۱- ما
در سراشیب
افتاده
غلطان،
و آنهمه زندگی
از پسِ ما
چون بهمنی...
(جواد مجابی)
۲- همونطور که خونهنشینی بیبی از بیچادریشه، وبلاگ نوشتن الان زیتون هم از بیآبیشه!
خسته و کوفته ساعت۱۱شب رسیدم خونه. دیدم از بس جارو پارو نکردم کثافت همه جا رو گرفته. گفتم اول ظرفارو میشورم، بعد توالت و حموم و بعد تموم سرامیکهای کف رو!
شیرِآب رو که باز کردم اول به جای آب، بادی خارج شد و بعدش هم کلا قطع شد. یه دبه ۱۰ لیتری دارم که توش برنج میریزم. برنجاش تموم شده بود. برش داشتم گفتم از زیر سنگ هم شده(البته سنگ چشمه) آب گیر میارم. دیدم تو پارکینگ آب هست. با ۱۰ لیتر هم که نمیشه کار زیادی کرد. دست و صورتمو شستم٬ کتری رو پر آب کردم برای چایی و گفتم بهتره بشینم وبلاگ بنویسم.
۳- غلطنامه شمارهی ۴ خوابگرد عزیز هم رفت رو آنتن! آی خجالت کشیدم. البته اون نمونه نوشته مال من نیست. ولی منم بین جملههام چند تا نقطه میذاشتم(دیگه میخوام سعی کنم نذارم تا عبرت سایرین بشه). دلیل اینهمه سه نقطه گذاشتنمو نمیدونستم. شاید عادت کرده بودم. شاید هم فکر میکردم چون بین جملهها فاصله میفته٬بهتر خونده میشه. در مورد نیمفاصله هم سعی میکردم رعایت کنم. البته توی وردپد و نوتپد نیمفاصله نیست و چون مجبور بودم بعدا تو ادیتور به صورت آنلاین٬ نیمفاصلهها رو درست کنم و اینجوری خیلی پول تلفن و اینترنتم میشد. معمولا فقط شعرها رو که برام عزیزتر از نوشتههای خودمه، نیمفاصلههای "ها"ی جمع و "می"ی افعال مضارع رو درست میکردم. الان از ترس خوابگرد( عجب ابهتی داره! ) دارم تو ادیتور هاله که میشه توش نیمفاصله زد٬ تایپ میکنم. خدا کنه مثل اون دفعه یهو برق نره همهش بپره! چون اونجا نوشتهها ذخیره نمیشه.
خودمونیم، زندگی بدون سه نقطه عجب سخت و با نیمفاصله عجب قشنگه! :-)
۴- شنبه اول ماه مه، روز جهانی کارگره. امسال کارخونهها و کارگاهها این روز رو تعطیل نکردن. حالا فلسفهشون چیه؟ میگن روز کارگر ۱۱ اُردیبهشته و ۱۱ اردیبهشت امسال افتاده جمعه. یه ذره عقل و هوش هم بد نیست. اول ماه مه، یه روز جهانیه و به اردیبهشت ما کاری نداره. وزیرِ کار جان، انگار اول ماه مه امسال، افتاده ۱۲ اردیبهشت عزیزم!
ای نمایندهای که گفتی فیلم مصائب مسیح رو دیدی و ۲ ساعت به خاطر شکنجههای مسیح اشک ریختی و شب خوابت نبرد. ای کسی که میشینی پای روضهها و از مصائب امامان به سرو سینه میکوبی و ساعتها اشک میافشانی! لطفا یه روز زحمت بکش برو به کارخونهها، کارگاهها و هر جایی که کارگری مشغول کاره. برو ببین مصائبی که آقا عیسیی قالبساز، آقاموسیی رفتگر، ممدآقای نقاش، علیآقای صافکار، حسنآقای آبدارچی، مش جعفر آجرپز، آقاتقی باربر، زهراخانم سبزیپاککن، فاطمه خانم کارگرخط تولید.. و...و...ببین هر روز با این کار زیاد و حقوق کم و اجناس گرون و مریضی و نداشتن بیمه و... چه طوری هر لحظه دارن شکنجه میشن و زیر بار فقر و کار له میشن!
۵- شنبه ۱۲ اردیبهشت روز معلم هم هست. سالها پیش در چنین روزی معلمی به نام دکتر خانعلی( اگه اسمشو درست شنیده باشم) در تظاهرات برای به دست آوردن حقوق معلمان کشته میشه و مردم این روز رو به عنوان روز معلم در ایران انتخاب میکنن. ۲۵ سال پیش هم استاد مطهری دقیقا همین روز کشته شد و دولت هم به ناچار این روز رو به عنوان روز معلم قبول کرد. وگرنه معلوم نبود بپذیره. با اینکه بعد از انقلاب خواستن معلمها رو از بین آدمهای مذهبی و کلههای بدون بوی قرمهسبزی انتخاب کنن ولی نمیدونستن کلههای آدمهایی که اهل علم و دانش و کتاب هستن چه بخوان چه نخوان بعد از یه مدتی خودبهخود بوی قرمهسبزی میگیره. یکی از شغلهای مهم و سخت شغل معلمیه. با این وضع مدارس قراضه، پوششهای اجباری، امتحانهای پیدرپی معارف و الهیات و..، کلاسهای شلوغ( گاهی ۷۰ نفر در یه کلاس کوچک) و بدون هیچ امکاناتی( بعضی از کلاسها حتی یه پنجره هم برای تامین هوا ندارن). اگه یه وقت هم گزارش بدن که معلمها یه کلمه حرف حساب و خارج از برنامه سرکلاس زدن، کارشون با کرمالکاتبینه( کرم الکاتبین موجود مهیبیه که هنوز کاملا شناسائی نشده.).
۶- همیشه وقتی نزدیکای روز معلم میشه یاد یه خاطره خیلی تلخ میفتم. پارسال هم خواستم اینجا بنویسمش ولی اینقدر از به یاد آوردنش ناراحت شدم که پشیمون شدم. امسال به علتی که در شماره بعد مینویسم تلخیش یه کم گرفته شد.
یادمه وقتی دوره راهنمایی رو تموم کردم از تهران اومدیم کرج. و اسممو در دبیرستان دولتی معروفی نوشتیم. مدیر اون مدرسه که به بداخلاقی و سختگیری و حزباللهی بودن معروف بود از همون روز اول با من لج افتاد. وقتی با اخم و تخم و بعد از دیدن نامهی اداره آموزش و پرورش با اکراه اسممو نوشت، عکس و مدارکم رو گرفت، جور خیلی بدی به عکسم نگاه کرد و بهم گفت روز اول مهر با این ریخت و قیافه نیایها.
خوب من فکر کردم چون به جای مقنعه با روسری رفتم اینو میگه.
از همون روز روزای اول شروع کرد گیر دادن به من. از رنگ کفش و کیف و بعدا که هوا سردتر شد، کاپشن بگیر تا اینکه موهاتو بکن تو مقنعه - موهای منم که ماشالله سرکش و فرفری، مگه میشد به آسونی مهارش کرد؟- و مانتوت کوتاهه و... البته با همه بچهها بداخلاق بود ولی با من یه جور دیگه به طوری که همه بچهها فهمیده بودن. منم که اوائلش هنوز تو مدرسه و شهر دوستی نداشتم خیلی بهم سخت میگذشت. تا اینکه یواش یواش گیر داد چرا نمیذاری ابروهات دربیاد و چرا موهاتو فر ششماهه و رنگ کردی و.. همیشه وقتی منو تو دفتر میخواست نگاه خانم ناظم توجهمو جلب میکرد که با چشمای درشت و مهربون و با دلسوزیم نگاه میکنه. اون هم چادری بود و وقتی مدیر دعوام میکرد هیچی نمیگفت ولی نگاهشو دوست داشتم. من بارها به خانم مدیر گفتم که من هیچکدوم ازین کارهایی که میگه نکردم. نه زیرابرو برمیداشتم. نه موهامو فر میکردم و نه رنگ. ولی با نگاه مسخرهای نگام میکرد ویا کلمات خشنی منو به دروغگویی متهم میکرد. خیلی افسرده و غمگین شده بودم. بارها به خاطر دعواهاش گریه کردم. حتی فکرش تو خونه هم دست از سرم برنمیداشت و اصلا از مدرسه رفتن متنفر شده بودم. درسم که تا اون سال خوب بود و هر سال جزء بهترین شاگردای کلاس بودم، اُفت پیدا کرد. و صبح از خواب بیدار شدن و رفتن به مدرسه شده بود عذاب الهی.
یه روز، دیگه شورشو درآورد. داشتیم زنگ ورزش میدویدیم و بازی میکردیم که دیدم یهو خانم مدیر پرید تو حیاط. یه دستمال کاغذی دستش بود. یهراست اومد طرف من، دستمال رو با آب دهن تفی کرد و بدون اینکه فرصت عکسالعملی بهم بدهُ کشید رو گونههام. فکر میکرد چون موقع بازی لپام گل انداخته، لابد روژ گونه زدم. دستمال سفید موند. دوباره کشید بازم دستمال رنگی نشد. خیلی احساس تحقیر میکردم.هنوزم میکنم. حالم هم از خیسی آب دهنش بهم خورده بود.- تو این نوشته بارها خواستم ازش به عنوان زنیکهی احمق یاد کنم ولی هر بار بعد از تایپش پاکش کردم. بالاخره مدیر بود و حالا که فکرشو میکنم شدیدا ناآگاه- داشتم میگفتم، خانم مدیر خودشو از تک و تا ننداخت. ازم معذرت که نخواست هیچی، با نفرت هم نگام کرد و رفت. بچهها همه ساکت شده بودن و دلشون شدیدا برام سوخته بود. پشت سرش خیلی بهش فحش دادن ولی دلم خنک نشد و نمیتونستم گریهمو قطع کنم.. دیگه طاقتم طاق شده بود. کولهمو برداشتم و با هق هق بدون اجازه رفتم از مدرسه بیرون. موقع بیرون رفتن نگاه نگران ناظم بدرقهم کرد. هیچکس نتونست جلومو بگیره. تموم راه تا خونه گریه کردم. معلومه که هنوز نرسیده به خونه با تلفن به مامانم خبر داده بودن. مجبور شدم تموم ماجراها رو به مامانم تموم و کمال بگم. مامانم از عصبانیت خون خونشو میخورد. شب به بابام گفت و خونهمون ولوله شد. گفتن چرا زودتر نگفتی و این حرفا. منم که ناراحتی این همه مدت رو دیگه ریختم بیرون و گفتم دیگه امکان نداره برم این مدرسه. اصلا گفتم که میخوام درس رو ول کنم.
فردا صبح مامانم به زور منو برد مدرسه. یه بسته هم دستش بود. وقتی رسیدیم، یه ساعت بود بچهها رفته بودن سر کلاس. یه راست رفتیم دفتر. خانم مدیر با قیافه خشن و مغرورش نشسته بود پشت میزش. حتی به مامانم هم با نفرت و نخوت رفتار میکرد. ناظم با چشمهای درشت نگران از زیر مقنعه و چادر نگاهمان میکرد.
من سلام نکردم. مامانم با احترام رفت جلو و پرسید چرا با دختر من اینطور رفتار میکنید؟ مدیر با پرروئی همه اون چیزایی رو که به دروغ به من نسبت داده بود تکرار کرد. مامانم بسته همراهشو باز کرد. در کمال تعجب دیدم یه آلبوم عکس همراهشه. آلبومی که عکسهای کوچیکیم توش بود تا حدود ۱۲-۱۰ سالگیم. گذاشت رو میز مدیر و از همون صفحه اول شروع کرد به انگشت گذاشتن روی عکسهام. میگفت ابروشو در یه سالگی . در دوسالگی و بعد ببینید. همیشه باریک بوده. موهامو نشون میداد که وقتی بچه بودم، بورِبور بود و حلقه حلقه.
چشمم افتاد به لبخند پنهان و به قول فیلمها زیرپوستی ناظم. ولی مدیر که سعی میکرد اشتباهشو بپوشونه با خونسردی مصنوعی عکسها رو نگاه میکرد و تازه اظهار نظر هم میکرد که این پسره کیه دستش دور گردن دخترتونه؟ و اینجا کدوم شهره و... واقعا بگم که آرزو داشتم برم یه سیلی بزنم به صورتش. با پادرمیونی ناظم مامانم دیگه چیزی نگفت به دستور مدیر منو برد سرکلاس. توی راه کلی نازمو کشید و بهم دلداری داد. عصرش هم از خونهشون به مامانم زنگ زد و گفت تموم این مدت از رفتار مدیر با من زجر میکشیده و به خاطر شغلش که میترسیده از دست بده هیچکاری نمیتونسته بکنه. یه عالمه مامانمو قسم داد که حرفاش به گوش مدیر نرسه. مامان و بابام چون مدرسه خوبی تو شهر نمیشناختن اون سال مدرسهمو عوض نکردن. رفتار مدیر خیلی باهام بهتر شده بود. البته از روی عادت هروقت منو میدید چیزی میگفت، موهاتو ببر تو - اونم جایی که هیچ مردی نبود- مگه من نگفتم فقط کفش مشکی و سرمهای؟مانتو و مقنعهمون هم همین رنگها بود. الان مثلا مدارس پیشرفت کردن و بچهها زیتونی و سبز و کرم و حتی دیدم کفش صورتی و آبی و کاپشن قرمز هم میپوشن. تو اون مدرسه این چیزا جزء گناهان کبیره بود.
تموم اونسال زجر کشیدم و سوختم و ساختم و درس نخوندم. سال دیگه مدرسهمو عوض کردم. ولی هیچوقت دیگه از مدرسه خوشم نیومد.
۷- یکی از روزهای آخر فروردین از بالاهای خیابون گوهردشت میومدم پایین. همون روزی که هوا خیلی سرد شده بود. من به عادت روز پیشش با یه مانتو تنها بیرون اومده بودم. بعد که اومده بودم بیرون دیده بودم هوا خیلی یخه ولی هم دیرم شده بود و هم تنبلیم اومده بود برگردم کاپشن بپوشم. برای اینکه از سرما نلرزم تند راه میرفتم. از دور چهره خانمی توجهم رو جلب کرد که میومد بالا. با این که سنش بالای ۶۰ سال بود کاپشن بلند و شیکی با شلوار تنش بود(مانتو نپوشیده بود). با روسری کوچک و رنگی قشنگ و آرایش ملایمی در صورت. چیزی که خیلی توجهم رو جلب کرد چشمان مهربونش بود. قدمهامو یواش کردم و رفته بودم تو فکر که این خانوم رو کجا دیدم . اونم یه راست منو نگاه میکرد. به من که رسید یهو دستمو گرفت-چه دستهای گرمی- و بوسم کرد، باشادی داد زد :چطوری خانم طلا؟(الان دیگه موهام بور نیست، ولی روشنتر از موهای بقیهست) این کلمه برام آشنا بود. خانم ناظم اون مدرسه بهم اینو میگفت. وای... خانم ناظم بود. منم غرق بوسهش کردم. یاد نگاههای همیشه مهربونش افتادم و تنها چیز خوشایند اون مدرسه. همینطور که دستهای یخم رو گرم میکرد هی حالم رو میپرسید. و حال مامانمو. نتونستم جلوی خودمو بگیرم گفتم خانم... براتون بد نمیشه بدون چادر ببیننتون. با خنده گفت بازنشسته شدم راحت شدم! از زجرهایی که زمان کارش کشیده بود گفت و از سختگیریهای خانوم مدیر. گفت که همیشه دلش برای خانم مدیر میسوخته که چطور زندگیشو گذاشته برای به قول خودش ارشاد دیگرانی که زندگی رو بهتر از اون میفهمن.تا حالا ازین زاویه به این موضوع فکر نکرده بودم.قبلا فقط احساس نفرت نسبت بهش داشتم. به زور منو میخواست ببره خونهشون که اتفاقا نزدیک همون جایی بود که وایساده بودیم. در خونهشون از اونجا معلوم بود و هی دستمو میکشید ببره. کار داشتم و نرفتم. ولی خوب میدونم امسال روز معلم با دستهگل برم خونهی کی؟ مامانم هم باهام میاد!
۸-در تجمع دیروز بر علیه سیاست صدا و سیما بر علیه زنان،چند نفر بلاگر دستگیر شدن و بعد از مدت کمی آزاد شدن. اسماشونو چون اجازه ندارم نمینویسم. ولی حکومت بدونه(بداند) تموم این کارا به ضررشون میشه! جریانی برعلیه صدا و سیمای لاریجانی راه افتاده، با هیچچیز نمیشه جلوشو گرفت.
روزبه چند عکس این تجمع رو در وبلاگش گفتار نیک گذاشته. پرستو هم با نوشتههاش و لینکایی که داده کامل توضیح داده.
از بعضی آقایون متعجبم. صدا و سیما در واقع به اونا توهین بزرگتری کرده که اونا رو موجودات ضعیفی که به جای این همه مسائل مهم زندگی، فقط به فکر زن صیغه کردن و بچه درست کردن و نظربازی و تسبیح چرخوندن و تکیه رفتن و به بهانه کمک به بیوهزنان چشمچرونی میکنن نشون میده. فکر میکنم مردها هم باید به صدا وسیما اعتراض کنن. مردان جامعهی ما اینطوری نیستند که سیمای لاریجانی نشون میده. فقط عدهای که همتیپ لاریجانی و بقیه حاجآقاهای حکومتی هستن ازین کارا میکنن. در ایران قدیم هم فقط این پادشاهان بودن که حرمسرا داشتن و..
۹- تو اين دو روز سه تا فيلم ديدم: مارمولک کمال تبريزی٬ سرگيجهی آلفرد هيچکاک و سومي اگه میتونی منو بگیر(Catch me If you canبا تشکر از میعاد که اسم فیلم رو یادآوری کرد)به کارگردانی اسپيلبرگ و با بازی لئونارد ديکاپريو. بعدا دربارهشون مینويسم. کتاب ((دنيای سوفی)) نوشته يوستاين گاردر و ترجمه کوروش صفوی رو هم پيدا کردم. حالا کی وقت کنم بخونمش کی داند؟
۱۰- اينو زيستن عزيز به مناسبت روز کارگر برام فرستاده:
روز کارگر بر تمام کارگران زحمتکش مبارک باشه!
1- جسم من دارد مثل حبابي پر از نفرت ميشود
شکاف برميدارد
و ميترکد
و اين صداي ماشينهاست
که دارد روح مرا اره ميکند
آه...
چگونه چشم باز کردم و ديدم
بار سنگين زيستن دارد تحقيرم ميکند...
من ميترسم
ميترسم
که مرا ميترساند؟
کسي از آنسوي ديوار مرا فرياد ميزند
کسي از آنسوي ديوار به من ميخندد
کسي از آنسوي ديوار بر من ميگريد
آه...
من کجا هستم؟
چگونه هيچکس مرا نميبيند؟
و رهايم کردهاند ميان نفرت و بغض و حسرت
چگونه دوست بدارم؟
چگونه دوست بدارم
وقتي که ريشههاي شمعداني را
با پيچ و مهره به گلدان بستهاند
من ميدانم
ميدانم
و دلم گواهي ميدهد
امشب تمام دنيا زير و زبر خواهد شد
ستارهها مثل باران
به زمين ميريزند
وزمين به يکباره دهان باز ميکند
و همه چيز را ميبلعد
فقط بايد به فکر نجات درختاني بود
که هنوز
تشنهاند...
(اکبرذوالقرنين)
قمستهايي از شعر((چگونه دوست بدارم))
2- پريشب به طور اتفاقي(!) چشمم افتاد به تعداد ويزيتورها بعد از گذاشتن کانتر(يا همون کنتور)... ديدم شده 400هزار تا..اين ميون کسايي بودن که دوستم داشتن و دوستشون داشتم.. بعضيا موقع نااميدي بهم اميد دادن.. دست دوستي برام دراز کردن.. راهنماييم کردن و يا با انتقادهاي بجاشون از اشتباه درم آوردن..بهم کلي چيزا ياد دادن.. دنيامو برام بزرگتر از اوني بود کردن.. و..و..
از اولي که وبلاگ زدم نظرخواهي مو خيلي دوست داشتم.. خوندن نظرهاي ديگران يکي از لذت بخش ترين کاراي دنيا بود برام.. ولی تازگیا بعضي کامنت ها ... چي بگم والله..
اين پست اداي ديني ست به بعضي کامنت گذاران:
مثلا شبه من ميام خوابالو يه چيزي مي نويسم و پست مي کنم:
----------------------------
آن مرد آمد
آن مرد با اسب آمد
آن مرد با داس آمد
آن مرد با سبد آمد
آن مرد در تاريکي آمد
کوکب خانم زن پاکيزه و کدبانويي است..
او از شير ماست و پنير و کره درست مي کند و بر سر سفره مهمانها مي گذارد..
کوکب خانم بايد تصميم مهمي بگيرد.
--------------------------------
کامنتهای گلچین
اسمها الکي هستن:
کامنت 1 -رضا =اول
2 -امير حسين= اول
3- رضا- خيط شدي؟ من اول شدم..
4- اميرحسين- اهه من تايپم يواشه.. دير ارسال شد.
5- ساناز- واي... چه نوشته اي! آدم با خوندن اين مطلبت به آسمانها پرواز مي کنه!
6- پريا-آخ جون.. غرض از آن مرد آمد، حتما ناجي ملت ايران، رضا پهلويه..
7- واي زيتون تو قلمت چه شيرينه! تو در آسمان ولايت و امامت و بلاگت يه پديده اي( بعضيا عاشق اينجور کامنت هان )
8- حسين = به پريا: زرشک.. منظور از آن مرد آمد حضرت امام زمانه.. انشالله به زودي مياد و همه شما رو در سطل زباله مي ريزه..
9-يه دوست قديمي= زيتون بس کن دروغ هاتو.. من خودم به چشم خودم ديدم آن مرد با الاغ آمد.. خيلي دلت خوشه..لابد دنبال شوهر اسب سوار مي گردي دختره ي ترشيده 22 ساله.. اسمت هم اديبه..آهاي ملت بدونيد!
10- يه دختر سکسي= واه واه ...يه دوست قديمي راست مي گه..تازه تو با انتخاب يه اسم تحريک کننده براي وبلاگت مي خواي خواننده هات رو زياد کني!
11- بستني خانم( به هر کي يه ليس مي رسه)= دختر سکسي راست مي گه.. زيتون خيلي اسم مسخره ايه.. همه ش هم مطالب سکسي مي نويسي که ويزيتور جلب کني.. مثلا لابد منظورت از کوکب خانم خودتي.. لابد کوکب خانم وقتي مي خواد پنير و ماست رو بذاره سرسفره دولا مي شه و ...
12- يه زن تنها= من از طرف همه زنان تنها بهت هشدار مي دم که دست از سر زناي بيوه برداري.. شوهر کوکب خانم مرده... تو منظورت اين بوده که مرد اسب سوار اومده بوده کوکب رو صيغه کنه...اي ننگ و نفرين بر تو باد..
13- سپيده= سوسولک، انچوچک، دخترکک، تورو چه با درافتادن با زنان تنها؟ من به نيابت از همه جلسه اي بين چند نفر از خودامون برگزار کردم و طبق راي همه زيتون به 8 بار اعدام با اعمال شاقه محکوم شد..هر کي ندونه منظورت از مرد اسب سوار و کوکب خانم و تصميم چي بوده ما خوب مي دونيم. منتظر لشکرکشي باش...
14- يه زن فمينيست= طبق گزارشاتي که به من ارسال شده زيتون مطلب بسيار زشتي در مورد کوکب خانم و به تمام زنان جهان نوشته..خودم حوصله ندارم بخونم... ولي من از همين تريبون اعلام مي کنم که زيتون بايد از همه معذرت بخواد..يا مطلبشو فوري پاک کنه..
15- يه بلاگر بزرگ= زيتون نه تنها بايد معذرت بخواد بلکه يا ايهاالناس، بدونيد زيتون دچار پارانوئيد شده... من اونو محکوم مي کنم...تازه از منم خواسته ازش دفاع کنم.اينکه کِي خواسته خودمم نمي دونم.. ولي مگه آدم زناي تنها رو مي ذاره از زيتون دفاع کنه..
16- يه زن بیچاره= من از ديشب که اين مطلب رو خوندم دارم اشک مي ريزم.. چشام شده مثل کاسه خون... آن مرد هميشه تو خورجين اسبش غذا براي بچه هام مي آورد... از وقتي زيتون اينو افشا کرده بچه هام گرسنه موندن.. کلفت و راننده مون هم گرسنه موندن..آي هوار...داد... بُکُشيد اين زيتون را..براش کامنت ها زشت بگذاريد..اجرتون با روح پدر مادرم..شايدم با خودم!.
17- آرشين= ولش کنيد ... منظور از آن مردآمد ، اونم با داس..اومدن يه رهبر کمونيستيه.. درود بر خلق قهرمان ايران..
18- سعيد= زيتون تو با نوشته هات بخصوص اون مرد کمونیست اسب سوار، جرم بزرگي مرتکب شدي! من با آيات عظام قم اينو درميون گذاشتم.اونا گفتن فاتحه زيتون خونده ست..
19- محمد رضا= مياي به هم بلينکيم؟
20- نازي و مازي= ما دوتا دوست پسر دختريم.. به وبلاگمون بيا ببين چه جوري عين کفتر براي هم جيک جيک مي کنيم..
21- کفترباز= نازي و مازي رو باش! کفترا که جيک جيک نمي کنن آبجي! کفتر بغبغو مي کنه..فداي هر چي کفتره بشم!
22-فمينيست= زيتون هنوز معذرت نخواسته؟ واي به حالش دختره نيم وجبي.. اين باز رو حرف ما حرف زد؟
23-پسر حالي به حالي= مرسي! خيلي با نوشته ت حال کردم، اساسي!
کوکب خانم لُختش قشنگه!
24- يه دختر با اينترنت مفت 24 ساعته= باز اين دختره شروع کرد براي خودش کامنت گذاشتن! من دقيقا 48 ساعته پشت در وبلاگ بست نشستم. ميبينم فقط خودت مياي و مي ري... خيلي هم زرنگي..پس چرا من هر چي براي خودم کامنت مي ذارم به اندازه کامنت هاي تو نمي شه؟راستي شنيدم دانشگاه آزاد مي ري..دانشگاه آزاديا همه شون دنبال شوهرن...اگه دوتا پيدا کردي بي زحمت يکيشو بفرست سراغ من!
25- يک پدر= دختره بي حيا... خجالت نمي کشي؟ دختر 9 ساله من اومد ه مطلبتو خونده... ديشب تو خواب همه ش از مرد اسب سوار حرف مي زد... يعني که چي که آن مرد آمد؟؟ شرم نداري؟!
26- لجني= دختره احمق.. چرا من هر کامنت فحشي که برات مي نويسم فيلتر مي شه؟ مگه تو خودت برادر و پدر نداري؟
27- نازيلا= اوه اوه... چه کلاسي! آن مرد با اسب اومد؟ لابد منظورت بنزه؟ چه عقده اي هستي!
28- خروس پاکوتاه= گفته باشم..هر کي به وبلاگ من نياد خره..
29-يکي= بابا فهميديم که بلدي پنيروماست درست کني..لازم نبود در قالب نوشته بهمون بفهموني!
30- با احساس= واي..... چه نوشته رمانتيکي! موقع خوندنش تموم بدنم دون دون شد..ديشب تا صبح خوابم نبرد..
31- پيمان= داستانت خيلي اروتيک بود..تاريکي....آن مرد..اونم سوار اسب..با سبد....کوکب خانم..تصميم..آخ جون.. چه شود!!:)
32- سعيد= تو داري به پايان عمرت داري نزديک مي شي! منتظر مرگ باش..
33- مجيد= اين داستان نه تنها ضد زنه که ضد مرد هم هست..بخصوص که اون مرد با سبد پرخوراکيش مياد از کوکب خانم منت کشي مي کنه...مردان و زنان عالم...برعليه زيتون متحد شويد.. اين جرثومه فساد و لکه ننگ را از صحنه بلاگستان پاک کنيد..
34-داريوش= دمت گرم.. نوشته ت خيلي سياسي بود.. نه تنها کوکب خانم که همه ما بايد تصميم مهمي بگيريم... اين رژيم رو همه با هم بايد براندازيم..
35- کوکب= تو از اسم من سوءاستفاده کردي.. زود اسم زن داستان رو عوض کن و گرنه به زنان تنها مي پيوندم و دامار از روزگارت درميارم..
36-سي سي= واي... چقدر ناز نوشتي! به منم سر بزن!
37- سوسن= اين نوشته حس نوستالژيک خوبي داشت.. منو ياد کلا س دوم دبستانم انداخت...
38-يه دخترخيلي عميق=واه واه.. چقدر سطحي و مبتذل..يعني که چي کوکب خانم ماست و پنير درست مي کند؟؟؟ دوره کلفتي خانوما به سر اومده... ما مدتيه که اينجور کارارو به آقايون سپرديم.. دنيا در دست ماست.. مرگ بر آقايون..
39-مينا= چرا نوشتي کوکب خانم زن پاکيزه ايست؟ مگه ما زن غير پاکيزه هم داريم؟ موقع نوشتن يه کم فکر کن دختر جان! هر خزعبلاتي که به فکرت مي رسه ننويس..
40- نقاد سينما= اين در واقع سناريوي يه فيلمه که زيتون به بدترين نحوي نقدش کرده.. من نوشته شو با نوشته استيون، پسر آقاي اسپيلبرگ مقايسه ش کردم.. نقد زيتون به درد لاي جرز مي خوره...
41-داش اسمال= آبجي مي بينم که خيلي اذيتت مي کنن...بدخواه مدخواه داري فقط کافيه لب تر کني..
42-.پس معذرت چي شد؟
43- بابا ولش کنيد..بذاريد به حال خودش باشه..
44-.....
ادامه دارد...
3- جواب سوال پست قبلي:
اگه گفتين چي شد که خدا حضرت محمد را خاتم پيغمبرا اعلام کرد؟
چون وقتي خدا ديد که حضرت محمد هي آيه نازل مي کنه که خدا گفته مي تونيد يه عالمه زن بگيريد... و چيزاي ديگه که خدا روحشم خبر نداره..مي خنده و مي زنه پشتش و مي گه:
تو خيلي ختمي! آخرشي! اِندِشي!
ناقلا، تو ديگه کي هستي:)
به جان خودم این جوک رو یه آدم مذهبی برام تعریف کرد..
4- برنامه روز زمين پاک افتضاح بود.. تنها چيزي که براي برگذار کننده ها مهم نبود زمين پاک بود...بيچاره اين وسط عمو پورنگ.. تو فشار جمعيت داشت خفه مي شد.. مادرا بچه به بغل به بهانه اينکه بچه مي خواد عمو پورنگ رو ببينه مي رفتن مي چلوندنش.. بشکونش مي گرفتن و.... عجب اين پسر هواخواه داره:) نه بلندگوي درست حسابي گذاشته بودن نه براي خيلي بيشمار دانش آموزان و بچه هاي مهد کودک حتي يه ليوان آب در نظر گرفته بودن... تو اون آفتاب همه از تشنگي له له مي زدن.. و به جز رديف هاي اول که صداي عمو پورنگو مي شنيدن بقيه هي به هم فشارات وارد مي کردن..
خدا اموات اين ققنوسيا رو بيامرزه(ققنوس اسم يه سازمان غير دولتي فعاله) ديدن بچه ها سرگردونن ، اونور زمين خالي يه عمو زنجير باف بزرگ راه انداختن و صدها بچه رو جلب اين بازي کردن که اقلا ناکام نزن خونه..
5- بالاخره يه حرف راست از آقاي صوراسرافيل شنيديم!
تو يه برنامه اي که داشت فرش و نمي دونم چي حراج مي کرد( آخه بيشتر نيروهاي اپوزيسيون به خِنِسي خوردن وبراي بقا برنامه تلويزيونيشون دارن کاسه بشقاب حراج مي کنن.. آدم سياسي رو چه به اين کارا؟)... يه جا آقاي صور اسرافيل ديگه حرفي نداشت بزنه... ولي چون وقت برنامه هنوز تموم نشده بود.. دوربين هي نشونش مي داد.. اينم هول شده بود و هي مي گفت آخه ديگه چي بگم؟ هي من و من مي کرد و اصلا بلد نبودکه في البداهه حرفي بزنه...يه دفعه طاقت نيورد و با عصبانيت گفت: اگه بگن سه ساعت تموم بلاانقطاع به جمهوري اسلامي فحش بده مي تونم... حرف ديگه اي بلد نیستم بزنم.. ببين بعضيا با کي رفتن سيزده به در:)))
6- یه خوبی وبلاگ اینه که سردبیری نداره که بنا به مصلحتهایی نوشته های آدمو کوتاه یا سانسور کنه و بدترین بدی وبلاگ هم دقیقا همین نداشتن سردبیر و یا ویراستاره که نوشته های بیخودی آدم رو بندازن تو سطل آشغال و بهتراشو نگه دارن .. خوب آدم گاهی خوب می نویسه گاهی بد...
1- ناگهان
عشق
آفتابوار
نقاب برافکند
و بام و در
به صورت تجلي
درآکند،
شعشعهي آذرخشوار
فروکاست
و انسان
برخاست...
(شاملو)
2- چند وقته موقع نوشتن مطلب بعد از شعرم دست و دلم ميلرزه.. دوستی برام نوشته بود که شعر بزرگان رو نبايد با حرفهاي خودموني و شخصي و دمدستي و بخصوص (باعرض معذرت و به قول همون عزيز) مطالب لنگ و پاچهاي، يه جا بنويسم.. منظور مشخص ايشون، مطلب مادام ايزابلا بود.. خودم شخصا به هيچوجه اون مطلب رو سکسي نميدونم و اصلا دوست ندارم مطالبم دراون دسته طبقه بندي بشه.. براي خودم کلي نکته ها تو نوشته م بود.. رفتارشناسي مردم، مغازه داران، جامعه شناسی، خاطرات شخصي، و خيلي چيزاي ديگه.. هر کي با خوندن يه مطلب مي تونه منظور نويسنده رو بگيره يا نگيره.. بد برداشت کنه يا نه.. اونطور که تابه حال متوجه شدم فرهنگ نويسنده و خواننده در طرز تلقي نسبت به امور مختلف وهمينطور در نوشتن و خوندن مطالب بسيار تاثير داره. اگر اهورا اون مطلب منو دوست نداشت در عوض عليرضا خاکسار(روزنامه نويس) و بسياري ديگر اون مطلب منو پسنديدن.. آقاي خاکسار شجاعانه اجازه دادند که اي ميلشون رو اينجا کپي کنم(باحذف چند جمله):
زيتون عزيز))
سلام
اميدوارم خوب و خوشحال باشي
وبلاگ تو خيلي خوب است. به نظر من، آن مطلبي كه در مورد
مغازهي مادام ايزابلا نوشته بودي، خيلي جالب بود. . تكنيك نگارش و حالوهواي منحصربه فردي داشت.
البته آن ماجراي خواستگارها هم جالب بود (و سوپرماركت
39۵ متري)
من چندين سال است كه براي مطبوعات مختلف مطلب مينويسم.
اما يقين دارم كه مثلا مطلبي راجع به كرستفروشي، گرفتار
سانسور سردبيرها ميشود. اين امكان كه در وبلاگ هست،
بينظير است)). سانسور سردبير و مديرمسئول حذف ميشود.
ايشون در اي ميل بعدي برام نوشتن:
(( اگر دلت هواي سانسور سردبيرها
را كرده ميتوانم به مجله.....معرفيات كنم.
آيا تا به حال اين مجله را خوانده اي؟
من از سال 74 با آن ها همكاري داشتهام و
فكر مي كنم آنجا آدمهايي كه را كه مثل تو
جنون نوشتن دارند، خوب تحويل ميگيرند و
ازشان كار ميكشند..))
می بینم عقاید در مورد یه نوشته بخصوص مختلفه.. من هم اعتراضی ندارم یکی از نوشته هام خوشش نیاد..
و همينطور مطلب قبل درباره سنگ حجرالاسود..نمي فهمم چرا در نظرخواهيم چند برخورد تند باهام شد!.. بهم گفتن هر چي تو مهمونيا مي شنوي نبايد بگي! کي براي من وبلاگ نويس بايد و نبايدها رو تعيين مي کنه؟ من بيشتر اطلاعات زندگيم رو، تو نه توي درسهاي دانشگاه، که توي همين اجتماعات و کوچه و بازار و مهمونيا گرفتم.. اطلاعات علمي منظورم نيست.. همه مي دونن تو کتابهاي هر حکومت نمي شه واقعيات تاريخي رو نسبت به معتقداتي که اون رژيم تبليغ مي کنه پيدا کرد..
اينجا(يعني دراين نوشته ي بخصوص) من اصلا کاري به درست بودن يا درست نبودن حرفهاي گيله مرد عزيز ندارم.. من چيزي در مهموني در مورد سنگي شنيدم، همه از اين صحبتها خنديدند.. دوست داشتم بنويسمش...
يه چيز جالب تر بگم دو شب پيش همون حاج خانوم معتقد( که من از بس دوستش دارم بهش مي گم خاله) که سنگ رو بوسيده بود مهموني گرفت و علاوه بر مهمونهاي هميشگي، اون آقا با خانواده ش رو هم دعوت کرد... کلي بهش احترام گذاشت و باهم شوخي کردن و وقتي اين خاله جان قليون چاق کردن و يه عالمه دست براي گرفتنش دراز شد بُرد اول داد به اون آقاي متشخص..
اي شمايي که اينجا رگ گردن متورم کردي و اون آقا يا گيله مرد رو خائن تشخيص دادي و اگه مقامي داشتي حکم اعدام هم صادر مي کردي، اجتماع اونجوري نيست که تو فکر مي کني.. مردم خيلي راحت باهم کنار ميان.. چند نفر از بهترين دوستان من مذهبي هستن.. .. ولي با بعضياشون درباره عقايدمون خيلي باهم شوخي مي کنيم و مي خنديم و هيچ باعث کدورت و از بين رفتن دوستي نمي شه که شايد بگم اين شوخي ها و اختلاف عقيده ها دوستي رو خيلي محکم تر هم کرده!شوخي و طنز لازمه زندگيه!(حتما بايد همه جا بگم به نظرِمن؟)
حالا براي حسن ختام و براي اونايي که جنبه شوخي دارن :
اگه گفتين چي شد که خدا حضرت محمد را خاتم پيغمبرا اعلام کرد؟
در مورد نوشتن شعر شاعراي بزرگ هنوز هم حق خودم مي دونم که از هر شعري خوشم بياد بنويسمش و معتقدم که شعر متعلق به اونيه که مي خونتش، در حد خودش مي فهمتش، مي نويستش(باذکر اسم شاعر)، براش تبليغ مي کنه که درواقع دوست داره اون فکر گسترش پيدا کنه!
بياييد اجازه بديم که طرز فکرهاي متفاوت داشته باشيم...
يکي هم گفته چرا من در جايي نوشته ام که اقليت هاي مذهبي يا افراد همجنسگرا هم حق بهره مندي از رفاه اجتماعي و... دارن ولي به اسلام انتقاد مي کنم...
آيا انتقاد به ايده اي زير سوال بردن فرد معتقد به اون ايده ست؟ آيا مثلا من گفتم چون اسلام اين عيب رو داره پس مسلمونا حق رفتن به دانشگاه ندارن..حق استخدام ندارن..نبايد بپوشن و بخورن و بزنن و برقصن و بايد سرشونو بذارن بميرن؟
براي من مردم با هر عقيده و مسلک و ايده اي قابل احترامن؟انتقاد به دولتمردان فرق داره با مردم..دولتمردان از ماها حقوق مي گيرن که براي ما خدمت کنن و انتقاد ازشون امري واجبه!
حالا که دور دور کپي کردن اي ميله!(البته اين يکي بي اجازه ست) ديشب يه اي ميل بهم رسيد از آقاي ابطحي!که حتما مي دونيد که يه آدم روحانيه.. راستش اولش فکر کردم حتما مي خواد انتقادي، ارشادي چيزي بکنه.. در کمال تعجب ديدم ايشون نه تنها ازم انتقادي نکرده بلکه منو پرکار و نکته سنج خونده.. تو چند وبلاگ از جمله شادي شاعرانه خونده بودم آقاي ابطحي خيلي صبور وبا شخصيته.. خيلي خوشم اومد که در اولين نوشته سعي نکرده با انتقاد موضع بگيره ..دوست ندارم ازم تعريف الکي بشه.. ولي وقتي يکي در اولين برخورد به جاي بزرگنمايي بديها، خوبيهاي آدم رو ببينه و بگه، تاثير خوبي رو آدم مي ذاره..(اولش سوم شخص جمع نوشتم بعد همه رو طبق عادتم سوم شخص مفرد نوشتم.. اين مفرد خطاب کردن آدمها نه به دليل بي ادبي که دليل بر احساس صميميت کردنمه:) همه هم مي دونن، من و آقاي ابطحي سري از هم سواييم:)) )
3- اين چند روز پدرم دراومد.. چند نفر از فاميل براي تعطيلات اومدن ايران و من بيچاره شدم مسئول گشتنشون در کوچه و بازارها و خريداشون.. گاهي تا 6-5 بعد از ظهر ناهار نمي خورديم.. کف پاهام درد مي کنه..حال کسي رو دارم که فلک شده:) شبا از خستگي خوابم نمي بره..بابا جان چند قلم سوغاتي آوردي مي خواي صد برابر از آدم کار بکشي؟:)) يکيشون که يه خانوميه که 25 ساله نيومده ايران تو بازار داشت مي گفت يه ماهه ايرانم و هنوز يه آخوند نديدم...خيلي دلم مي خواد يه آخوند از نزديک ببينم..هنوز اين حرفش تموم نشده بود که يه آخوند درشت هيکل و فوق العاده قدبلند جلومون سبز شد:)) خانومه داشت از ترس پس مي افتاد.. فکر مي کرد شنيده و حتما شلاقش مي زنن.. گفتم نترسين اين خبرا نيست.. و بعد پيشش اعتراف کردم که من يه اخلاق بد دارم و اون اينه که ميلي عجيب به چشمک زدن به آخوندها دارم:)) و بهش گفتم : بدشون که نمياد هيچي، بيشترشون مي خندن و بعضياشون تا يه کيلومتر که مي رن برمي گردن عقب رو نگاه مي کنن:) خانومه کلي خنديد..
خريدهايي که اين خارج نشينهاي پولدار مي کنن براي من عجيبه.. مثلا 50 تا کيسه حموم.. 20 تا سنگ پا براي چيشونه؟.. گوشت کوب و سيخ کباب و اسفند دودکن که حتما جزء خريداشونه...و اين يکي کلي هم روسري خريد:))اونم کسي که خودش و 5 تا دختراش به خاطر روسري از ايران رفته بودن.. ولي خيلي خوش مي گذره موقع خريد.. چونه زدناشون.. از تعجب گرد شدن چشماشون موقع شنيدن قيمت و ...
4- استاد دانشگاهي به نام دکتر محمودآخوندي گفته: وجود ماده 220 قانون مجازات اسلامي که مي گه اگه پدري فرزند خودش رو بکشه از اعدام معاف مي شه، امنيت جامعه رو به خطر مي ندازه.. حالا از مسئله اعدام که بگذريم، گاهي پدري که فرزند خودشو کشته حتي يه روز هم به زندان نمي ره..چون در اسلام پدر مالک فرزند حساب مي شه و مالک هم عيبي نداره مايملک خودش رو از بين ببره..
چند وقت پيش تو وبلاگم از قول يه دانشجو نوشتم که تو رامهرمز کله يه دختر 14 ساله به جرم حرف زدن با يه پسر تو خيابون، به دست باباش ، عموش و برادرش با چاقو کنده ميشه..باباش اينا با افتخار با پاي خودشون به کلانتري مي رن و مي گن مال خودمون بوده و تشخيص داديم دخترمون داشته فاسد مي شده و صلاح نبوده زنده بمونه.. و هيچکدومشون حتي براي يه روز به زندان نميرن... چون خود رئيس کلانتري مثل باباهه عرب بوده ..
حالا نميشه اين قوانين1400 سال پيش رو عوضش کنيد؟ به خدا شرايط عوض شده..قرن اتمه ها...
5- چند روز پيش تو روزنامه خوندم که بازم يه پدر دستش به خون دخترش آلوده شده و احتمالا مجازاتي هم در انتظارش نيست.. عکس زهراي زيبا و با نمک 9 ساله قلبمو به درد آورد...
داريوش هميشه شاهد که نسبت خيلي دوري با اين آقا داره، شرح ماوقع رو کامل نوشته.. نوشته که اين آقا شديدا مذهبي بوده و اونشب امام حسين رو در خواب ديده بوده که ازش خواسته کسي رو براش قرباني کنه و اونم ديواري کوتاه تري.. ببخشيد قرباني ضعيفتري از دخترش پيدا نمي کنه و...
جالبه که در اسلام مادر حتي ارزش تحويل گرفتن جسد فرزندشو نداره و پدر قاتل بايد جسد رو تحويل مي گرفته... بقيه اين ماجراي دردآور رو در وبلاگ شاهد بخونيد!
6- بالاخره سينا مطلبي ماجراي بازداشتشو داره مینويسه.. بارها موقع خوندنش دچار ناراحتی و اضطراب شدم...چرا تو اين مملکت بايد با مردم وبخصوص روشنفکرها به خاطر فکر و عقيده شون اينطوري رفتار بشه؟ و باعث بشن بهترین فرزندان این آب و خاک مهاجرت کنن و برن ؟
7- چشممون به جمال نويدخان مژده روشن شد:) مصاحبه ش با ايتنا خيلي جالبه.. هميشه براش احترام قائل بودم... و همينطور براي پدرش، که چقدر در پيشرفت فرزندش نقش داره..!
8- صحنه به دنيا اومدن يه بچه زرافه چقدر باشکوهه:) یه وقت با مخ نیاد زمین! لينک رو در وبلاگ تورج پيدا کردم..
9- هر جا اسم يه ايراني رو مي شنويم ناخودآگاه کنجکاو مي شيم.. زندگي نامه سارا شاهي هنرپيشه ايراني الاصل..
10- بعضی نکات نوشته این دفعه کربلائی رهام در مورد وبلاگ نویسی برام جالب بود....
11- منو بگو! تازه ميخواستم شروع کنم به خاطرات نوشتن!:)
۱۲- آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند..آیا بود که گوشهی چشمی به ما کنند؟
اکبر گنجی الان چند ساله زندانه؟
لینک آبچینوس در اصل مال سفرنامهشه که چقدر عکسهای زیبایی هم داره.. خط گنجی در زندان لینک جدا نداشت..
1-عشق آمد و دردم از جان گريخت
خود در آندم که به خواب ميرفتم
آغاز از پايان آغاز شد..
(شاملو)
2- يه عده بهم گفتن: با نوشتن شماره 3 مطلب گذشته، شماره ويزيتورات به شدت مياد پايين ها!
شوخي1- صبح وقتي کرکره وبلاگم رو زدم بالا، ديدم هيچکس زنبيل نذاشته ! نگو مسئله اينه!!:)
شوخي2- کجا؟! يه وقت ديدين به سلامتي به هم خورد:)
شوخي3- از قديم گفتن: عشقِبهوبلاگت کز پيِ رنگي بُوَد، عشق نبود..بلکه براي بلاگر٬ ننگي بُوَد:) دال بده!
3- فردا به مناسبت روز زمین پاک، در کرج جشني در پارک جهانشهر برپاست.. ساعت 3 تا 5 بعداز ظهر.. عمو پورنگ هم براي اجراي برنامه مياد..
4- اميدحبيبينيا مطلبی همراه با عکس و تفصیلات درباره فيلم رويابينهاي برناردو برتولوچي نوشته به اسم دیالکتیک رویاهای ساختارشکنانه! .. اين فيلم زندگي سه نوجوان در آستانه قيام دانشجويي پاريس سال1968رو نشون ميده.. متئو با دختري به نام ايزابل و برادر دوقلويش تئو آشنا ميشه و ... روابط و مثلث عشقي اين سه بايد ديدني باشه...
امید میگه:این فیلم شاید صریحترین و شخصیترین و در عین حال سینماییترین فیلم سالهای اخیر برتولوچی است .
5- خيلي دوست داشتم فيلم سوتهدلان رو ببينم.. بخصوص که ميدونستم بهروز وثوقي و شهره آغداشلو توش بازي کردن.. و علي حاتمي کارگردانيش کرده.. چند روز پيش يه جا مهموني بودم و وقتي يه کانال ماهواره رو گرفتن ديديم دارن پخشش ميکنن.. از نصفه ديدمش ولي بازم خيلي برام جذاب بود... اينطور که متوجه شدم بهروز وثوقي نقش يه آدم شيدا رو بازي ميکنه.. از اون آدمهاي ساده و کم هوش.. برادرش که حاجي بازاريه -با بازي جمشيد مشايخي- به توصيه دکتر( متخصص در وصال ديگران) زني تنفروش به اسم اقدس رو به سراغ برادرش ميفرسته تا شايد بهبودي حاصل بشه.. مرد شيدا رابطه جالب و بچه گانه اي با اقدس ايجاد مي کنه.. و زن که از شغلش خسته شده بوده به اين بازي تن مي ده و يواش يواش از سادگي و بي شيله پيله اي مرد شيدا خوشش مياد.. عشقي پاک بين اين دو ايجاد مي شه و زن حاضره از همه امکانات زندگيش بگذره و با مرد شيدا ازدواج کنه و با او در خانه اي محقر بغل يه طويله زندگي کنه...
با اينکه قيافه اقدسي که از يه زن خوش لباس با اون همه طلا و موهاي درست کرده که فقط خودشو در اختيار مردان متشخص و پولدار مي گذشته ناگهان تبديل مي شه به اقدسي شبيه کلفتها، بدون آرايش و با چادري دورکمر بسته داره حياط خونه محقر رو جارو مي کنه، بسيار غير قابل باور به نظر مياد.. با اينهمه خيلي از فيلم خوشم اومد.. آخرش که خان داداش راز تن فروش بودن اقدس رو براي برادر شيدا افشا مي کنه بازي بهروز حيرت انگيزه.. در هم شکستن و عوض شدن خطوط چهره اش آدم رو در جاي ميخکوب مي کنه...
از خان داداش مي خواد فردا اونو به امامزاده داوود ببره... اونقدر در هم شکسته که قادر به راه رفتن نيست و بايد با الاغ ببرنش... آخرش هم رو الاغ از غصه اين ننگ(ننگ از نظر خودش) دق مي کنه... آدم دلش مي خواد فرياد بزنه که(( تروخدا نمير.. اقدس زن خوبي شده.. تا آخر عمر به پات مي مونه..)) حتي اگه به کلمه تا آخر عمر اعتقاد نداشته باشي!
6- خانه اي از شن و مه رو هم ديدم...خيلي خوشم اومد از اين فيلم... سرهنگي ايراني(با بازي بن کينگزلي) که در کشور خودش کبکبه و دبدبه اي داشته، بعد از انقلاب با خانواده ش شامل زنش نادره(با بازي شهره آغداشلو) و پسر نوجوان و دخترش که ازدواج کرده و زندگي مستقلي داره، به آمريکا مي ره.. جناب سرهنگ اوائل به شغل سياه تن مي ده.. حتي ماي بيننده احساس خجالت مي کنيم وقتي سرهنگ پراُبُهتي چون بهراني رو مشغول آسفالت کردن خيابونها مي بينيم..
کم کم سرهنگ شروع به خريد خونه حراج شده به خاطر به تعويق افتادن پرداخت ماليات مي کنه.. دستي به سروروش مي کشه تا سر فرصت به قيمت خيلي بالاتر بفروشه...زنش از اين در بدري و خانه بدوشي ناراحته..ولي پا به پاي مرد جلو مياد... اونها از ترس رژيم جرأت برگشتن به ايران رو ندارن.. هميشه عکس جناب سرهنگ رو با لباس فرم و همراه با شاه روي ميز خونه مي بينيم.. عکسهايي که سرهنگ به داشتن اونا افتخار مي کنه..
خونهای که سرهنگ مي خواد معامله مي کنه متعلق به دختريه که 8 ماهه شوهرش ترکش کرده و با سختي روزگار مي گذرونه.. او دلبستگي زيادي به اين خونه داره.. تموم خاطرات بچگي و نوجوانيش در همين خونه ست.. با خوشبيني وکيلي مي گيره.. ولي وکيل هم موفق به قانع کردن اداره ماليات براي دادن فرصت بيشتر براي پرداخت ماليات عقب افتاده نمي شه... دختر نااميد و مستأصل آواره خيابونها مي شه و تنها ياور او در اين آوارگي ها پليسيه که خودش زن و دو بچه کوچيک داره.. دختر از طريق اين دوست پليس و با سوء استفاده از موقعيت پناهنده بودن سرهنگ و تهديد به ديپورت اونها به ايران شروع به اذيت خانواده سرهنگ مي کنه... او ناآگاهانه و تحت تأثير احساسات غليظي که به اين خونه داره براي همه دردسر ايجاد مي کنه... مرد پليس به خاطر حس ترحم، همسر و بچه هاش رو رها کرده و با اين دختر آواره شده... به خاطر تهديد غيرقانوني سرهنگ به ديپورت شدن شغلش هم در معرض خطر قرار مي گيره.. پسر سرهنگ که نامش اسماعيل بوده( نام پسر ابراهيم که حالت قرباني و بيگناهي رو تداعي مي کنه) با اتفاقاتي که میفته( گرونگانگیری و تهدید و ارعاب آقا پلیسه ) کشته مي شه... وقتي سرهنگ رو اشتباهي دستگير مي کنن ، او در ماشين پليس شاهد بردن پيکر خونين و مالي اسماعيلشه.. وقتي کينگزلي با بازي قشنگ خود با لهجه غليظ فرياد مي زنه پاسارَم(پسرم) بدن آدم مي لرزه...
آدم تحمل نداره سرهنگ قوي و شق و رق رو اينقدر درهم شکسته و دلمرده ببينه..
او که مي دونه همسرش نادره تحمل اين داغ بزرگ رو نداره تصميم مي گيره با خوراندن مقدار زيادي قرص خواب در چايي همسرش اول او را بکشه ! بعد از خوابوندن همسر زيباي مسمومش به روي تخت،لباس رسمي سرهنگي مي پوشه... يه نايلون مي کشه روي سرش محکمش مي کنه و خودش هم کنار همسر مسمومش دراز مي کشه..
مرد پليس به زندان ميفته و باز دختر تنها و سرگردان مي شه.. او طي برخوردهايي با زن و مرد ايراني متوجه شده بوده که اين اونا نبودن که باعث بدبختي و آوارگيش شدن( یه بار هم دختره از ناامیدی خودکشی می کنه و سرهنگ وخانومش نجاتش داده بودن)..برمي گرده تا شايد ازشون دلجويي کنه و حتي آدم فکر مي کنه شايد بتونه جاي پسر کشته شده اونا رو پر کنه... صحنه گريه دختر با ديدن جسد سرهنگ و خانومش بي نهايت تکان دهنده ست بخصوص اونجايي که با پاره کردن نايلون روي سر سرهنگ سعي در دادن تنفس مصنوعي و نجات جان او مي کنه .... و وقتی موفق نمیشه روی تخت مثل جنینی بین اون دو میخوابه....
و همينطور صحنه آخر که اول فيلم هم نشونش داده بود.. پليس ازش مي پرسه اين خونه مال شماست؟ و دختر با چهره اي مسخ شده جواب مي ده: نه. اين خونه مال من نيست...
7- چند شب پيش يه جا مهموني بودم.. خانمي که تازه از مکه اومده بود خيلي با آب و تاب داشت براي جمع تعريف مي کرد: ((گفتم تا مکه اومدم مگه مي شه به سنگ حجرالاسود( ميدونم که سنگ يعني حجر ولي اينجوري مصطلحه) سر نزنم..آرزوي نکنم و نبوسمش.. وقتي نوبت داشت به من مي رسيد ديدم قبل از من مرد سياه پوستي آنچنان گريه ميکنه.. سرش رو به سنگ ميماله.. به طوري که اشکاش و آب دهن و آب دماغش به سنگ ماليده مي شه.. مونده بودم چطوري با اين همه ترشحات چه جوري سنگ رو ببوسم که حالم به هم نخوره.. چاره رو دراين ديدم که با بال روسريم دور تا دور سنگ رو پاک کنم و بعد ببوسمش..))
اينجا من خنگ که تا حالا فکر مي کردم حجرالاسود همون سنگ دور غار حراست پرسيدم چطور با يه بال روسري مي شه يه غار رو تميز کرد؟ که گفت اين سنگ اصلا ربطي به غار حرا نداره..
خانمه داشت از شکوه سنگ و حالي که بوسيدنش به آدم دست ميده ميگفت که ناگهان آقايي متشخص با لحن آروم و بسيار شمرده شروع به حرف زدن کرد.. اولش حرفاش خيلي بي ربط به نظر ميومد ...
او شروع کرد که:(( بله.. توي این همه کانالهاي ماهواره، شبکه آپادانا از همه وزين تر به نظر مياد...)) همه يواشکي به هم نگاه کردن که خوب که چي؟ به حرف خانومه چه ربطي داره..البته اعتراضشون فقط تو نگاهشون بود..
ادامه داد:(( در يکي از برنامه هاش آقايي بسيار فاضل و دانشمند برنامه داره به اسم حسن رجبنژاد...)) من چشام گرد شد.. داشت از گيله مرد خودمون حرف مي زد.. متاسفانه من تاحالا خودم افتخار اينو نداشتم که برنامه ايشون رو نگاه کنم ..... آقاهه با صبرو حوصله شروع کرد به تعريف از آقاي رجبنژاد... با چند مثال تحقيقات تاريخي از ايشون..فکر کنم نيم ساعتي طول کشيد تا رسيد به اينکه آقاي رجبنژاد در برنامه اي گفتن که يکي حمله ميکنه و سنگ حجرالاسود رو غنيمت ميگيره و مياره ايران و مدت زيادي به جاي سنگ توالت(اونموقع بهش میگفتن سنگ مستراح) ازش استفاده ميکنه و.... بالاخره يه مصري که تحمل اين توهين به مقدسات اسلام رو نداشته به مبلغ گزافي اين سنگ رو ميخره و دوباره ميگذاره سرجاش تو مکه..( مطمئن نيستم داستان رو درست شنيده باشم..)
فقط قيافه خانم وسواسي رو پيش خودتون مجسم کنيد که موقع شنيدن آخر اين داستان چطور در هم رفته بود و احساس تهوعي که به او دست داده بود.... و شليک خنده همه....
8- طرز درست کردن پنير
مواد لازم: سه ليتر شير پاستوريزه کيسه اي...يا شش بطري شير نيم ليتري..کلاه سفيد:)
نصف قرص مايه پنير: رني لسه...Rennilase(Rennet Tablet)
حتي المقدور نبايد شير خام استفاده بشه.. چون براي تهيه پنير، شير رو نبايد جوشوند.. ميکروب هاي اون کشته نمي شن.. بخصوص تب مالت( يادم نيست عامل تب مالت باسيل بود يا ويروس يا چيز ديگه)... البته اينطور پنيرها با 4-3 ماه خوابيدن داخل آب نمک عاري از ميکروب مي شن.. ولي خوب کسايي که مثل من شکموئن، طاقت سه ماه صبر کردن ندارن..پس ازشير پاستوريزه استفاده کنيد!
قرص هاي رني لسه که هر 10 تاش تو يه ساشه ست، در عطاري ها و داروخانه ها به مبلغ 200 تومن به فروش مي رسه...خانم مهربون کرماني 2 ساشه به عنوان سوغاتي بهم کادو داد:)
3 ليتر شير رو در ظرفي مي ريزيم و تا حدي گرم مي کنيم که وقتي انگشت درآن مي زنيم انگشت نسوزه.. (شير به هيچ عنوان نبايد عين زدن ماست اول جوشيده شه بعد سرد بشه! بلکه فقط به اندازه 37 درجه گرم شه) .. بعد زيرش رو خاموش مي کنيم..
يکي از قرص هاي رني لسه رو نصف مي کنيم.. در ته فنجون با چيزي محکم خوردش مي کنيم.. کمي آب ولرم رويش مي ريزيم که حل بشه و بعد اين محلول رو داخل ظرف شير 37 درجه مي ريزيم.. سه قاشق سرخالي نمک هم بهش اضافه مي کنيم و به مدت 5 دقيقه با قاشق همه رو به هم مي زنيم.. درِ قابلمه رو مي بنديم... در جاي گرمي قرارش مي ديم وروش رو با پتو يا پارچه کلفتي مي پوشونيم و مي ذاريم بين دو تا 5 ساعت بمونه... بعد از طي اين مدت، در رو که برميداريم مي بينيم که شير دلمه بسته.. پارچه اي که از قبل تهيه کرديم.. مثلا چلوار نازک( پارچه نبايد عين ململ يا تور خيلي نازک باشه يا اگه بود دولا استفاده مي کنيم).. روي آبکشي(حواستون کجاست؟ آبکش رو هم روي ظرفشويي بذاريد) مي گذاريم و کل شير دلمه بسته شده رو توش مي ريزيم.. گوشه هاي اين پارچه رو گره مي زنيم و از آبچکان بالاي ظرفشويي آويزونش مي کنيم... چند ساعت طول مي کشه تا آبش بره.. ظرفشويي من چون آبچکان نداره پارچه گره زده شده رو گذاشتم تو همون آبکش پلاستيکي بمونه تا يواش يواش آبش بره...
وقتي که آبش کم شد، پارچه گره زده شده رو روي سيني ظرفشويي که قبلا تميز کرديم مي گذاريم و شيء سنگيني روش مي گذاريم.. اون خانومي که يادِ من داد روش يه سنگ تميز مرمر گذاشت.. من سنگ نداشتم روش ديگ زودپز گذاشتم( چه نبوغي!) بعد از چند ساعت بقيه آب اضافيش ميره و پنير خوشمزه فرد اعلا اماده ست.. با کارد اونو به صورت مربع هاي کوچک مي بريم و در ظرف تاپري مي گذاريم... موقع نوش جان کردنش٬ دعا براي زيتون فراموش نشه:)!
۹- چرا چشمهای بچههای افغانی همیشه باید نگران باشه؟

علی نون هزار حرف نگفته در اينباره داره....
۱۰- وحید هم درباره افغانیها نوشته...بگذار اين وطن برای من وطن شود!
۱۱- (مربوط به شماره ۷)
خود عمو گیلهمرد عزیزم درباره سنگ حجرالاسود نوشته:
زيتون عزيزم .
سلام . اميدوارم شاد و سبز باشی و قلم شيرينت پر از شيرينی و طراوت .
و اما داستان حجر الاسود که در يکی از برنامه های تلويزيونی ام در باره اش صحبت کردم .
در اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم هجری ٬ يک جنبش ضد اسلامی به رهبری مردی بنام محمد گناوه ای ( که عربها او را محمد جنابی می خوانند ) در نواحی جنوب ايران در گرفت که به سرعت گسترش يافت و به بحرين و لحسا و ساير نقاط جنوبی ايران کشيده شد . محمد گناوه ای پس از تشکيل يک ارتش جنگاور٬ بهنگام حج به خانه خدا لشکر کشيد و بسياری از حاجيان را گردن زد و سنگ معروف حجر السود را دو نيم کرد و با خود به لحسا آورد و مدت هفت سال بعنوان سنگ مستراح از آن استفاده کرد که به عربی ميگوند حجر المرخاص ! سر انجام خليفه فاطمی مصر اين سنگ را بمبلغ بيست ميليون درهم از او خريد و به مکه برد و در آنجا نصب کرد که اکنون زيارتگاه مسلمانان عزيز است
دوستانی که مايل هستند اطلاعات بيشتری در اين زمينه داشته باشند می توانند به متون تاريخی بسيار معتبری مانند " الکامل ابن اثير ذيل حوادث سالهای 290 تا 300 هجری و يا به کتاب تاريخ طبری مراجعه بفرمايند که مفصلا در اين باره نوشته است .
محمد جنابی يک جمله بسيار زيبا در باره پيامبران دارد که میگويد :
" سه کس مردمان را تباه کردند . شبانی و طبيبی و شتربانی (يعنی موسی و عيسی و محمد ) و اين شتر بان از همه مشعبد تر و محتال تر بود ....
اميدوارم شاد و سبز باشی و قلمت همواره پر از طراوت و تازگی
با درود : گيله مرد
۱۲-

این لوگو رو روزبه نویسنده وبلاگ گفتارنیک درست کرده!
توضیحات بیشتر:<فراخوان براي پيوستن به «كمپين اعتراضي عليه برنامههاي صدا و سيما » ..
لاریجانی شانس آورد من فیلمهای عیدش در مورد صیغه و اینا ندیده بودم وگرنه پدرشو میاوردم:)
۱۳- آقای دودانی داشتیم؟...:))
ما لبخند ميزنيم و لبخند ميزنيم
ما لبخند ميزنيم و لبخند ميزنيم
خنده در چشمانت طنين ميافنکند
ما بالا ميرويم و بالا ميرويم
ما بالا ميرويم و بالا ميرويم
صداي پا بهنرمي درميان کاجها
ما ميگرييم و ميگرييم
ما ميگرييم و ميگرييم
اندوه در چشمبههمزدني ميگذرد
ما ميغلتيم و ميغلتيم
ما ميغلتيم و ميغلتيم
کمک کن تا سنگ را به کناري بغلتانم...
(از ترانههاي پينکفلويد)
1- هميشه از شيشه رفلکس براي پنجرهها بدم ميومده.. نور رو خيلي کمرنگ ميکنه... من رنگ طبيعي نور رو دوست دارم.. ميگن شيشه رفلکس براي کمرنگ نشدن رنگ مبل ها، فرش ها، و پرده ها خوبه... نمي دونم رنگ نور طبيعي ارزشش بيشتره يا رنگ فرشها و مبلها و پرده ها؟
2- تنها وقتي که از داشتن شيشه رفلکس خوشحالم وقتاييه که گنجشکها ميان رو بالکن... در ده بيست سانتي من به سروکول هم مي پرن و دونه هايي که براشون ريختم مي خورن.. هيچوقت نتونسته بودم اينقدر بهشون نزديک باشم و ازم نترسن و هر کاري دوست دارن بکنن، حتي نامزدبازي... رنگاشون از نزديک صدبرابر قشنگتره... تاسف مي خورم که اونا منو نمي بينن.. دلم مي خواست مي دونستن که اگه منو هم مي ديدن هيچ آسيبي بهشون نمي رسوندم..
3- يک ساعتي بود که باهم ساکت قدم ميزديم و من يک ماهي بود که ميخواستم حرفي بهش بزنم.. فکر نميکردم گفتنش اينقدر برام سخت باشه.. اما خودم خواسته بودم ديگه چيزي نگه.. يک بار.. دوبار.. سه بار در دوسال گذشته گفته بود... و هر بار ديده بودم که دستش ميلرزه و با صدايي که اونهم ميلرزيد.. و من نشنيده گرفته بودم حرفاشو يا گفته بودم احساسي مثل يه دوست معمولي بهش دارم .. بار چهارم ديگه قول داد چيزي نگه و من قول داده بودم اگه احساسي پيدا کردم بهش بگم...
تموم نيرومو جمع کردم و گفتم: دعوت مامانت هنوز سرجاشه؟
شايد ظاهرم نشون نميداد ولي حال آرش کمانگير رو داشتم که با پرتاب تير نيروش تموم شد.. ديدم اون بدتر از من يهو وايساد و داد زد: شوخي ميکني!! و من پايين رو نگاه کردم..
من شوخي نميکردم.. چند وقت بود که فهميده بودم او بهترين دوستيه که تو زندگيم دارم! کسي که هميشه در کنارم بود و من نميديدمش يا ميديدم و به روي خودم نمیآوردم.. چند وقت بود فکر ميکردم او یه انسان واقعیه و تاحالا دروغی بهم نگفته.. و فکر میکردم صادقانه نيست که اينطور وانمود ميکنم که علاقه يه طرفهست..
شايد جنس علاقهمو نميدونستم و هنوزم نميدونم، ولي وجود داره! صادقانه نبود که باهاش عين بقيه رفتار ميکنم.. فکر ميکنم براي من با همه فرق داشته هميشه..
فوري براي ناهار فرداش دعوت شدم.. خواهرش رو قبلا ديده بودم و باهاش حرف زده بودم واين کارمو راحت ميکرد.. اول خواستم گل بگيرم.. از فکري که ممکن بود بشه خندهم گرفت..براي خودش يه کتاب خريدم و براي خواهرش يه عيدي کوچولو! و رفتم!
سرميز خيلي سعي ميکردم کمتر حرف بزنم.. ولي نميشد... با من عين يه فرد نزديک خانواده رفتار ميشد..بهم خيلي رو ميدادن... ميگفتن که دوساله که منتظرمنن..
دوسه بار شنيدم که مامانش يواشکي به خواهرش گفت چه دختر ناز و بانمکيه.. ميدونم وقتي يه دختر از نظر خوشگلی معمولیه٬ ولي يه کم شيطونه اينجوري ميگن:))
بعد از ناهار به اتاق باباش فراخوانده شدم.. باباش نيومده بود سر ميز..
باباشم قبلا ديده بودم.. ولي اون منو نديده بود.. توي آيسييوي بيمارستان.. درحالت کُما بود.. به زور از پرستارا اجازه گرفته بودیم که با پسرش بریم توي بخش مراقبتهای ویژه.. ديدم که سرمش خيلي وقته تموم شده و جاي اينکه سرم بره تو رگ، کلي از خونش اومده بود تو سِتِ سرم.. به پرستار که گفتم بايد سرمش عوض شه، پرستار عصباني شد و بهم پرخاش کرد که خودشون کارشونو بلدن!
بعد از مرخص شدن از بيمارستان پدر فهميده بود که ديگه هرگز نميتونه راه بره...قطع نخاع شده بود...
اتاق پدر خيلي ابهت داشت.. پر از کتاب و يه گوشه روي يه ميز هم همه ش دارو.... به خاطر من اومده بود نشسته بود رو ويلچر... خيلي با شخصيت و باوقار... همه رو بيرون کرد.. ميخواست تنها با من حرف بزنه.. خيلي دستپاچه شدم.. يعني من کار بدي کرده بودم رفته بودم اونجا؟.. دل تو دلم نبود... قلبم تالاپ تولوپ ميکرد.. صندليم خيلي نزديک به ويلچر بود.. کاش دوستم صندلي رو کمي دورتر ميذاشت..
بعد از يه کم سکوت اول شروع کرد به شوخي درباره درگيريم با پرستار آي سي يو.. ماجرا رو فهميده بود.. کلي از شجاعت من تعريف کرد.. يه کم ترسم ريخت و زبون منم باز شد.. بعد شروع کرد... که خوشحاله که من همعقيدهي پسرشم.. خوشحاله که من با دختراي ديگه فرق دارم.. گفت خيلي خوبه دختر و پسر هم هدف باشن.. نيروشون صرف جنگ و جدل سر عقيده شون نشه...صداشو کمي پايين آورد و يواش جوري که بيرون از اتاقيا نشنون، تعريف کرد که چطور يکي از دوستاش يه عمر زندگيش با خانمش صرف اين شده که عقايدشون رو به هم اثبات کنن.. آقاهه به مذهب و خدا اعتقاد نداشته و خانمه همهش مشغول اداي نماز يوميه و نماز شب و سفره انداختن و مکه و سوريه و کربلا باشه و با مثالهايي که در تناقض کارهای این دو ميزد هردومون غش غش ميخنديديم... توي اون يکي دوساعت اونقدر باهم صميمي شديم انگار که خيلي وقته همدیگر رو می شناسیم.. خیلی چیزا دربارهم میدونست..خیلی چیزا بهم گفت از پسرش و خانواده.. کلی درددل و.... و ناراحت بود نمیتونه با این وضع پاش بیاد خونهمون..
تو پذيرايي هر چي ازم پرسيدن چي ميگفتين که میخندیدین؟ حرف رو عوض میکردم و آخرش هم نگفتم:) در عوض کمي حرفهاي بامزه زدم و باهم خندیدیم.. ميدونستم بعد از تصادف پدرش چقدر همه افسرده و ناراحتن.. دلم ميخواست جو رو يه کم عوض کنم..
اما دلم نميخواست خانوادهش اينجوري يه عنوان.... روم حساب کنن.. بعدا بهش گفتم من به ازدواج فکر نميکنم ها... فقط دوست باشيم..خنديد و گفت: معمولا برعکسه..
همه بديهامو بهش گفتم.. حتي خيلي غليظ تر از ايني که واقعا هستم.. تقريبا همه ماجراهاي زندگيمو ميدونه و بازم دلبسته بهم! دوساله از نزديک ميشناسيم همديگررو.. تو يه جمع مشترک... خيلي صبوره که اينقدر منتظر مونده... میدونم دوسه تا از دخترای جمع ازش بدشون نمیومده و اونم میدونست که کیا ازم خوششون میومد.. من بودم خيلي زودتر از اينا بريده بودم.. ولی اون موند!
بقیهش بعدا:)
الان سرما خوردم و تب دارم..آخه هوا یه دفعه خیلی سرد شد و اینجاها کمی برف اومد..ممکنه وقتی حالم خوب شه٬ این شماره رو پاک کنم!آخه تب و مستی مثل همن!
پ.ن.فقط وبلاگم رو بهش نگفتم هنوز..
به قول معروف مگه خرم .... :)))
شوخی:درسته که ناز ميکنم ولي مگه شانس چند بار در خونهي آدمو ميزنه؟:)
4- طرز درست کردن ماست :
2 کيلو شير رو مي جوشونيم... اگه شير پاستوريزه باشه 5 دقيقه کافيه و اگه شيرخام باشه حداقل 20 دقيقه... تا اگه ميکروبي، تب مالتي چيزي توش بود از بين بره.. بعد مي گذاريم تا ولرم بشه.. حدود 37 درجه.. طوري که اگه انگشتمونو توش بزنيم انگشت نسوزه، بعضيا هم مي گن انگشتو نَگَزه يا يه همچين چيزايي.. سردتر از انگشت هم نباشه وگرنه خوب نمي بنده!
از اونطرف دو قاشق ماست راست راسکي رو توي کاسه اي مي ريزيم و روش مقداري از اين شير ولرم مي ريزيم و به هم مي زنيم.. اين مي شه مايه ي ماست..
بقيه شير ولرم رو در ظروفي که مي خواهيم ماست دراون ببنده مي ريزيم... ظرف بلور بهتره.. من معمولا توي چند تا ليوان يا تو ظرف پيرکس ماست مي بندم...
بعد در هر ظرف( اگه ظرف بزرگ باشه يه ظرف کافيه) يواش از کنار، مقداري ازون مايه ماستي که درست کرديم مي ريزيم.. در اونها رو با بشقاب هم اندازه اش مي بنديم( ظرف پيرکس خودش در داره معمولا..روي ليوان هم مي شه نعلبکي گذاشت)
اونها رو در جاي گرمي مي گذاريم... من معمولا زير شوفاژ مي گذارم... و روشون رو با پتو مي پوشونم... جاش خيلي داغ هم نبايد باشه ها...
بعد از دو ساعت بريد سروقتش.. ماست بسته شده... شکموبازي درنياريد و فوري در اون قاشق نزنيد که ماست مي بُره و آب مي ندازه.. فوري بذاريدش تو يخچال...بايد چند ساعت شايدم بيشتر، مثلا يکي دوروز هم در يخچال باشه.. ماست شما آماده ست.. نوش جان!
5- کوروش، eli و شیرین و گلی عزیز...٬طرز تهيه پنير بمونه براي دفعه بعد.. آشپزی درخواستی:)
6- به لانه بر ميگرديم:)
7- اصلا باورم نميشه .. بهم پيشنهاد شده تو يه تاتر بازي کنم.. فکر ميکنم نتونم!
اين دومين باره.. اولين بار شونزده سالم بود که يکي پيشنهاد بازي تو يه فيلم رو بهم داد.. چطوري؟
چند روزي بود ميديدم يه آقايي حدودا 25 ساله تو راه مدرسه تعقيبم ميکنه... نه متلکي ميگفت نه بدجور نگاهم ميکرد(پ.ن. چه بیشعور!!).. دورادور دنبالم ميومد.. هميشه جليقه شکاري کرم تنش بود.. من هميشه بعد از خداحافظي با دوستاني که مقداري از راه با هم همراه بوديم تند ميکردم... يه شب اومد در خونه زنگ زد و بابامو منو خواست و پيشنهادشو مطرح کرد.. فيلمساز جوان و آماتوري بود... فيلمنامهاي داشت در مورد دختري که از روي ناچاري به کارهاي خلاف کشيده ميشه ولي دختر که باطن پاکي داره چطور از ازين مهلکه به در ميره و... ميگفت شخصيتي که تو ذهنش بوده خيلي شبيه من بوده...بابام يه کم با ناراحتي من و مني کرد و دست آخر سپرد به خودم... من با اينکه دو سه بار در مدرسه تاتر کار کرده بودم..حتي با دختر يکي از هنرپيشه هاي معروف نمايشي به زبان انگليسي نوشته بوديم و اجرا کرده بوديم و خیلی هم مورد تشويق قرار گرفتيم.. قبول نکردم.. يعني ترسيدم قبول کنم.. فهميده بودم بابام راضي نيست و حتما موردي داشت که راضي نبود.. راستش خجالت هم ميکشيدم.. جلوي دوربين بايد خيلي سخت باشه.. حالا هم همون ترس و خجالت رو دارم...ايندفعه جلوي جمعيت!!
نه بابا..فکر نکنم من اينکاره باشم!
ولی ایندفعه تا مرحله خوندن نمایشنامه جلو میرم..
8-بدرخش اي الماس خوشتراش
اکنون در چشمهاي تو نگاهيست چون دو حفره در آسمان
بدرخش اي الماس خوشتراش
با وزش نسيم فولاد
تو ميان دنياي کودکي و دنياي ستاره هاي شهير گير افتادهاي
بيا تو اي آماج خندههاي دوردست، بيا اي بيگانه، اي افسانه
اي شهيد!
و بدرخش..
(از ترانههاي پينکفلويد)
۹- یه خبر بد!
متاسفانه مادر مهربان خوابگرد عزیزمان فوت کرد...
1- خيلي عجيبه!
من در پست قبلي شعري از سهراب سپهري نوشتم..... موقع تايپ چند کلمهش نسبت به درست بودنش دچار شک شدم و با منتش تو کتاب مقابله کردم و ديدم اشتباهي نکردم..
اهوراي عزيز در نظرخواهي همون مطلب برام نوشت که چرا در شعر دست بردم... از من انکاربود و از ايشون اصرار.. تا اينکه امروز به کتاب هشت کتاب سهراب مراجعه کردم و ديدم اين شعر دراين دو کتاب خيلي باهم فرق ميکنه!به طوريکه حتي نمي شد شعر زيري رو اصلاح کنم.. بايد دوباره بنويسمش... از اهوراي عزيز خيلي ممنونم.. سعي مي کنم ازين به بعد بيشتر دقت کنم بخصوص به تاريخ چاپ کتابها دقت بيشتري کنم.. حالا اين شعر چرا اونقدر عوض شده.. آيا در زمان شاه سانسور شده بوده يا خود سهراب بعدا شعرشو عوض کرده؟ مشخصات کتابي که من اين شعرو از روش نوشته بودم: نام کتاب((از نيما تا بعد- برگزيده اي از شعر امروز ايران))112 شعر داره از 13 شاعر..چاپ اولش در سال47 و چاپ دومش در سال 1355 بوده..انتشارات مرواريد...شعرها به انتخاب فروغ فرخزاد بوده.. به اهتمام مجيد روشنگر.. اين شعر در صفحه 283 اين کتاب چاپ شده..
حالا اين شعر رو با شعر پست قبليم مقايسه کنيد:
(( از روي پلک شب))
شب سرشاري بود
رود از پاي صنوبرها، تا فراترها مي رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پيدا بود..
در بلندي ها، ما
دورها گم، سطح ها شسته، و نگاه از همه شب نازک تر.
دست هايت، ساقه سبز پيامي را مي داد به من
و سفالينه ي انس، با نفس هايت آهسته ترک مي خورد
و تپش هامان مي ريخت به سنگ.
از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ ها
و لعاب مهتاب، روي رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازنده خاک...
فرصت سبز حيات، به هواي خنک کوهستان مي پيوست...
سايه ها بر مي گشت.
و هنوز، در راه نسيم،
پونه هايي که تکان مي خورد،
جذبه هايي که بهم مي ريخت...
(سهراب سپهري)
از هشت کتاب سهراب..انتشارات طهوري.. چاپ سال 1379..صفحه 334..
2- بالاخره دلم اومد 7500 تومن بدم و کتاب مکتبهاي ادبي رضا سيد حسيني رو بخرم... نمي دونم چرا ماها - خودمو مي گم! - حاضريم خيلي بيشتر ازينا، پول کفش و کيف بديم.. روسري و مانتو نو بخريم ولي وقتي اسم خريدن کتاب مياد چشم مي درونيم که واي.. چه گرون!! لذت دونستن چيزايي رو که نمي دوني با چي مي شه مقايسه کرد؟.. خيلي وقت بود دلم مي خواست اطلاعاتم رو در مورد مکتبهاي ادبي که در حيطه ي هنر هم وجود دارن زياد کنم..درباره کلاسيسيم و انديشه هاي افلاطون.. استدلال کردن منطقي.. چرا به طرفداران افلاطون مي گفتند مشائيان؟( اينو از يکي پرسيدم گفت افلاطون با قدم زدن تو باغش که به آکادمي معروف بوده با شاگرداش به صورت پرسش و پاسخ بحث مي کرده.. مشائيان از مشيء مياد..يعني راه) ..
سوفسطاييان چي مي گن.. نمي دونستم سوفسطائيان همون طرفداران سفسطه و مغلطه هستند ... دلم مي خواد بدونم نيچه چه طوري نظريه هاي افلاطون رو رد مي کنه..پوپر چي مي گه؟ مُثُل چيه؟ کيا طرفداراي مکتب رومانتيسم بودن؟.. دلم مي خواد بيشتر در مورد فرق بين رئاليسم و ناتوراليسم بدونم .. سمبوليست ها چي مي گن؟ از اکسپرسيونيسم..کوبيسم.. دادائيسم( تازه فهميدم دادامن چرا اسم وبلاگش داداست).. سوررئاليسم..اگزيستانسياليسم.. و همه و همه...بيشتر بدونم...
جوک واقعي:
تو دانشگاه یکی از استادامون تعريف مي کرد يه دانشجو در ورقه امتحانيش در جواب سوالِ چند مکتب ادبي نام ببر، نوشته بوده: کلاسيسيسم.. ناتوراليسم.. سوسياليسم.. کمونيسم..امپرياليسم و...
نمي دونم چرا تو دانشگاه هاي ايران آدم دلش مي خواد همه ش از درس فرار کنه...
3-اين روزها تو روزنامه بحث از کتک زدن وحشيانه يه کودک توسط ناپدريشه..
مادرخونده کودک - ساکن رباط کريم- در ازدواج قبليش بچه دار نمي شده و بعد از 15 سال با توافق شوهرقبليش از پرورشگاه نوزادي به فرزندي قبول مي کنه به نام مژده، که الان 5 سالشه..شوهرسابق زن سال گذشته فوت مي کنه و زن صيغه اين مرد مي شه...يه روز مرد که در کرج با زن اولش زندگي مي کرده..بعد از به مهماني رفتن زن اول به خانه پدرش، از اين زن ميخواد با بچه اش مدتي برن خونه ش.. اونجا هم مرتب به هر بهانه اي هم زن و هم بچه رو به باد کتک مي گيره.. بار آخر به بهانه ي اينکه زن ته مانده غذاي دختر کوچولوشو خورده با سيم ضبط بدن هر دو را سياه و کبود مي کنه.. و تا صبح به کتک زدن بچه ادامه مي ده به طوريکه بچه بيحال مي شه و زن از فرصتي استفاده و فرار مي کنه و ميره پاسگاه و از مرد شکايت مي کنه! با اينکه مرد در دادگاه همه چيز رو انکار کرده ولي توسط شهادت همسايه ها که جيغ و داد اين زن و بچه رو شنيده بودن تقريبا جریان ثابت شدهست..
چند مورد به ذهنم رسيد.. اول اينکه چرا بايد زنان بيوه در مملکت ما اينقدر بي پناه و بي پول باشند و هيچ ارگاني ازشون حمايت نکنه که مجبور بشن صيغه مرد زن داري بشن.. مرداني که اگر بويي از انسانيت برده بودن هيچوقت به زن اول خودشون خيانت نمي کردن!
مرداني که چند همسري رو براي خودشون افتخار مي دونن و معمولا هم ژست ترحم و حمايت از بيوه زنان و نيکوکاري به خود مي گيرند.. ولي در باطن فقط به فکر امیال خودشون هستن و دیدیم که بیشترشون بعد از مدتی مرتکب چنين ماجراهاي دردناکي ميشن!
اصولا جوهره انسان مايل به تک همسريست... زن و مرد دوتايي همديگر رو کامل مي کنن.. شريک غم و شادي هاي هم هستن.. مادر و پدريک بچه مشترک هستن و.... و هيچ جا نشنيديم که دوزن يک مرد رو کامل کنن... و البته نه اينکه دو مرد يک زن رو کامل کنن..که اين مورد دوم رو هم متاسفانه تازگي ها زياد ديدم..
من به زناني که با علم به زن داشتن مرد صيغه او مي شن اعتراض دارم... درسته که شرايط اقتصادي، بخصوص براي زنان تنها، طاقت فرساست...ولي... زني که اينکار رو مي کنه ناخواسته به زنيت خودش خيانت مي کنه! به همجنساي خودش و به جامعه..
مردايي که مرتب زن صيغه مي کنن نمي دونن چقدر پشت سر مورد لعن و نفرين و تمسخر اطرافيانشون هستن.. و برعکس اونکه فکر مي کنن مردم اونا رو ضعيف النفس و خوشگذرون و شهوتران مي دونن...
4- تو کرمان زن ميزبان بهم ياد داد چطور پنير و ماست درست کنم... البته ماست رو بلد بودم.. ولي اونقدر شيرين و باحوصله يادم مي داد که مخصوصا نگفتم ماست بلدم... چند قرص پنير هم بهم سوغاتي داد.. پريروز 5 کيسه شير 1 ليتري شيرپاستوريزه خريدم.. 3 تاشو کردم پنيرو 2 تاشو ماست.. ا ونقدر خوشمزه شدن که خودم حظ کردم... قبلا آشپزي هم زياد بلد نبودم..فقط چند نوع ساده.. ولي زماني که مامانم به خاطر زايمان خواهرم و مريضي پدرش يک سال و هفت ماه ايران نبود، پيرزن همسايه کلي چيز يادم داد.. انواع غذاها، ترشي ها، مرباها، شربت ها... يادش بخير. چقدر مهربون و باصبر و حوصله بود.. بعضي وقتها چرا من بهش کم محلي مي کردم؟؟؟
. الان ازش دورم... ولي يادش هميشه با منه... در جاي جاي وبلاگم هم اثر اين خانم پير و مهربون هست..جايي که گفتم اونقدر دقيق مشخصات مهمونامون رو با جزئيات بهمون گفت.. جايي که گفتم وقتي مريض بود رفتم کمکش شله زرد بپزه و در خيلي نوشته هاي ديگه م...
وقتي يه غذاي خوشمزه مي پزم خيلي احساس خوبي دارم..از اين که مي تونم پنير به اين خوشمزه اي- خيلي خوشمزه تر از پنيرهاي بيرون- درست کنم، لذت مي برم.. ازين که وقتي مي رم سر يخجال ماست هاي بسته شده تو ليوان رو مي بينم ذوق مي کنم..
برعکس بعضي خانوما هيچ احساس بدي نسبت به چيزي که توليد مي کنم ندارم.. بله! من اينها رو توليد مي دونم.. و به اين دونسته هام افتخار هم مي کنم..
. دلم مي سوزه براي مردايي که اين کارارو عار مي دونن.. دلم مي سوزه که سالهاست در گوششون خوندن که مبادا دست به اين کاراي زنونه بزني.. دلم مي سوزه که بهشون گفتن که مرد بايد فقط قوي و شجاع و باجذبه باشه..مبادا رمانتيک بشه..مبادا ياد بگيره چطور جورابشو خودش بدوزه.. مبادا ظرف بشوره و آشپزي کنه و دستي دستي خودشونو از توانايي هايي محروم کردن!
البته خرده نمي گيرم بر اونکه کلا از کار خونه بدش بياد.. چه زن و چه مرد... ولي نه به اين دليل که اين کارا رو شرم بدونه و سطح پايين.. کار خونه هم يه نوع علمه! هنره! ولي زياديش وهمراه با وسواس و طوريکه آدم رو از کار و زندگي و خوندن و تفريح و .. بندازه هيچ خوب نيست.. البته اينا نظر منه!
۵- هر دم از اين باغ بری میرسد
تارهتر از تازهتری میرسد!
۶- مردی به جرم اينکه زنش با اتوموبيل برای آژانسی مسافرکشی میکنه و اينکار برای خانمها قبيحه ازش شکايت کرده.. خوشبختان رئيس دادگاه که هنوز به اندازه قاضی مرتضوی مدير و مدبر نبوده ٬ گفته اگر شرعا رانندگی برای خانمها اشکال داشت٬ تو کشور ما اصلا بهش گواهينامه نمی دادن! شوهره هم رضايت داده و دست در دست شيرزن زحمتکشش از دادگاه بيرون آمده...
۷- تا حالا به کتابخانه گلشن سری زدید؟
۸- خبر خوشحالکننده کشف داروی ام اس.. امیدوارم به زودی ویولت و شهلای عزیز به این دارو دسترسی پیدا کنن.. و همینطور بقیه بیماران..
اینم چشمای آخوند توی حمام گنجعلیخان کرمان.. ممنون از دوست عزیزی که به دعوت من لبیک گفت و این عکس رو فرستاد..البته عمق نجابت چشمهاش از این زاویه درست معلوم نیست!
1- شب سرشاري بود
جاجرود از پاي صنوبرها، تا فراترها ميرفت
دره مهتاباندود، و چنان روشن کوه، که خدا پيدا بود
غوکها ميخواندند، لرزش برگ صنوبرها، ابديت را، سر هر سنگي ميافشاند
در بلنديها ، ما، و برآن صخره که از دست زمان بالاتر
نورها گم، سبزها شسته. و نگاه از همه شب نازکتر
دستهايت، ساقهي سبز پيامي را ميداد به من
و سفالينهي زيست، با نفسهايت آهسته ترک ميخورد
و تپشهامان ميريخت به سنگ
از شرابي ديرين، شن تابستان در رگهامان
و نگاهي نورس، ميوزيد از نم چشمانت تا بيشهي شور
و لعاب مهتاب، روي رفتارت ميريخت
تو شگرف، تو رها، و چنان زيبا، که برازندهي مرگ
راز زيبايي، به هواي خنک کوهستان ميپيوست
سايهها بر ميگشت
و هنوز، در گذرگاه نسيم
جذبههايي که بهم ميريخت
پونههايي که تکان ميخورد...
(سهراب سپهري)
2- سفر به کرمان(2)
چيزي که در کرمان خيلي توجهم رو جلب کرد، خيابانهاي پهن و جمعيت کم کرمان بود...آدم کيف ميکرد...جمعيتش نسبت به وستعش خيلي کمتر از تهران و يا کرجه!(کمتر از یه میلیون)..توي عيد معمولا گردشگاههاي تاريخي بيشتر شهرها، مثل اصفهان، غلغله مي شه، ولي در کرمان اينطور نبود..نه اينکه هيچکس نباشه، ولي به نسبت زيبايي و جالبي بناها دوست داشتم آدم هاي بيشتري اونجا مي ديدم.. نکته جالب ديگه درخت ها بودن که مثل درختها در فصل تابستون محل ما بودن..سبزِ سبز! تو محل ما هنوزم که هنوزه برگهاي چنارها باز نشده.. تازه جوونه ها جيک زدن!اونموقع که رفتيم مسافرت درختهامون هنوز در خواب زمستوني بودن!
بهترين نکته کرمان مردم خوب و خونگرم و مهمون نوازش بودن.. ما تصميم داشتيم بعد از سر زدن به اقوام يکي از بچه ها بريم هتل..ولي مگه گذاشتن؟ تو اين چند روز مرتب دعوتمون مي کردن اينور و اونور..برادرزن صاحبخونه.. خواهر صاحبخونه..مادر بزرگش.. همه و همه با اصرار مهمونمون مي کردن..حتي نمي ذاشتن تنهايي بريم ديدن شهر و بازارهاش... همه جا باهامون ميومدن.. واقعا بعضي جاها از خجالت آب مي شدم.. من خيلي ازين تعارف ها بلد نبودم.. اصلا دسته جمعي کار و زندگي شونو ول کرده بودن که به ماها خوش بگذره.. تو مهمونياشون موسيقي بود..آواز بود.. بحث بود.. خنده و شوخي بود.. و من تنها کاري که تونستم بکنم ثبت اين لحظه ها با دوربين فيلمبرداري بود.. قرار بود قبل از عيد دوربين ديجيتال هم بخرم و عکس بگيرم و بذارم اينجا که در اثر تنبليم جور نشد!
از ميدون ارک کرمان کمي نوشتم که شهرداري زياد به نظافت و تميزيش توجه نمي کنه و همينطور آدمهايي که اونجا اطراق کردن و تو روز روشن تو بساطشون بسته هاي ناس داشتن( نوعي برگ گياه مخدر که بعضي افغانيها و پاکستاني ها گوشه لپشون مي ذارن و هر وقت بيکار مي شن مي جون و شيره شو قورت مي دن و وقتي شيره ش تموم شد تُفِش مي کنن) و حتي تبليغ ترياک مرغوب مي کردن.. خيلي متاسف شدم..دوست داشتم اونجا هم مثل ميدان نقش جهان اصفهان پاکسازي مي شد و با درشکه مردم رو دورش مي گردوندن.. مردم زياد از شهرداري کرمان راضي نبودن..
مجموعه گنجعلي خان
جناب گنجعلي خان که يکي از سرداران دربار صفوي بوده در سال 1005 ه.ق. حاکم کرمان مي شه و از قدرتش در جهت کارهاي عام المنفعه استفاده مي کنه( نه مثل بعضيا فقط به فکر پر کردن جيب خود و فاميلهاش و بعد که اوضاع خراب شد بزن و در رو!) دکتر باستاني پاريزي درباره ش گفته که او سعي داشته شهر ضعفاي کرمان رو به شهر اغنيا تبديل کنه! مجموعه گنجعلي خان که 11000 هزار متر مربعه همه به دستور او بنا شده.. که الان هم با اين همه جمعيت و امکانات کار بزرگيه..چه برسه به اونوقت...
بازاراش خيلي جالب بودن..بازار مسگرها با اشياء زيباي مسي... پته دوزان.. (پته يه نوع سوزنکاري روي پارچه ي پشمي ست..قيمتهاش بستگي به ريز بودن نقشها داره.. زنهاي با حوصله کرماني ساعتهاي متمادي بايد روش کار کنن..از 20-10 هزار تومن هست تا 150 هزار تومن).. ادويه فروشان که بوي انواع ادويه آدم رو مست مي کرد.. بوي ادويه خورشي، پلويي، بوي قاووت..بوي زيره که همه جا بود..زيره ي خوب کيلويي 14000 تومن.. بوي هل و زردچوبه.. من از همه ش کمي خريدم.. البته زيره فقط 100 گرم.. ولي قائوت که ارزون بود بيشتر خريدم..کيلويي 2000 تومن.. قائوت که بعضيا بهش مي گن قُوَتو از چند تا دانه گياه آسياب شده درست مي شه مثل خُرفه.. که مي گن خيلي در تقويت حافظه تاثير داره...زرشک خريدم..کشک خوشمزه خريدم.. يه نوع قره قوروت داشت پفکي و به رنگ سفيد.. تُرش تُرش و خوشمزه.. يکي از شيريني هاي معروفش کلمپه ست که شيريني خيلي خوشمزه ايه.. وسطش خرماست..بعضيا با گردو و بعضيا با زعفرون.. ميزبان ما توصيه کرد کلمپه رو فقط از کلمپه سراي مريم بخريم ..تازه تازه مي پزه و هميشه جلوي مغازه ش صف طويليه که معمولا به همه نمي رسه....
تو بازارها نمي دونستم مغازه هاي پر از اجناس زيبا و الوان رو ببينم يا نگام به سقف زيباي بازار باشه.. از گيجي، هي گُم مي شدم و يکي بايد ميومد پيدام مي کرد.. آب انبارش توي بازاره.. چه نقوشي داره!..
تو بازارش يه قهوه خونه هم داره خيلي خيلي جالب... تو زير زمينِ گردِ يه بناي قديمي وسطش حوض بود توي حوض هفت سين چيده بودن... و يه گروه کوچيک موسيقي برنامه زنده اجرا مي کردن... سنتور و تمبک و يکي هم آواز.. ترانه ها درخواستي بود.. هزار تومن که مي دادي برات از ايرج بسطامي مي خوند... هايده و مهستي مي خوند و... دور تا دور قهوه خونه در سطح بالاتر ميز و صندليهايي چيده شده بود که ملت مشغول قليون کشي و خوردن فالوده کرموني( با فالوده شيرازي خيلي فرق داره.. ولي من شيرازيشو بيشتر دوست دارم) و چايي هاي قند پهلو و بستني و .. مجسمه هاي کوچک خيلي بامزه اي از داش مشتي ها و کلاه مخملي ها با دستمال يزدي در دست و پاشنه کفش هاي خوابيده دور تا دور سالن بود... من براي اولين بار يه پُک قليون کشيدم.. اوخ.. دهنم خيلي تلخ شد و مجبور شدم روش فالوده کرموني که زياد از مزه ش خوشم نيومد بخورم..
يه بازار داره به اسم بازار کويتي ها.. توش پر از اجناس چيني و کره ايه.. براي داداشم يه کفش کره اي سوغاتي خريدم.. يه پيرهن چيني هم براي بابام.. براي مامانم هم يه کفش صندل تابستوني چيني ... براي خودم هم از اون يکي بازار يه پَته خريدم.. خانومه اول گفت 30 تومن.. بهم گفته بودن زياد چونه بزن.. گفتم 17 تومن مي دي؟ البته پولم هم نمي رسيد 30 تومن بدم.. گفت خودش 26 تومن از کسي خريده.. گفتم من فوقش بتونم 20 تومن بدم و اومدم بيام بيرون که صدام زد بيا ببر:) گفتم اگه ضرر مي کني نمي خوام.. با لبخندي گفت مبارکت باشه.. راستش اصلا دلم نمياد همچين پته اي رو بندازم رو ميز که مثلا يه وقت چايي روش بريزه يا خراب شه.. مي خوام قابش کنم.. زمينه پارچه هم قرمزه که خيلي دوست دارم.. همه ش نگاش مي کنم و مي گم اون زن دوزنده چقدر سوزن زده.. چقدر از چشمش مايه گذاشته و آيا چند بارسوزن رفته انگشتش و خون اومده.. گفتم نکنه فلسفه زمينه قرمز پته اين باشه که خون هاي انگشتهاي زنان پته دوز معلوم نشه!
از حمام گنجعلي خان چي بگم؟!!! زيبايي سقف هاي گنبدي و کاشي هاي زيباي ديواره ها آدم رو محسور(مسحور) مي کنه..چقدر معمار و بنا و کارگر اينجا زحمت کشيدن!!...فکر اينکه اين حموم 500 سال پيش ساخته شده و تا 50 سال پيش هم داير بوده آدم رو سر شوق مياره... و تو ذهن خودت صداهاي شرشر آب و صداي مردم رو مي شنوي که داد مي زنن و از دلاک مي خوان پشتشونو کيسه کنه يا مشت و مالشون بده و يا خشک مي خوان و... حمام از تالارهاي زيادي درست شده..روي هم 1300 متر مربعه..شوخي که نيست... در هر تالاري مجسمه هايي که در سال 1352 ساخته شده نشون مي ده که اين تالار مربوط به چه کاريه... يه جا خزينه.. يه جا واجبي خانه.. يه جا جايگاه هاي مخصوص رختکن.. استراحت.. نماز خوندن.. ميوه خوردن.. قليون کشيدن و اينکه هر جايگاه مربوط به چه طبقه اي از اجتماعه.. حاکمان که حموم زمان بخصوصي براشون قُرق مي شده.... دهقانان.. پيشه وران.. کارگران همه جاشون جدا بوده... روحانيان .. خانمی داد زد وای چشماهی مجسمه آخونده چقدر هیزه!چشاش دربیاد ایشالله!!. .. از بس خنديديم مُرديم.هر کي مجسمه شو ساخته دستش درد نکنه... اگه کسي کرمانه تروخدا يه عکس از اون مجسمه آخونده که داره مثلا نماز مي خونه ولي با چشماي هيزش داره زناي بازديدکننده رو ديد مي زنه بندازه و بفرسته برام:)..
ديگه... تالار بادکش کردن و حجامت... يه جا مجسمه مردي با لباس و کلاه قديمي مرداي ايراني هست که گويا مال زمان جووني آقاي نواب زاده ست که قبلا گريمور راديو تلويزيون بوده و حالا رئيس ميراث فرهنگي کرمانه...
یاد این ترانه افتادم:یه حمومی من بسازم چِل ستون چل پنجره.. جانم چل ستون چل پنجره.. کج کلاه خان توش بشینن با یزاق و سلسه جانم با یراق و سلسله...
قراره به زودی حموم زنونه ش هم افتتاح بشه.. می گن اونم مجسمه داره.. فقط نمی دونم زنا رو چه جوری می خوان نشون بدن؟ با لباس و چادر و مقنعه؟ یا لخت که فقط دیدنش برای خانومها آزاد باشه.. حموم مردان که کارش با یه لنگ قرمز دور کمرشون راه افتاده...
حمومی آی حمومی، لنگ و قطیفه م رو بردن.. لُنگ و قطیفه ت جهنم.. یه چیز دیگه تو بردن:)) یادم نیست چی!
ديگه .. ضرابخانه يا موزه سکه.. مسجد... سراي گنجعلي خان.. همه و همه خيلي ديدني هستن...
يکي از بهترين و زيباترين جاهاي کرمان و يا بهتر بگم ماهان، باغ شازده ست... ساختمون خيلي قشنگ با درختا و سروهاي سر به فلک کشيده... رودي که در باغ جاريه و چند جا عين آبشار ريزش مي کنه.. شبها اگه به سر در باغ شازده توجه کني مي توني ماه رو در انواع حالتها ببيني.. هلال باريک.. هلاي پهنتر.. ماه نيمه.. و قرص کامل ماه.. يه کشک و بادمجون رو تختهاي باغ خيلي مي چسبه...
آخرين دستي که اين باغ بهش رسيده آقاي فرمانفرما پدر مريم فيروز بوده که وراث او( مريم و خواهر و برادرهاي بيشمارش) اين ساختمون رو به ميراث فرهنگي مي فروشن.. برام جالبه که زني به اين پولداري(مريم فيروز) زن کيانوري و عضو حزب توده که مخالف سرمايه داري بوده، شده .
از معدود چيزايي که تو کرمان آدم رو آزار مي ده تعداد بيشمار گداها و سماجتشون در گرفتن پوله.. اونقدر به آدم مي چسبن و تا پولي ندي ولت نمي کنن... وقتي به شهر 7500 ساله هليل رود جيرفت فکر مي کنم که چطور عتيقه هاش به غارت رفت و به جاذبه هاي ديگر شهر که الان بايد اينجا از توريست غلغله باشه.. و مردم شهر پولي از اين راه به دست بيارن.. دلم خيلي مي سوزه... دختراي کوچکي که موهاشون رنگ شامپو و شونه نديده و مي شد شپش و رشک رو - که تاحالا نديده بودم- رو موهاشون ديد! براي پول يه قرص نون التماس مي کنن... واقعا تو کشور ما بايد اين وضع باشه؟؟؟
يه بار زني با چادر کهنه به من نزديک شد..همراهانم پسر بودن.. او جوري منو کنار کشيد که اونها حرفاشو نشنون... کمي خودم رو جمع کردم.. حتما اونم گدا بود.. با اخم گوش دادم ببينم چي مي گه... خيلي خجالت کشيدم وقتي ديدم از زير چادر گل درشتش يه ليف درآورد و گفت سهم غذاي امروز بچه هامه و ازم خواست اونو 200 تومن بخرم... ليف رنگ سبز فسفري زننده اي داشت.. پرسيدم رنگ ديگه اي نداري؟ گفت نه همين يه دونه رو امروز بافتم.. طبق عادت اومدم چونه بزنم که به خودم اومدم... مونده بودم آيا بايد پول بيشتري مي دادم يا همون 200 تومن که خودش تعيين کرده بود... فکرم کار نکرد و همون 200 رو دادم.. تشکر کرد و رفت.. مدتها با پسراهاي همراهم بحث داشتيم که آيا بايد بيشتر مي دادم يا نه...
ليف رو مخصوصا اومدم گذاشتم تو ساک استخرم.. بذار ادب بشم و همه ببينن من خودمو با ليف سبز زننده فسفري کار دست يه زن کرماني زحمتکش مي شورم..
..
توشهر لابه لاي ساختموناي بي قواره امروزي گُله به گُله خونه هاي گنبدي شکل خشتي و گلي ديده مي شه... البته بعد از زلزله بم.. بساز و بفروش ها مردم اين خونه ها رو جوري ترسوندن که با قيمت ارزون فروختن و به آپارتمانهاي کوچک پناه آوردن و جاي اين خونه هاي زيبا همينطور تيرآهنه که اومده بالا و چشم رو آزار مي ده..
يخچال خشتي وسط شهر که الان شده کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان خيلي قشنگه...
در ماهان مقبره شاه نعمت الله ولي هم رفتيم... خيلي خيلي بزرگه... تو حياطش صداي هزاران گنجشک نمي ذاره صداي همراهاتو بشنوي... تو صحن بزرگش پر از قاليهاي نفيس کرمونه که ناخودآگاه سعي مي کردم آروم پامو بذارم روشون... قالي بافهاي کرماني چقدر رنج کشيدن براي بافتن اينا... ياد شعر ابتهاج افتادم.. وين فرش هفت رنگ که پامال رقص توست.. از خون و زندگاني انسان گرفته رنگ...در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج... درآب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ...
آخه من يه کارگاه قالي بافي هم رفتم ديدم... چه شرايط وحشتناک و چه دستمزدهاي کمي دارن اين مردم صبور و رنجکشيده.
.هزار دختر بافنده اين زمان
با چرک و خون زخم سر انگشتهايشان
جان مي کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقيري که بيش از آن
پرتاب مي کني تو به دامان يک گدا!
طبق معمولِ آرامگاه ها.. دور قبر شاه نعمت الله ولي هم نرده اي کشيدن و شيشه اي که از درزش مي شد پول ريخت... لابد اونجا هم مثل مشهد يه واعظ طبسي براي خودش داره و اون واعظ هم براي خودش آقازاده و يا خانم زاده اي چون ناصر واعظ طبسي داره و جيبهاي درازي مثل چاه ويل... به اين قفس شيشه اي بسنده نکرده بودن و دم درش کاسه گدايي بزرگي به شکل کشکول درويشي علم بود... ولي مردم توشون زياد پول نمي ريختن.. شايد دست متوليان براي مردم رو شده..
خيلي جاهاي ديگه هم رفتيم... ولي هر کاري کردم... خودمو کُشتم..التماس کردم.. هيچکس منو نبرد بَم.. خيلي همراهامو از بردن من ترسوندن... مي گفتن اونجا تو چادرا مادرا پاي دختراشون رو با طنابي به خودشون مي بندن، اونقدر دختر دزدي فراوونه... اينو خانمي مي گفت که بعد از زلزله بم تا 40 روز به تنهايي روزي 800 پُرس غذا مي پخته و مي فرستاده بم... مي گفت چي رو مي خواي ببيني ؟ هر چي بهت خوش گذشته تا حالا از دماغت درمياد.. مي گفت از مردم بم 10 هزار نفر باقيموندن ولي الان حدود 200 هزار نفر تو چادرا زندگي مي کنن... گفتم لابد فقيرن و از روستاهاي اطراف ميان.. گفت يه عده واقعا فقيرن(از نظر مادي) و يه عده از نظر فکري فقيرن... مي گفت اين گروه زلزله زده تقلبي زياد نمي تونن به شرايط اعتراض کنن ..
از مريضي گفتن که سالک زياد شده... اسهال و استفراغ..
مي گفت شکوفه هاي پرتقال و ليمو و نارنج و... در حال ريزشه و بوي خوب اينها با بوي بد و مشمئز کننده فاضلابي که در سطح شهر جريان داره قاطي شده .. هنوز حمام و دستشوئي درست حسابي ندارن و همه چي رنگ خاک داره.. حموم هم که ميرن يه ساعت بعد خاک سرتاپاشونو مي پوشونه..لباسها خاکي..چادرها خاکي..رختخوابها خاکي.. حتي غذاشون هم بوي خاک مي ده.. کانکس هايي که خواستن بدن به مردم.. مسئولين هلال احمر و پاسدارها و.. سر ضرب قاپيدنش و همه رو اداري کردن..
با اين همه دلم مي خواست برم و نبردنم!!! حيف که به نفرين اعتقاد ندارم وگرنه حلالشون نمي کردم!
3- من هميشه اينجا خواهم بود
هميشه از پسِ اين چشم ها نگاه خواهم کرد
اين فقط يک عمرست
اين فقط يک عمرست
اين فقط يک عمرست...
(ازترانه هاي پينک فلويد)
.
4- یکی تو دید و بازدیدهای نوروزی دو تا اسکناس دوهزارتومنی بهم عیدی داد.. اونقدر زشته که نگو!
اومدم یکیش رو خرج کنم٬ هیچکس ازم قبول نکرد و کلی کنف شدم.. نمی دونم چرا این اسکناس رو کسی به رسمیت نمی شناسه؟ آیا این یه نوع نشون دادن اعتراضه؟
بردمش بانک نکنه شایعه ی تقلبی بودنش درست باشه.. گفتن نه سالمه... متصدی باجه گفت فقط مواظب نخش باش.. یه وقت نکشیش:))
آه... مامان، آه... بابا
آيا بايد نمايش ادامه يابد؟
آه... بابا مرا به خانه ببر
آه... مادر بگذار بروم
بايد اشتباهکي رخ داده باشد
نميخواستم بگذارم
که شاديم را از من بگيرند.
آيا خيلي پيرم، آيا خيلي دير است؟
آه... مامان، آه... بابا
احساسم کجا رفته؟
آه... مامان٬ آه... بابا
آيا ترانهها را به خاطر خواهم آورد؟
نمايش بايد ادامه يابد...
(از ترانههاي پينکفلويد..
نوشته: سيدبارت و راجر واترز..
.ترجمه: م.آزاد و فرخ تميمي)
هر دختري تو زندگيش بارها به خواستگارهايي برميخوره که بعضياش خندهدار و از نظرايي جالبن..
آبگوشتفیلم تقدیم میکند:
خواستگارهاي درپيتي!
1- يه روز تو استخر داشتم شنا ميکردم.. صداي داد و قال وخانمي که با دوستاش اومده بود استخرو همهش مشغول هرهر و کرکر بودن شنيدم، کش کليدش پاره شده بود و افتاده بود اونور طنابي که وسط استخره و قسمت کم عمق رو از عميق جدا ميکنه.. اونا هم هيچکدوم شنا بلد نبودن..البته عمقش زياد نبود.. ولي حتي ميترسيدن سرشونو ببرن زير آب ..در مورد کش کليد توضيح بدم که موقع ورود به استخر در رختکن، لباسا و کيف و کفشمونو ميذاريم تو يه لاکر-کمدي که قفل ميشه- و بعد کليدش رو به وسيله کش تنبوني که بهش وصله ميندازيم دور مچ دست تا گم نشه!.. استخرخيلي وقتها وقتي کسي چيزي تو قسمت عميق ميندازه من ميرم براش ميارم..مثلا دماغ گير، گوشواره ، زنجير طلا و... البته خودم عاشق زيرآبي رفتنم و برام زحمتي نيست.. براي همين تا صداي اين خانم رو شنيدم از قسمت عميق اومدم و رفتم زيرآب و کليد وکش رو براش آوردم و بستم به دستش..با لبخند مليحي ازم تشکر کرد.. هنوز ده دقيقهاي نگذشته بود که ديدم دوباره صدام ميکنه و مي گه گره شل بود و کليد دوباره افتاده و اين دفعه گم شده.. خودش و دوستاش ميخنديدن.. کلي زير آب رو گشتم کش رو يافتم ولي کليد اونورا نبود.. عين اين ماهيهايي که چسبيده به کف آکواريوم شنا ميکنن تموم کف رو گشتم..ديدم يه جايي در عميقترين قسمت کليد افتاده..بعدا فهميدم که احتمالا پرتش کرده.. دوباره برش داشتم و اين دفعه براش از اون گرههاي دوسرطناب کوهنوردي زدم که امکان باز شدن نداره.. کلي تشکر کرد و من دوباره رفتم..
رفتم به سونا..بعد از مدتي اين خانمه هم با دوستاش اومدن.. اونجا کلي حرف زدن.. همهشون خيلي خوشرو و خوشروحيه بودن.. بعدش هم تو اون هواي گرم شروع کردن به دست زدن و خوندن و رقصيدن.. منم که قاطي شده بودم و کلي بهمون خوش گذشت.. جالبه که يکيشون دوست قديمي مامانم دراومد... اون ازم پرسيد کي ها مياي استخر و گفتم که من يه روز درميون همين ساعتها ميام... دوباره اومدم تو آب... تو آب هم سعي کردم حداقل فلوت رو آب رو يادشون بدم..دو نفرشون خيلي راحت همون بار اول تونستن ولي سه نفرشون ميترسيدن و گفتم فعلا دست به ميله بگيرن و پاهاشون رو بيارن بالا تا يواش يواش ترسشون بريزه..
دفعه بعد دوباره همون اکيپ اومده بودن و باز صداي قهقهه هاشون محيط استخر رو پر کرده بود..رفتم سلام عليک شوخي شوخي به خانم کليديه گفتم که تروخدا مواظب کش کليدتون باشيد..من هي ميرفتم قسمت عميق شنا ميکردم و گاه گاهي ميومدم به اينا سر ميزدم و باهاشون شنا کار ميکردم... خيلي تحويلم ميگرفتن و حسابي خوشخوشانم ميشد..
بعد از مدتي خانم کليدي منو برد يه گوشه که مثلا سوالي درمورد شنا بکنه.. يه دفعه گفت که مدتها بوده براي پسرش دنبال دختري ميگشته .. گفت که پسرش ليسانس شيميه ولي در بهترين نقطه شهر يه سوپر مارکت 395 متري داره..( چه صادق! من بودم مي گفتم 400 متري!) و زياد حوصله سروکله زدن با مشتري ها رو نداره.. زني ميخواد که مثل من پر حوصله باشه-.. خوب برقصه که آقا روشاد کنه( لابد بايد بلد باشه که استکان پرشراب هم رو پيشونيش بگذاره!) و خوش اخلاق باشه(لابد تا هر بلايي سرش آورد فقط لبخند بزنه)..زرنگ باشه تا تو اداره سوپرمارکت کمکش کنه و از خانواده اصيلي باشه( مي گفت دختر نا اهل رو آسون مي شه گرفت ولي سخت ميشه نگهش داشت و دختر از خانواده اصيل رو سخت ميشه گرفت و آسون ميشه نگه داشت) و... که مثلا تو هون جلسه اول اين مشخصات رو در من ديده..آدرس خواست و..
زن مورد علاقه آقا: کلفت در فروشگاه و خدمتکار در خونه.. رقاص(اونم فقط براي شوهرو مادرشوهر).. .. صبور.. جوري که بزني تو سرش جيکش در نياد..عين مرغ بعد از کار بمونه تو خونه.و...
2- خواهرم با دوتا پسر کوچولوهاش اومده بود ايران. اونقدر عاشقشونم که وقتي ميان اينجا، تقريبا همه کاراشون با منه... يه روز دوتاييشون رو بردم پارک.. پارک خلوت بود.. طبق معمول بغلشون ميکردم و مي بردمشون بالاي سرسره... رو پاهام مي ذاشتمشون و ليز مي خورديم پايين.. و غش غش ميخنديديم..با تموم وجود ميبوييدم و ميبوسيدمشون.. اين لحظات رو با هيچي نميشه عوض کرد.. بعد تاب سواري و الا کلنگ و... يه نوع چرخ و فلک افقي هم هست که بچه ها ميشينن توش... دستتو ميگيري بهش و ميدوي و اگه زرنگ هم باشي وقتي خيلي سرعت گرفت ميتوني بپري توش و خودت هم کيف کني... از وسطاي بازيمون دو تا بچه ناز و خوشگل..يه پسر 5-4 ساله و يه دختر حدودا 3-2 ساله به جمعمون اضافه شده بودن.. و چون ديدم مامان و باباشون اونورا نيستن تموم کارايي که براي خواهر زادههام ميکردم براي اينا هم ميکردم..انگار 4 تا بچه ناز و دوست داشتني مال خودِ خودمه...گاهي آرزو ميکنم کاش مدير مهد کودکي چيزي بشم که هميشه با بچه ها سروکار داشته باشم..
ديگه بازيمون خيلي طولاني شده بود و من کم کم نگران شده بودم که اگه من بخوام برم اين دوتا بچه رو به کي بسپارم.. دختره هم که مرتب به من آويزون بود و از بغلم به سختي پايين ميومد..منم که هي لپاي خوشگلشو بوس ميکردم...
تو چرخ و فلک افقي که بوديم و من گاهي هل ميدادم و بعدش مي پريدم تو..سرعت که کم شد مرد تقريبا مسني.. حدود 60-55سال جلو اومد و همه با هم داد زديم ميشه هلمون بدي! اون آقا هم مشتاقانه شروع کرد هل دادن..يهو توجه کردم که دختر و پسره با آقاهه خيلي صميمين و با کمال تعجب ديدم صداش کردن بابا!! اي واي...
اومدم پايين و بعد از کمي بازي گفتم ممکنه خواهرم نگران بشه..که البته هيچوقت نگران نميشه...خيلي خونسرده... و براش مايه تعجبه چرا در ايران همه مامانها براي بچه هاشون نگرانن..و تعجب ميکنه چرا من اينقدر مواظب بچههاشم...گاهي ميگه بذار اينا تو پارک بازي کنن و خودت برو براي خودت بگرد! خبر نداره چقدر بچه دزدي اتفاق ميفته...
بچههاي خواهرم جيغ ميزدن که بازم ميخوان بازي کنن.. از اون طرف هم بچههاي اون آقاهه هم ولم نميکردن..اقاهه بهم گفت يه کم ديگه بمونين و پيشنهاد کرد برم روي نيمکتي که اون روش نشسته بود بشينم.. دخترش که موهاي بلند مشکي داشت ازم جدا نميشد و عين ميمون کوچولوي نازي بهم چسبيده بود.. اونم بردم..
بعد از کمي اين درو اون در حرف زدن گفت که مدت زيادي در خارج از کشورزندگي کرده و اينجا هم در چند شهر- تهران و شمال و شيراز و...- خونه و ويلا داره ولي خانمش خيلي خوشگذرون بوده وقدر ندونسته... اون و بچه ها و خونه و زندگي رو ول کرده و با مرد ديگه اي داره زندگي ميکنه... به صورت مرده نگاه کردم که غرق در چروک بود.. و موها و ابروهاشو رنگ سياه پرکلاغي زده بود جوری که تضاد با صورتش بیشتر میشد ..چشمهایی که در اثر خوردن مشروب زیاد پف داشت.. و گردن چروک خوردهاي که خواسته بود با دستمال گردن شيکي بپوشونه.. و صداشو ميشنيدم که رفت روي اين بحث که دنبال زني مي گرده که اهل زندگي و بچه داري باشه..شاد و سرزنده باشه.. ساده و بيريا باشه .. حاضره براش هر چي مي خواد بخره..از طلا و جواهر گرفته تا بنز آخرين مدل.. و حاضره يکي از ويلاهاش رو به اسمش بکنه و...آدرس خواست و ..
زني که اون آقا ميخواست بايد رل کُلفت خونه.. بيبي سيتر( پرستار بچه).. نشاط آورو جواني بخش براي آقا...پيشکاري براي اداره کردن املاک و مستقلات آقا ولابد رل عروسکي در ميهمانيها رو بازي کنه...
3- پل زير گذر 4 راه طالقاني رو که ميخواستن بزنن براي مدتها خيابون بهشتي رو بسته بودن و اداره راهنمايي و رانندگي خيابون جايگزيني براي رفع سردرگمي مسافران اين اصلیترين خيابان شهر معرفي نکرده بود... روزاي اول يه روز که مرکز شهر کاري داشتم.. بدون اينکه حواسم باشه که اين 4 راه بستهست همراه خيل مسافران ديگه هي به تاکسيها داد مي زديم: (( چهارراه طالقاني)) و برامون عجيب بود که هيچکس سوارمون نميکنه.... من يادم افتاد که ممکنه از ميدون شهدا اين خيابون بسته شده باشه... و يادم افتاد که راهي از کوچه پس کوچه ها بلدم که مارو بدون زحمت و ترافيک ميرسونه به چهار راه.. ولي کمتر رانندهاي ازش خبر داشت.. اطرافم پر بود از خانومهايي که از شدت پادرد و خستگي ديگه نشسته بودن رو جدول کنار خيابون.. به 4 نفر پيشنهاد کردم که يه ماشين رو در بست بگيريم و من راهنماييش ميکنم که از کجا بره.. همه خوشحال قبول کردن و پريديم تو اولين ماشين مسافرکشي که جلومون نگه داشت..وقتي مسيرمون رو فهميد نگهداشت و خواست پيادهمون کنه که من گفتم من يه راه ميونبر بلدم و راهنماييتون ميکنم...تازه فکر کنم اگه بلد هم نبودم ديگه کسي قادر به بيرون کردن اون خانمهاي خسته نبود...
من وسط صندلي پشت نشسته بودم و خانمي در سمت چپم نشسته بود.. هر وقت به آقاهه ميگفتم از اينور برو و از اونور برو خانمه با لبخندي منو نگاه ميکرد..يه جور که انگار حظ ميکنه...آخرش هم به همه گفتم همون کرايه قبلي رو به آقاي راننده دادن که اون وقت 50 تومن بود..خانومه موقع پياده شدن گفت کارم داره.. منم گفتم که ببخشيد عجله دارم..اونم به خاطر عجله من بيمقدمه رفت سر اصل مطلب که پسري در نيويورک داره که فوق ليسانسشو گرفته و شغل خيلي خوبي داره... ولي خيلي بيخياله وشلختهست و هر چي درآمد داره خرج ميکنه و وقتي بهش ميگم چرا زن نميگيري ميگه مامان تو خودت برام انتخاب کن و بفرست.. ميگفت دنبال دختري مدير و مدبر و باعرضه ميگردم که پسرمو جمع کنه.. پولاشم همينطور.. مي گفت مرد عين رود جاريه و زن عين سد مي مونه که جلوي هدر رفتن آب رو مي گيره..و در همون ماجرا فهمیده که من مدیر و مدبرم..نمیدونست که خودم چه شلخته و شل و ولم... شماره تلفن و آدرس خواست..
زن مورد علاقه اين آقا:
کُلفت رفت و روب کُن... حسابدار آقا..جوري که هر ماهه رقمهاي بانکيش يه صفربياد جلوش.... جمع و جور کن...قانع.. براي خودش هيچي نخواد...تموم هم و غمت درست کردن آقا باشه.. صبحها بايد به زور از خواب بيدارش کني بفرستيش سر کار..شبا تا ديروقت بيدار بموني که از کافه اومد با وردنه بزني تو سرش تا يه قلمبه بياد بالا و ادب بشه..خلاصه يه دستگاه آدمسازي!
4-بازم هست..انواع و اقسامش ..برای همه...اينا تازه خوب خوبش بود.. گاهی هم خیلی توهینآمیز مطرح میشه... اينا ميتونه خاطرات شخصي خودم باشه يا یکی دیگه... چه فرقی ميکنه؟.. هر روز به اين چيزا برميخوري! خيلي دخترا هم هستن که يکي ازين موارد رو قبول ميکنن!
کمتر کسی میگه یه دوست و همفکر میخوام برای زندگیم.. و...
5- آنهايي که به راستي دوستت دارند
تنها يا دونفري،
برخي دست به دست
و برخي دسته دسته
بيرون ديوار بالا و پايين مي روند
دل هاي خونريز و هنرمندان
پايداري مي کنند..
و آنگاه که همه چيزشان را به تو دادند
برخي تلوتلو مي خورند و مي اُفتند، با اين همه، آسان نيست
که سرت را به يک ديوار سخت لعنتي بکوبي.
اين همانجايي نبود که...
( از ترانه هاي پينک فلويد)
۶- اینم یه شعر تو همین مایهها...
1- نگاه کن ای!
نگاه کن
که چگونه
فریاد خشم من از نگاهم شعله میکشد
چنان که پنداری
تندیسی عظیم
با ریههای پولادین خویش نفس میکشد...
از کجا آمدهای
ای که میباید اکنونت را
این چنین
به دردی تاریککننده
غرقه کنی!
از کجا آمدهای؟
و ملال در من جمع میآید
و کینهیی دم افزون
به شمار حلقههای زنجیرم،
چون آبها
راکد و تیره
که در ماندابی...
(شاملو)
2- دو سال پیش در کاوشهای باستانشناسی در منطقه هلیل رود جیرفت در استان کرمان، زیر شنها..شهری سنگی متعلق به 7500 سال پیش کشف میشه.. این مسئله میبایست مثل بمبی در جهان صدا کنه..کتابهای تاریخ بسیاری باید به خاطر این جریان عوض بشه..میتونست(و هنوزم میتونه) سیل جهانگردا رو به سمت ایران سرازیر کنه...در این شهر 400 هزار قطعه اشیاء عتیقه کشف شده که قیمت هر کدوم 60 میلیون تومن برآورد شده(چند برابر قیمت نفت؟).. اشیاءپیدا شده نشون میده که این شهر بسیار پیشرفته و متمدن بوده.. این موضوع مدت زیادی مسکوت میمونه و بعد از مدتی بیشتر این اشیاء فوقِ باارزش غیبشون میزنه.. اینطور که شنیدم بعد از بازجوییها، خود نیروی انتظامی منطقه به فروش 200 هزار قطعه اعتراف میکنه.. صد البته که اونها از ارزش واقعی این اشیاء خبر نداشتن و احتمالا به مبلغ کمی که از قاچاقچیان عتیقه گرفتن،رضایت دادن...
اینا رو من از مردم کرمان شنیدم..نمی دونم تا چه حد صحت داره..
و آیا این همون شهر دقیانوس جازموریانه یا نه...
3- قبلا دریاچهی خزر متعلق به دو کشور بود..ایران و شوروی..هر کدوم 50 درصد از ثروت این دریاچه (نفت..ماهی..خاویارو...)رو صاحب بودن..البته قسمت جنوب این دریاچه که آب و هوای مساعدتری داره چند برابر قسمت شمالی ارزش داره.. بعد از فروپاشی شوروی حالا این دریاچه به 5 کشور تعلق داره.. اولش گفتن که هر کشور 20 درصد سهم داره.. دیدن ایران خیلی شُل اومد.. درصد رو پایین تر آوردن و حالا حدود 13 درصد میخوان بدن...شایدم ندن..کی به کیه؟
4- خیلی از کشورها به خلیج فارس خلیج عربی میگن.. بیخیال..
5- تمدن ایلامی که در ناحیه ایلام کنونی که همه می دونن در ایران امروزی بوده و حدودش گسترش پیدا می کنه تا مرز عراق فعلی و چند ناحیه عراق امروزی رو هم در بر می گرفته در کتابهای هنر جهانی طبق تلقین های اعراب به عنوان تمدن عِیلامی نوشته شده که کلمه ای عربیست..
6- همه میدونیم آشوزرتشت ایرانی بوده.. می گفتن حدود 6000 سال پیش در ایران به دنیا اومده..حالا می گن نه تنها 6000سال پیش غلطه و 3000 سال پیش درسته...بلکه زرتشت اصلا ایرانی نیست.. اهل تاجیکستان بوده... تاجیکستان طبق درخواستی از یونسکو برای جشن هزاره ی زرتشت تقاضای بودجه می کنه و یونسکو هم قبول می کنه... تنها افرادی که به این مسئله اعتراض کردن اعضای انجمن اسلامی یه دانشگاه در ایران بودن...
7- تاجیکستان دیدن ایرانیا مشغول کارای دیگه ن و حواسشون نیست، به پیغمبرا اکتفا نکردن و روز تولد گوگوش رو هم در سطح ملی جشن گرفتن..
پارازیت: یه کاری بکنید! می ترسم وقاحت رو به جایی برسونن که بگن زیتون هم در اصل تاجیک بوده:)
8- در شوش مقبره پیغمبری هست به نام دانیال نبی.. اونایی که مذهبی هستن می دونن تو دنیا قبر اکثر پیامبرا اصولا مخفیه .. حکومت ما که یه حکومت مذهبیه می تونست با تبلیغ روی این مسئله با آوردن توریست های مذهبی چقدر ارز وارد این مملکت کنه.. ولی چون دانیال مسلمون نبوده اصلا اهمیت ندادن...
9- تو تعطیلات عید در کرمان من حتی یه توریست خارجی ندیدم... البته دروغ چرا؟ خارجی دیدم.. افغانی های معتاد که آزادانه دور میدون ارک، که می تونست همپای میدون نقش جهان اصفهان توریست جلب کنه، ناس و تریاک می فروختن.. وحتی متاعشون رو داد می زدن..
8- آهای دنیا.. حراااجه!!! آتیش زدم به تاریخ و تمدن و هنر و شخصیت های این مملکت... بیا اصلا شاملو وفروغ و گلشیری وبیضایی وشجریان و ...هم مال شما..شاید شما قدرشونو بهتر بدونید.. پوینده و مختاری هم مال شما.. شاید شما براشون مجلس عزاداری بگیرید..
بدو بدو...شهر سوخته ببر..
آثار باستانی بِبُر و بِبَر.. آی خونه دار و بچه دار... زنبیل و وردار و بیار.. ما تو مملکتمون کارهای خیلی مهمتر از اینا داریم... دریا بچش و ببر.. زرتشت به شرط چاقو... سرستون بنای تخت جمشید..
9- شنیدم 2 یا 4 اردیبهشت دورهی 5 سالهی لاریجانی رئیس صدا و سیما تموم میشه..
نمی دونم دوباره انتصاب می شه یا نه.. البته با خوش خدمتی ها و دُم تکون دادناش و موفقیتش در تحمیق مردم شکی در محبوب بودنش برای اسمشو نبر نیست..
شنیدم که شاید هم عوض شه..نه به خاطر اهمالکاریش! بلکه میخواد کاندیدای ریاست جمهوری دوره جدید بشه..خدا به داد برسه!
1- بتاب اي روياي من!
بر گياه و بر سنگ،
که اينک معراج تو را آراسته ام من...
(هوشنگ چالنگي)
2- همينطور داره بارون مياد.. ظهر بعد از کارام خريد کردم و اومدم بيام خونه، ولي حيفم اومد تو اين هوا....خريدهامو گذاشتم و چترمو برداشتم و رفتم قدم بزنم..اينجاها وقتي زياد بارون مياد، جويها که پر از آب خروشان مي شن هيچي.. وسط خيابون هم آب راه ميفته.. چون شيب زياده آب عين پله برقي مياد پايين.. خيلي کيف داره درست از روي پله هاي آبي بري بالا و پايين.. خوشبختانه تقريبا هيچکي هم اين ورا نبود.. هم بارونه هم باد.. اينجا چنارا تازه دارن جوونه مي زنن ولي شمشادها و بِه ژاپني ها و ياس هاي زرد دراومدن.. بيدهاي مجنون برگهاي کوچولو به رنگ سبزکمرنگ دارن.. گنجشک ها هم که تو اين بارون هي مي پرن بالا و پايين..به دل سير آواز خوندم و سوت زدم و چتر چرخوندم.. موقع برگشتن باد خيلي شديد شد..صد بار چترم برعکس شد و نزديک بود پره هاش بشکنه..معلوم هم نبود باد کدوم وري مياد به سمت هر طرف مي گرفتم دوباره کج و معوج مي شد.. منم نخواستم تو اين بادبازي کم بيارم و هي عين خل ها چترو هي برعکس مي کردم ولي يه ثانيه بعد دوباره اون وري مي شد...ديگه بازي تبديل شده بود به دعوا...به چترم بد و بيراه مي گفتم که يه دفعه صداي خنده شنيدم..يه عده داشتت مسخره م مي کردن..نگو دوسه تا پسر جوون پشت شمشادها داشتن نمي دونم چي مي کشيدن يا مي خوردن ..حسابي قاطي داشتن و مجبور شدم چترمو ببندم و بدوم...
3- سيزده به در رفتيم يه باغ خيلي خيلي بزرگ..گروه گروه دعوت شده بوديم.. هر گروهي يه جاي بخصوص داشت.. هوا سرد بود ولي صاحب باغ براي هر گروه يه آتيش خيلي بزرگ درست کرده بود..از هم دور بوديم هر کدوم دور آتيش خودمون مي زديم و مي رقصيديم و مي خورديم و بازي مي کرديم.. يه عده هم تخته نرد و ورق و .. باغ خيلي قشنگي بود.. خانمها هم آزادانه لباس پوشيده بودن..صاحب باغ هم عين رضا شاه گاهي ميومد از هر گروه سان مي ديد و چشاش از خوشحالي ماها برق مي زد وبر مي گشت پيش گروه فاميل خودش که بهترين جاي باغ بود:) تو گروه ما يه آقايي که خيلي هيجان زده شده بود، به شوخي روسري زنشو آتيش زد و.. خانومه جيغش دراومد که موقع برگشتن چي سرم کنم؟ خوشبختانه کاپشنش کلاه داشت وقضيه به خوبي و خوشي تموم شد:)
..
برنامه جوک گويي هم به راه بود .. طبق معمول جوک ها يا سياسي بود يا سکسي يا ترکي بود يا رشتي!
اونجا هي ياد کسايي ميفتادم که ماشين ندارن و نتونستن 13 به در برن بيرون..دوست داشتم همه در شاديم سهيم باشن... هوا خيلي متغير بود.. گاهي مي گرفت نم نم باروني ميومد و گاهي باد ميومد و گاهي هم آفتابي مي شد..خيلي ها 13 به در امسال به خاطر هوا نرفتن جايي..
4-مسئله حجاب در خيابونا و جاهاي غير دولتي خيلي کمرنگ شده..من خودم بعد از تموم شدن دانشگاه تقریبا ديگه مانتو تنم نکردم..البته چون هوا سرده يا کاپشن بلند تنمه يا سوشرت.. تدريس در مهد کودک رو هم با مانتوي خيلي کوتاهي در حد تونيک یا همونا رو می پوشم و تاحالابهم هيچي نگفتن.. روسري ها هم که اوائل انقلاب 90 سانتي بود و سالها بود که 70 سانتي شده بود..دوسه ساله که 50 سانتي شده..يعني موها تقريبا تا فرق سر بيرونه و از پشت هم موها کاملا بيرونه..يه چيزايي فقط اون وسطا پوشيده مي شه.. فکر نکنم اگه يکي تو خيابون روسري نپوشه کسي کارش داشته باشه..چون خودم دوسه بار امتحان کردم و مخصوصا روسريم رو مثلا حواسم نيست سُروندم دور گردنم..ولي کسي چيزي نگفته..تو ماشين هم که معمولا حواسم نيست و روسريم هي مي سُره:) امروز هم که ميومدم خونه يه دختري رو ديدم..حدود 20 ساله.. که با بلوزکوتاه(بالاي باسن) و شلوار و يه روسري کوچيک داشت خريد مي کرد..شايد کم کم آزادي لباس پوشيدن بدن ولي آزادي فکر روتا وقتي که............
5-مسافرت
هنوز يه ساعت از محل زندگيم دور نشده بودم..به طرف قم.. ديدم همه درختها برگاشون دراومده..شايد هوا 15 درجه گرم تربود..اين طرح حرم تا حرم که تا بهشت زهراو مرقد چند رديف درخت کاشتن خيلي خوبه..کاش تو تموم شهرها و جاده ها اجرا بشه..عجبيه که شهرداري کاري رو که بخواد مي کنه..ديگه نمي گه بودجه ندارم و اونجا آب نيست و اينا.. دربين راه تهران-قم و قم-کاشان و کاشان-نطنز سه بار عوارض مي گيرن..300-200-100 تومن..کاسه گدايي صندوق هاي صدقه هم که ماشالله بيداد مي کنه..بخصوص عوارضي قم که گُله به گُله به جاي چنار صندوق صدقه کاشتن..بالاخره مُلاي قم خرج دارن:) کوههاي گرد و قلمبه و کوچولوو قرمزآجري و زرد رنگ جاده قم کاشان رو خيلي دوست دارم..تو اين قصل که هوا هنوز گرم نشده خيلي خوبه آدم اينورا بياد..کاشان رو خيلي دوست دارم..تاحالا 4 تا عيد رفتم کاشان ..چون همه مون باغ قشنگ و خاطره انگيز فين رو بارها رفته بوديم ديگه راه افتاديم به سمت اردستان..
اردستان تشکيل شده از يه خيابون دراز که دو طرفش درختکاري شده وتهش يه باغ يا پارکه.. که نهرآب زيبايي توش روونه..البته آبش گل آلود بود..اهالي از بدمزه گي آب اردستان خيلي ناراحتن.. مي گفتن خاتمي به شهر خودش اردکان آب زاينده رود رو کشيده ولي براي ما هيچکاري نمي کنه..ته اردکان يه مسجدي بود که پشتش دستشويي بود.. تو دستشوئي خانوما کلي فحشهاي زشت به خانمهاي حزب اللهي اردستاني نوشته بودن..مجبور شدم چشم بسته کارامو بکنم تا چشمم به فحش هاي بدبد نيفته..جالبه مسجد که ته اردستانه، رسيده بوده به جاده اصلي به طرف نائين... و ماي خُل براي برگشتن دوباره اين خيابون دراز رو برگشتيم و از اول جاده راه افتاديم... بعد از 5 دقيقه ديديم رسيديم به همون مسجد..
آدم تو مسافرت خيلي چيزا ياد مي گيره..تو اين مسافرت غلط بودن اين ضرب المثل برام ثابت شد: "ژيان ماشين نميشه..باجناق فاميل نميشه..." ما که ديدیم ژيان که نسلش تو شهرهاي بزرگ تقريبا منقرض شده.. اتفاقا تو اردستان خيلي هم ماشين حساب مي شه.. تقريبا بيشتر مردم شهر ژيان داشتن...منم بايد پولامو جمع کنم برم اردستان يکيشو بخرم.از دنده عين مگس کشش خيلي خوشم مياد:).... بعدا در کرمان هم ديدم که اتفاقا باجناق خيلي هم فاميل حساب ميشه.. باجناقهايي رو ديديم که از برادر و رفيق به هم نزديکتر بودن..
از نائين رد شديم..در نائين يه ياد دوستي افتادم که چند سال از طريق نامه با هم در ارتباط بوديم..حيف که آدرسش يادم نبود..در نايين از ميدون قشنگي رد شديم که وسط ميدون پُر بود از کاجهاي خيلي خيلي بلند...
در اردکان به پارک مِليش که خيلي زيبا بود رفتيم و به موزه ش..موزه اردکان رو شخصي با نام مهندس سپهري با بودجه شخصي خودش درست کرده..البته محلش در زيرزمين کتابخونه فاضل قرار داره.. جالبي اين موزه اينه که مردم به صورت خودجوش تموم وسائل قديمي و عتيقه خودشون رو به اين موزه تقديم کردن و هر چيزي بوي خونه اي رو مي ده که ازش نگهداي مي کرده..شونه ي مادر بزرگ يکي با سماور پدر خاتمي..صندوقهاي خوشگل قديمي.. کوزه ها.. چراغهاي موشي و وسائل نخ ريسي،قالي بافي، زيلو و طناب بافي،وسائل اندازه گيري زمان....خياطي.مراحل کشت و پخت نان..آقتابه لگن..وسائل آهنگري..ترازوهاي مختلف..وسائل کشاورزي.. کنجد کوبي(يکي از مهمترين محصولات اردکان، ارده و حلوا ارده ست که از کنجد تهيه مي شن)..از موزه ش خيلي خوشم اومد بخصوص که مسئول موزه با لهجه ي شيرين اردکاني با صفا و سادگي دونه به دونه اين وسائل رو توضيح مي ده..يه قسمت موزه هم به حيوونهاي عجيب تاکسي درمي شده اختصاص داده شده..حيوونهاي ناقص الخلقه..مثل گوساله دوسر..بُز بي فک.. بز بي صورت و...کلي حيوون ديگه..
عکس هاي تابش خواهرزاده خاتمي که نماينده اين شهر شده هنوز روي ديوارهاست.. مردم به طرز عچيبي - همه از دم- بيسواد و باسواد، سياسي هستن.. همه ازترسو بودن ومحافظه کاري خاتمي گله دارن..آرامگاه پدرش هم بين راهمون بود.. حالا نسبت به پدرش هم بي مهر شدهن..حرفهاي خوبي پشت سرش نمي زنن..ميگفتن ما خيلي ساده بوديم..ميگفتن گول ظاهر خوبشو خورديم..به جز مسئله آب که 5 سالي هست که آب قابل نوشيدن دارن( از زاينده رود آب کشيدن) ديگه از هيچي راضي نيستن.. ميگفتن صد رحمت به رفسنجاني( من بيتقصيرم..اردکانيها ميگفتن) رفسنجاني هم خودش مي خورد هم بيشتر مي ذاشت ديگران بخورن ولي خاتمي نه خودش ميخوره نه به مردم ميرسه..از به پسري که انتقاد شديد ميکرد پرسیدیم: اگه اينا هم بدن چرا به تابش راي داديد؟ گفت از ترس اين ديو..هاي جناح راستي!
ميگفتن تو اردکان تا دلت بخواد ترياک هست ولي مشروبخورها به شدت مجازات ميشن...مي گفتن همه آخوندهاي اينجا ترياکي هستن..
مردم اردکان خيلي مهربون وساده بودن. موقت برگشتن از اردکان حلوا ارده و خود ارده خريديم..
در راه کلي شقايق هاي درشت و سرخ ديديم...
جاده معمولا جوري طراحي شده بود که به داخل شهر نمي رفتيم ولي ما مخصوصا به داخل بعضي شهرها مي رفتيم.. اول هر شهري چادرهايي براي خوش آمد گويي به مسافران نوروزي برپا کرده بودن.. که اگه بهشون مراجعه مي کردي کلي کاتالوگ و نقشه از آثار تاريخي و جاهاي ديدني هر شهر بهمون مي دادن..
در بزد کمي در ميدان دروازه قرآنش نشستيم.. هوا اونجا هم خيلي خوب بود.. در يزد هم دوستي داشتم که باشوهرش تو يزد زندگي ميکنه..راستش اونقدر اين دوستم بعد از ازدواج خسيستر شده که ترسيدم اگه حتي بهش زنگ بزنم و بگم تو يزدم اونم با سه نفر ديگه سکته کنه:))از خسيسي اينا داستانها دارم..اینم بگم دوست من یزدی نیست ها..
ياد نويد مژده هم افتادم..کاش میتونستم ببینمش..
متاسفانه وقت نشد به جاهای دیدنی شهر یزد بریم ولی در راه چند تا از بادگیرهای معروف یزد رو دیدیم..
تو يزد فالوده شيرازي و بستني خورديم..موقت برگشتن هم باقلوا..پشمک..قطاب ولوز خريديم..جالبه که هيچکدوم از مغازه دارهاي بداخلاق حتي 5 تومن هم تخفيف ندادن..آخه يه بسته قطاب کوچيک 725 تومن بود و دنبال 5 تومني گشتيم که من بعد از گشتن تو کيفم که عين کمد آقاي ووپي پر از آت و آشغال بود يه دونه پيدا کردم و تموم مدت چشم مغازه داره با نگراني دنبال حرکت دست من بود...ولي خوب اگه تو خيابون از يه يزدي سوالي مي کردي با حوصله جواب مي داد..شیرینی های یزدی خیلی خوشمزهست..
.درصورتيکه مثلا اردکان موقعي که قيمت خريدها رو جمع زد 800-700 تومن از کل قيمت کم کرد و همينطور جاهاي ديگه..
از مهريز و انار و کشکويه رد شديم( منِ شکمو در انار هوس انار و در کشکوئه هوس کشک کرده بودم و هي آب دهنمو قورت مي دادم..
نزديک شدن به رفسنجان رو مي شد با ديدن باغهاي بزرگ پسته فهميد.. فکر نمي کردم درختهاي پسته اينقدر کوتاه و اينقدر قشنگ و ظريف باشن.. برگهاي کرکيشون تازه دراومده بود و وقتي يکيشون رو بين دو انگشت له کردم و بو کردم بوي پسته ي تَر ميداد:)
مي شه آدم از باغ پسته و رفسنجان رد بشه و ياد رفسنجاني وقومش نيفته که کلي ثروت مملکت پيششونه؟
هيچکدوم از همسفرهام مايل به رفتن توي خود رفسنجان نبودن..به قدر کافي از ديدن باغهاي پسته حرص خورده بودن..وبه ياد بدهکارياشون افتاده بودن..پس راه افتاديم به سمت کرمان.. کرمان چون چند شب مونديم طولانيه...
.تا اينجا حتي يه بار ماشينمونو نگه نداشتن ونگشتن و نپرسيدن شماهايي که باهم مسافرت مي کنيد چه نسبتي با هم دارين..اما موقع برگشتن...يادتون باشه موقع مسافرت بارها جواباتون رو تو ذهنتون مرور کنيد تا موقع پرسيدن مامورها خونسرد باشيد و هول نکنيد..
6- خوشا صبحي که چون از خواب خيزم
به آغوش تو از بستر گريزم
گشايم در به رويت شادمانه
رخت بوسم، به پايت گل بريزم..
(ابتهاج)
۱- اي مهربان من٬
من دوست دارمت!
چون سبزههاي دشت
چون برگ سبزرنگ درختان نارون...
معيارهاي تازهي زيبايي٬
با قامت بلند تو سنجيده ميشود.
زيبايي عجيب تو معيار تازهايست!
با غربت غريب فراوانش.
مانند شعر من٬
- و اين شوخيست!-
تو از درختهاي افرا بلندتري٬
از برفهاي قله الوند٬
- پاکتر!
و مهربانتر از٬
لطف نسيم ساکت شيرازي٬
در کوچه باغهاي طراوت...
و دستتو٬
دست ظريفتو٬ گلهاي باغ را ماند٬
در نوشکفتگي...
و شعرهاي من٬
- اين برکهي زلال-
تصوير پرشکوه ترا٬
در برگرفتهست...
من کاشف اصالت زيبايي توام...
(حميد مصدق)
۲- فردا سيزدهبهدره و هوا خيلي خيلي سرده اينجا! از صبح همينطور داره بارون ميباره..مِهِ شديديه.. و از آخراي شب اينجا بارون و برف قاطي مياد..تکليف فردا چي ميشه؟..ما يه باغ بزرگ دعوتيم.. ولي سرپناه نداره..اگه هوا بد باشه احتمالا برنامه بهم ميخوره..انگار راسته بعضي آخوندا با خدا در ارتباطن و دستور بدي هوا رو در جشنهاي ملي ميدن:) البته اميدوارم عين چهارشنبهسوري سرِبزنگاه هوا خوب شه!
۳- امروز روز جمهوري اسلامي هم بود..کانال سه عصري٬ داشت براي اولين بار فيلمهاي اون زمان رو نشون ميداد..ستادهاي رايگيري...و مصاحبه با مردم کوچه و خيابون...واي چقدر ملت ساده بودن...آخ که چقدر شور داشتن... چقدر پرشور و باحرارت حرف ميزدن..انگار که حکومت افتاده دست خودِ خودشون! مردم روستاها..شهرها..سربازها..زنان..مردان..کراواتيها..زنا با موهاي باز و خوشلباس..زناي چادري...کارگرها..کشاورزها.. همه و همه...بيشتريا موقع مصاحبه داد ميزدن..مشت هوا ميکردن که حکومت مال خود خودمون شد...
با يه خانوادهاي مصاحبه کرد که جايي٬شايد روي صندلي پارکي٬ نشسته بودن..مرده کراواتي و ريش تراشيده..زنه موهاي بور و عينکي و کمي آرايش کرده.. و دو بچه..يکي تو کالسکه..يکي ۴-۳ ساله.. مرده گفت معلومه که به جمهوري اسلامي راي ميده! اما زنه در حاليکه با بچه توي کالسکه بازي ميکرد خيلي جدي گفت: من چون هنوز برنامهها و محتواي جمهوري اسلامي رو نميدونم بهش راي نميدم!.. خيلي ازش خوشم اومد..دمش گرم!
۴-به يکي از دوستاي بابام گفتم آخه شما ديگه به جمهوري اسلامي راي داديد؟ مگه نميدونستين قراره چي بشه؟ گفت: ماها راي نداديم..به خاطر همين ترديدها هيچکدوم از ماها راي نداديم.. گفتم مشکلي براتون درست نشد؟..نبودن مُهر توي شناسنامه براتون بد نشد؟ پيشونيشو خاروند.. نگاهي به خانمش کرد و هر دو خنديدن.. گفت والا بعدا مجبور شديم دست به دامن سيبزميني بشيم؟ هر چي فکر کردم نفهميدم منظورشو.. بعد از کلي شوخي و حدسهاي الکي من گفت: بعد از دوسه سال که شرايط سخت شد٬ مجبور شديم با سيبزميني مُهر رفراندوم درست کنيم و بزنيم به شناسنامههامون!
نميدونم اين دسته آدما جز لشکررفراندوم به حساب مييان يا نه؟ تکفيرشون کنيم يا نکنيم؟:)
۵- قراره سيزدهبهدر با هماهنگي انجمن حمايتازحيوانات هر شهر٬ ماهيهاي قرمز سر سفره هفتسين رو که بيشتر مردم تا حالا در يه تنگ کوچيک گرسنه نگه داشته بودن٬ به استخرهاي مناسب بريزن.. در نظرخواهي مطلب شب عيد٬ رضا استاد اکولوژي نوشته بود که اين نوع ماهيها سريعا توليد مثل ميکنن و براي بعضي رودخانهها خطرناکن.. بهتره هر جايي که انجمن حمايت از حيوانات مناسب تشخيص داد ماهيها رو بريزيم اونجا!
در کرج درياچهي کاخ شمس در مهرشهر انتخاب شده..ساعت ۱۰ صبح!
۶- ۱۸ فرودين عيد کليميهاست..بهش ميگن عيد پِسَح.. ۷ روز به جاي نون مصا ميخورن و غذاها و شيرينيهاي مخصوص به خودشون رو ميخورن..آجيلشون رو هم حتما بايد خام بخرن و خودشون بشورن٬ خشک کنن و بو بدن..که خيلي هم خوشمزه ميشه!..بعد روز هشتم ميرن هشته بهدر..
متاسفانه بعد از اسلام و در اثر القائات بعضي آخوندهاي متحجر٬ مردم ايران که سالها با هر عقيده و مذهب در کنار هم به خوبي و خوشي زندگي ميکردن از هم دور شدن..همديگر رو تحقير کردن..همديگر رو نجس دونستن..براي هم داستانهاي وحشتناک درست کردن.. اين که کليميها خون بچهملسمونها رو در نون مخصوصشون(مصا) ميريزن.. مسيحيها که غسل ندارن و ختنه نميکنن نجس هستن و نبايد تو حموم يا جاي خيس باهاشون بود..به زرتشتيها( اجداد خودمون هم زردشتي بودن) گبر گفتند.. اقليتها رو به حمامها راهشون ندادن.. دست به هر چي زدن عين وقتي بچه جيش ميکنه هي با آب کُر غسل دادن و بدترين تحقيرها و توهينها و اسامي زشت بهشون نسبت دادن.. به کليميها «جهود» گفتن..به ارمنيها «بد ارمني» به زردشتيها «گبر آتيشپرست» و ....
و بعضي اقليتها هي از مردم خودشون رو دور کردن و دور شدن... مهاجرت کردن و..
اقليتهايي که بعضياشون روزي با جلال و جبروت و مثلا به خواهش پادشاهان هخامنشي و به خاطر هنري که داشتن به ايران اومده اومدن..اونقدر اون زمان ارزش داشتن که ملکه يکي از پادشاهان در همدان زني يهودي به نام إستر بود که با عموي خود مُردِخاي در دربار زندگي ميکردن( در وبلاگ کتابهای رایگان فارسی داستانش رو ديدم..لينکش هم اینه)..پزشکها.. موسيقيدانها..صنعتگران.. معماران.. هر کي به يه علت مقيم اينجا شده بودن...اونا خودشون رو ديگه ايراني ميدونستن و حالا.. بخصوص تو اين ۲۵ سال ديگه کاملا منزوي شده بودن.. ديگه هيچکس نبايد مذهب ديگهاي داشته باشه.. اونايي هم که اصلا ماترياليست بودن که ديگه بدتر! مهر کافر و مُلحد رو پيشونيشون ميخورد..يا ازين مملکت برو يا اگه اينجايي٬ خفه! عقيدهتو قايم کن..کتمان کن..اصلا يه جايي باش که چشممون بهت نخوره!
ما خودمون هم به اين مسائل دامن زديم..ندانسته اقليتها رو از خودمون آزرديم.. و به اين آزردگيها اهميت نداديم..به ما چه؟ ما که خودمون اين همه مشکلات داريم چرا غصه اينا رو بخوريم؟
از چند اقليت مذهبي که مهاجرت کردن خبر دارم که دلشون لک زده براي ايران.. خودشون رو بعد از هزار سال خاطرات نسل اندر نسل ايراني ميدونن.. ولي متاسفانه حس ميکنن درين جا جايي ندارن..
البته ميدونم اين نوشتهم در بين اقليتها فراگير نيست.. خيليها اينجا دارن زندگيشون رو ميکنن ولي ازشون بپرسيد چند درصدشون موندن؟ و چرا؟ همهش تقصير حکومته؟...امان از بعضي از مردم دهنبين...
۷- تو وبلاگستان خيلي پسر دمبخت داريم که رو دستمون باد کردن:)
فردا(يعني امروز) يادشون نره سبزهاي درختي چيزي گره بزنن:) بخصوص اون بند دهي که خودش ميدونه کيه:))
۸- کنسرت اندي و کورس و سياوش به روايت آليوس ماکسيموس بزرگ!(خود نوشته لینک نداره..چون وبلاگ گروهیه٬ لینک نوشتههای اون روزه..توفیق اجباری:)..از بالا بخونید تا برسید بهش)
۹- آموزش لهجه اصفهاني که من خيلي دوستش دارم٬ به طنز..
۱۰- در وبلاگ آبنوس خوندم که الان تعداد وبلاگهاي فارسي تو جهان رتبهي چهارم رو پيدا کرده!
۱۱- ساسان در وبلاگ سبزيران کلي به آدم در مورد گياهان بخصوص گياهان خوراکي و دارويي اطلاعات ميده..قارچ..زيتون..زعفران..پياز..گَوَن.. گلپر..گوجه فرنگي و طرز کشت و خواص دارويي و اينکه کدوم گياه ضد سرطانه و...
۱۲- سايت بورس اوراق بهادار تهران
۱۳-دانشگاه استانفورد وبلاگ منو به عنوان کم گوي و گزيدهگويترين وبلاگ جهان انتخاب کرده:)
هر کي گفت به جملهي بالا چي ميگن؟
۱۴- يکي از همسايهها منو ديده با هيجان و خوشحالي ميگه: ديدي بساز بفروش اين ساختمون به سزاي کلکي که بهتون زده بود رسيد!!
گفتم چطور؟ گفت: هم ماشينش تصادف کرده و چند ميليون ماشينش خسارت ديده و هم پسرش با يه زن بيوه که دوتا بچه هم داشته از خونه فرار کرده!.. گفتم ماشين اون خسارت ببينه به من چه سودي ميرسه؟.. بعد هم لابد خانومه رو دوست داشته.. وقتي ديده خانوادهش بهش اجازه ازدواج نميدن رفته به شهر ديگهاي..با تعجب گفت: خوشحال نشدي؟ گفتم از يه جهت چرا.. پسره رو دو سه بار تو دادگاه ديده بودم..خيلي خلاف بود..يعني ما از باباش شکايت کرده بوديم تو اتاقي از دادگاه بوديم و پسره همهش به خاطر دعوا و شکستن سر و کله ديگران تو يه اتاق ديگه بود..مگه اون خانومه آدمش کنه..
گفت انگار نميفهمي! ميگم زنه بيوه بوده٬ تازه دو بچه هم داشته!!... گفتم چه بهتر! دو تا بچه خوشگل و حاضر وآماده هم داره.. کيف هر سه تاشونو باهم ميکنه! خانوم همسايه با تاسف سري تکون داد و گفت تو ديگه چقدر سادهاي!
عجيبه که هنوز مردم ازدواج پسر رو با زن بيوه جزء گناهان کبيره ميشمرن.. من يه آقايي رو ميشناسم که ۳۵ سال پيش با خانومي با دو بچه ازدواج کرده.. خانومه ۲ بچه ديگه هم به دنيا آورده و هيچکس نميتونه بفهمه کدوم بچه از نظر ژني مال خود آقاههست..بس که به هر ۴ تا محبت ميکنه!آدم کيف ميکنه بعد از اين همه سال اينهمه با هم عاشقانه زندگي ميکنن.. ازين موارد زياد ديدم.. برعکسش رو هم ديدم و هيچ خللي در زندگيشون پيش نيومده...
جالبه که چند روز بعد خود بساز بفروش ديوانه به بابام زنگ زده که تروخدا اينقدر نفرينم نکنيد... و طلب بخشش کرده! گفته زندگيم از هم ميپاشه!
۱۵- خلاصه..هيچکس اذيتم نکنه که نفرينم گيراست:)))))
اگه همه عين پسره به عشقشون برسن که اين نفرين از صد تا دعا بهتره:)
۱۶- اوه...شد شماره ۱۶ ؟؟؟؟؟!!!
تازه ميخواستم سفرنامه کرمان رو شروع کنم:))) دير شد...
صبح بايد زود پاشم غذاي سيزده بهدر٬ سهم خودمو درست کنم..
۱۷- تا وصل ميشم اينم بنويسم!
از نوشتههاي ايزد بانو خيلي خوشم مياد...
۱۸- نامهي جالبي از خانوم گل به دستم رسيده که.. ا.. وصل شدم..بعدا میگم..نه..خصوصی جوابش رو میدم!
۱۹- آخرين خبر از شهر بم!
۲۰- به اطلاع ملت قهرمان و دمبخت و محترم میرسونم که هماينک يه جملهی توپ در ياهو مسنجر به دستم رسيد:
اول من فرمودم:
:)) Zeitoon:13bedar sale degar khorshid khanoom bache baghal
khorshid khanoom: bebin parsal man
derakht gere zadam be jaye sabze, bebin che asari dasht:XXX
یه خبر خیلی خوشحال کننده از خورشید خانم شنیدم... پدر آقای همسر رو دورادور میشناسم..انسان خیلی بزرگیه..سالهاست تعریفشو تو مهمونیا دارم میشنوم...خوشحالم که خورشید عزیز با همچین خانوادهای وصلت کرده:) و البته خانواده آقای همسر هم خیلی خوشبختن که با همچین دختر گلی فامیل شدن:) !اين به اون در:)
۲۲- الان با کمال تاسف شنيدم که ژاله کاظمی گوينده خوشصدای سابق تلويزيون٬ فوت کرده!
هنرمند دور از وطن!
۲۳- اينم بنويسم و برم..
من فکر میکردم فقط ما تو ايران اينقدر مزاحم داريم و در عذابيم..متاسفانه میبينم خانوما در خارج کشور هم در امان نيستن.. نوشته هاله و آليس رو بخونيد تا بفهميد چی میگم!
۲۴- کاش همهمون کمک به مصدومها رو بلد بوديم..اينجوری شايد خيلیها از تصادفات جون سالم به در میبردن!
ا... من که هنوز اينجام!


