۱- من فکر ميکنم که تو ديوانهاي
زيرا که قلب خود را
- اين لالهي شفيق صحرائي
اين قالي مجلل
اين کوه نور را -
دادي بهمن که از همهي شهر بدترم
من فکر ميکنم که تو ديوانهاي...
(علي باباچاهي)
2- يه سال از زلزلهي بم گذشت...و من به عنوان يه ايراني شرمندهم که هنوز دختر دوازده سالهي بمي بايد تو چادر خودشو با علاءالدين قراضه گرمکنه و درس يخونه، و تازه چراغ علاءالدين برميگرده و همين دختر همراه با چادر آتيش ميگيرن، ميسوزن و خاکستر ميشن.
شرمندهم که تموم کمکهايي که جمع کرديم و فرستاديم، سر از انبار ياقوتها در جادهي بهشت زهرا درآوردن. شرمندهم که رئيس هلال احمر با شجاعت تمام اين خبر رو تأييد ميکنه و ميگه بميها پتويهاي درجهي يک ميخواستن و پتوهاي پرزدار و علاءالدينهاي نو رو برگردوندن و گفتن بو ميده. پس ما هم هزاران تن از کمکها رو فروختيم و کماکان داريم ميفروشيم! از قديم گفتن:" دزد باش و دلير!"
شرمندهم که تموم کمکهاي مردم به بم، الان داره کاميوني ده ميليون تومن به فروش ميرسه و نيروي انتظامي هم دليرانه ميگه ما هم خبر داريم! امري باشه! نفس کش!
شرمندهم که چادرهاي خارجي سر از اردوهاي سپاه درآوردن.
شرمندهم که هر کس از اين نمد کلاهي براي خودش درست کرده.
شرمندهم که کانکسهايي که با هزار منت براي بميها ساختن تابستونها اونقدر گرم و زمستونهاي اونقدر سردن که مردم ترجيح ميدن تو چادر بخوابن.
و من به جاي مسئولين شرمندهام، براي تموم بيکفايتيها و دزديها و...
3- از القاب جديدي تو نظرخواهي بهم دادن، يکيش مزدوري و قلمبهمزدي و حقوقبگير ِ خارجيهاست. و ميگن اگه نيستي پس چرا نميگيرنت! جالب اينجاست يکيشون اعتراف کرده که دقيقا معني قلمبه مزدي رو نميدونه و يکي ديگه گفته با اينکه احتمالا مزدوري ولي خوب مينويسي و تازه(مرتيکهي خائن) برام آرزوي موفقيت کرده:)
تا اونجايي که ميدونم قلم به مزدي و مزدوري هر دو توشون مُزد داره. يعني احتمالا بابت نوشتن چيزي بايد مزدي داده بشه تا مثلا يه نفر طرز فکر بخصوصي رو اشاعه بده. اگه کسي نشوني اينپولا رو داره هر چه سريعتر به خودم خبر بده که به جان شما پول براي خريد جهيزيه ندارم:)
اما اينکه چرا منو نميگيرن(به جز سبيلباروتي که مي خواد منو بگيره!...).
اولا مگه من چيزي غير از چيزايي که در کوچهو بازار و مهمونيا و تو تاکسيها و بين دوستان گفته ميشه اينجا مينويسم؟
اگه اينطوره، که بايد 95 درصد مردم ايران رو بگيرن. تازه شمايي که اينو گفتيد احتمالا خارج کشور زندگي ميکنيد، چون اين حرفارو، شايد بدترشو، همهي ما در زندگي واقعي خودمون هم ميزنيم. مگه ميشه واقعيت ما، فکر ما با چيزايي که اينجا مينويسيم فرق داشته باشه؟
من جلوي نمايندهي مجلسشم همين حرفايي که اينجا مينويسم زدم و بعد از جلسه اون خانم نماينده ظاهرا به شوخي، اومد طرفم مشتي بر بازوم زد و بشکوني ازم گرفت و با خنده گفت با حرفات کلافهم کرده بودي. شما فکر ميکنيد روزهايي که نمايندهها گفتگوي مردمي دارن چيا بهشون گفته ميشه؟ مردم نازشون ميکنن؟ باور کنيد حتي فحششون ميدن و خواهر و مادرشون رو مورد مرحمت قرار ميدن. فکر ميکنيد خودشون نميدونن؟ فکر ميکنيد بين خودشون چه حرفايي هست؟ کدومشون به گندي که هر روز بر اين مملکت ميزنند آگاه نيستن؟
شما تا بهحال حرفهاي خصوصي دو نفر از بالاييهاي حکومت رو شنيدين که هر کدومشون جناج مقابل رو به هزارعمل کثيفتر از اونايي که ما خبر داريم متهم ميکنن؟
تازه، اگه قراره منو بگيرن بايد به خاطر حرفايي باشه که خارج از اينجا ميزنم نه به خاطر نوشتههاي وبلاگم. نه فقط من که اقلا 50 ميليون نفر از مردم رو بايد باهم بگيرن، چون حرفهاي بيشترمون شبيه به همه! حالا يکي جسورانهتر ميگه و يکي در پردهتر!
و اينکه آيا به خاطر داشتن عقايدم شناخته شدهم يا نه، فکر ميکنم ميشناسنم. نه منو، که بيشترمونو. ميدونم در اِنجياُها و تشکلهاي ديگه جاسوس هست.
شما نگاه کنيد حتي بلاگرهايي که با اسم و مشخصات در گردهم آييها شرکت ميکنن نميگيرن.
فقط ميترسم از زمانيکه حکومتيها هوس کنن اونايي که سياسيان و در وبلاگشون مرتب از بلاگرهاي همعقيدهشون که باهاشون در تماسن مينويسن که کي و کجا دوباره قراره ببيننشون، يه بار دستگير کنن تا بقيه که بهشون وصلن عين بازي دومينو روي هم خراب بشن و شايد براي همينه که من سعي ميکنم هيچوقت به کسي وصل نباشم تا نه کسي روي من خراب بشه و نه من روي بعديها(البته قسمت دوم برام مهمتره).
من کوچيکتر از اوني هستم که پيام بدم:) ولي از همينجا ميگم که تو وبلاگاتون کمتر اينقدر شجاعانه از قرارها و دوستاني که بهتون متصلن اسم بياريد! يکي ادعا ميکنه: من گمنامم، ولي بارها مياد تو وبلاگش مينويسه فلان روز، فلان کس( که با اسم و آدرس شناخته شدهست) بهم تلفن زد يا اومد در خونهمون يا با هم رفتيم فلان جا.
4- در همايشي درست روبهروي کروبي نشسته بودم. يه مدت به حرفاش گوش کردم و وقتي ديدم حرف مهمينمي زنه رفتم به درياي تفکر. پيش خودم گفتم: اين همون کروبيه که ميگن اميد دومخردادياست؟ اين که حتي بلد نيست دو کلمه حرف بزنه؟
گاهي وقتي سوتي ميداد، ميخنديد و ميگفت من لُرم ديگه!
گفتم دومخرداديا چقدر بدبختن که اميدشون به اينه.
البته جناج راستيها هم همينطور! اونام شانسشون رو در لاريجاني (مارمولکزرده) و ولايتي (گوشتتلخ) ميبينن. واي به حال ما که قراره يکي از اينا بشه رئيس جمهورمون!
دوباره حواسم ميره به کروبي. حرف از بيماري ايدز ميشه. کروبي يه نظر بسيار عامي و ابتدايي ميده، تازه به aids ميگه : eeds. و به NGO ميگه "NOG"!
او هنوز بعد از اين همه سال نميدونه اين حروف مخفف چه کلماتيهستن!
حواسم ميره به مسائل حاشيهاي، کروبي( رئيس مجلس فعلي و رئيس جمهور مطلوب آيندهي دوم خرداديها) بيشتر "دال" هايش رو نميتونه به درستي ادا کنه،
البته گاهي دال رو مثل ماها ميگه ، با زدن ضربهي زبان به پشت دندوناش . ولي ...سه چهار جملهي بعديش تموم "دال" هاش رو با حلقه کردن زبونش به سمت عقب و زدن ضربه به سق دهان ميگه و حتي بعضي "ت" هاش رو هم به همين صورت !
مثلا" مردم بايد بدانند که ما اينطوري شد که آمديم..."دقت مي کنم که هر وقت کروبي حواسش ميره پيش حاجخانم کروبي، که ماشالله انگار پوستشو کشيده و نسبت به چند سال قبل بسيار جوونتر شده، "دال"هاش و "ت"هاش خراب ميشه!
بيخود نيست مي گن پشت هر آخوند ناموفقي يه حاج خانم پوست کشيده ست!
فکر ميکنم اين مشکل گفتاري شايد با چند جلسه رفتن پيش "گفتاردرمان" حل بشه.
خاتميش که اقلا بلد بود درست حرف بزنه اين شد، اين يکي که از گفتن حرفهاي معموليشم عاجزه!
5- من يه حقيقت تلخ دربارهي سبيلباروتي کشف کردم:(
اصلا بلد نيست درست ظرف بشوره. هر ظرفي ميشوره يا لک داره يا چيزي بهش چسبيده. تازه هنوز نميدونه ليوانا رو بايد اول شست تا چربيهاي ظرفهاي غذا کثيفترش نکنن.
من از دستش آخرش يا هروئيني ميشم يا شيشهاي(اين يکي مدلش جديدتره) :)
6- قبلا تو خونهمون من يه فرمولي کشف کرده بودم براي اينکه کي ميز صبحونه رو جمع کرده.
اگه "شکردون" توي يخچال بود، يا بابام ميزو جمع کرده يا داداشم... و اگه تو کابينت سرجاش بود، من يا مامانم!
7- اين شماره مخصوص فرهاده!
بعضيها امروز(25 دسامبر) دل تو دلشون نيست. چون گوگوش ميخواد همه چيزو درباره اميرقاسمي افشا کنه. دا دا را دام... باور ميکنيد يه خانمي رو ديدم که به خاطر گوگوش داشت گريه ميکرد؟
8- فرق "بدمن" يا "بدزن" هاي فيلمهاي ايراني و خارجي!
در فيلمهاي خارجي ما کاري نداريم چرا طرف بدمن يا بدزن شده، تاريخچهي زندگيشو که مثلا نامادري کتکش ميزده يا فقير بوده تو فيلم نميگن. ولي تو فيلمها ايراني معمولا حداقل يهچهارم فيلم در اينمورده....
بدمن يا بدزن فيلم خارجي خودش راهِ جرم رو انتخاب کرده و کسي يا شرايطي که براش پيش اومده مجبورش نکرده!
در فيلمهاي ايراني، بدمن يا بدزنها خيلي خنگ و عجيب غريبن و يه کارايي ميکنن که اصلا دوستداشتني نباشن( که خداي ناکرده بدآموزي نداشته باشه) و حتي اگه کارگردانا از دستشون بر ميومد دوتا شاخ هم روسرش ميذاشتن که حسابي تابلو بشن. صداشون کلفت و زمخته. رفتارشون خشک و خشنه. بدلباس و کمي زشتن، از دور داد ميزنن که آهاي من بدمن يا بدزنم، جان مادرت يه وقت از من ياد نگيري!
ولي در فيلمهاي خارجي، بدمن يا بدزنها خيلي باهوش، جسور، تر و فرز، با قيافههاي بهتر از معمولي، خوش لباس و خوشسر و زبون و جذابن و براي همين فيلم براي ما ارزش ديدن پيدا ميکنه.
وقتي در فيلمي، قهرمان فيلم تموم مشخصات خوب رو داره و بدمن فيلم تموم مشخصات بد، فيلم ديگه براي ما جذابيت نداره. قهرمان و ضدقهرمان بايد به يک اندازه باهوش و زرنگ باشن تا ما از اين تقابل لذت ببريم.
بدمنها و بدزنهادر فيلمهاي ايراني در اثر يه خنگي بينهايت تابلو، گير ميافتن، که ما انتظارشو داشتيم. ولي در فيلمهاي خارجي ما حتي تا آخراي فيلم نميتونيم حدس بزنيم چي ميشه. حتي گاهي با ضدقهرمان فيلم همذات پنداري ميکنيم و دوستش داريم و مثلا موقع باز کردن گاوصندوق دوست داريم تا پليس نيومده بازش کنه و پولا رو برداره و در بره. ضدقهرمانها معمولا ضدقراردادهاي اجتماعي ظالمانه هستن. ولي در فيلمهاي ايراني يک خائن به مملکت به حساب ميان.
در فيلمهاي خارجي اگه يه بدمن يا بدزن گير بيفته هيچ ابراز پشيموني نميکنه و مثلا به پاي پليس نميافته و توبه نميکنه. خيلي شجاعانه به پاي اعمالش وايميسه. و تو و قهرمان فيلم تاآخر براش احترام قائلي.
حتي در آخر کار جملههاي هوشمندانه و محترمانهاي بين او و قهرمان فيلم رد و بدل ميشه .
ولي معمولا در فيلمهاي ايراني بدمن يا بدزن حتما بايد آخرش متحول بشه و التماس کنه تا بهش رحم کنن و اونقدر اشک ميريزه و اينقدر خودشو کوچيک ميکنه که ماي بيننده ميگيم کاش اعدامش کنن و همچين آدم زبون و ضعيفي همون بهتر که بميره:) ولي البته معمولا شامل رأفت اسلامي ميشه و درجاتي تخفيف ميگيره که به آغوش اسلام گرده و نماز و روزههاشو به جا بياره و... معمولا يه سفر زيارتي به مشهد هم توسط خانوادهي بدمن يا بدزن توش هست.
ديگه...ديگه...هر وقت يادم افتاد مينويسم...
9- فيلم بيوهي سياه((black Widow) رو در ماهواره کانالmbc2 ديدم.
داستان يه زن بيوهي جذاب که شوهراي پولدار تور ميکنه و بعد از مدتي با ريختن سم در مشروب يا خمير دندوتشون ميکشتشون ويه خبرنگار زن در پي افشا کردنش با او که براي تور کردن شوهر چهارم به هاوايي سفر ميکنه. اين بدزن داستان هم تقريبا همون مشخصات بالا رو داره.
۱۰- چه جالب که هنوز افسانهي نوروزي قتل رو کار خوبي ميدونه!
خبرنگارا پرسيدن اگه بازم در همون شرايط گير کردي بهزاد رو ميکشتي؟ ميگه آره.(حتي نميگه اگه ميدونستم بهم نظرداره، فرار ميکردم يا زنگ ميزدم به خانمش بياد يا همچين چيزايي)
ازش ميپرسن: اگه الان بعداز 8 سال زندان ميفهميدي شوهرت يه زن ديگه گرفته چيکار ميکردي؟ خيلي راحت ميگه: "حتما شوهرم رو هم ميکشتم! آخه من دختر يه قصاب هستم!"
ببين ماها چقدر براي عليه قانون اعدام که نوعي کشتن انسانهاست، فعاليت(!) ميکنيم، اونوقت خود افسانه موافقه با کشتن هر کسي که از دستش ناراحته ! کاش فرهنگ مردم عوض ميشد.
خوشبختانه افسانه به احتمال زياد آزاد ميشه. ولي بهتره اطرافيانش زياد دم پرش نباشن و اعصابشو خطي و خيطي نکنن که هرچي باشه افسانه دختر يه قصابه:)
11- فيلتر شکن جديد !
گوگل بدون فيلتر !براي سايتهايي که ميخواهيد ببينيدو نميتونيد.
کاش يه چيزي هم اختراع ميشد براي اونايي که سرعتشون پايينه و تقريبا هيچ سايتي(به جز يکي دوتا) براشون باز نميشه!
12- هر دم از اين باغ بري ميرسد!
بعد از کم سرعت شدنم به يه بلاي ديگه هم دچار شدم. بعضي دکمهها، شمارهها و يا تاريخهارو در بيشتر سايتها و حتي وبلاگ خودم ديگه نميتونم ببينم.
در اديتورم هم دکمههاي bold و ايتاليک کردن و حتي لينک دادن غيب شدن.
در ياهو مسنجر هم تمام آفلاينهام اسم فرستندهشون مياد ولي متنش خالي و سفيده!
يعني من به چه بيماري مبتلا شدم؟
1- شب یلدا مبارک!
2- سفارش برای امشب:
- تا میتونی انار دونکرده بخور!
فشارت میاد پایین؟
- تا میتونی آجیل بخور.
دیوونه، این تخمه ریزا چیه برمیداری؟ اول پستهها، بعد برو سراغ بقیه! چقدر تو آماتوری!
چیه؟ گرمیت کرد؟
- خوب، حالا تا میتونی هندونه و پرتقال بخور.
وای...سردیت کرد؟
- تا میتونی شیرینی بخور.
بوووووووووم!
ترکیدی؟
- به من چه! میگن کاه از خودت نیست، کاهدون که هست!
بیمزه.....
از شوخی گذشته، بخورید، بیاشامید، بزنید و برقصید و تا میتونید اسراف بکنید!
(راستی چرا صبحهای بعد از شبهای قدر در ماه رمضون ساعات کاری ۳-۲ ساعت دیرتر شروع میشه٬ ولی شب یلدا که در عرض سال فقط یکی داریم٬ فرداش صبح زود باید بریم؟ آخه این انصافه؟)
3- امشب برای شبیلدا خونهی مامانبزرگ پدری سبیلباروتی دعوتم. جمعشون جمعه. بابا مامانش، عمو و عمه و...
با اینکه قبلا همه رو دیدم، خیلی هیجانزده و خوشحالم. خیلی دوستشون دارم.
خیلی وقتها با خود سبیلباروتی و بابا و عموش نشستیم کلی بحث کردیم و حکومتها جنبوندیم:) پدرش با اینکه هنوز شدیدا بیماره، پا به پای ما میشینه به صحبت. خیلی فکر روشنی داره و من کلی چیزا ازش یاد میگیرم.
از همه مهربونتر مامانبزرگشه! خیلی به من محبت میکنه. نه به من، که به همه! شاید بگم پیرزن به این نازنینی در عمرم ندیدم. بابابزرگش رو هم قبلا دیدم . همون روز اولی که رفتم خونهشون(البته به اصرار خودشون)، آلبوم عکس جوونیاشو آورد و نشون داد که جوونیاش چقدر آدم خوشتیپی بوده:) هنوزم هست. همیشه کراوات میزنه و شق و رق و شبک و پیک لباس میپوشه!
از عمهش هم خیلی خوشم میاد و شوهر عمهش و حتی از دخترعمهی ورپریدهش که روز اولی که منو دید نه گذاشت و نه برداشت، در حالیکه لب ورچیده بود گفت:" تو چرا میخوای زن سبیلباروتی بشی؟ من میخواستم خودم زنش بشم!"
اصلا هر کاری میکنم نمیتونم باهاش لج بکشم و یا رقابت کنم.
آخه فقط 4 سالشه و لامصب خیلی خوشگل و تو دل بروست:)
4- دلم میخواد یه عکس خوشگل شب یلدا بذارم اینجا، ولی عجله دارم برم مهمونی. برم ببینم پارسال یا پیرارسال اینموقع چه عکسی گذاشتم. میتونم کشش برم و دوباره به ملت قالب کنم؟
5- شمارههام کمه و ممکنه یه عده از ناراحتی غش کنن.
بذار یه شعر بنویسم. کتاب فروغ رو بیارم، آهان عین همیشه شانسی بازش کنم. شاید یه شعر مناسب با امشب اومد؟ ببینم چیه ؟
این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنهی تابستان (ای بابا...هوا خیلی سرده که!)
در نیمههای این رهشوم آغاز
در کهنه گور این غم بیپایان...
زیتون- شعر هم نخواستیم، شانس که ندارم... بیخود نیست میگن هر کی عجله داره کارا بیشتر به هم گره میخوره.
6- دیشب یکی از سردترین شبهای زمستون عمرم بود. از یه جاهایی باد سرد میومد تو. شوفاژها هم رمق نداشت. حتی شومینه هم گرمم نکرد. یه پتوی کلفت پیچیده بودم دورم و میلرزیدم. یه مدته که میبینم درزهای در بازه و کلی با در فاصلهداره. توی روز که نگاه کنی میبینی از لاشون نور میادتو.
آخه چرا این در و پنجرهسازها تو کارشون دقت نمیکنن؟ این چه وضعشه؟
امروز وقتی میومدم خونه دو بسته درزگیر خریدم( ابرهای باریکی که پشتش چسب داره) و یه ساعت پیش درزا رو گرفتم.
گرچه هنوزم کار داره. بعضی شکافها ماشالله یکی دو سانت بازه و باید بعضی جاهاشو 3-4 تا نوار روی هم بزنم تا کاملا کیپ بشه.
7- کریسمس رو به تموم کسانی که این روز رو جشن میگیرند تبریک میگم. امیدوارم تعطیلات خوش بگذره!
8- من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشمهای تو سرچشمهی دریاهاست
انسان سرچشمهی دریاهاست...
(شاملو)
پینوشت:
مدتيه که ایميلايی که به آدرس زيتونک برام مياد٬ به دستم نمیرسه. الان آوتلوکم نشون میده که ۲۲۷ ایميل در راه دارم ولی حتی يکيش هم نمياد.
ايميلام به آدرس زیتون یعنی : z8un @ z8un.com مياد. البته بدون فاصله...
متاسفانه بيشتر سايتها هم برام باز نمیشه. شمام توی اين سال نوی ميلادی سرعت اينترنتتون کم شده؟ تو ارکات هم خيلی وقته نتونستم برم!
1- این طرف، در افق خونین شکسته،
انسان من ایستادهاست.
اورا میبینم،
اورا میشناسم
روح ِ نیمهاش در انتظار نیم ِ دیگر خود
درد میکشد...
(شاملو)
2- خجالت نمیکشن!
یه بار گفتم: ای بم، چه جیبها به نام تو که پر نمیشود!در شمارهی ۱۱...
حالا بعد از یه سال اونقدر آش شور شده که روزنامهی همشهری هم صداش در اومده.
تو روز روشن، خیلی راحت میتونی بری هر اندازه که دلت میخواد جنسهای کمک به بم رو که همهش آرم هلال احمر داره بخری. پتو و کاپشن و شلوار و پیراهن و... هر کامیون ده میلیون تومن. انبار یاقوت، طرفای بهشتزهرا. جالبه که هم مسئولین هلالاحمر اعتراف میکنن هم نیروی انتظامی که بیشتر کمکها به مردم بمی داده نشده و به فروش رفته.
یادم میاد مردم به چه ذوق و شوقی کاپشن بچهشونو از تنش درمیآوردن و هدیه میدادن به مردم بم. حالا بیا برو بم٬ ببین چه خبره. برو ببین تو چه وضعین تو این سرما٬ بعد از یک سال...
3- اینطور که میگن شروعکننده ماجرای جمعآوری خیابانخوابها یکی از مسئولین شهرداری بوده که میخواسته کاندیدای ریاست جمهوری بشه(لابد هنوز هم میخواد.) دیده مردم اونقدر ناراضیان که باید یه جوری دلشون رو به دست آورد و اسم در کرد. 26 سال ما با این پدیدهی شوم مواجه بودیم و حضرات تازه یادشون افتاده. همین مسئول بوده که دانشجویان رو وادار به تحصن جلوی ساختمان شهرداری کرده و خوشبختانه دانشجویان هم این قضیه رو خیلی جدیتر از اونی که هدف ایشون بوده میگیرن و نه یه شب، که سه شب، تو این سرما تحصن میکنن و خیلی قاطع و جدی خواستار رسیدگی به وضع 6 هزار خیابونخواب تهرانی میشن.
امشب یکی از مسئولین اومد تو تلویزیون و گفت دیشب 450 خیابانخواب رو به گرمخانههایی که برای این کار در نظر گرفتن بردن و هر کس خیابان خوابی رو دید با تلفن 148 بهزیستی و یا 110 نیروی انتظامی تماس بگیره تا فوری برن ببرنش. گفت که معتادین خیابانخواب از همونجا پذیرش میشن برای ترک...
4- هر چی میگذره بیشتر به این عقیدهم مطمئن میشم که بیشتر ان.جی.اُ.ها(سازمانهای غیر دولتی) در واقع بازوی مفت و مجانی سازمانهای دولتیان. اونا(دولتیها) پشت میزاشون میشینن، جدولشونو حل میکنن، چاییشونو میخورن و کیف میکنن و ان.جی.اُ.ها میدون، حرص میخورن، برای امضاء گرفتن از همین پشت میزنشینا چه تلاشها میکنن، کلی تحقیق و بعد بحث و جدل با اونا تا شیرفهمشون کنن و طرحشون رو که به نفع مردم و در نهایت به نفع کشوره به کرسی بنشونن، و نه تنها حقوقی نمیگیرن که کلی پول از جیبشون خرج میکنن و آخرش بعد از کلی سنگاندازی مسئولین وقتی به نتیجه رسیدن، همون مسئولین ظاهرا محترم خیلی راحت، مثل یه لیوان آب خوردن طرح رو به نام خودشون جا میزنن. کلی جایزه و تشویق و تقدیرنامه و ان.جی.اُ ایها میفهمن طرف تاحالا بودجههای کلانی هم گرفته و...
و گاهی هم رؤسای انجیاُ ها در این بیگاری کشیدن، دستشون با دولتیها تو یه کاسهست...
5- شبیه ماجرای بالا برای خود من پیش اومد. طرحی بعد از یه گفتگوی سازنده با پدرم، به نظرم رسید. چقدر خوندل خوردم که به انجیاُ ی خودمون فهموندم این طرح چقدر به نفع مردمه. با یه سری از بچهها چقدر دوندگی کردیم، چقدر از جیب خرج کردیم، چقدر وقت صرف کردیم، چقدر از مسئولین توهین و بیحرمتی شنیدیم، چقدر انگ بهمون زدن، و چقدر...چقدر...چقدر...
وقتی طرح با موفقیت تموم شد و کمی سروصدا به پا کرد، چقدر این طرح صاحب پیدا کرد. پیشنهاد دهنده و کنندهگان کار هم فراموش شدن و دریغ از یه تشکر خشک و خالی. یه تقدیرنامه به رئیس ان جی اُ که او هم به روش نیاورد که اصلا از اول خودش موافق نبوده و بعد... یه مصاحبهي تلویزیونی با مسئول دولتی که کلی ما رو اذیت کرده بود. با افتخار طرح رو به نام خودش ثبت کرد و چقدر پز داد و چقدر تشکر از همکاراش. و بعد شنیدیم پول کلانی سر این جریان رد و بدل شده.
و بعدا فهمیدیم قبلا با دادن سهم کوچک و یواشکی به رئیس ان جی ا ٬ صدای او رو هم بریدن.
بعد که من با ناراحتی موضوع رو به پدرم گفتم، گفت تو باید خوشحال باشی که حرف تو به کرسی نشسته و به هدفی که میخواستی و منم میخواستم، رسیدی، مهم ایننیست که به اسم کی تموم بشه.
و به شوخی گنچشکک اشی مشی رو برام خوند...
گنجشکک اشی مشی، لب بوم ما نشین، بارون میاد خیس میشی. برف میاد گوله میشی...
کی میگیره؟ فراشباشی، کی میکشه؟ قصابباشی، کی میپزه؟ آشپزباشی، کی میخوره؟ حاکمباشی!
و همیشه حاکمباشانی هستن که میوهها و ثمرههای کار دیگران رو هاپولی میکنن.
6- امیدوارم اگه طرح دانشجویان برای کمک به خیابانخوابها هم صاحب پیدا کرد ناراحت نشن، چون ظاهرا صاحب پیدا کرده... خوب هدف این بوده که دولت(شهرداری) بفهمه مسئولیت شهروندان بیخانمان با اونه...
7- قدیما که ما تهران زندگی میکردیم یه آقایی شبا در قسمت جنوبی پارک دانشجو میخوابید، حدود 35 ساله، با موهای بلند مشکی صاف و ریشهای صاف بلند. هر وقت میرفتیم تاتر شهر، یه سری هم بهش میزدیم. یادمه لاغراندام بود با بارونی بلند مشکی و رنگورو رفته. روزا مینشست خیلی آروم شپشهای تنش رو پیدا میکرد و میکشت. من چندشم میشد ولی بابام دلش براش خیلی میسوخت و سعی میکرد باهاش حرف بزنه، میگفت این آقارو اینجوری نگاه نکن، فوقلیسانس فلسفه داره.(یا روانشناسی، درست یادم نیست)، میگفت مشکل کوچیکی براش پیش اومده، احتمالا عشقی، افسرده شده. دوستاش پولش رو خوردن و اُفتاده گوشهی خیابونا. هیچکدوم از آشناهاش و فامیلاش کمکش نمیکردن. و شاید هم خجالت میکشیدن همچین کسی تو فامیلشون هست. از هیچکس گدایی نمیکرد. اگه کسی غذایی براش میبرد با نگاه آرام و فیلسوفانهش به نشانهی تشکر سری تکون میداد و هر چقدر هم گرسنه بود خیلی آروم شروع به خوردن میکرد. پتویی که یه شب براش بردیم، فردا شبش ازش دزدیده بودن.
آخرین باری که رفتیم بهش سر بزنیم، کارگر پارک گفت یه شب زمستون، از سرما مُرد... هنوز قیافهی مظلوم و آرامش جلو چشمامه.
8- دیشب برف سنگینی اینجا اومد. نصف شب، ساعت 12 شب، دلم نیومد بمونم خونه، رفتم تو کوچه، با دوسه تا پسر همسایه یه آدم برفی خوشگل ساختیم و ایندفعه به پیشنهاد من آدمبرفی خانوم:) با شال و البته به قول حزباللهی گفتنی، بدحجاب. آخه چند ساله مد شده برای آدمبرفیها شومبول می ذارن و آدمبرفی که همیشه جنسیتاش معلوم نبود شده بود آقا. گفتم بذار ایندفعه دختر باشه. تا دو نصفه شب بیرون بودم. کفش مناسب پام نبود و از وسطاش پام شروع به درد و زُق زُق کرد. وقتی اومدم خونه انگار همهی انگشتای پامو با چاقو بریدن و از درد به خودم میپیچیدم و گریه میکردم. وقتی چسبوندم به شوفاژ و دردم کمی کم شد، از خودم خجالت کشیدم. من حداقل سقفی بر سرم داشتم...
9- صبح که پاشدم،
باز شد دیدگان من از خواب، به به ، از آفتاب عالمتاب...
یه آفتابی شد که نگو..... برفا داشتن آب میشدن، تموم زمین، ازش بخار بلند بود، پاشدم دوربین رو برداشتم و قبل از رفتن به سرکار، از آدم برفی که هنوز سالم بود عکس گرفتم و از جاپاهای پرندهها و گربهها و کمی رفتم بالاتر تو کوه، جاپاهای روباه...
وقت برگشتم، بچهمدرسهایها، دبستانیها و راهنماییها که تعطیل بودن، تو کوچه مشغول سرسره بازی روی سرسرههایی که ما دیشب درست کرده بودیم، بودن. غلغله بود. کوچیکترا با ذوق و خوشحالی و تعجب به آدم برفی ِ دختر نگاه میکردن و بهش دست میزدن.
10- من و تو یکی شوریم
از هر شعلهای برتر
که هیچگاه شکست بر ما چیرهگی نیست
چرا که از عشق
روئینهتَنیم...
(شاملو)
-------------------------------------------------------------------------
پ.ن. ايندفعه خيلی سريعتر از دفعههای قبل نوشتم(نیمساعت) و حتما پرغلطتر و نامنسجمتر... وقت تنگه و نمیتونم غلطگیری کنم. صبح بايد خيلی زود پا شم و جايی برم که شايد بعدا جريانشو ابنجا نوشتم...
-------------------------------------------------------------------------
۱۱- در مورد اسکان خیابانخوابها در مساجد٬ همونطور که در نظرخواهی مهشید نوشتم٬ از نظر علمای دینی اشکال شرعی هست.
موقع وارد شدن به مسجد باید تن آدمها پاک و غسل گرفته و لباس بدون نجاست باشه و فرد هم نباید در حالت مستی یا نشئه باشه.
زنان خیابانخواب ممکنه پریود باشن و یا اگر پاک باشن غسل حیض نگرفتن و مردان غسل جنابت ندارند و بعد از دستشوئی کردن عمل استبرا و طهارت و نمیدونم دیگه چه غسلهایی رو انجام ندادن . مثلا ممکنه دست به موش مرده زده باشن. اینم غسل میت میخواد لابد...
بیچاره یه خیابانخواب از کجا امکانات بیاره. تازه ممکنه حاجآقا که صبح زود بره برای نماز چندشش بشه و دیگه نره مسجد، پس اسلام شدیدا در خطر میافته.
اگر بخوان خیابانخوابها رو در مساجد جا بدن باید در کنارش حمام و سلمانی و... هم بسازن. که نمیسازن.
۱۲- امروز سردار طلائی رو در یک کنفرانس از نزدیک دیدم ، در حالیکه لبخند دخترکشی بر لبش بود، گفت: من خودم پریشب تا صبح در تموم خیابونهای تهران دنبال کارتنخواب گشتم و با کمک برادران نیروی انتظامی فقط ۳۴۵ تا شناسایی کردیم و در محلهای گرمی اسکانشون دادیم. گفت نمیدونم دانشجوها رقم ۶۰۰۰ تا رو از کجا آوردن، چون بعد از شلوغبازیشون، یه دور دیگه تموم تهران رو گشتیم و با خبرهای مردمی به تلفن ۱۱۰ تونستیم ۵ تا دیگه هم شناسایی کنیم و شدن ۳۵۰ تا( دلم میخواست پا شم و بپرسم پس رقم ۴۵۰ که دیشب در تلویزیون میگفتن چی بود؟)در این جلسه خیلی از دولتمردای دیگه هم بودن و همه لبخندهای ملیحی حاکی از رضایت(حدود مرسی خودم!) بر لب داشتن.
--------------------------------------------------------------
۱۳- اگه شما کارتن خوابی در محلهتون دیدید برای اینکه بفهمین اینا راست میگن یا نه با شماره تلفنهای ۱۴۸ بهزیستی یا پلیس ۱۱۰ زنگ بزنید. نه فقط در تهران که شهرستانها هم خیابانخوابهای زیادی هست.
۱۴- راستی، نگهبانهای شب یا شبگردها رو با خیابانخوابها اشتباه نگیرید!
در بیشتر محلات یکی رو استخدام میکنن که تا صبح با یه چوب بلند در محلهها، چه مسکونی و چه تحاری، بگرده و مواظب باشه تا دزد نیاد. از بس مردم به پلیس اعتماد دارن!
البته بیشتر وقتها اهالی محل براش یه کیوسک فلزی کوچک میسازن با صندلی و رادیو و تلویزیون و وسیلهی گرمازا... ولی خودشون بیشتر میان تو پیت نفت برای خودشون آتیش درست میکنن تا به محل تسلط بیشتری داشته باشن..
۱۵- داشتم فکر میکردم چرا اینقدر فاصلهست بین آمار دولتی خیابونخوابها (۵۰۰-۴۰۰) و آماری که دانشجوها دادن(۶۰۰۰نفر)
گفتم شاید بعضی خیابانخوابها به هیچوجه راضی به شناختهشدن نیستن. و احتمالا از دست مأمورایی که میان جمعشون میکنن ببرن یه جای گرم، فرار میکنن... چون موقع پذیرش در گرمخانه بازجویی مختصری ازشون میکنن و اگه از خونه فرار کرده باشن تحویل خانوادهشون میدن.. پس احتمالا دخترایی که از دست خانوادهفرار کردن و زنانی که از دست شوهراشون موقعی که نیروی انتظامی رو میبینن قائم میشن
همینطور قاچاقجیهای مواد و معتادا که از ترس زندان و مجازات قائم میشن. و بعضی مجرمها و...
1- این
فصل دیگریست
که سرمایش
از درون
درک صریح زیبایی را
پیچیده میکند...
(شاملو)
2- امروز وسط شهر بودم که تگرگ خیلی ریز و تندی شروع شد. خیلی صحنهی قشنگی بود. انگار نقل روی سر همه پاشیده میشد. همهی خانوما عروس شده بودن، حتی پیرزن 90 سالهای که نقلها رو به ناز از روی شال بافتنیش میتکاند. هیچکس رو ندیدم که از زیر این تگرگ خوشگل در بره. لابد آقایون هم احساس دامادی بهشون دست داده بود که نیش همهشون تا بناگوش باز بود...
3- عصری، تگرگ تبدیل شد به برف. این سومین برفیه که تو محل ما میشینه، وسط شهر برفا آب شده. اما اینجا نه... امشب هوا خیلی خیلی سرده...
4- وایساده بودم تاکسی یا اتوبوس بیاد. اون وقت روز، سر ناهار، ماشینشخصی هم اینورا کمتر هست چه برسه به تاکسی و اتوبوس. یهو یه تاکسی خطی نمیدونم از کجا پیداش شد. راننده یه مرد حدودا 60 سالهی زحمتکش با ته ریش بود. عقب سوار شدم و راه افتاد. آرزو میکردم مسافر دیگهای هم به تورش بخوره. با این گرونی بنزین و کرایههای نسبتا کم میدونستم براش صرف نمیکنه. از یه طرف هم خسیسیم میومد بگم دربست حساب کنه.
از اون دور دورا یه زن چادری کنار خیابون دیدم وایساده. خوشحال شدم. اما آقاهه انگار ندیده بود و همینطور از وسط خیابون خلوت با سرعت میرفت. خانومه دست بلند کرد، ولی مرده محل نذاشت. داشتیم از بغلش رد میشدیم که گفتم این خانوم هم که مستقیم میرفت چرا سوارش نکردید؟( یه ذره هم میترسیدم که نکنه واقعا فکر کنه دربستی سوار شدم!)
راننده زد رو ترمز و از تو آینه با چشمهای پرسون بهم نگاه کرد و گفت: از نظر شما اشکال نداره؟! گفتم معلومه که اشکال نداره. لابد خیلی وقت هم وایساده منتظر ماشین.
با کمی اکراه و اخم، عقبعقب رفت و سوارش کرد. نگاهی به خانومه که پهلوم نشسته بود کردم. اینقدر روشو محکم گرفته بود که فقط بینیاش معلوم بود. مسن بود و داشت زیر لب غُرغُری میکرد. پیرمرد هم شروع کرد به غرغر. و البته با نفرت.
من از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم. یعنی اینا همدیگر رو میشناختن؟
کمکم غرغرای خانومه از زیر چادر بلندتر شد و به کسانی فحش میداد. ظاهرا برای اینکه نشون بدم فضول نیستم از پنجره بیرون رو تماشا میکنم ولی هر کی منو بشناسه میدونه که همهتن گوش شده بودم.(خیره به دنبال اصل ماجرا میگشتم.)
غرغرای خانومه که بلندتر شد، به نحوی که شنیده میشد، غرغرای آقای راننده تموم شد. خانومه داشت به مسئولین مملکتی فحش میداد. به خاطر یه نامهی اداری چقدر سر دووندنش، چقدر اذیتش کردن. گفت از صبح ساعت 6 تا الان دنبال یه امضاست و بعد آدرس عوضی بهش دادن و تو بر و بیابون گم شده.(همونجایی که سوارش کردیم) و اصلا اونجا ادارهای نیست که بخواد به کارش رسیدگی کنه.پیرمرده(درسته که سن زیادی نداشت. ولی موهای ژولیدهی سفید و ته ریش
خیلی پیر نشونش میداد.) اخماش کاملا باز شده بود. خانومه دیگه رسید به جایی که:" صد رحمت به زمون شاه!" که پیرمرده باهاش همصدا شد و...
خانومه آخر خط پیاده شد. پیرمرد که برای ناهار میرفت خوشبختانه مسیرش به مسیر بعدی من خورد و همسفر ماندیم. تو این فکر بودم که ماجرا رو بپرسم یا نه. که خودش شروع کرد. انگار که گناهی مرتکب شده باشه و حالا بخواد توضیحی بده.
گفت:"خانوم، من دوتا دختر دارم که هر دو همزمان نامزد کردهن. یه روز یکی از دامادام سویچ همین تاکسی رو ازم گرفت که با اونیکی دامادم و دخترام برن بیرون بگردم. خوب چقدر میشه بگیم تو خونههمدیگر رو ببینین. دوره و زمونه عوض شده. گفتیم باشه برین امروزو خوش باشین و سویچرو دادم بهش. دخترام از روی حجب و حیا هر دوعقب میشینن و دامادام جلو.
اینا با هم میگفتن و میخندیدن که یه خانومی چادری، از همینا که رو میگیرن و فقط دماغشون معلومه، دست میگیره جلوشون نگهدارن و خواهش میکنه تا یه مسیر کوتاهی برسوننش. دخترام دلشون میسوزه و سوارش میکنن.
زنیکه تا سوار شده. یه کارتی از زیر چادرش در میاره که به چه مناسبت تو تاکسی دارین با هم میگین و میخندین، یالله راهتونو کج کنین به سمت کمیته یا پاسگاه یا نمیدونم چه کوفت و زهرماری. دامادام شاکی میشن و وایمیسن که پیادهش کنن. که زنه با، نمیدونم بیسیم یا موبایل، خبر میده و فوری چند تا مأمور گردن کلفت با موتور سر میرسن و کلی دامادامو کتک میزنن. خانوم، پدرمون در اومد تا ثابت کردیم اینا به هم حلالن! رفتیم عقدنامههاشونو آوردیم گفتیم ما مسلمونیم تا عقد نکردن نذاشتیم با هم همکلام بشن.. آزادشون کردن. تازه ازشون تعهد گرفتن. آخه بگو تعهد برای چی؟ که با زن شرعیشون نگن نخندن؟! گردش اون روز کوفتشون شد.
از اون روز از هر چی زن اینطوریه بدم اومده. ترسیدم اینیکی هم اینطوری باشه و به شما گیر بده."
دیگه رسیده بودیم به جایی که باید پیاده میشدم. در حال پول دادن گفتم "خوشبختانه اون خانومه اونجوری نبود." خندید و گفت: "نه بیچاره! عین خودمون بود."
5- چه اشتباهی کردیم با دوستام رفتیم فیلم " بله برون" . گفتیم لابد حداقل در حد یه برنامهی طنز تلویزیونی هست. فتحعلی اویسی و ثریا قاسمی و گرجستانی و جمشید مشایخی و خیلی هنرپیشههای خوب هم توش بازی میکنن . میریم و سعی میکنیم الکی هم که شده میخندیم و خوش میگذره.
ولی دریغ از یه لبخند. صد رحمت به برنامههای طنزی که به صورت فلهای هر شب از تلویزیون پخش میشه.
هم فیلمنامهش بد بود و هم کارگردانش، و بالنتیجه بازیها هم افتضاح بود.
داستان سهداماد که هر سه چشم به ثروت پدرزن(مشایخی) دوختن.
یکی از دامادها با لهجهی رشتی مغازهی مرغفروشی(به اضافهی تخم مرغ و ماهی) داشت که حتما هم باید تابلوی درشت تبلیغی "مرغ زربال" بارها نشون داده میشد.
داماد دیگه(سیروس گرجستانی) با لهجهی ترکی، مغازهی مانتو فروشی داشت. که اونم باید کیسههای تبلیغی "مانتو بلوچ" چشماتو کور میکرد.
و داماد دیگه( فتحعلی اویسی) خوانندهی کافههای جدیدالتاسیس بود که اینروزا خیلی باب شده. میشینی غذا می خوری و یه خوانندهی جواد میکروفن دستشه و سرتو گرم میکنه تا نفهمی چی داری میخوری.
پدرزن مریضاحواله و داره میمیره. یه شب اینا رو دور هم جمع میکنه که وصیتنامهشو بخونه. برای هر کدوم از دختران یه ملک میذاره. سر متراژ و قیمت این املاک بین دامادا دعوا میشه و مجلس به هم میخوره.
دامادا میبینن اگه اختلافشون بالا بگیره ممکنه سرشون بیکلاه بمونه، یه جوری با هم میسازن و دومین جلسهی وصیتخونی رو ترتیب میدن.
اینبار وقتی پدرزن داره وصیتنامه میخونه. مادرزن(ثریا قاسمی) حالش به هم میخوره و همه فکر میکنن به خاطر ترس از دستدادن شوهرشه. ولی آزمایشها نشون میده که مادرزنجان حاملهست.
این سه داماد کلی کلک سر هم می کنن که مادرزن بچهشو سقط کنه تا یه وارث و نونخور به خانواده اضافه نشه و از اون طرف هم مشایخی کلی روحیهش خوب میشه و بیماریش برطرف میشه و شروع میکنه به تهیهی سیسمونی.
خلاصهمادرزنجان میزاد. اونم سهقلو و اونم سه تا پسر.. و هر پسر نوزاد بغل یکی از دامادهای بدشانس.
این دفعه مخصوصا همهشو تعریف کردم:) چون داستانش بهتر از فیلمشه.
6- به زودی حسامالدین سراج، خوانندهی خوشصدای اصفهانی، با همراهی ارکستر جاویدان، ، کنسرتی در کرج برگزار میکنه. رهبر ارکستر مجید مهرور.
هر وقت از دم پاساژ آزادی رد میشم و مجید مهرور رو میبینم که با اون قیافهی باشکوه و متینش در مغازهش داره روسری و گلسر میفروشه، دلم برای خودمون میسوزه که چرا تو مملکت ما یه هنرمند نمیتونه از راه هنرش اونقدر و در حد نیازش پول در بیاره که رو به کار تجارتی نیاره.
کنسرت در ورزشگاه انقلاب برگزار میشه، 17 و 18 دی ، ساعت 6 بعدازظهر...
بلیت در تهران هم فروخته میشه. فروشگاه بتهوون در میدان محسنی و انتشارات دارینوش در قلهک.
7- تغییر خط فارسی، نگاه علمی مفقود... مطلب جالبی از دامون مقصودی...
8- پرگلکِ ورگلک یه سایت زده: بیایید هَمَهباهم و با کمکِ هم لاغر شیم! تازه جایزه هم گذاشته. تپلها بشتابید. خودم قبلا شتابیدم. وای... حواسم نبود... اینقدر امشب خوردم که چی!!! ایشالله از شنبه..."شبنهای که هرگز نمیرسد!" راست میگن جمعهها رژیم شگون نداره؟
پ.ن. چه جالب! پرگلک هم در پست آخرش از شروع رژیم در شنبهها نوشته:) چه تفاهمی!
9- قواعد بازی از لیدا...
10- مدتهاست که دکتر کریمی متخصص پوست، مو و زیبایی در وبلاگش به همه مشاوره میده. اخیرا یه سایت شخصی هم زده. ایشون با حوصله به همهی سوالا جواب میده.
11- کمک کنیم حاجیه را از سنگسار نجات دهیم...
۱۲- مدتیه دارم اینو به زبونهای مختلف میگم که بهتره به جای اینکه مدام بیاییم تو اینترنت به دنبال آدم مستحق بگردیم و خودی نشون بدیم٬ بیاییم اونا رو دور و برمون و در محیط واقعی پیدا کنیم و کاری در حقشون کنیم که متاسفتانه همیشه حرفم بد فهمیده میشه یا کسی اهمیت نمیده. آخه ببخشید ها..بعضیا میگن اگه من برای یه آدم مستحق کاری بکنم٬ کی خبردار میشه و برام هورا میکشه؟ ولی تو اینترنت...
آره؟...
خیلی خوشحال شدم دیدم دو وبلاگ به دو معضل بزرگ مملکتمون پرداختن.
شهریار در وبلاگ کاج به معضل خودکشی دانشآموزان که آمارش وحشتناکه٬ اشاره کرده ..
و علی که همیشه وجدان بیداری داره در هزار حرف نگفته به کشتهشدن بیخانمانها و کارتنخوابها در اثر سرمای زمستان اشاره کرده که اینروزا به وفور دیده میشه. کیه که نصفشبا سری به پارکا بزنه و خیل عظیم کارتنخوابایی که زیر یه روانداز مچاله شدن نبینه؟ شده گاهی پتویی ببری و روشون بندازی ولی آیا مشکل حل میشه؟
تو هم بیا و فریاد کن این درد را.....
بیایید به کمک هم گوشهای از دردهای هممیهنانمون رو تسکین بدیم...
۱۳- در روزنامهی شرق سهشنبه مطلبی خوندم از بنفشه سامگیس که دلم رو آتیش زد. در مورد یک جانباز شیمیایی که از مصائب زندگیش برایش گفته. این جانباز هیچ سرپناهی در زندگیش نداره و به شدت بیماره٬ به نحوی که تنفس بدون کپسول اکسیژن براش دشواره و بدنش با تاولهای بزرگی پوشیده شده. او میگه که دولت هیچ کمکی بهش نمیکنه. شبا در ماشینی که حتی نمیتونه قسطش رو بده میخوابه و سربازی بهش بیسکوئیت میده. او حتی پول پر کردن کپسول اکسیژن رو نداره. میگه وقتی من مردم برای دولت عزیز میشم ومیشم جانباز شیمیایی عزیز و...
۱۴- این مطلب گوشزد چقدر شرمندهم کرد. مطلب ۲۶ آذر. متاسفانه لینک جداگانه نداشت.
یه عالمه وبلاگ خوب هستن که خیلی بهتر از خیلیامون مینویسن. ولی شناخته شده نیستن. کاش همه هر بار به چند نفرشون لینک بدیم تا زودتر حرفشون رو به گوش بقیه برسونن.
گرچه من اعتقاد دارم٬ اگر صبر و حوصله باشه همه بالاخره دوستان مورد نظرشون رو پیدا میکنن. دیر رو زود داره ولی سوخت و سوز نداره...
۱۵- ستاره قطبی یک ساله شد. مبارکه!
1- میچکد سمفونی شب
آرام
روی دلتنگیهای خاموش غروب...
(شاملو)
2- طی یک عمل بیسابقه و قهرمانانه یک فروند ای-کارت برای خودم فرستادم و از رسیدنش بسی مشعوف گشتم:)
شما هم یهبار اینکارو بکنید ببینید چقدر مزه داره! چیه هی بشینی منتظر که آیا کسی یادی ازت میکنه یا نه! میخوام نکنه:)
3- خالهزنکیسم!
یه موقعی مُد شده بود در وبلاگستان همه به هم میگفتند خالهزنک! راست میرفتی میگفت آهای خاله زنک چرا از دخترداییت نوشتی، پس نوشتهت در ردهی خاله زنکا ثبت میشه. چپ میرفتی میگفتند چیه از پشت بساط سبزی پاککنی یهراست اومدی مطلب نوشتی. من ِ بیچاره هم که خودم همیشه اعتراف کردم یا بعد از ظرفشستن پریدم پشت کامپیوتر یا بعد از پیاز پوست کردن و بادمجون سرخ کردن:) همین الان هم تازه از جارو کردن و تی کشیدن فارغ شدم. درسته گاهی بعد از یه کار نسبتا باکلاس مثل رقص میام٬ ولی در کمال شرمندگی و با عرض معذرت، گلاب به روتون، روم به دیوار، گاهی هم بعد از شستن دستشوئی و توالت میام اینجا!
اصلا نمیشه از سر درس و مشق و کتاب و... دوباره اومد نشست رو یه صندلی دیگه، بخصوص پشت کامپیوتر. من همیشه بعد از یه کار نشستنکی، حتما باید یه کار وایسادنکی و هیجانکی بخصوص خالهزنکی بکنم تا بتونم دوباره آروم بگیرم و بتونم بشینم!
خلاصه از همهی سروران مذکر و محترم که وقتی از سر کار بر میگردن، عین آقاها پاشون رو میندازن رو پاشون روزنامه میخونن و بعد سر میز شام آماده میشینن و بعد از چند تلفن کاری مهم مهم عین جنتلمنها میان ایمیل چک میکنن و آپدیت میکنن و با آیدیهای دخترکش چت میکنن، صمیمانه معذرت میخوام...
اینا رو گفتم، چون دیروز به صورت تصادفی با نوشتهای برخورد کردم که اینجور که از جواب دوستان و آشنایان نویسنده فهمیدم منظور نویسنده من بودم:) آخه دیواری کوتاهتر از دیوار من معمولا پیدا نمیشه.
با اینکه بحث قدیمی شده، لینکشو اینجا میذارم که در پروندهم ثبت بشه. شاید روزی به دردم خورد... کلا هر انتقادی یه روز به درد میخوره.
اگه واقعا منظورش به منه در مورد زلزلهی بم بیانصافی کرده. من که همه چیز رو نمیتونم اینجا بنویسم. فقط اینو بگم که از طرف جایی که برام مهم نیست به خاطر کمکا نشان افتخار گرفتم.
4- چند وقت پیش با یک زنجوان قاچاقچی زیر اعدام ملاقات کردم. به قول خودش قراره بفرستنش بالا. همچین از بالا بردن حرف میزنه انگار میخوان ببرنش طبقهی بالای خونهش. متاسفانه به عللی نمیتونم جزئیات بیشتری اینجا بنویسم. فقط وقتی شرایط بسیار سخت زندان رو تعریف کرد. تموم اون چیزایی که در فیلم"زندان زنان" دیده بودم و فکر میکردم مگه شرایط سختتر از این هم میتونه وجود داشته باشه، برام رنگ باخت! واقعا کثافت و فلاکتی که در اونجا موج میزنه، بسیار فراتر از حد تحمل و تصور انسان و حتی حیوونه...
5- بعضی وبلاگا عین صندوق صدقه میمونن.
همونطور که افرادی که به صدقه اعتقاد دارن، موقع بیرون رفتن از خونه، حتما از یه راهی میرن که صندوق صدقه جلو راهشون باشه و با انداختن چند سکه به داخل اون فکر میکنن که دیگه بیمه شدن. اون وبلاگهایی هم که همیشه درحال ضجه و زاری و آه و ناله هستن، افراد به ظاهر خیری که فکر میکنن با سر زدن به وبلاگای بدبختبیچارهها کار نیکی انجام دادن، به خودشون جلب میکنه. بخصوص بعضی افراد ساکن خارج کشور که فکر میکنن که دور بودن از وطن رو باید با کار خیری جبران کرد! و البته معمولا اینکارا خیلی پرسر وصدا انجام میشه!
نکتهی جالبش اینه که بعضی از این صندوق صدقهها وقتی مشتریشون کم میشه خودشون سکه میندازن تو کنتورشون:) منتها از طریق آدرس یکی از این خیرین خارج کشور. دم خروس هم از آیاسپی شهرشون معلومه که گاهی تا 80 و یا 90 درصد صدقهدهندگان از اون طریق اومدن...فقط کافیه آدم موشکافانه و فضولانه و البته خالهزنکانه یه نگاه به کنترشون بندازه:)
6- خیلی کنفی داره آدم بخواد به یه نفر نشون(در واقع پز) بده که چطور با دنده سه میتونه از یه شیب خیلی تند با ماشین بالا بره و جلوی اون وقتی به هزار زحمت سرعتشو رسوند به 40 و بخواد بره دنده سه٬ از هولش اشتباهی بزنه دنده یک و خیط...
7- امشب آسمون٬ شهاب بارونه...
8- سهشنبه(امروز) و چهار شنبه(فردا) و پنجشنبه(پسفردا) جشنواره سراسری فیلم 100 (۱۰۰ثانیهای) در کرج-۲۴ تا ۲۶ آذرماه ۱۳۸۳ برگزار میشه...
آدرس رو اصلاح میکنم! متاسفانه به من هم گفته بودن فرهنگسرای میلاده. رفتم و فهمیدم اشتباه گفتن!
آدرس: کرج... چهار راه کارخانه قند. نرسیده به ترمینال شهید کلانتری. سالن اصلاح بذر...
مجری: حوزهی هنری...
سه شنبهش که گذشت.من رفتم. به قشنگی فیلمهای تک نبود... یه بخش خارج از مسابقه داشت که کیفیت فیلمها خیلی پایین بود، زیاد حرفی برای گفتن نداشتن( به خودم خیلی امیدوار شدم)... بخش مسابقهش باز بهتر بود.. در نشست تخصصی سه کارشناس اومدن صحبت کردن...آقای تورج زاهدی که معرف حضور همه هست. ماشالله هم هنرپیشهست، هم کارگردان، هم موسیقیدان، هم خواننده، هم منتقد هم همه کاره! یه آچار فرانسهی واقعی( دور از جون آچار فرانسهی خودمون پرویز خان)...
آقای رسولی و آقای هادی سپهری(اسم اینیکی رو مطمئن نیستم).. ایشون نقاش و گرافیست هستن و ریش خیلی بلند سفیدی دارن)
برنامهی فردا چهارشنبه:
ساعت ۲ تا ۳ بعد از ظهر: بخش فیلمهای صد خارج از مسابقه...
ساعت۳ تا ۴: گزیدهی آثار بینالملل
۴ تا ۵: بخش مسابقه
۵ تا ۵:۳۰ که از همه جاش بهتره: پذیرایی که امشب ساندیس و کیک دادن که در اثر حملهی آقایون به من نرسید!
۵:۳۰ تا ۷:۳۰ : نشست تخصصی تولید فیلمهای ۱۰۰ ثانیهای...
برنامهی ۵شنبه:
صبح ۵/۹ تا ۲ بعداز ظهر بازدید مهمانان از شهرک سینمایی
۵/۵ تا ۵/۷: مراسم اختتامیه دومین جشنوارهی سراسری فیلم ۱۰۰
9- باورتون میشه زاغارت همون روزبهی خودمونه؟
10- مهسا در وبلاگ خاطرات خانواده از خودش و خانواده بخصوص بچههای گلش مینویسه...ببینید چه عکسای زیبایی از بچههاش گذاشته...
11-یادداشتهای غیر کاغذی...
12-خیابان شماره 11...
13- گوشزد میکنم که وبلاگ گوشزد رو بخونید....
۱۴- از طریق لینکدونی سیبستان رفتم به وبلاگ یک ناشر جوان. ناشر جوان مطلبی در مورد نمایشگاه کتاب شیراز نوشته. یاد مدیار افتادم که ۴۰ روزه دستگیر شده و آخرین پستش که به دست دیگرای نوشته شده حاکی از شرکتش در همین نمایشگاه بود!
۱۵- مربوط به شماره۳ همین پست :از حسنآقایگل معذرت میخوام گفتم همهی مردا وقتی میان خونه روزنامه میخونن و پاشون رو میندازن رو پاشون... حسنآقا یه وبلاگ خالهزنکی دبش داره. ماشالله از هر انگشتش یه(بلکه هم بیشتر) هنر میباره این آقا و وقتی از سرکار برمیگرده عمرا وقت کنه روزنامه بخونه!
۱۶-یادداشتهای صنفی-سیاسی یه دانشجوی پزشکیبه نام رضا...
۱۷- شعری از هومن عزیزی، در وبلاگ دختر همسایه، اسم شعر: سنگسار...
۱۸- یه مدته نوارهای قدیمی میریماتیو و دمیس روسس و جو دسین و بانیام و... رو دارم گوش میدم و کلی باهاشون حال میکنم. یه بار در وبلاگ آشپزباشی عکس جدید میری ماتبو رو دیدم که اگه پیداش کنم میذارم اینجا...اگرم پیداش نکردم نمیذارم... اگر هم یکی برام بفرسته شاید بذارم شاید نذارم:D
پ.ن. دوتا عکس از میریماتیو به دستم (!)رسید. یکیشو امیر حسابدار و یکیشو خود آشپزباشی فرستاده. ( یه افشاگری هم بکنم! آشپزباشی بابت این عکس ازم ۱۲ یورو خواسته:)))
وای.... ندارم!!! به من فقیر عاجز کمک کنید! دردمندم، فقیرم.)

زنان و اعتیاد...
-------------------
در روز 16 آذر، از ساعت 4 تا 6 بعدازظهر، در فرهنگسرای شقایق٬ چهار راه پارکوی، جلسهای در مورد اعتیاد دختران و زنان کشورمان برگزار شد.
بانی این جلسه "انجمن سلامت روان" بود. متاسفانه در جلسهای به این مهمی هیچیک از مسئولین تراز اول مملکتی بخصوص زنان مسئول و همینطور هیچیک از خبرنگاران، علیرغم دعوت آنان، حضور نداشتند.
نوشتهی زیر چکیدهایست از سخنرانیهای خانمدکتر زرکانی و آقای دکتر مظهری و کمی از اطلاعات شخصی خودم.
امروزه متاسفانه بیش از 36 درصد معتادان ایرانی را زنان تشکیل میدهند و به خاطر شرایط ویژهای که دارند، نیازمند پیشگیری و درمان ویژهای نیز هستند.
منظور از شرایط ویژه ایناست که بیشتر زنان و دختران ما به خاطر سوءاستفادهی جنسی، به اعتیاد سوق داده میشوند و نه دلبخواه. و باز هم متاسفانه بیشتر زنان معتاد برای بهدست آوردن مواد مخدر مورد نیاز خود ، در نهایت مجبور به روسپیگری میشوند. تنفروشی در مقابل مواد و نه پول!
خانم دکتر خاطرهای تعریف کرد که در زمان تحقیق در خیابان سیداسماعیل٬ دختر جوانی را زیر نظر گرفته که مشغول خرید مواد بوده. پسر فروشنده به شرطی حاضر به تحویل مواد بوده که دخترک با ماشینی که همان نزدیکیها پارک بوده و رانندهاش یکآقای... بوده برود، دختر پس از التماسهای زیاد به خاطر خماری در نهایت مجبور به قبول شرط میشود و با اکراه به سمت ماشین میرود و...
زن معتادی که به تنفروشی روی میآورد در رابطهی جنسی قادر به تصمیمگیری نیست، زیرا آنقدر خمار است و نیازمند مواد، که به خطرات روابط جنسی با افراد متعدد نمیتواند فکر کند. او حتی نمیتواند شریک جنسی تحمیلیاش را مجبور به استفاده از کاندوم نماید. پس در معرض انواع و اقسام بیماریهای مقاربتی و بخصوص ایدز قرار میگیرد.
معمولا پشت سر یک زن معتاد حتما یک مرد معتاد هست. کسی که او را به این راه کشانده! این مرد میتواند شوهر او یا پدر و برادر او و یا دوستپسر و شریک جنسی او( چه شرعی و چه غیرشرعی) باشد.
مردانی که برای سهولت بیشتر حمل و نقل و یا پخش مواد مخدر و یا لذت و سوءاستفادهی بیشتر از روابط جنسی با دختران و زنان آنها را آلوده میکنند.
زنان معتاد یا عضوی از یک زنجیرهی ثابت هستند یا عضوی از یک زنجیرهی اتفاقی. معمولا زنان با اعضای خانواده زنجیرهی ثابت را تشکیل میدهند و بخصوص برادر زن که نسبت به خواهرش غیرت دارد(!)، دوست ندارد که او برای استفاده از مواد با غریبهها همنشین و همسرنگ بشود. پس خودش مواد را تهیه و اگر مواد تزریقی باشد اولین نفری که از سرنگ( سرنگ مادرخرج) باید استفاده کند، خواهرش است.
در این زنجیره احتمال بیماری هپاتیت و ایدز در زنان به حداقل میرسد.
ولی در زنجیرههای اتفاقی که زنان بیشتر با شرکای جنسی خود مواجهند معمولا زنان آخرین نفری هستند که مواد به آنها تزریق میشود و معمولا مقدار کمتری برای آنان در نظر میگیرند. نه به خاطر اینکه آنان را کمتر درگیر کنند یا به آنها علاقهداشته باشند، بلکه به خاطر اینکه در این نوع زنجیره زنان کمارزشتر و به اصطلاح خوردهخور مردان به حساب میآیند. همانطور که قبلا هم گفتم این نوع زنجیره همراه با روابط جنسی پرخطر و سوءاستفادههای مکرر جنسی از زنان( و همینطور دختران که گاهی سن آنها 14-13 سالهست) است. و امکان بیماری زنان به حداکثر میرسد.
نوع مواد مخدر مصرفی در حنوب شهر تهران در مرد و زن معمولا تقریبا مساوی است. یعنی هر دو مثل هم از تریاک و هروئین و حشیش و قرصهای اکس و شیشه و... استفاده میکنند. ولی در شمال شهر زنان بیشتر هروئین و قرصهای اکس و مردان، بخصوص مردان مسنتر، بیشتر به تریاک آلوده هستند. و پسران جوان به قرصهای روانگردان و اکس گرایش دارند.
تاثیر مواد در زنان بسیار بیشتر از مرداناست.
اگر یک زن و مرد با هیکلهای مشابه مثلا یک لیوان پر از مشروب بنوشند، اگر خونشان را آزمایش کنند، مقدار الکل خون زنان بیشتر نشان داده میشود. پس زنان آسیبپذیرترند.
زنان معتاد اشتیاق بیشتری به ترک دارند و معمولا اگر خانوادهای دلسوز داشته باشند در ترک موفقتر از مردان عمل میکنند و کمتر به اعتیاد دوباره روی میآورند.
معمولا زنان معتادی که با یک مرد دلسوز و مهربان و آگاه ازدواج میکنند، کاملا و برای همیشه میتوانند ترک کنند.
ولی مردان معتاد حتی اگر با زنی با همان مشخصات ازدواج کنند، اکثرشان نه تنها ترک نمیکنند، بلکه سعی در کشاندن همسر به راه اعتیاد دارند.
در جنوب شهر خانوادهای را دستگیر کردند که 14 نفر از اعضای خانواده به وسیلهی مرد سرپرست اول معتاد و سپس فروشنده شده بودند. این مرد به جز همسر و فرزندانش حتی پدر و مادر و خواهر و شوهر خواهر و برادر و زن برادر خود را درگیر کرده بود.
نکتهی قابل تاسف ایناست که زنان خجالت بیشتری برای بیان مشکل اعتیاد خود دارند. ترس از بیآبرویی در محل کار و زندگی، ترس از دست دادن زندگی خانوادگی، ترک از اخراج از محل کار، ترس از انگشتنما شدن، طرد شدن، ترس از طلاق و ترس از " گرفته شدن کودکانشان به وسیلهی همسر به جرم اعتیاد"! زنان معتاد درست به اندازهی زنان سالم مایل به سرپرستی فرزندان خود هستند!
میزان افسردگی در زنان معتاد بسیار بیشتر از مردان است و فقدان مهارتهای شغلی امیدی به آینده برای آنها نمیگذارد.
زنان برای درمان و معالجه بسیار کمتر از مردان امکانات در اختیار دارند. در بیمارستانها و درمانگاهها تختهای کمتری به زنان اختصاص دارد. در ایران تقریبا متخصص ترک اعتیاد مختص خانمها نداریم!
بهترین نوع ترک دور شدن فرد معتاد بهبود یافته به مدت یکسال از محل زندگی قبلیش است. این روش برای مردان بسیار موثر است و قابل اجرا. زمانی که مرد در خانه نیست همسرش به هر نحو که شده از پس مشکلات زندگی و فرزندان بر میآید ولی متاسفانه این روش تقریبا برای زنان غیرممکن است.
معلوم نیست به چه علت مسئولین تعداد زیاد زنان معتاد مملکتمان را کتمان میکنند. و از قبول این حقیقت تلخ طفره میروند.
وقتی از یک زن مسئول مملکتی در این مورد سوال کردهاند با تعجب گفته: وا... مگر ما در مملکتمان معتاد زن هم داریم؟!!
و من در این جلسه فهمیدم بهترین روش جواب دادن به هر سوال٬ پاک کردن صورت مسئله است. روشی که در حکومت ما بسیار خوب جواب داده!
----------------------
پ.ن.
در آخر جلسه حضار سوالهای خود را از سخنرانها میکردند. حالا بماند که جوابها تا چهحد قابل قبول و منطقی بود...
وقتی نوبت به آقای دکتری که در ردیف جلو نشسته بود رسید با صدای رسایی گفت:
چه فایده که اینقدر نیرو برای معتادین صرف کنیم! بهتر نیست که همهی معتادین به هر موادی از تریاک گرفته تا هروئین و... را بکشیم و جسدشان را به دریا بیندازیم؟!
و همهمه در گرفت...
1- و ملال در من جمع میآید
و کینهیی دمافزون
به شمار حلقههای زنجیرم،
چون آبها
راکد و تیره
که در ماندابی...
(احمد شاملو)
2- بیچاره خاتمی!
من به دلایل زیادی نمیتونستم برم به سخنرانی 16 آذر خاتمی. اگه هم میتونستم، نمیرفتم! چی داشت بگه؟ مثلا انتظار معذرت داشتیم؟ انتظار اعتراف به بیکفایتی داشتیم؟ انتظار معجزه؟
امروز خلاصهای از سخنرانیشو در تلویزیون دیدم. هیچچیز دور از انتظارم نبود.
در سالن دختران شلو وارفتهی چادری آنتن و پسران تهریشدار و تقریبا همه از قبل انتخاب شده، نشسته بودن، در دست بعضیاشون عکس آقا( اسمشو نبر) بود. فقط چند نفر از نمایندگان گروههای دانشجویی اونجا بودن که یکیشون حرفی که در دل من بود زد، ما به اشتباه از خاتمی انتظار منجی بودن داشتیم! ما نباید دلمون رو به یک قهرمان، قهرمانی که در ذهنهای خود ساخته بودیم، خوش میکردیم!
حدود دوسال پیش من در وبلاگم خطاب به اونایی که مدام به خاتمی ناسزا میگفتن، نوشتم که چرا از خاتمی انتظار زیادی دارید؟ خاتمی حدش همینه. انتظار بیشتری ازش نمیره. این حرفم باعث سوءتفاهم برای بعضیا شد. اونایی که آمال و آرزوهای گمشدهی خودشون رو ازخاتمی انتظار داشتن.
مگر نهاینکه وقتی ما به یکی خیلی علاقهداریم و بهش دل میبندیم، وقتی مطابق میلمان رفتار نمیکنه از دستش عصبانی میشیم و بهش پرخاش میکنیم؟ اگه از اول همه چیز رو درستو حسابی تحلیل میکردیم میفهمیدیم که خاتمی سکاندار کشتیی نبود که ما را به ساحل نجات برسونه، طفلکی خودش هم بارها گفت و کسی نشنید! نخواست که بشنوه! من خودم هم به خاتمی رأی دادم. فقط برای اینکه در دام اونیکی جناح نیفتیم.
در اثر سروصدای دختری که قبلا مسئول ستاد خاتمی بوده و اعتراض میکرد چرا جمعیت داخل سالن انتخاب شده از پیش هستن، عدهی زیادی از دانشجوهای ایستاده در بیرون رو راه دادن و اوضاع کمی شلوغ پلوغ شد.
خاتمی اینبار کمی تپلتر(گوشتای گردنش در یقهی عبا جا نمیگرفت) و سرخ و سفیدتر از قبل، با همان لبخندها و حاضر جوابیهایش مثلا جواب میداد. همون چیزهایی که همیشه میگفت و بعضیها نمیخواستند که بشنوند.
چرا هُوش کردن؟ مگر خاتمی همیشه همین نبوده؟ مگه بیشتر از این ازش برمیومده؟
3- تروخدا تیتر روزنامه رو ببین:
"فتوای 9 مرجع تقلید درباره سرقت اطلاعات رمزدار رایانهای!"
آخه آدم میمونه به اونایی که رفتن استفسار کردن بخنده یا به...
با چه اعتماد به نفسی هم جواب میدن!
- بدون اذن صاحبان برنامهها احتیاطا از آنها استفاده نشود!
- باید وفا کنند ولی بر وفا نکردن حد جاری نمیشود.(اینیکی لابد بچهش اینکارهست)
- جایز نیست در صورتیکه موجب ضرر شود ضمان نیز هست ولی در بهمان شرایط حد جایز نیست!
- تعزیر است!
اگه اینا نبودن کی بهمون میگفت دزدی کار بدیه؟؟؟
4- امروز دومین باریبود که صبح پا شدم و دیدم اینطرفا برف رو زمین نشسته . کوه رفتم و کلی از اینکه جای پاهام میفته رو برف کیف کردم:)
5- دنیا رو ببین چه خیطه!
دارم تلفنی با مامانم حرف میزنم که میگه دیگه باید قطع کنم برم سر درسم.
گفتم: درس؟ گفت: آره، فوق لیسانس شرکت کردم! از خودم خجالت کشیدم. حالا خوبه بدجنس نیستم بگم کاش امسال قبول نشه تا سال دیگه منم شرکت کنم و با هم قبول شیم تا آبروم جلو در و همسایه نره:-)
6- من خبر دوباره وبلاگ نوشتن ِ خوابگرد عزیز( که دین زیادی بر گردن من یکی دارن) رو در وبلاگ موثقی خونده بودم. ولی در ایمیلی که خودشون برام نوشتن، خبر رو تکذیب کردن! خیلی حیف شد!حالا نمیشه چون من اعلام کردم در تصمیمتون تحدید نظر کنید؟
خبر پدر شدنشون تأیید شده، البته دو ماه دیگه:)
از پینکفلویدیش عزیز ، متخصص ماه و روز و ثانیه شماری، خواهش میکنم شمارش معکوس رو شروع کنه:)
7- یه فیلم یک دقیقهای دیگه:
- دختری با ظاهری ساده روی نیمکت پارکی نشسته و داره کتابی رو مطالعه میکنه، پسری رد میشه و چشمش دختر رو میگیره و میره جلو و میگه: "میشه یه دقیقه وقتتونو بدین به من؟" دوربین که داره چهرهی دختر رو نشون میده ، کات میشه روی صورت آرایش کردهی همون دختر با لباس سفید عروسی، باخنده: "بله!" و همه کل میکشن!( پس، تموم وقتشو به مرده میده)
دختر که نقشش رو ژاله صامتی بازی میکنه، رو دوباره نشون میده، چند سال بعد، با چهره خسته و شکسته در آشپزخانه)، لباس کهنهای تنشه و سه تا بچهی قدو نیمقدر در بغل و اطرافشن. شوهر داره از رو چوب لباسی لباسشو برمیداره بپوشه بره سر کار. زن میپرسه: یه دقیقه وقتتو به ما میدی؟ پسره میگه نه! مگه نمیبینی هزار تا کار دارم؟
8- فیلم "پ. مثل پلیکان" کار پرویز کیمیاوی رو دیدم.
یه فیلم مستند داستانی زیبا. در مورد پیرمردی به نام سیدعلی میرزا اهل طبس که از مردم طبس قهر کرده و ازشون دوری گزیده و چهل سال آزگاره به تنهایی در یکی از خرابههای خارج شهر طبس زندگی میکنه. ظاهرش مثل دیوونههاست. بچهها کم کم از روی کنجکاوی به محل زندگیش نزدیک میشن و اول از دور و از بالای خرابههایی که شبیه خرابههای آکروپلیسه باهاش ارتباط برقرار میکنن. پیرمرد اون وسط وایمیسه و براشون ادا در میاره، شعر میخونه و الفبا یادشون میده.
میبینیم که آسد علی میرزا نه یک پیرمرد دیوانه که انسانی فهیمه، فارسی رو خیلی خوب و با زبان فاخری حرف میزنه. وقتی داره برای هر یک از حروف فارسی مثالی میاره. مثلا ب،مثل برف و الف مثل... به پ که میرسه بچهها داد میزنن پ. مثل پدرسگ. پیرمرد غمگین میشه و...
پسرک مهربونی بهش نزدیک میشه و میگه حیوون خیلی زیبایی در طبس هست که بهش میگن پلیکان که سفید سفید مثل برفه و نرم نرم مثل پره!
اولش پیرمرد میگه من 40 ساله شهر نرفتم به خاطر یه پلیکان بیام شهر. اونقدر پسره از پلیکان تعریف میکنه تا آسد علی میرزا وسوسه میشه. پسر براش کالسکه میگیره و پیرمرد برای اولین بار ریششو میزنه واصلاح میکنه و لباس سفید زیبایی عین خود پلیکان میپوشه و به سوی معشوق جدید رهسپار طبس که از مردمش متنفر بوده میشه.
صحنهی ملاقات این پیرمرد با پلیکان، رفتنش توی حوض و دنبال کردنش بینهایت قشنگه!
نکتهی خیلی تاسفبار اینکه میگن مدتی بعد از ساخته شدن این فیلم، در طبس زلزله اومده و تمام بچههایی که در فیلم بازی کردن و خود آسدعلی میرزا همه و همه در زلزله کشته شدن. فقط پلیکان زنده مونده!
9- برای کاری رفته بودم دادگستری! پشت در اتاقی که منتظر بودم عدهای وایساده بودن. صندلی برای نشستن نبود!
توی این عده دختر جوونی بود که قد خیلی بلندی داشت. حدود 175سانت. لاغر و با لباسی نه چندان نو. روی صورتش عینک خیلی بزرگ و سیاهی زده بود ٬ از زیر عینک کبودی زیر چشمش معلوم بود. بچهی کوچک و ناآرامی در بغلش بود. مردی حدود 60 ساله و پسرکی حدود 15-14 ساله که قدشون کوتاهتر از دختره بود دورهش کرده بودن. نوبتی با محبت بچهش رو بغل میکردن و با خواهش تمنا به چیزی تشویقش میکردن. دختره مستاصل و مضطرب بود. ولی با مهربونی جوابشونو میداد.
کبودی زیر چشمش و این رابطه خیلی کنجکاوم کرده بود. بچه هم که مدام گریه میکرد. به دختره گفتم میخوای بچهتو بدی دست من؟ انگار چیزی یادش اومده بود. گفت میای بریم تو سالن روی پله بشینیم من اینوشیر بدم؟ از خدا خواسته گفتم باشه بریم.
دیگه اون پیرمرده و همینطور پسره نتونستن دنبالش بیان. رفتیم یه جا پشت نردهها که هیچکس دید به ما نداشت نشستیم . عینکش رو برداشت و دکمهی مانتوش رو باز کرد و شروع کرد به شیر دادن. بچه ساکت شد. وای... چشمش از کبودی بنفش بنفش بود ، و به قدری متورم که فقط به اندازهی یک خط از چشماش باز بود. پرسیدم چی شده؟ گفت شوهرم زده! گفتم همون که تو سالن انتظار بهت التماس میکرد. گفت نه! اون پدر شوهرمه، شوهرم تو زندانه.
گفتم موقع مرخصی زدهتت؟ با بغض گفت: نه، خودم انداختهمش زندان. و تعریف کرد که چطور یکی از خانمهای همسایه یادش داده وقتی اینبار شوهرش کتکش زد بره شکایت تا ادب بشه. گفت براش چهار ماه(شایدم شش ماه. یادم نیست) بریدن. الان دوماهش گذشته و به اصرار پدر شوهر و برادر شوهر اومده رضایت بده.
گفتم نیاد خونه تلافی این دوماه رو سرت دربیاره؟ گفت: نه. نمیدونی چقدر مهربونه. همیشه بعد از کتک زدنم پشیمون میشه. نمیدونی چقدر دلش برای این بچهتنگ شده!
چقدر با عشق و علاقه در مورد شوهرش حرف میزد.
گفتم چرا میزندت؟ گفت: راستش بیشتر تقصیر خودمه؟ پرسیدم چطور؟ گفت: بیچاره شوهرم دوسه جا کار میکنه، و به سختی خرج من و بچه رو در میاره . تازه کمک خرچ مادر و پدربیکار و داداش و خواهراش هم هست. منم صبح تا شب یا دارم کار خونهی خودمو میکنم یا کار مادرشوهر و یا بچهداری . وقتی آخر شبا شوهرم خسته و عصبانی میاد خونه، به جای خسته نباشی شروع میکنم غر زدن و گله از مادرشوهر و سختیهای بچهداری و... شوهرم هم که به غرغرای من حساسه و بیشتر مواقع کنترلشو از دست میده. و بدبختانه دست بزن داره.
طفلکی چقدر احساس تقصیر میکرد. سنشو پرسیدم. گفت نوزده سال. شونزده سالگی شوهرش داده بودن. چقدر ببشتر از سنش تجربههای بد داشت!
در همین بین، برادر شوهرش از دور صداش کرد و دختر رفت که رضایت بده که شوهرش بیاد و با زحمت خرچ دو خانواده رو دربیاره و هر وقت عصبانی شد دقو دلیشو سر این در بیاره!
10- راجع به غرغر خانمها دارم تحقیق میکنم. چرا زنها زیاد غرغر میکنن؟
تا اینجایی که پرسیدم، وقتی شوهر حرفهای زنش رو نشنیده میگیره، زن مجبوره هی تکرار کنه و چون میبینه که از طرف شوهر گوش شنوایی نیست بیشتر انگار برای خودش واگویه میکنه. و اینجور حرف زدن زیاد روی مرد تاثیر مثبتی نداره و بیشتر نشنیدهش میگیره و رابطه وارد چرخهی معبوبی میشه که زن هی میگه و هی می گه و انتظار جواب نداره و مرد هم اهمیتی نمیده و بعد از مدتی داد و بیداد راه میندازه. حالا عین مسئله مرغ و تخم مرغ معلوم نیست که اول زن چون حرفاش رو به صورت غر غر گفت، مرد نشنیده گرفت و یا چون مرد نشنیده گرفت زن شروغ به غرزدن کرد. به نظر من دومی صحیحتر میاد.
11- فردا روز دیگریست...
یعنی امیدوارم باشد...
1- کاش همهی آخوندا از ریشهری یاد میگرفتن. ازش در مورد انتخابات ریاست جمهوری پرسیدن، گفته دیگه سیاست رو طلاق دادم و به کار اصلیم که مذهب باشه میپردازم! اینه! بعضیا یاد بگیرن!
2- چرا شادی شاعرانه و پاگنده اینطوری کردن؟ نکنه نمیخوان دیگه بنویسن؟
البته پاگنده انگار داره میگه ریز میبینمتون!
سینا هم که شاید به خاطر خانوادهش...
چرا روزبه روز افسردگی داره تو وبلاگستان بیشتر میشه؟
خودمم البته مدتیه دچارش شدم!
از اون طرف هم شنیدم(فکر کنم تو سایت یکی از ملکوتیها خوندم. احتمالا پیام. وقتی آنلاین شدم میبینم) خوابگرد عزیزمان میخواد برگرده. ایندفعه بابا هم شده و با کلی تجربیات پدرانه:)
دلم میخواد ندا هم برمیگشت.
3- یکی به یکی گفت: سکته زیاد شده، تو نمیکنی؟
4- علیقلی رو خیلی دوست داشتم. هم خودشو، هم حرفاشو و هم صدا و لحن شیرینشو. با این که در تلویزیون لاریجانی مجری بود ولی همیشه شجاعتش رو در صحبت با مسئولین و همینطور دلسوزی برای مردم، تحسین میکردم. وقتی از سرود "آب زنید راه را، هین که نگار میرسد" اونجوری و توی اون کلیپ استفاده کردن، گفتم حیف این صدا و این شعر!

امشب تو تلویزیون یه برنامهی ویژه به مناسبت درگذشتش پخش کردن. مجری گریه میکرد و ازش میگفت و قسمتهایی از برنامههاشو( مجریگری و ضبط موسیقی) نشون میداد.
محمود علیقلی از سال 77 سرطان ریه داشت و با بیماریش مبارزه میکرد و درد میکشید. این اواخر وقتی با موهای ریخته در اثر شیمیدرمانی و صدای خشدار و خسته اومد تو تلویزیون. براش درآوردن که این مدت زندانی بوده و زیر ِ شکنجه. خوب، مردم چون دوستش داشتن میخواستن ازش قهرمان بسازن. ولی علیقلی همینجوریش با کاراش همیشه در دل مردم زندهست!
5- آقا، من که از رو نمیرم و بازم درمورد هر فیلم یا نمایشی که دیدم نظر میدم:) اونم از نوع غیرکارشناسانه! حالیته؟
این روزا دو سریال طنز تو تلویزیون، یکیش از کانال 5 و اونیکی از 3، پخش میشن. "باجناقها" و "کمربندها رو ببیندیم!".
سریال باجناقها تا وقتی فرهاد آئیش توش بازی میکرد بد نبود. ولی از وقتی اون پسر لُره(بهزاد محمدی؟) اومده و تبدیل به نمایش روحوضی شده دیگه خوشم نمیاد و نمیتونم تحملش کنم.
ولی از بعضی از قسمتهای کمربندها رو ببیندیم خیلی خوشم میاد. بازی فتحعلی اویسی رو در نقش ملکی صاحب شرکت هواپیمایی مال( ملکی ایرلاین) با اینکه نقشش خیلی شبیه به آقای کاووسی در سریال بدون شرحه، خیلی دوست دارم. به نظر میاد خیلی از رفتاراشو بداهه بازی میکنه. من شبیه رفتارش رو در اطرافم در یکی دو نفر زیاد دیدم.
6- همین پسر لُره که نقش نیما رو در سریال باجناقها بازی میکنه، سه ساله که در تاتر گلریز یوسفآباد نمایشی بر صحنه داره. سهسال مدام هر شب! اونم تو ایران! میگن خیلی خندهداره. حتما خیلی هم درآمدزاست. اونوقت تاترهای سنگین و هنری حدود یه ماه اجرا دارن. اونم با اون همه زجمت و تمرین و آخرش هم کارگردان حتی اونقدر براش پول نمیمونه که به بازیگراش دستمزد بده! همینه که.....
7- مردم بیچارهی ایران تو این 26 سال از بس به بعضی چیزا دسترسی نداشتن سلیقههاشون چقدر پایین اومده.
دوتا خانم خیلی اصرار میکردن اگه جایی دعوت شدم که موسیقیزنده هم داشت، اونا رو هم ببرم. چند باری یادم رفت. و درست وسط مجلس یادشون میافتادم.
ولی چندروز پیش که به همچین جایی دعوت شدم که مهمون هم میشد بُرد، فوری بهشون زنگ زدم. چقدر خوشحال شدن.
با آژانس اومدن دنبالم و رفتیم به محل جشن. طفلکیها چقدر به خودشون رسیده بودن و به اصطلاح تیپ زده بودن.
چند گروه موسیقیآماتور در اون جشن برنامه اجرا کردن. از همونایی که همهی سازها رو همزمان با هم میزنن.
سنتور، تمبک، تار و دف و ویلن و... همه با هم میزدن و همه با هم تموم میکردن. یکی از گروهها یکی از ترانههای مرضیه رو به نام: به رهی دیدم برگ خزان، پژمرده ز بیداد زمان...اجرا کرد. خیلی ناشیانه. صدای ویلن کوک نبود و صدای گاو میداد. اصلا ویلنزن آرشه رو غلط دستش گرفته بود، انگشت کوچیکهی دست راستش بالا بود. و تمام مدت آرشهش رو گریف بود.دفزن، تمبکزن و سنتورزن هم دست کمی از اون نداشتن. سنتورزن که گاهی یادش میرفت دست چپی هم داره و همهش با دست راست میزد. مضرابهای کوتاه و کاملا تجربی و غلط. سنتور اونم کوک نبود.
نگاهی به دوتا خانم که هر دو سمت راستم نشسته بودم کردم. گفتم نکنه از دستم ناراحتن. در کمال تعجب دیدم هر دو دستمال رو چشاشونه و از ذوق دارن زار زار گریه میکنن.
موقع برگشتن اونقدر ازم تشکر کردن که چی! باید چند بار دیگه به این برنامهها ببرمشون٬ تا کمکم فرق بین موسیقیخوب و بد رو بفهمن!
8- حاجآقا صدری رئیس ارشاد کرج که یه آخوند( به زعم خودش روشنفکر) بود استعفا داد و جاش آقای مجیدی رئیس سابق کتابخونهی عمومی کرج که مرد خیلی نازنینیه، آخوند هم نیست گذاشتن. چه جوریاست؟
9- در سال 1379 جشنوارهی فیلم تک، مسابقهی فیلمهای یکدقیقهایWorld Tak Film Festival))، برگزار شد. من به تازگی فیلمشو تونستم گیر بیارم و ببینم.
عزتالله انتظامی تو اختتامیهی مسابقه میگه: وقتی ازم خواستن جزء هیئت داورا باشم با تردید قبول کردم. چون اصلا باورم نمیشد در یک دقیقه بشه حرفی رو زد. ولی بعدا دیدم بعضیا تونستن در همون یک دقیقه حرفایی بزنن که اونای دیگه در دوساعت هم نتونستن.( جملههای دقیق انتظامی یادم نیست. نقل به مضمون...)
-یکی از قشنگترینش فیلم بقچه کار بهزاد رسولزاده بود.
چند پیرزن در یک سرای سالمندان شاهد جان دادن یکی از هم اتاقیهای خود هستن. پیرزن با رعشههایی (بسیار قشنگ هم بازی کرده.شایدم طبیعی بود) تموم میکنه و تمام وسائلش در یک بقچه جا میگیره. بقچه رو میذارن رو جسد کفنپیچ شدهش و با برانکارد میبرنش و درست در همون لحظه پیرزن دیگری با بقچهای دیگه میاد رو همون تخت میشینه.
تذکر- فرانسه- مادری میخواد بره بیرون از خونه. بچهی حدودا سهسالهش داره با خودش بازی میکنه. مادر در حال قایم کردن وسائل خطرناک برای بچه، مثل کاردهای تیز، مایعهای خطرناک مثل وایتکس و... مرتب داره به بچهش غر میزنه و تذکر میده که مواظب خودش باشه و به چیزی دست نزنه تا برگرده. حتی مواقعی که درو باز کرده که بیرون بره هنوز داره حرف میزنه، درو که محکم میبنده ، انگشتاش لای در میمونه و هر چهار تا انگشتاش قطع میشه!
عبور- چوپانی با یه گلهی بزرگ گوسفند در خیابانهای شهر. مواقع رد شدن از یه اتوبان، گلهشو با صبر و حوصله از یه پل عابرِ پیاده رد میکنه. اما خودش با وضع خطرناکی از خود اتوبان و از بین ماشینهایی که به سرعت میان٬ رد میشه!
سایه- سایهی مرد و زنی که دستهای بچهی خردسالی رو گرفتن و راه میبرن. و بعد سایهی یه پسر جوان و قدبلند که بازم وسطه و این دفعه اون دستهای یه پیرزن و یه پیرمرد رو گرفته و راه میبره!
- یه آقایی یه قفس خالی پرنده دستشه و کنار خیابون منتظر تاکسیه. و مرتب میگه آزادی! کسی براش نگهنمیداره. آخرش یه ماشین وایمیسه و میگه آقا همینجوری که آزادی نمیرن. اول باید بری انقلاب. سوارش میکنه و مرده قفس رو کنار خیابون جا میذاره.( به نظرم این فیلم یه کم شعاری بود)
- یه فیلم یه دقیقهای آلمانی به نام گوشههایی از یک زندگی- من ازین یکی خیلی خوشم اومد! حسابی فمینیستی بود!
زنی در اروپا جلو خونهش از ماشینش پیاده میشه. میره از صندوق عقب یه عالمه پاکت و بستهخرید هفتگیشو در بیاره. بهزور میتونه در دستاش جا بده. هنوز در صندوق عقبو نبسته که صدای زنگ تلفن رو میشنوه. با اون همه بار، با عجله میاد درو ببنده که گوشهی لباسش گیر میکنه (اینجاش نفس تو سینهم حبس شده بود) با زحمت لباسشو میکشه. تلفن هم هی لامصب زنگ میزنه. زن با عجله هر قدمی که بر میداره قسمتی از بار پاکتا میافته زمین. توی راه ما کلی جنس میبینیم که زن با عجله از روشون رد میشه. میرسه به اتاق و تلفن رو بر میداره. با شوهرش کار داشتن. با خونسردی گوشی رو میده به شوهرش که همون بغل تلفن رو یه مبل راحتی نشسته داره روزنامه میخونه.(پدرسوخته)
من اگه جای زنه بودم با گوشی میکوبوندم تو مخ مرده:)
10- عجیب هوس کردم منم بشینم(نه، وایسم! نه، حرکتی کنم!) دوسه تا فیلم کوتاه بسازم، حالا اگه یهدقیقهای نمیشه، 100 ثانیهای که میشه! اگه بشه چی میشه!
نیست به کوتاهنویسی هم عادت دارم:)
گذشته از شوخی تا حالا دوتا فیلم ساختم! هنرپیشههای فیلم اولم داداشمه با یکی از دوستام.
جایزه هم گرفتن. البته در جشنوارهی مامانجونماینا!
۱۱- چرا وضع پرشینبلاگ اینطوری شده؟ گاهی خود وبلاگها نمیان. نظرخواهیشون هم که مدام ارور میده.
۱۲- و امروز روز ۱۶ آذره....
1- عشق دیگر نیست این، این خیرهگیست
چلچراغی در سکوت تیرهگیست
عشق چون در سینهام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسهگاه بوسهات
ای تشنجهای لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه، میخواهم که بشکافم زهم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه، میخوام که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های...
(فروع فرخزاد)
قسمتی از شعر عاشقانهاش.
2- راستش یه کم جا خوردم وقتی دیدم در نظرخواهی مطلب قبلیم به جای نظر دادن در مورد شعر فروغ و اون شوخی بعدش، همه(تقریبا همه) تبریک گفتن. البته این ماجراهایی که مینویسم هیچکدوم دروغ نیست. شاید یه کم پیاز داغشو زیاد کنم٬ یا به شوخی چیزایی هم اضافه، و همونطور که شاید بارها گفتم زمان ماجراها رو یه کم تغییر بدم. ولی تقریبا همه راسته و ماجراهای خودم. و به جون هر کی دوست دارید هم٬ اینا رو برای تبریک گرفتن نمینویسم!
دوستی که ماجرایی که خودش هم در اون شرکت داشته بعد از چند ماه تو وبلاگم خونده بود، برام ایمیل زد . او به شوخی نوشته بود: با توجه به رعایت امانت در زمانیت، احتمالا یا الان ازدواج کردی و دو تا بچه هم داری یا بعد از چند سال طلاق هم گرفتی و تازه داری مینویسیش:))
خوب٬ من طول میکشه خودمو راضی کنم خاطرات شخصیمو اینجا بنویسم. بخصوص تا چیزی در این مورد مینویسی همه به قضاوتت مینشینن. گاهی شده مدتها بعد خاطرهای رو نوشتم و روم نشده مقدمه و مؤخره ماجرا رو بنویسم و خیلی بد برداشت شده! مثل مطلب 4 آذرم. که شاید چند وقت دیگه باید بگذره تا بتونم ماجرایی که قبلش و بعدش پیش اومده رو بنویسم.
وقتی بهروز و به صورت کاملا احساساتی جریانی رو که همون روز برام پیش اومده مینویسم تو وبلاگم، برخوردها هم همونقدر احساساتی و گاهی پرخاشگرانه و یکطرفه بهقاضی رفتنه... یه عده که اصلا جنبهی خوندن" انتقاد از خود" آدم رو ندارن. هر ضربهای که خودت بر خودت وارد میاری میبینی یه عده جماقبه دست برای کمک وایسادن تا مبادا ضربهها کاری نباشه. اگه کمی از کار اون روزت راضی باشی که یهدسته شروع میکنن به قربون صدقه(فکر میکنن مثلا خواستم خودمو تحویل بگیرم. پس اونا هم مجبورن تحویل بگیرن) و دستهی دوم درست به همین دلیل شروع میکنن به انتقاد که " فکر میکنی خیلی خوبی؟!"... و... "چه اداها!" .."فکر میکنی کی هستی؟" و ازین جور کامنتها...هی میگی و مدام قضاوت میشی و بعدش باید از خودت دفاع کنی!
پس چارهای ندارم که بگذارم داغی اون مسئله کم بشه. شایدم سرد بشه تا ببینم چهطور بنویسم که فکر نکنن این


