خوشبختانه از زلزله خبری نشد. البته شمال کشور مرتب داره پسلرزه میاد...
لازم میبینم یه توضیحی رو بدم...
وقتی دوست قدیمی من d2c تو یاهو پیجم کرد و با عجله اینو گفت:
(02:20:48 È.Ù): jeo fizike tehran elam karde alan dobare zelzele mishe ta 2 sa'at dige (man alan daneshgah tehranam!)
(02:20:49 È.Ù): alan be ma goftan berin! saga ham daran pars mikonan.bye!
معلومه که به حرفاش شک نکردم چون این دوستم تاحالا حرف الکی نزده.d2c فارغ التحصیل دانشگاه شریفه و تو دانشگاه تهران داره فوق لیسانس نرم افزار می خونه و جالبه بعضیا که کامنت دادن که خبر دروغه خودشون از نزدیک d2cرو می شناسن. مگه نه؟:)
درهمون موقع این مسیج رو هم ازدوست دیگری دریافت کردم:
salam,bache ha,Dr rahimi tabar,ostade daneshgahe sharif,khiely jeddi,gofte ke tyme oona pishbini karde ke emshab tehran yek zelzeleye ghavi miyad,hamo ro ham az daneshkadeye physic biroon karde, emrooz ham har ki sare class bahman abadi boode,midooone ke bahman gofte; tyme rahimi tabar pishbini karde,ke tehran tooye in 10 rooze ayande ye zelzeleye ghavi miyad,ensha allah ke nayad rasti bedoonid ke time oona 4 ta zelzelaro pish pini karde boodand,yekish ham zelzeleye bam bood, emshab ehtiat konid,hata agar nayoomad,ke ensha alh nemiyad, in chand rooz ehtiat konid,
از طرفی از صبح وضع هوای کرج خیلی قاراشمیش بود و واقعا همه ترسیده بودن و توی حیاط جمع شده بودن. در منطقه ی ما، طوفان بسیار شدیدی شد که من نظیرشو در کرج و تهران ندیده بودم . به طوریکه بیشتر گلبرگهای گل سرخ حیاط ما و همسایه در هوا پراکنده و تا بالکن طبقه پنج و شش هم رسید. و حیاط به جای برگ پاییزی با گلبرگ گل ها پوشیده شده بود. و هر چند ساعت رگباری میومد.
همزمانی این پیج ها اونم از دوستانی بسیار قابل اعتماد با صداهای عجیب غریب هوا که با صدای رعد فرق داشت و صدای پارس دسته جمعی سگ ها و عجیب تر از اون خوندن آقا خروسه بی حال محله ما با صدای خیلی بلند و رسا برای اولین بار.. تشویق و پروازهای مصطربانه کلاغ ها باعث شد که من خیلی بترسم. و واقعا باور کنم.. و تنها راه حلی که به نظرم رسید این بود که شاید با نوشتن من اینجا چند نفری رو آگاه کنم که در برن. اصلا قصد تشویش نداشتم.
- در هر صورت باید هشیار بود.
- دوست دیگه ای بهم تلفن زد که احتمال فعال شدن گسل تهران هست. اینکه چند درصد امکان داره رو نمیشه پیش بینی کرد! امیدوارم اتفاق دیگه ای نیفته!
- همیشه ترس برادر مرگ نیست بلکه گاهی ترس علامت عقله!
- من که ساک کوچکی آماده کردم و تو ماشین گذاشتم. توی ساک: کمی آب و خوراکی و کنسرو و بیسکوئیت و یه دست لباس کامل و صابون و وسائل بانداژ و یه چاقوی گنده و درقوطی باز کن و چراغ قوه و یه رادیو با باطری و....+ یه کتاب
- مانتو و روسری و کفشمو آماده گذاشتم دم در! اینا علامت ترسو بودنه واقعا؟:)
- به هلال احمر هم زنگ زدم فعلا نیروی اضافه کمکی نمی خوان. چند گروه به جاده چالوس و قزوین اعزام شدن.
- به زنای جوون حامله محل هم سرزدم هر دو حدود 22 ساله هستن و هر دو از ترس دیشب تا صبح بیدار بودن. با یکیشون رفتیم کمی تو کوچه ها قدر زدیم.
- جالبه که تو این دوساعتی که خودم نوشتم خطرناکه، خودم نرفتم پایین و مرتب با تلفن مشغول حرف زدن با مامان بابا و دوستان و فامیلا بودم و به همه می گفتم برن تو کوچه یا پارک.
- ترافیک تلفنی تو این دوروز خیلی زیاده:) به این بهانه همه از حال هم باخبر شدن!
- شاید فردا با دوستام یا مامانم بریم بیمارستان، ملاقات با مجروحین جاده چالوس.
- تهران همچین بدون خرابی هم نبوده! خیلی از خونهها ترکهای ناجوری برداشته و شیشههای چندین خونه خورد خاکشیر شده. نه فقط خونههای جنوبشهر٬ که حتی خونههای تازهتاز ویلایی در محلههای پولدارنشین!
- مهدی هم در وبلاگ دنیای یک ایرانی مطلبی داره با عنوان: آیا پیش بینی زلزله امکانپذیر است؟
مهدی نوشته :پرفسور ژونگهواش استاد چینی الاصل مقیم نیویورک قبلا در سایتش زلزله روز گذشته ی ایران رو پیش بینی کرده بوده.. کاملشو میتونید خودتون در وبلاگ مهدی بخونید!
- در هر صورت من کارشناس نیستم و اگه سهوا باعث شدم کسی بترسه معذرت می خوام. چقدر بعضیا دل نازُکَن:)
پ.ن.۱= برای معترضین به نوشته قبلیم:
توجه! توجه!
علامتی که هماکنون میشنوید اعلام وضع عادی یا وضعیت سفید است. از پناهگاهها خارج شده و به زیر لوسترها پناه ببرید..اصلا هم آمادگی نداشته باشید. بیخیال!
پ.ن.۲= توجه توجه دوم!
مقصر اصلی زلزلهی تهران پیدا شد!
به تاریخ نوشته دقت کنید!
پ.ن.۳= طرز درست کردن زلزله سنج دانشجویی!
تعداد زیادی تشتک نوشابه رو سوراخ کنید و با نخ نزدیک به هم از سقف آویزون کنید.. این تشکتها موقع زلزله دقیقا کار لوستر رو میکنن که دونههاش به هم میخورن و صدا میدن و باعث میشه آدم از خواب بیدار بشه. آخه چقدر من به فکر بقیهم؟:)
يکی از دوستای مامانم که ديروز داشتن از شمال برمیگشتن در راه دچار زلزله شدن... وقتی ديدن داره کوه ريزش میکنه از ماشين پياده میشن و میدون يه طرف... ماشين زير سنگها له میشه..
بعد ریزش کوه طرفی که وايساده بودن شروع میشه.. سنگی به اندازه يه مشت میخوره به کمر پسر کوچک خانواده و پرتش میکنه يهور... و بعد چند سنگ بسيار بزرگ ميفته جاش.. مامانش که از دور شاهد بوده میدوه طرف بچهاش و خودش هم شديده زخمی میشه و چون ديده بوده جايی که پسرش بوده سنگای بزرگ افتاده به خيال اينکه پسرش مرده اونقدر میزنه تو سرش.. هر دو رو با آمبولانس آوردن کرج بيمارستان مدنی( جهانشهر) و خوشبختانه امروز مرخص شدن..
میگفتن وضع وحشتناک بوده و خيلی ها مردن... خيلی از مجروحين در بيمارستانهای مختلف کرج بستری هستن..
دوست عزیزی در نظرخواهیم لینک اتوموبیلهای داغونشده در جاده چالوس رو گذاشته!
بقيهشو بعدا مینويسم..چون...
همين الان يکی از دوستانم که از دانشگاه تهران به اینترنت وصل شده بود با ياهو پيغام داد که مسئولين دانشگاه از طرف ژئو فیزیک تهران گفتن که تا دو ساعت ديگه تهران يه زلزله ديگه مياد و همه دانشجوها و کارکنان دانشگاه رو مرخص کردن و گفتن فوری بريد..
سگها هم دارن پارس میکنن و در کرج طوفان خيلی شديدی داره مياد..
مواظب خودتون باشيد.. هشيار و گوش به زنگ باشيد.. اميدوارم اتفاقی نيفته!
پ.ن.۱- اینا دنباله پست قبلیم هستن.. یه چیزایی بهشون اضافه کردم و هر کاری کردم با مطلب قبلیم ارسال نشدن! تو یه پست جداگونه بذارم ببینم میشه!
پ.ن۲- عجب زلزلهای بود ها... من تو بالکن بودم... داشتم فکر میکردم به یه داستانی که تو ذهنم بود... خط اولشو که شروع کردم٬ دیدم میز و صندلی و خودکار دستم و همه چیز میلرزه.. از ترس که وایسادم دوباره شروع شد.. نزديک بود بيفتم پايين.. زلزله خیلی طولانییی بود... الان همه همسايهها تو حیاطن و به هر کی زنگ میزنم اونام بیرون از خونهن... البته منم رفتم دو ساعتی تو حیاط بودم و دیگه حوصلهم سررفت.. دیگه بحث زلزله تموم شده بود و رسیده بود به غیبت و سیاست و اصول شوهرداری و ... گفتم بیام هم تلفن کنم به آشناها و هم بیام سراغ اینترنت... که متاسفانه هیچی به جز نظرخواهیمو ادیتورم برام باز نشد...
تا اينجايی که فهميدم شهرهای ساری... رشت... تهران٬ بخصوص منطقه غربش... يوش و بلده... مرزن آباد... چالوس... کرج... رباط کريم و ...... زلزله اومده ... بین ۵ تا ۸/۶ درجه ريشتر!! مرکز زلزله بلده است.
شنيدم تو چالوس چند تا خونه خراب شده!
چند نفر از همسایههای ما میخوان شب تو حیاط بخوابن! خوشبهحالشون با این همه گل رُز کیف میکنن...
پ.ن.۳- توی شلوغی حیاط که اهالی ساختمون جمع شده بودن٬ از یکی شنیدم یه نامه محرمانه به مرکز بهداشت بم رفته که زنان بم بهتره تا ۵ سال بعد از زلزله حامله نشن! اگه این شایعه راست باشه٬ علتش چی میتونه باشه؟ یعنی اشعهای روشون تاثیر گذاشته؟ شایعه آلودگی خرماها با اشعهی مضر هم به خاطر ضربه زدن به اقتصاد نخلداران بمه؟
پ.ن.۴- الان ساعت ۱۱ شبه و بيشتر همسايههای ما کماکان تو حياط نشستن بغل گل رزها... يکی يه موبايل دستشونه... راديو هر جا رو اعلام میکنه شهر يکيشون از آب در مياد... فوری موبایلها به کار میفته که کدوم موبایل خط بده... تلفنها درست کار نمیکنه... یا قطعه یا اشغاله و یا صدای غلط گرفتن شماره میاد....بقيه همسايهها به فرد مورد نظر قوت قلب میدن و درست نيم ساعت بعد نوبت یکی دیگه میشه و الا آخر... همه نگران آشناهاشونن....
ما تو تا آشنا داشتيم که هر دو داشتند از سفر شمال برمیگشتن.. يکيشون میرسه به مرزن آباد زلزله میشه و قبليا گير میکنن تو جاده و اونا برمیگردن و اون يکی آشنامون بعد از سياه بيشه بودن که با چشم خودشون ديده بودن کوه ريزش کرده و يه اتوبوس بين دو ريزش کوه گير می کنه ولی اينا درمیرن و همين الان از تهران زنگ زدن که رسيدن... خيلی ترسيده بودن..
پ.ن.۵-تو کوچهی ما دو زن جوون حامله هم داريم که طفلکیها خيلی ترسيده بودن.. يکيشون موقع زلزله توی حموم بوده و همينطور کف صابونی اومد بيرون و شوهرش برای اينکه سرما نخوره يه عالمه لباس براش آورده بود..آخه در منطقه ما باد شديدی میوزيد...
پ.ن.۶- نکتهی جالبی که توجه کردم اين بود که تموم خانومای محل با اينکه تو حياط و گاهی تا نصفههای کوچه بیمانتو و روسری میرفتيم همه مون مانتو و روسری همراهمون برده بوديم...
من که تو بالکن تیشرت و دامن تنم بود٬ و بخصوص بعد از زلزله دومیه ترسيده بودم٬ چون هل خورده بودم طرف لبه بالکن٬ با اینهمه دم کمد لباس همينطور گيج میزدم و حدود چند دقيقه طول کشيد که مانتو و روسری انتخاب کنم.. فکر بیمانتو رفتن رو اصلا نمیتونستم بکنم ..تو حياط ديدم خانومهای ديگه وضعيت مشابه منو دارن... در عوض آقايون بيشتر با شلوار کوتاه( تا رو زانو) تنشون بود و اصلا سعی نکرده بودن لباس عوض کنن..ما خانومها در واقع دقايق طلايی رو به خاطر مانتو از دست داده بوديم:)
پ.ن.۷- نکته بعدی اين بود که بيشتر خانومها به صورت خندهداری خیلی سرسری ماتيکهای کج و معوجی زده بودن. معلوم بود فکر بیآرايش بيرون رفتن حتی موقع زلزله براشون عذابآوره! ولی دستشون خط خورده بود طفلکیا! صورتها خیلی بیرنگ بود به طوری که چند تا خانوم رو اصلا نشناختم..
پ.ن.۸- بعضیها خیلی نا آرومی میکردن و چند نفر اشکشون سرازیر شده بود..بخصوص بچهها خيلی گريه ميکردن و میترسیدن٬زلزله بم خاطره خيلی تلخی برای همه داشت.. من یه بچه ۸-۷ ساله رو که مامانش اون يکی بچهشو بغل کرده بود و داشت آرومش میکرد بغل کردم(البته نشسته چون وزنش سنگین بود ماشالله.. حدود ده دقيقهای تو بغلم عين جوجهای میلرزيد و همهش میگفت داييم نمرده باشه! خالهم نمرده باشه؟ بعدا فهميديم چند تا از فاميلهاشون در زلزله بم مرده بودن و اين بچهها اعصابشون داغون بود..
پی نوشت ۹ کجا رفت؟
خوب عیب نداره... اینو جاش مینویسم: راستی خوب شد داستان زیتون مقدس به حقیقت نپیوست وگرنه بچهم میفتاد:))) راستی میتونید نظرتونو دربارهش تو نظرخواهی پایینی بنویسید!
پ.ن.۱۰- بعد از یه ساعت کمکم یکییکی خانومها و آقایون گم میشدن و وقتی برمیگشتن عوض شده بودن.. آقایون که فوقش شلوار و یا بلوز عوض میکردن ولی بعضی خانومها رو من بعد از برگشتنشون تازه شناختم :) آخه رفتن بالا و یه آرایش کامل کردن و برگشتن.. از خط لب و ماتیک صدفی و خط چشم و کرم پودر و پنکیک بگیر تا سایه چشم و روژگونه و مش ماژیکی و... و بیشترشون یه کیف همراهشون آوردن که غیر از قرص تپش قلب و اعصاب مطمئنم توش پراز لوازم آرایشه و تقریبا مطمئنم هر یکی دوساعت تجدید آرایش میکنن.. خوب اینم یه جور آرامش اعصابه برای بعضی خانومها:)
پ.ن.۱۱- سایت صبحانه کار بسیار جالبی کرده و خیلی فوری یه صفحهی مخصوص به زلزله درست کرده و آخرین اخبار زلزله رو توش قرار میده.
زمينشناس هم قراره اخبار بيشتری از زلزله تو وبلاگش بذاره!
راهنمای عملی زنده ماندن در زلزله رو حتما بخونيد..
کاش هر کدوم از ماها يه کلنگ تو خونه داشته باشيم..تو زلزله کلنگ يکی از ضروریترين وسائل نجاته.. يادمون باشه خيلیهايی که در زلزله بم و حتی تو رودبار کشته شدن به خاطر نبودن يه کلنگ ناقابل بوده...
یه سایت در مورد زلزله به زبان انگلیسی٬ همراه با نقشه .
پینوشت آخر:
بعد از دوسه ماه ٬گوش داداشمو رو گرفتم آوردم پای کامپیوتر... راهنمايیهای دوستان چه با ایميل و چه در نظرخواهی برای پاک کردن ساسرز رو براش کپی کردم تو یه وردپد... گذاشتم جلوش... گفتم یا آدمینیت رو پاک کن یا ساسرز رو... ابهت و جلال و جذبهی من گرفتش و ساسرز رو پاک کرد.. ولی بلد نیست آدمینیت خودشو برداره..
از همه دوستان برای راهنماییاشون ممنونم! برای اولين بار تو اين مدت بيشتر از يه ساعته آنلاينم:)
زیتون مقدس
نمیدونم ساعت چند نصفشب بود که دیدم یه چیزی تو شکمم ضربه زد. طاقباز خوابیده بودم. دردم گرفت و غلتی زدم. یهو درد شدیدتری تو شکمم پیچید. از درد اخم به چهرهم اومده بود ولی نمیتونستم چشمامو باز کنم. روز پیشش خیلی دوندگی کرده بودم، شب هم دیر خوابیده بودم- حدود 2- و هنوز خستهی خسته بودم. ولی انگار واقعا چیزی توشکمم وول میخورد!
تا دردم کم میشد خوابم میبرد و به محض درد تو خواب و بیداری هی ناله میکردم و غلت میزدم و با هر غلت دردم یه جور دیگه میشد. انگار چیزی درون شکمم یه گوشه گوله میشد، جمع میشد و دوباره باز میشد و به شکمم لگد میزد. همینجور خوابالو فکر کردم عین حاملهها شدم! یه دفعه از ترس و نگرانی میخکوب شدم . چرا نفهمیده بودم تازگیها شکمم اینهمه باد کرده! وای... کِی این بلا سرم اومده بود؟!
هی غلت میزدم و هی فکر میکردم. هر چی به مغزم فشار میآوردم چیزی به فکرم نمیرسید. حال دیوونهها رو پیدا کرده بودم.در دلم آشوبی بود.
پیش خودم میگفتم فردا صبح با این شکم بادکردهی گنده کجا برم؟ مردم چی میگن؟ وای... اگه مامان بابام بفهمن! هر چی بگم بیگناهم که کسی باور نمیکنه:( همسایهها.. مغازهدارای محل...
دیدی آبروم رفت.. عرق کرده بودم و پتو رو پرت کردم یهور... گریهم گرفته بود ولی هر کاری میکردم از خستگی نمیتونستم گریه کنم. تو دلم زار میزدم. چرا زودتر نفهمیده بودم:(
چرا اینقدر این حرفها رو مسخره کرده بودم که فلانی رفته استخر یا سونا یا حموم خونهی دیگران و باردار شده. مثل سگ پشیمون بودم. حتما باید این بلا سرخودم بیاد تا باور کنم؟
لحظه به لحظه لگد توی شکمم بیشتر میشد. لحظهای گرفتاریم یادم رفت.. لگد زیاد علامت پسرزاییده. شنیده بودم پسرا از همون کوچیکی سرتق و لجبازن و به شکم مامانشون لگدهای تند و پشتسر هم میزنن. شایدم یه دختر شیطونه. بی اختیار لبخند نصف و نیمةای زدم!
ولی خیلی زود دوباره یاد بدبختیام افتادم. چه خاکی به سرم بریزم؟ و کماکان هنوز چشمام بسته مونده بود..
وسطاش هی خوابم میبرد. با درد بعدی به فکرم رسید شاید شرایطم عین مریم مقدسه! شاید یه بچهی نظرکرده باشه؟ شاید من بشم مامان یه پیغمبر جدید. دوباره لبخندی به لبم اومد .
اما... مگه حضرت محمد نگفته من خاتم پیغمبرام؟:( ای بابا، عجب گرفتاری داریم ها... محمد جان!حالا نمیشد یه کوچولو جا بذاری شاید یه بدبختی شرایط من فلکزده رو پیدا کرد؟ ثواب داشت به خدا! راه نداره؟:(
دوباره بغض و ایندفعه اونقدر دلم به حال خودم سوخت، تا اینکه اشکم سرازیر شد!
حس میکردم بالش داره خیس میشه. مردم دیگه به معجزه اعتقاد ندارن. زمونه عوض شده..حتی یه یوسف نجاری ایندورو بر نیست تا بندازم تقصیر اون!
بچه هم که تا فکرای لامذهبانه میکردم یه لگد محکم حوالهم میکرد.. نکنه اومده تا منو به راه راست هدایت کنه؟ هی غلت و اشک.. درد و غلت و اشک... وسطاش هم هی از خستگی غش میکردم و چیزی نمیفهمیدم..
ساعت 8 صبح با صدای گنجشکها که میان رو بالکن تا نونخوردههایی که شب قبل براشون میریزن بخورن بیدار شدم. دهنم تلخ تلخ بود. دردی هم در شکم داشتم. دوباره یادم افتادو...:(
با نگرانی دستی روی شکمم کشیدم.از ورم دیشب خبری نبود. شاید یه ده دقیقهای طول کشید که یادم بیاد موضوع چیه!
دیروزش هزار جا رفته بودم و وقت نکرده بودم درست حسابی صبحانه و ناهار بخورم. اول شب هم که رسیدم خونه نمیدونم عقلم کجا رفته بود که هوس آبگوشت کردم. گوشت و پیاز و نخود نخیسونده رو همینطور ریختم تو زودپز و نپخته نپخته درش آوردم و دیدم نخودش سفته ولی با گوشتکوب اینقدر زدم تو سرش تا ظاهرا نرم شد. با نون تافتون هم لقمههایی به اندازه کلهی گربه میگرفتم و میچپوندم تو دهنم:)
ای آبگوشت همه دردسرا زیر سر توئه! ما هر چی میکشیم از دست همین آبگوشته:)
به این میگن خواب و رؤیای آبگوشتی. ای وای به آبگوشت توهین نکنم، هر چی باشه پدر بچهمه:)
-------------------------------------------------------------------------------
پ.ن.۱-شاید هم یه علت دیگهش اینه که پریشبش برای اولین بار لباس خواب صورتی که مامانم یه زمانی برام سوغاتی آورده بود پوشیده بودم. قسمت شکم لباس خواب آزاد بود و برای شوخی یه کوسن گذاشتم زیر قسمتِ شکم لباس و هی جلو میز توالت برای خودم ژست حاملهها رو گرفتم...
پ.ن.۲- اول نظرخواهی نذاشته بودم ولی بعدا به خاطر زلزله بازش کردم:) نظرای بدبد ننویسید ها !
پ.ن۳- عجب زلزلهای بود ها... من تو بالکن بودم نزديک بود بيفتم پايين.. خیلی طول کشید... الان همه همسايهها و به هر کی زنگ زدم تو حياط يا تو کوچه و خيابونه به جز من... البته منم رفتم و دیگه حوصلهم سررفت گفتم بیام هم تلفن کنم هم بیام سراغ اینترنت که هیچی به جز نظرخوایمو ادیتورمو نتونستم باز کنم..
تا اينجايی که فهميدم ساری... رشت... تهران٬ بخصوص منطقه غربش... يوش و بلده... مرزن آباد... چالوس... کرج... رباط کريم و ...... حدود ۵ تا ۸/۶ درجه ريشتر!!
شنيدم تو چالوس چند تا خونه خراب شده!
چند نفر از همسایههای ما میخوان شب تو حیاط بخوابن! خوشبهحالشون با این همه گل رُز کیف میکنن...
پ.ن.۴- توی شلوغی حیاط که اهالی ساختمون جمع شده بودن٬ شنیدم یه نامه محرمانه به مرکز بهداشت بم رفته که زنان بم بهتره تا ۵ سال حمله نشن! اگه این شایعه راست باشه٬ علتش چی میتونه باشه؟
پ.ن.۵- مهشيد در نظر خواهی قبلی از قول يکی از بچهها چيزی در مورد یکی از بلاگرها به نام بهنود نوشته که اميدوارم درست نباشه. من الان ممکنه قطع شم نتونم برم تو سايتش!
امروز جمعی از وبلاگنویسان مشهدی مراسمی برای بزرگداشت زنده یاد گل آقا ( کیومرث صابری)، طنز نویس نامی کشورمون گرفته اند. برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ اسکیزوفرنی مراجعه کنید!
تا دير نشده اينو پست کنم تا بقيه حرفامون بنويسم!
1-هر کی دریا رو به عمرش ندیده
از زندگیش چی فهمیده؟
خسته شدم،
حالم به هم خورده از این بوی لجن
انقده پا به پا نکن که دوتایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپربیا،
وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم نه تو، نه من!...
(فروغ فرخزاد)
2- پارسال جفتک، امسال گاز، خدا به داد سالِ بعد برسه!
پارسال به سر زهرا کاظمی لگد زدند، امسال شانه سحرخیز را گاز گرفتند...
3- آقای ابطحی در وبلاگشون نوشتهاند:
در سایت زیتون خواندم که قرار است در قطعه 33 بهشت زهرا که در آن قبور مبارزان قبل از پيروزي انقلاب مثل گلسرخي و جزني و .... قرار دارد، تخريب شود. همانجا فکر کردم اگر اين خبر درست باشد، يک فاجعه است. اينها جزيي از تاريخ کشورمان هستند. امروز تلفني با رضائيان رئيس بهشت زهرا صحبت و ابراز نگراني کردم. وي کاملاً در جريان بود و مي گفت اين قطعه، تنها قطعه اي است که بازسازي نشده است، در اين مجموعه حدود 120 قبر شناخته شده هست که در بين آنها چهره هاي سرشناس هم هستند. ما قصد داريم قبر اين افراد شناخته شده را بالا بياوريم و بقيه را هم بازسازي کنيم
من به سهم خودم از آقای ابطحی تشکر میکنم که نسبت به حوادث غیرمنصفانه دورو برشون واکنش نشون میدن.
ولی منظور آقای رضائیان رو نفهمیدم ازین که فقط مقبره افراد سرشناس رو نگهداری و بقیه بازسازی میشن. یعنی فقط افراد معروف؟ خوب بقیه مبارزان که شاید نامشون در اثر سانسوری که همیشه بوده به گوش ما نخورده باشه چی؟
بعدش هم از این که این نوشتهم درباره بهشتزهرا که توجه آقای ابطحی رو جلب کرد، مقارن شد با شوخی که من با ایشون کرده بودم، متاسفم و امیدارم اونقسمتشو نخونده باشن.
گرچه خود آقای ابطحی هم بد اردو و گردش علمی و پیکنیکهای ارشادی نمیرن:) حالا گرگم به هوا بازی کردنشون رو من ندیدم. ولی به جان خودم ما هم زیاد ازین عکسهای علمی در گردش علمیمون گرفتیم. آره بابا... ما خودمون اینکارهایم..
( باز خراب کردم انگار:-/)
4- دوست عزیزی در نظرخواهی مطلب قبلیم نوشته که این همه از هنرنماییام میگم یه دفعه از کایتسواری و اینا هم بگم:)چشم روانکاو جان!
اتفاقا پارسالپیرارسال خیلی هوس کرده بودم برم پاراگلایدر یاد بگیرم. عاشق اون حرکت نرم و قشنگش تو آسمون بودم و هنوزم هستم. و باز هم اتفاقا تو کوه عظیمیه از نزدیک چند تا پاراگلایدر سوار رو دیدم. منتها چون سرِراهش دکلهای برق فشارقوی هست و من زیادی جوندوستم، ترجیح دادم کرج یاد نگیرم. کلی زحمت کشیدم تا پدرم رو راضی کردم اجازه بده برم یه کلاس پاراگلایدر. یه مهمونی دعوت شدیم که میدونستیم دوست صاحبخونه یه پاراگلایدرسوار حرفهایه. قرار شد تو اون مهمونی پدرم چند و چون اسمنویسی در این رشته رو بپرسه و اینکه کجا کلاس خوب هست( البته تازگیها در تربیت بدنی این رشته هست). اونجا متوجه شدیم که این آقا متاسفانه در اثر حادثهای ضمن پرواز از گردن به پایین فلج شده.
همون شب خانمش که یه سر اومد به اون مهمونی تعریف کرد:
شوهرم در حال پرواز بود و من طبق معمول داشتم نگاهش میکردم. ناگهان دیدم شوهرم و یه پاراگلایدر سوار دیگه به سرعت دارن به هم نزدیک میشن.با صدای بلند داد زدم:" یا ابوالفضل!!!!! شوهرم بیمهی خودت !!!" و چشمام رو بستم.
بعد تصادم و بعد هردو سقوط و هردو ....
بابام هم که دید بیمهی پاراگلایدر اینجوریاست، اجازه نداد که نداد:(
5- به خاطر این ساسرز لعنتی ارتباطم با بیشتر وبلاگها و بخصوص اونایی که خیلی دوستشون داشتم تقریبا قطع شده. ساسرز با هیچ روشی پاک نشد که نشد و من تقریبا اصلا نمیتونم بیشتر از چند دقیقه آنلاین بمونم. هر دفعه هم میام سریع چند تا وبلاگ بگیرم و زود خودم قطع کنم، چون سرعت کمه منتظر میشم کامل داونلود بشن و یهو اون پیغام لعنتی تا 60 ثانیه دیگه شاتداون میشی، که شدیدا بهش حساسیت پیدا کردم پیداش میشه و ضربان قلبم تند میشه تا اینکه قطع بشم. بعد از وصل شدن مجدد هیچکدوم از وبلاگهایی که گرفتم ذخیره نشده.. و گاهی این عمل روزی ده بار تکرار میشه. آفلاینهای یاهو مسنجرم هم چون هولم و مشغول گرفتن نظرخوای و سایتهای دیگهم، آنلاین نمیتونم بخونم، و متاسفانه تا شاتداون میشم، همه از بین میره. خیلیا ازم گله دارن چرا به آفلاینها جواب نمیدم یا
در نظرخواهیشون نمینویسم دیگه و... بخدا نمیشه. الهی بگم این ساسرز چی بشه که منو اینقدر از اخبار و وقایع وبلاگستان و دوستانم دور نگهداشته!
6- از لینکهایی که در مورد اینگمار برگمان کارگردان و فیلمنامهنویس سوئدی برام نوشتین خیلی ممنون. خیلی به دردم خورد. خودمم کتاب فانوس خیالش و فیلمنامه سونات پاییزیشو دارم میخونم. برگمان در صفحههای اول کتاب فانوس خیال در مورد کودکیش نوشته، دوران کودکی وحشتناکی داشته:( من که عادت دارم یهو بالای صد صفحه کتاب بخونم بعد از 30 صفحهش از شدت غم بُریدم و بقیهشو فرداش تونستم ادامه بدم. این حالت قبلا موقع خوندم جای خالی سلوچ دولتآبادی بهم دست داده بود! اونم بعضی جاهاش بیشتر از تحمل آدم بود!
7- تا چند وقت پیش هر چی میومدم رو کاغذ بنویسم(برای جایی غیر از وبلاگ)، متاسفانه خیلی شبیه وبلاگنویسیم میشد. هم نوع نگارش و هم اینکه همهش میشد خاطرات واقعی شخصیم! نمیتونستم از خیال چیزی بنویسم. حتی اولین فیلمنامه آزمایشیم که نوشتم داستانی از وبلاگم بود که مشخصات فیلمو توش رعایت کرده بودم. ولی خیلی دارم سعی میکنم از این نوع نوشتن ببُرم! خیلی دلم میخواد عین بچگیا خیالاتم رو پرواز بدم و یه داستان خیالی توپ بنویسم! داستانی که میتونه واقعیت هم داشته باشه!
8- عیبش رو گفتی، هنرش نیز بگوی
برنامه طنزمهران مدیری(نقطه چین...) تازگیا خیلی بامزه شده. از بس مردم ادای بامشاد رو درمیار نچند شب اخیر نشستم یه تیکههاییش رو نگاه کردم. چند جاش از ته دل خندیدم. فقط نمیدونم چرا تو هر برنامه طنزی باید یه خانوم خنگ داشته باشه که دیر مسائل رو میگیره:) بیوفایی... بیوفایی... دلِ من از غصه داغون شده....:))
9- سوسکنامه
اینطور که در نظرخواهی قبلیم متوجه شدم، خیلیا از سوسک به طور وحشتناکی میترسن و من علت این ترس رو نمیدونم.
شاید ترس از سوسک اکتسابی باشه.
هر کسی که مادرش موقع دیدن سوسک جیغ کشیده و فرار کرده، احتمالا خودش هم یک سوسک-بترس میشه.
سوسک با مگس و پشه و ملخ و... چه فرقی داره؟ یا حتی زنبور . در صورتیکه سوسک حتی مثل زنبور نیش هم نداره.
شاید علت نفرت ازسوسک، مزاحمت دائمی در آشپزخونهست و اینکه عامل آلودگی مواد غذاییه! که منم ازین نظر باهمه همعقیدهم.
شاید چون مادرم هیچوقت نترسیده ما هیچکدوممون سوسک که میبینیم نه جیغ میزنیم نه فرار میکنیم. مسلمه که با سوسکهای آشپزخونهای مبارزه میکنیم.
جالبه بدونید که یه خانومی از همسایههای قبلیمون تا سرحد مرگ از سوسک میترسید و اگه مثلا 8 صبح یه سوسک میدید تا 1 بعد از ظهر تو راه پله از ترس میلرزید تا شوهرش برگرده و عین سوپرمن براش بکشتش! خانومه با حجاب بود و حتی برای برداشتن روسری یا چادر نمیرفت تو آپارتمانشون. بعدا که ما باهاش آشنا شدیم این وظیفه خطیر به گردن من گذاشته شد و میدوید در مارو میزد وبه مامانم میگفت میشه زیتون بیاد سوسک خونه مارو بکشه. البته همیشه موقع کشتن سوسک چندشم میشه. و احساس قاتلی بهم دست میده. ولی ترس، اصلا!
سوسکهای کوه، که دیگه اصلا ترس ندارن و حتی خوشم میاد ازشون. همیشه داداشم تو یه جعبه کفش یکی دوتاشون رو نگه میداشت. البته سعی میکرد محیط جعبه رو عین محیط طبیعیشون نگه داره. یعنی از همون کوه خاک و سنگ میاورد و مقداری گیاه. یادمه حتی براش تو یه تشتکِ نوشابه، آب هم میذاشت.. سوسکهای کوهی سیاه و تپلن و عین سوسکهای پلاستیکی میمونن. وقتی با پاهای خاردارشون رو دست آدم راه میرن آدم قلقلکش میاد:)
اونی هم که پسر همسایه بهم داد ببرم سر جاش از همینابود.
من به جز سوسک کوهی، از بابام یاد گرفتم چه جوری ملخ بگیرم:) کمین میکنم ، دستمو عین کاسه نگهمی دارم. بعد که ملخ نشست، خیلی آروم جوری که ملخ متوجه نشه، دستمو میگذارم روش. بالهای ملخ دست آدم رو قلقلک میده! ولی اونم ترس نداره. و البته بابام مجبورمون میکرد همیشه آزادشون کنیم.
یه علت نترسیدنم شاید این باشه که من تو زندگیم خیلی کوه رفتم. توی کوه هم از مار کوچک و عقرب بگیر تا ملخ و انواع و اقسام سوسکهای خوشگل و تمیز هست و باید باهاشون دوست باشی!
واما راجع به داستانم درمورد آقاسوسکه! فکر کنم گوربهگور از همه بهتر درکم کرد:) برای هرکی تعریف کردم یه تیکهای بهم انداخت که کارت احمقانه بوده و.. دوست جونجونیم که بهم گفت: "حیف که فعلا حق ندارم تو کارات دخالت کنم وگرنه... اونم تازه اون وقت شب... " یعنی بعدا قراره تو این کارام دخالت بشه؟:( منم و یه دنیا ازین کارای احمقانه، که بدونشون دیگه خودم نیستم! دیگه واقعا با تموم وجود،به قول بامشاد بیوفایی....
10- پشه نشست رو گوشُم
به خیالش مو خرگوشُم.
پشه نشست رو کولُِم
به خیالش مو هرکولُم
پشه نشست رو نافُم
به خیالش مو علافُم...
(کسی بقیهشو میدونه؟)
1- ای آشنای من!
برخیز و با بهار سفرکرده بازگرد.
تا چون به شوق دیدن من بالو پر زنند،
بر شاخه لبان تو، مرغان بوسهها،
لب بر لبم نهی
تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی!
تا با امید خویش مرا آشتی دهی!...
(نادر نادرپور)
2- تا حالا شده از کسی خوشت بیاد، قبولش داشته باشی، چه خودشو و چه حرفاشو؟! فکر کنی از نظر عقیدتی خیلی آدم قوی و بزرگیه!
تو جمع تحویلش بگیری، نکات قوت صحبتهاش رو بزرگ کنی، اشتباهاتش رو نادیده بگیری، پشتش جز به خوبی چیزی نگی، براش تبلیغ کنی و کلی دوست از طریق تو پیدا کنه؟!
در عوض اون، همیشه دنبال بزرگنمایی اشتباهاتت باشه، مرتب سوتیهاتو جلو جمع بگیره تا خیطت کنه، پشتت جز به بدی ازت یاد نکنه، با هر کی درمیفتی بدون اینکه از ماجرا چیزی بدونه یا براش مهم باشه، طرف اونیکی رو بگیره، بشنوی بعضی از حرفهای تورو از قول خودش به دیگران میگه، و اصلا تورو جزء حلقه دوستاش به حساب نمیاره؟
یکی دوسال هی بهروی خودت نیاری. فکر کنی هر چی باشه اون فکراش بالاتر و والاتر از توئه و این که از تو خوشش نمیاد سلیقهایه و نباید ناراحت بشی و هی تحمل کنی و تحمل کنی. یه سال، دوسال، بعضی وقتها کمی باهاش سرسنگین بشی و اون هی بیاد اعتراض کنه که چی شده کمتر بهش محبت میکنی و کمتر براش تبلیغ میکنی و کمتر خدمات میدی. و دوباره تو رودرواسی بمونی و همچنان...
همینطور ادامه میدادی یا مثل من میبریدی؟
3- کسی مطلبی درباره اینگمار برگمن و فیلمهاش رو اینترنت به زبان فارسی سره سراغ داره؟
4- یه جک بیادبی و آخوندی و...
آخونده در دهه محرم تو تکیه میره بالای منبر و با سوز و ناله روضه رو شروع میکنه:
- خواهرا! برادرا!
از حسین گفتیم، دلتون سوخت،
از علی گفتیم، دماغتون سوخت
حالا یه چیزی بگم کونتون هم بسوزه
امشب تو هیئت از شام خبری نیست!
5- میخواستم برم خونهی یکی از دوستام. همون دورهی دخترونه که گاهی داریم.
خونهشون دم کوه بود. یه کوه دیگه، نه این که بغلش زندگی میکنم. سرراه رفتم به خونهی مامانم سر بزنم و ماشینشو قرض بگیرم.(این ماجرا مال دوسه ماه پیشه). پسر کوچولوی همسایه که قدیما بیشتر وقتا، وقتی مامان باباش نبودن پیش من بود و روابط خیلی صمیمانهای باهم داریم، منو تو راهپله دید و دوید اومد خونهی مامانم. کلی حرف و درددل و .... وقتی فهمید دیرمه و باید برم مهمونی، اولش خواست باهام بیاد. بهش گفتم:" فقط دخترا اونجان و آقا پسرهای خوشتیپی مثل تورو راه نمیدن." بعد پرسید کجا میرم؟ آدرسشو که دادم برقی از چشماش پرید بیرون. گفت یه دقیقه وایمیسی؟ گفتم آره و تو این فاصله از مامانم خداحافظی کردم و اومدم تو راهپله. صدای پاش رو شنیدم داره میدوه. یه چیزی تو دستش بود. جلوم که دراز کرد دیدم یه قوطی کبریته! گرفتمش و خندیدم و گفتم: این دیگه چیه؟ گفت: "بازش نکنیها. یه سوسک توشه، در میره". کشوی قوطی کبریت رو یه کم زدم کنار. ازون سوسکهای سیاه خوشگل کوه عظیمیه بود. از همونایی که داداش منم همیشه یکیشو میورد خونه. گفتم خوب اینو چیکارش کنم؟ دوستامو باهاش بترسونم؟
گفت نه بابا. حیف سوسک! میشه خواهش کنم بری بذاریش پشت سنگ 50 متر بالاتر از آخرین قهوهخونهی دم کوه؟ از همونجا آوردمش. میخوام خونهشو گم نکنه!
خوشم اومد ازین کارش و در ضمن منم سرم برای این کارا درد میکنه. گفتم:" باشه، حتما!" دوسه بار آدرس جایی که باید میذاشتمش باهاش چک کردم ... گفت:" یادت نره! همین الان ها. قبل از رفتن خونهی دوستت. ممکنه خفه شه." گفتم:" چشم! حتما!یادم میمونه".
قوطی کبریت رو گذاشتم رو داشبورت ماشین و دِ برو که رفتیم!
به کوچه دوستم که رسیدم از ذوق دیدن دوستان همه چی یادم رفت. رفتم تو کوچه و دم خونهشون ترمز دستی رو که کشیدم قوطی رو دیدم و ای دل غافل.... صدای خنده بچهها از پنجره میومد و نتونستم دل بکنم. با اینکه میدونستم سوسکه خفه نمیشه، یه کم در قوطی رو باز کردم و رفتم. پیش خودم گفتم دوسه ساعت دیگه هنوز هوا روشنه مهمونی تموم میشه و میبرمش. طوری نمیشه!
مهمونی خیلی طول کشید. با اینکه قرار شام نبود ولی بابای دوستم شام آماده کرده بود و گذاشته بوده تو یخچال و با مامان دوستم که زنش باشه( نگران نباشید به هم محرمن!) رفته بودن گردش. جالب بود که باباش با این کبکبه و دبدبه که یه زمانی تیمسار بوده، سالاد الویه درست کنه برای مهمونی دخترش:) و چقدر هم خوشمزه! چقدر تعریف کردیم ازش و "خوش به حال مامانت" گفتیم!
و گفتیم و خندیدیم و زدیم و رقصیدیم و حرفهای دخترونه زدیم( که اگه بعضیا پسر خوبی باشن، اینجا بعضیاشو مینویسم) وجک بیمزه(عین جک بالایی) گفتیم و... یهو شد نصف شب و... همه عین سیندرلا دویدیم که مبادا لباسامون غیب بشه... حاضر شدیم و یه خداحافظی جنگی و.... بچهها آژانس گرفتن. نذاشتن من برسونمشون. گفتن تو برو خونه مامانت، نزدیکه! خطرناکه بیای مارو برسونی!
رفتم تو ماشین و چشمم به قوطی کبریت که افتاد آه از نهادم بلند شد. گفتم این وقت شب؟ کوه؟ اونجا شبا پسرای خوشگذرون میان و بده من برم به خاطر یه سوسک! ولی از طرفی هم قول داده بودم. وجدانم خیلی ناراحت بود. چرا قبل از مهمونی نبرده بودمش. میدونستم نمیتونم بهش دروغ بگم و میدونستم نمیتونم نبرمش کوه. با این که کمی میترسیدم رفتم به سمت کوه. چی پیش میومد نمیدونم ولی باید میبردمش.
وقتی رسیدم به بالاترین جایی که میشه با ماشین رفت، دیدم دوسه تا ماشین اونجا پارکه. لامپ قهوهخونه روشن بود و چند تا آقا مشغول کشیدن قلیون تو اون هوای سرد بودن( هنوزم شباش خیلی سرده چه برسه به اون وقت). از بخت بد هم همهشون هم سرراهم نشسته بودن. همه هم زل زده بودن که یه دختر این وقت شب تنها با ماشین اینجا چی میخواد. یه نفس عمیق کشیدم که جرات پیاده شدن و رد شدن از بینشون داشته باشم. قوطی رو که برداشتم دیدم صدا نمیده. ای داد و بیداد... سوسکه در رفته بود.
چراغ داخل ماشین رو روشن کردم و حدود ده دقیقه طول کشید تا با کشیدن دستم رو کفی ماشین که پراز خاک بود پیداش کردم( مامان جان چرا توی ماشینتو جارو نکرده بودی؟) سوسکه با پاهای خاردارش به دستم چسبید. چندشم شد و انداختمش تو قوطی کبریت و در ماشین رو بستم و از ترس درو از بیرون قفل هم کردم و در جلوی چشمان حیرت زده آقایون قلیونکش، ازبینشون راهی پیدا کردم و از روشنایی رد شدم و رفتم داخل سیاهی. از خجالت داغ شده بودم. احتمالا صورتم سرخ شده بود. توی کوه تاریک بود. نمیدونم اونا تونستن عمل باز کردن قوطی و انداختن سوسک رو ببینن یا نه. هر چی که بود موقع برگشتنم همه دهنشون یه متر باز مونده بود . دلم میخواست داد بزنم و دلیل این کارمو بگم. ولی دهنم باز نشد و تازه پیش خودم گفتم به کسی چه مربوط من رفتم چکار کردم.
در ماشین رو که باز میکردم از خودم راضی بودم که به حرف پسرک گوش داده بودم. سوسک سیاهی رو به محیط طبیعی زندگیش برگردونده بودم. فکر کردم خدا کنه تو این تاریکی راه خونهشو بتونه پیدا کنه:)
6- جیم، جمالتو
جیم، جمالتو
جیم، جمالتو عشقاست:)
(لوطیِ سرِگذر)
۱--نهایت تمامی نیروها، پیوستن است،
پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعیست
که آسیابهای بادی میپوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشههای نارس گندم را
به زیر پستان میگیرم
و شیر میدهم...
(فروغ فرخزاد)
2- بالاخره سیدی فیلم"خانه سیاه است" فروغ رو یافتم. شنیده بودم فیلم تلخ و غمانگیزیه. یادم افتاد خانهی دوستی کتاب" فروغ فرخزاد و سینما" نوشته غلام حیدری رو دیدهم. عین بچه مثبتها قبل از دیدن فیلم رفتم کتاب رو گرفتم و بیشترشو خوندم. فیلمنامهی کاملش تو کتاب بود. البته این یکی از معدود فیلمنامههاییه که بعد از ساختن فیلم نوشته شده، نه قبلش! چون فروغ بداهه کار کرده بود.
بیشتر نماها بین یک تا پنج ثانیهاست. و عکسهایی هم از بعضی نماها در کتاب هست و باعث میشه آدم فیلم رو خیلی بهتر نگاه کنه.
اول سیدی هم شعرهای فروغ با صدای شیرین و خوشآهنگ خودش ضبط شده. چقدر از تلفظ "شین" های فروغ خوشم اومد. کامپیوتر من مدتهاست Voice نداره و از خیلی صداها در اینترنت محروم بودم.
خوندن نقدهای این فیلم، چه تعریفهای چاپلوسانه و چه انتقادهای شدیدالحن مثل نقد "شمیم بهاری" وادارم کرد بفهمم هر فیلمی میتونه کلی نقاط ضعف و قوت داشته باشه و نباید خیلی جانبدارانه و متعصبانه از فیلمی دفاع کرد.
ولی فکر میکنم اگه فروغ زنده میموند یکی از بهترین فیلمسازهای زن ایرانی میتونست بشه. همونطور که در شعر بود!
3- دستی میان دشنه و دیوارست
دستی میان دشنه و دل نیست
از پلهها فرود میآیم
اینک بدون پا...
لیلای من همیشه پشت پنجره میخوابد
و خوب میداند که من سپیدهدمان
بدون دست میآیم
و یارای گشودن پنجره با من نیست...
(خسرو گلسرخی)
کی باورش میشه میخوان قطعه 33 بهشت زهرا رو خراب کنن!
قطعه 33 بهشت زهرا آرامگاه 130 نفر از بهترین فرزندان ایرانه. مردان و زنانی که جون خودشون رو برای آزادی کشور و مردم فدا کردند! وجود مقبرهی فقط همین خسرو گلسرخی کافیست که بفهمیم این کار چقدر اشتباه و ناجوانمردانهست. مرضیه احمدی اسکویی که شعر دالغا(موج) رو سروده بود. بهروز دهقانی دوست صمیمی صمد بهرنگی. دانشیان همرزم گلسرخی و خیلیهای دیگه که برای عقیدهشون جنگیدن. در خیلی از کشورها میان مجسمه قهرمانهای مورد علاقه مردم رو میسازن و در میادین میگذارن و روی مقبرهشون بنای باشکوهی درست میکنن که مردم برن و ببینن. من با قهرمانپروری موافق نیستم ولی بالاخره کسایی همیشه پیشرو تر هستن و از همه مال و زندگیشون برای اهداف مردمی میگذرن و اینا در همه جای دنیا برای مردم قابل احترامن( برای دولتها نمیدونم). خراب کردن مقبره آدمهای مبارز و دوستداشتنی فقط نفرت مردم رو برمیانگیزه!
عکس قطعه 33 بهشت زهرا
اسامی دفنشدگان در این قطعه
عکسهای بعضی از این مبارزان
متن اعتراضیه به تخریب این قطعه.( اگر شما هم مخالف تخریب هستید، لطفا امضا کنید)
وبلاگهای هزار حرف نگفته ، سرزمین آفتابی ، و شبح در این مورد نوشتهاند.
باید که دوست بداریم یاران
باید که چون خزر بخروشیم
فریادهای ما اگر چه رسا نیست
باید یکی شود، باید یکی شود، باید یکی شود، ای یاران...
(گلسرخی)
4- نمیدونم اون پسر حزباللهیه از کجا اومده بود تو جمع ما! پیکنیک علمی رفته بودیم و با اینکه چند نفر از جمع مذهبی بودن و حتی به موقع نماز میخوندن، ولی هیچوقت مشکلی برای شعر و آواز خوندن و حتی رقص و شوخی و جک و... پیش نمیومد. اما این پسره انگار یه من زهرهلاهل خورده و به محض اینکه یه نفر شوخی میکرد همچین اخم و تخم میکرد و عکسالعمل شدید نشون میداد که حال همه گرفته شده بود. پچپچ در گرفته که ایشون آنتن تشریف دارن. هر جا هم میرفتیم انگار موشو آتیش زدن ظاهر میشد. دوسه ساعت که گذشت یکی از پسرا رفت با سوال کردن الکی از مسائل مذهبی مخشو کار گرفت و فرصتی پیش اومد که من و چندتا از بچهها نشستیم به فکر که چیکار کنیم؟ این پسره تموم روزمونو خراب میکرد! یکی گفت:" اصلا برگردیم". یکی گفت:" مجبوریم تحملش کنیم و دست از پا خطا نکنیم و..."
من به شوخی گفتم:" چطوره به راه راست هدایتش کنیم؟"
یه پسری که میشناختش گفت:" امکان نداره. تا اونجایی که شناختمش و باهاش حرف زدم دگمتر و متعصبترین آدمیه که من دیدم. به هیچ صراطی مستقیم نیست!"
من گفتم:" معلومه که شما نمیتونید! بسپرید به دست ما دخترا. درستش میکنیم! یه کاری میکنیم که موقع رفتن پیرهن گشادشو کرده باشه تو شلوارش، دکمه تقواشو باز کرده باشه و حتی اگه تیغ دم دستش بدیم بره ریشاشو خشک خشک بزنه و موهاشو با تف ژل بزنه!"
غشغش خنده دخترا و اعتراض پسرا که امکان نداره و... حتی یکیشون گفت:" اگه موفق بشید من اسممو عوض میکنم."
عملیات شروع شد.هر کی یه پیشهاد سازنده داد. به یه دختر که عادت داره با ناز و عشوه حرف بزنه گفتیم بره چند تا سوال مذهبی ازش بکنه و وسطاش هی چشم و ابرو بیاد. بعدش هم دور از چشم سرپرست گروه که خیلی از این پسره میترسید شروع کردیم زدن و رقصیدن و این پسره که تا صدا شنیده بود عطای چشم و ابرو به لقا خانم بخشیده بود و دوید اومد ببینه چه خبره. همین که رسید همه با هم کف زدیم و دم گرفیتم که فلانی باید برقصه. دورش حلقه زدیم و چون دختر بودیم نباید به ماها دست میزد برای بریدن حلقه. عین لبو سرخ شده بود. پسرا اون پشت از خنده مرده بودن و مواظب بودن سرپرست نیاد.
یه دختر هم روسریشو برداشت و رفت وسط و مثلا باهاش رقصیدن. خیلی صحنه جالبی بود. چشماشو دوخته بود پایین تا به گناه نیفته و هی تقلا میکرد. خلاصه بگم که بعد از اجرای تموم نقشههای طاقتفرسا پسره به جایی رسید که موقع گرگم به هوا فقط دنبال دخترا میکرد و به جای زدن پشتشون به نشانهی زدن، دستشو دور کمر دخترا حلقه میکرد:) خیلی خندیدیم و بهمون خوش گذشت. خوب بالاخره یه کار نیک هم کرده بودیم و خدا هم ازمون راضی بود.
موقع برگشتن نیشش تا بناگوش باز بود. اسم این دوستمون رو هم گذاشتیم صغری(اونی که گفته بود اگه تونستین تغییرش بدین اسممو عوض میکنم). البته به جز باز کردن دکمه تقوی و کنار زدن موهاش تغییری در لباساش نداد. ایشالله در پیکنیک بعدی:)
شیطونه میگه رو مخ ابیجان هم کار کنیم و به یکی ازین پیکنیکها دعوتش کنیم تا یه عکس ریشتراشیده و با کت شلوار بذاره بالای وبلاگش:) البته شاید هم من سر عکس این دختر بالای وبلاگم چادر سر کنم:))
5- آنچه شما خواستهاید:)
چگونه میوههای خشک خوشرنگ و خوشمزه درست کنیم!
چند نفر با ایمیل و تو نظرخواهیم ازم خواسته بودن کاملتر طریقه خشک کردن میوهها رو بگم.
هر کی آلبالو خشکه و پره هلو یا زردالو دوست داره احتمالا میوه خشک کرده هم دوست داره. و اونایی که نوشتن تا حالا نخوردن اگه برن به آجیل فروشیها، بخصوص در بالای شهر تهران، حتما پشت ویترین میبینن. چقدر هم گرون فروخته میشه در صورتیکه درست کردنش خیلی آسونه و ارزون تموم میشه!
بیشتر میوهها رو میشه خشک کرد. سیب، هلو، گلابی، توت فرنگی، کیوی، پرتقال، حتی موز و هندونه و خربزه و آناناس و هر میوه دیگهای که فکرشو بکنید.
میوههای خشک کردنی نباید له شده یا خیلی رسیده باشه. و بهتره از میوههای ریزی که در بازار به قیمت خیلی ارزونتری نسبت به میوههای درشت و مجلسی پیدا میشه استفاده کرد.
×پوست کیویهای سفت رو میگیریم و با کارد تیز به صورت حلقههایی با کلفتی دو یا سه میلیمتر میبریم. و روی پارچهی نازکی دونه دونه پهن میکنیم.
×وسط سیبها رو با وسیلهی هستهگیر( که من ندارم و به جاش از کارد باریک و بلندی استفاده میکنم) توشو در میاریم. و اونا رو هم حلقه حلقه میبریم. بهتره پوستشو نگیریم. حلقههای سیب رو باید در یه نعلبکی پر از آبلیمو زد که موقع خشک شدن سیاه نشه. همینطور تموم میوههای شیرین مثل موز و گلابی و... خلاصه هر میوهای که در اثر مجاورت با هوا سیاه میشه.
× پرتقالها رو پوست میکنیم و از قطر عین کیوی حلقه حلقه می کنیم. پرتقالهای بیهسته و بخصوص پرتقالهای توسرخ کوچک برای اینکار مناسبن!
× بقیه میوهها رو هم همینطور.
من در اثر تجریه زیر پارچه -که جنسش تترونه- روزنامه پهن میکنم که رطوبت میوهها رو زودتر بکشه.
× یادتون باشه که حتما هر روز میوهها رو با کارد پهنی پشت و رو کنید تا به پارچه نچسبه.
× هر میوهای که رطوبتش خیلی کم شد( نه خشکِخشک) برمیداریم و در ظرف پلاستیکی درداری میگذاریم در یخچال نگهداری میکنیم. وقتی همه میوهها خشک شد، به علت رنگارنگ بودن میوههای مختلف خیلی قشنگ هم میشن!
× تو فر هم میشه این کارو زودتر انجام داد. به شرطی که از یه ربع قبل فر رو روشن کنیم. ته ظرف رو کمی چرب کنیم تا نچسبه. و در فر رو حتما باز کنیم تا حالت پختگی پیدا نکنه.
× بهترین جای خشک کردن رو یا زیر شوفاژه که فصلش گذشته.
× دوست عزیزی پرسیده بود پشه دورش جمع نمیشه؟ خوب من تاحالا تو بالکن نذاشتم چون پشه و مگس که هیچی، کلاغا و گنجشکا و کفتر چاییام یه لقمه چپش میکنن!
× راستی یادم رفت بگم میوهها رو قبل از عملیات بُرِش حتما بشویید:) حالا اگه این بند رو بعد از عملیات خشک کردن خوندید بدونید اَخه.. و فوری برای من بفرسیتد و مراحل رو از اول با میوه شسته شده انجام دهید!
6- خورشید خانم هم بالاخره کارش درست شد و رفت (چند روزه میخوام بنویسم یادم میره)... امیدوارم در کنار همسر خوبش بابک عزیز خوشبخت و موفق بشه! انگار این حکومت بدش نمیاد هر چی آدم آزاده و خوبه ازین مملکت بره و...
گرچه برای خود صنم خوشحالم ولی دلم میگیره که تو مملکتم اونقدر آزادی و رفاه و راحتی نیست که همه با آرامش در کنار هم باشن و همه مردم به نوعی در دنیا پراکنده شدن و...
7- شماره 31 ماهنامه وزین گذرگاه منتشر شد.
8- جاوید در "ویکنت دو نیم شده" در مورد کتاب مینویسه.
در مورد کتابهای" هنک، سگ گاوچران"
و در مورد کتاب" رقص بر بام اضطراب" ناصر غیاثی( من تو نمایشگاه این کتاب رو خریدم ولی هنوز نخوندمش. هنر کردی زیتون خانوم!)
فقط به یه جملهی جاوید اعتراض دارم. از وقتی کار خونه میکنم یواش یواش به اینجور جملهها حساسیت پیدا کردم:"خانمهاي خانه دار كه مثلاحين پيازپوست كندن،ازخواندن داستان هم غافل نيستند...؛
بابا آخه خانمهای خانهدار چه گناهی کردن که کارای خونه و بخصوص پیاز پوست کردن افتاده رو دوششون؟
به جان شما استادای زن دانشگاه، محققها، و شاعرا و نویسندههای بزرگ زن هم گاهی پیاز پوست میکنن. چرا این جملهها رو در جهت تحقیر زنان استفاده میکنید؟
9- طبق نوشته دوستان در نظرخواهیم متوجه شدم که اقوام ایرانی(ترک و کردو بلوچ) و حتی افغانیها٬همه آریایی هستن و به این وسیله حرفمو تحصیح میکنم و ممنونم به خاطر یادآوری. البته بازم به این معتقدم که اگه آریایی هم نبودن هیچ فرقی برام نمیکرد.همه انسانیم!
10- .... هیچی!... بعدا میگم!
1- بگذار صمیمانه بگریم
بگذار که صادقانه اعتراف کنم
که آبهای سرد و مأبوس،
قلبهای مارا شسته است...
برادرم ،
بگذار صادقانه بگویم
و بیملاحظه اعتراف کنم
و ترا تا حقیقت اسارت بکشانم
و قلب کوچک ترا
برنجانم...
(حسین فلاحی)
2- از کسائی که برای مطلب پیش کامنت نوشتند، ممنونم.
فقط یکی نوشته ما ایرانیها نژاد آریایی داریم و در اثر ازدواج با افغانیها نژادمون ناخالص میشه.. جوابشو در کامنت شماره 52 به طور خلاصه دادم. اینجا هم برای اونایی که همین عقیده رو دارن مینویسم:عزیز من( عزیزِ دلِ خواهر)! چه خلوصی؟ کدوم یکی از ما آریایی خالص هستیم؟ خودت در فامیلهایت بگرد ببین چند نفرشون ترک، عرب و... هستن؟ میگی هیچکدوم؟
شما هیچ سیدی تو خانوادهتون نیست؟ندیدی بعضیا براشون افتخاره که مثلاننهی ننهبزرگشون صیغه یکی از خاندان نبوت و عصمت و طهارت بوده
نصف ایرانیا خودشونو سید می دونن! تا اینجا یه رگ بعضیامون عرب شد.
چقدر تو مملکتمون از نژاد ترک داریم؟(اگر به ترکها هم انگ عثمانی نزنی!) چقدر بلوچ و کرد و .. و مطمئنم که چند نفر از بهترین دوستان تواز همینها هستند. فکر میکنی چقدر از مردم کشورهای دیگه در قرنهای متمادی اومدن ساکن ایران شدن؟ چقدر مسیحیها و کلیمیهایی که حالا چه داوطلبانه و چه به زور مسلمون شدن و تو ایران موندن و ازدواج کردن و شاید ما نوه و نتیجهی آنها باشیم.
خود من طی تحقیقات و تفحصاتی که کردم در رگهام به جز خون آریایی، هندواروپایی، سامی و خون خیلی از نژادهای دیگه جریان داره. اصلا مسئله خون که شوخیه:)) من خودمو دختر کل جهان میدونم که اتفاقا در ایران دنیا اومدم و البته به سرزمینم بیشتر از همه جای جهان عشق میورزم!
بیایید همهی مردم جهان رو صرفنظر از ملیت و نژاد و دین و مذهب و رنگ وخون رگان(!) و قیافه و اندام و... دوست داشته باشیم. برای همه حق قائل باشیم وبه همه احترام بگذاریم!
3- این تبلیغات تلویزیونی گاهی حال آدمو به هم میزنه! نه که فقط آگهیهای تلویزیون ایران اینطور باشه! کانالهای عربی رو هم که نگاه کنی، همین آش و همین کاسهست...
در آگهیها:
انگار تموم مایعظرفشوییهای عالم برای خانمها ساخته شده! که تا آقا بهش میده از ذوقش میپره دستکش دستش میکنه و از بوی مایع ظرفشویی اونقدر خرکیف میشه که اصلا خستگی ظرفشستن رو حس نمیکنه. و آقا با سعه صدر و بزرگوارانه میشینه روزنامه میخونه تا با ظرفهای خوب شسته شده پذیرایی بشه!
انگارباید تموم روغنهای مایع و جامد برای خانومها خریداری بشه و صد البته این آقای خونهست که عین سوپرمن میاد میشینه سر میز و از غذای خانومه تعریف میکنه که ممممم! چه عطری داره غذات خانم جان!یادم باشه واسه خودم یه دسته گل سفارش بدم که تورو گرفتم!
انگار تموم جاروبرقیهای دنیا برای خانمها ساخته میشه. که... ببین چه شرکت خوبی هستیم! وقتی آقای خونه داره جدول حل میکنه صدای جاروبرقیت مزاحمش نیست و سرت داد نمیزنه!
تموم فریزرها برای خانمهای محترم ساخته میشه که چشمشون کور بشینید هی سبزی خورد کنید، بادمجون و کدو سرخ کنید، مرغ و گوشت و ماهی پاک کنید وفریزر رو پرکنید تا اگه آقای خونه هوس قرمه سبزی کرد ، فوری درست کنید که یه وقت خدای نکرده مرد خونه از مردی نیفته. از قدیم داستانهای آنتی فمینیستی درست شده که هر غذا یا میوة یا خوراکی که بوش به آقایون بخوره یا هوس کنه و بهش ندی، از مردی ساقط میشه!
اما یخچالها! البته یخچالها هم اسما برای خانمهای عزیز و دلبند ساخته میشه، اما ...فقط برای پرکردنش! اما معمولا این آقاست که میاد در یخچالو با ناز باز میکنه و بهترین خوراکیها رو، درشتترین سیبها و نون خامهای بزرگها رو برمیداره و نوش جان میکنه !
مواد غذایی هم معلومه. مثلا رْبها! عروس خوب عروسیه که با رُب فلان غذا بپزه تا مادر شوهرش بیاد تعریف کنه عجب پسرم خوشبخته که زنش اینقدر غذاش خوشرنگه و ...
پنیرها، کرهها، بستنیها، مرباها، ترشیجات، وچایهاو... همه و همه به درد این میخورن که زن خونه بیاد بذاره جلوی شوهرکه اگه روشنفکر باشه داره روزنامه میخونه و اگه معمولی باشه داره تلویزیون نگاه میکنه! و به خاطر شکم نگاهی از سر رضایت به خانمش بندازه!
تموم قابلمهها، قاشق چنگالها، اجاقگازها، مبل و کولر و بخاری و ماشین لباسشویی به خاطر زنان تولید میشه. اما حتی تو تبلیغات نمیتونن دمخروس رو پنهان کنن که در نهایت باعث رضایت کیه:)
آخ... اگه من یه شرکت تبلیغاتی داشتم!
یه خانم رو نشون میدادم که برای آقاهه مایع ظرفشویی خریده و آقاهه هم از ذوق قاپش میزنه و میدوه طرف ظرفشویی ودِ بشور! خانمه هم می شینه روی مبل و روزنامه می خونه:)) میگه آقا پس این چایی چی شد؟ چرا هود(دستگاه تهویههوا در بالای اچاق گاز) رو روشن نکردی عزیزم! بوی غذا همه جارو برداشته!حالا ظرف شستن رو بذار برای وقتی که من در چرت بعد از ناهار هستم.
به جان شما خانمها هم در آگهیها میتونن همینقدر مثل آقایون بزرگوار باشن:)
4- در گزارشی درروزنامهی اتفاقیه روزیکشنبه نوشته که الکل سفید سودآورترین دارو در داروخانهها شده.. گاهی سود حاصل از فروشش صد در صده! و درخواست مشتریان داروخانهها بعد از استامینوفن (تازه اونم از نوع کدئینهش) الکل سفیده:) چشم آقایان روشن!
5-قراره در 55 کشور جهان روز 28 اردیبهشت برابر با 17 ماه می برای بزرگداشت خیام مراسمی برگزار بشه!یعنی قرار بود!
من که تو تلویزیون خودمون هیچی ندیدم و قول میدم کمرنگترین و بیمزه ترین ومهجورترین وبیسروصداترین مراسم از این 55 کشور، مال ایران بوده! البته اگه اجازه برگزاری داده باشن!
6- فیلم مارمولک رو که از کرج برداشتن. پرویز پرستویی تو این فیلم هم خیلی قشنگ بازی کرد. اگه هنوز سینمایی در شهر شما نشونش میده حتما برید ببینید! کیفیت سیدیش اصلا خوب نیست و تازه سیدیش بدون اجازه رایت شده. ما ایرانیها هم که اصلا رسممون نیست کارهای بیاجازه و غیرقانونی بکنیم!
7-در انتخابات میاندورهای کرج جلالی و آجرلو انتخاب شدن. البته از اول به بقیه گفتند که کس دیگهای زحمت نکشه و کاندیدا نشه که این دو که از حزباللهی های دبش روزگار هستن از قبل انتخاب شدن. گوش نمیکنن دیگه!. بعضی از مردم خیلی می ترسن. میگن جلالی از اون سپاهیهای دوآتشه وهفتخطه! کرج تبدیل میشه به پادگان و از الان گفته اگه بیام هیچکس حق گرفتن مهمونی آنچنانی و مختلط نداره و هیچ دختری حق گشتن با مانتوی کوتاه رو نداره و چنین و چنان می کنم و... بعضیا میگن کاش محمدی انتخاب میشد. اون مردم رو خیلی از جلالی ترسوند. ولی مگه خودش هم در جریان دخترای فراری و... لاالله الا الله.. نمی خوام دهنم باز بشه ها:)
8-لاریجانی هم رفت که بره برای نامزدی ریاست جمهوری خودشو آماده کنه! خوب حق داره بیچاره! اینهمه هواخواه و دوستدار و سینهچاک از دوریش داشتن میمردن. طفلکی خیلی کم میومد تو تلویزیون سخنرانی! رئیس جمهور بشه تا ما هر ساعت چشممون به جمال مبارک و گوشمون به سخنان زیادی دلنشینش روشن بشه :) فقط لاری جون باید مواظب باشه بند کفشش به شست پاش گیر نکنه بیفته تو جوب:)
معاون و دوست و همرزم و همپالکیش و همذوبیش در ولایت، ضرغامی هم که جاشو گرفته و هر دو باهم غوغا خواهند کرد. ما هم در کرج با جلالی حال خواهیم کرد:)
۹- شخص پلیدی گاهی میاد تو نظرخواهیم به اسم من جواب کامنتهارو خیلی بیادبانه میده. میدونم از طرز انشاش معلومه من نیستم. اینجا مینویسم برای ثبت در تاریخ و اینکه بعدها نوه نتیجههام بدونن مامان بزرگشون چقدر سختی کشیده:)
۱۰- آخی...نازی...:))
سیمازندی عزیز٬ ممنون:)
۱۱- آقای ابطحی در جشن ایلانوت کلیمیان در کنیسای یوسفآباد
قسمت اول... قسمت دوم...
1- بس است
میخواهم به خانه بروم
این لباس زندان را دربیاورم
و نمایش را ترک کنم.
اما در این بند انتظار میکشم
چون میخواهم بدانم
آیا تمام این ایام گناهکار بودهام؟...
(ازترانههای پینکفلوید)
2- تو میدون آزادگان بساط داشتن. دو تا بساط کوچک. هر دو هم گل سر میفروختن.چسبیده به هم. دم بساط که وایسادم هیچکدوم حواسشون نبود. سردرگوش هم چیز خندهداری میگفتن و غشغش میخندیدن. از شادی صورت بچهگانهشون بیاختیار خندهم میگرفت. شروع کردم به گشتن میان گلسرها. از اونهایی که یه کش وسطشونه و دورش انواع و اقسام مُهرهها، شکوفهها و حلقهها...قیمت نکردم چون همه جا دونهای دویست تومنه. اسمشونو پرسیدم. یکیشون مسعود بود، یکیشون احمد. پرسیدم چند سالتونه؟ هر دو باهم - 11 سال! خیلی کوچیکتر به نظر میومدن. کلاس چندمین؟ هر دو خندهشون همراه با برق نگاهشون یه دفعه انگار ته کشید. به هم نگاهی کردن و سربه پایین- نمیریم دیگه! - چرا؟ - آخه دیگه خانوادهمون نمیتونست خرجمونو بده. -مگه مدرسه مجانی نیست؟ سوال بیخودی کردم. میدونستم افغانیان. میدونستم مدرسه خودگردون دارن وباید ماهیانه مبلغی بدن. خودم مدتی تو اینجور مدارس درس داده بودم. یکیشون گفت: بابای احمد مرده و بابای منم پاش شکسته. گفتم پس خرجتون رو کی میده؟ هر دو گفتن: مامانامون خونه مردم کار میکنن.
گفتم میدونید اسم دوتاتون رو بذارن رو هم میشین احمدشاه مسعود؟ خواستم جو عوض شه و چه زود گول خوردن. هر دو به هم نگاه کردن و ریز خندیدن! دوباره سوال کردم ماهی چقدر باید میدادین؟ - دوهزار تومن! اینم میدونستم. در حین صحبت سه تا گلسر انتخاب کرده بودم. پونصدی رو که دادم و داشتم دنبال صدی میگشتم که گفتن نمیخواد بدی. هر کاری کردم صدتومنی رو ازم نگرفتن.
به مامانم گفتم: بیا خرج تحصیل یکیشونو تو بده، یکیشونم من! تو میشی مادرخوندهی احمد، من مادر خوندهی مسعود. احمد میشه برادر خوندهی من و مسعود میشه پسر خونده تو! . احمد هم میشه دایی خوندهی مسعود و... و همینجور شرو ور میبافتم.. مامانم گفت اینقدر شوخی نکن! خرج تحصیلشون که چیزی نمیشه، منم موافقم. ولی درآمدشون چی میشه؟ فکر اینشو نکرده بودم. گفتم تو بساط هر کدوم بیشتر از ده دوازده تا گل سر نبود. ازشون پرسیده بودم رنگ دیگهای از یه نوع گلسر بیارن و گفته بودن همهش همونایی بود که تو بساط بود. از چند نفر پرسیده بودم روزی چقدر درآمد دارین؟ گفته بودن هزار تومن. اونایی که بساط گلسر یا سبزی داشتن و یا اونایی که تو بازارها بار مردم رو تا خونه میبرن به خاطر 50 یا 100 تومن یا اونایی که کیسههای نایلونی حمل بار میفروشن. همهشون میگفتن روزی هزار تومن.
مامانم حسابی مسئله رو جدی گرفت و گفت اول باید بری خونهشون رو پیدا کنی با مادراشون حرف بزنی. من چند روزی از اون ورا رد نشدم تا اینکه رفتم و دیگه نبودن. همونطوری که یه روزی اون سبزی فروش چشم عسلی یه روز غیبش زد. اونا رفته بودن...
چند روز پیش گذارم به میدون اسبی افتاد. چشمم که به پارک وسطش افتاد نتونستم ازش بگذرم. حوضهای وسطش که هر کدوم عین آبشار در دیگری میریزن و پر از ماهیهای قرمزن، درختهای انبوهش و نردههای چوبی کوتاهش همه برام خاطرهانگیزن. رفتم بغل حوضها. رو لبههاش راه میرفتم. خزههای توی حوضها عمودی وایساده بودن و درست عین جنگل کاجی زیر آبها به نظر میومدن که به جای گوزن و آهو در بین کاجها، ماهی وول میزد. یه عالمه هم بچه قورباغه با دمهای درازشون به این طرف و اون طرف میرفتن. عین بچهها با شوق دستمو کردم بین خزهها که پسر بچهای بهم نزدیک شد. - خانم فال میخری؟ شنیده بودم برای دک کردنشون باید گفت خدا فالمو گرفته! و همینو بهش گفتم. برعکس بچههای دیگه که با آدم آویزون میشن، اینیکی سعی میکرد با منطق حالیم کنه باید بخرم. گفت: یه بار هم خودت فالت رو بگیر. شاید بهتر باشه. به قیافهش نمیخورد اینطوری حرف بزنه. ازم پرسید داری ماهی میگیری؟ ( آخه بعضیا پلاستیک میارن و ماهی و یا قورباغه میگیرن و میبرن خونه). گفتم نه فقط باهاشون بازی میکردم. باهام مصاحبه میکرد فسقلی! رفتم نشستم رو یه نیمکت. هوای خیلی خوب بود. عکس آفتاب درخشان افتاده بود رو حوضهای موجدار و روان. رنگ سبز خزهها و ماهیهای قرمز بینشون و همینطور صدای آبشارهای کوچولو دنیارو به نظرم زیبا کرده بود. پسره هم اومد نشست. دستش پراز فال بود. گفت یکیشو برات بکشم؟ گفتم به فال اعتقاد ندارم. گفت خوب میاد، نترس! گفتم چنده؟ گفت صد تومن. گفتم چه گرون.(آخه قیمتشو نمیدونستم ) گفت روزی 50 تا میرم از بازار میخرم دونهای 75 تومن. گاهی هم تا شب تموم نمیشه. دیدم این که شد روزی تقریبا هزار تومن. یکی از پاکتهای فال رو کشیدم. خندید. پرسیدم مدرسه میری؟ گفت آره. گفتم الان ساعت درسه که. چرا تو خیابونی؟ اول گفت آخه تا 10 میرم. فهمیدم افغانیه. اصلا به قیافهش نمیخورد. گفتم اهل کدوم شهر افغانستانی؟ گفت کابل. اسمت چیه؟ حامد! یه کم گذشت. پولشو داده بودم ولی همینطور پیشم نشسته بود. با ناراحتی گفت دوماهه که مدرسهشون بسته شده. -چرا؟ - معلممون رفت افغانستان. مجبور شد! شما هم باید برید؟ -آره. -دوست داری بمونی یا بری؟ - بمونم.اونجا میگن مثل اینجا قشنگ نیست. گفت تا دوماه دیگه مهلت دارن گفتم از کی ایرانید؟ گفت از وقتی من یه سالم بود. گفت دوست ندارم برم افغانستان. یه جوری با التماس نگام میکرد انگار من میتونم کاری براش بکنم.
یه پسر بزرگتر به ما نزدیک شد و حامد رو دعوا کرد. بهش گفت بره به چند تا دوستدختر-پسر که رو نیمکتهای دیگه نشستن فال بفروشه. حامد به زور دل کند رفت. این پسره کمی بد اخلاق به نظر میرسید.میخواست به زور به من فال بفروشه که نخریدم. ولی اینم سردرددلش باز شد. مادرش ایرانی بود. و باید به افغانستان میرفتن و او دوست نداشت بره. انگار میخواست دقدلیش رو روی دیگران خالی کنه، ابروهاش به طور معمولی گرهخورده بود!. میگفت مادرش از صبح تا شب فقط گریه میکنه. میگفت دائیاش و خالههاش همه تو این شهرن و مامانش بدون اونا دق میکنه. پرسیدم لابد بابات دوست داره بره؟ گفت نه! بابام اینجا کار درست حسابی داره. اونجا هیچی ندارن. کار هم نیست. به زور میخوان تا 2 ماه دیگه بفرستنمون.
نه حامد نه این یکی و نه اون دوتا گلسر فروش هیچکدوم شناسنامه نداشتن. بچههای افغان اینجا بیهویت به حساب میان. باباهاشون با کمترین حقوق و بدون بیمه کار میکنن. اگه براشون حادثهای پیش بیاد، کارفرما خیلی راحت بیرونشون میکنه. با اینهمه راضین اینجا بمونن.
3- شورای ساختمون سرایدار افغانیمون ملارسول رو بیرون کردن. همون زورو که یه بار من پشت در مونده بودم از بالکن اومد درو باز کرد برام. مرد خیلی خوبی بود. هر چی حقوق میگرفت یا هر کی هرچی بهش میداد جمع میکرد و میداد یه آشنا ببره برای زن و بچهش. هر وقت اسمشو میشنیدم یاد ویلن میفتادم. آخه تو درس اول ویلن وقتی میخوان اسم چهار سیم ویلن یاد هنرجو بمونه، میگن ملارسول= می،لا،ر، سل!
تنها گناه ملارسول این بود که حواسش نبوده وقتی داشته با دوستش بار سنگین حمل میکرده و اونیکی هی بارو میزده به درو دیوار، بهش گفته: اوهوی مواظب باش! مگه تُرکی!؟ یکی از مسئولین ساختمون که از بخت بد ملارسول ترک بوده، اونجاها بوده. اینو شنیده و همونجا یه دعوای مفصل کرده و تو جلسه هم گفته این ساختمون یا جای منه یا ملارسول! هر چی بهش گفته بودن بابا در طول روز این همه جک ترکی و اینا از دوستات میشنوی به روت نمیاری؟ گفته بوده آخه این افغانیه و حق نداره از این حرفا بزنه.. و اونقدر اصرار که.... خوب معلومه کی تو این نبرد نابرابر برنده میشه! الان ملارسول بیکار شده. و این آقای آذری به خاطر اینکه مبادا دوباره ملارسول استخدام بشه فوری رفت یه نفردیگهرو برای سرایداری استخدام کرد. و صد البته بازم افغانی. و به قول خودش ازون بیزبونهاش. میزنی تو سرش، جرأت نداره سرشو بیاره بالا چه برسه بیاد به ترکا توهین کنه. کی کمتر از افغانیا حقوق میگیره؟ کیو میشه عین آبخوردن هر وقت بخوای بیرونش کنی؟ کیو اگه هم بیمه نکنی جرات اعتراض نداره؟
این دشمنی بین قومیتها رو کی اینقدر تقویت میکنه؟ تا کی باید تو این حماقتها دست و پا بزنیم! اگه ملارسول اون حرف بد رو زده، جز اینه که از ماها یاد گرفته؟ چرا نباید گناه کوچک یه افغانی زحمتکش بخشیده بشه؟
4- خیلی چیزا دارم برای نوشتن. اصلا اون چیزایی که میخواستم بنویسم این چیزایی نبود که نوشتم. نمیدونم چطوری یهویی تایپشون کردم.. شدیدا خوابم میاد..بقیهش برای فردا...
ببخشید که طبق معمول ادیتش نکردم و پراز غلطه!

واینجا رو اگر قبول دارید امضا کنید.
1- بگذار عشق تو
در شعر تو بگريد...
بگذار درد من
در شعر من بخندد...
(شاملو)
2- فيلمنامهي "تلما و لوييز" نوشته خانم کالي کوري رو خوندم. در بارهي دو زن در جامعه آمريکاست. دو زني که در اثر ماجراهايي که در تعطيلات زنانهاي که دوتايي ميخوان بگذرونن براشون پيش مياد، تبديل ميشن به دو زن جاني و دزد. پليس دنبالشونه و يکي از پليسها کاملا ميدونه که چرا اين دوزن که هيچ روحيه جنايتکارانه نداشتند در اثر ظلمها و تبعيضهايي که به خاطر زنبودن اونا بهشون شده دست به اون کارها زدن. پايان داستان بسيار قشنگ و در عين حال ناراحتکنندهست.
در سال 1991 رايدلي اسکات کارگردان امريکايي از اين فيلمنامه فيلمي ساخته که من متاسفانه نديدمش. ولي با خوندنش آدم قشنگ همه چیزو مجسم می کنه!
3- محسن مخملباف هم يکي از فيلمنامههاش رو که ادارهي نظارت و ارزشيابي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي رد کرده و بهش مجوز ساخت نداده در روزنامه شرق چاپ کرده. اسم اين فيلمنامه "فراموشي" و موضوعش در مورد مرديه که سالها پيش در جبهه چشماشو از دست داده و با زنش که دچار فراموشيه زندگي ميکنه. شغل اين مرد سانسوره. هر فيلمي که بخواد درست شه، هر کتابي که بخواد چاپ شه و هر نواري که بخواد منتشر بشه بايد از زير نظر(!) اين مرد نابينا رد بشه. اين مرد روزنامهفروشهاي کمسنوسال سرچهارراهها رو استخدام ميکنه تا روزنامهها رو يکييکي براش بخونن تا نکات سانسوري رو دربياره و هر پسري رو که يواش يواش يه چيزايي حاليش ميشه اخراج ميکنه و ميره سراغ بعدي. پسر خودش که قبلا اين کار رو براش ميکرده يواش يواش تموم موارد سانسوري رو به خاطر سپرده بوده و در زندانه و به اعدام محکوم شده. زنش که از کار شوهرش حالش به هم ميخوره(مرتب ميگه ميخوام برم تو جوب تف کنم) يواشيواش خودشو ميزنه به فراموشي.
يه جاش مردِ کور(درواقع کوردل)که از هر فرصتي براي قلع و قمع هنر استفاده ميکرده، موقع رفتن به سرکار در ماشين هم نواري رو بازبيني ميکنه. به رانندهش ميگه- تکخواني زن رو حذف کن! بعد - صداي کُر زنها رو حذف کن تحريککنندهست.بعد ميگه: - صداي سازهاي زهي رو حذف کن چون هر کي تو دنيا صداي موسيقي بشنوه از شنيدن صداي موسيقي تو بهشت محروم ميشه.(عجيبه که تموم منکرات در اون دنيا مجاز شمرده ميشه!) اونقدر از صداها ميزنه که فقط صداي بيس موسيقي که شبيه صداي طبله باقي ميمونه و تازه ميگه اگه همينم پخش نشه خدا راضيتره!
ديالوگهاي صحنههاي سانسور فيلمش هم خيلي جالبن!
4- تو اين هفته براي اولين بار يه فيلمنامه کوتاه نوشتم و بردم نشون يه استاد دادم. سعي کردم همه چيو توش رعايت کنم. راوي سومشخصمفرد باشه. سن و جنس و شکل و شمائل افراد خوب تعريف بشه. صداها توش شنيده بشه. بعضي از شرح ماجرا توي ديالوگ نشون داده بشه. کمي طنز و کمي ملودرام و يه آخر جمع و جور هم داشته باشه و...
راستش شجاعت اينکارو از همين وبلاگ نوشتن پيدا کردم و همينطور تشويق بعضي از دوستان عزيزم از جمله شبح و آذر فخر و بقيه دوستان موثر بود. راستش باورم نميشد اينجوري خوشش بياد(البته نسبت به بار اول و اينکه تو اين رشته مطالعه ندارم). فکر کرد يا خيلي روش کار کردم يا از کسي کمک گرفتم. پرسيد اگه همين الان يه موضوع بدم ميتوني 2 صفحه ازش يه فيلمنامه کوتاه بنويسي؟ بهش گفتم اشکال نداره ساده باشه. گفت اتفاقا بهتره. فکر کنم 5 دقيقه نشد که يه نتهايي برداشتم و حوصله بازنويسي نداشتم. وقتي گفتم بخونم تعجب کرد. به نتهام نگاه ميکردم و بيشترشو از ذهنم ميگفتم. خيلي ساده فقط خودمو جاي قهرمان داستان گذاشتم و حسمو بيان کردم. حرف رهگذرثاني رو بهم گفت. گفت من ميتونم در عين حال که ديگران رو ميخندونم، به چشاشون هم ميتونم اشک بيارم. و آخرش بهم توصيه کرد که: زیتون جان اِقرَ! یعنی بخون و بخون و بخون ... و گفت باز بنويسیم و براش ببرم...
5-تو همين هفته، براي اولين بار تو زندگيم هم تو يه نمايشنامهخوني شرکت کردم. من تاتر چندتايي رفتم(شايدم بيشتر از چند تا) ولي تاحالا نمايشنامهخوني نرفته بودم، چه برسه که خودم بخوام بخونم. الان اصلا برام مهم نيست که بعدا توي تاتر هم باشم يا نه. خيلي از اين کار لذت بردم و برام هيجان داشت. راستش اين دومين جلسهشون بود. اولين جلسهشون من نرفته بودم. همه نمايش رو خونده بودن و نقشها انتخاب شده بود. نميدونم چي شد که کارگردان بهم گفت فلان نقش رو تو بگو. خيلي خجالت ميکشيدم. موضوع نمايش رو هم اصلا نميدونستم. اولين جمله رو که از کتاب بغل دستيم گفتم خيلي بيحس و حال و مصنوعي شد. خواستم ادامه ندم. ولي نميدونم دلشون به حالم سوخت يا چيز ديگهاي بود که گفتن ادامه بدم. يه جاش بايد با گريه جملهاي رو ميگفتم. اصلا نميدونم چهجوري گفتم که همه برام دست زدن. کلي کيف کردم. ولي وقتي اومدم خونه نميدونم چه حسي بهم دست داد که دوساعت نشستم زارزار گريه کردم. دنياي هنر خيلي دنياي پيچيده و جالبيه! انگار با تکتک تارهاي عصبي آدم بازي ميکنه..
6- در مجله زنان فروردين و ارديبهشت، گزارشي داره از زناني که در تعطيلات عيد خودشونو آتيش زدن. اسم مقاله: "سين هشتم، سوختن". خيلي دردناکه! عروس جوان حاملهاي از دست تحقيرها و توهينهاي مادرشوهرش خودسوزي کرده بود. زن جوان ديگري به خاطر تهديد شوهرش که گفته بود ولش ميکنه و ميره سراغ زن اولش! و دختر 22 سالهي ترکي که عاشق يه پسر لُر شده و چون خانوادهش اجازه ازدواج ندادن. همه سوختگيها بالاي 70 درصد و سوختگيهاي بالاي هفتاد درصد با اين وضع بيمارستانهاي ايران همه محکوم به مرگ هستن. و بعد از چند روز که گزارشگر مراجعه کرده بود همه فوت شده بودن. چقدر ستم مضاعف بر زنان، بخصوص زنان ايراني سنگيني ميکنه!
7- تاحالا چند نفر با ايميل يا تو نظرخواهي ازم پرسيدن که چهطوري ميتونن به خانوادههاي بيبضاعت، سالمند و يا بيمار کمک کنن. يا من اگه ميشناسم معرفي کنم.
فکر ميکنم اگه يه کم دوروبرمون رو خوب نگاه کنيم حتما پيدا ميکنيم. ممکنه همين آبدارچي شرکتي که توش کار ميکني گرفتاري داشته باشه يا همسايهت يا فاميلهاي فقيرت. متاسفانه رسمه که فاميلهايي که دستشون به دهنشون ميرسه کسر شأنشون ميشه با فاميلهاي فقيرتر رابطه داشته باشن ولي مثلا ميان تو يه مراسم خيريه يه چک يک ميليون تومني اهدا ميکنن.
تو همشهري همين امروز نوشته که يه خانوادهي سه نفري تو يه پيکان قراضه در يه پارک حوالي بريانک زندگي ميکنن. يه مرد و يه دختر خوشگل و کوچيک به اسم شقايق و مادر بزرگ(مادر شقايق رفته خونه پدريش در کرج). هر دو خانواده مرد و زن فقيرن و نميتونن بهشون کمک کنن. مرده آرزوي 500 هزار تومن قرض داره تا بره يه اتاق اجاره کنه و همينطور شقايق کوچولو که مانتو و مقنعه و خرج تحصيل نداره بره مدرسه. ارگانهاي دولتي هم هيچي بهشون کمک نميکنه. خوب تو اين چندماه چقدر آدما ازاون پارک رد شدن و اين صحنه رو ديدن. منتها چون اينجور کمکها سروصدا نداره کسي کمکشون نميکنه.
انجمنهاي خيريه هم براي پيدا کردن آدرس اينجور نيازمندان خوبن. منتها بايد چشماتو روي تموم دلهدزديها ببندي و کار خودتو بکني! البته اگه بذارن و سهمي از کمکات نخوان!
8- ديروز که وبلاگم رو باز کردم ديدم دو تا لينک اضافه شده به لينکهاي اين بغل، که يکيش نقطه ته خط بود. پيش خودم گفتم من اينا رو کي اضافه کردم که خودم خبر نداشتم. البته ازشون خوشم ميومد، منتها چون قرار بود بشينم و سرفرصت کلي لينک اضافه يا کم کنم گفتم چطور فقط اينا؟
از کنجکاوي رفتم به وبلاگ " نقطه تهِ خط" . در مطلب Wednesday, May 12, 2004 که لینک جدا نداره. مطلبی در این باره نوشته. کلي خوشم اومد:)))
9- ماجراي خروس محلهمون رو که نوشتم دوست عزيزي يه جوک(کمي بيادبي) دراين ارتباط برام فرستاده.
يه روزي يه آقايي که خروسش به گرفتاري خروس محلهي ما دچار شده بوده و تنهايي بايد به بيستسي مرغ خدمات ميداده پيش دوستش ميره و درددل ميکنه که آره... خروسم داره روز به روز لاغرتر و نحيفتر ميشه و ميترسم بميره و ...
فرداش دوستش به عنوان سورپريز يه خروس قوي هيکل و گنده برميداره و ميبره به دوستش ميده و ميگه براي خروست قواي کمکي آوردم. دوستش خوشحال ميشه و ميندازتش تو مرغدوني..
ولي بعد از يه هفته دوباره نالان ميره پيش دوستش. دوستش ميگه چي شده؟ ميگه خروسم لاغرتر از اونموقع شده.
- آخه چرا؟ مگه کارش کم نشد؟
- نه بابا! تازه طفلکي کارش زياد شده. خروسي که برام کادو آوردي گِي بود!
خلاصه اين دوستم برام نوشته موقع انتخاب خروس براي همسايهمون دقت کنم:)
۱۰- اِ ...اِ ...اِ ... لینکای بغل وبلاگم کجا رفتن؟ بلاگرولینگ چه بلایی سرش اومده؟
پ.ن.
مثل اینکه اونموقعی که من اینو نوشتم اشکالی پیدا شده که حسین درخشان هم در وبلاگش بهش اشاره کرده. ممنون از مانلی عزیزم. این خبررو قبل از اینکه برم وبلاگ سردبیر:خودم اتو کامنت مانلی خوندم:)
اینم مرد روزنامهای سالن مطبوعات. ممنون از روشن که این عکس رو برام فرستاده..
اینم غرفهی من:)) مرسی روشن جان٬ عکاس معروف:)
1- دوست کتابخوان من
هر معتاد قادر است 10 نفر را به دام اعتیاد بکشاند
تو تاکنون چند نفر را کتابخوان کردهای( ناقلا)؟...
( نوشتهی یکی از پلاکاردهای نمایشگاهِ کتابِ امسال)
کتاب خوب و دوست باب لابد حکم همان زغال خوب و رفیق ناباب را دارد!
2- امسال تصمیم گرفته بودم نرم نمایشگاه کتاب. از بس هر سال میرفتم و مثل -دورازجونشما- حمال کلی کتاب میخریدم و نصفشون رو هم به زور میخوندم، از خودم لجم گرفته بود. بخصوص کتابهای انگلیسی که چقدر برای خریدنش هول میزدم و همینجوری نخونده میذاشتمش تو کتابخونهای که کمرش زیر بار اینهمه کتاب خم شده.
از اول نمایشگاه چند نفر بهم پیشنهاد داده بودن و گفته بودم نمیام. ولی دیروز وقتی دوستم اصرار کرد٬ دیگه نتونستم مقاومت کنم. ساعت 11 صبح راه افتادیم و تا 11 شب اونجا بودیم. 12 رسیدم خونه.
3- نمایشگاه کتاب امسال ظاهرش به نظرم خیلی بهتر از سالهای پیش اومد. شاید به خاطر این بود که اولین باری بود که ماشین بردیم تو! چون اصلا هیچ دستفروشی ندیدم، جز کسی که سیدی مارمولک رو یواشکی میفروخت که اونم بساط نداشت و فقط داد میزد.
نمایشگاه کتاب امسال به نظرم خیلی شلوغتر ولی منظمتر از سال پیش بود. تقریبا همه چیز پیشبینی شده بود. ایستگاههای رفاهی٬ هر چند دهمتر زیر سایهبانهایی کلی صندلی چیده بودن. اتاقکهای امانات برای کسایی که دستشون پراز کتابهای سنگین بود تا بتونن تحویل بدن و به سالنهای دیگه با دستخالی برن! غرفههای پْست برای شهرستانیها که کتاباشون رو خیلی راحت در شهرستان تحویل بگیرن. خوراکی فروشیها و رستورانهای زیادی هم به مردم گرسنه و تشنه خدمات میدادن. تعدادشون ایندفعه به نظر خیلی بیشتر از سالهای پیش اومد و خیلی تمیزتر.
مردمی هم که اومده بودن به نظر میومد امسال بیشتر کتابخر بودن و از قیافههای اجقوجق مثل پارسال که فقط برای خودنمائی اومده بودن کمتر خبری بود. دست اکثر مردم هم کتابی دیده میشد.
جایی که باید با مدرکت کارت خرید کتاب میگرفتی خلوت بود و سریع کارتها رو خریدیم.هر کارت 1000 تومن. والبته محل خرید خواهرا و برادرا همچنان از هم جدا بود که مبادا گناهی حادث شود.
استادا و آخوندهای کلاسبالا میتونستن 100 هزار تومن خرید کنن.
استادیارها، دانشجوهای دکترا، متخصصین و آخوندهای کلاسمتوسط 80 هزار تومن.
پزشکانعمومی و دانشجویان فوقلیسانس وآخوندهای کلاسپایین و 60 هزار تومن.
لیسانسیهها، دانشجوهای لیسانس و روضهخونها 40 هزار تومن. که من جزء این دسته بودم.
4- طبق معمول در غرفههای سالن کتابهای لاتین دانشجوها هر کتابی رو که برمیداشتن اول قیمتش رو نگاه میکردن و آهی میکشیدن چون گاهی قیمت یه کتاب بیشتر از کل کوپنشون بود. چهلهزارتومن حق خرید داشتن، ولی کتاب مثلا 59 هزار تومن بود. خوب هر دانشجویی ممکنه 10-8-7 کتاب بخواد. کتابها خیلی گرون بودن. خودم از یه کتاب خوشم اومد که شاید 500 صفحه هم نبود و قیمتش 33 هزارتومن بود. نخریدمش. امسال بیشتر میخواستم کتاب فارسی بخرم.
راستی.. ای اونی که هی میای مینویسی فامیلیمن ادیبه، غرفه انتشارات جهانادیب مال بابای منه. برو بگو زیتون منو فرستاده و هرچی میخوای کتاب مجانی بردار:)
تا دوستم بره برای خودش کتاب تخصصی انتخاب کنه منم تا دلم خواست در غرفهی M&A مجانی عکسهای کتابا رو دید زدم. کتابهایی با عکسهای زیبای گلها، حیوانات مختلف مثل اسب و سگ و پرنده و... کتابهای گیاهشناسی، مجسمهسازی، معماری و.. معماری داخلی،( اتاق نشیمن و آشپزخونه) و همینطور کتاب نقاشی از نقاشیهای بزرگانی مثل ونگوگ که آدم کیف میکنه نگاهشون میکنه. کتاب نقاشی شاگال خیلی بامزه بود. بیچاره نشسته بود کلی نقاشی از پیامبران کشیده بود ولی مسئولین نمایشگاه اومده بودن بیشتر نقاشیهاشو با ماژیک کلفت سیاه سانسور کرده بودن. مثلا یه جا حضرت ابراهیم داره پسرشو قربانی میکنه و شوتول پسرش معلوم بوده، همچین با ماژیک خطخطیش کرده بودن که شوتول که هیچی، بدبخت از زانو تا شونههاش اسلامیزه شده بود. یه جا هم یه زن و مرد روی اسب همدیگر رو بغل کرده بودن و ماچمیکردن. تموم صورتشون و قسمت سینههای زنه سیاه شده بود. البته منظور بدی نداشتن. خواستن حس تخیل ماها رو رشد بدن!
شاگال میخواست اینقدر نقاشیای بیناموسی نکشه!! مگه خودش خواهرمادر نداشته؟
غرفهی Fair Winds کلی کتاب در مورد سینما و تاتر به زبون اصلی داشت.
غرفهی هند (UBS) طبق معمول همهساله از همه پرمشتریتر بود. کتابهاش خیلی ارزون بود. کتابهای جراحی پزشکی، مفت! 5 کیلو گرامر انگیسی٬ فقط دوهزار و دویست تومن. رومئو ژولیت 900 تومن و... البته کتابهای تخصصی زیاد نداشت و بیشتر کتابهاش هم قدیمی بود. روی بیشتر کتاباش نوشته بود: تمام شد!
Mc Graw Hill کتابهای خیلی خوبی داشت،ولی گرون!
بهترین مسئول غرفهها تا اونجایی که دیدم آقای پور رمدانی بود که مسئول غرفهیJohn Wiley بود. خیلی سعی میکرد به دیگران کمک کنه تا کتاب مورد علاقهشونو انتخاب کنن. بیشتر مسئولها حتی نمیدونستن چه کتابهایی تو غرفهشون هست.
درست ساعت 5/3 رسیدیم به طبقه دوم سالن لاتین٬ که اعلام کردن همین الان امید روحانی منتقد سینما سخنرانی داره. موضوع سخنرانیش پست مدرنیسم و سینما بود. من نشستم گوش دادم. برام خیلی جالب بود. منی که تقریبا هیچی از سینما نمیدونم، کلی اطلاعات جدید کسب کردم. روحانی خیلی خوب صحبت میکنه و آدم جذب صحبتهاش میشه. اگه بخوام صحبتهاش رو هم اینجا بنویسم چند صفحه به نوشتهم اضافه میشه:) دیروز فهمیدم آقای روحانی به غیر از منتقد سینما که من یه زمانی عاشق نوشتههاش در مجله فیلم بودم، پزشک هم هست!
5- وارد سالن مطبوعات که میشی، درجلو غرفهی رسانه، مجسمه بزرگ و جالب مردی جلب توجه میکنه که سرو صورت و کتشلوارش با روزنامه پوشیده شده و داره با آبپاشی که اونم روزنامهایه، به قلمی آب میده. کاش مجسمهی یه زن هم کنارشمیذاشتن. چرا همیشه مردا باید سمبل روزنامهنگاری و احیای قلم باشن؟ من خودم سال دیگه سمبل عوض میکنم:)
مسئولین غرفههای مطبوعات استانها خیلی خوشاخلاق بودن. به غرفههای خوزستان، کرمان، گیلان، مازندران، سیستان و بلوچستان، کهکیلویه و بویراحمد، زنجان و... رفتم. همهشون کلی بهم از نشریاتشون دادن. مسئول کهکیلویه که حدود 6-5 کیلو نمونه روزنامه داد. مسئول غرفه کرمان یه پسر هنرمنده که استاد سنتور و سهتاره. او یه زمانی شاگرد ایرج بسطامی هم بوده. در غرفه زنجان عکس بزرگی از حسین منزوی گذاشتن و جلوش شمع روشن کردن. آدم غصهاش میشه.
جلوی یکی از غرفههای مجلات خانوادگی خیلی ازدحام بود و مردم تو سروکله هم میزدن. رفتم دیدم Xخواننده گروه آرین اونجاست و داره امضا میده و..( متاسفانه من چون اسم خواننده اصلی گروه آرین رو نمیدونستم و بالای سرش پلاکاردی بود که نوشته بود مقدم امیر تاجیک رو گرامی میداریم٬ فکر کرده بودم اسمش اونه که از نوشتههای دوستان تو نظرخواهیم فهمیدم که اشتباه کردم)
به غرفه مجله زنان هم رفتم و آخرین شماره رو از خودشون خریدم.
به جلوی غرفه گلآقا ناخودآگاه اشکم سرازیر شد. عکس اونم جلوش شمع گذاشتن با حلوا و یه دفتر یادبود. یه ماهنامه هم ازونجا خریدم. دو سال بود که نخریده بودم. پوپک دختر گلاقا متاسفانه اونجا نبود. میدونستم دو ساله که عروسی کرده ولی نمیدونستم با یکی از کاریکاتوریستهای مجله:)
6- سالنهای کتابهای فارسی هم که خیلی رونق داشتن. غرفهها پراز کتاب جدید و آدمهای مهم مهم بودن. سالنهای 25، 14، 15 رو رفتم. بیشتر نشریاتی که میخواستیم بخریم اسمشون با حرف میم یا نون شروع میشد:)
کتابهایی که خریدم: 7 جلد طنزآوران جهان نمایش که داریوش مؤدبیان گردآوری کرده، دُن آرام با ترجمهی احمد شاملو. ترجمه بهآذین رو از قبل داشتم، ولی نتونستم بر وسوسه شاملودوستیم غلبه کنم. شاملو اینو از زبان فرانسه ترجمه کرده، تاریخ تحلیلی سینمای جهان که کتاب خیلی قطوریه ولی قیمتش فقط 2750 تومنه با یه کتاب جایزه به اسم درآمدی بر اقتباسهای سینمائی. تاریخ سینما نوشتهی گیتا گرکانی.
انگار این دفعه زدم تو کار سینما:) رقص بربام اضطراب ناصر غیاثی رو هم خریدم، نوری در اتاق زیر شیروانی شلسیلوراشتاین، و چندتای دیگه...
7-یکی از جالبترین سالنها، سالن کودکان و نوجوانان بود. آدم وقتی میره توش دیگه نمیتونه دل بکنه، بسکه محیط شادی داره. صدای آهنگ ورزشی که دخترا میخوندن، همه جا پیچیده بود و وقتی رفتم جلو دیدم سیدی ورزشی بچههاست و توش تقریبا دارن میرقصن. خیلی قشنگ بود. غرفه کانون پرورش هم طبق معمول خیلی شلوغ بود. تو غرفههای مختلف، چقدر کتابهای رنگو وارنگ، چقدر عروسک دستکشی و پازل و چقدر اسباببازی و... اونموقعها که من کوچیک بودم ازین خبرها نبود...
8-خر شدم و سیدی فیلم مارمولک رو هم خریدم. کاش یکی قبلا بهم گفته بود که این سیدیهای غیرقانونی کیفیتشون افتضاحه. از تو سالن فیلمبرداری شده ، صداش هم وحشتناکه، انگار از ته چاه درمیاد.
9- چیزی که خیلی جلب توجه میکرد تعداد زیاد آخوندها تو سالنها بود. و جالب اینه که رفتار مردم و غرفهدارها امسال باهاشون خیلی خوب بود. چند دختر مسئول غرفهای که کتابهای سهبعدی دراون میفروختن، همچین با دو آخوند شوخی و خنده میکردن و آخوندها هم با زرنگی چنان ادای پسرهای امروزی رو درمیوردن که آدم خندهش میگرفت. وقتی رفتن٬ یکی از دخترا بلند گفت: آخی...نازی... چقدر شبیه رضامارمولک بودن:)
همونطور که من حدس زده بودم فیلم مارمولک نه به ضرر آخوندها که خیلی به نفعشون شده!
بد نیست اینجا قسمتی از نظرمو راجع به این فیلم بگم. گرچه اون سالنی که این فیلم رو دیدم اینقدر شلوغ بود و صدای سینما افتضاح که بیشتر دیالوگها رو لبخونی کردم. سیدیش هم که گرفتم هنوز وقت نکردم ببینم ولی اونی که دیده میگه بدتر از اونیه که من دیدم.
به نظر من آخوندها میتونن قبل از اینکه دیر بشه(!) بهترین بهرهبرداری رو ازین فیلم(مارمولک) بکنن!
این فیلم به آخوندها یاد میده چطور مساجدی رو که خالی شدن، روز به روز پُرتر کنن! یاد میده کمی از پلههای منبر بیان پایین(ممکنه سُر بخوردن) و به مردم نزدیکتر شن. یاد میده که مردم دستهای سفید و کارنکرده دوست ندارن و باید کاری، هنری یاد بگیرن. کتابهای خوب غیر مذهبی مطالعه کنن. یاد میده ورزش کنن تا شکمشون بره تو! یاد میده مردم دوست ندارن تو مسجد فقط عزاداری کنن، شادی هم لازم دارن! بذارن دخترا و پسرا حالشونو بکنن! زبون خودشونو به زبون مردم نزدیک بکنن( مثلا لغات جوانانه یاد بگیرن) و خیلی چیزای دیگه. آخوندها باید از کمال تبریزی کمال تشکر رو بکنن که داره راه نجات نشونشون میده!
یه لینک در مورد فیلم مارمولک!
10- راستی! دیدین روز افتتاح فرودگاه امام چه افتضاحی شد!؟
برای اونایی که پرسیدن توضیح بدم که روزی که قرار بود فرودگاه بینالمللی امامخمینی بعد از 30 سال افتتاح بشه،( البته از اول اسمش قرار نبوده این باشه، ولی شده دیگه!) وزیر راه هم طفلکی سه روز بست تو فرودگاه نشسته بوده که کسی کارشکنی نکنه. میدونسته سپاه راضی نیست ، علتشم قرارداد بستن با یه شرکت ترکیهایه، با اینهمه فکر نمیکرده پس از اولین پرواز سپاه عین مور و ملخ بریزه و فرودگاه رو بالکل به اشغال خودش دربیاره و هواپیمای بعدی رو که یه وزیر از یه کشور خارجی هم توش بوده، بعد از نیم ساعت علافی تو آسمون، مجبور کنه تو فرودگاه اصفهان به زمین بشینه و فعلا همه برنامهها کنسل:) عجب مملکت گل و بلبلی داریم ما...
پ.ن.
×یادم رفت بنویسم که بیشتر کتابهای فارسی ده درصد تخفیف داشت.مثلا دنآرام که قیمت واقعیش 18 یا 19 تومن بود بهم دادن 16هزار و دویست تومن.
××یادم رفت بنویسم هوا عالی بود. کوههای پربرف شمال تهران به وضوح معلوم بود و... فقط بعداز ظهرش آفتابش کمی داغ شد که چند دقیقه نشستن روی چمنها، زیر درختای نوبرگ(این کلمه رو همین الان ساختم:) یعنی با برگهای نو وسبز کمرنگ) حسابی خنکت میکرد.
×××راستی جرا مردم ایران بخصوص آقایون روشون نمیشه زیر برق آفتاب کلاه لبهدار بذارن سرشون. چرا عینک آفتابی و کلاه رو وقتی استفاده میکنیم که بخواهیم کلاس بذاریم؟ از این همه جمعیت رهرو زیر آفتاب تابان، شاید دو سه نفر اونم بچه و فقط یه خانوم سرشون کلاه بود. خودمم البته به خاطر تابلو نشدن نذاشته بودم. فقط چون زود میسوزم کرم ضدآفتاب زده بودم. نمیفهمم کلاه سرکردن چرا باید باعث خجالت باشه؟
×××× تموم روز به جای ناهاروشام، بستنی قیفی و بستنی یخی و نوشابه تگری -ازاونا که تا بازش میکنی یهو تمومش یخ میزنه و خوردنش کلی خنکت میکنه- خوردیم و البته سیبزمینی سرخ کرده، که همه جا بود. امسال بوی روغن سوخته و روغن کهنه نمیومد ازشون.شاید بازرسانی روی پختشون نظارت میکردن. لباسهای آشپزها خیلی تمیز و لباس فرم بود با کلاه.
××××× دو غرفه در بین فروشندههای بیرون نمایشگاه نظرم رو جلب کرد. اولی غرفه بیماران اماس بود که دختر خوشگلی پشت پیشخونش نشسته بود که میگفت اماس داره ولی هیچ در رفتار و گفتارش معلوم نبود . او کتاب میفروخت... و یکی دیگه غرفهای که سودش به حساب بیماران سرطانی ریخته میشد.در اونجا آشرشته و نوشابه میفروختن. اون نوشابه تگری-یخی که در بند قبلی گفتم اونجا خوردیم. البته گرونتر از جاهای دیگه میفروختن ولی چون به نفع بیماران سرطانی بود آدم با رضایت پول میداد.
×××××× کتاب کودکان بسیار بزرگی به نام غوغولی که یه نقاشی از یه بچه غول روش بود و با نخی حملش میکردن تقریبا در دست همه مردم بخصوص اونایی که بچه همراهشون بود دیده میشد... نویسندهش هوشنگ معمارزاده بود... هر کی این کتاب رو چاپ کرده خیلی باذوق بوده... قیمتش هم نسبتا خیلی ارزون بود. فکر میکنم 1300 تومن.. راستش منم هوس کردم بخرم ولی روم نشد:) یعنی خیلی بزرگ بود و رنگو وارنگ...
××××××× همونطور که بابک تو نظرخواهیم نوشته شرکت روزانه هم با عروسکهای گاوی شکل که نشانهی شرکتشونه حسابی مردم رو سرگرم کرده بود. البته از نظر من هیچ عیبی نداره. نمایشگاه کتاب بد نیست کمی متنوع و شادیآور باشه. شاید اینطوری بشه جماعت کتابنخون رو هم کشوند اونجا٬ بلکه یه کتاب هم نظرشون رو بگیره و بخرنش. عملیات ژانگولر هم بذارن من موافقم:)
x x x x x x xبرم ببینم پارسال درباره نمایشگاه کتاب چی نوشتم:)
آخ چه شعری اولشه:) هر کی گفت دکتر احمد محیط کیه؟:)
1- نترس
میگویی شیب تپه زیاد است و نمیتوان از آن بالا رفت.
از تپه صعود کن!
میگویی دوست داری تلاش و تقلای مرا تماشا کنی
از تپه صعود کن!
تو مکانش را برگزین و من زمانش را انتخاب میکنم
و به روش خودم از تپه بالا میروم
فقط تا فرارسیدن روز موعود، مدتی صبر کن
و آنگاه که از خط درختها و ابرها بالاتر برویم
به پایین نگاه میکنم و صدای چیزهایی را میشنوم که امروز گفتی...
( از ترانههای پینگفلوید)
- باید از خوابگرد عزیز تشکر کنم که برنامهای برام فرستاده که دیگه میتونم در محیط نوتپد هم نیمفاصله بگذارم.
2- آقا هر مطلبی رو که اومدم تو این شماره بنویسم، دیدم تا حقیقتی رو اعتراف نکنم قادر به ادامه نوشتن نیستم!
اعتراف میکنم حداقل امروز حق با آقا فریدون نویسنده کامنت شماره 61 مطلب پیشه! آی ملت نوشتهمو نخونید! الان من دقیقا از پشت بساط سبزی پاککنی بلند شدم و اومدم پای کامپوتر! چقدر احساس ابتذال میکنم.
البته اولش از صبح خوب شروع شد به جان شما! با جمعی از دوستان رفتیم جاده چالوس، آدران، آبشار، از پل آبشار هم رد شدیم رفتیم اون پشتش که یه آبشارقشنگ دیگه هست. دیدیم اونجا شلوغه از تپه چند متر قبلترش رفتیم بالا. اون بالا یه تخته سنگ هست که اگه بری به سمت دره میبینی فضای خیلی خوبی پشتش داره. یه درخت بزرگ با شاخ و برگهای پرشکوه و زیرش پر علف و گلهای صحرایی. به این نشون که با رنگ آبی، بزرگ روی تخته سنگ نوشتن: مرگ بر اسمشو نبر. آی حرفای گنده گنده زدیم و شعر خوندیم و حکومت تعیین کردیم و کیف کردیم ازینکه نرفتیم در انتخابات میان دورهای مجلس شرکت کنیم و هر چی هم تو این چند روز نامزدها جلسه معارفه و چایی وشیرینی و شربت و شام گذاشتن، کسی تحویلشون نگرفته وکاندیداها مجبور شدن شربتها و شامها رو با خفت برگردونن و ازین حرفای خوب خوب..
ولی ظهر موقع برگشتن، نمیدونم کدوم نیروی اهریمنی در من حلول کرد که خواهش کردم دم یه مغازه سبزیفروشی وایسیم تا من برای پرکردن فریزر خالی از مواد غذاییم کلی مبتذلیات خریدم! روم به دیوار، 2 کیلو بادمجون، 3 کیلو کدو، 1 کیلو سبزی خوردن، 2 کیلو باقالی کاشان، 1 کیلو نخود فرنگی به اضافه ۲ کیلو سیب ریز ارزون و ۱ کیلو کیوی ریز ارزون برای خشک کردن. خدا شاهده که تا همین الان تو آشپزخونه یه لنگ پا وایساده بودم.
باقالی رو از دو جلدش( لفافه میگن؟ غلاف میگن؟ چی میگن؟) درآوردم و پختم. نخود فرنگی خوشبختانه یه غلاف بیشتر نداشت. ولی موقع پختن چون مشغول بادمجون پوست کندن بودم، تهش کز خورد! کدوها رو دیگه حوصله نداشتم پوست بکنم. شستم و با همون پوست حلقهحلقه کردم و سرخ کردم. هر چی کدو کم روغن میبره این بادمجون لامصب روغنخوره داره. نصف شیشه روغنم پرید! سبزی رو چون خودم هم از همه مبتذلتر میدونم گذاشته بودم آخر، به امید اینکه یکی سر برسه و بیاد کمک، که این امداد غیبی هرگز حادث نشد. الان هم سبزی تو مواد ضدعفونیه و منتظرم 20 دقیفهش تموم شه برم درش بیارم. آی پاهام زُق زُق میکنه:(
یادم رفت میوههای ریز و ارزون رو بگم که پوستشون کردم و تخمهای سیب رو با یه کارد باریک و تیز درآوردم(البته وسیله بخصوصی داره٬ ولی چون نداشتم با کارد درآوردم). بعد تمومشون رو به قطر حدودا دو یا سه میلیمتر حلقه حلقه کردم. حلقههای سیب رو در کاسهی کوچک آبلیمو زدم که در اثر مجاورت با هوا سیاه نشن. و بعد روی پارچهای زیر شوفاژ پهنشون کردم. فردا باید برم برشون گردونم که خوب خشک بشن. قبلا پرتقال و توتفرنگی هم به همین ترتیب خشک کردم و وقتی همه اینها با هم جمع بشن میوههای خشک و خوشمزه و خوشرنگی درست میشن.
3-به عرض دوستانی که پرسیدن کرم بلستر رو از کامپیوتر تونستم پاک کنم یه نه، می رسونم که هر فایلی که دوستان معرفی کردن گرفتم نتونست پاکش کنه و کماکان بعد از مدتی اون نوشته لعنتی شاتداون میاد و قطع میشم. البته بعضی از برنامهها رو نتونستم اجرا کنم. این کامپیوتر قراضه هم نمی دونم چشه که مدتیه تاریخش هم عوض نمیشه تا ببرمش عقب و... فعلا همین جوری باهاش میسازیم. بعضیا میگن باید دوباره ویندوز بریزم.
راستی...
استفسار از انجمن حمایت از حیوانات کامپیوتری:
کشتن کرمهای اینترنتی حلال است؟ حرام است؟ مکروه ست؟ مستحب است؟کفاره دارد؟ ندارد؟
4- جمعه پیش برای آشنایی دو خانواده رفته بودیم به یه رستوران. من هیچ دوست نداشتم این آشنایی در خونه ما انجام بگیره. اونجوری یه حالت دیگه پیدا میکرد. مامانش اصرار کرده بود که رسمه که اونا باید بیان. ولی من که فکر میکردم فعلا این حرفها زوده اصرار کرده بودم که این برنامه بیرون باشه. تو خونه نمیدونستم باید چه رفتاری داشته باشم.
پدرش با صندلی چرخدار اومده بود. قبلش فکر کرده بودیم اینجوری برای روحیهش هم خیلی بهتره. اتفاقا همینطور هم شد. هوای خوب ومناظر قشنگ و آفتاب درخشان همه براش خوب بودن. وقتی میخندید منم بیاختیار خوشحال میشدم. خوشبختانه زود با هم جور شدن. جالب اینه که هم ما و هم اونا سالی چند بار در پامچال غذا میخوردیم. و برای همین هم اونجا روانتخاب کرده بودیم. اولین بار بود که تو دلم این حکومت رو دعاکردم چون باعث شد بحث بیشترروی اون دور میزد:) و معمولا هم تو این بحثها بین همهی مردم تفاهم عجیبی برقراره:)
همه چیز خوب بود به غیر از غرق شدن اون دختره که مامان باباش تو همون رستوران بودن . جریانشو در دو پست قبل نوشتم...
5- تو این مدت هر دوی مامانبزرگاش هم دعوتمون کردن.. خونهی اون مامان بزرگ تنهائش رفتیم. سی ساله شوهرش فوت شده. خیلی خیلی زن مهربون وخوبیه. و خیلی شیرینزبون و شوخ..بدون هیچ آرایشی!وخیلی خوشگل!
. با این سنش موهای پرپشت سفید و صافی داره که دماسبی بسته بودش. با هیکلی قشنگ. تو حیاط بزرگ و پردرختش، زیر درخت خرمالو تخت گذاشته بود و یه سماور نفتی هم روش که قْلقْل میکرد و بساط میوه و شیرینی و... هم روش چیده بود. به من خیلی حرفهای محبتآمیزی زد که باعث شد ته دلم خیلی ذوق کنم. چقدر خوبه آدمها در برخوردهاشون دنبال عیبجویی نباشن. وقتی بهم گفت نوهم چه خوشسلیقهست. میدونستم داره تعارف میکنه . میدونسنم میتونه صدتا عیب از قیافهم و رفتارم بگیره( مگه همه کلی عیب ندارن؟) ولی این کارو نکرد. از نوهش هم خیلی تعریف کرد که هر سال اون خرمالوهای درختهاشو میکنه و بین همه فامیل و همسایهها قسمت میکنه و خونهش هر چیش خراب میشه این نوهش فوری به دادش میرسه. و بارها گفت که این نوهشو از همه نوههاش بیشتر دوست داره. یه بار حواسش نبود گفت: اینواینجوری نگاه نکن! کوجیک که بوده خیلی خوشگل بوده. جوری که همه وایمیسادن نگاش میکردن. دوست من اعتراضکنان و البته با خنده گفت: مامان بزرگ یعنی حالا زشتم؟:)
مامان بزرگ دوسه تا جوک هم تعریف کرد که دوسه تاش یه کم سیاسی و بیادبی بودن. و جالب اینجاست که من توی اینترنت خونده بودمشون:) پس مامان بزرگ آپتودیتی نصیبم شده:) ازم قول گرفت مرتب برم پیشش. اونقدر صمیمی شد که یواشکی بهم گفت وصیت کردم هر وقت مردم منو تو امامزاده طاهر بغل قبر بنان دفن کنن. از ته دل گفتم خدا نکنه! گفت خدا نکنه نداره. همه یه روز میرن. تو یادت باشه به نوهم بگی یادش نره!
شام هم به زور نگهمون داشت. برای اولین بار آلبالوپلو خوردم. تهچین خوشمزهای هم پخته بود.چه دستپخت خوبی!بهم گفت اگه آشپزی بلد نیستی غصه نخوری ها، خودم همه چی یادت میدم!
موقع شام چشمم به صندلی کوچکی افتاد که گوشه اتاق بود. نگاهم رو تعقیب کرد و گفت اون صندلی مال کوچیکیهای این نوهمه. اونقدر دوستش دارم نگهش داشتم که وقتی بچهدار شد بدم خودش. دوستم با نگاهش بهم گفت ایشالاه بچهای که مادرش تو باشی و من با نگاهم گفتم ایشالله ده پونزده سال دیگه!
موقع خداحافظی وبوسیدنش بی اختیار بغلش کردم تنش بوی مامان بزرگی رو میداد که سالها از آغوشش محروم بودم! بعد از بوسیدن گونههام، سرم روهم بوس کرد. منم در جواب پیشونیش رو بوس کردم. خیلی خوشش اومد:)
6- نوشتهی بهزاد در مورد بشقاب پرندهای که این روزها خبر میرسه که در شهرهای مختلف دیده میشه خوندنی و جالبه!
همینطور نوشتهش در مورد زنان پیغمبراسلام حضرت محمد٬ ختم پیامبران عالم(!)بخصوص ماجرای همسری به نام ماریه خیلی بامزهست...
7- یک رهگذر درشماره 70 نظرخواهی قبلیم راست میگه: اینا چیه که من مینویسم؟ آخه به دیگران چه که من در زندگی خصوصیم چه میکنم؟
من از اول وبلاگ زدم که دنیا رو کن یفکون کنم. اتفاقا از شما چه پنهان از روز اول در قسمت وبلاگهای ( دنیا کون یفکون کْن) اسمنویسی کرده بودم:-)
۸- راستی یه سوال سوپرمبتذل:
چرا من هر وقت قهوه درست میکنم هر بار یه طوری میشه؟ گاهی کف داره و خوشمزه. گاهی یه جوری میشه و بیکف؟ کسی دستور تهیهشو داره. حتی نسکافه هم گاهی مزهش عوض میشه. درجه حرارت مخصوصی میخواد؟ مثلا ۱۰۰ درجه یا ۹۹؟
۹- سایمون ثابتی دوست عزیزی که از اوائل وبلاگ نوشتنم مشوق و راهنمام بود تصادف کرده و دوتا از دندههاش شکسته. امیدوارم هر چه زودتر خوب بشه...
۱۰- درگذشت نابههنگام حسين منزوی شاعر غزلسرا رو تسليت میگم. بیشتر شعرهاشو دوست داشتم. چرا عمر هنرمندا اينقدر کوتاهه؟
1- من به هیٱت "ما" زاده شدم
به هیٱت پرشکوه انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگینکمانِ پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدرِهمت و فرصت خویش معنا دهم
که کارستانی از این دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بیرون است...
(شاملو)
2- هیچ بهاری رو به یاد ندارم که طبیعت اینقدر زیبا شده باشه. شاید بهخاطر بارونیه که مدام میباره. دیشب هم بارید و الان هم داره میباره. درختا که برگهای نو و خوشرنگی دارن. زمینها هم پرشده از علفهای خودرو. به یاد ندارم علفها و گلهای صحرائی اینقدر بلند و پرگل شده باشن و یادم نمیاد این همه شقایقهای سرخ بین علفها روئیده باشه، دم خونهم پره و شقایقهاحتی تا وسط شهر اومدن. بوی علف تازه همه جا پیچیده و آدم رو مست میکنه.
پشت استخر دانش اون زمینی که نصفش پارک شده رو اون کپهی خاک هم پراز شقایق درشت شده. اگه نرین ببینین از کفتون رفته. از زیبایی جاده چالوس که دیگه هیچی نگم بهتره! باید رفت و... دید و... لذت برد! اگه بارون همینطور ادامه پیدا کنه اینجا هم عین شمال میشه:-)
3- و هیچ بهاری رو به یاد ندارم که اینقدر تو تاکسی و اتوبوس و تو مغازهها و تو مهمونیا، مردم اینقدر از گرونی نالیده باشن. قیمتها سرسامآور رفته بالا. به بهانه قیمت بنزین همه چیز رو گرون کردن و شروعش هم با گرون شدن اجناس دولتی بود.
4- این مهران مدیری معلومه چشه؟ دیشب برای چند دقیقه برنامهشو نگاه کردم. اونم به خاطر اینکه دیدم انگار به مناسبت روز کارگر نوشته شده. نشون میداد دو باجناق قهرمان داستان اردل و بامشاد شبها تا دیروقت کار میکنن و خسته و کوفته از سرکار میان خونه وخانمهاشون نگرانن. دوسه بار هم تٱکید میشه که ماه اردیبهشته(مثلا روشون نمیشه بگن روز جهانی کارگره). بعد از مدتی با تعجب میفهمیم که دلیل خستگی اردل و بامشاد نه کار زیاد که رفتنِ یواشکی به خوشگذرونیه. شاید اگه موقع دیگهای بود این شوخی بامزه بود ولی روز جهانی کارگر این بیانصافی بود در حق تموم کارگرای زحمتکش که برای یه لقمه نون از صبح زود تا شب دیروقت برای تٱمین معاش خانوادهشون جون میکنن. و حتی خیلیهاشون جمعهها و بقیه روزهای تعطیل هفته تفریح و مهمونی که نمیرن هیچی، مجبورن برن اضافهکاری تا دخل و خرج جور دربیاد.
برنامه نقطهچین مهران مدیری در تبلیغ اجناس سامسونگ هم که دیگه شورشو درآورده!
5- سفرنامه کادوها
موضوع ازون جا شروع شد که...اول بگم که ما چند نفریم که چند ماهه با هم دوره گذاشتیم و هر دوسه هفته یکی خونه یکی جمع میشیم. تو این دورهها همه چی هست از حرف و غیبت و رقص و آواز و... بگیر تا همدردی و کمک به همدیگه و برنامهریزی برای کمک یه کسائی که یهجوری خبر گرفتاریشون بهمون میرسه.
یه چیز یادم رفت بگم که من اوائل هیچ از مهمونیایی که فقط خانومها( چه دختر و چه دوستایی که شوهر دارن به همه میگم خانوما، که شامل همه بشه) توش باشن خوشم نمیومد و همیشه ازش دوری میکردم. وقتی با تردید تو این جمع رفتم دیدم همچین چیز بدی هم نیست:) خوش میگذره. اون دفعه یکی لباس عروسیشوآورده بود و با اینکه همهمون میگیم پیف پیف کی شوهر میکنه، نوبتی لباس عروس رو پوشیدیم و کلی خندیدیم و ژست گرفتیم و... بگذریم..
هر جا که برای اولین باره میریم، پولامون رو روی هم میذاریم و یه کادو هم براش میگیریم. اون دفعه کسی که مسئول خرید کادو بود درست نیم ساعت قبل از راه افتادنم بهم زنگ زد که نتونسته چیزی بگیره و از من خواست این کارو بکنم. منم که این طرفها هیچ ازین مغازههای کادو فروشی نیست. و تا موقع راه افتادنم کلی کار داشتم گفتم نمیرسم چیزی بخرم. بعد فکری کردم و گفتم اشکالی نداره یکی از کادوهایی که تازگیها برای خونهم آوردن( که چقدرم زیادن. چرا همه فکر میکنن باید برای خونه حتما یه ظرف کریستالی چیزی بیارن؟) کادو کنم بیارم. با خوشحالی گفت چرا که نه. یکی از ظرفهای خوشگل رو که خودم خیلی دوستش داشتم انتخاب کردم و موقع کادوکردن دیدم رو جعبهش یه کلمه نوشته شده. با جوهرپاککن خوشبختانه پاک شد ولی اثرش موند که به چشم نمیومد. خلاصه به خوبی و خوشی رفتیم مهمونی و دوستم چقدر از گرفتن این کادو خوشحال شد و گفت از این ظرف کریستالهای پایه بلند خیلی دوست داره و برای جهازیش میذاره ( آخه نامزد داره) و باقی ماجراها..
چند شب بعدش یکی از دوستای مامانم برای اولین بار اومد پیشم. به مامانم هم گفته بود بیاد. و طبق معمول یه کادو هم آورده بود. وقتی کادو رو باز کردم با تعجب و خوشحالی دیدم شبیه همون ظرفیه که من بردم برای دوستم. بردمش تو اتاق خواب و خوب وارسیش کردم دیدم اون نوشتهای که پاک کردم اثرش هست. یعنی همون کادو بود. اون دوست من چه ربطی به این خالهم داره؟ بعد از یه مدتی حرف رو کشوندم به خانواده دوستم. گفتم خاله شما با خانواده فلان آشنایی ندارید؟ یه کم پرس و جو کرد و اسم مامان خانواده رو پرسید و
غش غش خندید و گفت اتفاقا دیشب با چند تا از همکارا( دبیر هستن) اومده بودن خونهمون. دیگه از کادو هیچی نگفت ولی خودم فهمیدم:) مامان دوستم کادو نداشته و همین رو برده و کادو دوباره به دست خودم رسیده. تا اینجایی که فقط من دیدم چهار دست گشته و فقط کاغذ کادوهاش عوض شده.بعدا به مامانم گفتم. خندید و گفت اگه تو هر جعبه کادویی یه دفتر تاریخچه بذارن و قرار بشه هر بار که این به کسی اهدا میشه توش بنویسن، ممکنه چند صفحه که نه، شاید چند دفترچه پرشه:)
6-یه بار قبل از عید با چند تا از همین دوستام قرار شد بریم خونه پیرزنی که هیچکس رو تو ایران نداشت تو کارای عید کمکش کنه و میگفتن چون خیلی هم مغروره و آبرودار از هیچکس هم کمک نمیخواد. راه خونهش هم خیلی دور بود. حدود 40 کیلومتر فاصله داشت تا اینجا. هیچکدوم هم اون روز نتونستیم از کسی ماشین قرض کنیم. یکی از بچهها گفت ما تو حیاطمون یه ماشین شورلت قدیمی داریم که هیچکس سوارش نمیشه و فقط گاهی داداشم دستی به سروگوشش میکشه گازی بهش میده و دوری باهاش میزنه تا چی میگن؟ موتورش تروتازه بمونه(کلمهش یادم نمیاد). داداشش هم گفته بود حاضره نره سرکار و مارو برسونه. منم که ادعای رانندگیم میشد اصرار کردم خودم این کارو بکنم. هرچی گفتن آخه این ماشین بزرگه و دندههاش فرق داره گفتم چه عیب داره یاد میگیرم.. دنده اتوماتیک و هشت سیلندر بود . جای دندههاش رو یاد گرفتم و با خنده و شوخی سوارش شدیم و بچهها به شوخی اشهدشون رو خوندن و راه افتادیم. خودم هم میترسیدم. قدم به زور میرسید که همهجا رو ببینم. ولی با این سن زیاد ماشین( تقریبا مال سال1975 بود) بیشتر چیزاش برقی بود. صندلیاش( از شانس من صندلی راننده خراب بود). و هر چهار شیشهش. فرمونشم هیدرولیک بود. آخ آخ که از دست فرمون این ماشین مامانم که تازگیها شده ماشین من(پولش از طرف میمی بهم رسیده:) ) چی میکشم! اونقدر سفته که بازوم درد گرفته. فرمون این ماشینه با یه انگشت میچرخید. گرچه اولش تو رانندگی باهاش هول شدم ولی بعدا کیف کردیم. فقط دوسه بار توی راه بهمون متلک انداختن که کشتی تاتنیک و آنجلیکا سوار شدید و چند نفر هم عابر هم خبردار شدن و بهمون سلام نظامی دادن از بس این ماشین دراز و گنده بود:)
خلاصه رسیدیم به خونهی خانومه.
شروع به کار کردیم. من مسئول آشپزی شدم که هم غذای اونروز همه رو بپزم و دوسه نوع هم بذارم تو فریزرش.یکی مسئول گردگیری و یکی دستمال کشیدن و خلاصه مشغول به کار شدیم. از این خانم هم که به سختی راه میرفت خواهش کردیم بشینه و فقط جای چیزهایی که لازم داریم بگه. ظاهرش مغرور و بداخلاق بود. با عصا نشسته بود روی مبل و برنامههای ماهواره تماشا میکرد. برنامه سیاسی داشت و هر وقت اسم حکومت و یا اسمشو نبر و.. میومد زیر لب فحشی میداد و غرغری میکرد. میگفتن دخترا و پسراش بعد از انقلاب گذاشتن رفتن خارج. اوائل بهش سر میزدن و یا هرسال چند ماهی میبردنشون پیش خودشون ولی چند سالیه که بعد از پا افتادن مادرشون دیگه تقریبا فراموشش کردن. و حتی به ندرت بهش تلفن میزنن. از این جور پیرزنها زیاد داریم. گرچه برای پول خورد و خوراک و پوشاکشون لنگ نیستن، ولی به شدت تنها و افسردهن! اونقدر هم غرور دارن که مشکلشون رو پیش هیچکس نمیگن.
من و دوستام هی میومدیم تو هال که ازش جای چیزی رو بپرسیم یا با شوخی کمی سرحالش بیاریم. گاهی میدیدم کانال ماهواره عوض میشه و این خانومه عصاش رو میکوبه به زمین و کلی فحش میده به آقایی که اسمش معروف نبود. پرسیدیم آقای فلانی کیه؟ گفت فلان فلان شده طبقه پایین میشینه و اون کانال ماهواره رو تغییر میده و دوباره کلی فحش بهش داد. فهمیدیم که بیچاره همسایه طبقه پایین یه سیم از ماهواره داده به این خانوم تا بدون داشتن دیش و ریسیور از ماهواره استفاده کنه. و هر وقت هم کانال رو عوض میکنه کلی فحش و بدو بیراه میخوره و ضربات پیدرپی عصای سنگین رو هم باید تحمل کنه.
نمیدونم چی شد که یه دفعه ماهواره قطع شد. خانمه دیگه خون خونشو میخورد.البته کلی فحش جدید ازش یاد گرفتیم و یواشکی نخودی میخندیدیم. همه هم میومدن خندههاشون رو تو آشپزخونه ول میدادن... فهمیدیم که آقاهه خواسته بره بیرون و به کلی ریسیور رو خاموش کرده. پیرزنه اونقدر پولدار بود که برای خودش ماهواره جدا بخره ها، ولی نمیدونم چرا این کارو نکرده بود. بچهها برای آروم کردنش تلویزیون ایران رو براش گرفتن. داشت داد میزد که تلویزیون ایران رو دوست نداره. همهمون پیشش جمع شده بودیم و دلداریش میدادیم که آقاهه الان برمیگرده و ماهواره رو روشن میکنه حالا یکی از برنامههای ایران رو تماشا کنید... که یه دفعه موقع کانال چرخوندن تصویر آخوندی اومد که داشت حرف میزد. این خانمه هم نه برداشت، نه گذاشت چنان تُفی به سمت تلویزیون که فاصلهای هم ازش نداشت پرتاب کرد که صاف نشست تو صورت آخونده. ما از خنده داشتیم رودهبْر میشدیم. البته نه جوری که خانومه بفهمه. پریدیم رفتیم تو آشپزخونه به بهانه سرزدن به غذا. یه دوستم که مسئول دستمال کشیدن بود نمیخندید و حالت تهوع بهش دست داده بود. گفتم چی شده؟ حالت بده؟ نکنه ضعف کردی؟ میخوای یه کم سوپ بخوری؟ گفت نه بابا. دیدم موقع پاک کردن شیشه تلویزیون، یه کفهای خشک شده روشه! نگو همهش تْف بوده! چقدرم سخت پاک شد!
همه زدیم زیر خنده و... صدای داد و فریاد خانمومه اومد که بیایید این تلویزیون فلان فلان شده آخوندا رو خاموش کنید!
با تموم این حرفا پیرزن خیلی خوشقلبی بود. کلی دعامون کرد. چون راه خیلی دور بود ما از طرف یه آشنایی سپردیم که از طرف یه کانون خیریه که مخصوص کمک به سالمندان اون شهره، گاهی برن کمکش.البته چند بار پیغام فرستاده که من اون دخترا رو میخوام بیان کمکم!
موقع برگشتن من ساده اومدم برای تشکراز برادر دوستم، باک ماشین رو پر از بنزین کنم تا دفعه دیگه اگه بیماشین موندیم بازم بده.که چشمتون روز بد نبینه دقیقا 80 لیترتوش جا گرفت:)) کیف پولم تا مدتها درد میکرد.
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت..
1- زنگ مرگ
× گلآقا رفت. سماور شاغلام دمر شد. شاغلام تنها شد. دیگه کسی نیست سبیلهاشو دود بده. دیگه برای کی دیشلمه ببره؟
یادمه از همون شماره اول مجله گلآقا رو میخریدیم. بچه بودم. براش نوشتم عموگلآقا، شاغلام گناه داره. چرا هر وقت شیطونی میکنه سبیلهاشو دود میدی یا با عصا میزنی تو سرش؟ چرا به غضنفر میگی بیسواد؟ و همه رو با مهربونی جواب میداد. چند بار مطالبم تو صفحه سلام بچهها چاپ شد و بعدا هم تو قسمت بزرگا. چند تا یادگاری ازش دارم. یک خودکارگلآقایی و 4 کتاب که خودش برای تشویق برام فرستاد. و هر بار خجالتزدهم کرد. در جایی، دخترش پوپک رو دیدم. پوپک حافظهی خیلی خوبی داشت. منو شناخت . ازم خواست برم دفترشون، ولی گفتم راهم دوره. راستش پشیمونم. تا سالها عاشق مجلههاش بودم. چه مال بچهها و چه بزرگا. حرف دل مردم رو میزد. بدون هیچ ابتذال و هجو و بیمزگی! طنزی گزنده با نثری تمیز. همکاران خیلی خوبی هم داشت. تقریبا بهترینها رو دور خودش جمع کرده بود.نوشتههای ملانصرالدین رو خیلی دوست داشتم.
ولی این اواخر،تو وبلاگم هم نوشتم، کمی از مردم عقب افتاده بود. دیگه گذشته بود زمانی که مردم میترسیدن حرف بزنن. دیگه نوشتهها، آدمها رو متعجب ویا به اصطلاح سورپریز نمیکرد. چندتا از بهترین همکاراشم گذاشتن رفتن و دیگه مجلهش چیز زیادی که ترو به فکر ببره و یا چیز جدیدی بگه نداشت. چون دوستای حکومتی داشت دلش نمیومد ناراحتشون کنه. البته هیچوقت دنبال قدرت نبود. میدونست اگه برای مثلا نمایندگی مجلس داوطلب بشه رای میاره. ولی هیچوقت کاندیدا نشد. دنبال نامِنیک بود، ولی دنبال قدرت هیچوقت!
وقتی شنیدم تو بیمارستانه گفتم حتما خوب میشه و برمیگرده. یعنی باید خوب میشد و برمیگشت. فکر میکردم گلآقا همیشه میمونه. مگه ما چند نفر عین گلآقا داشتیم؟
×× هادی بنکدار معلم بیرقیب شطرنج به کودکان و نوجوانان هم رفت. سکته کرد. عمو هادی روش بسیار جالبی برای تدریس شطرنج به کودکان ابداع کرده بود. ولی تو مملکت ما که اوائل انقلاب شاههای شطرنج رو میشکستن و سالها این بازی فکری جالب ممنوع بود، هنوز شطرنج رو کاملا به رسمیت نمیشناخت. هنوز آموزش و پرورش سرِاینکه تو مدارس شطرنج بذاره یا نه و آیات عظام دراینباره چه فکری خواهند کرد دودل بود. عمو هادی حیف شد. خیلی آسون و شیرین درس میداد.
××× چند وقت پیش به طور تصادفی مبصر کلاس دوم دبیرستانمونو تو تاکسی دیدم. بهترین مبصری که تاحالا داشتیم. یه بچهی کوچولوی چندماهه تو بغلش بود. عین خودش سفید و بور و خوشگل. دوستم برعکس دبیرستان که تا از مدرسه میومد بیرون آرایش میکرد و به خودش میرسید هیچ آرایشی نداشت. خیلی رنگپریده و برعکس همیشه غمگین به نظر میرسید. پرسیدم چی شده؟ گفت شوهرش چند ماه پیش تو تصادف کشته شده. خشکم زد. دیگه نتونستم درست حسابی حرف بزنم. چه دنیای بدی!
×××× همین جمعه یعنی پریروز رفتیم جاده چالوس رستوران پامچال ناهار بخوریم. بعدا میگم با کی و چرا. سر ناهار رستوران شلوغ شد و جیغ و داد و گریه و... دختر17-16 سالهای که ناهارشو زود تموم کرده بود رفته بود پاشو بکنه تو آب رودخونه که آب برده بودش. مامان باباش داشتن خودشونو میکشتن. کیف و یه لنگه کفش دختره مونده بود کنار رودخونه. زنی میگفت من دیدم، انگار مخصوصا خودشو انداخت تو آب. فکر کردم نکنه عاشق بوده. آب رودخونه چالوس خیلی زیاده. سَد کرج هم لبریز از آبه! میگفتن هفته پیش درست همینجا یه دختر دانشجوی سال آخر پزشکی و برادر و مادرش هر سهتایی افتادن تو آب و هر سه مردن! هر کدوم رفته اونیکی رو نجات بده. چرا مسئولین فکر چارهای نمیکنن؟ اگه تفریحگاههایی تو جاده بود، جوونا اینقدر خطر براشون پیش نمیومد. موقع برگشتن، چند کیلومتر پایینتر، دیدیم آتیشنشانی جسد دختره رو گرفته. حالمون گرفته شد.
××××× چهلم اون دوستم که تو تصادف کشته شده بود برگزار شد. هنوز پدر مادرش نمیتونن باور کنن قضیه رو.
من دقت نکردم ولی میگفتن تو مسجد تابلویی بوده که روش نوشته: موقع ترک مجلس ختم از دستدادن و بوسیدن غیرمحارم برای تسلی دادن ،خودداری فرمائید! ( به همه چیزمردم کار دارن!)
2- کامپیوترم یه ویروس یا کرمی گرفته که تا آنلاین میشم بعد از چند دقیقه یه پیغام میاد با عنوان( شاتداون) و شروع میکنه به شمردن معکوس از 60 ثانیه. نمیشه (اندتسکش) کرد. سر 60 ثانیه کامپیوتر خاموش میشه. تو این سه روز نمیتونستم اینقدر آنلاین باشم که جواب کامنتها رو بدم یا کامنتهای بد رو پاک کنم. الان هم نمیدونم میتونم سریع اینو بذارم تو ادیتور یا نه.
3- یه داستان نیمه اروتیک درباره خروس محلهمون:)
اینجایی که زندگی میکنم همه نوع جونور توش پیدا میشه. خیلیها به خاطر نیمه مسکونی نیمه کوهستانی و نیمه بیابونی محل سگ دارن. و خوب صدای سگ از اینور و اونور میاد. از تو بالکن هم بعضیاشون معلومن که مثلا رو پشتبوم دارن پاسبانی میکنن. گاهی هم باهاشون به زبون سگی حرف میزدنم. هر سگی یه نوع پارس میکنه.
برام عجیب بود که چرا هیچکس تو خونهش مرغ و خروس نگهداری نمیکنه. خوشم میاد از صدای خروس. البته گاهی یه صدایی میشنیدم که شبیه به خروس سرماخورده و مریض بود ولی وقتی دقت میکردم میدیدم نه بابا... این چیه؟ صدای خروس اُبُهت داره! لابد گوشم اشتباه شنیده!
تا اینکه چند روز پیش که از معدود روزایی بود که تمام صبح خونه بودم، باز همون صدای مشکوک اومد. رفتم رو بالکن. یه دوربین هم داشتم که با خودم بردم. اولش گفتم نکنه کسی ببینه و فکر کنه دارم باهاش پسرا رو دید میزنم. ولی موضوع برام حیاتی بود.
تو این محل بعضی زمینا اصلا ساخته نشدهن که تعدادشون زیاده. بعضیا تبدیل به آپارتمان شدن، مثل مال ما و بعضی خونهها ویلاییهستن. یه خونه ویلایی صد متر اونورتر هست که فکر کنم 6-5 هزار متری باشه. حیاط خیلی بزرگی داره. یه قسمتیش که دردید منه حالت بکر و پر از علفهای خودروئه. خوب که دقت کردم دیدم یه چیزایی توش تکون میخوره. صدای خروس واضحتر میومد( چون همیشه از پشت در یا پنجره بسته میشنیدم و ایندفعه تو بالکن بودم). چرا این همه بدصدا و بیحال و بی رمق و گرفته میخوند؟ دوربینرو گذاشتم رو چشمم( عین ازهاری). دیدم یه خروس لاغر ولی با پرهای خیلی قشنگ داره راه میره(بیشتر حالت فرار) و حدود 40-30 مرغ رنگارنگ دنبالش ریسه شدن. بیچاره از هر طرف میرفت یه عالمه مرغ راهشو سد میکردن و براش ناز میکردن. سر دلبری ازآقا خروسه باهم مسابقه گذاشته بودن. همیشه دیده بودم که خروسها جذبه دارن و تا مرغی نزدیک میشه نوکی بهش میزنن تا حالیشون کنن رئیس کیه و یا مواظبه که دست از پا خطا نکنن و راه دور نرن و... منتها اونا 7-6 مرغ بیشتر نداشتن. ولی این یکی بدبخت با این حرمسرای عظیم اصلا براش مهم نبود که مرغا باشن یا نباشن. جذبهای که نداشت هیچی، دربهدر دنبال یه جایی خلوت بود که یه دقیقه راحت باشه. مرغا هم که نمیذاشتن و هی می زدن تو سروکلهش. فکر کردم چه رنجی میبره این حیوون! منو بگو که انتظار یه قوقولیقوقوی رسا، قوی و مذکرانه داشتم ازش:) اگه میدونستم کجا خروس میفروشن میرفتم یه دوسه تا میخریدم و به صاحبخونه هدیه میدادم تا کار این آقا خروسه رویه کم کمتر کنم!


