2004-02-27  

1- داستان‌ها دارم
از دياران که سفر کردم و رفتم بي‌تو.
از دياران که گذر کردم و رفتم بي‌تو
بي تو مي‌رفتم، مي‌رفتم، تنها ، تنها...
وصبوري مرا،
کوه تحسين مي‌کرد...
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر...
سينه‌ام آيينه‌ايست
با غباري از غم.
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار..
(حميد مصدق)

2-بعضي جمعه‌ها جون مي‌ده براي تنهايي و افسردگی..به خانواده بگي با دوستات قرار داري .. به دوستات بگي با خانواده بايد جايي بري.. و خودت تنها بزني به کوه... از آدماي سرخوش و خنده روي پايين کوه رد شي.. از دختراي کفش پاشنه بلند و نوک تيز پوش و پسرايي که سگاي پاکوتاشون رو آوردن هواخوري رد شي.. از زن و شوهراي ميانسالي که براي بهبود روابط اومدن کوه و گاهي وسط راه حرفشون مي شه، رد شي... بايد عين من استاد باشي که به نظر بياد با کسي اومدي و همراهات يا جلوترن يا عقب تر، تا کمتر به مشکل مزاحمت بر بخوري.. بري بالا..از قبر شهدا رد شي.. بشنوي مي خوان از اون بالا يه رودخونه مصنوعي آب براه بندازن که بريزه پايين و دوباره پمپاژ بشه تا بالا..وپيش خودت بگي حتما يه رنگ قرمز هم بهش مي زنن تا خون شهدا يادآوري بشه....بري و بري.. از آشغال هاي پفک و بيسکوئيت وبطري هاي نوشابه رد شي..بري تو ميونبر که هيچکي نباشه.. از بطري هاي شکسته عرق و الکل گندم رد شي.. از کاغذهاي لوله شده مواد مخدر رد شي..نبايد هيچ علامت تمدني و انساني ببيني.. برسي يه جايي که هيچکس نيست.. بشيني رو يه سنگ... به بادي که رو گوشت ميوزه گوش بدي.. به رقص علفها و تيغها خيره بشي.. با سوسکهاي سياه سياه بازي کني..ترانه اي زير لب زمزمه کني.. آهنگي رو با سوت بزني.. و کم کم غمهاي اين چند وقت بيادت بيان و تمومشون رو گريه کني.. براي تموم دوستيهاي ظاهري و مصنوعي اشک بريزي.. براي تموم عشق هاي دروغي زار بزني.. به درجا زدنهات.. به پيشرفت نکردن هات و به سالهايي که تند تند داره رد مي شه بدون اينکه تونسته باشي استفاده اي ببري... به مردم سرزمينت.. به غصه هاشون به فقرشون.. به ابر سياهي که سالهاست بر مملکتمون سايه انداخته..به نداشتن آزادي.... به دوستاي خوبي که داشتي وبه خاطر شرايط رفتن... به دوستاي خوبي که داشتي و راهشون ازت جدا شد...به.....
خالي خالي که شدي برگردي و... ببيني هيچي عوض نشده.. زندگي همچنان ادامه داره...

3- ........
......
يه روزي تو هفته گذشته، خوش خوشان از سربالايي ميومدم بالا.. دو کوچه مونده به خونه يهو دختري از پناه يه ساختمون پريد بيرون وبا سرعت اومد طرفم.. حدودا 13-12 سالش بود و مانتو مقنعه زيتوني رنگ مدرسه تنش بود.. قدش بلندبود، تقريبا هم قد من..اولش ترسيدم، يه ذره خودمو کشيدم کنار..بعد ديدم صورتش عين مخمل سرخه و دستاش که انداخت دور بازوم مي لرزه.. گفت مي تونم باهاتون بيام تا بالا.. فوري فهميدم مزاحمي داشته.. گفتم معلومه که مي شه... هر چي گفتم چي شده روش نشد بگه... ياد قديماي خودم افتادم.. گفتم داري از مدرسه برمي گردي؟ گفت آره و ديگه هيچي نگفت..بايد ازش حرف مي کشيدم.. شايد مي تونستم کمکي بهش کنم.. مسيرش رو پرسيدم.. اونم دو کوچه بالاتر ولي به سمت راست مي رفت..(کوچه هاي اينجا مثل خيابون پهنه..در واقع خيابونه ما بهش مي گيم کوچه) سمت راست هيچ خونه ساخته شده اي نيست.بيشترش بيابونه و دوسه تا ساختمون نيمه کاره.. آدم يه خورده مي ترسه ازونجا رد بشه.. بهش گفتم مي دونم مزاحم داشتي.. هيچي براي دفاع از خودت نداري؟ و با خنده چاقومو از کيفم درآوردم و نشونش دادم...با خجالت گفت چرا.. دستشو که مشت بود باز کرد.. يه سنگ صخره اي به اندازه يه گردو تو مشتش بود.. معلوم بود خيلي وقته تو دستش مي فشاردش، چون تموم کف دستش سوراخ سوراخ شده بود..ولي مطمئن بودم جرات استفاده ازش رو نداره.. گفتم بلدي جيغ بکشي؟ سوت بزني؟ کمک بخواي.. گفت نه. ...يادمه قديما منم فقط زجر مي کشيدم ويا فرار مي کردم و روم نميشد سروصدا کنم.. گفتم بلدي تند بدوي و فرار کني؟ گفت نه.. گفتم عزيزم بايد تمرين دو کني..سوت زدن هم ياد بگير يا يه سوت خوش صدا بذار تو جيبت، ممکنه يارو از سروصدا بترسه...به جايي که بايد از هم جدا مي شديم رسيده بوديم.. دلم خيلي سوخته بود براش. عين آهوي رميده مي موند.. مثل اينکه خواهر کوچکم باشه، براش احساس مسئوليت مي کردم... هر کاري کردم باهاش برم نذاشت.. بالکن خونه مو نشونش دادم و گفتم من اونجا زندگي مي کنم هر وقت مشکلي برات پيش اومد با جيغ صدام بزن.. يا سوت بزن.. از ترس حواسش به هيچي نبود... بهش گفتم اونقدر اينجا واي ميسم تا تو برسي ته خيابون.. مي دونم خوشحال شد ولي تعارف مي کرد که ترو خدا بريد، مزاحم شما نمي شم و...به حرفاش گوش نکردم و وايسادم... يه کمي نرفته بود يه ماشين پژو که سه تا پسر سوارش بودن از ته خيابون اومد( اينطرفا بيشتر ميان براي خوشگذروني و کورس ماشين و..).. دختره ترسان عقب رو نگاه کرد ديد من هنوز وايسادم.. براش دست تکون دادم..اونم دست تکون داد و تند کرد... ماشينه يه بوق براي اون زد و اومد يه بوق هم براي من..که يه اخمي بهشون کردم .. رفتن.. دوباره يه موتوري ازون ته پيداش شد.. ديدم دختره باز برگشت ديد من هنوز وايسادم.. کمي تند کرد... اونقدر وايسادم تا رسيد به ته خيابون( خيابونش خيلي طولانيه) براي دلگرميش يه سوت بلند چهار انگشتي زدم و يه باي باي حسابي...
هر وقت خونه م ناخودآگاه گوش به زنگم يعني گوش به سوتم...
واي...دختراي سرزمين من حتي از کوچيکترين حق خود که آزادي رفت و آمده محرومن..

4-فقط براي دوست دانشگاهي چهار ساعت و بيست دقيقه ايم :
هيچ راهي جز نوشتن در اينجا برات پيدا نکردم.. نه شماره تو دارم و نه ديگه دانشگاه ميام و ميدونم هم اگه بيام هم نمي بينمت يا اگه ببينمت هم باهم حرف نمي زنيم.. مي دونم آدرس اينجا رو داري.. مي دونم تلفن خانواده م رو هم داري.. ولي نمي دونم هنوز اينجا رو مي خوني يا نه!
وقتي منو براي چندمين بار به انجمن اسلامي خواستي و ايندفعه بهم گفتي مي دوني وبلاگ دارم و به راحتي مي توني يه کاري کني که زندگيم برباد بره.. اولش جا خوردم ولي به روي خودم نيوردم.. فهميدم کار تو بوده به بابام زنگ زده که مواظب دخترت باش...کارت دانشجويي مو ازم گرفتي و گفتي مي دوني آدم بعد از گذروندن 150 واحد اخراج بشه يعني چي؟ و من گفتم برام مهم نيست..فکرشو که مي کنم واقعا هم چندان مهم نيست.. مي دوني شايد سواد من و خيلي هاي ديگه که رشته شونو به عنوان رشته اصليشون دوست ندارن 4 سال پيش بيشتر از حالا بود.. دانشگاه هاي ما فقط وارد شدن بهشون سخته.. بعدا ديگه مي شه يه چيز معمولي.. تعجب کردي اينقدر بي خيالم... اومديم بيرون تا بيشتر باهام حرف بزني.. نمي دونم چرا به بقيه هنوز نگفته بودي.. مي خواستي يه فرصت ديگه بهم بدي؟ مي خواستي آدمم کني؟ مي بيني که من آدم بشو نيستم.. دقيقا چهار ساعت و بيست دقيقه باهم سرِپا حرف زديم.. من ديگه داشتم از پا مي فتادم.. ولي بايد از خودم و حقّم دفاع مي کردم. حقّ آزادي بيان.. حق داشتن عقيده اي به جز چيزي که بهمون تحميل مي شه.. گاهي از تعجب چشات گرد مي شد اينقدر رک ازتو حکومت انتقاد مي کنم... يادمه بحبوحه ي زلزله بم بود و گفتي اين دروغها چيه سرهم مي کني؟ چقدر از حکومت عدل گفتي... و من گفتم کدوم عدل؟ جاي ما عوض شده بود و جاي اينکه من محکوم باشم تو در جاي متهم وايساده بودي...بهم گفتي بچه پرروئم، ..گفتي هيچ به آينده م فکر نمي کنم... عصباني شدي.. داد زدي.. چنگ انداختي به موهات..بچه هايي که رد مي شدن مي ترسيدن ولي من ازت نترسيدم.. فکر کردم بالاتر از سياهي که رنگي نيست.. وقتي همه حرفامو تو وبلاگم خوندي ديگه چه حاشايي دارم بکنم.. به نظر من صادق تر از بچه حزب اللهي هاي ديگه اومدي.. به نظر تو هم من صادق بودم ولي احمق..بهم گفتي کسي پُرت کرده.. شدي ملعبه دست اجانب... گفتم که چيزايي رو مي گم که يا با چشم خودم ديدم يا از دوستا و آشناهام شنيدم.. من با هيچ اجنبي سرو کار ندارم.. گفتم شما از مردم دوريد.. توي عصبانيت يه بار گفتي کاش دختراي انجمن ما هم به کله شقي و جسارت تو بودن.. وقتي ديدي از خر شيطون پايين نميام و نه تنها ازترس حرفامو حاشا نمي کنم که حتي روشون اصرار دارم... گفتي من ميرم بم..اگه تو درست گفته بودي کارتتو پس مي دم و اگه دروغ گفته باشي.. حسابت با کرم الکاتبينه! گفتم باشه.. راستش مي ترسيدم که چون تو از خودشوني بهت خيلي برسن و به درداي مردم توجه نکني... گفتم به شرط اينکه ريشهاتو بزني و مثل يه آدم معمولي بري.. از هيچ امکاني که براتون گذاشتن استفاده نکني.. و گفتي باشه.. آخرش ساعت رو نگاه کردي و گفتي تو اين چهار ساعت و خورده اي عجيبه هيچ به چشماي من خيره نشدي.. دختراي ما براي من سرودست مي شکنن و براي به دست آوردن دل من با هم مسابقه دارن.. براي اولين بار نگاهي بهت انداختم.. راست مي گفتي خيلي خوش تيپ بودي با چشماني سبز.. ولي چشامو آوردم پايين و گفتم قيافه براي من مهم نيست.. مهم منش و شخصيت آدماست. وقتي تو به بقيه اجازه ابراز عقيده نمي دي از نظر من آدم خوبي نبايد باشي.. راجع به دين حرف زديم و ناگهان گفتي اگه با يه نفر مثل من زندگي کني..اگه مثل من آدم قوي ي باشه مي تونه ترو معتقد کنه.. بهم گفتي کاش هم عقيده هات هم مثل من اينقدر به عقيده هاشون پابند بودن.. گفتم هيچکس نمي تونه منو از عقايدم برگردونه.. اصرار کردي.. انکار کردم..من نمي تونم عقايدي که از بچگي باهاش بزرگ شدم عوض کنم!
آخر صحبتاموم کارتمو دراز کردي که بگيرم... گفتم ولي شما گفتي که من اخراجم.. گفتي هنوز به کسي نگفتم.. همين هفته مي رم بم.. اگه حرفات دروغ باشه.. اخراج که هيچي..و تهديدم کردي به ...
من تو امتحاناي آخر ترم حسابي نااميد بودم.. راستش به نمره هم اصلا فکر نمي کردم...هر لحظه انتظار داشتم صدام کنن و.... ولي چند روز بعد تو رو آشفته و ژوليده و سيگار بر لب ديدم.. از دور نگام کردي و سري تکون دادي ... نميدونم در بم چي ديدي؟ نمي دونم در چه فکر بودي؟
فقط مي دونم که منو لو ندادي..... مي دونم آدم خوب و صادق و منطقي هستي! ..ممکنه من گاهی لحنم بد باشه..ولی بدون ما همه مون درد مشترکی داریم!
ازت تشکر مي کنم..

5- راستی می گن در بم هنوز آب ندارن برای دستشوئی و حمام و شستشو.. هنوز مردم شبا تو چادرهای کهنه مردم از سرما می لرزن.. کسی تازگیا نرفته اونجا؟
( کامنت شکارچی و بقیه دوستان رو در مرود بم بخونید!)
-------------------------------------------------------------------------------
من همیشه اول آپدیت می‌کنم بعد کامنت های مطلب پیش رو می‌خونم.. از دیشب تا حالا وصل نشده بودم.. می‌بینم که...

۶- وای... کبری قراره فردا اعدام بشه:( بالاخره خواهر شوهراش رضايت ندادن.. چقدر تو روزنامه ها برای مریم نامه نوشتن مردم که ببخش کبری رو!
شوهرش گفته بود اگه خواهراش راضی بشن اونم حرفی نداره... بريد به وبلاگ ایهام کاميار.. شايد کاری از دستتون براومد!
فراخوان عفو بين‌الملل
برای نجات جان کبری رحمانپور

۷- درد دل‌ها و افشاگری‌های سينا مطلبی در مورد پيام فضلی‌نژاد و پاسخ به فرافکنی‌های او و مستغاثی( آخ که چقدر دلم برای پيام فضلی نژاد سوخت وقتی گرفتنش.. گفتم ديدی برای منم يه بار کامنت گذاشته بود:) )
چی داره می‌گذره؟ فضلی‌نژاد واقعا گزارش نويس بوده برای سياسی‌ها؟ چون مهره سوخته بوده گرفتنش ..يا اينم يه بازيه؟

نظرها(121)

  2004-02-25  

1- چون زاده شديم
تراوايي بين ما بود
سال‌ها دم زديم، بي‌آنکه زيسته باشيم
پس،
عشق مارا زاد.
چون زاده شديم
تراوايي بين ما نبود...
( فرخ تميمي)


2- دوستي يه ماگ بهم کادو داده.. يه نقش کارتوني روشه که يه کوسه داره مردي رو تو دريا گاز مي گيره..مرده از درد به هوا پريده.. قيافه ش خيلي نتراشيده و نخراشيده ست..يه بلوز آستين رکابي تنشه.. رو سينه ش که پر از موئه هيچي! از بخت بد دستاشم هواست زير بغلشم يه عالمه موي بلند داره.. هر وقت مي خوام توي اين ماگ قهوه اي چايي نوشابه اي چيزي بخوردم لبام درست روي روي نقش زير بغل پر موش قرار مي گيره و شديدا حالم به هم مي خوره..نقش پشت ليوان کوچيکتره و اين عذاب نصيب آدم نمي شه ولي چکنم که چپ دست نيستم.. آقا جان کادو مي خري حواست باشه.. يه ذره ظرافت در انتخاب کادو بد نيست ها...
کي مي گه درداي من دردهاي کوچيکيه و تو روزمرگي ها غرقم؟ درد از اين بزرگتر ؟آخ، اي بخت نامراد..

3- کلا به خواب و اين چيزا اعتقاد ندارم..ولي چند بار خوابايي ديدم که خيلي برام عجيب بوده...
اول تعريف کنم که مدت کمي تو يه دارالترجمه کار مي کردم..کار که چه عرض کنم.بهتره بگم بيگاري..چون ياروئه آخرش کلاهبردار از آب دراومد حقوقمونو نداده يه روز رفتيم سر کار ديديم از طرف کلانتري درِ دارالترجمه رو پلمب کردن..
يه دختر ماشين نويس اونجا کار مي کرد که ترجمه هاي منو چه به فارسي و چه به انگليسي تايپ مي کرد.. رابطه مون خيلي باهم صميمي شده بود.. خانواده ش خيلي مشکلات مالي داشتن و مي خواستن زودتر شوهرش بدن..يادمه يکي از خواستگاراش آخوند بود که با هزار زور تونست ردش کنه... خيلي باهام درددل مي کرد..
وقتي دارالترجمه‌هه بسته شد.. ديديم صرف نمي‌کنه شکايت کنيم.. چون يارو فراري بود و شايد بيشتر از حقوقمون بايد پول وکيل و خرج پيدا کردنش مي‌کرديم.. من و اون دختر از هم دور شديم.. بهم تلفن نکرد.. اونام تلفن نداشتن..
بعد از چند ماه يه شب خوابشو ديدم که داره گريه مي کنه و با داد هي اسممو صدا مي زنه! شکمش بزرگ بود و فهميدم درد زايمان داره..هي اصرار مي‌کرد برسونمش بيمارستان.. اينقدر تو خواب صداي گريه و ناله‌شو شنيدم که با پريشوني از خواب پريدم..تا صبح فکر کردم چه جوري پيداش کنم.. يهو يادم افتاد که مادرش کارگر يه رستورانه...صبح از 118 شماره رستورانه رو گرفتم واز شانسم مادرش سر هنوز سر همون کار بود .. خوابمو که براش تعريف کردم.. مامانش خنديد و گفت دخترش شوهر کرده و اتفاقا حامله‌ست و روزاي آخر حاملگيشه..منو از تعريفهاي دخترش مي‌شناخت و گفت خيلي دلش ميخواد شمارو بازم ببينه.. آدرس گرفتم که بعدا که فارغ شد برم ديدنش.. دوباره همون شب خوابشو ديدم.. ايندفعه تو بيمارستان خوابيده بودومن رفتم عيادتش.. بغلش هم يه نوزاد کوچولوئه و دوستم داره مي خنده.. گفت بچه م پسره و حتما شوهرم خيلي خوشحال مي شه.. دوباره صبحش به مامانش زنگ زدم.. مامانش خيلي تعجب کرد گفت اتفاقا ديشب دردش گرفت و بردنش بيمارستان کمالي.. گفت که چون اعصابش خرابه خودش نرفته بيمارستان.. منتظر تلفن دامادشه.. فرداش رفتم بيمارستان.. بچه ش پسر بود و شوهرش عين پروانه دورش مي چرخيد.. متاسفانه چون شوهرش خيلي مذهبي بود دوست نداشت زن چادريش با يه دختر بدحجاب معاشرت داشته باشه، باز رابطه مون قطع شد..ولي هميشه به مسئله خوابم فکر مي کنم..

4- يه بارم دو هفته پيش بود...
يه دوستم 7 صبح بهم زنگ زد .. منم که 5 صبح خوابيده بودم خوابالو باهاش حرف مي زدم.. حرفاشو زياد متوجه نشدم و اينقدر گيج زدم که قطع کرد و منم از خدا خواسته دوباره خوابيدم.. خواب ديدم يه دوست ديگه م تو بانک سپه ه و داره يه سپه چک 200 هزار تومني رو نقد مي کنه..دوباره زنگ لعنتي تلفن..اَه.. شايد اگه زنگ نمي زد مي تونستم 50 هزار تومنشو ازش بگيرم:) ...
ساعت 5/9 بود و همون دوستم بود که خوابشو مي ديدم.. بهش گفتم داشتم يه خواب مسخره ازت مي ديدم.. گفت چه خوابي؟ ماجرا رو تعريف کردم، گفت از تعجب خشکش زده.. گفتم چرا؟ گفت اتفاقا براي ثبت نام دانشگاه آزاد رفته بودم.. چک پول ازم قبول نکردن و گفتن حتما بايدبري خودت نقدش کني بياري.. الان هم از بيرون بانک سپه دارم باهات حرف ميزنم دارم مي رم دانشگاه.. خواستم ببينم ظهر مياي فلان جا قرار بذاريم؟
نکنه اين خوابا نشونه امداد غيبيه( بيخود نبود مي گفتم امام زيتون العابدين بيمار).. يا همون احتمالاته... يا نزديکي فکرمه با دوستام.. آخه گاهي با بعضي دوستام خيلي ارتباط روحي نزديکي برقرار مي کنم.. وخيلي شده با هم در يه زمان يه جمله رو گفتيم.. نمي دونم اينا چه جوري تعريف مي شه!


۵- طرز تهيه ملای متحجر.. البته با عرض معذرت از آخوندهای روشنفکر و فهمیده‌ مثل تربچه نقلی!( هاله جان به خدا بيشتر شبيه تربه تا تربچه اونم از نوع نقلیش )


۶- فرم جدید تائید صلاحیت دانشگاه آزاد!

۷- آيا باز هم خدمت سربازی به فروش می‌رسه ؟ دارادادام!

۸- خاطره‌ی تلخ عليرضا از مکالمه‌ای در تاکسی... دختر دانشجو حاضر بود به خاطر کرایه خونه‌ش دست به هر کاری بزنه! تاريخ مطلبش ۲۵ فوريه(لينک ثابت نداشت)

۹- از راه دور آمدی..چه ناصبور آمدی..خستَه نباشی.. ماندَه نباشی..
بوی وطن بر تنت.. مشک ختن در برت.. خسته نباشی.. مانده نباشی........


۱۰- اين مطلب مهم رو يادم رفت بگم!
بحث جالبی در وبلاگ شبح در جریانه در باب آزادی بيان!
خوندن نوشته‌ی شبح عزیز و همینطور نظرات دیگران و در صورت تمایل شرکت در بحث رو توصیه می‌کنم..بحثهایی که ماها این‌روزا شدیدا بهش احتیاج داریم!
ای آزادی٬ عزيز می‌شمارمت...

نظرها(98)

  2004-02-23  

1- برخود قضاوت کرديم
از هم پراشيديم
خود، براده‌هاي اندوه گشتيم
هر خويش به جاي خود رفت
مگر من
که وسواس قضاوت داشتم
و ديگري
که از نردبان‌هاي قضاوت‌ها سرنگون شده بود...
(احمدرضا احمدي)

2- آمارها خيلي جالبه.. من نمي‌گم هيچکس رأي نداد.. مسلمه که دادن.. خيلي‌ها منافعشون با اين حکومته! با اينکه شايد ظاهرا طرفدار نباشن.. ولي اگه اينا نبودن اينقدر نمي‌تونستن بار خودشونو ببندن و از پايين خودشونو به عرش برسونن.. حتي چند تا از دوستاي خودم رفته بودن رأي داده بودن.. ايندفعه، برعکس دفعه پيش بعضي از بابا مامانا به خاطر مصلحت‌هايي٬ به بچه هاشون گفتن رأي بدن.. اين شايعه که با اومدن راستها، آزادي سياسي کاملا از بين مي‌ره و دوباره اختناق حکمفرما مي‌شه يه عده رو ترسونده.. از الان دارن به راستها روي خوش نشون مي‌دن..ولي.. من به هيچوجه آمار 60% يا 50% و حتي 30% رو قبول ندارم.. مي‌گن مردم شهرستان هاي کوچيک مثل شهرهاي بزرگ آگاهي ندارن.. من برعکس فکر مي‌کنم.. اين دفعه شنيدم چند شهر کوچک و همينطور شهر بم مردم اجازه گذاشتن صندوق رو هم ندادن.. شهرهاي کوچيک فشار اقتصادي و اجتماعي خيلي روشون بيشتره..

3- بازم برام جالبه که يه عده گول تلويزيون رو خوردن.. روز انتخابات توجه نکردين بعضي فيلمها مربوط به انتخابات مجلس پنجم بود؟ روي پارچه ها رو نخوندين؟ روز رأي گيري تهران خيلي سرد بود(حتي کرج،جايي که من زندگي مي کنم از صبح برف سبکي هم ميومد)... ديديد که بعضي صحنه ها مردم از کوچک و بزرگ لباس کاملا تابستوني تنشونه؟
نمي‌دونم آدم بايد به چشمش بيشتر اعتماد کنه يا به تبليغات.. يه عده هم از خبرنگارهاي خارجي فکت ميارن.. خوب مگه حتما همه‌ي خبرنگارهاي خارجي حقيقت رو ديدن؟ شايد بردنشون به اون 3 تا مسجدي که تلويزيون اعلام کرد(مسجدلُرزاده و مسجد قُبا و صادقیه) و مردمي که به هر قيمتي عاشق ثبت شدن چهره‌شون درفيلمها هستن، حالا هر فيلمي که مي خواد باشه حتي اعدامها و سنگسارها .. عين جشنهاي نيکوکاري که بيشتر پايگاههاش پرنده پر نمي زنه ولي به هر جا دوربين هست ٬ يورش مي‌برن!

4- از ديد طنز بخواهيم نگاه کنيم ترکيب مجلس هفتم خيلي خنده داره! من مي‌گم اگه حسني هم ميومد مجلس، و پارتي بازي مي‌کرديم صور اسرافيل رو هم ميوورديم بغل دستش بشينه ٬ ديگه چيزي از تأترهاي روحوضي کم نداشت:)جان من حداد عادل رو مجسم کنيد در شندلي رياشت مجلش چه ابهتي داره.. داداش!
برای اونایی که نمی‌دونن: پسر آقا شوهر دختر حدادعادله!

5- حالا نوبت اوناييه که در اين رژيم فعلا پستي دارن و ادعا مي‌کنن که به دنبال حق و حقيقتن مثل آقاي ابطحي( تربچه نقلي بعضيا) که با گفتن حقايق پشت پرده بگن چند مَرده حلاجن! بگن تا چه حد اين شايعه صحيحه که در تهران 12% در اصفهان 10% و دربيشتر شهرهاي کشور حدود همين تعداد رأي دادن!
در سخت درمان خوندم که در طالقان 6000 واجد شرايط رأي دادن بودن.. حدود 800 نفر رأي دادن که 400 تاش فحش و يا شعر و شعار بر عليه اينا بوده! اينم از شهر کوچک که مي شه13%..

6- ناراحت شدم وقتي شنيدم که نماينده آتي اصلاح طلبا در شهر ايذه توسط جناح راستيا کشته شده... البته اين سعه صدر و بزرگواري راستيا رو مي‌رسونه ..(بعد التحریر:رضا در نظرخواهیم نوشته که این خبر صحت نداره! منم تو وبلاگهای دیگه خونده بودم!)

7- برادران خادم که به مدد آنتن بودن در سفرهاي خارجي ورزشکارا، يکيشون از همون اول توسط جناح راست در آبنمک خوابونده شد و به جاي رشته تربيت بدني رفت رشته علوم سياسي... چقدر هم طفلکيا براي ناطق نوري فعاليت کردن.. و حالا با انتخاب شدن رسول در شوراي شهر و اميررضا در مجلس به مزد زحماتشون رسيدن!

8- آقا اينا رو ولش کن.. من پريروز براي اولين بار چرخ ماشين مامانم رو که پنچر شده بود به تنهايي عوض کردم ودادم پنچرگيري ... ممنونم از کسي که به جاي انجام اين کار برام، مجبوم کرد خودم تنهایی عوضش کنم....تازه براي اولين بار ماشين رو هم شستم.. که اين يکي جريمه‌اي بود براي مُچگيريم در حين کورس گذاشتن با پسرا تو خيابونا:)) اين کار هم خيلي لذت داشت..ماشين شستن رو مي‌گم ها، نه کورس گذاشتن..چون اونو باختم:)

9- دو تا تبريک براي بامداد خيلي عزيزم! اول: براي تموم شدن ساختمون خونه شون و اسباب کشي با عسلش به اونجا... دُيُم: عروسي با همون عسل:) سِيُم: بامداد براي عيد مياد ايران:) چهارم: ...زرنگي؟ قرار بود دوتاشو بگم فقط:)

10- نشريه گذرگاه شماره 28 منتشر شد.. درين شماره روشن يه داستانک و گلناز شعري در اون داره..

۱۱- وقتي پدرام معلميان منو به صلابه مي کشه!:)


راستي چرا همه از شدت علاقه مي‌خوان منو به سيخ بکشن؟؟( سيخ= خلال دندون تيز)..آخه عصيان هم قبلا يه قالب خوشگل زیتونی‌رنگ که عکس يه زيتون سيخ کشيده بود برام ساخته بود..(نيما جان بالاخره بهانه‌اي پيدا کردم بهت لينک دادم..حالا نوبت توئه:) )

12- فرصت‌هاي از دست رفته!
منم مثل خورشيد خانم و پينکفلويديش قرار بود با خبرنگار آسوشيتدپرس، برايان مورفي٬ صحبت کنم.. راديو قاصدک زوريخ(سويس) ودو راديوي معروف ديگه هم خواسته بودن باهام مصاحبه به طريقه زنده کنن.. مثل خيلي فرصت‌هاي ديگه از دستشون دادم.. نمي‌دونم در اثر عدم اعتماد به نفسه یا چیز دیگه؟ خوب من هيچوقت نمي‌تونم مثل خورشيد يا شيده خوب انگليسي حرف بزنم و قضایا رو تجزیه و تحلیل کنم.. فوق ليسانس کجا و يه ليسانس ناپلئوني فکستني کجا؟:) ولي تلفن مترجمش رو هم داشتم ..... بعضيا فکر می‌کنن من مغرورم که اینجور جاها نمی‌رم..ولي دليلش فقط خجالت و اينکه فکر مي‌کنم حرف مهمي ندارم! ويکيش هم البته ترس از شناخته شدنه:) ترس، به خاطر اينکه مي‌ترسم ديگه بعدش کسي وبلاگمو نخونه:))

حرف خورشيد و پينکفلويديش شد.. نمي‌شه از کار زيباي اين دو بلاگر خوش قلب و مهربون نگفت که با تلاش بسيار تونستن يه خانم بي‌بضاعت رو که احتباج به عمل قلب داشت به اتاق عمل بفرستن.. اين کارشون خيلي قابل تقديره! ما هم اگر به دورو برمون با کمي با دقت بنگاه کنیمُ حتما انسانهايي رو که احتياج به کمک ما دارن پیدا می‌کنیم!

13- مهشيد در وبلاگش درمورد لوگوي انتخابات در وبلاگ شبح، که گلناز بهش انتقاد کرده بود صحبت کرده ... گلناز نوشته بوده که چون روي لوگو نوشته : (( اگه رأی بدی خیلی نامردی!)) نامردی يک شعار آنتي‌فمينيستي و مردسالارانه‌ست.. نامرد يعني زن..و اين يه توهين به زن محسوب مي‌شه... البته اين خيلي خوبه که آدم درمورد همه چيز احساس مسئوليت کنه و تا حدي حساسيت نشون بده.. ولي..
سالهاست يه سري کلمات در دهان ما افتاده وبه اين آسونيا نمي‌تونيم پاکشون کنيم.. شايد من هم بارها به شوخي به دوستام گفته باشم نامرد.. ولي هرگز منظورم اين نبوده که زن از مرد پست‌تره.. بارها شده کسي گفته يه جوونمرد پيدا بشه به فلاني کمک کنه و يه خانم - تازه اونم نه جوون - مياد جلو و اين کار جوونمردانه رو انجام مي‌ده! و اون فردي که بهش کمک شده مي‌گه خانم جوونمردي کردي! دمت گرم!
کلمات دیگه‌ای که به غلط به گفتنش عادت داریم همه‌مون....من ديدم خود مهشيد دوسه بار به شوخي قسم به حضرت عباس خورده و يا خود من راست ترين قسم هام به خدا..بوده.. ممکنه کسي که اين قسم‌ها رو مي‌خوره حتي به خدا و به اسلام و اينا معتقد نباشه ولي مي‌گيم.. وقتي ما به يکي مي‌گيم قربونت برم يا فدات بشم.. واقعا منظورمون نيست که بيا مارو عين حضرت اسماعيل يا اسحاق قربوني کن!
پس فکر مي‌کنم ماها بايد يواش يواش دايره لغتهايي که به کار مي‌بريم عوض کنيم.. ولي مطمئنم کسي که اين کلمات غلط رو استفاده مي‌کنه هيچوقت قصدش توهين به زن یا به هیچکس دیگه‌ای نیست! اين لغات از روي عادت روي زبون ماست..اگه قبول نداريد تموم صحبتهاي خودتون و دوستاتون رو يه مدت با دقت و کلمه به کلمه بشنويد..ببينيد چقدر از حرفامون مي‌تونه ضد زن..ضد مرد..ضد انسان.. ضد حيوان( نشنيديد مي‌گن فلاني مثل خر نفهمه؟ مثل گاو سرشو مي‌ندازه پايين؟ عين خوک کثيف کشتي مي‌گيره؟ من مي‌تونم به عنوان يه فرد حامي حيوانات به اين افراد انتقاد کنم وبگم تو به سگ و خر و گاو توهين کردي! تو ضد حیوانی!) ضد گياه ( چقدر شنيديم مي گن يارو عين هويج يا چغندره)... وخيلي خيلي کلمات ديگه با بار معنايي بد.. همه چيز رو توطئه نبينيم.. کسي که اين لوگو رو طراحي کرده که نمي‌دونم کيه، حتما ضد زن نبوده..
همه چيز رو توطئه نبينيم.. ولي سعي کنيم دايره‌ي لغتهامونو عوض کنيم..


14- در مسابقه بهترين وبلاگها هيئت داوران هم يه سري رو انتخاب کرده که به نظر من از انتخابهاي قبلي عادلانه‌ترمياد! فقط نفهمیدم چرا داشتن سایت وآدرس مستقل چه برتری نسبت به کسی که در پرشین‌بلاگ و دیگر جاهای مجانی می‌نویسه داره؟از نظر خوب بودن نوشته‌ها! و تعامل با خوانندگان رو هم معنیشو نمی‌دونم!
عباس معروفي ، خورشيد خانم و عمو حميد درباره جشن پاياني مسابقه نوشتن!

15- زيتون جان، ديگه بسه!.. اين يکي خيلي طولانيه بذار براي بعد عزيزم:) چيه؟ بده آدم با خودش مهربون باشه؟..انتظار داريد خودمو دعوا کنم؟


۱۶- اگه می خواهيد داستانهايی رو که در ايران اجازه چاپ ندارن ببينيد٬ روی لوگوی ضد سانسور که در قالب گذاشته‌ام کليک کنيد!با تشکر از کار ارزشمند خوابگرد عزیز!

۱۷- خشایار هم در مورد انتخابات نوشته..

۱۸- پویان در وبلاگ آی آدم‌ها ، وبلاگها رو به ۴ دسته تقسیم بندی کرده...

نظرها(133)

  2004-02-21  

1- ديدم
سيماب صبحگاهي
از قله ي بلندترين کوه‌ها،
فرو مي‌ريخت...
(حميد مصدق)

2- امروز روز خيلي خوبي برام بود.. همبستگي مردم خيلي برام جالب بود..مي‌ديدم اين رأي‌ندادن‌ها نه از روي بي‌خيالي.. نه از روي نااميدي و نه از روي ناآگاهي بود.. تنها رأي‌ندادني بود که پشتش ذکاوت، آگاهي و اميد بود.. اميد به تغيير اوضاع و شجاعت به خاطر نه گفتن...
من ديگه وقتي رأي مي‌دم که بدونم امثال مادر پدرامون که صاحبان اصلي انقلابن و امثال برادر و خواهرامون که کسايي هستن که کمبودهارو با پوست و خون‌شون احساس کردن و امثال خودم يه آدم معمولي با هر عقيده‌اي که دارم حق کانداتوري داشته باشيم... من ديگه نمي‌خوام چشم بدوزم که کي فلان آقا مسلم ترين حق منو که زدن سازه يا بازي شطرنجه کي حلال مي‌کنه!من نمي‌تونم منتظر بمونم ساده‌ترين و بديهي‌ترين حق ما تا چند سال ديگه قراره ميلي‌متري بهمون داده بشه... ما دنبال چيزهاي خيلي خيلي بزرگتري هستيم!

3- اين تلويزيون هاي سياسي ايراني مقيم خارج رو که مي‌بيني ،فکر مي‌کني همين الان قراره انقلاب بشه.. همچين داد و بيداد راه ميندازن و خوش خيالانه اوضاع رو تحليل مي کنن که واقعا آدم باورش مي شه 100% قضيه حلّه.. ياد مرحوم دکتر دو شاخه ( در شماره۷)افتادم فهميدم بيچاره چرا تو تموم اين سالها فکر مي کرده اينا دوماه ديگه مي رن! از بس پاي اين کانال ها نشسته بود..
جالب هم اينجاست از همين الان که نه به داره نه به باره، هر گروه گروههاي ديگه رو قبول نداره و همه رواز دم مي‌کوبن... هر کي فقط خودشو لايق حکومت بعدي مي‌بينه! خيلي بي‌ادبانه به بقيه‌ي نيروها فحش مي‌ده و.. اينطور هم که معلومه هر کدومشون از الان خودشو در قباي وزارت و صدارت و وکالت مي‌بينه.. گاهي که حرفاشونو مي‌شنوم مي‌گم نکنه همه اين سالها به نوعي ديگه تکرار شه.. ما کي ياد مي‌گيريم همديگر رو تحمل کنيم وکي ياد مي‌گيريم کشور مال همه ست!؟

4- خدا بگم اين شهرام همایون(من اسمشو اشتباهی نوشته بودم..معذرت) رو چيکار کنه! :) در آينده ايشون هر پستي با رضايت مردم بگيره من اعتراضي ندارم، الا وزير راه.. از بس از صبح داد و قال راه انداخت که تهران خلوته! همه مغازه ها بسته ست!.. خيابون ها اينقدر خلوته که براي اولين بار در تاريخ تهران مي شه با سرعت 120 کيلومتر در خيابونها رانندگي کرد! حتي يه شيريني فروشي و گلفروشي تو سطح شهر باز نيست و... خلاصه که در تهران پرنده هم به خاطر مخالفت با رژيم هم پر نمي زنه( آخه انگار ديشب دستور صادر نمودن که نريد تو خيابونا و بتمرگين تو خونه ها..)
بابا جان يا خبرنگار خالي بندن يا ايشون براي دلخوشي مردم خالي مي بست! نمي دونم چرا بايد به مردم دروغ گفت؟حالا به خاطر هر هدفي حتي هدف مقدس! من ديوونه رو بگو که نشستم اينا رو گوش و باور کردم...
ما يه مسافر داشتيم که با قطار مي رسيد تهران.. بايد سر ساعت مي رفتيم دنبالش.. فکر کرديم خوب خيابونها خلوته ديگه.. ديرتر هم راه بيفتيم مي رسيم.. چشمتون روز بد نبينه.. فکر نکنم تاحالا جمعه اي به اين شلوغي رو ديده باشم.. از اتوبان بگير تا ميدوناي توي راه.. جنوب شهر که ديگه کلي تو راه بندون گير کرديم.. تموم مغازه هام باز بود.. گلفروشي و شيريني فروشي و اغذيه فروشي که سهله، بيشتر بوتيک ها و مغازه هاي ديگه هم باز بودن.. خوب نزديک عيده و ملت ريختن تو خيابونا براي خريد و تفريح!
ولي..
ولي..

5- ولي.. تموم ستاد هاي رأي گيري خلوت بودن! يعني موقع برگشتن دم هر ستادي که ماشالله هر 200 متر يه ستاد رأي گيري گذاشته بودن پرنده هم پر نمي زد.. خيلي جالب بود که مسئولين يه پايگاه رأي گيري در يه خيابون خلوت اومده بيرون با هم فوتبال گل کوچيک بازي مي کردن.. هر جا مي رفتي مي ديدي سرباز مسلح دم ستاد داره با يکي از مسئولين گپ مي زنه.. ازين همه ستاد که رد شديم حتي يه دونه رأي دهنده نديدم(اینم بگم که من حدودای ظهر و وقت ناهار ازین حوزه ها رد شدم..شاید صبح کسی بوده و شاید عصر کسی اومده).. تقريبا هر جا وايساديم يه سرکي کشيديم، هيچکس توش نبود! از جمله: ستاددبستان ميثم حدوداي چهارراه گمرک..ستادرأي گيري واقع در هنرستان عروه الوثقي.. مسجد فخريه که حدوداي منيريه بود.. هنرستان کارو دانش اقبال آشتياني.. وستاد مستقر درپارک دانشجو و کلي ستاد ديگه... درجلوي دو مسجدستاد راي‌گيري در خيابون آزادي نرسيده به دانشگاه شريف اتوبوسهاي مشکوک پر از آدمهاي تيپ حزب‌اللهي ديدم.. انگار اين شايعه درست بود.. چون چند تا چند تا پياده مي‌شدن و مي رفتن تو مسجد..
چيزي که خيلي در سطح شهر به چشم مي خورد حضوربيش از حد نيروهاي انتظامي..سرباز..پليس هاي راهنمايي و رانندگي در سطح شهر بود...
جالبه که خونه اي که ما ناهار اونجا مهمون بوديم درست روبروي يکي از اين ستادها بود..در طول 6 ساعتي که اونجا بوديم فقط يه نفر اومد رأي داد که اونم ظاهرا سالم نبود..يعني يه جوري عين مستا حرکت مي کرد و قيافه ش هم عادي نبود.. اينو شوخي يا غُلُو نمي کنم.. يه بار سه تا پسر جوون رفتن تو ستاد.. بعد ديديم مسئول توزيع ميوه و غذان.. و بعدش نشستن همه ش به خوردن و حرف زدن.. دراش شيشه اي بود و ما تورو عين روز مي ديديم..
احتمالا بيشتر کسايي که رأي دادن، با هماهنگي راديو تلويزيون به همون سه مسجدي که تو تلويزيون مرتب نشون ميدادن و مثلا مملو از جمعيت بود رفته بودن.. البته همه خيلي مصنوعي و انگار چيزي رو از قبل حقظ کرده باشن کليشه اي حرف مي زدن.. و اين مشت محکم با رأي دادنشون مرتب بر دهان دشمنان کوبيده مي شد... فکر مي کنم دهان دشمن ديگه بايد سرويس شده باشه با اين همه مشت خواهران زينب!
امروز تو تلویزیون زنهاي بي حجاب خيلي عزيز شده بودن و نشون داد يه خانومه با آرايش بسيار غيلظي که حتي فکر نمي کنم در جشن شب اسکار هم کسي چنين آرايش کرده باشه، هم داره تو مسجد رأي ميده و حرف از مشت محکم مي زنه..
کرج هم چه صبح موقع اومدن و چه شب موقع برگشتن خبري نبود.. يعني از هر ستادي که رد شديم هيچکس توش نبود.. تو خبرها گفتن که رأي دهنده ها در نماز جمعه ن و وقتي رفتن خونه و استراحت کردن حتما عصر ميان رأي ميدن و ستادها شلوغ مي شه خلاصه که ملت تا خلوته بشتابيد! طفلکيا خبر نداشتن که تو نماز جمعه پر از صندوق هاي رأي گيريه و کاسبي اصليشون همون اونجا بوده!
......................

6-- يکي ديگه از چاخان هاي تلويزيون هاي خارج کشوري اين بود که اعلام کردن که براي مدت فلان دقيقه( فکر مي کنم نيم ساعت) براي مخالفت با رژيم تموم چراغهاي خونه تون رو خاموش کنيد و در تاريکي باشيد... خودشون هم خاموش کردن و با نور شمع برنامه اجرا کردن.. مي گفتن که اينطور که به ما خبر رسيده الان بيشتر شهرها به خاطر همبستگي با ما در تاريکي به سر مي برن! خوب حالا روشن کنيد!
جايي که من زندگي مي کنم چون کوهستانيه بيشتر شهر معلومه.. حتي يک چراغ..تأکيد مي کنم حتي يه چراغ خاموش نشد که بعد روشنش کنن! بعد که از ديگران پرسيدم تهران هم همينطوربوده.. واقعا آيا اينا نمي دونن که دروغ هميشه در مردم اثر منفي داره؟ من بيننده آيا ديگه به اينا اطمينان مي کنم؟ اينا بخوان بيان روي کار که ما بدبخت مي شيم!
هر رژيمي بخواد با دروغ و دغل بر ديگران حکومت کنه نتيجه همين مي شه که مي بينيم.. من که دلم نمي خواد از چاله در بياييم و در چاه بيفتيم..


7-بر من،
منِ درونيِ من
بر من بانگ مي‌زند
- بيدار باش،
هشيار!
(مصدق)

8- خيلي مشتاقم زودتر نتيجه رو بفهمم:) هر چقدر هم تقلب کنن به 5 ميليون مي‌تونن برسوننش؟

۹- پدرام معلمیان زحمت کشیدن و یکی از نوشته هامو برای سایت ایران فیلتر به انگلیسی ترجمه کردن :)‌February 20, 2004.. مرسی پدرام جان..از روش می‌خونم بلکه زبانم بهتر شه..مثلا جای کون ملا ببینید چی ترجمه شده:) دراین صفحه بعضی مطالب وبلاگها در مورد انتخابات ترجمه شده...
ایران فیلتر سایتی شبیه صبحانه‌ست که به زبون انگلیسیه..

۱۰- سایت تریبون فمینیستی رو حتما بخونید..خیلی مطلب داره..(ببخشید خانم نوشین احمدی.. ای میلتون رو خیلی دیر باز کردم.. ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه‌ست..بخصوص این ماهی:) )

۱۱- گزارش کاميار از انتخابات..

۱۲- يه گزارش هيجان انگيز از راه‌پیمایی ۲۲ بهمن توسط زورو:)))) دلتون بسوزه منم با ای-ميل دعوت شده بودم:P به عکساش هم خوب نگاه کنید.. راست می‌گه !شبیه باطبی نیست؟:)

نظرها(124)

  2004-02-19  

1- اينجا که مرز، مرز گزينش بود،
آيا کسي
فرمان تحريم مرا مي‌خواند؟!...
(حميد مصدق)
با همکاري زيتون
البته من کوچيک‌تر از اوني‌ام که همکاري کنم، فقط کلمه‌ي انهدام رو تبديل به تحريم کردم.. اونم خيلي لطف کردم... چون فعلا خشونت جائز نيست:) همون رأي ندادن ماها يه جورايي منجر مي‌شه به انهدام و اضمحلال:)

2- من با همه‌ي کوچيکتر از اون بودن، فتوي مي‌دم فردا هر کس انگشت سبابه( نشانه) دست راستش جوهري باشه خائنه:) ......احساساتي شدم..ملت غیور ایران! فردا با غرور انگشت‌هاي نشانه ي خود رو به همديگه نشون بديد و همه با هم به ريش بعضيا بخنديم.. حواستون باشه اشتباهي انگشت شستتون رو نبريد بالا ها.. فردا جرأت دارين با انگشت جوهري رو کيبوردتون لينک وبلاگ منو بزنين! عاقتون مي‌کنم! شيرمو... نه ديگه اين يکيو نمي‌تونم!

3- ترو جان مادرتون اين حرفا چيه مي‌زنيد بعضياتون که:
- فردا مي‌ريم تو پايگاهها، ولي از لجشون اسم گوگوش رو تو برگه رأي مي‌نويسيم..
-اسم اديبان (قهرمان فيلم کيف انگليسي) رو مي‌نويسيم..
- اسم شاه جديد رو مي‌نويسيم و...
يا هر کس ديگه‌اي که دوست داريد! بابا جان اينا کاري ندارن که شما به کي رأي مي‌ديد.. انتخاب جناح راست ديگه حتميه.. فقط اينا دوست دارن تعداد رأي دهنده‌ها بره بالا... هر رأي ما، حتي اگه توش فحش نوشته بشه وجهه ي اينا رو تو دنيا بالا مي‌بره.. پس جان من بهانه نيار.. حتما نفعي برات داره؟ نه؟

4- اين دفعه کانديداها بيشتر تبليغاتشون مخفي‌تر از سالهاي گذشته ست... اگه دفعه‌هاي پيش تو سالن هاي بزرگ جاهاي پررفت و آمد شام مي‌دادن و دم درش هزار تا پلاکارد مي‌زدن که بعله آقاي فلان داره شام مي‌ده.. اين بار تو سالن‌هاي متروک و زيرزمين.. و دم درش هم هيچ پلاکاردي نيست.. انگار دزدا مي‌خوان جلسه بذارن و هيچکس نبايد خبردار بشه.. من ديشب به يکي ازين جلسات دعوت داشتم ولي نرفتم.. اينارو هم دوستاييم که رفته بودن تعريف کردن.. البته اونام مي‌گن شامشو خورديم و رأي هم نمي‌ديم!

5- بيچاره کوه هم از دست کانديداها در عذابه! کوه عظيميه در زير بار تبليغ يکي از کانديداها ناله‌ش دراومده.. خيلي بزرگ، حتي بزرگتر از(( يا زهرا))يي که وسطاي کوه نوشتن.. اونورش يکي نوشته ((ابوالحسني))..

6- من نمي‌تونم زياد بنويسم.. صداي هاست و دومينم در اومده:)) هي بيخود پاک مي‌شه مطالب و کامنت‌هام!مطلب قبلیم+ ۸۰ تا کامنتش و مطلب قبلترش بیشترش پاک شدن..دوباره کپیش کردم)

7- خيلي از سايت ها و وبلاگ ها به تحريم انتخابات و وقایع اخیر پرداختن.. من وبگرديم خوب نيست.. تا اونجايي که ديدم:
سینا مطلبی.. ابراهيم نبوي.. حسین درخشان.. شبح.. عباس معروفی.. حسن آقا.. اسد... پدرام( اوا خاک عالم! این که عکس بی‌تربیتیه:))+۲۸ لطفا)... هوشنگ دودانی.. پدرام رضایی‌زاده.. یونس.. اینجا... شعر قشنگ شاهد... دهقون.. شیوا..
(بعضی لینکا يادم رفته)

8- ديدم صداي هلهله‌يي آشنا مرا،
مي خواندم به جاده پيکار زندگي.

گفتم نفير ني‌ليک من،
آواز توده‌هاست.
گفتم که واژه‌هاي تراويده از وجود،
دمساز توده‌هاست..

برخيز خوب من
در کوچه‌هاي شهر
شباهنگام
بايد سرود خواند
شهري که خفته، بانگ تو بيدارش مي‌کند
برخيز خوب من
در کوچه‌هاي شهر شبانه سرود بايد خواند...
(حميد مصدق)

نظرها(71)

نمی‌دونم چرا مطالب و کامنت‌هام هی غیب می‌شن.. یه بار دیگه پستش می‌کنم ببینم چی می‌شه!

1- سحرخيزان به سُرناها دميدند
نگهبانانِ مشعل‌ها دويدند
غريو از قلعه‌ي ويرانه برخاست
گرفتاران به آزادي رسيدند...
(هوشنگ ابتهاج)

2- ديروز تو استخر دو تا خانم ميانسال تو قسمت کم عمق داشتن با هم درددل مي‌کردن... منم رفته بودم اون نزديکا... جايي که از سوراخ بغل استخر آب گرم با فشار مياد.. آدم خوشش مياد گاهي وايسه تو فشار آب..يه کم عين جکوزيه:)... خانم مسنتره که تپل تر هم بود مي گفت: من جمعه مجبورم رأي بدم.. چون بازنشسته م .. مي ترسم اگه شناسنامه م مهر نخوره حقوق بازنشستگيم قطع بشه..تازه دخترمم دانشگاه مي ره مي ترسم براي اونم بد شه... اون يکي خانم که کلي هم آرايش داشت با کمي عصبانيت گفت: ((اين حرفا چيه؟ خوب منم بازنشسته م ولي قسمت راي شناسنامه م هم عين کون ملا پاک پاکه..)) حرف کاف کون رو هم همچين کشيد که بيشتر شبيه به کيو شد.. من خنده م گرفته بود.. هم جوري غليظ حرف مي زد که به تيپش نمي خورد... هم با اينکه اينترنت تو اين دوسه سال حسابي چشم و گوشمو باز کرده، تا حالا افتخار زيارت کون ملا نصيبم نشده که ببينم چقدر پاکه:)...
بعد گفت: يکي از پسرام دکتراي پزشکي داره و اون يکي از شريف، مهندسي عمران داره.. و يه دونه دخترم هم حقوق خونده هيچکدوم هم هيچوقت رأي ندادن.. هيچ اشکالي هم براشون درست نشده.. اون خانوم تپله گفت: خوب بعدا که خواستن برن خارج، يا تو مملکت کاره اي بشن اونوقت مي فهمي! خانم دومي گفت..اتفاقا خارج هم رفتن..يکيشون هم استاديار دانشگاست و به سمينارهاي خارچي مي ره مرتب.. اينا رو درميارن که بريم رأي بديم..
ديگه واينسادم ببينم بالاخره خانم تپله قانع شد يا نه.. تو قيافه خانم تپله ترديد ديده مي شد....بيشتر مي موندم ممکن بود بفهمن گوش وايسادم:) ولي ايندفعه حتي معلمهاي ديني به شاگرداشون گفتن که از پدر مادراشون بخوان رأي ندن! اين دفعه مردم کمتر مي ترسن.. بخصوص بعد از زلزله بم، اون يه مقدار احترام اينا...پَر...

3- اون دفعه نوشته بودم با شاگردم و برادرم رفتيم نزديکاي کوه عظيميه و يهو مه شد و برف اومد...ديگه ننوشتم که رفتيم ميدون گلستان هم بستني خريديم.. سوپرمارکت توي ميدون بستني نداشت از شيريني فروش بغليش خريديم.. يعني شاگردم پياده شد خريد.. من از تو ماشين ديدم پسرفروشنده هه رو.. سبزه بود و خوشرو و بانمک.. کاش من رفته بودم..شايد از صورتش مي فهميدم ناراحتي داره.. ديروز پسره خودشو تو همون مغازه دار زده.... امروز رفتم ديدم عکس و آگهي ترحيمشو رو همون مغازه... همونجور که از دور ديده بودم سبزه و بانمک.. اسمش صفر و15 سالش بوده و براي کمک به باباي کارگرش و مامانش که سکته کرده و گوشه خونه افتاده بوده ميومده سر کار..مي گن ديروز خواهراش خيلي گريه کردن و به صورتشون چنگ انداختن.. سه چهار ساعت جسد همونطور تو مغازه قنادي بوده.. خيلي دلم سوخت.. شايد اختلاف طبقاتي با پسراي محل همسنش اونو ناراحت کرده.. شايد زندگي تو اين شرايط براش غير قابل تحمل بوده..
مي دونم تعداد کسايي که تو ايران خودکشي مي کنن خيلي زياده.. ولي تو آمار نمياد اسمشون.. چون خودکشي در اسلام حرامه و مي گن فردي که خودشو کشته به بهشت نمي ره معمولا خانواده فردي که خودشو کشته با التماس از پزشک مي خوان که علت مرگ رو خودکشي ننويسه و تو مجلس ختمش هم کسي نبايد بفهمه..وگرنه...

4- ديشب تو بالکن داشتم لباسايي رو که شسته بودم رو ميله مخصوص رخت پهن مي کردم.. يهو صداي جيغ يه دختر رو شنيدم.. دختره جيغ مي زد و مي دويد..يه پسر قدبلندي هم دنبالش کرده بود وسعي مي کرد بگيردش.. درست روبروي ساختمون ما گرفتش.. اول فکر کردم پسره شايد مي خواد دختره رو اذيت کنه.. آماده بودم برم تلفن بزنم به پليس 110... دختره ريزه ميزه بود با بلوز شلوار و بدون روسري.. چيغ مي زد که(( نمي خوام بيام... ديگه بر نمي گردم تو اون خونه.. مي خوام خودمو بکشم)) احتمالا از خونه فرار کرده بود و پسره داداشش بود.. فکر کردم دختره کجا رو داره بره.. بخصوص تو محل ما که يا بيابونيه يا ساختموناش نيمه کاره... و تک و توک آپارتمان.. فکر کردم خونه شون هر چقدر هم زندگي توش سخت باشه بهتر از توخيابونه.. متاسفانه بايد تحمل کرد.. جايي نيست از آدمهاي آزار ديده حمايت کنه.. و کسي نيست آدمهاي آزار رسون رو ادب کنه..

5- طرفاي خونه مون يه سربالايي ديگه کشف کردم..تا حالا سه تا سربالايي... اين يکي خيلي بکره.. اطرافش بوته زاره و پراز گنجشک... من به هر قسمت که مي رسم يه عالمه گنجشک مي پره بالا.. هنوز ماشين نمي تونه از اونجا رد بشه...وسط راه رو در دو خط موازي کارگرا با درل هر 10 سانيتيمتر سوراخ کردن.. انگار قرار بوده زمين رو بکَنَن ولي مدتي دست نخورده باقي مونده.. از هر سوراخي يه عالمه علف دراومده و منظره خيلي قشنگي به وجود آورده...

6- اون سربالاييه که اتوبوسي هر نيم ساعت يه بار ازش رد مي شه .. و يه بارنوشتم راننده ش تو هواي باروني منو رسوند... از اون به بعد هر جا منو مي ديد سوار مي کرد..معمولا که تو صف اتوبوس واينميسادم چون معلوم نبود کي قراره اتوبوس بياد و هميشه در حال پايين رفتن بودم... يه بار ازم پول نگرفت.. گفت بذار وقتي 500 تومن شد يهوبده.. هر چي اصرار کردم قبول نکرد.. منم وقتي به يکي مقروض باشم خيلي وجدانم ناراحته.. وقتي 400 تومن شد.. يه پونصدي دادم گفتم ديگه 500 شد.. نگو خودش حواسش هست.. نگرفت.. گفت ما خودمون سرمون تو حسابه آبجي! از اون موقع ديگه نديدمش:( يه راننده ديگه هست که.. خيلي هيزه.. تازه سوار نمي کنه هيچي هر وقت هم مي بينه دارم پياده مي رم واي ميسه و يه متلکي بهم مي گه! نمي تونم ازون حال اون يکي راننده رو بپرسم....

7- براي اينکه ظرف شستن برام دلنشين بشه اومدم تو ظرف کريستالي مايع طرفشويي که پر بود از مايع ظرفشويي سبز، به اندازه 3 سانتيمتر مايع ظرفشويي سرخابي ريختم.. حالا با هر بار استفاده مايع سرخابي مياد تو سبز.. ولي قاطي نمي شه.. شبيه تيله هاي شيشه اي که رنگا عين ابر وباد اون وسط موندن..هر بار يه شکلي مي شه... ضبط رو هم آوردم تو آشپزخونه..با نواراي شاد و لوس انجلسي... رو اُپن آشپزخونه هم يه دسته گل ليليومه که دوست عزيزم برام آورده..خيلي خوشگل وخوشرنگن.. از پنجره هاي قدي هم که بيشتر شهر معلومه.. با هر ظرفي که مي شورم يه دور مي چرخم و مي رقصم.. فقط حيف که وقتي تو چرخيدن چشمم ميفته به دود روي شهر که عين عباي قهوه اي و ململي آخوندا روي شهر رو گرفته، دلم مي گيره...مي شه اين دود بره..شهر درخشان و تميز بشه؟
.داداشم هم که لطف کرده ماهي قرمزشکموشو يه مدت بهم داده تا مثلا احساس تنهايي نکنم، با هر بار چرخش توي رقص که به تنگ ماهي مي رسم حيووني فکر مي کنه مي خوام بهش غذا بدم و يه متر مي پره هوا.. هر چي هم که مي دي سيرموني نداره و همچنان يه پرچم از اونجاش آويزونه.. بايد يه بار عکسشو براتون اينجا بذارم تا پرچمشو همه ببينن...ماهي سياه کوچولوي صمد بهش چي آويزون بود، ماهي من چي!! قباحت داره والله..بايد براش قصه شو بخونم يه کم خجالت بکشه..

8- چند وقت پيش برادرم و دوستش که با قطار ميومدن تهران..طبق معمول بسيجي ها تو ايستگاه مبدأ ساک هاشون رو گشتن.. کلا هر کي تيپ دانشجويي داره مي گردنش.. اين دفعه همراهشون 12 تا نوار و 23 تا سي دي بوده.. ازونا که همه تو خونه هاشون دارن.. اسم هر نوار رو روشون نوشته بودن.. نامردا همه رو ازشون گرفتن.. هر چي اينا گفتن که ازين نوارا الان تو خونه همه هست.قول ميدم خودتون هم داريد..شايد اينا رو هم مي خواهيد ببريد خونه خودتون؟.. پرخاش کردن و و گفتن زيادي حرف بزنيد مي بريمتون پايگاه .. که براشون دردسر مي شد و حداقلش اين بود که از قطار جا مي موندن..مجبور شدن کوتاه بيان... اين دفعه من گفتم موقع اومدن ريشاشو نزنه و رو نوارا ننويسه مثلا اندي يا ويگن يا ... گفتم بنويس نوار ترتيل قرآن و اينجور چيزا و مثلا بنويسه ترتيل شماره 1.. 2 و ..داداشم مسخره م کرد ولي اين دفعه همين کارو کرده بودن.. بسيجيه که ساکشون رو گشته بود.. نوارا رو ديده بود.. فوري زده بود رو شونه برادرم که ببخشيد برادر و ديگه بقيه شو نگشته بود.. وگفته بود خوش به سعادتت... برادرم ناراحت بود که اين کارو کرده... حق هم داره.. شايد نوارشاد گوش دادن کمترين نياز يه پسر 18 ساله باشه که اونم...


9- اونايي که ماهواره دارن و شبکه آپادانا رو مي تونن بگيرن اگه جمعه ساعت 5/8 صبح بيدار شدن ، برنامه عمو گيله مرد رو ببينن..ايشون هر هفته برنامه داره ولي اين هفته مي خواد از وبلاگ من هم يه چيزي بخونه:) منم بايد بيفتم تو خرج و 20 هزار تومن پول LNB بدم چون ديش يه جوري تنظيمه که شبکه هاي سياسي ايرانياي خارج از کشور رو نمي گيره.. عمو گيله مرد جان نمي شد تو همين تلويزيون خودمون برنامه اجرا کني که همه ببينيمتون؟:)

10- نمي دونم چي اون عکس دختره که موهاش بيرونه و داره براي يه آخوند تبليغ مي کنه عجيبه؟ تا حالا نديديم که آخوندا وقتي يه چيزي به نفعشون باشه از هيچ کاري اِبا ندارن؟ تو وبلاگم نوشتم که موقع انتخابات ميان دوره اي خود خانم کروبي هم به من پيشنهاد تبليغ براش داد .. سه روز پنجاه هزار تومن.. خوب يه عده پول براشون مهمتراز عقيده شونه...

۱۱- صبح شنیدم که۴۷ واگن‌ از قطار باری تهران مشهد که حامل مواد اشتعال‌زا( مثل پنبه و گوگرد و بنزین) بودن از ریل خارج شدن و راه بسته شده... یکی از دوستام الان مشهده و مامانش داشت خودشو می کشت از نگرانی..هی تلفن می‌زد به بچه‌ها که ببینه کسی خبری داره یا نه!
اینطور نادیده گرفتن موارد ایمنی تو مملکتمون بعید نبود که بیان چند تا چیز شدیدا سوختنی رو با هم حمل کنن.. ولی بعدش ..هر بچه کوچولویی می‌دونست که باید مردم رو از دور وبر واگن‌ها دور کنن.. پیش خودم فکر کردم حتما دور اونجا رو تا چند کیلومتر خالی کردن... وقتی بعد از ظهر فهمیدم که واگن‌ها منفجر شدن و بیش از ۲۲۰ نفر از هموطن‌هامون کشته شدن هاج و واج و گیج مونده بودم... چطور مسئولین عقلشون به این چیزا نمی‌رسه.. انگار باید تموم مردم ایران باید به خاطر بی‌کفایتی اینا از بین برن:(

۱۲- شرق توقيف شد.. ياس‌نو توقيف شد.. حادثه نيشابور در اثر حماقت مسئولين به فاجعه تبديل شد..حکومت داره خودکشی می‌کنه؟؟ من فکر می‌کردم دنبال يه راه حل برای کشوندن مردم سرصندوق‌های رای هستن..نمی‌دونستم از حکومت سیر شدن!

۱۳- خيلی متاسفم می‌بينم هنوز هيچ اتفاقی نيفتاده٬ يه عده شروع کردن تقسيم غنائم:(

نظرها(59)

  2004-02-14  


۶- انتخابات اين دفعه اصلا شلوغي و شروشور دفعه‌هاي قبل رو نداره.. نه به اون صورت پوستري چسبوندن(البته فعلا) و نه مثل دفعه‌هاي قبل تو خيابون رد مي‌شي از شش طرف يه بروشوري کارتي تقويمي مي‌چپونن تو دستت.. فقط پريشب که از خيابون گوهردشت که به خاطر خريد لباس عيد خيلي شلوغ بود، رد مي‌شدم، يه نفر وايساده بود و به مردم تقويمي مي‌داد که پشتش تبليغ يکي از نامزدها بود... تا پارسال مردم براي اينجور تقويما سرودست مي‌شکستن... ولي با چشم خودم ديدم به هر کي مي‌دادن جلو خود يارو پرتش مي‌کرد رو زمين.. البته از نظر محيط زيستي کار جالبي نمي‌کردن ولي نشون مي‌ده که چقدر مردم ديگه از اينا بيزار و نااميد شدن!
دفترتبليغاتي يکي از کانديداها هم تو همون خيابون اصلي گوهردشت بود..اول بگم که برادر ايشون قبلا کانديداي نمايندگي شوراي شهر بود و چه قولها و چه وعده و وعيدهايي به مردم داد.. انتخاب هم شد ولي تنها کاري که نکرد عمل به اون وعده وعيد ها بود.. اون مجلس افطاري هم که تو ماه رمضون دعوت شده بودم از طرف همون عضو شورا بود که نگو کم کم داشته داداششو تو آب نمک مي‌ذاشته براي يه همچين روزي! اينا رو گفتم يه وقت نگن ما نفميديم اينا رو:)
از دفتر تبليغاتي خان داداش که رد مي‌شدم ... ديدم تو اتاق شيشه اي بزرگي که بيشتر شيشه هاش با پوسترها و بروشورها و وعده و وعيدهاي آقا پوشونده شده بود نشسته.. برعکس هميشه سرش پايينه و تو سالن به اون بزرگي پرنده هم پر نمي زنه! پرنده که په عرض کنم..فقط پيرمردي با قيافه روستايي که فکر کنم پدرش بود کنارش نشسته بود.. مثل سالهاي قبل نه خبري از ستاد تبليغاتي و نه کسي که بياد ماهارو به زور شکلات و شعار و زندگينامه و...ببره تو و پذيرايي کنه.. براي شوخي به شيشه هم ضربه زدم تا براش دالي کنم..ولي فقط سرشو آورد بالا و دوباره با شرم و حيا سرشو کرد پايين.. امروز که با يکي از دوستام که با اين خانواده آشناست تلفني حرف زدم پرسيدم مسئله اين شرم و حياها چيه؟ اينا که ماشالله زبون دارن اين هوا( دستاتونو تا مي تونيد باز نگه داريد)... گفت از مردم خچالت مي کشه گفتم چه خجالتي؟ فوقش عين داداشش مي‌خوره و مي‌بره و يه ليوان آب هم روش و هيچ کاري هم براي مردم نمي‌کنه....گفت نه بابا به اين سادگي‌ها هم نيست...مگه خبر نداري که تو اون خونه‌ي دختران فراري که نوبتي براي حاج آقاها صيغه مي‌شدن و چند تاشون فروخته شدن به شيخ نشينها اين آقا هم دست داشته؟
باروم نشد.. اين آقا براي کسب محبوبيت ريشش رو هم هفت تيغه زده...با این قیافه مظلومش... ولي انگار ديگه حناش رنگي نداره.. مردم خيلي عوض شدن.. ديگه گذشته اون زمان که به حساب اينکه فلاني نماينده مي‌شه و يه چيزي هم به اينا مي‌ماسه برن چاپلوسي و دستمال يزدي به دست بگيرن...
چند جا هم ديدم که مغازه دارا با نفرت دارن تبليغات نماينده‌ها رو از ديواراي کنار مي‌کنن و فحش مي‌دن..
يه خانومي رو پوستر تبليغتيش نوشته بود: ايست! از دعواهاي سياسي خبري نيست! مثلا اين شعار تبليغاتيش بود:)
امسال هيچ جا هنوز دعوت نشدم:( کانديداها دفعه‌ي پیش براي شورا از هيچ کاري فروگذار نکردن.. یه خانم با تاتو و مژه مصنوعي و عکسهاي مکش مرگ ما راي آورد و خانومي که حتي بلد نيست يه جمله درست حسابي بگه با رقص عربي کردن تو مجالس زنونه کسب محبوبيت کرد و رای آورد و بعدا هم لام تاکام حرفی نزد...
روي صفحه اول هفته نامه طبرستان با فونت درشت زده: گاوان و خران باربردار..به ز سياست‌بازان مردم آزار...
با هر کي حرف مي‌زنم چه ضد حکومت و چه به ظاهر طرفدار، مي‌بينم نمي‌خواد رأي بده.. شما چی؟

نظرها(42)

۵- خسته شدم ..وسطاش بهتره آگهی‌های بازرگانی بذارم:)
- گالينابلانکا بریز تو غذات...بخور ببین چقدر قوی می‌شی٬ بچه جان!
- کره اطلس طلايی ...گرفته شده از آب توسط نامزدهای انتخاباتی..
-لازانيا تخم‌مرغی‌رشد برای هر نوع سليقه! حتی شما:)
خوب بريم به شماره بعدی..

نظرها(11)

۴- مدتهاست دوستاني که زحمت مي‌کشن و ميان وبلاگم رو مي‌خونن، مي گن:
" بابا جان(زیتون جان) وقتي نظرخواهيت رو باز مي کنيم که در مورد يکي دوتا از شماره هات نظر بديم از خوندن نظرهاي مختلف در موارد مختلف هول مي‌شيم و يادمون مي‌ره چي مي‌خواستيم بنويسيم.. عين يوسف که از ديدن ليلي بود؟ زليخا بود؟ کي بود؟هول شد و زد دستاشو با پرتقال بريد( درست تعريفش کردم؟) ما هم حواسمون پرت مي شه و مي‌زنيم انگشتامون رو با کي‌بورد زخمي و زيلي مي‌کنيم.. عين آدم هر کدوم رو جداگانه پست کن و براي هر کدوم هم نظرخواهي جدا بذار.."
حالا که دارم اين کارو مي کنم، مي بينم عجب کار سختيه:(راستش اينجوري نوشتن به گروه خونيم نمي‌خوره! چی‌چی‌گیجه گرفتم... حالا اين دفعه رو امتحان کردم ببينم چطوري مي‌شه!

نظرها(23)

۳- با شيوا فرهمند راد از طريق کامنتي که برام گذاشته بودن آشنا شدم..
اول از همه بگم شيوا آقاست.. راجع به اسمش اينجا توضيحات جالبي داده و اينکه چه دردسرهايي براش درست کرده....و اينکه در داستان آقاي مستعان اسم قهرمان داستان پسريه به نام شيوا..در داستان خانم شهرنوش پارسي پور هم همينطور.. منم در داستان کليدر خوندم که پسر کدخداي ده (بابقلي‌بندار) اسمش شيدا بود..حالا شيوا به شيدا چه ربط داره؟ خوب مردم فکر مي‌کنن حتما شيوا و شيدا بايد اسم دختر باشه:)
بعدش هم اين آقاي شيوا فرهمند ما آدم خيلي مهميه..اينجوري نگاش نکنيد:)
متولد 1330در اردبيل .. فارغ التحصيل از دانشگاه شريف(اونموقع اسمش آريامهر بوده).. به جز رشته خودشون استاد موسيقي هم هستن.. مدتي دستيار هرمز فرهت و مدتي هم دستيار شاهين صفوت از بهترين رهبران ارکستر ايران بودن..
ديگه .. چند تا کتاب رو ترجمه کردن که يکي از مشهورترينش اپراي کوراوغلو نوشته عزيز حاجي بيکفه! من عاشق اين کتابم.. اگه با نوارش گوش کنيد و از رو کتاب بخونيد حسابي کيف مي‌کنيد:)
به عالم کتاب دیگه: از کوزنتسیف ،سیاوش کسرائی،یاشار کمال....از فارسی به سوئدی یا از آذری به فارسی..خلاصه همه فن حریف...بقيه رو خودتون زحمت بکشيد و بخونيد!
اینم بگم که آقاي فرهمند مقيم استکهلم سوئد هستن..
قسمت عکسای سایتش هم خیلی دیدنیه ..چه عکسهای شخصیش( سبیلاش که منو کشت:)) ) و چه یا با افراد مختلف: احسان طبری..کیانوری..سیاوش کسرایی

نظرها(11)

۲- از سری داستانهاي بي‌ناموسي دندونپرشک
بی‌ناموسی۱
بي‌ناموسي2
فکر کنم تو ايران اینجور کارا ارزونتر در مياد:)

نظرها(3)


1- با شمايم.با شما! با بي‌غمان
با شما ناهمدلان، ناهمدمان
من چه مي‌کردم ا گر جز شعر من
بود با من، هم‌زبان و هم‌سخن
شعر، اين عصيان معصوم نجيب
شعر، اين شيطان از شيطان غريب
شعر، اين غمناکتر مهتاب شب
شعر، اين عطر عزيز خواب شب
شب که مي‌بويم گل مهتاب را
مي‌برم از خويش، عطر خواب را...
(محمد حقوقي)

نظرها(3)

  2004-02-13  


عاشیق حسن اسکندری با ناموسش..این عکس رو از وبلاگ روشن کش رفتم :) این عکس مربوط به مطلب شماره چهارمه! 1- اين چه افسونست، اين دل‌باختن اين زهم پاشيدن و اين ساختن... (محمد حقوقي)

2- مدت زياديه که هر روز چندين ايميل حاوي فايل هاي ويروسي بهم مي‌رسه.. جالبيش اينه که يا از آي‌دي سابق ياهومه که فقط دوسه هفته داشتمش.. وبعد هک شده (زيتون پرورده) ..و يا تازگيا با استفاده از آي‌دي بلاگرهاي شناخته شده اين کارو مي کنن.. مثلا از هودر..شبح..مهشيد.. هاله و حتي آدمين يه ISP معروف..از نشريه 7 سنگ و.. کساي ديگري که حتي باهاشون تا حالا اي ميل ردوبدل نکردم...اين مورد آخرو گفتم، چون يکي بهم گفت ممکنه کامپيوترم ويروسي شده باشه و از آدرس هايي که توش ثبته برام مياد... اسم فايل ها message.zip& text.zip: و حجمشون 6/22 و 8/22 و 1/33 کيلوبايته!
من مرتب ديليتشون مي‌کردم و فکر مي‌کردم چون اين مسئله يک طرفه‌ست احتياجي به گفتن تو وبلاگم نيست.. ولي تازگي‌ها چند نفر برام نوشتن که از طرف من هم بهشون اي‌ميل و فايل ارسال مي‌شه.. در صورتيکه من تا دو سه روز پیش برای حدود يه ماه کامل نمي‌تونستم براي کسي نامه بفرستم و فقط مي‌تونستم دريافت کنم! دوسه روزه ارسال کن آوت‌لوکم درست شده و من از حدود350 اي ميل فقط تونستم به دوتاش اونم مختصر و با يکي دو جمله براي تست جواب بدم.(.سعی می‌کنم به زودی همه رو جواب بدم و به خاطر تاخیرم از همه معذرت می‌خوام)
اين همه صغري کبري چيدم که بگم اگه از طرف من اي ميل بي‌معني و يا عبارت"فايل ضميمه را باز کن" واينجور چيزا براتون اومد، اصلا حرفشو گوش نديد و يه راست روونه ديليتستانش کنيد!

3- برادرم در نمايشگاه اينترنت با موسسه اي آشنا شده که به معلولين جسمي حرکتي به طور رايگان آموزش مي ده.
رشته هاش: کامپيوتر(انواع و اقسام موضوعات)..ماشين نويسي..صنايع دستي..نقشه کشي صنعتي و ساختمان..حسابداري..فلزکاري..زبان انگليسي..
مسئولين موسسه از کساني که مايل به تدريس رايگان به معلولين عزيز باشن..حتي براي دو ساعت در هفته ، در رشته هاي مختلف کامپيوتر مثل مباني، Dos,Basic, AutoCad,3Ds,Word,Access,Exel,Windows,PhotoShop و زرنگار دعوت به همکاري مي کنه .. در ضمن اگه شما هم معلولي رو مي شناسيد که مايل به يادگيري هر يک از اين رشته ها بود حتما به اين موسسه معرفيش کنيد!
مجتمع آموزشي نيکوکاري رعد
تلفن:8076325 - 8098881 - 8082266
آدرس: شهرک قدس(همون شهرک غرب).. فاز دو..خيابان پيروزان جنوبي..مقابل خيابان ششم..پلاک 74
در ضمن سرويس رفت و برگشت از ميدون انقلاب داره که اونم مثل شهريه ها رايگانه ..
اين موسسه به جزدر تهران، در کرج هم شعبه داره..

4- ديروز در مجموعه فرهنگي آزادي به مناسبت جشنواره موسيقي کنسرت عاشيق‌هاي آذربايجاني بود.. اين مامان من چون بيست و چند سال پيش از نزديک عاشيق حسن اسکندري رو ديده و کلي باهاش حرف زده، براي رفتن به اين کنسرت غش و ضعف مي‌کرد..بابام براي همه‌مون بليت گرفته بود.. ولي نمي‌دونم از کجا تهيه کرده بود که يادش رفته بود آدرس دقيقش رو بپرسه.. مارو سر ساعت برد به ورزشگاه آزادي..فکر کرده بود حتما در سالن 12 هزار نفري برگزار مي‌شه.. نگهبان ورزشگاه روحش هم ازين کنسرت خبر نداشت..ولي همينطوري يه آدرسي رو داد... اونجا هم خبري نبود... مامانم خون دل مي‌خورد و هي‌مي‌گفت واي دير شده و بابام هي سيبيلاشو مي‌جويد و هي از مردم آدرس مي‌پرسيد.. هر جا که مي‌رفتيم مي‌ديديم اصلا خبري از همچين برنامه‌اي نيست که نيست.. ماهم سربه‌سرشون مي‌ذاشتيم که حتما بابام از غش و ضعف کردن‌هاي مامانم براي عاشيق حسن حسوديش شده و مخصوصا سر مي‌دوونه تا وقتش بگذره :)
خلاصه بعد از 5/1 ساعت ويلوني و ازين سر به اون سر شهر رفتن مامانم به فکرش رسيد که نکنه مجموعه فرهنگي آزادي همون زير زمين ميدون آزادي رو مي‌گن؟ گفت که يه زماني کنسرت شهرام ناظري و محمد رضا لطفي رو اونجا رفته.. رفتیم دیدیم همونجاست..ولی..
به نيم ساعت آخرش رسيديم.. با کمال تاسف شنيديم که عاشيق حسن برنامه شو اجرا کرده و رفته..
اول از عاشيق‌هاي آذربايجان بگم!
عاشيقهاي آذربايجان با سازشون و آواز خوششون داستان هاي حماسي، عشقي سرزمينشون رو سينه به سينه و نسل به نسل به طور شفاهي به مردم انتقال مي‌دن.. اونا عشق به ميهن ،عشق به انسان و انسانيت، و مبارزه با ظلم وجور زورگويان رو ترويج مي‌کنن.. اونا مروج فرهنگ و سنن متعالي مردم سرزمينشون هستن.. از ته دل برای مردم مي زنن و مي‌خونن.. اونا واقعا عاشقن!
در برنامه ديشب به جز عاشيق حسن اسکندري، عاشق اشرف حسين پور..عاشيق علي سليمي..رحيم نظري..علي قره داغي..عوض عبادپور..عاشيق رسول قرباني، عاشيق بهرام بناني..عاشيق ولي اله قرباني..عاشيق علي اصغرقرباني هم مي خوندن ..بيشترشون ساز اصلي عاشيقها قوپوز ( که شبيه چگوره) مي‌نواختن و مي‌خوندن و دو سه تاشون دف و ني و دايره و قاوال ..
لباسهاشون شبيه لباسهاي ارتشي قديمي بود.. کت بلندسرمه اي و کمربند چرمي مشکی که محکم روي کت بسته بودن.. کلاه بره خاکستري.. و چکمه هاي بلند چرمي مشکي.. لباس رزم و بزم..
با اينکه ما فقط چند تا شو شنيديم ،ولي ديدیم آوازهاي عاشقها آنچنان شوري درمردم به وجود مي آورد که مردم ناخودآگاه باشون مي خوندن و دست مي زدن و چند تاشون جلوي همه شروع به رقص ترکي کردن.. من ترکي بلد نيستم ولي يه جاش فهميدم که داره از ظولم سولطان(ظلم سلطان) و اينکه ظلم شاهان جبار هيچوقت پايدار نمي مونه و يه روزي مي شه که نه جمشيد مي مونه و نه جم! و زحمتکشاي واقعي به‌ حق خودشون مي‌رسن می گه و يه همچين شعراي قشنگ دیگه‌ای.. آخرش خوشبختانه همه عاشيق‌ها با هم٬ يه برنامه عالي اجرا کردن..( مامانم هم به مراد دلش رسيد و عاشيق حسن رو بالاخره ديد) بابام به شوخي هي با حسودي به مامانم و عاشق حسن نگاه مي کرد و سيبيل هاشو مي جويد:)) يه جاي این ترانه همه با هم با شوق داد مي‌زدن: آذربايجان، گوزل ايران! و واقعا تن آدم مي لرزيد از شدت شوق و هيجان..
يه جاشم مي‌گفتن: داغلار ني‌اَم..بيله‌بيله سنه درمان ني‌اَم..
عاشيق حسن مرندي هم يه عاشيق تپل بود که از بس شق و رق وارد شد يه پسري از پشت گفت عين صدام مي مونه .. همه خنديدن.. ولي هر کي بود هم صداش خيلي قشنگ بود .. وهم داستاني روکه به زبون آواز با سازش براي مردم اجراکرد خيلي خيلي مورد تشويق قرار گرفت و هم آخرش عاشيق حسن به ترکي کلي در مورد همين عاشيق حرف زد که متاسفانه من نفهميدم چی می گه.. ولي صداي کف هاي مردم و تعظيم کردناي عاشيق مرندي فهميدم خيلي مورد علاقه همه ست!
سالن زيرزمين ساختمان آزادي خيلي قشنگه و من براي جشن آينده‌ی مردم جاشو پسنديدم:) همه ش با گليم و قاليچه‌هايي با روکش قلمکار تزئين شده بود...
وقتي اومديم بالا مردم تو ميدون زير ساختمون وايساده بودن و بدون استثنا به اسماشون رو نبر فحش مي‌دادن.. مامان و بابام هم وايساده بودن مخ يه خانواده مذهبي رو مي‌زدن:) اونام چقدر از اوضاع ناراحت بودن..پسري سعي مي‌کرد از کجي ساختمون بالا بره و مي‌گفت 25 سال پيش يه آقايي از ساختمون بالا رفته ، دارم تمرين مي کنم در انقلاب ايندفعه خودم اين کارو بکنم:) و همه مي‌خنديدن.. نورهايي که به ساختمون مي‌تابوندن يه کم مردم رو هيجاني کرده‌بود...چند تا دختر و پسر نوجوون زيرش اسکيت بازي مي‌کردن..چقدر آزادي خوبه!

5- هر فيلمي که تو تلويزيون مي بيني يه زيرنويس مياد که:در انتخابات روز اول اسفند دشمنان ملت و انقلاب بهت زده خواهند شد!
مگه چی قراره بشه؟منظورشون اينه که بالاخره اينا مي فهمن هيچکي نمي خوادشون و براي چي هيچکي نمي ره رأي بده؟! يا يه منظور ديگه دارن؟

نظرها(66)

  2004-02-11  

1- تا مي‌توانيم نيکي کنيم.
و آزادي را از هر چيز گرامي تر بداريم
وبه خاطر اورنگ پادشاهي هم هرگز به حقيقت خيانت نکنيم...
(بتهوون)

2- امشب مثلا شب انقلاب بود... بهش مي‌گن جشن انقلاب مردم.. يعني مردم مي‌بايست شادي مي‌کردن، پايکوبي مي‌کردن.. ولي من هر چي نگاه کردم ديدم جشن دولته.. جشن کسايي که به مردم و خواسته‌هاشون اهميت نمي‌دن! من رأس ساعت 9 که بايد مردم الله اکبر مي‌گفتن تو خيابون انقلاب بودم..از ميدونهاي انقلاب و آزادي گذشتم.. تنها چيزايي که ديدم چند تا حزب اللهي بودن که فشفشه هاي زمون تيرکمون‌شاه هوا مي‌کردن.. و تنها ساختمونايي که چراغوني بود٬ ساختمون‌هاي دولتي بود که مجبور به اين کار شده بودن.. تو ترافيک سنگيني که توجه کردم٬هيچ چهره‌اي خوشحال و خندان نديدم.. امسال حتي از ساختمونهاي دولتي هم صداي الله اکبر نبومد.. لابد ديگه خجالت مي‌کشن!
دروغ ‌چرا؟ آدم بايد صادق باشه.. مي‌گن از پنجره‌ي يه بيمارستان يه آقا سرشو کرده بيرون و فرياد زده: الله اکبر!
و بعدش داد زده : عجب پرستارشيفت امشب خوشگله!
گويا اسم بيمارستان هم چهرازي بوده!
پلاکاردهايي هم تموم کناره‌هاي خيابون زده بودن شعاراشون خيلي بي‌ربط بود.. يا به انتخابات ربط داشت و يا به غدیر خم و شعارهاي مبني اتحاد جناح چپ و راست البته به کوري چشم ملت! يه پلاکارد گنده نزديکيهاي وزارت کار: یه جمله‌ی خشنی از حضرت زهرا بود: "واي بر شما که يا نمي خواهيد غدیرخم را باور کنيد و يا خودتان را به نفهمي زده‌اید! "
دور پلاکارد رو هم چراغوني کرده بودن من نيم ساعت تو کف اين جمله گهربارمونده بودم! فکر کنم منظورشون اين بود که بابا جان اين علي همونيه که روح اون علي درش حلول يافته و شما احقمها نمي‌فهميد!
احتمالا همينه، وگرنه وقتي اون زن بمي از اسمشو مبر مي خواست که با دستش چشمشو شفا بده مي‌گفت: خواهرجان منم يه آدم معموليم مثل شما. بيا اين چک پول رو بگير و براي چشمت برو دکتر! انگار واقعا امر بهش مشتبه شده که دستاش قدرت درمان داره ها..
يادمه يکي از حرفايي که هميشه بر عليه شاه مي شنويم اينه که مي ذاشته مردم دستشو ببوسن .. و اينکه مي‌گفته من سايه ي خدام.. خوب الان هم دقيقا همونا رو مي‌گن که. خدا اسمشو مبر رو حفظ مي‌کنه و او هم سايه‌اش بر سر ملته..

3- تا اونجايي که يادمه آخوندا هميشه مي‌گفتن رژيم هاي سلطنتي اَخن و بَدَن... حالا چطور يهو پرنس چارلز خوب شد؟ بَه شد؟ انگليس هم عجب منفعت طلبه! وقتي ديده که جمهوري اسلامي چراغ سبز براش نشون داده ديگه مردم ايران يادش رفت... عجب دنياييه ....


4- در مورد آهنگ يار دبستاني حق با شمايي‌ست که برام نوشتيد: حساب سرودهاي مردمي که در دل مردم جاي داره از آفرينندگان اون جداست.. البته اونطور که فهميدم اين سرود توسط منصور تهراني نوشته شده و آهنگش رو هم خودش ساخته.. و خواننده ي اصليش يکي ديگه بوده... درهر صورت اگه توهيني شد معذرت مي خوام.. در نظرخواهيم نوشته بودم اينا رو. ولي چون بعضيا اصلا نظرخواهي رو باز نمي کنن گفتم بهتره اينجا هم بگم..
جدا از این مسئله،
کلامن هميشه شخصيت واقعي هنرپيشه..آهنگساز.. خواننده.. نويسنده و کارگردان و بقيه هرمندا رو زيادي اهميت مي‌دم.. گاهي وقتي مي‌فهمم فلان هنرپيشه با داشتن دو تا زن به فکر زن سوم و چهارمه یا دنبال کار خلافه نمي‌تونم از هنرش درست و حسابي لذت ببرم.. مي‌دونم همه قهرمان اخلاقي و تختي نيستن.. مي‌دونم همه ممکنه اشتباه کنن.. ولي.
آيا واقعا مي‌شه هنر رو فارغ از شخصيت اخلاقي خالق هنر ۱۰۰٪ دوست داشت؟؟ولی من هميشه تو اين فکرم که
خیلی دوست دارم فکرامو دراین باره جمع کنم و یه بار اینجا به بحث بذارمش..یه بار هم با مهشید سر این مسائل با هم ای‌میلی بحث کردیم که برام خیلی خوب بود..

5- ديشب از 5/4 تا 7 عصر براي رفتن به کنسرت توي راه بودم.. خيلي خيابونا شلوغ بود.. تازه راننده‌هه کلي از راهها رو بي‌راهه و از کوچه پسکوچه ها رفت... آخرش هم اونقدر خيابون انقلاب شلوغ و راهبندون بود که از خيابون جمالزاده تا خيابون حافظ( تالار رودکي) رو يه نفس دويدم..يه جا آستين سوشرت(یه چیزی شبیه کاپشن نازک) محبوبم که جاي مانتو هميشه تنمه به پشت يه وانت گير کرد و جر خورد...حسابي غصه‌م شد چون مثل اين سوشرت رو ديگه نمي‌تونم هيچ‌جا پيدا کنم... ولي مجبور بودم توجه نکنم و هي بدوم...
آخرش مچ دوستمو دقيقا لحظه ورودش به تالار گرفتم .. از اومدن من نااميد شده بود...
کنسرت موسيقي هلند و روماني بود..
خوشبختانه با اينکه من و دوستم بليت بالکن داشتيم آقاي راهنما گفت پايين هم جا هست.. وارد که شدم تعجب کردم که تيپا به ديدن موسيقي خارجي نمی خوره.. بيشتر خانوما چادري و آقايون ريشو بودن..بعدا فهميدم که بليت هاي بعضي از رديف هاي پايين رو به ارگان هاي دولتي مجاني دادن!
جام پيش يکي از همين خانم چادري ها افتاد..

6- از هلند يه پيانيست خيلي بامزه به اسم مارسل ورمس (Marcel Worms)برنامه داشت...به غير از هنرش، يه هنرپيشه تموم عيار هم بود...اين خانم بغل دستيم هم که علاقه اي به موسيقي کلاسيک نداشت با هر حرکت اين پيانيسته مي گفت:واه واه، مرده شور! این اداها چیه؟...صداي تق تق آدامس جويدنش که اعصابمو داغون کرده بود.. هر جايي که ديگه موسيقي خيلي نامأنوس ميشد..صداي تق تق آدامسش بيشتر اوج مي گرفت..
مارسل هرمس متولد 1951 آمستردام هلنده، براي اولين بار برنامه اي به نام "بلوزBlues براي پيانو" که با همکاري با آهنگسازان معروف هلندي ساخته، در سال 1996 در آمستردام اجراش کرده که خيلي هم اجراي موفق و معروفي مي شه.. و در بيشتر کشورهاي اروپايي اجراش کرده...150 قطعه بلوز از 40 کشور جهان...
12 تاشو ديشب اجرا کرد که دوميش حالت طنز داشت.. با صورتش يه اداهاي بامزه اي درمي آورد .. يهو روشو مي کرد به مردم و چشاشو ور مي قلمبوند و با دهنش ادا در مي آورد.یه جورایی عین آیکون های یاهو مسنجر بود اداهاش...موهاي فرفري و فلفل نمکي داشت....انگشتای دستش خيلي نرم و ظريف رو کليدهاي پيانو قطعه ها رو اجرا مي کردن...گاهي دستاشو تو هوا مي چرخوند .. احساس مي کردي واقعا موقع اجرا داره مي رقصه..شايد به خاطر همين حرکات زياد بود که اينقدر لاغر بود:)
در بلوز نُهم پاشو عين آقاي نوروزي( که مي گفت حرف حرف نوروزيه) يه عالمه مياورد بالا و مي زد زمين.. گاهي رو و گاهي زير پيانو ضرب مي گرفت.. مثل دمبک.. و در بلوز يازدهم که مال کشور موزامبيک بود به پاش يه وسيله اي مثل جغجغه بست و يه وسيله اي شبيه به تمپو لاي زانوهاش گرفت و گاهي وسطاي پيانو زدن با چوبهاي نازکي روشون ضرب مي گرفت..با پاهاش هم صداي جغجغه در مياورد.. يه بارهم آخر يکي از قطعه ها فرار کرد رفت بيرون.. هر کدوم از حرکاتش يه مفهومي داشت که متاسفانه ما ايرانيها از موسيقي کلاسيک سر درنمي اريم(البته بعضيا سردرميارن).. ولي اين خانومه بغل دستي من ديگه آخرش بود.. وقتي مارسل خان رفت بيرون گفت: برو که به حق 5 تن بری و ديگه بر نگردي!.. که پيانيست چون لابد بي خدا بود دعاي خانومه روش اثر نکرد و چون هنوز 3 قطعه ش مونده بود سُرومُر و گنده برگشت:) من خنده م گرفته بود از حرفاش ....مرتب چادرشو مي کشيد جلوي صورتش و مي گفت خدا شفات بده! و از من مي پرسيد چرا اين مرده اينقدر خل وضعه؟گفتم خل نيست خانوم ...هنرمنداي خارجي يه کم اينطوريَن..راحت احساساتشون رو نشون مي دن!
خانومه خواست وسطاش با خانم همراهش پاشه که من گفتم وايسن، چون در کاتالوگ که درباره برنامه بعدي توضيح داده بود گروه روماني احتمالا برنامه شادي داشتن ..خانومه دهنشو يه کم به علامت تا ببينيم کج کرد و به خاطر دل من نشست..راستش دلم يه کم به حال پيانيست سوخت... چون مردم اصلا نمي فهميدن کي بايد دست بزنن و کي بايد سکوت کنن.. گاهي که توي نت هاش سکوت يه کم طولاني داشت، مردم به نشانه پايان اون قطعه دست مي زدن و پيانيست حسابي صورتش سرخ و هول می شد که اينا ديگه کيَ ن؟ ...زنه مي گفت: تروخدا نگاش کن.. چقدر هم هول و خجالتيه مرده شور برده! اينم از اثرات بليت مجاني دادن به ارگان هاي دولتي! در ضمن اعتراف مي کنم که بليت خودمم مجاني بود.. بايد از اهداکننده بپرسم اونم ازين طريق گرفته يا نه:)

7- برنامه روماني محشر بود...شادي بخش.. و آدمو چنان به وجد مي آورد که من واقعا چند جاش هوس کردم بپرم روي سن و با تموم انرژي برقصم.. يه گروه 9 نفره بودن.. دوتا خواننده زن و مرد..يه ويولونيست.. سازهاي محلي و ملي روماني هم بود.. چيزهايي شبيه سنتور(البته صداش فرق مي کرد ولي نوع زدنش و مضراباش که روش پارچه بسته بودن شبيه سنتورش مي کرد.. فلوت و ني و ناي انواع مختلف.. ازون ني ها که از 12-10 تا ني کوتاه تا بلند به هم چسبيده( شبيه سازهاي مربوط به کشور شيلي) ...کلارينت.. کنتراباس.. آکاردئون( که نوازنده ش خيلي شبيه يکي از بچه هاي وبلاگنويس تپل بود).. اسم نوازنده سازهاي محلي زامفيرا بود... ياد اين افتادم که بيشتر قطعه هاشون شبيه فلوت مجار و زامفير بود، ولي خيلي خيلي شاد و هيجان آور...يه وسيله اي داشتن مثل ني انبون جنوب ايران خودمون...نوازنده هاش خيلي مسلط بودن... خودشون قرشون گرفته بود... واي چي مي شد خودشون هم با چکمه هاي چرمي و بلوز هاي آستين پفي و جليقه هاي گلدوزي شده با نخ هاي رنگ شاد مي رقصيدن؟
واقعا جاي همه رو خالي کردم.. کاش همه مردم مي تونستن در اين شادي سهيم باشن.. چند جا از شدت هيجان و خوشحالي اشکم دراومد..
پيش خودم گفتم اگه وضع مملکت عوض شه من پيشنهاد مي کنم اين گروه بيان و توميدون آزادي بخونن و بنوازن و تموم مردم هم برقصن و پايکوبي کنن...
گاهي بي اختيار دست مي زدم.. خيلي ها همين طور بودن... خانوم بغل دستيم در اثر هيجاهات من کم کم يخش وا رفت.. چادرش کنار رفت و شروع کرد به دست زدن...هي هم منو نگاه مي کرد... و از نيش باز من خنده ش مي گرفت...همه مون به وجد اومده بوديم.. تا قضيه آستين پاره ي سوشرتم يادم ميومد مي گفتم تموم آستين هاي سوشرت هاي عالم فداي يه تار موي نوازنده کلارينت عزيزم ... توضیح اینکه نوازنده کلارينت کاملا کچل بود:)

ساعت 9 برنامه تموم شد.. چون قرار بود بعد از اينا گروه کامکارها برنامه داشته باشن.. هر کاري کرديم که قاچاقي بمونيم و اونم ببينيم نشد.. تموم بليتاش فروش رفته بود:(گفتیم حاضریم رو زمین بشینیم گفتن احتمالا زمین هم پر می شه!.. حيف شد... من کنسرت کامکارها رو خيلي دوست دارم..
بيرون تالار وحدت 3 تا از بچه هاي خيابوني که تعليم موسيقي ديدن داشتن موسيقي شاد لس آنجلسي مي نواختند و پول جمع مي کردن.. تو مثل گلي... نازو خوشگلي... کامبيز آکاردئون مي زد و مي خوند.. شهرام تمپو مي زد و تهمينه کوپولو تو يه جعبه پول جمع مي کرد!

8- شب خونه ي يکي از خانم هاي مسن فاميل رفتم.. فرداش مي خواستم برم کوه.. طبق معمول موقع خواب رفتم سر کتابخونه ش... ايندفعه کتاب بتهوون رومن رولان رو انتخاب کردم براي خوندن... اين خانوم هم بهم گفته هر وقت بره خارج کتابخونه ش رو به من مي بخشه.. هر کي مي ره خارج همين کارو مي کنه معمولا..براي همينه اينقدر کتابهاي قديمي دارم:)

9- صبح با يه عده ولنجک قرار داشتيم... بچه ها گفتن بريم با تله کابين بريم بالا و برگشتنو پياده برگرديم...به خاطر عيد غدير خم روز تعطيلي بود.. اونقدر شلوغ بود و مردم اومده بودن اونجا که تله کابين ديگه بليت نمي فروخت... ولي ديدن مردم با لباسهاي رنگارنگ و بدون مانتو.. و بيشترمون با بلوز شلوار کلي محيط رو عوض مي کرد..هر کي هم روسريش از سرش سر مي خورد ديگه بي خيال درست کردنش مي شد... هوا عالي بود.. عين بهار... موقع برگشتن هم سري به محل تيراندازي با کمون زديم.. من چون دوتا زدم وسط خال( شانسي بود فکر کنم) يه بليت مجاني تله کابين برنده شدم:) هر ده تا تير هزار تومن بود و بليت تله کابين 2800 تومن:) ناگفته نمونه آقا کامران مسئول تيرکمونها خيلي آدم خوشرو و خوبيه و حسابي آدم رو راهنمايي مي کنه!
موقع برگشتن هم از بستني فروشاي روبروي پارک ملت ازون بستني قيفي هاي دراز برجي خريديم که من واقعا بريدم ايندفعه اينقدر که پرش کرده بود و تا 5/6 عصر نتونستن ناهار بخورم.. خوب ديگه چي بايد بگم؟ آهان..اين بود انشاي من در مورد اين دوروز! البته کاراي ديگه هم کردم که عمرا بگم:)

1-شعار معروف و زيباي بتهوون که نشون دهنده ي زندگي پر مشقتشه:
((شادماني از راه رنج!))

*راستي نمي دونستم رومن رولان کتاب ژان کريستف رو هم بر اساس قسمتي از زندگي بتهوون نوشته!


نظرها(104)

  2004-02-09  


خمينی ای امام....

نظرها(100)

  2004-02-08  

1- همه مي‌ترسند
همه مي‌ترسند، اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم...
(فروغ فرخزاد)

2-معجزه‌اي ديگه از تلويزيون
وقتي تلويزيون رو روشن کردم از شنيدن صداي ترانه(بعضيا بهش مي‌گن سرود!) يار دبستاني جا خوردم.. چه عجب! تلويزيون که از سايه‌ي اين آهنگ هم مي‌ترسه،چطور حاضر شده پخشش کنه؟..
با مردي مصاحبه مي‌کردن که موهايي بلند فرفري،سياه(به مدد رنگ مو البته) وخيلي چرب داشت..و يه فروند سبيل٬ ازون چهل بيلا... اسمش جمشيد جم بود و گويا خواننده اين آهنگ.. من تلويزيون رو وسطاي اين برنامه روشن کرده بودم... راستش بارها تو همين وبلاگ هم گفته بودم که تروخدا چند تا آهنگ و ترانه انقلابي جديد بسازيد.خسته شديم در هر جمعي ياردبستاني رو مي‌خونيم.. تو فرودگاه وقتي منتظر شيرين عبادي بوديم هزار بار خونده بوديمش.... وقتي چهره خواننده ش رو هم تو تلويزيون ديدم راستش به دلم ننشست.. يه جوري بود.. بيشتر شبيه داش مشتي ها بود تا آدم انقلابي.. تازه نه از اون داش مشتي هاي لوطي مثل اسي! بهش مي خورد ازون نالوطي بي مراما باشه.. دوربين هم هي زوم مي کرد رو انگشتراي عقيقش... ازونايي که حزب اللي ها مي کنند انگشتشون.. ازون انگشترايي که مي گه چشم نخوري الهي،فدات بشم چه ماهي! تسبيحش که ديگه شده بود نقش دوم فيلم... نقش معشوق فهرمان داستان... هي فکر مي کردم خدايا، اين تسبيح قراره چه نقشي درين فيلم ايفا کنه که هزار تا ازش لانگ شات و زوم بک و زوم فورواد مي گيرن! جمشيد موقع مصاحبه عاشقانه تسبيح رو مي چرخوندش و مي پيچوندش و بازش مي کرد و دوباره اونو تو مشتش مي گرفت... دل تو دلم نبود.. هي آب دهنمو قورت مي دادم! آيا اين يه تسبيح جادويي بود؟ آيا اين تسبيح عتيقه بود و مثلا يه زماني کوروش هخامنشي باهاش بازي مي کرده؟
قضيه خيلي هيجان انگيز شده بود به طوري که چيز زيادي از مصاحبه نفهميدم... من هميشه حواسم بيشتر تو حواشيه تا اصل داستان. ولي هميشه هم تو حواشي چيزايي بيشتر از اصل داستان کشف مي کنم.. ناگهان صداي مصاحبه گر رو شنيدم که زد تو خال!
- انگار اين تسبيح براي شما خيلي مهمه؟( والا تا اونجايي که ما ديديم زوم هاي دوربين مهمش مي کرد!)
جيمي جان با لبخند کريه و چاپلوسانه اي گفت: بله اين تسبيح رو پارسال آقا و ولي فقيه مسلمين جهان تبرکش کردن و بهم دادن و به همين خاطر خيلي برام عزيزه! و هيچ جا از خودم دورش نمي کنم!( جمله ها دقيق يادم نيست ولي يه همچين چيزايي گفت)..
تسبيح از شدت نوئي برق مي زد... چطور تو اين يه سال هيچيش نشده بود.. اينم از معجزات الهي بود..
هر کسي ديگه جاي من بود تا حالا ايمان آورده بود.. ولي من درست شدني نيستم مثل اينکه!
اين چه حکمتيه که هر کي مياد تلويزيون از اعتبار ساقط مي شه؟
به نظر من ديگه اين آهنگ يار دبستاني ديگه به درد نمي خوره.. اينا هم همينو مي خواستن البته(ياد خرگوشه افتادم).. ولي جون هر کي دوست دارين دو سه تا سرود درست حسابي بريد بسازيد...

3- ببينيد من چه جوري از جايزه باارزش شادي صدر با خبر شدم..
ديروز صبح ديدم تعدادي به ويزيتورام اضافه شدن.. رفتم ببينم مهموناي جديدم از چه سايتهاي اومدن..
به لينک 21 LEADERS FOR THE 21ST CENTURY
برخوردم.. وقتي بازش کردم ديدم اصلا به وبلاگ من ربطي نداره..(هنوزهم نفهميدم چطور 10-12 نفر ازون سايت اومدن به وبلاگ من)..
به قدري از ديدن اسامي و عکس شيرين عبادي و شادي صدر خوشحال شدم که 2 متر پريدم هوا:) دروغ چرا؟ شايدم 5/1 متر:) فوري هم براش يه پيام تبريک فرستادم.. جايزه ش به خاطر شجاعتش در روزنامه نگاري بود.. کيه که مقاله هاي شجاعانه ي شادي صدر رو در روزنامه و در سايت زنان در مورد مشکلات زنان خونده باشه و تحسينش نکرده باشه!

4- اون لينک افشاگرانه اي که در شماره آخر پست قبليم نوشته بودم يه سايت دشمن با اصلاح طلبا و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي بود.. و نبايد با عجله قبل از خوندن معرفيش مي کردم.. البته براي خنده بد نبود:) چرا راست ها دست به هر کاري مي زنن بيشتر خنده دار مي شه تا توهين آميز؟
با اينهمه تهمت هاي اخير بر عليه جناح چپي ها و شايعات تهوع آور از قبيل دوزنه بودن آقاي مهاجراني و پيش کشيدن مسائل خانوادگي رو شديدا محکوم مي کنم!
ايشالله خدا ازشون نگذره:)يه وقت باعث طلاقی ملاقی چیزی مي شن ها:)


5- نگار عزيزم پنجشنبه و جمعه در موزه فرش کنسرت آواز دسته جمعي داشت..حيف.. هر کاري کردم برنامه م جور نشد برم، ولي ماجرا رو مي تونيد در وبلاگ شراگيم پرحرف بخونيد:) البته يادتون نره آفلاين بخونيدش وگرنه مثل من از نظر اکانتي و تلفني ورشکست مي شيد:) واي واي که چقدر پرحرفي بده ننه:)

6- امروز يه شاگرد داشتم.. قرار بود من برسونمش خونه شون.. توپي آينه بغل ماشين مامانم رو هم شکسته بودم و بايد براش مي خريدم به اين بهانه ماشين پيش منه هنوز:) وقتي رفتم برسونمش هوا سرد سرد بود.. به بهانه توپي آينه پيدا کردن هم يه کم بردمش اينور اونور که بچه هم از خدا خواسته گفت باهات ميام و يه راست منو نرسون خونه.. بچه ی یکی از آشناهاست... توي راه برادرم رو هم اتفاقي تو خيابون ديدم و موقع ترمز هول هولکي، اولين فحش موقع رانندگيم رو هم شنيدم.. کلمه زيباي کره خر! من هم با لبخندي حرفاي راننده رو تائيد کردم:)راننده هم با خنده اي منو بخشيد... ولي اينجا فحش رو ثبت مي کنم که تائيدي باشه بر راننده ماهر شدنم.. آخه مي گن تا فحش نخوري راننده نمي شي!چقدر رانندگي تو شهر با خارج شهر فرق مي کنه.. چقدر من هميشه تو جاده هاي بين شهري و اتوبانها الکي گاز مي دادم و سرعتم هميشه 120 بود.. بابام هميشه مي گفت تند رفتن که هنر نيست. اگه يه آجر هم رو گاز بذاري ماشين تند مي ره.. مهم مهارت راننده ست.. خلاصه کم کم داره يه چيزايي حاليمون مي شه:) .. رفتيم حدوداي بلوار موذن و دانشگاه هنر و دانشگاه آزاد گوهردشت... از زندان گوهردشت هم رد شديم که چقدر طفلکي بچه هه سوال کرد که کيا اون توئن؟ و چقدر دلش سوخت... مي ترسم آخر والدين بچه ها بيان اعتراض کنن که چرا اينقدر بحث خارج از درس باهاشون مي کنم:) ولي اگه بگن ، مي گم اينا درس زندگيه..براي بچه واجبه:)
بعدش هم ديديم اطراف کوهها پر از مه شد يهو... همه هوس کرديم بريم تو مه.. رفتيم به طرف کوه عظيميه.. خيلي جالب شد.. اونقدر مه غليظ شد که ديگه با چراغ هم جلورو به سختي مي ديديم و يهو برف شديدي هم گرفت.. برفهاي سفيد و تگرگي شکل کوچولو..مثل اينکه يونوليت رو بگيرن خورد کنن بريزن..اينقدر هم سبک بود که با باد همه ش کج مي رفت.. خيلي منظره قشنگي بود.. نوار توي ضبط ماشين هم آهنگ it's a beautiful life..A..A..A..A رو پخش مي کرد و واقعا احساس مي کردم چقدر زندگي مي تونه زيبا باشه.. قلبم پر از شادي شده بود...پايين کوه ماشين رو وايسوندم وسه تايي با بچه و برادرم مي دويديم و از شادي فرياد مي‌زديم.. يهو از هواي بهاري بياي تو هواي زمستوني خيلي لذت داره...خلاصه که کيف کرديم:)

نظرها(114)

  2004-02-06  

1- يه نفر بايد بره ستاره‌ها رو پاک کنه
آخه اين روزا ستاره‌ها خيلي کدر شدن
يه نفر بايد بره ستاره‌ها رو پاک کنه
براي اينکه عقاب‌ها و سارها و پرستوها
از اينکه ستاره‌ها گرد گرفتن ناراحتن
مي‌گن ستاره‌هاي نو مي‌خوان
اما نمي‌تونيم براشون ستاره‌هاي نو بخريم
پس خواهش مي‌کنم دستمال‌هاي گردگيري رو برداريد
سطل‌ها رو پر از آب کنيد
يه نفر بايد بره ستاره‌ها رو پاک کنه...
(شل سيلور اشتاين)

2- ديشب کانال سه تلويزيون فيلمي از سفر اسمشو نبر-چون مخفيانه بوده- به شهر بم، با کلاه گشادو کاپشن بلند روي دامن(اول فکر کردم دامنه) پخش کرد.. فکر مي‌کنم بعد از مدتها بود که يه فيلم خيلي سرگرم‌کننده مي‌ديدم.. خدا پدرمادر اين لاريجاني رو بيامرزه که اينقدر به فکر انبساط خاطر ماهاست.. ماشالله اونقدر اين تغيير قيافه به مدد هنر گريمورهاي ماهر، طبيعي بود که همه ي مردم ايشون رو حاج آقا خطاب مي‌کردن و دهنشون سه متر باز مونده بود که اين آقا کلاهي کيه که ازش نور می‌باره و اين همه بادي‌گارد و نوچه داره و اينهمه احساس رهبريت مي‌کنه.. خانمي هم که اصلا ايشون رو نشناخته بود، نمي‌دونم حس ششم داشت يا بهش وحي شد که ايشون دستشون اشعه ماوراءالطبيعه داره... التماس کرد که حاج آقا( مثلا نشناخته کيه) دستتو بکش رو چشمم تا شفا پيدا کنه.. حاج آقا هم با رأفت بخصوصي، چفيه‌شون رو روي دست چپ کشيدن -که یه وقت خداي نکرده اسلام در خطر نيفته- و روي چشم خانم کشيدن ... خانم که اصلا آقا رو نمي‌شناخت گفت: نه حاج آقا با اون يکي دستتون که شهيده! آقا هم با بزرگواري مثال‌نزدني دوباره چفيه رو روي دست آسيب ديده‌شون کشيدن و دوباره چشم خانم رو لمس نمودن! مي‌گن خانومه الان چشاش خلباني شده و داره با مرکز اختر شناسي کرمان همکاري مي کنه....
از معجزات ديگه‌ي ايشون اين بود که تموم چادرهاي سوراخ سوراخي که هر کي مي‌ره بم شاهدشه، هر جا که اين آقاهه پا مي‌گذاشت چادرها خارجي و نو و تازه از توي جلد دراومده مي‌شدن.. از چروکهاي روي چادر يه نظر مي‌رسيد که تازه دراوردنش(ولی با عرض معذرت،خطاي چشمي بود!).. معجزه پشت معجزه.. من از تعجب چشام گرد شده بود.. لحظه‌هاي دلهره‌آوري بود... اين کيست که عالم همه فداي اوست؟.... دستاشو مي‌بوسن و براي لب خانومها به خاطر مسائل بهداشتي روي دستش چفيه می‌ندازه؟...
ناگهان در جلوي چشم دهها نفر که هيچکي نفهميده بود اين شخصي که ازش نور مي‌باره کيه، کلاه از سر برداشته شد.. ريش از توي کاپشن بيرون اومد...چه لحظات دلهره‌آوري!! دوربين مو به موي اين دگرديسي رو نشون مي‌داد...
و دارارارام....
عبا و عمامه‌اي بر سرش گذاشت.. خداي من..آخ قلبم.. ايشون آقا و سرور همه مسلمانان جهان بودن.. احترام بگذاريد!
.............

3- هيچ معلومه در کاخ شاهنشاهي در نزديکيهاي نوشهر بين آقاي اسمشو نبر و آقای ذوالقدر و... ( تیمسار صفوي تشریف نداشتن چون مشرف شدن به سفر حج) چي گذشته؟هيچ معلومه در سفر مشهد در مرز افغانستان کي با آمريکاييها مذاکره کرده؟ کي به خاتمي دستور داده خودتو به مريضي بزنه و کارا رو بسپار دست ما.. ما بلديم مردم رو ادب کنيم که مثل بچه آدم بيان رأي بدن... من چرا از همه چيز بي‌خبرم؟

4- مي‌گن خاتمي گفته: مگه چيه؟(عين کلاه قرمزي)... پسرخاله(همون اسمشو نبر) گفته چه عيبي داره يه مدت بري زير پتو؟ مگه مصدق هم زير پتو نبود و اينقدر طرفدار داشت؟ هر وقت کارام تموم شد بوق مي زنم بياي بيرون!

5- تو تلويزيون داشت مراسمي که در شهرهاي مختلف براي چهلم کشته شده هاي بم برگزار شده، اعلام مي کرد.. فلان مراسم در فلان شهر با شرکت نماينده ولايت فقيه.. فلان مراسم در بهمان شهر با شرکت فاميلاي ولايت فقيه... مراسم در فلان مسجد با شرکت همسايه هاي ولايت فقيه.. بابا ما هر چي شنيديم ولايتي بود.. اين رئيس جمهور حالا خودش مريضه چرا هيچ کدوم از رفقا و منشي هاشو نمي فرسته تو اين مراسم شرکت کنن؟ يه کم تنوع در اعلام اسامي براي گوش مفيده والله!

6- پروژه‌ي نارگيل
ماجرا ازون جايي شروع شد که چند تا از دوستام اومدن خونه‌م وچون شنيدن شکموام (فقط شنيدن!)به جاي کادو و گل و شيريني برام يه نارگيل و يه آناناس درسته آوردن(تروخدا به اينام مي‌گن کادو؟واه واه!).. معمولا رسمه آدم هر خوردني‌یی که مهمون براش مياره همه‌ش يا مقداريشو بياره براي خودشون... وگرنه اينقدر تيکه‌ مي‌ندازن و گوشه کنايه مي‌زنن تا مجبور بشي بیاری... من قبلا خود نارگيل رو خورده بودم.. از پودرش هم براي روي شيريني و حلوا و خرما استفاه کرده بودم... ولي تا حالا خودم از توي اين غلاف پشمالو درش نياورده بودم.. هر چي تو آشپزخونه چرخوندمش ديدم راهي براي پوست کندن نداره.. ولي آناناس رو راحت تيکه کردم و نصفيشو(چون اگه همه رو مياوردم به خودم هيچي نمي رسيد) بردم براي مهمونام... هيچ خوردني يي هم که از زير دست دوستام سالم برنمي گرده .. همه پرتقالها و نارنگيها و سيبا و... در ايکي ثانيه تبديل شدن به يه مشت پوست و هسته..
اون شب گذشت.. از فرداش شروع کردم به تحقيق و بررسي براي چگونه پوست کردن نارگيل..
آقا، هر چي زور زدم ديدم اين پشماش کنده نمي شه که نمي شه تا ببينم اون زير چيه؟ با چاقو امتحان کردم.. با انبر دست زور زدم.. کنده نشد که نشد.. فکري به نظرم رسيد که بذارمش توي يه ظرف آب،شايد پشمش بخيسه و شايد شل بشه!
درست يه هفته تو آب بود و هر روز يه کميش رو مي کندم و اونقدر زور مي زدم که خسته مي شدم و بقيه شو مي ذاشتم براي فرداش.. بعد از يه هفته يه توپ چوبي گرد نمودار شد.. تکونش هم که مي دادم مثل بشکه صدا مي کرد.. البته اينقدرام خنگ نيستم. مي دونستم توي نارگيل آبه. ولي دروغ چرا تا حالا نديده بودم.. کار خطير نارگيل پوست کندن رو هميشه بابا مامانم دور از چشم ما مي کردن... اول خواستم روي شعله ي گاز کزش بدم شايد يه چيزايي معلوم مي شد..يه کم دور وبرش رو نگاه کردم ديدم سه تا سوراخ داره.. يه کم ديگه دقت کردم ديدم سوراخا عين چشم و دهن ميمونه... خود نارگيله هم که قهوه اي سوخته بود عين کله ميمون بود.. ماجرا يه کم ترس آور شده بود.. ترس رو از خودم دور کردم... گفتم زيتون جان قوي باش زشته!.. تنها جاي قابل سوراخ کردن نارگيل همون سه تا سوراخ بود(عين پاشنه ي آشيل اون یارو ملولوس).. يه ميخ و چکش آوردم و هر سه رو سوراخ کردم و آب نارگيل رو توي کاسه ي کوچولويي ريختم... هر کار کردم با چاقو نتونستم خدشه اي بر پوست سفت نارگيل وارد کنم...
يه کم از آبش رو خوردم و بقيه شو گذاشتم تو يخچال... فرداش توي خيابون به فکرم رسيد از چکش استفاده کنم.. تا اومدم خونه اول روزنامه اي انداختم توي آشپزخونه و با چکش افتادم به جونش.. با ضربه هاي ملايم هيچ بلايي سرش نيومد ولي همين که عصباني شدم و احساس شکست در مقابل يه نارگيل ناقابل که ميمونا هر روز دارن مي خورنش، کردم يه ضربه محکم زدم توي سرش... يهو نارگيل شکست و فهميدم ماجرا از چه قراره:)) بابا نارگيل يه پوست کلفت چوبي قشنگ داره و بعد اون قسمتيش که عين برف سفيده توشه! چه کشف جالبي!
تذکر:مامانا و باباهاي عزيز!
هر کاري مي‌کنيد..نه نه.. هر کاري که نمي‌شه! زشته! هر ميوه‌ي جديدي رو که پوست مي‌کنيد پيش فرزندان دلبند خود پوست بکنيد تا مثل من اينقدر نديد بديد بار نيايند!

7- يه مدت مي‌ديديم که سگاي محله‌مون يکي يکي مي‌ميرن... يه کارآگاه استخدام کرديم که ببينه اين نامرد نالوطي کيه.. کارآگاه بعد از يه هفته تحقيق، عکس قاتل رو بهمون داد!

8- يه مطلب قشنگ از راه‌زن.. امان از دست بعضي از مرداي ايراني...
بی‌خود نيست می‌گن: گر راه‌زن تو باشي٬ صد کاروان توان زد! يعنی نسل هر چی مرد بده از رو زمين بر می‌داريم! هَمَه با هم!

۹- این لینکو همین الان یکی برام فرستاد..برم ببینم چیا رو می‌خواد افشا کنه!..

نظرها(125)

  2004-02-04  

توجه:اونی که در شماره ۶ گفتم سیگارشو ترک کرده٬سامان روی جاده نمناکه .... بدوید تشویقش کنید که داره می‌بُره:) سامان جان طاقت بیار٬ ما باهاتیم!

1- يک پنجره براي ديدن
يک پنجره براي شنيدن
يک پنجره که مثل حلقه چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين مي‌رسد
و باز مي‌شود به سوي وسعت اين مهرباني مکرر آبي رنگ
يک پنجره که دست‌هاي کوچک تنهايي را
از بخشش شبانه‌ي عطر ستاره‌هاي کريم
سرشار مي‌کند
و مي‌شود از آنجا
خورشيد را به غربت گل‌هاي شمعداني مهمان کرد
يک پنجره براي من کافيست...
(فروغ فرخزاد)

2- دوست کوچولوي من برام کادو يه شال خريد آورد.. همون شالي که موقعي که مي‌خواستم براش کادو بخرم همین‌طوری قيمت کرده بودم... هم تعجب کردم هم خوشحال شدم هم شرمنده.( چيه؟ تا حالا اين سه احساس رو باهم نداشتيد؟)..
دوست کوچولوي من گفت: امسال سر صف در دهه فجر موقع خوندن سرود اجباري خميني اي امام، همه مونن مسخره بازي در آورديم و کلمات رو عوض کرديم..پرسيدم معلماتون که مي گفتي سختگيرن دعوات نکردن؟ گفت نه بابا.. امسال خودشون هم زياد موضوع رو جدي نگرفتن! پرسيدم چرا؟ گفت مگه خبر نداري اوضاع ناجوره.. مي گن شايد کودتا بشه! گفتم يعني چه؟ با حالت دلسوزي بهم گفت زيتون جون، انگار از غافله خيلي عقبي! جل الخالق.. وروجکها هم دم درآوردن!
در ضمن يه کم راجع به رانندگي اون روزم انتقاد کرد و گفت تو سرپاييني ها بهتره با دنده يک بري.. گفت يه بار ديگه منو ببري گردش يادت مي دم فوت و فن رانندگي رو! اوندفعه انگار روش نشده چيزي بگه:)
اين عکس رو رضا استاد اکولوژي همون شبی که فهميد يه مريض کوچولو دارم برام فرستاد:



3- امروز به مناسبت انقلاب و منزلت زن در کرج مراسمي بود... منم براي اينکه ببينم بعد از 25 سال ما خانومها چه منزلتي پيدا کرديم و به کجاها رسيديم، رفتم! قرار بود از ميدان طالقاني پياده بريم تا پاي مجسمه کوهنوردي عظيميه ... حدود نيم ساعت راه بود... خيابوني خلوت که خيلي کم ماشين ازش رد مي شد!
شرکت کننده‌هاي امروز: تعدادي دانش‌آموز.. تعدادي دانشجو.. عده‌اي از طرف فدراسيون ورزش بانوان..عده‌اي از چند تا NGO... تعدادي پرسنل زن نيروي انتظامي... دختراي آتشنشان( همونايي که قبلا نوشته بودم تنها بانوان آتيشنشان تو ايران هستن).. عده اي از راديو کرج و تلويزيون و ... .. فکر کنم حدود 700-600 نفري مي شديم!
امروز من به اين نتيجه رسيدم که منزلت زن به حدي رسيده که حدود 20 تا پرسنل زن نيروي انتظامي پيچيده در چادر و چاقچور داريم... يه حدي رسيديم که در مملکت 70 ميليوني شکر خدا 12 تا آتيشنشان دختر داريم.. همچنين به اين نتيچه رسيدم که بقيه ميل به بي حجابي دارن و هي بايد بهمون تذکرمي دادن به خاطر دوربين تلويزيون اخلاق اسلامي رو حفظ کنيم.. فهميدم که ديگه کسي براي سرود جمهوري اسلامي تره خورد نمي کنه و هر چي با بلندگو مي گفتن بچه ها موقع سرود لطفا بلند شين، بيشتريا خودشون رو زده بودن به بي خيالي! آخه آدم تو کوه يه کم وحشي مي شه:)
فهميدم اون چند تا پرسنل زن نيروي انتظامي فقط براي نمايش هستن و کار زيادي ازشون بر نمياد..يکيشون رو ديدم که با چادر پشت فرمون ماشين نيروي انتظامي نشسته بود و حتي بلد نبود درست ماشين رو تو سربالايي هدايت کنه و هي قيقاج مي رفت.. دختراي آتشنشان هم چند تا مانور انجام دادن که همه شو قبلا توي تلويزيون نشون داده بودن.. از رو بازوي بلند جرالثقيل با طناب ميومدن پايين ( خيلي هوس کردن منم بپرم برم بالا همين کارو بکنم، جون تو سنگنوردي اين کارو خيلي کردم.. خيلي از فرود لذت مي برم).. همينطور بدون اينکه آتيشي روشن کنن، دستگاه کف ضد آتيش رو ول دادن تو جوي آب..غافل از اينکه درختاي اون قسمت خيابون طالقاني توي جوي آب کاشته شدن و احتمالا بهشون ضرر مي رسه..
يه جا رفته بودم پيش خانم گل محمدي رئيس فدراسيون ورش بانوان.. کارش داشتم.. منتظر بودم سخنرانيش تموم شه.. نمي دونستم تو راديو هم داره همزمان پخش مي شه.. دختراي آتيشنشان هم که همه شون از نزديک جوون و خوشگل و خوش لباس بودن اومدن به طرف خانم گل محمدي... يهو ديدم به!!! چند تاشونو مي شناسم:)) از بچه هاي فدراسيون بودن.. يهوبيهوا، با ذوق داد زدم : به به!! الاغا خودتونين ؟؟؟اينهمه مي گن خانوماي آتيشنشان، شما کره بزهايين؟:) و غش غش خنديديم... همه گفتن بابا هيسسسسس! چرا حاليتون نيست؟...خانم گل محمدي طفلکي هول کرد و يه کم به تته پته افتاد..منم از بين اونا در رفتم و از خير کارم باهاش گذشتم!
بعدا ازشون پرسيدم که چطور تو اين کار دوره ديدن؟ گفتن حدود 5 ماه دوره ديدن و به عمليات هم مي رن و همين جمعه گذشته 4 تا عمليات داشتن... تو يکيش خانومي رو از توي ماشين پرس شده پژو بيرون کشيدن.. گفتن جو آتيشنشاني خوبه و کاريمون ندارن اگه به آقاهاي مصدوم دست بزنيم.. خوب الحمدلله...
ولي برعکس اينا يکي ازدوستام يکي از خانم هاي نيروي انتظامي رو شناخت که يه زماني با دوست پسرش گرفته بودش و مي گفت الکي حتي تو لباس زيرم رو هم گشت!

بعد که اومدم خونه يکي از دوستام -که نيومده بود - بهم زنگ زد که صداي نعره مو ازراديو شنيده ...چون از راديو کرج مستقيم پخش مي شده! اونايي که نعره مو شنيدن مي تونن براي امضا صف بکشن خيابون پاييني خونه مون:))

بعدش يه عده رفته بودن سر قبر شهدا که توي کوه عظيميه دفن شدن و بغلش خيلي بزرگ با رنگ سفيد نوشتن:یا زهرا ...( به طوري که از پايين خيابون طالقاني هم خونده مي شه )... . و منظره کوه رو خيلي زشت کرده! اين شهدا همونايي هستن که قرار بوده در حياط دانشگاه شريف دفن بشن و رئيس دانشگاه به هيچوجه اجازه اين کارو نداده و گفته هر چيزي جايي داره و در اينجا هم به جاي دفن در قطعه شهداي ممدآباد اومدن دفنشون کردن وسطاي کوه.. و به همين بهانه هميشه تعدادي بسيجي وپاسدار اونورا پلاسن... همين تفاوت فرهنگي بين کسايي که ميان به کوه براي تفريح و اونايي که ميان براي فاتحه خوندن هميشه دردسر درست مي کنه!(اينو قبلا نوشته بودم)


4- چند روز پيش يه عروسي جالب رفتم.. جالب از اين نظر که معمولا پسراي مقيم خارج از کشور ميان ايران و يه عروس آکبند مي گيرن و مي برن خارج... اين دفعه عروس خانم که يه کم مايه هاي مذهبي داره و از دوره نوجواني مقيم آمريکا بوده، پسرهاي اونجا رو نپسنديده و اومده يه پسر خوب و نجيب و تحصيلکرده رو در ايران نشون کرده و با پادرميوني خانواده ها پا پيش گذاشته و ميخواد ببرتش خارج:)
اين پسر خوب از دوستاي ماست..
مي دونستم که به علت مذهبي بودن دختر، مجلس زنونه مردونه ست و در باشگاه برگزار مي شه.. از اينجور مجالس خاطره خوشي نداشتم.. يه بار يه همچين عروسي رفته بودم و برخورد خوبي باهام نشده بود... بخصوص که اين دفعه در قسمت زنونه تنها بودم و فکر مي کردم احتمالا اگه عروس بفهمه که من از دوستان دامادم، برام قيافه مي گيره و ممکنه محلم نذاره..
وقتي رسيديم به تهران حدود 2 ساعت تو راهبندون گير کرديم...( واي...اعصابم داغون شد... چطوري اين همه ترافيک رو تحمل مي کنين هر روز؟ اون موقع ها که من تهران بودم اينطور نبود!) و در نتيجه دير رسيديم.. وقتي وارد مجلس زنونه شدم، طبق معمول کت و شالم رو تو اتاق رختکن گذاشتم و اومدم نشستم..
ديدم مجلس به اون قسمتش رسيده که داماد اومده تو سالن زنونه ... اونايي که با حجابن روسري سرشون کردن( تو عروسي قبلي تنها کسي که روسري سرش نبود من بودم و عروس کلي بهش برخورده بود چرا با شوهرش دست دادم و خاله عروس بهم گفت چرا جلوي داماد روسري سرت نکردي؟ منم گفتم فکر مي کردم شب عروسي همه زنا به داماد حلالن! و اون از عصبانيت خون خونشو مي خورد دو سه حرف سنگين بارم کرده بود و با خودم عهد کرده بودم که ديگه به عروسي زنونه مردونه جدا نرم!)
اين دفعه تا داماد منو ديد اومد جلو و دست محکمي باهام داد و منم همه ش مي ترسيدم که عين اون دفعه نکنه عروس ناراحت شه.. همه ش رو به عروس تبريک مي گفتم وعروس رو بوس کردم... (البته بوس هوايي، تا اثر روژ لبامون رو گونه هاي همديگه نمونه!) خوشبختانه ظاهرا که خيلي دختر خوبي بود.. و خيلي خندان...
يه جا نشستم و بعد که داماد با همه سلام احوالپرسي کرد و به احوالاتشون دقيق شدم.. ديدم نخير انگار اين عروس تحصيلکرده در فرنگ خيلي رفتارش با دختراي بزرگ شده در ايران فرق مي کنه! با همه مي خنده.. راحته... و نکته جالبي که ديدم و احترامم رو بهش بيشتر کرد اين بود که علي رغم بيني بزرگي که داشت با اعتماد به نفس تموم بين مردم مي گشت و مي رقصيد ..خوشم اومد عمل نکرده بود.. به حد کافي زيبايي داشت... برعکس دختراي ايراني که 3-2 بار هم که مي رن زير تيغ جراحي و خيلياشون يواش يواش دارن کپي مايکل جکسون مي شن و آخرش هم هي از آدم مي پرسن تروخدا اين دفعه عملم خوب شده يا نه و اصلا اعتماد به نفس ندارن! راستش کم کم بيني بزرگ علامت شجاعت و خوشگلي داره برام مي شه:)) خودم که بينيم گنده نيست ولي آرزو مي کنم يه شوهر دماغ گنده نصيبم بشه تا بفهمونم همه نبايد يه شکل باشن:))
چند دقيقه بعدش هم عروس که ديده بود من تنهام اومد يه ربع کامل پيشم نشست و کلي باهام از هردري حرف زد- که مي دونم اونقدر اينجور وقتا عروس خسته و گرفتاره که وقت اينکارارو نداره- و گفت تعريفت رو از شوهرم خيلي شنيدم و ازم خواهش کرد تا زماني که کاراشون درست مي شه يه برنامه اي بذارم و دعوتشون کنم بيان خونه مون!! عجيبه! دختراي گنده دماغ(به فتح گ) ايراني( که خودمم لابد جزءشونم.. ولي اميدوارم اينجوري نباشم )تا نري ديدنشون و براشون کادوي عروسي گرونقيمت نبري امکان نداره برن خونه کسي و شنيدم چه رابطه هايي به خاطر همين کادو نبردن بهم مي خوره!)
خلاصه که خيلي از اين عروس ناز و خوشگل خوشم اومد و مي دونم اين دوستمون باهاش خوشبخت مي شه:) البته نه فقط به خاطر همين برخورد... دوستمون تعريفهاي زيادي ازش کرده! راجع به اينکه با اينکه از خانواده پولداريه هيچي نخواسته و تو اين مدتي که باهم بودن چقدر خاکي و مهربون و خوب بوده...

5- مجله سفيد شامل بخشهاي: گفتگو..پرونده ادبي(ايندفعه نگاهي به آثار سيمين دانشور کرده).. شعر..داستان کوتاه.. منتشر شد!

6- هر کي بتونه بعد از سالها سيگارشو ترک کنه به نظرم خيلي کار بزرگي مي کنه.. مي دونم خيلي سخته.. ! مي خوام پيشنهاد کنم هر کي اين کارو کرد اينجا اعلام کنيم و همه بريم به وبلاگش و بهش تبريک بگيم! اوليش رو معرفي مي کنم: سامان روی‌جاده‌ی نمناک! تشويق!!! کف مرتب!!!:) آي بچه جان سوت نزن! گوشم کر شد!

7- درباره مسابقه پرسپوليس استقلال هم همه مي دونيد که اوضاع حساسه و هر کي برنده مي شد ممکن بود منجر به آشوب خيابوني بشه.. براي همين پرسپوليسيها ترجيح دادن به مساوي رضايت بدن.. خوب ديگه بايد به فکر جون مردم هم بود:))
روز مسابقه من براي يادآوري خاطرات کودکي طرفهاي پارک دانشجو بودم.. رفته بودم ببينم مي گن کف قسمت بازي بچه ها موکت شده چطوريه؟ رفته بودم ببينم اون کوه سيماني که عين پيشي مي رفتيم ازون ورش درميايم چه جوري شده..نم نم بارون هم که ميومد و حسابي اوضاع نوستالژيک بود... موقع برگشتن خورديم به تور طرفداراي دو تيم.. اول يه گروه رد شدن که پرچمهاي آبي دستشون بود و با پرخاشگري و اجبار وادارمون کردن بگيم آبيته! و گروه دوم همه قرمز... که ايندفعه هم گفتيم قرمزته:))) به اين مي گن اند محاقظه کاري و بوقلمون صفتي:) چون اگه نمي گفتيم معلوم نبود چه بلايي سرمون ميومد! شرايط حساسه بابا جان! در عوض از طرفداراي دو تيم دمت گرم و ناز نفست شنيديم:)

۸- وای از دست این پسره
بدجوری داره دل منو می‌بره....


نظرها(107)

  2004-02-01  

1- روز يا شب؟
نه، اي دوست، غروبي ابديست
با عبور دو کبوتر در باد
چون دو تابوت سپيد
و صداهايي، از دور، از آن دشت غريب،
بي ثبات و سرگردان همچون حرکت باد..
- سخني بايد گفت
سخني بايد گفت
دل من مي‌خواهد با ظلمت جفت شود
سخني بايد گفت...
(فروغ فرخزاد)

2- يه لينک سرکاري! با توپ فوتبال چند تا روپايي مي‌تونيد بزنيد؟.. در اینجا من درست به اندازه‌اي که بيرون از اينترنت اگه زور بزنم می‌تونم!..يعني حداکثر 9 تا:( به جای پا٬ ماوس رو زیر توپ بگیرید! علی که این لینکو برام فرستاده می‌گه ۵۰ تا زده..یعنی می‌شه؟


مرسی آوین جان.. چه نقاشی قشنگ وخیال‌انگیزی برام فرستادی:) 3- میهمان کوچولو

اين دوسه روز يه مهمون کوچولو داشتم.. مامان باباش مسافرت رفته بودن و خود بچه اصرار که بياد پيش من.. با ماشين رفتم دنبالش مدرسه‌ش..امتحان آخرش بود و ساعت 5/9 تعطيل مي‌شد... کلي ماشين‌سواري کرديم.. بردمش تو خيابونهاي کوهستاني دم خونه.. تپه‌هاي کوچک پراز برف،عين بستني قيفي.. آفتاب تابان که مي‌تابيد.. هواي تميز و جاده خلوت و آهنگ تند..و يه همصحبت شيرين‌زبون باهوش باعث شد که خيلي بهم خوش بگذره! وقتي با يه بچه حرف مي‌زنم خودمم حس مي‌کنم بچه شدم.. نمي‌دونم اون بيشتر از اين مکالمه لذت می‌برد يا من؟!.. اما قهقه‌هاي هر دومون نشون مي‌داد هردو.. همصحبتي با بچه بدون واسطه.. يعني بدون حضور مامان باباش.. آخه مد شده تازگيا هي جلو ديگران از بچه ها هی تعريف‌هاي الکي مي‌کنن: بچه م موسيقيش عاليه.. و مجبورش مي‌کنن جلو ديگران ساز بزنه و وقتي مي‌بيني در حد عالي نيست مي‌خوره تو ذوقت.. در صورتيکه اگه همين آهنگو بدون تعريف و تمجيداي مامانش بزنه خيلي هم به آدم مي‌چسبه.. يا به زور بچه رو وادار مي‌کنن بياد جلو صد تا مهمون الفباي انگليسي و اسم پايتخت کشورها رو عين طوطي تکرار کنه و بقيه رو هم وادار به به به چه چه مي‌کنن.. اگه توجه کني مي‌بيني که مهمونا دارن لبخند زورکي مي‌زنن و هي آفرين و احسنت مي گن.. تن بچه هم لباسي مي‌کنن انگار مسابقه مد لباسه و موهاي دخترا رو همچين با گيره‌هاي سر همچين سفت مي بندن که بچه اصلا احساس راحتي نمي‌کنه!
کجا بودم؟ آهان.. من دوست دارم با بچه ها بدون واسطه حرف بزنم.. هنرهاشونو يواش يواش خودم کشف کنم.. شيرين زبونياش و وقتي کلمه اي رو اشتباه مي گه با گوشهاي خودم بشنوم.. بچه ها سادگي و صدافتي دارن که در ما آدم بزرگا نيست! هر چي فکر مي کنن به زبون ميارن..
بعدش رفتيم يه پاساژ دلم مي خواست براش کادو بخرم.. ديديم ظهرها بسته ست... اومديم خونه و ماکاروني که براش درست کرده بودم دوتايي خورديم.. هر ماکاروني رو عين مار مي مکيديم تو و مي خنديديم..
عصر دوباره رفتيم اون پاساژه... ويترينها رو نگاه مي کرديم و براي هر چيزي قصه الکي يي مي ساختيم و يواش مي خنديديم... هر چي مي خواستم بخرم نمي خواست.. نمي دونستم دنبال چيه؟ تي شرت نخواست.. اسباب بازي نخواست... کلاه.. جوراب.. خودکاراي رنگ وارنگ.. مداد رنگي.. هيچي! رفتيم زير زمين يهو ديدم چشاش به يه جا خيره شد وبرقي زد.. ديدم يه جا سي دي مي فروشن.. سه تا سي دي بازي براش خريدم..مي گفت استراتژيکه:) بچه ها چقدر زود ياد مي گيرن همه چيزو:)
اومديم خونه... تلويزيون نگاه کرديم و چيپس خورديم.. ميوه و پسته... شب يهو ديدم کسله.. گفتم خوابت مياد؟ اون شيطون کوچولو انگار مريض شده بود.. کمي لرز داشت.. براش يه ژاکت آوردم و انداختم رو دوشش.. ديدم چشاش داره مي ره.. خوابوندمش تو تختم .. پتو رو روش کشيدم و رفتم ظرفها رو شستم.. برگشتم ديدم صورتش سرخ شده.. دست گذاشتم رو پيشونيش.. داغ داغ بود.. تب شديد کرده بود.. اوش يه ذره هول شدم.. بعد گفتم مگه داداشم وقتي کوچولو بود تب نمي کرد؟ مگه خودم گاهي مريض نمي شم؟ سعي کردم خونسرد باشم و يه استامينوفن بهش دادم و يه کاسه آب ولرم و پاشويه.. البته پاش يخ بود،در واقع صورت-شويه ش کردم.. مرتب باهاش شوخي مي کردم و حرف مي زدم تا نترسه.. يه کم سوپ فوري گذاشتم رو گاز و بعد يواشکي به مامانم زنگ زدم.. گفت کارخوبي کردي! مي خواي بيام ببريمش دکتر؟ بچه يواشکي اومده بود گوش مي داد ... اومد بغلم و گريه که تروخدا منودکتر نبريد.. گفتم باشه..هي مي گفت تروخدا بيا پيشم بمون.. ديگه نذاشت جايي برم.. برق هم يهو رفت.. شمع روشن کردم و يه صندلي گذاشتم کنار تخت... عصر کتاب کچل کفترباز صمد رو از تو کتابام برداشته بود.. گفتم مي خواي برات اينو بخونم... با چشمايي که به زور باز مونده بود گفت آره.. شروع کردم.. تو نور شمع خوندنش سخت بود .. يه جا نزديک بود موهام آتيش بگيره ويه جا انگشتم مدتي رو شعله بود و سوخت و بعدش هم تاول زد.. چقدر خوندن کتاب براي يه بچه لذت داره.. هر جمله اي که مي خوندم انگار مي بلعيد و تموم احساسي که نسبت به قصه داشت تو چشاش معلوم بود.. يه جاهاييش که کچل کلاه مي ذاره سرش و نامرئي مي شه و مي ره خونه ي پولدارا پول برمي داره و بين فقرا تقسيم مي کنه از خوشحالي قهقه مي خنديد و ذوق مي کرد..
سوپ هم حاضر شده بود و قاشق قاشق فوت مي کردم و هر دو سه خط بهش مي دادم.. شايد اين لذت بخش ترين کاريه که مي شه کرد... چقدر خوشحال کردن و کمک به ديگران خوبه.. هميشه از اينکه ديگران بهم کمک کنن يه احساس دين پيدا مي کنم ولي کمک کردن رو خيلي بيشتر از کمک خواستن دوست دارم.. عين مامانم وقتي مي خواستم تبشوببينم پايين اومده يا نه لبامو مي ذاشتم رو پيشونيش.. و عين مامانم يه بوسش هم مي کردم.. مامانم مي گه با لب بهتر مي شه تب رو اندازه گرفت.. کف دست ممکنه در اثر عوامل بيروني يا دست شستن،سرد يا گرم باشه.. ولي لب درجه حرارتش ثابته! حالا نمي دونم به اين بهانه مي خواست ما رو مرتب بوس کنه ولي نفهميم و پررو نشيم يا نه.. ولي خودم به عينه ديدم که با لب بچه بيشتر خوشش مياد و کيفور مي شد:)
تقريبا تا صبح نخوابيدم و هي ميرفتم پيشش رو صندلي کنار تخت مي شستم.. تا صبح چند بار پا شد و هر بار مي گفت از پيشم نري ها... مي گفتم نه عزيزم همينجا هستم...من هر 4 ساعت بهش استامينوفن دادم مامانم صبح اومد برامون ليمو شيرين و شلغم( اين مامان من تا اسم مريضي مياد شاغم مي خره!) مرغ و پرتقال و يه عالمه چيز ميز ديگه آورد.. مامان باباي بچه هم زنگ زدن.. يه جوري که نترسن گفتم تب داره و يه کم بي حاله.. گفتم نمياد ببريمش دکتر.. گفتن نمي خواد تا فردا که خودمون برگرديم.. ظهر براش سوپ مرغ و پلو پختم... و هنوز تبش بالا بود.. همه ش رو پيشونيش يه پارچه خيس بود.. ديشب هم همينطور... اين دوروز و دو شب شايد يه کم برام دير و سخت گذشت.. ولي به اندازه يه دنيا لذت بردم و به اندازه يه دنيا علاقه م به اين بچه کوچولو(کوچولو از نظر من وگرنه خودش مي گه ديگه بزرگ شده)بيشتر شده... امروز حالش خيلي بهتر بود و ديگه راه افتاده بود تو خونه .. شيطونيش و فضوليش و سوال کردناش رو دوست دارم! ديگه عين اوندفعه نرفتم پسر همسايه رو صدا کنم باهاش بازي کنه... هم ممکن بود ازش بگيره هم مي ترسم مثل اون دفعه حسوديش بشه که دوست کوچولوي ديگه اي دارم! تو اين دوروز بارها بهم گفت:زيتون تو چقدر خوبي! معمولا ازين حرفا نمي زد..وقتي اينا رو مي گفت قلبم مي لرزيد..
امروز وقتي مامان باباش اومدن بردنش انگار دنيا رو ازم گرفتن! همين الان دلم براش يه ذره شده.. چه جوري بگم : دوست کوچولو ونازمن! خيلي دوستت دارم:)

4- اين مطلب آقاي کا در مورد نژاد پرستي جالب بود برام..مطلب ۲۳ ژانویه..

5- نيلوفر جون قبول شدنت رو در تيم اعزامي المپياد زيست تبريک مي گم عزيزم..يادش به خير درست دو سال پيش بود که استاد اکولوژيت هم همين مقام رو گرفت.. خوش به حالت.. نه پيش دانشگاهي، نه کنکور.. هر رشته اي هم که بخواهي مي ري:) رضا که بيشتر خوش به حالش شد. چون المپيادياي پسر علاوه بر اينا از سربازي هم معافن:) برو کيف کن!

6- مي‌گن خونه هاي محکم ساخت و مقاوم در برابر زلزله قيمتاشون خيلي بالا رفته.. يکي از آشناهاي ما آپارتمان تازه سازشونو که با قيمت گرون خريدن، فروختن و رفتن يه آپارتمان 30سال ساخت با قيمت گرون تر خريدن... خانوم اين آشناي ما درست از روز زلزله بم ديگه حاضر نشده تو خونه ي نوسازشون بخوابه چون از قرار ديده بوده که اسکلتش فزرتيه..و شبا مي رفتن خونه ي مادرزن جان مي خوابيدن.. ولي اون آپارتمان 30 سال ساخت قديمي رو آلمانيها در زمان شاه ساختن و معروفه که خيلي محکمه!

7- منم وقتي افسرده‌م و هوس مي‌کنم خودکشي کنم، شبا مي‌رم دقيقا زير لوستر مي‌خوابم...چه مرگ باشکوهي مي‌شه:) چقدر من ازجون گذشته‌م ها!

8- اينقدر سوال نکنيد بابا.. معلومه که منم راي نمي‌دم.. به کي بدم؟ بدهاش که بدن.. خوب‌هاش هم که سالهاست وارد بازي نيستن.. اونايي هم که نسبت به بدها بهترن، اگه نماينده بشن کاري از دستشون برنمياد!
به علت خوابالوبودن تموم جمله سازیام از همیشه خرابتره:)
بعدالتحریر:
اینو !!:))))شاهد از غیب( آفلاین) رسید!
کامنتای مطلب قبل رو هم هنوز نخوندم ..یه نظر نگاه کردم دیدم سهراب این لینک حرفای بهزاد نبوی رو برام نوشته ...شنیدم جالب صحبت کرده..مرسی سهراب... من به علت مریض‌داری خیلی از دنیا عقبم انگار:( برم سراغ کامنتهام:)

نظرها(110)