

۱- به خدای کعبه که رستگار شدم!
من بعد از کلکل با چند برادر ارزشی و حزباللهی حسابی به راه راست هدایت شدم.حالا فهمیدم که اگر تابهحال دچار گمراهی بودم٬ اشکال از خودم بوده که مسائل و شبهاتی که برایم پیش اومده با افراد لایق مطرح نکردم.
خدا بیامرزه اموات برادر ارزشییم صادق که با جواب دادن 3 سوال مذهبییم( در مورد رفتن با دستشوئی با پای راست یا چپ و تنها ماندن با مرد غریبه در یک مکان و همینطور عمل شنیع دستدادن با نامحرم) مرا کاملا مجاب نمود. دو عکس بالا رو هم دیگر برادران ارزشی طراحی کردن. فقط نمیدونم چرا چادر سر خواهر زیتونه شبیه گوشهای خرس پاندا شده:)
شما هم دچار هرگونه شبهاتی هستید از صادق بپرسید:)
بابا من یه ساعت داشتم از جوابایی که بهم داده غشغش میخندیدم!
2- جملات قصار
والله که طنز از رگ گردن به ما نزدیکتر است...
- هر چه دلتان خواست بخورید و بیاشامید، اما... از طنز هم غافل نشوید!
-هر که روزی یک جملهی طنز بگوید، در خانهاش مریضی جایی ندارد!
- طنز بخوانید٬ طنز بگویید٬ طنز بشنوید٬ تا رستگار شوید!
- اگر دین ندارید لااقل یککمی طناز باشید:)
(زیتون الحکما+ زیتون العابدین بیمار)
3- علی تمدن یه مسابقهی طنز ترتیب داده. بشتابید که فقط یک هفته فرصت دارید. علی در وبلاگش سه عکس گذاشته و از شما خواسته که خیلی کوتاه طنزی در مورد عکسها بنویسید. جزئیات رو در وبلاگ خود علی تمدن میتونید بخونید. خیلی خوبه که در وبلاگستان نشاط و شادی هم جایی داشته باشه.
در ضمن، بهدستآوردن دل خواهرزیتونه، در به دستآوردن مقام خیلیبسیار زیاد موثر خواهد بود.حالا چرا؟ اونم تو وبلاگ علی نوشته شده:) هر کی اذیتم کنه از مسابقه ساقطش میکنم:) خلاصه هوامو داشته باشید!
4- شبح به این زیتونی نوبره والله:) البته بهتره بگم: به از زیتونی!(به= بهتر)
جدا کیف میده هر مسئلهای که آدم تو ذهنش داره، باربط و بیربط در یه پست بنویسه:) آدم حسابی سبک میشه.
5- بدجور دچار خود زیتونبینی شدم. رفته بودم تاتر بیشیر و شکر کار حمید امجد(بعدا در موردش مینویسم) تو اپیزود اول یه پسر قرطی و قرشمال با دوست دختر جدیدش اومده بودن کافی شاپ. حرف دوستدختر قبلیش شد. دختر به طور اتفاقی فهمیده که پسره با دوستدختر قبلیش که چشمان زیتونی داشته دوباره رابطه برقرار کرده و دعواشون شده بود. هر جا اسم زیتون میاومد مثلا پسره میگفت "من ترو دوست دارم. چشای اون منو یاد دو تا زیتون تو کاسهی ماست میندازه.." هر بار با شنیدن اسم وبلاگم یه متر میپریدم هوا. فکر میکردم کسی منو شناخته و داره صدام میزنه:)
6- قبلا چیزایی در مورد طرح مسخرهی پشیز شنیده بودم . علیقدیمی با طنز خیلی قشنگی درموردش نوشته. حالا به نظرم این طرح یکی از موثرترین راههای براندازی رژیمه. میگی نه؟ برو بخون: طرح پشیز، حاصل تفکری به وسعت یک مویز!
۷- دانشجویان ققنوس از دانشگاه زنجان کار بسیار خدا پسندانهای در جهت طرح اکرام مستضعفین انجام دادن. اومدن برای طفلکی هاشمی رفسنجانی که به ناحق معروفشده به یکی از ثروتاندوزان جهان٬ پول جمع کردن برای تعمیر منزلش در قم.( با اون منزلش که موقع ترور پرید روش و نجاتش داد فرق میکنه ها..این یکی واقعا منزله) و میخوان براش بفرستن.. خدا خیرشون بده٬ ثواب داره!
۸- چقدر طنز؟... حالا یه بحث جدی!
بحث من با ابوذر نویسنده وبلاگ پاسداران ادامه داره. من در نظرخواهیش مینویسم و او تا حالا در اینجا و اینجا به طور مفصل بهم جواب داده .
۹- امشب شدیدا احساس ارزشیبودن بهم دست داده :) بیزحمت کامنتاتون ارزشی باشه! دستتون درد نکنه...نذارید این حس قشنگ در این شب عزیز از بین بره...
۱۰- والسلام...
۱۱-یا حق...
۱۲- انا للله و انا علیه راجعون!
۱۳- کسی میدونه چرا در این دو پست اخبر٬ نوشتههام میره اون زير میرا و تهمها و قسمت زیادی از بالای صفحهم سفید میمونه؟ نکنه تازگیا خیلی سنگین مینویسم ؟:)
۱۴- بسمه تعالی!
1- چشمهساری در دل
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشتهای در پیراهن،
از انسانی که تویی
قصهها میتوانم کرد
غم نان اگر بگذارد...
(احمد شاملو)
2- پیتزای نطلبیده!
از بعداز ظهر تو بالکن نشسته بودم و تپهها و دورنمای شهر رو تماشا میکردم.
هوا خنک بود و آفتاب پاییزی مزه میداد. خیلی وقت بود فرصت یه ساعت باخودمبودن رو پیدا نکرده بودم.
نفهمیدم کی غروب شد و صدای اذان از اون دور دورا اومد. بوی خوش غذاهای افطاری همه جا پیچیده بود و دلم غش میرفت. یه لحظه به فکرم رسید چطوره زنگ بزنم و به این پیتزاییه که تازه رفتم مشترکش شدم سفارش پیتزا بدم بیارن دم خونه!
خسیسیم اومد. گفتم از چیزایی که تو کابینت و یخچال دارم یه چیزی درست میکنم. این روزا سخت مشغول پول جمع کردن برای ضرری هستم که خیلی احمقانه به یکی از دوستان زدم. چند بار پول یا چکپول گذاشته بودم تو پاکت و فرستاده بودم برای کسایی که ازشون به صورت مکاتبهای چیزی میخرم و هیچوقت هیچ اتفاقی نیفتاده بود . سالم به دستشون میرسید ولی این دفعه... از همیشه مبلغش بیشتر بود. پستچی پاکت رو عوضی برده بود به یه آدرس دیگه و داده بود به کس دیگهای. ازش امضاء هم گرفته بود. اونم از خداخواسته تموم پولا رو بالا کشیده بود و یه لیوان آب هم روش... به همین راحتی... هیچکاری هم نتونستیم بکنیم. نه از طریق وزن پاکت که ۳۴ گرم شده بود ۷ گرم(پاکت خالی) نه از طریق قسم و آیه و شکایت از پستچی!
گفتم تو این موقعیت غذا سفارش دادن از بیرون اصرافه. بلند شدم اومدم تو . کابینتو گشتم و یه کنسرو لوبیا پیدا کردم. گذاشتم گرم بشه. کتری چایی رو هم پرکردم و زیر اونم روشن کردم. و از روی عادت تلویزیونو روشن کردم و نشستم به نوشتن مطلبی که باید فرداش تحویل میدادم.
نمیدونم چند دقیقه گذشت که صدای زنگ در اومد. پریدم گوشی آیفون رو برداشتم.
- کیه؟ انتظار داشتم بابا مامانم باشن.یعنی در واقع آرزو داشتم اونا باشن. البته با یه قابلمه!
ولی یه مرد غریبه بود.
- پیتزای سفارشیتونو آوردم!
از تعجب چشام گرد شد. ولی خودمو کنترل کردم و گفتم: زنگ رو اشتباه زدین... و گوشی رو گذاشتم.
هنوز ننشسته دوباره زنگ زد.
- مگه شما خانم زیتون نیستید؟
با تعجب - چرا، اما من پیتزا سفارش نداده بودم!
مگه آدرستون خیابون فلان شماره فلان نیست؟
- خوب بله، اما من سفارش ندادم!
- مگه تلفنتون فلان شماره نیست؟
- آره، اما...
- اما نداره خانوم! بدو بیا پیتزاتو بگیر که یه عالمه کار داریم، و با غرغر اضافه کرد: منو کشیده تا کوه و کمر، حالا میگه من نبودم!
خلاصه از اون اصراربود و از من انکار... تهِ دلم آرزو داشتم این پیتزا واقعا مال من بشه.
نکنه تو بالکن بلند بلند فکر کرده بودم و پسر همسایه شنیده و برای شوخی برام سفارش داده! از این فکر لبخندی زدم. ولی نه. هنوز به اون درجه از خُلیت نرسیده بودم که با خودم بلند حرف بزنم. تازه پسر همسایهها اینقدر بامعرفت نیستن!
آهان.. نکنه سیبیل باروتی باهام تلهپاتی برقرار کرده و فهمیده هوس پیتزا کردم و خواسته سورپریزم کنه. نیشم بازتر شد. ولی اونم نه. فکر نکنم پسرا بتونن اینقدر به مغزشون فشار بیارن:)
آهان... شاید کار، کار مامانم باشه.
آقاهه دوباره زنگو فشار داد و گفت خانوم بدو دیگه! از خیالات به در اومدم و دویدم یه مانتو تنم کردم، و یه شال انداختم رو سرم و طبق عادت کیف پول و کلید خونه رو برداشتم و سوار آسانسور شدم. هنوز فکر میکردم اشتباهی شده.توی راه یه فکر بدجنسانه به مغزم خطور کرد که:نکنه مال اون همسایه سوسولم باشه که درست حسابی جوال سلامم رو نمیده. اونه که همیشه غذا از بیرون سفارش میده مبادا خسته بشه و پوستش خراب شه. آخ جون..اگه مال اون باشه و بعدا بفهمه، چه حالی ازش گرفته میشه.قیافهم تو آینهی آسانسور عین روباه بدجنس شده بود..
دم در که رسیدم آقاهه قبض رو داد دستم. راست میگفت قبض به نام من بود. آدرس و شماره تلفن هم درست بود.
پولشم حساب نشده بود:( یه پیتزا بزرگ با یه نوشابهی خانواده، اونم زرد! ای بابا، تموم عالم و آدم میدونن که من از پپسی و کوکا( به اصطلاح نوشابهی سیاه) خوشم میاد و زرد به نظرم مزهی دوا میده.
آقاهه غرغر میکرد که دیرش شده و هیچ مشتری تاحالا اینقدر معطلش نکرده و منم ازاینور غرغر میکردم که کیه که خواسته منو با نوشابهی زرد اونم یه بطری بزرگ خانواده و تازه از جیب خودم اذیت کنه. مگه به چنگم نیفته!
با اکراه گرفتم و حساب کردم و درو بستم.
موقع رد شدن از حیاط پیتزا رو جوری تو بغلم گرفتمش که اگه خانم سوسوله از تو بالکن نگاه کنه نبینه..بالاخره کلی زحمت کشیده بودم. حالا دیگه پیتزا سهم من بود.
گفتم کاریه که شده. منم که هوس پیتزا کرده بودم.. حالا ازش لذت ببرم. نشستم جلوی تلویزیون که یکی از این دوریالیهای آبکی رو نشون میداد. و با اشتها نشستم دِ بخور. من تاحالا نتونستم به پیتزای درسته بخورم. معمولا نصفش سیرم میکنه. ولی ایندفعه همچین میلمبوندم که انگار از قحطی دراومدم.
دو تیکهش مونده بود که تلفن زنگ زد. مامانم بود. با ملچ مولوچ گفتم مامان دستت درد نکنه خیلی چسبید. مامانم گفت: چی؟
گفتم: پیتزا دیگه! گفت یعنی چی؟ ماجرا رو گفتم. مامانم خیلی جدی گفت که اصلا هیچین کاری نکرده. بابام گوشی رو گرفت و کلی دعوام کرد و گفت نکنه تو پیتزائه سم یا داروی بیهوشی ریختن که بعدا بیان خفهم کنن و یا دزدی و...
منو میگی! یک حالت تهوعی بهم دست داد که نگو.. ولی دروغی گفتم نه بابا. آقاهه رو میشناختم. پیک پیتزای محلهمونه.
گوشی رو گذاشتم و هر کاری کردم دیگه نتونستم 2 تیکه آخر رو بخورم. گذاشتم تو یه پیشدستی و گذاشتم تو یخچال که اگه سمی باشه و من مردم پزشک قانونی نمونهی سم رو داشته باشه! رو جعبهی پیتزا رو نگاه کردم هیچ شماره تلفنی نبود. فقط اسمش همون بود.
آقا، منو میگی. تا آخر شب هی احساس سرگیجه و سردرد داشتم. چشام سیاهی میرفت. دهنم تلخ میشد و بعد خشک میشد. حالت تهوع هم که هنوز ادامه داشت. از ترس رنگ به روم نمونده بود. عجب غلطی کرده بودم. مامانم بیخود همیشه نمیگفت که آخر این شکموبازی زیتون کار دستش میده. دیدی آخرش شهید راه شکم شدم:(
خواستم تلفن بزنم بابام بیاد ببردم دکتر. ولی گوشی رو شماره نگرفته گذاشتم. گفتم بذار طفلکیا از دستم خلاص شن . چقدر از دست من بکشن. بذار از دست این دنیای پر از ظلم و ستم و دورویی و تظاهر و.. که نمیتونم خودمو باهاش تطبیق بدم،خلاص شم.. از این فکر، دلم برای خودم خیلی سوخت و گریهم گرفته بود.
هی میرفتم تو بالکن هوای خنکی میخوردم و دوباره میومدم تو. ولی دوباره حالم بد میشد... چارهای نبود. باید به این مرگ احمقانه تن میدادم.
خوب حالا اونایی که دم مرگن چکار میکنن؟ مذهبیها قرآن میخونن؟ نه نه... من که اهلش نیستم!
تیریپ روشنفکری! بشینم فیلمی که دوست دارم ببینم! یه فیلم گذاشتم وبالش گذاشتم رو زمین و دراز به دراز خوابیدم. اصلا حواسم به فیلم نمیرفت.
آخ..بیچاره سیبیلباروتی! نکنه از دوری من خودکشی کنه. بهش زنگ بزنم بگم بعد از من فوری بره یکی دیگه برای خودش پیدا کنه. ولی نه..غلط کرده! بذار یه چند وقتی زجر بکشه. مثل من کجا دیگه گیرش میاد!
فیلم که نشد. کتاب خوبه. کلاسش بیشتره کتاب باز بغلدست جسد... هر کتابی هم که برداشتم دیدم حالش نیست.
آهان... ازون آهنگای لوسآنجلسی بذارم.. تیریپ الکی خوش! بذار با روحیهی خوش بمیرم. اما نه... فردا جسدمو که پیدا کنن ، چُو میفته که زیتون موقع مرگ آهنگ مبتذل داشته گوش میکرده.
نمیدونم چی شد که به فکر قبله افتادم. نه اینکه معتقد باشم ها... همینطوری:) به جان شما، بدون اینکه قصد و ریا و تظاهر و فرصتطلبی تو کار باشه.. پتویی رو به قبله انداختم وروش خوابیدم. شنیدم قطب جنوب نیروی مغناطیسی داره آدم زودتر خوابش..ببخشید...آدم زودتر میمیره... حالا یه وقت دیدی الکی الکی بهشت هم وجود داشت و ما هم به خاطر همین عمل ثواب الکی الکی رفتیم توش! خدا رو چه دیدی:)
صبح بیدار شدم و در کمال تعجب دیدم زندهم! از ترس مسخرهی دیشبم خندهم گرفته بود. مطلبی که باید امروز تحویل میدادم و نصفه نیمه مونده بود برداشتم و زدم بیرون.
از یه راهی رفتم که از پیتزافروشیه رد شم. هنوز مسئله سفارش پیتزا لاینحل باقی مونده بود. وقتی از مسئول اونجا قضیهرو پرسیدم ، هرهر خندید و گفت:" پس شما بودین؟..خانوم.. خدمات ما تازه کامپیوتری شده..دیروز عصر یه آقایی زنگ زد که شماره اشتراکش یه عدد با شما فرق میکرد. به کامپیوتر دادیم و قبض به اسم و آدرس شما صادر شد. دوساعت بعد از اینکه پیتزای شما رو تحویل دادیم آقاهه زنگ زد و گفت از گشتگی مردیم پس پیتزای ما چی شد؟ هر چی گفتیم بابا دوساعت پیش با پیک موتوری فرستادیم یارو عصبانیتر شد.".و بعد از پرسوجو کاشف به عمل اومده پیتزاش اشتباهی برای شما اومده..." و دوباره کرکر خندید....بیمزه! رو آب بخندی!
و اینطوری شد که من بیچاره اولین قربانی پیشرفت تکنولوژی در امر غذارسانی شدم..
3-رنگها در رنگها دویده،
از رنگینکمان بهاری ِ تو
که سراپرده در این باغ خزان رسیده بر افراشته است
نقشها میتوانم زد
غم نان اگر بگذارد...
(احمد شاملو)
۴- این شماره رو حذف کردم ببینم مشکل وبلاگم حل میشه؟
۵ - اگه پیتزا دستتونه٬ بذارید زمین و بدوید که ماهنامهی اینترنتی گذرگاه شماره ۳۶ منتشر شد...
۶- تاتر بیشير و شکر به کارگردانی حميد امجد( کاپیتانتیم پارچین) از ۴ آبان٬ به مدت ؟ هفته٬ در سالن قشقايی تاتر شهر اجرا میشه! شروع ساعت ۷ شب. با بازی مارمالاد و ماراساد خودمون( ماراساد٬ مهدی پاکدل). امیدوارم بتونم برم ببینم! مزهی تاتر زیبای نیلوفر آبی امجد هنوز یادمه!
پرستو٬ عصیان و حمیدرضا در این مورد نوشتهاند با عکسهای زیبایی از آرش عاشورینیا...
۷- رای گیری نهایی کانون وبلاگنویسان ایران. اساسنامهرو بخونید و در اینجا رای بدید..
۸- به نظر من دیالوگ رو باید از منوچهر و کوروش یاد گرفت:) چطور با دو عقیدهی متضاد در مورد سرود ای ایران٬ آخر با هم به توافق نسبی رسیدن...بدون دعوا و تو سروکلهی همدیگه زدن. کاری که بیشتر ماها بلد نیستیم!
1- خانهیی آرام و
انتظار پراشتیاق تو
تا نخستین خوانندهی هر سرودِ نو باشی...
(شاملو)
2- همیشه اوضاع طبق میلت پیش نمیره.
مادر در اثر فشارهای زندگی بیشتر رو به مذهب آورده. زنی که در جوانی آستین حلقهای پوشیده و هر هفته میرفته آرایشگاه برای میزانپیلی مو، تازه یادش اومده باید جلوی نامحرم روسری بپوشه. روزه بگیره. نمازاش قضا نشه. به کلاس قرآن بره. یادش اومده که در زمان جوانی عشق به شوهر لامذهبش اونو از این چیزا دور کرده.
شوهر بیمار و رنجور تازه پی برده که یه عمر زن مذهبیش رو به سختی تحمل کرده. در بیمارستان وقتی درد داشته و دستش به زنگ پرستار نرسیده هر چی زنشو صدا زده، زن سرشو از رو جانماز برنداشته و بپرسه چته.
خونه که میاد اختلاف بالا میگیره. مرد فکر میکنه یه عمره همسرش همکلامش نبوده. نفهمیدتش. هدفاشون یکی نبوده. در حالت عصبانیت میگه خوبه اقلا پسرم به درد من دچار نمیشه و داره با یه دختر همفکر خودش ازدواج میکنه. زن هم یادش میفته عروسی میخواسته که خانوادهش مذهبی باشن. با مادر دختره برای پنجمینبار بره حج عمره، سوریه، کربلا و مشهدو...یا به کمک هم سفره بندازن. مادر عروسی که اصلا از اول مسلمون نبوده و حالا هم لائیک!
فکر میکنه اگه خود عروس هم لامذهب باشه که واویلاست.. جبههش در خونه کمنفرات میشه. دخترش رو هم همراه خودش میکنه. فکر میکنه خدمت به یه آدم لامذهب ثواب زیادی نداره.
زنو شوهری که باعشق ازدواج کردن و تابهحال به عقیدهی هم احترام گذاشتهن، تو این موقعیت بحرانی و بیماری شدید پدر که دکترا بیشتر از یکی دو سال امید به زندهمونش ندارن و دائم تب و لرز داره، اختلاف مذهبی بالا گرفته و هر کدوم ساز خودشو میزنه. پدر به عروس آیندهش بیشاز اندازه احترام میذاره و پای صحبت اون و پسرش میشینه و مادر از لجش میذاره میره بیرون کلاس قرآن و مسافرتهای زیارتی و فکر میکنه مریضداری بسشه... و مرد با زخمهای عمیق و تبآلود تنها میمونه. زن به فکر توشهی اون دنیاشه و مرد به فکر احتیاجهای این دنیاش.
و این وسط دودش به چشم دختر و پسر میره...
از اون طرف هم پدر مادر دختر تازه یادشون میاد اصلا ازدواج برای دخترشون زوده و هنوز بچهست و ممکنه نتونه با مشکلاتش کنار بیاد.
پسر سرگردون درس و کار زیاد و نسخههای جور واجور دکترای مختلف و پرستاری از پدرش.. و این داستان همچنان ادامه داره...
3- زیتون سوخته میخریم!
چند روز پیش چندتا مهمون داشتم. طبق معمول کارامو گذاشته بودم دقایق آخر و هولهولکی کار میکردم.
جلوی اجاقگاز وایساده بودم و رو یه شعله برنج گذاشته بودم که وقتی قد کشید و کمی نرم شد آبکشش کنم. رو یه شعله مرغ گذاشته بودم. رو یه شعله گوشت برای درست کردن خورش که هنوز حتی نمیدونستم قراره قرمهسبزی شه یا خورش دیگهای مثل کدو یا بادمجون یا... باید میرفتم تو فریزر رو نگاه کنم ببینم چی حاضر دارم. رو یه شعله سیب زمینی سرخ میکردم و روی یکی از شعلههای جلو کتری آب رو گذاشته بودم جوش بیاد. تموم شعلهها تا آخرشون باز بود. چند تا قاشق و ملاقه گذاشته بودم رو یه پیش دستی و هر بار با یکیشون یکی از غذاها رو بههم میزدم و میپریدم اینور و اونور. پیاز و سیر خورد میکردم. به غذا اضافه میکردم. نمک زردچوبه میآوردم و گاهی میرفتم سر یخچال ببینم ماست کم نداشته باشم.
یهو یادم افتاد امسال از کرمان ادویهی خوشعطری آوردم. کابینت پهلویی گاز، قسمت بالای بالا که دستم بهش نمیرسید.صندلی به گاز نزدیک بود و حوصلهم نیومد بدمش اونورتر. از همون جلوی گاز شروع کردم به بالا رفتن از صندلی . چقدر جلوی گاز داغ بود. خوب 6- هر 5 شعله تا آخرش باز بود. ادویه رو پیدا کردم و اومدم پایین. داغ داغ شده بودم و شروع کردم ادویه ریختن و.. چند لحظه بعد دیدم بوی سوختگی میاد.. وای..لابد قاشق چوبی چیزی رو گاز بود..ولی انگار بوی پارچه سوخته میومد.. دستگیرهای دمکنی چیزی رو گاز جامونده ؟ دیدم نه. من هی داغتر میشدم و بوی سوختگی بیشتر میشد. یه دفعه دیدم شعله داره از تیشرتم بالا میاد.. من خنگ نفهمیده بودم این لباس خودمه که داره میسوزه:)
خوشبختانه ظرفشویی تقریبا بغل گازه و دوش داره.
حالا خوبه یه ربع قبلش بلوز پلاستیکی که تنم بود عوض کرده بودم. از لباسی که توش پلاستیک بهکار رفته باشه بدم میاد. و یه تیشرت نخی گشاد پوشیده بودم. زیرش یه دامن تنگ پوشیده بودم و دامن نذاشته بود که حرارت به بدنم برسه. البته اوایلش.. با اینحال خود دامن هم سوخته بود. جالبه که شعله به سوتینم رسیده بود و اونم کمی سوخته بود.. حالت پوسیده پیدا کرده بود. حالا سه تاییشو نگهداشتم برای موزه:) قربون حواس جمع..
پ.ن.
طبق معمول وقتی برای آدم یه اتفاقی میفته یا نزدیکه بیفته اول یاد مامانجونش میفته٬ زنگ زدم به مامان و جریان رو تعریف کردم. و منتظر دلداریش بودم
اولین جملهی مامانم با نگرانی:
- وای...کدوم تیشرت و دامنت بود؟
- فلان دامن و فلان تیشرت.
- ا... حیف!:(
4- دارم فیلم بانوی زیبای(My fair lady) من با بازی ادری هیپبورن رو میبینم.دیروز خریدمش (دوهزار تومن). خوشبختانه یه جا رو پیدا کردم که فیلمهای غیرمجاز میاره. فیلم 21 گرم رو هم خریدم:) فعلا از 3 سیدی فیلم بانوی زیبای من یکیشو دیدم. بقیهشو باید برم الان ببینم. جالبه که تازه فهمیدم که من چندوقت پیش تأتر این فیلم رو تأترشهر دیدم با بازی فرهاد آئیش. اسم تأترش اصلا یادم نمیاد.
موضوعش اینه: یه زبانشناسی شرط میبنده در عرض 6 ماه به دختر زیبای گلفروش که زبان خیلی لاتمآبانهای داره ادب و زبان طبقهی بالای اجتماع رو یاد بده، طوری که اونو به مهمونی اشراف ببره و اونا نفهمن که این دختره یه زمانی گوشهی خیابون بوده..فیلمش موزیکاله.
فیلم اشکها و لبخندها رو هم قراره یکی برام گیر بیاره.
5- تو و اشتیاقِ پرصداقت تو
من و خانهمان
میزی و چراغی...
آری
در مرگآورترین لحظههای انتظار
زندگی را در رؤیاهای خویش دنبال میگیرم.
در رؤیاها
و در امیدهایم!...
(شاملو)
6- اینم عکس یاکریمهای پشت پنجرهی اتاق پشتی که من تابهحال فکر میکردم کفترچاهی هستن:) (اصلا زیستن بهم تذکر نداده ها...)
اینا قبلا همینجا لونه داشتن و 2تا تخم هم توش گذاشته بودن(نمیدونم کدومشون تخما رو گذاشته بود. مادههه یا نره؟).
لونهشونو بردن دم یه پنجره دیگه و از تخماشون هم خبری نیست. فقط غذاشونو میان هتل زیتون میخورن و میرن.
۷- فضولک راه جدید مبارزه با فیلتر کردن رو نوشته.
۸- آبچینوس معمولا عکسای خوبی میگیره. اینیکی دیگه آخرشه:) چندتا کاسهی گدایی حاچ آقا؟!
۹- وای... خاک بر سرم! دامون انگار راست میگه!
غیر ارزش که بودیم ٬ جزء عناصر خودفروخته هم شناخته شديم:) دنبالش نگردید..اسمم در شماره ۱۷ نوشته شده. به اين میگن ارتقاء مقام:) اهم.. در طی يه هفته از مقام ۷۷يهو درجه گرفتيم رفتيم ۱۷:) هیچکی یه شبه نمیتونه مث مو مقامش بره بالا! مرسی سپاه اسلام! شناسایی ۴۴۱ عنصر خودفروخته در این مدت کم خیلیه ها... جواد رو ببینید که دوم شده:))) شماره ۴ و ۸ هم به مزایده گذاشتن. به بالاترین پیشنهاد:)
راستی من قراره همين هفته به قم اسبابکشی کنم:) اينا از کجا فهميدن من کرجم؟:-O اند هوشن اینا بهخدا...
اما خودمونيم بعد از کهنه شدن مسئلهی هخا خيلی احتياج به همچين چيزی داشتيم. پاک حوصلهمون سر رفته بود:)
طبق آخرين خبر٬ پرشينبلاگ٬ وبلاگ سپاه اسلام رو بست. اونام اسبابکشی کردن به بلاگاسپات!
1- دروغ نگوییم و زندگی را باور کنیم
از خاک کمتر نیستیم
بروییم
از ابر کمتر نیستیم
بباریم
دستی از اعماق شب
پی چراغ میگردد
چراغ باشیم
و
دست را یاری کنیم...
(کسی اسم شاعر این شعر رو میدونه؟)
2- شعر بالا رو مهیار عزیز، بچهکرج، که سالهاست مقیم خارج از کشوره، فرستاده و گفته اسم شاعرش رو نمیدونه. مهیار هر دفعه که ایمیل مینویسه چندتا از عکسایی رو که خودش در کشورهای مختلف گرفته، برام میفرسته. ازش اجازه گرفتم گاهی از عکساش اینجا بذارم(اند بچهمثبتبازی)...
این عکسو اولش فکر کردم با فوتوشاپ درست کرده ولی مهیار گفت در اسپانیا واقعا همچین مجسمهی بیناموسی در ساحلشون نصب کردن. اقلا یه چسب میچسبوندن به شوم..لش:)
نتیجهای که من از این عکس گرفتم اینبود که بعضی آقایون مخشون یه کم کوچیکه و بالش زیر بغلش نمادی از خُر و خُفتو بودن (بخور و بخواب) مردا میده:) نزن بابا... شوخی کردم!
اینعکس هم جالبه!اینم فوتوشاپ نیست... ممونم از تموم محبتای مهیار... فکر کنید همهی اینآقایون و خانمها هم مثل عکس بابا لخت بخوان از آب بیان بیرون:)
3- ای ایران، ای مرز پرگهر
ای خاکت سرچشمهی هنر
دور از تو اندیشهی بدان
پایندهمانی تو جاودان...
سرود زیبای"ای ایران" 60 ساله شد!
60 سال پیش، در 27 مهر 1323، آهنگ زیبای استاد "روحالله خالقی"، و شعر ساده و پرمعنای دکتر "حسین گلگلاب" باهم سرودی رو خلق کردند که سالهاست ورد زبان مردم ایرانه.
در طی سالها، این سرود تبدیل به نمادی از دوستی و اتحاد همهی مردم ایران از هر قشر و طبقهو همینطور با هر ایدئولوژی شده.
هوشنگ سامانی روزنامهنگار روزنامهی همشهری، دلیل ماندگاری این سرود رو در نکات زیر میدونه:
- سلیس و روان بودن شعر. به دور از واژگان دشوار که تقریبا تمام گروههای سنی قادر به درک مفاهیم آن هستند.
- توصیف مفهوم و زیباییهای عنصر"وطن" که به طور طبیعی برای شهروندان(کشورمندان) هر کشوری دلپذیراست.
-دوری از هر گونه گرایش سیاسی، مذهبی و قومی!
و مشخصات آهنگ:
- ریتم دوچهارم با سرعت نسبتا زیاد که حالتی بسیار حماسی دارد و رژه سربازان را تداعی میکند.
- گردش زیبای نغمات در فواصل دستگاه شور و آواز دشتی که برای گوش ایرانی جذبه زیادی دارد.
- تلفیق درست واژهها با نغمات موسیقی بیآنکه بههم بریزد یا ادای کلمات نامفهوم باشد.
یاد خالقی و گلگلاب گرامی باد...دمشون هم گرم!
*توجه*
گل گلاب شوهرعمه ی مادر بزرگ ندا بوده:)
4- متاسفانه درخواست عضویت من در بخش فاطمیون وبلاگ حزبالله توسط پاسداران رد شد:(
ایشون اول با نگاهی سرسری به وبلاگم، نوشته های منو اینطور ارزیابی کردن:
"بسم الله . جناب زیتون . سلام علیکم . اولا این صفحه متعلق به من نیست . ثانیا هدف از تاسیس این صفحه متمرکز کردن آدرس صفحات وبلاگ حزب اللهی و ارزشی و معتقد به نظام اسلامی است . چه خواهر و چه برادر. اما مشکل این است که محتوای صفحه شما - اتفاقا وبلاگ سیستم سایت است - خودتان بگویید دارای محتوای ارزشی است ؟ محتوای ضد ارزشی ندارد. اما غیر ارزشی هم نیست."
و دقیقا 5 دقیقه بعد که کل وبلاگ منو مورد مطالعه و بازبینی قرار دادن اینطوری نتیجهگرفتن:
"بسم الله . متاسفانه ، محتوای صفحه زيتون را درست نخوانده بودم . ضد ارزشی هم هست. لينک بعضی مرتجع های ضد انقلاب را هم درج کرده مثل عباس معروفی فراری مقیم آلمان - مدير مسئول نشريه گردون که آقای سروش (عبدالکريم) به حلقه کيان و نقش آن در تحرکات ضد فرهنگی می نازد- و ... برای ورود شما به اين فهرست ان شاء الله مشکلی نيست جز ماهيت صفحه شما و عدم انطباق لفظ حزب اللهی و ارزشی به صفحه شما . التماس دعا."
5- چون صلاحیت من رد شده، روحیهم خیلی بده و دیگه قادر به ادامهی نوشتن نیستم! منو بگو که تاحالا فکر میکردم وبلاگم خیلی ارزشیه!
1- ديشب تو تلويزيون، کانال دو، گفتن که "حکم ژيلا ايزدی(دختر ۱۳ سالهای که از برادر ۱۵ سالهش بختیار ایزدی باردار شده و بچهش هم تو زندون به دنیا اومده) به هيچوجه سنگسار نيست. حتی زندان هم نمیره و فرستاده شده به بهزيستی." گفتن که "خارج کشوريا بیخودی شلوغش میکنن."
حالا نمیدونم از ترسشون رای رو عوض کردن يا هنوز رای ابلاغ نشده بوده.
آخه بگو اگه خارج کشوریا و داخل کشوریا باخودی شلوغش نمیکردن که شما مجبور نمیشدین به شکرخوری بیفتین:)
(اگه لینک پتیشن کار نمیکنه لطفا اینجا رو امتحان کنید.)
2- تناقضی که بعد از انقلاب در قوهی قضاییه به وجود اومده و خودشون هم توش موندن اینه که، قبلا سن مجرم بالغ 18 سال تموم بود و قبل از اون سن٬ صغیر و نابالغ محسوب میشد. بعد از انقلاب اومدن قانون رو با اسلام قاطی کردن و سن بلوغ عقلی رو برای دخترا 9 سال و پسرا 14 سال هجری حساب کردن. یعنی اگه دختر 10 سالهای جرمی مرتکب بشه. از نظر اسلامی بالغ و از نظر قانونی نابالغ به حساب میاد. برای همینه که اون 3 پسر 16-15 ساله رو که مرتکب قتل شدن گذاشتن 18 سالشون بشه بعد اعدامشون کنن. چون از نظر اسلامی موقع قتل عاقل و بالغ بودن ولی اعدامشون منع قانونی داشت. با ژیلا هم میخواستن همینکار رو بکنن ولی از نظر افکار عمومی جهانی محکوم شدن.
3- از یه کسی که در محلههای فقیرنشین کار یا زندگی میکنه، مثلا یه معلم، بپرسید که تو مدرسهها چه چیزهایی میبینه و میشنوه! متاسفانه تجاوز محارم به کودکان، مثل تجاوز پدر، عمو، دایی، برادر و... (و حتی تجاوز بچههای کلاسبالایی به کلاس پایینیها) چقدر مرسومه.
و تقریبا هیچکدوم از اینها توی آمار تجاوزات نمیاد. چون به خاطر شرم و حیای بچه یا مادرش و همینطور به خاطر آبروی خانواده پنهان میمونه.
و باز متاسفانه به علت غیرقانونی شدن سقط جنین( اینم بعد از انقلاب)، چقدر ازدواجهای صوری با عجله و ناجور( مثلا با یه معتاد) صورت میگیره و چقدر بچهی اینجوری تاحالا بهدنیااومده...
اینا اومدن تو روابط دختر و پسر محدودیت ایجاد کردن، محدودیت که چه عرض کنم، از کوچیکی دخترا و پسرا رو کاملا جدا از هم بار میارن بعدش توقع دارن اخلاق جامعه سالم بمونه. من پسر 18 سالهای رو میشناسم که حتی خواهر و مادر خودشو بیروسری ندیده و یا تا به حال اجازه نداشته دخترخالهو دختر عموشو ببینه. به محض در زدن خانوادهی دختردار باید در آشپزخانه قائم و به محض ورودشون به اتاق باید از خونه بیرون بره. خوب چه توقعی میشه داشت؟
سرشونو کردن زیر برف و هی میگن ایشالله هیچی نیست. عزیز من، از این چیزا ماشالله خیلی هست!
باید فکری کرد. فحش به برادر و یا پدر ومادر گناهکار هم هیچ دردی رو دوا نمیکنه. همهشون معلول این شرایطیان که اینا برای ماها درست کردن!
4- من تازگیها به این نتیجه رسیدم که با روزهدار بر سر سفرهی افطار نشستن، هزاران ثوابشکمی داره! میگی نه، امتحان کن:) فقط اولش موقع آبجوش و خرما یه کم خودتو کنترل کن. بعدش به فیوضات عظیمی نائل میشی! از آشرشته و انواع سوپها بگیر تا خورش قرمهسبزی و زرشکپلوبامرغ و عدسپلو و لوبیاپلو... برای دسر هم از شلهزرد و زولبیابامیه بگیر تا انواع کارامل و...
5- سبیلباروتی عزیزم(آره بهتره اینجوری صداش کنم) این گُل رو برام آورده:
استِرلیتسیا یا مرغ آتشین! مجبور شدم منظرهی زیبایی رو که زیرش بود حذف کنم. وگرنه معلوم میشد کجام:)
6- اولین طراحی با ذغال من از دوستام:) یه وقت شناخته نشن اینقدر قشنگ کشیدم:)
7- این عکس تاتر شهر رو به یاد داستان شبانههای عباسمعروفی و آنتیگون زیباشون گرفتم.
8- آخ جان... هخا بازم اومد:) میگه "موقع سنگبار(سنگسار) ژیلا برید همه با هم سرود ای ایران سر بدید تا مبارزهمون به نسیژه(فکر کنم منظورش نتیجه بود، تازه از اون لیوان پشت پرچم خورده بود زبونش موقع حرف زدن روی کلمات لیز میخورد) برسه."
بعدش گفت: "همه برید تو خیابونا هی قدم بزنید."انگار مردم ایران همهشون بیکارن و شکرخدا هیچکی برای سیرکردن شکم خانوادهش مجبور نیست دوسه شغل رو باهم داشته باشه.
و بعد:"موقع قدم زدن همهش به روی دیگران لبخند بزنید و بهشون بگید دوستت دارم.."
فکر کردم اگه مثلا من پاشم برم میدون انقلاب و در گوش همه بگم دوستت دارم، عکسالعمل خانوما: هزاران پشت چشم برام نازک میشه و صدها نفر میگن ایش، خاکبرسر لزبینت کنن. آقایون هم که تکلیفشون معلومه. هزاران شماره تلفن بهم میدن و صدها نفر دنبالم میفتن و فکر میکنن لابد خبریه...
و اما اگه یه پسر بره این کارو بکنه، از طرف جمعیت مبارز نسوان هزاران کیف و لنگهکفش و مشت بر کلهاش کوبیدهمیشه٬ از طرف بقیهآقایون هم روم نمیشه بگم چیا میشنوه:)
هخا جان یه جملهی بهتری برای مبارزه سراغ نداری؟
۹- سیمین دانشور: تا زمانى که زنده هستم اجازه نقد آثارم را در تلويزيون نمیدهم .
۱۰- سرخوردگان میگویند
دریا را فراموش کن
روزی
حسرتِ همین رودخانه را
خواهی خورد...
(ارشیا)
1- در تاریکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشمهایت را یافتم
و شبم پر ستاره شد...
(احمد شاملو)
2- با دوستی که لیسانس شیمیه داشتیم تو یه خیابون قدیمی قدم میزدیم. یکی از قدیمیترین خیابونای شهر که یه عالمه درخت چنار کهنسال داره، بلندتر از ساختمونای پنج طبقه. با اینکه خیابون امیری الان یکی از پررفتوآمدترین و تجاریترین خیابوناست، ولی عرض پیادهروش هنوز هم یک متره. چون هربار شهرداری تصمیم به عریض کردن پیادهرو این خیابون میگیره. کسبه که با این کار مغازهشون کوچیک میشه، با اهدا رشوههای...ببخشید... هدایای آنچنانی، منصرفشون میکنن. بگذریم... اصلا بحثم این نیست.
قبلش با دوستم رفته بودیم کتابفروشی، دوستم یکی از کتابهای فهیمهرحیمیرو خرید و من کتاب شعر شاملو. تو تاکسی برای چند دقیقه کتابها رو با هم رد و بدل کرده بودیم و گفته بودم اینا چیه میخونی؟ بعد صفحهی دومش خونده بودم: چاپ بیستودوم. و اون صفحهی دوم کتاب شاملو رو آورد و خوند: چاپ نهم. تازه بعضی ازشمارگان یک نوبت چاپ کتاب رحیمی تا ۲۰ هزار تا هم میرسید و بعضی از کتابهای شاملو کمتر از سه هزار تا.
در پیادهرو یکمتری شلوغ امیری بحث میکردیم که تیراژ کتاب مهمتره یا ارزش نوشتههای کتاب٬دوستم معتقد بود این تیراژ کتابه که مهمتره. بارها تنه خوردیم، گاهی مجبور شدیم مثل کوهنوردا در یکخط حرکت کنیم. وسطای امیری یهدفعه حواس دوتامون رفت به یهدختربچهی قشنگ و کوچولوی و نوپایی که از روبهرو میآمد..فکر کنم حدودا 5/1 سالش بود. جلوی مامانش در این پیادهروی یکمتری پر از چالهچوله رو به روی ما به سمت ما میدوید. دهنش از ذوق و شوق کودکانه به خنده بازِباز بود و چشمای شیطونش میدرخشید. هر دو بیهوا گفتیم: وای... چه خوشگل و نازه! هنوز این جمله از دهنمون بیرون نیومده بود که بچههه طفلکی پاش رفت توی یکی از چالهچولهها و محکم خورد زمین. پیرهن کوتاه تنش بود و پاهاش و دستش و کمی از صورت عین برگ گلش زخمی شد و زد زیر گریه. هر دو دویدیم به طرف بچه. دوستم زودتر خودشو رسونده بود. و هر چی بچهمیخواست خودشو بندازه تو بغل مامانش دوستم ول نمیکرد. هی با بغض میگفت: "ببخشید! تقصیر من بود. من چشمم شوره! تروخدا ببخشید. یادم نبود از کسی نباید تعریف کنم...."
چند نفر دورمون جمع شده بودن. و پیادهرو از شدت جمعیت کاملا بسته شده بود. مادر بچهبا ناراحتی و بدگمانی زل زده بود به دوستم ومیخواست به زور دخترشو از چنگ دوستم درآره و از دید چشمهای شورش قائمش کنه و بذاره در ره. دوستم محکم بچه رو چسبیده بود و معذرت میخواست. من هر چی داد میزدم این حرفا چیه؟ پیش میاد دیگه. تقصیر چالهچولهست.. اما مگه صدام به جایی میرسید! گریههای جیغآلود بچه با معذرتخواهیای دوستم و دخالت مردم که "شاید راست بگه، رسیدی خونه برای بچهت اسفند دود کن!" نمیذاشت صدا به صدا برسه.
خلاصه بقیهراه به جای بحث قبلی٬ بجث چشمزدن و اینا بود. دوستم میگفت از کوچیکی از هر کی تعریف کردم٬ یا مریض شده یا جاییش شکسته یا مرده. من میگفتم مگه با نگاه میکروب میشه وارد بدن دیگری بشه؟بهم گفت مثل اینکه تو خیلی بیایمان و بیاعتقادی! خواستم بگم آره به خرافات بیایمان و بیاعتقادم. ولی دیدم الان(اونزمان) هر چی بگم بیاثره.
حالا خودمونیم٬نمیدونم چرا از اون روزی که دوستمو دیدم حالم بد شده:)سرکم گیج میره:)
3-در راستای توصیهی حسین درخشان که بریم تو زیرزمین و بچهی خوبی بشیم، رفتم در وبلاگ بچهحزباللهیها در قسمت فاطمیون ثبتنام کردم:) تا چه مقبول افتد و چه در نظر اسمشو نبر اُفتد:)
پ.ن. بیسلیقهها کامنت درخواستمو پاک کردن:( اونقدر بامزه نوشتهبودم که نگو..کلی حزباللهیبازی درآورده بودم.
4- اسم اسمشو نبر اومد. آقا و دوستان، دیشب با تلسکوپ تا صبح رو پشتبوم بودن. یه وقت خدانکرده دیشب سرما نخورده باشن! مبارکه. بالاخره حلول ماه رمضان به اثبات رسید و شروع سریالهای درپیتی و آبدوغخیاری تلویزیون... و شروع بوی بد دهان... و شروع کممحلی کارمندا به ارباب رجوع به بهانهی روزه... و شروع تظاهرها... و شروع...(شما بگید شروع چی)
5- مهشید عزیز( با اونیکی مهشید عزیز که سوئد زندگی میکنه فرق داره ها. اینیکی مهشید ساکن آمریکاست) در نظرخواهیم ترجمهی انگلیسی شعر همسربیوفای گارسیالورکا رو نوشته. ممنون.
6- خیلی ممنون از جوابهای شما در مورد سوال شمارهیک مطلب قبلیم. بخصوص از: بامداد، شبح، یلدا، آبنوس، کتبالو، مَن، اِم، ساناز، داریوش، مُخ رایانه، خدابیامرز، خُسنآقا، شهره، ندا، شبنم، کانگورو، دختربس، یونس، قاصدک، کیمیا، 2تا مهدی، دیبا، سهنقطه، بیاسم، روزبه ٬ داریوش کبیر و...
چقدر وبلاگ تو این موقعیتها به درد میخوره!
7- امروز رفتم به یه بازارچهی زنان. خیلی جالب بود. تو یه باغ بسیار زیبا و خوشآب و هوا برگزار شد. هر کسی یه چیزی درست کرده بود و به نفع تعاونیهای زنان میفروخت.روی میزها پر بود از انواع خوراکیها، مثل: ترشی، مربا، کیک، قطاب، پیاز داغ، سیرداغ، سبزی خشک و انواع سالاد وشلهزرد و زولبیا بامیه وساندویچ و...
و انواع وسائل دستدوزی مثل عروسک، روسری، شال،کلاه، حوله، رومیزی، کیسههای پارچهای محیط زیستی، و... و هنرهای دستی مثل گلچینی، ویترای(نقاشی) روی شیشهو گیلاس و لیوان، شمعدان و تابلوی نقاشی و.... و همینطور انواع گلدان گل و جزوهها و... طبق معمول میزهای خوراکیفروشی از همهجا شلوغتر بود:) شادی صدر و دخترگلش دریا هم اومده بودن:)
8- وبلاگ دو هنرمند بازیگر تاتر که خیلی خوب مینویسن. مارمالاد و ماراساد. چگونه در چند روز بهترین بازیگر جهان شویم!:)
9- والله هر چی نگاه کردم آخرش یاد نگرفتم اینقدر سریع تیشرتهامو تا کنم:) نکنه سرکاریه؟
10- دنیای امروز٬ دنیای آماره...
11- وای که گاهی چقدر لجم میگیره از بعضی از این صورتکهای یاهو مسنجرجدید! مثلا یه شب ناراحتی وآنلاین میشی، یاهو مسنجر هم که قربونش برم معمولا اتوماتیک خودش میاد.. میبینی صورتک همچی جلف داره غشغش میخنده که اعصابت خورد میشه... یا دوستت ناراحتی داره و آفلاین باهات دعوا کرده. وقتی پنجرهشو باز میکنی میبینی نیش صورتکش تا بناگوش بازه.
12- گاهی متوجه میشی که لینکتو از یه وبلاگ برداشتن. دو حالت داره معمولا. ممکنه عقایدتون اصلا بههم نمیخوره و تو اینو خیلی وقته فهمیده بودی. در این صورت احتمالا اصلا ناراحت نمیشی و حتی انتظارشو داشتی.
ولی گاهی میبینی با یکی تقریبا همعقیدهاید، باهم در تماسید. برای هم کامنت میگذارید. و متوجه میشی خیلی وقته جزء حلقه دوستاش نیستی. در این صورت جا میخوری. میگی این یعنی قطع یکطرفهی دوستی؟ یعنی دیگه نیا؟
خوشم میاد بعضیا اینقدر شهامت دارن میرن میپرسن که چی شده لینک منو برداشتی؟ متاسفانه من این جسارت رو ندارم. میگم لابد دلش خواسته. اگه برم دلیلشو بپرسم شاید تو رودرواسی بمونه. و...
یه چیز جدید هم مُد شده. بعضیا که روشون نمیشه لینک آدمو بردارن، میان یه حرف اضافه به لینکت اضافه میکنن. اینجوری هیچوقت لینک پینگ نمیشه و همیشه اون تهمها میمونه:) بگم کی؟:)
۱۳- اسد عزیز چند وقت بود پیداش نبود. نگو با دوچرخه تصادف کرده و دستش شکسته(نکنه دوستم چشمش زده!) امیدوارم زودتر خوب بشه.زیتوننویسی اسد خوندن داره:)
1- وقتی خانم کارشناسی در جمعمان گفت: " بچهها، وقتی ازدواج کردید، سعی کنید برای شوهراتون همسر باشید نه خواهر و مادر... آقایون ایرانی بیشتر دوست دارن زنشون شبیه مادرشون باشه و حتی خودشون رابطه رو به این سمت هدایت می کنن, ولی بعد از یکی دوسال همین رابطه دلشونو می زنه .." با شنیدن این حرف مثل دانشمندی که دقیقا فهمیده گوینده چی میگه و تا ته حرفاشو خونده، سری تکون دادم. و حالا که به خودم رجوع میکنم، میبینم اصلا منظورشو نفهمیدم:) کسی هست که یاری کند مرا؟ نظرات شما چه خانم باشید چه آقا، و چه مجرد باشید چه متاهل، برایم بسی مغتنم است!
بنفشهی عزیز در نظرخواهیم لینک مطلبی از عباس اجمدی رو گذاشته به اسم: استاد شهریار و عقده زنا با محارم. نوشتههای عباس احمدی که لینک چندتای دیگهش در زیر همین لینک هست٬ برام تازگی داشت.
شبح هم قدیم ندیما مطالب بسیار خواندنی و آموختنی در مورد روابط همسرها نوشته.
2- معمولا وقتی میخوام از کسی نقلقولی بیارم، وقتی میخوام باهاش شوخی کنم، وقتی میخوام عکسی ازش چاپ کنم، و بیشتر اوقات حتی وقتی میخوام بهش لینک بدم سعی میکنم ازش اجازه بگیرم. مثلا وقتی به همسر دوم خواستم لینک بدم ازش اجازه خواستم. گفتم ممکنه لینک من ممکنه باعث دردسرت بشه. اشکالی نداره؟ و خودش بزرگواری کرد و گفت نه.
وقتی دفعهی پیش به یاسی لینک دادم، اهمال کردم. گفتم زنی که اینقدر شجاعه که تموم مسائلشو در در وبلاگش مینویسه لابد از نظرش اشکالی نداره خوانندههای جدید برن بخونن و شاید فکر میکردم بشه ازین طریق کمک فکری بهش کرد.
خیلی متاسفم و همینطور ازش معذرت میخوام اگه باعث دردسر یراش شدم.
خوب این خیلی بده که ماها این حق رو به خودمون میدیم که خیلی سریع در مورد دیگران قضاوت کنیم.
یاسی صبور از من گلهای نکرده. تازه گفته خوشحاله که بدون غرض برخورد کردم. با اینهمه متاسفم که تا حدی باعث از بین رفتن تنهایی و خلوتش شدم.
3- نمیدونم چرا این پتیشن رو ایرانیای مقیم خارج بیشتر امضا کردن! ایرانیهای مقیم داخل واقعا مخالف ادامه تحصیل بچههای افغانی هستن؟
امضاء پتیشن مربوط به اعدام نکردن فاطمهی حقیقتپژوه٬ زنی که شوهر صیغهایاش رو به خاطر اینکه میخواست به دختر ۱۵ سالهش تجاوز کنه٬ کشت٬ برای مخالفین اعدام٬ بخصوص اعدام فاطمه٬ از واجباتاست. چه جملهی پر ویرگولی شد.:)
فرین عاصمی نویسندهی وبلاگ ترزا و خبرنگار رادیو فردا بعد از مصاحبهای با محمدعلی دادخواه٬خبرداد که به علت اینکه فاطمه در زمان محاکمه از داشتن وکیل محروم بوده و همینطور عملش از مصادیق بارز دفاع مشروع بهحساب میاد فعلا حکم اعدام قابل اجرا نیست. امیدوارم هیچوقت هم قابل اجرا نشه!
4- دُم یه کامنت جدید رو گرفتم و رسیدم به نظرخواهی یکی از مطالب قبلیم، دیدم اووووووَه! 60 تا کامنت جدید از طرف آنلاین پوکر و جکپات و از این کوفت و زهرماراست. هر 60 تا رو نشستم پاک کردم..فرداش دیدم 80 تا اومده. رفتم به چند نظرخواهی قدیمیدیگهم سر زدم.دیدم اونجاها هم پر شده از این آگهیهای قمار. آخه بگو مردِ حسابی( مطمئنم مرده، خانوما از اینکارای بیمنطق نمیکنن) مامانم قمارباز بوده یا بابام؟ که هی ازین تبلیغا برام میزنی؟:)
5- این شعر رو لطفا 18+ها بخونن. بعدا نگی نگفتی!
"همسر بیوفا"
به کنار رودخانه بردمش
بدین گمان که بیشوی است
حال آنکه او شوهر داشت.
قرار ما در شب عید سن ژاک بود.
هنگامی که چراغها خاموش میشوند
و جیرجیرکها به صدا در میآیند.
در خلوت آخرین حصار
به پستانهای خفتهاش دست کشیدم
و سینهاش
چون خوشههای سنبل به رویم گشوده شد.
و خشکی دامن آهارزدهاش
چنان چون پارچهای ابریشمین
که به دوازده کارد توامان دریده باشند
در گوش من صدا کرد.
بر حاشیه جادهها
قلههای بینور درختها،بزرگ میشدند
و افقی از سگها
در دوردست رودخانه
عوعو میکرد.
آنگاه که از بوتهی تمشکها
و خارها و جگنها گذشتیم
خواباندمش
و گیسوان بافته پرپشتش
در خاک نرم فرورفت
و چالهای درست کرد.
دستمال گردنم که باز شد
او دامن از تن کند.
و سپس، هنگام که کمربند و ششلولم را گشودم
او سینهبندهای چهارگانهاش را.
نه گلهای مریم و نه حلزونها
پوستی به آن لطافت دارند.
و نه بلورها را در زیر مهتاب
درخششی چنان تابناک است.
رانهایش، چون ماهیان لغزنده
بر من لغزیدند
نیمی تمام حرارت،
نیمی پر از برودت
من آن شب چهار نعل
بر مادیانی صدفگونه تاختم
بیعنان و بیرکاب،
من مرد هستم و فاش نمیکنم
آنچهرا که او به من گفتهاست.
تو و دانایی مرا واداشت
تا محتاطتر باشم.
آلوده بر بوسهها و شنها
از رودخانه گذرش دادم.
تیغههای زنبقها
با نسیم شب ستیزه میکردند.
من چون کولی کاملی
چنان که بایسته است رفتار کردم.
هنگام وداع
اورا سوزندان بزرگ قشنگی دادم
لیک نخواستم گرفتارش باشم.
چرا که شوی داشت.
و هنگام که به سوی دور میرفتیم
مرا گفت، دوشیزه است...
(فدریکو گارسیا لورکا)
ترجمهی: رضا معتمدی
از کتاب:آوازهای کولی
۶- اينیکی عکس رو فقط برای بچههای ۶ سال به پايين گذاشتم :) بعدا نگي نگفتی!
1-گیتار
به گریه درمیآورد رؤیاها را،
و هقهق ارواح گمگشته
میگریزد از دهان گِردش.
عنکبوتوار
میبافد ستارهای گسترده
برای شکار آههایی
که در برکهی سیاه چوبینش شناورند...
(فدریکو گارسیا لورکا)
2- هفتهی کاملا مغشوشی داشتم. یک عالمه کار داشتم. تکهتکه، اینور و اونور. اینترنت هم که میام، به جای آرامش باز دچار اضطراب میشم. یه عالمه ایمیل جواب نداده(البته خونده شده) تو میلباکسم هست. و باز در مقابل چشمای وحشتزدهم تعدادشون، هر بار که دکمهی "دریافت" رو میزنم، زیاد و زیادتر میشه. کامنتهایی که باید بخونم و جواب بدم و به وبلاگ دوستانی که ازم انتظار دارن یا دعوتم کردن برم. و این وسط توقع کسایی که انتظار دارن دربارهی هر چیزی که "اونا" دوست دارن بنویسم قوز بالای قوز میشه.
- در کانادا فلان روز، روز مادره. چرا ننوشتی؟
- در بوکینافاسو فلان روز، روز حمایت از سوسکهای وحشیه. خجالت نمیکشی دربارهش نمینویسی؟
- ای چپگرای افراطی، چرا در مورد علی شریعتی چیزی نمینویسی؟
- آبان تولد رضا نیمپهلویه یادت نره یه مطلب بنویسی. ای ضدسلطنت طلب!
- تو که در مورد همه مسائل اهمال میکنی اقلا بیا به "من" لینک بده که دربارهی سایز موشهای خیابون ولیعصر مقالهی تحقیقی نوشتم!
و...
آقا جان، من اصلا در مورد هر چیزی که عشقمه و یا فکرمو در اون زمانی که دارم تایپ میکنم اشغال کرده مینویسم. خوب شد؟:)
آخیش... راحت شدم!
2- در یه جلسهی جدی داشتم پیشنهادی میدادم که به نظر خودم خیلی جالب بود. شخص( بیسلیقهای) آخر صحبتام گفت:" این طرح ممکنه در تهران خوب جواب بده، ولی اینجا کرجه، فرهنگ بومی مردم که از 72 فرهنگ مختلف درست شده ممکنه نپذیرهتش. "
من که قبلا شنیده بودم به طرحهایی که در خارج کشور قابل اجراست برای تطبیقش با فرهنگ ایرانی میگن فلان طرح رو "ایرانیزه" میکنیم، خیلی با اعتماد به نفس و جدی گفتم: اشکالی نداره " کرجیزه"ش میکنیم.
نمیدونم این کلمهی کَرَجیزه چی داشت که ملت بیجنبه زدن زیر خنده! البته خودم هم برای اینکه کنف نشم خندیدم ها... ولی جان من "جیز" هم خنده داره؟:)
3-به مدت یک هفته، نمایشگاه نیروی انتظامی در فرهنگسرای کوثر برپا بود.این سومین سالیه که من میرم دیدن. در این روزا آقا پلیسا خیلی مهربون میشن، فکر کنم حتی اگه لُپاشونو بکشیم چیزی نگن:) اجازه میدن به اسلحههاشون دست بزنیم و با باتومهای ضدشورششون بازی کنیم:) تعداد زیادی پسربچه لباس پلیس پوشیدن و تو محوطه از اینور به اونور میدون. دانشآموزان مدارس رودستهدسته و اتوبوس اتوبوس برای عبرت گرفتن میارن. غرفههای زیادی از طرف سازمانها و نهادها برپا میشن. غرفهی انتقال خون تندتند از ملت خون میگیره چون میگن تو ماه رمضون خون کم میارن( ماه رمضون هفتهی دیگه شروع میشه) بهزیستی کلی بروشور در مورد بیماری ایدز، هپاتیت، ام اس، وبا، تالاسمی، ... میده..همینطور آموزشهایی در مورد مقابله با سوسک، در مورد ازدواج و...
بکی از بهترین غرفهها به نظر من غرفهی " معتادان گمنام"ه. این سازمان بینالمللی معروف و بیادعا با جلساتی که هر هفته در سراسر ایران و جهان تشکیل میده با قول افشا نکردن نام معتادان، تا حالا تونسته جمعیت عظیمی از معتادان رو ترک بده. شماره تلفنش در تهران رو اینجا مینویسم:
تلفن انجمن معتادان گمنام در تهران: 7803951
فکس: 7850923
صندوق پستی: 3684-15875
جلساتشون در کرج هم در "پارک چمران" و "پارک شهید بهشتی" گوهردشت هر روز از 7:30 تا 8:30(روزهای تعطیل ساعت 9 تا 10:30) برگزار میشه.
همینطور در فرهنگسرای غدیر(محمدشهر) و فرهنگسرای حافظیه(عظیمیه)و فرهنگسرای گلستان(فردیس)
محوطهی امامزاده طاهر و فرهنگسرای مهر(نظرآباد) و هشتگرد(پارک مادر) و فرهنگسرای کوثر(7 تیر- چهارراه کارخونه قند) البته اینجاها هفتهای یکی دو روز!
میدونم که اول باید راههای ورود مواد مخدر گرفته بشه و خیلی مسائل دیگه هست... ولی دیدن جوانهایی که روز به روز دارن در اثر اعتیاد از بین میرن و تعداد خانومهای معتاد هم تقریبا به 36 درصد تعداد معتادان رسیده خیلی زجرآوره..شاید از طریق معرفی این مرکز بهشون بتونیم گامی در جهت سلامتی اونا برداریم.
4- به مناسبت روز کودک از طرف شهرداری، در روزهای پنجشنبه و جمعه(9 صبح تا 9 شب) غرفههایی به سازمانهای مختلف در پارک چمران داده شد.. هر غرفهای سعی میکرد با زدن زلم زیمبوی بیشتر نظرها رو به سوی خودش جلب کنه. در هر غرفه ضبطی با باندهای قوی روشن بود و صدای ترانهای که اتفاقا بیشترشون از طرف رادیو تلویزیون ممنوع هستن به گوش میرسید..بعضی غرفهها هم که ارگ آورده بودن و آهنگ شاد مینواختن و خوانندههایی که اکثرشون خانوم بودن ترانهای ریتمیک و شاد میخوندن. به بچهها کادو که بیشتر چیزای ارزونقیمتی مثل بادکنک بود میدادن. بیشتر غرفهها کلی مداد رنگی و کاغذ روی میزی جلو غرفه برای بچهها مسابقهی نقاشی ترتیب داده بودن. در بعضی غرفهها صورت بچهها رو به شکل گربه و روباه و خرسو.. درمیاوردن.. در جلو بعضی غرفهها، برای جلب بیشتر بچهها، آدمهایی با لباسهای حیوون و یا قطرهی آب با موسیقی میرقصیدن و خیلی راحت با بلندگو بچهها رو به رقص دعوت میکردن...
چیزی که برای من جالب و البته دردناک بود این بود که بیشتر بچههای بزرگتر از 7 سال که به سن مدرسه رسیده بودن، نمیتونستن در شادیها درست شرکت کنن. هر کاری میکردیم حتی دست هم نمیزدن. بیشترشون هاج و واج مونده بودن. خوب تو مدرسه به به دانشآموز میگن آقا باش، خانوم باش، دست نزن، صمان بکم یه گوشه بشین، به جای ترانه قرآن بخون،و رقص بده،جلفه، حالا میگن بیا وسط برقص و شادی کن! دست دست..تقریبا هیچ بچهای دست نمیزد. بزرگترا تو این قسمت بیشتر همکاری میکردن و البته بچههای کمتر از 7 سال هم خبلی بهتر بودن..
قسمت نقاشی بهتر بود. شاید تنها سرگرمی که بچههای آپارتمان نشین دارن همین یه گوشه نشستن و نقاشی کشیدنه،بخصوص دختر بچهها، اونم از بس زدن تو ذوقشون، ابتکار به خرج نمیدادن و بیشتریا مثل هم میکشیدن.
"کتابفروشی بهمن" یه سن بزرگ درست کرده بود و جلوش یه عالمه صندلی چیده بود. هنرمندای معروف برنامهی کودکان در تلویزیون عین"چرا" رو دعوت کرده بود با ارکستر و.. که برنامه اجرا کنن.. ولی حتی نواختن سرود ای ایران نتونست یخ بعضیها رو آب کنه..
تو این دو روز کلی کمک کردم و عکس گرفتم و..
امیدوارم روزی رو ببینم که خنده از لبای بچههای سرزمینم دور نشه..یعنی از لبای بچههای همهی جهان..
5- جمعهی پیش رفته بودم کوه عظیمیه، روز پاکسازی کوه اعلام شده بود. عدهای هم اومده بودن. ولی بیشترش فرمالیته بود. یه عده جلیقه سفید پوشیده بودن و منتظر مسئولی که کیسهزبالهها و بقیه وسائل رو با خودش برده بود خونهش. تا یه ساعت اونورا وایسادم اما هیچ خبری از طرف نشد. من رفتم کوه و برگشتم دیدم حدود ده بیست کیسه زباله از جیب خودشون خریدن و یه کم آشغال جمع کردن. همین
6- تو روزنامه خوندم که زن جوان متاهلی که دوبچهی خردسال هم داشته با مرد متاهل مستاجرشون رو هم میریزه. شوهر زن صبح تا شب سر کار بوده و اکثر شبها هم نبوده. زن سالها مشغول به این رابطه پنهانی بوده تا اینکه یه بار که بچهکوچولوها مادرشونو در آغوش مرد همسایه میبینن، هر دو تصیمم به کشتن بچهها میگیرن. سه روز اونا رو تو حموم زندانی می کنن و به قصد کشت با یه شیء محکم میزنن تو سرشون . از اونطرف آقای همسایه اونقدر زن و بچهی خودش رو کتک زده بوده تا زن بچهش زخمی و نالان قهر کردن و رفتن خونهی پدر زن. زن و مرد جسدهای بچهها(5 ساله و 3 ساله) رو میپیچن تو پتو که بذارن صندوق عقب ماشین که زن همسایه میبینه و به پلیس گزارش میده و.... پسر 5 سالههه مرده و پسر 3 سالههه بعد از عمل جراحی و بستری شدن تو بیمارستان خوب میشه.
حیلی از خوندن این خبر ناراحت شدم و شبش نتونستم درست بخوابم.
کاش مرد همسایه از زنش و این زن از شوهرش طلاق گرفته بودن و با هم ازدواج میکردن تا این فاجعه پیش نیاد.
7- دیشب هم یه وبلاگ خوندم به اسم دستنوشته های یک زن متاهل عاشق درباره مردی که همسرش نیست ... با اینکه شدیدا خسته و خوابالود بودم نشستم از اول تا آخر نوشتههاشوخوندم. چشمام از درد داشت درمیومد ولی کنجکاوی در مورد زنانی که با داشتن شوهر دوستپسر میگیرن- که اینروزها تعداشون خیلی خیلی زیاده- نمیگذاشت از خوندن دست بردارم.
با اینکه کارشو به هیچوجه درست نمیدونم و شدیدا از بعضی کاراش ناراحت شدم، ولی خوندن نوشتههاشو رو به همهی آقایون، بخصوص متاهلها، توصیه میکنم. فکر کنم هر کسی بتونه نکتههایی رو در نوشتههای یاسی پیدا کنه.
مهمترین نکتهش برای من این بود که چرا آقایون(شایدم آقایون ایرانی) وقتی دختری رو میپسندن که مثلا شیطونه، خوشلباسه، خوشاندامه، شیرین زبونه،شجاع و جسوره.و... بعد از ازدواج اولین کاری که سعی میکنن انجام بدن دقیقا گرفتن همین صفات از دخترهاست؟
چرا آقایون ایرانی فکر میکنن وقتی دختری رو به دست آوردن دیگه هیچ وظیفهای ندارن و بهش بیاعتنا میشن. حتی به حرفاش درست و حسابی گوش نمیدن؟
رگ بگم.. چرا آقایون ایرانی زنداری بلد نیستن؟ عشقورزی بلد نیستن؟ متوجه نیستن که اولین چیزی که یه زن احتیاج داره درددل کردن با شوهر و محبت دیدنه؟
چرا در ایران کار و درآمد جای روابط خانوادگی رو گرفته؟( البته مشکلات اقتصادی مملکت غارتشدهمون رو میدونم)
خوب، کار میکنی و برمیگردی خونه، چرا فوری نوکت میره تو روزنامه و تلویزیون؟
و چرا تازگیها بیشتر خانمها به جای سعی کردن برای درست کردن رابطهها و یا حتی پایان دادن به رابطه(طلاق)، میرن با کسی دیگه نیازهاشونو برطرف میکنن؟
برام جالب بود که یاسی حتی به رابطهش شکل مذهبی هم داده بود(مثل بیشتر مذهبیها که بلدن تبصرهای چیزی در مورد عمل اشتباهشون پیدا کنن)، نوشته که هر دو سید هستن و با هم مشهد رفتن و...
چه باید کرد؟
8- کیمیای عزیز، این دختر دوستداشتنی، یار غار اکثر وبلاگنویسها ، در وبلاگش بحثی راه انداخته در مورد ازدواج و سوال کرده:"چه اتفاقی می افتد که ما تصور می کنیم امادگی جدایی از دوره مجردی را داشته و قادریم وارد دوره تاهل بشویم وبعد تصمیم میگیریم که ازدواج کنیم ؟ و اگر ازدواج کرده اید تجربه تان را در اختیارمان قرار دهید؟"
9- از طریق وبلاگ یاسی، قسمت نظرخواهیش، با وبلاگ تخصصی یه استاد حشرهشناس(دکتر احمد عطامهر) آشنا شدم. در مورد مسموم بودن زیتونهای امسال شنیده بودم. حالا با چشم خودم مطلب مگس زیتون رو دیدم و خوندم:)
10-صبح جمعهی گذشته گیلهمرد عزیز در تلویزیون آپادانا یکی از مطلبامو خونده و کلی ازم تعریف کرده:) دمش گرم. خودم رفته بودم کوه و نتونستم ببینم.
11- در صندوق نامههام نامهی مشکوکی دیدم. بازش که کردم نوشته بود: داستان شما در قسمت مسابقه برنده شده و دو بارهم در نشریه اعلام شده، و خواسته بود بهشون زنگ بزنم..زنگ زدم مسئول مربوطه گفت؟ برای گرفتن جایزه و همینطور همکاریهای آتی( با حقالتحریری که قابل شما رو نداره) تشریف بیارید به دفتر نشریه:)
اصلا یادم نبود که ده ماه پیش تو مسابقهای شرکت کرده بودم:) اونقدر به نظرخودم بد نوشته بودم که حتی برای کنجکاوی هم که شده تو این مدت نشریهشون رو هم نخریده بودم:) جایزهی نطلبیده مراده!
۱۲- باز زلزله و باز بیفکری مسئولین و بیامکاناتی و ...
دیشب گرگانی ها در هوای سرد پاییزی شب رو در پارکها و کوچهها و خیابونها خوابیدن..
۱۳- کسی از شکارچی عزیزمون خبر نداره؟ چرا دیگه نمینویسه؟
1۴- دوسه سال بود با هزار زحمت و گرسنگی دادن به خودم، هی دو کیلو کم میکردم و بعد از شکموبازی، درست همون 2 کیلو رو اضافه میکردم( عین یویو یا بومرنگ). این روزها که کارم زیاد شده، بدون رژیم چند کیلویی کم کردم و همهی لباسام گشاد شده. بعضی شلوارامو نشستم تنگ کردم و بعضیاشون رو حوصله نداشتم. گفتم لابد دوباره وزنم مثل قبل میشه. چند روز پیش رفتم فروشگاه شهروند میدون آرژانتین کمی خرید کنم. از ماشین دوستم که پیاده شدم حس کردم قد شلوارم بلندتر از حد شده. اهمیت ندادم. گفتم یه کم گشاده دیگه. از روی مانتو با دست کشیدمش بالا و راه افتادم(با دوستم راه افتادیم). تو فروشگاه که رسیدم هر قدمی که برمیداشتم میدیدم شلوارم هی میاد پایینتر. دوستم میگفت چه عجب اینقدر یواش راه میای و ورجه وورجه نمیکنی؟ روم نمیشد بگم. چند قدم دیگه که برداشتم دیدم نخیــــــــــــــر! انگار تنبونم کاملا داره از ..نم میافته! مانتوم هم کوتاه و چاکدار. چه آبروریزی میشد! یهو پاهامو بستم و وایسادم. نگران و مضطرب بین جمعیت وایساده بودم. دیگه کشیدن شلوار از رو مانتو هم کارساز نبود. چند قفسه اینورم بود ولی راستش میترسیدم برم اون پشت درستش کنم!بهتره اول علت ترسم رو تعریف کنم.
دوستی داشتم که موقتی که دانشگاه میومد به خاطر آشنا بودن با یکی از مدیران فروشگاه، تو قسمت دید زدن دوربینمخفیها کار میکرد و هر روز میومد با آب و تاب ماجراهای دزدیها رو تعریف میکرد:
-بچهها یه خانوم خیلی ژیگول یه همزن برقی برداشت و رفت پشت قفسهها و یواشکی اونو گذاشت زیر بغل مانتوش و ما با دوربین دیدیم و گرفتیمش. گفت خواسته بفروشهتش و پول دندونپزشکیشو دربیاره.
- وای..یه دختر 15 ساله یه بهانهی درست کردن زیپ شلوارش یه جامدادی رو گذاشت زیر کمر شلوارش.
- آخ آخ. امروز یه پسری یه جوراب برداشت نگاه کنه، فکر کرد کسی حواسش نیست جورابو سریع گذاشت پشت شلوارش، تیشرتش رو هم کشید روش..
حالا منم پیش خودم میگفتم اگه برم پشت قفسه ها و مانتومو بکشم بالا و بعدش شلوارمو، لابد فکر میکنن منم دارم چیزی رو قایم میکنم. میان میگیرنم... تهمت دزدی و...وای من تحمل این رسوایی رو ندارم... همون وسط کپ کرده بودم. مردم نگاه میکردن که این خلوچل کیه وایساده تو راه مردم و شلوارشم چروک پروک خورده تا پایین.. ای داد و بیداد..خشتکش به حدودای زانوم رسیده بود.. دوستمم باور نمیکرد من اونحا وایسادهم و میدیدم داره اینطرف و اون طرف دنبالم میگرده(خنگعلی!) فکری به خاطرم رسید. همونطور که زانوهامو سفت به هم فشار میدادم که تتمهی آبروم نریزه رو زمین، با چشم دنبال دوربینمخفیها گشتم. آهان..اون یکی..ولی خیلی دوره..در حالیکه پاهام رو به مشرق بسته بود از کمر برگشتم مغرب دیدم یه دونه هم پشتم هست که بهم نزدیکتره. با حرکتی سریع و عصبی و از روی استیصال یهو برگشتم درست روبروی دوربین. طوری که انگار دارم با اون حرف میزنم. خیلی واضح، پایین مانتومو با بالای تنبونم با هم با دست گرفتم و هر دوشونو با هم آوردم بالا...بعد دکمهی مانتومو باز کردم و لبههای شلوار رو روی هم آوردم و با سنجاق قفلی( خدا بیامرزه پدر مامانمو که بهم یاد داد همیشه یه سنجاق قفلی همرام داشته باشم) به هم وصلشون کردم. یعنی: ببینید من دزد نیستم:)
در ضمن فهمیدم که بابا، اونقدر هم لاغر نشده بودم. دکمهی بالای شلوارم تو ماشین افتاده بود من نفهمیده بودم:)
۱۵- بن لادن جان، کار هر بز نیست خرمنکوفتن:) فقط بزی مثل من میتونه جرمای کتریشو اونطوری بگیره:)).آخه کتری تقلبی(با روکش قلع) به درد جرم گرفتن نمیخوره.. یه بار باهاش آب جوش بیار بندازش دور...کتری باید باکلاس و استیل باشه..تو باید از همون روش بیکلاس پر کردن کتری ۵۰ درصد آب و ۵۰ سرکه و دوسه ساعت جوشوندن این محلول استفاده میکردی:)
۱۶- آرشام نویسندهی وبلاگ بنبست طنزی در مورد خاصیت دخترا و پسرای ایرانی نوشته...
۱۷- برای دفاع از کودکان افغانی ساکن ایران، برای درس خوندن در مدارس ایرانی، پتیشنی تهیه شده، اگه باهاش موافقید لطفا امضاش کنید...
1- مرا عظیمتر از این آرزویی نمانده است
که به جست و جوی فریادی گمشده برخیزم...
(شاملو)
2- تو این چند وقت چقدر در سایتها در مورد عاطفه خوندیم! چقدر احساساتمون تحریک شد! میدونم خیلیا موقع خوندن مطالب غمانگیز دربارهی عاطفه، نتونستن قهوه یا آبجوشونو تا ته بخورن و اشک در چشماشون حلقه زد. کلا ما مردم خیلی احساساتی و رمانتیکی هستیم. بخصوص که قهرمان قصهمون بمیره. دیگه تا یکیدوسال براش نوحه میسراییم.
بله! عاطفه مُرد. به ناحق هم مرد. وظیفه داریم به خانوادهش کمک کنیم که به وسیلهی وکیل حق پایمال شدهشونو بگیرن. باید افشاگری کنیم که دیگه بازجویی حق تجاوز وحشیانه به متهم رو نداشته باشه. خوب، بعدش چی؟ فکر میکنید امثال عاطفه تو مملکت ما کمن؟
تاحالا شده برید دربارهی دختران زندانی که تو زندانا پرن تحقیقی بکنید؟ میدونید خیلیهاشون چیزی نمونده به سرنوشت عاطفه دچار بشن؟ اینا هنوز زندهن! ببینیم میتونیم کمکی به اینا بکنیم؟
بذارید یه نمونهشو بگم! معصومه دختر 15 سالهایه که به جرم دزدی، 20 روزه که در زندان یکی از شهرکهای نزدیک کرجه. او با همدستی 4 پسر ماشین میدزدیده. معصومه تنها کنار جاده وایمیستاده و وقتی مردی اونو سوار کرد، 4 تا پسر تعقیبشون میکردن و بعد به عنوان نیروی انتظامی میگرفتنشون. دختره میپریده سوار موتور یکی از پسرا میشده. اونیکیا ماشین و پولاشو میدزدیدن و مرده رو تا اونجا که میخورده میزدن.
یکی از مسئولین میگه معصومه برعکس اسمش اصلا معصوم نیست و اصلاحناپذیره. توی این چند بار دستگیری هیچکس برای بهبودیش تلاشی نکرده.
از زندگیش بگم. وقتی کوچیک بوده مادرش در اثر سرطان مرده. باباش از کار افتادهست و فقیر. به خاطر درد گاهی تریاک هم میکشه. قادر به کار کردن نیست. وقتی معصومه 3 سالش بوده باباش دوباره زن میگیره.
نامادری خودش هم یه قربانی فقر و نادونیه. قبلا یه شوهر داشته. بچهدار نمیشدن. دکتر بهشون گفتن که اشکال از مرده. خانواده مرده قبول نمیکنن و با اینکه میدونستن زن و شوهر همدیگه رو دوست دارن به زور برای مرده یه زن دیگه میگیرن. زن دلشکسته میاد با پدر معصومه که 3 بچهداشته ازدواج میکنه.
نامادری زن بیسواد ولی مهربونیه. ولی نمیتونه بالای سر بچهها باشه. چون هر روز از صبح تا شب برای کار به خونههای مردم میره. تموم خرج خونه و شوهر و بچههای شوهر و بچههایی که خودش بعدا به دنیا آورده با خودشه. معصومه دختر خیلی شیطونی بوده. از دیوار راست بالا میرفته. زود مدرسه رو میذاره کنار و به خیابونها میره. زود دوستپسر میگیره و با همدستی اونا به کارای خلاف روی میاره. حتی سر دوستای خودش رو کلاه میذاره. از یکی از دوستاش چک حقوق پدرشو دزدیده و داده به دوست پسرش.
چند ماه پیش به توصیهی دیگران میذارنش سر کار، اما بعدا میفهمن که به جای سرکار میره دزدی.
الان هیچکی حاضر نیست براش وثیقه بذاره آزادش کنه. همه همینطوری راحتترن. تو خونه خیلی خواهر برادراشو اذیت میکنه. بهترین غذاها و لباسا رو میخواد. بهترین زندگی. اما میدونه با پول کلفتی نامادری نمیتونه داشته باشه و حالا عادت کرده به دزدی.
اگه از زندان در بیاد هیچکی حریفش نیست. پولشون هم نمیرسه به اینکه ببرنش دکتر مشاور و روانشناس. بیمه نیستن. حتی پول ندارن ببرنش پیش لیسانسیههای روانشناسی دولتی که خیلی کم میگیرن. تازه اونها هم اینقدر بیتجربهن که ممکنه اثر بدی روی دختر بذارن.
دختر بزرگ خانواده، اونم در اثر فقر دادنش به یه معتاد ولی بعدا طلاق میگیره و با یه جوون کارگر ازدواج میکنه. شوهر خواهر از ترس اینکه مبادا اخلاق زنش بد بشه اصلا اجازه نمیده با خواهرش در ارتباط باشه.
عمو و عمه و خاله و دایی و... همه خودشون رو کشیدن کنار. هیچکس در بیرون زندان منتظر معصومه نیست. همه از ریختش بیزارن. همه میگن به نفع همهس که معصومه تو زندان باشه. پدرش صبح تا شب گریه میکنه و میگه آبروم رفته. کاش دخترم مرده بود. تو محل هم دیگه جایی برای معصومه نیست..
برای این دختر چکار میشه کرد؟
خیلی با موردای اینجوری برخورد میکنم و سعی میکنم اقلا دردشون رو بگم. شاید گاهی بعضیاشون رو اینجا نوشتم. فقط بدونید که تو کشورمون عاطفهها و معصومهها و کبریها زیادن. با غصه خوردن کاری از پیش نمیره. باید کاری کرد...
3- گاهی که دلم میگیره به وبلاگ گیلهمرد میرم. همیشه چیزی هست که لبخندی بر لبام بیاره. ماجرای مرد بازنشسته و جریمهی پلیس خیلی بامزهست.
4- آقا، جوونی که آمادگی گمراهی داره، منتظر تشویقهای شما برای گوش دادن به ندای وجدانشه:) این آقا ابوالوَفا حواسش نبوده زده قفل یه سیدی 150 هزار تومنی رو شکسته ، حالا شیطون داره گولش میزنه، بیایید نجاتش بدیم تا رستگار بشه! نذاریم از دست بره:)
۵- امیر حسین تو وبلاگش هم به انگلیسی٬ هم به فارسی مطلب مینویسه.. بدو اگه دوست داری زبانت پیشرفت کنه!
۶- نمیدونم چه خبر شده که چند نفر در نظرخواهیم و چند نفر با ایمیل ازم در مورد خرید سهام از بورس پرسیدن. بارها گفتم که در مورد خرید سهام شرکت بخصوصی نمیتونم نظر بدم. این کار، کارِ کارگزاران و متخصصین این رشتهست. اگر روزنامهی اخبار اقتصادی رو هر روز بخرید(50تومنه) اطلاعات خوبی در مورد همهی شرکتها میده. در مورد خرید سهام فعلا میگن دست نگهدارید. چون مدتی قیمتها خیلی بالا رفته بود. تقریبا به حداکثر رسیده بود و یواش یواش شروع کرده پایین اومدن. وقتی قیمت تثبیت شد و به کف رسید. میشه دوباره شروع کرد به خریدن.قابل توجه پولداران و سرمایهداران و بورژواها:)
۷- از اول آبان نون 15 درصد گرون میشه. گرون شدن نون همانا و متورم شدن قیمتهای همه چیز همان...
امروز که رفتم نون بخرم، نونوای محلهمون گفت این مملکت دیگه جای زندگی نیست. داره ویزا میگیره با خانواده ش بره انگلیس:) بازم سیل مهاجرت شروع شده.. جمعیت زیاد. کار کم. ورود به دانشگاهها و مدارس خوب سخت و گرونی هم بیداد میکنه.
۸- سوتیهای عظیم من
فکر نمیکنم کسی پیدا بشه که بتونه ادعا کنه که تو دنیای اینترنت تا حالا سوتی نداده! ولی هیچکی نمیتونه مثل من سوتی بده:)
سوتی اول
کم می رم ارکات. فقط دوسه روز اول برام جالب بود. عضو چند انجمن هم شدم که وقتی نامههای وقت و بیوقت و اکثرا بیربط به انجمنها رو دیدم، ایمیلهاشو بستم و خودمو راحت کردم.
هر چند روز میرفتم و میدیدم یه سری اَدَم(اضافهم) کردن. خودم زیاد روم نمیشد کسی رو اد کنم. گاهی موقع قبول کردن دوستیهای دیگران تو جواب آره یا نه دادن دچار تردید میشدم. بخصوص بعضیا با اسم یا عکسهای غیر متعارف و گاهی سکسی ازم دعوت به دوستی میکردن. با همه این تردیدها، نتونستم به جز 3 نفرکه دیگه خیلی غیرعادی بودن، نه بگم. و باز دفعهی بعد میومدم میدیدم یه عده دیگه منو به دوستانشون اضافه کردن. البته از حق نگذرم که دوستی اکثرشون باعث افتخارم بود. بخصوص میدیدم کسایی که دوستشون داشتم هم جزءشون هست. ولی بازم یه حسی اذیتم میکرد. میدیدم یه عده رو اصلا نمیشناسم.
چند روز پیش گفتم بیام یه کار تحقیقی کنم:) وقتمم یه کم آزادتر شده... بیام یه عده رو اضافه کنم ببینم عکسالعملهای اونا چه جوریه، هر کاری کردن، منم ازشون یاد بگیرم. اومدم چند نفر اشخاص معروف، چند نفر افراد مثل خودم معمولی و چند نفر به طور تصادفی که نمیشناسم اضافه کنم. روی هم حدود 20 نفر..
نتیجه برام جالب بود و البته کمی هم خجالتآور. از خوبا شروع کنم. اشخاص معروف بدون استثنا و بدون هیچ پرسشی دعوتم رو قبول کردن. بعضی از افراد دو دسته دیگه گاهی سوالی کردن که از کجا منو میشناسی؟ و البته اونا هم اکثرشون قبول کردن.
یه نفر برام ایمیل داد و گفت با عرض معذرت نمیتونه دوست جدید بخصوص از نوع ناشناس بپذیره.
یه نفر دعوام کرد که اصلا از وبلاگم خوشش نمیاد. چون یه نفر براش ایمیل داده و گفته من چقدر بدم، ونمیخواد با من دوست شه!
دوسه نفر خیلی مته به خشخاش گذاشتن که کی اسم و آدرس مارو به تو داده و...(انگار مخفی زندگی میکردن و من کشفشون کردم)
و اما آخری یه پسری بود که پدرمو درآورد که اینقدر اومد تو اسکارپبوکم آبرومو برد. فکر کرده بود من ازش خوشم اومده و چقدر نامه نوشت که می خواد باهام دوست شه و کلمات شنیع عاشقانه و....:)
در ضمن به خاطر اضافه کردن این 20 نفر، به مدت 48 ساعت عکسم زندانی شد:)
و به این نتیجه رسیدم آدم خوبه عین بزرگان عمل کنه. بدون سوال قبول کنه بره:)
سوتی دوم
بعضیا تو ارکات شدن متخصص گروه درست کنی.. هر روز از آدم دعوت میکنن که عضو فلان گروه مثلا کفتربازان و شکمپرستان و کلکسیونرهای مداد و اینا بشیم..منم که اصولا وقت ندارم به انجمنها سر بزنم. اومدم زرنگی کنم و اومدم ایمیل یکی که هر روز دعوت به عضویت یه انجمن میکرد بلاک کردم:) نگو اگه ای میل یکیو در ارکات بلاک کنی، تموم ایمیلایی که از طرف ارکات میاد بسته میشه.. و نامههای معمولی هم از ارکات به دستم نمیرسید. بعد از گلهی دوستان که جواب ایمیلشونو نمیدم فهمیدم چه اشتباهی کردم:)
سوتی سوم
خیلی دوست دارم هر دفعه آنلاین میشم حتما چند وبلاگ هم بخونم. منتها معمولا با خوندن و جواب دادن کامنتهام و گرفتن ایمیلهام وقتم تموم میشه... سریع میرم چند وبلاگو که دوست دارم و یا بهم سر زدن باز میکنم.. خیلی دوست دارم بهشون بگم که اومدم..بگذریم که خیلیها هم ازم گله میکنن چرا نمیای برامون کامنت بذاری.. معمولا سعی میکنم هر چقدر هم سریع میخونم ولی کاملا بفهمم جریان چیه.. گاهی راجع به نوشته زود قضاوت میکنم و مینویسمش..بعدش خندم میگیره.. چون وقتی آفلاین میخونم میبینم اصلا درست متوجه جریان نبودم..
سوتی چهارم
یه بار نظرخواهی دو وبلاگو زدم بیاد.. نیومد که نیومد.. چند وبلاگ دیگه هم خوندم و بستمشون. یهو یه نظرخواهی برام باز شد..خدایا کدومشون بود؟ برای هر دو وبلاگ نظر بخصوصی داشتم و دلم میخواست نویسندهش بخونه. اصلا حیفه نظرخواهی که به این زحمت باز شده سفید بمونه:) مال مفته! یا مراجعه به هوشم حدس زدم مثلا مال وبلاگ پدرام باشه.. چند خط دربارهی موضوعش نوشتم.. وقتی میبستمش گفتم نکنه اشتباه کرده باشم؟ فرداش صاحب نظرخواهی یه ایمیل برام فرستاد و تشکر کرده بود از کامنتم. و گفته بود ولی هر چی فکر کردم نفهمیدم من کی این موضوعو نوشته بودم که شما اونو نوشته بودید... و تازه... من اصلا پدرام نیستم:)
وای...شرمنده شدم! بقیه سوتیهام بمونه برای بعدا...
نخند بچه! مگه خودت تو زندگیت کم سوتی میدی؟
1- خسخسِ سینه چه گوید هوشدار
گویدت دارو بخور ای گوشدار...
توضیح: دارو همون شربت سینهست یا برم هگزین یا یه همچین چیزایی...
2- منطق کوبنده!
(توجه: مطلب تا حدی بیناموسیه.۲۸+ لطفا...خودمم نمیخونم!)
زمان:دمدمای صبح... مکان: یاهو مسنجر
مرد: "ممنون، خیلی از چت کردن باهات حال کردم.:*"
زن : "خواهش میکنم! قابل شمارو نداشت. لطفا 50 هزار تومن به شماره حسابی که میدم واریز کنید یا آدرس میدم بیارید در خونهمون."
مرد: "بلــــــه؟!!:O"
زن :"مرتیکه! خوب بود میذاشتم بری با زنای خیابونی حال کنی تا ایدز بگیری؟"
1- پهنهی زیتونزار
به سان بادبزنی
باز و بسته میشود.
بر فراز زیتونزار
آسمان فرو ریخته
و بارانی تیرهگون
از ستارههای سرد
در ساحل رود
جگن و سایهروشن میلرزند
و هوای تیره میپژمرد.
درختان زیتون
سرشار از فریادند.
فوجی از پرندگان اسیر
دمهای درازشان را
در ظلمت میجنبانند...
(فدریکو گارسیا لورکا)
2- انگار جز چند نفر از دوستان، بقیه منظور منو از شمارهی 6 دفعهی قبل نگرفته. من عقیدهی کسی رو مسخره نکردم. نگفتم که مثلا محمد بد بوده یا اونموقع قوانین بدی رو وضع کرده. اتفاقا فکر میکنم محمد برای اون دوره و برای اونجای بخصوص یک ضرورت تاریخی بوده.. و میدونم اونقدر باهوش بوده که اگر در این برهه از زمان دنیا اومده بود قوانینی منطبق بر شرایط این دوره وضع میکرد. حتی اینکه گفت من خاتم پیامبرا هستم نشوندهندهی فهمشه. چون میدونسته دیگه هیچ پیغمبری نمیتونه در دل مردم جایی باز کنه. منظورم به کاسههای داغتر از آش زمان خودمونه که به خاطر منافعشون میخوان دقیقا قوانین ۱۴۰۰ سال پیش رو به زور به خورد ما بدن...
کسایی که از نوشتهم بدجور برداشت کردن، لطفا دوباره بخونن.
3- هخا-خالیبند
اونایی که دل بسته بودن به اومدن هخا، اینروزا بدجور دچار افسردگی دوحلقوی نوع ب شدن. آقای دکتر(آشنای ما) از ناامیدی دوروز به مطبش نرفت. خانمی 55 ساله پشت تلفن زار زار گریه میکرد و میگفت دیگه به کی دل بنندیم؟
ابو زیتون میفرماید: "در پس بدترین شکستها، همیشه به دنبال نکتههای مثبت و تجربههایی که ازطریقشون به دستمیاری، باش!"
برای من و امثال من، نیومدن هخا مثل روز روشن بود. ماها کلی از این جریان تفریح کردیم و کلی با خندههای بلند نیرو گرفتیم و... اما اونایی که فکر میکردن هخا با اینجور شامورتیبازیها، بدون هیچ تشکلی، بدون هیچ پایه و اساسی واقعا میتونه کاری از پیش ببره، باید درس بزرگی گرفته باشن. آخه ناراحتی و ناامیدی و غصه چرا؟
توئی که فکر میکنی هخا با این موومِنت تو خالیش، آبروی تمدن ایرانی، چهرهی ایرانیان، اهورامزدا و هخامنشیان رو برده، و از دستش کلی عصبانی هستی، اشتباه میکنی! مگه هر کی ادای دیگری رو دربیاره آبروی اونیکی رفته؟
ما به کمدین و دلقک و..احتیاج نداریم؟
راستش من اصلا نمیتونم از هخا متنفر یا از دستش عصبانی باشم. یه جورایی آدم خنگ و دوستداشتنییه. مثل آدمبدای بعضی فیلما، مثل محمدرضا شریفینیا که نقش ولید رو خیلی دوستداشتنی بازی میکرد.
خندهدار نیست هخا با پررویی تموم اومده تو تلویزیون و میگه باید به خاطر فداکاریم که نیومدم ایران، کشت و کشتار بشه، ازم تشکر کنید؟:)) خندهدار نبود که حکومت این خالیبندیو باور کرد و روز جمعه نزدیکای فرودگاه و در میادین اصلی شهر پر بود از مأمورهای مسلح؟ فکر نکنم تو زندگیم همچین جک و خالیبندی که خیلیا باورش کرده باشن شنیده باشم:) قبول کنید که گاهی از این کمدیها تو جامعه لازم داریم:) فقط بخندید و روحیه بگیرید...
من که خیلی امیدوارتر از گذشته شدم. مردم دیگه به این راحتیا گول نمیخورن. هخا درس بزرگی به خیلیا داد. مثل
اونایی که در دربار پادشاهان ایرانی با لودهبازی حرفای گنده گنده میزد اسمشون چی بود؟ تلخک؟ طلحک؟ آهان ملیجک( مرسی ندای بالای دیفال)
پ.ن. دیشب با بچهها رفتیم دیدن یکی از دوستامون که زایمان کرده. بچهش قرار بود حدودای ۲۰ مهر به دنیا بیاد. پرسیدم مسئلهای پیش اومد که زایمانت جلو افتاد؟ گفت: نه...بابام اصرار کرد قبل از اومدن هخا برم سزارین کنم. چون وقتی بیاد ایران شلوغ پلوغ میشه و ممکنه خطری برام داشته باشه. شوهرم هم قبول کرد...
توضیح:پدر دوستم شدیدا به هخا اعتقاد داشته! و ۱۰۰٪ مطمئن بوده که میاد. ولی حالا فحشش میده:)
4- خیلیا آرزو دارن به هر قیمتی که شده معروف بشن و اسمشون تو دهنا بیفته. یکی دوست داره به عنوان ادیب و دانشمند و هنرمند به مردم معرفی بشه و دیگری براش فرق نداره این معروفیت رو به چه قیمتی به دست بیاره، به عنوان خُل و چل و یا قاتل و جنایتکار و یا دلقک و خالیبند . برای دستهدوم معروفیت معروفیته! کسی رو میشناسم که کیف میکنه هر کی به عنوان بدبخت و بیچاره ازش یاد کنه. با افتخار مجلاتی که از بدبختیاش نوشتن به دیگران نشون میده و تازه انتظار داره دیگران ازش امضاء هم بخوان:)
5- امروز نشستم فیلمنامهی فیلم"آپارتمان" نوشتهی "بیلی وایلدر" و "دایموند" و ترجمهی کتایون حسینزاده رو تموم کردم. خیلی جالبه که تو ایران فیلمهای خوب رو نمیشه گیر آورد(شایدم من بیعرضهم) و باید بشینی فیلمنامهشو بخونی و با تخیلات خودت فیلم رو در ذهنت بسازی:)
خیلی از این کتاب خوشم اومد.
داستان یه کارمند معمولی یکی از شرکتهای بیمه در نیویورکه به اسم "باد"(باکستر). باد سی سالشه و هنوز دوستدختری نداره. آدم سادهایه. زیاد کار میکنه. که یکی از علتاش اینه که دوست داره در شغلش ترفیع بگیره. از طرفی هم نمیتونه مثل دیگران غروبها بره به آپارتمانش و مجبوره اضافهکاری وایسه. چون به خاطر رودروایسی با مقامهای بالاتر از خودش که متاهل هم هستن، هر شب کلید آپارتمانشو میده به یکیشون تا با دوستدخترش بره اونجا به عیش و نوش.
شبها باید تا دیروقت تو سرما بیرون بمونه تا برنامهی اونا تموم شه و بعدا بره به تمیز کردن آپارتمانش که به شدت به هم ریخته و کثیف شده.
در واقع همکاراش آپارتمان باد رو به عنوان مکانی برای خوشگذرونی میشناسن. از این بابت بهش پولی نمیدن و فقط با قول گرفتن ترفیع وسوسهش میکنن . همسایههای آپارتمان باد یواش یواش صداشون در میاد که چقدر سروصدا و شبزندهداری میکنه، و باد همهی این اعمال شنیع(!) رو شخصا به عهده میگیره. فیلمنامه شخصیت هر چهار دوستی که شبها آپارتمانش رو در اختیار میگیرن و همینطور معشوقههاشون رو به خوبی معرفی میکنه. جوری که حس میکنی میتونی ببینیشون.
کمکم "باد" از یکی از مأمورین آسانسور به اسم "فرَن" که دختر جذابیه خوشش میاد. از دوستاش شنیده که او تا به حال به هیچیک از این مردای خوشگذرون پا نداده و این موضوع علاقهش رو به اون بیشتر میکنه.
از توصیههایی که دوستای "باد" در مورد ترفیعش به بالا میفرستن، و همینطور خبر دست به دست گشتن کلیدی بین باد و اونا، رئیس مافوق(آقای شلدریک) مشکوک میشه. باد رو به دفترش میخواد و باد ساده هم همه چیزو اعتراف میکنه. شلدریک خوشحال ازین خبر. به جای نهی باد از این کار، او هم از او کلید میخواد که هفتهای دوشب با معشوقهی جدیدش بره به آپارتمان باد. باد ناچارا قبول میکنه و دیگه کارش حسابی در میاد. و باید وقتها رو جوری تنظیم کنه که آپارتمان به شلدریک هم برسه. روزی در اثر یه اتفاق( جاموندن آینهی فرن در آپارتمانش) میفهمه که معشوقهی شلدریک همون فرن، دختریه که باد دوستش داره( مأمور آسانسور).
او خیلی غصهدار میشه. از اون طرف فرن، که عاشق شلدریکه و فکر میکنه شلدریک میخواد زنشو طلاق بده تا اونو بگیره، از طریق منشی شلدریک میفهمه که او تا به حال با دخترای زیادی در شرکت دوست بوده و به همه هم قول طلاق دادن زنش و گرفتن اونا رو داده. ولی بعد از مدتی ازشون خسته میشه و میره به سراغ بعدی. فرن در خونهی باد دست به خودکشی میزنه. دراونجا رابطهی باد و فرن خیلی دوستانه، ساده و قشنگ نشون داده شده. باد برعکس خواست قلبیش، به فرن دلداری میده که شلدریک واقعا دوستش داره و...
یکی از معدود فیلمهایی(در اینجا،فیلمنامههایی) بود که هپیاند آخرش رو خیلی دوست داشتم.
نمیدونم فیلم اصلیش چطوری دراومده، امیدوارم که به خاطر فروش فیلم، قسمتهای سکسیش کل جریان رو تحتالشعاع قرار نداده باشه. اونجوری که تو ذهنم فیلم رو ساختم خیلی زیبا از کار دراومد:)
در وبلاگ همشهری کاوه مطلبی درمورد فیلم آپارتمان هست...
6- آقا این خانهی عنکبوتی عضو جدید نمیگیره؟:)
من موندم اگه این حسین رو نداشتیم٬(چه روزگاری داشتیم؟) توطئههای گنده گنده رو کی برامون افشا میکرد؟!( یه دست داشتیم همچین٬ حالا حسین کرده همچین!) مرسی حسین جان:)
۷- قسمتی از نوشتهی شبح در مورد ماجرای نورآباد ممسنی:
(( وقتی تو برای رسيدن به قدس از سراب کربلا میگذشتی آقاها و آقازادهها تجارت اسلحه میکردند و اينان همانها هستند که برایات ژاکت میبافتند، مربا و ترشی درست میکردند، اشک میريختند و اکنون تو سينهی آنان را هدف قرار دادهیی؟!))
۸- یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی
نور
فریاد
میکشد...
(شاملو)


