1- خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست میکند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگرچه بهترین سرود زندگیست
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
"بهترین بهترین من" خطاب میکنم
بهترین بهترین من!...
(فریدون مشیری)
2- اولین شبی که خونهشون خوابیدم، در اتاق خواهرش، سر میز صبحونه یواشکی بهم گفت که دیشب نصفشب احساس کرده من رفتم اتاقش و بوسش کردم. با انگشت جای بوسه رو رو گونههاش نشون داد و گفت هنوز جاش میسوزه.
من به جای اینکه خودمو لوس کنم و بگم: چه خوشخیال! و ازین حرفا... خندهم گرفت. خندهم باعث شد فکر کنه واقعا این کارو کردم. ولی خندهی من به خاطر این بود که دیشبش منم تقریبا یه همچین خوابی دیدم. تازه پیشرفتهتر:) من خواب دیده بودم اون لبامو بوس کرده. ولی روم نشد بهش بگم .
3-چرا بعضی از عشقها به جای پیشرفتدادن همدیگه، باعث به قهقرا فرستادن طرفهای عشقی میشن؟
دختری رو میشناسم که 19 سالشه.دانشجوئه. شش ماهه که عاشق شده. اونطور که دوستاش میگن سرکلاس هیچ حواسش به درس نیست. مرتب کارت تلفن دستشه و میچرخوندش و در رویاهاش غرقه. وسط کلاس هم حتما باید بره به عشقش تلفن کنه. اینکه میگم باید نه فقط از شدت علاقه، بلکه پسره بهش گفته اگه منو دوست داری مرتب باید وسط هر کلاست به من زنگ بزنی.
پسره مغازهداره و دیپلم داره. من قبلا دیده بودمش.اولای دوستیشون. پسر خیلی خوشتیپ و خوشلباسی بود. این دوست ما هم البته دختر خوشگل و خوشاندام و قدبلندیه. تا اونجایی که یادمه مانتوهای تنگ میپوشید و آرایش غلیظ میکرد و با ناخنهای خیلی بلند لاکزده و چیزی که تو صورتش خیلی جلب توجه میکرد کرم پودر خیلی غلیظش بود.
چند روز پیش، تو یه میدون شنیدم دختری چادری داره صدام میکنه. برای چند لحظه اصلا نشناختمش. نگاهم که به کرم پودر بینهایت غلیظش افتاد که خوب و درست حسابی پخش نشده بود و تیکه تیکه عین ماست به صورتش چسبیده بود، یهویی یادم اومد. گفتم جیران توئی؟ پرید بغلم و دِ ماچ.. یه شوخی یکی زدم تو مخش و گفتم دیوونه!! تو و چادر؟ با شرمی ساختگی گفت که مجید ازم خواسته. یاد دوست پسرش افتادم و یاد حرفهای دوستم که همکلاسشه و داستان هر لحظه وسط کلاس تلفن زدنش رو برام تعریف کرده بود.
با لحن شوخی گفتم، آخه چادر اصلا به تیپت نمیاد. با این آرایش؟ و دستاشو که تو دستم گذاشته بود نگاه کردم و ادامه دادم: و با این ناخونای دراز آبی و بنفش خالخالی ....
بیتوجه به کنایهم و با ذوق و شوق گفت وقت داری؟ گفتم آره.. چطور؟ دستمو کشید به سمت شمال میدون که یه پارک کوچولو برای بازی بچههاست. گفت بریم بشینیم یه خورده باهم حرف بزنیم. منم که وقت داشتم. شاید هم اگه نداشتم به خاطر کنجکاوی از این وضع لباس پوشیدنش کارم رو عقب مینداختم..
هنوز مثل قبل شیفته و واله و شیدای پسره بود. و مثلقبل متاسفانه مجید رو خیلی بالاتر و به اصطلاح سرتر از خودش میدونست. تعریف کرد که:(خلاصه شده و فهرستوار میگم و بدون طبقهبندی)
اون اولا مجید بود که وادارم میکرد مانتوم رو تنگتر و کوتاهتر کنم. ازم میخواست برای قرار بیشتر به مغازهش برم. بعد از مدتی خواست بهم دست بزنه که مخالفت کردم.
مجید گفت تاحالا با بیش از 100 دختر دوست بودم و با همه هم تو همین مغازه سکس داشتم ولی تورو برای ازدواج میخوام.
یواش یواش بهم گفته که چون برادرم حزبالهیه و ممکنه یه وقت سرزده بیاد مغازه بهتره با چادر بیای. بعد از مدتی گفته که بهتره دانشگاه هم با چادر بری، چون اونقدر دوستت دارم که نمیتونم تحمل کنم همکلاسیهای پسرت به چشم دیگهای بهت نگاه کنن. برای اینی که ثابت کنی که دوستم داری و حواست به کسی دیگه نیست باید وسط هر کلاس پاشی بیای بیرون از تلفن کارتی بهم زنگ بزنی.
یواش یواش جیران هم شروع میکنه به گیر دادن. میگه:
چطور هیچ پسری به من نگاه نکنه ولی همه دخترا به تو نگاه کنن. پس میگه تو هم نباید شلوار جین با تیشرت کوتاه تنگ بپوشی. فقط شلوار پارچهای و بلوز گشاد.( اینا رو جیران با آب و تاب و قیافهی حق به جانب تعریف میکرد!)
مجید هم متقابلا میگه پش تو هم به خاطر من هر وقت گفتم نباید بری سرکلاست و بیای مغازه. جیران ترم پیش بیشتر واحدهاشو پاس نکرده و مشروط شده. برای همین واحد تابستونی گرفته تا جبران کنه ولی وضعش بهتر که نشده هیچی ، بدتر هم شده. دائم از طرف مجید تحت فشاره که نره .. و جالبه که جیران همهی اینها رو علامت عشق شدید مجید به خودش میدونه. مثل طلسم شدهها با لبخند بخصوصی اینا رو تعریف میکرد.
با احساس زرنگی تعریف کرد که چطور اینم از پسره خواسته که موهای قشنگ و بلند و بورشو کوتاه کنه و دیگه ژل نزنه. و مجید هم راضی شده. خلاصه، گفت و گفت و من تعجب میکردم چطور اینا دارن جای پیشرفت دادن همدیگه اینجوری همدیگهرو به عقب میفرستن.
با فضولی گفتم با مسئله سکس چیکار کردی؟
گفت: برادرش یه روز سرزده اومد و دید منو مجید پشت پیشخونیم. بعد از کلی سینجیم. گفت باید حتما صیغهی مجید بشم تا اجازه داشته باشم بازم اونجا برم و قراری گذاشتیم و جلسه بعد خودش منو به صیغهی مجید درآورد. با خنده گفت حالا دیگه آزادیم همهکار با هم بکنیم.
گفتم مامان و خواهرت میدونن؟ گفت نه!(جیران پدر نداره) و...
از اونروز همهش تو این فکرم جیران چطور به این رابطه راضی شده؟
بهش نگفتم ولی احساس کردم پسره داره ازش سوءاستفاده میکنه. احساس نگرانی میکنم. نکنه ماجرا طوری بشه که جیران این وسط ضربه بخوره.
من با عشقشون کاری ندارم. عشق چیز احساس خیلی خوبیه. ولی عشقِ کوری که باعث عقبگرد آدم بشه.... چی بگم؟ شاید من دارم اشتباه میکنم...
4- بیشتر مواقع صحبت با دوستام من بیشتر شنونده و سنگِ صبورم تا گوینده. نه که کمحرف باشم. همیشه از اینکه مورد توجه و تجزیه و تحلیل دیگران باشم میترسیدم. شاید رفتار غلط دیگران بامن و درددلهام باعث شده اینطوری بشم.
تو این مدت، در اثر تجربه، یاد گرفتم :
- اول حرفهای کسی که باهام درد دل میکنه خوب گوش میکنم. حتی اگه حرفاش برام خیلی عجیب و یا مسخره و یا بیاهمیت باشه. کمتر تو حرفاش میپرم و وسطای حرفش نتیجهگیری میکنم.
- برای اینکه نشون بدم به حرفاش گوش کردم و برام مهمه، برای روشن شدن زوایای تاریک ماجرا، ازش سوالهایی میکنم. سوالهای باربط و روشنگر. اینجوری هرچقدر هم موضوع به نظرم بیاهمیت بوده باشه کمکم درکش میکنم و خودبه خود موضوع برام بااهمیت میشه.
- حتی اگه خودش رو در به وجودآمدن این مشکلش مقصر بدونم هیچوقت فوری بهش نمیگم. چون در اون لحظهی ناراحتی، طاقت شنیدنش رو نداره و فوری عکسالعمل دفاعی نشون میده.
- باهاش همدردی میکنم. خودم رو به جای اون میذارم و میگم اگه منم به جای اون بودم ممکن بود همینقدر ناراحت بشم!
- همیشه سعی میکنم اول نکات یا رفتار مثبتش رو پیدا کنم و بهش بگم که تا اینجاش خیلی خوب رفتار کردی.
- وقتی خوب حرفاشو زد و خالی شد و فهمید که من میدونم خودش رفتارهای هر چند کوچک مثبتی داشته، با سوالهایی شروع میکنم که اشتباهشو بفهمه. هیچوقت مستقیما نمیگم اینجاش کارت غلط بوده. با سوالهای راهنماییکننده کاری میکنم خودش به جواب برسه. مثلا میگم: اوخ اینجا حق داشتی عصبانی بشی اما ببین چی گفتی و مثلا فحشهاشو به مامانش تکرار میکنم. خودش هم خندهش میگیره و میگه آره عصبانی بودم و نمیفهمیدم چی میگم.
- بعضی وقتها هم طرف اصلا نمیخواد زیربار بره وبگه اشتباهی کرده. باید با مهربونی از زبونش کشید. نه برای محکوم کردنش! برای اینکه ببینه گاهی رفتار بد دیگران بازخوردی از رفتارهای غلط خودمونه.
(کلمهی "بازخورد" رو بهجا استفاده کردهم؟ آخه من گاهی لغات جدیدی که تازه وارد دایرهی زبان فارسی میشن، تا مدتها نمیتونم تو جملهها بهکار ببرم. مثل کلمهی "خفن"، چند ماه طول کشید تا تونستم یه جملهی "خفن"دار بسازم:) )
- بعد که باکمک همون فرد ماجرا رو حسابی تجزیه و تحلیل کردیم و اشتباهات و همینطور نکات مثبتش رو درآوردیم. با کمک خودش سعی میکنم به راهحلی متناسب با وضع فرهنگی و احتماعی خودش پیدا کنیم. نه راهحل متناسب با فرهنگ خودم.
- رهاش نمیکنم. اگه لازم شد بقیه ماجرا رو پیگیری میکنم. ببینم مشکلش رفع شد یا نه! بدتر نشده؟ چقدر بهتر شده..
- اگه هیچ تغییری پیدا نشده بود با اجازه گرفتن از همون دوست به شخص بهتری(کارشناس) معرفیش میکنم...
البته اینا رو سعی میکنم و میدونم که باید انجام بدم. حتما اهمالها و اشتباهاتی داشتم...
۵- این تلویزیونهای ماهوارهای همهش میگن: "اینا" میخوان مارو 1400 سال عقب ببرن!
اگه آدم وقت کنه دوسهروز پای صحبتهاشون بشینه و هی اینکانال اونکانال کنه،میبینه بعضیاشون اونقدر از کوروش و داریوش، پادشاهان هخامنشی میگن که بهترین حکومت همین پادشاهیه و... آدم فکر میکنه، چه فرقی میکنه؟ "اونا" هم میخوان مملکت رو 2500 سال به عقب ببرن. وضع دنیا با 2500 سال پیش هم فرق میکنه! شاید حکومت کوروش در اونزمان در دنیا نمونه بوده. ولی مطمئنا الان دیگه کارساز نیست. چرا نمیفهمن که زمونه عوض شده.
"اونیکیها" هم میخوان ما رو 50 سال عقب ببرن و میخوان اینجور به ما القا کنن که اگه برگردیم به زمان شاه و یا رضاشاه وضعمون عالی میشه و...( آخه بگو عزیز من پس چرا مردم اینهمه ناراضی بودن اونموقع هم؟)
"بعضیها" شروع کردن به تبلیغ مذهب زرتشت که اگه تعالیم زرتشت کاملا اجرا بشه، وضع عالی میشه، چنین و چنان میشهو...
با تموم احترامی که برای دین زرتشت و طرفدارانش قائلم و معتقدم از بیشتر مذاهب بهتره ولی بازم میگم دین زرتشت هم متعلق به 4000 سال پیشه( متاسفانه زمان دقیقشرو نمیدونم) و نمیتونه جوابگوی خواستههای ما باشه.
"بعضیهای دیگه" میگن اسلام حقیقی این نیست که "اینا" دارن اجرا میکنن و"ما" اگه بیاییم نشون میدیم چقدر اسلامواقعی عدل و داد رو برقرار میکنه( ورژن دوم 1400 سال پیش)
"بعضیهای دیگه" نمونههای دیگه رو مثال میارن: مسیحیت، یهودیت، مشروطه، زمان لنین، و...
آقایون و خانمهای عزیز!زمانه عوض شده . به علاوهی اینکه ایرانِ امروز ما با هیچکدوم از این حکومتهای قدیمی سازگاری نداره. ما حکومتی میخواهیم که حتی یه روز مارو عقب نبره.ما حتی بهترین نوع حکومت در مثلا هزار سال پیش رو نمیخواهیم. ما میخواهیم جلو بریم. خیلی جلو بریم. با حکومت و قانونهای نو و تازه و مطابق شرایط روز کشور خودمون و جهان.
۶- چند شب پیش اعلامیههای طرفداران دکتر "اهورا پیروز خالقی یزدی" یا هخا، در گوهر دشت کرج پخش شد. چند مورد در بحثهای خانوادگی و تو تاکسی هم شنیدم که خیلیها بهش عقیده پیدا کردن.
چند وقت پیش به شوخی چیزی درمورد هخا نوشتم که چند نفر بهم اعتراض کردن. هرچندهنوزم سرحرفام هستم. ولی دلم میخواد درمورد این مسئله بیشتر بحث بشه. اینکه چرا هنوز هم مردم سادهاندیشن و عکس ناجی خودشون رو توی ماه میبینن<اینکه چرا صوراسرافیل و داریوش همایون و خیلیهای دیگه که داعیهی پرچمداری مبارزه رو داشتن دنبال هخا راهافتادن و مرتب بزرگش میکنن و براش کنفرانش مطبوعاتی ترتیب میدن!؟ چرا روز به روز مردم سادهدل بیشتر بهش امیدوار میشن و علیرغم مخالفت و مسخره کردنش توسط بیشتر کانالهای ماهوارهای فارسیزبان خارجکشور، روز به روز طرفداراش بیشتر میشن.
به نظر من چند عامل باعث محبوبیتش شده:
1- خیلی ساده حرف میزنه و عامه پسند.
2- خیلی بااطمینان حرف میزنه. هیچ شکی نداره که مردم خارج کشور همه 10 مهر میان اینجا. مردم از جسارت خوششون میاد.
3- خیلی امیدواره و این امید رو با سرسختی به مردم تزریق میکنه.
4- مثل بقیه فحش نمیده و به قول خودش فقط با موج مثبت جلو میره. احساس میکنم مردم از فحش و آدمهای بیادب خسته شدن!
5- خیلی سهلگیره. مرتب تکرار میکنه که هرکسی با هر مذهب و با هر عقیدهای باید آزاد باشه. لامذهبها، حزباللهیها، مشروطهطلبان، سلطنتطلبان، کمونیستها و.....
6- برای نوع پوشش آزادی قائله، میگه در حکومت بعدی هر جور میخواهید لباس بپوشید، از لُختی گرفته تا اسلامی.
7- هیچوقت نمیگه در حکومت بعدی کسی رو اعدام میکنیم یا به گاری میبندیم. نشون میده مردم از خشونت خسته شدهن!
8-
9-
(دیرم شده...باید برم...فکرم کار نمیکنه بقیه شو بعدا میام مینویسم!)
یکی از تلفنهای بامزه به هخا:
پسر کوچکی از ایران بهش زنگ زد که مگه 10 مهر قرار نیست شما بیایید و ایران آزاد بشه. اجازه میدید که ما این ده روز اول مهرو نریم مدرسه؟ و هخا با کمال فروتنی و مهربانی این اجازه رو به همه دانشآموزان و دانشجویان داد و گفت خودمون میاییم براتون مدارس و دانشگاههایی به نام هخامنش براتون میزنیم:) مُردم از این همه اعتماد به نفس!
یکی از حرفهای بامزه هخا:
- به من اطلاع دادن تعداد زیادی از پیرزنهایی که برای سالها قادر به راه رفتن نبودن٬بعد از دیدن برنامههای من و گرفتن موج مثبت و امید به ۱۰ مهر٬ پاهاشون خوب شده و حتی میتونن بدون!
:))) بابا تحویل! مرسی خودم!
۷- چند روز پیش هم در وبلاگ امشسپندان مطلبی درمورد روابط دختر و پسر خوندم که بعضیها چه جنایاتی با عنوان"اگه دوستم داری فلان کارو بکن!" مرتکب میشن!
۸- از شماره 3 مطلب خودم این نتیجه رو گرفتم که همین الان باید کارو زندگیم رو ول کنم و برم به یارم بگم اگه منو دوست داره سرشو باید کچل کنه، دندوناشو بکشه، کفش پاره بپوشه، حموم نره، ریششو نزنه، مسواک نزنه( چی دارم میگم، اگه دندوناشو بکشه دیگه خود به خود مسواک هم نمیزنه)، سرکار نره، درسشو ول کنه و.... تا دختر دیگهای نگاهش نکنه و رغبت نکنه تورش کنه:)
۹-اگه لینک کامنت آقای عباس معروفی رو نذارم و برم، میمیرم:) آی خوشم اومد و کیفور شدم که نگو...
بابا٬ عجب غلطی کردم... من اوندفعه عصبانی بودم و گفتم ازم تعریف نشه. ولی منظورم این بود که تا میتونید تعریف کنید. ولی جان مادرتون وقتی جلوم تعریف میکنید٬ پشتسر هم همونو بگید:) اصلا دانشمندا ثابت کردن که تعریف از نکات مثبت یک در دنیا و صد در آخرت پاداش نیک داره:)
۱۰- مدیار در کامنتهای دو مطلب قبلم نوشته که در کافینتی در سنندج همهی سایتها آزاد بوده . فقط وبلاگ زیتون فیلتر بوده. آخه چرا ؟ مگه من چی مینویسم؟
ببینید اگه فیلتر رو ادامه بدید٬ راستش ممکنه یه ذره خوشخوشانم بشه و احساس وبلاگمهمی بکنم ها...:)
۱۱- مهدی دنیای یک ایرانی زحمت کشیده و یه آینه از سایتم درست کرده در z8unak.blogspot.com ... خیلی ازت ممنونم مهدی جان!
۱۲- ای جدایی تو بهترین بهانهی گریستن
بیتو٬ من به اوج حسرتی نگفتنی رسیدهام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشتهام...
(مشیری)
1- تاریکست و مُرده
از آرش زمانه
شاید که زنده گردد
این تیغهای مجروح
از شوق بُرنده گردد
باشد که نقش دلقک
روزی که ما شادیم
روزی که ما پیروز
از قاب کنده گردد...
(ابوالقاسم ایرانی)
2- آقای قاضی شهرستان نکا،
من میتونستم الان به جای عاطفه اعدام شده باشم٬ اگر پدر و مادر خوبی بالای سرم نبود، اگر یتیم بودم، اگر اونقدر فقیر بودم که حتی نتونم برم مدرسه، اگه کسی در عمرم حتی یه کتاب نمیداد بخونم و ایدئولوژی بخصوصی تو زندگیم نداشتم که بفهمم کدوم کار خوبه و کدوم کار بد، و اگه تو خیابونها ولو بودم! من هم شاید تو دادگاه اونقدر از شرایطم و از بدبختیم و از رفتار شما باخودم عصبانی میشدم که یادم میرفت نباید به قاضیها فحش داد!
من میتونستم به جای دختری باشم که به جرم همکاری با پسران آدمربا محکوم به 5 سال زندان شده٬ اگر مثل او پدر و مادر معتادی داشتم که مرتب کتکم میزدند، و اونقدر آزارم میدادند که روزها در پارکهای کرج و تهران میخوابیدم و اگه مثل او چندبار میگرفتنم و برم میگردوندند به خونه، شاید مثل او فرار میکردم به یه جای دور و شاید مثل او به مشهد. و اگه مثل او اینقدر محرومیت کشیده بودم که در قبال غذا و یه موبایل و قول شراکت گول یه کار خلاف رو بخورم.
من میتونستم به جای کبری رحمانپور باشم٬ اگر در اثر فقر خانواده مجبور به ازدواج با مردی پولدار ولی همسن پدرم میشدم و اونقدر به خاطر فقر و طبقه اجتماعیم از مادرشوهر و خواهرشوهر سرکوفت میشنیدم که یهو قاطی میکردم و مادر شوهرم رو میکشتم.
من میتونستم به جای افسانه نوروزی باشم٬ اگر به خاطر بیکاری و بیپولی شوهرم مجبور به زیرپا گذاشتن عزت نفسم و درخواست کمک از یه اطلاعاتی کثیف میکردم. گول او را میخوردم و به کیش میرفتم و پس از مدتها تحمل چشم ناپاکش، وقتی میخواست به حریم خصوصیم تجاوز کنه چارهای جز کشتنش نمیدیدم!
من میتونستم جای زنی باشم که شوهر زورگو و خشنش رو با همدستی مرد دیگری کشت و آتش زد٬ اگر پدر و مادرم هیچوقت چیزی به جز زحمت و فقر و نداری در زندگی به من نمیدادند و در 13 سالگی مرا در قبال یک میلیون تومن پول به پیرمردی همسن پدربزرگم میفروختند. و اگر همان پیرمرد از ترس خیانتِ من روزها مرا در خانهزندانی میکرد و شبها هم تا میخوردم کتکم میزد.
من میتونستم جای همه اینها و خیلیهای دیگه باشم! آقای قاضی دختر شما هم میتونست جای همهی اینها باشه، اگر به جای دنیا آمدن در خانوادهی شما در خانوادهی دیگری به دنیا اومده بود! او رو به چه جرمی اعدام کردید؟
آیا تابهحال فکر کردید که عاطفهها، افسانهها، کبریها و... چرا دست به این کارها زدند؟ علت رو نمیبینید؟ لطفا کمی کلاهتون... ببخشید عمامهتون رو، کمی...نه... خیلی عقبتر بگذارید! چشماهاتون رو بازتر کنید. آنها معلول شرایطی هستند که خود شماها براشون به وجود آوردهاید.
نمیبینید چطور از ثروت مملکتمون سفرهای پهن شده و ازمابهتران برسر این خوان سخت مشغول بچاپبچاپند؟
3- خبر روزنامهیهمشهری امروز:
"اعضای ستاد امربهمعروف و نهیازمنکر شهرستان خمین به بانوان بدحجاب یک شاخهگلسرخ به علاوهی نوشتهای در خصوص لزوم رعایت حجاب هدیه میدهند."
بدآموزی زیتونی:
خوش بهحال شماها٬ دخترای بد حجاب شهر خمین،
فرض کنید با دوستپسرتون قرار دارید و مثلا روز تولدشه! یه مانتو کوتاه بپوشید و یه آرایش مشتی بکنید. کافیه یه چرخی در سطح شهر بزنید. همینطور باران گلسرخه که برسرتون باریدن میگیره! میتونید از طرف من تقدیمش کنید به دوستپسرتون:)
4- همشهری مصاحبهای با همسر سفیر ترکیه در ایران کرده:
(زینب ارکان٬ همسر سفیر ترکیه٬ زن بسیار تحصیلکرده و زیبا و هنرمندیه. ویولونیست ارکستر ریاست جمهوری ترکیه هم هست!)
حالا سوال رو نگاه کنید:
سوال: چه سالی با آقای سفیر آشنا شدید؟
جواب: در روز 22 جولای 2002 یعنی دوسال پیش.
- آن موقع چند سال داشتید؟
- 35 سال!
خبرنگار طاقت نمیآورد. فکر میکند چرا زن به این خوشگلی باید تا این سن ترشیده بماند.
- فکر نمیکنید سن 35 سالگی برای ازدواج کمی دیر باشد؟( اون کمی رو برای رعایت ادب اضافه کرده وگرنه خواسته بگه خیلی دیر!)
در اینجا زینب خانم با صبرو حوصله برای خبرنگار توضیح میده که بابا جان من یه ازدواج دیگههم کردم قبلا. یه بچهی 10 ساله هم دارم.با خودمون هم آوردیمش به ایران.
می دونم اگه این خانم قبلا ازدواج نکرده بود ٬حتما از نظر این خبرنگار و خیلیمردای ایرانی٬ یه عیبی داشته که تا 35 سالگی مونده خونهی باباش...
5- خوب شد اقلا رضازاده تو مسابقات المپیک برامون مدال طلا آورد وگرنه کاروان ورزشی چهجوری روشون میشد برگردن ایران؟:)
6- چند روز پیش قطعه شعری از شعرای "جهان وطن" نوشتم. از لاربو.
خلاصهای از جهان وطنی( از کتاب رضا سیدحسینی)
جهان وطنی یا "کاسموپولیتیسم-Cosmopolitism" یعنی احساس تعلق به یک فرهنگ جهانی ورای تفاوتهای ملی!
با این که این واِژه در قرن شانزده ساخته شد ولی در اصل اولین بار در قرن هجدهم نویسندهای فرانسوی آنرا باب کرد. او دور دنیا میگشت و رمانی به اسم "جهانوطن" یا "شهروند جهان" مینوشت.
در نیمه دوم قرن 18 که احساسات میهنپرستانه در اروپا تشدید شد، جهانوطنی مفهوم سابق خود را از دست داد و به صورت احساس همبستگی با ملل دیگر درآمد.
ژانژاکروسو و ازرا پاوند و بورخس و جمیز جویس به صور مختلف جهانوطن بودند.
جهانوطن"لاربو"ی فرانسویالاصل، سراسر عمرش را در سفر به شهرها و کشورهای دیگر گذراند. او چندین زبان خارجی میدانست و آثاری به زبانهایی انگلیسی و اسپانیایی و ایتالیایی هم مینوشت. او همچنین آثار جیمز جویس و باتلر و کنراد را برای اولین بار به فرانسه ترجمه کرد.
اشعار لاربو با عنوان" بارنابوت" درمورد جوان میلیاردری از اهالی آمریکای جنوبیست که به گرد جهان میگردد و یکجا نشینی را مسخره وتحقیر میکند. او در جایی میگوید:" اشخاصی که سفر نمیکنند، بدون ملال در کنار مدفوعات خود به سر میبرند"
و همچنین دریچهی کشتیمسافرتی را ویترین مغازهای که درآن دریا میفروشند توصیف میکند.
در اشعار لاربو میتوان حساسیت ویتمن، هزل باتلر و عقاید نیشدار نیچه و ژید و ادراک عمیق پروست رو درکنار هم دید!
خوب اینم از مزایای جهانوطن بودن:)
7- همیشه از اونایی که بهم محبت زیادی میکنن میترسم. چه در زندگی واقعی و چه در وبلاگستان. و همیشه بیشترین ضربهها رو از همینها میخورم. البته میگم ضربه، نه به اون شدتی که زمینم بزنه. ولی خوب، همیشه منتظرم که یهجا چهره واقعیشونو ببینم. وقتی یکی خیلی قربون صدقهم میره، وقتی خیلی ازم بیخودی تعریف میکنه( درحالیکه میدونم زیاد تعریفی نیستم). منتظر اون روش میشم. برام هیچ عجیب نیست اونی که جلو روم خیلی ازم تعریف کنه و پشت سرم بره بدیم رو بگه و یا اگه بدی به ناحق شنید طرف رو تأیید کنه. و برام عجیب نیست تو وبلاگستان بیاد تو نظرخواهیم یا با ایمیل خیلی زیادی ازم تعریف کنه و بره دقیقا جاهایی که بهم تهمت زدن بیشتر از کسای دیگه، حرف اونو بزرگ کنه و بالوپر بهش بده و جیغ و هوار راه بندازه. انگار همیشه رابطهی مستقیمی بین چاپلوسی و دشمنی هست. شاید چون آدمها از چاپلوسی هدفی دارن و چون به اون نمیرسن عصبانی میشن و...
از لفاظیها و تعارفهای زیادی و قربونصدقهرفتنهای زیادی و مصنوعی حالم بهم میخوره. اگه دهن بتونه دروغ بگه چشم نمیتونه دروغ بگه. رفتار و کردار نمیتونه دروغ بگه. کاش اقلا این رفتار زشت رو با خودمون تو دنیای مجازی نمیآوردیم!
1- چه روزهایی
چه روزهایی که من در آینه زیستهام
چه روزهایی که من در آینه خندیدهام
و چه روزهایی که من در آینه گریستهام
و امروز
آینه
سفر
تنهایی...
و وَهم تنهایی
مرا بهسوی پنجره میکشاند
این مردمان
به اشتیاق چه چیز است
که اینگونه پرشتاب در گذرند
کدام وسوسه ذهنشان را
چنین بهخود داشته است
که پنجره از یاد بردهاند
چه روزهایی
چه روزهایی
دلم میخواهد
بنشینم و برای روزهایی که رفتهاست
برای روزهایی که دیگر باز نخواهد گشت
در دستمال ابریشمین پدرم
بیقرار و کودکانه
گریه کنم...
(اکبر ذوالقرنین)
2- تا وقتی چراغِ ِگازی نداشتم، هی برق قطع میشد. با شمع هم خونه درست حسابی روشن نمیشه. بالاخره رفتم یه چراغِ ِگازی خوشگل خریدم و زدم به دیوار. دقیقا از همون روز به بعد دیگه برق قطع نشد. در عوض تقریبا هر شب آب قطع میشه:(
3- چند شب پیش برای چندمین بار فیلم بینوایان ویکتور هوگو رو تلویزیون نشون داد. البته خوشبختانه ایندفعه کارگردان و هنرپیشههاش برام جدید بودن.
تقریبا هر وقت به اونجای داستان میرسه که ژانوالژان دختر فانتین، کوزت رو میاره بزرگ میکنه، به این فکر میاُفتم که اگه ژانوالژان یه مرد ایرانی مسلمون بود حتما کوزت رو بعدا به عقد خودش در میآورد و نمیذاشت با اون پسر انقلابیه دوست بشه:) آخه مردای ایرانی خیلی غیرتیان:)
4- برای گرفتن مدرکی باید مقداری پول میریختم به حساب یه شرکت.
از شانس من مسئولش شماره حساب اشتباه برام رو کاغذ نوشته بود و وقتی بعد از کلی تو صف بانک وایسادن و پول رو پرداخت کردن، قبض و سایر مدارک رو که بردم به باجهی مربوطه، مسئول باجه نگاهی به شماره حساب انداخت و گفت شمارهحساب رو اشتباه بهم دادن و این شماره حساب یکی از ارگانهاست.
بهم پیشنهاد کرد چون مقدار پول کمه(حدود شش هزار تومن)، بهتره از خیرش بگذرم و دوباره به حساب خودشون واریز کنم. پیش خودم فکر کردم واقعا دلم نمیاد پول مفتی از من به اون ارگان که دل خوشی ازش نداشتم برسه و به قول معروف، نمیتونم بهشون حلال کنم. حتی اگه محبور شم بیشتر از خود پول خرج کنم.
آدرس گرفتم به اضافهی نامهای از رئیس شرکت که ضمیمهی قبض کردم.
میدونستم که اونحا بایدبا مانتوی گشاد و بلند، خلاصه پوشیده برم . و همینطور میدونستم باید قبل از 2 بعدازظهر اونجا باشم.
راهش دور وناجور بود . تقریبا بین دو شهرک که حالت بیابونی داره. موقعی که ماشین کرایه سوار شدم گفتم که مقصدم بین دو شهرکه و باید از طرف شهرک اول بره. آخه یه راه میون بر به شهرک دوم هم داره. اینقدر تو ماشین بحث شد( لازمه بگم بحث در چه مورد!؟) و همهمون حسابی یه پا کارشناس مسائل سیاسی شده بودیم که... یه وقت به خودم اومدم که دیدم راننده داره از اون راه میونبُر میره .. راننده کلی معذرت خواست. و مجبور شدم پیاده به طرف اونجا راه بیفتم.
ساعت 5/11 صبح رسیدم اونجا. چند تا مأمور مسلح دم درش بودن. سرمو انداختم پایین که برم تو که مأمورا با یه حالت خشنی جلومو گرفتن که چرا اینریختی داری میری تو. هر چی گفتم مگه چه عیبی داره؟ همه جام پوشیدهست. گفتن چادر اجباریه. فرستادنم 200 متر اونورتر. به در دیگهی اونجا که مسئولش راهنماییم کنه. اونجا چند چادر خیلی کثیف و نشُسته گذاشته بودن که اگه خانمیبدون چادر بود بهش بدن تا ایمانشون برباد نره. شال بزرگی سرم کرده بودم که توی راه "درِ اول به درِدوم "با سنجاق عین مقنعه بستمش و هر چی اونجا گفتم دیگه چادر برای چی؟ گفت دستوره و براشون جرم داره و... هر چی چونهزدم دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیستن.
به هیچوجه دوست نداشتم چادر قرضی و کثیف سرم کنم. خاطره بدی داشتم.قبلنا یه بار تو قم هوس کردهبودم برم حرم امامزاده معصومه، اونجا هم چادر اجباری بود. دم درش یه چادر بهم دادن که بعد از چند قدم دیدم خانومی که قبل از من سرش کرده کلی تُف و مُف و اشک باهاش پاک کرده، انداختم رو شونههام و همهش حالت تهوع داشتم از خیسی لزجش..
فکری به خاطرم رسید، گفتم آخه من مسلمون نیستم، فکر نکنم چادر برای من اجباری باشه. مأمور فکری کرد و شروع کرد به تلفن. فکر کنم اولین موردی بودم که اینو میگفتم:)
خلاصه بعد از کلی استعلام و اینا فرستادنم به طرف در اول. ساعت یه ربع به 12 رسیدم. تا رسیدم گفتن، نمیشه بری تو. همه رفتن برای نماز( آخرای زمستون بود و هنوز ساعت جلو نرفته بود). گفتم وقت نماز که ساعت 12 و ربعه. یک نگاه خشنی بهم کرد که زهرهم آب شد. گفتم حالا وایسم. چند آقا هم نزدیک یه سنگ بزرگ وایساده بودن و بحث میکردن. اونورتر هم دوسهتا خانم چادری که سخت رو گرفته بودن! دور از مردها. خوب معلومه که من رفتم به سمت آقایون و پابرهنه رفتم وسط بحثشون و همهمون کلی بدو بیراه به اون ارگان میدادیم. که کار مردم واجبتره و هوا سرده و تو این بیابونی مارو معطل کردن و... تقریبا همهمون کارمون لَنگ یه امضاء ناقابل بود. هر چی رفتیم به مأمورا گفتیم این نماز تموم نشد. گفتن اینجا نماز رو اساسی میخونن و مثل جاهای دیگه سمبل نمیکنن.
ساعت یک یه ماشین خیلی گرونقیمت و ضدگلولهای اومد که بهنظر میومد رئیسمئیسی توش باشه. مأمورا کلی ترسیده بودن و سرم داد کشیدن که چرا رفتی قاطی آقایون و باید بری تو صف زنا . منم نه تنها این کارو نکردم بلکه تا اون میله درازه از سر راه ماشین بره کنار پریدم کنار ماشین گرونه و به جناب رئیسشون که ریش انبوهی داشت شکایتشون رو کردم. فرماندهه کلی خندهش گرفته بود و نذاشت مأمورا دعوام کنن. گفتم ما هزار تا کار داریم و مگه یه نماز چقدر طول میکشه؟ ما همه فقط برای یه امضاء تو این سرما وایسادیم. گفت آخه امروز نماز جعفرطیار میخونیم. و رفت و من موندم تو کف که جعفرطیاره کیه که نمازش اینقدر طولانیه؟
خلاصه، ساعت 2 شد و ما تموم این ساعات که نمی تونستیم ازشون تعریف و تمجید کنیم، بنابراین تموم اجدادشون رو در گور لرزوندیم:) تازه ساعت 2 اعلام کردن دیگه ارباب رجوع نمیپذیرن. ماها اونقدر جیغ و داد کردیم که مجبورشدن راهمون بدن.
چون در تاریخ اون ارگان سابقه نداشته که خانومی بیچادر بره، یه مأمور مسلح اومد بادیگارد من شد و همه جا در کنارم بود. هر کسی که منو میدید میپرسید چطور" این" چادر نداره و مأموره هی به همه توضیح میداد که این خانومه اقلیت مذهبیه:) از شانسم هم هیچکی نپرسید آخه تو مذهبت چیه. اگه کسی سوال مذهبی میکرد هیچی بلد نبودم بگم:)
برای یه امضا چندین اتاق و طبقه رفتم و چندین مرد ریشو دیدم و... اونروز ساعت 4 رسیدم خونه. یعنی 6 ساعت اتلاف وقت برای اینکه 6 هزار تومنم به جیب "اینا" نره!
این بود شرح مبارزات من:)
5- نشریه اینترنتیگذرگاه شماره 34 منتشر شد.
با کلی مقاله و داستان و شعر..
داستانی از عباس صحرایی
طنزی از رویا صدر
و مطلبی به اسم"وبلاگنویسان خستهاند" که در اون توصیه شده روشنفکرها قلم(کیبورد) رو زمین نگذارن و همچنان به روشنگری بپردازن تا مانع شادی کوردلان بشن!
پارازیت زیتونی: بابا جان، بالاخره کوردلان هم به شادی نیاز دارن:)
6- چگونه لارا اولین نخ سیگار رو کشید؟( امیدوارم آخرین نخش هم باشه)
7- روزهای گند مجردی-روزمرگی روهام...
8- افسانه از زندگی در هلند مینویسه...
9- خودم کمی ناامید شدم برای یهباره عوض شدن شرایط و شاید اگه آقای موسوی کاندیدا بشه، علیرغم اینکه میدونم کاری نمیتونه بکنه، ممکنه بهش رای بدم. از بدترینها خسته شدهم:(
با اینحال مقاله عرفان قانعی فرد به نام"آقای میرحسینموسوی، آیا باور کنم؟" رو باید خوند.
همینکه میشه با یه دولتمردی حرف زد نقطهی مثبتیه. با یه عدهشون که اصلا نمیشه حرف زد . چون جز زبان زور و خشم، زبان دیگهای بلد نیستن!
10- آیا راسته یه آخوند به خاطر فحش دادن یه متهم به عمل منافی عفت، یه دختر 16 سالهی نکایی، حکم اعدامشو فوری امضاء کرده و با دست خودش طناب دار رو به گردنش انداخته؟
۱۱- چند روز پیش ۲۸ مرداد بود. مدیار مطلبی در مورد مصدق نوشته...
12- ارشیا در وبلاگ سیاهکل از سرنوشت غم انگیز یکی از دانشجویان زندانی 18 تیر سال 78 گفته...
۱۳- مريم هوله و هومن عزيزی٬ زوج شاعر٬مدتيه که مهاجرت کردن به سايت مانیها..
اين سايت صدای ادبيات غير رسمی ايرانه..
اصلا فکر نمیکردم ناصر آقايی هنرپيشه سينما و تلويزيون شعر هم میگه:)
1- عصرها که آنت(دخترک یهودی همسایه) تنها بود، من میرفتم آنجا. آنت ویولونش را میآورد و میگفت:"این جوری، ببین من چهجوری میزنم."
گفتم:"آنت، این چیه؟"
دستم را پس زد:"دست نزن. اگه میخوای آدم بشی، اینو یاد بگیر."
"آنت، تو از کی یاد گرفتهای اینقدر قشنگ میزنی؟"
"از مادربزرگم."
"آنت."
آنت دستم را پس زد:"ببین!"
گفتم:"آنت، اذیتم نکن."
دستم را گرفت، دندانهاش را به هم فشرد، جوری که بخواهد ویولون را به کلهام بکوبد. لحظهای نگاهم کرد و گفت:" خیلی خوب، پس اول اینو یاد بگیر."
گفتم:" یاد میگیرم، قربونت هم میرم."
گفت:"داری کلافهم میکنی، مامانم حالا میادش، هنوز شام نپختهم."
گفتم:"دیوونهتم، آنت."
آرشهی لامذهب را روی سیمها میکشیدم و آنت چه نالهای میکرد:" لا سلدییز لا سلدییز لا سلدییز سی، لا سلدییز فامی فامی سلفامیرمی." ....
(عباس معروفی)
قسمتی از داستان عطریاس از مجموعهی"دریاروندگان جزیرهی آبیتر"
از یازده داستان این مجموعه، فعلا داستانهای"آرامش قشنگ" و "عطریاس" رو خوندم. از آقای معروفی "سال بلوا" رو هم قبلاخونده بودم.قلمشون رو خیلی دوست دارم. یه جورایی آدم رو با خودش میبره...به اونجایی که میخواد:)
۲- کتاب "یک عاشقانهی آرام" نادر ابراهیمی رو هم تموم کردم. داستان زندگی سخت و پرمشقت ولی همراه با عشق خود نادرابراهیمی و همسرشه. و شاید زندگی بیشتر روشنفکرا در زمان خفقان. آدمایی که همیشه خواستن سالم زندگی کنن و تن به زور ندادن. با تموم فراز و نشیبها اختلافها و راهحلها.
فکر کنم خوندن این داستان برای تموم همسران خوب باشه. حتما که نباید فقط زنان ونوسی و مردان مریخی خوند:)
3- کتاب "رقص بر بام اضطراب" ناصر غیاثی رو هم نشستم تموم کردم. یه عالمه داستان و طرحهایی که دلت میخواست بلندتر بودن. گوشههایی از زندگی روشنفکرا در خارج کشور و قلم خوب آقای غیاثی...
4- راستش همیشه این فکر تو ذهنم بود که بیشتر روشنفکرها باید غیر مذهبی باشن. وقتی اولای کتاب نادرابراهیمی خوندم:
عشق به دیگری، ضرورت نیست، حادثهاست.
عشق به وطن، ضرورتاست، نه حادثه.
عشق به خدا ترکیبیست از ضرورت و حادثه.
جملهی سومش کمی برام عجیب بود. ولی بعدا دیدم یه نویسنده ممکنه هرعقیدهای داشته باشه ولی خوب هم بنویسه.
5-قبلا از فیلمهای روحبازی اصلا خوشم نمیومد. ولی وقتی فیلمفيلمwhat lies beneath(ممنون از پروانه) ساختهی زمهکیس و با بازی هریسونفورد و میشلفایفر رو دیدم نتونستم یه لحظه چشم از تلویزیون بردارم. اونقدر لامصب این میشل فایفر قشنگ بازی میکنه. با تموم وجودش... و با تموم اعضای بدنش... بخصوص اونجا که شوهرش بهش آمپول بیحسی زد و گذاشتش توی وانحمام و شیرآب رو باز کرد تا خفه بشه. این یواش یواش برگشتن حسش رو خیلی عالی نشون میداد و چقدر اکتیو و فعال. آدم مقایسهش میکنه با بازی بیحس و حال هنرپیشههای زن ایرانی که همهش یا سوارماشینهای آژانسن، یا عین میت صورتشون بیحرکته تا یه وقت خدای نکرده آرایششون خراب نشه.(البته میدونم تقصیر خودشون نیست و دستور کارگردان و تهیهکنندهست.)
داستان فیلم زندگی یه زن و شوهر روـ میشل فایفر و هریسون فورد- نشون میده که ظاهرا زندگی خیلی خوبی دارن. شوهر استاد دانشگاهست. و در خونهی بزرگ و قدیمی زندگی میکنن. زن وجود یه روح رو در خونه حس میکنه و یواش یواش پس از کلی بترس و بلرزها و تحقیقات میفهمه که این روحِ یکی از دانشجوهای شوهرشه که به وسیلهی اون گول خورده(هتک حرمت) و بعدا کشته شده و به دریا انداخته شده.
6- قابل توجه همشهریان محترمی که تو خونهشون موش دارن. سرچهارراه طالقانی یه چادر زدن و مجانی به ملت موشزده تلهموش مجانی میدن:)
خوب دیگه 60 میلیون تومن خرج دونههای سمی شد که ریختن توی جوبهای شهرگل و بلبلمون کرج و متاسفانه بیشترشو یا پرندگان خوردن و دراز به دراز افتادن پای درختای چنار.. و یا با آب قاطی شدن و باعث خشک شدن تعداد زیادی درخت شدن. تازه خوشبختانه راویان شکرشکن کرجی حکایت میکنن از 60 میلیون تومن، 55 میلیونش رفته تو جیب بعضیا و اگه تو این یه قلم دزدی نمیشد، نسل هرچی پرنده و درخت بود تو کرج ورمیافتاد.
7-مطلب خیلی غمانگیزی در وبلاگ آدمک خوندم در مورد سوء استفاده جنسی از زنان کرهای و چینی در زمان جنگ ژاپن"رنج بی پایان قربانیان اسارت جنسی نظامی ژاپن"
8-آسیه هم در مورد ظلمی که هرروز بر زنان هموطنم میره ، نوشته
9- مسعود بهنود دلخون از المپیک آتن...
10- روزنامهجمهوریاسلامی هم از اون طرف در تقبیح شادی جشن روز جوان نوشته...
11- از شادی گفتم و یاد رقص باباکرم افتادم. شنیدم که این رقص سابقه(پیشینهی) تاریخی داره.
جونم براتون بگه که روزی روزگاری مرد لوطی و با مرامی به نام "کرم" در یه روستا زندگی میکرده. این کرم عاشق یه دختر از خانوادهی درست حسابی بوده ٬ مثلا کدخدای ده. بابای دختره میگه تا نری سرکار بهت دختر نمیدم که نمیدم. لوطیه میره در شهرستان مجاور دنبال کار میگرده. اول نونوا میشه و بعد از یه مدت میبینه این کار به مذاقش خوش نمیاد و میره بنا میشه. بعد از مدتی بنایی رو هم ول میکنه و خلاصه بعد از چند ماه امتحان کردن کارای مختلف٬ بالاخره شغل شریف قصابی رو انتخاب میکنه. پولی جمع میکنه و بعد از مدتی با دست پر به روستا برمیگرده . میبینه عروسیه. بعد از پرس وجو وبا دیدن ترسو لرز ساکنین میفهمه عروسی همون دخترهست. و وقتی به مجلس میرسه میبینه ساز و نقاره به پاست و بابای دختره هم اون وسط در حال رقصه. کرم که گفتم خیلی لوطی و بامرام بوده دلش نمیاد اونجا رو بهم بریزه.عرقی میندازه بالا و عدل میره وسط مجلس و شروع میکنه به رقصیدن. با حرکات موزون تموم شغلهایی که این مدت امتحان کرده بوده به باباهه نشون میده و آخرش هم از پرِ شالش ساطور قصابیشو در میاره و... چی؟ فکر کردین باباهه رو میکشه؟ گفتم که خیلی بامرام بوده! میزنه به فرق سرخودش و شهید راه عشق میشه.
اصولا همهی قصههای عشقی دنیا برای موندگار شدن احتیاج به مرگ یک یا هر دو طرفین داره. و اگه به ازدواج بیانجامه که اسمش قصهی عشقی نمیشه. میشه فاجعه:)
به مرور زمان سر و دُمِ این رقص بریده شده و به شکل امروزی دراومده. از این به بعد این رقص رو جدیتر برقصید٬ خیلی رقص تاریخییه:)
بابا کرم، دوسِت دارم...شبشهی (عرق)بابا رو نشکنی، نمیشکنم..
۱۲- روزنامهی جمهوری اسلامی که تازگیها ماشالله به همه چیز آدم کار داره:)آخه بگو کجا شورت ماماندوز میفروشن؟:) مامانا هم که دیگه حال تنکه دوختن ندارن...
۱۳-آخ آخ چقدر من خنگم:) چه زمانی که وبلاگ شیخ پشم پونزده رو میخوندم و چه وقتی نویسندهش رفت و در وبلاگ خانعمو نوشت، هر دوبارش فکر میکردم نویسندهی وبلاگ آقاست... نگو نویسندهش یه خانم گله:)
۱۴- همیشه عکسهای مامانا با نوزادشونو دیده بودیم... این عکس پدر(حمید) و نوزاد(علیرضا) خیلی به دلم نشست..کش رفته شده از وبلاگ حمید. لینک وبلاگش رو گم کرده بودم٬ نیمایعصیان بهم داد. ممنون

۱۵- آهای... تو که نشستی پای کامپیوتر! چیه قوز کردی؟! کمرتو صاف کن! آهان..صافتر... شکمتو هم بده تو... توتر... بازهم توتر... درست شد... آفرین، حالا هیکل میزون شد:)
۱۶- پست کردن و درست کردن لينکای ايندفعه دو ساعت تموم طول کشيد. نعلت (لعنت سابق)به اين سرعتهای کم اینترنت:(
17- کسی میدونه چطور عکس بذارم که بتونم بغل عکس هم بنويسم؟ گاهی عکس باريکه و بغلاش فضای زيادی میمونه. ممنون میشم اگر کسی راهنماييم کنه! کيست که اجابت کند مرا؟:)
پ.ن.۱-ممنون از آبنوس و علی قديمی و پيروز که راهنماييم کردن..
پ.ن.۲- در شماره ۱۵ اسم بابای نوزاد رو اشتباها حامد نوشته بودم که حميد صحيح میباشد.. با تشکر از تذکر خود حميد و همسرش مريم خانم گل...
این چه سریه که هر آقای مقیم ایران به سفر خارج از کشور میره و برمیگرده٬ وقتی میری دیدنش و میپرسی چه خبر بود؟ با ذوق و شوق میگه: وای... نمیدونی دختراش چه خوشگل بودن!
بگذریم که جلوی یه خانم از خوشگلی یه خانم دیگه حرف زدن از گناهان کبیرهست. (به جان شما حسودیم نمیشه. ولی بعضیا شورشو دیگه درمیارن.)
تو مهمونیا تا یهسال حرف از خوشگلی و چهجوری لباس پوشیدن و چهطوری تو ساحل حموم آفتاب گرفتن خانمهای اون کشوره . و گاهگاهی پچپچههای سرمیز شام با آقای بغل دستی درهمین موارد و هرهرکرکر.
بعد از یه سال هم... اگه آقا میلش کشید...ممکنه دوسه کلمهای هم از آثار تاریخیش بگه:)
ولی از یه خانم خارج رفته همین سوال رو بکن، ببین چی میشنوی:)
آقا، نیم ساعته دلورودهی اوضاع اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، جغرافیایی، تاریخی اون کشورو میریزه جلوت:) کی؟ خوب معلومه همون خانومه:)
یه ذره اغراق بود، ولی حقیقتی هم توش هست. نه؟:)
-------------------------------------
به سبک زيتون و البته صدبهتر از زیتون :)
۱- بس است کلمات، بس است جملهها!
ای زندگی واقعی
بیهنر و بیاستعاره، مال مال من باش.
در آغوشم بیا، روی زانوانم.
در قلبم بیا،
در اشعارم بیا و در زندگیم.
تو را میبینم در برابرم،
باز و پایانناپذیر
مانند یکی از کوچههای جنوب متبرک،
تنگ و گرم!
و سنگلاخ در میان خانههای بسیار بلند که ذروهشان(؟)
در آسمان شامگاهی غوطه میخورند، و به آن میخورند
خفاشهای نرم پردار...
والری لاریو
Valery Larbaud 1881-1956
از شعرای جهانوطن فرانسه( در پایین نوشتههام در مورد این مکتب چند خطی مینویسم.)
2- جنبش هخا
آقا، ما چند روزه که حسابی ذوب در "جنبش هَخا" شدیم و مرتب ازش انرژی مثبت میگیریم و همینطور متقابلا ما هم بیهوا راه به راه ازمون Positive energy در میره، ببخشید، ساتع میشه:)
دست خودمون هم نیست. هر کی برنامه آقای دکتر "اهورا خالقی یزدی" رو در شبکه رنگارنگ ماهواره ببینه به این مرحلهی روحانی میرسه!
ماجرا چیه؟
مدتی پیش اهورمزدا بر این آقا نازل شده ( با رمز یا هخامنش) و بهش وحی کرده که روز مهرگان،دهم مهر، ایران آزاد میشه. اون موقع میشده دوماهدیگه( همون "دوماه دیگه اینا میرنِ" آشنامون دکتر دوشاخه). هر وقت این کانالرو بیاری میبینی هخا جان داره روز شماری میکنه.
- ملت ایران من 42 روز دیگه در میدون شهیاد پیش شمام!
ـ شد 41 روز دیگر.. زود باشید چاکلِیت(همون شوکولات خودمون) و کَندی آماده کنید برای پخش کردن. در اون روز همهی ملت ایران دور یه سفره جمع میشن.
- شد 40 روز دیگه... باگریه: 40 روز دیگه پیش شمام.. همهی هموطنان ما از اقصی نقاط جهان هواپیما رزرو کردن برای ایران. از نوع چارتر باشه بهتره!
- شد 39 روز...
جالب اینه که مردم سادهدل ما(بخصوص خانمها) هم از اینور و اونور زنگ میزنن بهش که:
- الهی قربوت برم هخا جان،من برای جلو پات گوسفند خریدم بستم به درخت، که وقتی بیای بیارم میدون شهیاد( میدون آزادی سابق)
- هخا جان، قبل از نگاه کردن برنامههات اصلا طبع شعر نداشتم. حالا به خاطر روزی که میای یه شعر گفتم، ( در اینجا خانومه یه شعر دلغشهآور بندتنبونی میخونه و جناب هخا بهش نوید میده که باهمین شعر عضو جنبش هخا حساب میشه!)
- هخای عزیز( باگریه) من قول میدم روز دهم مهر با خودم دههزار نفر با هواپیما تو میدون شهیاد پیاده کنم..تو پیغمبری! تو ناجی و قهرمان ملت ایرانی( و هخا هم کلهشو به علامت تایید تکون میده، با لبخندی از سر رضایت!)
- ما همه سرباز توییم هخا جان،گوش به فرمان توییم هخا خان.
- زنی با گریه: هخا جان٬ توروخدا٬ تو رو به جون مادرت٬ اون روز با قیافهی مبدل بیا. اگه بیای بگیرنت ما چه خاکی به سرمون بریزیم؟ دیگه کیو داریم بهش امید ببندیم. از وقتی برنامهتو میبینم نور امید در دلم تابیدن گرفته و..(هق هق گریه..)
هخا با اعتماد به نفس: عزیزم٬ من میگم اونروزی که من میام ایران آزاد شده. اهورامزدا دم گوش خودم گفته! اون موقع دیگه دشمنان ایران نیستن که بخوان منو بگیرن. خوشگلم٬ تو بیا بالای برج شهیاد تا در آغوشت بگیرم. یادت نره برام شکلات و آدامس هم بیاری. اصلا تموم خانومها اونروز اونجا جمع شن بیام یکی یکی ببوسمشون!
شعار هخا بیشتر در پخش شوکولات، آدامس و بیسکویت در بین ارتشیان و سپاهیانه که به این وسیله Vibrationِ مثبت بهشون میرسه و اونا هم به مردم میپیوندند:)
قدیم یه شعاری میدادن: شاه به من تفنگ داد، خمینی به من پفک داد، حالا هخا به ما چوکلِیت میده:))
آقایون و خانمهای انقلابی دیگه لطفا زحمت نکشید. هخا همه کارو به تنهایی بر دوش گرفته و دهم مهر کار تمومه. راحت بشینید تو خونهها و فقط تا میتونید شکلات و آدامس و سفره جمع کنید:) وهی تکرار کنید :دوماه دیگه اینا میرن.. دوماه دیگه اینا میرن.. دوماه دیگه اینا .....
3- شهلا، الههی مهر ما که در خارج کشور ساکنه، نگران وضعیت پسرش کوروش در ایرانه.
او نوشته:" اين عدالت اجتماعی را ببينيد که چه بر سر جوانان ميهن ما می آورد
آيا اين است حکم اسلام؟
برای چه و به چه دليل و تا به کی بايد تمام نسل جوان زيرفشار های بی انتها باشند ؟
آخر کِی مزه آزادی راستين را خواهيم چشيد؟"
4- مریم ابوطالبی که با شوهر خوبش احسان، در تگزاس،شهر دالاس دانشجو هستند. در ایمیلی، پس از کلی اظهار لطف به من و وبلاگم( یکسالو خوردهایه که وبلاگ ناقابلمو میخونن)، نوشته در یکی از نمایشگاههایی نقاشی تابلویی از زیتون دیدن که یاد من افتادند، ازش عکس گرفتن و برام فرستادن. خیلی ازتون ممنونم. تابلوی قشنگیه، اینم مشخصات نقاشش!
5- یکی از کرجیهای مقیم خارجکشور هم با ایمیلش حسابی شادم کرد. قسمتیش رو اینجا می نویسم:
" یه جایی دیدمت! یه بار نگاهم در نگاهت گره خورده. شاید وقتی تو کوه، جلو پوزخند دیگران، آشغال جمع میکردم و تو نمیخندیدی!
تو منو یاد ایران میندازی، تو بوی نسل منو میدی. بوی کوچههای قدیم کرج. با درختهای چنارش و همهی گذشتههای من. گاهگاه سری به تو میزنم. گفتم که آشنایی. از منی! بنویس و از تهِ قلبت بنویس! بدون ذرهای توجه به غیر. و به یاد من آنرا بخوان که میگوید:
بر آسمان سرودی بزرگ میگذرد... شاملو... برات دوباره مینویسم..."
( مهیار- بچهی خاک پاک کرج)
آقای محمدی عزیز نمیدونید که... بیشتر آیاسپیها فیلترم کردن و دوستان کرجیم نمیتونن وبلاگمو بخونن:(
۶- دخترهای عزیز٬ آیا از جنسیت خود راضی هستید؟
لطفا جوابتون رو در وبلاگ ترزای فرین عاصمی بنویسید!
۷- خدا بگم این شبکههای ماهوارهای ایرانی رو چیکار کنه که دوسه کانالشونو احتصاص دادن به نمایش فیلمفارسیهای زمان قدیم. باعث شده لهجهها و رفتارهای خیلی از پسرا و حتی دخترا عوض شده. لاتی و داشمشتی شده(حتی به نظرخواهی منم سرایت کرده).
بچههای بانمک جوادبازار مشهدی هم که همیشه تواین موارد پیشتاز بودن!اونم به شکل مصور با عکسهای جوادی-حرفهای مسعود اسکیزوفرنی...
۸- اینم برای دوران پیریم و شایدم نوهنتیجههام مینویسم که بدونن چه مامان بزرگ خوششانس ولی فرصتخرابکنی داشتن:)
"رادیو فردا" هم ازم خواست باهاشون مصاحبه کنم و من باز فکر کردم آخه چه حرف مهمی دارم بزنم و نکنه صدامو بشناسن و...
احتمالا باز یکی رو از خودم دلگیر کردم!
قبلا از رادیو قاصدک زوریخ،سوئد، بیبیسی، و روزنامهی جام جم، و مجلهچلچراغ و خیلی جاهای دیگه همین پیشهاد رو داشتم ولی باز...
منم انگار به قول فروغ، نوازش خونم پایین اومده ، خواستم یه کم خودمو تحویل بگیرم:)
شایدم از بس آدمهای حقیری که با یه چاپ شدن مطلبشون بوق دستشون گرفتن ومدت هاست دارن به همه انگ حسادت میزنن٬ خواستم بهشون بگم اینا چیزی نیست. و هیچ دلیل بالارفتن ارزش کسی نمیشه! به خودشون غره نشن.مصاحبه کردن با جایی سطح نوشتن آدم رو بالا نمیبره:)
۹- ماهنامه فرهنگی ادبی "نهیق" به مدیریت فنی "عادل خدمتی" منتشر شد.
براشون آرزوی موفقیت میکنم..
۱۰- وای... چقدر این جوجهی جوجهتیغی خوشگله:)
۱۱- لیلی عزیز، در "بنبست بیانتها" چقدر قشنگ مینویسه!
۱۲- دم نیروی انتظامی گرم!
هر چی نیروهای بسیج و سپاه و کمیته و... دور از جون شما، حس ادراک جوونیشون کمه( خواستم یه چیز دیگه بگم ولی گفتم کلمهی باادبانهش بهتره)، نیروی انتظامی تو این دو مورد تجربهای که من باهاشون داشتم، جوون درککنن.
توجه! من گفتم در دومورد تجربهای که داشتم. به همهشون تعمیم ندادم!
داشتم با هندیکم یه فیلم نیمه مستند تحقیقی میگرفتم. از فیلمسازی هیچی نمیدونم- نه لانگشات و مدیومشات و کلوزآپ و نه پن و تیلت و ازین چیزا...- در مورد دوستی دختر و پسر تحقیقی داشتم و میخواستم مصور و به صورت فیلم باشه. و چون میترسیدم با گرفتن فیلم دخترپسرای گذری براشون دردسری درست کنم، از دختر و پسری خواستم داوطلبانه برام بازی کنم جوری که طبیعی به نظر بیان و مثلا اصلا نمیدونن دوربین دنبالشونه. اونا با روی باز قبول کردن. فکر اونجاشو هم کرده بودیم که اگه این دوتا رو گرفتن چه جوابی بدیم. حتی دوتاشون به خانوادهشون هم خبر داده بودن( چون گاهی منکرات به خونههای هر دو زنگ میزنه و از مادرا میپرسه.) در جاهای مختلف ازشون فیلم گرفتم. خیلی خوب کارشون رو انجام میدادن.
یه جایی که اونا خیلی صمیمانه با هم راه میرفتن. و من با دوربین تقریبا دنبالشون میدویدم، ماشین بنز نیروی انتظامی رو دیدم که داره به سمت اونا میره. گفتم ددم وای..دیدی براشون دردسر درست شد. یکی از رده بالاها ازش پیاده شد. از اونجا میگم رده بالا که لباس و ستارههاش و کبکبه و دبدبهش خیلی بالا بود..بیسیم هم دستش. دختره و پسره اصلا حواسشون نبود. آقاهه یه نگاه عمیقی به اونا کرد- گفتم آخ الان میگیردشون- و بعد در کمال تعجب من یکراست به سمت من اومد. از ترس دوربینم خاموش کردم. با عصبانیت بهم گفت: چیکار داری میکنی؟ مگه خودت ازین کارا نمیکنی؟ دوستپسر نداری؟ آبدهنمو قورت دادم و گفتم: چرا! گفت پس به جوونای مردم چیکار داری؟ بذار عشقشون رو بکنن!
یه دفعه ترسم تبدیل به لبخندی شد و دلم میخواست میپریدم یه ماچش میکردم.. جریان رو براش گفتم . اون دوتا هم که دیده بودن کات نمیدم، برگشته بودن و از دور برام دست تکون میدادن و ماجرا به خیر و خوشی تموم شد. وگرنه ممکن بود منو به علت فضولی در امر عشقکردن جوونا بگیرن:)
یه خاطره خوب دیگهم از نیروی انتظامی، برمیگرده به یه شب بارونی در زمستون!
اون شب خیلی دلم گرفته بود. برام عجیب بود . چرا وقتی تو جمعِ خانوادگی دلم میگرفت دوست داشتم از همه فرار کنم و بزنم به کوچه وخیابون تا تنها باشم. خوب حالا که تنها بودم دیگه چه مرگیم بود.. حوصله تلفن به هیچکس رو نداشتم و دیوارهای خونه انگار بهم فشار میآورد. ساعت 9 شب بود که در زمستان و محلهی خلوت ما دیروقت حساب میشه. بارون شدید سیلآسایی هم میبارید. بغض داشتم و دیدم اگه نزنم بیرون دیوونه میشم. بهترین راهی که به نظرم رسید این بود تو تاریکی لباس پسرونه تموم سیاه بپوشم کسی نمیفهمه دخترم و راحتترم. به جای روسری کلاه سیاهی هم سرم گذاشتم و در آخرین لحظات چترم رو هم برداشتم و زدم به دل شب.
اونقدر بارونش شدید بود که تقریبا تا مچ پا توی آب بودم که در سرپایینی مثل سیل خروشانی میرفت پایین. با سیل رفتم پایین.. خیلی پایین.
موقت برگشتن از خیابون اصلی میومدم بالا. اونجا تکو توک چراغها روشن بود... برام عجیب بود معدود ماشینهای رهگذر چرا برام نگهمیدارن و هی بفرما میزنن مگه من تیپم پسرونه نیست.( که بعدا فهمیدم چقدر خنگم.. خوب چترم گُل گُلی و زنونه بود)..
بعد از مدتی دیدم یه ماشینه که مدتهاست درست پشتم میاد به طوریکه چراغش جلومو روشن میکنه که تو سیلاب شدید بهتر برم. اونقدر نزدیک که صدای برفپاکنش که تندتند حرکت میکرد در بین صدای رگبار برام قابل تشخیص بود. برنگشتم عقب رو نگاه کنم. عجیب این بود که دیگه هیچ ماشین گذری مزاحمم نمیشد.. یادم رفت بگم که تموم مدت هم نه به تندی رگبار ولی عین بارون از چشمام اشک میومد.. بغضم حسابی ترکیده بود و دِ گریه بکن ... اونقدر رفتم بالا که تقریبا به نزدیکیهای خونه رسیدم. خواستم بپیچم، گفتم یه نگاهی بندازم به این ماشین نجاتبخش. دیدم ازین بنزهای نیروی انتظامیه. تموم این مدت مواظبم بوده و چون دیده بوده دارم گریه میکنم حتی صدام نزده.. جناب سروان یا سرهنگ یا.. با لبخند دستی به نشانهی خداحافظی تکون داد و اونقدر وایساد سرکوچه تا من درو باز کردم رفتم تو...
۱۳- خوابم میاد..تعریف شِعرای جهانوطنی بمونه برای دفعهی بعد...
شاعر در همون شماره يک فرموده:بس است کلمات، بس است جملهها!
1- من وهم کوتاهی هستم از باد
من گُلم، اما گلِ هوا،
ستارهام، اما از آب دریا
بازی زرین طبیعت،
افسانهی سرگردان و رویای کوتاه،
قطرهام، اما پرشکوهتر
گلولایم، اما خوشبختتر
سرگردانم و جستوخیزکنان...
من مجموعهای از رنگهایم
از برفها و گُلها
از آبها و هوا و آتشها
پرنقشو نگار و جواهرنشان و زرین
من... آه، من هیچ نیستم...
(ریچارد کراشو)
Richard Crashaw 1612-1649
2- اینم یه نوعشه!
حلقهی دوستای من هیچوقت مختص به همسنام نبوده. توشون از بچه کوچولوها تا پیرمرد و پیرزنهای بالای 90 سال پیدا میشن.
در یه انجمنی هم کار میکنم که بیشتر خانم هستن. از همه سنین.
در این میون مدتی بود خانمی حدودا 50 ساله توجهمو جلب میکرد که علیرغم جلال و جبروتی که تو رفتارش داره همیشه جوری نشون میداد که از شوهرش عین سگ میترسه. من که موقع بحث میدیدم چقدر افکار مترقی و فمینیستی داره، چقدر از اینکه زنی جلو شوهرش کوتاه بیاد و ازش بخوره عصبانی میشه، چرا آخرای جلسه همیشه میگه: "وای... دیر شد. الان شوهرم میکشَدَم!" و میدوید میرفت.
هرکی هر چی ازش قرض میخواست، مثلا کتابی، ماشینی، موبایلی،... بیشتر وقتها میگفت: "ببخشید. اما شوهرم دوست نداره چیزی به کسی قرض بدم. اگه بفهمه دمار از روزگارم درمیاره. "
یا میدیدم گاهی مسافرتهای دوروزه، سه روزه رو به راحتی میره ولی گاهی میگه: "شوهرم اگه تو خونه من نباشم غذا جلوش بذارم دست به سیاه و سفید نمیزنه و اجازه نمیده."
و من هر کاری میکردم نمیتونستم زنی به این قدرتمندی و سروزبون داری و زبلی و مدیر و مدبری رو در خونه در حال تعظیم به شوهرش مجسم کنم! هیچجور برام قابل هضم نبود.
یه بار از شانسم موقعی که باید چیزایی رو همراهش میاورد و به من میداد، تا من ازش به تعداد زیاد کپی بگیرم و ببرم بدم فلان جا و.... کیفشو که باز کرد دید یادش رفته بیاره. از اون اولش هم هی میگفت زود باشین دیگه من شوهرم از شانسم مریضه و خونه خوابیده اگه دیر برم قشقرقی به پا میکنه که اون سرش ناپیدا... ( از حق نگذریم، همیشه همین حرفاش باعث رتق و فتق سریعتر جلسه هم میشد.) خلاصه من باید میرفتم دم خونهشون تا اون کاغذا رو بگیرم.
راستش اینقدر این خانومه از شوهرش ترس به دل همهمون نشونده بود که اینجوری به همهمون القا شده بود که خانومه هنوز نرسیده به خونه، صدای هوارهوار شوهرش شنیده میشه. خصوصا که مریض هم هست و...
وقتی رسیدیم دم درشون، زنگ زد. شوهرش درو باز کرد. هر چی گفتم دم در منتظر میمونم، قبول نکرد که نکرد و به زور منو برد تو ، تقریبا هلم داد توی یه حیاط پراز گل و زیبای یه خونهی ویلایی!
هر چی هم خواستم اونجا بمونم نذاشت. موقع رفتن تو ساختمون، آماده بودم گوشامو بگیرم که...
دیدم مردی با دستهای کفی اومد جلو ، یه بوسه چسبوند بر گونهی این خانم،که خانم با شوخی و خنده جیغش دراومد که اه... میخوای منم مریض کنی؟..آقاهه بعدش با من سلام علیک گرمی کرد و بعدش شروع کردبه گزارش دادن که ناهار چی پخته و کارای دیگهای که کرده و حالا داره ظرف میشوره. زن با مهربونی مدیرانهای بهش گفت حالا که مریضی ظرفارو میذاشتی برای من. آقاهه گفت که حوصلهش از خونه موندن سر رفته. و حرفهای دیگهای از این قبیل...
با اینکه اینجوری به این دوستم بیشتر میخورد ولی انگار از قیافهم معلوم بود جا خوردم. چون تا شوهرش رفت برامون چایی بیاره. گفت تعجب کردی؟
گفتم یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ خندید و گفت: نه، بگو!
گفتم وقتی تو جلسات اونا رو میگفتی بیشتر متعجب میشدم تا حالا:)
بهش گفتم که خوشحالم واقعیت اینجوریه.
قبل از سوال بعدیم خودش گفت: " راستش مجبورم جلو بقیه اونجوری نشون بدم.. گفتم چرا؟"
گفت خانومای دیگه خیلی طولش میدن. هر چی هم از قول خودم بگم زود باشین که قبول نمیکنن، حتما باید از یه آقا بترسونمشون تا قبول کنن. و بعد به من نصیحت کرد که "بعدا اگه شوهرت آدم خوبی بود زیاد تعریفشو جلو دیگران نگو که یه وقت کار دستت میده." و تعریف کرد که چطور قبلا عادت داشته تعریف شوهرشو بکنه و یکی از دوستاش میخواسته شوهرشو غُر بزنه!و...
ازم خواست به هیچکی نگم ( منم که رازدار و... به هیچکی نگفتم. فقط در وبلاگم نوشتم:)) )
فقط خیلی دلم میخواد بهش بگم چرا از مردت برای دیگران لولو ساختی؟ مرد به این خوبی!
3- تو ایران هر مردی به زنش یا نامزدش یا دوستدخترش احترام بذاره، بهش مهربونی و محبت کنه، یه بار جلوی دوستاش بهش بگه چشم عزیزم، یک فقره ازاین کارتهای زنذلیلی دریافت میکنه:)
از من به آقایون نصیحت که از دریافت چنین کارتی اصلا ناراحت نشن. کارت رو با افتخار پرکنن و برای سوزوندن دل همون دوستا بدن پِرِسش کنن و بزنن به سینهشون:) تو ایران این کارتها یعنی علامت جنتلمنی! آقایی! خوبی! گُلی!
ازین کارتها - که انواع و اقسامش جاپ شده- هم به بابام دادن( البته متاسفانه درجهی ذلالتش پایینه) و هم به فیانسهم... منم گذاشتمش تو باغچهمون و یه عکس ازش گرفتم:)
4-تابستان زمستان خواهد بود و بهار پاییز
هوا سنگین خواهد شد و سرب سبک
ماهیان را خواهند دید که در هوا سفر میکنند،
و لالهایی را که صدای بسیار زیبا دارند
آب آتش خواهد شد و آتش آب
بهتر است که گرفتار عشق تازهای شوم...
از شعر "قطعههای محال" سرودهی "آمادیس ژامن"
Amadis Jamyn 1538-1592
5- شعرهایی که در شمارهی 1 و 4 نوشتهم هر دو از آثار "باروک" هستند.
"باروک نه یک مکتب یا نهضت ادبی و نه به زمان و مکان معینی محدود است.بلکه عنوانی که نوگرایان در اواخر قرن نوزدهم به یک رشته قالبهای جمال شناختی که حالاتی خاص و غیرعادی داشتند اطلاق کردند.
باروک کلاسیک نیست. مبهم و متظاهر و غیرعادیست.باروک هنر تظاهر و تلالو است. این کلمه در رشتههای مختلف هنری از جمله معماری، مجسمهسازی، نقاشی، ادبیات، موسیقی و سینما به کار میرود. "
از کتاب: مکتبهای ادبی، نوشته رضا سید حسینی
۶- به جان خودم وقتی عکسی رو اينجا میذارم اولش خيلی واضحه.. عکس اين کارت هم اولش که گذاشتمش اینجا٬ خوانا و واضح بود. ولی هر روز که میگذره تارتر و محوتر میشه..طوری که الان حروفش خونده نمیشه:(
توی کارت به جز اسم و فاميل٬ تاريخ وفات(ازدواج)٬ درجهی ذلالت٬ شماره گواهينامهی درجه ذلالت و ازن چيزا داره. پشت کارت هم آدرس يه جای امن هست که وقتی زن شوهرشو از خونه بيرون کنه تو خيابون نخوابه:)
اگه با آزادی اندیشه موافقید٬
اگه با آزادی نوشتنٍ این اندیشهها در وبلاگها موافقید٬
و اگه با سانسور و فیلتر و تهدیدهای روزافزون مخالفید٬
حتما سری به سایت کانون وبلاگنویسان (PenLog )بزنيد .
بیایید با هم در پا گرفتن اين کانون يار و ياور هم باشيم.
هر وبلاگنويسی میتونه عضو اين کانون بشه و نظرات و پيشنهادات خودشو در Penlog2 بنويسه.
سرعتم کمه و نمیتونم خیلی از وبلاگها رو باز کنم...
تا اونجایی که میدونم٬ حسنآقا٬ شبح٬ بامداد٬ لندنی٬ هاله ٬ فضولک٬ ارنستو چهگوارا٬ علینون(هزار حرف نگفته)٬ روزبه در گفتار نیک ٬ فضولک و ارنستو و.... در این رابطه خیلی زحمت کشیدن و در وبلاگشون هم دربارهش نوشتهن..( بعدا که سرعتم خوب شد لینکها وبقیه اسامی رو مینویسم. شما هم لطفا اگه جایی دیدین لینکشو در نظرخواهیم بنویسین تا اضافه کنم.)
يرای حسن ختام یه شعار هم بدم:)
آزادی اندیشه٬ همیشه٬ همیشه!
اون یکی چی بود؟ بیل و کلنگ و تیشه٬..... :)
1- کاش بتوان دید
مرزها افسانه میگردند
هرکه هرجا خانه میگیرد
- بیکه زنجیری شود هر خانه انسان را -
دست با دست جهان آواز میخواند
با زمین و آسمان همرنگ میگردیم،
بانگ خود بیرنگ میماند
ما همه آهنگ میگردیم...
(صالح وحدت)
2- دیروز 17 مرداد روز خبرنگار بود.. دلم میخواست میتونستم اقلا به وبلاگهای تکتک خبرنگارهای وبلاگستان که ماشالله تعدادشون هم کم نیست، برم و این روز رو بهشون تبریک بگم. و خستهنباشیدی بهشون بگم برای تموم زحمتهایی که برای آگاهی مردم میکشند. برای تحمل انواع و اقسام توهینها، تهمتها و آزارها از سوی کسایی که نمیخوان مردم خیلی چیزا رو بفهمن! برای افشاگریهاشون. و برای زیربار زور و قدرت نرفتنهاشون.
ما روزنامهنگاریم!
ببینیم پرستو دوکوهکی درمورد تحصن روزنامهنگارا چی نوشته!
3- و باید دیروز رو تبریک بگم به تموم مغازهدارها، گلفروشیها، و کادو فروشیها که بیشتر اجناس بنجلشون رو به قیمت خون پدرهاشون، به مناسبت روز مادر، به بچهها و حتی بزرگترها فروختن...
پیرمرد بذلهگویی برای گلفروش گرونفروشی درددل میکرد: بابا جان ما موندیم روز مادر بالاخره چه روزیه؟ زن ما هم 8 مارس کادو میخواد هم 25 شهریور هم تولد زهرا.. تازه اعتراض داره که چرا روز وفات زهرا دوسه روایت داره و دولت اومده حدفاصل این دو وفات رو که حدود دوهفتهست رو ایام فاطمیه نامگذاری کرده ولی تولدش فقط یه روایت داره! میگه کاش روایتهای تولدش هم هفت هشت روز بود و اسم این هفتاد هشتاد روز رو میذاشتن ایام کادوئانه مادرانه:)
گلفروش در حالیکه تند تند مشتریها رو با گلهای مریم و گلایلهای کچل مچل که به ضرب روبانهای رنگی خوشگل میشدن راه مینداخت، خندهی مشمئزانهای(!) کرد و گفت: ما که از خدامونه.. تازه باید تولد مریم( مامان عیسی) و سارا(زن ابراهیم) و زن موسی و اصلا 24هزار پیغمبر رو هم روز مادر بذارن...
4- راستی چرا بعضیا از کادوهای روز مادر(حالا هر کی هر روزی رو به عنوان این روز قبول داره)، فقط جنبه کلفتی و خانهداری مادر یا زنشونو در نظر میگیرن؟ درسته پختن غذا در قابلمهی مثلا لاوسانگ بهتر از غذا پختن در قابلمهی ارزون آلومینومی کج و معوجه.. درسته که جارو کردن با یه جارو برقی نو خیلی بهتر از جاروی پرسروصدای قبلیه، درسته که خرید یه دست لیوان یا استکان نو ممکنه تو روحیهی زن خونه تاثیر مثبت بزاره. ولی هر چی باشه بازم بهش یادآوری میکنه: عزیزم تو کارت فقط با همیناست. توقع بیشتر از اینا رو هم نداشته باش.
به نظر من اگه چند روز قبل از روز مادر جارو برقی جدید رو بخرن و روز مادر مثلا ببرنش یه رستورانی که دوست داره تا دیگه ظرف برای شستن نداشته باشه یا یه وسیلهی شخصی که دوست داره بهتره..و البته با حداقل یه شاخه گل!
5- دوشنبهی پیش رفتیم جاده چالوس. دوشنبهها و سهشنبهها جاده بستهست. و هر چند کیلومتر یه پلیس جلوتو میگیره و ازت میخواد یا برگردی یا از سد کرج بالاتر نری.
همیشه باید یه عده بمیرن تا تازه یاد دولتمردان بیفته که خیلی وقته باید یه کاری رو میکردن و نکردن. حتما باید بترسن تا یه کاری رو بکنن.
بعد از زلزلهای که تو جاده اومد و کلی آدم کشته شد تازه فهمیدن که آسفالت جاده چالوس خیلی افتضاح بوده و دارن یه اسفالت درست حسابیش میکنن. رانندگی توش کیف داره. خلوت هم که هست دیگه هیچی:)به نظر من جاده چالوس یکی از قشنگترین جادههای دنیاست(البته من تاحالا جادههای زیادی ندیدم:) )جاده این روزا خیلی قشنگ و خلوته. و رودخونهش پرآب. سبز سبز عین زمرد.
چند تا عکس گرفتم که میذارمش اینجا.
جاده پیچ پیچی که از شدت آسفالت سیاه سیاهه!
رودخونهی کرج،
که به افتخار بچههای خارج کشور که دستشون به این رودخونه نمیرسه یه سنگی هم توش انداختم تا شالاپی صداکنه!کیمیا جان، کوزه جان، پانتهآ جان،شهلاجان و بقیهی جانها(سایمون، آلیوس، شکوه، بهار...)، صداش میاد؟ البته این قسمت بالای سد کرجه ها..اون پایین مایینای سد رودخونه خیلی پرآب و عمیق و خروشانه.
اون عکس آسمون در مطلب قبلی رو هم در جاده چالوس گرفته بودم.
سد کرج که در وسط چلهتابستون، لبالب از آبه. جای دنتیست خالی که روش اسکی رو آب کنه:)
6- واقعا که "این کلمه آزادی چقدر به اسلام ضربه زده!"
منظورش از پیراهن 4نبش و 6نبش چاک مانتوهاست؟:)) من نبشی تیرآهن شنیده بودم ولی نبشی لباس رو نه!
7- خیلی خوشحال شدم پینکفلویدیش عزیز هم بالاخره بعد از این همه شمارش ماهگرد و هفتهگرد و ساعتگرد و ثانیهگرد ازدواجشون به محبوبش پیام رسید:)خورشید هم که قبلش رسیده بود. برای هر دوشون آرزوی موفقیت و خوشبختی میکنم. نوشتههاشون که حال و هوایی دیگه پیدا کرده و مثل همیشه مشتاقانه میخونمشون. نمیتونم آرزو کنم غم غربت نداشته باشن ولی میتونم آرزو کنم هر چه زودتر باهاش کنار بیان.
8- وبلاگ ژون یادتونه؟ نویسندهش رامبد شریفی، حالا در سکوت پنجره مینویسه. وقتی تاریخ تولد رامبد رو در وبلاگش ببینید شاید باورتون نشه سنش اینقدر باشه.(نمیگم چقدر:) )
9- چند روز پیش عزیزدردونه که من طنزشو خیلی دوست داشتم وبلاگشو بست .
حالا هم آرش، یه آدم نصفه نیمه ٬ که او هم وبلاگی منحصر به فرد داره، میخواد دست به این عمل شنیع بزنه. امیدوارم هر دو تجدید نظر کنن. تا دیر نشده! از من گفتن بود!
لطفا براشون تعریف کنید که من چه بلایی سر بستَندگان وبالیگ میارم تا خوف کنن!
10- احساساتی که گفتم بعضیا در موقع تماشای فوتبال ایران و چین و مفت باختن ایران داشتن، در وبلاگها هم منعکس شده.
مطلب لعنت به فوتبال که خود زندگیست رو در وبلاگ دامون مقصودی بخونید و همینطور مطلب مدیار در من نه منم!
۱۱- اهالی هنر چقدر عمرشون کوتاهه..
حسین پناهی هم درگذشت:(
1- "هنوز در فکر آن کلاغم"
هنوز، در فکر آن کلاغم
در درههای یوش
با قیچی سیاهش
بر زردی برشته گندمزار،
با خشخشی مضاعف
از آسمان کاغذی مات
قوسی برید کج،
و رو به کوه نزدیک
با قارقار خشک گلویش
چیزی گفت
که کوهها، بیحوصله، در زل آفتاب
تا دیرگاهی آنرا باحیرت در کلههای سنگیشان تکرار میکردند...(پژواک)
گاهی سوال میکنم از خود که
یک کلاغ، با آن حضور قاطع بیتخفیف
وقتی، صلات ظهر، با رنگ سوگوار مُصِرَش
بر زردی برشته گندمزار بال میکشد
تا از فراز چند سپیدار بگذرد،
با آن خروش و خشم
چه دارد بگوید با کوههای پیر
کاین عابدان خستهی خوابالود
در نیمروز تابستانی
تا دیرگاهی آنرا باهم تکرار کنند؟...
(احمد شاملو)
2- نمیدونم از چه زمانی گرفتن شناسنامه و انتخاب نام فامیل در ایران اجباری شده، زمان رضاشاه؟..
احتمالا نامفامیل اشخاص، همون اسمهایی انتخاب شدن که سالهای سال افراد به اون نام خونده میشدن.
به نظرمن پدرِپدربزرگ من بدفامیلییی رو انتخاب نکرده. نام فامیلمون هم کوتاهه و هم بامعنی و هم خوشمعنی:) یه چیزایی شبیه مثلا... شریف!
ولی...
از بچگیم شروع کنم:
خانم معلم: شریفی، بیا انشاتو بخون!
من: خانم اجازه! من شریف هستم.
خانم معلم. ای بابا... فرقی نمیکنه. نکنه انشاتو ننوشتی بهونه میاری؟
منشی دکتر فلان: خانم شریفزاده نوبت شماست!بفرمایین.
- مرسی خانم، اما شریف. نه شریفزاده!
منشی یه نگاه مکشمرگما به ما میاندازه که یعنی ایش.. چه اداهایی!
من و مامانم در اداره ثبت احوال بعد از عکسدار کردن شناسنامه:
- خیلی باید ببخشید، تو شناسنامه اسم فامیل رو اشتباه نوشتید. زیتون شریف. نه شرفپور!
مسئول مربوطه: حالا چه اشکالی داره؟ همین که بهتره!
مامانم: آخه نمیشه که.
مسئول: خیلیها که اسمشون رو اشتباه نوشتیم با همون اسم جدید کنار اومدن.
مامان و من: ما همون فامیلی خودمونو بیشتر دوست داریم.
مسئول از بالای عینک یه نگاه عاقل اندر سفیه میندازه و میگه:
- خود شناسنامه عوض نمیشه ها...خط خوردگی پیدا میکنه و در قسمت توضیحات شناسنامه میاد. هر بار که بخواهید جایی فتوکپی بدید باید قسمت توضیحات رو هم کپی بگیرید ها.
ما با ناراحتی: اگه چارهای نیست، اشکالی نداره..
مسئول با همون نگاه عاقلانه: خود دانید. باید فلان مدرک و بیسار کَسَک و ...همراهتون بیارید ها .
- باشه، باشه، هر چی بگین میاریم.
بعد از مدتها دوباره که رفتیم بگیریم دیدیم زده شریفی...ای بابا... با سختی بسیار، آخر عوضش کردیم..
همسایه: خانم شرفی دیروز تشریف نداشتید براتون یه نامه اومد!
- خیلی ممنون، اما فامیلیم شریفه.
-اِ... آهان...
من: ببخشید در کارتی که برام صادر کردید فامیلیمو نوشتید شریفنیا. فتوکپی شناسنامهم که خدمتتون هست. من شریفم نه شریفنیا؟
طرف با لبهای رو به پایین و باتحقیر- وا!!! مگه شریف هم فامیلی میشه؟
من: ببخشید. شده دیگه!
استاد سر کلاس:
- خانم شریفیان، موضوع ریسرچ شما چی بود؟
- استاد من شریفم، نه شریفیان. موضوع تحقیقم هم.... استاد که هیکل و صورت خیلی گندهای داره، خیلی جدی با لبهای کجوکوله. عینکش رو از چشماش برمیداره با دلسوزی نگاه عمیقی بهم میکنه. با چشمهای گشاد و ابروهای پرپشت بالا پریده نمیذاره حرفم تموم شه:
- واقعا؟
- بله استاد.
- آخه به شما نمیاد همچین فامیلی بیاُبُهتی داشته باشین!
بعد شروع میکنه به تجزیه تحلیل فامیلیها..در حالیکه تو کلاس با غرور قدم میزنه میگه:
اونایی که فامیلیشون پسوند و یا پیشوند پور و زاده و نیا و اینا ندارن معمولا از خانوادههای کوچکی بودهن.. و کلی راجع به کلاس پسوندِ"یان" داد سخن میده که شریفی یه پله بالاتر از شریف و شریفیان چندین پله بالاتر از همهی اینهاست(فامیلی خودش یان داره آخرش)..راجع به اونایی هم که کلمهی قاجار هم به فامیلیشون چسبیده کلی داد سخن میده. خودش بارها گفته که از خاندان( حواسم نبود خواستم بگم تخم و ترکه!) قاجاره:)
این ماجرا جاهای مختلف ادامه داره تا آخر کارمند بانکی حرف آخر رو بهم زد:
- آقا.. در این دفترچه حسابی که برام باز کردید به جای شریف نوشتید پورشریفی. بعدا برای برداشت پول دچار اشکال نمیشم؟
کارمند بانک در حالیکه چشماشو ریز کرده و گوششو تیز: گفتید فامیلیتون چیه؟
من کمی عصبانی شناسنامهمو جلو چشماش میگیرم: شریف!( دیگه حالم گرفته شده بود از رفتار اینجور آدمها)
- اوه...حالا چرا اینقدر ناراحت و عصبانی؟
- آخه یه بار نشد فامیلیمو درست بنویسن.
- ببین خانم عزیز، ایرانیها عادت دارن که حتما یه چیزی به دُم فامیلی چسبیده باشه. حداقلش یه "ی" ناقابله! فامیلی شما هیچی نداره. نه "زاده" نه" پور" نه"یان" داره نه حتی اسم یه شهری بهش وصله مثلا شریفیتهرانی یا شیرازی و...
ای جد بزرگوار، خدا بگم چیکارت کنه:) والله راست میگن، کشمش هم دم داره!
3- ما فکر میکردیم فقط تو وبلاگستان میشه مطلبی رو کش رفت و بدون اینکه آب از آب تکون بخوره به عنوان نوشتهی خودمون بذاریم تو وبلاگ!
سهشنبه 6 مرداد یه آقایی به نام "سیدمحسنامین" (طرف سید هم هست!) اومده یه داستان طنز کوتاهی رو که همه عالم و آدم میدوننش و منم کوچیکیام از مامانم میشنیدم و مامانم هم از مامان بزرگم میشنیده رو خیلی با اعتمادبهنفس کامل با اسم خودش در قسمت داستانک روزنامه همشهری چاپ کرده:)
همون داستانی که یه دانشمندی یه ماهی از دریا میگیره میندازه تو استخر، یواش یواش از استخر به حوض و از حوض به تنگآب و از تنگ آب به یه لیوان و از یه لیوان تو یه نعلبکی منتقلش میکنه و ماهی کم کم به کم آبی عادت میکنه. یه روز آقاهه میره مسافرت. نگو نعلبکیه ترک داشته و یا آبش تبخیر شده بوده و ماهی کاملا به بیآبی عادت میکنه.. یه روز میفته تو حوض خونه و خفه میشه!
البته "سید" ضمیر سوم شخص رو تبدیل کرده به اول شخص..خسته نباشید! خیلی زحمت کشیدید:)
آهای همشهریها، اگه منم بگیرم کتاب جنگ و صلح رو ضمایرشو عوض کنم به اسم خودم چاپ میکنید؟:)آهان نمیشه..طولانیه!
۴- دیدین فوتبال چی شد؟:( من خودم زیاد انتظاری نداشتم. ولی از ناراحتشدن بقیه گریهم گرفت...
۵- سمت راست بالای وبلاگ دهقون نوشته : همهمون میمیریم...
اما...بعد از چی؟...بعد از بزرگ شدن و عروسی کردن و کیفیدن و بچه و نوه و نتیجهدار شدن:) آقا دهقون مبارکه! آخرش مخ دختر میرزا شفیع رو زدی؟:) دیدی زیاد شلوغش نکردم!
1- جمعه٬ فیلم "میهمان مامان" مهرجویی رو رفتم.
مهرجویی این فیلم رو از روی یکی از داستانهای هوشنگ مرادی کرمانی اقتباس کرده. هنرپیشههای خوبی توش بازی میکنن. هنرپیشههایی که تو قبلا یه جور دیگه بازیشون رو دیده بودی. پارسا پیروزفر که همیشه رل یه پسر خوشتیپ و ترتمیز رو بازی میکرد همچین قشنگ رل یه معتاد مشنگ رو بازی میکنه. امین حیایی هم رل یه دانشجوی پزشکی خلوضع دوستداشتنی. و نسرین مقانلو که بازیهاش رو من زیاد دوست نداشتم چون کارگردان فقط میخواست چهرهشو نشون بده نه بازیشو، ایندفعه غوغا کرده. گلاب آدینه مثل همیشه راحت و صمیمی بازی میکنه.ملیکا شریفینیا عین بابا و مامانش- یا بهتر بگم عین باباش- از اوناست:) فکر بد نشه، یعنی خیلی راحت و بامزه بازی میکنه بخصوص قسمتهای لاسزدن با دانشجوی پزشکی به بهانه درس و از اون طرف رفتار ساده و بچهگانهش با ماهی توی حوض خیلی دوستداشتنیش میکنه! فریده سپاه منصور در نقش پیرزن ایلامی که تنهاست و هیچکی رو به جز مرغ و خروساش نداره ولی به موقع خیلی شاد و شنگول میشه، سرخاب میماله، با ریتم آهنگ قر میده و...
مهمان مامان داستان خیلی عجیب غریب و پیچیدهای نداره. داستان در مورد مهمونی دادن و تعارفات مردمِ کشور گلوبلبلمونه که بیشترشون زیر خط فقر زندگی میکنن .
تلفنی به مامانِ داستان، گلاب آدینه، میشه. قراره خواهر زادهش که بهش میگه سرهنگ، با زن تازه عروسش شب بیان به خونهش. خاله جان به خاطر فقر شدید به عروسی خواهرزادهش نرفته بوده، چون پول کادو نداشته. حالا هم خونهزندگی خاله جان اصلا آمادهی مهمون نیست..شوهر که در یه سینما کار میکنه 3 ماهه که حقوقشو نگرفته و بیپوله. تو خونهشون هیچی برای خوردن پیدا نمیشه! یخچال تقریبا خالیه،تموم قوطیهای بنشن هم همینطور.. جعبهشیرینی رو یخچال فقط یکی دوتا شیرینی مونده توش هست. خونه شدیدا ریخت و پاشه و خالههه روش نشده بگه امروز نیا( امان از این تعارفهای ما ایرانیا، این اخلاق براتون آشنا نیست؟ چند بار خودمون یا مامانامون همین کارو کردن؟)
چگونه مهیا شدن سفره شام این مهمونی کل فیلم رو تشکیل میده.. ولی اینقدر ساده و اینقدر قشنگ اینو برات تعریف میکنه که خودتم یواش یواش دغدغهت میشه شام امشب، و دوست داری خاله برای خواهرزادهش بهترین شام رو آماده کنه.
خونه یه چیزیه تقریبا شبیه خونهی قمر خانم،منتها بزرگتر و بهتر. با همهي اون دعواهای زنو شوهری، قرض کردن وسائل از همدیگه، متحد شدن و احساس مسئولیتشون موقع گرفتاریهای همدیگه.
قرار نیست هیچ اتفاق خارقالعادهای تو فیلم بیفته. قرار نیست پول بادآوردهای بهشون برسه.
قرار نیست همسایهی معتاد آخرش ترکاعتیاد کنه یا با اینکه در فقر مطلق با زن پابهماهش( نسرین مقانلو) زندگی میکنه با پدر و مادر خیلی پولدارش، آشتی کنه!
قرار نیست اون مرغ وماهی که پسر کوچک خانواده به هزار زحمت حتی به قیمت همدستی با پسر مرغفروش و کش رفتن کلید مغازه باباهه و یواشکی دزدیدنش مجانی بهشون برسه. باید هفته بعد پولشو بدن!
هیچ معجزهای به وقوع نمیپیونده. در آخر فیلم هیچکی با هیچکی عروسی نمیکنه.هیچکی متحول نمیشه. همه همون آدمهای دوروبرمون هستن با تموم لجبازی و قهر و آشتیهاشون ....با همون خوبیها و بدیهاشون.
فیلم ناله نمیکنه! نشون میده چقدر مردم تحمل دارن و حتی در کمال بدبختی از پس مشکلاتشون برمیان...
جالب اینجاست که فیلمبرداری این فیلم کامل روی دست انجام میشه و این بیشتر باعث میشه که تو خودتو دراون فضا حس کنی و باهاشون همذات پنداری کنی..
با تموم سادگیش ،فیلم نکتههای زیادی داره.
مهمترینش معجزهی سینما در زندگی مردمه! مرد خانواده که عشق فیلم و سینماست و خونه رو پرکرده از پوسترهای فیلمهای مختلف، چطور به وسیله حرف از سینما، تو این هیری و ویری تدارک شام ، نشاط و شادی رو به میهمانهای مامان و همینطور بقیه افراد خونه منتقل میکنه ،تو فیلم نشون میده که چقدر "سینما" برای سلامت روح و روان آدمها و جامعه مفیده و...
یه جایی بابا(با بازی حسن پورشیرازی- بازم فرهاد برای کمک از غیب رسید!ممنون ) برای مهمانها فیلمی از بهروز وثوقی نشون میده و همینکه چهره بهروز بزرگ روی پرده نشون داده شد، تموم تماشاگران سینما براش کف و سوت زدن. منم بیاختیار و در اثر گرفتگی جَو، یه سوت محکم زدم:) بهروز، دوستت داریم:)
بهترین نکتهی این فیلم این بود که نشون میداد همه مسائل با اتحاد مردم حل میشه..وقتی بابا سه ماهه حقوقشو نگرفته باید با همکاراش یه جا جمع شه و یه حرکت صنفی رو شروع کنه ...شام مهمونی هم با کمک همسایهها و همدردها جور شد..
2- دو هفته پیش دوستی برام یه شعر از ویسواوا شیمبورسکا-شاعر و نویسندهی لهستانی و برنده جایزهی نوبل ادبیات- خوند به نام "عشق در نگاه اول" که خیلی ازش خوشم اومد. خواستم برام بنویسدش. شعر در مورد چگونهآشنا شدن یک زوج و کلا عشقهای امروزی صدق میکنه. اما چون طولانیه و دلم نمیاد که مثل بیشتر شعرا دستکاری و کوتاهش کنم( یه ندایی بهم میگه : عَلَم، علم، زیتون! روی اینیکی رو بکش قلم)،پس کامِلِشو، آخرِ نوشتههام میارم.
3- یاد قدیما بخیر که چه حال و حوصلههایی داشتم. منظور از قدیما، اولای وبلاگنویسیمه. حدود 2 سال پیش(شهریور 81) اووَه... چه زود گذشت. اون اولا یه شوخی در مورد اینکه "من ویسواوا شیمبورسکا هستم" نوشته بودم. عکس شیمبورسکا رو هم به عنوان عکس خودم توش گذاشتم.
4- حرف قدیما و اولای وبلاگنویسیم شد. یاد ایمیل سولوِِژن افتادم. سولوژن برام نوشته که قدیما سادهتر و جذابتر مینوشتم و برای نمونه یکی از نوشتههای آرشیومو برام کپی کرده. خودم معمولا سراغ آرشیوم نمیرم. ولی این نوشته خاطرههای زیادی رو برام زنده کرد!
پ.ن.سولوژن احوال ساناز رو هم پرسیده. همون دختری که نوشته بودم در اثر تصادف 6 ماه بیهوش بوده و حالا کلی ناتوانی حسی،حرکتی داره و مامانش زندگیشو وقف اون کرده! والا من دیگه کمتر میبینمش ولی از مربی استخر دانش پرسیدم گفت ساناز دیپلمشو با نمره خوب گرفته و داره شدیدا خودشو برای کنکور آماده میکنه و مامانش همچنان در خدمتشه و بیشتر ثروتشم به اسمش کرده و هنوزم هفتهای سهبار رو میارتش استخر. متاسفانه وقتهایی که من میرم اونا نیستن!
5- سولوژن و خیلیهای دیگه راست میگن، من دیگه اون زیتون دوسال پیش نیستم. کلی عوض شدم. نمیتونم بگم همهش منفی بوده( که حتی منفیهاش هم کلی درس برام داشته). از اینترنت و بخصوص وبلاگستان خیلی چیزای مثبت یاد گرفتم. خیلی چیزا که قبلا در نظرم زشت و خجالتآور بود دیگه اونطور نیستن! یاد گرفتم مردم رو با عیباشون دوست داشته باشم.
شاید این حرفها رو قبلا هم زده باشم...اسم نمیارم... ولی وبلاگهایی رفتم که نوشتههاشون عشق رو بهم تزریق کردن. حالا چه عشق به جنس مخالف، چه عشق به مردم و مملکت و همنوع.عشق به فرهنگ و جامعه. عشق به طبیعت. عشق به انسانیت. یاد گرفتم کسایی هستن که با من فرق دارن، عقایدشون با من فرق داره و حتی ممکنه مخالف باشن، ولی میتونیم دوستهای خوبی برای همدیگه باشیم. یاد گرفتم تو وبلاگستان هم میشه سر حقوق مشترک با هم متحد شد و ... خیلی چیزای دیگه.. و این عشق منو سیراب میکرد.
از اون طرف کینه و دشمنی بیخود و بیجهت بعضیا نسبت به بقیه کلی تو ذوقم زد.
یاد گرفته بودم احترام بذارم حتی به وبلاگهایی که به قول معروف دو دوستپسر و دختر فقط برای هم حرفهای عاشقانه میزنن و به فکر دیگران نیستن. یا به کسایی که فقط از موفقیتهای خودشون مینویسن. چون خطری برای دیگران نیستن!
ولی عشقهای کثیف و مبتذلی هم دیدم که مثلا شخصی برای ابراز عشق و ارادتش نسبت به دیگری، مثلا یه عروس هزار داماد، حاضره برای خوشآمد معشوقهش هزار تهمت و افترا به کسی که معشوقهش دوستش نداره بزنه و کثیفتر اینکه اون معشوق بیاد براش کف بزنه و هورا بکشه. این نوع عشقهای مبتذل حسابی توی ذوقم میزنه و در من حس نفرت بهوجود میاره.
البته اینا هم برای من درس داشت. اگه یه نفر همین کارو برای من بکنه، نه تنها خوشحال نمیشم. بلکه به انسانیت و معرفت اون دوست شک میکنم. و میگم لابد فردا همین کار ناحق رو در حق من هم میکنه!
و همینطور یاد گرفتم لزوما کسی که با کلام مودبانه مدام دم از صلحدوستی و روشنفکری میزنه واقعا اونجور نیست که میگه! حقیقت اینه که شناختم از آدمهای دورو و مزور و مکار زیاد شده...
6- تو این دوسال این انتقادها خوشحالم میکرد و کلی ازشون استفاده کردم.
- زیتون اینا چیه نوشتی؟ قاط زدی؟
- به نظرم خیلی چپ رفتی زیتون!
- ایندفعه راست رفتی، از اونور بوم داری میفتی!
- چرا اینو نوشتی؟ چرا نظرت در مورد فلان چیز اینقدر دگمه؟
- بیا برات بگم چرا نظرت اشتباهست...
- موقع عصبانیت ننویس...
- به این دلایل با نظرات اصلا موافق نیستم...
-....
و خیلی انتقادهای دیگه که برام خوب بود. در واقع دوستای واقعی کسایی بودن که اشتباهاتمو گفتن.. یا با بزرگ کردن نقاط قوتم( که خیلی هم کم هستن) باعث شدن نقاط ضعفمو بفهمم.
خیلی خوشحال میشم وقتی از یه دوست ایمیلی دریافت میکنم که تا به حال چندبار کامنتهای توهینآمیز نوشته و حالا با شجاعت تموم اظهار پشیمونی میکنه...و به قول خودش از دشمن تبدیل به دوستم میشه!
یه خوبی دیگه: در مورد مسئلهای مینویسم یا دربارهش فکر میکنم، بعد میرم وبلاگ دوستانی که همون قضیه رو از دید خودشون نوشتن میخونم، اطلاعات و نوع تجزیه تحلیلم در مورد اون قضیه خیلی بهتر میشه... مثلا ببینید در مورد قضیه زنهای مهاجرانی چند نوع تحلیل نوشته شده!
7- ناراحت میشم وقتی دوستی که کلی باهم رفیقیم به محض تذکر بهش که در نظرخواهیم به فلانی فحش نده چون من با نظرش تاحدی موافقم، یه ای میل میزنه که:" تازه دوزاریم افتاده تو هم مثل فلانی رِفُرمیستی، و متاسفانه من آبم با رفرمیستها توی یه جو نمیره. پس،برای همیشه بایبای..." عجیبه! بریدن دوستیها به همین راحتی؟ من اصلا دقیقا نمیدونم چیچیست هستم. تو که خارج از کشور زندگی میکنی خیلی راحته برات که بگی چاره ما انقلاب خونینه!
8- خوشحال میشم که دوست عزیزی که در کِبک کانادا در رشتهای ، داره PHD میگیره، و برای واحدanthropology از عکس دری که تو وبلاگم گذاشتم خوشش اومده و اجازه میگیره ازش برای کار تحقیقی دانشگاهیش استفاده کنه( نمیدونه تو ایران اجازه مجازه ور افتاده:) ) وخواسته اگه عکس درِ دیگهای دارم براش بفرستم.( از شما کسی عکس در نداره براش بفرسته؟)
یا خوشحال میشم مطلبی از وبلاگم مورد استفاده کسی قرار بگیره... و یا شادش کنه و یا بگه براش درسی داشته و خودشو در آینهی من دیده..اینجور وقتا آی ذوق میکنم:)
9- وای چقدر نوشتم... دیگه یادم نمیاد از چی خوشم میاد و از چی ناراحت میشم و چی شد که این زیتون اون زیتون قدیم نیست...
10- و حالا شعر " عشق در نگاه اول" ویسواوا شیمبورسکا
هر دو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را با هم پیوند داده.
چنین اطمینانی زیباست
اما تردید زیباتر است...
چون قبلا همدیگر رو نمیشناختند
گمان میبردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.
اما نظرِ خیابانها، پلهها و راهروهایی
که آن دو میتوانستهاند از سالها پیش
از کنار هم گذشته باشند، دراینباره چیست؟
دوست داشتم از آنها بپرسم
آیا به یاد نمیآورند-
شاید درون دری چرخان( از اونایی که تو بانکها هست)
زمانی روبروی هم؟
یک "ببخشید" در ازدحام مردم؟
یک صدای "اشتباه گرفتهاید" در گوشی تلفن؟
- ولی پاسخشان را میدانم.
نه، چیزی به یاد نمیآورند...
بسیار شگفتزده میشدند
اگر میدانستند،که دیگر مدتهاست
بازیچهای در دست اتفاق بودهاند...
هنوز کاملا آماده نشده
که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود
آنها را به هم نزدیک میکرد، دور میکرد،
جلو راهشان را میگرفت
و خندهی شیطانیش را فرو میخوردو
کنار میجهید...
علایم و نشانههایی بوده
هر چند ناخوانا.
شاید سهسال پیش
یا سهشنبهی گذشته
برگ درختی از شانهی یکیشان
به شانهی دیگری پرواز کرده؟
چیزی بوده که یکی آن را گم کرده
دیگری آن را یافته و برداشته.
از کجا معلوم توپی در بوتههای کودکی نبوده باشد؟
دستگیرهها و زنگِ درهایی بوده
که یکیشان لمس کرده و در فاصلهای کوتاه آن دیگری.
چمدانهایی کنار هم در انبار.
شاید یک شب هر دو یک خواب دیده باشند.
که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده...
بالاخره هر آغازی
فقط ادامهایست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمهی آن باز میشود...
(ویسواوا شیمبورسکا)
از کتاب: آدمها روی پل
مترجمان: شهرام شیدایی و چوکا چکاد(با تشکر از فراسوی عزیز برای یادآوری)
پ.ن.
×کوزه جون یه عکس از دریا گرفتم. البته مثل بقیه عکسام زیاد خوب نیست ولی به خاطر گل روت میذارمش اینجا. شوری دریا هم قشنگ حس کن. چون من سهساعت تموم تو این آب بودم و حسابی مزهشو چشیدم. پشت این درختا هم رفته بودم لباس عوض کنم. مایوم اسلامی بود ها. یه شلوار تا زانو و یه تاپ. بدون روسری... و هیچکس هم اعتراضی نکرد. هوا حسابی بارونی بود و شنا خیلی کیف داد.
×یلدا جان، یکی از عکسهای دامون خوشگل رو گرفتم، نمیدونم چرا اون یکیش دیده نمیشه. اگه بتونم کوچیکش کنم با اجازه میذارمش اینجا:) خیلی لذت داره یکی از خوانندههای وبلاگ آدم تو تموم دوران بارداری برای آدم کامنتهای خوب خوب بذاره و از زایمانش باخبر بشی و بزرگ شدن بچهی نازشو شاهد باشی:)
× بامداد عزیزم، خیلی خوشحال شدم بعد از مدتها دوباره کامنتتو میبینم. خیلی دلم برات تنگ شده بود. میدونم حسابی گرفتار عسلت بودی:)
× راستی یادم میره بگم که مدتی پیش طی عملیات فرمت کردن ویندوزم، خیلی نامههای نخوندهم رو از دست دادم:( اگه براتون مقدوره لطفا دوباره بفرستینش..
همینطور وقتی ورژن جدید یاهو مسنجر رو ریختم تموم آفلاینام پرید..
دوستی که راه تنظیم کردن دوربین رو یادم داد و گفت دکمه فرمت رو yes بزنم که تنظیمات ثبت بشه. ازش پرسیدم نکنه عکسام از بین بره؟ گفت نه فقط تنظیمات ثبت میشه، همینکارو کردم و یهو تموم عکسایی که جدیدا گرفته بودم و هنوز رو کامپیوتر نریخته بودم، پنداری دود شد و به هوا رفت... آدم یکی از این دوستا داشته باشه دیگه دشمن میخواد چیکار؟:)
شانس که نیست...


