dare khoonash!
har chi behesh migoftam emkan nadare kare to bashe.. bavaresh nemishod
va bekhatere shavat parastish torotahrik mikone....va man bayad az efate ye zan defa konam...va to ab be asiyabe ye marde bisharm berizi ke bekhatere pule gahrzi..nbahsi nist nushi ehstebah karde ke az ina dam pul gahrz gerefte..oon adam chun natunest be ye zna dats peida kone..oaomd soraghe abgiye ke tahrikeshun kone alayhe oon zan...va man bayad az ye zan hata salite hata faheshe defa konam... badtarin znaam ke bashe..harfaye oon amrdi.. oon adam hata momkene beto ham rahm nakone...kasi ke akhaleghs injuri she..dige behcih zani rahm nemikone
.بابا من چطور بگم من با دوستای سابق ایشون، که ماشالله کم هم نیستن هیچ ارتباطی ندارم،..که مثلا بخوان منو گول بزنن..من که مثل بعضیا فوری شماره تلفن و آدرسمو نمی دم به دیگران!!! من روزی یکی دو ساعت و فوقش سه ساعت رو پای کامپیوترو اینترنتم..و بقیه ش زندگیمو می کنم..
خیلی کار کثیفیه که آدم بخواد برای کسب درآمد و شهرت مرتب علیه دیگری بزنه....ازین به بعد هر آفلاین و هر ای میلی که به تحریک ایشون برام نوشته بشه و بگن دیشب خونه ش بودم پشتت اینو گفت..دیروز تماس تلفنی باهاش داشتم پشتت اونو گفت.. دیروز اومد ازم دومین بگیره اونو گفت..پریروز اومد سرکارم پشتت اینو گفت..با اسم و مشخصات اینجا می ذارم..بابا بلاگستان دنیای بزرگیه برای همه جا هست..نیروتو رو بذار جای دیگه! البه روضه خونی این روزا درآمدش از همه چی بهتره.. و هر روضه ای هم احتیاج به یه شمر داره:(
وقتی کامنت اونی رو که بهش انتقاد کرده بود دیدم که عین جسد آورده بود توی متن و داره بالا سرش شیون و هوارهوار می کنه گفتم..اینم فردا می کنه مثل من..خدا کنه مثل من آدرس وبلاگ و آدرس ایمیل نداده باشه..وگرنه قربانی بعدی اونه..چون بار اول هم دقیقا با من همین کارو کرد..کامنتمو آورد این ور و ضجه می زد!آدم باید جنبه انتقاد داشته باشه..چه فایده هی همه بیان به به و چه چه کنن..تو قلب آدمها رو نمی تونی عوض کنی که!
نتیجه گیری: شجاعت اخلاقی چیز خیلی خوبیه که متاسفانه در ایرانیا یافت می نشود! و من آنچه یافت می نشود آنم آرزوست! خوب نامه ای نبوده عیب نداره..من به سهم خودم اگه دیگه این تهمت تکرار نشه می بخشم..دیگه این بازی ها چیه؟
خیلی متاسفم برای اون هایی که واقعیتا رو می دونن ولی به خاطر مصالحی چشماشونو بستن وبه جای تذکربهش و گوش ندادن به این چرندیات میشینن این حرفا رو گوش میدن و برای من میان تکرار می کنن... متاسفم که دنیای بلاگستان هم شده دنیای روابط پشت صحنه و باندهای مافیایی وتیشه زدن یواشکی به ریشه دیگران و زدو بند های آنچنانی ورفیق بازی و چاپلوسی و هندونه گذاشتن زیر بغل و دستمال کشیدن و ....
...
۷- بدون اینکه تحت هیچگونه فشاری باشم :-/ یا تهدید شده باشم :-\ اعلام می کنم به اینجا برید و به سرگردون به عنوان بهترین وبلاگ فناوری رای بدید:)
۸- مسابقه ۴۴ داستان هم امروز مهلتش تموم میشه ها..نگی نگفتی! برای رای دادن اینجا رو کلیک کنید!
1- يه آدم بي ادب اينو برام فرستاده:(
I SHALL SEEK AND FIND YO U ...
I SHALL TAKE YOU TO BED AND CONTROL YOU...
I WILL MAKE YOU ACHE, SHAKE AND SWEAT UNTIL
YOU GRUNT AND GROAN...
I WILL MAKE YOU BEG FOR MERCY...
I WILL EXHAUST YOU TO THE POINT THAT YOU
WILL BE RELIEVED WHEN I LEAVE.
YOU WILL BE WEAK FOR DAYS.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ALL MY LOVE,
THE FLU
آنفلوانزا
WHAT WERE YOU THINKING?
خلاصه که بدجور سرماخوردم..حسابي تب دارم...به هيچکس هم نگفتم که بياد حداقل کمکم کنه يه سوپ درست کنم..عين گره گوار مسخ همه ش افتادم تو تخت ... و هي بيني پاک مي کنم..و گاهيم ميام پاي کامپيوترو به زور چشامو باز مي کنم و وبلاگي مي خونم ...گفتم اقلا بيام اينجا يه ناله اي کنم بلکه حالم بهتر شه..
2- وصيت مي کنم وبلاگ آسمان رو بخونيد..مطالبش در مورد کليساي پروتستان و شيرين عبادي و کلاس بدنسازي که مي ره از دست نديد..
3- وبلاگ رهاي آبي هم مثل هميشه مطالب خيلي خوبي داره!
4-وبلاگ پدرام معلميان که به زبون انگليسي ساده و رووني درباره همه چيز و هم جا و همه کس مي نويسه..با عکسهاي ناب...
5- وقتي پرستو،يه دختر گل، در۱۴سالگي اينقدر خوب مي نويسه ، به سن ماها برسه چي می خواد بشه!؟ به داداش باهوشش آرش 15 ساله رفته:)
6-سارا برام نوشته:وقتي صدام رو گرفتن داشته اين شعره رو با خودش زمزمه ميکرده... :«ديکتاتوري بودم برات٬ که تو بهم سلاح دادي....نفتم رو يه روز خريدي٬ فرداش اوردي پس دادي! بگو برات من چي بودم٬ ديکتاتور سيبيلويي...ريشو شدم رفتي حالا٬ دنبال يه خر تازه اي!»
7- بي صدا که بي سروصدا رفته بود..بي سرو صدا هم برگشته!
8- وبلاگ خشايار عکاسباشی بدون دوربین يادتون نره!
9- وبلاگهای گیس گلاب و حامد کاشانی در مورد باندبازی و رفیق بازی در قرارهای وبلاگی نوشتن..البته دوستی و قرارهای دوستانه خیلی هم خوبه..حتی اگه غیبت هم توش باشه...ایرانیها نمی تونن غیبت نکنن....ولی اگه این غیبت ها به توطئه ونقشه علیه دیگران منجر بشه خیلی خیلی زشته!
10- يادمه نوابغ زيادي در ماه دي متولد شدن..ازجمله مهشيد و من و دي دوسي و ...هر کي متولد دي ماهه لطفا خبر بده يه تولد دسته جمعي وبلاگي بگيريم!
11- تا
از
کيسه تان نرفته
تماشا کنيد خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را!
(شاملو)
---------
۱۲- این خبر هم اینک به دست من رسید: امروز تولد حمیدرضا نصیری کاریکاتوریست معروف وبلاگستانه..مبارک باشه!
اینجا امروز شده بنگاه شادمانی:)
۱۳- اینو که دیگه اصلا نمیشه نگفت! ژیوار دو ساله شد! میترای خوب و خوشگل و دوست داشتنی،تولد وبلاگت مبارک!
۱۴- آقا ..من اینو خوندم از خنده غش کردم:)) ممنون آشپزباشی..آشی که برام پختی اثرش از صد تا آمپول و قرص و شربت بهتر بود:)
۱۵-چرا بعضی جاها تو نظرخواهی نظر ميدم ثبت نمی شه ..ارور ميده..از جمله در نظرخواهی آسمان..شوشو..گيس گلاب..و....
اين پيغام رو ميده:no db connection to vs216
Warning: mysql_select_db(): supplied argument is not a valid MySQL-Link resource in /var/www/html/comments.php on line 81
Warning: Cannot add header information - headers already sent by (output started at /var/www/html/comments.php:80) in /var/www/html/comments.php on line 146
اينا يعنی چی؟
1- با من بمان
اي تو خوب، اي يگانه
با من بيا اي تو ازخود گريزان
من بي تو گم مي کنم راه خانه
با من سخن سر کن اي ساکت پرفسانه...
(اخوان ثالث)
2- زنان کارآفرینان
سميناري در کرج برگزار شد براي آشنايي همسران مسئولين بلند پايه ، مسئولين زن و اعضاي زن شوراي شهر کرج و سه تا از کارآفرينان نمونه ي زن در ايران..
آشنايي با کارآفرينان نمونه زن ايراني برام خيلي جالب و همينطور باعث افتخارم بود...فهميدم که اگه اراده و پشتکار داشته باشيم هيچي از مردا کم نمياريم.. حتي تو همين کشور خودمون!
اولي: خانم فلاحي گاودار نمونه بود که خيلي خوب و مهربانانه ولي مصمم حرف مي زد .. مدرک فوق ليسانس داره و در همين محمد شهر کرج، بهترين گاوداري در ايران روبه طريقه علمي سرپرستي مي کنه...خانم فلاحي با حداقل امکانات کارشو شروع کرده و بعد يواش يواش گاوداريشو توسعه داده ... با تلقيح مصنوعي نژاد گاوها رو ارتقاء داده و حالا از طريق کاشتن جنين دو تا هشت روزه کار رو به جايي رسونده که گاوها نژاد بسيار ارزشند و پر محصولي شدن...به طوري که اونا رو به خارج کشورهم صادر هم مي کنه!
هم کلي توليد اشتغال کرده و هم کلي ارز وارد مملکت مي کنه ..جالب اينجاست که چند سال پيش وقتي در مسابقه بهترين گاو در استاديوم 12 هزار نفري آزادي شرکت مي کنه ..و مي خواسته خودش گاوشوهدايت کنه ..مسئولين مخالفت کردن که تا حالا سابقه نداشته يه زن گاو رو بياره و راه ببره..خانم فلاحي اينقدر اصرار مي کنه که قبول مي کنن و اتفاقا گاوش برنده هم ميشه.. و از اون به بعد هر سال گاوهاش مقام ميارن.. اونايي که سريال همسران رو ديدن ..اگه يادشون باشه يه بار فردوس کاوياني و پرستو گلستاني گاوي رو خال خالي تنها صدا مي کنن..اون گاو خوشگل و ماماني که اسمش نازي بود از گاوهاي گاوداري خانم فلاحي بوده..حيف که نازي نيومده بود وگرنه ازش امضا مي گرفتم:-) يادم رفت بگم ايشون به عنوان نايب رئيس شوراي شهر محمدشهر هم فعاليت مي کنه! مسئولين خانم به شوخي ازش شير وماست مي خواستن و ...وقتي مجلس زنونه باشه ازين شوخي ها هم پيش مياد ديگه:)
دومين کارآفرين نمونه خانم رئيسي زنبور دار نمونه که ايشون هم کرجيه! کلا از 4 کارآفرين نمونه ي ايران 3 تاش اهل کرجن و هر سه تا زن!!!
تموم مدتي که خانم رئيسي حرف ميزد با اعتماد به نفس لبخندي به لب داشت .. من همه ش محو چال قشنگ روي گونه هاش بودم .اگه خانم رئيسي هيچکاري هم نکرده بود...همين خوش خنده بودن و چال روي گونه هاش کافي بود تا ازش خوشم بياد:) ولي خوب، کار مهمي کرده... ايشون عنوان بهترين توليدکننده ي عسل رو با کيفيت بالا به دست اورده... از مشقات و مشکلات حمل و نقل کندوها و کمبود امکانات گفت...از اينکه همکاري بيشتر مسئولين رو انتظار داره...آخراش دهن همه از شنيدن اسم عسل آب افتاده بود..
سومين کارآفرين نمونه خانم صادقي بود..محجبه و تحصيلات حوزوي داره..خانم صادقي اولين آژانس اتومبيل زنانه رو در ايران راه اندازي کرده..وقتي کارايي که کرده تعريف کرد ديدم اين خانم از نظر توليد اشتغال و خودباوري زنان واقعا نقش مثبتي رو ايفا کرده ن... ولي اگه هدف جداسازي محيط هاي مردونه و زنونه باشه ،کمي انتقاد دارم بهش..
کار قابل تقدير ايشون..رفتن به سر صف کميته امداد..رفته سراغ خانمهاي جووني که فکر مي کردن وقتي سرپرستشونو از دست ميدن با دو بچه هيچکاري از دستشون بر نمياد ..جز ماهي دو بار تو صف وايسادن و گرفتن 30 هزار تومن کمک! خانم صادقي به اين زنان ياد ميده که توانايي کار دارن و دليل نميشه چون مثلا طلاق گرفته ن يا شوهرشون فوت شده بايد بشينن بچه داري کنن و غصه بخورن و دستشون پيش اين و اون دراز کنن.. با پول خودش ..البته به عنوان قرض ،تعداد زياديشونو به کلاس رانندگي مي فرسته( در ايران الان حدود 50 تا 60 هزار تومن خرج داره) و بعد با کمک مسئولين براشون اتومبيل قسطي مي خره و در آژانسي مشغولشون مي کنه..مشتريان اين آژانس که قراره چند تا شعبه ي ديگه زده بشه، خانم ها و کودکان هستن..کم کم براي يه سري که رانندگي شون بهتره ميني بوس مي خره و سرويس مدارس دخترونه و مهد کودکها رو به اونا مي سپره.. اون 12 راننده اتوبوس زن معروف هم که در سطح شهر کرج مشغول به کارن .و من چند بار ازشون اسم بردم هم خانم صادقي به کار گمارده.. حتي داره براي خانمها حق ترانزيت مي گيره که بتونن تورهاي مسافرتي خارج کشور، مثلا سوريه و ترکيه و...رو هدايت کنن..خانم صادقي گفت که خانمهايي که ساعتها سر صف کميته امداد وايميسادن براي ماهي 15 هزار تومن... الان جداي قسطي که بابت ماشين ها و اتوبوسها مي دن، از ماهي 170 تا ماهي 500 هزار تومن در آمد دارن!
3- پريروز تولد آذر فخر عزيزم بود.. که مقارن با گرفتن صدام و رفتن سینا به بلژیک و شروع وبلاگنويسي دوباره او بود..اميدوارم اين کادوهای ناقابل رو از ما بپذيرن:))چکنيم بيشتر ازين وسعمون نرسيد:) آذر جان تولدت مبارک!! اينو گفتم چون ديدم خانم فخر خيلي از اين دو موضوع خوشحالن! مثل همه ما..
اتفاقا بارها مي خواستم بپرسم که حتما تو ماه آذر به دنيا اومدن که اسمشونو گذاشتم آذر ها..حواس واسه آدم نمي ذارن که!
4- براي خوندن 44 داستان مسابقه داستان نويسي بهرام صادقي و راي دادن بهشون ، فقط 5 روز ديگر باقيست ..بشتابيد که غفلت موجب پشيمانيست..
نشريه گذرگاه يه مطلب داره به نام سوپ قورباغه و کباب موش ..واي..اسم ازين بهتر نبود؟:))
یه نوشته دیگه در مورد این مسابقه از پدرام رضایی زاده : وقتی بهرام صادقی در گور می لرزد!
۵- وقتي آدم شيرين زبون و خوشگفتار باشه حتي غيب شدن نظرخواهيش هم تبديل ميشه به يه نوشته ی شيرين!! مدتهاست ميخوام بگم دلقک عزيز.. نوشته هاتو خيلي دوست دارم!
6- اين وبلاگ مهران مديريه ؟! (مديري: به تو چه بچه؟!هر وقت خودم خواستم اعلام می کنم! زیتون: واه واه حالا انگارمی خواد موشک هوا کنه!)
7- راستش اولا نسبت به وبلاگ نويسي آقاي ابطحي معاون خاتمی خوشبين نبودم! بخصوص که ديدم نظرخواهي و آدرس ايمل هم نداره..فکر کردم به عنوان يه فرد دولتي مي خواد باز يه طرفه يه چيزايي رو به آدم القا کنه..ولي با خوندن چند مطلبش نظرم عوض شد...به نظرم يه جورايي صادقانه اومد...قلمش هم که خيلي خوبه...گرچه ايشون يه کم سعي در باوروندن خودش به عنوان يه آدم خوبه..کاري که همه ما گاهي مي کنيم..ولي ديگه همه چيز رو نمي شه اغراق يا تظاهر فرض کرد...همين نزديک شدنش به مردم..درددل کردنش خيلي مثبته..خيلي از برج عاج نشينها بايد ازش ياد بگيرن!
8- دیروز اومدم خونه دیدم مامانم از غیبتم سوءاستفاده (!)کرده و یه عالمه خوراکی برام خریده و گذاشته تو یخچال ..میوه : انار و پرتقال و ..هندونه.. ویه عالمه هله هوله ای که من می میرم براشون و بدنم دچار کمبودشون شده بود شدید(اسم بیماریش Lack Of HaleHoole:) ..یه عالمه آلبالو خشکه..لواشک..پره زردآلو..نخودچی کیشمیش..گندم شادونه..تخمه و پسته..منم که شکمو و افتادم به جونشون..بعد که تلفن زدم و مثلا دروغی تعارف کردم این چه کاری بودکه کردی و ...گفت ازشون نخوری یه وقت ها..خریدم برای شب یلدا.. می خواهیم با یه سری مهمون بیاییم دیدنت ....از دیروز هول شدم..هی افتادم به جارو پارو و جمع و جور و... تصمیم گرفتم یه خورش فسنجون خفن هم بپزم:) چند تا قصه لیلی و مجنون و ملک جمشید و ملک خورشید هم باید یاد بگیرم تا وقتی دارن انار دون کرده با گلپر می خورن براشون بگم ! :)
9- به آفتاب بگو
که راه کج کند از آسمان خانه ي من
که اين درخت تباه
به مهرباني او
جوان نخواهد شد
و هيچ دارويي، درمان او نخواهد بود
نه آفتاب و نه باران،
مگر صلابت سيلي،
سقوط صاعقه اي!
(اخوان ثالث)
مثل اينکه اين شعرو قبلا نوشتم:)
1- با اينهمه
از آن زمان که حقيقت
چون روح سرگرداني بي آرامي بر من آشکاره شد
و گند جهان
چون دود مشعلي در صحنه هاي دروغين
منخزين مرا آزرد
بحثي نه
که وسوسه اي ست اين:
بودن
يا
نبودن...
(شاملو)
2- نمي دونم اين چه عادت گنديه من دارم که تا مي رسم خونه هنوز لباس عوض نکرده مي رم تلويزيون رو روشن مي کنم...مي دونم معمولا هيچي نداره..ميدونم بيشترش دروغه..مي دونم ممکنه حواسم نباشه و دو سه ساعت الکي جلوش بشينم و وقتم تلف بشه ولي..شايد مي خوام صدايي باشه براي رفع تنهايي..خوب صداهاي زيادي براي رفع تنهايي ساخته شده ن..موسيقي هاي زيادي..پس چرا تلويزيون؟
تو همشهري امروز نوشته که مردم ايتاليا قراره براي اعتراض به سياستهاي رسانه اي نخست وزيرشون , آخر هفته که امروز باشه و فردا ..اصلا تلويزيون نگاه نکنن..و جاش برن به موزه ها و تاترها و رستوران ها..هر کي هم کنترل تلويزيونشو تحويل بده بهش تخفيف ويژه مي دن..تو ايران اگه همچين برنامه اي بود,يکي منو خبر کنه ..ثواب داره!
3- من از 14 سالگي خيلي دوست داشتم که شغلي داشته باشم ..بابا مامانم هم هيچوقت اعتراضي نداشتن..فقط گاهي کارايي که مي کردم به نظرشون خنده دار ميومد..مثلا يه سال هوس کردم قلاب بافي ياد بگيرم و سريع 3 تا کتاب خودآموز خريدم و از روي کتاب کلي روميزيهاي خوشگل مشکل بافتم..مشتري براي روميزي که نمي شناختم ..ولي ديده بودم تو بازارها ليف مي فروشن..شروع کردم به ليف بافي..تو رنگهاي شاد و قشنگ..خيلي که دستت تند باشه ..موقعي که دانش اموز باشي و تموم روز کاراي ديگه داشته باشي مي توني شبي يه دونه ببافي...خيلي خجالت مي کشيدم که مي رفتم مغازه ها براي بازاريابي.. ولي چون تصميم گرفته بودم و مامان بابام گفته بودن نمي توني..به خاطر لجبازي هم که شده بالاخره فروختم..مغازه دارا همه مي خواستن.. ولي يک چهارم قيمت فروش..يعني فروشش 200 تومان بود و به من دونه اي 50 تومن مي دادن..بعد از مدتي خودم فهميدم که چقدر کار خرکاري يه!
4- تدریس خصوصی ....(اخبار روز)
بارها شاگرد خصوصي گرفتم و بيشتر وقتا در گرفتن پول مشکل داشتم..به خصوص آشناها..مثلا خودشون اصرار که تروخدا بيا به بچه مون درس بده هر چقدر مي خواي مي ديم..کلي نيرو مي ذاري ..وقت مي ذاري ..اونوقت سر و تهشو با خريدن يه کادو مثلا يه پليوري..عطري..کيفي .. که رنگ و يا بو و يا مدلشو دوست نداري هم ميارن!منم روم نميشه هيچي بگم..
يه بار يه خانمي که ديده بود براي شاگرد خيلي نيرو مي ذارم خيلي خواهش کرد به بچه ش درس بدم ..راهشون دور بود ولي وقتي ديدم واقعا به التماس افتاده قبول کردم..خانومه آرايشگاه داشت و وضع مالي خيلي خوبي داشت..حسابي دلمو صابون زده بودم ....16 جلسه رفتم..واي که چقدر شاگرد خنگي هم بود..مامانش هي ميومد و مي ديد من چقدر دارم زحمت مي کشم هي قربون صدقه م مي رفت و مي گفت ايشالله جبران مي کنم.. چند بار گفت بيا موهاتو هاي لايت کنم..فلان کنم..گفتم من فعلا دوست ندارم به موهام دست بزنم..تو دلم هم مي گفتم اي داد و بيداد نکنه اينم مي خواد با يه هاي لايت پولمو نده..هي مي گفت: حق التدريست سر جاشه ها..مي گفتم ممنون نمي خوام..خوب سنم هم براي اين کارا کم بود .. خلاصه خودمو کشتم که نمره هاش که هميشه 8-7 بود رسيده بود به-18-17... جلسه آخر دل تو دلم نبود..وقتي دوره کتاب رو هم تموم کردم مي خواستم برم که باز مامانه با زبون بازي و قربون صدقه و ماچ و بوسه گفت کي ايشالله مياي آرايشگاه؟ با بزرگواري اضافه کرد با مامان بيا حتما ها.. خيلي زور زدم تا بتونم با خجالت بگم اگه ميشه لطفا پولشو بهم بدين..يهو قيافه ش عوض شد و لبخندش محو شد..رفت تو اتاق..فکر کنم صورتم قرمز شده بود..يه مقدار پول آورد گذاشت جلوم..همينطور با چشم ديدم خيلي کمه..شايد پول يه جلسه..16 جلسه رفته بودم ..حتي پول تاکسيمم نبود...بدون اينکه پولا رو بردارم ..راه افتادم که برم ..گفتم لطفا بدين به مامانم..تازه بهش برخورد...بعد از يه ماه رفته بود پول رو داده بود به مامانم و تازه گله که چرا نيومديد آرايشگاه..
يه بار پيش يه خياط کار کردم..آخرش به جاي مزد برام با اصرار يه کت دامن دوخت ..پارچه ش از خودم..يکي دوبار هم بيشتر نپوشيدمش!و چند کار ديگه هم همينطور...
کار کردن پيش دکترهاي فاميل باز بهتر بود..تا وقتي منشي بگيرن مي رفتم کمک و کار دستياري هم مي کردم..مثلا به پسرخاله م که متخصص کودکان بود تو دوتا عمل ختنه کمک کردم..دستياري دندونپزشک هم کردم.. اونا بيشتر آخرش به جاي حقوق بهم سکه طلا ميدادن..باز خوب بود..با يکي از همين سکه ها يخچال خريدم:) بابا جان آدم وقتي يه جا ميره براي کار حتما پولشو مي خواد..بعدا خودش بلده بره به سليقه خودش بلوز و عطر و کيف بخره ..دهه!!
5- پيش داييم حسابي آمپول زدن رو ياد گرفته بودم..دوسه سال پيش شنيدم مطبي در محله فقير نشين(زورآباد) براي دو هفته که منشيش نيست منشي مي خواد..بابام که ميدونست من سرم درد مي کنه براي کاراي اينجوري بهم گفت..به دکتره گفته بود که دخترم تزريقات بلده ولي مدرک و اجازه کار نداره..دکتره گفته بود..زياد تزريق نداريم و براي اين دو هفته مي فرستيمشون درمونگاه..ساعت کارش هم از ساعت 4 تا هشت شب بود..من نمي دونستم مطب هاي محله هاي فقير نشين چه طوريه..چشمتون روز بد نبينه..سيل بيمارا بود که سرازير شد به اونجا..نگو دکتره که سيده به خوش دستي معروفه..تو اينجور محلات انگار به خوب بودن دست و سيد بودن دکتر بيشتر اهميت ميدن تا علمشون..بلا استثنا براي همشون هم سرم و آمپول تجويز مي کرد و بر خلاف قولش همه رو هم پيش من فرستاد..من گيج و منگ وايساده بودم وسط..مريضها مي رفتن داروهاشونو مي گرفتن و بايد حتما نشون دکتر مي دادن که داروخانه يه وقت عوضي يا به قول يکي از مريضها نوشابه نباشه( نوشابه= مشابه)..دکتر خودش شخصا اومد دلداريم داد که نترس هيچي نيست..اونجا چند تا تخت بود..اولي رو خوابوند وسرم براش زد..آمپول دومي رو من جلوش زدم..گفت به به تو که اينقدر تميز کار مي کني چرا مي ترسي؟ يه اتاق کوچيک رختکن اونجا بود..من هر چند دقيقه يه بار بعد از زدن هر آمپول يا سرم مي رفتم اونجا از شدت ناراحتي و اضطراب گريه اي مي کردم و بعدش صورتمو ميشستم و برمي گشتم تو اتاق تزريقات.. سرم هم بايد تند مي کردم که زود تموم شده و يه سري ديگه بخوابن...بعدا فهميدم اصلا لقب اين دکتر خوشدست دکتر سرميه! يعني معروفه که به تموم مريضاش سرم تجويز مي کنه!وقتي ساعت کار تموم شد و سطل آشغال رو نگاه کردم که پر بود ازسرنگهاي و کيسه هاي سرم خالي و ويالهاي خالي سرم گيج رفت..من همه رو زده بودم؟؟ فکر مي کنم سخت ترين روز کارم همين روز بود..از فرداش کمي عادت کردم..دوسه بار بهم تذکر داد که وقتي براي يه مريض دو تا آمپول مي نويسه با يه سرنگ بهش بزنم..نه اينکه قاطي کنم ها..بزنم..در بيارم و دوباره ويال بعدي رو بشکنم و...که هيچوقت حرفشو گوش ندادم..جالب اينجا بود که بايد هر روز يه آمپول هم به خود دکتر مي زدم...اعتقاد عجيبي داشت هر روز بايد يه آمپول ويتامين ب بزنه ...دکتر خيلي چاق بود و ماشالله دور باسنش فکر کنم 5/1 متري بود..در حال نشسته رو صندلي هم بايد بهش مي زدم..هيچوقت نفهميدم قسمت يک چهارم بيروني بالاي باسنش رو درست تشخيص دادم يا نه..تا اين دوهفته تموم شه جون منم تموم شد..چه روزهاي سختي بود...ولي حقوق خوبي داد و تازه وقتي منشيش برگشت.. مي خواست منو هم نگه داره ..کلي از مريضاش به خاطر من ميومدن..بخصوص بچه ها و پيرزنا عاشقم بودن..خيلي باهاشون مهربون بودم و دوسشون داشتم....قبول نکردم واقعا نمي تونستم تحمل کنم بيخودي به همه آمپول ميده.. يه چيز جالب هم يادم اومد که براي بعضي آقايون اگه يواش آمپول مي زدم خوششون نميومد..وقتي دردشون ميگرفت فکر مي کردن اثرش بهتره..يکيشون لر بود..بايد محکم و با سوزن کلفت مي زدم تا حسابي دردش بياد..اونوقت مي گفت: اوفي..دستت درد نکنه..خيلي خوب زدي خانم دکتر :)
6- اصلا يه چيز ديگه مي خواستم بنويسم ها..نمي دونم چي شد که به اين حرفا کشيده شد..قسمت نوشتن وبلاگم هم باريک شده يه ذره مينويسم(!) به نظر خيلي مياد:(
7-کسي ز شهر خبر آورد
که عشق ها همه بيمارند..
(نادر پور)
8- صدام در دام!
صدام دستگیر شد بالاخره..وقتی قیافه شو دیدم که با خفت و خواری با اون قیافه ژولیده عین گوسفند زیر دست یه دکتر امریکایی نشسته و صد بار دهنشو باز می کنه که معاینه اش کنن و شپشای سر شو بجورن ..پیش خودم گفتم که سرنوشت همه دیکتاتورها آخرش همینه!
۱۰ - منظور منم از مطلب قبلیم درباره ی تاتر قهوه تلخ همین بود ها :) منتها نمی تونم عین آقای محمودی بگم:)فکر کنید من اینا رو گفتم!
اینم یه نقد جالب دیگه از قهوه تلخ!
توجه توجه
-------------
بدانید و آگاه باشید که یه نفر که امیدوارم شفا پیدا کنه مرتب میره و اسم وبلاگم رو پینگ می کنه! من اگه می خواستم اسمم بالای لیست بره میومدم این ۱۳-۱۲ شماره ی نوشته هامو عین کپسول آنتی بیوتیک هر ۶ یا ۸ ساعت پست می کردم! من طبق معمول هر دو روز یه بار نوشته هامو آپدیت می کنم..حتی همین نوشته رو ترجیح دادم در همون پست قبلی بذارم..
نکنید این کارا رو! خوبیت نداره والا!
1- بروی قالی ایرانی
بنشین
و بنگر آنهمه بدعت را
و طرح رنج مداوم را
میان بوته گلها پیدا کن...
(م.موید)
2- من دو روز نبودم..با اشتیاق اومدم کامنتها مو بخونم دیدم بیشترش پریده.. علتشو که جویا شدم بهم گفتن مسئول سرور در جریان انتقال سرور از سنت لوئیز به سن دیه گو (چه شهرهای باکلاسی)زده نظرخواهیمو داغون کرده..آخه بگو تو که بلد نیستی اسباب کشی کنی.. اقلا به دو تا کارگر زبده و مخصوص حمل پیانو می دادی این کارو می کردن...توضیح اینکه بارکش ها ی شهری برای حمل پیانو بیشترین نرخ حمل و نقل رو طلب می کنند و قیمتش از 300 هزار تومن تا یه میلیون تومنه!
علت پینگ بی موقع رو هم از مبصر وبلاگم پرسیدم..گفت: آخرین مطلبت هم پریده بود که از کش سرور کش رفتم و دوباره برات گذاشتم و..خودبه خود پینگ کرده..گفت جای تشکرته؟
خلاصه خدا هیچکس رو از خونه زندگیش دور نکنه که همه چی بهم می ریزه! از کسایی که نظرخواهی های دو مطلب قبلیمو دارن خواهش می کنم اگه می شه برام بفرستن و انسانی رو شاد کنن!
3- از نقل و انتقال گفتم..یاد اسباب کشیم افتادم! چه پدری ازم دراومد..تو ماه رمضون بود..یه یخچال دست دوم تقریبا نو تو تهرون پیدا کردم ..بعد از طی کردن قیمت تلفن زدیم به یکی از این بارکش های شهری معروف شمال تهران..آدرسو که پرسید گفت چون اونجا در طرح ترافیک قرار داره و ماه رمضون تا ساعت 4 بعد از ظهر نمی شه وارد محدوده طرح شد فردا ساعت 4 تلفن کنید بیاییم ببریمش..بعد گفت برای یخچال کارگر متخصص یخچال می خواد و.. گفتیم باشه..دوباره فرداش رفتیم اونجایی که یخچال اونجا بود..تلفن زدیم..گفت که کارگرها روزه ن و یه ساعت دیگه افطاره..بعد از افطار زنگ بزنید..گفتیم باشه..دوباره ساعت 5/5 زنگ زدیم.. گفت که کارگرها بعد از افطار خوابشون گرفته یه کم استراحت کنن..ساعت 7 زنگ بزنید..ما هم که دیگه رومون نمی شد اونجا بمونیم..چند جا دیگه زنگ زدیم هیچ جا ماشین برای حمل بار نداشتن..ناچار وایسادیم و دوباره زنگ زدیم همونجای اول.. گفت منتظر باشید الان میان..گفت باید 3 تا کارگر بگیرید ها..گفتیم بابا چه خبره؟ یه یخچال که اینقدر دنگ و فنگ نداره ..گفت در عوض سالم می رسونیم و بیمه می شه و اگه افتاد زمین خورد شد هم پولشو میدیم..گفتیم به جهنم( اینشو تو دلمون گفتیم) 3 تا کارگر بیاد! دیگه از خجالت صاحبخونه رفتیم بیرون وایسادیم..نشون به اون نشون که تا 9 شب نیومدن..وقتی هم که اومدن دیدیم یه وانت قراضه با یه راننده و یه کارگر کوچولو موچولو و لاغر مردنیه! گفتیم شما که گفتین 3 تا کارگر؟ گفتن ما زورمون از 10 تا کارگر هم بیشتره..دیدیم دیره دیگه چونه نزدیم..برای اطمینان آدرس خونه رو نوشتیم روی کاغذ که اگه گم شدن بیان اونجا..حالا بماند که دوتایی عرقریزان و هن هن کنان تازه اونم به کمک بابام یخچالو آوردن تو وانت گذاشتن! توی راه هم گاهی عقب می موندن و گاهی الکی ویراژ میدادن و اونقدر ادا در آوردن که گمشون کردیم..گفتیم خوبه آدرس دارن..اومدیم تا رسیدیم به میدونی که به طرف خونه میرفت ..نه یه ربع نه نیم ساعت دوساعت منتظر شدیم..دیگه فاتحه یخچال رو خونده بودیم.. تا رسیدن ..بی خجالت پریدن گوشه میدون وایسادن به جیش کردن..بابام رفت دعواشون کرد که بابا میومدین تو خونه .. دستشویی هست..گفته بودن



