2004-01-31  


آمريکا بايد بداند....

نظرها(60)

  2004-01-29  

1- اي سرزمين پاک
من با پرندگان خوش‌آواي باغ شعر
در دشت چشم هاي تو، سرشار هستي‌ام.
من با اميد روشن اين باغ پرسرور
در خويش زنده‌ام.
دشت جوان چشم تو، سبز و شکفته باد...
(فرخ تميمي)

2- اول از همه به اونايي که سوسول‌بازي درآوردن و از اينکه تو مايع ظرفشوئيم سوسک پيدا شده اَه اَه گفتن بگم که شجاعت و صبوري ومرارت‌ها و تحقيقات من بالاخره نتيجه داد و فهميدم که اگه يه سوسک رو در مايع ظرفشوئي بندازيم قدرت پاک‌کنندگي اون 7/48% بالا مي‌ره! البته سوسکش بايد خانواده‌دار، اصيل، خوش‌هيکل و زمان مرگ هم نبايد له شده باشه! قراره اين کشف جديدم رو به ثبت برسونم:)در ضمن طبق تحقيقاتم اين کار، کار داداشم نبوده و از امدادهاي غيبي و کارخونه‌اي بوده!

3- دلم براي متحصنين مجلس شورا مي‌سوزه.. چند روز شده؟ آدم دو ساعت يه جا بشينه خسته مي‌شه.. مخصوصا روي زمين و جلوي اين همه جمعيت.. طفلکا حتي نمي‌تونن از ترس دوربين‌هاي فيلم‌برداري يه خميازه بکشن چه برسه به اينکه طبق عادت مرداي ايراني يه دل سير انگشت بکنن تو دماغشون! اين کفشاشون هم که منو کشته... اقلا نمي گن اصغر واکسي بره هر روز کفشاشونو واکس بزنه و جفت کنه تا از اين حالت شلخته‌گي و پاشنه خوابيده در بيان! درسته خانمها اتاق جدا دارن و شبا بايد برن خدمت حاج آقاهاشون ولي٬ بازم سخته!
پيگيريشون رو تحسين مي‌کنم.. هر چي باشه اقلا اين فايده رو داره که دستگاه عريض و طويل شوراي نگهبان با خداتومن بودجهُ وجودش زير سوال رفت..نشون داد اين چند ساله شوراي نگهبان جز کارشکني و جز کند کردن جريان قانون هايي که بايد وضع مي شد٬ و حتي مخالفت با پيشنهادهايي که چند سال روشون کار شده بود و چقدر هزينه برده بود و شايد کمي در بهبود وضع مردم اثر داشتن، چقدر به ملت ضرر زدن!
خوشم اومد که تائيد صلاحيت از طرف شوراي نگهبان تبديل به مايه شرمساري کانديداها شده..نامه پسر يونسي رو خونديد که گفته تروخدا منو رد صلاحيت کنيد چون نمازهامو کامل نمي خونم و اين صحبتا؟:)
چقدر اين بابا مامانامون اولاي انقلاب به اينا گفتن آقا جان مارو از کار و دانشگاه اخراج نکنيد.. اين دوروزه نوبت شماست... ما اولين خاکريزيم..بعدا وضع عوض مي شه و خودتون هم دچارش می‌شيد ها.. گوش ندادن..

4-يکي از دوستانمون از بم اومده ميگه: کاش نمي رفتم.. ديگه نه مي تونم با وجدان راحت دستشوئي برم نه حموم.. هر شير آبي که مي بينم اشک تو چشام جمع مي شه! هر غذاي گرمي که مي خورم کوفتم مي‌شه! دو تا از دوستام الان اونجان.. من به خاطر شاگردام، کارم و امتحانام نرفتم.. بعضي از اين سازمان ها نوبتي دارن مي‌برن.. سعي مي کنم تو هفته‌هاي بعد حتما برم..

5- متاسفانه بيماران بمي که در شهرهاي ديگه زندگي مي‌کنن تقريبا فراموش شده‌ن! فقط هفته‌هاي اول بود که مردم دسته دسته به ديدنشون مي‌رفتن و بهشون پول مي‌دادن.. خيلي‌هاشون الان در وضع بسيار بد در مسافرخونه‌هاي محقر ناصر خسرو زندگي مي‌کنن و خانواده و خونه‌اي هم ندارن برگردن بم!
چند روز ديگه چهلم کشته شده‌هاي زلزله بمه! براي ما چه زود گذشت! بر اونها لابد يه قرن طول کشيده با اين همه مصيبت!

6- ولي بازار کلاهبرداران اين فاجعه هنوزم که هنوزه داغه!
چهار حساب بانکي جعلي در امريکا به نام شيرين عبادي باز شده و روزهاست مشغول بخور بخورن.. شيرين عبادي گفته من فقط شماره حساب 8080 بانک صادرات شعبه ميدون اسدآبادي تهرون رو دارم!

7- کلاهبرداران حتي از کنسرت هنرمند بزرگي مثل شجريان که به خاطر مردم بم حاضر شد سکوت آوازي خودشو بشکنه نگذشتند!
شجريان که به خاطر کمک به مردم بليت ها رو از 10 تا 30 هزار تومن فروخت که همه شو خرج چند ساختمون آموزشي و فرهنگي کنه.. نميدونست که جيب کي ها از قبلش داره پر مي شه! مي گن بليت هاي کنسرت در بازار سياه تا 300 هزار تومن فروخته شده و سودش به جيب کلاه بردارايي که حتي از عزاي مردم هم مي خوان بهره برداري مالي ببرن،رفته!
يکي از آگهي هاي فروش قاچاقي بليت رو ببينيد!


نمی دونم کوچیکش کردم خونده می شه؟ ممنون از سخت درمان!

8- در شماره 3 مطلب 29 آذر نوشتم که نويد جان قراره براي معلولين عزيز وبلاگ بسازه و نوشتم که يه دختري که ام اس داشته ازم خواسته بود کمکش کنم ولي آدرشو گم کردم ..
ويولت عزيزم اون نوشته منو خوند و حالا با کمک نويد مهربون يه وبلاگ خوشگل ساخته.. چقدر هم خوب مي نويسه!. جدا که خيلي از نوشتنش خوشم اومد... اسم وبلاگش من و ام اسه!
ما در ايران بين 20 تا 30 هزار نفر بيمار ام اس داريم که دوسوم اونا خانم هستن..(در جهان5/2 ميليون نفر).. بيشتر در افراد سفيد پوست و رنگين چشم و موبور ديده مي‌شه...براي همين تو ايران به بيماري خوشگلا معروفه! در سياه‌پوستا و زردپوستا به ندرت ديده مي‌شه( نه اين که اونا خوشگل نباشن ها..) خوشبختانه اين بيماري در ايران نسبت به ساير کشورها، خيلي خوش‌خيم‌تره و بيماري کمتر پيشرفت مي‌کنه!
اين بيمارها بايد خيلي در محيط آروم و شادي زندگي کنن.. که متاسفانه تو مملکت ما چيزي که کمه شاديه.. ولي خود فرد با کمک خانواده ش مي‌تونه و بايد روحيه خودش رو حفظ کنه! من آرزوي شادي و سلامت براي همه بخصوص ويولت خوشگلم دارم!

متاسفم که شهرداری حتی یه پیاده رو یا پل عابر پیاده صحیح و سالم تو شهرهای ایران درست نمی کنه و همه جا پر از چاله چوله ست و همینطور راه شیب دار به جای پله رو برای استفاده معلولین اجباری نمی کنه! آخه پر کردن جیب دیگه وقتی برای این کارا نمی گذاره!

9- گفتم شادي... ياد شروع دهه زجر افتادم.. ديشب يه ساعت تو خيابون آزادي تهران، تو راه بندون بوديم.. داشتن خيابون رو براي دهه زجر چراغوني مي کردن!بازم شروع سريالهاي تهوع آور زمان انقلاب که نشون مي ده چند تا بچه 12-10 ساله و چند تا پيرمرد مفنگي 80 ساله نمازخون انقلاب رو به ثمر رسوندن!

10- از وبلاگ اسبرنجان:
((اينقدر آدمهاي عقب مانده اي هستيم،که نيازهاي اوليه مون شدن جزو آمال و آرزوهامون!.... تا کي بايد تحمل کنيم؟))

11- وبلاگ سهراب هم نوشته هاي خوبي در مورد اوضاع شهرتهران و کرج داره و با تحريم انتخابات به عللي مخالفه که بهتره بخونيم!
پارتي بازي شد... اسبرنجان هم کرجيه:)

12- کوروش در سوئد زندگي مي کنه و به غير از تحليل هاي خوبي که در مقايسه‌ي فرهنگ و رفتارهاي ايرانيها و سوئدي ها مي کنه، درس آشپزي سوئدی هم مي ده.. همه فن حريف به اين مي گن! کوروش بعد از سالها که اومده ایران چقدر از رفتار مردم ایران جا خورده:)

13- حتما مي‌دونيد که کيميا و سيپريسک هر دو از بلاگ اسکای به بلاگ اسپات مهاجرت کردن.. تاريخ شروعشون مي‌شه هجري بلاگي:)
بلاگ اسکای نمی‌فهمه چه جواهرایی رو داره از دست می‌ده!

14- لازم نيست بگم که: کسي که مي خواد از طريق کامنت هايي به اسم ديگران در نظرخواهي من و دوستان ديگه بين ماها تفرقه بندازه چقدر کار بيهوده اي مي کنه!
اگه ماها نتونيم کامنت هاي واقعي و تقلبي شبح و گيله مرد و مهشيد و هاله و بقيه رو تشخيص بديم که ديگه خيلي خنگيم:)
بهتره اين شخص ارجمند به جاي اتلاف وقت و پول اينترنت و تلفن( البته اگه از مزاياي دولتي استفاده نمي کنه) به يه کار مفيدتري بپردازه :)


نظرها(92)

  2004-01-26  

1- از قلب من که دشت بزرگيست،
- دشتي براي زيستن باغ‌هاي مهر-
غم با تمام تيرگيش کوچ مي‌کند...
(فرخ تميمي)

2- مژده به اهالي ايالت وبلاگستان!
درس من بالاخره تموم شد.. حالا ديگه مي‌تونم هر چقدر دلم مي‌خواد بنويسم:)
شما هم تقريبا مي‌تونيد مطمئن باشيد که روي لينک يه دختر ليسانسيه کليک کرده‌ايد:) حالا معدلم چند مي‌شه بماند!... کارت عابر بانک و تلفن رو که قبلا گفته بودم دارم... مواظب کامنت‌هاتون باشيد،سعي کنيد کلاس بالا باشه! حرف‌هاي گنده گنده بزنيد!

3- پنجشنبه که قرار بود براي امتحان روز شنبه حسابي درس بخونم..عصرش يهو مامانم اومد..مثلا براي کمک .. منم که يکي پيشم باشه هي حواسم پرت مي شه.. بخصوص که اينجا حسابي ريخت و پاش بود... هر چي رو مامانم جمع مي‌کرد احساس خجالت مي‌کردم.. بعد هم دم به دقيقه هي برام خوراکي مياورد.. وهي مي‌گفت چرا شير نمي‌خوري؟ چرا آب ميوه نمي‌خوري؟ چرا به خودت کم مي‌رسي؟ و از اين حرفا.. به خودم مي‌گفتم مستقل هم که شدم بازم بايد بهش زحمت بدم! مثلا من بايد ازش پذيرايي کنم!
ديدم نمي‌شه.. يواشکي به بابام زنگ زدم و به شوخي گفتم بابا جون بيا زنتو وردار ببر. نمي‌ذاره من درس بخونم.. و با خنده گفتم نکنه باهم قهر کرديد؟ بابام از اين شوخي خوشش اومد ..گفت تو کارت نباشه... يه ساعت بعد ديدم بابام با يه دسته گل و يه جعبه شيريني اومده دنبال مامانم... مثلا اومده آشتي.. همه‌مون تن به بازي داديم.. من نشستم مامانمو نصيحت کردم که مامان جون با لباس عروسي فرستادمت خونه شوهر با کفن سفيد هم بايد بياي بيرون.. ديگه بي شوهرت پا نمي ذاري اينجا ها.. و کلي خنديديم... بعدش هم دست به دست دادمشون و فرستادمشون به خونه‌ي بختشون:) به عنوان جريمه هم نذاشتم مامانم ماشينشو ببره و سويچ و کارت و بيمه نامه‌شم گرفتم و گفتم تا يه هفته ماشينت مصادره مي‌شه!
بابام ازم قول گرفت تا چند ساعت براي يادآوري، کلاس رانندگي نرم، نشينم پشت رل.. 18 سالگي گواهينامه گرفتم.. ولي جز بيرون شهر و جاهاي خلوت نروندم...براي اين خونه هم که ماشيني که تازه تحويل گرفته بودم فروختم... ديروز رفتم به يکي ازين کلاسها.. سر ظهر بود.. منشيه گفت راننده زن نداريم.. با راننده مرد هم حتما بايد يه همراه داشته باشي.. گفتم آخه حالا همراه از کجا گير بيارم؟.. به هر کي هم زنگ مي زدم لابد مي‌گفت حالا وقت ندارم..شيطونه بهم گفت برم به يکي از اين پسراي بيکار و علاف سر چهار راه بگم بياد همراهم( مثلا اونجوري اسلامي‌تر مي شد، چون يه زن با دو مرد مفسده کمتر مي‌شه).. يهو يه خانم راننده شاگردشو آورد و اومد با منشي خداحافظي کنه.. بهش اصرار کردم منو يه ساعت قبول کنه.. گفت بايد بره دنبال بچه ش مدرسه و برسونتش خونه و ناهارو... منم که لجباز! گفتم: اصلا مسير رانندگي از مدرسه بچه‌تون تا خونه‌تون باشه... قبول کرد.. چه خانم ماهي بود... خيلي بهم قوت‌قلب و شجاعت مي داد... رفتيم دنبال بچه‌ش.. بعد به سمت خونه‌شون.. خونه اونا هم جاي خلوتي بود و اصلا به ترافيک سنگين نخورديم.. اونقدر با پسر کوچولوش که اون پشت نشسته بود شوخي کردم و صميمي شدم که يواش يواش ديگه موهامو از پشت مي‌کشيد.. کلي راجع به نمره‌هاش و درساش حرف زديم توي راه.. تنها عيب رانندگيم اين بود که بيشتر وقتا پام رو کلاج بود و خوب يه کم هم مي‌ترسيدم.. پسره مي‌گفت اينم ناهار بياد خونه‌مون.. وقتي گفتم نمي‌تونم بيام باهام قهر کرد و موقع پياده شدن جواب خداحافظي مو نداد.. با اخم گفت: شما زنا همه‌تون عين هم مي‌مونين... اونقدر بعدش من و مامانش خنديديم که چي....خانومه اومد منو رسوند خونه‌مون... هر کاري کردم بازم بهم وقت بده نداد.. گفت همين يه ساعت بسه‌ته! گفتم تنها هنوز مي‌ترسم.. گفت اتفاقا بايد تنها بشيني تا دستت بياد... بعدا که خداحافظي کرديم همچين عين راننده‌هاي ماهر مرد ماهرانه وسريع دور زد و باسرعت رفت که کيف کردم... امروز هزار بار اين سربالايي ها و سرازيري هاي اطراف رو دور زدم... خيلي بهم خوش گذشت.. داره دستم روون مي شه و کم کم مي‌تونم بي فکر عکس العمل نشون بدم...تا حالا چشمام و گوشام رو هم با دست نگرفتم:)


4- نمي‌دونم کدوم شيرپاک خورده‌اي اومده يه سوسک رو انداخته تو ظرف جاي مايع ظرفشوييم، ازونا که به ديوار پيچ شده و تازه هم پرش کرده بودم.. فکر مي‌کنم کار داداشم باشه!.. منم با بي‌غيرتي از همون استفاده مي‌کنم و ککم هم نمي گزه..سوسکه هم به عنوان دکور اون توئه! فقط از نظر فقهي نمي‌دونم اين ظرفهايي که با اين مايع شسته مي‌شن و باهاشون غذا مي‌خورم ، پاکن؟ نجسن؟ حلالن؟ حرومن؟

5- يه شاگرد زبان دارم..هفته پيش قبل از امتحان ترم اولش اومد درسا رو با هم مرور کنيم... وسطاش ديدم خسته‌ست..داشتم يه سيب و يه پرتقال گنده رو پوست مي‌کندم که باهم بخوريم.. گفتم باهاش يه کمي سربه‌سر بذارم.. گفتم مادر به انگليسي چي مي‌شه؟ گفت: Mother به پره پرتقال بهش دادم.گفتم: برادر؟گفت:brother..يه پره ديگه..با ملچ مولوچ مي خورد و جواب مي‌داد... گفتم پدر؟تندي گفت:Pether... تا يه دقيقه گيج مي‌زدم ...بعد که دوزاري هر دومون افتاد با هم زديم زير خنده:) گفتم لابد خواهر هم مي شه:Khaher ! اين پسره تا عصر همينطور از اين اشتباهش مي‌خنديد:)

6- خيلي لذت مي‌برم وقتي ميرم به وبلاگايي که يه نوع سرکشي،عصيانگري و طغيان توشون هست.. يه نوع ايستادگي عليه جريان باد و آب .. کسايي که در مقابل زور و قدرت کرنش نمي‌کنن و بله قربان گو نيستن و شجاعانه حرفاشون رو مي‌زنن.. کيف مي‌کنم وقتي که مي‌بينم نويسنده وبلاگي نه اهل چاپلوسيه نه اهل قربون صدقه رفتنهاي تصنعي!.. نه اهل مظلوم‌نمايي‌هاي تهوع آوره نه اهل نون قرض دادن به ديگران.. نه اهل يارکشي و نوچه پروريه نه اهل توطئه.. اين دست وبلاگنويس ها مثل بعضيا واي‌نميسن ببينن بقيه چي گفتن و به نوعي حرفهاي ديگران رو جمعبندي و قرقره کنن... مثل بعضيا وبلاگاشون گلچيني از وبلاگاي ديگه نيست که هر چي رو که مي‌خوني مي بيني قبلا يه جايي ديدي( سرقت وبلاگي هم مي شه بهش گفت)...
اينا حرف تازه‌اي دارن که جسورانه مي‌زنن.. حتي اگه بعدا معلوم شه غلطه.. شايد من با خيلي حرفاشون موافق نباشم ولي هميشه اينجور آدمها رو تحسين مي‌کنم..
از نوشته‌هاي مهناز خوشم مياد... شايد نوع نگارش و عقايدش با من فرق داشته باشه و حتي شايد تو خيلي مسائل باهاش مخالف باشم ولي طغيانگري‌شو، رک‌بودنش رو دوست دارم...
همينطور از نوشته‌هاي شقايق ساکن اتاق خيلي خوشم مياد... چطور با تعريف گوشه‌هايي از زندگيش، عصيان و اعتراض خودشو به روابط و مناسبات موجود جامعه فرياد مي‌زنه !
گلناز نازنين، راه و روش زندگي خودش رو خودش انتخاب کرده. اگر چه راه سخت و دشوار! تسليم ناپذير و پرشور سعي در عوض کردن وضعيت موجود داره و مي‌دونم که موفق هم مي‌شه...
روشن عزيز.. مثل اسمي که انتخاب کرده روشنگره.. جستجوگره... وبا عکسهايي که در مراسم مختلف مي‌گيره و مباحثي که راه مي‌ندازه مارو هم از دريافت‌هاي جديدش بي‌نصيب نمي‌گذاره ...
من به همه اينا غبطه مي‌خورم... غبطه با حسودي فرق داره ها...:-) من اینا رو خیلی دوست دارم!

7- از قلب من که دشت بزرگيست
-دشتي براي زيستن باغ‌های مهر-
اينک گياه دوستي جاودانه‌يي
سر مي‌کشد ز نور توان بخش آفتاب.
آوند اين گياه پر از خون آشتي است..
من اين گياه را
تا بارور شود
با نوگياه دوستي دست‌هاي تو،
پيوند مي‌زنم...
(فرخ تميمي)

نظرها(146)

  2004-01-24  

1- اين شعر يکي از زيباترين هديه‌هايي‌ست که براي تولدم گرفتم:

من اکنون نمي‌توانم نزد تو بيايم
چون اکنون نزد تو هستم.
تو کوچک نيستي،
چون رشد کرده‌اي
و در گذار زندگي‌هاي بي شمار بازي کرده‌اي
مثل همه‌ي ما،
فقط براي شادي زندگي کردن
و براي سرگرمي زندگي کردن.
تو سالروز تولد نداري
چون هميشه زنده بوده‌اي.
تو هرگز متولد نشده‌اي
و تو هرگز نخواهي مرد
تو فرزند انسانهايي که آنها را پدر و مادر مي‌نامي نيستي
تو شريک ماجراجويي هستي
در سفري درخشان
براي ادراک آنچه هست...
هر هديه‌اي از جانب يک دوست،
آرزويي براي شادماني توست.
و اين نوشته نيز چنين هديه‌اي ست.
پرواز کن!
آزاد و شادمان
بر فراز تولدها و از ميان هستي‌ها
تا ابدالآباد
و ما مي‌توانيم اکنون و هر زمان که بخواهيم
با هم بيدار کنيم،
در ميان جشني که هرگز پاياني نمي‌پذيرد..
از طرف Count Down و Richard Bach
براي شريک شدن در شادي تولد شادي‌بخش‌ترين زيتون دنيا!

شماره يک عزيز نمي‌دونم چطوري ازت تشکر کنم..
از تموم کسايي که زحمت کشيدن با اي ميل و کارت تبريک و آفلاين تولدم رو تبريک گفتن ممنونم.. ببخشيد که هنوز نمي تونم اي‌ميلي بفرستم.. آوت‌لوکم مدتيه مثل آخوندا فقط مي‌تونه بگيره.. دست بده نداره!
همه ايميلا رو مي‌خونم و ازين که نميتونم جواب بدم شرمنده‌م!



2- همينطور بايد تشکر کنم از همه کسايي که براي مسابقه وبلاگهاي برتر بهم تبريک گفتن... هر چي خواستم زير سبيلي( بهتره بگم زير ابرويي، چون سبيل ندارم) رد کنم، نشد.. ديدم بي‌ادبيه تشکر نکنم.. توي نظرخواهيم گفته بودم که من تو اين مسابقه شرکت نکرده بودم و شخصي که نمي دونم کيه اسم منو نوشته بود..تبليغي هم نکردم... به نظر من هيچ وبلاگي نمي تونه برتر باشه.. همه وبلاگها خوبن... هر وبلاگي داراي يه سري خواننده‌هاي مخصوص به خودشه... در اين مسابقه‌ي بخصوص هم همه شرکت نداشتن... نه اسم همه وبلاگها بود و نه همه ازش خبر داشتن که برن راي بدن.. من مرحله اول رفتم براي وبلاگ برتر زنان به مهشيد و پرستو راي بدم و چون اسم اونا نبود ديگه بي خيال مرحله دوم شدم.. تو نظرخواهيم نوشتم که حتما کسايي که اين مسابقه رو راه انداختن صد در صد نيتشون خبر بوده و حتما خيلي زحمت کشيدن .. کسي هم که اسم منو داده حتما قصد خير داشته و بخصوص اونايي که منو قابل دونستن و بهم راي دادن!.. ولي خوب، من خوشحال نشدم... چون فکر نمي کنم وبلاگم در مقابل اين همه وبلاگ باارزش بايد راي مياورد و... اصولا به رقابت در زمينه وبلاگ نويسي معتقد نيستم!

3- ما معمولا به يه استخري مي ريم که براي دانشجوها نصف قيمته.. گاهي به يه استخر ديگه مي ريم که خيلي خوشگله.. پر از گل و گياهه و محيطش عين برکه هاي شماله..و از اين يکي خيلي بيشتر لذت مي برم بخصوص زمستونا که چهار پنج نفر هم بيشتر نيستيم و عين استخر خصوصي مي‌شه... اين استخر با دو سه تا کارخونه هم قرارداد داره.. چند روز پيش تواين استخر با دختري همسن خودم آشنا شدم که شوهرش کارگر يکي از همين کارخونه ها بود.. حرفهايي تعريف مي کرد که دود از کله م بلند مي شد.. مي گفت شوهرش شبا که مياد خونه از خستگي نيمه بيهوشه و تقريبا به حالت مرگ از سرکار مياد .. مي گفت سر کار هيچ وقت استراحتي نداره و حتي اجازه رفتن به دستشويي هم نداره.. فقط وقت ناهار بايد تند تند غذاشو بخوره و دوباره بدوه سر خط توليد..مي گفت شبا از کمر درد تا صبح ناله مي کنه... دختره خيلي عصباني بود... خيلي دلم براش سوخت که تو اين سن بايد اسير چه ناملايمات و مناسبات غلط سرمايه داري باشن! وقتي از زندگيش تعريف مي کرد گريه‌ش گرفته بود... مي گفت مي ترسم شوهرم با 23 سال سن سکته کنه و بميره..سرنوشتي که چند تا از دوستاش داشتن.. يادم اومد که چند روز پيش در اينترنت راجع به مرگ دو جوون به اسمهاي اميد و پيمان سر کار مشابه شوهر اين دختره خونده بودم و باورم نشده بود از فشار کاره.. يادم اومد چند ماه پيش دوست عزيزي به نام امير توکلي يکي از نشريه هاي انقلاب کارگري(اول آذر 82) رو برام با PDF فرستاده بود و مقاله اي توش بود که مديران فروشگاههاي زنجيره اي در آرژانتين 20 زن يه بخش پرمشتري رو وادار به بستن پوشک مي‌کنن تا فروشنده ها حتي يه دقيقه وقت براي کار شخصي خودشون هدر ندن... يادمه اين مقاله به نظرم خيلي اغراق‌آميز اومده بود.. دختره اشک مي ريخت و چيزهايي تعريف مي کرد که تو فکر من نمي‌گنجيد.. استثمار تا چه حد!؟ دختره از کينه شوهرش نسبت به بله‌قربان گوها به کارفرما مي گفت و تعريف مي کرد که چطور کارگرها هيچکدوم از نظر مالي قادر به سوارشدن ماشينهايي که خود توليد مي کنن نيستن ولي آدم بي سواد تازه‌کاري که به عنوان کارفرما مياد و همه‌ش سر کارگرها داد مي زنه که سريعتر! چطور يه ماه نشده يه ماشين تحويل مي‌گيره.. و تعريف مي کرد که چطور بعضي کارگرها کينه خودشون رو با خرابکاري، خط کشيدن روي ماشين‌هاي توليدي خود و شل بستن پيچ ها و ...خالي مي کنن..
به اين فکر افتادم تا کي اين کينه اين آتش زير خاکستر پنهون مي‌مونه ؟!.. به اين فکر افتادم تا کي مردم اين همه تبعيض رو مي تونن تحمل کنن...و من همپاي دختر همسنم اشک ريختم.. شايد اگه من در خانواده ديگه اي دنيا اومده بودم الان جاي اون دختر بودم..چه گناهي داشت که اينطور بيرحمانه با مشکلات زندگي آشنا شده بود؟


4- يه وبلاگ تيمي خوب به نام فانوس..

5- نامه عباس معروفي به سران دوم خرداد و متحصنين..

۶- خسن اقا وبلاگی برای تحریم انتخابات درست کرده...

۷- نامه اي در دفاع از کار نماينده هاي متحصن. نوشته اميد میلانی و حامد يوسفي و..


۸- من آن خاکستر سردم که در من
شعله‌ي همه‌ي عصيانهاست
من آن درياي آرامم که در من
فرياد همه‌ي توفان هاست.
من آن سرداب تاريکم که در من
آتش همه‌ي ايمان هاست...
(شاملو)

۹- از من به شما نصيحت: شب قبل از امتحان خودتونو با آلبالو خشکه خفه نکنيد که بد مي بينيد!

نظرها(108)

  2004-01-21  

1- از دوردست، باد تهيدست،
بيدار کرده با وزشي دردمند،
هذيان شاخه ها را !
شايد غريو دوري؟
- شايد !...
( يدالله رويايي)

2- پيرمرد شيطون
روزگاري در شهر ملاير پيرمردي در حال احتضار، از زنش مي خواد که تموم بچه هارو ببره پيشش تا براشون وصيت کنه.
فکر مي کنيد مي خواسته چوب بده دستشون تا بشکونن و... مثلا اتحاد رو يادشون بده؟ نه بابا..
مي خواسته بگه تو زمين باير پشت خونه گنجي پنهونه، تا بهشون راه پول درآوردن از راه کشاورزي و زحمت رو ياد بده؟ اينم نه...
پيرمرد به بچه ها مي گه: وصيت مي کنم که مبادا هيچکدومتون از ملاير و از شهرهاي اطراف مثل همدان، تويسرکان، نهاوند، کرمانشاه و... دختر بگيريد يا دختر بديد !!
بچه ها مي بينن که کار خيلي سخت شد...اون موقعا هم که بيشتر از همون شهر يا فوقش از شهرهاي نزديک زن پيدا مي کردن يا براي دخترا خواستگار ميومد... بعد از اصرار فراوان٬ پيرمرده مي گه آخه ممکنه باهاتون خواهر و برادر از آب در بيان!
بله.. پيرمرده اکثر عمرشو به شيطنت مشغول بوده...
اينو يه پيرزن ملايري برام تعريف کرد و قسم مي خورد حقيقت داره..
يادم رفت ازش بپرسم پيرمرده آخرش به مرگ طبيعي مرد يا بعد از اعتراف در اثر اصابت ديگي، کماجدوني، دسته هونگي چيزي جان به جان آفرين تسليم کرد؟ من بودم نمي ذاشتم به مرگ طبيعي بميره:-) زندان مي رفتم؟ چاره ش يه پتيشن بود! ولي اونموقعها که پيتشن نبوده!:(

3- دختري عضو انجمن حمايت از حيوانات تعريف مي کرد: اين اسم انجمن ما هميشه براي پلاکارد نويسي براي خوش آمدگويي به مقامات٬ برامون دردسر درست مي کنه! گفتم چطور؟ گفت مثلا وقتي مي خواستيم بريم جايي استقبال آقاي خاتمي، داديم روي پارچه اي نوشتند: خاتمي دوستت داريم ! و يک پارچه ديگه: خاتمي حمايتت مي کنيم! و امضاء کرديم انجمن حمايت از حيوانات... هر کي ديد کلي خنديد.. آخرشم گفتن اگه جونتونو دوست دارين بهتره اصلا شما از کسي حمايت نکنيد:)..

4- 29 دي روز هواي پاک بود و در کرج راهپيمايي توسط تعدادي از دانش آموزان و بچه هاي مهد کودک و چند ان جي ا برگزار شد... همه ماسک زده بودن و بعضي بچه هاي مهد رو به شکل حيوانات، يا گل و درخت و ابر درست کرده بودن.. صورتهاي نقاشي شده شون خيلي بامزه بود.. هرکدوم پلاکارد کوچيکي دستشون گرفته بودن که روش شعارزيست محيطي روش نوشته بودن مثل: لطفا سيگارتون رو خاموش کنيد!...هوا رو آلوده نکنيد.. خواهشمنديم آسمان آبي را به ما برگردانيد! .... و فرياد مي زدن و شعار مي دادن : سوخت پاک، هواي پاک... محيط زيست سالم، براي نسل فردا... ما اعتراض داريم، هوا نياز داريم... و آواز قشنگي هم خوندن که دو خطش اينه: دلم مي خواد همه جا پر از گل باشه، هوا پر از چهچه بلبل باشه.. دلم مي خواد زباله ها دود بشه، تموم آلودگي نابود بشه...

5- شيوا در اينجا با مطلب دفعه قبلم شوخي کرده:-) اونقدر ناراحت شدم که ايندفعه بیشتر از این نمی تونم بنویسم! :-)

۶-راستی!.. بشتابيد بشتابيد! تور بزرگ ملکوت با نازلترين قيمت!... و کنسرت بزرگ هايده و ويگن ...

نظرها(130)

  2004-01-20  

1- گل من، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.
مه من، شکوفه اي باش و به دشت آب بنشين.
گل باغ آشنايي، گل من، کجا شکفتي؟
که نه سرو مي شناسد، نه چمن سراغ دارد.
نه کبوتري که پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي گل آتشين جامي
نه بنفشه يي نه بويي، نه نسيم گفت و گويي
نه کبوتران پيغام، نه باغهاي روشن....
(م.آزاد)

2- امشب در ساختمون جلسه بود.. من براي اولين بار رفتم..
از بس يکي از خانوما گفت فلان کارو بکنيم کلاس ساختمون مي ره بالا! بيسار کارو بکنيم کلاس داره! که ديگه همه دستش مي نداختن... هر وقت کسی پيشنهادي مي‌داد٬ به غير از دلائل اصلي مي گفت تازه، کلاس هم داره... و همه غش مي کردن از خنده! .. منم دوسه تا پيشنهاد دادم و کلي کلاسم رفت بالا:)

3- تازه کشف کردم علت اين که اون اولا که تازه اومده بودم به اين آپارتمان، همه ازم حساب مي بردن چيه!.. به گوش همه رسيده که تو دادگاه چقدر حال اين بساز بندازي که آپارتمان ها رو ساخته گرفتم... تازه اون با وکيل و من بدون وکيل.. البته اشتباه کردیم وکیل نگرفتیم.. فکر مي کردم چون محق هستيم و يه عالمه شاهد داريم يارو نمي تونه سرمون کلاه بذاره.. که آخرشم هم گذاشت، ولي نه به گشادي دلخواهش.. دراون موقع بابا مامانم هر دو خارج بودن، پس مجبور شدم من برم... با اينکه بابام بارها گفت رضايت بديم، من نذاشتم.... حالا همه همسایه ها یه جورایی بهم احترام مي ذارن.. شايدم يکي از علتاش اين باشه که در گرفتاريهاشون سعي کردم کنارشون باشم... شوهر يکي سکته کرد.. تقريبا هر روز رفتم حالشو از خانمش پرسيدم.. حتي يه بار بچه شونو نگه داشتم تا برن بيمارستان.. اون يکي مجلسي داشت و نمي دونست با اسباب هاي اضافي پذيرائيش چکار کنه، که من چون جاي خالي زياد داشتم پيشنهاد کردم بيارن اينجا.. و چند تا کار نيک ديگه:).. و به همين راحتي کلي دوست تو همسايه ها پيدا کردم.. خودم خيلي احساس بهتري دارم...
نمي دونم چرا همه منو منع مي کنن که با يه خانم 35 ساله اي که اونم تنها زندگي مي کنه دوست نشم يه وقت... هنوز خبر ندارن من خودم چقدر شرّم..... خيلي کنجکاو شدم ببينمش.. متاسفانه توي جلسه امروز نيومده بود ببينم چطوريه!

4- يه دوست دارم به هر دختر پسري که دست همو عاشقانه گرفتن مي رسه، پشتشون يه چيزي مي گه... مثلا دختره اگه يه ذره چاق باشه، مي گه نگاه کن همچين پسره دستشو گرفته انگار نيکول کيدمنه .... دختره يه کم کوتاه باشه.. زشت باشه( البته از نظر اون.. از نظر من هيچکس زشت نيست).. مي گه: حالا نيست دختره خيلي خوشگله وشبيه سيندرلاست، پسره چسبيده بهش يه وقت فرار نکنه.. يا - نيست خيلي بلنده، مي ترسه از آسمون بيان بدزدنش.. اولا به حرفاش مي خنديديم.. بچه ها کلا مراعاتشو مي کنن و هيچوقت هيچي بهش نمي گن! ولي من يواش يواش جوش آوردم.. يه بار گفتم: انگار اگه خودت جاي هر کدوم ازينا باشي قضيه ديگه فرق مي کنه.. عزيز من علف بايد به دهن بزي شيرين باشه.. خود پسرا هم که هيچکدوم کامل کامل نيستن! لابد دخترا اخلاقشون خوبه که اينجوري چسبيدن بهشون!.. همين حرفم باعث شده يه کم باهام سرسنگين شده! امان از دست اين زبونم...:(
:)

5-خانمي براي 70-60 تا از فاميلاش که در زلزله بم کشته شده بودن مجلس ختم انعامي در ولنجک ترتيب داده بود.. منم دعوت بودم.. با اين که تاحالا ازين مجالس نرفته بودم، ولي خيلي دلم مي خواست اينو برم و رفتم... يه عالمه عکس خانوادگي در قابهاي مختلف در گوشه گوشه سالن بود که جلوي هر کدوم شمع هاي سياهي مي سوخت.. خيلي منظره ناراحت کننده ايه که ببيني چه خانواده هاي خوشبخت و خنداني يهو هيچکدوم الان نيستن! 18 تاشون از بستگان درجه يک اين خانم بودن و بقيه اقوامي مثل عمو با خانواده ش .. پسر عمو و عمه با خانواده و... خیلی بودن! وحشتناک بود...
من نمي دونستم ختم انعام يعني تموم کردن سوره انعام توسط يه خانم روضه خون يا هر کسي که در مجلس بلده قرآن رو خوب بخونه! نمي دونستم دراين جور مجالس هيچ مردي نبايد حضور داشته باشه... تا رفتم کتابي بهم دادن... ديدم همه سرشون تو کتابي مثل هميني که دست من دادنه.. هر چي مي گشتم پيدا نمي کردم کجاست.. هي سعي کردم زير چشمي نگاه کنم که کجاي کتابا بازه.. وسطاشه؟.. اولاشه؟.. همينطور گيج و ويج ورق مي زدم که يه خانمي بهم گفت سوره 36 رو بيار..تازه فهميدم آيه ها شماره دارن.. پيداش کردم..
صداي خانم روضه خون خيلي خوب بود... گاهي خودش مي خوند و گاهي خانمهاي حاضر در جمع.. نوبتي از همه مي خواست بخونن.. نوبت که به خانم صاحبخونه رسيد با هر کلمه گوله گوله اشک مي ريخت و همه مون به گريه افتاديم.. بيشتريا با لباسهاي شيک و بلوز شلوار اومده بودن.. البته همه مشکي... خيلي هامون تور و يا روسري رو سرمون نداشتيم.. جالبه که خود خانم روضه خون هم تونيک شلوار مشکي شيکي پوشيده بود با آستين تموم تور و از همان تور آستين شال نازکي درست کرده بود و انداخته بود رو سرش.. با موهاي رنگ کرده و درست کرده..
من طبق معمول بيشتر حواسم به حواشي بود... ولي نمي ذاشتم آيه هارو گم کنم... کلمات کليدي رو در نظر مي گرفتم و تا به اونجا مي رسيد مدتي تعقيب مي کردم.. قران خوندم زياد هم سخت نيست... منتها اونا با حالتي مثل آواز مي خوندن... يه بار هم که بغل دستي من چند آیه خوند بعدش به من گفتن بخون که با خجالت گفتم نمي تونم.. دو جا هم از جا پريدم. در آيه هاي اگر اشتباه نکنم 89 و 141 بود که کلمه زيتون داشت وتا می شنیدم سرخ می شدم.. فکر مي کردم همه مي دونن من زيتونم!
خانم مسئله گو يا همون روضه خون که سخنران خيلي ماهري بود، بعد از خوندن هر چند آيه مثلا تفسير مي کرد که به نظرم زياد به معني آيه ها ربطی نداشت... مثلا مي گفت: ببینید!همين زلزله نشونه ي وجود خداست... اگه خدا نمي خواست امکان نداشت اتفاقي بیفته... خدا اگه بخواد شيشه رو در بغل سنگ سالم نگه مي داره و من به جمع نگاه مي کردم.. به صورت هاي ماتي که لابد مثل من درين فکرن که آخه پس اين همه آدم چه گناهي داشتن؟
يه جايي هم گفت: خانمها! هر شب به درگاه خدا توبه کنيد.. فکر کنيد ازين 50 هزار نفري که مردن چند نفرشون شب قبلش توبه کرده بودن.. فکر مي کنيد الان چند نفر توي بهشتن؟ خيلي ازين حرفاي به نظر من دردآور زد و هيچکس گريه نمي کرد... يه جايي که خانم صاحبخونه گريه مي کرد و همه به گريه افتاديم گفت اين گريه ها رو براي آدم معمولي نکنيد.. اين اشکها رو الکي خرج نکنيد.. اينها رو نذر امام حسين و يارانش کنيد... اونا هستن که بايد اين مرده ها رو مورد عنايت قرار بدن و پيش درگاه خدا ضمانت کنن.. براي دو طفلان مسلم گريه کنيد.. براي زينب... و....که ثوابش بيشتره! و ديدم بيشتر خانمها مات موندن...
ولي بعدش!.... بعد ازينکه تموم آيه هاي سوره انعام تموم شد... خانم روضه خون زد زير آواز و الحق چقدر قشنگ خوند... فاميلي اين خانم رو نپرسيدم.. شنيدم که خواهر مهستي و هايده هم تو تهرون در جلسات سفره خانمها آواز مي خونه.. نمي دونم اين خانم همون بود يا نه.. هر کي بود صداش مارو با خودش بود... کاش از اول فقط آواز مي خوند.. چراغها رو خاموش کردن ... آنچنان سوزناک مي خوند که همه مون از بچه 2 ساله بگیر تا پيرزن 90 ساله، زديم زير گريه... چه گريه اي.. من که به ياد ندارم در جمع اينطور گريه کرده باشم...شايد براي دو ساعت اين خانم مي خوند و ما اشک مي ريختيم... حال خانم صاحبخونه طفلک دو سه بار بهم خورد و براش آب قند آوردن.. و همينطور حال چند نفر از مهمونا ! خيلي محيط غم آوري بود... و بعد که خانم مسئله اي رفت... صحبتا و درددل ها شروع شد... چند تا از مطالب دفعه قبلم، شنيده اون شبمه! و خيلي چيزاي ديگه شنیدم و.....


6- اين نوشته رضا قاسمي درباره کبري، خيلي قشنگه ! به نظر من هم کبری نباید اعدام بشه.. کبری معلول این جامعه ست، نه علت!( هر دو لینک از وبلاگ زنانه)

7- سهراب در نظرخواهي قبلم يه لينک جالب معرفي کرده.. خيلي خنده داره! دوره آخرالزمون شده والله!

8- گل من، ميان گلهاي کدام دشت خفتي
به کدام راه خواندي
به کدام راه رفتي؟
مه من، تو راز ما را به کدام ديو گفتي؟
که بريده ريشه ي مهر، شکسته شيشه ي دل
منم اين گياه تنها، به گلي اميد بسته..
همه شاخه ها شکسته!
به اميدها نشستيم و به يادها شکفتيم
در آن سياه منزل
به هزار وعده مانديم و
به يک فريب خفتيم...
( م. آزاد)

۹- بحث همجنسگرایی در نظرخواهی پست قبلی ادامه داره..

نظرها(128)

  2004-01-17  

1- تغاري بشکند ماستي بريزد
شود دنيا به کام کاسه ليسان!

2- .......از چيزايي که اين چند وقت در مورد بم شنيدم ، دلم پر از درده... از دزدي‌ها ..بچاپ‌بچاپ‌ها... اينکه يه عده رفتن اونجا و خودشون رو قيم وصاحب مردم و اموالشون مي دونن و در نهايت عدم امانتداري کار مي کنن.. خانمي از تهران که تعداد زيادي از اقوامش رو که از پولداران بمي بودن در زلزله ازدست داده بود شبي رو کنار خواهرش در چادر سر کرده بود.. مي گفت رفتم از برادران چراغ علاءالدين و پتو خواستم..خواهرم 4 فرزند خودش رو که سه پسر جوون و يک نو عروس دانشجو بوده از دست داده بود و حواسش به هيچي نبود..نه سرما.. نه گرسنگي مي فهميد.. جناب برادر چراغ بسيار کهنه اي به من داد با دو پتوي داغون.. گفتم اين همه چراغ و پتوي نو.... برادر گفت که اولا خواهر حجابت رو درست کن و دوما با من درست حرف بزن که همينها هم ازت مي گيرم! زن مي گفت: دلشکسته برگشتم پيش خواهرم.. چراغ بو مي کرد و بد مي سوخت..ناچار خاموشش کرديم و تا صبح لرزيديم.. صبح هم به زور بردمش به کرمان.. مي گفت گاو صندوق بزرگ خانه پدري ما که کامل خراب نشده بود، پر بود از جواهرات و طلاهاي خانوادگي.. فردا که همراه با فرد ديگري برگشتيم ديديم صندوق به اون بزرگي و فرش هاي ريزبافت کرمان همه غيبشون زده.. در صورتيکه به ما اطمينان داده بودن خودمون مواظبيم... مي گفت ماشين پرايدي زير آوار پس لرزه اي مي مونه و هر سه سرنشين کشته مي شن.. صندوق عقب پرايد پر بوده از جعبه هاي طلا.. برادرا طلاهارو مصادره کردن.. در فرودگاه به زني که ساک سنگيني رو حمل مي کرده مشکوک مي شن و وقتي بازرسي مي کنن مي بينن پر از طلاست.. مي گفت سگي به ساک يه مرد نزديک مي شده و پارس مي کرده .. وقتي جلوشو مي گيرند و ساکش رو باز مي کنن، دست خونين زني پراز النگوي طلا توش بوده.. مي گفت: معلوم نشد طلاها چي شد.. تا حالا به کسي نگفتن بيايين ببينيد اينها طلاي شماست يا نه... و همه فقط حاشا مي کنن...
مي گفت: از اون طرف هم افراد غريبه با لهجه هاي غريبه اي در چادر هاي کناري ديدم... آدرسشون رو پرسيدم.. چون تقريبا در هر محل بم فاميل يا آشنايي داشتيم ... گفتند فلان کوچه.. آدرسي که داد منزل فاميل ما بود که همه مرده بودن... گفتم چرا دروغ مي گيد؟ زن گريه کرده و التماس کرده که لوش ندم.. گفت از روستاهاي اطراف به اميد لباسي و غذايي و وسائل خونه اي اومده... گفته خيلي ها شرايط مارو دارن.. مي گفت هر چي چشم گردوندم کمتر بمي اصيل اونجا مي ديدم..
زن مي گفت: خود بمي ها همه دلشکسته و عزادارن.. خيلي هاشون افسرده هستند و حتي چند مورد از ناراحتي خودکشي کردن و روحيه اينکه برن دنبال غذا و لباس و بقيه ضروريات ندارن.. بيشترشون هم منزل آشناها در کرمان هستن.. کمکهاي مردم به دست صاحبان اصليش نمي رسه!..
مي گفت: سگ يه امدادگر امريکايي گم شد و فرداش خبر رسيد که دست يکي از برادران در شهر جيرفت پيداش کردن! (لابد بردتش هواخوري)...
مي گفت:بعضي امدادگرا ديگه شورشو درآوردن.. کار چنداني که نمي کنن.. بهترين چادرها رو که صاحب شدن هيچي.. اتاقشون تا سقف پتوي نو و ديگهاي پر از غذا بود.. بودن کسايي که از دل و جون کار مي کردن ولي آدم هايي که براي ارضاي کنجکاوي و بخور بخور اومده بودن کم نبود..

3- دو تا از پزشکان جراح مغز و اعصاب ساکن تهران که اصالتا بمي هستن به نامهاي دکتر رحمت و دکتر حميدي در چادر امريکايي ها با دل و جون روزها و شب هاي متوالي مشغول مداواي مردم بم بودن!

4- در مسجد سليمان و شهرهاي اطرافش مرتب زلزله مياد و مردم از ترس بيرون مي خوابن.. هلال احمر چادرهاي اضافي و کهنه رو بهشون قرض داده... ولي نه مجاني، از هر خانواده 20 هزار تومن گرفته... تازه در قبال نشون دادن شناسنامه سرپرست خانوار...

5- بعضي NGOها خودشون کمک هاي مردمي رو( بيشتر کمکهاي خارج کشوري ها) مي برن بم و شخصا تحويل مي دن.. اين گروه ها خيلي بين مردم محبوبيت پيدا کردن.. ولي چه فايده که کمکهاي بزرگ تحويل دولت جمهوري اسلامي شده... ليستي که شيوا در وبلاگش نوشته ( ۱۵ ژانویه.)خيلي جالبه!

6- جالبتر اينه که با وجود جمع شدن بيشتر از حد نياز پول براي بمي ها و کمک هاي مردم داوطلب، باز مي خوان از حقوق ماه دي تموم کارمندا و کارگرا و احتمالا معلم ها بين دو تا ده روز حقوق کسر کنن... کارگري مي گفت من از نون زن و بچه م زدم و به اندازه يه ماه حقوقم کمک کردم.. ديگه کم کردن حقوق چيه؟ شايد کسي نداشته باشه و زير بار قرض باشه!

7- خيلي از کارخانجات هم که هر کدوم حدود يک ميليارد تومن به حساب دولت واريز کردن به علاوه چند تريلي جنس.. بازم ملزم شدن که از حقوق کارگران خود پول بردارند و باز به حساب دولت سيري ناپذير بريزن!

8- خبربد وبلاگستان: بي بي گل ، طنز نويس محبوبم ديگه نمي خواد تو وبلاگش بنويسه.. اميدوارم پشيمون بشه!

9- نوشته هاي بامداد رو که مي خونم هميشه ازش روحيه مي گيرم... صبر و مقاومت و عشق رو در نوشته ي اين دفعه ش ببينيد!

10- همجنسگرايي هميشه براي من مسئله عجيب غريب و ترس آور و يا بهتر بگم نفرت آوري بود... .. يادمه خيلي وقت پيش به يه استخري که مال اقليت هاي مذهبي بود مي‌رفتم.. دو تا پسر همجنسگرا که اون موقع بهشون مي گفتيم همجنسباز هميشه گوشه‌اي مشغول صحبت با هم بودن.. يکيشون يه پسر هندي و يکي نمي دونم کجايي بود که سفيد و بور بود.. يادمه که ماهايي که کوچيک بوديم و آتيش مي سوزونديم و از هر گوشه اي مي پريديم تو استخر به قسمتي که اونا اونجابودن نزديک نمي شديم.. بهم ياد داده بودن ازشون بترسم و دوري کنم.. الان که فکر مي کنم مي بينم اونا که کاري با ما نداشتن.. هيچ کار خلاف اخلاقي هم انجام نمي دادن.. فقط عاشقانه باهم حرف مي زدن..و يادمه گاهي موهاي همديگرو از رو صورت هم کنار مي زدن..
اولين مطلب در مورد همجنسگرايي رو در وبلاگ(( شب بود، ماه پشت ابر بود)) خوندم... خيلي برام ثقيل بود.. ولي سعي کردم منطقي باشم.. آدمهايي هستن که با من فرق مي کنن.. چرا بايد نديده شون بگيرم؟... بعدها در وبلاگ(( مهشيد)) بارها دربارشون خوندم( اینم اولین نوشته مهشید در مورد این مسئله) و فهميدم تعدادشون تو دنيا کم نيست.. از طريق وبلاگ مهشيد به وبلاگ ((ماني ابر شلوار پوش ))که يه پسر همجنسگراست رفتم.. هنوز هم کاملا درکشون نمي کنم.. هنوز هم کمي ازشون مي ترسم.. ولي بايد ياد بگيرم که هر کسي تو دنيا حق داره زندگي کنه..حق داره از عدالت و رفاه و آزادي برخوردار باشه.. حق داره از بقيه انتظار داشته باشه که حقوقشو محترم بشمرن.. کسي ازمون نمي خواد مثل اونا باشيم..اصلا ما کي هستيم؟ ما هم نوعي انسان هستيم و اونا هم نوعي ديگر! ولي همه انسان!
نوشته آی تک رو همین الان در وبلاگش دیدم:
((رضاییه مهمون یه زوج گِی بودیم. یکی پنجاه ساله اونیکی بیست و هفت ساله . هفت هشت سالیم میشد که با هم زندگی میکردن . زندگی و ادا اصولاشونم خیلی جالب و منحصر به فرد بود!))


11- تا حالا فکر مي کردم يکي دو کيلو اضافه وزن دارم.. اينجا که مي گه وزنم نسبت به قدم متناسبه:)
شاخص جرمی اگه بین 25-20 باشه خيلي خوب..اگه بين 25 تا 30 باشه کمي تپل و از 30 به بالا خيلي تپل به حساب مي آييم!
نتيجه رو به من اطلاع بدين:-)

12- دو تا بلاگر مورد علاقه‌م دوست قديمي از آب دراومدن و حالا قراره بعد از 25 سال همديگرو در پاريس ببينن.. پانته‌آ و سوسکي... من جاي اونا قلبم داره تالاپ تولوپ مي کنه.. چه قرار هيجان انگيزي:)

۱۳- چه پایان تلخ و غم‌انگیزی داشت این دوستی....... شایدم دیگه باید بگم اون دوستی :(
( این شماره مربوط به خودمه ها...)

نظرها(170)

  2004-01-15  

1- چه خوش برقي به چشم شب درخشيد
چراغم را فروغي تازه بخشيد
مخوان اي جغد شب لالايي شوم
که پشت پرده بيدارست خورشيد...
(هوشنگ ابتهاج)

2- بيچاره خانمهاي نماينده‌ي متحصن در صحن متبرک مجلس:


آقا مرديم از بوي گند پا :-( خفه شدم...يکي بیاد منو ببره!
من اگه خدا بودم وحی نازل می‌کردم که با کفش هم مي شه نماز خوند وخلقي رو از بوي بد پا مي‌رهاندم!

3- وقتي خياط در کوزه مي افتد!
وقتي دوستام يکي يکي بهم زنگ زدن که حتما در مراسم فلان روز شرکت کن چون دکتر فلاني سخنراني داره، هيچ شک نکردم... گفتم خوب حالا که اينقدر مي گن برم.. يادداشتي هم از جلسه بردارم، شايد به دردشون خورد.. احتمالا براي همين يادداشت هاي زيادمه که گفتن برم..آخه از هيچ جزئياتي نمي گذرم.. دستمم خيلي تنده!... و رفتم...
اين دفعه سالن بزرگي رو گرفته بودن براي سخنراني و جمعيت زيادي هم اونجا بودن.. چند نفر از افراد سرشناس هم بودن...سخنراني ها شروع شد و منم شروع کردم به نوشتن و يادداشت برداري... نمي دونم چند صفحه شد... همه هم عين هم حرف مي زدن تقريبا...
تا اينکه ديدم آخر جلسه مجري گفت به علت تلاش هاي زياد تعدادي از گروه فلان تعدادي لوح تقدير آماده شده که خدمتشون تقديم مي‌کنيم..

هميشه وقتي توي يه مراسمي بالاي سن، به افرادي جايزه مي‌دن، عکس العمل‌هاي جايزه بگيران برام جالب بوده ... کلي مي‌شينم نقدشون مي کنم... رفتاراشون رو تجزيه تحليل مي‌کنم.. تموم حواسم و نگاهم به جريانه.... طرف هول مي‌شه يا نمي‌شه؟.. اشتباه مي‌کنه يا نمي‌کنه؟.. سرخ مي‌شه؟ نمي‌شه؟ پله هاي سمت راست و چپ رو قاطي مي‌کنه يا نه؟ از بس گيجه نزديکه بخوره زمين يا نه؟.. وقتي مقامي دستشو دراز مي کنه براي دست دادن چيکار مي‌کنه ؟ به موقع دوزاريش مي‌افته؟ ... وقتي لوح رو بهش مي‌دن نزديکه بندازتش؟..
خلاصه فکر مي‌کردم اينا که اينقدر کاراي مهم کردن که شايسته تقديرن، ديگه کار به اين آسوني رو بايد درست انجام بدن!

گروهي که مجري ازشون اسم برد گروه ما بود... البته من مدت زيادي بود باهاشون کمتر کار مي‌کردم.. از يه مسائلي ناراضي بودم.. چيزايي ديده بودم و زيادي غر مي‌زدم.. ولي هر موقع به وجودم نياز بود،مثل همين دفعه براي نوشتن گزارش که سرم درد مي‌کنه براش، ناز نمي‌کردم...
4 نفر آدم مهم با کبکبه و دبدبه اون بالا وايساده بودن ... و لوح ها رو يکي يکي مي‌دادن و ملت هم کلي دست مي‌زدن و تشويق مي‌کردن!
وقتي مجري اسم دوستاي صميميم رو شروع کرد به خوندن،کلي ذوق کردم که مي‌تونم ازشون سوتي بگيرم و تو گزارش بنويسم( البته تو چرکنويس گزارش)... پدر سوخته ها همه شون مي‌دونستن انگار.. چون کلي شيک و پيک اومده بودن و موقع سلام عليک فهميده بودم خيلي هيجان زده‌ن!
از سمت جپ، يه نفر لوح ها رو مي آورد که اتفاقا يکي از آشناهاي خودمون بود.. مي داد به نفر اول سمت چپي ...
قاعدتا بايد بچه ها از پله هاي سمت راست برن بالا ... يکي يکي از اول با هر چهار تاشون سلام عليک و کمي صحبت کنن تا برسن به نفر سمت چپي، لوح آورنده لوح رو مي داد بهش و اونم مي داد به بچه ها و دوباره يکي يکي بايد تشکر کنن و کمي عقب عقب بيان تا برسن به مردم.. يه تعظيم کوتاه براي مردم و جواب به ابراز احساسات و....
من با لبخند نيشداري مشغول ثبت سوتي ها بودم... فلاني پاهاش گير کرد نزديک بود زمين بخوره... اون يکي ديوانه از پله هاي سمت چپ رفت بالا و دوباره مجبور شد بره سمت راست و يکي يکي سلام عليک کنه.. اون يکي رو!! اصلا نمي دونه دستاشو چيکار کنه؟ همينطور وله! اين يکي که از خجالت صورتش شده رنگ لبو..پس فقط زبونش پيش ما درازه؟... به به ! فلان مقام دستشو دراز کرده باهاش دست بده .. اصلا تحويل نگرفت.. ببينم پسرا حواسشون هست با مقام هاي زن دست ندن و با مقام هاي مرد دست بدن؟ دخترا چي؟

کلي از اين چرت و پرت ها نوشته بودم و نيشم با بدجنسي تا بناگوش باز بود که....
ناگهان اسممو تو بلند گو شنيدم! واي... منو ديگه چرا؟؟ فلاني که باهام خيلي بده! واي مانتو مو اتو نکرده پوشيده بودم.. صداي دست زدن که بلند شد و بغل دستيم زد به شونه م که بابا با توئه ها.. پاشو برو جايزه تو بگير...
يه دفعه احساس کردم سخت ترين کار عمرم رو مي خوام بکنم... دفتر و خودکار سوتي-نويسم رو پرت کردم رو صندليم....
-فکر کردم اگه پاهام بيفتن گل هم و بخورم زمين مجبورم عين اون آباديانيه تا اونجا سينه خير برم تا خيط نشم... از اين فکر مسخره خنده م گرفت... چه فکرا توي همين چند دقيقه از مغزم نگذشت...
- يادم باشه از سمت چپ نرم...به سمت پله هاس راست راه افتادم... همينطور صداي دست ميومد.. پله ها رو درست رفتم... خوشبختانه پام پيچ نخورد..... وقتي رسيدم بالاي سن، ديدم اولين فرد که هميشه فکر مي کردم با من و رک گوئيام زياد خوب نيست داشت محسناتم رو به بقيه مي گفت و بقيه خوشبختانه همه با لبخند به من و اون گوش مي کردن.. منم لبخند مليحي زدم!
تا اولي داشت حرف مي زد از ذهنم گذشت...- اولي يه خانم مانتو پوشه که با دخترا دست مي ده! دومي يه آقاي ريشوئه.. حواسم باشه فقط يه تعظيم کوتاه نامحسوس بهش کنم جوري که چاپلوسي هم حساب نياد..در ضمن بي ادبي هم به حساب نياد... زياد هم نگاش نکنم که به گناه بيفته طفلک!... سومي يه خانم خوشرو و چادريه که دخترا رو چلپ چلپ سه تا ماچ مي کنه... يادم باشه صورتمو بهش عرضه کنم:)) چهارمي هم يه آقاي صورت تراشيده ي خوش تيپه که مي تونم اونو به جز سلام عليک يه کم با لبخند نگاه هم کنم، چون اون قراره لوحم رو بهم بده...
خدايا نکنه قاطي کنم و به اولي تعظيم کنم... با دومي دست بدم و به سومي لبخند بزنم و بپرم چهارمي رو ماچ کنم؟ عجب جايزه گرفتن تو مملکت اسلامي سخته ها!!
وايساده بودم نگاهشون مي کردم که حرفاشون تموم شد...آب دهنمو قورت دادم و شروع کردم... نيشم خود به خود باز شده بود.... با خانم اولي دست صميمانه اي دادم ... براي دومي با نگاهي رو به پايين يه تعظيم کوچيک کردم..الحمدلله تا اينجاش به خير گذشت... خانم چادريه خودش اومد جلو ماچم کرد... فقط سومين بوسش يه کم هوايي شد، چون حواسم نبود و سر دومين بوس صورتمو آوردم عقب! چهارمي هم با لبخندي لوح رو از دوستمون گرفت و دو دستي به من داد.. منم دودستي گرفتمش...براي کلاس بيشتر به هر کدوم هم يه لغت تشکر آميز گفتم!.. به يکي گفتم مرسي..به يکي گفتم خيلي ممنون..به يکي گفتم متشکرم.. چهارمي رو يادم نيست چي بهش گفتم(سپاسگزارم نبود ها..زيادي قلمبه سلمبه ست).. خارج از برنامه هم شيطونيم گل کرد و به لوح آورنده يه چشمک کوچولو زدم که خنده ش گرفت...خدا کنه کسي نديده باشه که بعدا بگن چشمک به پسر مردم اونم تو روز روشن!
بعد يواش يواش اومدم عقب.. دوباره تشکر کردم و چرخيدم سمت مردم... همه برام کف زدن.. و به همه تعظيم بلندي کردم... خواستم خوشمزگي کنم و لوحمو عين کاپ افتخار بيارم بالا و همه رو بخندونم... ديدم ديگه گناهانم زياد مي شه:)

خلاصه به خير گذشت... ولي جدا خيلي کار سختي بود... خيلي سخت تر از اوني که فکرشو مي کردم... ديگه هرگز کسي رو که داره جايزه مي گيره موشکافانه نگاه نمي کنم... ديگه به جون مامانم کسي رو مسخره نمي کنم.. ديگه قول مي دم دختر خوبي باشم...قول می دم کسی رو اذیت نکنم.... قول مي دم روزي سه بار مسواک بزنم....خلاصه: خدايا منو ببخش:)

4- Skala

5- ما چار تا برادر
همراه دو خواهر
هی دورش می گردیم
میاریمش به خونه...
( سرژيک برای مامانش خونده!ياد بگيريم!)

نظرها(112)

  2004-01-12  

چند روزیه فقط می‌تونم ای‌میل بگیرم و ای‌میلهایی که نوشتم ارسال نمی‌شه:(
اونایی که آی‌دی‌شونو ندارم نمی‌دونم چطور حرفامو بهشون بزنم..آذر جان به شما هم نمی‌تونم ای‌میل بدم متاسفانه..نگرانم!

1- تنها انسان گريان نيست!
من ديده‌ام پرندگان را.
من برگ و باد و باران را، گريان ديده‌ام..
تنها انسان گريان نيست...
تنها انسان نيست که مي‌سرايد!
من سرودها از سنگ
نغمه ها از گياهان شنيده‌ام
من، خود شنيده‌ام، سرودي از باد و برگ.
تنها انسان سرودخوان نيست!
تنها انسان نيست که دوست مي‌دارد!
دريا و بادبان
خورشيد و کشتزاران يکسر عاشقانند.
تنها انسان نيست...
تنها، انسان، تنهاي بزرگست!
انسان مرگزاي
انديشه‌هاي مرگش ويرانگر...
(م.آزاد)

2- غذاي ارزون و دانشجويي و مجردي و مقوي:
دو تا قلم پرگوشت رو با پياز رنده شده و 200 گرم بلغور جو( شسته شده) رو با يه عالمه آب ريختم تو زودپز...نيم ساعته پخت..شد سوپ جو...خيلي زياد مي شه . براي يه هفته بسه!...هر بار مقداريشو با يه چيزي جوشوندم و خوردم:) يه بار با يه ليوان شير و کمي جعفري خرد شده..يه بار با رب گوجه فرنگي..يه بار توش قارچ خورد کردم..خلاصه هر بار هر چيزي که تو يخچال پيدا کردم ريختم توش... به اضافه نمک و فلفل زياد... خيلي خوشمزه مي شه... فقط نمي دونم چرا هر بار پا مي شم به عنوان ورزش حرکات موزون انجام بدم( بهم گفتن نگم رقص) شکمم سروصداش درمياد:) بخصوص بعد از چايي خوردن! بين خودمون بمونه ديگه آخراش بريدم وبقیه شو دادم به کلاغا!
بي خود نيست مي گن: اين شکم بي هنر پيچ پيچ! نکنه توقع داره همه ش مرغ و فسنجون بشش بدم؟

3- يه کادوي جالب تولد برام رسيده.. از يه دوست خيلي خوب و قديمي... فکر مي کنم ده سالم بود که باهاش آشنا شدم...اون موقعا گاهي براي يکي از نشريات کودکان مطلب مي فرستادم( حالا که نوشته هام تازه اينطوره، ببين اون وقتا ديگه چي بوده!!)
چند باري مطالبم چاپ شد و يه آقايي در مجله که بيچاره فکر مي کرد من استعداد دارم، شروع کرد با مکاتبه منو راهنمايي کردن! ما که چيزي نشديم.. ولي اين دوستي مکاتبه اي ادامه پيدا کرد..بعد از مدت کمي، ايشون به شهر دوري رفتن و باز اين مکاتبات ادامه داشت.... تا 17 سالگيم هيچوقت از نزديک نديده بودمش..تا اینکه يه بار که هيچکس خونه نبود و منم تازه از بيرون اومده بودم..ديدم دوتا آقاي خيلي لاغر و خيلي قد بلند دم خونه مونن و دارن زنگ مي زنن... آقاي شاعر بود و برادرش.. من مدتي زيادي خشکم زده بود... 7 سال قيافه ش رو يه جور ديگه مجسم کرده بودم... هيچوقت حالت اون موقع رو يادم نمي ره.. گيج و ويج و حيرون.. برعکس اون اصلا تعجب نکرد.. شاید هم کرد ولی تونست تعجبشو مخفی کنه... نمي‌دونم چند دقيقه گذشت تا به خودم اومدم .. درو باز کردم و تعارف کردم و رفتيم تو...
مامانم دو روز رفته بود خونه فاميل و همه جا ريخت و پاش بود.. يادمه ميز جلوي مبل کلي روش خاک بود.. جلوي خودشون با دستپاچگي اول روي ميز رو دستمال کشيدم و اون و برادرش همه ش نيششون باز بود..شايد مي خواستن بهم قوت قلب بدن..يا شايد هم رفتارم خيلي عجولانه و خجالتانه بود.. کلي هم سوتي دادم... برعکس نامه هايي که بينمون رد و بدل مي شد و من با پررويي از هر دري مي نوشتم اصلا نمي تونستم درست حرف بزنم... خلاصه مامانم خوشبختانه اومد و اين حالت عوض شد... مدتها مرتب به خونه مون ميومد.. کلي با برادرم رفيق شده بود... با بابام مي نشست بحث مي کرد.. اينقدر خودشو صميمي احساس مي کرد که حتي چند بار باهامون اومد مهموني!.. ولي من ديگه نمي تونستم اون رابطه ي صميمانه رو که باهاش تو نامه داشتم داشته باشم... تعجب مي کردم چطور با آدمي به اين گندگي اينقدر شوخي کرده بودم... ديگه اون بيشتر حرف مي زد و من گوش مي کردم...
خلاصه بعد از مدتي دوباره بايد به شهر دوري مي رفت.. از اون به بعد ديگه رابطه تلفني شد.. و من با اينکه خيلي خوشحالم که اين دوستي تا حالا ادامه داشته و اميدوارم براي هميشه ادامه داشته باشه، ديگه نتونستم مثل قبل باشم... و هيچوقت هم ديگه دعوتش نکردم بياد خونه مون.. عجيبه که هر وقت تلفن مي زنه( خيلي کم..شايد هر دوسه ماه يک بار) در بدترين شرايط روحي منه! و هي حرف مي زنه و من هي گوش مي دم... و عجيبه که حرفاش تقريبا به درد همون شرايطم مي خوره.. عيدا و تولدم برام کارت مي فرسته.. هميشه هم درست به موقع.. هميشه خوشحال مي شم.. چند بار هم برام کتابهاي خيلي خوبي فرستاده...
چند ماه پيش براي اولين بار به فکرم رسيد منم براي تولدش يه کادويي بگيرم و به نظرم کتاب ده فرمان کيشلوفسکي مناسب اومد... خيلي خوشش اومد..گذشت و گذشت تا.پريروز مامانم زنگ زد که از طرف دوستت برات يه بسته اومده.. يه بسته خيلي سنگين و بزرگ! رفتم ديدم واي.. يه عالمه جعبه شيريني و کتاب توشه.. دقيقا 9 جعبه شيريني هاي مختلف و يه کتاب:) روي هم ده تا! بابا آخه من اين همه شيريني براي چيمه؟ يعني اينقدر خودمو شکمو نشون دادم؟:) فقط يه جعبه شو با کتاب رو آوردم... بقيه رو يواش يواش دارم بذل و بخشش مي کنم!
برادرم که مي دونست کتاب ده فرمان بهش کادو داده بودم، گفت ايندفعه براش علي بابا و چهل دزد بغداد رو بفرست.. مامانم گفت هشتاد روز دور دنيا هم بد نيست:)

4- چرا اينقدر تو زمستون آب استخرها رو گرم مي کنن؟.. منم که تو امتحانا ويرم مي گيره که جاهايي رو که وقتاي ديگه تنبليم ميومد برم، حتما برم! تو آب گرم هم که:ديگه حالي براي درس خوندن به آدم مي مونه؟ نه والله!.... احوالي به آدم مي مونه؟ نه بالله!...
تو اين روزا هر روز تنها رفتم استخر جز ديروز.. مثلا دوستام لطف کردن وبه مناسبت تولدم باهام اومدن استخر.. بليت همه رو من بدبخت خريدم! بعدش هم رفتيم پيتزا خورديم..

5- من هميشه فکر مي کردم از بس شيرين زبون و خوش رفتارم سر اينکه تو پيتزافروشي کي پيشم بشينه دعواست! نخير ...
تازه کشف کردم چون من وقتي تو جمع مي شينم اشتهام بند مياد هر کي کنارم مي شينه دلي از عزا درمياره... چه کشف غمگين کننده و افسرده کننده اي.. بايد همين روزا يه خودکشي اي چيزي بکنم! :)

6- اين اشتها بند اومدن تو تولدها وعروسي ها و کلا جاهايي که رقص هم داره هميشه بيچاره م کرده..برعکس خونه که خيلي شکموام و همه ش دهنم بايد بجنبه، تو مهمونيا نه درست حسابي غذا مي تونم بخورم.. نه کيک و نه ميوه و آجيل و.. همه ش بايد بچرخم و بپرم و برقصم و.... ولي بعدش که ميام خونه، تا صبح خواب کيک خامه اي و بره بريون و چلوکباب و زرشک پلو با مرغ و باقال پلو هر چي با چشمام سر ميز ديدم مي بينم و هي آه مي کشم و هي غلت مي زنم..عجب بدبختي داريم ما ها...:(

7- اين کتابها رو پيش از اينکه بميريد تهيه کنيد و بخونيد ! اين پيشنهاد آقاي پولاد همايونيه! لينکش رو در صبحانه پيدا کردم...
(( تعدادي از بنگاه هاي چاپ و نشر کتاب در اروپا ، از صد نويسنده ي بزرگ جهان خواسته اند تا ده جلد از بهترين کتاب هاي تاريخ ادبيات را برگزينند. کتاب هايي که اثر بي چون و چرايي بر فرهنگ و ادبيات جهاني و انديشه ها و تخيلات خودشان داشته است)).
از کتابهاي برگزيده شده ليستي تهيه شده .. جالبه که در اين ليست کتاب مثنوي مولوي وگلستان سعدي و قصه هاي هزار و يک شب از ايران هست.. بچه هاي نيمه شب سلمان رشدي هم هست! و خيلي کتابهاي ارزشمندي که چند تاشونو حتما خيلي از ما خوندیم.. شما هم ا ين ليستو ببينيد .. چند تاش رو هنوز نخونديم؟؟ من که کلي خجالت زده شدم! بخصوص اين هکلبري فين مارک تواين رو يه نفر چند باره بهم مي گه حتما بخونم! زيتون به اين تنبلي و بي سوادي هرگز نديده ملتي!

8- تا حالا دلم نيومده بود عکسي از زلزله اينجا بذارم.. ولي اين يکي خيلي قشنگه! نگاه دختر خوشگلي که نجاتش دادن... بوسه هايي که هنوز از زير آوار بيرون نيومده برلپاش مي زنن... خيلي دلم مي خواست اونجا بودم و منم يه ماچش مي کردم:)
کاش همیشه دستانی اینچنین حمایتگر به طرف همه کودکان دراز باشه!



منبع عکس

9- نه بابا!! نماينده هاي مجلس هم که به غيرت اومدن! ... براي اعتراض به رد صلاحيت ها در مجلس تحصن مي کنن ..آبستراکسيون مي کنن.. اعتراض مي کنن.. نطق مي کنن... شوراي نگهبان هم از ترسش هي تعداد رد صلاحيت شونده ها رو کم مي کنه! نمی‌شد کمی زودتر می‌جنبیدن؟ نکنه به خاطر منافع شخصی خودشونه؟

10- از وقتي که براي با کلاسي دادم کارت عابر بانک و کارت تلفن عمومي‌مو پرس کردن، نمي دونم چرا عابر بانکها و تلفن عمومي ها از کار افتادن.. شکافهاشو کي کوچيک کرده؟ آخه اين چه وضع مملکته؟ از دست اینا من کجا برم تحصن کنم؟

11- ازين به بعد ديگه مي خوام فقط نيمه ي پر ليوان رو ببينم.. مي خوام تموم ليوان هامو از وسط ببرم.. کاري نداره! ساده ست... يه نخ کلفت رو دوروسط ليوان مي بنديم... تموم نخ رو آغشته به الکل(ترجيحا الکل گندم) مي کنيم... بعد نخ رو آتيش مي زنيم... کاسه آب يخي بايد کنار دستمون باشه.. وقتي حسابي نخ سوخت يه دفعه ليوان رو در آب يخ غوطه ور مي کنيم و ليوان خيلي تميز از وسط نصف مي شه.. اينجوري ديگه نيمه خالي ليوان ديده نمي شه:)
چه بامزه شدم امشب من. نه ؟ :)

12- چقدر چيز ميز بهتون ياد بدم.. بسه ديگه!

نظرها(120)

  2004-01-11  

1- به راه خود که مي رفتم
لحظه اي چند باز پس نگريستم
و کلامي چند گفتم
و ديگر مرا
از آنچه بوده است ياد نمي آيد
و کسي را به خاطر ندارم...
(بيژن جلالي)

2- يه هفته تلفن قطع بود و به اينترنت دسترسي نداشتم..کلي به کاراي عقب افتاده م رسيدم..کلي کار خونه..درس..کار بيرون...شايد اگه همت مي کردم مي تونستم برم کافي-نت.. ولي راستش يه کم از بعضي چيزاي وبلاگستان خسته شده بودم.. از بعضي دوروئي ها، چاپلوسي هايي که يه جاهايي مي ديدم..دشمني هاي بيخودي که بامن يا کسايي ديگه مي شد.. چشم بستن ها روي حقايق.. و اينکه يه عده همه ي هم و غمشون رو گذاشتن براي خراب کردن بقيه و فکر مي کنن دنيا همين محيط کوچيکه..يا تبليغات براي وبلاگشون به هر قيمت.. ريا و فريب و خودنمايي و تحميل کردن خود به ديگران و هندونه گذاشتن هاي بي خودي و....
با اينهمه زود دلم تنگ شد و حتي رو فلاپي يه مطلب نوشتم و دادم يکي برام بذاره تو وبلاگم..ولي چون ارتباط يه طرفه بود ، راضيم نکرد...من دوستامو مي خواستم..چه منتقد ،چه راهنما... يه ارتباط دو طرفه سالم...تلفن درست که شد فهميدم ديگه بايد به چه چيزايي اهميت بدم و به چه چيزهايي نه...بايد خيلي چيزا و خيلي کسا رو فراموش کنم...البته اميدوارم بتونم!

3- سه شنبه ي پيش به اصرار بچه ها بعد از کلاس بدوبدو رفتيم مراسم گلريزان هنرمندان و ورزشکاران براي زلزله زدگان بمي در سالن ورزشي انقلاب در شاهين ويلا..بچه ها مي گفتن قراره علي پروين بياد..گلزار..هديه تهراني و کلي هنرپيشه و فوتبالیست ديگه!

با اينکه دوساعت دير رسيديم..ولي مراسم تازه شروع شده بود...طالقاني رئيس فدراسيون کشتي داشت صحبت مي کرد و بزرگان قوم نشسته بودن رو صندليهاي اون وسط.. داشت تو بلند گو کمکهايي که شده بود اعلام مي کرد.. تا حالا چند بار براي ديدن کنسرت اومده بودم به اين ورزشگاه..کنسرت شهرام ناظري..کنسرت محمد اصفهاني و چند تا ديگه و لي هميشه خانم ها و آقايون پيش هم مي نشستن..اين دفعه جدامون کردن .. نشستيم روي سکوهاي بالا..تعداد خانومها خيلي زياد بود و تقريبا به زور جاي نشستن گير اورديم ولي قسمت آقايون نصف بيشترش خالي بود..اين نشون مي داد گلزار بیشتر از هدیه سوکسه داره:)راستي..يه چادر هم جلوي سالن بود براي هداياي جنسي مردم..
بزرگان قوم کي بودن؟ نماينده هاي مجلس..شورا..روساي وزارت ارشاد..پولداران و بساز بفروشان کرجي..ورزشکارا و هنرمندا.. هر اسمي رو که صدا مي کرد که پول اهدا کرده-بيشتر از پولدارا- و يارو با هزار اهن و تلپ ميومد چک مي داد و با پز فراوون بر مي گشت با لبخند بزرگوارانه ای به جمعيت نگاه مي کرد٬ من از بين جمعيت يه فحش عليه ش مي شنيدم..بيشترين کلمه اي که درموردشون مي گفتن دزد ..مال مردم خور..نزول خور واين حرفا بود...جالب اين بود که کسي که پول باباي من رو بالا کشيده بود و ما عليه ش شکايت کرده بوديم و کساني که تا حالا دهها آپارتمان پيش خريد مردم رو خورده بود جزء همين خيرين و نيکوکاران بودن..و حالا داشتن مثلا صدقه ميدادن..يکي ديگه که عاشوراها ده روز تو يکي از مساجد خرج مي ده ولي هزارها آدم رو به خاک سياه نشونده و از صدقه سر وصل کردن دمش به اين حکومت از هيچي به همه چيز رسيده، هم بود! يه خانم که جلوي ما نشسته بود و يه چک صد هزار تومني اورده بود که کمک کنه تا ديد پول دست اون آقاست فوري چکشو گذاشت تو کيفش و گفت فلاني امکان نداره پولي که مياد به دستش از دست بده و حتما مي خورتش..
به نظر من شايد اين پولا خورده نشه اين دفعه..ولي وقتي آدم مي فهمه اين پولا از کجا اومده حالش بد مي شه..شايد يه نوع جلسه پول-شوئي و تطهير آدماي کثيف بود..منظورم همه آدماي حاضر نيست...

بين خانما، بحث احمدزاده و حسيني مجريان به ظاهر خير و نيکوکارتلويزيون درگرفت..انگار هنوز همه نمي دونن که اين دو تا در بنيادي به نام کوثر 12 ميليارد تومن مردم رو بالا کشيدن و فقط چند روز زندان بودن و گويا لاريجاني ضامنشون شده ..من اين مسئله رو دو ماه پيش شنيده بودم ولي دوستام از تعجب داشتن شاخ درميوردن..اونا احمدزاده رو مجسمه پاکي و نيکوکاري مي دونستن..بهشون گفتم بابا احمدزاده حتي به پولهايي که براي سرطاني ها و هموفيلي ها و ... که جمع مي شد رحم نمي کرد..پولا رو مي برده خونه ش و به زور مي تونستن قسمتيش رو ازش بگيرن و بقيه ش ملا مي شده! من هيچوقت از همچين چيزايي از آدمهاي متظاهر تعجب نمي کنم..هر کي متظاهرتر، مقدار ريگاي تو کفشش بيشتر...

جدا از برنامه جيب پرکني و پول شوئي بعضيا، يه برنامه دف نوازي گروهي بود که بد نبود.. يه برنامه هم چند تا عاشيق آذربايجاني با سازاشون اجرا کردن که متاسفانه بين دو نيمه فوتبال بود و هيچکس حواسش نبود و گوش نمي کرد و گرنه خيلي قشنگ بود...
هنرمندا مدتيه يه کار جالب کردن..يه تيم فوتبال( فوتسال) درست کردن و به هر مناسبت مي رن به شهرهاي ديگه و يه بازي دوستانه با منتخب فوتباليست هاي اون شهر انحام مي دن و معمولا درآمد اون بازي رو صرف امور خيريه مي کنن..تا اونجايي که ديدم اعضاش اينا هستن: اصغر همت..فرهاد جم..پويا اميني..جواد هاشمي..امير کريمي(اون پسر تپل بامزه هه)..هوتن جوادي..يکي هم شبيه گلزار بود که بيشتر دخترا براش غش و ضعف مي کردن..
اين هنرمندا براي زلزله بم يه ويدئو کليپ ساختن...سود فروش اين سي دي هم براي کمک به ساخت يه ورزشگاه در بمه... نيم ساعته ..همون جا چراغها رو خاموش کردن و با تصوير بزرگ نمايشش دادن..هر خواننده اي از اين گروه رو نشون ميداد دخترا يه جيغايي مي زدن و به سمت ميله ها حمله مي کردن...با اينکه بين اين کليپ خرابه هاي بم و جسدهاي مردم رو نشون مي دادن يه عده پا شده بودن و قر مي دادن و روسري تو هوا مي چرخوندن و پايکوبي مي کردن..آخرش هم ميله هاي جلو شکست و نزديک بود ده بيست تا از دختراي جيغ جيغو بيفتن پايين...من ازين کارا نکردم ها...همونجا خود هنرمندا اومدن تو جمعيت و سي دي هاشو فروختن..اين دختراي هنرمند نديده اونقدر بشکونشون گرفتن و ازشون آويزون شدن و ازشون امضاء گرفتن که نگو:) منم سي دي شو خريدم..به نظر من قشنگه...هزار تومن..از هوتن..بهم گفت کجا برات امضاء کنم؟ گفتم مرسي نمي خوام .. کنف شد:)بیچاره حواسش نبود که اون بايد از من امضا مي خواست:)

فوتبال هم تا نيمه اول که من ديدم هنرمندا خيلي بهتر بازي کردن و اولش دو تا گل زدن..ولي بعدا ديدن کرجيا ناراحتن، شل اومدن و گذاشتن مفتي سه گل بخورن..نيمه دوم نفهميدم چي شد ولي حق هنرمندا بود که ببرن.. کرجي ها هر کدومشون توپ ميفتاد دستشون( البته پاشون) مي خواست تنهايي گلش کنه و تقريبا همه ش اوت ميشد و مي رفت تو جمعيت!

از نکات حاشيه اي:ما براي فضولي که ببينيم تو چادر ديگه چيا جمع شده رفتيم دم چادر هلال احمر....وقتي وارد شده بوديم نيمه پر بود..حالا خالي بود..پرسيديم کجا بردنش..يه خانم کنجکاو شده بود که اگه بردنش ستاد هلال احمر بره تحقيق کنه..آقاهه با کمال وقاحت گفت..تمام اجناس چادر رو دزد زده...امکان نداشت کار غريبه باشه..دم چادر پر بود از افراد به ظاهر خير و دزد...

4- خيلي از بلاگرها در ماه پرفضیلت و دانشمند پرور دي به دنيا اومدن..قرار بود همه رو اينجا بنويسم تا همه تبريک بارونشون کنيم.. متاسفانه فاجعه زلزله پيش اومد و نشد..
با اين که تولد اين دوستان گذشته ، بازم تبريک مي گم به: مهشيد عزیز که هزینه تولدشو به زلزله‌‌زده‌ها اهدا کرد... قاصدک(دی10) ..آليس (دی5)... شهره(6)..حسين درخشان(17)... رضاي آرمانشهر(17)...عاليجناب منتقد(15)... سيدعلي(1۶)...کاوه فیزیک زاده ...شبح بزرگ(۱۶)...topaak-shakour ..متولد ماه دی هم که از اسم وبلاگش معلومه دی ماهیه..دیگه؟آهان جناب بی صدا(۱۷)..شکارچی(۲۷دی)..نیلوفر دکتر کوچولو (۱۳)...سخت درمان(۳دی).. آقای م.ر. (۹ دی..صاحب هاست و احترامش بر من واجب کفاییه)
دیگه: مرمرو(20)... آسمان(21)... زيتون يعني من ها!به خودمم لینک دادم:)‌ (21)... زهرا دوست قدیمی و عزیزم(۲۱) آواي دل(24)...
براي همه جميعا صلوات..ببخشيد جميعا تبريک صميمانه!

5- تو اين مدت من از اخبار يه کم عقب موندم..پدرام معلميان متن قشنگي به زبان انگليسي تهيه کرده و از امدادگران خارجي که در ايام کريسمس اومدن ايران و تمام تلاششون رو براي نجات انسانهاي زير آوار مونده کردن تشکر کرده..بريم امضاش کنيم...البته دولتمردا حسابی از خجالتشون دراومدن ولی خوب..تشکر از زبون مردم یه چیز دیگه ست:) تا حالا ۷۰۹ نفر امضاش کردن!

6- من که قبلا اينقدر براي شرکت در نوشتن داستان و بعد داوري وبلاگداران در مسابقه داستانهاي کوتاه بهرام صادقي تبليغ کرده بودم..نتيجه ش رو هم اينجا اعلام کنم..البته همه تا حالا حتما ديدنش!

7- من چيزي در مورد خود آقاي بهرام صادقي نمي دونستم..فکر مي کردم ايشون در قيد حياتن!...امروز در وبلاگ آدم و حوا اطلاعاتي درباره ش خوندم!


۸- بعد از زلزله بم اميد به زندگي در مردم خيلي کم شده..هر مهموني ميري.. هر کي رو مي بيني.. دلمرده ست..انگار همه آماده مرگن! همه ش اسم مردن..جسد...کفن ! ماهايي که دل نداشتيم يه عکس مرده ببينيم حالا از صبح تا شب داريم جسد مي بينيم...متاسفانه داره عادي مي شه اين چيزا... حتي تو نقاشي ها و رفتارهاي بچه هاي مهد کودک و مدارس هم کاملا ملموسه.. بچه ها گناه دارن... چيکار کنيم که کمي در دل بچه ها و بقيه مردم اميد بتابونيم؟...
بعضيا فکر مي کنن فقط بايد از اين موقعيت بهره برداري کنن و چشم مردم رو به يه سري واقعيات باز کنن.. خوب اين خوبه..لازمه... ولي آدم مايوس و افسرده کمتر مي تونه مسائل رو تجزيه و تحليل کنه.. نگذاريم مردم بي خيال و بي انگيزه بشن..
آدم اميدوار و با نشاط بيشتر مي تونه تلاش کنه.. فکر کنه .. عمل کنه...

۹- نقد داستان(( چراغها رو من خاموش مي کنم)) زويا پيرزاد از زاويه اي ديگه..و مقايسه ش با کتاب(( بامداد خمار))فتانه سيد جوادي، از نگاه نسرين رنجبر ایرانی نويسنده وبلاگ انارآبي!( کش رفته شده از لينکدوني آدم و حوا)

۱۰- ببخشید کم نوشتم:) آخه درس دارم!

۱۱- ا....اینجا اسم منم هست:)) از کجا اومد این لینک؟
در وبلاگ آقای شکراللهی : رسانه، داستان کوتاه و وبلاگ
بحران فرهنگی در وبلاگستان فارسی..
.. چه ندید بدیده این زیتون.. حالا نکنه بدیمو گفته باشه؟:) از هول هلیم نیفتم تو دیگ :) برم بخونمش...
تصحیح می کنم: نوشته آقای محمد حسن شهسواری بود !و خوبی هم نگفته بود:) شما به خوبی خودتون ببخشید!

۱۲- بلیت کنسرت شجریان به نفع زلزله زده ها ۱۰ تا ۳۰ هزار تومن!

نظرها(114)

  2004-01-07  

1- يک نفس با ما نشستي، خانه بوي گل گرفت
خانه ات آباد کاين ويرانه بوي گل گرفت
از پريشان گويي ام ديدي پريشان خاطرم
زلف خود را شانه کردي شانه بوي گل گرفت...
(علي آذرشاهي)

2- وقتي بولدوزرها براي نجات آدمها از زير آوار، ميان اونا رو از کمر قطع مي کن، قطع کردن سيم تلفن که مسئله مهمي نيست... وقتي براي مرگ هزاران نفر در اثر اهمال کاري نشه از کسي سوال کرد، براي نداشتن تلفن(حتي تلفني که به هزار زحمت به قيمت 12 برابر قيمت واقعي بخري) مي شه کسي رو مؤاخذه کرد؟ اصلا هر چي فکر مي کني مي بيني ارزششو نداره..ديگه هيچي اون ارزش قبلي رو نداره برام...

3-منو بگو که هر وقت راننده اخموي بولدوزر که يه آقاي کرد با سبيل هاي دراز چخماقي بود مي ديدم با لبخند سلام مي کردم و منتظر بودم يه کم بهم رو بده تا ازش يه دور بولدوزرشو بگيرم و سوار شم...نخواستيم بابا..

4- رفتم به ديدن يه آقايي که 60 نفر از فاميلاشو تو زلزله از دست داده بود..خيلي پريشان و مضطرب بود...از بس گريه کرده بود صداش به زور درميومد...واقعا نمي دونم آيا اين آدما تا آخر عمر مي تونن اين فاجعه رو فراموش کنن؟...بيشتر حرفاهايي که مي زد به صورت زمزمه بود، اصلا حواسش به سوال هاي من نبود و هر چي خودش دلش مي خواست مي گفت..من اين آقا رو قبلا ديده بودم..خيلي خوش لباس و شق ورق بود..ولي حالا حتي موهاشو شونه نکرده بود..60 نفر از افراد فاميل رو از دست دادن تو ذهن من يکي که نمي گنجه!بايد خيلي وحشتناک باشه!
چيزايي که از حرفاش فهميدم اينا بود:
بقيه فاميل هاييش که سالم مونده بودن هيچکدوم هيچ چي از کمکهاي مردم و دولت دريافت نکردن..فاميلهايي که در کرمان خونه دارن اينا رو بردن خونه ي خودشون...اين آقا چند ساعت بعد از زلزله به بم رفته..مي گفت وحشتناک بود..انگار دولت دوست داشت مردم بميرن..مي گفت نه خودشون کاري مي کردن نه مي ذاشتن ديگران کار کنن..خارجيهايي که براي کمک اومده بودن مخصوصا دور مي کردن..هر کس ميومد کمک، ازش بازخواست مي کردن..مي گفت اونقدر نقاط مختلف شهر فاميل داشتيم که نمي دونستيم اول به کي برسيم..هر جا مي رفتيم مي ديديم خراب شده...به خونه ي خواهر زاده ام رفتيم ديديم از 11 نفري که ديشب تو اون خونه خوابيده بودن فقط داماد خانواده که پريده بچه نوزادشو آورده بيرون که بره بقيه رو يکي بياره بيرون و ديگه نتونسته چون کاملا خونه ريخته و فقط اون مونده بود و نوزادي که شير مادرشو مي خواست..از اون يکي خواهرزاده ش که يه پسر 19 ساله دانشجو بود گفت که براي اولين بار شب خونه ي دوستش خوابيده بوده و با کل خانواده دوستش زير آوار رفته... مي گفت چون جمعه بوده و بمي ها خيلي مهمون نوازن .. اون شب بيشتر خونه ها مهمون داشتن...مي گفت: مي شد نصف بيشتر زير آوار رفته ها رو نجات داد..مي گفت نمي دونم چه دست هايي در کار بود که نمي ذاشتن..وسائل و حتي بيل و کلنگ هم نبود..ولي وقتي هم که کمک اومد نمي ذاشتن تقسيم بشه...
چقدر مرده ديده بود..چقدر کفن پيچ ديده بود...چقدر زجر کشيده بود...چقدر از اهمال کاريها حرص خورده بود...زنش بارها غش کرده بود..داغون بود!
پرسيدم راسته از 95 هزار چادر اهدايي 65 هزار تاش توي راه غيب شده ؟ گفت اي خانم، چادر براي چيمونه؟کاش مرده ها مون زنده بودن الان..کاش کمک مي کردن اونا رو زنده بيرون بياريم..خودش با چشم خودش ديده بود..بولدوزرا همينطور بي محابا آدمها زنده رو از وسط نصف مي کنن و جيغ و داد هم فايده اي نداشته...
از مرگ ايرج بسطامي هم به اندازه مرگ فاميلهاش ناراحت بود..مي گفت ايرج بسطامي در خانه پدري مهمون داشته که اونا هم کشته شدن همه.. خانواده چهار نفري دکتر نيکو که ساکن سوئد هستن براي تعطيلات کريسمس به ايران اومده بودن و مهمون بسطامي بودن..نمي دونم تا چه حد درست باشه..من فقط نقل قول کردم...

5- الان چند روزه که به اينترنت وصل نمي شم و از هيچ جا خبر ندارم و اينم مي ريزم رو فلاپي ببينم مي تونم برم از کافي نتي يا خونه ي دوستي اينو بذارم تو وبلاگم يا نه!..وبلاگم هم که الحمدلله آفلاين نمياد تا کامنتها رو دوباره بخونم...
تا اونجايي که يادمه در قسمت کامنتهام "آواي من" عزيز ازم سوال کرده بود که : اگه اسم زنده بيرون کشيدن آدمهاي پير از زير آوار بعد از مثلا يه هفته، معجزه و کار خدا ندونيم، پس اينا اسمش چيه؟
البته من رياضيم خوب نيست تا نظرمو خوب توضيح بدم (ولي رياضيدانان رو دوست دارم ها...) من اسم اين چيزارو احتمالات مي ذارم...ممکنه امکان وقوع يه حادثه خيلي زياد و يا خيلي کم باشه حتي يک در ميليون يا در ميليارد.. ولي حتي اون يک در ميليارديه هم امکان وقوعش هست.. يه جا خوندم که دو نفر روي بالکن خونه اي در يه خيابون شلوغ (فکر مي کنم زمان جنگ جهاني و در شهر پاريس ) وايساده بودن..تو اين خيابون مرد و زن و بچه رفت و آمد مي کردن..اولي مي گه چند درصد امکان داره که يه دفعه مثلا هزار تا فقط مرد از اينجا عبور کنن..دومي مي گه مثلا يه در چند ميليون که تقريبا برابر با صفره..يعني امکان نداره! اولي مي گه يک در چند ميليون هم بالاخره احتمال وقوعش هست..دومي داشته اين فرضيه رو رد مي کرده که يهو خيابون رو مي بندن و چند لشکر سرباز ازونجا رژه ميرن...خوب به اين بايد بگيم کار خدا؟؟..
يه نوار هم داشتيم از آيت الله گيلاني که اوائل انقلاب تو تلويزيون مسائل جالب و تقريبا غير ممکني رو لحن شيرين و بامزه اي درس ميداده..بعضياشو مامانم ضبط کرده بود..اون نوارمدتيه گم شده...اگه اشتباه نکنم يه مسئله ش اين بود..با عرض معذرت..يه کم ممکنه بي ادبي باشه..من تقصيري ندارم..مسئله ست ديگه..احتماله ديگه!

آيت الله گيلاني مي گفت: ((اگه زيدي در اتاقي خوابيده باشد و نفر دومي به قصد قتل براي اون زيد بخواد شياف سيانور بگذارد( توضيح اينکه شياف رو از طريق مقعد استعمال مي کنن)..و ناگهان از اون زيد بادي در برود و شياف سيانور در دهان نفر سومي که تازه وارد اتاق شده بپرد و اون شخص شياف رو قورت بدهد و بميرد، آيا قتل عمد است يا غير عمد و آیا اولی قاتل است یا دومی؟))
من نمي خوام بحث قتل عمد و غير عمد بکنم.. ولي آواي من جان مي بيني که احتمالات چقدر زيادن..خوب چقدر احتمال مي دادن که بم زلزله بياد و اينهمه کشته بشن؟ حتما ديدي حتي شهر بم رو درنقشه زلزله در قسمت< احتمال زلزله پايين> نشون دادن!! پس چرا زلزله شد و اين همه خونه خراب شد و اينهمه آدم مردن؟ کشته شدن اينهمه زن و مرد و پير و جوون و نوزاد ديگه رو کار خدا نمي دوني ولي نجات پيدا کردن تعداد انگشت شمار رو معجزه خدا مي دوني؟؟
اگه دقت کني مي بيني هر کدوم ازين نجات يافته ها جايي بودن که جاي نفس کشيدن داشتن مثلا توي کمد يا در اتاقي که جلوي درش سنگ ريخته شده بوده..و حتما شرايط ديگه اي که از نظر پزشکي براش جواب هست..
يه عده معتقد به خدا هم مرتب دارن بهش بد و بيراه مي گن که چرا چنين و چنان شده...بابا جان مگه خدا بيکاره؟ ... چرا هر مسئله اي که پيش مياد فکر مي کني کار اونه..تنها گيرش آوردين؟ زلزله ..مريضي..مرگ ..پديده هايي هستن که تو طبيعت وجود دارن و تا وقتي دانش بشري به اون حد نرسه که حلشون نکنه وجود خواهند داشت..ازين به بعد هر کي به خدا فحش بده با من طرفه...زيتون وکيل بي چون و چراي خدا در وبلاگستان!

کلا فکر مي کنم آدما وقتي مي خوان زياد فکر نکنن و زياد مغزشونو خسته نکنن هر چيزي رو مي گن قسمت بوده..خدا خواسته...خدا کرده..
بحث اعتقادي باهام نکنيد ها..من درس معارف رو يه ترم که افتادم...توي امتحان يهو فکر کردم دارم در دانشگاه هاي مسکو امتحان مي دم و سوال رو اشتباه خوندم..و(( اثبات وجود)) رو ((اثبات عدم وجود)) خوندم:-(
چند روز بعد، استادمون که يه خانم بود در حاليکه از عصبانيت پلکاش مي پريد منو تو دفتر استادا خواست و کلي مورد مرحمت قرار داد و خواستار اخراجم شد..منم تو خيالاتم داشتم فکر مي کردم حيف خانم به اين ظريفي و خوشگلي نيست که چادرشو تا پايين ابروش آورده پايين و جاي قدم زدن با بوي فرند يا شوهرش با شلوار جين و يه تي شرت همه ش به فکر آدم کردن من و امثال منه!.. ..خلاصه با پادرميوني استاداي ديگه فهميد که اشتباهي سوالو خوندم..ترم بعد هم مثلا اومدم پارتي بازي