1- بر شانهی من کبوتریست که از دهان تو آب میخورد
بر شانهی من کبوتریست که گلوی مرا تازه میکند
بر شانهی من کبوتریست با وقار و خوب
که با من از روشنی سخن میگوید
و از انسان، که ربالنوع همه خداهاست...
من با انسان در ابدیتی پُرستاره گام میزنم...
(احمد شاملو)
2- وای به حالت حَسَنی ، اگر هخا فردا بیاد...(چون مجبور میشی کاسهکوزهتو جمع کنی! مشتریات همه میپرن)
این هخا( دکتر اهورا پیروز آفریدگار یزدی، فتحالله خالقی یزدی سابق) صداش از جای گرم درمیاد..گفته امشب بریم حتما، هم رادیو تلویزیون رو بگیریم و هم تموم زندانیها رو، (حتی قاتلهایی مثل بیجه و دزدا) آزاد کنیم...
آخه قربونت برم مگه ما چندتا دست داریم؟ رادیو کجاست؟ میدون ارک...تلویزیون کجاست؟ بالاتر از پارک ملت..زندانا کجان؟ در سراسر ایران. جان من یه امشبو کوتاه بیا...خودت که فردا اومدی ایشالله به کمک موج مثبتت همهکارا رو روبراه میکنی.
× شعارهای جدید هخا بعد از بسیجی اتحاد، سپاهی اتحاد، کمیتةای اتحاد: "خامنهای اتحاد"، "رفسنجانی اتحاد"، "خاتمی اتحاد"، "جنتی اتحاد" و "سعیدجان مرتضوی اتحاد اتحاد".." گروههای فشار اتحاد"، "اللهکرم اتحاد"، مرگ بر ضد ولایت فقیه و اجل فرجهُ...

هخا احساسات فتوشاپانهی بلاگرها رو بدجوری شکوفا کرده:) عملیات عمامهگذاری هخا کار ربل٬ و عملیات ریشگذاریش کار پدرام معلمیانه:)
گزارش میرسه که خیابونهای سراسر ایران به مناسبت ظهور هخا چراغونی شده و گوسفندهایی برای قربانیکردن به درختها بسته شدن. گروههای موسیقی در غالب دستةجاتی در سراسر کشور آمادهی هنرنمایی هستن... خانمهایی که قراره در میدون آزادی برقصن حسابی چُسان فِسان کردن و...
- برای دفن شُهَدات(کشته مُردههات) هخا بیا، هخا بیا...
بیت: هخای من کجایی؟ هخا چه بیوفایی!
خیزد از آسمانها، نالههای جدایی..
گوید به من دلِ من، هر شب در انتظاری...
هخای من کجایی؟ هخای من کجایی؟:(
...
..
.
پ.ن. طبق آخرین خبر ی که هماینک به دستم رسید٬ جمعه قراره تیلا و هاله هم در پرواز تاریخی هخا باشن..برای همین کمیتهی استقبالی تدارک دیدم که بعدها قراره ماجراشو در داسٍتونها بنویسن:)
3- خیلی دلم میخواد یه آدم مذهبی تیر(شش موتوره)، جواب این سوالامو بده:
- اگه حضرت محمد تو این دوره به دنیا اومده بود، بازم عبا و عمامه تنش بود؟
- اگه جضرت محمد تو این دوره به دنیا اومده بود، جرأت داشت زنها رو نصف مرد حساب کنه؟ بازم ارث زن رو نصف مرد قرار می داد؟
- اگه حضرت محٌمد تو این دوره به دنیا اومده بود، بازم حکم میداد یه شخصی که یه حلب روغن دزدیده، انگشتای دستش قطع بشه؟
- اگه حضرت محمد مثلا در اروپا به دنیا اومده بود شتر رو به عنوان دیه انتخاب میکرد؟ حکم 75 ضربه شلاق برای اونایی که مشروب میخورن میگذاشت؟
- بازم اجازه میداد اگه مردی زنش رو با مرد دیگهای تو بستر ببینه هر دورو به قتل برسونه و از مجازات مصون باشه؟
- بازم اجازه میداد پدر دختر خودشو( به هر دلیل، حتی مثلا زنا) بکشه و قانون هم از گل نازکتر بهش نگه؟
- جرأت داشت بگه هر مردی میتونه 4 زن عقدی و بینهایت صیغه میتونه بگیره؟
- اگه حضرت محمد الان به دنیا اومده بود با این مدلای جور واجور ریشتراش بازم ریششو نمیزد؟
من شنیده بودم محمد و علی اونموقع(!) ریش و موهاشونو رنگ میکردن و دُم اسبی میبستن.. حالا از کتشلوار و کراوات میگذشتن؟
- فاطمه چطور؟ اگه اروپا به دنیا اومده بود و در زمان حالا ، فکر میکنید چطوری لباس میپوشید؟
- و خیلی چیزای دیگه...
آهان... واین سوال : اگه امام مهدی الان می رفت تو چاه، غیبت صغری یا کبری حساب می شد؟
اگه جوابا منفیه، پس چرا میگید اسلام یه دین همیشگیه و اگه درست بهش عمل بشه دنیا گلستان میشه. اگه مال اون دوره بوده پس چرا میخوان توی این دوره هم بهزور اجراش کنن و هنوز آخوندا لباسای 1400 سال پیش رو میپوشن .. چه عیبی داره آدم به کم(فقط یه کم) فکر کنه ؟! چیزی که بهش ایمان داره، قوانینشو با دورهی جدید منطبق کنه..
اگه هم اگه جوابا مثبت باشه، یعنی دقیقا همین فتویها داده میشد، یعنی مثلا تو اروپا دیه رو شتر قرار میداد. انگشت و دست و پا قطع میکردن و حکم سنگسار میداد و... فکر میکنید چند نفر مرید این دین میشدن؟
4- لبخند را که میکاری
میپرسم
آیا آب هم میخواهد؟
میگویی:
اشکهایمان کافیست...
با تشکر از ارشیا٬ شاعر عزیز (نویسندهی وبلاگ سیاهکل)
دیروز برای خیرخواهی به چندتا از افراد مسن که حوالی میدون انقلاب و پارک ملت زندگی میکنن تلفن زدم که حواستون باشه اونطرفا شلوغه.. راستش ترسیدم زیر دست و پا بمونن...میدونستم عدهای از مردم میرن...میدونستم به مامورا هم آماده باش دادن...
امروز شنیدم اونا نه تنها حرفمو گوش ندادن بلکه با خوشحالی از شنیدن این خبر٬ مردا کتشلوار کراوات و زنا روسری سفید پوشیدن و رفتن به محل راهپیمایی ... تا ۱۲ شب هم همونورا بیرون بودن:)
مردم اونقدر جون به لبشون رسیده و آرزوی آزادی دارن که انگار براشون فرق نمیکنه کی فراخوان تجمع بده...
من به درخواست ربل که برام ایمیل داده و نگران شام و ناهار هخا در روز ۱۰ مهره و گفته نامسلمونا وقتی هخا گرسنه و تشنه میرسه به میدون شهیاد(!) و مجبوره با ۱۸ زنی که برای اون شب ازش درخواست رقص کردن٬ برقصه ٬ طفلکی ممکنه زورش نرسه٬ آخه فکر پذیرایی ازشو کردید؟ یه وقت خدای نکرده ضعف نکنه٬ که چشم ۷۰ میلیون مردم بهشه !
چشم ربل جان٬از همینجا اعلام میکنم به خاطر انساندوستی و وطنپرستی و افکار فمینیستی(چون دل اون ۱۸ خانوم شدیدا میشکنه که هخا وسط رقص از گرسنگی غش کنه و...)...از همینجا اعلام میکنم قول میدم براش یک قابلمهی غذای گرم محتوی کوفته٬ دلمه٬ کوکو همراه با معجون و ماست و خیار و یک بطر شراب ببرم..آب شنگولی هم به چشم!
اما برای رقص با هخا بهم اصرار نکنیدلطفا.. رقص زیر میدون آزادی رو قول دادم به رهگذر ثانی:)
*این بازی هخا بیشتر به شوخیهای طنزپردازا می خوره... راستش اگه نمیدونستم ابراهیم نبوی مقیم فرانسه ست، فکر می کردم داور(رئیس شبکهی رنگارنگ که برنامهی هخا رو از آمریکا پخش میکنه)، همون ابراهیم نبویه..آخه نبوی رو هم "داور" صدا می زنن...جان منَ٬صداشم یه کم شبیه نیست؟:).
1- تو سخن میگویی، من نمیشنوم
تو سکوت میکنی، من فریاد میزنم
با منی، با خود نیستم
و بی تو خود را در نمییابم...
دیگر هیچ چیز نمیخواهد، نمیتواند تسکینم بدهد...
(شاملو)
2- تقدیم به طرفداران دکتر "اهورا پیروز خالق یزدی" که روزی 8-7 بار از طریق گوگل در پی یافتن این اسم مقدس و اهورایی به وبلاگم تشریففرما میشوند. حیف است اینبار هم دستخالی برگردند.

قبلا دوبار نظرم رو در مورد هخا نوشتهم. هخا1 و هخا2 (شماره ۶)
خونهی من جاییه که هیچ پارازیتی روی کانالهای ماهوارهای نمیتونن(هنوز) بندازن. خیلی کارم کم بود که تازگیها هم یکی از کارام جواب دادن به تلفنهاییه که بپرسن هخا جدیدا چی گفته. شاید باورتون نشه که یکی از کسایی که هر روز تلفن میزنه و حتی ازم میخواد گوشی رو بگیرم رو بلندگوی تلویزیون تا موجِ مثبت هخا بهش برسه یهآقای دکتر به ظاهر روشنفکریه که عجیب به این آقا دل بسته.
از اون طرف داداشم هم تازگیا تقریبا هر روز یکی دوساعت میاد خونهمون..فکر کردین برای محبت خواهر برادری؟ منم اولا همین فکرو میکردم. نخیر! برای این میاد چون کانالهای ماهوارهخودشون پارازیت داره. تا میاد یه بالش برمیداره میبره جلوی تلویزیون. دراز به دراز میخوابه و با اشتیاق کانال رنگارنگ و برنامهی هخا رو میگیره. منتها مثل آقای دکتر بهش اعتقاد نداره. فقط محض خنده. تموم مدت طوری غشغش میخنده که دورازجون، آدم فکر میکنه خل شده. اونم کسی که کمتر دیدم موقع تماشای فیلمهای کمدی بخنده.
حالا شما فکر کنید آقای دکتر زنگ زده و با علاقه میگه گوشی رو ببرم دم تلوزیون که صدای هخا رو بشنوه و داداشم هم از اونور صدای خندهش دنیا رو برداشته و آقای دکتر بهش برمیخوره که چرا شما مرد به این انقلابی و خوبی و منجی عالم بشریت رو مسخره میکنید. و من باید این وسط پادرمیونی کنم و یواشکی یه لگد کوچولو هم نثار پهلوی داداشم کنم که خندهش قطع شه. آخه اگه یه وقت گواهی مرخصی استعلاجی برای کارام خواستم باید چیکار کنم؟ از وقتی داییم رفته کارم لنگ این آقای دکتر شده:) خدا هیچکس رو محتاج نکنه!
فرازهایی از افاضات جدید هخا:
- همه جلوی خونهتون گل یاسمن بکارید. اگه باغچه ندارید تو بالکن و تو گلدون هم اشکالی نداره.
- بوق اتوموبیلهاتون رو به عنوان اعتراض به صدا درآرید.( بعد کمی فکر میکنه). آهان جوری نزنید خودتون اعصابتون خورد شه. شبیه بوق عروسی بزنید! ولی نیٌت به اعتراض باشه. این نیت کردن باعث میشه بوقها در نظر رژیم اعتراضآمیز به نظر بیاد!
- من الان با یکی قرارداد(قرار ملاقات) دارم در مورد جریانات اخیر ایران( حرف "ر" ایران رو هم خیلی خارجکی و غلیظ از جلوی دهان تلفظ میکنه) نمیتونم بیشتر از این بمونم و با شما صحبت کنم.( اما نشون به این نشون تا دوساعت هنوز داره به تلفنها جواب میده)
- پاسدارا و بسیچیا به من اطلاع دادن که روز یکشنبه 5 مهر روز مناسبیه برای پیوستن مردم به پاسدارا به این روز اتحادیه هم میگن(!). مردم از ساعت 4 بعد از ظهر بریزید جلوی دانشگاه تهران و شعار "بسیجی اتحاد"، "سپاهی اتحاد"،"ارتشی اتحاد"، "مردم اتحاد" و از اینطور چیزا سربدید و بگید :"خوشحالیم خرمشهر آزاد شده":))
"اگه جلو دانشگاه جا نشدید، چون به من اطلاع دادن میلیونها نفر میان و نمیدونستم جلوی دانشگاه اینقدر کوچیکه، (واه واه این دیسیژن میکرها چقدر بیفکرن) زیادیاتون برید تو پارک ملت.اونجا هواش هم بهتره:) اتفاقا اونجا هم پاسدارا منتظرتون هستن( با باتوم البته!)
- مردم غیور ایران، نذارید آبروی من بره. من گفتم ده مهر میام.( به روی خودتون نیارید گفته بودم من 5 روز زودتر میام) اما اگه شما در 5 مهر انقلاب نکنید آبروی من میره ها. خانومها هم اینقدر گریه نکنن که هخا ما دوستت داریم.(لب ورمیچینه) اگه منو دوست دارید همهتون 5 مهر برید تظاهرات تا منم دهم بتونم بیام. یادم رفت بگم بخصوص خانمها خیلی میتونن دل بسیجیها رو به دست بیارن:)
- آخه ما چرا باید دختران کشور خودمون رو بریم از دابی( دوبِی) خیلی گرونتر از کشور خودمون بخریم؟!!
- به قول یکی از دوستان، پسرِ آدم ادیکت(معتاد) بشه ولی کمونیست نشه.(آدم شاقالوس بگیره، داءالرقص بگیره.سرطان بگیره ولی کمونیست نشه..) همین آقا بود میگفت اگه من بیام همه آزادن چه بادین چه بیدین..یواش یواش داره اون روشو نشون میده...
این اهورا پیروز(فتحاللهِ سابق که ترجمهشده به فتح=پیروز و الله=اهورا) خیلی آدم بامزهایه. دو تا پرچم گذاشته اینور اونورش و بیشتر حواسش اینه که تو فیلم حتما قرینهها حفظ بشن..وسط بعضی از تلفنها مشغول مرتب کردن این پرچمهاست و دستور دادن به دوربین که بیا اینور، نه برو اونور. یکی از اونا پرچم سهرنگ ایرانه، از نوع شیر و خورشیدش. اونیکی عکس فروهر روی زمینهی سفید که این پرچم کرامات عجیبی داره.
دو لیوان بزرگ جادویی پشت این پرچمه. یکیش از نوع لیوانهای حمامیها که بلور شفافه و احتمالا توش آبه. و اون یکی سفید مات که هر وقت از اون میخوره لبش یه کم چین میخوره و حتما هم بایدبعدا لبهاشو بمکه و وقتی عصبانی میشه بیشتر میخوره و نمیدونم چه حکمتی داره که هنوز ازگلوش نرفته پایین، شنگول میشه( نکنه آبشنگولی که میگن همینه:) )بعد هم دو گوشهی داخلی ابروهاش با لذت به صورت کجکی میره بالا.عین هندیا.
- این تلفن رو دیشب با گوش خودم شنیدم. هخا داشت روزنامههایی که برعلیهش نوشته بودن نشون ملت میداد و میگفت ببینید فلانی گفته هخا یا دیوانهست یا مجنون و داشت مثلا ثابت میکرد که مثلا خود اینا وابسته به سیا هستن و..
یه آقایی از ایران اومد پشت خط:-"آقای هخا شما توجه نکن اینا پشتت چی میگن..."
در اینجا قیافهی هخا مثل همیشهکه وقتی ازش تعریف میشه وعین بچهکوچولوها ذوق میکنه٬ از هم باز میشه و سری به نشونهی رضایت تکون میده.
ادامهی صحبت مرد:" ...شما گُهِ خودتو بخور!!"
هخا قیافهش در هم میره و فکریمیکنه و میگه:
" شما خودتون بخورید و برامون تعریف کنید تا..." و میبینه نمیشه گفت تا ما هم بخوریم..با مکثی میگه:
" تا ما خدمت خانوادهتون بگیم اونا هم میل کنن"
شامگاه شما نیک!
این ادب ظاهری هخا٬ منو کشته:)
3- مورد پیشنهاد حسین درخشان که دوشنبه اسم وبلاگامونو عوض کنیم و بذاریم امروز.. خوب منم روز سهشنبه اسم وبلاگم رو کرده بودم امروز.( پسورد قالبم دست خودم نبود،پیغامم هم دیر به دوستم رسیده بود، یه روز تأخیر داشت)
اولین بار که این پیشنهاد رو خوندم و فکر میکنم دیرتر از همه، رفتم نوشتم که کاش اسم وبلاگها رو یه اسم عامتر مثلا "آزادی" میذاشتیم. من طرفدار آزادی قلمم. برای همین هم عضو پنلاگ شدم. دوست دارم اون حزباللهی هم راحت حرفاشو در وبلاگش بزنه. دوست ندارم جایی فیلتر بشه.. وبلاگ خودمم الان فیلتره. خوشحال میشم وقتی میبینم حتی کسی که از نوشتههام خوشش نمیاد به این کار اعتراض میکنه.
اینکار من و بقیه(گذاشتن اسم امروز روی وبلاگامون) دلیل بر قبول داشتن عقاید و خط مشیء گروه بخصوصی نبود. اصلا هم به نظر نیومد که پیشنهاد دهندگان قصد توطئه یا خر کردن مارو داشته باشن. حالا ممکنه عدهای واقعا بخوان از این کار ما بهرهبرداری هم کنن. ولی این دلیل نمیشه که ما گوسفندوار این حرکت رو کردیم.
شبج عزیز، باور کن نمیتونن ناممون رو عوض کنن. نمیتونن فریبمون بدن. فکر میکنم این قضیه با دیدن عکس امام تو ماه فرق میکرد. مطمئن باش نمیگذاریم کسی از این کارمون بهرهبرداری به نفع خودش کنه. نمیذاریم تاریخمونو تحریف کنن. ما چشامون بازه و همونطور که گفتی از وبلاگها خیلی چیزا یاد گرفتیم و فهمیدیم که "حقیقت" رو نمیشه در روزنامهها و رادیو تلویزیون پیدا کرد. این حرکت رو من فقط یه همبستگی در بین بچهها دیدم، نه وابستگی.
4- به نظر من یکی از زیباترین، ظریفترین و پیشرفتهترین زبانهای بشری زبان طنزه. با طنز خیلی چیزا میشه گفت. گاهی جدیترین آدمها هر چقدر هم زور بزنن و بخوان با تئوری خشک مطلبی رو ثابت کنن، موفق نمیشن. ولی زبان طنز -البته اگه به هجو و هزل کشیده نشه- این توانایی رو داره و سریعتر هم در بین مردم نفوذ میکنه. پرواضحه که منظورم همیشه و همه جا نیست.
عزیزدردونه هم یکی از آدمهاییه که معمولا حرفاشو با طنز میزنه و این دفعه گیر داده به من:)) وبلاگنویس شناسی ۵- زیتون
5- تازگیها خیلی حواسم پرته. باید برم تست الزایمر بدم. گاهی یه چیزیرو جایی قائم میکنم که دم دست نباشه گم کنم بعد که بهش احتیاج دارم باید کلی فکر کنم که کجا گذاشتمش:)
دیروز برای اولین بار تو زندگیم جریمه شدم. چراغ سبز بود ها. داشتم به یه موضوعی فکر میکردم، دیدم زرد شدها... همیشه فوری وایمیسم. اصلا در عالم بیرون نبودم. یهو دیدم وسط چهارراه پلیس میگه وایسا. عین بز نگاش کردم. اصلا خواهش و تمنا هم نکردم. گفت بیا اونور چهارراه گواهینامه خواست که برای اولین بار تو زندگیم همرام نبود. دم در یهویی هوس کرده بودم کیف کوچیکمو بردارم. خیلی از خودم عصبانی شدم. با کلافهگی به پلیسه که خودکار رو روی برگ جریمه گرفته بود، گفتم حق با شماست و هر چقدر لازمه جریمهم کنید. چندتا از ماشینایی که رد میشدن، کلهشونو در میآوردن و متلک مینداختن. یکی داد زد جناب سروان 50هزار تومن جریمهش کن. پلیسه گفت نداشتن گواهینامه رو ندید میگیریم. 7 هزار تومن جریمهم کرد. خیلی زور داره آدم بره تو صف بانک برای دادن جریمه! هنوز جیبم درد میکنه:)
6- اولا کسی رو سوار نمیکردم. گاهی میدیدم که کسایی با سختی از این سربالایی بالا میان و یا پایین میرن ولی کسی رو سوار نمیکردم. هم یه کم رانندگیم بد بود، هم یه کم میترسیدم. حالا بیشتر وقتها سوار میکنم. بچهمدرسهایها، خانومهای مسن یا حتی جوون یا دخترا. دو سه بار پیرمرد هم سوار کردم .فقط تا جایی که ماشین پیدا شه و یا اگه مسیرم بخوره. از نگاهها میفهمم باید جلوی کی وایسم. معمولا صدای ماشین که میشنون یه کم وایمیسن و با حسرت نگاه میکنن. یه بار هوس کردم 5 تا پسربچهی شیطون و شلوغ که از سرووضعشون معلوم بود سرکار میرن(کارای مثل نایلون فروشی و فال فروشی و...) سوار کردم. اونقدر سروصدا و شیطونی کردن که دوبار به شوخی تهدیدشون کردم که پیادهشون میکنم. هی میگفتن باشه ولی بعد شروع میشد و از بس بالا پایین میپریدن ماشین هی بالا پایین میرفت :)
چند روز پیش دو تا خانوم مسن ژیگول میگول با دو بچه دیدم منتظر تاکسیان. آفتاب داغ بود و خیلی کلافه به نظر میرسیدن.
وایسادم گفتم خانوم اینورا تاکسی نیست میخواین تا میدون میرسونمتون. همه عقب سوار شدن. اولا ناراحت میشدم. الان عادت کردم و برام مهم نیست. خانمهای مسن معمولا عقب میشینن و کلی دعام میکنن همیشه. اینا باهام حرف نزدن و منم توخودم بودم شدید.. به میدون که رسیدم گفتم مسیر من اینوره. گفتن نه مرسی پیاده میشیم و یه اسکناس نو 500 تومنی درآورد داد و داشت میرفت و صداش کردم خانم من مسافرکش نیستم.مسیرم بود و پول رو بهش به زور پس دادم. وقتی رفتن با خنده تو آینه نگاه کردم. قیافهم به مسافرکشها میخورد؟ خندهمو خوردم. خوب راستی چه عیب داره؟ مگه بعضی مردا و زنا مسافرکشی نمیکنن؟ شبا خواب 500 تومنی نو میبینم:)
7- وبلاگ همسردوم رو بخونید. او تصمیم داره همسر دوم مردی بشه. میخواد مادر خوبی بشه برای دختر کوچولوش. درددلای صادقانه و قشنگشو بخونید و اگه دراین رابطه تجربهای دارید ازش دریغ نکنید.
8- بشتابید. مجله الکتریکی گذرگاه شماره 35 منتشر شد.
9- کوروش هم برگشت. اینبار مهر نظامپزشکیش رو گرفته و سربازیش هم که داره میگذرونه..فکر میکنم کلاس وبلاگش یه کم بره بالا و صف دم نظرخواهیش سر به فلک بکشه:) کِیس خوبیه:) بخصوص برای صدور مرخصیاستعلاجی:) دوسه تا سفیدامضاء فقط!
10- ندای بالای دیوار که الان در هندوستان دانشجو هستاهه٬ کار جالبی کرتاهه. او به جای گذاشتن اسم امروز به روی وبلاگش، برای یه هفته هر روز اسم یه وبلاگ فیلتر شده رو روی وبلاگش میگذاره. دیروز هم افتخار داده بود و اسم وبلاگش رو گذاشته بود زیتون. مرسی!! چه اسم قشنگی:)
11- زندگی شاید ایستادن رو بالکن و تماشا کردن بچهی نوپایی باشه که با کفش جغجغهایش از سرتا تهِ کوچه همراه مامانش میره و صدبار زمین خوردن هم باعث نمیشه به اصرار مامانش برای بغلکردنش توجه کنه. و صدای کفش جغجغهایش در کوچهی خلوت برای روزها مثل یکی از قشنگترین موزیکهای متن دنیا تو گوشت بپیچه!
12- ای بابا...از وقتی عزیزدردونه باهام شوخی کرده دست و دلم به نوشتن نمیره:))
زبونم بند اومده:(آخه من کجا زیاد مینویسم دردونه جان؟:) برای تشکر این لینک سرِکاری تقدیم به تو!
1- در ظلمت حقیقتی جنبش کرد
در کوچه مردی به خاک افتاد
در خانه زنی گریست
در گاهواره کودکی لبخند زد...
(شاملو)
2- در یک اثر هنری مثل فیلمنامه، نمایشنامه یا رُمان یا... موضوعات محدودن. اگه تعداد دقیقش یادم باشه، فکر میکنم تو دنیا فقط میشه از 36 موضوع مطلب نوشت.
مثلا دربارهی: عشق، نفرت، حسد، خشم، خیانت، زنا، جنایت، دین، سیاست و...(بقیهش؟)
و این 36 موضوع هیچوقت کهنه یا نخنما نمیشن. ما نمیتونیم بگیم "اَه... بازم فیلم عشقی!"، یا "وای...بازم دربارهی خیانت!"..چون به غیر از اینا موضوعی تو دنیا وجود نداره..
این نوع ِ بیان هنرمنده که موضوع رو با طرز فکر و جهانبینی خودش ترکیب میکنه و یک اثر هنری زیبا رو خلق میکنه.. مثلا هملت شکسپیر که حرفی به جز همین موضوعات خیانت و خشم و..نمیزنه..یا جنایات و مکافات داستایوسکی... یا مثلا فیلم پدرخونده که مثل خیلی از فیلمهای دیگه گانگستری بود ولی چرا بیشترشون بعد از چند وقت از خاطرهها میرن ولی پدرخوانده برای همیشه جزء 10 فیلم مورد علاقهی مردم باقی میمونه...
3- چند وقتیه چند کانال تلویزیونی ماهواره مثل شبکهی پِن دارن پشتسر هم و مسلسلوار فیلمهایفارسی قبل از انقلابی رو پخش میکنن. خیلی کنجکاو بودم بدونم در چه موردن؟ چرا بهشون میگن فیلمهای آبگوشتی. دلم میخواست بازی فردینو ببینم. فروزان، بیک ایمانوردی، ملک مطیعی... خوب دلم میخواست بدونم چرا روشنفکرهای اونموقع این نوع سینما رو تحریم کرده بودن. و چرا هوشنگ کاووسی بهشون میگه فیلمفارسی؟
بعد از دیدن چندتا از این نوع، به این نتیجه رسیدم که موضوعات بخصوصی ندارن و حتی بیشترشون تبلیغ خوبی، نیکوکاری، وفاداری، جوونمردی و... میکنن. و این طرز گفتن این موضوعاته که در کمال بیهنری و تهوعآوری بیان میشه ...
و خوب معلومه که اشخاصی که با قهرمانهای فیلم میتونستن همذاتپنداری کنن، از این فیلمها خوششون میومده.
4- یکی از موضوعاتی که تو این فیلمفارسیها دیدم این بود که مثلا یک زنو شوهر خوشبخت و به قول صمد بهرنگی"چوخ بختیار"ی رو نشون میده که در رفاه کامل زندگی میکنن.
ناگهان مرد از طریق دوستان ناباب پاش به کافه باز میشه و کمکم همونجا با زنی کابارهای رو هم میریزه. نشون میده زن کابارهای برعکس زنِ اصلیش خیلی لَوَنده، زیاد آرایش میکنه، خوب به رموز اغواگری آشناست و ... و خوب هم بلده مرد رو بچاپه.
بعد نشون میده زن اصلی مرد که خیلی نجیب و ساده پوشه، اولش شبا تا دیروقت پشت میز شام به طرز وفاوادارانهای گرسنه میشینه. بعد از چند وقت گریه هم به این بساط اضافه میشه و پس از چند روز که سفره دلشو پیش مامانش یا دوستاش باز میکنه بهش هشدار میدن که لابد زیر سر شوهرش بلند شده و...یادش میدن چطور شبا جیبای شوهرشو بگرده، کتشو بو کنه که بوی عطر زنونه نده،چطور تاکسی دربست بگیره و یواشکی تعقیبش کنه و...
همیشه تو اینجور فیلما یه روزی راز برملا میشه و زن یه روز که میدونه آقا پیش معشوقهشه، شالوکلاه میکنه میره سراغشون، مثلا خونهی مجردی آقا که آدرسشو تازه گیر آورده... همیشه مرده جا میخوره و از خجالت معشوقهرو نیمهبرهنه میفرسته زیر تختی، توی توالتی، حمومی، چیزی... زن میرسه و مردو که در این حالت میبینه کمی بهش التماس میکنه که من مگه چه بدی در حقت کردم؟ چقدر با نداریت ساختم. چقدر صرفهجویی کردم تا همچین خونهزندگی درست کردیم؟
آخه چرا با یه زن هرزه رو هم ریختی؟
همیشه مرده از شرم سرشو میندازه پایین ولی معشوقههه با شجاعت و همونطور نیمه برهنه و با اعتماد به نفس از تو دستشویی میاد بیرون و میگه:
"عرضه داشتی شووَرتو نیگه میداشتی! لابد بلد نبودی چطوری راضی نگهش داری! گیرم من تورش نمیکردم، یه زن خیابونی میکرد. اقلا من فقط با اینم. زن خیابونی که با هزار نفره..."
زن اصلی همیشه التماس میکنه که شوهرشو بهش برگردونه و دست از سرش برداره..حتی گاهی بهش پیشنهاد رشوه میکنه، معشوقه غش غش میخنده و میگه عرضه داشتم تورش کردم..میخواستی بیشتر بهش برسی! و شوهر شرمنده سرش پایینه..
زن معمولا قهر میکنه و میره خونهی مامانش و همهش گریه میکنه..اگه بچههم داشته باشن که دیگه قضیه خیلی غمانگیزتر میشه.. و البته منتظر میمونه....
همیشه آخرای فیلم مرد با دمِ کنده برمیگرده سراغ زن اولش، چون معشوقه کمکم پولاشو بالا کشیده و حالا رفته سراغ مرد بعدی... و میفهمه که زن نجیب و وفادار و قانع و صرفهجوی خودش خوبه..
وقتی اینجور فیلما رو خونهی دیگران دیدم، توجه کردم که هر کسی با یکی از این آدمهای داستان همذاتپنداری میکنه. اونایی که فکر میکنن روزی ممکنه کار مرد رو بکنن هی میگن طفلکی مرده.. زنای خونهدار و شوهردوست برای زن اصلیه دل میسوزونن و اونایی که فکر میکنن روزی در شرایط معشوقههه قرار بگیرن حقو به اون میدن و میگن راست میگه اگه عرضه داشت و بلد بود مرده رو تو خونه نگهداره شوهرش نمیرفت معشوقه بگیره، زنه بره خودشو درست کنه:) خلاصه هر کسی از ظن خود یار فیلمای فارسی میشد...
منم که دوست ندارم هیچوقت جای هیچکدوماز اینا باشم و کار هر کدوم به نظرم سخیف و رقتبار میرسه خوب معلومه از این فیلمهای رقتبار خوشم نمیاد. جای زنه بودم عمرا میرفتم از کس دیگهگداییش کنم. لابد لیاقتش همون زنای لگوری بوده و مرده رو با یه تیپا مینداختمش بیرون!
فیلمهای هندی هم همینطور.. چیز بدی ندارن..ولی نوع بیانشون خیلی سطحی و تکراریه . شما ممکنه صد فیلم راجع به رقابت عشقی ببینید که دقیقا شبیه به هم بیان شده..همه هم در سطح...تقریبا هیچوقت به عمق و لایههای درونی ذهن آدمها نمیرن..
این بود تحلیلی از فیلمهای فارسی و هندی:))
5- در وبلاگ لُب خوندم که چندروز پیش عید روش هشانای کلیمیها بوده. این روز رو به همهکلیمیها تبریک میگم. یاد آشنای کلیمیمون افتادم که چقدر دوستشون داشتم و الان آمریکان.
البته لب هم این موضوع رو از وبلاگ review نوشته. خودش هم در پستهای پایینیش نوشتههای جالبی داره.
review هم به جز مطلب روش هشانا در مورد هخا هم نوشته(عکس هخا هم اونجاست. هخایی که دلشو صابون زده که ده روز دیگه ایرانه)
ای بابا..سایتت چرا اینطوری شده review جان..لینکشو پیدا نمیکنم..
6- وبلاگ کتابلاگ (دیوار شیشهای) هم از اون وبلاگهای خوبه. جاوید در وبلاگش کتابهای خوبی هم معرفی میکنه. فیلم هم نقد میکنه..
7- دیروز اولین داستان کتاب"ترجمان دردها" رو خوندم ، خیلی خیلی قشنگ بود. نویسنده خودش هندی و ساکن انگلیسه. اسمش" جومپا لاهیری" و داستانش در مورد یه زوج هندی ساکن اونجاست.. اونقدر قشنگ و حیرتآور شخصیت و روحیات اشخاص و محل زندگیشونو برات به تصویر کشیده که فکر میکنی واقعا از نزدیک داری میبینیشون. نمیخوام مقایسه کنم ولی از این نظر زویا پیرزاد ازش خیلی عقبه.قبلا نوشتم که داستان "چراغها رو من خاموش میکنم"ِ پیرزادو خیلی دوست دارم.
8- هیچکی نمیتونه مثل مو سبک داشته باشه:) مطلب۲۳ شهریور.. امیدوارم هر چیه زودتر پای سوسکی عزیزم خوب شه..
۹- افسانه که همیشه تو هلندگردیهاش مارو شریک میکرد..الان تو بیمارستانه. اونقدر مهربونه که ماجرای بیماریشو پشت صفحات وبلاگش پنهان کرده .. با یه شاخه گل بریم به عیادتش!
۱۰- میدونم خیلی دیره..وقت نشد بنویسم..خیلی ناراحت شدم وقتی در وبلاگ حسین پاکدل و نسکافهی سرد (بعدا فهمیدم نسکافههم مطلب آقای ابطحی رو عینا نقل کرده)و..خبر دستگیری رئیس خانهی سینما رو خوندم...
۱۱- شروع سال تحصیلی رو به دانشآموزان و دانشجویان تبریک میگم..امیدوارم بتونن درسهای تحمیلی رو به راحتی تحمل کنن:)آخ.. که من آخرش نفهمیدم کتاب معارف چی میگه و حرف حسابش چیه:)
۱- بلاگرولينگ خرابه و نمیدونستم کدوم وبلاگها آپديت کردن. شانسی وبلاگ فرينعاصمی( ترزا) رو باز کردم و با خوشحالی خوندم که سعيد مطلبی٬ بابای سينا٬ آزاد شده...
۲- حسین درخشان پیشنهاد داده که برای اعتراض به قاضی مرتضوی برای دستور بستن سایتها و بخصوص سایت امروز روز دوشنبه یعنی فردا همهمون اسم وبلاگمون رو بذاریم ((امروز))
کیوان حسینی در ایگناسیو اسامی بلاگرهایی رو که با این حرکت اعلام همبستگی کردهن٬ نوشته...
این کار چند فایده داره که مهمترینش اینه که اتحاد مارو با هم محکمتر میکنه..
یادمون باشه:
اینان هراسشان ز یگانگی ماست...
1- نه
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوی دهلیزش
به امید دریچهای دل بسته بودم...
(شاملو)
2- رنج پدر بودن...
عجب مملکت گل و بلبلی داریم ما...سینا مطلبی ساکن هلند تو وبلاگش مطلب مینویسه، و چون به مذاق "اینا" خوش نمیاد، میان پدرش رو در ایران دستگیر و زندانی میکنن. آخه بگو با این کارا چی رو میخواهید ثابت کنید؟ با این کارا حقیقت رو میشه مخفی کرد؟
ای حقیقتگویان! لطفا قبل از گفتن یا نوشتن حرف حق، اول به مامان، بابا، مامانبزرگ، بابابزرگ و عمو و دایی و خاله و عمهتون بگید قائم شن..
فقط یادمون هست وقتی پسر محسنرضایی اون حرفا رو در امریکا گفت هیچکس به پدرش از گل نازکتر نگفت...
وبلاگهای زیادی در این چند روز دربارهی دستگیری سعید مطلبی مطلب نوشتن که لینک همهی اونا در وبلاگ خود سینا هست!
حسین درخشان هم به زبان انگلیسی دری برای انگلیسی زبانها نوشته تا بفهمن قضایا از چه قراره!
یادمه وقتی سینا در ایران دستگیر شد٬ برای اولین بار پتیشن مربوط به آزادیشو پدراممعلمیان تهیه کرد و باعث شد چقدر در دنیا سر وصدا کنه. حالا جریان سینا رو از زبان پدرام بشنویم!(البته اینم به زبان انگلیسیه)
از حق نباید گذشت...آقای ابطحی هم برخوردش با این جریان خیلی خوب بوده.. در سایت خبرگزاری بیبیسی فارسی هم اینو نوشتن!
3- چطور بعضی اتفاقات بد میتونن به نفع آدم تموم شن...
آقا، ما کتری رو گذاشتیم رو گاز و رفتیم سراغ کارای دیگه، اونقدر سرگرم شدیم که دوساعت بعد یهو یادمون افتاد قرار بوده چایییی بخوریم و کیفی کنیم و... وقتی رفتیم سروقت کتری دیدیم از شدت حرارت سرخ سرخ شده. زیرش رو خاموش کردیم و یه پارچ آب سرد ریختیم توش. همچین جلز و ولز کرد و جرمهای ماههای ماه ازش کنده شد و همچین کیفیدیم که نگو... حالا هی بگن برای از بین بردن جرم کتری پول بده و یه بطری سرکه بخر و با آب قاطی کن و بجوشون...فکر کنم کتریم دوسه فنجون بیشتر از همیشه توش آب جا میشه:)
4- چطور بعضی توصیهها به ضرر آدم تموم میشن...
با شوق و ذوق یه گونی ده کیلویی برنج خوب خریدم. وقتی آوردمش خونه، دیدم یه عالمه جوجو توشه. یه کمیشو برای شام شبم که ناهار فردامم باشه، شستم. جوجوهاش اومد رو آب. پختش خیلی خوب بود و برنجها حسابی قد کشیدن. فرداش داشتم تلفنی با دوستم حرف میزدم و ازش پرسیدم راهی برای از بین بردن جوجوها به نظرش میرسه؟ گفت آره..برو پهنش کن رو بالکن تا آفتاب بخوره، جوجوهاش یا درمیرن یا از گرما هلاک میشن.
من ساده هم باور کردم و رفتم رو بالکن رو یه پارچه یهنشون کردم. یه ربعی وایسادم اونجا، از اینکه دارن داغ میشن کیف میکردم که الان حساب جوجوها رسیده میشه.(البته یه کم هم دلم براشون میسوخت)..بعدش رفتم سراغ کارام. فرداش یهو یادم اومد. رفتم سراغ برنجها و جمعشون کردم. جوجوها سُرو مُر گُنده همون لالوها داشتن جفتک چارکُش بازی میکردن. گفتم عیب نداره. مثل دیروز موقع شستن خودشون میان رو آب.
اما چشمتون روز بعد نبینه، فردا یه شِفتهای از برنج درست کردم، صد رحمت به شیربرنج و شلهزرد. برنجها هنوز غُل نزده، وا رفت و لهشد.
همونطور که هر کسی غصهای داره اولین کسی که برای درددل به یادش میاد مامانشه، زنگ زدم به مامانم.. اونم به جای همدری همچین غش غش خندید که دشمن با آدم همچین کاری نمیکنه. گفت بابا جان باید از داروخانه قرص برنج میخریدی و میپیچیدیش تو یه پارچه یا قوطی کبریت سوراخ سوراخ و میذاشتیش تو گونی برنج. یا اینکه تو کیسههای کوچیک کوچیک برای یکی دو روز میذاشتیشون تو فریزر. گفت مگه نمیدونستی که آفتاب باعث خراب شدن برنج میشه.
آخه بگو مامان جان از کجا باید میدونستم؟ تو باید اینا رو بهم یاد میدادی..پس مامانا به چه دردی میخورن؟
5- اصلا باورم نمیشه 25 شهریور وبلاگم دوساله شده! الان دقیقا دوسال و سه روزشه.
باورم نمیشه این همه مدت نوشتم و نوشتم و نوشتم. با همهی سختیها چقدر این دوسال زود گذشت...
تنها چیزی که باورم میشه و بهش اعتقاد دارم اینه که تو این دوساله نفسم به نفس ویزیتور زنده بوده (خالییندیه؟)و تشویقها و انتقادهای درست باعث این همه دووم آوردنم شده.. باعث شده خیلی از عقایدم رو اصلاح کنم... و خیلی چیزا یاد بگیرم...
از همه واقعا ممنونم.
1- ما نوشتیم و گریستیم
ما خندهکنان به رقص برخاستیم
ما نعرهزنان از سر جان بگذشتیم...
کس را پروای ما نبود.
در دوردست
مردی را به دار آویختند.
کسی به تماشا سر برنداشت
ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود
برآمدیم...
(شاملو)
2- میگن یه بچهی دوساله رو که تو مهمونی یواشکی رفته دو تا شیرینی از روی میز برداشته گرفتنش و بردنش زندان. قراره نگهش دارن تا بشه 18 سالش ، اونوقت 4 انگشت دست راست و انگشت شست پای چپشو که معاونت انکار ناپذیری با این عمل قبیح دارن، قطع کنند.( توضیح اینکه نامبرده چهاردست و پا به طرف ظرف یورش برده و شست پایش به حفظ تعادلش برای دزدی کمک کرده.)
3-همچنین خبرگزاری زیتوناکسپرس گزارش میکند:هفتهی گذشته آخوندی (برای خودشیرینی) نوزاد 5ماههی همسایه را از دست پدرش گرفته تا کمی گوگولیمگولیاش کند، نوزاد نه گذاشته و نه برداشته با نقشهی از پیش تعیین شده، و با خط گرفتن از صهیونیستم جهانی، بادی در دستان این مردخدا ول میدهد و سپس به جای معذرتخواهی، بهطور جلفانهای غشغش میخندد. وی تازه پا را فراتر از اینها گذاشته و موقع بوسبوس آب دهانش را بر صورت او میاندازد. آخوند فوقالذکر پی به این جنایت برده و از آنها شکایت میکند.
نظر به اینکه برای دادگاه توهین آنها به روحانیت محرز گردیده، پدر و پسر هر دو دستگیر میشوند، پدر به اتهام معاونت در توهین به مقام معظم روحانیت به 80 ضربه شلاق و 8 سال حبس و پسر ۵ماهه به جرم الحاد و توهین و هتک حرمت روحانیون به تحمل حبسبا اعمال شاقه تا رسیدن به 18 سالگی و سپس اعدام محکوم میشوند!
4- من هر پتیشنی که در جهت احقاق حق انسانها و برعلیه ظالمان تهیه بشه امضاء میکنم. کاری ندارم که موثر هستن یا نه- که البته معتقدم حتما هستن! حداقلش لرزوندن پشت دشمنانسانهاست و اینکه بفهمن ماها با همیم٬ شاید این کمترین کاریه که فعلا از دستمون برمیاد.
این پتیشن رو هم امضاء کردم. پتیشنی بر علیه مجازات اعدام برای نوجوانان!
من حتی با مجازات اعدام برا ی آدم بزرگا هم مخالفم، دیگه نوجوانان جای خود دارن. نوجوونا اگه جرمی مرتکب میشن، تقصیری ندارن. وضیعیت سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جامعه به اینو بهشون تحمیل کرده و اینها باید درست بشه تا خودبهخود اونها هم درست بشن...
5- گزارشهای تصویری سعید حاتمی همهشون جالبن. چه گزارشهاش از المپیک آتن و چه این گزارش انسانی از روشن شدن یک میلیون شمع به یاد کشته شدن یک میلیون کودک از فقر و از جنگ در هر ماه. بله، درست خوندین. یک میلیون کودک در هر ماه از شدت فقر و همینطور در اثر جنگ کشته میشن.
جالبه که مبتکر این طرح هم یه ایرانی مقیم برلینه که برای اولین بار در سال 1996 صدهزار شمع رو به نشانه روزانه از بین رفتن صدهزار کودک در جلوی کلیسایی در کلن روشن کرد.
6- انا لله و انا علیه راجعون!
نمیدونم چی برسر این کلاغ هممحلهمون اومده؟ طفلکی، معلومه داشته برای درستکردن لونهش چوب میبرده.
سنش از صدسال گذشته؟ سکتهکرده؟ کسی بهش سنگ زده؟ از اون مرگموشهایی که ریختهن تو خیابونها تا موشها بخورن و بمیرن خورده؟ و هزاران سوال بیجواب. برم تقاضای کالبدشکافی کنم؟ بیادبا مسخرهم میکنن! اینجا برای انسانها حقوقی قائل نیستن، چه برسه به حیوونا.. یه شعر کلاغی بلد بودم ها..یادم رفته..آهان..آن کلاغی که گذشت از سر خانهی ما...
7- اعلام انشعاب زیتونیسم-حکمتیسم
به اطلاع میرسانم که شخص بَندَه نمایندهی راستین و غیرقابل تعویض "منصور جان حکمت" در وبلاگستان هستم.
دیگر نادِرِستها و ناقصسوزمانیهایی که هوا برشان داشته که اصول ژوبین( من اورااز بس که باهم ندار بودیم ژوبین و گاهی جوبین و چوبین هم صدا میزدم،) پیش آنهاست، دور از جان، شَکَر میخورند، قند میل میکنند! اصول ژوبین در جیب بغل مانتوی خودم است!
مگر کشک است؟ خدا به سر شاهد است که من و ژوبـــــین حداقل روزی دو بار باهم نانخامهای میخوردیم..آن موقع شما کجا بودید؟ حالا هی خودتان را بچسبانید به او...
یک روز با ژوبین در تپههای زورآباد قدم میزدیم و او برایم از فلسفهی مارکس حرف میزد. حرفش را قطع کردم،گفتم ژوبین؟ ژوبیــــــن؟ گفت: جانِدل ژوبین؟ گفتم: ژوبین جان، اگر یک وقت زبانم لال، زبالم لال، بعد از 120 سال، تو بمیری، چه برسر ایدئولوژیات میآید؟ چه کسی لیاقت جانشینی تو را دارد؟
خدا به سرشاهد است، ریش بامزهاش را خاراند و فکری کرد و دست مرا بالا برد و گفت: هر کسی که من مولا و آقای اویم بعد از مرگم زیتون نمایندهی قاطبهی کل حکمتیستهای وبلاگستان خواهد بود.
یک روز دیگر که برای صدمین بار کاپیتال مارکس را باهم بازخوانی میکردیم. گفت زیزی جان( چشم حسودان کور بشود، او مرا زیزی صدا میکرد).. یک وقت فکر نکنی که پول چیز بدیست ها... پول ابزار مبارزهست. پول شکافهایی در سرمایهداری باز مینماید. گفتم: ژوبین جان، قربانت بشوم، راجع به این شکافها میشود بیشتر توضیح بدهی. به جان عزیزتان با شوخی لپم را بشکونی گرفت و گفت: زیزی، زیزی جان، تازگیها خیلی قرشمال و جلف شدی ها..
شما چی فکر کردهاید؟ فکر کردهاید شهر هرت است که زرت و زرت انشعاب میکنید؟ درست است که انشعاب من فعلا یکنفرهاست ولی به زودی افکارم دنیا را فتح خواهد کرد؟ اصلا خودتان ببینید کی به ژوبین( وبه قول شما منصور) نزدیکتر بود و بشمارید ببینید کی بیشتر با او نان خامهای میل کرده بود! دهه!!
8- خوب، من اعتراف میکنم هیچی در مورد حکک و منصور حکمت و این انشعابات اخیر نمیدونم. شنیدم آدم خیلی خوب و بزرگ و در رشتهی خودش دانشمند و متفکر بوده. اصلا نمیخوام بحث سیاسی بکنم، چون در حد منهم نیست! چیزی که برام جالب اومد و باعث شد شوخی با هوادارانش بکنم. منصورپرستی اونهاست و اینکه هر کسی فکر میکند تموم دکترین و فلسفهی منصور پیش اونه و بقیه رو اصلا قبول نداره.
راستش من اعتقادی به پرستیدن انسانها ندارم. هر آدمی هر چقدر هم فهمیده و خوب نمیتونه پاک مطلق باشه. به نظر من این مفهومهاست که باید پرستیده بشن. مفهوم خوبی، پاکی، شجاعت، مبارزه و... هیچوقت نمیشه یه آدم بشه مظهر پاکی و خوبی و.. ممکنه شخصی نسبت به بقیه کمی بهتر و در داشتن صفات انسانی جلوتر از بقیه باشه ولی هیچوقت به معنای مطلق اون مفهوم نمیتونه بشه..اصلا همین تفکراته که مارو عقب نگه میداره. پرستیدن یه آدم با بتپرستی فرقی نداره. و تازه فکر نکنم حکمت هیچوقت راضی بود که طرفداراش اینجوری از هم جدا بشن..اونم تو این موقعیت که اتحاد نیازمونه.
9- از خوندن نظرات ارزشمند دوستان در نظرخواهی قبلیم غرق در شادی شدم و بین خودمو بمونه کلی اشک شوق ریختم. واقعا چرا من گاهی نیمهخالی لیوان رو میبینم و نق نق میکنم. داشتن دوستانی چون شماها خودش مثل داشتن یه گنجه! از همهممنونم. از اونایی هم که نظرشون رو با ایمیل گفتن تشکر میکنم. سعی میکنم غمگین ننویسم. اما گاهی آدم قاط میزنه یهو...
10- غریبِ آشنا اسم یه وبلاگ مشاورهست. هر سوالی دارید ازشون میپرسید و اونها به طور خصوصی بهتون جواب میدن. هدفشون رسوندن آدمها به خودشناسی حقیقی و دادن راهکارهایی برای اینکه رنجها و مشکلات زندگی نتونن انسانها رو به زمین بزنن.
11- در خاموشی نشستهام
خستهام
درهم شکستهام
من
دلبستهام...
(شاملو)
1- شب ندارد سرِخواب...
میدود در رگ باغ
باد، با آتش تیزابش، فریاد کشان.
پنجه میساید بر شیشهی در
شاخِ یک پیچک خشک
از هراسی که ز جایش نرباید توفان...
من ندارم سر یأس
با امیدی که مرا حوصله داد...
باد بگذار بپیچد با شب
بید بگذار برقصد با باد...
گلکو میآید!
گلکو میآید خنده بر لب...
(شاملو)
2- خوشحالم که میتونم حتی وقتی بدترین دردها و غمها رو در دلم دارم، پنهانش کنم، با دیگران شوخی کنم و حتی در وبلاگم طنز و شوخی و خاطرات خوب بنویسم. اینکه گفتم بدترین درد و غم منظورم از نظرخودم بود، چون غمها و دردها نسبیاند و نمیشه گفت کدوم غم یا درد بدترینه!
واقعا نمیشه گلهای کرد که چرا من برعکس بقیه مدتهاست به جای اینکه با دوستم در کافیشاپ و پیتزافروشی و سینما و پارک و... قرار بگذارم. در لابیهای بیمارستان، در راهِ داروخانهها به دنبال دارو، انتقال خون و در مطب دکترها و در بالین پدرش میبینمش. و به جای زدن حرفهای خصوصی و... در پی یافتن یه راه حل بهتر برای پیدا کردن دارو و یا دکتر حاذقتر و معروفتر برای بهبودی پدرش باشیم. باهم بدویم و تلاش کنیم و سعی کنیم که از پا نیفتیم.
خوب اتفاقیه که افتاده. پدر نازنینش با داشتن پاهای معلول تصادف کرده. 20 روز در حالت کما در سیسییو بود، خیلی سخته با این وضع بیمارستانها، که ارزشی برای ادامهی زندگی معلولی که ممکنه کلا هوش و هواسش رو هم از دست داده باشه، قائل نیستند!
مادر و خواهرش ناامید و خسته و افسرده بودند و دوستِ من به عنوان تنها پسرخانواده بیشترین بار بر دوشش بود و من چطور میتونم تنهاش بگذارم؟ اونم پدرش که منو عین دختر خودش دوست داره. و هر وقت میرم خونهشون ساعتها میشینیم دوتایی با هم حرف میزنیم و بحث میکنیم.
گاهی باید سراسر شهر رو بگردی برای یه داروی ساده. خود بیمارستان بعضی از داروها رو نداره و وقتی با سختی گیر میآوری و میدی، دوباره نسخهای جدیدمیدن دستت و روز از نو و روزی از نو. چقدر باید دست به دامن دکتر و پرستار بشی تاتوجهیبکنند که سرمش مدتهاست تموم شده و خون در ستِ سرم نیم متر بالا رفته و با بداخلاقی اونها مواجه بشی.؟
چقدروحشتناکه دیدن زخمهای عمیق بستری(BedSore) که بر اثر غفلت پرستارا به وجود اومدن و تازه همهش باید نازشونو بکشی که یه وقت قهر نکنند و اون یه ذره رسیدگی رو هم از دست ندی. خیلی بده که بیمارستانها بعضی از دستگاهها رو ندارن و باید بیمار بیهوش رو با آمبولانس به مراکزی که اون دستگاهها رو دارن ببری و همهی هزینهها هم رو باید از جیب بیمار بدی. و شاهد باشی تقریبا تموم پولی که تو عمرش جمع کرده برای آیندهی خود و خانوادهش برای درمان(!) بیماریش تموم بشه ! بیشتر داروها و خدمات رو بیمه قبول نمیکنه و...
حیلی سخته وقتی خودت خیلی ناراحتی و روحیهتو باختی به کسی دیگه دلداری بدی. وقتی خودت افسردهای سعی کنی نشاط و شادی رو در دیگری تزریق کنی.
من موقعی که از مسئلهای خیلی ناراحتم نمیتونم دربارهش بنویسم و معمولا میذارم بعد از مدتی که ناراحتیم خیلی خیلی کمتر شد... خوب الان پدرش اومده خونه... خوشبختانه بیست روز بیهوشی تاثیری بر هوش و حافظهش نگذاشته. ولی این دوسه ماه بستری در بیمارستان باعث شده کلی بیماری به بیماری قبلیش اضافه بشه و ما همچنان دوره میکنیم شهر را و مطب دکترها را..
.......
فکر نمیکردم دنیای مجازی بتونه اینقدر بیرحمتر از دنیای عادی باشه.
خوب تو از صبح زود پا میشی و میدوی دنبال کارات... کار بیرون برای چندر غاز.. کارای شخصی..خریدهای خونه...کارای خونه مثل آشپزی و جارو و پارو..دنبال دارو...بیمارستان..نشستن پیش بیماری که جلو چشمات داره ذره ذره آب میشه... میدوی و میدوی و وقتی آخرای شب و گاهی هم بهندرت نیمههای روز برای نیمساعت هم شده بیای انیترنتِ کم سرعت لعنتیت که غمهات رو برای مدت کمی هم که شده فراموش کنی، ببینی یه عده شمشیر کشیدن برات..
- یکی نوشته :خانم علی بیغم !درحالیکه ما این وضع رو تو مملکت داریم تو چرا طنز نوشتی؟ معلومه خوشی زده زیر دلت...
-صد تا ایمیل برات میاد که:ای خودخواه ! چرا به ما لینک نمیدی؟فکر کردی خیلی بهتر از ما مینویسی بدبخت؟
- دختر دانشجویی که انگار همهی هم و غمش شده زیتون، و پروژهی زیتونخرابکنیش در الویت پروژههاش قرار داده، نوشته که مگه زیتون نگفته که نامزد داره پس چرا تا حالا عروسی نکرده؟
-روزی بعد از خون دادن در سازمان انتقال خون با حال بد، چون فشارخونم پایینه، اومدم پای اینترنت . میبینم همان دختر در یه پست دیگه ادعا میکنه که من صبح تا شب در حال چت کردن با پسرام و یه نفر برای مچگیری من با آی دی پسرونه ازم شماره تلفن گرفته و ایشون با بزرگواری ازش شمارهرو نگرفته ولی برای افشاگری در وبلاگش نوشته که ثابت کنه: یاایهاالناس ببینید زیتون عجب دختر جلفیه و من چقدر بزرگوار و نجیب !
- آقایی زحمت کشیده و کلی وقت گذاشته و یه متن پراز تهمت بر علیهم نوشته...با ناباوری میخونمش و میبینم زیرش یهعده که اصلا انتظارشو ندارم کلی تائیدش کردن و قربون صدقهش رفتن طوری که انگار صدسال از من دقدلی داشتن و حالا دارن خالی میشن!
- یکی دیگه در قرار وبلاگی جلو همه با احساس بزرگی و عاقلی منو آدم سطحی قلمداد کرده که جز خوشی به فکر هیچی نیست.
- و خیلی چیزهای نگفتنی دیگه ...
خوب من چی باید به اینا بگم؟ جز اینکه پوزخندی تلخ بزنم و دلم برای خودم بسوزه که عجب روحیهای عوض کردم و چقدر خرم که با وجود این همه بیخوابی و غم و غصه اومدم اینترنت. و دلم برای اونایی بسوزه که اینقدر دنیاشون کوچیکه که انگار من شدم دشمن اصلیشون.
عیب نداره، همهی اینا میگذره...
به این فکر میکنم مگه من کیم؟ هیچوقت ادعایی کردم؟ گفتم خیلی عمیقم؟ گفتم سوپر منم(شایدم سوپرزن)؟ گفتم قراره مشکلات مملکتی رو من حل کنم؟گفتم از کسای دیگه بهترم؟ گفتم از دیگران بهتر مینویسم؟
حتما باید مثل بعضیها تو وبلاگم زار بزنم و کمک و محبت گدایی کنم و غمهامو بنویسم و بگم خیلی بدبختم؟ تا شما بیایید با بزرگواری تکهای از محبتتون رو جلوم پرت کنید و بگید آخی...؟ خوب من از اوناش نیستم ... شرمنده. خودم از پسِ مشکلاتم میتونم بربیام. پس بدبختدوستان و مظلومپسندان و دشمنان دوستنمای گرامی، ضربهها رو محکمتر فرود بیارید...آره... من علیبیغمم...
3-این اولین شماره 2ایه که بعد از نوشتنش دوست داشتم دیلیتش کنم. شایدم کردم.
4- گاهی تنهاییم رو خیلی دوست دارم...
5- گلکو میآید میدانم،
با همه خیرگیی باد، که میاندازد
پنجه در دامانش
روی باریکهی راه ویران،
گلکو میآید
با همه دشمنیی این شب سرد
که خط بیخود این جاده را
میکند زیر عبایش پنهان.
...
شب ندارد سر خواب،
شاخ مأیوس یک پیچک خشک
پنجه بر شیشهی در میسابد.
من ندارم سر یأس.
زیر بیحوصلهگیهای شب، از دورادور
ضرب آهستهی پاهای کسی میآید...
(احمد شاملو)
پرستو از موج جديد دستگيریهای روزنامهنگاران مینويسد.
و حسين درخشان در مورد اينکه دو نفر از اين روزنامهنگارها وبلاگ مینوشتن . نبايد سکوت کنيم و...
بر ماست که تا جایی که میتوانیم در جنگی که دادستان نادان تهران، سعید مرتضوی، با شبکهی بیمرکز وبلاگهای فارسی و اصولا تکنولوژی اینترنت شروع کرده شرکت کنیم و به او و دوستانش نشان دهیم که اینترنت روزنامه نیست که بتواند یک شبه در آن را ببندد.
نگذاريم مارا بشکنند!...
از روزنامهنگاران و وبلاگنویسان دستگیرشده حمایت کنیم!
- بابک غفوری آذر
- شهرام رفیعزاده
- حنیف مزروعی(پسر آقای مزروعی٬ رئیس انجمن صنفی روزنامهنگاران)
1- با من رازی بود
که به کو گفتم
با من رازی بود
که به چا گفتم
تو راهِ دراز
به اسب سیا گفتم
بیکس و تنها
به سنگای را گفتم
×××
با راز کهنه
از را رسیدم
حرفی نروندم
حرفی نروندی
اشکی فشوندم
اشکی فشوندی
لبامو بستم
از چشام خوندی...
(شاملو)-1334
2- به خودم گفتم ایندفعه دیگه قولِ قول، همهش کرال میرم. خسته شدم از قورباغه. باید این عادتو از خودم دور کنم که تا آب میبینم احساس قورباغهگی میکنم.
به استخر که میرسم طبق معمول یه زیرآبی مشتی میرم. زیرآبی هم که عین قورباغهست. تقصیر من چیه؟ زیرِ آب، موقع شنا کردن، قولی که به خودم دادم تکرار میکنم. سرم که از زیر آب اومد بیرون همهش کرال. قولِقول. فکر میکنم چرا هر وقت تو دریا و دریاچه با آقایون مثلا بابام یا داداشم مسابقهی شنا میدم، میبازم، خوب به خاطر اینکه اونا کرال میرن و من قورباغه. اگه خودمو هم بکشم سرعت قورباغه کمتر از کراله. باید به کرال عادت کنم.
با زیرآبی میرسم به دیوارهی اونور استخر. قانون اینجا اینطوریه که در قسمت عمیق باید عرض رو شنا کنم. میرم گوشه و شروع میکنم. عرض رو کرال میرم. خیلی از خودم خوشم اومد..همچین سخت هم نیست. دور دوم صد بار وسط راه میخواد قورباغه شه، جلوشو میگیرم. بعد کرال پشت میرم.
دوباره کرال میرم. اینقدر حواسم به شنامه که ندیدم با خانومی که اشتباهی داره طول رو شنا میکنه تصادف میکنم. بووووم... حوصله ندارم توضیح بدم حق با منه. حتما از قانون اینجا اطلاعی نداره. پس طبق معمول با گفتن "وایسیم پلیس بیاد کروکی بکشه" قضیه رو به شوخی برگزار میکنم. خودش بعدا میفهمه. بعد از تصادف هم که آدم حوصله نداره شنایی که زیاد بهش عادت نداره بکنه، پس با قورباغه ادامه میدم.
بعد کرال ـ حواسم میره به جایی. میرم به دریای تفکر- قورباغه - شنای پشت - قورباغه- قورباغه- زیرآبی- معلق- قورباغه-سونا- دوشآب سرد-قورباغه- قورباغه- قورباغه - قور...قور... قور.. سرم محکم میخوره به کنارهی استخر. قوررررررررررر...
یادم باشه دفعهی بعد که اومدم استخر همهش کرال برم....
3- استخرِ دانش مجموعهایه از چند استخر: موج، رضوی، قهرمانی و... چند ساله یکی دوتا هم در دست احداث داره. باید بشه هفتتا. قبلا مسیر موج یه کوچه بود که منتهی میشد به استخر و فقط هم مختص به خانوما بود. یعنی استخره الان هم فقط زنونهست.منتها دیگه کوچهباریکه دیگه نیست. دیوار رو خراب کردن و وصل شده به استخرجدیدی که ساختمونش داره تموم میشه.
همیشه وقتی بلیت میگرفتم و میرسیدم اولِ این کوچهی باریک، شروع میکردم از همون اول کوچه آماده شدن(استریپ تیز). با هر قدم یکی از دکمههای مانتومو باز میکردم، روسریم رو برمیداشتم. دماغ گیر و عینک رو به گردنم آویزون میکردم. ودکمههای شلوار و...زیرش هم که مایو مو از قبل پوشیده بودم. و وقتی به پشت میزی که بلیت رو میگرفت و بهمون کلید تحویل میداد میرسیدم، دیگه تقریبا چیزی به جز مایو تنم نبود.( گاهی تو آسانسور هم از همینکارای شنیع میکنم. البته دیگه بلوز شلوارمو دیگه درنمیارم. ولی دوسه بار غافلگیر شدم و آسانسور طبقههای دیگه وایساده و...) خلاصه یه بار که بلیت گرفتم و رسیدم به اول کوچه، شروع کردم به یواش یواش درآوردن لباسهام. ولی با هر کاری که میکردم صدای دادو فریاد و خندههای بلندی میشنیدم. فکر کردم صدا از ساختمون در حال احداث استخر جدید میاد و محل نذاشتم و به کارم ادامه دادم. یه دفعه صدای پایی پشتم شنیدم که انگار شخصی به دنبالم میدوید و با صدای مردونهای صدام میکرد.آهای... مانتوتو در نیار... درنیار...روسریتو بذار...با تعجب برگشتم دیدم یکی از کارمندای استخره. با خجالت جلوی مانتومو با دست گرفتم، روسریم هنوز تو دستم بود.. پسره با خنده گفت: امروز استخر موج تعطیله و کارگرا توش دارن تعمیر میکنن.
وای... اگه من همونجوری با مایو وارد استخر میشدم چقدر خندهدار میشد! جلوی اون همه کارگر مرد! :)))
بعدش هم رفتیم خانوم بلیت فروش رو دعوا کرد که چرا حواسش نبوده و به جای بلیت استخر قهرمانی، بهم بلیت موج رو داده..
4- نمیدونم این خاطره رو نوشتم یا نه. من و مامانم، داداشمو تا پنج شش سالگی میبردیم استخر خانومها. خیلی بهمون خوش میگذشت و کلی با هم بازی و شنا میکردیم. مسئول استخر هم چون دیگه آشنا بود چیزی نمیگفت..فقط یه بار گفت تا وقتی که خانمهای مذهبی یا حزباللهی اعتراضی نکنن از نظر ما مهم نیست. و حتی یه بار به شوخی به داداشم گفت اگه کسی اسمتو پرسید بگو اسمت مریمه:) داداشم با ناراحتی گفت اهه! من پسرم، اسمم که مریم نمیشه. خلاصه هر چی اون روز گفتیم زیر بار نرفت. بعدش دوباره به شوخی گفت پس بهتره زیر مایو رو شومبولت چسب بزنی، که جیغ داداشم رفت هوا. فکر کرد راست میگه و با گریه میگفت که من نمیذارم اونجام کسی چسب بزنه و...
یه روز تو یه استخر دیگه، خانومی از اون تیپهایی که خیلی به خودشون میرسن. با موهای مش کرده و دوسه کیلو گوشواره و گردنبند و النگو و انگشتر طلا بهمون نزدیک شد و از این که هر سه خیلی خوب شنا میکنیم کلی تعریف کرد و خوشبه حالتون گفت و داداشم رو کلی بغل کرد و.. خلاصه... از مامانم خواست بهش شنا یاد بده. خوب تو استخر خیلی از این موارد هست. ( الان منم روزی نیست که برم استخر و اینو ازم نخوان) مامانم شروع کرد بهش یاد دادن، از خوابیدن روی آب، و کلا کارای مقدماتی شنا مثل پا زدن و... خیلی از مامانم تشکر میکرد و کلی من و داداشم رو تحویل میگرفت و با چاپلوسی ناز و نوازش میکرد..
اونو زودتر صدا زدن و خداحافظی کرد و بازم کلی تشکر کرد و رفت. چند دقیقه بعدش وقت ما هم تموم شد و اومدیم بیرون. در کمال تعجب دیدیم خانومه لباس پوشیده، و داره با مسئول استخر در مورد داداشم حرف میزنه. اونم چی میگفت؟ میگفت که "چرا پسر این سن رو به استخر راه دادین؟" میگفت :"من تموم مدت از خجالت اصلا تو آب نرفتم."(عجب دروغگویی بود ها:))) "پسرا از این سن همه چیزو میفهمن و..." با آب و تاب چاخانهایی میگفت که ما چشمامون از تعجب گرد شده بود. حالا چه لباسی تنش بود؟! یقهی مانتوش خیلی باز. آستینش تا آرنج بالا. روسریش در عقبترین حالت. آرایشِ فوق غلیظ، طلاهاشم که همونا بود که تو استخر هم بود و کفشهای صندل قرمز پاشنه بلند و لاک قرمز تندی هم روی ناخنهای پا و دستش زده بود(البته از قبل) و ... هر چی مسئول استخر که خودش یه خانم مذهبی بود میگفت که بابا پسر 5 ساله هنوز چیزی نمیفهمه و بالغ نیست. این خانم -که هنوز مارو ندیده بود که اونجا وایسادیم- ول نمیکرد. حرفهایی هم زد که من اونموقع نمیفهمیدم. در بین جیغ و دادش، مامانم رفت جلو. خانومه مامانمو که دید به تته پته افتادو رنگ از روش پرید. مسئول استخر هم بدون اینکه بدونه ما تو استخر همدیگه رو میشناسیم به مامانم جریانو گفت. گفت که این خانم به آوردن پسرکوچولوتون اعتراض کرده. خانومه شروع کرد به توجیه. که خدا منو بکشه، منظورم شما نبودین و کلا گفتم و... مامانم بهش گفت شما خودت پسر نداری؟ گفت نه. گفت پسر من حرکت بدی کرده؟ گفت اوا..معلومه که نه!...کمی باهم حرف زدن و اونقدر حرفای زنه ضدونقیض بود که خودش خجالت کشید و معذرتی خواست و رفت..ازون به بعد دیگه داداشم با ما استخر نیومد:(
5- حرفهای امروز که همهش شد استخری!:)
6- دیگه دل
مثل قدیم
عاشق و شیدا نمیشه
تو کتابم
دیگه اونجور چیزا
پیدا نمیشه...
(احمد شاملو)
کتاب باغ آینه- فصل 6
7- "گل... گلِ دوم ایران توسط علی دایی برای ایران رقم میخوره!"
این صدای گوشنواز فردوسیپور گزارشگر فوتبال ایران و اردن بود. بابا بند دلم پاره شد. تا من باشم موقع وبلاگ نوشتن تلویزیونو روشن نذارم:)
پ.ن. کانال جام جم روشن بود.اونجا فردوسیپور گزارش میکرد.
8- امشب میخوام رو بالکن بخوابم. اینقدر هوا خنکه که نگو...:)
1- ازرنجی خستهام که از آن من نیست
برخاکی نشستهام که از آن من نیست
با نامی زیستهام که از آن من نیست
از دردی گریستهام که از آن من نیست
از لذتی جان گرفتهام که از آن من نیست
به مرگی جان میسپارم که از آن من نیست...
(شاملو)
2- از ماجرای گروگانگیری چچنها در مدرسهای در روسیه که باعث کشته شدن حدود 270 نفر کودک و معلم و گروگانگیر و زخمیشدن 700 نفرشد، بینهایت متاسفم! خواستن حق اگه اینجوری باشه، میخوام صدسالسیاه نباشه!
3- دلکش هم مُرد... خوانندهای که 25 سال از ارائهی هنرش به مردمی که دوستش داشتند محروم بود. همیشه این ترانهش که خانمی در مهمونیهای خانوادگی میخوند تو گوشمه:
ترسون ترسون، لرزون لرزون
اومدم درِِ خونهتون
لنگان لنگان، یواش یواش
اومدم در خونهتون
یک شاخهگل در دستم
سرِ راهت بنشستم
از پنجره منو دیدی
مثل گلها خندیدی...
آن نگهت، از خاطرم، نرود...
دلکش هم از خاطرهها نمیرود... خاطرهی همه هنرمندان...
4- یادمه همون خانومی که ترانههای دلکش رو میخوند همیشه به شوخی میگفت:"اگه مُردم منو امامزاده طاهر دفن کنید. چون هم بنان اونجاست، هم پوران و هم(یادم نیست کی) "و بعد گفت: "کاش -بعد از صدسال- دلکش هم مرد بیارنش اونجا تا جمعمون جمع بشه..."اون خانم دوسال پیش فوت شد. و حالا دلکش...نمیدونم کجا دفنش کردن؟ امامزاده طاهر؟
5- من قبلا گویندهها و مجریهای تلویزیون رو مثل ماشینهای کوکی میدونستم که بهوسیلهی لاریجانی یا مدیران قبلی صدا و سیما کوک میشن. که باید هر چی اونا میخوان و براش مینویسن بگن.
از هر مجری یا گویندهای که خوشم میومد و حس میکردم جسارتی به خرج میده، بعد از مدتی میدیدم غیبش میزنه.
یکی از این گویندهها حسین پاکدل بود که سفیدشدن موهایش ( البته جوگندمی شدنش) رو با چشم خودمون روی صفحه تلویزیون شاهد بودیم. از حرف زدنش خوشم میومد.ساده ٬ صمیمی و خودمونی حرف میزد. میدیدم خیلیها دوستش دارن. با بینندهها ارتباط خوبی برقرار میکرد .میگن حسینپاکدل کمی شباهت به علیحسینی مجری اوائل انقلاب داره. میگن اون هم حرفهای مردم رو میزد به جای حرفهای دیکتهشدهی رئیسرؤسا!(کسی خبر از علیحسینی داره؟)
چندسال پیش در هتل جهانگردی یکی از شهرهای شمال مجلهای دیدم، فکر میکنم درمورد شکار و طبیعت بود، در کمال تعجبم مطلب طنزی از حسین پاکدل توش بود. یه نفس خوندمش. خیلی قلم خوبی داشت. پس یه مجری تلویزیون میتونه خیلی بامطالعه و فهمیده و طناز هم باشه. بعدها که از تلویزیون رفت کلی به هنر تاتر در ایران خدمت کرد.
حالا غرض از اینحرفا... حسین پاکدل هم یه وبلاگ زده:)
6- شهریور سالگرد غرق شدن صمدبهرنگی در رودخانهی اَرَسه. خیلی از ماها کودکیهامون با خوندن کتابهای صمد که پدرمادرامون یواشکی برامون نگهداشتن گذشته. با اولدوز زندگی کردیم و با جوجه کلاغه رشد کردیم و فهمیدیم هر نوری هر چقدر هم کمنور باشه بازم نوره و به اندازهخود باارزش. فهمیدیم تا میتونیم زندگی کنیم نباید به پیشواز مرگ بریم و اگه بهناچار روزی با مرگ روبرو بشیم که حتما میشیم مهم نیست، مهم اینه که زندگی یا مرگ ما چه اثری در زندگی دیگران داره...
شاملو درباره صمد گفته که:" آنچه مرگ صمد را تلختر میکند از دست رفتن موجودی یگانهاست."،" صمد چهرهی حیرتانگیز تعهد بود. غول تعهد!"
یاد صمد رو گرامی میدارم و همیشه دوستش دارم! منم کتابهاشو برای فرزندانم(البته با رعایت کنترل جمعیت!) نگهمیدارم.
7- حسن علیشیری یکی از ترانهسراهای شهرمون در مورد اون پسرک واکسی شهرمون ترانهای سروده( در ۲ شهریور- لینک جداگانه پیدا نکردم). هنوز وقتی از مرکز شهر و جلوی کلانتری رد میشم پسرک رو میبینم.
8- هشدار سینا مطلبی به فعالان اینترنتی. مراقب باشید! خطر در کمین است.
9- من و بابام و برادرم تو هال نشسته بودیم. تلویزیون هم همینجوری الکی روشن بود. مامانم تو آشپزخونه داشت ظرف میشست و پشتش به ما بود. بابا داشت میوه میخورد که یهو آبِ میوه پرید گلوش(لابد از آهِ مامانم که تو ظرفشستن کمکش نکرده بود:) )من داشتم کاری انجام میدادم و حواسم نبود. دیدم داداشم رفت که آب بیاره(خنگه دیگه، به جای اینکه بزنه پشتش) به مامانم گفت.بدو بدو بابا داره خفه میشه. مامانم فکر کرد داداشم طبق معمول داره شوخی میکنه. با همون لحن گفت: بدو بدو ازش بپرس چقدر پول داره و کجا گذاشتتشون. بابام هم به زور و با سرفه و صدای در حال خفهگی شروع کرد به گفتن که 5 میلیون به آقای فلانی بدهکارم و ده میلیون به محل کار مقروضم و...
مامانم که با شنیدن صداهای سرفه فهمید قضیه جدیه جیغی کشید و دوید طرف بابام... محکم میزد پشتش و ماهارو دعوا میکرد که بدوید باباتون خفه نشه. خلاصه به این بهانه همهمون با مشت یه دق دلی از بابام درآوردیم... وقتی خوب شد به مامانم گفت: "ناقلا برای پرداخت قرض و قولهها نجاتم دادی یا به خاطر خودم؟" مامانم کم نیاورد و با حالت گریه دروغی گفت : آخه من دست تنها این همه قرضو چهطوری باید میدادم به مردم؟
10- بعضی بلاگرهای طنزهای جالبی مینویسن که خبر از استعدادشون در این مقوله داره. تو مملکت ما شادی کمه. یه عده دوست ندارن مردم شادی کنن. حتی تو بم هنوز اجرای نمایشهای تعزیه رو به نمایشهای شاد ترجیح میدن! یه عده از هنرمندایی رو که رفتن بم که بچهها رو شاد کنن برگردوندن به شهراشون و گفتن بمیها ترجیح میدن هنوز عزاداری کنن. چه دروغهایی. ذات انسان شادیطلبه!
همین سیاستها باعث شده 80 درصد مردم ایران به افسردگی دچار باشن. حتی در سطح وبلاگها میبینید چقدر نوشتن غم و غصه به نوشتن شادیها ارجحیت داره.
من از طرف خودم از کسانی که سعی میکنن با نوشتههاشون امید و شادی رو به آدمهای دیگه تزریق کنن ممنونم! و تلاشهای اونها رو ارج میگذارم!
اگر هم این طنزها اشکالاتی داشته باشن، سعی کنیم با حمایت و راهنماییهامون هنرشون رو ارتقا بدیم.
11- نادر نویسندهی وبلاگ شلخته مطلب طنزی در مورد انواع و اقسام وبلاگها نوشته که به نظرم بامزه میاد.
12- شعر طنز امیر به نام صدای پای دود هم خیلی جالبه:)
13- لات اینترنتی هم نوع بخصوصی از طنز لاتی مینویسه. چگونه امشاسپندان لات اینترنتی رو ربود؟:) بابا امشاسپندان جان فعلا نَرُبایش!
یادش بهخیر! اولین جرقههای استعدادش در طنز در نظرخواهی من زده شد:) و روزبه روز داره شکوفاتر میشه:)
14- و اما وبلاگ گربهای به اسم الیویا: Olivia the Cat's weblog. جدا که گربههه خیلی قشنگ درددلهاشو مینویسه. من که کلی از خاطرههای خوشش خندیدیم و برای غمهاش گریه کردم. وبلاگش خیلی بهتر از وبلاگ خیلی از ماهاست..طفلکی الیویا گاهی پنجولاش به جای زدن حرف
Eرفته رو دکمهی3
15-از طنز بیاییم بیرون.
روشنا در دیلماج چه خوب مینویسه!
16- خیلی تو فکر عسلم! آیا ماها میتونیم بهش کمکی بکنیم؟چه علتی داره که گاهی زندگیها اینطور به بنبست میرسه؟(باعرض معذرت آدرس وبلاگ عسلگیسو رو اشتباه نوشته بودم!ببخشید عسل جان!)
17- یکی از خیرین و رئیس حوزه علمیه شهر کرج به نام حاجآقا مدرسی فوت شد. برام عجیب بود مردم اینقدر دوستش داشتن. از چند نفر دلیلش رو پرسیدم. گفتن که زندگی سادهای داشته. به مردم خیلی کمک میکرده و علیرغم این که میدونسته برای هر منصبی کاندیدا بشه صددرصد رأی میاره هیچوقت خودشو به سیاست آلوده نکرد. این جمله رو اینروزا خیلی میشنوم:" با اینکه حاجآقا مدرس آخوند بود، ولی(!) آدم خوبی بود."
روز ختمش خیابونا راه بندون بود. سوار تاکسی بودم وخیلی عجله داشتم . سرقرار نمیرسیدم. بلند گفتم اینا هم زندهشون مایهی عذابه و هم مردهشون. پسری که جلو نشسته بود برگشت جملهی بالا رو گفت و یکی دیگه گفت آره راست میگه فقط لباسش عوضی بود.
18- رفتم تشییع جنازهی وحید. چه خبر بود:( عین مراسم روز عاشورا! بابا مامانش بر سروسینه میزدن و هی قربون صدقهی قد رعناش(195 سانت ) و چشم درشت عسلیش میرفتن. وحید تازه درسش رو در دانشگاه دزفول تموم کرده بود و اومده بود خونه. برای استراحت با دوستاش میره شمال و غرق میشه. هیچکس نمیره برای نجاتش. ارگانهای دولتی حتی برای گرفتن جسدش هیچ کمکی نمیکنن. خود پدر و برادر میرن قایق کرایه کنن برای پیدا کردن جسد. قایقرانها پولهای کلانی ازشون میخوان. در یکی از گشتها، پدر جوون دیگهای رو میبینه که در حال غرق شدنه. به قایقرانه میگه هر چی میخوای میدم اینو نجات بده. فکر کن پسر خودمه. قایقران به هیچوجه زیربار نمیره. دعوا میشه. قایقران اونا رو میاره ساحل و به کمک بقیه دوستاش، با پارو و چوب و چماق این دو آدم داغدار رو به باد ضربات میگیرن. دماغ برادر وحید بدجور میشکنه و کمر پدر آسیب میبینه. پسری که در آب غوطهور بوده جلوی چشم اینها میمیره. پدر وحید میخواد بعد از تموم شدن مراسم ختم، بره شکایت کنه. نمیدونم به کجا؟ به کی؟ از کی؟ گوش شنوایی آیا هست؟
امسال حدود 360 نفر که عمدتا پسر جوون بودن در دریای خزر غرق شدن. اگر به جای این همه قلچماقی که برای حجاب و دستگیری دوستدختر پسرا اجیر کردن، حتی نصفشون رو غریق نجات تربیت کرده بودن این همه خانواده داغدار نمیشد!


