۱-غمی که من میبرم
غمی که من میکشم...
میان این هر دو افق
من ایستادهام
و درد سنگین این هر دو افق
بر سینهی من میفشارد...
و من اکنون
یکپارچه دردم...
( جملهها از احمد شاملو در شعرهای مختلفش)
۲-تا همین یک ساعت پیش مهمون داشتم. از همین دورههای دخترانه-زنانه. این دفعه نوبت من بود. دو روز است کیک میپزم. خامه با خاکه قند بههم میزنم برای تزئین کیک. ژلهی میوهای درست میکنم. مواد آش رشته رو یکییکی آماده میکنم.
بنشنش رو چند شب قبل خیس کردم و فردا عصرش پختم. سبزیاش رو پاک کرده و خورد کرده خریدم. پیاز داغ و نعناع داغ و سیرداغ و... همه رو خودم آماده کردم و دیشب هم کلی میوه خریدم. کشک رو ۲۰ دقیقه جوشوندم. تمیزکردن ریخت و پاش خونه از همهکار سختتر بود.
امروز از عصر نشستیم حرف زدیم، بحث کردیم، چند حکومت عوض کردیم،
بعد خسته شدیم، جک گفتیم، خواندیم و زدیم و رقصیدیم و آش رشته با کشک خوردیم و ظرفها رو به کمک هم شستیم. و باز...
آخر شب٬ یکی پدرش اومد دنبالش و اونیکی شوهرش و اونای دیگه آژانس سوار شدن رفتن... مهمونی خوبی بود و به همه خوش گذشت.
۳-دیدم از خستگی نمیتونم بخوابم. گفتم بیام کامنتها مو بخونم تا یه کم از هیجان مهمونیم کم بشه. بیشتر وقتا خوندن کامنتهام برام لذتبخش و آرامشبخشه.
معمولا اونقدر هولم که نمیتونم به ترتیب شماره بخونم. چند وبلاگ از لینکای بغل هم کلیک میکنم تا بیاد. دلم برای خیلیهاشون تنگ شده.
گاهی یه کامنت میخونم و بعد وبلاگی که با ناز و سرعت کم باز میشه. نمیدونم چند کامنت خوندم که میرسم به کامنت مریم صورتک.
با خوندنش خشکم میزنه:
معمولا دوست ندارم نوشتهی کسی رو در وبلاگم کپی کنم. دوست دارم لینک بدم و دوستان برن مستقیما در وبلاگ نویسندهش بخونن که حقی ازش ضایع نشه. ولی نتونستم از کپی کامنتش خودداری کنم.
63 ::
ليلا 19 سال دارد و حالا 11 ماه است كه در گوشه زندان كابوس چوبه دار را مي بيند.8 ساله بود كه مادرش به بهاي چند اسكناس تنش را به حراج گذاشت. 9 ساله بود كه مادر شد و 100 ضربه شلاق خورد، 12 ساله كه شد به يك مرد افغاني فروختندش و گفتند كه صيغه اش كرديم و از آن به بعد به جاي مادر، شوهر و مادرشوهرش بودند كه تن او را معامله مي كردند، در 14 سالگي بازهم تازيانه 100 بار بر پيكرش نواخته شد و بعد از آن بود كه دو دخترش را به دنيا آورد . و وقتي كه 18 سالش شد به جاي تازيانه به اعدام محكوم شد . لیلا عاطفه ای دیگر است که شاید بتواینم با کمک همدیگر و همنوا کردن فریادهایمان نجاتش دهیم. و نگذاریم که به سرنوشت عاطفه دچار نشود. شرح کامل ماجرا را در وبلاگم نوشته ام
و میرم به سراغ وبلاگش...
فکر میکنم، وقتی من با مهمونام میگم و میخندم چند تا لیلا در زندان منتظر مرگن؟ وقتی من سرکار هستم، چندتا لیلامجبور به تنفروشیان!؟ وقتی من با حقوقم میرم خوراکی میخرم . چرا لیلاها باید در زندان از خبرنگار تقاضای پفک و شکلات کنن؟
چه دنیای بیرحمی٬ چه مملکت گندی داریم ما! حالم داره به هم میخوره!
مطالب زهره ترکمانی در مورد لیلا رو میتونید در سایت روشنگری بخونید.
مریم پیشنهاد کرده برای لیلا هم پتیشن درست کنیم و مثل ماجرای خلیج فارس بمب بترکونیم. انگار فعلا پتیشن تنها حربهی ما علیه بیعدالتی شده. باشه مریم جان، هر کاری بگویی میکنیم!
پتیشن حمایت از لیلا هم تهیه شده( طبق معمول توسط هاله). اگه موافقین لطفا امضاش کنید!
۴- آدم وقتی تو وبلاگش میاد مینویسه٬ انگار کمی راحتتر میشه. درد دل و همفکری با دوستان اینترنتی!
۵-بمبگذار واقعی خلیج فارس، لوگوماهی با همدستی حسین درخشان بود که جریانشو میتونید اینجا بخونید
بمب با رمز " الخليج العربي" و " arabian gulf" منفجر شد .
جدا که علی تمدن هم در این راه از هیچ کوششی فروگذار نکرد. تفهیم، تهییج و حتی تطمیع اهالی وبلاگستان به ویزیتور زیاد و معروفیت. اینآخری به قدری به مذاق بعضیها خوشآمد که حتی کسایی که مدتها بود آپدیت نمیکردن، به این بهانه سر از سوراخ خود درآورده و شده چند خطی در اینباره نوشتن. علی تمدن هم که به خوشقولی و بامرامی معروفه لینک اونا را در وبلاگش گذاشت.
این جریان نشون داد ما بلاگرها، اگر بخواهیم، چه نیروی عظیمی هستیم. (ددم یاندی...)درسته که شبکهی الجزیره این درخواستمون رو به فلان( مثلا به کفش) خودش هم حساب نکرده و این فلش بیشرمانه رو در بارهمون ساخته، ولی از اونور هم رادیو فردا و روزنامهشرق در ایران بهمون اهمیت دادن. و در خارج هم ای... یه چیزایی نوشتن!
BBC News: Iran fights to keep Gulf Persian
لینکها کشرفته شده از وبلاگ برماچهگذشت(تو بگو بر ما چهها که نگذشت؟...)٬ که البته اونم خودش از وبلاگهای لگوماهی و شرح کش رفته! چه کشوا کشی:)
۶- هر کی وبلاگ منو در بلاگرولینگ الکی پينگ میکنه خره!
1- احساس میکنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمهی خورشید
در دلم
میجوشد از یقین...
احساس میکنم
در هر کنار و گوشهی این شورهزار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
میروید از زمین...
(احمد شاملو)
2- چند وقت پیش در مورد فیلم "لولا بدو!" نوشته بودم. و گفتم که در طبقهی فیلمهای پُست مدرن قرار میگیره. یکی دو نفر به این حرف من خندیدن که ما اصلا فیلم پستمدرن نداریم( امیدوارم پروانه هنوز خوانندهی وبلاگم باشه). من به سخنرانی امید روحانی در مورد پستمدرنیسم رفته بودم و چیزهایی ازش فهمیده بودم. با این همه مترصد فرصتی بودم تا یکی که در کار سینما استاد باشه پیدا کنم و دقیق ازش بپرسم، با ذکر دقیق نام فیلمهایی که در پست مدرن طبقهبندی میشن. این فرصت چند روز قبل دست داد.
استاد مربوطه فیلم "لولا بدو" را Exprimental Post Modern تعریف کرد و برای شناخت دقیق این مکتب فیلمهای زیر رو بهم توصیهکرد ببینم:
-"دراکولا" نوشتهی برام استوکر و به کارگردانی فرانسیس کاپولا(پست مدرنِ باز)
- "دار و دستهی نیویورکی" اسکورسیزی(پست مدرن پوشیده و پنهان)
- "بیل را بکش"
و "مصاحبه با خونآشام".
(حمید عزیز در نظرخواهی همین مطلب٬ فیلم وکیل شیطان رو هم پیشنهاد کردن.
دراکولای کاپولا رو گیر آوردم و تماشا کردم. با بازی زیبای گریاولدمن، کیانو ریورز، وینا ریور و آنتونی هاپکینز و...
بیشتر تعاریفی که برای پست مدرن میشه در این فیلم بود.
بازگشت به گذشته،نه بازگشت به گذشتهی تاریخی( که البته در این فیلم بود) بلکه بیشتر بازگشت به هویت گذشتهی انسانی. ترویج اخلاقیات. و بودنِ چند مکتب هنری در یک فیلم واحد. از اکپرسیونیسم بگیر تا سورئالیسم و ملودرام و حتی اکشن و ...
هر وقت روح دراکولا به شهر نزدیک میشد، بدی سراسر شهر رو میگرفت. اعتیاد، فحشا، همجنسبازی( مینا با لوسی) و...
دراکولا از مذهب و صلیب میترسید و حتی آخرش یه کشیش که پروفسور هم بود تونست بر دراکولا غلبه کنه. اینطور به نظرم اومد که کاپولا "مذهب" رو برای مبارزه با لجامگسیختگی فرهنگی و اجتماعی توصیه میکنه( همونطور که فرمانآرا در آخر فیلم "خانهای روی آب" همینکار رو کرد) با اینهمه دیدن این فیلم رو به همه توصیهمیکنم. بیشتر صحنهها نفسگیرن و اونقدر با عنصر رنگ قشنگ بازی میشه و طراحی لباس عالیه که آدم کلی لذت میبره. دیزالوهای قشنگی داره مثل زخم گردن لوسی دیزالو میشه روی چشمهای یه گرگ.
یه جا که دراکولا با لباس مبدل و شیک و البته با عینک ریبــِن به عنوان شاهزادهی رومانی وارد لندن میشه که زن سابقش این بار در هیئت مینا زندگی میکنه ببینه. صحنهها خیلی قدیمی به نظر میرسه، بعدا که پرسیدم، متوجه شدم که کاپولا برای عرض ارادتش به برادران لومییر این تیکه رو با اولین دوربین جهان که مال لومییر ها بوده، فیلمبرداری کرده!
3- "اشکها و لبخندها" هم بالاخره به دستم رسید. فیلمی سراسر نغمهو آهنگ. به خارجکی:Sound of musicه. خیلی با مری(جولی اندروز) همذات پنداری کردم :) منم دلم میخواد همیشه در حال دویدن در طبیعت و خوندن آواز باشم! حالا لابد یه عده میگن فیلمش ناسیونالیستیه! من به اونش کاری ندارم. بخصوص که در زمان حملهی حزب نازی به اطریش،کسی که مخالف اشغال کشورش باشه انقلابی به نظر میاد.
4- از همذاتپنداری گفتم، من با "ایموژن" بازیگر فیلم" معمای بروتاین" تلویزیون هم خیلی احساس نزدیکی میکنم:) شاید بعدا مثل اون شدم:) یه خورده خلوضع، فضول، رُک، دشمنتراش،همه از دستش عاصیان ولی حقیقتگو و کارآگاه دهکدهشون!
5- یه فیلم خیلی عالی در مورد نژادپرستی در ماهواره دیدم، چون از اول ندیدم نفهمیدم اسمش چیه، راجع به یه پسر نژاد پرست جوون بود به نام " درِک" . سرش رو از ته تراشیده بود و رو بدنش عکس یه صلیب شکسته خالکوبی کرده بود. در یه گروهی عضویت داشت که میریختن به فروشگاههایی که خارجی استخدام میکردن و همه چیزو از بین میبردن و کارمندای خارجی رو حسابی کتک میزدن. صحنهی آزار دختر اهل آمریکای جنوی که پشت صندوق نشسته بود وحشتناک بود.
داداشش که اسمش "دنی" بود و 16 سال داشت عاشق کارای درک بود و به عنوان الگو بهش نگاه میکرد. اما خواهر و مادر درک عقاید دموکراتی داشتن. یهجا درک با بیشرمی دوست مامانش که یه آقای یهودی روشنفکر و جنتلمن بود و احتمالا قرار بود با مادرش ازدواج کنه از سرمیز شام و بعد از خونه بیرون میندازه. چون اونو پستتر از خودشون میبینه.
درک دو سیاهپوست رو به صورت خیلی وحشتناکی میکشه و میافته زندان. در زندان هم به گروه نازی سرتراشیدهی زندان میپیونده، ولی در طی ماجراهایی یواش یواش میبینه بیشتر با زندانیهای سیاهپوست نزدیکتره تا اونا.
وقتی از زندان بیرون میاد دیگه عقاید قبلیشو نداره ولی میبینه برادرش دَنی جای اونو گرفته. کلی باهاش حرف میزنه تا قانعش میکنه که این حزب نئونازی چیز بیخودیه. درست روزی که دنی در تحقیقش حرفای داداشش رو می نویسه و میبره مدرسه، اولین باری که سرشو تیغ نمیندازه،در مدرسه توسط یه سیاهپوست کینهای و متنفر از نئونازیها کشته میشه. این قسمتش خیلی خیلی گریهآور بود...
پ.ن. اسم فیلم American history X
با تشکر از مهشید و پانتهآی عزیزم...
6- دیشب موقع خواب داستان خواستگاری چخوف رو دوباره خوندم و خیلی بیشتر از قبل ازش لذت بودم.
7- وقتی به تاتر " بیشیر و شکر" حمید امجد رفتم، اینجا نوشتم. ولی هر کاری کردم نتونستم احساسمو در موردش بنویسم. بخصوص که اینقدر تو اینترنت در موردش خوبی نوشته بودن و تازه هم به صحنه رفته بود گفتم بذارم یه مدت بگذره شاید نظرم در موردش عوض شد و شاید من اشتباه میکنم.
اول بگم که از بازیها بخصوص بازیهای دو بلاگرمون" مارساد" و "مارمالاد" خیلی خوشم اومد و کلی هم تشویقشون کردم. ولی راستش خود نمایش چیز جدیدی برام نداشت.
من قبلا به نمایشهای "قهوهی تلخ" شبنم طلوعی و "قرمز و دیگران" یعقوبی رفته بودم( با تشکر از آقا معلم فرهاد). خوب" بیشیر و شکر" هم همون قهوهی تلخ میشه دیگه. نه؟ و هر دو در کافیشاپ میگذره. از طرفی هم "قرمز و دیگران" که قصهش تو یه پارک میگذره در چند اپیزود مشکلات و معضلات اچتماعی رو همینطور پشتسر هم میگه. من نفهمیدم " بیشیر و شکر" چه تازگیی داشت؟ چه راه حلی رو ارائه میداد؟ کجای تهران تیپهای خیلی لات و لمپن به کافیشاپ میرن و گرگی رو صندلی میشینن؟ کجایایران یه افغانی شبیه به مبارک دیده میشه با این همه حرکات غُلُو شده و عصبی.
اصلا چرا اینروزها باید تمام نمایشنامهها در مورد کافی شاپ باشه؟ چند درصد مردم کافیشاپ برو هستن؟ میگید جوونا میرن. خوب چند درصد جوونای این مملکت کافیشاپ بروئن؟ چقدر درمورد قهوه؟ با کلاستره؟ اگر امجد میخواست در مورد سرگشتگیهای یه افغانی بنویسه جایی بهتر از کافیشاپ نبود؟
این دستزدنها و تشویقها خندههای مصنوعی ِ دوستان و فامیل بازیگرها وسط تأتر چه معنی داشت؟ من فکر میکنم این کاربیشتر مناسب بچهدبستانیهاست تا برای آینده تشویق بشن نه بازیگران یه تأتر سنگین. گاهی جوری این تشویقها بیمحل بود که هیچ تماشاگر دیگری باهاشون همراهی نمیکرد و از ارزش کار کم میشد. صدای اعتراض بغل دستیهای ما دراومده بود.
منی که از تاتر هیچی نمیدونم احساس کردم بازیگرها زیاد تمرین نداشتن و گاهی گیج بودن که حالا باید چیکار کنن. و گاهی نزدیک بود از پلههای کوچک وسط صحنه سکندری بخورن.
فکر میکردم فقط وقتی آشپز دوتا میشه غذا یا شور یا بینمک میشه. حالا فهمیدم تاتر هم یه کم اینطوریه و کارگردان دو تا بشن بدتر میشه:)
شاید هم چون کار قبلی حمید امجد، "نیلوفر آبی" رو دیده بودم انتظار زیادی ازش داشتم. شاید هم چون "قهوهی تلخ" و "قرمز و دیگران" رو رفته بودم دیگه اینیکی برام بیمزه و تکراری شده بود. چون دوستان همراهم که یکیشون فقط قهوهی تلخ و یکیشون هیچکدوم از قبلیها رو نرفته بود بیشتر از من لذت بردن.
بعد هم نشون دادن مسلسلوار وضعیت جامعه چه دردی رو دوا میکنه؟ وقتی داریوش مهرجویی در فیلم ظاهرا ساده و کم ماجرای "مهمان مامان" چند بار راهِ حل ِ " اتحاد" رو پیشنهاد میکنه. فکر نمیکنم در تاتر مشکلی داشته باشه که آقای فیلمنامه نویس یه نتایجی از این همه حرفهای تکراری بگیره و به مخ تماشاگر فرو کنه.
اینکه بشینیم و فقط شاهد اتفاقات روزمرهای که خودمون هر روز شاید بدترشو دیده باشیم چه دردی رو دوا میکنه؟
8- سایتی توسط مهرانگیز کار، محسن سازگارا، محمد ملکی( رئیس سابق دانشگاه تهران)و علی افشاری و سه نفر دیگه از دوستانشان درست شده به نام شصت ملیون دات کام. شبیه ارتش بیستمیلیونی ولی ایندفعه شصت میلیونیش:)
و البته اینبار برای رفراندوم وشکل گیری حکومتی دموکراتیک مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشراگر با رفراندوم موافقین امضا کنید. من امضاش کردم ببینم چطور میشه. شاید اسمشو نبر دلش به رحم اومد و دید عدهمون زیاده، رفراندوم گذاشت و وقتی دید نمیخوانش٬ خودش داوطلبانه رفت:))
1- شكوهي در جانم تنوره ميکشد
گویی از پاکترین هوای کوهستانی
لبالب قدحی سر کشیدهام.
در فرصت میان ستارهها
شلنگانداز
رقصیمیکنم،-
دیوانه
به تماشای من بیا!...
(شاملو)
2- البته برعکس شعر بالا فعلا یهوری موندم و نمیتونم شلنگانداز رقص کنم. به جای شکوه هم دردی در جانم تنوره میکشد. از هوای پاک کوهستانی هم فعلا نمیتونم لذت ببرم.
صبح هوا خوب بود. ظهر هم که یه سر اومدم خونه هول هولکی ناهار خوردم وساعت یک دوباره رفتم بیرون، هوا آفتابی و خوب بود، برای همین لباس زیادی نپوشیدم. ولی موقع برگشتن چشمتون روز بد نبینه همچین هوا طوفانی شد و بارون و باد شدیدی میومد که نگو. یخ کرده بودم و ماشینی هم نبود که سوار شم. هر قدمی برمیداشتم بادی که زیر مانتوم میخورد به کمرم(لعنت به تیشرتهای کوتاه ِ نافنما) و کمرم درد میگرفت. بدبختی روی هر برگ پاییزی هم که میخواستم قدم بذارم باد میپروندش یه ور و سرگرمی نداشتم.
دیگه آخرای راه به زور میتونستم قدم از قدم بردارم و نفسم از درد بالا نمیومد. حالا عین پیرزنها یه شال گردن گذاشتم رو شوفاژ تا داغ شد و بستم به کمرم ولی مگه افاقه میکنه ننه؟! حالا اگه واقعا دیوانهای به تماشای من بیا...
3- گاهی فکر میکنم خیلی سرد و بیاحساس شدم و در مواردی شاید سنگدل. قبلنا از شنیدن خیلی خبرا گریهم میگرفت ولی حالا نه. میشنوم، ناراحت میشم، اما اشکی ندارم که بریزم. سرد و مبهوت گوش میدم و...
شکر خدا در طول روز هم اونقدر خبرای بد میشنوی که از شماره بیرونه و میبینی کاری ازت برنمیاد و سردتر و مبهوتتر میشی و آرزو میکردی میتونستی کاری کنی! دلم برای یه گریهی حسابی تنگ شده. چرا نمیاد؟
4- آخر بهش گفتم که من هر چی فکر میکنم اصلا نمیتونم تصوری از یه عمر زندگی مشترک با یه نفر رو داشته باشم.
بهش گفتم اصلا نمیتونم هر چقدر هم دوستت داشته باشم قول بدم تا آخر عمر کنارت میمونم. اصلا نمیتونم این جملهرو به زبون بیارم که با لباس سفید میام خونهت با لباس سفید هم میام بیرون. البته کتمان نمیکنم که دوست دارم این اتفاق بیفته، ولی نمیتونم قولی بدم. مگه من هزار تا اخلاق بد ندارم؟ از کجا معلوم تو دوسال، سه سال یا پنج سال بعد ازم خسته نشی؟ مگه نه اینکه در طی گذشت زمان آدما عوض میشن و شاید این عوض شدنا هماهنگ با هم نباشه... ممکنه روزی نتونیم همدیگررو تحمل کنیم؟چرا باید به زور نگهت دارم؟ یا... تو به زور نگهم داری؟
یه عالمه مثال از دور و بریها زدم که عشق پرشورشون بعد از یکی دوسال تموم شده بود و کینه و دشمنی جاشو گرفته بود. شاید دیدن همینها بدبینم کرده!
گفتم دو سال رو میتونم قول بدم ولی بیشترشو باید بعد از دوسال ببینم. گفتم اصلا بیا دوسال دوسال پیمانمونو تمدید کنیم؟
خیلی برای گفتن این حرف با خودم کلنجار رفته بودم. گفتم نکنه بدجور برداشت کنه. فکر کنه بوالهوسم. فکر کنه در تصمیمم مرددم یا فکر کنه کم دوستش دارم.
میدونم خیلیوقتا دوستامو از خودم میرونم، و به جای جذب دیگران باعث فرارشون میشم.(تو وبلاگستان هم همینطورم.. حتی شاید نوشتن همینها هم دوباره کسایی رو ازم برنجونه و دوستیشونو باهام بهم بزنن که این دیگه کیه..) زبونم گاهی خیلی تلخه و رک هر چی به فکرم میرسه میگم.
با اینهمه دیدم نگفتنش بدتر از گفتنشه. دیدم باید همونطور که او با من صادقه منم باید باهاش صادق باشم.
یادمه بعد از چند جلسه که به عشقش جواب مثبت دادم یه روز نشستم سیرتا پیاز روابطی که با هر کس از گذشته تا حال داشتم گفتم. حتی اگه با کسی سلام علیک داشتم یا باهاش رفتم سینما. اون نمیخواست گوش بده ولی من به زور گفتم. گفتم بذار اگه بعدها میخواد بعدا از شنیدن چیزی ناراحت بشه بذار الان بشه و حتی اگه میخواد بذاره بره.( شاید این یه حس مازوخیستیه که من دارم!)
یادمه اون موقع هم گوش داد و گوش داد. سرش پایین بود ، شاید برای اینکه خجالت نکشم... و هیچی نمیگفت و گاهی فقط میگفت حالا بگذریم . ولی من هی گفتم و گفتم. موقع خداحافظی گفتم حتما دیگه تموم شد! دیدی چه حماقتی کردم! ولی فرداش زنگ زد و انگار اتفاقی نیفتاده و گفتیم و خندیدیم و هیچوقت حرفامو به روم نیورد. و هیچوقت هم اگر کسیرو که ماجراشو گفته بودم تو یه جمع میدید عکسالعملی نشون نداد یا اخمی نکرد.
اینبار هم قبول کرد و به شوخی گفت دوسال هم خودش خیلیه. و گفت سعی میکنه اخلاقش تو این دو سال اونقدر خوب باشه که مرتب قراردادمون تمدید بشه:)
روم نمیشه هیچ شرایط ضمن عقدی بذارم، گرچه مطمئنم هر چی بگم قبول میکنه. اصلا نمیتونم برای عشق هیچ شرطی رو قائل بشم. عشق خودش اومده و هر وقت هم بره با هیچ چیزی نمیشه نگهش داشت. اینو هم میدونم که تو ایران، اگه مردی بد از آب در بیاد هر شرطی رو میتونه با هزار دوز و کلک باطل کنه.
اگه دختر و پسر هر دو انسان باشن- که از انسان بودن او مطمئنم- احتیاج به هیچ نوشتهای نیست.
گفتم نه جهیزیه و نه مهریه. هر کدوم هر چی داریم میذاریم وسط.
چند ماهه دارم کلنجار میرم که نه بریم طبقهی بالای خونهی مامانشاینا و نه خونهی اجارهای بگیره! چرا پول اضافه خرج کنیم؟ با این اجارههای سنگین... باید راضیش کنم بیاد اینجا. همه وسائل تقریبا دست دومه ولی راحت و قشنگن. هنوز یه احساس مردسالاری ایرانی تو وجودش هست که خونه حتما باید مال مرد باشه.
راستی، چرا دروغ بگم، یه شرط گذاشتم. البته شفاهی. امیدوارم که رعایت کنه وگرنه دمار از روزگارش درمیارم و اون شستن جوراباش به محض ورود به خونهست:)اَه اَه بوی جوراب مردونه میتونه به سرعت یه زندگی رو خراب کنه :(
5- با اینکه میدونم احتمالا همهتون تا حالا امضاش کردید، (خودمم چندروز پیش امضاش کردم) و جریانشو در پست 23 آبان(شماره۴) از قول سوسکی و از امروز نوشتم.
با این همه به درخواست بعضی از دوستان آدرس پتیشن مربوط به خلیج همیشه فارسمون رو اینجا میگذارم. تا به حال بیش از ۱۶ هزار امضا جمع شده. خوشحالم که مردم ایران با اینهمه که اذیت شدن هنوز در مورد کشورشون حساسیت نشون میدن. ایکاش برای آزادیهای فردی و اجتماعی هم همینقدر حساسیت نشون بدن!
6- این وسط الخليج العربي هم برای خودش تبلیغ کرده. روی این لینک کلیک کنید و هر چی فحش بلدید نثارش کنید! مرتیکه خجالت نمیکشه!
در وبلاگ آشپزباشی دیدم این لینک در اینجا اول شده:))
7- همهفنحریف اینبار از مهماننوازی و خونگرمی بوشهریها نوشته. مردمی که خوشون از سرمایهای که تولید میکنن بهرهای نمیبرن. حتی آب سالمی برای آشامیدن ندارن.
8- مرجان ِ نقطهی آبی خاله شد.. عکس پاهای خواهرزادهشم گذاشته تو وبلاگش:)
9- دوستداران داستانهای خانوادگی و واقعی حتما از خوندن ماجراهای مهدی و مریم لذت میبرن. من فعلا رسیدم به اونجایی که رابطهی مهدی با دخترارمنی هاسمیک به هم میخوره و میره به آلمان.
۱۰- شعرهای فلفلی در وبلاگ شبچره...
۱۱- حقوقدان اینبار در مورد فیلم دوئل نوشته...
۱۲- طبیعت این هنرمند بیدلیل و برفدانههای زیبا از الآلیوس الماکسیموس الکبیر
۱۳- میخواستم در مورد جلب ویزیتور، از راههای مشروع و نامشروع بعضیا بنویسم که دیگه نمیتونم پشت کامپیوتر یهوری بشینم. بمونه برای بعدا:) فعلا اون نامشروعیاش از ترس افشاگریهام یهکمی بر خودشون بلرزن...:)
۱۴- من٬ چه تلخم امروز..
و چه اندازه تنم تبدار است...
فکر میکنم دارم مریض میشم. تب کردم و گلوم هم درد میکنه...
۱۵- مجلهاینترنتی گذرگاه شماره ۳۷ منتشر شد... شعر ، داستان، آموزش نویسندگی، طنز و کتابهای باارزش و خلاصه هر چی دلتون بخواد توش پیدا میکنید.
۱۶- خواهر عشرت شایق نمایندهی تبریز در مجلس شورا افاضات فرمودن که اگه ده نفر از زنای خیابونی رو بکشین همه مشکلات جامعه حل میشه. خوب شد ایشون نماینده شد ها... وگرنه با این همه مشکلات چه خاکی برسرمون میکردیم:)
1- خُرد و خراب و خسته
جوانیی خود را پشت سر نهادهام
با عصای پیران و
وحشت از فردا و
نفرت ِ از شما...
(شاملو)
2- یه مدت نتونستم بیام اینترنت، دیدم یکی الکی وبلاگمو پینگ کرده، چند جا هم جاهای مختلف از طرف من نظر داده. خوببود تعارف نمیکرد و پسورد وبلاگمو هم میگرفت و به جام مطلب هم مینوشت...
3- یکی دوهفتهست از پشت کامپیوتر خودم اصلا نمیتونم برم تو ارکات. یا پسوردمو قبول نمیکنه یا خود سایتش برام ارور میده. پسوردمو دادم به یه دوست، گفت اون میتونه بره. امروز مجبور شدم برم کافینت برای فضولی که تو Scarpbookم چی نوشتن یا کیا منو اد کردن و چیزای دیگه. اونجا ارکات راحت برام باز شد. ولی همین فضولی هزارتومن برام آب خورد.
تازه یادم هم رفت برم تیپ ایندفعهی امیر مکری(سلول گولیه) رو ببینم. هر کی ندیده نصف عمرش بر فناست:) یه بار کچله یه بار با کلاهگیس! یه بار چندتار موش گرفتار باد پاییزی! یه بار با یه خرمن پیچدرپیچ مو بدون باد! یه بار با سبیلهای چخماقی از بناگوش دررفته یه بار با ریش ماهوارهای و یه بار هم هفتتیغه! یه بار با اخمای جاهلمنشانه با گرههای ابروان، یه بار چشمان خمار و مکشمرگما، یه بار در پشت میلههای زندان، یه بار... خلاصه عکسهای امیرمکری دز ارکات حکایتیه برای خودش:) دخترا، قبل از باز کردن صفحهش حتما یه لیوان آبقند دم دستتون بذارید، ضرر نداره!
پینوشت: با راهنماییهای امیرحسین نیلگون عزیز(کامنت شماره ۱۸) مشکل باز نشدن سایت ارکاتم حل شد. ممنون.
4- روزی نیست که با ایمیل دعوتنامهای برای انجمنهای مختلف در ارکات به دستم نرسه، حالا که دست ما کوتاه و ارکات بر نخیله، ولی اونموقع هم که دستمون میرسید نمیتونستیم عضو شیم، نه اینکه با موضوع این انجمنها مخالف باشیم( آخه یکی دو نفر دعوا کردن که تو که ادعای روشنفکریت میشه چطور در انجمن فوقِ روشنفکری که من راه انداختم عضو نشدی؟)، نخیر! موضوع اینه که عضو هر انجمنی میشیم روزی صد تا ایمیل به دستمون میرسه که اکثرا هم بیربط به موضوع و مثلا یکی از اعضا خواسته خودی نشون بده و بگه ما هم هستیم، حالا کی وقت داره بخونه؟(گفتم که، حکایت عکسای امیر مکری یه چیز دیگهست، از زیر سنگ هم که شده وقت گیر میاریم... ) راستشو بگم این چند انجمنی هم که اضافه کردم به خاطر عکساشه:) وگرنه ایمیلهای مربوط به اونا رو هم ممنوع کردم!
5- گاهی درباره کسایی تو وبلاگم مینویسم و بعد از مدتی دوباره خبری ازشون به دستم میرسه.
- معصومه که به جرم عضویت در باند سرقت اتوموبیل و... در پاسگاه هشتگرد زندانی بود با تلاش مددکاران به علت سن کم به کانون اصلاح تربیت تهران فرستاده شده. سرپرستان اونجا از دستش راضیان و استعدادای زیادی در نقاشی و کارای هنری از خودش نشون داده. به مسئولین گفته مایل به ادامه تحصیله. همدستاش که همه پسر بودن،همگی آزاد شدن!
- مامان روجا که اینجا اول در موردش نوشتم(شماره۴)٬ و بعد اینجا گفتم آقاهه یه کم توزرد از آب دراومده٬ (در شماره ۵)...دوباره با همون آقاهه دوست شده. هنوز آقاهه گاهگاهی فیلش یاد هندوستان میکنه و هنوز مایل به ازدواج نیست و اذیت میکنه و قهر میکنه و مردده و...
- ساناز که در استخر باهاش آشنا شده بودم و در اثر تصادف کلی مشکل حسی و حرکتی داشت و هنوز هم داره، در دانشگاه قبول شده، اونم چند رشته، ولی خودش به خاطر شرایطش رشتهی زبان انگلیسی (آزاد کرج)رو انتخاب کرده. مامانش از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجه...
6- از همهی اونایی که در نظرخواهی قبلیم دربارهی مواد مخدر اطلاعاتی دادن ممنونم. قراره در بیرون از اینترنت اطلاعات بیشتری جمع کنم. بعد سعی میکنم در اینجا همه رو بنویسم!
7- کلا وضع خبرنگارا در ایران خوب نیست. در کرج هم وضع بر همین منواله و شاید هم بدتر! اخیرا در بیشتر خیابونهای شهر شعارنویسی بر علیه خبرنگار بخصوص یکیشون دیده میشه! شعار "مرگ بر بابک امیرحسینی" تقریبا همه جا هست. با رنگ اسپری سیاه مینویسن.(من نوشتههای امیرحسینی رو تا به حال دنبال نکردم و نمیدونم چه جور آدمیه.فقط مرگ بهش رو روی درو دیوار زیاد میبینم)
فکر نمیکنم در هیچ شهری مثل کرج اینهمه بخور بخور باشه، این همه دزدی و غارت اموال مردم، اینهمه باندهای فساد و دزدی و قاچاق، از مواد مخدر بگیر تا قاچاق اعضای بدن انسان، کشف جسدهای تیکه تیکه شده بدون قلب و کلیه، فرودگاه اختصاصی قاچاق هم که داره و همه چیز حله. اینجا رسالت خبرنگارها بیشتر میشه و از اون طرف هم فشار بهشون بیشتر!
بابک امیرحسینی مقالهای در مورد شعارهای برعلیه خودش نوشته و زیرش اضافه کرده:" روزنامهنگاران فعال بنا به وظیفه و رسالت کاری خویش در راستای شفافسازی،روشنگری و مقابله با غارت اموال بیتالمال هیچ هراسی به دل راه نخواهند داد و قلمها را با قدرت بیشتری بر روی کاغذ میلغزانند، حتی اگر مرگ هر لحظه درب خانهی آنان را به صدا در آورد!"- رایزن کرج
۸- یک بار دیگه جام زهر نوشیده شد!
جرج بوش که ایران رو بعد از افغانستان و عراق تو نوبت داشت دوباره به عنوان رئیس جمهور آمریکا انتخاب شد، از اونطرف هم خانم رایس یه جای آقای پاول در پست وزارت امور خارجه گذاشته شد.. رایس تازه جمله به ایران رو در الویت اول و قبل از عراق و افغانستان قرار میداد. این مسئله برای ایران قوز بالای قوز شد و باعث شد جام زهر رئ برای بار دوم هم نوش جان کنه! اولین جام زهر برای قبول قطعنامه ۵۹۸ نوشیده شد!
روزنامهی شرق که همیشه عکسای خوبی میندازه این دفعه عکسی از آقای روحانی که در واقع نمایندهای از روحانیون ایرانیست انداخته که در منتها علیه سمت راست کادر عکس داره(به نشانهی بیرون رفتن از کادر...) و داره یه لیوان مایع مثلا آب(سمبل زهر) میخوره و پشتش به پرچم ایرانه!) این عکسِ با معنی، تو اینترنت هم هست؟ کسی میدونه عکاسش کیه؟
۹-جالبه، خیلی از کسایی که تو انجیاُ های مختلف عضون و یا بهتر بگم به یه آلاف اولوفی رسیدن، خیلی ادعاشون میشه که وای... ما با دیگران فرق داریم، روشنفکریم، دیگران درکمون نمیکنن، همهش به فکر آرایش و عمل بینی و زیبایی اندامن، ولی ما خیلی حالیمونه، خیلی کتاب میخونیم، خیلی مبارزیم و خیلی الهایم و بـــِلهایم و...
ولی خودشون همه کار میکنن. اگه اعضای عادی علنی درباره رژیم لاغری حرف میزنن، اینا در خفا همهش به فکر رژیم و ورزش و هزار و یک روش مخفیانه برای خوشاندام شدنن. اگه دیگران علنی در مورد لوازمآرایش صحبت میکنن اینا خودشون دائم به فکر خرید بهترین مارک لوازم آرایش از بهترین فروشگاهها هستن( البته جلوی مردم به قول اونا عامی و بیسواد و غیر روشنفکر ازین حرفا نمیزنن، فقط جلوی ماهایی که، به نظرشون، ای.... یه خورده بهتر از بقیهایم..).
اگه امکانی برای ملاقات با اشخاص مهم روشنفکر یا مملکتی به دستشون بیاد بین خودشون تقسیم میکنن و میگن به فلانی و فلانی نگید که عامیاند و همهش به فکر آرایشن، هر چی میگی بابا بذارین اینا هم بیان ، اینا اگه دلشون نمیخواست خدمتی به مردم کنن که نمیومدن عضو همچین انجمنی بشن، مگه تو گوششون فرو میره؟
جالبه هر حرف حقی هم که این افراد، به قول اینا عامی، تو جلسات میزنن صدای هیس هیس ِ این روشنفکرا در میاد که سیاسی حرف نزنید، میگن نون سنگک گرون شده اینا میگن وای... حرف زدن از نون سیاسیه، میگن فلان ارگان درختای فلانجا رو قطع کرده میگن وای..حرف از فلان ارگان نزنید که موضوع سیاسی میشه. میگن سیاست لاریجانی یا ضرغامی در صدا و سیما باعث فلان معضل اجتماعی شده، باز روشنفکرنماها داد میزنن که حرف زدن از صدا و سیما از همهچیز سیاسیتره!
بالاخره ما نفهمیدیم شمایانی که همه چیز رو به انحصار خودتون درآوردید به این بهانه که مثلا خالهتون داییتون عموتون اعدام شده یا پدر و مادر شما زندانی بودن یا خودتون مثلا ناخنتون در فلان مبارزه شکسته، انقلابیترید یا اینایی که هیچ ادعایی ندارن، همه چیزشون روئه، احساساتشون رو رُک و شجاعانه میگن و استعداد همه چیز دارن و شما عین ترمزی جلوی اونا وایسادین و همه امکانات رو برای خودتون مصرف میکنید و در خفا هم با دولتیها گفتمان سازشکارانه دارید؟ و بودجهها و کمکهای مالی رو....(لاالله الیالله...نذارید دهنم باز شه!)
وقتی همچین صحنههایی رو میبینم، که شکر خدا هر روز شاهدشم، به خودم میگم وای به روزی که اینا بخوان همهکاره بشن، بدتر از حالا میشه. اقلا اونا شمشیر رو از رو میبستن، یعنی میبندن..چرا فعلم گذشته شد؟:)
۱۰- توجه توجه!
نتایج مسابقهی طنز نصویری که در وبلاگ بر ما چه گذشت علی تمدن برگزار شده بود با شرح و تفصیلات!
اسامی داوران:
ناصر خالدیان
ف.م.سخن
پیام
اینیکی رو هم روش کلیک کنید تا ببینید کیه:)
اسامی برندگان خوشبخت:
چاپ اول٬ اول(اگه چاپ دوم بود حتما دوم میشد!)
رادیوسیتی دوم
فانوس(س.ع.دشمنشناس) و عصیان مشترکا سوم!
به افتخارشون سه بار: هیب هیب هورا!
بقیهی گزارش رو حتما برید در وبلاگ علی آقا بخونید که خوندن جوابهای مسابقه مفرح ذاته و ممد حیات:)
انسانی را در خود کشتم
انسانی را در خود زادم
و در سکوتِ دردبار ِ خود، مرگ و زندگی را شناختم
اما میان این هر دو، من، لنگر پر رفت و آمد دردی بیش نبودم
که شقاوتهای نادانیاش از هم دریده بود...
تنها
هنگامی که خاطرهات را میبوسم در مییابم دیریست که مردهام.
چرا که لبان خود را از پیشانی ِ خاطرهی تو سردتر مییابم!
از پیشانی خاطرهی تو
ای یار!
ای شاخهی جدا ماندهی من...
(شاملو)
1- شیشه!
اونطور که شنیدم اینروزها جوونهای زیادی آلوده به شیشه شدن.
شیشه یا ice نام مادهی مخدر جدیدیه(شاید جدید برای من) که این روزها عین نقل و نبات تو این مملکت توزیع میشه. اطلاعاتم هنوز دربارهش کمه. اونطور که شنیدم قیمتش اوایل چیزی حدود 30-20 هزار تومن بوده و حالا به یمن سیاستهای ضدمواد مخدر به 300 تومن رسیده! یعنی قیمت یه بستنی قیفی!
بدی این ماده اینه که حالت ظاهری خاصی به مصرفکننده نمیده یعنی به اصطلاح قیافهش تابلو نمیشه. حتی در آزمایش خون معلوم نیست. مثل قرصهای اکستازی- که قیمت اونم جدیدا از قرصدونهای 8000 تومن رسیده به دونهای 200 تومن- حالتهای هیجانی و دیوونهبازی و سرخی چشم نداره.
حالت ظاهری این ماده مثل پارافین جامد یا شمعه، کمی سفتتر، که در مکعبهایی بریده میشه. مقداری از اونو روی یک تیکه فویل آلومینیومی میگذارن و زیرش آتیش روشن میکنن. ماده آب میشه و مواد متصاعد شده با تنفس وارد بدن میشه.
کسانی که از این ماده استفاده میکنن میگن در چند بار اول استفاده از شیشه وارد تفکر عمیق میشن، مثلا علاقهمندان به موسیقی، بهتر و بیشتر از موسیقی لذت میبرن. نویسندهها میتونن ساعتها بنویسن بدون اینکه حواسشون پرت بشه، ریاضیدانان بهتر مسائل رو حل میکنن. و متاسفانه این ماده شده موادمخدر روشنفکرا.
ولی بعد از مدتی فرد رو شدیدا وابسته میکنه. به طوری که بدون شیشهدیگه قادر به فکر کردن نیستن.
اگه کسی اطلاعات بیشتری در مورد شیشهداره لطفا برام بنویسه. آیا کریستال همون شیشهست یا یه مادهی مخدر دیگهست؟
2- توزیع مواد مخدر در ایران بیداد میکنه. به راحتی میتونی در مراکز پررفتوآمد شهر دلالهای مواد مخدر رو ببینی که بدون ترس از مأموران دارن انواع و اقسام مواد رو معامله میکنن. از حشیش و تریاک و هروئین و بنگ و گرَس بگیر تا ماری جوانا و قرصهای اکستازی و...به قیمتهای بسیار پایین.
تازگیها در پارتیهای شبانه، مواد مخدر آزادانه مصرف میشه.( قبلا یواشکی بود و یا در اتاقهای جدا)
مصرف مواد مخدر در خوابگاههای دانشجوی هم حسابی رواج داره. از دوستی شنیدم در خوابگاههای دانشگاههای معتبری مثل دانشگاه شریف که دانشجویان معدل بالا و تیزهوش توش درس میخونن، مصرف مواد مخدر به شدت شیوع داره. و متاسفانه اینبار دخترا پابهپای پسرا جلو رفتن.
یه وبلاگ میخوندم که نویسندهش یه دختر فوق لیسانس دانشگاه شریف بود. گاهی میدیدم نوشتههاش یهویی عوض میشه و انگار قاطی کرده، وقتی از دوستش شنیدم که معتاده و موقع نشئه اونطوری مینویسه خیلی جا خوردم و بعد در مورد چند وبلاگنویس معتاد دیگه که گاهی چقدر خوب و انسانی و بااحساس مینویسن!
یکی دوبار آدرس چند پایگاه ترک اعتیاد انجمن معتادین گمنام رو اینجا نوشتم ولی آیا اینا کافیه؟
چرا در رسانهها برای قوانین راهنمایی و رانندگی هر شب کلی تیزر بامزه و خندهدار پخش میکنن ولی حاضر نیستن برای جوونای این مملکت بودجه بذارن؟
آیا اون قاچاقچی مواد مخدر راست میگه که چند ماه بعد از گرفتن محمولهش توسط نیروی انتظامی، همون کیسههای علامت دار خودش که ظاهرا در آتیش سوزوندن دوباره به خودش فروخته شده؟
آیا مأمورا نمیبینن که در کوچهپسکوچههای هر شهری، نوجوونهای14-13 ساله چمباته زدن و دارن مواد مصرف میکنن؟
تا کی باید سرمونو مثل کبک تو برف بکنیم و بگیم ایشالله هیچی نمیشه. ماشالله به جوونای مؤمن. الحمدالله به کوری چشم دشمنان ایران از فساد برییه؟ کاری باید کرد!
چه دستهایی درکاره که هیچ مبارزهی جدییی با مواد مخدر نمیشه؟
3- یاسر عرفات مبارز! یاسر عرفات گل! یاسر عرفات همهچی تموم! اینا همه قبول.
اما... من نمیتونم بفهمم این چه ازدواجیه که اون کرده؟
من اصولا مردای بزرگ رو نمیفهمم که بیشترشون زنی درست بر خلاف ایدئولوژیشون میگیرن. من نمیفهمم مردی به این مبارزی چرا باید زنی بگیره که 33 سال از خودش کوچکتره، اصلا هم عقیدهش نبوده، همصحبتش نبوده، و تموم هم و غمش رانندگی با ماشینهای گرونقیمت در پاریس، خرید از مزونهای کریستین دیور و خرج کردن دیوانهوار و زندگی اشرافیه؟
در حالیکه خیلی از خانوادههای فلسطینی در فقر کامل زندگی میکنن، چرا باید زن عرفات ماهی صد هزار دلار مقرری داشته باشه؟ امروز یه راننده تاکسی با عصبانیت میگفت کمکهای ایران به فلسطین در واقع خرج چسان فسان سُها خانوم میشده.
راسته که بیشتر پولهای سازمان آزادیبخش فلسطین در حساببانکی سُهاست؟ آیا عرفات فکر کرده بوده که سها عاشق چشم و ابروش بوده؟
جالبه که سُها طویل(عرفات) اصلا تظاهر به عشق به عرفات نمیکنه و خیلی رک بلافاصله بعد از مرگ شوهرش 4 خواستهشو مطرح کرده.
الف- نصف کل اموال تشکیلات خودگردان و سازمان آزادیبخش فلسطین. اونایی که به اسم عرفات بوده.
ب- پذیرش عضویتش در کمیتهی مرکزی سازمان آزادیبخش.
ج- پذیرش عضویتش در کمیتهی اجرایی سازمان آزادیبخش.
د- گرفتن پست وزارت یک وزارتخانهی مهم!
ماشالله به اشتها:)
4- تعداد زیادی از بچههای بزهکار و خیابان خواب و ولگرد، بچههای طلاق هستند، بچههای تکوالد. و البته تعداد بزهکارانی که با پدر زندگی میکنن بیشتره... مادران سرپرست گرچه فقر مادی بیشتری از پدران دارن، ولی کنترل و دلسوزی بیشتری برای کودکانشان به خرج میدن.(البته برعکسش هم دیده شده.)
متاسفانه دادگاههای ایران سرپرستی بچهها رو اکثرا به پدرا میدن.
پدر از صبح تا شب سرکار میره و کنترل کمتری روی بچهها داره. دکتر متخصصی که بعد از طلاق سرپرستی دو فرزندش رو به عهده گرفته بود، وقتی این آقا به خودش اومد که هم پسر و هم دخترش به مواد مخدر آلوده شده بودن!
مادر وقتی ازدواج مجدد میکنه هنوز فرزندان ازدواج قبلیشو مثل قبل دوست داره ولی اکثر پدرها( نه همه!) بعد از ازدواج مجدد، دیگه کنترلی بر رفتار زن جدید بر فرزندان قبلیش نداره. و معمولا همسر جدید بچههای خودش رو ترجیح میده!
موردی که متاسفانه باز هم در ایران زیاد دیده میشه اینه که مادر یا پدر طلاقگرفته در زمان نگهداری بچهها به طور خودخواهانهای اونا رو متنفر از همسر قبلیش بار میاره. مرتب، حتی شده به دروغ، ازش بدگویی میکنه تا به خودش وابسته بمونن. طوری تربیتشون میکنه که وقتی همسر قبلی برای چند روز بچهها رو برای نگهداری برد، اذیتش کنن و مثلا همسر مستأصل بشه و بچهها رو زودتر پس بیاره...
و وای به روزی که شوهر یا زن هم متقابلا همین عمل بینهایت زشت رو انجام بده. بچهها در اینحالت احساس میکنن به هیچکدوم نمیتونن تکیه کنن و دچار سردرگمی میشن. مادر از پدر بد میگه و پدرهم از مادر بد. پس بچهها حس میکنن الگوی مناسبی ندارن و به دوستان( متاسفانه بیشتر به سوی دوستان ناباب) گرایش پیدا میکنن و خیلیها راه خلاف رو در پیش میگیرن. چون نه پدر و نه مادر هیچکدوم ارزشی براشون قائل نبودن و عزتنفس و اعتماد به نفسشون در پایینترین سطحه . در این کشمکشها قربانی اصلی بچهها هستن گرچه گاهی ظاهرا پدر یا مادر احساس پیروزی میکنن. اونها در واقع جسم بچهها رو تصاحب میکنن، و متوجه نیستن که همین جسم هم وقتی روحیه ناسالم باشه سالهای بعد سر از کارای خلاف و زندان در میاره.
تعداد زیادی هم از این نوع بچههای خلافکار پدر یا مادر یا هر دوی اونا خودشون خلافکارن! مثلا معتاد، دزد، قاچاقچی و....
بقیهش بمونه برای بعدا...
5- درود به تموم مادرایی که بچههای کوچیک رو زیاد در قید و بند نمیذارن و هی نمیگن:
وای...بچه! خونه رو بههم ریختی، کثیف کردی..وای..دکوراسیون خونه به هم ریخت، با اسباببازیات بازی نکن الان زری خانوم میاد میگه چه زن شلختهای!
درود بر بهاره مامانِ آیسان:)
6- حجتالسلام فاکر درمورد استخر رفتنم با اسمشو نبر صحبت کرده و ايشان هم پيام مهمي براي من و ساير جوانان در جهت امر به معرف و نهي از منکر دادهن که جهت شنیدنش باید به وبلاگش بریم. منتها من چون کامپیوترم صدا نداره یکی برام بگه چی گفته!
7- دیجی محشر یا همون دیجی مریم، از دیدِ دادا...
1- هنگامیکه میمیرم
با گیتارم زیر شنها خاکم کنید.
هنگامیکه میمیرم
در میان نارنجستانها
و ریجانهای خوشبو خاکم کنید.
هنگامیکه میمیرم
اگر خواستید
در بادنمایی خاکم کنید.
هنگامی که میمیرم...
(فدریکو گارسیا لورکا)
زیتون - من اگر مُردم، با سنتور و سهتارم خاکم کنید...
نه نه! اصلا با سبیلباروتی خاکم کنید! چون بعد از مرگ من احتمالا زندگی دیگر برایش معنا نخواهد داشت:)
2- چگونه در جمهوری اسلامی و در ماه مبارک رمضان با دوستپسرم به استخر رفتم!
چیه؟ نمیشه؟ نمیدونمچرا بعضیا سخت میگیرن که جمهوری اسلامی اِلـه و بــِله!
در جمهوری اسلامی هم همهکار میشه کرد.
نخیر! استخر خصوصی هم نبود... استخر عمومی!
وقتی سبیلباروتی اونروز ظهر زنگ زد که عصر میاد دنبالم با هم بریم استخر، از خوشحالی نزدیک بود پردرآرم. ولی به روم نیاوردم. گفتم حالا ببینم وقت دارم، ندارم! انگار از صدام فهمید که دارم ناز میکنم و گفت ساعت 6 حاضر باش و... قطع کرد.(بیمزه!)
منی که وقتی میخوام برم استخر حاضر شدنم شاید 5 دقیقههم طول نکشه، آخه ساک آمادهی استخر با تموم وسائلش دارم. کیفپول جدا. لوازم آرایش قراضه و برس سر و عینک شنا و دماغگیر و خلاصههمه چیز از پیش آماده گذاشتم...ایندفعه از ظهر رفتم خونه و به کار بعدازظهرم هم زنگ زدم که کاری برام پیشاومده که نمیتونم بیام. آخه اولین بار بود میخواستم با سبیلباروتی برم استخر!
قبلا باهم دریا رفته بودیم . شناشو دیده بودم. خیلی سریعتر از من میتونست شنا کنه ولی جوری ترتیب میداد که من ازش عقب نیفتم و به نظر برسه همسرعتیم. اون کرال میرفت و من قورباغه.
آره، استخر برای مسابقه از دریا بهتره. نه موج داره، نه ترس دور شدن از ساحل و غرق شدن.
هولهولکی برای ناهار کوکو درست کردم و گفتم یه مقداریشم میبرم استخر تا از دستپختم کیف کنه. شاید هم نمکگیر بشه زودتر بیاد منو بگیره:)
شعلهی زیر کوکو رو کم کردم و رفتم حمام. دیشب دوش گرفته بودم و معمولا بعد از استخر یه لیف همونجا میزنم. ولی خوب اولین باری بود که با سبیلباروتی میرفتم استخر و باید خوشبو میشدم.
موقع شامپو زدن، اول دستم رفت به سوی شامپو ایوان ایرانی، ولی دستمو کشیدم و شامپویی که مامانم از آمریکا برام آورده بود برداشتم. موقع لیف زدن هم اولش اومدم صابون داروگر بردارم ولی یادم افتاد تو قفسه شامپوی بدن شیروعسل دارم و از اون استفاده کردم و بوی شیرو عسل گرفتم. بعدش هم به جای نرمکنندهی موی لطیفه، یه کاندیشنر خارجی توپ زدم.
یه بار هم حواسم رفت به سنگپا و کیسهای که از کرمان خریده بودم و گفتم بعد از قرنی یه کیسه بکشم، ولی دیدم خیلی بیکلاسیه:)
(از وقتی کتاب کلیدر و قسمت حمام کردن پدر قدیر رو خوندم که حدود 80 صفحه در مورد کیسه و فیتیله و اینحرفاست و از وقتی دکتر نورتن مظاهری تو ماهواره گفته کیسهکشیدن خودش یه نوع پیلینگه و پوست رو جوون میکنه و..همهش مترصد یه فرصتم که کیسهای بکشم ولی اونروز نه!)
بعد اومدم بیرون و یه ناهاری خوردم و مشغول انتخاب مایو شدم. تو این استخرا نمیدونم به جای کلر چی میریزن که مایوها بعد از چند ماه یواش یواش میپوسه و اولش یه جاهاییشون شل میشه. ایرانیها که به یه ماهم نمیکشه. بعضیا میگن به علت گرونی کُلُر تو آب وایتکس میریزن. البته داغی سونا هم باعث زود خراب شدن مایو میشه.
هر چی مایو ازدوران نوجوانی داشتم ریختم بیرون... ایرانیها و اونایی که نخنما شده بود گذاشتم کنار. سهچهار تا خارجی رو هی پوشیدم و جلوی آینه رژه رفتم و آخرش یکی که تاحالا نپوشیده بودم و سوغاتی بود انتخاب کردم و گذاشتم تنم بمونه. بعد هر چی وسائل شخصی کتو کهنه داشتم تو ساک، با نو و آکبند عوض کردم. بهترین روژلب خارجی جای روژلبی که تهشو باید با ناخن درمیاوردم میزدم به لبم، کلاه شنای اسپیدوی کانادایی و بهترین خط چشم و برس سر خارجی نو و... خوب آخه اولین بار بود که داشتم با سبیلباروتی میرفتم استخر...
موهامو که همیشه میذارم فر بمونه و حوصله سشوار و بیگودی و این چیزارو ندارم هم استثنائا یه سشوار حسابی کشیدم. و بعد شروع کردم به آرایش... آرایشم هم که همیشه چند دقیقهایه. ایندفعه نیمساعت طول کشید. ایندفعه سعی کردم موقع خط چشم کشیدن دستم خط نخوره. خط چشمام تابهتا نشه(آخه عینهم کشیدن خطها خیلی کار سختیه) روژ گونه، خط لب... سایه هم که قبل از خطچشم زده بودم،صدالبته به رنگ مایوم!
بعد لاک ناخن. اول ناخنهای دست و پامو حسابی سوهان کشیدم و بعد به رنگی که به مایوم بیاد، لاک زدم.
نمیدونم چقدر دیگه به قر و فرم رسیدم که یهو صدای زنگ اومد. هوا گرگ و میش شده بود و نزدیک اذان مغرب بود. توی ماه رمضون استخرها از صبح تا غروب آفتاب بستهن و فقط از ساعت6 تا 12-11 شب بازن! اونقدر خوشحال شدم که به جای برداشتن گوشی افاف پریدم تو بالکن و وقتی دیدم حواسش به اف افه با یه سوت کوچیک دو انگشتی صداش کردم. نگاهش که به بالا افتاد نمیدونم به خاطر لباسم بود یا سوتم که سرشو از خجالت انداخت پایین. بابام هم طفلک همینطوره. اگه با تاپ و شلوار کوتاه منو تو بالکن ببینه اخماش جوری تو هم میره که از این فاصله هم معلومه. سبیلباروتی هنوز جرأت اخم و تخم نداره و فعلا فقط از رفتارم خجالت میکشه و سرشو میندازه پایین :)
من، کنف شده از نوع نشون دادن ابراز احساساتم پریدم تو خونه و سریع لباس پوشیدم و دو تا ساندویچ کوکو درست کردم و دو تاسیب سرخ گذاشتم تو ساک.
تا برسم پایین، هوا تاریک تاریک شده بود و تو کوچه هم که چراغ نیست و سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت استخر.
جلوی استخر که رسیدیم رفتیم ماشین رو تو پارکینگ پارک کردیم که اونم نسبتا تاریک بود. ساکامونو برداشتیم و ....
اون رفت استخر مردونه، من هم رفتم استخر زنونه:)
انتظار داشتید تو جمهوری اسلامی باهم بریم یه استخر؟
خلاصه...
تو استخر تو ذهنم حسابی با سبیلباروتی مسابقهدادم، اونم کرال! و هربار برنده شدم.
میدونستم اونم تو ذهنش داره با من شنا میکنه .
از اونجایی که باهم همیشه تلهپاتی داریم، زمان بیرون اومدنشو حدس زدم(یادم رفت سر یه ساعت باهاش قرار بذارم تو پارکینگ). موقع دوش گرفتن گفتم الان اونم داره دوش میگیره. موقع لباس پوشیدن گفتم اون دوسه تیکه کمتر از من لباس داره و سریعتر از همیشه پوشیدم. از خیر آرایش هم گذشتم، اون که آرایش نمیکرد. بذار در یه زمان برسیم دم ماشین و حسابی باعث تعجبش بشم.
نشون به اون نشون که وقتی رسیدم، اون یه ساعت بود تو ماشین نشسته بود و ضبط گوش میداد و فکر کنم چرتش هم برده بود. به صدای در ماشین که بسته شد از جا پرید. (خیطشدن دوم)
راه افتادیم، اون گفت شام بریم بیرون. گفتم من فکرشو کردم و ساندویچهای کوکو رو از ساک درآوردم.
همینطوری خشک خشک خوردیم و بعدش برای رفع تشنگی سیبها رو! که رفع نشد.
شب منو رسوند دم خونه، برای خداحافظی اومد منو ببوسه که سریع گونهی چپمو به طرفش گرفتم و بعد سریع درو باز کردم و د فرار:) گفتم بذار یه بار اونم کنف بشه. چرا همهش من؟
این بود ماجرای استخر رفتن ما! البته با کمی سانسور...
ممنون از لات اینترنتی برای این لوگوی بامزه:)
۳- حسین درخشان: سه سال وبلاگنویسی...
امشب از پدرم شنیدم که حسین درخشان تلفنی در برنامهی آقای بهارلو صحبت کرده و من بیرون بودم و نشنیدم. قراره به زودی مصاحبهی حضوری داشته باشه.
۴- نگذاریم خلیج فارسمان را به خلیج عربی تغییر دهند! از وبلاگ سوسکی(21 آبان-لینک جداگونه نداره)
امیر افشار در وبلاگ از امروز هم مطلبی در این مورد نوشته...
۵- زندگی گاهی چقدر بیرحمه! مانی کوچولو پسر نویسندهی وبلاگ سادهتر از آب که خبر بیماریش رو اینجا نوشته بودم٬ متاسفانه از دنیا رفت.
۶- از اونطرف زندگی گاهی چقدر زیبا میشه. مثل وقتی امید حبیبینیا داره بابا میشه! تبریک به درنا و امید عزیز!
۷- مریخی از تجربهاش برای به گردش بردن یک کودک بیسرپرست و محتاج در کانادا مینویسه...
1-کیستی که من
اینگونه
به اعتماد
نام خود را
با تو میگویم،
کلید خانهام را
در دستت میگذارم،
نان شادیهایم را
با تو قسمت میکنم،
به کنارت مینشینم و بر زانوی تو
این چنین آرام
به خواب میروم؟
کیستی که من
اینگونه به جد
در دیار رؤیاهای خویش
با تو درنگ میکنم؟...
(شاملو)
2- دوباره یاکریمهای پشتپنجرهپشتی تخم گذاشتهن(البته فکر کنم مادههه!). این دفعه فقط یکی. تخمشونو اینجا میگذارن:
و پیپیشون رو میرن رو هرهی پنجرهی همسایه میکنن. آفرین...چه یاکریمهای گلی!
امیدوارم ایندفعه دیگه تخمشون جوجه بشه و مثل اوندفعه کارشون به طلاق و طلاقکشی نینجامه که به جای کاسه بشقاب، تخماشونو بزنن درب و داغون کنن.
3- در ماه رمضان هر شب، از ساعت هشت تا دوازده ، در چند سالن شهر جشن رمضان برپاست.(به جز شبهای شهادت و..) هدف از این جشنها تشویق پولدارها به کمک به اقشار آسیبپذیر اجتماعه. فقرا، بیمارهای کلیوی، سرطانی، ایتام و...
در این شبها تموم کارهایی که در تموم سال غیرمجاز شمرده میشه، به خاطر سفرههای گدایی که پهنه و خیلیها از قبل این شبها به نون و نوایی میرسن، همه کار مستحب، بلکه هم واجب میشه. هر شب تعداد زیادی هنرپیشه، خواننده، نوازنده، ورزشکار، گروههای موسیقی در این سالنها برنامه اجرا میکنن. انواع و اقسام جک( باادبی و بیادبی)... انواع و اقسام موسیقی، از سنتی بگیر تا فوق لسانجلسی، و از جوادی بگیر تا موسیقیهای شاد رقصآور محلی اجرا میشه. دست و سوت زدن تا دلت بخواد حلاله و رقص از کمر با بالا، در حال نشسته و جیغ و داد و خوندن همراه خواننده امری عادیه. من دوشب به این برنامهها دعوت شدم. هر شب یکی از دوستام که جزء نوازندهها بودن دعوتم کردن و منم برای کنجکاوی رفتم. و برعکسی که فکر میکردم خیلی بهم خوش گذشت. بدنیست آدم گاهی خودشو بزنه به بیخیالی.
نمیدونستم اینقدر خوانندههای خوشصدا داریم. اینقدر باهاشون"مشکی رنگ عشقه" و "نازی جون" و" گل گلدون من" و" مرغ سحر" و آوازهای لری و کردی و ترکی خوندیم که آخراش صدامون دیگه گرفته بود و آرزو کردیم کاش همهی ماهها ماه رمضون باشه:) وسطاش هم مجری اعلام میکرد که فلان حاجآقا فلان مقدار به مثلا ایتام کمک کرده و حاجآقا هم لبخندی با شرم مصنوعی میزد و فکر میکرد شقالقمر کرده.
نزدیک بود عاشق یکی از خوانندهها بشم. از بس خوشتیپ بود. سبیل از بناگوش دررفته و تاب داده شده، کفش نوکتیز و پاشنهتخممرغی، موهای جلوش فرفری جلوآمده و پشتموهاش دُمکفتری و بلند و شلوار مشکی 24پیلی و پیرهن سفید و...صداشم که دیگه نگو!!! هر چی آهنگ جاهلی و کوچهباغی بلد بود خوند و ملت هم کیف میکردن.
4- اولین و تنها جریمهای که شدم اینجا نوشتم و حالا باید اولین تصادفم رو هم بنویسم. در لاین کم سرعت تو یه خیابون شلوغ با سرعت 20 کیلومتر حرکت میکردم که یهو یه پیکان بیهوا از کوچهی فرعی اومد تو خیابون. من فوری زدم رو ترمز که بهش نخورم... یهو تررررررررررق! یکی محکم از پشت کوبید به من. جوری که دو متر کشیده شدم به جلو. فکر کردم صندوق عقب کاملا رفته. از آینه نگاه کردم دیدم که ماشینی که بهم زده یه بنز خیلی گرونقیمته. برعکس تصورم که فکر میکردم از تصادف خیلی میترسم٬با خونسردی پیاده شدم. دیدم راننده یه پسر حدودا 17-18 ساله ست که بغل دستش دوستدخترش نشسته. عین ترقه اومد پایین و شروع کرد به فحش دادن. ماشینمو نگاه کردم ، در کمال تعجب ماشینی که مثلا در حد ژیانه هیچیش نشده ولی چراغ جلوی بنز یارو خورد خاکشیر شده و یه مقدار از جلوش هم رفته تو:) به زور جلو خندهمو گرفتم. مردم هم که اینجور وقتها همه یه پا کارشناس و بیکار، جمع شدن و همهی اونایی که شاهد بودن گفتن که تقصیر بنزه بوده. من اومدم برم که دیدم پسره پرید جلوم که : کجا؟!! کجا داری در می ری؟وایسا باید خسارت بدی؟ اقلا یه میلیون تومن خسارت خوردم.. و مثلا جوری نشون داد که با موبایل داره زنگ میزنه به پلیس. من به خاطر اینکه راه مردم بسته نشه،ماشین رو پارک کردم کنار و بهش گفتم:چه بهتر. شیشهخوردههات یه کم ماشینم رو خراش داده.باید کارشناسی بشه! وقتی اینو شنید دیگه نزدیک بود از خشم همه گیساشو بکنه(آخه موهاش بلند بود). از حرفاش فهمیدم که ماشین باباشو بی اجازه بیرون آورده. دوستدخترشم که هی با شرم صداش میکرد، از جمعیت میترسید. رفتم به دختره گفتم که از تصادفی که شده و از خسارت اونها متاسفم و من تقصیری نداشتم. دختره هم تصدیق کرد و اصلا نفهمیده بود دوستپسرش چرا یهو پاش رفته بود رو گاز. پسره تا دید من با دوست دخترش حرف میزنم اومد جلو و دوباره شروع به چرتو پرت گفتن کرد. دلم برای دختره سوخت همچین دوست بددهنی داره. رفتم تو ماشین نشستم و ضبطو روشن کردم . پسره هم عین شیر زخمی جلو ملت رژه میرفت. یهو یادم افتاد مامانم قراره بیاد پیشم. گفتم یه تلفن به خونهم بزنم و همینجوری یه پیغام بذارم که اگه اومد نگران نشه. تلفنم که تموم شد. از آینه که نگاه کردم دیدم جا تره و بچهنیست:) خیابون پراز شیشهخوردهست و خبری از ماشین و پسره نیست. من کلا موقعی که با تلفن حرف میزنم حتی اگه تلفن به خودم باشه عالم و آدم رو فراموش میکنم و اصلا ماشین به اون گندهگی رو ندیده بودم که رد شده. مردمی که هنوز جمع بودن گفتن پسره فکر کرده من دارم به پلیسی، بابایی، شوهری، برادری چیزی زنگ میزنم و از ترس در رفته:) خوب اولیش که به خیر گذشت:)
5- در وبلاگ داریوش بیقرار خوندم که انجمن حمایت از حقوق کودکان خانهای را برای انجمن خریداری کردن و متاسفانه پول تعمیرات و بازسازی اونو ندارن. توضیحات کامل و نحوهی کمک و همچنین عکس اینخونه رو میتونید در سایت انجمن حمایت از کودکان ببینید!
6- خیلی جالب بود برام وقتی فهمیدم بابام بابای آیدین رو از نزدیک میشناسه، قبلا هم نوشته بودم که بابا و مامانم پدرشوهر خورشیدخانومو میشناسن و همیشه به نیکی ازش یاد میکنن.(همینطور از بابای آیدین). پدر شوهر خورشید خانم الان هم انگار امریکا پیش پسروعروس گلشه. دیگه معلوم نیست بابام بابای کدومتونو میشناسه. باید تحقیق کنم:) میبینید دنیا چقدر گردالیه!
7- از بس همسایهها تو این چندماه برام آش و شلهزرد و اینا آوردن گفتم بده، منم باید یه بار تلافی کنم. حسابی هم شلهزردام خوشمزه میشن. ناگفته نمونه که خیلی هم آسونه.
تا اونجایی که میدونم تموم همسایهها روزهن٬ یا حداقل اینجوری میگن. سر افطار براشون بردم. عطرش تموم ساختمون رو برداشته بود. مخصوصا هود روشن نکردم تا بوش بپیچه:) روش هم با دارچین با شابلونی که خودم رو مقوا درآوردم یه گل خوشگل چندپر به نشونهی همبستگی مردم نقش انداختم و با خلال پسته و خلال بادوم تزئین کردم و بردم. از اون روز هر کی منو میبینه کلی از دستپختم تعریف میکنه. هم شیرینیش اندازه شد و هم پر زعفرون و هم پر خلال بادوم . فقط اولش اندازهی برنج دستم نبود. تو یه قابلمهی گنده پختم بعد دیدم داره هی قد میکشه و جاش کم میشه یه قابلمهی دیگه اضافه کردم.باز دیدم داره باد میکنه قابلمهی سوم هم پرپر شد.حالا خوبه همه چی اضافه داشتم وگرنه اندازهها درست از آب در نمیومد. خیلی خیلی زیاد شد.اول اول یه ظرف بزرگ به پسر سرایدار دادم.و بعد از همسایهها به خیلی از دوستان هم زنگ زدم بیان ببرن و برای بعضیها هم خودم با ماشین بردم. یکی از دوستام خیلی خوشحال شد وگفت مژدگانا که زیتونمون هم بالاخره عابد شد:) گفتم نه بابا، به این میگن احترام گذاشتن به عابدان! و گل چندپر رو نشونش دادم.
کاش داداشم هم اینجا بود. عاشق شلهزرد و کلا خوراکیهای شیرینه٬ مثل حلوا و... برعکسش من عاشق خوراکیهای ترش... براش در یخچال تو یه سطل ماست نگهداشتم، بهش گفتم تا 10 روز دیگه نگه میدارم. فکر کنم به خاطر شله زرد هم که شده یه سر بیاد اینورا:)
9- طرز تهیهی شله زرد
بستگی داره چقدر بخواهید بپزید. میتونید یه قابلمه بپزید و بذارید تو یخچال و تا یه هفته به جای دسر نوش جان کنید.
من هیچوقت مواد لازم رو وزن نمیکنم، حتی برای پختن کیک. همیشه مواد رو حدسی و شرتی پرتی یا لیوانی و دلبه خواهی اضافه میکنم و هی میچشم(شکموبازی). جالب اینجاست که معمولا خوشمزهتر از نوع اندازهگیری هم میشه!
مواد لازم:
برنج- یه لیوان
شکر- دو سه لیوان ( شیرینیش به سلیقهی خودتون)
زعفرون ساییده- یک قاشق غذاخوری ( زردیش هم دلبخواهی! میتونه کم یا زیاد بشه)
گلاب - یک استکان
دارچین- اندازه نصف استکان.بهتره بریزین تو یه نمکدون
خلال بادوم- 100 گرم
کمی خلال پسته(یا پودر پسته) برای تزئین روی شلهزرد
طرز تهیه:
برنج رو پاک میکنیم و میشوییم و بهتره از شب قبل حتما بخیسونیم. یه وقت حواستون پرت نشه فکر کنید برای پلوئه و بهش نمک بزنید ها... این غذا اصلا نمک نمیخواد.
برنج رو در قابلمهای بریزید و چند برابر( میتونید فعلا 7 برابر.بستگی به نوع برنج داره) آب روش بریزید و روی گاز بگذارید... بعد از به جوش اومدن زیرش رو کم کنید و بگذارید کم کم برنجها از هم وا برن و له بشن. مرتب باید بهمش بزنید تا گوله نشن یا تهدیگ نگیره. اگر آب نداشت و غلیظ شد ٬ آب اضافه کنید تا رقیقتر بشه.
شله زرد خیلی احتیاج به هم زدن داره.
افشاگری: مامانا چون خودشون حوصلهی پای اجاق وایسادن ندارن، سر دخترا رو شیره میمالن و میگن دختر گلم هی شلهزرد رو بهم بزن و آرزو کن که هر چی آرزو کنی موقع همزدن شله زرد خدا مراد آرزو کنندگان رو میده. حالا جلو ماماناتون به روی خودتون نیارین من بهتون گفتم کلکشونو. جوری نشون بدید که مثلا باور کردین:)
وقتی برنجها کاملا پخته و کاملا نرم شد. شکر رو اضافه کنید و گاهی بچشید که شیرین شده یا نه. زعفرون هم میتونین در همین مرحله اضافه کنید. آبش رو هم خودتون ببینید اگر کم بود اضافه کنید. زرد شدن تدریجی شلهزرد خیلی صحنهی جالبیه.
گلاب رو بگذارید برای آخرای کار. وقتی شله زرد حسابی جا افتاد وگرنه عطرش میپره.
اگه مثل من شکموئین هی با ملاقه یه تعلبکی پرکنید که ببینید مزهش چطوره. مواظب زبونتون باشید که عین زبون من نسوزه.
آخرای کار سهچهارم خلالبادوما به علاوهی گلاب رو اضافه کنید. هم بزنید و بگذارید یک ربع دیگه بجوشه. ظرفها رو آماده کنید. زیر قابلمه رو خاموش کنید. هنوز هم باید مرتب به همش بزنید تا روش بسته نشه و غلظت به تناسب در همه جای قابلمه یکسان بشه. با ملاقه کاسهها و ظرفها رو پر کنید. وقتی کمی سرد شد میتوانید روش رو تزئین کنید. میتونید قبلش رو یه مقوا عکس گلی یا هر طرحی دوست دارید بکشید و توشو با کاتر در بیارید. بعد روی شابلن با نمکدونی که توش پودر دارچینه٬ روش دارچین بپاشین تا نقشش بیفته. بعد با پودر پسته و بقیهی خلالبادوما طرحهای خوشگل درست کنید. یا کپه کپه وسط گل و اینور و اونورش بگذارید.
نوش جان!
10- با زهرای محشر...
11- در مورد یاسر عرفات با مهشید موافقم...بابا ولش کنید بیچاره رو! چرا همهش به فکر قهرمانپروری هستیم؟ صبح تا شب تو تلویزیون و رادیو و روزنامه سر این بحثه که مرده نمرده... وای اگه بمیره چی میشه..آخ اسرائیلیا شایع کردن مرده ولی ایشالله به کوری چشمشون تا 100 سال دیگه زنده میمونه. بسه دیگه!
12- ماهایی که وبلاگ داریم بعد از مدتی که نوشتیم٬ یواش یواش خودمونو جزء خانوادهی وبلاگستان احساس کردیم. همه با هم همعقیده نبودیم و نیستیم. ولی این فکر که هر کس آزاده تو وبلاگش به راحتی هر چیدلش میخواد بنویسه احساس خوشایندی بهمون دست میداد.
هر وقت میدیدیم یکی وبلاگشو بسته، حتی اگه خوانندهی پروپاقرصش نبودیم، دلمون میگرفت.
هر وقت میدیدیم وبلاگ یه نفرو فیلتر کردن، حتی اگه با نویسندهی وبلاگ همفکر نبودیم باهاش همدری میکردیم و کسایی که به این کارا وارد بودن فوری براش وبلاگ آینه میساختن تا نوشتههاش، فکراش بهوسیلهی دوستاش خونده بشه.
حالا میبینیم دارن یکییکی افرادی از خانوادهی وبلاگستانیمونو دستگیر میکنن. ما نباید اعتراض کنیم؟ پتیشن رو که دوستان زحمت کشیدن از طرف خود و خانواده و هر کس که به این دستگیریها اعتراض داره امضا کنیم و ببینیم چهکار دیگه از دستمون بر میاد. مطمئن باشید بیتاثیر نیست.
همین امشب در اخبار ساعت 8:30 کانال دو تلویزیون گفت 12 نفر وبلاگنویس دستگیر شده بودن که تاحالا 8 تاشون رو آزاد کردیم 4 نفر دیگه هم به زودی آزاد میشن. میدونم گفتن این خبر در اثر فشار افکار عمومی بوده. باید به اعتراضها ادامه بدیم.
باید که دوست بداریم یاران
باید که چون خزر بخروشیم
فریادهای ما اگر که رسا نیست،
باید یکی شود، باید یکی شود، باید یکی شود ای یاران..
(گلسرخی)
۱۳- بیانیه کانون وبلاگنويسان ایران در رابطه با دستگیری مجتبی سميعینژاد ، وبلاگنويس...
۱۴-٬ انگار يهخورده زياد شد... تقصير اونايی بود که تو پست پيش گفتن ۵ شماره کمه!
۱۵-شوخی: بفرماييد قهوه... من که تا يه مدت نمیتونم قهوه بخورم:)
۱- متاسفانه یک وبلاگنویس دیگر دستگير شد...
اسمش مجتبی سميعینژاد و يکی از دوستان خوب وبلاگستانی ماست.
برای آزادی او پتيشنی تهيه شده . از همهی آنهايی که برای آزادی انديشه و قلم ارزش قائلند خواهش میکنم امضايش کنند.
امروز مجتبی٬ فردا شاید من(البته دور از جون)٬ پسفردا شاید تو...
جالب اينجاست که برادران ارزشی٬ برای اينکه ما دلمان خيلی برای مجتبی تنگ نشود٬ وبلاگش رو برايمان آپديت کرده و پينگ هم فرمودهاند!
مرسی... چقدر شما مهربونيد:)
۲- به به! بری جاده چالوس... کنار رودخونه... چوب جمع کنی...آتیش حسابی راه بندازی... و یه کتری روش بذاری... چای و یار و ساز و نغمه و آواز و... چه شود!
ارداویراف چه میکنه با این دوربین عکاسیش!
زندگانی شعله میخواهد٬ شعلهها را هیمه سوزنده...
جنگلی هستی تو ای انسان٬ جنگلی روئیده آزاده...
سربلند و سبز باش ای٬ جنگل انسان...
۳- غزلم تلخ و دلم تنگ و زمان بارانیست
دورم از خویش و من ِگمشدهام اینجا نیست
آسمان غرق غبار است و نفس تنگ چو جبس
تا که پرواز اسیر است جهان زیبا نیست
غزلی گاه به گاه از دل غم میجوشد
واژهی سرخ ولی مرهم این غمها نیست
روزگاری وطن از عطر سخن مینوشید
این زمان، تلخی گفتار فقط پیدا نیست
دورم از خویش در این غربت ابری که خبر
هر چه آید ز وطن دیدهی دل بارانیست...
(و.ف)
این غزل رو در وبلاگ فرخ دیدم و ازش خوشم اومد.
فقط در خط پنجم به نظر من ممکنه واژهی سرخ یه روزی مرهم بشه. دنیا رو چه دیدی؟ آبی رو مطمئنم که مرهم نمیشه٬ ولی سرخ ...
قرمزته!
۴- داوری مسابقهی طنز تصویری شروع شد...
۵- و زندگی همچنان ادامه دارد...
نطقی که قرار بود بوش بعد از برنده شدن در انتخابات در مراسمی قرائت کند ولی به دلائلی گمش کرد، بهطور تصادفی به دست من رسیده که آنرا به سمع..ببخشید...بهنظر مبارک شما میرساند.
بوش: این دِ نِیم آو گاد، دِ کامپشینت، دِ مرسی فول!
قالَ جیسِس کرایس(گبه*): "روزی من به دنیای شما برمیگردم و به زور هم که شده درآن صلح برقرار خواهم کرد!"
(افرادی از پیش تعیین شده از ستاد انتخاباتی بوش در بین جمعیت با مشتهای گره کرده):
گاد ایز اکبر! گاد ایز اکبر! و عَجِل جیسس کرایس!
بوش: درود بر شما امت همیشه در صحنهی امریکا که با رأیهای خود نشان دادید با تروریستها سر سازش ندارید!
جمعیت فوق الذکر: مرگ بر تروریست! مرگ بر آدمکش!
بوش: با هر رأیی که در صندوقها انداختید نشان دادید که از تروریستها و در رأس آنها بنلادن خونخوار بیزارید!
جمعیت: بنلادن، بن لادن مرگ به نیرنگ تو، خون جوانان ما، میچکد از چنگ تو!
بوش: به حول و قوهی الهی ما نمیگذاریم کسی آرامش منطقه را بههم بزند و در دل آمریکائیان ایجاد تشویش کند! آفرین که منرا انتخاب کردید تا حساب این قلدران و یاوهگویان را برسم.
کاری میکنم که نصف جمعیت آمریکا در کارخانجات اسلحهسازی مشغول به کار شوند و به این ترتیب مشکل بیکاری کاملا حل شود.
به شما قول میدهم تا آخر این 4 سال پرچم خونرنگ آمریکا را در چند کشور تروریست دیگر به اهتزاز(شایدم احتزاز. اینجاش روش قهوه ریخته بود خونده نمیشد) در آورم!
از فردا به مدارس آمریکایی دستور میدهم که پرچم ایران و بقیهکشورهای تروریست را جلوی پای دانشآموزان پهن کنند و آنها موظف باشند تا هر روز صبح هفت بار با پاشنهی کفش روی آن بکوبند و رد شوند. هر روز سر صبحگاه پرچم ایران را آتش بزنند تا هم دلشان خنک شود و هم آتش نفرت از تروریست در دل آنها شعلهورتر گردد.
جمعیت: جرج بوش، جرج بوش، خدا نگهدار تو، بمیرد، بمیرد دشمن خونخوار تو!
بوش: امت آمریکا! رهبر ما آن طفل دهسالهایست که در کیفش یواشکی اسلحه قائم میکند و به مدرسه میبرد. من خیلی متاسفم که تابهحال کیف دانشآموزان را میگشتند. از فردا دستور خواهم داد دیگر اینکار را نکنند. چه معنی دارد بچهای که در خونش افکار ضدتروریستی دارد و آمادگی خود را با مجازات دشمن فرضی- همکلاسان خود- نشان میدهد از مدرسه اخراج شود. برعکس، به او باید مدال افتخار و شجاعت هم داد!
جمعیت: درود بر جرج بوش! سلام بر هفتتیرکشی!
بوش: آهای... ملت غیور آمریکا! کی گفته جنگ چیز بدیست؟ اتفاقا ثابت شده که جنگ چیز خیلی خوبیست!
جنگ بر علیه ممالک تروریستپرور بداست؟ جنگی که رونق اقتصادی و رونق مرزهای جغرانیایی برای ما در پی داشته باشد بد است؟ اُف بر تو ای مخالف جنگ!! تو چه ریگی در کفشت است که با جنگ مخالفی؟
یکی از بین جمعیت احساساتی میشود، بارگ گردن متورم: جرجی، جرجی، میکشم، میکشم آن که برادرم رو در 11 سپتامبر کشت!
بوش: خودتو کنترل کن برادر!
ماباید با کشت و کشتار و شکنجه و اعدام و ترور هم که شده ثابت کنیم که ترور و شکنجه و اعدام چیز بسیار بدیاست! ما باید نشان دهیم که آمریکا سرور همه جهان است.
بهر آزادی کوبا و کرهشمالی و خلاصه تمام ممالک کمونیست و همینطور اسلامی٬ از ایران باید گذشت! من از همینجا اعلام میکنم تا ملا کفن نشود٬ این جهان جهان نشود!
جمعیت: مرگ بر ایران...مرگ بر ملا!
سخن کوتاه میکنم، من دست شما را میبوسم که با رأی خود مشت محکمی بر دهان یاوهگویان ایرانی کوبیدید!
از آنهایی که از روستاهای آمریکا با اتوبوس به امید یک پرس چلوکباب به سر صندوقهای رأی آمدند از همینجا خواهش میکنم که به یک همبرگر مکدونالد رضایت بدهند. الان مملکت ما در وضعیت جنگیاست. قول میدهم بعد از فتح ایران جبران کنم.
حالا از مستر آیرونگران دعوت میکنم شما رو به مرثیهی خیانت یکی از حواریون مسیح در دشت سینا مهمان کند!
از زیتون هم خواهش میکنم در حالت خوابالودگی دیگر چیزی ننویسند:) تکبیر!
آهان... یادم رفت این جملهی حضرت مسیح(گبه*) را ذکر کنم:
اگر کسی به اینطرف صورتت سیلی زد٬ آنطرفش هم بیاور تا بزند! خوب کشورهای جهان سوم عزیز! این طرفتان را سیلی زدیم٬ حالا لطفا آنطرفتان را هم بیاورید تا بزنیم. خوب وقتی خودتان نمیآورید مجبوریم خودمان به زور سرنیزه بیاوریمش!
جمعيت: جنگ جنگ تا پيروزي٬ جنگ جنگ تا پيروزی!
بوش:
در خاتمه٬ با تشکر از شما امت همیشه در صحنه٬ یادآور میشوم که اتوبوسهای شرکت واحد ایالات متحدهی آمریکا به صورت رایگان آماده جابهجایی شما میباشد.
جمعیت: ما همه سرباز توایم جرج بوش! گوش به فرمان توایم جرج بوش!
----------------------------------------
* گبه مينز گاد بلس هيم!
این راه مالرو نیستها... زیتونروئه :) هر روز من ازش عبور میکنم. خوشبختانه هنوز آثار تمدن و آسفالت به اینجا نرسیده!
۱- دو دیوار
و دهلیز سکوت.
و آنگاه
سایهای که از زوال آفتاب دم میزند.
مردمی،
و فریادی از اعماق:
- مُهره نیستیم!
ما مهره نیستیم!...
(شاملو)
2- امروز
در لبنیاتی:
- آقا شیر دارید؟
- نه،نیومده.
-مگه امروز روز فرد نیست و نباید شیر میومد؟
ـ فکر کنم چون امروز روز رأیگیری رئیس جمهور آمریکاست شیر نیومده!
- چه ربطی داره؟
- شما جوونی، ربطشو بعدا میفهمی!
در ادارهی پست:
- آقا برای نامهی معمولی به تهران 60 تومن تمبر کافیه!
- برای امروز کافیه.
- مگه قراره گرون بشه؟
- انگار از مرحله پرتی، منتظرن انتخابات در امریکا تموم شه بعد گرونش کنن..
نون تافتونی محل:
- دو تا نون بدید لطفا! اینم صد تومنش..
- بیشتر ببر خانوم..
- برای چی؟
- فکر کنم بعد از امروز که انتخابات آمریکا تموم شه نون گرون شه.تهران چند روزه شده 65. کرج گذاشتن بعد از انتخابات..
بنگاه معاملات مسکن:
- آقا خونهای که بهت سپرده بودم هنوز مشتری براش گیر نیووردی؟
- نه بابا... بازار راکد راکده. بذار بعد از انتخابات، ببینم یه تکونی میخوره ما هم دیگه اینقدر از جیب نخوریم!
در تاکسی:
زن مسن با بداخلاقی: وای...هر جا میریم حرف انتخاباته..سرم رفت.
راننده: خانوم شما نمیفهمید آیندهی ما به انتخابات آمریکا بستهست..
زن: خدا مرگم بده! چه حرفا! مگه کاندیداها کین؟
راننده: بذار ساده بگم بفهمی(روش نشد بگه شیرفهمت کنم)! بوش عین ناطق نوری خودمونه و کری عین خاتمی!
زن: یعنی هر دو آخوندن؟
بقیهمسافرا: هر هر هر...
در طلافروشی:
- آقا، چند تا النگو دارم میخری؟
- نه خانم، خرید نداریم!
- بهخدا کاغذ خریداشو همهرو آوردم..( زیپ کیفش رو باز میکنه که در بیاره)
- در نیار...در نیار...تا انتخابات تموم نشه مظنهی بازار معلوم نمیشه..
پشت گوشی تلفن:
- زیتون جان، حقوق ماه پیشمو میخوام سهام بخرم. به نظر تو چه سهامی بخرم بهتره؟ باهام میای سازمان بورس؟
- فعلا دست نگهدار، ببینیم بعد از انتخابات٬ بورس دوباره رونق میگیره؟
- چه انتخاباتی؟ بازم مجلس شورا؟
- نه بابا.. انگار از مرجله پرتی! انتخابات ریاست جمهوری آمریکا رو میگم!
- وا... انتخابات اونجا به ما چه؟
- والا..امروز هر جا رفتم ربطش میدادن... لابد یه ربطی داره دیگه:)
3- یادم نمیاد سر انتخابات رئیس جمهور خودمون ( یا انتخابات مجلس و..) مردم اینقدر منتظر و مشتاق اخبار بودن!
بعضی جاها که میری سر بوش و کری دعواشون شده و داد و بیداد راه انداختن. یه عده کری رو مثل خاتمی اصلاحطلب ولی بیعرضه میدونن و بعضیها بوش رو جنگ طلب.. عدهای کری رو طرفدار حقوق زنان، کارگران ، کارمندان و محیط زیست میدونن و بوش رو ناسیونالیست و دیکتاتور و...
یه عده میگن کاش بوش بیاد بزنه ریشهی این آخوندا رو بسوزونه... یه عده میگن نه بابا...نمیتونه کاری که با افغانستان و عراق کردن با ایران بکنه. دورهی بوش دیگه تموم شده!
بعضیا سر معاوناشون دیکچنی و ادوارز دعوا دارن... بعضی دخترا عاشق تیپ ادروارزن...حالا فکر کن یه دختری عاشق اینه که بوش بشه رئیس جمهور ولی از اون طرف هم شیدا و والهی ادوارزه...به قول معروف خر بیار و باقالی بار کن! ( نمیشه بوش و کری معاوناشونو باهم عوض کنن این دوست ما اینقدر دچار تشتت نشه؟)
4- نمیدونم در امریکا هم کسی یا گروهی انتخابات رو تحریم کرده یا نه.
یاد انتخابات خودمون افتادم که تازگیها هیچ شور و نشاطی برای شرکت کردن نداریم. کاندیداها مطابق سلیقهی ما- حتی در پایینترین حد سلیقهی ما- نیستن. همه افسرده میشینیم خونه و حتی رغبت نمیکنیم از رادیو تلویزیون جریان رو تعقیب کنیم چون مید


