1- چقدر گلها دیوانه هستند بیقید و بیخیال و چشمبسته راه میروند برگهایشان چه دیوانهوار سبز میشود از همه جهت و درباد دیوانهوار زمزمه سرمیدهند چه میگویند این گلهای بیقید این برگهای بیخیال... (بیژن جلالی)
2- شبا تا میام بخوابم تازه صدای جیرجیرکها رو میشنوم. این صداها تا وقتی که دارم کتاب میخونم زیاد اذیتم نمیکنه. ولی تا چراغ رو خاموش میکنم، صداها چند برابر میشه! اونقدر بلند، که نمیتونم به هیچی فکر کنم. نمیتونم بخوابم.
باز چراغ رو روشن میکنم. کلیدش درست بالای سرمه. مخصوصا تختمو آوردم گذاشتم درست زیر کلید برق. احتمالا از تنبلی... نه... شاید هم از ترس که تا صدایی شنیدم روشنش کنم. عین آدم هم که دستمو دراز نمیکنم کلید رو بزنم. عین ژیمناستها پامو میارم بالا، بعد بالای سرم و بعد با یه ضربه کلیدو روشن میکنم!
چراغ که روشن میشه صدای جیرجیرکها کمتر میشه. به خودم میگم بابا جان اینقدر سخت نگیر. قابل تحمله! انگار دارن برات لالایی میگن. باز خاموش میکنم چراغو. وای.. چه لالایی شلوغ و پرسروصدایی! انگار صدتا جیرجیرک با هم ساز میزنن. نخواستیم. باز چراغ رو روشن میکنم. و باز صدا کم میشه. فکر میکنم جایی خوندم که جیرجیرکها بالشون رو به پاهای پرزدارشون میکشن تا یارشون به طرفشون جلب شه و به وصالش برسن! میگم لابد یارشون همین الانا سر میرسه و ساکت میشن. باز یه حرکت ژیمناستیکی چراغ رو خاموش میکنم.
وای خدای من.. من به این گندگی این همه گوشم درد گرفته، خودشون به این فسقلییی با گوشای ظریفشون چه جوری تحمل میکنن(انگار خودشون نمیشنون.نه؟). والا من اگه یارم ازین سروصداها در بیاره عمرا برم طرفش.
فکر میکنم آیا راهی هست که یارهای اینا رو زودتر بهشون برسونم تا دیگه اینقدرکولیبازی درنیارن؟
چراغ رو روشن میکنم.
میگم: عجب خنگی هستم من ها... پنجره رو ببندم صدا کمتر بشه. پنجره که چه عرض کنم٬ در بزرگی که رو به بالکن باز میشه. پا میشم با افسوس اینکه از هوای خنک منطقه محروم میشم درو میبندم. بعد میرم رو تخت میخوابم و باز با یه ضربهی پا چراغ رو خاموش میکنم. ورزش شبانگاهی.
حالا صدا کمتر شده ولی مدتی نمیگذره که گرمم میشه. از گرما خوابم نمیبره.
چراغ رو روشن میکنم . بعد کولر رو روشن میکنم.
چراغ رو خاموش میکنم و خوشحال از این فکر بدیعم٬ با لبخندی منتظر رسیدن خواب میشم. هنوز دوسه دقیقه نگذشته سردم میشه. کمرم تازه خوب شده، درد گرفته. دکتر بهم گفته درد از عضلات کمرته. گفته روزی چند قرص دیکلوفناک بخورم و نذارم باد بهش بخوره.
چراغ رو روشن میکنم. کولر رو خاموش میکنم. پنجره یا همون در رو باز میکنم و با عصبانیت میخوابم. تا چراغ رو خاموش میکنم جیغ و فریاد جیرجیرکها اتاقمو پر میکنه.یه هوار هواری راهانداختن که نگو! به خودم میگم جهنم.چارهی دیگهای ندارم.
با چشمهای باز به صداهاشون گوش میدم. مگه دستم بهشون نرسه فسقلیهای سبزِ لوسِ یارندیده! اصلا٬ حالا که اینطور شد٬ کاش یارشون قالشون بذاره!
گوشامو میگیرم. فایده نداره. بالش میذارم رو کلهم. صداشون موذیانه از منافذش میره تو مغزم.
کارد بزنی خونم درنمیاد.
نمیدونم چند دقیقه میگذره و چه اتفاقی میافته که یهو محو صدا میشم. انگار سحر میشم. جادو میشم. رو صدای جیرجیرکها سوار میشم میرم تو محلهی تاریک و خلوتمون میگردم. همیشه تو راه یهو یه گردابی میرسم... و گرداب منو با خودش میبره به زیر... زیرِ زیر... بعدش...
اصلا نمیفهمم چی میشه که خوابم میبره...
حاجآقا جرائم اینترنتی: خر خودتی! فکر میکنی ما نفهمیدیم تو با خاموش روشن کردن چراغ، شبا با مورس به دشمن علامت میدی، خائن!
3- کاخ رئیس جمهوری، مابین نوشهر و نور. همینجاست که پشتش جنگل زیبایی داره...خیلی زیبا... پارسال ماجراشو نوشتم. باغ پرتقال دکتر ملکزاده که خیلی بار میده، سمت راست جادهست. تا پارسال دو طرف این جاده پر بود از بوتههای تمشک خودرو . امسال خیلی کمتر شده. و یواش یواش همهزمینای سرسبز اطراف داره شهرک سازی میشه.
خود خاتمی تابهحال به این کاخ نیومده، ولی کارمندای نهاد ریاست جمهوری به صورت رایگان یا مبلغ اندکی از ویلاهای کوچک داخل محوطه استفاده میکنن!
۴-هر جمعه، از صبح تا عصر در خیابون جمهوری، روبروی پلاسکو ، در یه پارکینگ بزرگ چهارطبقه جمعهبازار برقراره. تو این جمعهبازار همهچی میتونی پیدا کنی.بخصوص اشیای قدیمی که به عنوان عتیقه فروخته میشه. تو هر طبقهش که میری انگار وارد دنیایی شدی. دنیایی از رنگ و خاطره و...
یاد فیلمهای قدیمی میفتی! بخصوص فیلمهای علی حاتمی!
از تفنگهای قدیمی بگیر تا دشنه و صندلیهای لهستانی، بلورهای قدیمی، گلابپاش و...
همه بساطشون رو زمینه و اینقدر جنس جلو فروشندههاست که تو نمیتونی کدومرو اول ببینی!
فروشندهها هم همه تیپی هستن. از سرهنگ بازنشستهای که اومده مدالها و عکسهای شاهنشاه و شهبانو رو که سالها مونسش بودن میفروشه تا کسی که اومده کوزههای طرح قدیم ساخته شده درخونهش رو کرده .. و همینطور دلالهای قدیمی عتیقه که حالا عرصه رو آزاد دیدن و بعضی چیزا رو به اندازه پول خون باباشون حساب میکنن. اونقدر زبون میریزن که تو باورت میشه که یه روزی ناصرالدین شاه با این سماور و قوری و استکاننعلبکی چایی میخورده .
این جمعهبازار به نوعی برای خودش یه موزهست. و دیدن داره.
قیمتها هم متفاوته! یه گلابپاش نقرهی عین هم رو اگه 3 جای مختلف قیمت کنی، سه قیمت خیلی دور از هم میشنوی. باید حواستو خیلی جمع کنی!
بازدید کنندهها و خریداران بیشتر از قشر مرفه اجتماع هستن. کسایی که نان و آب زندگیشون مهیاست و حالا چیزی که کم دارن شیءی قدیمیه که باهاش بتونن جلو مهمون پز بدن. و یا کسایی که از خارج اومدن یا دارن میره خارج. به عنوان سوغات ... توریستها که بیچارهها اگه همراه ایرانی نداشته باشن، کلاه گشادی برسرشون میره.
چیزهای ارزون هم پیدا میشه..چیزهایی که در مغازهی محلهتون هم میفروشن و بعد که میخری و میبری، میبینی محله خودتون خیلی ارزونتر میداده و تو هیچوقت حتی قصد خریدشو نداشتی:)
در طبقهآخر هم بساط پارچهفروشها و لباسفروشهای خارجیه( پاکستانی، هندی و ترکمنستانی و آذربایجانی)
جینگولترین و خوشرنگترین لباسها رو میتونی اینجا بخری..همینطور جاجیم... گلیم... رومیزی و...
خلاصه تو این چهار طبقه هر چی دلت بخواد هست..فقط یادتون باشه قبلش از قیمتها خبر داشته باشید. یا حتما اول هر 4 طبقه رو خوب بگردید و ده بیستجا قیمت کنید و بعد تصمیم بگیرید تا مثل من باکلاهِگشاد ازون جا خارج نشید:)
من یه چراغی خریدم، دور از جون شما، عین چراغ جادو. آوردم خونه. هر چی دست میکشم روش، هیچ غولی ازش بیرون نمیاد.
فقط همون حدودا فیانسهم بهم زنگ میزنه:) موضوع چطوریاست؟:))
۵- سرشب هر کاری کردم مطلبم پست نشد. رفتم تو این فاصله نشستم فیلم "خانهای روی آب" بهمن فرمانآرا رو دیدم.. یه جاهاییش خیلی قشنگه و توش کلی مفهوم هست ولی با آخر فیلم نتونستم ارتباط برقرار کنم.بازی رضا کیانیان مثل همیشه عالی بود.
۶-تو این هفته دو تا از داستانهای مجموعهی " عشقهای خندهدار" میلان کوندرا رو خوندم.. "هیچکس نخواهد خندید" و "بازی اتو استاپ".. خیلی خوشم اومد.. اگه من یه کارگردان بودم حتما این دوتارو فیلم میکردم. بخصوص اتو استاپ رو.. چقدر این داستان در عین سادگی، پیچیدگیهای زیبایی داره. البته ترجمهش به نظرم زیاد خوب نیومد. یه جاهاییش گیر داشت و آدم حس میکرد اگه مترجم کلمهی بهتری انتخاب میکرد, متن روونتر می شد.
نمیدونم چرا تابهحال طرف کتابهای کوندرا نرفته بودم. شاید چون همیشه اسم میلان کوندرا رو با اسم پائیلو کوئیلو شنیده بودم و فکر میکردم کوندرا هم عین کوئیلو قصد نصیحت آدم رو داره .
ولی کوندرا خوبه.. خوشمان آمد:)
چند تا از کتابهای کوچک نشر تجربه رو هم خوندم. خیلی دلم میخواد راجع به این کتابها کمی بیشتر صحبت کنم تا از نظر دوستان هم بهرهمند بشم!
۷- وقتی شمال بودم این عکس درخت نارنج رو به یاد نارنج و مهشید و هاله گرفتم. بوش تو عکس معلومه؟آخه ناخونامو فرو کردم تو پوست یکیشون ببینم پرتقاله یا نارنج:)
ببخشید عکسام زیاد خوب نیست. دوران آماتوری من معمولا طولانیه:) بعدشم دوربینم کجه:) عکس مردم رو هم تار گرفتم که شناخته نشن:) موقع عکس گرفت گلهای شاهپسند هم باد شدیدی میومد. برای عوض کردن بحث، عکس اول رو ببینید که تو حیاطمون چندرنگ شاهپسند داریم؟ ۶ رنگ؟۷ رنگ؟هرقدر که بخواهید!
این در٬ که متعلق به خونهی پلاک ۹۵۱ در خیابون برغان کرجه،(از محلههای قدیمی کرج)در عین سادگی خیلی به نظرم قشنگ میاد. صاحبش هر سال رنگش میکنه٬ بخصوص صورت و ریشهای آدمها رو! تموم خطوط با فلز برجسته کار شده... با عرض معذرت از اهالی غیور برغانی٬ دیشب به علت خوابالودگی نوشتم خیابون برغان از محلههای فقیر نشینه..برغان جزء مناطق قدیمی کرجه! یکی از محلههای فقیر نشین کرج زورآباد یا همون تپهی مرادآب پشت همین خونهست... البته خود زورآباد هم الان زمیناش خیلی گرونه٬ چون در یکی از خوشآب و هواترین مناطق کرج قرار داره..مدتهاست که شهرداری شروع به خریدن خونههای زورآباد کرده و قرار بود این تپه کاملا فضای سبز بشه که طبق معمول شهرداری طمع کرد و داره زمینهارو بعد از دادن زمین معوض به اهالی اونجا در قطعههای بزرگ به پولداران شهر میفروشه!
1- امروز، شعر، حربهی خلق است
زیرا که شاعران
خود شاخهای ز جنگل خلقند
نه یاسمین و سنبل گلخانهی فلان...
بیگانه نیست شاعر امروز
با دردهای مشترک خلق!
او با لبان مردم لبخند میزند،
درد و امید مردم را
به استخوان خویش پیوند میزند...
(احمد شاملو)
از کتاب " از نیما تا بعد" چاپ 1347... امیدوارم مثل شعر قبلی، بعدها توسط شاعر عوض نشده باشه!
2- مدتیست مسئلهای بیارزش ذهنمو به خودش مشغول کرده و بگی نگی داره آزارم میده.
وگرنه خیلی دلم میخواست...نه.. اصلا وظیفهم بود امروز مثل مهشید و عباس معروفی و شبح و بقیهی دوستان از شاملو مینوشتم. این شاعر بزرگ و بیرقیب.
دوست داشتم از بیدادگاه زهرا کاظمی بنویسم. اینکه چطور خون زهرا کاظمی به ناحق و با قسمهای دروغ پایمال شد و هیچکس هم هیچکاری نتونست بکنه.
میبایست از اعتصاب غذای زندانیان سیاسی٬ ناصر زرافشان و باطبی و دکتر پیران و بقیه مینوشتم که در حالیکه ما آزادانه داریم تو خیابون راه میریم و هر وقت گرسنهمون میشه غذا میخوریم٬ اونا به خاطر کوچکترین خواستهی انسانی خودشون که حق آزادانه فکر کردن و آزادانه زندگی کردنه روزهاست که برای رسوندن فریاد اعتراض خودشون به جهانیان غذا نمیخورن و حال چندتاشون هم بده!
دوست داشتم از شایعه کاندیدا شدن مهندس موسوی بنویسم و اینکه آیا بهتر نیست امثال او رئیس جمهور بشن تا یه دست راستی!
از شرایط سخت جامعه بنویسم که انگار دوباره 20 سال دیگه عقبگرد کردیم و هر آزادی کوچکی رو هم که با سختی به دست آورده بودیم، داریم چند روزه و بعد از شروع مجلس هفتم از دست میدیم...
باید از سختی معیشت هموطنانم بنویسم که با دوسه شیفت کار روزانه وشبانه هم به حداقل رفاه نمیرسن. و تعداد بیخانمانها، زنان و کودکان خیابانی روز به روز افزایش پیدا میکنه. عکس یکیشون رو هم در پست قبلیم گذاشتم.
از بسته شدن هر روزه روزنامههای مورد علاقه مردم بنویسم...
و از دغدغههای زندگی خودم. از غم و شادیهام و...
خیلی متاسفم که مجبورم وقتم رو تلف کنم و از بلاگری بنویسم که ارزشش برای من از همهی بلاگرها و مردم دور وبرم کمتره. زهرا.
کسی که بارها به همین شاملوی عزیز پریده و نوشته که با زنان خود بداخلاق بوده و همین آیدا رو کلی اذیت میکرده. کسی که صبح تا شب در دانشگاهشون پای کامپیوتر میشینه تا عقاید دیگرانو به مسخره بگیره و هر دختری که از خودش حتی یه سال بزرگتره ترشیده صدا کنه. کسانی که در دانشگاههای دیگری جز دانشگاهی که خودش میره و جدیدا متوجه شدم دانشگاه تهرانه،درس خونده، بیسواد خطاب کنه، برای خودش مافیای حقیری راه بندازه و در وبلاگستان شلتاق کنه. عقاید سیاسی و بخصوص چپها رو مسخره کنه، اهالی شهرهای دیگهی مملکتمو به سخره بگیره. فمینیستها و همجنسگراها رو اهل فحشا خطاب کنه. و عادات ناپسند دیگهای که مریم گلی و سایه و عزیز دردونه گوشههای کوچکی از اونو نوشتن.
بارها به مهناز، سوفیا، شبح، مهشید، مریم، سایه، هاله و...توهینهای زشتی کرد. به قدری زشت که از گفتنش شرم دارم .حتی دلم نمیاد برم آرشیوش رو بگردم و پیداشون کنم و من همیشه تعجب میکردم که چرا دیگران به او اعتراضی نمیکنن.
یادمه وقتی اون خانم گدای اینترنتی ایمیلهایی حاوی تهمت برعلیه من برای مهشید و شبح مینوشت برای زهرا هم کپیشان میکرد و وقتی من به شبح و مهشید اعتراض کردم که این وسط زهرا چهکارهست و من از توطئهای که درراهه میترسم، اونا موضوع نامه و همینطور کپی کردنش رو برای زهرا بیاهمیت خوندن. درصورتیکه دقیقا بعد از همین جریان، همون نامهها در یه وبلاگ مشکوک مطرح و بعد از مدتی زهرا یکی یکی با همهی ما درافتاد.
و همه اینها به کنار، زهرا با فراغ بال و بدون هراس، نوشتههای دیگران رو کپی میکنه و هر اعتراض و انتقادی رو با فحاشی و توسل به بزرگان وبلاگستان و از طریق چاپلوسی و لینکبازی رفع و رجوع میکنه!
باز اینها رو میشد ندیده گرفت.
اما او دقیقا یه ساله بدون دلیل، نوک اصلی حملهش منم! از اسم وبلاگم که به قول اون اسم یکی از میوههاست بگیر تا دانشگاهی که به اشتباه فکر میکنه اونجا درس میخونم مسخره میکنه. تا شهری که دراون زندگی میکنم و باز به اشتباه فکر میکنه زادهی اونجام( که اگر هم بودم باعث افتخارم بود). تا سنم، که بارها منو ترشیده خطاب کرده( که البته اگر 66،44 و یا حتی 88 سالم بشه و شوهر نکنم، خودم رو ترشیده نمیدونم!)
هر کسی از هر جای دنیا براش کامنت انتقادی میگذاره زیتون خطابش میکنه. و فحشهای چارواداریه که نثارش میکنه!
حتی اومده با مسئول دومین من ارتباط چتی برقرار کرده و از طریق اون خواسته اطلاعاتی در مورد من کسب کنه که خوشبختانه تیرش به سنگ خورده!(ممنون از تذکر فرهاد... اول نوشته بودم سرش به سنگ خورده) در ارکات هم مسئول هاست سایت منو که ساکن آمریکاست با این حقه که دوست منه اد کرده که خوشبختانه این کلکش هم نگرفت.(میبینید کارهاش چقدر حقیره؟)
من هیچوقت اهمیت ندادم. چون اصولا به وزوز مگسان عادت دارم. اصولا بعد از انقلاب تو مملکت ما رسم شده بعضیا از طریق خراب کردن دیگران برای خود پلهای بسازن و خودشون رو مجاز میدونن از طریق شارلاتان بازی و پروندهسازی به نون و نوا و منصبی برسونن! بذار به همه جا برسن!
ما سکانداری و شلتاقگری وبلاگستان رو بهش سپرده بودیم و گفتیم بذار دلش خوش باشه و از ما پلهای بسازه! و البته من به شخصه، همیشه ازین حقارت و کوچکیش احساس دلسوزی عمیقی براش میکردم!
تا اینکه چند وقت پیش بعد از یه هفته که بعد از سفر شمال و قطعی اینترنت وصل شدم دیدم که دیگه شورشو درآورده و مثل دنکیشوت شمشیری چوبی دستش گرفته وفحشها و حرفهای زشتیه که به طرف زیتون خیالی سرازیر کرده. دیگه طاقتم طاق شد و خیلی متاسفم که وقتی رو که باید صرف نوشتن سفرنامهم میکردم صرف جواب دادن به او کردم.(کامنتهای ۱۰۵-۱۴۸-۱۴۹ و ۱۵۰)
من تا به حال فقط سهکامنت براش گذاشتم که جریانشونو توی نظرخواهیم نوشتم. و هر سهاعتراض به سه مطلبی بود که تو روز روشن ازم کش رفته بود و با اسم خودش تو وبلاگش گذاشته بود. جالب این که یه بارش حتی یادش رفته بود من مطالبمو شماره گذاری میکنم و با همون شماره که ۸ بود عینا کپی کرده بود. یه بارهم ۱۵ جملهی طلایی گابریل گارسیا مارکز رو به اسم خودش گذاشته بود تو وبلاگش که فقط من و یه نفر دیگه اعتراض کردیم که کامنت هر دوی مارو پاک کرد.
منتکشیها و چاپلوسیهای زهرا رو که تعدادشون کم نیست، خودتون میتونن برین در نظرخواهیای قبلیم پیدا کنین و بخونین. اما سه کامنت انتقادی من از زهرا در وبلاگش رو هرگز نمیتونید پیدا کنید، چون مثل بقیه کامنتهای اعتراضی بلاگرهای دیگه که مطالبشون توسط زهرا سرقت شده، و همینطور انتقادها رو پاک کرده. حتی آرشیوی که حاوی اون مطالبه به کل پاک شده.
امیدورام دوباره نیاد به قول خودش که بارها اعلام کرده بلده٬ بیاد به اسمماها با آیپیهای مختلف برای خودش کامنت بذاره.
اگر شما میبینید که زهرا گاهی به شاملو و چپیها فحش میده و جاهایی بهشون لینک میده، اگه شما میبینید که زهرا گاهی به فمینیستها خشنترین و زشتترین دشنامها رو میده و از اون طرف هم بهشون لینک میده. اگه همجنسگرایی رو شنیعترین و کثیفترین احساس روی زمین میدونه و از اون طرف میره به مانی ابر شلوار پوش که یه همجنسگراست التماس میکنه که بهش لینک بده و به وبلاگ خودش دعوت میکنه. اگه میبینید گاهی افرادی رو به خاطر عقایدشون مستحق اعدام می دونه و از اون طرف لینک حرفهای حسین درخشان رو درمورد لازمهی آزادی بیان تو وبلاگش میذاره و... برای اینه که او به هر قیمت میخواد ویزیتور داشته باشه.هیچ عقایدی مال خودش نیست. درواقع وبلاگ زهرا ملغمهایه از عقاید افرادمختلف. و افتخار بزرگش اینه که افراد حکومتی و آقای اروجزاده دوستش دارن!
شما بگید! کدوم یکی از ماها میتونه صبح تا شب تو دانشگاه و با پول بیتالمال و اینترنت به این گرونی در حالیکه تموم مسئولین دانشگاه میشناسنش٬ بیاد وبگردی و کامنت گذاشتن برای تموم وبلاگها حتی برای وبلاگی که تازه دو روزه که باز شده؟
نکنه یکی از همین پروژههای دولتی که میگه فیلتر کردن وبلاگهاست؟
او الان حتما خیلی خوشحاله که توهینهای یه سالهش به من اثر کرده و بعد از این همه کم محلی اسمی ازش بردم.
زهرا جان.بالاخره اسمی ازت بردم. حالا ولم میکنی؟
ولی جدا وقتی از مسافرت اومدم و شمشیربازی خیالی زهرا رو بهم گفتن برم بخونم، اولش خیلی خندیدم... اما وقتی دیدم ادامه پیدا کرد و دو روز رفتم تهران بازم ادامه داد و دوسه روز ازکمر درد رفتم خونهی مامان استراحت و باز دیدم ول نمیکنه یواش یواش عصبانی شدم. شما اگه یه مگس مدام زیر گوشتون وز وز کنه تا کی تحملش میکنید؟
منی که روزی 12 ساعت از شبانه روز بیرون از خونهم. یا سرکارم یا به دنبال گرفتاری و یا... گردش با دوستان. و پول اینترنت و تلفن اینقدر ندارم که بیشتر از یه ساعت در شبانه روز آنلاین باشم. آخه میام وقتمو، پولمو، انرژیمو صرف کی بکنم؟زهرا؟:)
لینک کامنتهای خیالی خاله جان ناپلئون رو برای خنده اینجا میگذارم:اگه مثل همیشه که تا آبروش میره بیاد پاک کنه ٬ برای پیشگیری من ازشون کپی گرفتم و مجبور میشم اصلشو بذارم.
نظرخواهی شماره 166
کامنتهای شماره: 1- 33-66-68-69-70-71-72-73-74-89-99-...
تاسفآورترین و تعجببرانگیزترین قسمت خوندن کامنتهای زهرا این بود که دیدم تموم کامنتهای فحش و توهینی این یه ساله در نظرخواهیم نوشته میشده ،عینا در حرفهای زهرا خطاب به من هست. از طریق آیپی متوجه شده بودم تموم این کامنتها در دانشگاه تهران نوشته میشه ولی تنها کسی که بهش شک نمیکردم زهرا بود. اصولا فکر نمیکردم یه دختر دانشجو اینقدر کینهای و عقدهای باشه که بیاد به یه همجنسش همچین نسبتهایی رو بده!
نظرخواهی شماره 159 http://www.zahra-hb.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=159
کامنتهای شماره 1-4-5-6-11-12-17-18-...
نظرخواهی شماره 160 http://www.zahra-hb.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=160
کامنتهای شماره: 1-2-6-8-10-14-17-20-21-26-32-و کامنت شماره 47 خالهخودپسند هم قابل بررسیه!
اینجا هم که ماشالله در و گوهر از دهن زهرا خانوم میریزه بیرون!
الان هم شنیدم چرت و پرتهایی در نظرخواهی عزیز دردونه نوشته که از بس مودبانه بودن صاحب وبلاگ پاکشون کرده!
کامنت جوابیه من به زهرا:
شماره 105 و بعد در 148 و ۱۴۹ و ۱۵۰ که حتی از کپی کردن کامنتها و عوض کردن اسمها ابایی نداره! و همه کامنتهای منو به اسم خودش برگردوند.
در اینجا هم کامنت شماره 75 کامران جالبه!
.ن. گلناز مطلب فاحشههای مجازی رو بعدا نوشت که برای تکمیل پرونده میذارم اینجا:)
3- واقعا ناراحت و شرمندهم که وقتی اینهمه موضوع جالب و مهم تو دنیا هست، انرژیمو صرف کسی کردم که هیچوقت در نظرم آدم باارزش و جالبی نبوده( این نظرشخصیمه) و حتی ارزش دشمنی هم نداره و اصولا اموراتش از طریق جنجال میگذره. (...) بهم یاد داده که آدمهای حقیرو به عنوان دشمن انتخاب نکنم. به دلائلی مجبور شدم اسمشو پاک کنم:)
4- چقدر دلم میخواد از لطف بزرگ دوستی اینجا تشکر کنم. ولی به علت اینکه از هر کی اسم میبرم مورد تهاجم زهرا قرار میگیره فعلا مجبورم اسمی نیارم:) آقا، یه دنیا ممنون!!!! امروز رسید!
5- تو این چند روزه که تهران بودم یه گزارش تصویری از جمعهبازار خیابون جمهوری تهیه کردم که اگه عین جریان مسافرت اعصابم خطخطی نشه مینویسمش.
خوشبختانه دیگه دوربین دارم و زهرا نمیتونه دم و دقیقه بیاد اینجا بنویسه که نوشتههام خیالیه:))))
6- اگه برای پست پایینیم کامنت بذارید خوشحال میشم. و همینطور ایرادای عکسام. البته من بلد نیستم با فوتو شاپ کار کنم و چون عکسایی که میگیرم با عجله و دستپاچگیه میدونم از نظر کادر بندی و نوع عکسبرداری خیلی ایراد داره و بلد نیستم درستشون کنم.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
پسرکِ هموطنِ من! عزیز دلم!روله جان(1)! راحت بخواب!
خیالت راحت باشه. جات امنه!
خوب جایی رو انتخاب کردی!اومدی دقیقا روبروی کلانتری(2) خوابیدی! و جلوی یه مغازهی طلافروشی که مال یه حاجآقای پولداره٬ پر از طلا و جواهر.
عزیزم! چرا ترازوتو اینطوری چسبیدی؟ چرا کفشهاتو با اون همه وسواس زیر سرت گذاشتی؟ مگه تو مملکت ما دزد هست؟! نمیبینی این همه ثروت و امنیتو ؟!
چرا لقمهی غذاتو نخوردی و گذاشتی بالای سرت؟ فکر میکنی حقت بیشتر ازیناست؟
میبینی؟ میگن تو مملکت ما کار نیست، اما تو دوتا کار باهم داری. هم واکسی و هم ترازو داری. تو باید مواظب باشی یه وقت تناسب اندام مردم به هم نخوره. باید مواظب باشی کسی با کفشای خاکی به مهمونی نره. پاشو عزیزم... مسئولین مملکت به فکر تو و خانوادهت هستن!
درسته الان وقتشون پره و رسیدگی به امور منزل ، بستگان ،وابستگان، کوتاهی مانتو خانمها و پرکردن جیب مبارکشون سخت گرفتارشون کرده، ولی بالاخره دنیارو چه دیدی؟ شاید یه روزی کسی به فکرت افتاد!
(1)-خانم لُری منو درحال عکس گرفتن دید، بیاختیار وایساد و پسرک رو نگاه کرد و چنان از تهِ دل گفت «رولَه جان» که از شدت تاثر نفهمیدم چطوری عکس گرفتم.
(2)- کلانتری مرکز کرج، خیابان شهید بهشتی
با تشکر از فرهنگ عزیز که عکس رو به این زیبایی درآورد. انگار عکس سیاه و سفید یه اصالت دیگهای داره!
پ.ن. چقدر احساس بدبختی کردم وقتی فقط از طریق این آدرس تونستم برم تو وبلاگم.
عکس اولشو ببینید:( مجبور شدم سایتمو جزء سایتهای علمی جا بزنم.
قبلش با هزار و یک راه نتونستم فیلترو دور بزنم.تموم آدرسهایی که هاله برای دورزدن فیلتر معرفی کرده هم خودشون فیلترشدن. شبکه اینترنتیWindows کرج بدترین شبکهایه که تابهحال دیدم. به هیچ سایت درست حسابی رحم نکرده.(منظورم این نیست که وبلاگ من درست حسابیه ها:) )
نمیدونم چرا موقع گرفتن این عکس همهش به یاد مهشید و آذر فخر بودم. شاید چون هردوشون زادهی خاک پاک شمالن.
کجا میشه گلهایی به این درشتی و تروتازگی دید؟ گلهایی به اندازهی کلهی یه آدم...ازاون آدمای کله گنده:)
1- لب من از ترانه میسوزد
سینهام عاشقانه میسوزد
پوستم میشکافد از هیجان
پیکرم از جوانه میسوزد...
(فروغ فرخزاد)
2- همونطور که فرادانش در کامنت شماره 62 نظرخواهی قبلیم نوشته، اوج زیبایی و کمال شعرای فروغ از کتاب تولدی دیگر شروع شده. خود فروغ هم اینو بارها گفته و اصلا اسم "تولدی دیگر" شاهدی دیگر بر این معناست.
نمیدونم چرا بعضی دوستان خوششون نیومده گفتم این شعرا مال فروغه! خوب چه عیبی داره؟ مگه هر شاعری باید از کودکی بهترین شعرا رو بگه! اولین شعرهای شاملو هم همینطور بوده و من همین مشکل رو وقتی از شعرای قدیمی شاملو اینجا مینوشتم، داشتم.
البته ایندفعه من بیشتر برای شوخی نوشته بودمش، ولی این دلیل نمیشه که واقعیت رو ندیده بگیریم.البته بازم میگم، تو اون کتاب(دیوان فروغ-انتشارات پل) نوشته بود این شعر منسوب به فروغه.
3- اگه آدم تواناییهای خودشو خیلی بیشتر از اونی که واقعا هست فرض کنه، از پا میافته. مثل الانِ من!
مامانماینا همهشون مریض شده بودن. آنژین گرفته بودن و من مثلا شده بودم پرستار. آمپولشونو بزن. سوپ و غذاهای دیگه بپز. ظرف بشورو...
این وسطا هم هی ویرم میگرفت دکوراسیون مبلها و تلویزیون و ... عوض کنم. کار بیرونم هم کامل میرفتم و مرخصی نگرفتم. کار خونهی خودم هم بود و سعی هم میکردم به تموم کارای بیرونمم ( بانک و ادارات و ...)برسم. هر چی بابام بهم گفت اقلا خرید رو بذار برای من، گوش نکردم. فکر میکردم هیچوقت هیچیم نمیشه. یادمه کوه هم که میرفتم عارم میومد کوله پشتیم سبکتر از کولهی پسرا باشه و گاهی که برنامه 3 روزه داشتیم تا 25 کیلو هم میرسید. حالا چوبشو دارم میخورم.
سه روزه یه کمردرد و پادردی گرفتم که نگو و نپرس...گاهی میخوام از درد، بالش که هیچی، دیوار رو گاز بگیرم. کسی طرف من نیاد که خطریام:)
هیچجورم خوب نمیشم.. میشینم درد دارم. وایمیسم درد دارم. درازم که میکشم بدتر میشم! خلاصه که پنچر شدم!
هر چی خواستم بروم نیارم و مزاحم کسی نشم نمیشه.شاید دوسه روزی برم پیش مامانم. اینجور وقتها هیچکی مامانِ آدم نمیشه!
به قول هاله: من مامانمو میخوام:(
4- راستش من همیشه از خوبی کردن بیشتر از خوبی دیدن لذت میبرم. کمک گرفتن از دیگران برام سخته!
5- .راستی این هفته، هفتهی بهزیستی بود.
من چندتا از بچههای مددکار بهزیستی رو میشناسم. واقعا کارجالبی دارن. کارشون بیشتر در ارتباط با بچههای خیابانی، زنان و کودکان بیسرپرست ، دختران فراری، زنان و دختران قربانی خشونت، و سالمندان نیاز به مراقبت و... و بیشترین مددجواهاشون افراد بیکار و نیازمندن. با این که کارشون دولتیه، نمیتونن عین بقیه کارمندای دولت به علت نارضایتی از دولت یا کمیحقوق از کارشون کم بذارن. چون مستقیما با آدمهای نیازمند کار میکنن.
به نظر من هر کدوم از ما میتونیم یه مددکار آماتور باشیم. و برای خودمون همیشه چند مددجو داشته باشیم.با کارای خیریه و گداپروری و تنبلپروری و صدقه و این چیزا... موافق نیستم. منظورم هم این نیست که وظیفه ارگانهای دولتی رو ما به دوش بکشیم. ولی وقتی اینهمه نیازمند و آدم بزرگ و کوچک تنها و بیکس تو این مملکت هست بد نیست اگه از دستمون برای مردممون کاری برمیاد به طوری که به خودمون لطمهای نخوره، کمک کنیم. این کمک میتونه هر چقدر کوچک باشه.حتما هم نباید مالی باشه. اگه پسرکی واکسی تو محلهمون هست میتونیم باهاش هر روز سلام علیک کنیم و باهاش گپ بزنیم و از احوال خانوادهش باخبر بشیم. پیرزن محله که شاید وضع مالیش خوب باشه ولی نمیتونه بره خرید. گاهی میشه در زد و ازش پرسید موقع برگشتن از سرکار چیزی لازم دارید تا براتون بخرم؟( البته بعد از خرید حتما باید پیه غرغر کردناش رو به تنتون بمالید. ) بخصوص روزای بارونی و برفی. ولی خوبی به دیگران خیلی لذت داره.
6-این پسر آشنامون که از سوئد اومده بود و از بچگی به مدت 18 سال ایران رو ندیده بود، تند تند از چیزایی عکس میگرفت که برای ما عادی بود، ولی برای اون خیلی عجیب و گاهی خندهدار میومد و میگفت میخوام برم به دوستام نشون بدم. چند تا از مواردشو اینجا میگم.
- از پسرایی که دست همو گرفته بودن یا همدیگررو بوس میکردن خیلی عکس میگرفت. اولش فکر میکرد بیشتر آقایون تو ایران گِی هستن:)
تو قسمت اسکیت پارک نیاوران از پسرایی که دست در دست هم اسکیت نمایشی میکردن کلی عکس گرفت. گفت اونجا همیشه یه دختر و یه پسر باهم ازین نمایشا میدن. گفتم اینجا ما ازین ایمکاناتها نداریم:)
- از ماشینهایی که از تولیدشون یه سال میگذشت ولی هنوز دلشون نیومده بود نایلون دور سپر و صندلیهاشونو باز کنن کلی عکس گرفت. و همینطور صندلی تو مکانهای عمومی.بهش گفتم میخوان بعد از یکی دوسال که نایلونشو باز میکنن نو بمونه:) همینطور از مارکهای یخچال، مایکرو ویو، و وسائلی که تو خونهی مردمه و بعد از هفت هشت سال هنوز مارکشون عین دم بهشون آویزونه!
- بیچاره هر چی گشت یه تیشرتی پیدا کنه که روش فارسی نوشته شده باشه و برای دوستاش سوغاتی ببره پیدا نکرد که نکرد. تنها چیزی که من تونستم براش پیدا کنم یه تیشرت ورزشی بود با آرم یه تیم ورزشی که به فارسی اسم تیم نوشته شده بود. میگفت شما باید افتخار کنید که خط زیبای فارسی رو لباساتون باشه. تعجب میکرد لباسها با دوخت ایران همه مارک خارجی دارن و کلی خندهش میگرفت که مدلهای ایرانی با مارکهای معروف خارجی فروخته میشن.
کلی عکس از نوشتهی روی بلوزهایی گرفت که با دیکتهی غلط انگلیسی نوشته شده بود.
- اونم با ما اومده بود مسافرت. در میدان اصلی نوشهر یه آقای هنرمند ارومیهای به نام شمس( بغل نساجی مازندران) بساط داره که روی انواع و اقسام چوب با هویهی مخصوصی که شبیه قلم خوشنویسی بود به خط خوش فارسی هر چی سفارش میدادیم مینوشت. این پسره کلی ذوق کرد و داد روی جاکلیدیهای خوشگلی که از چوب شمشاد درست شده بود، اسم همهی دوستای سوئدیش رو بنویسن تا براشون سوغاتی ببره. عکس هم ازش گرفتم که اگه سرعتم اجازه بده میذارمش اینجا.
- از جو(جوب یا همون جوق)های کثیفی که برای ما عادی شده کلی عکس گرفت.
- از حیواناتی که همینطور بیصاحب تو کوچه و خیابون ول بودن کلی عکس گرفت. بخصوص گاوهای شمال. مرغ و خروسها و همینطور سگها و گربههای بیصاحب که میگفت اینا اونجا کلی قیمت دارن. گفتم دوسه تاشونو با خودت ببر تا عاقبت به خیر شن چون ممکنه همینروزا با تیر مأمورین شهرداری خلاص بشن.
-...
دیگه باید برم. اومدن دنبالم. بقیهش برای بعدا...امیدوارم زود خوب شم!یادم باشه کتابامم ببرم با خودم:)
7- افسوس، ما خوشبخت و آرامیم
افسوس، ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت، زیرا دوست میداریم
دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست...
فروغ
۸- از بس تو شمال درخت بود ، اصلا نتونستم جنگل رو ببینم...
1- آقا، ما با اجازه میخواهیم یه کم دیگه حال مردانِبد رو بگیریم:)
تازگیها یه دیوان کامل اشعار فروغ رو خریدم که شعری در آخر آن چاپ شده که منسوب به فروغه!
"خواهر"
خیز از جا، از پی آزادی خویش
خواهر من، زچه رو خاموشی
خیز از جای که باید زین پس
خون مردان ستمگر نوشی (آی گفتی!)
کن طلب حق خود ای خواهر من
از کسانی که صد حیله و فن
گوشهی خانه تورا بنشانند
تا به کی در حرم شهوت مرد
مایهی عشرت و لذت بودن؟
تا به کی همچون کنیزی بدبخت
سر مغرور به پایش سودن
باید این نالهی خشمآلودت
بیگمان نعره و فریاد شود(احسنت!)
باید این بند گران پاره کنی
تا تورا زندگی آزاد شود
خیز از جای بکن ریشهی ظلم
راحتی بخش دل پرخون را
جهد کن جهد که تأمین کنی
بهر آزادی خود قانون را...
(شعری منسوب به فروغ فرخزاد... از کتاب دایرهالمعارفی درباره بانوان... تألیف غلامرضا انصافپور.. صفحهی258)
2-قابل توجه دوستداران کتاب که پول زیادی برای خرید کتاب ندارن!
یه انتشاراتی بهنام "نشر تجربه" اومده کار خیلی خوبی کرده. سالی 52 کتاب کوچک زرد رنگ خوشگل و کوچولو از ادبیات داستانی نمایشی ایران و جهان رو منتشر میکنه. خیلیه ها... یعنی هفتهای یه کتاب. با اینکه قیمت این کتابها مثل همه چیز تو این مملکت سیر صعودی داره ولی بازم خیلی ارزونه. هر کتاب 200 تومنه( سال اول هرکتاب 100 تومن بوده. سال بعد 150 تومن). این کتابها رو میتونی همهجا همراهت ببری و در فرصتهای مناسب بخونی.بین 20 تا 60 صفحهاند ولی قیمتهمهشون یکیه.
من اینا رو خریدم:
-لاموزیکا... نوشتهی مارگاریت دوراس...فرانسه... ترجمه هوشنگ حسامی... که همون روز اول خوندمش
-عزیز دل... نوشتهی ویلیام سارویان...از امریکا... مترجم حسن ملکی... ترتیب اینیکی رو هم فرداش تو تاکسی و هرجا بیکار میموندم،دادم:)
-چرت بعدازظهر... تیلد باربنی...از بلژیک... ترجمه هادی جامعی...
- من؟ من فرق میکنم... فردریک پل... آمریکا... پرویز شهریاری...
-در سانفرانسیکو چه میکنی؟... ریموند کارور...امریکا... مصطفی مستور...
- فریب خورده... جویس اتکینز... انگلیس... هوشنگ حسامی...
-چیزهای پیشپاافتاده... سوزان گَلَسپل... امریکا... شیوا نورپناه...
-فاصله... ریموند کارور... امریکا... لاله خاکپور( کسی میدونه این لاله خاکپور همون خواهر دوقلوی هاله خاکپوره یا نه؟)
-از پنجره باز برایم بخوان... امریکا... حسن ملکی
چهار کتاب دیگه هم خریدم:
-مرگ دانتون... گئورک بوخنز... یدالله آقاعباسی(از انتشارات سپیده سحر)
-دریاروندگان جزیرهی آبیتر... مجموعهداستانهای کوتاهی از عباس معروفی خودمون
-یک عاشقانهی آرام... نوشتهی نادر ابراهیمی.. راستش شنیده بودم نادر ابراهیمی جزء معدود هنرمنداییه که بعد از سالهای سال زندگی زناشویی، هنوز عاشقانه همسرشو دوست داره..30 صفحهشو خوندم..اینیکی رو گرفتم برای شبها، قبل از خواب.. ولی ماجرای عاشق شدنش و خواستگاریشو چنان با احساس و قشنگ گفته که نشستم زار زار اشک ریختم.. از بس که این روزا رقیقالقلب شدم:(
-دیوان کامل اشعار فروغ فرخزاد... که ۳ تا انتشاراتی چاپش کرده بود..یکیش میداد ۱۳۰۰ تومن و یکیش ۱۴۰۰ تومن و اونیکی ۱۵۰۰ تومن . معلومه من کدومو خریدم دیگه:)
3-مادر یکی از شاگردام بهم زنگ زد که اسم پسرشو با اینکه نمرههاش خوب شده تو مدرسهی قبلیش نمینویسن. هر چی پدرش رفته قبول نکردن و گفتن باید پروندهشو بگیره و بره. مادرش که آشنای خانوادگیمونه ازم خواست باهاش برم. گفت که ممکنه گریهش بگیره و دوست نداره زیاد خواهش تمنا کنه. منم که سرم درد میکنه برای این چیزا.
خود پسر و کارنامهشو برداشتیم و بردیم دفتر مدرسه.
اول بگم که پسرک مدرسه راهنمایی میره . 13 سالشه و نمرههاش همه 18 و 19 و چند تا هم 20 داره.. انضباطش ترم اول5/19 و ترم دوم 19 شده. پسر خیلی باهوش و شیطونیه ولی زیاد درس نمیخونه.معدل کل 19
این توضیح رو هم بدم که در هر شهر به غیر از مدارس تیزهوشان، دوسه مدرسه غیر انتفاعی(پولی) خیلی خوب وخوشنام هم هست که بچههای خیلی باهوش و درسخون و با نمرههای خیلی بالا رو انتخاب میکنن و بعدا مسلمه که اینجور مدارس قبولی خیلی خوبی در کنکور میدن و باعث تبلیغ براشون میشه. ولی به نظر من اینها هنر چندانی نمیکنن. چون به محض اینکه دانشاموزی معدلش کمی پایین اومد و یا یه کم طبق سنش شیطونی کرد فوری اخراجش میکنن و یه شاگرد باهوشتر و درسخونتر و پولدارتر جایگزینش میکنن.
ناظم و مدیر تا چشمشون به این پسر گل افتاد اخماشون رفت تو هم. و گفتن امکان نداره ثبت نامش کنن. پرسیدیم چرا؟ مگها چه کارایی کرده؟ دفتر بزرگی درآورد و نامهاعمال این پسرگل رو آورد و خوند.
-پرتاب گلوله برفی به صادقی در زنگ تفریح اول روز فلان..
-دوباره یه روز دیگه، پرتاب گوله برفی به طرف اشکوری..
-زدن دو ضربه روی میز، وقتی معلم دیر اومده سر کلاس
-وقتی معلمش وسط کلاس برای کاری رفته بیرون، برای بچههاشعر طنز خونده
-مسخره کردن صندوق پیشنهادات انتقادات پیش دوستاش!
و چند تا مورد از این مسخرهتر. من از عصبانیت کارد میزدی، خونم درنمیومد و مادرش اشک تو چشاش جمع شده بود و میدونستم دلش میخواد بهشون فحش بده ولی جرأت نمیکنه.آخه مثل این مدرسه دیگه پیدا نمیشه!
پرسیدم: ببخشید اگه معلم سرکلاس نبوده چهجوری فهمیدید اینا رو.. یا اینکه در زنگ تفریح با دوستاش گوله برفی به سمت هم پرت کنن کی دیده؟ یا مسخره کردن خصوصی صندوق؟
با افتخار و نیشخندی گفت: بَهَه!! ما تو هر کلاس چند تا جاسوس داریم که حتی نفس کشیدن بچهها رو به ما گزارش میکنن.
گفتم : آخه آقای محترم اینا مقتضای سن یه پسربچهست. چشم غرهای به من رفت. مادرش از ترس و بغض چیزی نمیگفت و بانگرانی گوش میداد. گفت این قانون مدرسهماست..ما شاگرد شیطون و درسنخون نمی خوایم. گفتم این که درسش خوبه و ریاضی و علومش 20 شده و فقط قرآن و دینی کمی کمتر شده(18) و.. گفت اتفاقا نمرههای قرآن و دینی برای ما مهمتر از ریاضی و علومه. البته انضباط از همه مهمتر.
مامان پسر بچه گفت نمرهانضباطش که 5/19 و 19 شده. معاون گفت ما نمره انضباط کمتر از 20 رو نمینویسیم.
یاد این دوستمون که از سوئداومده بود افتادم وقتی این چیزا رو که میشنید دود از کلهش بلند میشد و میگفت بچههای ایران چرا اینقدر به فکر نمرههستن و هیچکدوم اجازه ندارن شیطونی کنن و چقدر دلش میسوخت...
خلاصه از ما اصرار و از آقای معاون انکار تا آخر مسئله با اکراه واخم و تخم معاون با نوشتن یه تعهدنامه بسیار تحقیرآمیز(متاسفانه بچه باید در تموم این مراحل حضور میداشت و قیافهی خورد شدهش وقتی این حرفا رو میشنید آه از نهادم بلند میکرد) و همینطور پولی به عنوان شیرینی و اینکه با اولین شیطنت از مدرسه اخراج بشه و همینطور بعد از 4 ساعت صحبت با معلم و ناظم و مدیر و وساطت بابای مدرسه قضیه فیصله پیدا کرد.
یادمه داداشم وقتی 3 یا 4 سالهش شده بود و تو جادهای، بیابونی که توالت بین راه نداشت جیشش میگرفت،حتی اگه از یه کیلومتری جاده یه ماشین درحال اومدن بود روش نمیشد کارشو بکنه و ما باید یه نیم ساعتی توی راه منتظر میموندیم تا ببینیم جیش آقا میاد یا نه. یه بار بابام که از موضوعی عصبانی بود و عجله داشت به داداشم گفت بابا جان، بشاش تو این مملکت .... و داداشم که شدیدا خندهش گرفته بود جیشش به میمنت و مبارکی اومد و هر وقت این حالت میشد فوری به شوخی این حرفو میزدیم:)
4- چرا باید باران وقتی از شوهرش جدا میشه تازه باید بفهمه زندگی یعنی چی؟
5- نمیشه! امشب تا مردای بد رو رسوا نکنم راحت نمیشم. یه شعر دیگه از فروغ!برای دل شکستهی باران...
آرمین جان، توجه کن:)
بیا ای مرد، ای موجود خودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را...
6- کاش صدای کامپیوترم درست بود تا موسیقی رضای هزارپا و گروهش رو میشنیدم! شما بشنوید و برای من تعریف کنید!۲۸ تیر(لینک جداگانه نداره)
7- آقا چرا امسال یاورِ آلبالو خشکه استاد شده؟ برای دوستی میخوام بخرم و براش بفرستم. هر جا میگردم نیست.. اینم مدرکش
۸- ولی تا دلتون بخواد زغالاخته و شاتوت هست!
۹- نامردا!! روزنامه وقایع اتفاقیه رو هم بستن! نوشتههای سه روزنامهنگار خوب وبلاگستان رو در این رابطه بخونید:
"الپر" ٬ "پرستو" و " احسان" .
۱۰-نادر در نظرخواهیم نوشته که ناصر زرافشان و باطبی و پیران و جمعی دیگر از زندانیان سیاسی در اعتصاب غذا به سر میبرند.. کامنت شماره ۲۶
لینک تومار حمایت از زندانیان اعتصابی رو هم در وبلاگ شبح پیدا کردم!
ساحل شمال هم در این مورد نوشته...
۱۱- همه شهرهای ایران پر شده ازين مامورها...پشت هر درختی يکی از اینا با باتوم وايساده..اينقدر هم حواسشون جمعه٬ که تا میومدم عکس بگیرم میفهمیدن و تا میومدن دنبالم٬ فرار رو بر قرار ترجیح میدادم ..واقعا نمیشداز نزديک عکس بگيرم..اينو هم کلی روش زوم کردم..
۱۲- از همهی کسايی که برای ديدن این وبلاگ ناقابل با سختی از فيلتر رد میشن٬ ممنونم:)
ايشالله شما هم فيلتر بشيد و بيام جبران کنم :D
1- سهرهها را بنگر
همه وحشتزدهاند
همه زین باغ به آفاق دگر میکوچند!
من از این رهگذر خوفانگیز
که بهلب خنده، به کف گل دارد
لیک در زیرِ ردا تیغی پنهان
سخت نفرت دارم
و از او میترسم.
کاشکی سهرهی باغی بودم
و به آفاق دگر میکوچیدم...
(اورج)
از کتاب زیباترین شعر نو- تهیه و تنظیم توسط شاملو
2- عجب بد شانسی! تا اومدم عکسهای مسافرت رو کوچیک کنم و بذارم تو وبلاگم ادیتور ACDsee بعد از درست کردن سه چهار تا عکس، از کار افتاد هر چی هم ریاستارت کردم درست نشد که نشد.. به این بزرگی هم که نمیشه گذاشت تو وبلاگ. فعلا همونا رو میذارم تا ببینم درست میشه یا نه.
فکر کن فقط برای سهروز هم که شده یه همچینجایی زندگی کنی:) خستگیت درنمیره؟
اما متاسفانه بعضیا افتادن به جون جنگلها و باغها.. اینجا سال قبل پراز درخت بود. و چون زمین در اینجا برای ویلا سازی خیلی گرونه(متری 300 هزار تومن) این قسمت جنگل رو خشک کردن. در دهن شورای شهر رو با حقِ حساب به راحتی میشه بست. دراین زمین فقط یه سنگ بزرگ سرسختی نشون داده که با دریل دارن پدرشو درمیارن. سال دیگه اینجا هم مثل اون پایین یه شهرک درست میشه با ویلاهای خداتومنی... از بقیه جنگل که در چند متری این زمینه، عکس گرفتم که هنوز نتونستم کوچکش کنم... جنگل همینطوری داره پسروی میکنه. پشت اون ساختمون بلندا هم دریا دیده میشه!
3- من خیلی دیر به دیر میرم آرایشگاه، چون متاسفانه نه ابروی پری دارم نه صورت پرمو. موهامم هر یکی دوسال یه بار آیا کوتاه بکنم یا نکنم.
خیلی خسته شده بودم از قیافهم. گفتم برم برای خودم هم که شده کمی تنوع ایجاد کنم و کمی موهامو کوتاه کنم. ولی نه اونقدر که نشه بستش. آخه موهای من یه جوریه که اگه بسته نباشه زیر روسری و یا مقنعه واینمیسه و ...
قبلنا(قبلاها) از محیطهای آرایشگاهها خوشم نمیومد و گاهی که با مامانم میرفتم حرفاشون خیلی به نظرم خستهکننده و خالهزنکی میومد. اما ایندفعه متوجه شدم که هر حرفِ به اصطلاحِ ما خالهزنکی، دردی از اجتماع ما و بخصوص درد زنان کشور ماست.
آرایشگر آشنا بود و دوست مامانم. تا اونجایی که دیدم، آرایشگرها معمولا عین دکترا محرم اسرار مشتریهاشون هستن. بخصوص سرآرایشگرها. شاگرداشون هنوز زیاد اونقدر در کار و حرف خبره نیستن.
بدون نوبت رفته بودم، چون کارام همیشه هوسیه. یه دفعه هوس میکنم کاری کنم و تا انجامش ندم راحت نمیشینم. قبل از من چند مشتری اومده بود و با این که کتاب برده بودم بخونم و دوسه صفحه اول رو که خوندم٬ ولی از بس صحبتهای خانومها برام جالب بود، حواسم به حرفاشون میرفت و دیدم هیچی نمیفهمم و نخونم سنگینترم. کتاب رو بستم و گوشامو تا اونجایی که میشد تیز کردم.
آرایشگر داشت ابروی پهن خانومی رو برمیداشت و هر مویی که با موچین میکند خانومه دادش به هوا میرفت و با نگرانی تو آینهای که دستش بود نگاه میکرد. هی آرایشگر رو قسم آیه میداد که ترو خدا بسه دیگه، میفهمه!
آرایشگر هم میگفت: عزیزم من دارم حداقل موی ابروهات رو برمیدارم. بالاخره کمی باید خط زیرش صاف شه یا نه!
زنه با نگرانی میگفت: امشب شوهرم میکشدم بخدا. شایدم توی ماشین که سوار شم سیلییه رو بخورم!( پس از اون چند مردی که جلوی آرایشگاه تو ماشین منتظر بودن یکیشون شوهر همین خانم بود)زن حدود 30 سال داشت. یهو دست آرایشگر رو گرفت و گفت:
گیتی خانم جون تو که غریبه نیستی. دفعه پیش فهمید و بعد از دعوا و شکستن چند تا بشقاب، تا یه هفته باهام حرف نزد و همهش اخماش تو هم بود. حوصله این کاراشو دیگه ندارم به خدا.
خانمهای دیگه هم وارد بحث شده بودن.
یه خانم دیگه که ظاهرش خیلی متجددتر از اولی بود:
- شوهر منم همینطوره! راجع همه چیزم باید نظر بده. خسته شدم از دستش....
همینطور میگفت و میگفت. از غیرتیبازیهای بیخودیش، گیر دادن به لباس پوشیدنش، به خریدهای روزانهش و... و من در دریای تفکر، که حداقل حقوق یه زن اینه که ابروهاشو طوری که دوست داره برداره. هیچکدوم ازین زنها در عرف جامعه ظاهرا غیرعادی و یا ناسالم نبودن.. با زجری در نگاهشون از این زورگوییهای شوهراشون صحبت میکردن که منو خیلی ناراحت و عصبانی کرد. و فکر میکردم لابد اینا استثناست. آرزو میکردم...نه... چرا آرزو کنم؟ پیش خودم می گفتم من که هیچوقت حاضر نیستم با مردی که در مورد جزئیترین مسائل زندگی مثل ابرو برداشتن نظر مستبدانه میده زندگی کنم!
با مشورت و نظرخواستن موافقم ولی اینکه به خاطر یه ابرو که اونم پهنترین ابرویی بود که میدیدم در آرایشگاه برداشته شده، قشرقی در زندگی به راه بیفته در نظرم خیلی غیر منطقی بود.
خانم آرایشگر هم که سالهاست میشناسمش و همیشه نمونه یه زن مستقل و خودساخته و قوی برام بوده در کمال تعجب من شروع کرد به صحبت:
- شوهر من بیست سال منو زجر داد. حالا یه کم بهتر شده. با اینکه آمریکا درس خونده و مدتی هم باهم اونجا زندگی کردیم به کوچکترین مسائل من کار داره. از پاشنه کفش بگیر که فکر میکنه پاشنهبلند سکسیه و دوست نداره تو مهمونیا بپوشم تا یقهی لباسم.
اندازه دامنامو مرتب چک میکرد و هنوزم بگی نگی میکنه. مدل موهام. رنگ روژ لبم. دست دادنم با آقایون فامیل. کلا هر کاری که باعث خوشگلتر شدنم بود عصبانیش میکرد و هر چیزی که باعث زشتتر شدنم جلوی دیگران میشد توصیه میکرد. جوونیم داره میگذره بدون اینکه بتونم یه لباسی مطابق میلم تو مهمونیها بپوشم.
قبلا یه کار پردرآمد داشتم(یه لیسانس ایرانی داره یکی هم از امریکا) اینقدر زیرپام نشست که زن بشینه خونه بهتره، بچهها مادر تموموقت میخوان و این حرفا تا اینکه خر شدم و کارمو ول کردم. بچهها که بزرگ شدن دیدم نمیشه. شدهم عروسک خیمهشب بازی آقا. هرجور شده یه دوره دیدم و این آرایشگاه رو باز کردم. سر همین هم اونقدر سنگ انداخت جلوی پام و من اونقدر مقاومت کردم که بالاخره راضی شد. البته زیاد غر میزنه ولی خوب دیگه عادت کرده. نمیذارم هیچیش کم باشه. بخصوص شکمش!
با این حرفها همه خانمها شروع کردن به گفتن مسائل مشابه. من دهنم از تعجب باز مونده بود. جوون و پیر و چادری و ژیگولو نداشت.. همه... به نوعی دلخور و حتی در مرز نفرت از شوهراشون...گرچه ظاهرا ادعا میکردن با عشق ازدواج کردن و شوهراشون رو دوست دارن...
گوش میدادم و فکر میکردم اصلا خانمهای ایرانی برای چی ازدواج میکنن؟ برای اینکه یه آقا بالاسر بیارن و اجازه بدن در کوچیکترین مسائلشون دخالت کنه؟ چرا مرد ایرانی باید خار سر راه خانمش بشه؟ چرا پیشرفت خانمهاشونو سدی در سر راه خود میبینن؟ تازه همیشه هم ژست خیرخواهی برای خانمهاشون رو میگیرن که ما به نفع زنامون این چیزا رو میگیم!
دور و برم مردای به ظاهر دموکرات در مسائل زنان زیاد دیدم ولی فکر کردم حتی خوبخوباش بازم به نوعی در رابطه با خانمهاشون ایراد دارن. و مرتب با نگاه ظاهر خانمهاشون رو چک میکنن. اینو تو مهمونیها زیاد دیدم. بارها دیدهم شوهری با چشم و ابرو و لبخند زورکی از دور به خانمش میگه دیگه نرقص، درست بشین، دامنت یهو نره کنار، با مرد غریبه چقدر گرم میگیری، ولی به عمق فاجعه تا اینحد نزدیک نگاه نکرده بودم.
بعدا که نوبت به من رسید آرایشگر بهم گفت زیادتعجب نکن. یه بار یه مشتری اومده بود برای عروسیش ابرو برداره. هر ردیفی که برمیداشتم باید میرفت بیرون(چون مرد حق نداره وارد آرایشگاه زنونه بشه) تا شوهرش ببینه و اون بگه کِی بَسه!
4- پارسال برای یکی از دوستام خواستگار اومده بود. خواستگاری که ظاهرا همه شرایط یه شوهر ایدهآل رو داشت( البته از نظر خانوادههای ایرانی و ایضا خانواده دوستم) خونه، ماشین، مدرک فوق لیسانس، تیپ نسبتا خوب، قد بلند، به اصطلاح خانوادهدار و اصیل.
دختر و پسر به طور سنتی با هم حرف زده بودن و شرایطشون رو گفته بودن. پسره گفته بود دوست ندارم بعد از ازدواج تنها بری خرید. تموم لباساتو رو باید من انتخاب کنم. جلوی مردا حتما باید حجاب داشته باشی و بدون اجازه من حتی به خرید و خونهی مامانت اینا نباید بری. گفته بود ماشالله حقوقم اینقدر زیاده که کفاف مخارج رو میده و دیگه لازم نیست بری سرِکار!
یادمه پارسال چه ولولهای خونهی این دوستم بود هم میترسیدن این داماد از نظر اونا کامل رو از دست بدن و از طرفی این دوست من یه جورایی مستقل بار اومده بود و شرایط پسره براش سنگین اومده بود. یادمه ما دوستا، اونقدر به گوشش خوندیم که زندگیت خراب میشه و فرقی با زندون در قفس طلائی نداره که بالاخره جواب رد داد و مامانش هی میترسید که ماها باعث بدبخت شدن وبیشوهر موندن دخترش شده باشیم و گاهی غر میزد بهمون. خوشبختانه امسال خواستگاری ظاهرا خیلی بهتر براش اومد و همه ما نفسی به راحتی کشیدیم که باعث بدبختی دوستی نشدیم و شانسی بالاتر به سراغش اومده. این یکی علاوه بر شرایط بالا. تصمیم داشت بعد از ازدواج برای گرفتن phdبره آمریکا و تازه به دوستم هم اصرار که تو هم باید ادامه تحصیل بدی. خوبیش هم این بود که شرایط احساسی عاشقانهای هم بینشون به وجود اومد.. دوستم اونقدر مشغول تهیه و تدارک ازدواج بود که مدتها ندیدمش. چند روز پیش تو یه خیابون اصلی به طور اتفاقی دیدمش.. ظاهرش خیلی عوض شده بود. تقریبا آرایشی نداشت و مانتوی گشاد تنش بود با روسری جلو اومده و چشمهایی نگران از سلام علیک کردن با من. یه کم که حرف زدیم و من به شوخی پرسیدم مبارکه! انگار اسلام آوردی؟با غمی در چشماش گفت: نیما یه کم به لباس پوشیدنم حساسه. میگه برای من همه کار بکن. رکابی بپوش آرایش غلیظ کن ولی جلوی دیگران دوست ندارم شیک بپوشی!
گفتم:در آمریکا میخواد چیکار کنه؟ اونجا که دیگه مانتو روسری خبری نیست!
گفت: اتفاقا نگران همینه و از الان هی داره تذکر میده که اونجا هم باید اینچیزا رو رعایت کنم.
میدونستم این دوستم خیلی دوستش داره، میدونستم که پسره هم اینو شدیدا دوست داره و شدیدا بهش مهربونی میکنه ولی دلیل این رفتاراشو نمیفهمیدم. دیدم هرچی هم سوال میکنم دوستم قیافهش نارحتتر و نگرانتر میشه.
چرا مردای ایرانی عشق رو اینطوری خراب میکنن و باعث زجر زن میشن؟:(
5- ماهیجون هم به خاطر ترس از داشتن یه همچین زندگی راهش رو از پسر مورد علاقهش جدا کرده.
آدم خیلی متاسف میشه برای پسرانی که اینجوری تربیت شدن. هم خودشون زجر میکشن هم زنشون رو زجر میدن و تا آخر عمر یه زندگی پراز عذاب رو باید تحمل کنن!
6- در مورد 18 تیر خیلی فکر کردم. پیشبینی میکردم کسی نره. خوب با این همه مأمور گشت( از یکیشون یواشکی عکس گرفتم)که هر کدوم یه باتوم به کمر بسته بودن و با اینهمه ارعابی که از چند ماه قبل از طرف حکومت به راه انداخته شده بود.. با این همه خبر دستگیریها.. با دونستن اینکه رفتن به تظاهرات مساویست با کتک و خون و شکنجه، مردم فکر میکنن آدم باید مازوخیست باشه تا بره.
شاید نسل جدید نسل اعتراض از طریق گفتگو و خواهان دموکراسی که با آرامش و دانش به دست اومده باشه هستن!
7- آقا مصطفی زیتون را کشته است!
ببین تروخدا چه خوابی برام دیده:)) از قدیم گفتن که خواب دیدی خیر باشه آق مصطفی. گلوله منم واقعی بوده به جان شما٬ حتما تو بیمارستان عوض شده:)
سفرنامهی دریاچه گهرش جالب و هیجانانگیزه!
و شعر عاشقانه مشهدیش خیلی شیرین و بامزه:)
۸- این توالتای سویسی چه باحاله:)
از بیرون توش معلوم نیست٬
اما از داخل میتونی همه جا رو دید بزنی:) با تشکر از دوست عزیزم سیما زندی برای فرستادن لینک.
۹- اسکلت مرد بزرگی(!) در عربستان.(با تشکر از پاشا)اینقدر تو کامنتها ننویسید..معلومه که این عکس واقعی نیست!
اون دانشمندی که فرموده ایشون یه زمانی از بزرگان قوم عاد بوده عجب اسم بیادبییی داره:)) خط پنجم از پایین ..فقط ۱۸ سال به بالاها اسمشو حق دارن بخونن! اونم فقط پسرا!
1- اینک!
گویی که در رگان جوانم،
به جای خون
ایمان جاریست!
گویی تمامی احساسم
آتش را فریاد میکند...
(محمد کریمزاده)
2- برای سه روز رفته بودم مسافرت( بعدا ماجراشو مینویسم. تعدادی هم عکس گرفتم که احتمالا چندتاشو میذارم اینجا).
17تیر رسیدم خونه. اما بیشتر شبکهها داون بود و اونایی هم که وصل میشدم به قدری سرعتشون کم بود که سایتی برام باز نمیشد. به هرجا هم زنگ زدم، خود مسئولین شبکه گفتن به خاطر 18 تیره. میترسن مشتریهاشونو از دست بدن. میگفتن بعد از 18 تیر درست میشه!
ولی هنوز هم سرعت خیلی کمه. فکر نکنم بتونم ادیتورمو باز کنم و این نوشتهمو بفرستم.
تو این مدت فقط یه بار با اکانت تهران تونستم وبلاگمو ببینم اونم با فیلترشکن و آفلاین به کامنتهام جواب بدم و بعدا با سختی با اکانت کرج بفرستمش. بیشتر شبکههای کرج هم فیلترم کردن. اولین بار بود که وبلاگمو فیلتر شده میدیدم. حس خیلی بدیه.
از یه نظرهم رسالت آدم رو بیشتر میکنه و آدم خجالت میکشه حالا که اینهمه زحمت کشیدن مثلا راجع به 18 تیر ننویسه:) حاجآقا این روش شما به جان حاجی نتیجهی عکس داره!
3- خیلی جالبه! رژیم میگه:" 18 تیر عددی نیست که ما ازش بترسیم." ولی شواهد و قرائن نشون میده دقیقا برعکسه. در سرتاسر سال و بخصوص از دوسه ماه مونده به 18 تیر تمام کاراشون حاکی از ترس از این روزه!
یه بچه 7 ساله هم وقتی تو خیابون ماشینشون رو نگه میدارن برای بازرسی، یواشکی به مامانش میگه:" به خاطر 18 تیره". وقتی میریزن دیش ماهوارههارو از رو پشتبوما جمع میکنن همه اهالی محل پچپچ میکنن که "به خاطر ایجاد رعب و وحشت برای 18 تیره!". از چند ماه پیش هر کی اینهمه مامور باتومبهدست و اسلحهبهدست رو تو خیابون میدید میگفت"ببین چقدر از 18 تیر میترسن!" خود 18 تیر که شهر بیشتر شبیه سربازخونه بود. البته بیشتر مأمورها با لباس شخصی بودن.
خوب حالا ما باید دُمِخروس رو باور کنیم یا قََسَم حضرت اسمشونبر رو؟!
شنیدم متاسفانه چند فعال دانشجویی به جرم تحریک مردم برای تظاهرات 18تیر دستگیر شدن. آیا میتونید با این کارها فکری روکه تو مغز ماهاست هم حبس کنید؟
4- زلزلهای عظیم در راه است!
ایندفعه به جان شما راستِ راست میگم.
اگه اوندفعه دکتر رحیمیتبار متخصص فیزیک این حرفو زده بود، این دفعه یه فیلسوف و روشنفکرمعاصر ایرانی اینو گفته!
"بابک احمدی" نویسنده کتاب باارزش"از ساختار تا تأویل متن" در یه سخنرانی که به مناسبت 18 تیر در خیابون 16 آذر کرده(چه جالب! هم 18 تیر و هم 16 آذر هردو روز دانشجوهاست)، گفته که تا اطلاع ثانوی بهترین نوع حکومت، حکومت دموکراسیست. گفته البته این نوع حکومت از زمان قدیم کلی اشکال داشته. حتی "دموکراسی آتنی" که الگوی ما در اجرای دموکراسی محسوب میشه و 40 هزار آدم روشنفکر یه شهر 400 هزار نفری رو رهبری میکردن٬ دموکراسی واقعی نیست. چون ممکنه ما جزء اون 360هزار نفر رهبری شونده باشیم و هیچکدوم از اون چهلهزار نفر روشنفکر نماینده ما محسوب نشن.
ولی تا زمان ایجاد نوع بهتر حکومتی ناچاریم همین دموکراسی رو اجرا کنیم.
حکومت دموکراسی میگه من میدونم اشتباهاتی دارم. ای مردم حرفتون رو بزنید، اشتباهات مرا گوشزد کنید. من گوش میکنم و تصمیمات عقلانیتری میگیرم.
حالا اگه یه حکومتی تن به اجرای دموکراسی در کشورش رو نداد. به هیچوجهمِنَالوجود هم قبول نکرد که اشتباه میکنه. به مردم هم یا اجازه حرف زده نده یا حرفاشون با میخ آهنین هم تو مُخش فرو نره. خوب معلومه این بخارات جمع میشه و جمعمیشه و یهو نه به شکل توفان و آتشفشان که بدتر، به صورت یه زلزلهی عظیمی پایههای اون حکومت رو داغون میکنه!( امیدوارم حرفهای بابک احمدی رو درست فهمیده باشم)
اسمشو نبر:
این "زلزله عظیمی" کیه؟ بگیریدش اعدامش کنید تا ازین غلطا نکنه!
5- وقتی به اینترنت وصل شدم بدترین خبری که در وبلاگستان خوندم، بسته شدن وبلاگ خوابگرد به علت مشکلات شخصی آقای شکراللهی بود.
درسته که ما وبلاگ زیاد داریم و هر وبلاگی هم ارزش مخصوص به خودشو داره. ولی بعضی افراد( نمیگم بعضی وبلاگها، چون این جان و روح شخص وبلاگره که به وبلاگ دمیده میشه و به اون ارزش میده) بیشتر روی نوشتههاشون فکر میکنن، کار میکنن و دلمیسوزونن .
هر کدوم ممکنه در مقولهی بخصوصی فعالیت کنن٬ از مطالب سیاسی، شعر، موسیقی،تخصصیهایی مثل کامپیوتر بگیر تا فرهنگ و هنرهای هشتگانه مثل سینما و... یا مهندسی ،پزشکی، محیط زیست و...
و چون نوشتههای اینجور افراد هدف بخصوصی رو دنبال میکنه و در جهت اعتلای دانش و فرهنگ مردمه و فارغ از اغراض شخصیان، درنتیجه تاثیر بیشتری بر خوانندهها میذارن.
من از لابهلای نوشتههای خوابگرد اشتباهات خودم رو هم کشف میکردم و بدون اینکه ناراحت بشم میپذیرفتم.( حالا بماند که تونستم به همهش عمل کنم یا نه!)
تعداد اینجور وبلاگها کم نیست. ولی هر کدوم که چراغشون خاموش بشه، مقدار روشناییهای ما کمتر میشه.من وبلاگستان رو چراغونی دوست دارم!
منظور من از نوشتن این قسمت این نیست که وبلاگهای معمولی و شخصی بدن یا هیچ حرفی برای گفتن ندارن! هر وبلاگی کلی درس و تجربه توش هست، حتی اونایی که ازشون خوشت نمیاد.
امیدوارم مشکل آقای شکراللهی زودتر حل بشه و اگه کمکی از دست من یکی بربیاد مضایقه نمیکنم! هر چی باشه ما بلاگرها اعضای یه خانوادهایم.
6- چه خبر شده؟شقایق عزیز ساکن اتاق هم؟!!!!:(
7-بعد از سالها حاشا کردن و کتمان حقیقت و تفولعنت کردن زنهای خیابونی، بالاخره متولیان سازمان بهزیستی مملکت فهمیدن که اینجور آدمها معلول اجتماع ناسالم ما هستن.
معاون بهزیستی طی یه مصاحبه گفته که قراره به اینجور زنها وام اشتغال بده و به اونا در پیدا کردن حرفهمورد علاقهشون کمک کنه!
8- همینطور بهزیستی بالاخره افراد همجنسگرا رو به رسمیت شناخت ( البته فعلا در حد حرف) و به اونایی که مایل به تغییر جنسیت هستن و به پزشکهای مورد تأیید سازمان ثابت بشه، وام عمل جراحی تغییر جنسیت بهشون داده میشه. منتها بودجهای که برای این کار در نظر گرفتن به قدری کمه که کفاف دوتا از اینجور عملها در سال رو میده.
9- از اونطرف٬ در مهرشهر کرج٬ دو پسر دو جنسیتی( در نشریات به این عنوان ازشون یاد شده) رو با لباسهای زنانه و در حالیکه با چند پسر صحبت میکردن دستگیر کردن. و وقتی بعد ازتحقیقات معلوم شده اونا ظاهرا پسر ولی با تمایلات دخترانه هستن اونا رو به زندان آقایان فرستادن. نمیدونم اونا به چه جرمی الان زندانن؟ و چرا به جای کمک بهشون فرستادنشون زندان؟ و چرا بچههایی که تابهحال جرمی مرتکب نشدن باید پهلوی زندانیان دزد و جنایتکارباسابقه زندانی بشن؟
10- شعرهای طنز یه دلتنگ در مورد فیلتر:)
11- مانا نیستانی کمیک استریپ جالبی کشیده: چگونه جناب پوارو به راحتی تشخیص داد که کی در سریال تلویزیونی قاتله:)
فقط شطرنج رو یادش رفته. تو فیلمهای تلویزیونی، آدمهای جنایتکار به جز نکاتی که در کاریکاتور هست، معمولا شطرنجباز هم هستن!
12- یه سایت شطرنج خوب هم معرفی کنم: و این شما و این سایت شهمات:)
یه جک واقعی شطرنجی هم بگم. یه آخونده مهرههای شاه شطرنج پسرش روشکست و بهش گفت جاش گل کلم بذاره!
سایت شطرنج ایران هم ببینید و بخونید و بعدا برید بازی کنید و ببرید و حال کنید... اگه هم خواستین به جای شاهش یه آدم دموکرات درست حسابی بذارید:)
۱۳- چای تلخ جان٬ ما هم خیلی دوستت داریم! گفتم ما٬ چون از دوست داشتن بقیه هم مطمئنم!
۱۴- یه خبر خوب:)
اسد عزیزمون بالاخره تونست سیگارشو ترک کنه!!آفرین...صدآفرین...
فقط بدا به حال خوانندگان وبلاگش که بدبخت شدن:) چون تلافی سیگار نکشیدن رو داره سر کیبوردش درمیاره و هی مینویسه و هی مینویسه:)) مجبوریم در راه امر خیر تحمل کنیم فعلا:) ما که خراب رفیقیم...
۱۵- تو مسافرت همهش دوستان اینترنتی رو یاد میکردم و موقع برگشتن این فکر به خاطرم رسید که یه جوری اینو ثابت کنم. با اینکه دیر شده بود، از همسفرام خواستم یه جایی نزدیکهای ساحل وایسن. و با عجله رفتم یه چیزی رو ماسهها بنویسم . هیچ جملهای در فکرم آماده نداشتم و همهش میترسیدم یکی بیاد ببینه من دارم چیکار میکنم. یه چیزی با عجله نوشتم. چند تا اسم دوستان خارج کشوری بخصوص اونایی که تو وبلاگاشون برای ایران دلتنگی کرده بودن بخصوص برای سواحل شمال ایران نوشتم..اِی وای لو دادم:)) انگار گفته بودم میرم قناری... شما سواحل شمال قناری حسابش کنید... عکسشو اینجا میذارم..امیدوارم اسمها خونده بشه:) یاد خیلیا بودم ها..ولی هم عجله داشتم هم جا نمیشد...جای همگی خالی... بخصوص موقع برگشتن و هل دادن ماشین:)
1- پشت دیوار کسی میگذرد میخواند:
باید عاشق شد و رفت
چه بیابانهایی در پیشاست...
(م.آزاد)
2- چندروزی سرم خیلی شلوغ بود. ازاینجا به اونجا از اونجا به اونیکی جا. گاهی با ماشین، گاهی با تاکسی، گاهی با اتوبوس، گاهی پیاده و گاهی دَوون دَوون. بیشتر وقتهایی که با ماشین میرم، ماشین رو تا آخر جایی که خلوته میبرم. تو میدون پارکش میکنم و بقیه راه رو با تاکسی میرم. آخه وسط شهر جای پارک که گیر نمیاد هیچی، کلی هم اعصاب خوردکنی و فحش خورون داره از بس شلوغ پلوغه.
یه مدت که خیلی با ماشین این سرپایینی رو رفته بودم که موقع سربالا اومدن خسته نشم، حسابی تنبل شده بودم ، تصمیم گرفتم هر چقدر هم خسته باشم این یکی دو کیلومتر رو پیاده برم و بیام. وقتی دوستم زنگ زد که ماشینترو تو میدون دیدم گفتم بابا دوسه روزه که همهش پیاده میرم و میام، حتما اشتباه کردی و کلی هم متلک بارش کردم که حتما چشمات آلبالو گیلاس میچینه و ... ولی وقتی مامانم اومد و گفت یه ماشین شبیه ماشین من تو میدون دیده، دویدم رفتم پارکینگ. ماشین سرجاش نبود.
نگو این تصمیم پیاده رفتنها رو وقتی گرفتم که به سمت خونه سوار تاکسی بودم و باید ماشین رو از میدون برمیداشتم . اومده بودم برنامه پیاده رویمو از همون روز شروع کرده بودم.. جالبه که از ماشین هم رد شده بودم و ندیده بودمش.. دوسه روز دیگه هم ماشین تو میدون بوده:) قربون حواس جمع! خوب شد ندزدیده بودنش!
3- به علت خستگی مفرط(!) عازم سواحل قناری هستم،( آخه جاده چالوس تعطیله و معلوم نیست کی باز بشه!) و بدین وسیله دوسه روزی به چشمهای دوستان مرخصی میدم:)
4- در روزنامه شرق خوندم که نمایندگان مجلس هفتم که ماشالله بیشترشون از جناح راست هستن و خیلی ادعاشون میشد که اگه ما رأی بیاریم چنان و چنین میکنیم و...چند روز کامل وقت مجلس رو برای چونه زدن سر مدل ماشین و موبایلی که قراره بگیرن و حق مسکن خداتومنی و غذای مجلس گرفتن و کلی هم بین خودشون دعوا شده. و چون مجلس علنی بوده حسابی آبروشون رفته. حدادعادل هم از خجالت میکروفون نمایندهای که داشته خودشو برای این ایمکانات پاره پوره میکرده قطع میکنه و گفته بقیه این حرفا در جلسههای غیر علنی گفته بشه. عجب مجلس کارائی داریم ما:))
5- دوشنبه گذشته تمام فروشگاههای فروش سازهای موسیقی و سه آموزشگاه موسیقی که همه هم مجوز داشتن، در کاشان تعطیل و پلمپ شدن!
جالب اینه که هیچ اخطاری هم از قبل بهشون ندادن و یهو عین لشکر مغول ریختن و بستن. بدون هیچ توضیحی.
قصیه از چه قرار بوده؟ آخوند مَشَنگی به نام "شیخاحمد مطهری تبار"، سرِخود میره پیش چند تامراجع تقلید مشنگتر از خودش و فتوایی مبنی بر "حرام بودن خرید و فروش و استعمال(مگه شیافه؟) آلات لهو و لعب" میگیره و در نبود رئیس فرهنگ و ارشاد کاشان با کمک لباس شخصیها خودش این مراکز رو میبنده.
شما تصور کنید حال جوونی که تنها دلخوشیش یاد گرفتن مثلا سهتار بوده و در خلوت خودش ساز میزده و غمهاش اینجوری تسکین پیدا میکرده. تصور کنید حال استاد موسیقی یا صاحب مغازههای ساز فروشی رو که درآمدشون از راه موسیقی تأمین میشده. تصور کنید حال کسی رو که سیم سازش پاره شده و میره با درب بسته مغازه روبرو میشه. خوب لابد انتظار دارن اینا دور هم جمع بشن و از جمهوری اسلامی تعریف و تمجید کنن؟ اولین جملهای رو که از دهان اینا بیرون میاد میتونید تصور کنید چیه؟:)) من که روم نمیشه بگم!
6- مدتها بود به وبلاگ منوتاکسیم نرفته بودم. نمیدونم از چه طریقی دوباره پرتاب شدم به وبلاگش، ولی بدون اغراق بگم، تا همهی مطالبش رو نخوندم نتونستم ازش دل بکنم. یه راننده تاکسی از صبح تا شب با مردم و مشکلاتشون سروکار داره. از زنی که شوهر شکاک داره بگیر تا دزدیده شدن یه دختر تو روز روشن و زنی که شوهرش یواشکی با زن دیگه رابطه داره... به علاوه اینکه اگر این رانندهتاکسی زن باشه و خودشم تو زندگیش کلی مشکلات داشته باشه . و اگه عین این خانم فهمیده باشه و بتونه قضایا رو درست تجزیه و تحلیل کنه و قلم خوبی هم داشته باشه دیگه ببین وبلاگش چی میشه! فقط متأسف شدم دیدم مدتیه نمینویسه! امیدوارم دوباره شروع کنه.
7- وروجک حاضرجواب
چند روز پیش تو اوج گرمای ظهر تابستون، تو برق آفتاب از سربالایی میرفتم بالا. تقریبا هیچکس اونورا نبود. چند دقیقه که گذشت صدای پایی رو درست پشت سرم شنیدم. دیگه دور از شأن خودم میدونم که مثل قبل با ترس برگردم ببینم کی پشت سرمه. رفتم درست وسط خیابون(آخه هیچ ماشینی هم نبود) دیدم صدای پا بازم پشت سرمه. رفتم به راست، اونم اومد به راست. رفتم به سمت چپ، اونم اومد چپ. رفتم تو پیادهرویی که از بس پر شیب و خاکآلوده، تقریبا کسی اونجا نمیره. دیدم بازم اومد. صدای پاش اونقدر سنگین نبود که بترسونه. حتی شاید نرمتر از من راه میرفت. این ماجرا برای دقایق زیادی ادامه پیدا کرد. دیگه هم شدیدا کنجکاو شده بودم و هم عصبانی! یهو برگشتم دیدم یه پسربچهی حدود 13-12 سالهست. با نیشباز و چشمهای بازتر که با پررویی بهم خیره شده بود. خیلی به من نزدیک وایساده بود و وقتی عصبانیت منو دید حتی یه قدم نرفت عقب. اصلا نمیدونستم باید چی بهش بگم. تنها کلمهای که به نظرم رسید این بود که :"چیه؟ چیمیخوای؟" خیلی فوری و با همان خندهی پُرروئانه گفت:" بوس! بوس میخوام."
چشام از تعجب گرد شده بود. تو دلم گفتم عجب روئی داره. و دنبال جملهای، حرفی میگشتم که حسابی حالشو بگیرم! میخواستم خجالتش بدم، جوری که آموزنده هم براش باشه. هی تو ذهنم دنبال حرفی میگشتم. اون هنوز با پروئی درست مقابل من وایساده بود و بهم زل زده بود. من در حالیکه میخواستم عصبانیتمو کنترل کنم. تو دهنم گشتم و گشتم با صد تا تتهپته و منومن وتپق با ابروهای گرهکرده گفتم: خجالت بکش پسرجون! من جای.. من جای.." اومدم بگم من جای خواهرِ بزرگت هستم. که گفتم ممکنه اینجمله به اندازهی کافی برای یک چنین پسر پرویی برخورنده نباشه.. یهو به ذهنم رسید بگم "من جای مامانت هستم!" به نظرم میومد با این جمله حسابی میسوزونمش . و منتظر بودم پسره سرشو از خجالت بندازه پایین و معذرت بخواد و دمشو بندازه رو کولش و بره..
ولی زهی خیال باطل. خیلی سریع و فوری و باهمون خندهی لوسانه گفت:" اتفاقا منم بوس مادروفرزندی میخوام دیگه!" حالا منو(میمیک صورتمو میگم:) ) تصور کنید که شدیدا عصبانیم ولی از حاضرجوابی پسره خندهم هم گرفته!
دیگه هیچوقت به هیچ مزاحمی نگین چی میخوای:) تعارف اومد نیومد داره:)
8- امروز هوا نسبتا گرم بود.چند ساعت پیش یهو هوا عوض شد. در عرض نیم ساعت تموم آسمون رو ابر پوشوند و یه عالمه رعد و برق.. وبعد بارون شدیدی که دوساعت تموم ادامه داشت و حالا هوا حسابی خنکه. تموم مدتی که رگبار میبارید در تاریکی رو بالکن نشسته بودم و چایی با لیمو ترش میخوردم و به صدای رعد گوش می دادم و خطهای قشنگ برق رو تو آسمون تماشا میکردم.
9-به لطف حسنآقا وبلاگ منهم یه آینه داره!
10- ای جلوههای اطراف
بر تپههای بیخبر آب!
این خستهی زمینی، این گوسفند را
دریاب!...
(یدالله رویایی)
1- همه چیز
از پیش
روشن است و حسابشده
و پرده
در لحظهی معلوم
فرو خواهد افتاد...
(شاملو)
2- شبکههای عابدی و کیمیای کرج هم شروع کردن به فیلتر کردن سایتها. آخه آقای مهندس عابدی شما چرا؟ شمایی که اونوقتهاخودتون شخصا وارد بیبیاس میشدید، انجمنها رو میخوندید و با بچهها چت میکردید که یهوقت کسی از شبکه شما ناراضی نباشه! آقای مهندس غفاری پدر و پسر، شما هم؟!!! آیا شما میدونید دارید همون کاربرانی که نوشتههاشونو در انجمنها دوست داشتید و سالها از شبکهی شما اکانت میخریدن فیلتر میکنید؟!
3- شبکهها یا فیلترن، یا اونقدر سرعتشون کمه که من به سختی میتونم وارد سایتی بشم. بیشتر اوقات اینترنت فقط زورش میرسه یاهو مسنجر رو باز کنه و من باید یه ساعت بست بشینم که کسی از دوستان آنلاین بشه و نظرخواهیمو برام کپی کنه و حتی جوابهامو برام بذاره تو نظرخواهیم. و یا اگه خیلی رو بهم بده مطلب وبلاگی رو برام کپی کنه.
راستی نکنه به همین علته بیشتر دوستام دیگه اینویز میان یاهو:)))
صورتک هم به درد من دچار شده. توضیح اونو بخونید ببینید ماهایی که از اینترنتهای کم سرعت استفاده میکنیم چه زجری میکشیم. جان من اینقدر گله نکنید. من آرزوم بود سرعتم بالا بود و به همه دوستان سری میزدم!
4- عجیبه، اون دوستم که ماجراشو نوشته بودم، هر روز بهم زنگ میزنه و جز بار اول، دیگه درباره مسئلهش حرف نزدیم. دوسه بار هم قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون. میدونم باز میخواد حرف بزنه ولی روش نمیشه. تو نگاهش تردید موج میزنه. یه بارش یه دوست دیگهمو نو بردیم سر قرار که درست برعکس این، فوقالعاده وابسته به شوهرشه. واقعا بدون اجازهش آب نمیخوره و اولین باره گذاشته بدون اون با دوستاش بره بیرون. هر یه ربع تلفن میزد و پرسوجو میکرد که کجاییم. جدا دیگه خستهمون کرد:) ولی به هرسهمون خیلی خوش گذشت. ظاهرا شوهرهای هردو منو به عنوان دوست خوب خانومهاشون قبول دارن! چه کنیم دیگه:)
5- 1000 دختر بسیجی هَمَهباهم قله توچال رو فتح کردن. تو تلویزیون نشونشون داد. همه با چادر. خبرنگار از مسئولشون پرسید با چادر خطر نداره؟ مسئولشون با تغیر گفت. چادر اسلحهی این خواهراست، یه بسیجی هم بدون اسلحهش نمیتونه جایی بره!
6- نمیدونم چهجوری اینو به مهمونایی که میان خونهم بفهمونم، که برای من دیدنِ هر روزهی گنجشکهایی که میان آزادانه دونه میخورن هزار بار ارزش و زیبائیش بیشتر از تمیزی بالکنه!
7- یکی از خوبیهای تنها زندگی کردن اینه که میتونی آزادانه و بدون بستن در حموم یا دستشوئی به کارات برسی.
و یکی از بدیهای تنها زندگی کردن هم اینه که بیشتر مواقعی که مهمون داری یادت میره باید در حموم یا دستشوئی رو میبستی !
8- بالاخره منم به مدد یکی از دوستان خیلی خوب و نازنین صاحب یک فروند دوربین دیجیتال 5 مگا پیکسلی شدم:)
حالا میتونمراجع به بعضی چیزا که مینویسم عکسش رو هم اینجا بذارم.بخصوص اون سوسک کوهی سیاه خوشگل رو که کلی طرفدار داره:)
9- چند وقت پیش رفته بودم با دوربین قراضهی تنظیمیم از یه پارک عکس بگیرم. اول از چند تا پیرمرد عکس گرفتم که خیلی استقبال کردن و ژست گرفتم و کلی هم باهاشون خوشوبش کردم و بعد پسرکان فال فروش و بعد چند تا جوون و.. هیچکدوم اعتراضی که نکردن هیچی کلی هم همکاری کردن. یه بادکنکفروش دیدم با قیافهی پرچروک و رنجکشیده و سوخته از آفتاب که کوهی از بادکنکهای رنگارنگ و خوشگل روی دوشش بود و اخم کرده بود. به نظرم تضاد جالبی اومد. گفتم دیگه اجازه نمیخواد از جلوش دوربین رو که میبینه یا میگه نگیر یا حرفی نمیزنه. دوربین رو که دید با قیافهی بینهایت عصبانی گفت چه غلطی داری میکنی؟ گفتم اگه اجازه بدید میخوام ازتون عکس بگیرم.
گفت: .. خوردی دخترهی ...ه!
دوربین رو آوردم پایین و اومد دورشم که دیدم فریاد میزنه: ..دم به دوربینت. ..دم به عکاسی کردنت!!!
یه عالمه جمعیت هم تو پارک بودن و همهشون نچ نچ میکردن . برگشتم دیدم داره بادکناشو داره میذاره رو چمنها و یه دفعه با مشتهای گره کرده دنبالم دوید. حالا منم عوض اینکه ناراحت شم، عین آدمهای بیعار خندهم گرفته بود. فکر کنم اگه چند تا جوونی که قبلا ازشون عکس گرفته بودم نمیگرفتنش٬ کتکه رو خورده بودم:)
ملت هی دلداریم میدادن. راستش برعکس دیگران ناراحت نشدم ازش و نذاشتم کسی بهش چیزی بگه. پیش خودم گفتم آیا چقدر تو زندگیش درد کشیده که اینطور عصبانی و بد خلقه و لابد منو یه آدم لوس و ننر میبینه که برای تفریح اومده عکاسی:(
10- با وجود کمی سرعت اینترنت به زور تونستم چند تا سایت رو باز کنم و مطالب جالبی دیدم.
اول یه خبر خوب بدم که بیبیگل خودمون، طنزنویس برجستهی گلآقا، دوباره شروع به نوشتن کرده.
شعر جرائم اینترنتیش خیلی باحاله:)
11- عباس معروفی حالا یک کتابفروشی داره.
12-طنزهای زیبای نقطهتهخط رو میخونید؟ مدتیه که تذکرهنویسی بلاگرها رو شروع کرده و یکی یکیشونو داره دراز میکنه:) اولیش حسین درخشان. بعد پینک فلویدیش. و حالا جناب ابطحی. خدا به دادِ بعدیا برسه:)
13- پولاد همایونی درباره سانسور میگه!
14- داستان غمانگیز یک جنایت هولناک! داستانی دیگر از مهرنوش مزارعی.
15-آخ جون... آلبالو
فصل آلبالو خیلی زود تموم میشه و اگه مثل من عاشق این میوه خوشمزه و ترش هستید تا تموم نشده بدوید به اندازه بودجتون آلبالو بخرید.
من سه کیلو خریدم. دمشون رو گرفتم. البته دم همه رو نه. دروغ چرا؟ چند تا شو سالم گذاشتم برای گوشواره و یکیشم با سنجاق سر زدم به موهام. بعد با ماده ضد عفونی و آب شستمشون. یه مشتشو ریختم تو قوریِ چایی تا دم بکشه. اندازه یه کیلوشو گذاشتم رو پارچه خشک شه برای روز مبادا. حدود یه کیلوشو هسته گرفتم و تو یه قابلمهی تفلون ریختم. روش دو کیلو شکر و قند ریختم و با مقداری آب یکی دوساعت جوشوندم. با پارچه توری صافش کردم. آبشو که قوام اومده بود ریختم تو شیشه برای شربت آلبالو و خود آلبالو رو بیشتر جوشوندم و سرد که شد ریختم تو شیشه به عنوان مربا. چایی آلبالو که درست شده دوسه لیوان ازش خوردم. هوممممممم... خیلی خوشمزهست. بعدش هم با چنگال به جون اجساد آلبالوها در قوری افتادم و به اونا هم رحم نکردم. در حین کار هم مرتب یه نعلبکی آلبالو پر میکردم و میخوردم. هر چی باقی موند، ریختم تو یه کیسه فریزر و گذاشتم تو فریزر. نمیدونی وقتی از هوای داغ بیرون پاتو میذاری خونه و چند تا آلبالوی یخزده میذاری تو دهنت چه کیفی میده. اگه پولتون رسید یکی دوکیلو هم برای آلبالو پلو بخرید..فقط اگه فشارتون مثل من پایینه کمی باهاش نمک بخورید تا مثل من بعد از عملیات، چند ساعت عین مرده دراز به دراز وسط هال غش نکنید!
بدبختِتَم آلبالو:)
جرائم اینترنتی: چرا تشویش اذهان عمومی میکنی زیتون؟ آخه کسی با وجود جمهوری اسلامی و اسمشونبر احساس بدبختی میکنه؟ چرا حرف دهنتو نمیفهمی احمق جان؟
کمونیست دو آتیشه: معلومه زیتون هنوز علایق مادی داره. کسی که نمیتونه از یه میوهی چند گرمی(اونم میوهای به این گرونی که فقط بورژواهای کمپرادور وابسته به امپریالیست قادر به خریدشن) بگذره، چطوری میتونه مبارزه کنه؟
یه فمینیستِاونجوری: یه فمینیست واقعی اصلا آلبالو نمیخوره. در مانیفست فمینیستها فقط هویج و کاهو و گلکلم توصیه شده ! تو باعث ننگ زنان ایرانی !
۱۶- اگه پتيشن ضد سانسور رو هنوز امضا نکردین٬ لطفا روی اين لوگو کليک کنيد:



