2004-06-30  

بحث در مورد فمینیسم:
نمی‌دونم در موردِ هرمکتب یا ایسمی، چند الگو وجود داره!
چرا بعضیا می‌گن: تعریف کمونیسم کاملا پیش ما یا سازمان‌ ماست؟ ما نماینده‌ی بی‌چون‌وچرای کمونیست هستیم؟ و هر کی مثل ما نیست اصلا کمونیست نیست.
چرا بعضیا می‌گن: الگوی یک فمینیست اینه که من می‌گم و هر کی جز این نیست از ما نیست؟
مگر نه اینکه حکومت ما هم الگویی برای مسلمون‌ها تعریف کرده که فقط خودش قبول داره و می‌گه یک مسلمون دقیقا باید این مشخصات رو داشته باشه وگرنه ملحده، کافره ، فلانه، بیساره!
چرا دقیقا همون افرادی که می‌گن این طرز تفکر جمهوری اسلامی دیکتاتوریه، درست همین رفتار رو با هم‌عقیده‌های خودشون می‌کنن؟
حالا اینجا به بقیه‌ی مکاتب کاری ندارم(البته فعلا:) )
بعضیا منو فمینیست و بعضیا ضدفمینیست خطاب می‌کنن و کاری ندارن که خودم چی فکر می‌کنم.بعضیا اگر ببینن کسی از زن یا دختری انتقاد می‌کنه فوری انگ آنتی فمینیستی بهش می‌زنن. می‌گن باید عیب تموم خانم‌ها رو پوشوند و بازگوشون نکرد و فقط عیب آقابونو به بدترین نحو ممکن افشا کرد و پدرشونودرآورد..
در نظرخواهی مطلب گذشته‌م بحث جالبی در مورد فمینیسم شد که شروعش با کامنت دوست عزیز زیبا بود!
زیبا در قسمتی از کامنتش نوشته بود:
((فمينيست واقعي را در نگاه اول ميتوان شناخت. خودش را هفت قلم بزك نميكند..ساده ميپوشد. دخترانه يا خانمانه ميپوشد و در عين حال يك مونث واقعي است. زن است. خيلي هم زن است. هدفش برابري اجتماعي و اقتصادي و سياسي با مردهاست كه از عهد حجربه ما زور گفته اند و آن چنان زور گفته اند غيز قابل كه امروزه اكثر فمنيستهاي اروپا و بخصوص امريكا حتي بحث درباره حجاب اجباري به عنوان يك سيستم را هم مبتذل ميدانند. مبتدل، چيزي كه لايق بحث كردن هم نيست. ))
البته باید همه کامنتش رو خوند تا نظرداد..امشاسپندان در کامنت شماره72 و مهرگان در کامنت شماره 78 و همینطورپروانه در کامنت 88 نظرات جالبی در این مورد نوشته‌اند.
خیلی دوست دارم نظرهمه رو دراین مورد بدونم. آیا فمینیست‌ها واقعا باید از یه الگوی واحدی استفاده کنن و حتی لباس‌هاشون و ظاهرشون عین چینی‌ها متحدالشکل باشه تا فمینیست خطاب بشن؟ مردای فمینیست چی؟ چرا بعضیا تعاریفی از فمینست ارائه می‌دن که فقط به درد خانوما می‌خوره و اصلا مردای فمینیست حساب نمی‌شن؟
و آیا در درجه‌ی اول این انسانیت و انساندوستی آدما نیست که نسبت به بقیه برترشون می‌کنه؟ نه فقط حرف و شعار؟ یه عالمه حرف و سوال دارم دراین مورد...

من باید برم بیرون و بعد بیام بقیه مطالبمو بنویسم... ولی این بحث در همین نظرخواهی ادامه داره...


نظرها(83)

  2004-06-28  


1- به پرواز شک کرده بودم
به هنگامی که شانه‌هایم
از وبال بال
خمیده بود.
و در پاکبازی معصومانه‌ی گرگ و میش
شبکور گرسنه چشم حریص
بال می‌زد.
به پرواز شک کرده بودم...
(شاملو)

2- وبلاگ آدم وقتی فیلتره آدم بیشتر ویرش می‌گیره سیاسی بنویسه. منتها مسئله‌ای اونقدر ذهنمو مشغول کرده که نمی‌تونم به چیز دیگه‌ای فکر کنم. البته فکر کنم به وضع جامعه‌مون نامربوط نیست! شاید من زیادی دارم سخت می‌گیرم. نمی‌دونم!

کاش این دختره رازش رو بهم نگفته بود:(
نمی‌دونم چرا بیشتر بچه‌ها حتی اونایی که زیاد با هم صمیمی نیستیم مسائلشون رو میان به من می‌گن. این دختره هم وقتی با دوستای صمیمی‌ترم خداحافظی می‌کردم گفت بعدش وایسا کارت دارم، به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم این بود که حرف از خیانت بزنه و ازم چاره جوئی بخواد.از منی که همیشه نسبت به این مقوله حساسیت دارم!
اونم کی؟ کسی که دائم از عشق بین خودش و شوهرش حرف می‌زنه، طوری که همیشه حسادت بچه‌ها رو درمیاره!
خیلی راحت با شوق و ذوق بخصوصی گفت با یکی دیگه دوسته! چشام گرد شده بود. پرسیدم شوهرت می‌دونه؟ گفت اگه بفهمه می‌کشَتَم. سعی‌ می‌کردم عکس‌العمل تندی نشون ندم. مگه نه این بود که بین این همه آدم که بعضیاشون بزرگتر از ماها بودن و باتجربه، عدل اومده بود سراغ من؟
همه‌ش قیافه شوهر خوش‌تیپ و مهربونش جلو چشمم ظاهر می‌شد و بچه‌ی تازه راه‌افتاده‌ش که هر وقت دیده بودمش لپ‌های تپلش رو بوسیده بودم! خودش هم خوشگله و خیلی هم به خودش می‌رسه.
فقط هی سوال می‌کردم!
پرسیدم؟- آخه چرا؟ با شیفتگی گفت: نمی‌دونی چقدر جذابه!
- یادمه شوهرتو خیلی دوست داشتی!
- الانم دارم.خیلی هم دوستش دارم! ولی این‌یکی یه جوریه. از بودن باهاش خیلی لذت می‌برم.
حرفاش مثل پتک می‌خورد تو سرم! خیانت به همین راحتی؟ از تلفن‌هاش می گفت که چند بار نزدیک بوده شوهرش برداره و از تپش‌های قلبش در وقت حرف زدن با اون یکی! قبلا بارها تو جمع گفته بود شوهرم تو خونه همیشه منو رو پاش می‌شونه و مرتب بوسم می‌کنه! ظاهرا هیچی تو زندگیش کم نداشت.
گفتم ممکنه جوری بشه از شوهرت جدا بشی و با اون ازدواج کنی؟ گفت امکان نداره، مرد زندگی نیست!
من خیلی ترسوندمش چون خودم ترسیده بودم. گفتم ممکنه این زندگی آرومی که داری از دست بدی. ممکنه شوهرت بفهمه.. نه.. گفتم حتما دیر یا زود می‌فهمه و این در زندگی آینده‌تون خیلی تاثیر منفی داره. اصلا حالیش نبود. شیدای شیدا شده! این چند روزه خیلی به فکرشم.حتی دوشب نتونستم بخوابم. نمی‌تونم به کسی بگم(شاید اینجا هم نباید می‌نوشتم!)
دیروز غروب زدم به کوه نزدیک خونه‌مون. مدتیه که از اول شب که هوا یه کم خنک می‌شه مردم می‌ریزن اونجا . توی راه سربالایی همه‌ش فکر می‌کردم. به طوری که ماشین‌های مزاحمی که وای‌میسادن نمی‌دیدم . فقط به اون مرد موتور سوار که از مسیر برگشت داد زد "دور بزنم بیام پیشت؟" یه نگاهی کردم. دوبرابر سن منو داشت.با موهای جوگندمی و سبیل از بناگوش دررفته.
فکر کنم اونقدر تو خودم بودم و اخم رو پیشونیم بود که خودشون پشیمون می‌شدن و دمشونو می‌ذاشتن رو کولشون و می‌رفتن.

خدایا چیکار کنم؟ به شوهرش که نمی‌شه گفت. به مامانم نگم بهتره. به دوست خودم؟ نه، اونم شاید یه جور دیگه برداشت کنه. خود این دختره هم که انگار تو گوشش پنبه گذاشتن. شاید دلیل اینکه به من گفته این بوده که تو بحثا به نظر میاد خیلی دموکراتم؟
تو فکرم با خودم حرف می‌زدم.
رسیدم بالا دیگه هوا تاریک شده بود .یه جا چند تا چراغ روشن بود و مردمی که با ماشین اومده بودن بالا، هر کی رو یه سنگی نشسته بود.
بهترین جایی که به نظرم رسید جلوی یه دوست‌پسر دوست‌دختر بود که عاشقانه مشغول حرف زدن بودن. به نظرم بی‌خطرترین جا بود. رو به منظره زیبای شهر. شروع کردم اول مردمی که اطرافم نشسته بودن نگاه کردن. یه پسر 18-17 ساله تپل که معلوم بود تازه رسیده و از خستگی هن و هن می‌کرد و احتمالا برای لاغرشدن اومده بود کوه،جلوتر از من نشسته بود. روبرومون یه زن و شوهر حدود 50 ساله با دختر و پسر بزرگشون داشتن بلال می‌خوردن، پسر تپله گاهی به بلالشون با حسرت نگاه می‌کرد.
یه زن وشوهر جوون با دوتا دختر دوقلوی همسان پایینتر از خانواده اول نشسته بودن و دخترا با موهای بافته بلند هی می‌پریدن بالا که الا و بلا باید برامون فالوده بخرید و پدر مادرشون داشتن توضیح می‌دادن که فالوده‌های این چرخی‌ها کثیفن و بهداشتی نیستن و..
باز رفتم تو فکر... درمورد زندگی این دوستم احساس مسئولیت می‌کردم. اگه زندگیش خراب می‌شد من تقصیری نداشتم؟ واقعا نمی‌تونم کاری کنم؟
صدای دختر و پسر که پشتم نشسته بودن گاهی واضح شنیده می‌شد.
بی‌اختیار گوش دادم در حالیکه ظاهرا نگام به چراغهای روشن شهر بود:
پسر: سحر جون فقط نامزد کردی یا عقدم کردی؟
دختربا خنده: بابام مجبورمون کرد عقد کنیم.
پسر: ببینم کاریم باهات کرده یا هنوز نه؟
دختر: فقط .... (سانسور)
پسر با خنده بلند..عجب بی‌عرضه‌ایه ها..
دختر با ناراحتی: ببین سیامک! من دوست ندارم بعد از ازدواجم رابطه‌مون قطع بشه ها.
پسر: نه بابا. مگه خرم؟ سحر به این خوشگلی و... از دست بدم. فقط باید خیلی حواسمون جمع باشه طرف نفهمه.
دختر با خوشحالی: نترس خیلی هالوئه. از صبح تا شب هم سر کاره.
باز چشام گرد شده بود. گفتم حتما شوخیه! مگه می‌شه به همین راحتی؟؟؟
یه کم دیگه گوش دادم. انگار راست بود:(
به خودم اومدم به اطرافم نگاه کردم. اون خانواده اولی بلالشون رو خورده بودن و چوباشو همونجا انداخته بودن رفته بودن.. دختر بچه‌های دوقلو با لذت فالوده کثیف می خوردن. پسر چاق با اشتها بلالی که خریده بود گاز می‌زد. و مرد مو جوگندمی و سبیلو دقیقا اومده بود روبروی من نشسته بود وبهم خیره شده بود درحالیکه نیشش تا بناگوش باز بود.
حالم دیگه داشت به هم می‌خورد. یاد فیلم روبان قرمز افتادم و داوودی که تو زندگیش مرتب مین‌هایی که علامت هوای نفسش بود خنثی می‌کرد.
من خیلی از دنیا عقبم انگار...

3- مهدی دنیای یه ایرانی می‌گه وبلاگ من و بعضی بچه‌ها در سایت دانشگاه تهران هم فیلتر شده. و شبکه کیمیای کرج هم مدتی وبلاگ منو فیلتر کرده بود. خیلی‌ها ازم می‌پرسن که چطوری بیان وبلاگ من و بقیه رو بخونن. گاهی آدرس فیلتر شکنی که می‌دم کار نمی‌کنه.

4-هاله اومده کار خیلی خوبی کرده . بعضی وبلاگ‌های فیلتر شده رو به صورت PDF تو وبلاگش گذاشته. اگه ممکنه شماهایی که وبلاگ دارید این آدرسو تو وبلاگتون بذارید تا بقیه بتونن وبلاگهایی رو که نمی‌تونن باز کنن بخونن!

۵-نسخه سانسور نشده‌ی فیلم دیوانه‌ای از قفس پرید رو گیر آوردم و دیدم. چقدر این فیلم قشنگه و جک نیکلسون عجب بازی‌یی کرده!
فیلم سفربه ماه ژرژ ملیس(مه‌لی‌یس) ساخته شده در سال 1902 فرانسه رو هم دیدم. فکر کنم این فیلمی که 102 سال پیش ساخته شده نسبت به خیلی از فیلم‌های ایرانی پیشرفته تره:)

۶-اینم "قصه شهر بلاگ" از جن بوداده‌ی تاتر شهر!

نظرها(115)

  2004-06-25  

1- برای ساختن یک شعر دادائیستی
روزنامه‌ای بردارید
یک قیچی هم بردارید
درآن روزنامه، مقاله‌ای را انتخاب کنید
که طول آن معادل شعری باشد که می‌خواهید بگوئید
مقاله را از روزنامه جدا کنید
بعد هر یک از کلمات آن مقاله را به دقت ببرید و در کیسه‌ای بریزید
کیسه را آهسته تکان دهید
آنوقت هر یک از کلمات بریده را تک‌تک بیرون بیاورید
با دقت رونویسی کنید
به همان ترتیبی که از کیسه بیرون آمده‌اند
شعر شما شبیه شما خواهد بود.
اینک شما نویسنده‌ای هستید بسیار تازه و بی‌سابقه و با حساسیتی جذاب، هر چند که عوام‌الناس چیزی از اثرتان نخواهند فهمید...

((تریستان تزارا...Tristan Tzara... 1963-1896
بخش هشتم از یک بیانیه‌ی شانزده قسمتی دادا))

من چقدر آرزو داشتم شعر بگم :) خوب اگه هنوز نمی‌تونم شعر نو و سپید و رباعی و مثنوی و غزل و... بگم، تا اطلاع ثانوی شعر دادائیستی که می‌تونم بگم! شما هم امتحان کنید. عوام‌الناس هم شعرمونو نفهمید، نفهمید! مهم حساسیت جذابشه:)

بازاریان مشکینی را لیستی بادآورده
اسمشونبر شد دست ثروت
حدادعادل در امام زمان تأیید
دُم مانتو تاثیر رئیس مجلس چید کوتاه...

وای که چقدر شاعر شدم من:)اینو مدیون کتاب"مکتب‌های ادبی"سید رضا حسینی هستم... روزنامه هم هر چقدر دست راستی‌تر باشه شعر جذاب‌تر می‌شه:) کیهان برای این کار محشره!

جدا از شوخی توضیحی درمورد این مکتب می‌نویسم:
" مکتب دادا یا دادائیسم زائیده نومیدی و اضطراب و هرج و مرجی‌ست که از خرابی و آدمکشی و بیداد جنگ جهانی اول حاصل شد. پیروان این مکتب بر ضد هنر و اخلاق و احتماع طغیان کردند. اصولا بنای این مکتب بر نفی است حتی نفی خود. دادائیسم اول در سویس و آمریکا به وجود آمد و بعد در کشورهای اروپا گسترش یافت.هنر و ادبیات وحتی صنایعشان مبتنی بر کولاژ و مونتاژ است. موسس اصلی این مکتب "تریستان تزارا"ست.

بیانیه شانزدهمشون هم خیلی جالبه:
275 بار نوشته: hurle و آخرش نوشته:Qui se trouve encore tres sympathique
یعنی: زوزه بکش، زوزه بکش، زوزه بکش، زوزه بکش،...(275 بار)
و سطر آخر : که هنوز بسیار جذاب است!

2- این روزها خیلی این جمله رو می‌شنویم:
- من فمینست نیستم٬ ولی به نظر من...
و دقیقا نظریات فمینیست‌ها رو می‌گن. خوب عزیز من٬ فمینیست بودن که خجالت نداره. همه آدمهای خوب معمولا فمینیستن!

3- جمله‌ای که دنبالش بودم شهریار در نظرخواهی دفعه پیش برام نوشته:
اول آمدند سراغ کمونیست‌ها، ولی من کمونیست نبودم، بنابراین چیزی نگفتم. بعدش آمدند سراغ سوسیال‌دمکرات‌ها، ولی من سوسیال‌دموکرات نبودم، بنابراین هیچ‌کاری نکردم. بعدش آمدند سراغ سندیکاهای کارگری، ولی من که جزو سندیکا نبودم. بعدش آمدند سراغ کلیمی‌ها، من کلیمی نبودم و کار مهمی نکردم. وقتی آمدند سراغ خودم، دیگر کسی باقی نمانده بود از من دفاع کند!
"کشیشِ پروتستان مارتین نیمولرِ در دوران نازیها و رهبر هیتلر"

4- مریم گلی عزیز معمولا طنز نمی‌نویسه ولی این دفعه نقل قولی از یه بلاگر درباره مسئله درست کردن پتیشن ضد فیلتر نوشته ، البته به اضافه تحلیل خودش، که با خوندنش یکی از بلندترین خنده‌‌های عمرمو پشت کامپیوتر سردادم:)) به نظر من مریم‌گلی در طنز هم (مثل بقیه نوشته‌های احساسی و زیباش) استعداد زیادی داره!

۵- دوست عزیزی به اسم جینگیلی برام ای‌میل زده و پیشنهاد کرده به جز امضاء پتیشن، اسامی ISP هایی رو هم که وبلاگ‌ها رو فیلتر می‌کنن اعلام کنیم، تا کسی ازشون اکانت نخره و اقلا به خاطر درآمد مجبور به قطع این همکاری نامیمون با دولت بشن!
جینگیل جان، وبلاگ مبارزه با سانسور در اینترنت مدتیه که اینکارو شروع کرده و اسامی شبکه‌هایی رو که با طرح فیلتر کردن وبلاگ‌ها همکاری می‌کنن، اعلام می‌کنه !

6- چند نفر هم سوال‌هایی در مورد بورس و سهام ازم کردن. تاحالا چند تا سایت در این مورد معرفی کردم. سایتی که جدیدا می‌رم آبان‌بروکر اطلاعات خوبی به آدم می‌ده. من از سرمایه‌گذاری در بورس تابه‌حال ضرر نکردم و تازه کلی سود هم برام داشته. تا چند وقت پیش شرکت‌های خودروسازی و سیمان خیلی سودآور بودن و مدتیه که شرکت‌های سرمایه‌گذاری خیلی ترقی می‌کنن! فکر هم نکنید برای خرید سهام باید پول زیادی وسط بگذارید.از کم شروع کنید. قبل از خرید سهام حتما با یه مشاور بورس مشورت وبا کمک اون اقدام کنید.
اینم قسمت اقتصادی وبلاگ زیتون:)

۷- آبچینوس همیشه عکسهای خیلی قشنگی تو وبلاگش می‌ذاره:
مادام ایزابلای اهوازی در پُست ۵ تیر :))
خوش‌تیپ‌ترین واکسی ایرانی که وسایل کارش رو قدیما در یه ضبط بزرگ‌می‌ذاشت و جدیدا تو جعبه ویلن! در ۱۸ خرداد(متاسفانه پست‌های آبچینوس لینک جداگانه نداره.)

نظرها(82)

  2004-06-23  

دو خواهش فوری...
۱-کسی نقد يا تحليلی از فيلم روبان قرمز حاتمی‌کيا سراغ داره؟


۲-لطفا لوگو و لینک پتیشن مبارزه با سانسور در اینترنت رو در وبلاگ‌های خودتون بذارید تا دوستان بیشتری ازش مطلع بشن.

لینک - http://www.petitiononline.com/irancnsr/petition.html
برای گذاشتن لوگو هم این رو توی وبلاگتون کپی کنید----()
نشد:)) باید برید نوشته‌شو ازین‌جا کپی کنید.
فقط ۴۱۹ امضاء؟
نمی‌دونم چرا این‌جور موقع‌ها بعضی خودشون رو می‌زنن به اون راه و می‌گن:
- به ما چه ٬وبلاگ ما که فیلتر نشده !
خیلی خنده داره بعضیا می‌گن:
-من سیاسی نیستم. من زن یا شوهر یا بچه دارم و بچه‌هام شیر می‌خوان و کاری به این کارا ندارم!
آخه شیر بچه‌ی تو چه ربطی به اعتراض به فیلتر کردن سایت‌ها داره؟
یا من دانشجوام٬ کارمندم٬بقالم٬ ماست‌بندم٬ یا هر شغل دیگه!

یا خیلی برام حیرت‌انگیز بود وقتی دیدم چند نفر یه جورایی ازین جریان اظهار خوشحالی کردن که خوب شد فلان وبلاگ رو بستن!

خواهش می‌کنم بهانه نیارید! همه‌ی ما با هر عقیده و مذهب و مسلک و مرامی باید در مقابل این جریان موضع‌گیری کنیم. حتی شده دو خط در وبلاگ‌هامون بنویسیم. ممکنه فردا نوبت بقیه بشه!
می‌تونید پتیشن رو با اسم مستعار امضا کنید.
امروز نوبت من بود٬ فردا نوبت اونه٬ پس فردا ممکنه نوبت خودت باشه!

ببخشید‌ها ولی قديمی‌ها يه چيزی می‌گن ٬بی‌طرفی= بی‌شرفی
قصد توهين ندارم ولی در مقابل فيلتر کردن وبلاگ‌ها٬ حتی اونايی رو که دوستشون نداريم و باهاشون هم‌عقيده نيستيم٬ نمی‌شه ساکت موند! اصلا بی‌طرفی و سکوت در مقابل اين جريان... چيه؟ چی بهش می‌گن؟ آها... سکوت هر بلاگدار٬ جنايت است به وبلاگستان به بشریت٬ به آزادی ٬به... :) قافيه تنگ اومد... خودتون بسازيد ديگه!
حالا یکی پتیشن رو قبول نداره ولی در مقابل فیلتر کردن می‌تونه یه مطلب هر چند کوتاه بنویسه!

من به سهم خودم از موضع‌گیری آقای ابطحی در مورد فیلترینگ تشکر می‌کنم!
بعضیا خجالت بکشن! آقای ابطحی نصف شماست:) ماشالله!

۳- وقتی فیلتر بودم٬اين کامنت نقطه سر خط خيلی به دلم نشست:
17 :: توسط ن.ت.خ در 1383-03-26 22:09
زيتون عزيز! الان كه با دور زدن پراكسي براتون كامنت ميذارم، احساس كسي رو دارم كه به يه زندوني داره سر ميزنه (بلانسبت!). اميدوارم اين قضيه به زودي حل بشه. راستي ببخشين كمپوت با خودم نياوردم :) خيلي متاسفم واقعاً اين فيلترينگ ناعادلانه‌ست.... اين هم يه سايت ديگه براي فيلترگيري!:
https://proxify.com

فقط اينکه دست‌خالی اومده بود يه کم ناراحتم کرد. روم هم نشد بگم کمپوت آلبالو رو خيلی دوست دارم:)

اين کامنت شهريار هم٬ وقتی نوشتش٬ واقعا وصف‌حالم بود! شاید وصف حال خیلیامون!

13 :: توسط شهریار در 1383-03-31 05:14
همه‌مون یه‌طورایی بُغ کردیم. تقارن بگیر بگیر تابستانه، گیر دادن به وبلاگها، رو شدن دست بعضی پُرخنده‌ها، تشریف فرمایی مجلس صد البته مردمی هفتم با آنهمه نماینده‌ای که یکی از یکی دیگه در کلیه جهات افضل السیاسیونند و خبر میمون اثر پاراف حکم نمایندگیشون دز عالم ناسوت ، زلزله ۶ ماه پیش و چادر نشین شدن بمیهامون تا اطلاع ثانوی و الی آخر همگی دست بدست همدیگه دادند تا حالگیری عُظما کنند. امّا، ایران خانوم بچه‌هاشو طوری تربیت کرده که در زمان مقتضی دفع شر می‌کنند. زیتون جان نمیگم غم مخور، بخور ولی کَمکی. دوستان هر چی هم که زورشونو بزنند آخر سر همانجایی میرند که بقیه آنهایی که با بچه‌های ایران جون در افتادند رفتند.
شاد باش ای عشق پر سودای ما!

نظرها(120)

  2004-06-21  


سانسور در اینترنت رو شدیدا محکوم ‌کنیم!
هر کسی به آزادی بیان اعتقاد داره این پتیشن رو امضا‌ کنه!
ترجمه‌ی فارسیش.
دست اونایی رو که اینقدر برای تهیه این پتیشن و لوگو زحمت کشیدن می‌فشارم بلکه هم بیشتر٬ می‌بوسم:)

1- چه بی‌تابانه می‌خواهمت
ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده به‌گوری!
چه بی‌تابانه تورا طلب می‌کنم!
بر پشت سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست.
و فاصله تجربه‌یی بیهوده است.
بوی پیراهنت،
این‌جا
و اکنون.-
کوه‌ها در فاصله سردند...
دست، در کوچه وبستر
حضور مأنوس دست تو را می‌جوید،
و به ره اندیشیدن
یأس را رج می‌زند...
بی‌نجوای انگشتانت
فقط.-
و جهان از هر سلامی‌خالی‌ست...
(شاملو)

2- این مهمون ایران ندیده‌ی ما از بس گیلاس و گوجه‌سبز خورده، گلاب به روتون اسهال گرفته. دائم هم دوست داره تو کوچه و خیابون باشه و تازه... فقط به توالت فرنگی عادت داره. و از بدبختی، بیشتر کوچه خیابون‌های وسط شهر و پایین شهرو دوست داره. حالا حساب کنید زجری که من می‌کشم. ازم خواست طرز استفاده از توالت ایرانی‌رو نشونش بدم. می‌پرسه شلوارم رو کجا نگه دارم. سوراخ چاه باید کدوم ورم بیفته. هر چی گفتم خنگعلی نفهمید. به هر کی‌هم رو انداختم به صورت عملی یادش بده، روش نشد:)
این عکس‌ها رو از وبلاگ اسکیزوفرنی کش رفتم:)
چه فرقی داره،مردم دوربین دارن، انگار که ما داریم. فقط اسکیزو جان گوجه‌ش کو؟





3- فیلم "هم‌نفس" ساخته‌ی آقای فخیم‌زاده رو رفتم دیدم. آخه بلیتش مفت بود. از قدیم هم گفتن "مفت باشه! جفت باشه! " اینم جفت بود:)
خود مهدی فخیم‌زاده رل یه دیوونه رو بازی می‌کنه( من هنوز نفهمیدم به کی‌می‌گن دیوونه؟ اصلا آدمی با این بیماری داریم؟) که با خانواده برادرش زندگی می‌کنه. زن برادرش خیلی اذیتش می‌کنه.زنه ازاون آدم‌بدای روزگاره.سیاهِ سیاه. برای همین هم مرتب یا برادره مجبور می‌شه بذارتش تیمارستان( فکر می‌کردم کاربرد این کلمه منسوخ شده) روی هم رفته 10 سال از عمرشو تو تیمارستان گذرونده.
یه روز در اثر دعواش با زن برادره از خونه فرار می‌کنه و به طور تصادفی می‌ره خونه‌ی یه زن راننده آژانس با بازی رویا نونهالی. یه روزه رابطه‌ش با بچه‌ها و بعدا با زنه خوب می‌شه که زنه ازش می‌خواد بمونه خونه به کارای خونه برسه و اون بره سرِکار... و خلاصه دارارارارام...با هم عروسی می‌کنن:) بعدا معلوم می‌شه زنه هم دوسال تیمارستان بوده و برای همین شوهرش طلاقش داده بوده. از روال غیر منطقی و غیرعادی نشون دادن بیمارای روانی و بد بازی کردن بازیگرا نمی‌تونم چیزی بگم.
چی بگم وقتی که آخر فیلم نشون می‌ده که همه اینا فقط تو فکر یه بیمار روانی در بیمارستان روانی بوده...

4- وای این‌روزا پارک‌ها چقدر شلوغن. یه علتش گرمی هواست و شاید یه علتش این باشه که خیلیا به خاطر بسته شدن جاده چالوس نمی‌تونن برن شهرهای نزدیک شمال و از راه رشت هم دور می‌شه و برای هم امکانش نیست.ولی پارک در دسترس همه‌ست. خیلی‌ها هم از ترس دیش‌های ماهواره‌شون رو جمع کردن و از بیکاری می‌زنن بیرون.
از پارک نیاورون بگیر تا پارک شهر و ملت و لاله در تهران و چمران و بهشتی در کرج. شب‌ها جای سوزن انداختن نیست.
تو خیابون‌ها پرشده از امدادیارهای پارک اتوموبیل و امدادیار کوچه و خیابون.فکر بد نکنید. اینا برای کمک به ماها همه جا هستن. فقط نمی‌دونم چرا همه‌شون اینقدر آفتاب‌سوخته و عضلانی و لاغرن. همه‌شون هم یه باتوم خوشگل خوش‌دست بستن به کمرشون.زبونم لال عین رنجر. از من گفتن! مردم حرف درمیارن ها. می‌گن به خاطر 18 تیر و ایناست:)

5- بعضی از مردم چقدر بی‌جنبه‌ن؟
تو یه باغ پرگل و درختی دعوت بودیم. چشمم خورد به گل‌های خیلی زیبا و درشت میمون. به رنگهای صورتی و سیکلمه و بنفش و قرمز .یادم اومد وقتی بچه بودم مامانم می‌گفت گل‌های میمون حرف می‌زنن. بی‌اختیار دستم رفت یکیشون رو کندم(آخ آخ، ای ضد محیط زیست!) شکاف گل میمون عین یه دهن گنده‌ست. رفتم به طرف جمعیتی که چندان باهاشون آشنا نبودم. دستمو دو طرف دهن گشاد میمون گذاشتم و بدون فکر به طرف جمعیت گرفتم و درحالیکه که دهنشو باز و بسته می‌کردم با صدایی که تو کارتون‌ها معمولا حرف می‌زنن، گفتم: "آمریکا باید بداند..."
یه دفعه تموم جمعیت زدن زیر خنده. غش کرده بودن...و هی حرفمو برای هم تکرار می‌کردن!
چه لوس!! من که هنوز نگفته بودم امریکا چی رَ باید بداند! مردم چه الکی خوشن ها:)

6- توجه کردین آرشیو وبلاگم شبیه این چراغ نفتی‌های قدیمی شده؟ماه پیش چراغش شکیل‌تر بود. گفتم تا دیر نشده بگم. شاید ماه دیگه از ریخت بیفته:)

7- دیگه نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم! چقدر تحمل کنم؟ چقدر محافظه‌کاری! چقدر ظاهرسازی!
دلم می‌خواد داد بزنم و دردمو بگم : "از این رژیم متنفرم!" جون به لبم رسیده!
شب با نفرت از این رژیم خوابم می‌بره و صبح‌ها با نفرت از رژیم از خواب پا می‌شم. وقتی می‌خوام از خونه بزنم بیرون، از فکر بی‌عدالتی‌هایی که قراره سرراهم ببینم تموم بدنم می‌لرزه. یه جا می‌بینی فقیری داره به نون خشکش سق می‌زنه و از جلوی یه کافی‌شاپ رد می‌شی می‌بینی یه گامبو(با عرض معذرت از تپلی‌ها که عشق منن) نشسته 70 نوع خوراکی جلوشه! خدایا این عدالته؟
ای مرگ بر این رژیم!
حالا من با لحن خوبی گفتم. اون‌روز خانم صادقی نه گذاشت و نه برداشت تو جلسه‌ی ماه پیش جلوی بقیه داد زد: " ر..م به این رژیم!" گفتیم بابا مواظب باش مگه نمی‌دونی همه‌جا جاسوس هست؟به زور ساکتش کردیم. می‌ترسم منم آخرش بِبُرم و تو جمع یه چیزی بگم و کار دست خودم بدم.
آقای رضایی که وقتی درباره فرق رژیم اینجا با رژیم‌های کشورهای اروپایی حرف می‌زنه رگ گردنش متورم می‌شه و هر چی از دهنش میاد می‌گه! حق داره والله! هیچکی هم نه جرأت انتقاد داره نه سوال!
.
.

آخه بابا یه کف دست نون و 20 گرم پنیر شد صبحونه؟ 6 تا قاشق برنج و یه تیکه مرغ آب‌پز شد ناهار؟نصف لیوان سوپ هم شد شام؟
این چه رژیم غذایی گندیه!

این مطلبم رو برای 50 هزار مریض رژیمی دکتر کرمانی نوشتم که یه عالمه پول می‌دن تا لاغر شن و حق هیچ سوالی رو هم ندارن:)

پ.ن. حاج‌آقای جرائم اینترنتی،ببخشید که خیط شدین! دفعه دیگه سعی می‌کنم بیشتر بهانه بدم دستتون:)

نظرها(96)

  2004-06-20  


ای کاش آب بودم
گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی.-
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی‌ست در مرز ناممکن. نمی‌بینی؟
...
می‌دانم می‌دانم می‌دانم
با این همه کاش و ای‌کاش آب می‌بودنم
گر توانستمی آن باشمی که دل‌خواه من است.
آه...
کاش هنوز به بی‌خبری
قطره‌ای بودم پاک
از نمِ باری
به کوه‌پایه‌یی
نه در این اقیانوسِ کشاکشِ بی‌داد
سرگشته موج بی‌مایه‌یی...
(احمد شاملو)

نظرها(57)

  2004-06-15  

1- بیابان را سراسر مه گرفته‌ست.
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیانِ گرمِ مه،
عرق می‌ریزیدش آهسته
از هر بند...
(شاملو)

2- اینطور که تو نظرخواهی و با ایمیل بهم خبر دادن، بعضی از ISPها از جمله شبکه البرز تعدادی از وبلاگ‌ها و سایت‌ها رو فیلتر کردن. خیلی‌ها نوشتن که وبلاگ من و شبح رو نمی‌تونن ببینن.
اولا خیلی ممنون که وبلاگ من رو اینقدر مهم و آگاه‌کننده فرض کردن که وجودش رو برای وبلاگستان مضر تشخیص دادن. این باعث افتخار منه.
دوما همه می‌دونن هر فیلمی رو که لاریجانی مضر تشخیص بده یعنی فیلم خوبیه. هر مقاله‌ای رو که روزنامه‌های وابسته به حکومت مضر تشخیص بده، یعنی مطلب روشنگرانه و خوبیه و... پس نتیجه می‌گیریم وبلاگ من هم خیلی گْله! :)
گذشته از شوخی باید یه راه‌حلی پیدا کنیم. اینطور نمی‌شه که از هر صدایی که خوششون نیومد بزنن خفه‌ش کنن.
تا کی می‌شه این روش رو ادامه داد؟ فکر رو هم می‌شه از بین برد؟
پ.ن.۱... من اول آپديت کردم و بعد کامنت‌هايی رو که از ديشب باقی مونده بود٬ خوندم. بعضی از دوستان برای دور زدن فيلتر راه‌حلی رو گفتن. راه‌حل زیبا به نظرم خوبه.
پ.ن.۲...بعدا که سایت‌های دیگه هم رفتم دیدم خیلی خبراست. در زیر نوشته‌هام (شماره۸)آدرسشونو می‌نوسم!


3- یه مسافر از سوئد مهمونمونه. باز هم طبق معمول مسئول گردوندنش تو تهران من بودم. منم که دیگه قلق اینجور مسافرها دستمه. هیچوقت به جاهای خیلی کلاس بالا نمی‌برمشون. مثلا کلی بردمش تو ناصرخسرو گردوندمش(آخه خودمم دوربین می‌خواستم به این بهانه با یه تیر دو نشون زدم). با اینکه از گرما داشت هلاک می‌شد، ولی صداش درنمیومد:) بازار و پاساژهای مختلف. قایق سواری در پارک ملت. تا اومدیم از اون بستنی‌های برج‌ایفلی جلوی پارک بخریم عین مور و ملخ ریختن و در مغازه‌ها رو بستن. خیلی می‌ترسیدن و گفتن اگه از ساعت 12 شب یه دقیقه بگذره مغازه‌هامونو پلمپ می‌کنن. در صورتیکه اونقدر مردم به خاطر گرمی هوا اون ساعت اومده بودن پارک که چی...

یکی از جاهایی که دوست داشت ببینه فروشگاه رفاه بود. بردمش فروشگاه رفاه سه‌راه جمهوری. کیف کرده بود. حدود دوسه ساعت تو طبقات مختلفش چرخید و کلی هم آت و آشغال خرید. مهمونمون یه پسر 23 ساله‌ست که از 5 سالگی رفته سوئد. رفتارش با پسرای ایرانی زمین تا آسمون فرق می‌کنه. یه بار ندیدم به دختری زل بزنه یا هیزبازی دربیاره. هر خوراکی‌هم برمی‌داشت می‌گفت برم سوئد با دوست‌دخترم بخورم. موقع قایقرانی می‌گفت کاش الان دوست‌دخترم اینجا بود و با هم سوار اون قایق قویی بودیم. چند نفر باهاش شوخی کردن که بابا حالا که اون اینجا نیست. با دخترای دیگه کیف کن. می‌خندید می‌گفت اتفاقا ایرانی‌های اونجا همینطورین. وقتی میان اونجا و در یه زمان با 7-6 دختر همزمان دوست می‌شن و به همه هم اظهار عشق می‌کنن. و برای همین پسرای ایرانی و عرب که تازه می‌رن سوئد تو این مسئله معروفن.
این مهمون ما گیاه‌خواره و فکر می‌کردیم غذا دادن بهش مصیبته. مامانم از قبل از اومدنش کلی مطالعه کرده بود که چی براش بپزه. آخه ازون گیاهخوارهاست که لبنیات و تخم‌مرغ هم نمی‌خورن. حتی از بندساعت و کمربند چرمی و کلا هیچ چیزی که از قسمتی از بدن حیوانات تهیه شده باشه استفاده نمی‌کنه! تو این چند وقت هر وقت می‌خوام گوشت بخورم وجدان‌درد می‌گیرم و فکر می‌کنم حییوونه بهم خیره شده!

ولی وقتی اومد دیدیدم همه کار خودشو خودش می‌کنه، از آشپزی بگیر تا رخت شستن و ظرف شستن و دوخت و دوز و خرید و... عین پسرای گل ایرانی که بعضیاشون تاحالا دستشون به ظرف شستن نرفته. (چند وقت پیش داریوش کاردان در برنامه صندلی داغ با محمدرضا طالقانی رئیس فدراسیون کشتی مصاحبه می‌کرد. یکی از افتخارات این آقا این بود که تاحالا تو آشپزخونه پا نذاشته. دقت کنید: نه تنها تاحالا برای خودش حتی یه چایی نریخته بلکه تاحالا پاشو تو آشپزخونه نذاشته و این آقای طالقانی الگوی رفتاری کلی از جوون‌های ماست.)- خوب چی می‌گفتم؟ آهان این مهمون ما اصلا نمی‌ذاره هیچکس کاری براش بکنه. از 18 سالگی تنها و یا با دوست‌دخترش زندگی کرده.
البته از اخلاق دوست‌دخترش هم خیلی تعریف می‌کرد که برعکس دخترای ایرانی اصلا مغرور نیست. خیلی به لباس و آرایش توجهی نداره. موقع حساب کردن صبر نمی‌کنه که حتما پسر دست تو جیبش بکنه و خیلی چیزای دیگه. دیدم ما چقدر راه داریم تا به اونجا برسیم...
آرزو به دل نموندم و راجع به سوراخ کردن لب و بینی و ناف و ابرو و زبون هم ازش پرسیدم. خودش زبون و ابروش رو سوراخ کرده بود و دوست‌دخترش که عکسش رو هم دیدم زبون و لب پایینش. جالب این بود که خودش بعد از چند ماه خسته می‌شه و اون طلاها رو ازشون درمیاره و بعد از مدتی سوراخ‌ها بسته شده بودن. بهم جاشونو نشون داد. ابروش که کاملا خوب شده بود وفقط زیر زبونش یه زائده گوشتی کوچولو باقی مونده. که از رو اصلا معلوم نیست.

4- تو چند تا انجمن در ارکات ثبت نام کردم و حالا هِی برای ای‌میل میاد. عجب دردسریه ها.. متاسفانه نود درصد ای‌میل‌ها هم ارزش چندانی ندارن و بعضیا فقط برای ابراز وجود ای‌میل جمعی می‌دن. اگه یکی مثل من اینترنتش هم کم‌سرعت باشه، حتی نخونده پاک کردنشون هم مصیبته. نمی‌شه یه کاری کرد از انجمنی ای‌میل نیاد؟ یا اصلا فلسفه وجودیشون گرفتن همین ای‌میلاست؟

5- سانتی‌مانتالیسم در زلزله:
البته الان صحبت از زلزله دیگه قدیمی شده، ولی چون چند روز پیش قول داده بودم برای خانم‌های ژیگول و سانتی‌مانتال که هیچکی درکشون نمی‌کنه، وسائل لازم توی ساکشون و کارایی که باید برای آمادگی انجام بدن رو بگم، و منم به خوش‌قولی معروفم، چند نکته اساسی رو می‌گم ! چه جمله‌ی درازی. نفسم گرفت.

خانم‌های‌باکلاس باید توجه کنن که همیشه باید آمادگی خودشونو حفظ کنن. شهر ما روی گسله و هر لحظه امکان اومدن زلزله هست. اینم یادتون باشه شما با زنای دیگه فرق دارید و در اون‌موقع نمی‌تونید عین شتره‌شلخته‌ها بپرید تو کوچه. دیدید دفعه پیش زری خانم رو؟ وای وای... نصیب نشه! آبروی هر چی زنه بُرد!

آمادگی قبل از وقوع زلزله:
- هر دو هفته یا هر هفته موهاتونو های‌لایت و یا مش کنید تا اگه خدای‌نکرده زلزله شد و پریدید تو کوچه ، از نظر زیبایی هیچی از فخری خانم همسایه کم نیارید.
- ناخون‌هاتون رو مرتب مانیکور و پدیکور کنید و روزی دوبار دوش بگیرید.بعد از زلزله ممکنه تا چند روز به حموم و آرایشگاه دسترسی نداشته باشید.
- در طول روز و شب حتما از روژهای 24 ساعته دائم استفاده کنید. زلزله که خبر نمی‌کنه.
- برای راحت کردن خیالتون از خط‌چشم و خطِ ‌لب و خطِ ابروع بهتره قبلا اینها رو بدید براتون تاتو کنن و هر 4ماه هم بدید پررنگش کنن!
-شبا حتما با شورت و سوتین همرنگ بخوابید. می‌دونید چقدر زشته مثلا شما رو از زیر آوار با شورت سفید گل‌گلی و سوتین بنفش بیارن بیرون؟ می‌دونید چقدر دست این سیمین خانم و شیرین خانم سوژه می‌دین؟

وسائل اختصاصی شما در ساک مخصوصتان:
اون ساکی که شوهرتون چیده و گذاشته دم در و یه مشت آت و آشغال و دارو و باند و چسب و رادیو و چراغ قوه و بیل و کلنگ و اینا ریخته توش، فقط به درد عمه‌ش می‌خوره. یادتون باشه فقط این شما هستید که باید به فکر خودتون باشید!

- 5 عدد شیرپاک‌کن از مارک‌های معروف! معلوم نیست شما تا چند روز به آب دسترسی نداشته باشید، پس شما خودتون باید به فکر تمیز‌کردن
و لطافت پوستتون باشید.
- حداقل سه سری ناخن مصنوعی با چسب مخصوص در دو رنگ متفاوت و خوشگل، یه سریش حتما باید مشکی باشه( برای شرکت در مراسم ختم خانم همسایه یا شوهر مرحومتون) ببینید عزیزان من! ممکنه شما موقع فرار دستبندتون بیفه و موقع برداشتنش ناخنتون بشکنه. هیچ فکر کردید که اقدس خانم خیاط ناخن شمارو اونریختی ببینه چقدر پشتتون حرف می‌زنه؟ زلزله هم بیاد دیگه بیکاره و هی تو چادرها می‌شینه به حرف زدن و مگه در دهن اقدس رو می‌شه بست؟
- روسری و شال در چند رنگ متفاوت. حتما یه روسری توری خوشگل مشکی هم در ساک بگذارید. خدا رو چه دیدی شاید واقعا شوهرتون جزء کشته شدگان باشه و هر روسری مشکی هم که نمی‌شه سر کرد!

- لباس روز و شب در چند طرح و رنگ و مدل.. ببینید، وقتی زلزله می‌شه دیدید که خارجی‌های ندید بدید برای کمک سرازیر می‌شن و خوب دیگه اگه شوهرتون هم جزء کشته شدگان باشه... اوا !!! همه چیزو که نباید گفت... آدم که نمی‌تونه برای همه عمر بیوه بمونه!

- سه جفت کفش: کفش پیاده روی و کفش روز و کفش شب روباز!

- چند بسته لوازم آرایش کامل با رنگ‌های متفاوت.سعی کنید رنگ سایه‌ها و روژها و روژگونه و... با رنگ لباسها سِت باشن!

- مژه مصنوعی و کلاه‌گیس. مگه نشنیدین گفتن اگه تهران زلزله‌ش شدید باشه همه جا آتیش سوزی می‌شه. اومدیم همه مو و مژه تون سوخت. می‌خواهید با اون ریخت جلو ملت ظاهر شید ؟ نگو!!!

- ترازوی مخصوص وزن کردن خوراکی‌ها( همونی که تو کلاس‌های لاغری دکتر کرمانی مجانی می‌دن)... شما که نمی‌تونید بعد از زلزله هر چی ملت بهتون میدن بخورید؟ یادتون رفته چقدر با عمل لیپوساکشن و برداشتن نصف معده و گوشواره لاغری و.. زجر کشیدید تا لاغر شدید؟

- بیگودی و سشوار و ....شاید بگید برق از کجا گیر بیاریم.. نترسید شما راهشو بلدید:)
- موچین و سوهان ناخن
- گل سر در رنگهای مختلف
- بابلیس
- کرم‌های لیفتینگ و پیلینگ و نمی‌دونم چیلینگ... خلاصه ضدچروک و پیری. ممکنه رسیدن کمک‌ها تا چند ماه طول بکشه!
- چند آینه در بزرگ‌نمایی‌های مختلف.
-

حالا موقع زلزله چکار باید کرد؟
- خونسردی خودتون رو کاملا حفظ کنید. اونور شوهرتون بغل دستتون خوابیده و اینور ساک وسائلتونه. شوهرتون تموم شب خر و پف کرده.. حوصله‌شو ندارید. حیوونی مقداری هم آوار ریخته رو سرش.. ولی حیف انگشتان زیبای شمانیست که زخمی بشه؟ شما فعلا به این دست‌ها نیاز دارید.چنگ می‌اندازید و ساک رو بر‌میدارید و دمپایی که همرنگ لاکتونه و برای این منظور پشت در گذاشتید می‌پوشید. صدای ناله‌های شوهرتون میاد. ولی وقت نمی‌کنید به آن توجه کنید. یادتون نیست که شهلا تو مهمونی هفته پیش بهتون چی گفت؟ گفت که اوا نازی جون چرا موهای سر شوهرت ریخته و یه کمیش هم سفید شده. می‌دونید شوهر کچل دیگه مد نیست؟
اصلا عذاب وجدان نگیرید! اینو باید بدونید خیلی از شوهرها هم موقع زلزله همین فکرهای شما رو دارن و اصلا بگم که مردهای نجات‌یافته از زلزله خیلی بیشتر از زنان.. نازی خانم! شما بعدا حق انتخاب وسیعی دارید! بدوید توی کوچه و زیباترین شال‌ها رو از ساک دربیاورید. تجدید آرایش ملایمی بکنید و منتظر کمک خارجی‌ها باشید! ممکنه یه زندگی جدید و هیجان‌انگیز در انتظار شما باشه!


6- زنان و مردان
هنوز
دردناک‌ترین ترانه‌هایشان را نخوانده‌اند...
سکوت سرشار است
سکوت
از انتظار
چه سرشار است
( شاملو)

۷- سمای عزیز در نظرخواهی دفعه قبلم نوشته که داستان زيتون مقدسم رو در برنامه اين هفته راديو قاصدک زوريخ خوندن:) رادیو قاصدک خیلی به من لطف داره و گاهی مطالبی از وبلاگم رو تو رادیوشون می‌خونن!

۸- وبلاگ‌هایی که در مورد دور زدن فيلتر شبکه‌ها نوشته‌اند
- سرزمین آفتابی
- فضولک
- حسن‌آقا
- بهزاد( بازم بگردم ببینم کیا نوشتن)
- No-Filtering این سایت پیشنهاد داده در صورت ادامه فیلترینگ به عنوان اعتراض٬ به مدت یه هفته وبلاگ‌هامونو ببندیم.. من با اعتراض موافقم ولی با بستن وبلاگها نه! به نظر من هر چه ازین محیط دور بشیم و ننویسیم٬ اونا(!) بیشتر خوشحال می‌شن!

نظرها(102)

  2004-06-11  

در دشت و دمن با دوستام روی یه سنگ بزرگ نشسته بودیم که یهو حشره‌ای نشست روی پام. . ازاونایی که شبا دور لامپای روشن می‌چرخن. فکر کنم بهش می‌گن مورچه بال‌دار.
دوستام گفتن بُکُشش. گفتم چیکارش دارید بیچاره رو.
مسخره‌م کردن که خانم حمایت از حشراتو ببین. کلی اه و اوه کردن که حشرات کثیفن و...
هنوز یه دقیقه نشده خودش پرواز کرد ورفت.
چند ثانیه بعد دوتا مورچه‌پردار اومدن. چسبیده به هم! و باز روی پاهای من.
دوستام گفتن ببین بهش رودادی، رفت دوست‌دخترش رو هم آورد.
به شوخی دستامو عین خونه درست کردم و دورشون گرفتم و بهشون گفتم بی‌تربیاتا نگاه نکنید. بذارید راحت به کاراشون برسن!
دوستام که حسابی لجشون دراومده بود شروع کردن به اذیت و سعی می‌کردن دستامو باز کنن تا اونا رو بکشن.. منم با داد و بیداد دولاشده بودم رو خونه‌ی دستیم و با آرنج دورشون می‌کردم.
بالاخره وحشی‌ها تونستن دستمو باز کنن و همین‌که خواستن طفلکیا رو بکشن، دستشون خورد و مورچه‌‌بالدارها پرتاب شدن اون‌ور.. همینطور چسبیده به هم پرواز کردن و رفتن!

شاید دیگه ظاهرا به روم نیوردم و از کنار این موضوع گذشتم و کلی با هم گفتیم و خندیدیم ولی... کلا ازین کارشون دمغ شدم.

نکته اخلاقی: نمی‌دونم چرا ما انسان‌ها کره‌‌ی‌زمین رو فقط مال خودمون می‌دونیم!
یک اعتراف: یادمه وقتی بچه بودم، کارتون تام‌و‌جری یا رودرانر رو که می‌دیدم، گاهی که جری بیخود و بی‌جهت تام رو اذیت می‌کرد، یا رُدرانر کایوت رو، به جای خندیدن، ناراحت می‌شدم. لوس بودم؟:)

حاج آقای جرائم اینترنتی:
به به! چشمم روشن سرکار خانم زیتون! شما متهم هستید بر روی پاهای خود خانه‌ی فساد و عشرتکده برای حشرات راه انداخته‌اید!
من: حاج آقا به جان شما اول براشون صیغه محرمیت خوندم.
حاج آقا: آهان... پس مصداق خانه‌ی عفاف را دارد، خدا به شما توفیق عنایت فرماید!

خدا به مهمونم توفیق عنایت کند که اینجاست و وقت نکردم زیاد بنویسم:) فقط تونستم از غیبت یه ربعه‌ش استفاده کنم و بیام پای کامپیوتر!لعنت‌الله علیه.

نظرها(191)

  2004-06-09  

1- آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد می‌شه خندون
یه شب مهتاب
یه شب مهتاب...
(شاملو)

2- زهره جون بالاخره در ساعت 7:30 عصر امروز رفت خدمت خورشید خانوم. این ملاقات تا به حال در تاریخ 5 بار تکرار شده. خیلی دیدنی بود. من البته از تلویزیون نگاه کردم. چقدر زهره در مقابل خورشید ریز بود:) فکر کنم خورشید هر دفعه که زهره می‌ره پیشش٬ بهش می‌گه : زهره جان ریز می‌بینمت! و زهره هم قهر می‌کنه و دیر به دیر می‌ره صله‌ی رحم به جا بیاره:)

3- خیلی جالبه! وقتی صحبت از زلزله می‌شه آقایون بهترین خاطره‌شون دیدن زن‌های لخت و بی‌حجابیه که از خونه بیرون اومدن! روشنفکر و عامی و پیر و جوون و اینا هم نداره... تقریبا همه آقایون ساعت‌ها می‌شینن راجع به اینکه خانم‌های همسایه چه‌ریختی بیرون اومدن افاضات می‌فرمایند. مثلا: دیدی حاج‌خانم چطور با شلوارک پرید بیرون و حاج‌آقا که ناموسشو در خطر دید عین سوپرمن رفت چادرشو براش آورد؟- دیدی دختره چه تاپ خوشگلی تنش بود. هیکلشو دیدی؟
... آخی...دلم برای آقایون کباب شد! چقدر محرومیت کشیده بودن و زلزله به دادشون رسید:)

4- قبلا چند نفر با ایمل و تو نظرخواهیم ازم خواسته بودن به ارکات دعوتشون کنم. چون باید می‌گشتم و اسم و آدرسشون رو پیدا می‌کردم گفتم تو یه پست جداگانه بپرسم، تا اسمشون یه‌جا جمع شه، تا بعد دعوتشون کنم. فکر نمی‌کردم در عرض چند دقیقه اینقدر هواخواه ارکات بریزن اینجا. سرعتم هم اینقدر کم بود که صفحات ارکات برام باز نمی‌شد. یکی هم برام پیغام فرستاد که هر عضو نمی‌تونه این‌همه رو دعوت کنه، تازه تو خودت هم زیادی هستی! خلاصه لطفا بقیه (بخصوص پرسرعت‌ها)کمک کنن و هر کدوم 5 نفرو دعوت کنن تا همه بتونن از ارکات استفاده کنن. باور کنید جالبیش همون روزای اوله! و البته دوستی‌های زیادی که به‌وجود میاد...

5- کیبورد شناسی !
کی‌بوردتونو برگردونید و یه تقه به پشتش بزنید. اگه از توش آشغال خوراکی بیرون ریخت، بدونید خیلی شکمو هستید:)

6- خیلی شرمنده می‌شم وقتی دوستی که خواننده‌وبلاگمه ازم می‌خواد که بیرون همدیگررو ببینیم! بخصوص اگه همجنس خودم باشه.برای نه گفتن به آقایون زیاد شرمنده نمی‌شم:) نمی‌تونم بگم چقدر هم خودم دلم می‌خواد ببینمشون. ولی یه نیرویی نمی‌ذاره.
گاهی‌اوقات دوستان از دستم ناراحت می‌شن و فکر می‌کنن بهشون اعتماد ندارم. و حتی شده کسایی ازم قهر کردن!
چطوری بگم؟ هنوز هیچکدوم از آشناها، دوست‌ها، همکلاسی‌ها، همدانشگاهیا، همسایه‌ها، فامیلای ساکن داخل و یا خارج کشور و بقال سرکوچه نمی‌دونن من وبلاگ دارم. حتی صمیمی‌ترین دوستم! فکر می‌کنم خیلی بده دماغ هزاران آشنا تو وبلاگم باشه! و زیر ذره‌بینشون باشم.
آدم یه چیزی رو درباره کسی بنویسه( که منم همیشه از خودم و دوروبریام می‌نویسم) و اون بخونه و اعتراض کنه و.. یه خاطره‌ای، سوتی‌یی، ماجرایی از خودم تعریف کنم و همه بفهمن. همسایه زنگ بزنه که چرا دیروز نوشتی ناراحتی؟ خدا بد نده.. یا خانمی که درباره آرایش هول‌هولکیش در جریان زلزله نوشتم بیاد دعوام کنه.
هی مجبور شم کمپلیمان دیگران‌رو بگم که نکنه اگه انتقادی یا طنزی درباره‌ش نوشتم بهش بربخوره و هر وقت منو دید به‌روم بزنه. هی مجبور می‌شم عین برنامه تلویزیونی از وبلاگرهایی که چشمم تو چشمشونه تعریف و تشکر کنم.( بعضی نون قرض‌دادن‌ها رو بین اونایی که همدیگه رو از نزدیک می‌شناسن ندیدید؟)
اینا همه‌ش نظر و احساس منه. ممکنه کس‌دیگه‌ای این احساس رو نداشته باشه که نظرش برای من محترمه!
خلاصه بگم، وقتی یه دختر گل و احتمالا بچه‌محل ازم می‌خواد همدیگر رو ببینیم، با اینکه از خُدامه ولی به خاطر دلائل بالا و دلائلی که ممکنه بعضیا بدونن، مجبورم با هر سختی شده بگم نه:( و همیشه از شدت شرمندگی عرق بر پیشونیم می‌شینه! جان من ناراحت نشین!


۷- بابا با این قانون یا بهتر بگیم پیش‌نویس جرائم اینترنتی تقریبا همه‌مون مجرم به حساب میاییم.بخصوص من بیچاره :)
قانونی که نکوست از پیش‌نویسش پیداست!
خوابگرد عزيز در مقاله به نام قانون فکر نکنيد! در اين مورد چه قشنگ نوشته!
و همينطور الپر در اينجا چه خوب شسته‌‌شون‌و گذاشته‌شون کنار:) اصطلاحم درسته؟

نظرها(73)

هر کی می‌خواد orkut دعوت بشه، اسم و آدرسِ ای‌میلی که دوست داره با اون شناخته بشه، اینجا بنویسه تا من یا هرکس دیگه‌ای که عضون با کمال میل دعوتشون کنیم. پذیرایی با شربت و چماق و شیرینی:)
دیگران دعوت کردند ما خوردیم٬ حالا ما دعوت می‌کنیم دیگران بخورند:)

تا يه ساعت ديگه آپديت می‌کنم ايشالا:) بگو ماشالا!

نظرها(155)

  2004-06-06  

1- من چنینم، احمقم شاید!
که می‌داند,
که من باید
سنگ‌های زندانم را به دوش کشم
به سان فرزند مریم که صلیبش را،
و نه به سان شما
که دسته‌ی شلاق دژخیمتان را می‌تراشید
از استخوان برادرتان
و رشته‌ی تازیانه‌ی جلادتان را می‌بافید
از گیسوان خواهرتان
و نگین به دسته‌ی شلاق خودکامگان می‌نشانید
از دندان‌های شکسته‌ی پدرتان!...
(احمد شاملو)

2- مجلس هفتم با شعار مرگ بر آمریکا شروع شد.
من آخرش نفهمیدم مرگ بر فلان کشور یعنی چی؟ یعنی از رو نقشه باید پاک بشه؟:)

3-تا به‌حال 2000 نفر در ایران برای عملیات شهادت‌طلبانه نام‌نویسی کردن! چهارشنبه گذشته جشنی هم به همین مناسبت در میدون هفت‌تیر برگزار شده و حمید سبزواری براشون شعر خونده و یکی از نمایندگان مجلس هفتم و چند تا از فرماندهان سپاه براشون سخنرانی کردن. عملیات استشهادی بر علیه این سه مورد اجرا می‌شه. 1- سلمان رشدی بیچاره 2- هتک حرمت کنندگان آمریکایی در عتبات عالیات عراق 3- نیروهای اسرائیلی در فلسطین اشغالی...

4- خوب البته هتک حرمت خیلی بده! خیلی زشته!
الحمدالله ما تو کشورمون حرمت هیچکی هتک نمی‌شه. حرمت روشنفکرا، حرمت زنان، حرمت آزادی‌خواهان، حرمت دانشجویان، حرمت تمام مردم همه به بهترین نحو حفظ می‌شه. دیگه کاری برامون نمونده جز تنبیه هتک حرمت کنند‌ه‌های آمریکایی! اینام بمیرن دیگه مسئولیتی بردوشمون سنگینی نمی‌کنه!

5- همیشه آرزو می‌کردیم نماینده‌های مجلس به شعارهاشون عمل کنن. خوب در کرج آرزومون برآورده شد. جلالی در جمع سپاه گفته بود من اگه نماینده بشم نمی‌گذارم هیچ مهمونی مختلطی در کرج برگزار بشه و دیش‌ها رو جمع می‌کنم و پدر دوست‌دختر-پسرا رو در‌میارم و چنین می‌کنم و چنان می‌کنم. درست بعد از شروع مجلس هفتم ایشون با تمام قوا دارن به شعارهاشون جامه عمل می‌پوشونن.
درست از فردای زلزله فعالیت‌ها شروع شده. بعضیا می‌گن فرمانده‌هانی که تو هلیکوپترا نشسته بودن برای کمک به زلزله‌زدگان قزوین و شاید جاده‌چالوس از اینکه رو پشت‌بام‌ها پر از دیشه عصبانی شدن . در حالیکه مردم روستای اوشن در نزدیکی پل اوشن که 80 درصد خونه‌ها تخریب شده حتی یه تومن از دولت کمک دریافت نکردن، به چند محله یورش بردن و پشت‌بام‌ها رو از مین ببخشید از دیش پاکسازی کردن.
در حالیکه مردم روستاهای زلزله در شبهای سرد جاده چالوس و قزوین از سرما می‌لرزیدن و دور آتیش‌هایی از بقایایی از خونه‌شون جمع شده بودن، اینا به تجمع‌های مردم به هر مناسبت، تولدی جشنی، شعرخوانی یورش بردن و ایجاد رعب و وحشت کردن.
من با چشم خودم دیدم مردمی که از اینها، بیشتر از زلزله می‌ترسیدن! بچه‌‌هایی دیدم که عین بید می‌لرزیدن که چرا یه آهنگ تولد مبارکشون باید تبدیل به حمله بشه. با چشم خودم پیرزن نمازخون چادری رو دیدم که پشت سرشون دست‌هاشو برد بالا و نفرینشون کرد.
تو خیابون‌ها پر از نیروی ویژه شده. به دخترای آرایش کرده گیر می‌دن و... خلاصه بد وضعیه...

6- آخ جون... بالاخره چشمم به خبری خورد که یه چیزی بالاخره تو مملکتمون کاهش یافت..ولی انگار....
این که سن اعتیاد در استان چهارمجال بختیاریه! اونم 10 سال!! من فکر کردم قیمت چیزی کاهش یافته!

7- تقریبا هر چی افغانی دورو برم می‌شناختم یا داوطلبانه یا اجباری رفتن به افغانستان یا داره بارو بندیل می‌بنده . سرایدار 17 ساله‌ی جدید ساختمونمون رو که اولین حقوقاشو داده بود کفش آدیداس و یه شلوار لی و یه پیرهن خوشگل چهارخونه و هر روز میومد بین گل‌های سرخ می‌نشست و موهای بلند و لَختشو رو صورتش می‌ریخت، تو خیابون گرفتنش. حتی بهش اجازه ندادن بیاد با ماها خداحافظی کنه. کسی اومد اسباب‌هاشو جمع کرد و براش برد... امیدوارم همه‌شون خوشبخت بشن! تو اینایی که می‌شناختم آدم‌های متخصص زیاد بودن. نجارماهر، تراشکار، کاشیکار، کمک بنا و کارگر ساده و همه‌شون سختکوش!

8- بالاخره منم در orkut ثبت نام کردم. از کسایی که دعوتم کردن ممنون. مدت‌ها به خاطر اینکه فکر می‌کردم حتما باید با اسم اصلی برم نمی‌رفتم. اونجا باز با همین اسم زیتون و همین عکس بالای وبلاگم هستم:) هر کی همینطوری به عنوان دوست قبولم داره مخلصشیم!:)


9- دکتر مجید میری در یکی از نظرخواهیام کامنت زیبایی گذاشته بود که حیفم اومد بهش لینک ندم. ایشون ساکن مشهدن،هفته‌ای دوسه روز مطب رو تعطیل می‌کنن و در مزرعه‌ای مشغول به کار کشاورزی می‌شن! وبلاگ هم دارن!

10- مجله اینترنتی کاپوچینو دو ساله شد! تبریک می‌گم:) خیلی سخته یه عده این همه مدت بدون مزد و منت یه مجله خوب رو بچرخونن. حرف‌های نویسندگانش خوندنیه. کاریکاتور حمیدرضا به همین مناسبت خیلی بامزه‌ست:)
در ضمن بعضیا عادت بدی دارن که وقتی کسی تو کاراش موفق می‌شه، فورا شروع می‌کنن به بدگوئی و سنگ‌اندازی و توطئه خوندن این جریان. جالبه که یه عده فیلتر نشدن این مجله رو دلیلی بر وابسته بودن نویسندگانش می‌دونن(به کی؟خدا می‌دونه). تا کی می‌خواهیم خودمون رو به وسیله خراب کردن دیگران بالا ببریم؟

11-آقا، این اینترنت رفیق نابابی برام بوده.( منم بهتره تقصیر خومو بندازم سر یکی دیگه:) )
نمی‌دونم کجا خوندم که اگه 4 تا ماءالشعیر رو بریزی تو یه بطری نوشابه خانواده، بعدش نصف قاشق چایخوری مایه خمیر و یه قاشق شکر بریزیم توش و درشو محکم ببندیم و برای دو هفته بذاریمش یه جای تاریک مثل تَه‌مَه‌های کابینت، یه جورایی می‌شه. لامصب چقدر خوشمزه شد:)
فکر کنم طرز تهیه یا لینکشو تو وبلاگ پیاله دیدم! چقدر گفتن این ساقی وابسته به امپریالیسم عرقخواره باور نکردم:))

12- این همه راهنمای عملی می‌دن برای زلزله، هیچکس به فکر خانم‌های سانتی‌مانتال نیست!
هی می‌گن به ساک بردارید و آب و کنسرو و بیل و کلنگ و باند و دواگلی و ازین چیزا بندازید توش! پس حقوق اقلیت‌های موجود در جامعه چی می‌شه؟
خودم به عنوان فردی مدافع حقوق اقلیت‌ها باید بشینم برای تک‌تکشون لوازم مورد نیاز تو ساک رو بنویسم. آخه همه با اون چیزا که گفتن زنده نمی‌مونن.
اول باید بگم این خانم‌های محترم باید چکار کنن:
الف- ...
خیلی خوابمه...بمونه برای بعد:)) آخه خیلی مواردش زیاده...

۱۳- بالاش نوشته عکس‌روز ولی به نظر من می‌نوشت عکس‌شب بهتر بود:)

۱۴- می‌شنیدم هرساله در کلیبر آذربایجان مردم به صورت دسته‌جمعی می‌رن کوه٬ ولی دلیلشو نمی‌دونستم. چه جالب! کاش منم از سال بعد برم! اونقدر این مراسم با شکوه اجرا می‌شه که پارسال قسمتیش رو تو تلویزیون نشون دادن. ولی جوری که مثلا به مناسبت ارتحالی مرتحالی چیزی به نظر بیاد:)

۱۵- دلتنگ عزیزم تو نظرخواهیم یه لینک گذاشته که کمی ترسناک به نظر میاد! خوب هر چیزی رو می‌شه اسمشو نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی گذاشت! ددم وای...

نظرها(114)

  2004-06-04  

1- باز آمده‌ام
هزار ساله باز آمده‌ام
و امروز با رانه‌‌ای جدید
به گرد شهرهای شما
به گرد شانه‌ها و خیالات شما
به تاریکی کوچه‌ها و کلمات شما
به بغض تاهمیشه ماندگار شما
می‌آیم
می‌گردم
بوق می‌زنم
چراغ می‌اندازم
و عبور می‌کنم
با موسیقی بزرگی از آبهای قدیم...
(هیوا مسیح)

2- وبلاگم دو سه روزی هک شده بود. هدف هکر رو نمی‌دونم چی بود. از من خوشش نمیومد؟ از عقایدم خوشش نمیومد؟ یا فقط یه بازی براش بود؟ نمی‌دونم این کارا واقعا چه لذتی داره. انگار دم دهن یکیو بگیری تا نتونه حرف بزنه. فردای شبی که هک شدم آنلاین شدم. اولش جا خوردم.فکر کردم تموم نوشته‌های این همه مدتم هم از بین رفته. من اصلا بلد نیستم بک‌آپ بگیرم. دوستم هم پیغام داد که چند وقته بک‌آپ نگرفته. ولی راستش اونقدر ناراحت نشدم که فکر می‌کردم. گفتم خوب حالا لابد چند نفر از نبود وبلاگ من ذوق می‌کنن که اینم خودش یه کار خیره:).. تو این دوسه روز زیاد آنلاین نشدم از بی‌خیالی.آخه ای‌میل‌هامم به دستم نمی‌رسید. امیدوارم هکر جان از کاری که کرده و همینطور خوندن نامه‌های دوستانم لذت کافی برده باشه!
تو این مدت دوستم دوسه بار موفق شد پسورد رو عوض کنه و دست خودش بگیره ولی باز جناب هکر هک کرد تا آخرش خودِصاحب هاست تونست وبلاگمو ازش پس بگیره. خودش بک‌آپ هم داشت و مطالبم رو دوباره گذاشت.
اگه کسی تو این مدت برام ای‌میل داده لطفا دوباره بفرسته!
همدردی بعضی از دوستان با آفلاین و ای‌میلهایی که بین دو پس گرفتن سایت بهم رسید، کلی خوشحالم کرد. ازتون خیلی ممنونم!

شعار هکرها: من مالم و وقتم و جانم را می‌دهم تا تو نتوانی حرفت را در وبلاگت بنویسی!:)

3- تو این چند وقته چندتا فیلم دیدم. که از دوتاش خیلی خوشم اومد.
یکیش فیلم "بی‌وفا"بود، با کارگردانی آدرین لین که یه خانم فمینیسته. با بازی بی‌نهایت زیبای"دایان لین".
"بی‌وفا" زندگی یه خانواده ظاهرا خوشبخت رو در آمریکا نشون می‌ده. موقعیت مرد خانواده از نظر شغلی و مالی ایده‌اله . یه پسر 9-8 ساله بانمک و باهوش و شیطون دارن و زن خانواده خانه‌داره. زن در روزمرگی‌هاش غرقه. طی یه حادثه با پسر جوانی آشنا می‌شه و این آشنایی به جاهای باریک کشیده می‌شه. زن با همه تردیدهایی که داشته به این رابطه ادامه می‌ده و فکر می‌کنه عاشقه. غافل از این که پسر جوان این زن رو فقط برای سکس می‌خواد و در واقع یه دون‌ژوانه! پیچیدگی‌های این روابط و در واقع مثلث عشقی موضوع رو خیلی هیجان‌انگیز می‌کنه.
درست وقتی که زن به بیهودگی این رابطه می‌بره شوهرش جریان رو می‌فهمه و می‌ره سراغ پسره. دیالوگ‌هایی که بین این دو ردو بدل می‌شه خیلی قشنگن. جوری که نفس در سینه‌ی آدم حبس می‌شه. شوهر دقیقا با همان گوی شیشه‌ای که به زنش کادو داده بوده و زنش هم یواشکی به پسره داده بوده، می‌کوبه به سر پسر و ناخواسته اونو می‌کشه. زن با شوهرش برای رهایی او از متهم بودن همدست می‌شه.
این یکی از معدود فیلم‌هایی بود که در هیچکدوم از قسمت‌های اول و وسط و آخرفیلم کم نمیاره. آخرش کاملا تعریف نمی‌کنه چی می‌شه و با نشانه‌هایی که می‌ده به خودت می‌سپره که حدس بزنی!

یکی دیگه از فیلم‌هایی که خیلی خوشم اومد فیلم " لولا بدو" بود.
"لولا بدو" یه فیلم پست مدرنه. و توسط یه کارگردان تجربی آلمانی ساخته شده. بازی‌ها و نوع فیلم‌برداری و همه برای آدم تازگی داره. گاهی با منطق آدم حرکت نمی‌کنه. بعضی‌جاها فیلم کارتونی می‌شه ولی در نشون دادن منظور کاملا موفقه. خیلی نکته‌ها تو این فیلم دیده می‌شه!
این فیلم داستان یه پسره به نامِ "مانی" که در گویا در قاچاق الماس دستی داشته و باید صدهزار مارک رو به رئیس باند تحویل می‌داده. اما در ترن‌برقی کیسه پول رو جا می‌ذاره و به دست یه مرد گدای ژولیده میفته!
مانی از تلفن عمومی به دوست دخترش"لولا" زنگ می‌زنه و با گریه می‌گه که تو فقط 20 دقیقه وقت داری که صدهزار مارک برام جور کنی. هر چی لولا می‌گه تو 20 دقیقه محاله پسر می‌گه اگه منو دوست داشته باشی حتما می‌شه. و تهدید می‌کنه اگه تا 12 شب پول رو تهیه نکنه مجبوره به فروشگاهی که جلوش قرار گذاشتن حمله مسلحانه کنه.
تیپ دختره خیلی بامزه‌ست. موهای قرمز کوتاه. ویه تاپ و شلوار خیلی معمولی که حتی لباس زیرش معلومه. عین قهرمان‌های گیم‌های کامپیوتری می‌مونه. تقریبا در تمام فیلم لولا داره می‌دوه.
بعد از زنگ زدن مانی، لولا اول دورخودش می‌چرخه و دورش افرادی که می‌تونه ازشون برای مانی پول قرض کنه می‌چرخن و آخر باباشو مناسب‌تر تشخیص می‌ده. و می‌دوه به طرف محل کار باباش. موقع دویدن آدم یاد دویدن اسب میفته چون موهای لولا هم عین یال اسب تو هوا تکون تکون می‌خوره.
این فیلم در سه اپیزود تهیه شده و هر بار ماجراهایی که برای لولا و بقیه اتفاق میفته با قبلیا فرق داره.
موقعی که لولا به دفتر کار باباش می‌رسه می‌بینه باباش داره با منشی شرکتش که اتفاقا نه خوشگله و نه لوند لاس می‌زنه(با عرض معذرت، کلمه‌دیگری به ذهنم نرسید). باباش نه تنها تحویلش نمی‌گیره که حتی دستور می‌ده از شرکت بندازنش بیرون( اینم از حقوق کودک!)
پایان هر اپیزود با پایان اپیزود قبلی فرق داره. درآخر اپیزود اول دختره تیر می‌خوره و می‌میره. در آخر اپیزود دوم پسره کشته می‌شه و در اپیزود آخر هر دو سالم و سرحال می‌مونن با یه عالمه پول.هپی اند:)

4- عبور می‌کنم آهسته
گاه چون باد در موهای کودکان
عبور می‌کنم گاه
ساده چون پارسایی غریب
و شما مثل همیشه خیال می‌کنید
در رانه‌ی جدید
جوانی سربه هوای این دنیاست
که شوخ و بی‌خیال آدمی و خدا
عبور می‌کند تند!
باشد، شما خیال کنید
من هم هزار ساله عبور می‌کنم
می‌گردم به گرد این جهان که گیج می‌چرخد
گاه در شما غریب
گاه در خودش عجیب...
(هیوا مسیح)

نظرها(90)