1-مسیو حسینرو کشتن
عجب جینایت کردن!
(از شعارهای قدیمی روز عاشورا که مصرع اول توسط ارامنه و مصرع دوم توسط آذریها خونده میشده!)
2- حسین اگر آزاده بود اگر حقطلب و عدالتخواه بود، یکبار مُرد و خلاص شد. ولی اینا دارن هر روز امام حسین رو میکشن. اونم نه به خاطر افکار حسین یا منش حسین یا چیز دیگری. اینا به خاطر جیب خودشون، قدرت طلبیشون، ادامهی حکومتشون، به خاطر تحمیق مردم، به خاطر سرگرم شدنشون، به خاطر فکر نکردنشون به سیاست و به خاطر اینکه هر چی به اسم امام حسین سرشون بیارن جیک نزنن هر روز دارن حسین رو میکشن.
شاید برای همینه که مراسم سوگواری به هرز رفته.
من هم دیشب و هم امروز رفتم بیرون. هر سال میرم. طبق عادت رفتم به محلهی مامانم اینا و دورو برش..گوهردشت و اون طرفا... هیچ سالی مثل امسال ندیدم که مردم اینقدر مراسم سوگواری رو شُل بگیرن. و چیزای فرعی رو سفت!
دیشب پسرا همه صورتشون رو هفتتیغه کرده بودن و بهترین لباسشونو پوشیده بودن با یه عالمه ژل به موها. اکثرا موهای بلند. امسال کمتر دختری رو دیدم که روسری مشکی سرش باشه. روسریهای کوچیک رنگی و مانتوهای تنگ کوتاه و شلوارهای پاچه بالا زده.
هیچسالی مثل امسال ندیده بودم که بیشتر مغازهها بخصوص کافیشاپها و پیتزا فروشیها باز باشن و جفتجفت دختر و پسر نشسته باشن به شوخی و خنده. منع نمیکنم ها...خودمم البته با سبیل باروتی بودم:)
امسال افراد مسن خیلی کمتر بیرون اومده بودن. هر کس هم اومده بود داشت غرغر میکرد که این چه وضعشه، دورهی آخر زمون شده. امسال تقریبا هیچکس رو ندیدم اشک بریزه. پیادهروها مملو بود از دختر و پسرایی که در حال آشنایی با هم بودن. یا به هم متلک میپروندن. بیشتر به روز ِ... ببخشید... شب ِوالنتاین میخورد. شعرهای روضهخونها از همه جالبتر بود. اولش فکر کردم عوضی میشنوم... دوربینو دادم دست سبیلباروتی...معذرت میخوام... قاطی کردم:) به سبیل باروتی گفتم من دارم شعروآهنگ رو درست میشنوم؟ آخه دقیقا آهنگ هایده بود: مردی با زمختترین صدای ممکنه داشت میخوند:
ای که تویی هم کسم
بی تو میگیره نفسم
اگه تورو داشته باشم
به هر چیمیخوام میرسم
به هر چی میخوام میرسم...
حسین!
نه من تورو واسه خودم
نه از سر هوس میخوام(نه تورو خدا حسین رو از سر هوس بخواه مرتیکهی نرهغول ریشو)
عمر دوبارهی منی
فقط واسه نفس میخوام...
حسین...
خلاصه این مرد که هم صدا و هم قیافهی بسیار خشنیداشت همیچین میکروفون رو گرفته بود دستش و با عاشقانهترین حالات میخوند که هیچکس نمیتونست لبخندشو پنهان کنه..
و پسرهای خوشتیپ که طبق معمول چشماشون دنبال دخترا دودو میزد با این آهنگ زنجیر میزدن.
بعد شد آهنگ ستار... سبیلباروتی گفت برم درخواست بدم شازدهخانمشو بخونه:) به جای شازده خانم بگه، امام حسین عاقل باشن باید بگم به شعر من خوشآمدی خوشآمدی... حواسمون نبود زدیم زیر خنده. با گوشهی روسری اومدم جلوی دهنمو بگیرم. دیدم همه نیشاشون بازه. احتیاج به پوشوندن نبود.
منو بگو برای اینکه جلب توجه نکنم روسری مشکی سرم کرده بودم و دو ساعت سر اینکه چه رنگ روژی به لبم بزنم که بیشتر به عزاداری بیاد وقت صرف کرده بودم، بیشتر دخترا شادترین آرایش رو داشتن. روژهای نارنجی و شبنما و سایه و کرمپودر و... عین مهمونی رسمی شب:)
بعد یکی از آهنگهای پوران رو خوندن . بعد گلپایگانی و ایرج..
یادشون رفت کمکم کن ِ گوگوش رو بخونن!
از جلوی مسجدی رد شدیم. ملت خیلی مرتب و منظم تو صف وایساده بودن و میرفتن تو، بعضیاشون با یه ظرف و بعضیای دیگه با کوهی از ظرفهای یکمصرف پر از پلو قیمه با نیشهای باز میومدن بیرون.
ماشینهای آخرین سیستمی بود که دم مسجد وایساده بودن.
بعضی خیابونها راهبندون بود. نه به خاطر تعداد زیاد دسته، که امسال از هر سال کمتر بود، به خاطر اینکه دستهها امسال بیشتر تمایل داشتن یه نقطه وایسن تا اینکه حرکت کنن. و ماشینها مونده بودن پشت این دستهها. بعدشم فکر کنم وقتی به تعداد زیادی دختر میرسیدن پاشون سست میشد و دیگه قدرت حرکت نداشتن راه برن. ولی چشمو ابرو و دستها ماشالله خوب کار میکرد.
امسال پلیس از همیشه بیشتر بود و هر 100 متری میدیدم که پسرا و دخترایی رو نگه داشتن و بهشون برای رفتاراشون تذکر میدادن.
از یکی از دوستام که با شوهرش دوسال پیش توی همین مراسم حسینپارتی آشنا شده بود، شنیدم که میگفت: آشنا شدن با همدیگه تو این شب شگون داره:) فکر کنم بیشتر دختر و پسرا همچین اعتقادی پیدا کردن.
یه جا پای سیبیل باروتی رو برفا سر خورد و منو گرفت نیفته که ناگاه پسری غیرتی که نمیدونست ما با همیم، همچین دستشو کشید و هلش داد:) بعد که دید دست در دست هم دور شدیم کلی شرمنده شد:)
امروز صبح هم خیلی خلوتتر از عاشوراهای سالای پیش بود. دختر و پسرایی که دیشب آشنا شدن بیشترشون غیبشون زده بود. خونهها خالی و... فکر کنم بساط عیش بر پا بود.
سر ظهر خیلیها که تا لنگظهر خواب بودن لخبخ کنان میرفتن دم در جاهایی که غذای نذری میدادن، تقریبا اینروز کسی آشپزی نمیکنه. همهش حرف سر اینه که فلان خونه 5 گوسفند کشته و فلان جا 8 گوسفند... تاسوعا و عاشورا روزای خیلی مناسبی هستن برای پولشویی. مالمردم خورها و مفتخورا همه عابد میشن و انگار به مردم رشوه می دن. با حاجآقاهای محل و شهر آشنا میشن و روابطی با هم بهم میزنن که یکسال دیگر با هم بر خوان نعمت مردم سادهدل بخورن و در واقع بچرن! مردم نمیدونن این غذاها در واقع پولیه که در طی امسال ازشون دزدیده شده و خیلی کمتر از مال خودشونه..
(منظورم به آدمهای ساده دلی نیست که از روی اعتقاد نذریهای کوچکی میدن)
تو این سالهای اخیر دیگه از قابلمه به دستها خبری نیست . غذاها تو ظرفهای یکبار مصرف سرو میشه و با قاشقهای پلاستیکی.
به حجم زبالهای فکر میکنم که تاسوعاها و عاشوراها ایجاد میشه.
مردم پیشرفتهشدن و همدیگر رو تو صفها هل نمیدن. به همه میرسه... خونههای زیادی مراسم پولشویان و رشوه دادنون دارن.
3-وای حسین کشته شد
حسین رو ولش کن، پلوها خورده شد...(صف غذا)
واقعا عجب جنایتی کردن که حسین رو کشتن...
منم به حسین میگم مظلوم، چون به اسم او چه بخوربخورا و چه جنایتهایی میشه.
آخ...مردم ساده دل... بچههای ناز و معصوم...
۴- شراگيم شعری از ايرجميرزا در مورد دستههای عزاداری عاشورا گذاشته تو وبلاگش...
۵- داريوش يک مطلب تحليلی در مورد محرم نوشته:)قصهي عزاداري و تعزيت در ايران...
۶- شبح هم خرافهپرستی مذهبی رو نقد کرده...
۷- حسین جان٬ آهای خوشگل عاشق!- الپر
۸- فرق عاشورای باشعوران و عاشورای بی شعوران. وبلاگ حسب حال- عرفان قانعی فرد...
۹- بازم مطلب در مورد عاشورا جایی هست؟ آهان...
رویارویی نسل تازه مداحان با سوگواری سنتی- بیبیسی
۱۰- عاشورا و فرهنگ ایرانی - سیبستان
۱۱- عاشورا و موقعیت تراژیک- وبلاگ فلسفه
۱۲- حسین و عاشورایش - وبلاگ برماچه گذشت!
۱۳- چند عکس از عاشورا
۱۴- عکسهای عاشورایی روزبه...
۱۵- همين محرم وصفراست كه دهن مردم وايضا ما را صاف كرده است. طنز زیبای بامداد رو از دست ندید...
پ.ن.
۱۶- من عزیز(اسمش منه، منظورم خودم نیستم ها...) در نظرخواهی مطلب گذشته آدرس لینک بامزهای رو در مورد شماره ۳ داده :رهنمودهای 14 معصوم در مورد قوهی باه (آداب زناشویی)+18 لطفا...
۱۷- نکتههای برفی از رشت.
------
۱۸- عزاداری عاشورا در کربلا...
دلشون بسوزه. نقاشی صورت امام حسين ما خيلیخوشگلتر از امام حسين اوناست:) عکس پنجم از بالا رو ببينيد.
۱۹- من اين وسط در سایت صبحانه چيکاره بودم؟:))
۲۰- استفتا یا استیفا از جناب آیتالله العظما سیستانی
آيا حرف زدن و درددل کردن سبيل باروتی با من مجاز است؟
جواب: جايز نيست!
- مرسی:)
۲۱- هر چی عکس در مورد محرم٬ عزاداری روز عاشورا يا شب تاسوعا ٬ نذریدادنها و...
همه يکجا در سايت دوربین دات نت...سايت عکاسان خبری. يه عکس از اين سايت رو اينجا میگذارم.

1- ما بسی کوشیدهایم
که چکش خود را
بر ناقوسها و به دیگچهها
فرود آریم،
بر خروس قندی بچهها
و بر جمجمهی پوک سیاستمداری
که لباس رسمی بر تن آراسته...
ما بسی کوشیدهایم
که از دهلیز بیروزن خویش
دریچهای به دنیا بگشاییم...
(شاملو)
2- دیدم این سهروز تعطیلی فرصت خوبیه که خونهتکونی رو شروع کنم. چقدرم کار دارم. بالکن پره از بقایای دون و نونخورده و آشغال پاشغاله. کمدام عین کمد آقای ووپی توش همهچی رو هم تلنباره. یه چیز میخوام بردارم یه کوه جنس میریزه روسرم.و در عرض سال هر چیز هم که احساس کردم اضافهس سروندم زیر تخت که بعدا مرتب کنم. بعدنی که هرگز نرسید:)
پردهها و فرشها کثیف و خلاصه افتضاحیه که بیا و ببین.
صبح سبیلباروتی مثلا اومد کمکم. پردهها رو برام باز کرد. یه فرش هم دونفری باهم شامپو کشیدیم. مگه میشه دونفری کارکرد! اونقدر باهم حرف میزنیم که کارا یادمون میره:)
یه کاری داشت رفت زود برگرده. فکر کنم تو راه رفته از دست من به لاتلند پناهنده شده!
لاتاینترنتی جان لطفا هر چه زودتر دیپورتش کن. قول میدم در مجازاتش تخفیف بدم! چیه اینقدر پناهندهها رو لوس میکنی!
2- این مامانجان ما هم پنجم اسفند امتحان فوقلیسانس داره... دنیا رو ببین تروخدا، ما باید وایسیم خونهتکونی. مامان ما بشینه درس بخونه:) انتظار هم داره من بعد از پنجم برم کمکش. ستم مضاعف که داشتیم، اینم شد سهضاعف..
3- بهتره تا زهرا هم مشغول امتحاناست و اینطرفا پیداش نیست یه آمار مشتی بنویسم.
اینیکی طنز نیست به جان شما. یک واقعیت تاریخیه:)
در کاوشهای اخیرم، دستنوشتهای از دانشمندان صدراسلام که روی پوستآهو نوشتهشده پیدا کردم. این دستنوشته آپتودیتترین نتایج مطالعات و پژوهشها و تحقیقات و تفحصهای هزار دانشمند اسلامی آن زمان رو نشون میده. اینطور که اینجا نوشته:
- زنوشوهرهایی که شب اول محرم اقدام به عملیات تولید بچه میکنن. موقع تولد، سر بچهشون کج در میاد.
- نطفهبستن در شب دوم محرم، نوزاد با پا میاد بیرون.
- در شب سوم تا هشتم محرم و شبهای قدر ماه رمضون، ناف بچه دور گردنش پیچیده میشه.
- درشب تاسوعا و یکی از روزهای شهادتین حضرت فاطمه، و همچنین شب وفات حضرت سجاد و امام علیالنقی، بچه خفهشده دنیا میاد.
- در اون یکی شب شهادت فاطمه و سوم امام حسین آی کیوی بچه 80 میشه.
- ایام فاطمیه(ده دوازده روزی که بین دو روز شهادت ایشان است) بچه لب شکری میشه.
- شب ضربتخوردن حضرت علی، بچه ایدز میگیره میمیره( اون موقع هم ایدز بوده ولی گفته بودن این راز باید مخفی بمونه)
- شب بیست ماه رمضون، بچه سلاطون میگیره.
-....
- و اما شب شهادت امام حسین و شب شهادت حضرت علی و شب وفات حضرت محمد(28 صفر) وای وای... هر زن و شوهری که مرتکب این عمل شنیع و گناه نابخشودنی بشن. بچهشون از نظر آیکیو صفره. هر دو دست و دوپاش قطعه....
-...
دیگه نمیتونم بنویسم... حتی به شوخی. واقعا امیدوارم هیچ بچهای! هیچ بچهای! ناسالم دنیا نیاد!
- یاد یکی از نوشتههای ویولت عزیزم افتادم که در یکی از همایشهای مربوط به بیماری ام اس از یکی شنیده بود: لابد پدر و مادر اینا در یکی از همین شبها بچهدرست کردن که اینطوری شدن!
- آدم هم اینقدر نادون!
4- خونهتکونی ذهن!
اونقدر چیزا دلم میخواسته تو وبلاگم بنویسم که بنا به دلایلی ننوشتم... و اونقدر چیزا بوده که نباید مینوشتم و از ذهنم پریده و نوشتم... یخصوص وقتی آخرشبا مطلب مینویسم دیگه آیکیوم و خودسانسوریم به پایینترین درجهی خودش میرسه و ملاحظهی هیچی رو نمیکنم!
گاهی نقلقولی از کسی نوشتم که ممکن بوده اون موضوع رو فقط به من گفته باشه و ممکن بوده شناخته بشم.
و گاهی از شخص دیگهای نقل قول کردم ولی دیگران فکر کردن که اون موضوع رو به من گفته و یا...
تا حالا 5 نفر برام ایمیل دادن که در محافلی در کرج بهشون گفتن تو زیتونی؟
یکیش یه آقاییه که با لحن خیلی عصبانی برام نوشته. ایشون یکی از کارمندان عالیرتبهی رادیو تلویزیون و ساکن کرجه. من در وبلاگم چند بار در مورد بدحساب بودن حسینی و احمدزاده نوشتم. و اینکه در کدوم طبقهی برج میلاد در قسمت ساختمون گردون آپارتمان به فلان قیمت خریدن. در مورد بچهدار شدن لاریجانی از زندومش در فلان بیمارستان (اسم بیمارستان الان یادم نیست. تو آرشیوم هست).. از فرمهای استخدام که جای دو همسر داره و اخیرا هم از قرارداد 29 میلیونی قرائتی برای سهجلسه. ظاهرا ایشون درجریان همهی این امور بودن و بین اون جمع تنها فرد ساکن کرج. یکی حالا نمیدونم جدی یا شوخی بهش میگه تو خود زیتونی. اینآقا هم آدرس سایت رو گرفتن و به قول خودشون چرت و پرتهای منو خوندن ودیدن توهین بالاتر از این ممکن نیست که به آقا با دو من ریش بگن زیتون
:) خیلی دلت بخواد!!
یه پسری هم برام نوشته که وقتی داشته از مراسم سُرسُره خورون عکس میگرفته بهش گفتن تو زیتونی:)
یه خانم هم اخیرا برام نوشته که در جایی جریانی رو با آب و تاب تعریف کردن و منم اونجا بودم، شنیدم و اینجا نوشتم. خوب مسلمه جز من این جریان رو بقیهی اونایی هم که اونجا بودن،شنیدن. وقتی یکیشون تو وبلاگ من جریانو دقیقا با همون جزئیات میخونه فکر میکنه این خانم خود زیتونه:)
اونیکی موارد رو که یه آقا و یه دختر جوون هستن رو دیگه نگم بهتره... چون جای مشخصتری بوده
روزی که وبلاگ زدم و یا وقتی نقلقولایی که اینجا نوشتم، که فلانجا شنیدم فلانطور شده یا میگن فلان، اصلا فکر نمیکردم باعث دردسر برای کسی بشم. خلاصه امیدوارم تموم تهمتخوردگان به زیتونبودن، که ساکن کرجن، منو ببخشن!
تازه من قسم میخورم که در خود کرج ساکن نیستم در یکی از شهرکهای شمال اتوبان تهران تا قزوین زندگیمیکنم. از اونایی که پشتش به کوهه..
یه جاهایی مثل کردان... هشتگرد. طالقان.. شهرک دانشگاه،دهکده المپیک خلجآباد..کلاک.. یا یه همچین جاهایی... ولی برای کار و فضولی زیاد میرم تهران یا کرج... بعدشم تهمت کار خوبی نیست. در اون دنیا مارهای غاشیه میان سراغت:)
..
5- یه ماجرای جالب هم تعریف کنم. که عجیبه کسی به خودم که زیتوناصلیم محل نمیذاره:)
یه بار اونموقعی بود که تازه مطلب اجارهی اولین خونهی مجردی رو نوشته بودم رفته بودم به یه شرکت برای یه کاری . ازقضا محل شرکت هم، مثل اون خونهمجردی، در گوهردشت کرج بود. رئیس قسمت و دستیار و منشی هر سه خانم بودن. بهم گفتن بشین. هیچ ارباب رجوعی نبود و بایدکارمنو راه بندازن. ولی هر سه سر کامپیوتر مشغول خوندن چیزی و هرهر کرکر بودن. دوسه بار غرغر کردم، خانم رئیس همچین چشمغرهای بهم رفت که نفسم بند اومد. دستیارش که یه خانم جوون و منشیش هم که یه دختر 18-17 ساله بود دقیقا ادای اونو در میآوردن.
خلاصه من نشسته بودم و منتظر الاتحویل. ولی مگه کسی تحویلم میگرفت. خون خونمو میخورد که دیدم وقتی یه جاهای نوشته رو تکرار میکنن و هرهر میکنن آشناست. الان آرشیوم نیست بگردم پیداش کنم. ولی انگار خانم دکتره خانم صاحبخونه رو با کسی عوضی گرفته بود و میگفت صاحبخونههه خانم فلانی بوده و پسراش....و غشغش میخندید. و دستیار و منشیش هم بیخودی می خندیدن. جالب اینجا بود که طرف رو اشتباه گرفته بودن.
رئیس گفت: عجب زیتون بامزه مینویسه. دستیار و منشی هم عین طوطی: آره خیلی بامزهست. و هر سه هر وقت نگاهشون به من میافتاد اخمی میکردن که یعنی" روتو زیاد نکنی که بازم بگی کارمو راه بندازین. دیرم شده!"
منم از شدت هیجان قلبم تاپتاپ میزد. از دستشون خیلی عصبانی بودم. بیشتر از نیمساعت منو کاشته بودن و اصلا محلم نمیذاشتن. وسوسه شدم بگم من خود زیتونم. ولی.... نگفتم. نمیدونستم چه برخوردی میکنن. کارمو زود راه میندازن و معذرت میخوان یا سهتا از ویزیتورای پرو پا قرصمو از دست میدادم:)) چون احتمال دومی بیشتر بود پس نگفتم و با کمی تندی کارمو راه انداختن.
نمیدونم هنوز هم اینجا رو میخونن و یا یادشونه یا نه...
۶- درست همون ساعتی که گفتن آمریکا به بوشهر موشک زده و بعدا معلوم نشد که چی شده، من دعوت داشتم سینما، فیلم صبحانهای برای دو نفر، به کارگردانی مهدی صباغزاده و با بازی خسرو شکیبایی و چکامهچمنماه و رامتین خداپناهی و...
یه کم زود رسیده بودیم. نمیدونم کی یهو اینخبرو پخش کرد که آمریکا حملهکرده. همهمهای در گرفت. یه عده واقعا خوشحالشدن و گفتن کاش راست باشه و بزنه ایران رو داغون کنه. انگار خودشون تو کرهی مریخ زندگی میکردن. یه عده نگران بودن نکنه به زودی هواپیماهای جنگی امریکا برسن به سینما. چند نفرو دیدم که یواشکی از در سینما رفتن بیرون.
بامزهترینش صف توالت بود که قبلش هیچکس اون تو نبود و ناگهان صف بزرگی درست شد:)
من شنیده بودم با این خبر قیمت دلار میاد پایین نه تنبون ملت!
راستی فیلمشم بد نبود. از بازیها خوشم اومد.
یکی از دوستان گفت چرا به من خبر ندادی منم بیام.
گفتم آخه صبحانهای برای دو نفر بود نه سه نفر:)
تو سینما عجب خبرایی بود. واقعا به قول کیوان دیگه نمیشه حواستو کاملا متمرکز کنی. واقعا یه عده پول میدن میان سینما که راحت تو تاریکی کارای بیناموسی بکنن. من و سبیلباروتی عمرا ازین کارا بکنیم:)
۷- اینیکی شمارهمو حذف کردم. دیدم کلی توش آهو نالهست.اسمش بود: بدبختیهای یک بلاگر... میذارمش برای بعدا...
فقط دوسهخط اولشو کپیمیکنم(فکر کنم این اولینباره که چیزی رو مینویسم و پستش نمیکنم. انگار دارم پیشرفت میکنم:)
"تازگیها هر وقت میخوام به اینترنت وصل شم، دچار اضطراب عجیبی میشم. حس میکنم عین چارلیچاپلین در فیلم عصر جدید هی تندتند پیچهای شل میان طرفم که باید سفتشون کنم..."
۸- چرا شرمندهم میکنید بابا:)
دو تا دوست عزیز برام لوگو طراحی کردن. خیلی خیلی ازتون ممنونم.
کوروش کمالی این دوتا رو:
و مو(Moe) ملکی اینیکی که کاریکاتوره و به نظرم خیلی بامزهست:)زیر عکس نوشته: Will be appearing at the Louvre in a 100 years!! :) آره. عمرا...
اسم طرح رو گذاشته:!!
:.. walking the oon این oonچیه؟
۹- همسايهها هم شرمندهکردن و در طی نوشتنم دوبار زنگ زدن و دو تا شلهزرد برام آوردن... تا میتونید نذر کنيد..ثواب داره... از هزار و يک بلا مصون میمونيد:) به شرطی که برای منم بياريد.
۱۰- مجلهی اینترنتی گذرگاه شماره ۴۰ منتشر شد...
۱۱- از ژاپن اسلامی شدن پشیمان گشته، مرحمت فرموده ما را آفریقا کنید!
۱- باغچه از بهاری دیگر آبستن است
و زنبور کوچک
گل هر ساله را
در موسمی که باید
دیدار میکند...
(شاملو)
۲-راسته؟ یه جا میگه انفجار بوشهر٬ مربوط به ساختن سد بوده:) یه جا دیگه میگه یه هواپیما باک بنزینشو سقط کرده!
دلار ارزان شد...
نفت گران شد...
۳- وبلاگ ۳۰ثانيه مطالب جالب و خواندنی وبلاگهای ديگر را مینويسد.
۴- لمپن پرولتاريا به چه کسی گفته میشه؟ اگه میخوای به عنوان فحش به یکی بگی لمپن٬ اول معنیشو یاد بگیر:)
۵- به به ! پریسا خوانندهی خوشصدای ایرانی٬ دور اروپا٬ تور عشق راه انداخته:)
۶- مريمعزیز در نظرخواهيم نوشته :
(( كميسيون تلفيق مجلس ميليارد ريال از اعتبارات سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى را به حوزه علميه خواهران و ترويج معارف قرآنى اختصاص داده است.
همچنين پس از آنكه بخش اعظمى از بودجه سازمان مشاركت زنان به حوزه هاى علميه خواهران اختصاص يافته بود ۱۰ ميليارد ريال ديگر نيز از اين بودجه به سازمان صدا و سيما اختصاص يافته است.
۸۹ ميليارد ريال از اعتبارات تشكل هاى غيردولتى و سازمان ملى جوانان به سازمان تبليغات اسلامى، كانون بسيج جوانان تشكل هاى دينى زنان و حوزه علميه خواهران اختصاص يافته است.
از بخش گردشگرى نيز ۱۷ ميليارد ريال براى انجام اردوهاى راهيان نور به نيروى مقاومت بسيج تخصيص يافته است.))
مریم جان تو اینقدر بخیل نبودی... تو این مملکت کی میخوره بهتر از اینا؟:)
۷- دختر ايران هم دربارهی مطلب قبلیم نوشته:
((از این اتفاقها همه جای دنیا اتفاق میافته. این که تقصیر کسی نیست. منم چندروز پیش دستم خورد به ظرف داغ و سوخت٬ تقصیر کسی نبود. یه اتفاق بود. دیگه اینکه دربارهی برف هم اینقدر ناشکر نباشید. از جنبههای مثبتش نگاه کنید. برف اومده آدم برفی ساختید٬ اسکی رفتید٬ مدرسهها تعطیل شده حالا هم چند روز دیگه که بهار بیاد و برفا از دماوند به چشمهها سرازیر بشه خوتون این آب زلال و میخورید. پس به این چیزا هم فکر کنید و یهکم تنکفول باشید و به فکر اونایی باشید که جایی هستن که برف نمیاد.))
دختر ایران جان واقعا تحتتاثیر قرار گرفتم. ما کلا ملت ناشکری هستیم! مثلا اگه ما دستمون به ظرف داغ بخوره و بسوزه٬ تظاهرات راه میندازیم و از کارخونهی سازندهی ظرف بگیر تا مخترع کبریت شکایت میکنیم. واقعا به آب زلال فکر نکرده بودم و همینطور به گل و بلبل که در اثر آب زلال زیاد میشن.. و لب جوی و لب یار و گذر عمر... آه... چه مملکت شاعرانهای داریم و قدرشو نمیدونیم ما ملت ناشکر خائن...
۸- ایران تیوی وبلاگی در مورد برنامههای تلویزیون ...
۹- وبلاگ دستیاران پزشکی...
۱۰- مدیار باز هم دستگیر شد...
۱۱- امشب یهکم وقت دارم. سعی میکنم تا شب بشینم به کامنتهای مطالب پیش٬ بخصوص در جواب داریوش عزیز در مورد مجاهدین و... جواب بدم. ببخشید که اینقدر دیر شد.
۱۲- نظرخواهی مطلب گذشته کماکان آمادهی پذيرايی میباشد:)
۱۳- تو روزنامه خوندم زنی بعد از ده سال بچهدار میشه. نذر داشته٬ میره زيارت. وقتی داشتن براش آشپشتپا میپختن. بچههه از بغل یه خانم٬ میافته توی ديگ داغ آش و در جا میميره...
اگه خانمه اینقدر معتقد باشه که به خاطر ادای نذر بچهشو تنها گذاشته رفته سفر دور٬ باید بگه لابد قسمت بوده. خدا داده و خودشم گرفته!
۱۴- اوه٬ اوه تو وبلاگ دکتر بعداز اين سهيل نوشته که يه تازه عروسی اومده با کارد ميوهخوری ليزری گربهرو دم حجله بکشه اشتباهی زده شوهرشو کشته. به نظر من عروس تقصیری نداشته. لابد دامادزیادی شبيه گربه بوده:)
از عروسخانمها خواهش میکنم اقلا تو سال اول خودشونو کنترل کنن و اينقدر خشونت به خرج ندن! بعدا شصت هفتاد سال وقت هست:)
۱۵- اين مطلب حسين درخشان در مورد پنلاگ رو هم من تازه ديدم.
میديدم از بعضی کامنتها سردرنميارم٬ نگو اينطورياست...
۱۶- جواب شبح به حسين درخشان...
۱۷- افشاگری
اسامی تمام خائنین عضو پنلاگ...
این روزها هر جا میروی، هرچه میشنوی یکجوری با برف در ارتباط است. اگر هم نباشد ربطش میدهند. صبح که از در خانه میآیی بیرون دورو برت فقط برف است.
خیابانها را نمک و شن درشت و قلوه سنگ ریختهاند، ولی کوچهها بخصوص آنهایی که خاله و عمهی یدمکلفتان شهر تویش زندگی نمیکنند هنوز پراز برف و یخ است. کوچهخیابانهایی که فقط جای لاستیک یک ماشین را دارند. دو طرفه هستند، ولی فقط یک ماشین میتواند از آنها عبور کند. حالا اگر دو ماشین روبهروی هم با هم پیدایشان شود بستگی دارد زور کدام طرف بچربد. اگر پسر سوسولی باشد که سوار ماشین اهدایی پدرش باشد با یک اخم تو که تازگیها یاد گرفتهای و کاربردها دارد، معمولا ماستها را کیسه میکند و میرود در راه پارکینگ خانهای منتظر تو میماند بگذری. و تو با لبخندی فاتحانه میگذری. ولی اگر طرف رانندهی سبیل کلفت یک مینیبوس باشد تو مجبوری با دیدن گرهی ابروان پرپشت لوطیانهاش جا بزنی.
بعد اینقدر در دستاندازها و حفرههایی که در یخ ابجاد شده میافتی که ماشین به تلق تولوق میافتد.
زنی میخواسته به پارکینگ خانهاش برود، ماشینش را درست متقاطع با کوچه گذاشته و دارد با موبایل حرف میزند. راه را کاملا بسته. جلویش پارکینگ خانهاش است که از برف پاک است، و پشتش کپههای بزرگی از برف. چند دقیقهاست دارد با موبایلش حرف میزند و قاهقاه میخندد. هر چه علامت میدهی که دیرت شده، اهمیت نمیدهد و تازه به تو اخمی میکند و به گفتگوی خندانش ادامه میدهد. و بدون اینکه نگاه کند با انگشت شست به پشت ماشین که کپههای برف است اشاره میکند. یعنی حرف زیادی نزن و بیا از پشتم برو.
پشت سر چند ماشین دیگر آمدهاند و بوق میزنند. زن اصلا اهمیتی نمیدهد. حوصله جر و بحث نداری و میگویی اللله، از توی برفها میروی انشالله که رد میشوی و مثل یک قهرمان راه را برای رانندگان پشتی آماده میکنی. و گاز میدهی. اولش همه چیز خوب پیش میرود ولی بعد عین ... در برف گیر میکنی. عصبانی از ماشین بیرون میآیی. همهی رانندگان پشت سری هم پیاده میشوند. زن که احساس میکند اوضاع دارد خراب میشود با عجله موبایلش را قطع میکند و پیاده میشود. و هنوز اعتراضی نکردی، یک چیزی هم طلبکار است، " واه... حالا مگه چی شده؟" میگویی اگر زودتر به پارکینگ رفته بود اینجوری در برف گیر نکرده بودی. از سه مردی که از ماشینشان پیاده شدهاند دوتایشان مجذوب تیپ مکشمرگمای زن و موهای هایلایتشده فانتزی و ماشین سیچهل میلیونیاش شدهاند ( نوک و پاشنهی تیز کفش خانم قلب آنها را نشانهرفته است٬) با نیش باز میگویند اشکالی ندارد،حالا چیزی نشده.
آنها ترجیح میدهند فعلا با زن گپ بزنند. اما یکی دیگر که مثل من کار و بارش دیر شده اعتراض میکند که وای... کیملت ما به جای کلاسبازی و قرتیبازی فرهنگسازی یاد می گیرند. آسمان که به زمین نمیآمد که می رفتی چندمتر جلوتر در پارکینگ خانهات با موبایلت حرف میزدی.
هر سه مرد ماشینت را هل میدهند. نه تنها ماشین از برف بیرون نمیآید که هر چه استارت میزنی دیگر روشن هم نمیشود . زن هم فعلا بهجای اینکه ماشینش را بردارد فاتحانه با لبخندی به تماشا ایستاده. مرد معترض به زن پرخاش میکند که برود تو. زن از ترسش سوار میشود و با یک نیش گاز ماشین را به پارکینگ میبرد.
مرد معترض میرود و دو مرد مهربان میمانند برای کمک و گاهی نیمنگاهی به در خانهی زن دارند.
به کارت نرسیدی و مجبوری ماشین را به تعمیرگاه مجاز ببری. در آنجا کارگران 14 تا 18 ساله مشغول به کارند. در محیطی بسیار سرد. همه میلرزند. تو هم میلرزی. یک بخاری گازی خودشان ساختهاند گذاشتهاند وسط. یک چراغ خوراکپزی روی زمین و یک بشکهی بزرگ قیر رویش. شلنگ گاز هم از زیر پا رد شده و این شده یک بخاری استاندارد. تازه می گویند تا امروز صبح گاز نداشتهاند و الان هم گاهی گاز قطع میشود و باید مواظب باشند که وقتی دوباره گاز وصل میشود به موقع کبریت بزنند وگرنه تعمیرگاه روی هوا میرود. بخاری ابداعی نه ترموکوبل دارد نه شیرگاز. شیر آب تعمیرگاه با وجود عایق بندی شدید، از سرمای دیشب ترکیده و آب هم ندارند.
ماشینت به چند وسیله احتیاج دارد ولی آنها هیچکدامشان را ندارند. کارفرما دلش نمیآید و اصلا در مرامش نیست که یک دختر را به دنبال وسیله بفرستد و یکی از شاگردانش را میفرستد.
آنقدر سردت است که دلت میخواهد همان بخاری استانداردبشکهای را بغل کنی. یکهو یکی از کارگران نوجوان میخندد که خانم پالتویت سوخت.
بوی سوختگیش هم بلند شده و تو حالیات نشده. چند جایش سوراخ شده و هنوز دود از آن سوراخها بیرون میآید. ماه پیش پدرت این پالتوی کوتاه خوشگل را برای روز تولدت خریده بود و غیر از این دیگر چیز درست حسابی نداری. تا وسیله بیاید و ماشین درست شود 5 ساعت میگذرد و تو و کارگران با هم لرزیدهاید. اما کلی حرف در مورد برف اخیر ازشان میشنوی که چقدر در رشت سقف خانهها ریخته، چون برای باران طراحی شدهبودند نه برف. گاز برای گرم کردن وپخت نان ندارند. بیل و کلنگ در آنجاها شده بیستسی هزار تومن. پارو شده 25 هزار تومن. پارو کردن پشتبامها هر خانه 300 هزار تومان(در روزنامهها هم همین قیمتها نوشته شده). و آرزو میکنند که کارفرمای عصبانی بهشان مرخصی بدهد تا آنها بیلو کلنگ و نان ببرند رشت بفروشند و چند پشتبام پارو کنند و به اندازهی حقوق یکسالشان را درآورند و برگردند.
کارگر نوجوان وسیلهها را پیدا کرده و همه که دلشان برای پالتوی سوخته و لرزیدنهایت از سرما میسوزد سعی در درست کردن ماشین میکنند.
کلی برای مخارج ماشین پیاده میشوی، اما خودت سواره و پالتو سوخته و خسته به سمت خانه میروی. یادت می آید عصر است و هنوز ناهار نخوردهای. به نانواییِ اول که میروی. میبینی که یادداشتی نوشته که "به علت قطعی گاز تعطیل میباشد."
نانوایی دوم از صف طویل جلویش معلوم است که باز است. ولی از غرغر مردم میفهمی که نانهایش مثل همیشه نیست. یا سوخته است یا خمیر. میفهمی که شدت گاز هی کم و زیاد میشود. نانوا عصبانیست و میگوید کاش باز نمیکرد و مثل نانوای دیگر میبست و راحت میشد و آبرویش با این نانها نمیرفت. مردم عصبانیاند و هر چه فحش بلندند به حکومت و دولتیها میدهند. بازار شایعات داغ است. مردی صبح رفته بیمارستان ملاقات کسی، دیده که گر و گر دستشکسته و پاشکسته و سر شکسته میآوردن بیمارستان. روی برف و یخ لیز خوردهاند.
از مردم رشت میگویند و اینکه مسئولینش خیلی دیر جنبیدهاند. از اینکه هر مسئولی اول به فکر خود و خانوادهی خود و بعد به فکر فامیلها و همپالکیهای خودش هست. میگویند در همین محل تمام کوچههایی که لودر و گریدر رفته برفها را پاک کرده، خانهی مادرزن یا عمه خالهی مسئولین است و مرد اسم کوچه و شماره پلاک خالهها و عمهها را میدهد و بقیه تأیید میکنند.
از قلوهسنگهایی میگویند که به جای شن و نمک در خیابانها ریختهاند و باعث خرابی فنر و پولوس ماشینها میشود( یادت میآید که تعمیرکار گفته پلوس ماشین تو هم به خاطر این چالههای یخی،عمرش در حال پایان است و علت تلق تولوق ماشینت هم همین است.)
از تعداد کسانی میگویند که به علت قطع و وصل شدن گاز و روشن بودن اجاق و شومینه و بخاری گازی، گاز در خانه پیچیده و دچار آتش سوزی یا مسومیت شدهاند.
از کسانیمیگویند که از شدت سرما دچار ذاتالریه شدهاند و هیچ وسیلهی گرمازایی ندارند. بیشتریها علاءالدین و والورهایشان را در زلزلهی رودبار یا بم به زلزلهزدگان بخشیدهاند و به فکر چنین روزهایی نبودهاند.
شب با هر کس تلفنی صحبت میکنی از برف و یخ و سرما و قطعی گاز و آتش سوزی میگوید. هر کسی خبر بدی دارد. یکی عمهاش پایش شکسته. یکی مادرش زمین خورده و نمی توانند دست شکستهاش را عمل کنند چون ناراحتی قلبی دارد...
خبر مرگ آرتور میلر، آتشسوزی مسجد ارک، در آتش سوختن یکمدرسهی دیگر در بجنورد، محاصرهی بیش از 900 روستای اطراف رشت در برف، نداشتن مایحتاج غذایی و گرمایی اعصابت را به هم میریزد.
همانشب باید داستانی که چند وقت است رویش کار میکنی، تمام کنی و فردا تحویل دهی. سعی میکنی مشکلات و غصهها را فراموش کنی وبر اعصابت مسلط باشی ویک داستان نیمهرمانتیک که حرفهایت را هم در بین جملاتش تنیدهای بنویسی و به هزار ضرب و زور یک هپیاند و پایان امیدوارانه برایش جور میکنی. ساعت 2 صبح داری خط آخر را تایپ میکنی که یکهو برق میرود. محکم میزنی بر فرق کلهات، چون اصلا یادت رفته دکمهی ذخیره را فشار دهی. همه چیز پریده.
یکی دوساعت عین عزادارها مینشینی.
ساعت 5/6 برق میآید. پس در محلشما یواشکی وقتی مردم خوابند برق را قطع میکنند. پس علت یخ کردن شبها با وجود پوشیدن چند ژاکت و انداختن چند لحاف و پتو همین است؟
سعی میکنی دوسه ساعت بخوابی.
صبح اول زنگ میزنی ماجرا را خبر میدهی که چه برسرداستان آمده.
بعد باید به بانک بروی و قسطی را پرداخت کنی که آخرین روز موعدش است. از فردا به آن جریمه تعلق میگیرد. و همینطور قبض برق و تلفنی که عقب افتادهاند و تازه یادت آمده. اما در بانک برق نیست و کامپیوترها کار نمیکنند. مردم همه در حال شایعهپراکنی و فحش و دشمنی با نظام اسلامی هستند و کارمندان بانک هم همدلی میکنند.
در کوچهی پربرفی دمجنبانکی را میبینی که خیس و خسته روی کپهای از برف نشسته، یعنی در واقع ایستاده. دلت پر از محبت به او میشود و برای چند ثانیه دردسرهایت را فراموش میکنی.دوربینت را در میآوری عکسی از او بگیری. انگار جانی میگیرد و روی کپه برفی دیگر مینشیند. خیلی یواش میروی روبهرویش و دوباره تا میخواهی دکمه را فشار دهی دوباره میرود جایی دیگر. و صدبار دیگر این کار را تکرار میکند. بازیاش گرفته پدرسگ. دلت میخواهد دوبامبی بزنی بر ملاجش تا آرام بگیرد، ولی یادت میآید که اولا تو طرفدارحقوق حیواناتی و دوما عکس یک دمجنبانک لهشده چندان جذابیتی ندارد.
متوجه میشوی مدتیاست که پسری در چند متریات نظارهگر سوتیهایت است و انگار داردفیلم کمدی میبیند،نیشش تا بناگوش باز است. کنف شده راه میافتی و میروی.
در تاکسی هم همهی حرفها در مورد برف و تبعاتش و بیکفایتی دولت است. از سرما و مریضیها. بیگازی و بیبرقی. از اینکه امسال نه دههی زجر را توانستند درست و حسابی برگزار کنند و نه دههی محرم!
میگویند هیچسالی را یاد ندارند که مسجدها و تکایای شهر این همه خلوت باشند.
میگویند در کرج دو تکیهی بزرگ و اسمورسمدار بعد از دوشب مراسم نیمبندَ تعطیل شدهاند.
میگویند تکایایی هم که گازی برای پختن نذری نداشتهاند کسی نمیآید چون بیشتر غرض نذری خوردناست و وقتی خبر از قیمه نباشد تکیه به چه دردی میخورد.
و البته در مورد آتشسوزی مسجد ارک میگویند. از ۶۰ کشته و ۳۰۰ زخمی.
اینکه در ایران هیچ استانداردی رعایت نمیشود.
اینکه هنوز نمیدانند دربِ مکانهای عمومی باید رو به بیرون باز شود نه داخل، که در اثر ازدحام به جای اینکه باز شود، بستهتر شود. اینکه دلیل آتشسوزی خانمیبوده که زیر چادر پلاستیکیاش والور روشن کرده تا گرمش شود. ولی دولت دارد دنبال دستهایی از آستین استکبار جهانی بخصوص اسرائیل میگردد. اینکه لابد آخرش دکمهسرآستینی به شکل ستارهی داوود در بقایای آتشسوزی پیدا میشود و همه چیز به خیر و خوشی(!) تمام میشود.
اینکه کشته شدگان احتمالا از صد نفر میگذرد. چون در ایران امکانات درست حسابی برای درمان سوختگی نیست و سوختگان بیش از 60٪ محکوم به مرگند.
قول دادهای که یکی از شاگردان زبانت که در المپیاد مقام آورده به مدرسه دهخدا برای امتحان المپیاد ببری. در حیاط پشت در سالنهای امتحان بین اولیا بچهها بحث است. مرد بد صدای زمختی با بلندگو داد میزند که اگر شما در حیاط بایستید امتحان بچهها برگزار نمیشود. او میخواهد تجمع آنها را بر هم بزند. هر چه داد میزند کسی اهمیت نمیدهد. فکری به خاطر مرد بدصدا میرسد. داد میزند اگر اینجا بایستید قندیلهای روی پشتبام جدا شده و روی سرتان میافتد. ناگهان جاندوستان٬ همه فرار میکنند.
روبهروی مدرسهدهخدا بانک سپه مرکزی تازه تعطیل شده. مردی دارد خواهش میکند که از حسابش پول بردارد. پسرش را به بیمارستان برده . حالش خیلی بد است و تا پول نبرد بستریاش نمیکنند. از داخل علامت میدهند که برود کشکش را بسابد. مرد به جای التماس شروع به فحش دادن میکند و تهدید میکند اگر بلایی سر پسرش بیاید دنیا را روی سرشان خراب میکند.
سر ِکار هم همهاش بحث است و شایعاتی که به نظر درست میآید...
شب که میخواهی داستان را دوباره بنویسی، بدون اینکه بخواهی در هر جملهاش تکهای بار مسئولین حکومتی کردهای .و بیشتر قهرمانهای داستان معترض هستند.و هر کار میکنی نمیتوانی اندش را هپی کنی.
و هر کار میکنی نمیتوانی مطلب درست حسابی برای وبلاگت بنویسی.
و هر کار میکنی میفهمی نه بابا... تو اینکاره نیستی! همان خودمانی بنویسی بهتر است...
و وقتی بر میگردی مطلبت را وجب میکنی میبینی فرق نمیکند٬ چه خوشحال باشی و چه ناراحت، در هر صورت فکت کار میکند...
۱- با خویشتن میگفت
"میرسم فردا به رویاهای دور از دست"
پای میکوبم ز شادی
بانگ بر میآورم
این است آزادی.
لیک از تکرار فرداها و فرداها
خسته و افسرده میگوید:
"وه! که ره
صعب است و طولانی."
کاش زین افزون نگردد غم
مایهی یأسش نباشد کاش
تا برآرد بانگ:
"ای دریغ و درد!
میزدم عمری قدم
در کوچهی بنبست."...
(محمد مفتاحی)
2- اعتراف
هر کی پشتم هر چی میخواد بگه... اما من اعتراف میکنم که دیروز 22 بهمن از صبح رفتم بیرون! پیش خودم گفتم چرا من همیشه باید از مردم جدا باشم؟! مگه من کیهستم که بخوام بر علیه خواست مردم کاری بکنم؟ مگه من تافتهی جدابافته هستم؟ رفتم و در خیل مردم خودمو حل کردم. مستحیل شدم. تو مردم گم شدم! آه...
حتی درد پای زخمیم رو فراموش کردم، انگار معجزهای اتفاق افتاده بود...
ماشالله، چشم حسود کور، چقدر هم اومده بودن. همه هم راضی و خوشحال. از مرد و زن و کودک و پیر. من چرا تاحالا 22 بهمن نمیرفتم بیرون؟ مگه مرض داشتم؟ نه بابا. برای اینکه هیچوقت اینطوری برف نیومده بود.
وقتی دیزین با پای خودش میاد اینجا، مگه میشه نرفت! تا رسیدم اولین جملهای که به نظرم رسید بگم این بود: ا... راهپیمایی 22 بهمن امسال اومده اینجا؟( شمالیترین نقطهی بلوار طالقانی) و هرکی شنید با قهقهه گفت آره!
هر کسی یه وسیله آورده بود: یکی تیوپ ماشین، یکی لاستیک کف ماشین، یکی سفرهی خونهشو آورده بود با دیگران تقسیم میکرد. یکی نایلون، یکی کیسه زباله، بعضیها سینی، بعضیها خودشون سورتمه و... ساخته بودن. دوستدختر پسرا بیهیچ مزاحمی دلی از عزای توبغلهم نشستن درآوردن(به بهانهی باهم سُرخوردن). زنو شوهر و بچهها هم با هم کیف میکردن. مسنترها هم تو ماشین نشسته بودن و باقالی و لبوی داغ و آش رشته و چایی میخوردن و گاهی کوچیکترا رو صدا میکردن تا باهاشون تو خوردن شریک شن. از همهی ماشینهای پارک شده موسیقیشاد پخش میشد. لباسها همه رنگارنگ. همه خنده بر لب.
بعضی پسرا دوستدخترشون رو با شالگردن روی زمین میکشیدن و دخترها غرق شادی و خنده میشدن. خوشحالم که ملت ما دارن شادیکردن رو یاد میگیرن. چون استثنائا هیچ حزباللهی اونجاها نبود هر چی دلشون میخواست میگفتن. بعضیا شعار هم میدادن. بیشتریا میگفتن اینا امسال کارشون تمومه . هیچکس هیچکس رو دعوا نمیکرد. پسر موژل زده و خوشتیپی موقعی که با سرعت از تپهای میومد پایین داد زد: درود برشاه. و همه خندیدن. نه کسی تأییدش کرد و نه اخمی کرد. یکی دیگه درود بر کشوری گفت و باز همه خندیدن. هر کسی آرزوهای خودش رو داد میزد یا شوخی میکرد. چیزی که برام مسلم بود این بود که تعداد ماها بیشتر از تعداد اونایی بود که تو خیابون داشتن شعارهای اجباری و تحمیلی میدادن.
- یه چیزی که برام جالب بود این بود که دم مجسمهی کوهنوردی پسری 19-18 ساله(موهاش تا وسط گردنش بود و هدبند سفیدسرش بود) داشت به دوستانش میگفت: زیتون کوش؟ یعنی ممکنه بین اینا باشه؟! و یه سری دختر رو در دور نشون داد. البته باز یه درصدی گذاشتم که ممکنه یه نفر آشناشون اسمش زیتون باشه. ولی وقتی وسطای پیست روی تپهی سمت چپ با حروف لاتین شبیه آدرس سایتم نوشتهبودن z8un. خوشحال شدم که یه عده به دعوت من اومده بودن. البته ببخشید که نشد پذیرایی کنم:)
- کلیآدم برفیهای خوشگل و جورواجور ساخته شد.
- از جلوی دوتا مرد خوشتیپ و خوشلباسی که موهای جوگندمیشون از زیر کلاه معلوم بود رد میشدم. شنیدم یکیشون به اون یکی گفت: جمهوری اسلامی امسال حسابی به گوز گوز(با عرض معذرت)افتاده و هر دو خندیدن. اون یکی گفت بهتره بگیم به چس چس و باز خندیدن. (بالاخره تکلیف روشن نکردن به چی افتاده! و مجبور شدم رد شم.. این آقایون وقتی خصوصی حرف میزنن چه بیادب میشن.)
- وقتی 5 تا پسر حدود 20 ساله که همهشون موهای کمندشون تا کمرشون میرسید، اومدن تو پیست، تقریبا توجه همهی دخترا بهشون جلب شد.
- راستی... توجه داشته باشید که: قهوه خونهی دم کوه، دکهی دم مجسمه و کانتینرِ بالای قله، همگی دست بسیجیهاست. البته به خاطر اینکه فکر میکنن کسی نمیدونه، عکسالعملی نسبت به حرکات مردم نشون نمیدن. فقط مواظب اوضاع هستن!
- شنیدم دیشب ساعت 10، چندتا سرباز به بهانهی زخمی شدن یه نفر رفتن اونجا و پسرایی که با تیوپ سُر میخوردن کتک زدن و تیوپاشون رو با چاقو پاره کردن ولی مردم هوشون کردن و اوناهم رفتن.
3- نمیدونم چرا حس میکنم امسال سال خوبی برای مردم خواهد بود. به قول مسنترها: ننه، دلم خیلی روشنه!
4- چند شب پیش، تو ماهواره مجاهدین رو نشون میدادن. فکر کنم به مناسبت انقلاب 22 بهمن کنسرت داشتن. کیفیت صدای خوانندهها و اجرای نوازندهها و موسیقی که اکثرا سرودهای زمان انقلاب بود٬ به نظرم خیلی خوب بود. همینطور لباسها که اکثرا نظامی بود خیلی تروتمیز و خوشرنگ بودن.
فقط چیزایی که خیلی اذیتم کرد اینا بودن:
- عکس بزرگ مریم خانم و مسعود خان رو در قابهای خیلی بزرگی گذاشته بودن و تا انتهای برنامه تموم افراد به طرف اونا خبردار وایساده بودن. مریم با آرایشی ملایم و خندهای برلب و با اعتماد به نفس به دوربین نگاه کرده بود. ولی وقتی به چهرهی خانمهای مجاهد نگاه کردم هیچکدوم آرایشی نداشتن، حتی یه تار مو از زیر روسریهاشون بیرون نبود، چهرهها به نظرم خسته و عصبی بود. صف دختران 18 ساله با زنان 70 ساله یکی بود. احساس میکردم همه از ایستادنِ مدام خستهن. چرا باید موسیقی رو ایستاده گوش میکردن؟ این وسط به نظرم رسید بعضیها مشکل دیسک کمر دارن. یاآرتروز زانو. این میون چند خانم دیدم که ظاهرا دچار راشیتیسم و پاپرانتزی بودن و یا پرانتزِ برعکس. دلم میخواست بهشون صندلی تعارف کنم.بعدش چرا آدم باید روبهروی قاب عکسی خبردار وایسه؟ این یه نوع بتپرستی نیست؟ چهطوری مریم و مسعود این اجازه رو به خودشون میدن با مردم اینجوری برخورد کنن؟
- وقتی سرود چاپلوسانهای برای مریم جون خوندن، دیگه حالم بد شد و کانال رو عوض کردم. آخه قبلش چقدر سرودهای ضددیکتاتوری خونده بودن و برعلیه بتپرستی و کیش شخصیت! دیکتاتوری میتونه چقدر حالتهای مختلف داشته باشه.
5- تبرمرد عزیز یه لوگوی زیبا برای وبلاگم درست کرده. خیلی ممنونم ازش.
خیلی وقته میخوام قالب و لوگومو عوض کنم. دنبال یه قالب سادهی نارنجیام. نه به پررنگی قالب قبلیم. نارنجی لطیف. نگووو!!!:)
6- یکی از دوستان نوشته آرشیوم فقط سهماهش میاد. امتحان کردم برای خودم هم نمیومد. برای شما هم همینطوره؟
7- جشنوارهی فیلم فجر تموم شد و من هیچکدومشو نتونستم برم ببینم. بخصوص که کلی بلیت مخصوص میهمان هم داشتم و به خاطر برف و ترافیک ناشی از اون، همهشون باد کردن. حیف شد.
از مطالب خسرو نقیبی و بابک غفوریآذر دو منتقد سینماییِ وبلاگنویس در روزنامهی شرق خیلی استفاده کردم. به نظرم این دوتا خیلی خوب اخبار سینمایی جشنواره رو پوشش داده بودن و خیلی خوب نقد میکردن.
امسال از بازیگران نقش اول٬ پرویز پرستویی و فرشته صدر عرفایی (همسر کامبوزیا پرتوی) انتخاب شدن. شنیدم فرشته در فیلم شوهرش کافه ترانزیت عالی بازی کرده...
جای خیلی از کارگردانها و بازیگرا امسال خالی بود.
8- یکی از وبلاگای شخصی که خیلی دوست دارم وبلاگ ویولته! راجع به ماجراهای زندگیش و عشقش مینویسه.
ویولت با نوشتنش امید و افکار مثبت رو در دل خوانندههاش تزریق میکنه... عین آمپول: )
با امیدش در خلال نوشتههاش آشنا شده بودیم. افکارش، انسانیتش...
و حالا...امید خودش وبلاگ زده... مبارکه:)
۹- حدود ۳۰ ساله که هوا اينقدر سرد نشده. متاسفانه در بعضی مناطق گاز قطعه. درسته اين به علت بیکفايتی ارگانهاست٬ ولی ما میتونيم با کمی صرفهجويی کمک کنيم که خونهی انسانهای دیگه هم مثل خونهی ما گرم بشه. ای اونايی که تو همهی اتاقهاشون رادياتور شوفاژ دارين٬ نمیشه اين يه مدت رو شومينه روشن نکنيد؟ والا برای سلامتیتون هم ضرر داره. علاوه بر گاز زيادی که مصرف میشه٬ تموم اکسيژن هوای اتاق رو میگيره.
پ.ن. برای اولین بار در شهر رشت ۲ متر برف اومده و همه چیز مختل شده. از مسئولین شهر پرسیدن چرا شما هیچ کاری نکردین و دست روی دست گذاشتین؟ گفتن که ما باورمون نمیشد ۲ متر بشه. هی میگفتیم الانه که قطع بشه٬ الانه که قطع بشه!
اینا یه وقت چشم نخورن:)
۱۰- فوتبالدوستان گرامی٬ ترو خدا اون فوتبال بود با بحرین بازی کردیم؟ اگه من لباس پسرونه میپوشیدم و میرفتم بازی میکردم٬ باور کنید بهتر از اینا بازی میکردم! حیف اون همه تخمهآفتابگردونهایی که سر این بازی شکسته شد!
۱۱- دونه ریختن برای پرندهها رو فراموش نکنیم. ریختن یه مشت دون رو بالکن یا رو پشتبوم شاید برای ما سخت نباشه اما میتونه جون چند حیوون رو نجات بده. حیوونهایی که ما زیستگاهشون رو تصاحب کردیم و تازه یه چیزی هم ازشون طلبکاریم.مثلا میگیم: وای صبحها چقدر صدای جیک جیک میاد اعصابم خورد شد!! چرا خروسه منو از خواب بیدار کرد؟ خدا مرگش بده این سگهرو چقدر واق واق میکنه!
از اونایی هم که مثل من خونهشون نزدیک کوه و دشت و بیابونه خواهش میکنم اگه چیزی از غذاشون اضافه میمونه( بابا ته غذاتونو در نیارید برای سلامتتون ضرر داره! تازه اگه همهشو نوشجان کردین٬ استخوناش که میمونه ) بریزن جاهایی که روباه و گرگ و سگ و گربه ها معمولا ازون جا رد میشن ....
۱- در وبلاگ علی تمدن مطلبی ديدم به نام: آلبوم ضد جنگ٬ محصول جديد وبلاگستان فارسی!
موضوع از این قراره که علیرضا دوستدار٬ آلبوم عکسی در وبلاگ ضد جنگ No War on Iran درست کرده که...
چرا دارم زور میزنم . خودش که بهتر گفته. از زبون خودش بشنويم:)
" اخيرآ توی وبلاگِ No War on Iran يک آلبوم عکس راهاندازی کردهايم برای مقابله با جنگِ تصويریای که در رسانهها عليه ما راه انداختهاند. اگر میخواهيد شما هم شرکت کنيد، عکسهای خودتان را همراه با پيامهايتان (ترجيحآ به انگليسی، ولی اگر نمیتوانيد، به فارسی بنويسيد و ما برايش زيرنويس میزنيم) به آدرس info [at] nowaroniran [dot] com بفرستيد. ديگران را هم تشويق کنيد که عکس بفرستند. ايدهی اين کار برگرفته از وبسايتِ sorryeverybody.com است که در آن چندين هزار آمريکايی با فرستادنِ عکسها و پيامهای شخصیشان از مردمِ دنيا بهخاطر انتخابشدنِ مجددِ بوش عذرخواهی کردند (حتمآ اين وبسايت را ببينيد، نکاتِ خيلی جالبی دارد). اين وبسايت چند ماه پيش سروصدای زيادی بهپا کرد و توجه خيلی از رسانههای بزرگ را جلب کرد.عکسهايی که میفرستيد فقط دو شرط بايد داشته باشد:
اول اينکه مخالفِ جنگ باشد، و دوم اينکه متعلق به خودتان باشد (به اين معنی که يا عکسِ خودِ شما باشد - که البته خيلی بهتر است چون چهرهی انسانیتری به اين کار میدهد - و يا اينکه ساختهی شما باشد و از جای ديگر کپی نشده باشد). اگر قدری خندهدار هم باشد که از همه بهتر است، چون باز انسانیتر و در نتيجه باورپذيرتر میشود."
اين گوی و اين ميدان....
بذار آمريکا بداند٬ ما جنگ نمیخواهيم:)
میترسم روزی برسه که همه بگن نور به قبر اینا بباره:)
۲- از بس اين دوسه روز موقع برفبازی مردم گفتن ایشالله امسالاينا رفتنیان٬ امشب تا صدای تاپ و توپ و بمب و تیر و تفنگ و اینا شنيدم پيش خودم فکر کردم ٬ عجب ملت بابخاری داريم ٬ آفرین٬ چه زود شروع کردن:) چرا به من نگفتن؟!
داشتم برای خودم خيالات میبافتم و لنگ لنگان از زخم سرسرهبازی میرفتم کنار پنجره ببينم صدای اين درگيریها از کجا مياد که با ديدن نورهای فشفههای جوادی و مدل قديمی(مال زمان هوخشتره) يادم افتاد هميشه شب ۲۲ بهمن ازين ترقهها در میکنن تا بزرگترايی که در به قدرت رسيدن اين حکومت نقش داشتن رو يه کم خجالت بدن:)
ای کلکا ! امشب که شب ۲۲وم نبود:)
۳- آقا ۲۶ ساله مارو گول زدن!! آی هوار...داد... بیداد...
مگه دههی فجر نبايد ۱۰ روز باشه؟... ۲۶ ساله که ما داريم ۱۱ روز جشن(!) میگيريم و خودمون خبر نداريم. از صبح ۱۲ بهمن تا شب ۲۲ بهمن... خودت بشمار ببين !:(
ولی اينا بايد بدانند که زيتون خيلی هوشيارتر از اين حرفاست. و افشا میکنه آنچه رو بايد بکنه:) چیگفتم:))
۴- در نظرخواهی مطلب چند روز پيش کامنتی ديدم از دوست عزيزی به نام ولگرد. چون اين قضيه رو چند جای ديگه هم شنيده بودم و خودم هم تا حدی باهاش موافقم ، بد نديدم کل کامنتشو کپی کنم:
" زيتون جان
اين کامنت اصلا به پست توارتباط نداره .
من تصادفا امروز به تلويزيون ايرا ن که گويا جام جم اسلامی است و برای ایرانیان خارج از ایران برنامه پخش میکند نگاه ميکردم .
که سخن رانی يک ملای بی عمامه بنام الهی قمشه اي نشان میداد که در جلسه ای در مقابل يک گروه جوان تر.تميز بيچاره ... افاضه کلام میفرمودند!!
این مردک داشت یک مشت آسمان ریسمان به هم میبافت...
گفته هائی قاتی پاتی مثل ترشی هفته بیجار ..
از هم رقم و هر موضوع که از قبیل :شعر و ضرب المثل کلمات قصار و آیه های آسمانی بزبانهای
فارسی وعربي .انگليسی وفرانسه و شواهدی هم ازدکارت.رومی و تورات و انجیل قران.سعدی .حدیث . اخبار واليس در سر زمين عجايب و چه وچه... را بزبان های مختلف!! با لهجه فارسی چاشنی حرفهايش میکرد... یعنی بله بنده بحر العلوم هستم!!
گاهی دوربین روی شنوند گان میرفت که خانم ها از آقایان در آن جلسه از هم جدا نشسته بودند و با دهان باز مبهوت *مرداب *عظیم گفته های منقول این بابا شده بودند ..
گاهی هم دوربین روی بعضی از حانم ها یا ااقایان زوم میشد که داشتند تند تند ار گفته های گهر بار ایشان نت برمیداشتند!!
دلم خیلی برای شنوندگان جوان وحیرت زده و دهان باز مانده افاضات ای بابا سوخت ..
حرکات دست و بدنش و خنده های ملیحش نشان میداد که شاید قبل از سخنرانی هم چند پکی هم زده اند.. چون لول لول بنظر میزسیدند.
چیزی جالبی که در کل گفته هایش دیدم این بوددر تمام حرفهای ایشان که دقت کردم جز یک مشت منقولات چیزی از ایشان نشنیدم .
رومی چنین گفته ...دکارت چنان ... قران چنان گفته ... هگل چنین فکر کرده !!..که هیچ ربطی بهم نداشتند.
خلاصه من که باگوش کردن به ایشان یک کلمه معقول نشنیدم هر چه شنیدم منقول بود ...
بدبخنانه یک مهمان حارجی داشتم که تصادفا خیلی اهل کتاب و شعر و این جور چیز ها است به احترام من او هم کوش می کرد گاهگاه از من میپرسید این اقا راجع به چه حرف میزند علاقه مند بود برایش ترجمه کنم ..
نمیدانستم جوابش را چه بدهم...
فقط خنده ام میگرفت میگفتم هیچی جوک میگوید.
گفت پس چرا تماشاچیان نمیخندند!!
به شوخی گفتم درایران خنده غدغن است!
البته باور نکرد و لی خنده اش گرفت...
زیتون جان در اخر میتونی به من بگی این بابا چکاره است ممنون میشوم..."
ولگرد جان به این تیپ آدمها میگن: " سخنران حرفهای" . همونایی که در کشورهای دیگههم هستن و از این راه نون میخورن. یه چیزایی مثل آقای دیل کارنگی، بیل کلینتون، گورباچف و... یه چیزایی مثل بازنشستگیمیمونه منتها بیشتر جاهاشون از کار میافته و زبان و چانه تا دلت بخواد کار میکنه...
منم یادم میاد وقتی میرفتم مهمونی و برنامهی الهی قمشهای داشت یه عده هاج و واج جذب حرفای این آقا میشدن. میدیدم اطلاعاتی داره و در مقایسه با سخنرانی آخوندها که اگه ۵ ساعت مینشستی گوش میکردی هیچی نداشت٬ این آقا دریای اطلاعات بود.
یادمه اولین بار که حرفای یکی از کارمندای عالیرتبهی شرکتی در یه مهمونی شنیدم که میگفت: برای شرکتشون خواستن یه سخنران دعوت کنن که هزار تا شنونده داشته٬ کلی مبارزه کرده که اقلا الهیقمشهای رو بیارن که کارمندا و کارگرا یه کم دانش و فهمشون بره بالا ٬ بالاخره مدیرعامل رو راضی کرده. تلفن زده به ایشون٬ اولین حرفی که زده گفته ساعتی۱میلیون میگیرم. ۳ ساعت میکنه به عبارت ۳ میلیون تومن!
حالا کی؟ حدود هفت هشتده سال پیش. اونموقع همه چیز خیلی ارزونتر از حالا بوده. این آقا میگفت اصلا باورم نمیشد.
راستش عقیدهی منم که زیاد نمینشستم پای صحبتاش عوض شد. خوشم نیومد که کلی چونه زده و گفته خودم رو ارزون نمیفروشم( حالا کی گفته بفروشه؟)
این آقا که کمی مذهب بود میگفت نمیدونم حضرت علی و حضرت محمد هم برای سخنرانیهاشون پول میگرفتن یا در راه خدا مردم رو ارشاد میکردن.
(اینو هم بگم که خواهر الهی قمشهای هر پنجشنبه در کرج در منزل شخصیش سخنرانی میکنه اونم مجانی)
تازگی هم شنیدم که قرائتی که خداوکیلی اگه بشینی پای صحبتاش هیچی به اطلاعاتت اضافه که نمیشه هیچی٬ کلی هم کم میشه. برای ۳ برنامهی سخنرانی تلویزیونی ۲۹ میلیون تومن گرفته.
ایشون تازه هر جا هم که میره با خودش آشپز مخصوص میبره و میخواد گوش بره و مرغ و... در اختیارش بذارن... بعد از ناهار یا شام هم یه وری(معمولا به سمت چپ) میشینن در ماشین مخصوص( این عمل برای نفق معده مستحبه)
من قبول دارم که سخنران حرفهای باید یه جوری اموراتش بگذره و کلا هنرش اینه٬ ولی گرونفروشی اطلاعاتی که بیشترشو خود مردم میدونن ولی احتیاج دارن یکی هی بهشون یادآوری کنه٬ هم حدی داره!
تکبیر...
آنلاين نوشتن چقدر سخته:( اونم اين وقت شب...
1- کرجیهای عزیز توجه توجه!
پیست سُرخوری از برف در شیبهای عظیمیه امشب تا صبح و از صبح فردا تا شب در خدمت شماست.(شمالیترین نقطهی بلوار طالقانی)
سُرخوردن با تایرماشین کوچک و بزرگ، حتی کامیون٬ آزاد است.
سُرخوردن با لاستیک، سُفره، با کفشهای لیز آزاد است.
کلا هر نوع لیزلیزبازی آزاد میباشد.
موسیقی و رقص آزاد است. تا چند دقیقه پیش ملت دسته جمعی داشتن کردی میرقصیدن:)
کاپشن و کلاه بپوشید و بشتابید:)
امشب یکی از بهترین و خوشترین شبهای زمستان امسالم بود!
مرسی از باعث و بانیش که با هزار زحمت و با زنجیر چرخ اومد دنبالم و منو برد اونجا...
من برفبازی زیاد کرده بودم. ولی امشب شب دیگهای بود:)شادی در کنار مردم.
زن و مرد، دختر و پسر ریختن اونجا:)
-----------
يه نفر همين الان زنگ زد گفت از ساعت ۵ تا همین الان (۱۲:۳۰)در ترافيک اتوبان تهران کرج بوده. يعنی بیش از ۷ ساعت تو جادهی برفی....
همچين برفی تو اين چند سالی که من اينجا بودم سابقه نداشته.
کاميونهای شن ريزی به سختی از سربالايیهای شهر بالا ميرن و شن میريزن.
----------
پ.ن. عصر فردای دیشب!
انا مصدوم:(
با تيوپ صدبار سر خوردم پايين هيچيم نشد. تازه٬ فکر کنم تيوپ تراکتور بود:)
يهو افتادم تو يه چاله زانوم و ساق پام له شد.. کبود شده و ورم کرده.درد هم داره. فلوس لاموجود! انا مصدوم! شما مواظب باشيد.
ديشب تا صبح حدود يک متر اينجا برف باريد. هيچکس توی محل ما نتونست بره سر کار. هيچ ماشينی نتونست بياد بيرون يا بياد سراغ ما... همیجاها با بچهمحلها رفتيم برف بازی و سرسرهبازی. کوبيدن اينهمه برف خيلی سخت بود و آخرش هم.... خوبه يه چند روزی استراحت اجباری:)
ديشب دمدمای صبح تو ماهواره يه فيلم نشون داد(فقط دوتا کانال رو میگرفت)...
فکر کنم برای اولين بار بود يه فيلم اسرائيلی ديدم. به زبون عبری و با زير نويس فرانسه. از فرانسه هم فقط بنژور و کمان تلهوو و اويی و اينا رو میدونم از عبری هم کن و لو(نه) و ..ياد گرفتم. پس موضوعشو نگرفتم. فيلمشم خيلی طولانی بود و ظاهرا يه فيلم نيمه مستند از روزمرهگی های يک خانوادهی کليمی در اسرائيل ولی به قدری جذبم کرد و به قدری اينا طبيعی بازی ميکردن که هنوز در فکرشم. اولاشو نديدم٬ برای همين اسم فيلم هم نفهميدم.
نشون میداد يه خانم کلیمی لاغر اندام که یه پسر سه چهار ساله هم داره نسبت به شوهرش سرده و محلش نمیذاره. پدر زن خيلی تلاش میکنه اين دوتا رو با هم خوب کنه.
زن گاهی با مربی مهد کودکی که بچهشو به اونجا میبرد درددل میکرد و آخراش اون مربيه طی يه جريانی کشته میشه. فکر میکنم زن از طرف افراد مذهبی کنيسا تحت فشار بود. اونا فکر میکردن به شوهرش خيانت میکنه... کسی اين فيلم رو ديده؟
۱- پریروز که برف شدیدی میومد از یه فرهنگسرا رد میشدم که به مناسبت دههی زجر نمایشگاه گذاشته بود. میدونستم یکی از دوستای دوران دانشگاه توش غرفه داره. گفتم بد نیست برم هم اونو ببینم و هم یه سروگوشی آب بدم ببینم چه خبره.
از یه غرفه رد میشدم که دختری که با یه دست چادر شو محکم گرفته بود و دماغش که از لای چادر معلوم بود از شدت سرما سرخ سرخ بود٬ شکلاتی بهم تعارف کرد و با لبخند ملیحی گفت: بهار آزادی مبارک!
طفلک غرفهش هیچ وسیلهی گرمازایی نداشت و از شدت سرما میلرزید. برف هم که همه جا نشسته بود و هنوز میبارید. شکلات رو گرفتم و یه فکری به نظرم رسید. به شوخی گفتم:
چیچی ِ آزادی مبارک؟
یه کم خودشو جمع و جور کرد و گفت: بهار آزادی! با خندهی موذیانهای به برف و بعد به دست یخ زدهش و بخاری که از دهنش بیرون میومد نگاه کردم و سری تکون دادم و گفتم: آهان...بهار. چقدرم بهاره!
دو سه غرفه جلوتر٬ غرفهی دوستم بود. چیزایی که خودش و شوهرش ساخته بودن میفروخت. احتیاج مالی دارن. میگفت تو این چند روز کلی فروش کرده. بعد از کمی خوش و بش٬ دیدم مشتری داره خودمم کلی کار٬ باهاش خداحافظی کردم.
موقع برگشتن دوباره باید از غرفهی دختر حزباللیه رد میشدم. حس بدجنسیم گل کرد و گفتم یه اذیت دیگهش بکنم؟
رفتم جلو و دوسه تا شکلات خودم از روی پیشخون برداشتم و با خنده گفتم:ببخشید من درست متوجه نشدم٬ بهار ِ چیچی مبارک؟
دختره با دندونای فشرده از عصبانیتش گفت: بهار آزادی!!
گفتم: آزادی؟!! جدی می فرمایید؟...آهان ... چقدرم آزادی داریم!
و بعد با سرعت رفتم. فکر کنم اگه جلوش وایمیسادم یه خونی ریخته میشد:)
...........
.........
۲- امسال فکر کنم اولین سالیه که تلویزیون قسمتهایی از تظاهرات چپیها و زنای بیحجاب دوران انقلاب رو نشون میده. ولی یه اشکالی تو کارشون هست...
مثلا دخترای بی حجاب و پسرا قاطی پاطی دارن تظاهرات میکنن و میخونن:
اتحاد٬ اتحاد٬ اتحاد٬ ای ملت٬ ما با هم متحد میشویم.... و همه با هم دستاشونو میارن بالا و دست می زنن.
این قسمت اول شعره... بیت دوم رو نمیگن که چه جور رژیمی میخوان. بعدا قطعش میکنن به زنای چادری که مشتاشونو همراه با چادر گره کردن و داد می زنن تا خون در رگ ماست خمینی رهبر ماست...استقلال آزادی جمهوری اسلامی و ازین حرفا... یعنی تقلب و سانسور...
۳- ما امضاء کنندگان زير، بدين وسيله مخالفت خود را با دخالت نظامی در امور داخلی ايران اعلام میداريم. نه فقط امضا٬ که میتونیم نقطه نظرات خودمون رو در این باره اونجا بنویسیم تا همه بخونن و ...
(ممنون از زحمات سعيد عزیز)
۴- عباس معروفی عزيزمان قرار شده دو مقاله برای هفتهنامهی ديتسايت آلمان بنویسه.
موضوع:پرونده اتمی ايران، سخنرانی و تهديد جورج بوش، مواضع اروپا، سفر کاندوليزا رايس به خاورميانه، اوضاع نابهسامان دولتمردان جمهوری اسلامی و نقض مکرر حقوق بشر در ايران، و احتمال حملهی نظامی امريکا به ايران!
بقيه رو از زبون خودشون بخونيد:
مقالهی نخست را تمام کردم و امشب تحويل میدهم. اما دلم میخواهد مقاله دوم را با همفکری شماها بنويسم. میخواهم تپشها، بيمها و اميدها، نگرانیها، و نظرهای شما را در مهمترين هفتهنامهی آلمان مطرح کنم، به همينخاطر اين باب را در وبلاگم گشوده میگذارم که نظر بسياری از ايرانيان، به ويژه جوانان و وبلاگنويسان را نقل کنم. حتا کسانی که نمیخواهند به دلايلی نامشان بيايد، میتوانند نظرشان را برای من ايميل کنند.
خواهش میکنم هر کیمیتونه با ایشون همکاری کنه! آقا حیثیتیه:) خانم حیثیتیه! بعدا آلمان چی دربارهی ما فکر میکنه؟:)
۵-- اندر احوالات سینما رفتن کیوان و شنیدن صداهای مشکوک ...(+۱۸) در وبلاگ کرم دندون...
پ.ن.من چون لینکها رو نمیدیدم٬ اولش فکر کردم خود کرم دندون اینو نوشته. ولی با توضیحات خودش و عارفهی عزیز متوجه شدم این مطلب مال کیوان نویسندهی شیرینزبون وبلاگ از پشت یک سومه! در اینجا...
۶- معمولا وقتی به وبلاگهایی میرم که فلش توشون هست و یا چیزی که تکون تکون میخوره و کلا قالبشون اجق وجقَه، احساس میکنم میخوان منو گول بزنن. یعنی به جای اینکه نوشتهی خودشون جالب باشه٬ میخوان با این چیزا جلب توجه کنن.
و اگه به ندرت نوشتهی خوبی هم داشته باشن ، این علائم باعث میشن حواس آدم پرت شه.
من همیشه از کسی که برای ساختن قالب کمکم میکرد خواهش میکردم که ازین چیزا نذاره. حالا صاحب هاست که البته تو این دوسال هم فضا در اختیارم گذاشته و هم از حق نگذریم از هیچ کمکی بهم دریغ نکرده، اومده در اون تبلیغی که با اجازهی خودم گذاشته توی قالبم، یه کرم گذاشته که مرتب داره میلوله:)) به آفلاینهامم که جواب نمیده.
آقا، جان مادرت، میشه یه کار کنی نلوله؟:)
۷- این زندان گوهردشت یا رجاییشهر، داستانی داره...
تموم ده روز دههی زجر رو زندانیان سیاسی در اعتصاب غذا هستن...
1- بزرگ باش و از اهالی امروز باش...
(زیتون)
به جان شما با اون جملهی معروف "بزرگ بود و از اهالی امروز بود" خیلی توفیر داره، اون "بود" داره. این یکی "باش" :) این کجاش سرقت ادبیه؟! ای بابا...
2- اسمشو نبر: بسمه تعالی! آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند!
اگر هم کرد، کرد. اما باید بداند... باید بداند... اگه به ایران حمله کنه خیلی بده:((( دیگه دوسِش ندارم!
3- یه وبلاگ ضد جنگ...
4- اعتصاب غذای زندانیان سیاسی در زندان گوهردشت و اعلام حمایت از طرف دیگر زندانیان در دیگر زندانها...در سایت آزادی بیان...
5- نمیدونم چه هدفی پشت این قضیهست که بعضیا میخوان از معلولین اجتماعی مثل افسانه و کبری قهرمان ملی بسازن. پر واضحه که خودم هم طرفدار آزادی افسانه و کبری بودم و هستم. و هر پتیشنی مبنی بر جلوگیری از اعدام و اجرای عدالت برای هر کس رو امضا کردم و میکنم. از آزادی افسانه هم که خیلی بیشتر از جرمش تو زندون مونده بود خوشحال شدم. ولی افسانه برای من الگو و قهرمان نیست.
با اینکه اصولا با قهرمان پروری و آدمپرستی مخالفم، با اینحال فکر میکنم اشخاصی مثل باطبیها، زرافشانها، و حتی گنجیها و هر کس دیگهای که به خاطر عقیدهش در زندانه بسیار بیشتر لایق پشتیبانی و سروصدای ما هستند.
ممکنه بعضیها گنجی رو از عُماّل رژیم بدونن. ولی گنجی وقتی فهمید در رژیم آرمانیش که همان جمهوری اسلامی باشه بیعدالتی هست، تردید نکرد و به آن "نه" گفت. این" نه" گنجی برای من خیلی باارزشه. فکر میکنم اگر روزی حکومتی بر سرکار بیاد که نهایت آرزوی منه، به جای بهبه و چهچه و تملق و ریزهخواری سفرهی بزرگان سعی میکنم صادقانه عیبهایش و جاهایی که به حقوق دیگران تجاوز میشه، بگم.( حقوق خودم منظورم نیست ها! گنجی هم میتوانست ازین خان گسترده بخوره و ککش هم برای حقوق دیگران نگزه)
من برای تموم کسایی که به ظلم "نه" میگن و دراین راه و فقط برای عقیدهشون، از تموم مواهب اجتماعی محروم میشن، احترام زیادی قائلم!
6- زندگی در زندان هم جریان داره. باطبی ازدواج کرد:) مبارکه! (از طریق سایت امید)
7- خیلی جالبه:) وقتی روزبهی گفتار نیک داشته در نظرخواهی من بر ضد خرافات و قربانی کردن برای ماشین داد سخن سر میداده بهش خبر میدن که:" چه نشستی؟ چقدر بهت گفتیم یه گوسفندی برای این ماشین سبز خوشگلت قربونی کن و خونش رو به بدنه و کاپوت و موتور و رادیاتور و ضبط و باطری و آنتن و تکتک اعضاء و جوارح ماشینت بمال و گوش نکردی؟ ذلیل مرده بیا که ضبطتو کُشتن...یعنی دزدیدن" اینم از بدآموزیهای وبلاگ زیتون:) شنیدم دیگه روزبه کلاهش هم بیفته اینجا نمیاد برش داره!
8-چند ماه بود که با وجود فیلتر شدیدی که از طرف بیشتر آیاسپیها بر وبلاگم تحمیل شده، میدیدم تعداد ویزیتورام زیاد شدن. دیدم هر روز تعداد زیادی از اونا، از وبلاگی به اسم دخمر میان. وبلاگ ظاهرا سکسی بود و منم کلا میونهای با اینجور وبلاگا ندارم. نه اینکه عیب بدونم ، که تو این چندسال که با اینترنت میام متوجه شدم تعداد زیادی از کاربرا با هر عقیده و مسلک مشتری اینجور سایتها هستن. ولی خودم حالا نمیدونم در اثر خجالته یا نوع تربیت که میترسم به اینجور سایتها برم. قبلنا که با شنیدن یه جوک بیادبی از خجالت میمردم. حالا دارم بهتر میشم:)
اولایی که وبلاگ زده بودم، کمی بیش از دو سال پیش، یه پسری به نام پدرام از یه سایت مشابه(سکسگاید) بهم لینک داده بود و بحثای زیادی به وسیله ایمیل با هم داشتیم که آخرش هم بعد از سفری برای شکار غیبش زد و آخرش هم لینکم موند تو وبلاگش. البته بگم پسر باادب و خوبی بود و من میگفتم مگه میشه آدم به این با ادبی سایت سکس بزنه.
اونروزی هم که به سایت دخمر رفتم دیدم که بحثی در وبلاگش جریان داره و در نظرخواهیش فحشهای رکیک زیادی به این دختر(لیلی) دادن و لیلی در نهایت ادب و متانت به همه جواب میده. چیزی که خیلی برام جالب بود این بود که کتبالوی عزیز خیلی شجاعانه با فحشدهندگان دراُفتاده و از لیلی که یه مدل عکاسیه دفاع میکنه. درسی که اون روز گرفتم، با توجه به تجربهای که از شناختن شخصیت پدرام داشتم این بود که لزوما هر کسی که به مسائل سکس میپردازه آدم بیریشه و سطحییی نیست.شوخی: بخصوص که به وبلاگ منم لینک داده بود:))
وظیفهی خودم میدونم از لیلی به خاطر خوندن و لینک دادن به وبلاگم٬ با توجه به اینکه شاید محتویاتش به مذاق خوانندههاش خوش نمیومد تشکر کنم!
9- شبنم طلوعی رو اولین بار در سریال بدون شرح دیدم. هر چه گذشت و هر چه بیشتر دیدمش، در کارگردانی تأتر قهوهی تلخ و بعد در بازی شب هزار و یکم بیضایی و بعد در وبلاگش، بیشتر ازش خوشم اومد. چند تا مصاحبه ازش خوندم(یکیش مجلهی زنان). شجاعت و صراحتشو تحسین کردم. به اینکه چطور با تموم این ترمزهایی که در مملکتمون برای خانمها وجود داره روز به روز پیشرفت میکنه و جلو میره.
تا اینکه خوندم که به علت عقایدش که ضرری برای هیچکس نداره، مرتب اسمش سانسور میشه و تهدیدش میکنن، مورد آزارش قرار می دن و ازش میخوان ایمان و عقیدهشو در آگهی روزنامهای کتمان کنه! راستی که اینا چه وقاحتی دارن!
شبنم هم تاب این بیعدالتیها و زور گویی ها رو نیاورد و جلای وطن کرد. میدونم شبنم در فرانسه هم موفق میشه . فقط دلم به حال خودمون و کشور خودمون میسوزه. هر روز داریم بهترین فرزندان این آب و خاک رو از دست میدیم. تا کی؟!!!
10- علیرضا در نظرخواهیم سایتی رو معرفی کرده که در مورد هر فیلمی که تو دنیا ساخته شده میتونی اطلاعات بگیری و حتی میتونی خودت به فیلمها امتیاز بدی...ممنون
11- یه همایش خوشمزه!
همایش خوراک و فرهنگ.با سخنراني:كتايون مزداپور(خوراك در ايران باستان)محمد صنعتي(خوراك و جهاني شذن)فرزان سجودي(نشانه شناسي خوراك)اميليا نر سيسيانس(تابو و هويت و حوراك)ابراهيم اقليدي(خوراك در هزار و يك شب)احمذ مير احسان(حلوه هاي نماذين خوراك در اثار مهر جويي)علي رضا حسن زاده ـحوراك گريزي :هذايت و فروغ)همايون امامي و غلامحسين طاهري دوست(نقد و نمايش فيلم بلوط)مهرداد عربستاني(خوراك در نزد صابيين)و اما... نجف دريابندري که با کتاب جناب مستطاب آشپزیاش معرف حضور هم هست:)
زمان : سهشنبه 20 بهمن. ساعت 9:30 تا 16:30
مکان:سازمان ميراث فر هنگي،نبش زنجان جنوبي ،خيابان آزادي،پژوهشكده مردم شناسی
فکر کنم ناهار هم افتادیم:) علیرضا جان بذار یه ایندفعه رو اندورن از طعام پْر داریم. از بس خالیداشتیم. مُردیم:)
12-سایت شعری شاهرگ. (روی هر شعر که کلیک میکنم ارور میاد متاسفانه)
۱۳-" احساس دهقان فداکاری را دارم که قطار از رويش رد شده است ... "
14- چون دفعهی پیش یه عده نگران حالم شده بودن که چرا فقط یه شماره نوشتم٬ ایندفعه تلافی در کردم:)
15-خیلی ممنون میشم نظرتون رو در مورد نوشتهی قبلی در نظرخواهی همونجا بنویسید.
بعضی از عزيزانی که لينک وبلاگشون اين بغله٬ آدرسشون عوض شده. مثل: سرگردون٬ شهلا٬ شبنم و... خیلیهای دیگه.
همه رو يه جا جمع کردم که عوض کنم ٬ ولی به علت آلزايمر شديدی که مدتیه گریبانگیرم شده٬ نمیدونم کجا گذاشتمش!
اگه لطف کنيد و آدرس جديدرو برام اين زير و فقط در اين نظرخواهی بنويسيد٬ ممنونتون میشم.
ندايی که از بالای ديفال شاهد همه چيز بود کجاست؟!!
ناصر عزيزمون که نقطهته خط رو مینوشت کو؟!
----------------------------------------
پ.ن. آقا ما رفتيم دنبال ناصر خان تو ارکات٬ ديديم بعله! ايشون نامزد کردن(يا از قبل داشتن) . شصتمون خبردار شد که ايشون مشغول چه کاری هستن و براشون پيغام گذاشتيم چقدر نامزدبازی بابا. بيا که ماها هم دلمون برات تنگ شده. تا فهميد که لو رفته اومد:) با اينکه تکذيب میکنه ولی من يکی که زير بار نمیرم. هر چی باشه ما خودمون اين کارهايم!:)
حقوق زن در ایران=چیزی در حد صفر
یه بار مهشید در کامنتی ازم خواسته بود که مسئلهی شرایط ضمن عقد مثل حق طلاق و مسافرت و ... رو تا اونجایی که میتونم در بین دخترا مطرح کنم. با اینکه تئوریان برای خودم حل شدهست که قانون ما بخصوص برای خانمها خیلی کمبود داره و در ازدواج شرایط ناعادلانهای رو به خانمها تحمیل میکنه ولی همیشه در عمل گفتنش برام سخت بود. میگفتم وقتی این موضوع برای خودم حلنشدهست میشه مصداق "رطب خورده منع رطب چون کند." میگفتم زشته که یه دختر به پسری که ظاهرا خوبه و حتی یه بدی بهش نکرده و هنوز با هم یه روز هم زیر یه سقف زندگی نکردن بگه موقع طلاق ثروت نصف بشه یا بچهای که هنوز دنیا نیومده مال من و...
میگفتم چطور یه دختر قبل از زندگی مشترک و وقتی دوران خوشخوشان و عشق و حالشونه، میتونه حتی فکر طلاق رو به مغرش راه بده چه برسه بر زبون بیاره. اونم دخترای ما که تو گوششون خوندن با لباس سفید میری خونهی شوهر و با کفن سفید میای بیرون.و شاید به نظر پسر بیاد عجب دختر سودجو و بیاحساسی!
تا اینکه...
اخیرا به غیر از مورد قبل که اینجا نوشتم با خانمی آشنا شدم که بعد از 40 سال زندگی مشترک مطلقا هیچی از خودش نداره. این زن رو حیرون دیدم دنبال راهنمایی بود که بهش بگه در خانهی خود چه حقوقی داره. و چیکار کنه که شوهرش بیرونش نکنه.
برام ماجرای زندگیشو تعریف کرد . شوهرش 17 ساله بوده که در یه مهمونی عاشقش میشه .زن اونموقع 18سالش بوده . پسر در عرض یک سال اونقدر میاد خواستگاریش و میره که راضیشون میکنه.
بعد از ازدواج، پسر به کمک خانوادهی زن و همینطور با استفاده از پول و پارتی، بهسرعت مراحل ترقی کاری و تحصیلی رو طی میکنه. از همون سالهای اول ازدواج سرو گوشش میجنبیده. وقتی هنوز دو بچهداشتن دختر طاقت نمیاره و طلاق میگیره ولی پدر و مادرش به زور برش میگردونن خونهی شوهر تازهبه دوران رسیدهش. شوهر جریتر از پیش بیشتر وقتش رو با زنان دیگه میگذرونه. زن که میبینه جایی نداره پناه ببره میمونه و می سوزه و میسازه. الان 7 تا بچهدارن. چهار تاشون ازدواج کردن و سه تاشون تو خونه. 8-7 ساله که کاملا با هم قهرن و حتی یه کلمه با هم حرف نزدن. اتاق خوابشون هم جداست.
مرد توی این سالها با صرفهجوییهای زن صاحب چند ساختمون چند طبقه و یه کارخونه و چند ویلا و چند مغازه و ماشین و... شده و زن هیچی نداره. مرد هیچی رو به اسم زن و بچهها نکرده. او هر روز کارگری میفرسته تا تموم مایحتاج خونه رو بخره و از این نظر هیچ کمبودی ندارن. پول توجیبی به بچهها حسابی میده به شرطی که حتی یک ریالشو به مادرشون ندن. بچهها رو به مسافرت میبره و همیشه زن دیگهای جز زن خودش همراهشونه. توی کارخونهش به نوبت منشیها و بیوههای زیبایی که استخدام کرده صیغه میکنه.و تموم وقتش رو با اونا میگذرونه. مرد خیلی ظاهرالصلاحست. بددهن نیست، دست بزن هم نداره ولی به زن کاملا بیمحلی میکنه. همه به زن میگن که خوشبه حالت همچین شوهری داری. خوش تیپ و پولدار. هیچکس نمیدونه که شوهر حتی پولی بابت خرید یه جفت جوراب بهش نمیده و تا به حال حتی یه ذره محبت بهش نکرده.
زن چند بار از طریق دادگاه اقدام به احقاق حق کرده. یه بار پس از مشورت با یه نفر تقاضای مهریه کرده. مهریهاش 40 سال پیش 5000 تومن بوده و با توجه به این که هنوز در خانهی مرد زندگی میکنه با اجرت المثل شده 500 هزار تومن. این پول رو خرج مسافرت به خارج کشور و دیدن دخترش کرده. پاش که رسیده به ایران ورقهای دریافت میکنه که شوهرش به عدم تمکین محکومش کرده. ورقهای که دست هر مرد باشه در همه کار محقه.
زن اومده بود دادگاه که بدونه دیگه چه حقوق دیگهای داره. میگفت بهش گفتن برو بساز و اصلا به روت نیار با زنای دیگهست. میگفت شوهرش هر شب به بچهها میگه مادرتون هنوز نرفته!؟ می گفت چه جوری برم وقتی تو حساب بانکیم حتی ده هزار تومن ندارم. نه خونه، نه شغل، نه کس و کار. میگفت هر سه بچهای که تو خونه دارن بالاتر از 22 سالن و اگه اونا هم برن هیچ سهمی در اون خونهی بزرگ درندشت نداره.
زن از نظر ظاهری خوبه. خوش قیافه، خوش لباس، خوش صحبت و آروم. او خودش رو کاملا وقف بچههاش کرده بود. ولی آیا میشه اسم اینو زندگی گذاشت؟
در جلسهای دعوت شدم(تهران) که حدود 50 دختر و زن ظاهرا روشنفکر توش شرکت داشتن. بعد از بحث اصلی، دیدم موقعیت خوبیه که با گفتن این ماجرا، مسئلهی کاستیهای عقدنامه را پیش بکشم. تا وقتی که داشتم این ماجرا رو تعریف میکردم، همه با دلسوزی نُچ نچ میکردن و برای زن دل میسوزوندن. چند نفر هم احساساتی شدن و وسطاش گفتن اگه ما جای زنه بودیم فلان کارو میکردیم و فلان طور دمار از روزگار مرد درمیآوردیم و .... ولی دقیقا بعد از مطرح کردن لزوم اضافهکردن شرایط جدید به عقدنامه، همه ساکت شدن. کلمات" نمیشه"، "زشته"، "آخه مگه میشه" ازهمه جا شنیده میشد. قیافهها درهم برهم شد و به هم نگاه میکردن. چند نفر رو که فکرمیکردم بیشتر از بقیه مدافعین حقوق زنان هستن مخاطب قرار دادم . دخترا با خجالت گفتن رومون نمیشه . و زنانی که در سن مادران اون دخترا بودن گفتن اصلا نمیتونن فکرشو بکنن به داماد آینده بگن. انگار شوکی بهشون وارد شده بود. ولی میدونم حرفم تأثیر خودش رو خواهد گذاشت و خودشون با دیدن چند نمونه اینگونه که اینروزا خیلی زیاد دیده می شه به این نتیجه میرسن.
شما هم ازاین نمونهها دیدین؟
کيلويی ۵۸۰۰ تومن بود...اين يهذره شد ۱۲۰۰ تومن. دلم نيومد عکس نگرفته بخورمش. آخه ممکنه ديگه تاريخ تکرار نشه:) يکيشو پوست گرفتم که معلوم بشه توش چيه:) وقت گذاشتن و عکس گرفتن همانا و صدای زنگ در و مهمون رسيدن همان. سيبيل باروتی بود. اون پوست گرفتههه قسمت(!) اون شد. میدونستم من شکمو زورم بهش میرسه که بقيهشو خودم بخورم که يه صدای زنگ ديگه و ايندفعه داداشم بود. عین خروس بیمحل... اون زيريه٬ پوزه درازه هم به اون رسيد و بقيهش الان در شکم اينجانب میباشد:) آخ... اسمشو یادم رفت بگم. تمبر هندی... البته اینجوریش اصلا ترش نیست. شیرینه و با اینکه من میوههای شیرین دوست ندارم از این خوشم اومد. نمیدونم چیکارش میکنند که تو اون پلاستیکا ترش ترشه و من عاشقشم!
1- اي محتضران
که اميدي وقيح
خون به رگ هاتان مي گرداند!
من از زوال سخن نمي گويم
- يا خود شما که فتح زواليد
و وحشت هاي قرني چنين آلوده ي نامرادي و نامردي را
آن گونه به دنبال مي کشيد
که ماده سگي
بوي تند ماچگيش را-
من از آن اميد بيهوده سخن مي گويم
که مرگ نجات بخش شما را
به امروز و فردا مي افکند...
(شاملو)
2- دهه ي فجر شروع شد و....
3-ياد اين جمله افتادم: آنکه گفت آري و آنکه گفت نه... آنکه در دل گفت نه و برزبان گفت آري و دنيا رو براي خودش خريد... و آنکه شجاعانه گفت نه و در تموم نعمات رو بر خودش بست...
4- جشنواره فيلم فجر هنوز شروع نشده يه سري فيلما رو از مسابقه کشيدن بيرون. حاتمي کيا که خودش مذهبيه و يه زماني در حلقه ي اينا قرار مي گرفت به علت سانسور فيلمش حاضر نشد فيلمش نمايش داده بشه . خودشم گفته با من اينکارو مي کنيد واي به حال بقيه.
5- خوب شد من فيلم نساختم ها... وگرنه راهش نمي دادن و زحمتم بي نتيجه مي موند:)
6- وقتي فهميدم هفت هشت ده ميليارد تومن خرج فيلم دوئل کردن، گفتم چي مي شد هر 300 ميليون تومنشو مي دادن به يه کارگردان. کارگردانايي مثل بيضايي و تقوايي و مهرجويي و رخشان بني اعتماد و... اونوقت مي ديديم با اين پول کي بهتر فيلم مي سازه. يعني به جاي يه فيلم پرخرج ده ميلياردي، سي فيلم 300 ميليوني( که تازه اينم کم خرج به حساب نمياد) ولي حيف که ...
7-گوسفند نامه
يه گوسفند تو زندگيش ممکنه فقط يه بار قربوني بشه و خلاص... اما يه آدم گوسفندصفت تموم زندگيش داره قربوني مي شه و شکر خدا هيچي هم حاليش نیست...
8-پسر:عزيزم، لباس عروسي از کجا بايد بخريم؟
دختر: تو اين موقعيت چرا يه عالمه پول لباس عروسي بديم؟! لباس عروسي مينا رو که ماه پيش عروسيش رفتيم ازش قرض مي گيرم. هم اندازمه، هم از مدلش خوشم مياد. آخه تو تموام مراحل سفارش و دوخت باهاش رفتم و کلي اعمال سليقه کردم.
پسر: آخه اين که نمي شه!
دختر: چرا نمي شه! يه شب که بيشتر نمي خوام بپوشم!
دختر روش نشد بگه دوست داره شب عروسيش ازينا بپوشه!
پسر: مويزم، جواهرات چي؟ اونو که حتما بايد برات بخرم. يه قرار بذار باهم بريم.
دختر: اي بابا، طلا جواهر که خوشبختي نمياره. تازه منم از طلا زياد خوشم نمياد.
بعدشم تا گرسنه و بدبخت تو جهان هست من به اين چيزا فکر کنم؟ راجع به من چي خيال کردي؟
پسر: نمي شه، بالاخره سر عقد بايد يه چيزي بدم. چي بهش مي گن؟آهان... زير لفظي.
دختر:اين حرفا ديگه قديمي شده. بيا همين گردنبندي رو که براي تولدم خريدي و خيلي دوستش دارم سرعقد بهم بده!
دختر روش نشد بگه ازينا دوست داره:
پسر: عسلم، خيلي دوست داشتم مي تونستم خونه اي که دوست داري بخرم . ولي الان...
دختر: اي بابا. اول زندگي و خونه؟ آدم تو چادر هم مي تونه با کسي که دوستش داره زندگي کنه!
دختر روش نشد بگه دوست داره تو اينجور خونه ها زندگي کنه!
پسر: شيرينم، متاسفم که شايد تا چند سال نتونم يه ماشين مدل بالا و... برات بخرم!
دختر: تو چه ت شده؟ کي ازين توقعا داره ازت! خل شدي؟آدم با دوچرخه و ژيان هم مي تونه به هرجا بخواد بره!
دختر روش نشد بگه ازينا دوست داره سوار شه:
پسر: نمکم، فلفلم، زردچوبه ي خوشگلم، درسته که باهم حرف زديم که نه جهيزيه و نه مهريه.ولي بيا يه روز بريم يه کم وسائل نو بخريم.
دختر: براي چي پول اضافه خرج کنيم؟ همين ظرفامو مي دم تفلون کنن. وسائل چوبي رو هم با همديگه رنگ مي کنيم. پولشو هم مي ديم به معصومه خانم که بچه هاش تلويزيون ندارن و يخچالشون سوخته و...
پسر: از اين يکي خيلي خوشم اومد . آفرين دختر گل. بهت افتخار مي کنم!
دختر روش نشد بگه بدش نمياد يخچال آمريکايي سايدباي سايد يخسازدار 50 فوت و تلويزيون 110 اينچ و ضبط 7 بانده ي اکولايزر دار 7 طبقه و ماشين لباسشويي 10 کيلويي و ظرفشويي و... داشته باشه!
الهي بميرم چه دختر کم توقع و خجالتي يي!!!
ببينم عکسامو مي تونم پيدا کنم بذارم اينجا؟:)
پ.ن. ای وای...نیستشون... آرزوهام کجا غیبشون زده؟
برادرم باز اومد برام ویندوز بریزه زده عکسامو از بین برده(همینطور نامههام)باعجله چندتا عکس از اینترنت پیدا کردم و گذاشتم. اونایی که جمع کرده بودم خیلی قشنگتر بودن:)
۹- هر کاری میکنم نمیتونم جواب ایمیلام رو بفرستم. عجالتا یکی دومورد جواب رو اینجا میدم.
-آقای مصطفی میرنوری عزیز٬ مشخصات کتاب مورد نظرتون رو مینویسم. مکتبهای ادبی... نوشتهی رضا سیدحسینی... انتشارات نگاه...دو جلد...قیمت ۳۰۰۰ تومن... چاپ دوازدهم. آدرس فروشگاه روبروی دانشگاه٬ خیابان ۱۲فروردین٬ شمارهی ۲۱ طبقهی همکف.
-تبرمرد نازنین٬ ممنون از لگوی زیبایی که فرستادی!
-آقای ابطحی ٬نمیدونم چطوری از لطفتون تشکر کنم. خیلی ممنون!
۱۰- وقتی کارت گیره٬ وقتی از همه جا ناامیدی و فکر میکنی هیچکس به فکرت نیست٬ وقتی خیلی مضطربی و هر جا میری به در بسته میخوری. چقدر خوبه تو این وانفسا یکی از بالاییا پیدا بشه که باهات همدردی کنه و با اینکه آخونده زبون آدمیزاد حالیش بشه و مهمتر اینکه یواشکی گره از کارت باز کنه. حتی اگه بدونه به ضررش میشه. و اعتراف کنه که می دونه شرایط الان خیلی ناعادلانهست و ستم بیداد میکنه و ...
۱۱- یه جا داشتم عکس میگرفتم. نمیدونستم عکس گرفتن ممنوعه. یه بسیجی گیر داد و با عصبانیت و تغیر گفت باید وایسی . گفت فرماندهش تو راهه و وقتی رسید٬ باید دوربیتنو تحویلش بدی و حتما سوالاتی ازت میکنه و حتی شاید با خودش ببرتت . تا اون بیاد نشستم روی جدولی که پر برف بود. شروع کردم به حرف زدن. گفتم آخه من که کارهای نیستم. عکاسیمم تعریفی نداره. دکمهی پلیبک دوربین رو زدم و یکی یکی عکسا رو که بعضیاش با دوستام بودم نشونش دادم. یواش یواش اونم به حرف افتاد. اونقدر صمیمی شدیم که کمکم شروع کرد به تعریف کردن از زندگیش و حقوق کم و کار سختش... و اینکه داره کارشو درست میکنه ازین مملکت بره و هیچ دل خوشی از این اوضاع نداره.
اولاش تو نگاهش انتظار برای اومدن رئیسش میخوندم. یواش یواش چشماش نگران به نظر میرسید. و هی اون دور دورا رو نگاه میکرد... بعد از مدتی گفت زودتر از اینجا برو٬ مواظب خودتم باش...


