۱-در خون من ستارههای همه عالم میلولند
و اگر
هر انسانی را
ستارهایست
من تمام ستارگان را دوست میدارم
روح من سیالاست
و تبارش به ابرها میرسد
هر لحظه به شکلی
و در ترک روحم نسیم میوزد و باد میآید
و سرانجام تو میآیی
تو که چون قطرهی باران
تو که چون ذرهي شبنم
در لابلاي روحم خلوت گزيدهاي
بايد خوشههاي تبآلود برنج را
آبياري کنم
و از ملخهاي بيترحم صادقانه بخواهم
تا مزارع اولادانم را نيالايند...
(منوچهر لعمه)
۲- يه مسافرت ۵ روزه رفته بودم..ايندفعه نزديک کوير..قرار بود خيلي طولانيتر از ايني که بود باشه..رفتيم به قم..کاشان..اردستان..نائين..اردکان..ميبد..يزد..مهريز..انار..رفسنجان..کرمان..ماهان..
خرابي ماشين و مهموننوازي شديد کرمونيها نذاشت بقيه سفر رو ادامه بديم..قرار بود بريم بندر عباس..بندر لنگه.. شيراز..بعد اهواز و خرم آباد و همدان و قزوين..یعنی یه دور نصفه نیمه دور ایران..نشد دیگه...ايشالله دفعه بعد..
خيلي بهم خوش گذشت..تو اين چند روز خيلي جاها رفتم..همسفراي خوبي داشتم..با اين همه چون بقيه جز من مذکر بودن٬ خيلي کارا بر دوشم افتاد...بايد يه بار دراين باره بنويسم.. چرا خودبه خود تو مسافرت کارها زنونه مردونه ميشه.. چرا خانمها از قبل و در حين مسافرت به فکر همه جزئيات و وسائل مورد نياز سفر هستن و آقايون معمولا تو اين موارد بيخيالن.. وآدم هي حرص ميخوره:)
تو اين ۵ روز کلي دويديم و خطر کرديم و کلي جاها رفتيم٬ هيچيم نشد..تا رسيدم خونه ٬ساعت ۲ صبح٬ دم در همچين زمين خوردم که هر دو زانوم داغون شد..دو تا سوغاتي شکستني هم که همراهم بود و سالم تا خونه آورده بودمشون٬ شکست..
ميدونستم در بيرون رو ۳ قفله ميکنن..حوصله در باز کردن نداشتم که ديدم يکي از همسايهها انگار از عيدديدني برگشته...با ريموت درو باز کرد و با ماشین رفت تو.. بعد از عبور ماشين در فوري بسته ميشه... اومدم با عجله با ساکهاي سنگين پرسوغاتي بدوم٬ که پام گير کرد به ميلهي وسط که اصلا تاحالا نديده بودمش... و محکم زمين خوردم.. از درد داشتم غش ميکردم و جرات گريه و جيغ زدن هم نداشتم ..فقط تونستم خودمو با درد شديد از جلوي در سنگين آهني بکشم کنار تا له نشم..
اون ماشينه هم که گاز داده بود و رفته بود پارکينگ عقبي..بعد از يه ربع ناله تو دلم٬ تونستم پا شم..
۳- تو اين مدت که به اينترنت دسترسي نداشتم.. کلي وبلاگ مونده بخونم..بعضيا رو صبح آفلاين گرفتم و خوندم و کلي لذت بردم.. چند تا وبلاگ جديد خوب هم پيدا کردم ...
يه عالمه ايميل جواب نداده داشتم..که يه عالمه ديگه هم اضافه شد..بايد توي اين چند روز جواب بدم..
۴- کامنتهاي مطلب قبلي رو هم خوندم..بيشترياش برام جالب و خوندني بود..به اونايي که بايد جواب بدم حتما جواب ميدم..برام عجيب بود بعضي از کامنتهام انگار پاک شده.. از روي کامنتهاي ديگران متوجه شدم که کامنتهايي داشتم که حالا نيست.. ممکنه کلماتي توشون بوده که تو لغات فيلترشونده بوده..بايد وقتي وصل شدم برم تو فيلترم ببينم اگه هنوز باشن برشون ميگردونم..بعضي کامنتها هم الکي پاک ميشن.بدون اينکه کلمه بدي داشته باشن..
۵- بعضيا نسبت به مطلب قبلي برداشت بدي کرده بودن..البته هر کي آزاده هرجور ميخواد دربارهي هر مسئلهاي فکر کنه..
مطلب قبلي رو با عجله نوشته بودمش..ولي خاطرهاي بود که دوست داشتم حداقل براي خودم بنويسمش..بايد دوباره بعد از خوندن موارد انتقادي بخونمش ببينم تا چه حد اشتباه داشتم..
اينم بگم که هر جملهاي که مينويسم پز دادن يا کلاس گذاشتن نيست..کما اينکه بيشريا اينطوري فکر نکرده بودن..
روراست بگم وقتي مثلا خواهرم چندين ساله مرتب در هر بستهاي که از سوئد برام سوغاتي ميفرسته يا الان از آمريکا . يا خالهم..مامان بزرگم..زنداييم و خيليهاي ديگه حتما توي بستههاشون سوتين هم ميذارن..
(کسي چه ميدونه٬ شايد اگه من هم الان خارج بودم حتما براي مامانم يا دوستام جز سوغاتيها سوتين ميذاشتم) اين مسئلهايه که برام وجود داره.. چه پزي داره اين حرف؟ يا خريد از مغازه مادام ايزابلا چيش مبتذله؟ من نميفهمم..يا اينکه يکي نوشته:«الان تو مملکت ما مسائل مهمتر از اين داريم»..عجيبه مگه من گفتم نيست؟ مگه من گفتم خريد من جزء مهمترين مسائل مملکتيه؟؟ مگه من موظفم تو وبلاگم فقط مسائل مهم مملکتي رو بنويسم؟
چيزي که هميشه بهش معترفم... هيچوقت ادعاي خوب نوشتن و اشتباه نداشتن نکردم...
۶- خانمي که تو بيمارستان ايرانمهر پرستاره ميگفت پارسال زن صيغهاي علي لاريجاني که يه دختر جوون و خوشگله٬ تو همون بيمارستان زايمان کرد و عليآقا يه باغ به عنوان کادو تقديمش کرد..
من موندم اين لاريجاني چرا دستور داده تو فرم استخدام صدا و سيما براي آقايون فقط جاي اسم دو همسر بذارن؟ مگه ۴ زن عقدي و بينهايت صيغه در اسلام حلال نيست؟ تعارف براي چي؟ مثلا ۸-۷ صفحه اختصاص بده براي اسم زنها و اسم بچههاي اين زنهاي عقدي و صيغهاي..
۷- در ديد و بازديدهاي عيد با يه خونواده بهايي آشناو صميمي شدم.. من قبلا تو مهمونيهاي خانوادهگي چند تاشون رو ديده بودم..هيچوقت روم نشد سوالاتي که برام مطرحه ازشون بپرسم..ميترسيدم حالت تفتيش عقيده داشته باشه سوالام... ولي ايندفعه يه خانومي مفصل و با مهربوني به تموم سوالام جواب داد..اتحادشون خيلي برام جالب بود و اينکه براي هر کدوم کوچيکترين مشکلي پيش مياد دستهجمعي براي حلش تلاش ميکنن و همينطور تصميمات شوارييشون..و اينکه هيچکس رو تحقير نميکنن و نظر کوچيکترين فرد براشون اهميت داره..و خيلي چيزاي ديگه که اگه وقت کنم به روز مينويسمشون..
خبر خوبي که امسال درموردشون شنيدم اينه که امسال بعد از ۲۵ سال حق ورود به دانشگاههاي ايران رو پيدا کردن..
بهائيها چون تقيه ندارن(حاشا کردن..چيزي که مسلمونا بنا به سود و منفعت و مصلحت خودشون بارها انجام ميدن) حتما تو فرم ثبت نام دانشگاه يا هر فرم ديگهاي در محل سوال مذهب مي نويسن بهائي! و خوب اين يعني اخراج قبل از ورود...گويا امسال دانشگاه اين سوال رو حذف کرده..بهتر.. (من هميشه موقع جواب دادن به اين سوال ميموندم که آيا واقعا من مسلمونم؟)
بهاييها تو اين چند سال خودشون با خرج خودشون استاد استخدام کرده بودن و با اينکه بارها محل تحصيلشون مورد هجوم و غارت قرار گرفته بود ولي بيشترشون ليسانس خودشون رو دارن..حتي زن و مردهاي ۷۰-۶۰ سالهشون ازين طريق ليسانس گرفته بودن که چند دانشگاه معتبر خارجي براي ورود به دوره فوق ليسانس قبولش داشتن..
فکر کنم اينقدر دانشگاههاي خودشون تو اين چند سال پيشرفت کرده که حاضر نباشن برن به دانشگاههاي ما..
چند چيز خوب در دين بهائي..يکي اينکه مشروب٬ مواد مخدر و صيغه حرومه..سيگار کشيدن هم مکروه.. تا اونجايي هم که من ديدم دروغ نميگن..نه اينکه مثل ماها هي دروغ بگن و هزار جنايت ديگه بعد با يه توبه سروته قضيه رو هم بيارن.. مثلا بفهمن يکي زنا کرده٬ دروغي گفته٬ بازن ديگهاي رابطه داشته٬ حتما اسمش رو از محفلشون خط ميزنن..
البته انتقاداتي هم به اين دين دارم که جاي گفتنش اينجا نيست..يعني بحث خيلي طولانيه..منم که مطالعهاي درين رابطه ندارم...
................
۸- بايد بشينم سفرنامهمو بنويسم.. فعلا مشغول خوردن سوغاتيام(در حال حاضر قاووت و کلمبه کرمونی)..و هر وقت ياد خاطرات مسافرت ميافتم بي اختيار لبخند ميزنم..شايد اين لذتبخشترين مسافرتي بود که تاحالا رفته بودم..با همه سختياش و خستگياش خيلي برام خوب بود..
۹- فکر کنم يه عالمه ديگه بايد عيدديدني برم..
۱۰- بعد از مسافرت بخصوص وقتي زمين بخوري و با درد زانوي زخمي بياي خونه...انسرينگ تلفن رو روشن کني.. شنيدن صداي دوستان..شوخياشون٬دعوتاشون٬ دعواهاشون خستگي آدم رو درمياره:)
۱۱-بسيار سفر بايد
تا پخته شود زيتون...
1- باغبان مژده ی گل میشنوم از چمنت
قاصدی کو که سلامی برساند ز مَنَت؟
وقت آن است که با نغمهی مرغان سحر
پرو بالی بگشایی به هوای وطنت
خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند؟
دیگر ای غنچه برون آر سر از پیرهنت...
(ابتهاج)
2-کرست فروشی مادام ایزابلا
هر وقت طرفهای چهار راه ولی عصر کار داشتم..مثلا تأتر شهری، خریدی، چیزی.. میدیدم یه مغازهست که همیشه جلوش خانوما صف بستن..مغازهی کرستدوزی مادام ایزابلا... همیشه برام سؤال بود که مگه سوتین خریدن هم صف میخواد!؟ توی ویترینش چیز قابل توجهی جز دو سه مدل لباس خواب زنانه و پوشیده و آستین بلند نبود.. ولی چرا همیشه دم درش صفه؟ توی صف هم انواع و اقسام خانومها دیده میشد.. از دختران نوجوان تا خانمهای مسن..از خانمهای لاغر تا چاقِ چاق .. خانمهای چادری ..خانمهای خیلی شیک ... خانمهای متوسط.. کارمند..
اون یه هفته که رفته بودم تهران..یه روز اونطرفها بودم.. نزدیکای عید هم بود و صف جلو مغازه مادام ایزابلا شلوغتر از همیشه بود.. آدمها معمولا وقتی صف می بینن، هوس می کنن برن تو صف تا بعد از گرفتن جنس احساس به دست آوردن یه چیز باارزش کنن..خریدن اجناس صفی یه حس پیروزی به آدم دست میده.. منم هوس کردم این حس رو تجربه کنم..کنجکاو هم بودم ببینم اون تو چه خبره.. نفس عمیقی کشیدم و.. وارد کارزار شدم..
صف خیلی دیر جلو می رفت.. هر نیم ساعت یه بار یه دختر از مغازه میومدبیرون و چند نفرو می برد تو.. من کلا از وایسادن تو صف بدم میاد....ولی یه جاهایی مثل نونوایی یا اتوبوس و.. مجبور می شدم.. منی که برام از آمریکا و سوئد سوتینهای خارجی می فرستن، تنها چیزی که باعث تو صف موندن می شد، کنجکاوی بود..
دو سه بار سعی کردم از خانمهای دیگه بپرسم که مگه جنس یا طرح بخصوصی دارن.. ولی از شانس من اونا هم مثل من اولین بارشون بود میومدن اونجا..فقط می گفتن تعریف سوتین هاشو زیاد شنیدن... بالاخره نوبت گروه 5-4 نفری ما شد که بریم تو... ای بابا..اون تو هم صف بود که.. ولی در کمال تعجب من، صف نه در جلو پیشخوان..بلکه در جلو اتاق پرو بود.. پشت پیشخوان دو دختر جوون و سه خانم میانسال ارمنی به ترتیب در جلو قفسه ها وایساده بودن.. دختری هم که مردم رو میورد تو ارمنی بود و دو دختری هم که گاهی از اتاق پرو بیرون میومدن و به زبون ارمنی چیزی به خانمهای مسنتر می گفتن هم..
جَو سنگینی بر مغازه حکمفرما بود... خانمهای ارمنی با غرور و تکبر به خانمها وبخصوص به قسمت سینه ها نگاه می کردن.. و گاهی الکی سر مردم داد می زدن که درست وایسین.. کسی جیکش در نمیومد.. من که ته مَهای صف بودم رفتم جلو و باخوش خیالی گفتم.. من شماره سوتینم رو می دونم.. نمیخوام پرو کنم! میشه؟ خانومه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت: جدا؟شماره ت چنده؟ گفتم.. تحقیرانه لبخند یه وری زد و گفت: خیال کردی! خیییلی بیشتر از این حرفاست! اینجا چون و چرا نداره! همه باید اول پرو کنن تا ما بگیم چی به دردشون میخوره..کنف شده برگشتم سر جام.. غُرغری کردم و دیدم هیچکس ازم طرفداری نکرد..اصلا هیشکی به جز من جرأت نکرد سوتین بدون پرو بخواد..
تو بیکاری و در حالیکه کیپ تا کیپ به هم چسبیده بودیم و منتظر رسیدن نوبت اتاق پرو بودیم، چشمامو گردوندم ببینم مادام ایزابلا ممکنه کدوم ازینا باشه... اونقدر همه شون احساس غرور و مالکیت نسبت به سوتیناشون داشتن که نمی شد حدس زد کدومشون صاحب و یا دوزنده اونجاست..یاد کتاب ((شرم)) سلمان رشدی افتادم که یکی از سه خواهر قهرمان داستان بچه به دنیا میاره..رفتار سه خواهر با بچه اونقدر یکسانه که هیچکس، حتی خود بچه حتی وقتی هم بزرگ می شه نمی فهمه کدوم یکی از این سه خواهر مادر اصلیشه!
گاهی چیزای خنده داری پیش میومد.. مثلا سوتینی می بردن تو که شدیدا بزرگ بود.. فکر نمی کردم سینه ای به این بزرگی تو دنیا وجود داشته باشه.. چرا توجه نکرده بودم کی رفت تو اتاق پرو؟ متوجه خانم اونقدر چاقی نشده بودم... یه دفعه بی اختیار تو اون جَو سنگین پقی زدم زیر خنده.. جلوییم پرسید چی شده؟ نشونش دادم و گفتم اونو! اون خانم و دوسه تا دیگه که چشمشون به اون سوتین بی نهایت بزرگ افتاد زدن زیر خنده.. ولی خانمهای ارمنی اونچنان اخمی بهمون کردن که خنده مون در نطفه خفه شد..
هر کی از اتاق پرو میومد باید یه راست می رفت سر صندوق و پول می داد و اونچه خانمها تشخیص دادن براش خوبه تحویل می گرفت..
به جلوهای اتاق پرو که رسیده بودم جدا دیگه خسته شده بودم.. هم از محیط دیکتاتوری اونجا و هم از وقتی که ازم هدر شده بود..ولی مگه می شد ول کنم و نفهمم آخرش چی می شه...
خانوم چادری که بعد از پول دادن از خریدش سوالی براش پیش اومده بود..اومد اینطرف پیشخوان و به یکی ار خانمهای میانسال ارمنی که لاک خوشگل سفیدی هم به ناخناش زده بود گفت حاج خانم می شه شورتاتونم ببینم یا اونا هم پرو داره؟.... هنوز جمله ش تموم نشده بود که خانومه با عصبانیت داد زد: حاج خانم خودتی! من ارمنیم..هیچوقت حج نمی رم..بیچاره خانومه از ترس از خیر جواب گرفتن گذشت و با خجالت رفت بیرون...
یواش یواش داشتم به اتاق پرو می رسیدم.. و می دیدم چه خبره..پرده ای بود که می خورد به دو اتاق پرو روبروی هم که در هر اتاق کوچک پرو دو تا خانم همزمان باید توش کمر به بالا لخت می شدن...دو دختر ارمنی که یکیش تپل و یکیش لاغر بود هر کدوم مسئول یکی از اتاقها بود... با چشم زل می زدن به سینه ها و تشخیص می دادن که چه شماره و چه مدلی به دردشون می خوره.. زیاد اجازه اظهار نظر به کسی نمی دادن.. هر کدوم رو که می دادن باید پرو می کردی .. فقط جلو پیشخوان می تونستی رنگش رو انتخاب کنی.. من یه بار هم از یکی خانومهای فروشنده پرسیدم می شه اقلا مدلهاتون رو ببینم که اونی که دوست دارم پرو کنم..( آخه انواع و اقسام سوتین ها رو می بردن تو..) ..خانومه حتی جوابم رو نداد و جوری نگاهم کرد که یعنی دیگه روتو داری خیلی زیاد می کنی...انگار خیلی بیشتر از کوپنم حرف زده بودم.. اینجا واقعا می خواستم برم بیرون... ولی وقتی دیدم جز 4 نفر بعدیم که برم تو دندون رو جیگر گذاشتم.. همه ش هم به این فکر می کردم که چطور روم می شه جلو خانم دیگه ای لخت بشم.. احساس کسی رو داشتم که تا به حال فکر می کرده متاع با ارزشی داره و با وسواس از چشم اغیار پنهان می کرده .. حالا مثل جنسی معمولی و بی ارزش باید در معرض دید چند آدم مغرور و جواهر نشناس قرار بدی... آخه هر کی هم می گفت خجالت می کشم..دعواش می کردن که این اداها چیه.. من زیاد استخر می رم و تو خونه و مهمونیا هم اصلا پوشیده نیستم ولی اینجا بی مقدمه جلو دیگران لخت شدن یه جوری بود...
خلاصه نوبت به من رسید و دختر لاغره مسئول من شد.. هر دوتایی که اون تو بودیم از هم خجالت می کشیدیم و پشتمون رو به هم کردیم که با فریاد دختر که داد زد: یالله زود باشید لفتش ندین.. از جا پریدیم و با سرهای پایین متاع رو(حالا باارزش یا بی ارزش) نشون دختره دادیم.. من گفتم هم معمولی می خوام هم فنردار...می شه مدلهای مختلف رو بیارید پرو کنم؟ دختره محکم گفت: نخیر!
خلاصه رفت یه چیزایی به ارمنی گفت و دو تا یکی معمولی ( فقط یه مدلشو آورد) و یکی فنردار برای من آورد ویه مدل دیگه برای خانم هم اتاقیم..ولی الحق که دقیقا درست حدس زده بود و هر دو اندازه م بود.. اون خانومه دور سینه ش براش گشاد بود که بهش گفت چون اندازه هات استاندارد نیست باید ببریش کمی دورشو خودت تنگ کنی! کاسه ش دقیق اندازه ش بود.. بهم گفت هر دورو سفید ببر بهت میاد..منم از لجم گفتم هر دو رو مشکی می خوام.. یه حرکتی کرد که یعنی به من چه اینقدر بی سلیقه ای!
راستش با اینکه اصلا به سوتین احتیاجی نداشتم دلم نیومد دست خالی از این مهلکه بیرون برم:) اگه نمی خریدم جواب این همه زحمت و وقت تلف کردن و حرفای تند شنیدن و خیط شدن رو کی می داد.. اقلا یه یادگاری باید میوردم خونه.. قیمتاش هم خیلی ارزون بود.. یکیش 3200 و یکیش 3100 تومن! بعد که آوردم خونه و دیدمشون..دوختشون خیلی تمیز و زیر لباس هم خوب وای میسته..فقط بندشون خیلی پهنه و به درد پوشیدن زیر بعضی تاپ ها نمی خوره!
هیچوقت نفهمیدم چرا بعضی ارمنی ها اینقدر تو کار بداخلاق و جدی هستن..ولی اینم باید گفت هیچوقت از کارشون نمی زنن.. سَمبل نمی کنن.. و دزدی و گرونفروشی هم تو کارشون نیست..
ولی اونایی که خوش اخلاق هستن معرکه ن! با اون لهجه های شیرینشون..
شاید مادام ایزابلا از بس کارش زیاده و مشتری داره مجبوره این قوانین سخت رو بذاره!
اینو چند روز پیش می خواستم به طنز بنویسم.. الان طنزم نیومد:) ایشالا مغازه بعدی!
3- ممکنه چند روزی برم به جاهایی که تاحالا نرفتم.. خیلی جاها هست که دوست دارم برم..یکیش پیش اومده.
۱- بر تارک سپيدهي اين روز پابهزاي
دستان بستهام را
آزاد کردم از
زنجيرهاي خواب.
فرياد برکشيدم:
- اينک
چراغ معجزه
مردم!
تشخيص نيم شب از فجر
در چشمهاي کوردليتان
سوئي به جاي اگر
ماندهست آنقدر
تا
از
کيسهتان نرفته، تماشا کنيد خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را!
با گوشهاي ناشنوائيتان
اين طرفه بشنويد:
در نيمپردهي شب
آواز آفتاب را....
(شاملو)
۲-به اطلاع امت شهيدپرور و ملت قهرمانپرست و مردم بُتساز ايران ميرسونم که هيچ نگران انتخاب رئيس حکومت بعدي نباشيد.. چون مردم با آسودگي و فراغ بال، تو مهمونياي عيد، شديدا مشغول اينکارن!(ای اینکارهها!)
منتها هر مهموني آخرش به اسم يکي ختم ميشه..در آخر يه مهموني همه راهها به ...ختم میشه!(اول اسمی نوشتم... ولی چون نمیخواستم براش تبلیغ بشه، سانسورش کردم)
تو يه مهموني به ایکس..يکي به خانم فلان...يکي به آقاي بيسار..خلاصه هر کي يه ناجي پيشنهاد ميکنه..
فقط مونده يه آدم بيکاري بياد اينا رو جمعبندي کنه و روز سيزده عيد يه آمار بده کي بيشتر از همه راي آورده که من با کمال خشوع و خضوع ومتانت اين کار خطير رو به عهده ميگيرم..فقط ميترسم با تموم شدن تعطيلات عيد و تموم شدن مهمات(آجيل و شيريني وميوه جات و...) کل مسئله به فراموشي سپرده بشه..
آخه يکي با بيرحمي ميگفت: از قديم گفتن، ملت ايران رو بايد هميشه گرسنه نگه داشت و عرب رو سير!
همون يکي با شقاوت هرچه تمامتر اضافه کرد: ايرانيا وقتي شکمشون سيره، هار ميشن و زياد حرف ميزنن...اینروزا هم که شکمچرونی بیداد میکنه!وقتي بعد از سيزده برن سر بدبختيهاشون و ياد نداريشون بيفتن، همه چيزرو فراموش ميکنن و بخارات فروکش ميکنه..
بعضيها در انتخاب حکومت بعدي همچين احساساتي و عصباني ميشن و رگاي گردنشون متورم ميشه که آدم ميگه همين الانه که سکته کنن:) نمي دونم کسي آماري از سکته کنندههاي بحث هاي سياسي نوروزي داره؟
راستي چرا دوباره دوشاخه هاي انگشتهاي مردم به علامت اينا دوماه ديگه ميرن ، به اهتزاز دراومده؟
واقعا اين حرفها از شکم سيريه؟مسئله اينست!بياييد که ثابت کنيم نيست:)
بيخود نبود ميخواستن تعطيلات نوروزي رو کم کنن...
من جاي شما بودم ميرفتم "گل پامچال بيرون بيا" رو ميخوندم:)
يا اينو:
الا دختر که موهاي تو بوره، واي
به حموم مي روي راه تو دوره..
به حموم مي روي زودي بيايي هاي
که دل من برات٬ مثل تنوره..
مجنون نبودُم ..مجنونُم کِردي
از شهر خودُم بيرونُم کردي، واي...
آقا چرا هر شعری میخونی یه جاش به اینا ربط پیدا میکنه؟
تو اين چند سال چقدر آدما زوري از شهر خودشون بيرون شدن!! هاي..
توجه نکنین به حرفام..منم از مهموني برگشتم و شکمم سيره :) وای...
۳- من عَرَقَک نخوردم..پس چرا مَستَکَم من؟
اینم گل پامچال برای کسایی که تاحالا این گل رو ندیدن! پویان عزیز ۳ تا عکس گل پامچال که خودش پارسال از جنگل زیبای ناهارخوران گرگان(آخ که چقدر من این جنگل رو دوست دارم!) گرفته برام فرستاده..مرسی پویان جان..
۱- دوست عزيزي ازم خواسته شعر کامل "گل پامچال" رو براش بنويسم.. چون خودم هم علاقه زيادي به اين آهنگ دارم.. گفتم اينجا بنويسم تا همه استفاده کنن..اگه در نوشتن شعر گيلکي اشتباهي دارم خوشحال ميشم بهم بگيد. چون من طبق چيزي که با گوشم شنيدم نوشتم..تی جان قربان٬ من که زبون گيلکي بلد نيستم ..
يادمه گل پامچال از اولين آهنگهايي بود که ياد گرفتم با سنتور بزنم.. چه دوراني بود... گل پامچال، جوني جوني، گل گندم شکفته، زرد مليجه، گلنار، مجنون نبودُم، محلي دزفولي(ترمه و ا طلس بپوشيد تا بپوشونُم تنت)، مهربونيت قشنگه و خيلي آهنگهاي ديگه.. که تمامش خاطرات بچگي و دوران خوش نوجواني رو برام زنده ميکنه.. من تموم ترانه هاي محلي رو از هر شهر و کشوري باشه دوست دارم..
اون موقعها نُتخوني رو زخوب بلد نبودم و براي کلک زدن به استاد نُتها رو حفظ ميکردم... گل پامچال رو هم همينطور... فا فا مي ر..فافا مي ر..رِ فا مي رِ..رفا مي ر..مي ر دو ر مي فا ر... سي سي سي رِ رِ.... اگه اينجا ميشد نُت هم نوشت خيلي خوب ميشد ها..اونوقت همينجا اين درسرو به کسايي که تو خونهشون سنتور کوک شده داشتن ميدادم..مجاني:)
آهنگ محلي گيلاني گل پامچال
خواننده:بانو روحپرور..شعر:ايرج دهقان..تنظيمکننده آهنگ:عباس شاپوري
شعر فارسي:
بند(1)
بهار آمد، بهار آمد، گل به بار آمد، گل به بار آمد، بر جو کناران، بر جو کناران
بخوان بلبل، بخوان بلبل، درکنارِگل، درکنارگل، خوش به يادِ ياران،خوش به يادياران
خوشا فصل بهاران، کنار جويباران، دمي با گلعُذران، ميان لاله رويان
چه خوش بارد از هوا، روي سبزه ها، دانه دانه باران..
چه خوش بارد از هوا، روي سبزه ها، دانه دانه باران..
*****
بند(2)
نگار من، نگار من، نوبهار من، نوبهار من، بنشين کنارم، بنشين کنارم
بيا چو گل، بيا چو گل،درکنا من، درکنارمن،اي رُخَت بهاران،اي رخت بهاران
بيا زيبا نگارم، بيا اي نوبهارم، چو گل بنشين کنارم، که خندد گل ز خارم
چه خوش بارد از هوا، روي سبزه ها، دانه دانه باران..
چه خوش بارد از هوا، روي سبزه ها، دانه دانه باران..
*****
شعر گيلکي
بند(1)
گل پامچال، گل پامچال، بيرون بيا، بيرون بيا، فصل بهارآي، فصل بهارآي
شوکوفان،شوکوفان، غنچه واکودِن، غنچه واکودن، بلبل سرِدارآي، بلبل سرِدارآي
عزيز فصل بهارآي، الآن موقع کارآي، تي چشمان گوشه دارآي،
تي ره خال مزه دارآي، ببين مي حال زارآي..
وُشون کاوَل اوسانيم، دانه وُشانيم، اَِمي توم بيجارآي..
وُشون کاول اوسانيم، دانه وُشانيم، اِمي توم بيجارآي..
*****
بند(2)
مهتاب شبان، مهتاب شبان، آيِم و آيِم، آيم آيِم، آئيم تي کوتي وَر، مي جانِِ دلبر
ته رِ قوربان، ته رِقربان، تي چشم حيران، تي چشم حيران، تي بلايمه سر، تي بلايِمه سر
بشم قربان دلبر، بلاگردون دلبر، مي هم پيمان دلبر، مي ديل مي جان ديلبر
مي عزيز جان مي يارآي...
وريز کاول اوسانيم، دانه وُشانيم، اَمي توم بيجارآي..
وريز کاول اوسانيم، دانه وُشانيم، اَمي توم بيجارآي..
بنفشه عزیز آهنگ این ترانه رو با صدای روحپرور پیدا کرد برام...ممنون بنفشه جان..یادم باشه دفعه بعد ترانهی "بنفشه گل بیرون بیه "رو بنویسم:)))
۲- به جمله بیربط:
خیلی حالگیریه موقع خداحافظی عید، میزبان یه دسته اسکناس هزاریِ نو از جیبش دربیاره و تو چشات برق بزنه و بعد از یه عالمه لفت دادن و تعارف و فشردن صمیمانه دستت.... انگشتشو تفی کنه وببره طرف دسته اسکناس و با صبروحوصله فقط یکیشو جدا کنه و بهت بده! نمیگم همه رو میداد ولی خوب آخه یکی هم...
ای روزگارِغدار کجمدار...عیدی هم عیدیهای قدیم...
۳- راستی فردا(یعنی امروز۳ فروردین) ساعت ۹ صبح تشييع جنازه مهدی فتحی هنرمند بازيگر از دم در تالار وحدته..
۴- مسئولين نشريه گذرگاه از يکی از همکاران خود به اسم غلامحسين موذن خبر ندارن..خيلی نگرانش هستن...موذن يه وبلاگ هم به اسم خاک۱ داره.. اگه کسی از ايشون خبر داره لطفا فوری اطلاع بده..
۵- اين کارت هفت سين زيبا رو تنهای گوشهگير عزيز برام فرستاده:)
۶- اين فلش هفتسين رو هم آقای مشاطان داد...
۷- عکس قشنگ گل و آينه و ماهی رو ليلای ليلی عزيز فرستاده...
۸- چرا تو ايام عيد همه تلفنها قاطیپاطی شدن؟ هر بار زنگ میزنه يا مکالمه دو تا رو میشنوی که دارن به لری عيدو به هم تبريک میگن که از فضولی مجبوری وايسی گوش بدي... يا اشتباه ميفته..مثلا با اردبیل کار داره ..يا يه تک زنگ می خوره و قطع میشه؟ آخه اين مملکته که نمیشه تلفن زد ببينيم جايی که میخوايم بريم هستن يا نه؟ يا دوستی که فقط میخواسته تلفنی عيد رو تبريک بگه مجبوره بياد حضوری و مارو کلی تو خرج و مخارج بذاره!:)
گل پاچال٬ گل پامچال٬ بیرون بیا٬ بیرون بیا٬ فصل بهارآی...فصل بهارآی..
شکوفانه، شکوفانه٬ غنچه واکوده، غنچه واکوده، بلبل سر دارآی...بلبل سردارآی..
خوشا فصل بهاران...کنار جویباران.. دمی با گلعذاران.. میان لالهرویان..
چه خوش بارد از هوا.. روی سبزهها٬ دانه دانه باران..
1- بهارا شور شيرينم برانگيز
شرار عشق ديرينم برانگيز
بهارا شورِ عشقم بيشتر کن
مرا با عشق او شير وشکر کن
بهارا شاد بنشين،شاد بخرام
بده کام گل و بستان زگل کام...
(ابتهاج)
2- رسيدن بهار و نوروز رو به همه تبريک ميگم.. سال خوب و خوشي، همراه با شادي و شور و نشاط و عشق... و صلح وسلامتي و دوستي و آرامش براي همه آرزو ميکنم.. سالي بهتر از سال پيش و سالي پربارتر و پيروزتر.. سال اميدواري و اتحاد...اگه گفتین اتحاد برای چی؟:)
عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد!
3- الان اينجا داره برف مياد..قبلا ميگفتن به کوري چشم شاه زمستونم بهاره.. حالا بايد بگيم به کوري چشم کي، بهارمون هم زمستون شده!؟
4- دلم ميخواست امسال از نظر ظاهري هم يه تغييري کنم.. خواستم موهامو هاي لايت کنم.. افتاد به آخراي سال و اينقدر آرايشگاهها شلوغ شد که از خيرش گذشتم.. تازه از يه آرايشگر آشنا پرسيدم گفت لطف میکنه فقط 20 تومن ازم ميگيره..گفتم ولش کن... بدبختي ابروي پرپشتي هم ندارم که بردارم مثل بقيه قيافهم عوض شه.. به اين بسنده کردم که خودم ابروهامو يه درجه تيره کردم..خرجش هم 1300 تومن شد.. يه کمند 1/6 خريدم.. چونه زدم اکسيدانشو هم مجاني گرفتم...فکر کنم براي تا آخر عمرم بس باشه.. حالا وقتي تو آينه نگاه ميکنم خودمو نميشناسم:) يکي بگه من کيم؟
5- قسمتي از يه شعر..از زبون ماهي قرمز سفره هفت سين:
(شعرش خیلی طولانی بود کوتاهش کردم)
عيد ميآيد و مارا مي خرند...داخل تنگي يه منزل ميبرند
ميشويم از دوستان خويش دور..بعد از آن زنداني تنگ بلور
در تب و تاب جدايي قلب ما...روز و شب ميسوزد از جور شما
حوض آب و بازي ماهي در آن... عالمي دارد نميداني بدان
حوض آب ما کجا و تنگ آب... حوض را در خواب بايد ديد خواب
حوض آب و خواب يک صبح دگر... ميزند بر قلب ما صدها شرر
حوض آب ما شود تنگ بلور... سينهمان آگنده از درد و صبور
ما شگون سفرهي رنگينتان... غصه دار اين دل سنگينتان...
(زهرا وحدتي)
6-مريم و آليس پيشنهاد دادن که براي سفره عيد ديگه ماهي نخريم... منم دوست ندارم هيچ حيووني رو توقفس يا جاي کوچکي تو خونه نگهدارم.. وقتي فکرشو ميکنم اگه من حيوون بودم دوست نداشتم يه موجود قويتر منو تو قفس نگه داره..حيوونا در جاي طبيعي خود راحتتر و شادترن..
ولي خوب.. از طرفی هم مي دونم که خيليها مثل داداش خودم دوست دارن تو خونه حيووني نگه دارن..ميگن همزيستي انسان ها، بخصوص کودکان با حيوانات باعث تلطيف روح ميشه.. خيليها مرغ عشق دارن..خيليها گربه..خيليها سگ، طوطي، کبوتر،قناري، ماهي هاي مختلف، يا خرگوش و.... بخصوص اونایی که از انسانهای دیگه خیری ندیدن با حیوونا میونشون جورتره...ميدونم نميشه اينا رو مجبور به آزاد کردن حيووناشون کرد.. پس بهتره اقلا اونايي که از حيووني نگهداري ميکنن بهترين شرايط تغذيه اي و محيطي رو براشون ايجاد کنن..
مثلا داداش من عاشق ماهي قرمزه ، اگه ماهي رو 200 تومن بخره سالي 3-4 هزار تومن هم خرج غذاي مخصوصش مي کنه.. آبش رو هر روز عوض مي کنه..خيلي وقتا ميره از رودخونه کرج براش آب مياره.. اگه از آب شير بخواد استفاده کنه حتما نيم ساعت مي ذاره بمونه تا کلرش بپره.. ظرف ماهيش خيلي بزرگه... همیشه هم ماهیش چندین سال عمر میکنه... ميشه ازماهيها درآکواريومهاي بزرگي که اکسيژن در آب توليد ميکنن، نگهداري کرد.. استاد دانشگاهي رو ميشناسم که تو پاسيوي بزرگ خونهش کلي درخت و گل کاشته و کلي پرنده اونجا ول کرده.. درش رو هم نميبنده.. هر وقت دلشون بخواد ميان تو پذيرايي يا حتي رو درختاي حياط و دوباره خودشون بر ميگردن لونهشون توي پاسيو.. از هر کدوم هم يه جفت نر و ماده داره و تا حالا کلي توليد مثل کردن... عشق این استاد پرندههاش هستن..
اگه حيووني داريم سعي کنيم با يه دامپزشک درمورد بهترين غذايي که ميشه بهشون داد مشورت کرد..ما بلاگرها ميتونيم از دامپزشکهايي که وبلاگ دارن مجاني نظر بخواهيم..مثل دامپزشک کوچولو و تورج:)
جان من نياين به ماهيتون گرسنگي بدين و بگين ما فکر کرديم ماهي قرمز اصلا معده نداره و غذا نمیخوره و اینا... يا نياين بهش نون خشک بدين... يا مثل بعضيا آبگوشت و قرمه سبزي.. ماهي غذاي مخصوص داره.. بعد از 13 هم تو هر حوضي ولش نکنيد..بعضي آبها بهشون نميسازه و يا ممکنه آبش آلوده باشه و زودتر بميرن.. اونايي که کرج زندگي ميکنن فکر کنم بهتر باشه تو حوضهاي بزرگ ميدون اسبي عظيميه که سرتاسرسال توش پر از ماهي قرمزه بندازن..
7- ممنون از دوستان عزیزی که برام ایمیل یا کارت تبریک فرستادن...
8- تا حالا داشتم تخم مرغ رنگ میکردم.. اولش 3 تا رو با پوست پیاز و 3 تاشو با اسفناج بختم تا زمینهش رنگ شد و بعدا با گواش حسابی اجقوجقش کردم..همه چی گرفتم جز سمنو.. سمنو رو هم وقتی برگشتم خونه یادم افتاد.. اونقدر چیزای سیندار اضافه کردم که اگه اونم نباشه.. سینام بسه..ولی اگه فردا صبح زود پاشم اونم میگیرم..
9- دو روزه میرم مرکز شهر..از صبح تا عصر...اونقدر غلغلهست که آدم گیج میشه...ولی خیلی صحنه های لذت بخش میبینی... تموم سطح پیادهروها پر از اجناس دستفروشاست..همه چی توشون پیدا میشه از پیرهنمردونه بگیر تا سبزهی آماده .. شمع...گلدون... کفش.. جوراب.. مجسمهیگچی و ظرفای بلور .. سمنو.. سنجد.. بستههای سماق ..سفرههای پلاستیکی..تیشرتهای ارزون...گلهایمصنوعی.....آخرین لحظاتیه که میتونن جنساشون رو آب کنن و پول خوبی دربیارن..
جلو بعضی مغازهها صفه.. نوبتی میرن تو..مثلا شیرینیفروشای معروف..که معمولا آجیل هم دارن.. گلفروشیا که قیمت گلدونای سینهری و پامچال رو تو لحظات آخر چند برابر کردن.. لباسفروشیا که نوبتی باید بری پرو و دیگه چونه هم نباید بزنی .چون تا نگیریش یکی دیگه از دستت قاپش میزنه میخره ... بچههارو میبینی که جعبهکفش و نایلکس های لباس عید شونو به خودشون چسبوندن و با لذت دست در دست مامان باباش میدون ..مردایی که با احساس غرور چند جعبه میوه و پاکتهای پر از آجیل و بستههای بزرگ شیرینی جلو پاشونه ومنتظر تاکسی دربستن تا بابرن خونه و جلو زن وبچه پز بدن... خلاصه دم عید خیابونا خیلی زندهست.. زندگی رو توش با قدرت هر چه تمامتر احساس میکنی...
۱۰- میگن کپی کردن آفلاينهای ديگران کار زشتيه٬ اما اين يکی رو نمیتونم کپی نکنم:)
too webloget benevis.. yeki az barnaameh haaye saale 83 .. aastin bala zadan vaase javad aaghaaye gole!
ببينيد ها.. خودش ميخواد.. داوطلبان انگشتشون رو ببرن بالا.. بعد برن ته صف تا من بیام برای انتخاب..اين آقا جواد گل خيلی پسر خوبيه! به کس کسونش نمیدم به همه کسونش نمیدم..
یه آقاهه میره سازمان انتقال خون(وای وای جک آنتیفمینیستی شد..خوب شایدم یه خانمه میره)....میگه اگه میشه حداکثر خونی که میتونید ازم بگیرید.. خانم(!) مسئول 450 سیسی ازش خون میگیره..
یارو میره کمی آب پرتقال و شیرینی میخوره و برمیگرده.. دوباره خواهش٬ که تروخدا هر چی میتونید ازم خون بگیرید..خلاصه با اصرار 450 سیسی دیگه ازش خون میگیرن...بعد از مدتی دوباره برمیگرده میگه تروخدا همه خونمو بگیرید... می پرسن بابا آخه چرا؟ میگه : مگه نمیگن تا خون در رگ ماست فلانی رهبر ماست.. خوب بابا من با چه زبونی بگم نمیخوام تو رگهام خون باشه ..آی هوار...
فتويِِ جدید..بشتابید که اسلام آپتودیت شد!
گروهي از گربهداران رفتن پيش آقا و ازشون استفسار که آقا جان ! تکليف ما چيه که موقع نماز خوندن گربهي لوس و اسلامنشناسمون مياد عدل ميشينه رو مُهر نماز؟..
هي بايد نمازمون رو بشکنيم وپيشتش کنيم و از اول بخونيم؟
آقا ريشي خاروندن و جواب فرمودن: اگه با دوسه تا الله اکبر گفتن گربههه از رو نرفت، سوره ها رو اينجوري بخونيد: پيشم الله الرحمن الرحيم! (مستحب است که پيش رو سريع وبا جذبه ادا کنيد..)
نظرخواهی مطلب چهارشنبهسوری هنوز پابرجاست..
1- آتشي بايد افروخت
و جامه را از تن دريد
خويش را بايد شکافت و پاشيد
هر بذر تنبلي روز عيد به تماشاي شهر مي آيد...
(احمد رضا احمدي)
2- دنيا بايد بداند: برف که هيچي، اگه سنگ هم از آسمون مي باريد مردم چهارشنبه سوري رو برپا مي کردن..الان از همه جاي شهر صداي ترقه و نارنجک و توپ و مسلسل و خمپاره مياد..اونقدر جلو گوشم ترقه در کردن که گردنم رو تنم لق مي زنه يه چند دقيقه اومدم به گوشام استراحت بدم.. مراسم آتيش و فشفشه ساعت 8 برگزار مي شه.. اگه مثل پارسال و پيرارسال که مراسم تمبک و رقص هم باشه که ديگه خيلي خوب مي شه.. همه يه مقدار از آجيل و شيريني و ميوه عيدشونو هم ميارن معمولا...
همسايه ها هر چي وسائل چوبي کهنه دارن از مبل و تخت بچه گرفته تا کمد و دراور آوردن براي آتيش زدن... از کندن بُته بهتره که پدر محيط زيست کوه و دشت رو در مياره ولي اينا هم کلي دود داره... اين دود و دم شايد به شادي يه روز مردم بيارزه! اميدوارم هميشه همه مردم شاد باشن!
خوشبختانه امروز بعد از ظهر بعد از دوروز بارش برف، هوا آفتابي شد.. از صبح هم توي کوچه رو پاور مي کردن براي اينکه شب يخ نزنه که نشه روش آتيش روشن کرد.. داداش من مثل هر سال اونقدر موشک و ترقه و مُنَور و... خريده که براي يه فيلم سينمايي جنگي کافيه...
3- در پیکایران خوندم سه تا دانشجوي دانشگاه تبريز ، به خاطر شرايط بد دانشگاه و سياست ضدانساني مسئولين دانشگاه ، مي خوان خودسوزي کنن.. خيلي متاسف شدم.. اميدوارم اين سه جوون فهميده اين کارو نکنن... مي دونم وضع بيشتر دانشگاه ها خيلي خرابه..
دانشجوها نه غذاي درست حسابي دارن( بيشتر وقتا بخصوص دانشجوهاي شهرستاني مسموم ميشن و خيلي هاشون کارشون به بيمارستان مي کشه) و نه به حق و حقوقشون توجهي مي شه .. وضع خوابگاه ها افتضاحه.. تو هر اتاق کوچيک 8-7 نفر دانشجو با سختي و با حداقل امکانات زندگي مي کنن و شيندم يه خوابگاه پسرونه در رامهرمز 2 ماهه که توالت نداره و مسئولين بهشون گفتن که کاراشون رو نگه دارن تا مثلا فردا يا پس فرداش برن دانشگاهي که دو ساعت فاصله داره تا خوابگاه... تموم اينها به کنار..
وقتي با دانشجو..اميدهاي اين مملکت مثل حيوون رفتار مي کنن.. چه بايد گفت؟ چه بايد کرد؟
4- سايت سخن بخشي داره به نام مرور و نقدر کتاب.. براي اونايي که اهل کتاب خوندن هستن بايد خيلي جالب باشه نقدي هم درباره همون کتاب بخونن ببينن اين چيزا به نظر خودشونم هم رسيده بود يا نه...کتابهايي از علي اشرف درويشيان..گلي ترقي..منيرو رواني پور..اميرحسين چهلتن.. شهريار مندني پورو فريبا وفي( من اونروز تو پارک لاله خانم وفي روديدم..اومده بود گردش ها..) و خيلي نامهاي آشناي ديگه مي بينيم ... اسم بعضي از منتقدها هم آشناست... حسن محمودي.. پدرام رضائي زاده و...
5- يه دختر 18 ساله ايراني که دانشجوي رشته کامپيوتره، فهرمان وزنه برداري انگستان شده..يلدا خانم در حرکت يه ضرب 65 کيلو..دو ضرب 80 کيلو بلند کرده..
6- بابا اينقدر زنگ مي زنن و اينقدرسرو صدا مياد که ديگه نميتونم اينجا بشينم...برم که از رو آتيش بپرم.. اميدوارم به همه خوش بگذره:)
7- الان باز اين آقاي آبي مياد مي نويسه تموم نوشته هام خياليه..مي گه اي پير دختر 24 ساله ي(حتي سنم رو نميتونه حساب کنه) ترشيده و...و دوباره تهديدم مي کنه که به سپاه لوم ميده... و کلي بهم تهمت زشت ميزنه... کي فکرشو مي کرد که يه بلاگر قديمي تبديل بشه به يه مزاحم خيابوني..ببخشيد..مزاحم وبلاگي؟
8- سبز لجني ديده بوديم.. نمرديم و چشممون به جمال آبي لجني هم روشن شد...
9- بي خيال... احتمالا اين نيز بگذرد... سعی میکنم زردیها مو بدم به آتیش و سرخیهاشو ازش بگیرم.. امشب شب بده بستون رنگهاست!
10- تو مرگ آفتاب درخشان و پاک را
باور مکن!
که ابر ملالي اگر تراست،
چونان غروب سرد غم انگيز بگذرد.
دردي اگر به جان تو بنشست،
اين نيز بگذرد...
(حميد مصدق)
11- نوشته از سرِدرد خسرو نقیبی رو بخونید: ویلاگ حریمی که دیگر خیلی هم متعلق به خودمان نیست...(لینک رو در سایت آدم و حوا پیدا کردم)
۱۲- بچهها میگن برادرم با دوستاش همین الان رفت گوهردشت... اونجا هميشه نيروی انتظامی و لباس شخصیها آمادهباش هستن..هميشه اينجور وقتا شلوغ میشه.. اميدوارم بلايی سرش نياد..
----------------------------------------------------------------
الان ساعت یهربع به 2 صبحه که دارم بقيهشو مي نويسم.. الان رسيدم خونه..
13- خيلي خيلي خوش گذشت.. جای همگی خالی.. الکی الکی امسال سه جا رفتم....
تو محلمون که مردم از زن و مرد و پير و جوون تو اين سرماي زمستوني اومده بودن بيرون..آتيش هاي خيلي خيلي پدرمادردار و بلندي درست کرده بودن.. به طوري که من ازشون نمي تونستم بپرم و وايسادم تا کوچيک شدن بعد از قسمت باريکترش مي پريدم.. اين پسراي نامرد هم تا ميومدي بپري يه ديناميت کپسولي مي نداختن تو آتيش که قلبت از ترس ميومد تو دهنت.. تقريبا همه خانوما با بلوز شلوار اومده بودن.. مانتو خطر آتيش سوزي داره.. نزديکيهاي هر آتيش يه ماشين پارک کرده بودن و آهنگي با صداي خيلي بلند پخش مي شد..برعکس هر سال هيچ ماشين گشتي از محل ما رد نشد..( من که اولين ساله اينجام، ولي از محل مامانم اينا هم که پارسال پراز گشت بود هيچي رد نشد..)
خيلي ها مي رقصيدن..برعکس پارسال که بعضي پيرمردها ميومدن تذکر مي دادن که محرمه امسال هيچکي اعتراضي نکرد.... صداي بلند موسيقي که اکثرا لوس آنجلسي بود توي خيابونهاي نيمه ساخته پيچيده بود و محيط شادي رو درست کرده بود... بعضي پسرا سيم ظرفشويي آتيش مي زدن و مي چرخوندن و شراره هاي زيباي آتش چشم آدم رو خيره مي کرد.. من خودم هم کلي موشک 20 تايي از برادرم گرفته بودم.. که نورهاي رنگي رو تا فاصله زيادي مي ندازه بالا و چون بيشتريا از اينا داشتن آسمون خيلي قشنگ شده بود.. ولي امان از دست ترقه که صداش لحظه اي قطع نمي شد... فکر کنم هر دو گوشم يه کمي کر شده باشه.. واقعا کم شنوا شدم.. خدا کنه خوب شم:) وگرنه جانباز چهارشنبه سوري به حساب ميام..
وقتي برنامه ها يه کم شل شد و بعضيا از سرما و از دست صداي ترقه ها رفتن تو.. يه سر هم به محل مامان اينا زديم و اونجا هم برنامه رقص دور آتيش به راه بود.. و طبق معمول يه همسايه مهربون مثل هر سال آجيل آورده بود و ما هم کلي آبنبات و شکلات به ملت تعارف کرديم.. يه نفر تمپو مي زد و...
يه دعواي ناموسي هم شد .. يکي رفت تلفن کنه پليس که مردم گفتن حالا امسال که اونا به ما کاري ندارن چرا ما پاشونو باز کنيم اينجا و جوونا روبا هم آشتي دادن..
بعدش صاحب يه باغي که از قبل براي امشب دعوتمون کرده بود تلفن زد پس چرا نيومدين؟ ..ما فکر مي کرديم چون برف اومده احتمالا کنسل شده .. وبا اينکه دير بود رفتيم..يه امشب رو بايد شاد بود.....توي باغ يه سوله بزرگ ديواردار هست ... از ساعت 8 يه ارکستر سه نفري برنامه هاي شادي اجرا مي کردن.. همه در حال رقص بودن و ما هم تا رفتيم، رفتيم وسط.. اينجا هم خيلي خوش گذشت.. اينجا هم صدا نمي ذاشت آدم حتي با کسي سلام عليک کنه.. بيشتريا هم تا خرخره مشروب خورده بودن و رقصا به شلنگ تخته بيشتر شبيه بود.. خيلي ها که عادت به مشروب نداشتن تلو تلو خورون مي رفتن تو باغ شکوفه مي کردن.. حالم بهم خورد:)
صحنه هاي جالبي ديدم.. يه آقايي که شبيه اروپايي ها بود با دو تا دختر اومد.. با هر دو همزمان مي رقصيد و مرتب دستاش گردن هر دو دختر بود.. آقاهه خيلي قد بلند و هر دو دختره ريزه بودن...يکي تيپ بور و يکي مشکي..ظاهرا دخترا هم خيلي شنگول بودن و هيچ اعتراضي نداشتن..ولي هر وقت با فضولي و البته يواشکي نگاشون مي کردم مي ديدم الحق در مورد دوتاييشون انصاف رو رعايت مي کنه وبينشون فرقي نمي ذاره..طبق فرمايشات اسلام ناب محمدي:))
موقع برگشتن خیابون پر بود از ماشین هایی که قیقاج می رفتن.. چون راننده هاش مست بودن.. بابام هم یه کم ادای اونا رو درآورد.. البته خودش هم دست کمی نداشت:)
14-ساعت 12 برادرم تلفن زد که از گوهر دشت رسيده خونه.. تازه يادمون افتاد که بايد کلي نگرانشم مي بوديم:)
وقتي برگشتم بهش زنگ زدم ...برادرم تعريف مي کنه که اوايلش اوضاع خوب بوده ..مردم زيادي جمع شده بودن.. چه اهالي خود گوهردشت و چه کسائي که مثل برادرم و دوستاش سرشون درد مي کنه براي هيجان. کلي ترقه و ديناميت و بمب و منور و .... بعد يواش يواش ميني بوسهاي پر از نيروي ويژه اومدن قرق کردن و کلي لباس شخصي وحشي.. و 3 موتور سوار که موتوراشون 1000 سي سي بوده با باتوم برقي(اند کلاس)... بعد يواش يواش هر چي نيرو بيشتر شده اوضاع متشنج تر شده... سر خيابون چهارم ششم يه دفعه حمله کردن و جوونا رو دِ بزن! برادرم دوستاشو گم مي کنه .. دخترا خيلي تعدادشون کم بوده...خوب جَو خيلي ترسناک شده بوده.. بعضي جوونهاي عاصي حمله کردن به بانک مسکن گوهردشت و داغونش کردن... يه درخت رو آتيش زدن و وقتي آتيش نشاني اومده درخت رو خاموش کنه جوونا زدن چرخاي ماشين آتيش نشوني رو پنچر کردن و دق دل باتوم هاي خورده رو سر ماشين بدبخت در آوردن.. بعضي ها به ماشينها مي گفتن بوق بزن و ماشينها اگه به خاطر ترس از نيروها بوق نمي زدن مي زدن شيشه شو مي شکوندن... به بعضي مغازه ها حمله کردن که غارت کنن ولي نيروها رسيدن و حسابي حالشونو جا آوردن..برادرم به هزار زحمت رفته خونه... به هر طرف مي رفته به نيروها بر مي خورده.. ولي کتکي نخورده.. به شوخي بهش گفتم حيف شد.. بدم نميومد يه ياتومي بهت مي خورد:) برادرم شنیده که میدون سپاه هم تا دیروقت درگیری بوده..
راستی میگن تو فلکه اول گوهردشت تعدادی از مردم به نیروها سنگ پرتاب میکردن و شعارهای تند علیه آقا میدادن که تعدادیشون دستگیر شدن..هر چی پرسیدم شعارها چی بودن بهم نگفتن از بس بیادبی بوده...
خلاصه که چهارشنبه سوریمون به در شد... مال هر کس به نوعی!
1- چند اين شب و خاموشي؟ وقت است که برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم..
(ابتهاج)
2- نميشه برم تهران و هوس تأتر نکنم.. خيلي دوست داشتم" زائر"کار حميد امجد رو ببينم..قبلا "نيلوفر آبي"ش رو ديده بودم و خيلي ازش خوشم اومده بود..ولي متاسفانه برش داشته بودن.. تأتر شهر چند تا نمايش داشت که من بليت "قرمز و ديگران"رو خريدم..نويسنده و کارگردانش محمد يعقوبي بود و با بازي بهروز بقايي و فريبا متخصص و پرستو گلستاني ونگارجواهریان( باتشکر از رها که اسم درستش رو برام نوشت..آخه بروشور ندادن) و...در سالن قشقايي..قيمت بليت هم 1500 تومن بود..يه ربع از زمان نمايش گذشته بود که ما هنوز تو صف ورود به سالن وايساده بوديم و يه ربع هم طول کشيد که بشينيم..يعني نيم ساعت الکي وقتمون تلف شد.. چيزي که تو ايران بخصوص تو تهران بي ارزشه وقته!
اول روي پرده سفيدي با پروژکتور، فيلم مستندي از زني که با دخترکوچکش در توالت پارکي زندگي ميکنه نشون داد که باهاش مصاحبه ميکردن و آدم رو عميقا متاثر ميکرد.. صحنه نمايش تشکيل شده بود از 18 تا چوب قطور به نشانه ي درختان پارک و چند نيمکت و برگهاي سبز و نارنجي کاغذي که بر زمين صحنه ريخته شده بود.. مثلا نمادي از پارک.. و هر صحنه نماهاي مختلفي از اقشار مختلف مردم که به پارک ميان و روي نيمکتها ميشينن ميديديم...
-دختري که به زور شوهرش دادن و اونقدر شرايط خونه براش وحشتناکه که مجبوربه زندگي در پارک و خودفروشي شده تا پول جمع کنه و از کشور خارج بشه...خواهرش يواشکي مياد به پارک و ميگه شوهرت به روزنامه آگهي فرارتو داده و جات تو اين پارک لو رفته.. چادر براش آورده که کسي شناساييش نکنه..( مثل سرنوشت خيلي از خانمهاي جامعه)
. پسر جوان شاعري که پيش مردمي که روي نيمکتها نشستن ميره تا کتاب شعري رو که به زحمت با سرمايه خودش چاپ کرده بفروشه.. در نماهاي بعد او را با دختري که توي همون پارک باهاش آشنا شده ميبينيم که براش هر روز شعري مينويسه... سرانجام بعد از چند ماه دختر خسته ميشه و ميگه بيا ازدواج کنيم اما شاعر جوان به ازدواج اعتقادی نداره...
- زني که با دوست شوهرش به پارک مياد و وقتي ميفهمه زنشو طلاق داده بهش اظهار عشق ميکنه و ميگه از همون روز اول من تورو دوست داشتم.. و وقتي دوست شوهرش ميگه اين يه عشق ممنوعه ميگه خوب عيبي نداره منم طلاق ميگيرم ..نقش اين زن رو فريبا متخصص بازي ميکنه..
- دختري که مرتب به باباي معتادش که پاتوقش تو پارکه سر ميزنه و بهش التماس ميکنه که ترک کنه و هر بار پدر قول ميده و دفعه بعد دختر با ناراحتي ميبينه که وضع اعتيادش بدتر شده و هر بار از دخترش به زور پول ميگيره.. روزي دخترش مياد ميگه من دارم ازدواج ميکنم و به امضاي تو سرعقد احتياج دارم( در اسلام حتما بايد پدر- حتي معتاد- اجازه ازدواج به دخترش رو بده وشيرمادري که سالها رنج بزرگ کردن بچه ها رو کشيده آدم حساب نميشه)
- دو سربازي که تو پارک ميشينن و از آرزوهاشون براي هم ميگن.. يگي اوج آرزوهاشو در داشتن زن و خونه و ماشين ميبينه و اون يکي که اهل مطالعهست تموم هدفش رفتن به سوئده.. چون اگه پير بشه اينجا هيچکس تحويلش نميگيره اما تو سوئد تا آخر عمر تأمينه.. هر چي اون يکي ميگه خوب اگه يه روز به آخر عمرت مونده باشه آرزوت چيه؟ اون يکي باز ميگه : همون يه روزم ترجيح ميدم برم سوئد...
- پسري که خلافه ، تو پارک مي خوابه و صبح ها هر ساعتي که هر کي بگه از خواب بيدارش ميکنه.. بهش مي گن خروس...از هر کی نفری صد تومن دستمزد میگیره..
- مرد قرمز پوشي با بازي بهروز بقايي، که هميشه تو پارکه.. سرتا پا قرمز پوشيده و شخصيتش از همه عجيبتره.. او هر خلقي که داشته باشه طبق همون احساسش، پلاکاردي دستش ميگيره که مثلا روش نوشته: اگر تصميم گرفتيد خودکشي کنيد، با من حرف بزنيد..
اگر احساس بيهودگي ميکنيد، با من حرف بزنيد..
اگرخشمگين هستيد، با من حرف بزنيد..
شحصينش آدم رو ياد داستان زن قرمز پوشي ميندازه که ميگفتن قبل از انقلاب طرفهاي ميدون فردوسي هميشه منتظر نامزدش بوده..
در آخرهاي نمايش ميبينيم او هم زني در زندگيش بوده ... دختري داشتن که مرده ..از هم طلاق گرفتن..زن، شوهر ديگهاي کرده و دارن مهاجرت ميکنن به کانادا...پرستو گلستاني زن واقعي بهروز بقايي اين نقش رو بازي ميکنه..
- پسر ديگهاي هست که تموم دلخوشيش اينه که سخت کار کنه و با پس اندازش بره کشورهاي ديگه خوشگذروني ..بره ديسکو..زنهاي بيحجاب ببينه و دوباره برگرده کار کنه... تا بره به کشورهاي جديدتر و هيجان انگيزتر..( مثل خيلي از پسرهاي ايراني ديگه)
با ديدن اين نمايش آدم احساس ميکنه که جايي تو پارک گوش وايساده و داره به حرفهاي مردم يواشکي گوش ميده..يعني من اين احساس رو داشتم..به نظرم چيز فوق العادهاي نداشت.. دردهايي که هر روز شاهدشيم.. و غمگين سالن رو ترک ميکني.. ولي مثل بعضي از نمايشنامه ها که تا چند روز مغزتو قلقلک بده نبود... وقتي از در سالن بيرون رفتي همه چي يادت ميره..یعنی عینشو هی تو جامعه میبینی..
3- دوشنبه 26 بهمن جشن سالگرد تاسيس انجمن حمايت از حيوانات بود.. من اولش اشتباهي به يه سالن ديگه رفتم که حاج آقايي که از حج برگشته بود وليمه ميداد.. چقدر جمعيت، در حال پاک کردن دور دهانشون، داشتن سالن رو ترک ميکردن.. از يه خانم چادري پرسيدم ببخشيد جشن حمايت از حيوانات اينجاست؟ هنوز دهنش داشت تکون ميخورد.. حواسش نبود گفت نه حمايت از حاج آقاست..بعدش هم کلي دعوام کرد که چرا اين حرفو زدم... گفتم خانم خودتون گفتيد....
جشن بچه هاي حمايت از حيوانات زياد خوب برگزار نشد.. چون صاحب سالن سرخود نصف برنامه هاشون رو الکي لغو کرده بود... مثلا اجازه اجراي زنده چند برنامه موسيقي( تار و سه تار و سنتور و دمبک) گرفته بودن که صاحب سالن که جناح راستيه اجازه نداد..حتي نگذاشتن که روي فيلم مستندي که پخش مي کردن موسيقي کلاسيک بذارن.. اينا هم به عنوان اعتراض بخش شروع برنامه رو که بايد تلاوت قرآن باشه اجرا نکردن و صداي چند تا حاج خانم دراومد... بچه هاي حمايت از حيوانات بچه هاي خيلي خوبين.. يکي از مسئولينش که يه دختر خيلي شجاعبه، اومد يه سخنراني خيلي تندي بر عليه کارشکني هاي مسئول سالن کرد .. کلي براش دست زديم..
فيلم مستندي که نشون دادن خيلي خيلي وحشتناک و تکون دهنده بود..
وقتي حيوانات بيماري لاعلاجي مي گيرن، چاره اي نيست جز از بين بردن اونا..مثلا بيماري هايي مثل تب مالت يا مشمشه براي اسبها... ولي معدوم کردن اين حيوانات قوانيني داره که نبايد زجر کششون کرد.. در اين نيم ساعت فيلم.. کشتار چند اسب مشمشه اي رو نشون مي داد که در نهايت قساوت و سنگدلي انجام مي شد.. و جالبه که همه اونايي که در اون برنامه حضور داشتن از دکتر دامپزشک تا کارگراش همه لبخند به لباشون بود و از جون کندن اسبها لبخند به لب داشتن...
از قبل چاله بزرگي کنده بودن.. اسبها رو بردن تو چاله و بهشون تير مي زدن.. يکي از اسبها فرار کرد... دنبالش کردن و يه گلوله به مغزش زدن.. اين اسب قشنگ از تموم صورتش و دماغش خون ميومد ولي نمي مرد.. اونا هم حاضر نبودن گلوله اي ديگه خرجش کنن.. اسب هي درد مي کشيد ،جون مي کند و سم مي کوبيد ولي همه مي خنديدن.. در همون حال نيمه جون با بلدوزر کشوندش رو زمين.. خيلي صحنه فجيعي بود.. و همينطور زنده زنده انداختنش تو چاله.. همونطور زنده زنده روش آهک ريختن.. اسبه هي سرشو ميورد بالا.. درحالي که خون از تموم سرش جاري بود نفس نفس مي زد و آخرش هم زنده زنده روي اون اسب و بقيه اسبا خاک ريختن و زنده دفنش کردن.. من بيشتر فيلم از ناراحتي سرم پايين بود.. چند نفر از ناراحتي حالشون بد شد..
بچه هاي حمايت از حيوانات مي گفتن اين فيلم رو( که کيفيت فيلمبرداريش به نسبت مستند بودنش خيلي عالي بود) به راديو تلويزيون بردن ولي حاضر نشدن پخشش کنن..
توي دلم گفتم وقتي تو اين مملکت با انسان اينجوري رفتار مي شه چه انتظاري مي شه ازشون داشت.. خيلي ناراحت شدم وقتي ديدم که دامپزشک و کارمنداي زير دستش اينقدر قسي القلب شدن که به درد کشيدن يه موجود زنده اينطور مي خندن و .... چي به سر مردم اومده؟؟؟ از اون روز، هر شب یاد این صحنه های فیلم میفتم:(
عکس+ متن نمایش به زبان آلمانی در سایت آقای یعقوبی هست..آخ اگه میدونستم ایشون سایت داره عمرا اینقدر بیسوادانه نقد میکردم :) فکر نمیکردم آقای یعقوبی اینقدر جوون باشن!
4- شبی که حاج آقای محل ما از سفر حج اومد، به جز پلاکارها و چراغونی که سرتا سر خیابونو کردن.. یه گاو و سه گوسفند هم کشتن براش.. عر زدن ها و نعره های گاوه تو گوشمه... تا صبح هم تو خیابون آتیش روشن کرده بودن و لاشه های رو پوست می کردن وبه یه چنگک بزرگ آویزن میکردن.. من تا صبح نخوابیدم و شاهد این سروصداها بودم.. آخه حیوونا چه گناهی کردن که تو رفتی حج آقا جان!صبح زود هم سیل ماشین های آخرین سیستم برای گرفتن گوشت سرازیر شد.. چه بی بضاعتهایی که بنز 200 میلیونی زیر پاشونه..طفلکا..
5-فکر ميکردم تو پارک لاله خيلي ازم عکس گرفته باشن.. راستش حتي به خاطر همين هم ترسيدم فرداش برم دانشکده ادبيات... چون ماهايي که اون وسط بوديم تعدادمون زياد نبود.. و همينطور ازمون عکس ميگرفتن... ديروز تو اينترنت يه کم عکسها رو ديدم.. خوشبختانه تا اينجا که ديدم فقط تو دو تا عکس هستم.. بيشتر خانومهايي رو که عکسشون رو ديدم قيافه شون يادم بود..با اون نيروي ويژه که داشت به دختري امرونهي ميکرد هم دعوام شد اونروز..يعني با طنز چيزي بهش گفتم که از عصبانيت داشت خون خونشو ميخورد و خانمهايي هم که با خنده به اين شوخيم آفرين گفتن،بيشتر عصبانيش کردن!بهم حمله کرد و من در رفتم!
یه جا دیگه عکسمو دیدم..در سایت شاتوت
در عکس دومی اون پسر موبلنده... من دیدم که به زور سه تاییشون رو انداختن بیرون..
6- وبلاگ يکي از همين تکاورايي که تو پارک لاله اون روز و روزاي ديگهی سرکوب، مأموريت داشته... نميدونم تا چه حد راست ميگه.. به تيپش نميخوره مثل لباس لجنيهاي اون روزي خشن باشه...
7- فرياد مظلوميت فرهنگيان رو بشنويد...
8-يک شعر زيبا از ژيلا مساعد:
کلاف سردرگم دروغ شما
مرا پيش از آنکه
به اعماق فرو افتم
خفه کرد..
9- صاعقه يه وبلاگ ديگهست که درباره صدا و سيماي لاريجاني افشاگري ميکنه...این لینک رو از وبلاگ منقل، مخده و چلورالیسم..ببخشید پلوراسیم دینی یافتهم...آنتی لاریجانی رو هم که قبلا لینکشو گذاشته بودم..خدا افشاگریها رو زیاد کنه!
10- ماجراهاي جالب يه ناشر جوان.. دغدغه هاش ..دردسراش... مشکلاتش..ناشر جوان..
11- امروز گندم گذاشتم براي سبزه عيد... اون گندم بافته که از سرعين خريده بودم رو هم پارچه ي خيس دورش پيچيدم.. چون پسري که اينو بهم فروخت گفت براي عيد سبزش کنی خیلی قشنگ ميشه..
امروز حقوق يکي از کارامو به اضافه عيدي رو همه رو بردم خرج کردم.. وقتي ناراحتم، خريد خيلي آرومم ميکنه.. ولي گاهي ميام خونه ميبينم خيلي چيزا رو بيخودي خريدم.. نميدونم چرا با کفشهاي نوک تيز(مدجدید) نميتونم ارتباط برقرار کنم.. آخرش مجبور شدم يه کفش نسبتا گرون ايتاليايي بخرم تا نوکش خيلي وحشتناک تيز نباشه.. کيفم رو هم از آدينه تو گاندي خريدم که خيلي ارزون ميده...
هميشه خوشم ميومد که جايي که زندگي ميکنم کلي پنجره داشته باشه ولي به پاک کردن شيشه هاش فکر نکرده بودم.. پدرم دراومد تا نصفشو پاک کردم.. نصفش موند براي فردا..
تنها چيزي که خستگيم رو درآورد موقع پاککردن پشتدرها و پنجرهها تو بالکن بود که پر بود از مه غليظ شيري رنگ.. باد هم ميومد و مه عين دود در حال حرکت بود.. بوي چوب سوخته جنگلي هم ميومد.. نفهميدم چرا آخراش بوي گوسفند هم پيچيد که ديگه يخ کردم اومدم تو....
هر وقت هم که وقت بشه مي رم کمک مامانم تو خونه تکوني کمکش ميکنم ولي نميخوام براي خودم از کسي کمک بگيرم...
12- نمي دونم اون 5 روزي که نبودم چي به سر تخمهاي کفتر چاهيها اومده... هر دوتا تخم غيبشون زده.. ولي خود کفترچاهيها که از شدت سرما به هم چسبيدن، هستن..
13- یکی از شاگردام از تلفن عمومی مدرسشون زنگ زده با هیجان: زیتون..زیتون.. صبح که رفتم مدرسه روی دیوار مدرسه بزرگ نوشته بودن مرگ بر....
گفتم نکنه تلفن کنترل باشه یا کسی اونورا باشه و خبر ببره..
گفتم هیس بابا.. اینا چیه می گی؟ اگه بشنون از مدرسه بیرونت می کنن..
با ذوق و شوق گفت برو بابا الان بیشتر معلما اعتصابن نیومدن مدرسه..بعد گفت.. ناظممون رفت شعار رو پاک کرد.. یه ساعت بعد دوباره نوشتن: حقیقت با رنگ پاک نمی شود..
گفتم حقیقت یا ننگ؟ گفت حقیقت..کمی براش نگران شدم.. نمی دونم جو مدارس الان چه طوریه؟ ما که اونموقع که کوچیک بودیم اونقدر ترسونده بودنمون که یا حرفی نمی زدیم یا یواشکی به کسی که اعتماد داشتیم ازین حرفا می زدیم...
14- خیلی دلم میخواد ماجرای خریدم رو از سوتین فروشی مادام ایزابلا بنویسم.. ولی می ترسم دوباره به عنوان نوشته سکسی ازش یاد بشه.. بنویسمش؟خیلی مراحل جالبی داره ها..
تو این 5 روزه تنهایی خیلی جاها رفتم.. خیلی کشفیات و تحقیقات کردم.. ولی نمیشه همه رو نوشت.. امان از تهمت مردم...
۱۵- نوشین احمدی خراسانی در مورد تجمع در پارک لاله می گوید...
ما یه تشکل فرهنگی هستیم نه سیاسی! خودمون هزار تا مشکل داریم..بچه داری..مریض داری..اومده بودیم یه کم آگاهیمونو زیاد کنیم و بریم به کارامون برسیم.. باور کنید ما نرفته بودیم انقلاب کنیم..
1- فرياد که از عمر جهان هر نفسي رفت
ديديم کزين عمر پراکنده کسي رفت..
(ابتهاج)
2- رفته بودم برای مدتی خودمو گم کنم ..يا شايدم رفته بودم خودمو پيدا کنم.. رفته بودم به جايي که کسي ازم خبر نداشته باشه..ندونه کجام... و منم از هيچکس نتونم خبر بگيرم... رفته بودم تصميم مهمي براي خودم بگيرم.. تصميم مهمي براي آيندهام..يادم نيست تو سه چهار روز اول چه فکرهايي کردم... آيا به نتايجي هم رسيدم يا نه...هيچي يادم نمياد... فقط و فقط غصهست که بر دلم سنگيني ميکنه!
دراولين تماسي که با بيرون داشتم خبري بهم دادن که همه چيز در نظرم تيره و تار شد.. زندگي اينقدر بيارزش شد که حتي ارزش فکرکردن و تصميم گرفتن هم نداشت.. دوستي عزيز، دوست داشتني، شاد و سرشار از زندگي در تصادفي مرگبار در جاده نور-محمودآباد با سه جوون همسن و سالش در شعلههاي آتيش سوختند وتبديل به ذغال شدند.. به طوري که يکيشون از انگشتر کادويي که باباش چند روز قبل براي تولد بيست سالگيش خريده بود شناسائي شد.. تنها دختر خانواده بود...هر چهارنفر دانشجوي دانشگاه آزاد.. مامان باباهاشون دارن ديوونه ميشن.. خيلي وحشتناکه! خيلي..
عزيزم يادته يه روز به شوخي گفتي ميترسي که روزي بميري واون زير کرمها بخورنت؟؟ نترس کرمها به زغال کاري ندارن:(
لامصب چرا اين سال آخر اين همه سفره عقد و جهيزيه خريدي و اينقدر اميد دادي به مامان بابات؟ مامانت بالاخره دوست پسرت رو ديد.. ولي سر مزارت ديدش...چقدر قربون قدو بالاش رفت...و اشکاي دوستت يه بار ديگه اشک همه رو درآورد..
نميدونم مسبب اين همه حادثه هاي مرگبار جادهاي کيه؟ جمهوري اسلامي؟ چرا بايد يکي از معدود تفريح جوونا سوار ماشين شدن و ويراژدادن تو جاده ها و خيابونها باشه؟ آيا اگه مراکز تفريحي براي جوونا وجود داشت، نصف بيشتر تصادفيها الان زنده نبودن؟ با اين وضع جاده ها...
3- روز جهاني زن يه کم زودتر از ساعت 5 رفتم پارک لاله.. از همون بيرون پارک گفتن گردهمايي مجوز نداره و نرين.. ولي من رفتم... خانوم مسئول گردهمائي که مانتو و شال مشکي پوشيده بود اومد خواهش کرد بريم خونه .. گفت ميترسه دردسري درست بشه...اونجا پر از نيروي ويژه بود با لباسهايي به رنگ سبز لجني .. با باتومهايي لجني رنگ به کمر... خانمي گفت ما اومديم اينجا بر عليه خشونت شوهرامون صحبت کنیم٬ حالا بايد از شما هم کتک بخوريم؟ نيروهاي لجني هيچي نگفتن.. يه آقايي با کت و شلوار خاکستري و ريشو، نيروها رو هدايت ميکرد..اولش دستور به جمع آوري باتومها رو داد... او مرتب با بيسيم مشغول صحبت و دستور بود... سه دسته شده بوديم..
يه قسمت که خيلي زود اومده بودن و حدود 30-20 نفر مي شدن از برپا کنندگاه مراسم... در منطقه اي جزيره مانند گير افتاده بودن.. دورشون رو نيروهاي جوون با باتوم محاصره کرده بودن و با خشونت اجازه ملحق شدن مارو به اونها نمي دادن ..
قسمت دوم اونايي که به سمت گروه اول ميخواستن برن ولي جلوشون گرفته شده بود و حدود 100 نفرميشدیم که همون وسط دايره مونده بودیم...
و سوم بقيه مردم که کم کم به دوسه هزار نفر رسيدن و دور يه دايره بزرگي که به وسيله نيروها بسته شده وايساده بودن..نيروها هي اصرار به ترک محل مي کردن.. ما هم گفتيم اگه زود بريم اينا پررو ميشن... و وايساديم ببينيم چي ميشه..خانمي (فکر کنم منصوره بوداسمش)از گروه اول برعکس خانم مشکيپوش اصرار داشت که مجوز داريم و خانمها بمونيد... آقايوني که همراه خانوما اومده بودن با خشونت و فشار نوک باتوم به بيرون رونده ميشدن.. از ساعت 5/5 که نيروها پلاکارد چند نفر رو گرفتن شروع کرديم به دست زدن.. دست ميزديم و دست ميزديم٬ بدون هيچ شعاري.. نيروهاي لباس لجني مستأصل شده بودن.. در چشماشون ترس و نگراني موج ميزد.. هي با بيسيم کسب تکليف ميکردن... تا اينکه در ساعت 6 نيروها خودشون رو کنار کشيدن.. خانمها با شادي و هلهله به هم پيوستن... باتومها دوباره به کمرها بسته شد.. تعداد لباس لجنيها چند برابر شد.. سرود خوانديم.. طبق معمول اي ايران.. و يار دبستاني من... مرتب ازمان عکس ميگرفتن و فيلمبرداري ميکردن... اونايي که کار دولتي داشتن ميترسيدن، يواش يواش از جمع دور ميشدن و از دور ناظربودن... ميترسيدن شناسائي بشن وشغلشونو از دست بدن... با خوشحالي روي سکوها نشستيم.. احساس پيروزي داشتيم.. زياد کسي با خبرنگارها مصاحبه نميکرد.. مترجم بيبيسي از خانمي پرسيد که چرا مردم راغب به مصاحبه با بيبيسي نيستن و اون جواب داد که بعد از سفر پرنس چالرز به ايران وساخت و پاخت با جناح راست و همينطور همصدايي اين خبرگزاري براي تعداد دروغين شرکت کنندههاي انتخابات با حکومت مردم ديگه کمتر به اين خبرگزاري اعتماد دارن که خبرنگار موبور و لاغر و قدبلند با بياعتنايي جواب داد به من چه!؟
خبرنگار آسوشيتدپرس و خيلي هاي ديگه هم اونجا بودن...و از اجتماع زياد زنان تعجب ميکردن.. من فکر ميکنم اگر خيلي ها رو از دم در پارک نميروندن و بعضيا هم از ترس دور نايستاده بودن، حداقل ده هزار نفر جمع ميشديم.. دو نفر خوش صدا خواستن براي خوندن بيانيه.. که صداشونو جز چند خبرنگار کسي نشنيد.. ميکروفوني اونجا نبود و همه هيجان اين يه ساعت کشمکش رو داشتن و با هم پچ پچ میکردن..
شعارهايي هم داديم:
- خشونت محکوم است..
- تبعيض محکوم است..
- چند همسري محکوم است..(خيلي صحبت فرمهاي جديد استخدامي بود که با وقاحت دو جاي اسم همسر براي آقايون گذاشتن..من گفتم دو تا که چيزي نيست، اگه به قانون اسلامه که بايد جاي 4 همسر عقدي و صدها همسر صيغه اي بذارن)
- افسانه نوروزي آزاد بايد گردد...
- دختران فراري حمايت بايد گردند..( موقع دادن اين شعار خانمي فرياد زد : البته نه درجاهايي مثل خانه ي ريحانه! اشاره اون خانم مربوط به کثافت کاريهاي بعضي از حزب اللهي هاي دادسراي کرج با اين دختران وسپس فروش آنها به شيخ نشين ها بود)
- کنوانسيون زنان، قانون(حداقل)، امضا بايد گردد..
بعد زمزمه پيچيد که چون هوا رو به تاريک شدنه و احتمال حمله ميره پاشيم بريم.. و تأکيد ميکردن کسي ماشين شخصي سوار نشه..
من با اين که تنها رفته بودم.. ولي اونجا خيلي آشنا پيدا کردم.. بعضي از همکلاسيهاي دوره راهنماييم رو اونجا ديدم.. چند نفر از دوستاي خانوادگي وبعضي زنان فعال جنبش زنان.. و چند دانشجوي غير همرشته... خيلي از ديدن همه خوشحال شدم...با دوستاي تازه يافته م کمي ديرتر از بقيه پاشديم و هنوز داشتيم با هم تعارف مي کرديم و اونا اصرار داشتن برم خونه شون و مي خواستيم شماره تلفن ردو بدل کنيم که ناگهان ديديم که تعداد نيروها داره زياد مي شه.. فکر مي کنم حتي از تعداد خانمها بيشتر... البته اشتباهي که يه گروه از دخترا با سردمداري دختري چادري کردبيشتر باعث تشنج شد.. اون دختر شعار رفراندوم رفراندوم سر داد و تعداد کمي باهاش دم گرفتن.. اينجا جاي شعار سياسي و بخصوص خواهان پايان دادن به حکومت اسلامي نبود.... ديگه نبروها کاملا قيافه هاي خشن و عصباني داشتن و موقع جدا شدنمون با باتوم ضربه هايي هم بهمون مي زدن.هل مي دادن...و براي ارعاب صداهاي عجيب غريبي مثل نعره هم از خودشون در مياوردن..
اونقدر جمعيت اينور اونور هل داده شدن که من يهو خودمو در وسط زمين چمني تنها ديدم.. هوا تاريک تاريک شده بود..هر چي چشم انداختم دوستام که هيچي، هيچ آدم معمولي اون دور و ور نبود... از هر طرف اومدم برم هفت هشت لباس لجني با باتومهاي برافراشته تهديدم مي کردن و با فحش مي خواستن از طرف ديگه برم.. دقيقا مثل توپ بيسبالي شده بودم که صدها چوب بيسبال براي ضربه زدن بهش بالا اومده... واقعا اون چند دقيقه اي که به هر طرف مي رفتم نيروها بهم حمله مي کردن ترس رو با تموم وجودم حس کردم.. هي داد مي زدم آخه از کجا برم بيرون..من مي خوام برم بيرون از پارک... و فقط فريادي همراه با فحش مي شنيدم.. هر ده بيست نفر نيروي جوون يه فرمانده مسنتر داشت با بي سيم.. آخرش به يکي از فرمانده ها پناه آوردم که ديدم تازه اون خشن تر و بد دهن تر از جوون ترهاشونه.. گفتم من با خونواده اومده بودم پارک گمشون کردم.. چرا نمي ذارن برم بيرون؟ چرا بهم حمله مي کنن؟ فرمانده بهم گفت غلط کردي اومدي! برو گمشو زودتر.. خواهران زينب چادري با بي سيم هم پيداشون شده بود.. هر کي راهي بهم نشون داد.. بارها باتوم نيروها به پا وبدنم خورد(البته مثلا براي راهنمايي..ولي وقتي راهنمايي اين باشه.. ديگه بقيه ش رو نگم بهتره) گناه من چه بود؟ گناه ما چه بود که مي خواستيم دور هم جمع بشيم و عليه خشونت عليه زنان حرف بزنيم؟ اين بود تبريک روز زن به ما؟ چرا از جمع شدن ما مي ترسن؟؟؟ نمي دونم از غصه اين فکرها بود يا ترس يا تنهايي يا گم کردن دوستام.. يا اينکه نه من از خانواده م و نه اونا از من مدتيه خبري نداريم و اگه منو بگيرن ممکنه تا روزها کسي نتونه پيدام کنه که اشک تو چشام جمع شد..
نفهميدم چطور و کي از بين اين همه نيروي لجني مسلح و باتوم بدست به بيرون پارک رونده شدم.. اون بيرون هم بودن و باز بهم الکي فحش مي دادن.. دختري از درد به خودش مي پيچيد و فرياد مي زد.. مي گفت با باتوم آهني زدنش و انگار پايش شکسته..تا بهش نزديک شدم که کمکش کنم.. حدود ده نفر لباس لنجي با فرمانده و يک زينت کماندو ريختن سرم و با فرياد گوشخراشي خواستن که برم گم شم.. در حال فرار شنيدم که دختر داد مي زد زدين پامو داغون کردين..ديگه چي از جونم مي خواين؟ بياين بزنين بکشيدم!!!!!! فريادش هنوز تو گوشمه.. دستامو پاهام مي لرزيد.. راه رو گم کرده بودم.. يادم نبود شب قراره کجا بمونم... ياد يکي از دوستام افتادم که با خواهرزاده اش اومده بود..آيا اون بچه سالم بود؟نترسيده بود؟؟خيلي نگرانش بودم..
به اولين چهارراه که رسيدم.. به ماشينها مي گفتم مستقيم.. شخصي هاي خالي رو سوار نشدم ... بعد از سوار شدن به يه تاکسي..بعد از يه ربع فهميدم که درست برعکس مسير سوار شدم.. ولي اونقدر دوست داشتم ازونجا دور شم که پياده نشدم.. راننده تاکسي فهميد که هيجانزده و ناراحتم و براي اون و مسافرها ماجرا رو گفتم... همه کلي فحش دادن به اونا و دلم کمي خنک شد..بعد يه دور قمري دور اون منطقه و هي تاکسي عوض کردم تا به مقصد موقتيم رسيدم..
عجب روز زني! عجب پذيرايي مفصلي! عجب حق و حقوقي داريم ما دختران و زنان در جمهوري اسلامي! فقط خوشحالم که فهميدم ازمون مي ترسن!خيلي بيشتر از اوني که ما ازشون مي ترسيم!فهميدم که خيلي کارا از خانمهاي متحد برمياد که اونا بهتر از خودمون این مسئله رو فهميدن!
..............
۴- بهم میگن:
شادی مکن از زادن و شيون مکن از مرگ
زين گونه بسی آمد و زين گونه بسی رفت...
از پيش و پس قافلهی عمر مينديش
گه پيشروی پی شد و گه بازپسی رفت..
ما همچو خسی بر سر دريای وجوديم
درياست چه سنجد که بر اين موج خسی رفت..
رفتی و فراموش شدی از دل دنيا
چون ناله مرغی که ز ياد قفسی رفت..
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فرياد رسی رفت..
اين عمر سبکسايهی ما بسته به آهیست
دودی ز سر شمع پريد و نفسی رفت...
(ابتهاج)
چکنم که هنوز مسئله مرگ برام حل نشده...
هيچوقت هم فکر نکنم حل بشه!
1- بر کاغذ بلند خيابان
هر مرد جملهييست
زن جملهييست
نيز
بر کاغذ بلند خيابان...
(فرخ تميمي)
2- آقايون و خانومهای بیجنبه لطفا نخونن!
پس فردا روز جهاني زنه.. گاهي به اين فکر ميکنم که ما هيچوقت به حقوقمون نميرسيم٬ اگر بعضي اخلاقهاي خودمون رو عوض نکنيم!.. گاهي ميبينم بعضي خانمها خيلي بيشتر از مردها به همجنس خودشون بدي ميکنن.. از خانواده خودم شروع ميکنم!
لازم نيست بگم که اين نوشتهم مثل بقيهی نوشتههام خامه..زياد روش فکرو تحقيق نکردم..موارديه که در همين لحظه به نظرم رسيده!
اگر مامان بزرگ من به خاطر مخالفت با ازدواج مامان و بابام، مامانم رو بيست و چند سال از محبت خودش طرد نميکرد، کي ميتونست بهش اعتراض کنه؟ بابا بزرگم؟ فکر نمي کنم هيچ آقايي اينقدر کينه اي باشه! و اگه من تموم عمرم از آغوش مامان بزرگ و قصه هاش دور بودم ستميه که يه زن به يه زن ديگه کرده! و بعدا او بود که ارثي هم به مادرم نداد..زن خيلي تواناتر از اونيه که فکرشو مي کنيم!
اگه مامان بزرگ پدري مسلمون من به خاطر مادرشوهر بازي.. و خواهراي بابام به خاطر خواهرشوهر بازي اينقدر مامانم رو زجر نمي دادن کي اعتراض بهشون مي کرد؟ پدر بزرگم؟ پدر بزرگم از همون روز اول تا آخر عمرش مامانم رو دوست داشت و همين مسئله باعث رشک اونا شده بود..اين مامان بزرگم بود که منو تموم عمرم از آغوش خودش و عمه هام محروم کرده...
چرا نصف بيشتر درددلهاي خانمهاي ايراني بايد درباره ستم و ظلم مادرشوهرو خواهر شوهر باشه؟ و جالبه همين خانم ها وقتي خودشون مادرشوهر مي شن دقيقا همين برنامه ها رو سر عروس خودشون پياده مي کنن!
سر کلاس دانشگاه اگرغيبت ميکردم و استاد نميفهميد، اين همکلاس دختر من بود که ميرفت به استاد گزارش غيبت منو ميداد و نه پسرايي که حتي ممکن بود قبلا باهاشون سر مسئلهاي دعوا کرده باشم..
اگر تو مهموني اشتباهي کردم و ممکنه اين اشتباه رو 50 پسر ديده باشن و يه دختر، دقيقا بايد همين دختر بايد اشتباه آدم رو جار بزنه؟
چرا اگه مردي ازين کارا بکنه بهش مي گن خاله زنک؟ آيا اين فقط يه شعار آنتي فمينيستيه، يا واقعيتي دراون هست؟
قبول دارم به خاطر ظلمي که در تاريخ نسبت به خانوما شده اونا رو داراي اخلاقاي بد بد کرده ولي آيا نبايد ماهايي که ادعاي روشنفکري داريم سعي کنيم عوضشون کنيم؟
تو مهمونیا اگه توجه کنید این زنها هستن که سر غذاهای جورواجور درست کردن و سر خرید اجناس خارجی با هم رقابت و چشم و همچشمی میکنن و اونجایی که من دیدم آقایون براشون این چیزا زیاد مهم نیست..خانمها با این اخلاقشون خودشون کار خودشون رو چند برابر میکنن و از سه روز قبل از یه مهمونی تو آشپزخونهن!
چرا خانمهاي ايراني وقتي به مشکلي بر مي خورن سعي مي کنن با استفاده از جذابيت هاي زنانه خود بار مشکل خود رو به دوش مردا بندازن؟ اين مسئله باعث نمي شه که مردا بيشتر احساس فدرت کنن؟ آيا نديدين که زني با ناز و عشوه مرداي ديگه رو وادار مي کنه که براش بنزين بزنن؟ لاستيک پنچر عوض کنن؟ و حتي با استفاده از زنانگي خود اونا رو وادار به از بين بردن رقيب فرضي خود که اونم معمولا يه زنه، ميکنن؟
يه خانم دکتر جووني تو آشناهاي ماست که با صرف وقت و هزينه زياد تونست ويزاي يه کشور اروپايي رو بگيره..هنوز 6 ماه نشده برگشت..تو يه مهموني ازش پرسيدن چرا برگشتي؟(نفهميدم جدي مي گفت يا شوخي..) ولي گفت بابا اونجا به آدم محل نمي ذارن.. قربونش برم تو ايران آقايون نمي ذارن دست به هيچ کاري بزنيم.. اونجا همه کاربا خودمونه.. در مطبي شده بودم کمک پزشک يه دکتر مرد هندي، مرتيکه عين يه مرد باهام رفتار مي کرد..توقع داشت همه کارامو خودم بکنم... مي گفت تو يه روز باروني من تو خيابون بودم..به اميد اينکه مثل ايران الان صد تا ماشين جلو پام ترمز مي کنن اتوبوس سوار نشدم.. ولي نيم ساعت وايسادم دريغ از يه تعارف..تا اينکه خجالت رو کنار گذاشتم و دست تکون دادم تا پيرمردي سوارم کرد.. خيلي متاسف شدم وقتي با ناراحتي تعريف مي کرد دريغ از يه متلک! تو ايران راه مي ريم صد نفر قربون صدقه مون مي رن و وقتي متلک مي گن آدم احساس خوشگلي مي کنه ولي اونجا هيچکس محل آدم نمي ذاره!اصلا آدم اونجا به خاطر بي محلي حتي آرايش هم حوصله نداره بکنه... ياد وقتي افتادم که اينجا يه خانم جوون با ماشين تصادف مي کنه.. يه دفعه هزار تا آقا دورش جمع مي شن و مي خوان بهش کمک کنن.. خوب همين رفتار خانمهاي ايراني باعث عقب رفتنشون نمي شه؟
در همين وبلاگستان:
زناني و دخترايي نميبينيد که از زنانگي خود استفاده ميکنن و آقايون رو به جون يه همجنس خودشون ميندازن؟( من يه سال روزي 50 تا اي ميل فحش داشتم..)
نميبينيد دخترخانومي که صبح تا شب از رانت دانشگاه و اينترنت مجاني استفاده ميکنه، بيشتر وقتش رو براي خراب کردن اسم همجنساي خودش استفاده ميکنه؟ فمينيست ها رو زنان بيوه عقدهاي و دختراني که بارها مورد تجاوز قرار گرفتن خطاب ميکنه!.. بارها دختران و زنان مبارز و فهميده سرزمين خودش رو مورد حمله قرار داده به جرم اينکه از يکي از سران مملکت انتقاد کردن و يا اينکه عقيدهی سياسي بخصوصي دارن؟ نميبينيد دختران دانشگاههاي ديگه رو دختران جلفي که درسخون نيستن و فقط به فکر شوهرن معرفي ميکنه؟ و آيا نميبينيد که بعضي از آقايون هم ملعبه دست ايشون شدن با اينکه در وبلاگ زنان بيوه عقدهاي و دختران خراب فمينيست ميرن و از نوشتههای خوبشون تعريف ميکنن، اونجا هم حرف هاي اين خانوم رو تائيد ميکنن؟تا حالا هيچ اعتراضي به اين حرفها ديدهايد؟
مورد ديگه از خودم... يه سال و نيمه که وبلاگ دارم.. و هميشه شاهد اضافه شدن اسامي وبلاگهاي دختران و زنان به سايت زنان ايران بودم... بارها براشون ايميل فرستادم که منم فردي از اين دست وبلاگنويسها هستم.. ولي به علت اينکه مثلا فردبخصوصي شايد از من خوشش نيومده با اينکه اسامي وبلاگهاي خيلي بعدتر از منو اضافه کردن..ولي مانع اضافه کردن اسم من به اين ليست شدن؟...ولي جالبه بدونيد که اسم وبلاگ دوسه پسر هم در بين اين وبلاگهاي زنان هست:)
من که از خيرش گذشتم.. علاقهي زيادي به جداسازي ندارم و افتخار ميکنم که نصف خواننده هاي وبلاگم آقا هستن...عيب هر دوطرف رو بايد گفت...
خانومي ديگه در وبلاگش مي نويسه: به خدا من نه زشتم نه بيوه نه کج و کوله و نه عقدهاي، ولي مجبورم که فمينيست باشم! يعني اصولا فمينيستها اينطورين؟؟به نظر من خود اين حرف ضدفمينستيه! مگه زنان بيوه يا زشت يا حتي معلول و يا اونايي که مشکلي در زندگيشون هست(کيه که بگه مشکلي نداره! تو بخون عقده)آدم نيستن؟تازه فمينيسم هيچ خط کشي اينطوري نداره! زشت و خوشگل..چاق و لاغر..پيرو جوون..مجرد يا متاهل يا بيوه..خوشاخلاق و خوشحال و يا غمگين همه ميتونن فمينيست باشن..نميشه گفت من يه فمينيست جوون و خوشگلم!
يه بار سه تا خانم همزمان در نظرخواهي يه مطلبم بي مقدمه بهم پريدن و حرفاي زشتي زدن... تعجب کردم چون نسبت به دوتاشون همچين سابقه ذهني نداشتم..خانمهاي خوب و روشنفکري به نظر ميومدن تا اون زمان.. وقتي به وبلاگ هر سه تاشون مراجعه کردم ديدم بعله! دوسه روز پيشش هر سه ملاقات حضوري باهم داشتن..يعني متاسفانه تو وبلاگستان هم غيبت کردن خانوما براي براندازي يه خانم ديگه شايعه!
به طور تصادفي به وبلاگي برخوردم که خانومي بيوه( نمي دونم مطلقه يا شوهر از دست داده) ناله و گله سر داده بود که در چت با آقاي آشنا مي شه که همسر داره..( اينطور به نظر مياد که حداقل آقاهه اينقدر صداقت داشته که گفته زن دارم..) بعد عشق چتي و ... بعد عکس و شماره تلفن و عشق بيرون از چت و.... اين خانم بهش گفته ولي تو که زن داري؟(لابد منظورش اين بوده طلاقش بده).. مرده بهش مي گه اون براي قرمه سبزي پختن خوبه و تو عشق مني! اديب مني! روشنفکر مني و... اين خانم با علم به اين که زن ديگه اي و حتما کودک يا کودکاني چشم اميد به اين آقا دارن اين رابطه رو ادامه مي ده و بعد از يه مدتي...خوب مسلمه! مردي که يه بار به زني خيانت مي کنه چرا در مورد اين خانم هم نکنه؟ چيز عجيبيه؟ ولي انگار براي اين خانم خيلي عجيب بوده و خودش رو مالک تموم وقت اين آقا مي دونسته وبا اعتراض ناله سر داده که چرا به من خيانت کرده؟مردا چقدر بدن و اخن! خوب خانم عزيز! تو مگه به همجنس خودت خيانت نکردي؟ مگه عشقت رو در ويرانه هاي عشق يکي ديگه بنا نکردي؟ چرا زن ديگه اي با تو نبايد اين کارو بکنه؟ خوب اون سومي هم حتما مي دونسته.. قبول که آقاهه مرد بدي بوده ولي تو چي؟؟
ما تا با خودمون اينطور رفتار ميکنيم از بقيه چطور انتظار رعايت کردن حقوقمون رو داريم؟ببخشيد اگه يه کم تند رفتم..خودم هم حتما عيبهايي ازين دست دارم..چون منم بالاخره تو همين مملکت بزرگ شدم..
3- کفترچاهيهاي پنجرهي پشتي قراره به زودي مامان بابا بشن... دو تا تخم کوچيک تو لونهشون گذاشتن.. خيلي از ديدنشون لذت ميبرم:)
هر وقت نیستن، رو هرهی پنجره براشون دونه میریزم تا زیاد از تخماشون دور نشن!
4- در وبلاگ ديوونه خوندم که بچهي کوچکي شديدا احتياج به دارويي به نام Polycose Powder داره.. گويا تو ايران اين دارو پيدا نميشه..اگه براي ساکنين خارج از کشور مقدوره، لطفا سريع به ديوونه خبر بدن ... جون يه کودک در خطره!
5- با تموم اين غرغرها.. اگه بتونم دوشنبه ساعت 5 بعداز ظهر حتما به گرد همايي زنان در پارک لاله مي رم....دوست دارم تموم خانمها به حقوق حقهی خودشون آگاه بشن...باید بدونيم براي ماها، دنياي بهتري هم ميتونه باشه!
(روشن میگه اینم بنویس که آقایون هم دوشنبه هستن..)
۶- پارسا صائبی در فانوس نوشته که چرا شارلیز ترون وقتی در اسکار اول شده گریه کرده!(۵ مارس)
۷- توصیه میکنم روزشمار فمینیستی که مهشید پارسال نوشته رو همه بخونن..چه آقاو چه خانمها..البته باید از پایین به بالا ..
صنم دولتشاهی و آینا قطبییعقوبی هم مطالبی در مورد روز جهانی زن در مجله کاپوچینو نوشته اند...
۸-دستایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد،
میدانم، میدانم، میدانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت...
(فروغ فرخزاد)
1- سخن از پچ پچ ترساني از ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجرههاي باز
و هواي تازه
و اجاقي که در آن اشياء بيهده ميسوزند
و زميني که زکشتي ديگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شب ساختهاند...
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم کن، از پشت نفسهاي گل ابريشم...
(فروغ فرخزاد)
2- تو ايران هر کي دست به کار تحقيقي ميزنه يعني عاشق..يعني خل!... چون نه حقوق درست حسابي ميگيره، نه کسي ازش قدرداني ميکنه و نه از جايي حمايت ميشه.... و اگه مثل من هم بياد کار تحقيقيشو در طبق اخلاص بذاره و مجاني در اختيار عموم بذاره ديگه خيلي ديوونهست... خلاصه ...
اصل مطلب اينه که من بعد از 20 سال آزگار به استخر رفتن و کنکاش در نحوه لباس پوشيدن خانمها يعد از استخر، به نتيجه جالبي دست يازيدم(يعني دست پيدا کردم.)..
قابل ذکره که اين تحقيقات گسترده و همه جانبه رو در چند استخر خصوصي و عمومي در تهران.. و استخرهاي دانش، شريعتي، يادآوران، مهر،ميلاد(فرمانداري)و... در کرج انجام دادم.. وسعي کردم درست در روزهاي مشخص (مثلا روزهاي زوج) و ساعتهاي مشخص ( مثلا ساعت 9 تا 11 صبح) مدتها به يک استخر مشخص برم که افراد نسبتا ثابتي رو مورد مطالعه قرار بدم.. فداکاري رو ملاحظه ميکنيد...
حالا مورد چي بود؟ اينکه ميديدم بعضي خانمها بعد از دوش گرفتن و خشک کردن بدن و پوشيدن لباس زير، مدتي ميان به يه بهانهاي با شورت و سوتين بين بقيه خانمها رژه ميرن...
خوب اين براي من سوال شده بود که چرا؟!!! توجه بفرمائيد، چرا؟؟ شايد اين مسئله به نظر ساده و مسخره بياد ولي شما هم با خوندن تحقيقات و سختيها و مرارتهاي من ميفهميد که چقدر در علم روانشناسی مهمه..
اولين چيزي که به فکرم رسيد اين بود که لابد خانمهاي ازدواجکرده کمي بيحيا شده اند و ديگه زياد در قيد پوشاندن خود نيستند... بعد که نمونههايي از دختران ازدواجنکرده مشاهده شد اين فرضيه به بن بست رسيد...
دوم به فکر اين افتادم که لابد اين برخورد بر ميگرده به مذهبي بودن يا بيحجاب بودن افراد.. که با ديدن بعضي خانمهاي چادري رژه برو اين فرضيه هم رد شد...(کشيک کشیدم که موقع رفتن چه جوري لباس میپوشن..فکر کرديد به اين آسونياست؟)
سوم اين فرضيه در من قوت گرفت که لابد اين کار به اندام شخص برميگرده و هر کي خودشو خوش اندامتر ميدونه با رژه رفتن سعي در به رخ کشيدن اندام خود به ديگران داره تا حسابي پز بده... که بعد از ديدن خانمهايي با شکم بزرگ و خيلي چاق که با افتخار مبادرت به اين کار ميکنن اين فرضيه هم به سطل آشغال فرستاده شد...
جهارم فکر کردم سن در اين کار دخيله و با بالا رفتن سن و از ريخت افتادن پوست ديگه اين عمل انجام نميشه که با ديدن پيرزن هاي 80 ساله که با شورت و سوتين مدتي مثلا به بهانه خوردن قرص فشار خون حدود ده دقيقه در بين جمعيت مي چرخند و با ديگران به شوخي و مطايبه مي پردازد رد شد...
در مرحله پنجم تقريبا مطمئن شده بودم که اين کار نه به سن بستگي داره، نه به مذهبي بودن و يا بيحجابي.. نه به خوشاندامي..نه به ازدواج کردن و نه به سن! بلکه اين عمل رژه رفتن با لباس زير، فقط به دليل خجالتي بودن يا پررو بودن فرده.. بعضيا خوب حتما خيلي اعتماد به نفس دارن و بعضيا خجالتين که مي رن پشت پرده يواشکي لباس عوض مي کنن.. که اين فرضيه هم با ديدن شخص واحدي که يه روز با افتخار با لباس زير مياد يه ربع جلو ملت رژه مي ره و مثلا مي شينه سر صبر نوشابه و ساندويچ مي خوره وجلسه ي بعد، برعکس دفعه پيش با خجالت ميره پشت پرده و سريع لباس عوض مي کنه و با لباس تموم رسمي و حتي مانتو، مياد به آرايش کردن مي پردازه، شديدا رد شد...
خوب.. نتيجه؟ بعد از مرارتها و پول استخر هدر دادن و وقت تلف کردن چند دقيقه در رختکن، ناگهان جرقه اي در ذهنم تابيدن گرفت... دلم مي خواست عين ارشميدس بپرم برم تو خيابون داد بزنم: اورکا! اورکا! ولي به دليلي نميشد اين کار رو بکنم...
بله!!! اين فرضيه آخر با تموم شواهد ميخونه...
هر خانومي که لباس زيرش رو نو خريده... بخصوص از نوع خارجي و مارکدار... و بخصوص تر اينکه از خارج براش فرستاده باشن.. دوست داره مدتي بين بقيه خانوما بچرخه (بعضیاشون که مارک کاغذیش رو هم نمیکنن )و اگر هم کسي از جنس و قيمت لباس زيرش بپرسه ديگه قند تو دلش آب ميشه و دقايق بسياري در تعريف از جنس و زيبايي لباس زيرش داد سخن سر ميده.. و کسی که لباسزیر کهنه و پاره همراش آورده باشه اصلا روش نمیشه در انظار ظاهر بشه!
امیدوارم هر کي بياد تحقيق 20 ساله منو منو عين سرنوشت بقيه تحقيقام در دانشگاه، بدزده وبه اسم خودش به ثبت برسونه، به تير غيب گرفتار بشه...!
خودمونيم ها.. فکر نکنم خواهر يا برادر کسي هم بياد اينطور خالصاله دانسته هاشو در اختيارش بذاره! کيه که قدر بدونه؟!!!
3- اين دوروز خيلي برام نذري آوردن.. شله زرد و بيشتر خورش قيمه.. فهميدم امام حسين خيلي دوستم داره.. يعني خودم نفهميدم! خانمهاي همسايه فهميدن:) چطور؟
يه روزش ناهار مهمون داشتم.. يه چيزايي کم بود. دوست هم داشتم عين هر سال برم دسته هاي عزاداري رو تماشا کنم...يکي از مهمونا گفت حوصله نداره بياد. منم با بقيه زدم بيرون.. که هم موقع برگشتن يه چيزايي بخرم.. مغازه هاي خوراکي عاشورا تاسوعاها نمي بندن.. اين دو روز اصلا شده روزهاي خوردن! موقع رفتن ديدم خانمهاي همسايه تو پارکينگ جمع شدن و ديگهاي بزرگ رو گازه ويه آشپزآقا مشغول پختن نذريه... بهم گفتن مبادا ناهار غذا درست کني که امروز مهمون امام حسيني.. منم از خدا خواسته يه دمش گرمي(اگه گفتين به کي؟) تو دلم ، و به تعارف شابدالعظيمي هم براي کمک رو لبم به خانمها گفتم و بعد از "نه قربون دستت تعدادمون زياده" شنيدن، رفتم بيرون ... تو خيابون هر جا رد مي شديم يا داشتن چايي مي دادن يا شربت پرتقال.. يا خوراکي هاي ديگه.. چون يه کم وسواسيم فقط چايي خوردم ... بازار دوست پسر دخترا خيلي داغ بود و هر گوشه اي تعداد زيادي دخترآرايش کرده و پسراي ژل و روغن زده وايساده بودن به خنديدن و هرهر کرکر... هرسال که مي گذره تعداد کسايي که گريه مي کنن کمتر مي شه ( البته اونجاهایی که من می رم)..امسال که فقط يه پيرمرد رو در حال گريه ديدم.. و اصلا حال و هواي امسال بيشتر به کارناوال شادي مي خورد تا عزاداري.. پسرايي که اون وسط سينه و زنجير مي زدن و خيلي هم خوش تيپ کرده بودن عين گل آفتابگردون هر جا دخترا بودن صورتشون به همون سمت گردونده مي شد.. دم بعضي جاها خيلي شلوغ بود... صف هاي طويلي بود که همه در حال هل دادن همديگه بودن.. گفتم چه عجب! روز عاشورا هم شير و يا روغن کوپني مي دن.. همراهام گفتن خيلي خنگي و اين صفها، صفهاي غذاي نذريه... ديگه جزئيات بيشترو نمي گم که گفتن بعضي چيزا صورت خوشي نداره:-)
وقتي برگشتيم.. خانمهاي همسايه نذريها رو در ظروف يک بار مصرفِ يونوليتي دردار ريخته بودن و به کمک بچه هاي محل داشتن پخش مي کردن.. به من هم به زور 4 بسته دادن.. هر چي گفتم زياده ، گفتن اين غذاي امام حسينه! مال ما نيست که تعارف مي کني.. وقتي رفتيم بالا ديديم اي دل غافل..4 بسته هم به مهمونمون دادن:))
اونقدر هم خوش عطر و خوش مزه بود که ننشسته شروع کرديم به خوردن.. بعد که حسابي سير شديم... وجدانم درد گرفت که چرا دوبار گرفتم.. گفتم بايد صداقت داشته باشم.. يکيشو دلم نيومد ببرم...يعني به عنوان جايزه خوش حسابي برداشتم:) و سه تاي ديگه رو برداشتم و بردم پارکينگ پس بدم... قضيه رو گفتم... خانم صاحب نذري با ذوق گفت: قربونت برم الهي ي ي ي!!!... نازي!!!.... لابد امام حسين خيلي دوستت داره که اينطوري پيش اومده !... اون سه تا رو که نگرفت هيچي، 4 تاي ديگه هم به زور داد گفت ببر براي مامان بابات و داداشت...و من با 7 تا غذا دوباره برگشتم بالا...و اينچنين شد که هنوز يخچال پر از غذاي خوشمزه و چرب و چيلي امام حسينه.. معلوم نيست بايد چند بار 1500 تومن بدم برم استخر تا آبش کنم( آخه هر پُرسش لامصب به اندازه 3 نفره!) ...
4- تو کانال VOA با مهدی حائری (روحانی) مصاحبه می کردن ... راجع به اینکه چرا دین باید از سیاست جدا باشه ؟ حائری می گفت این فلسفه که آقا منجی همه مسلمونا و عادل مطلقه، شدیدا ضد فلسفه انتظار برای امام زمانه.. چون اگه مسلمونا دارای رهبری درست و خوبی باشن دیگه دلیلی برای ظهور امام زمان باقی نمی مونه و مردم اعتقاد به انتظار رو از دست می دن...( من عین جمله هاش یادم نیست) .. البته یه کم عقیده ش متحجرانه ست.. یعنی حکومت های دموکراسی و بدون آقا اونقدر شرایط رو بد می کنن که مردم منتظر امام زمانن که بیاد از دست دموکراسی ظالم و فاسد نجاتشون بده؟...
5- دوشنبه 8 مارس.. روز جهانی زنه! کی حق زنا به طور کامل بهشون ادا می شه تا مجبور نشن روز جداگونه داشته باشن و فریادشون رو برای حق خواهی بلند کنن؟
در این روز تجمعی در پارک لاله برگذار می شه... من اگه درین روز بتونم تهران باشم حتما درین گردهمایی شرکت می کنم..بقیه شو در تریبون فمینستی بخونید..ممنون از نوشین احمدی خراسانی که این موضوع رو با ای میلی بهم خبر داد...
6- من کلا با وبلاگهای آنتی موافق نیستم.. ترجیح میدم به جای اینکه یکی تموم هم و غمش رو بذاره رو خراب کردن یکی، بیاد خودش حرفای مثبت خودشو بزنه... ولی در مورد کسایی که از پول مالیات من و شما زندگی میکنن( اونم چه زندگیای!) و با این پول به ضرر مردم کار میکنن افشا گری واجبه.. افشاگری با خراب کردن اسم یکی دیگه خیلی فرق میکنه.. افشاگری چشممون رو به حقایق و حقوق خودمون باز میکنه.. امیدوارم وبلاگ آنتی لاریجانی هم دراین راه قدم برداره...
۷- نمی دونستم با لینک دادن به بعضیا چقدر اذیتشون کردم:))مثلا همین گور به گور.. جان من اگه به جایی که من لینک میدم رفتید ازین کامنتهای الکی، اول دوم و... بیا به هم بلینکیم و ...حرفات همهش دروغه و... ازین چیزا نذارید ها...
۸- mbc2 فرداش دوباره مراسم اسکار رو پخش کرد و چون ساعتش مناسبتر از شب قبل بود، نشستم کامل دیدم.. بیل کریستال مجری اسکار واقعا گل کاشت... وقتی فقط تخصص و مهارت کسی در نظر گرفته بشه ..(مثل ایران نیان پسرخالهبازی دربیارن و مثلا احمدزاده بهترین مجری محسوب بشه.). همین میشه که آدم ساعتها بر جای خودش میخکوب میشه!اینجا در مورد بیلی کریستال قشنگ نوشته!
وقتی نفر اول بازیگر زن داشت صحبت میکرد اونقدر قشنگ با بغض و هیجان وگریه حرف میزد که من ناخودآگاه همراش گریه می کردم..بعدا از نیلوفر شنیدم که قبلا هم در گلدن گلوپ هم درست همین رفتار رو داشته..اگه کاراش فیلم بوده پس واقعا هنرپیشه ماهریه و جایزه حقش بوده:)
شهره آغداشلو هم عیبی نداره اول نشد.. همین که در بین نامزدها بود خیلی خوبه...شاید باعث بشه اعتماد به نفس و تلاش هنرمندای ایرانی زیاد شه!
1- "مشکلات فلسفي ازين ناشي ميشوند که من، کلمه را با مفهومي که در ذهن خودم است بيان ميکنم و شما آن را با مفهومي که در ذهن خودتان است ميفهميد.
آن وقت، ما در عين آن که با هم حرف ميزنيم، هيچ ارتباطي با هم برقرار نکردهايم..."
( به نقل از روزنامه اعتماد، در قسمت گفتگو با فريدون فاطمي مترجم اثر ويتگنشتاينِ فيلسوف)
2- امروز تو تاکسي نشسته بودم که مردي کوتاه قد با ته ريش دو سه روزه با يه عالمه فيش ثبت نام موبايل نشست پيش راننده .. با هم آشنا در آمدن و بعد ازسلام عليک با شوخي وخنده ..
راننده: چطوري بچه فلان؟ چرا امسال تکيه برنامه نداري؟
مسافر در حاليکه هر جا دختري رد مي شد چشاش دنبالش مي دويد و گاهي هم عقب رو نگاه ميکرد: از امشب شروع ميشه برنامه سينهزني و مداحي و...
راننده: چطور اينقدر دير؟ مگه نبايد هر ده شبو ميومدي؟
مسافربا لحن لاتي:حاج آقا ميخواست ده شبه بده ، ما گفتيم کنترات سه شبه واستون تمومش ميکنيم.. و در حاليکه فکر ميکرد خيلي بامزهست عقب به ماها نگاه کرد و زد زيرخندهی کریهانهای!
راننده: اين فيشا چيه ناقلا؟ پول تکيهست لابد ؟
مسافر: خوب ديگه حاج آقا لطف کردن پولا رو دادن دست من.. منم ده تا فيش گرفتم..چيزي نميشه، 4 ميليون و چهارصد هزارتومنشه فقط... تا حاجي بفهمه کسره، اينقدر طولش ميدم تا موبايلا رو بدن و دوسه تا شو ميفروشم ميدم بهش..!
راننده با خنده و ذوق فکر کنم اگه فرمون دستش نبود لپهاي طرف رو ميکشيد: اي مادر فلان!!!.... بعد به شوخی گفت: پس قضیهی وای حسین کشته شد٬ حسین رو ولش کن پلوها خورده شده ها:))(اصلا هم توجه نمي کرد که سه تا خانم نشسته عقب و حرفهای زشت میزد همینطور)... منم مجبورم کلمات بد رو سانسور کنم...
3- خوردن ناهار پيتزاي يه نفره با يه سالاد يه نفره رو دونفري بگيري بخوري چه مزه داره.. بخصوص که پيتزا فروشيه به جاي آهنگ هميشگي سياوش قميشي وشهرام و.. ايندفعه روضهی کويتيپور رو گذاشته باشه: ياران چه غريبانه، رفتند سوي خانه... و هي اين آهنگ تکرار بشه و تکرار بشه... هنوز صداي تودماغيِ کويتي پور تو گوشمه!
4- عاشورا روز خيلي مردونهايه.. کسي محلي به خانوما نميذاره...بيشتر آقايون ميرن سينهزني.. حالا يا اعتقاد دارن يا نذر دارن يا از روي عادت ميرن.. حتي شنيدم آدم بدا، دزدا و قاچاقچي ها در اين روز آدم ميشن و ميرن زير علم امام حسين.. هر سال عاشورا رئيس کل کلانتري مياد تلويزيون با افتخار ميگه که دزدي و جنايت در روز عاشورا به حداقل ميرسه .. زناي بيچاره در اين روز بايد خفقون بگيرن و برن به حاشيه.. و حجابشون رو ظاهرا محکمتر بگيرن و راه بيفتن دنبال دسته(منظور دسته عزاداريه ها..)... البته باد دادن چادر و روسري و ناز و غمزهي يواشکي به عزاداران...گرفتن شماره تلفن از آقايون عزادار براي رفع خستگي وکم کردن غصه هاشون خيلي مستحبه... در اين روز حتي آشپزهاي مساجد در روز بخوربخور عاشورا معمولا بايد آقا باشن!
پس خانوما فعلااين روزا در حاشيه باشيد...چون هيچکدومتون لايق بودن جز 72 تن نبوديد... حالا الان يه عده ميگن پس سخنراني حضرت زينب چي بود؟!!!ببخشيد تريبون سخنرانيمون کجاست؟
خودمونیم، یزید چه آدم مشتی بوده... اجازه داده دشمنش ساعتها علیه حکومتش حرف بزنه...(بعضیا میگن چند جمله!..مسلمونای خفن میگن ساعتها!) .بیخود نیست میگن شاعرا دلنازکن!الا یا ایهالاساقی ادر کسا و ناولها...
۵- دکتری درفامیل٬ که به غیر از مطب شخصی تو یه درمانگاه دولتی هم کار میکرد..تعریف میکرد..." یه روز یه بچهی عقب افتاده (مُنگُل)رو آورده بودن درمانگاه..سرماخورده بود... دکتر انترنی که سهمیه ی یه ارگانی بود، داشت مثلا به غیر از ویزیت بچه، اظهار فضل هم میکرد... از پدر مادرش پرسید؟ شما فامیلی ازدواج کردید؟ گفتن نه.. چند سوال دیگه هم کرد( که من یادم نیست چیا بودن..) که جواب همه منفی بوده .. انترن در حالیکه ریششو میخاروند افاضات فرمود: پس حتما نطفه بچه در شبهای تاسوعا عاشورا بسته شده که مُنگُل شده!"
ماشالله به این همه معلومات!
۶- اگه مي خواهيد مادام العمر وبلاگتون روزي 3-2 تا ويزيتور مفت داشته باشه، فقط کافيه يه بار بنويسيد: رأفت الهجان( آخ جان).. من نمي دونم اين آقا کيه که از روزي که از تيپ هنرپيشه ش تو وبلاگم به شوخي چيزي نوشتم دائما به دنبال اين کلمه ميان به وبلاگم..بين خودمون بمونه، رافت الهجان تو گوگل از کلمه سکسي بيشتر مشتري داره :-)
۷- مطلب (( اين دختران چاق مهاجر)) نوشته الکساندرا پاسکاليدو، خيلي قشنگه... توضيح داده که چرا رژيم غذايي افراد مهاجر فقير با شهروندان اصلي اون کشور فرق داره و زود چاق مي شن...يه قسمتاييش رو مينويسم:
"پاک کردن ته کاسه و اين که هيچوقت غذا را،هر طعمي هم که داشته باشد دور نريزي، سندرم فقر است. ما هيچوقت در خانه مان نوشابه پيدا نميشد."
"...وقتي طبقات بالا بامارچوبه هايي که به شکل صليب در ظرف غذاي شان چيده شد بازي ميکنند، ما فرزندان کارگران ظرف مان را طوري پاک مي کنيم که گويي اين آخرين وعده غذاي زندگي مان است. فرهنگ غذايي مزخرف رامابا خودمان از کشورهاي مان نمي آوريم. اين فرهنگ غذاي فوري آمريکايي است که نگران کننده است نه خورشت قرمه سبزي ايراني دوست من."
۸- يک زن جهان سومي اينطوري به جلسه مي ره ! این اسم یه مقاله ست از مونا ثابتي... از خرده فرمايشات آقايون نوشته که چقدر شرط و شروط مي ذارن براي فعاليت هاي اجتماعي زنان و تازه خودشون رو هم مرد خيلي روشنفکري هم مي دونن... ( اين آقا مي تونه شوهر، پدر ، برادر و حتي پسر یه خانوم باشه)..تازه نويسنده مقاله يادش رفته از گير دادن به لباس و سرو شکل هم بنويسه، که: روژ لب براي چي زدي؟؟( چرا اين مانتو رو پوشيدي؟ يقه ش زياد باز نيست؟ زيادي تنگ و بدن نما نيست؟ (البته لطف مي کنن و اينا رو به صورت سوال مطرح مي کنن که يه وقت به ديکتاتوري متهم نشن..).. اين لينک رو از وبلاگ خورشيد خانم پيدا کردم..
۹- يه بار نوشتم که من اولين بار در اينترنت از طريق وبلاگ شب بود، ماه پشت ابر بود، با بحث همجنسگرايي آشنا شدم .... لينکش رو گم کرده بودم و نتونستم بهش لينک بدم.. ماه پشت ابر در وبلاگش دوباره اون مصاحبه رو گذاشته...
۱۰- راست مي گن رطب خورده منع رطب نباید بکنه ها... من در پست 28 بهمن که پاک شد و دوباره در 30 بهمن پستش کردم، کلمه موهن کون ملا رو به کار برده بودم( که باعث جریحه دار شدن احساسات چند نفر هم شده بود..).. نظرخواهي من فيلتر داره و يکي از کلماتي که تو فيلتره، همين کلمه ست.. هر کي تو کامنتش از اين کلمه استفاده کرده بود کامنتش سانسور شده بود..به اين مي گن ديکتاتوري بي ادبي!
۱۱- وقتي اين آقاي متخصص ديش ماهواره و ال ان بي بهم گفت که اين کانال جديد ماهواره PMC(Persian Music Channel)که مدام 24 ساعته کليپ ترانه هاي لوس آنجلسي و خارجي و... پخش مي کنه مال لاريجانيه تا جوونا حواسشون پرت بشه و از سياست دور شن، هيچ باور نکردم.. آخه همه ش رقص و ترانه ست و بعضي صحنه هاش هم نيمه سکسيه.. بهم گفت اگه روز تاسوعا عاشورا قطع نشد اسممو عوض مي کنم... آخه کدوم کاناليه که بدون هيچ آگهي بتونه خرج خودشو دربياره..
پيش خودم گفتم حتي اگه مال لاريجاني هم باشه براي اينکه لو نره حتما تاسوعا عاشورا به روي خودش نمياره...مثل بقيه کانالها..... امروز وقتي کانال MPC رو گرفتم، ديدم نوشته به علت عزاداري براي سرور آزادگان از يکشنبه تا چهارشنبه برنامه نداره....
۱۲- دوست عزيزي برام اي ميل زده و گفته حتما بنویسم :مهرانه در فرانسه پول کم آورده و از مردم نيکوکار دعوت کرده به همون شماره حساب هاي قبلي پول واريز کنن..
۱۳- مريم در صورتک نوشته: سازمان عفو بين الملل روز 5 مارس را روز مبارزه با خشونتهاي خانگي اعلام کرده... بیبیسی هم يک نظر خواهي در اين رابطه گذاشته و از خوانندههايش خواسته که به چند تا سوال درمورد خشونت بر عليه زنان در ايران جواب بدن...
مريم با گروهي از خانمها يه وبلاگ درست کردن به اسم دغدغه هاي زنانه.. و در اونجا در مورد خشونت بر عليه زنان مينويسن...
۱۴- ویتگنشتاین فیلسوف مدام از فلسفه انتقاد میکنه اما هیچگاه راه حلی ارائه نمیده..حرکت او اغلب منفی و در جهت تخریبه.. او اعتقاد داره :
ما خانه های پوشالی را ویران کردهایم.. اما این نکته را فراموش نکنیم که گاهی بعضی از خراب کردن ها ممکن است از بعضی ساختن ها مفیدتر باشند و مهم این است که کسی بتواند ذهن را قلقلک بدهد...
اینم در جواب اونایی که میگن من تو وبلاگم همه ش انتقاد می کنم و راه حل ارائه نمیدم:) بابا مگه من تئوریسینم؟ من فقط یه کم قلقلک کردن بلدم.. حالا قلقلکی نیستید به من چه؟:)
۱۵- گوربهگور چه زيبا مینويسه!
۱۶- پخش مستقیم اسکار از Channel2 ماهواره عربی..۴ صبح به وقت ایران(من تا ۶ صبحش تونستم بیدار بمونم..دیدم شهره اسکار نگرفت و رنه زلوگر که اول شد چقدر هیجانزده شد..و از خوشحالی به گریه افتاد..)
خبرها و عکسهای برندگان اسکار در تازههای هالیوود... و اینجا.....
۱۷- زمان تحويل سالنو ايرانی در همه شهرهای جهان....( لينک از وبلاگ صندوقخونه)


