2005-04-28  

1- دوست عزیزم ولگرد در نظرخواهی مطلبی که درباره‌ی طنز بود نوشته:
" طبيعت طنز های دارد که به مراتب گزنده تر از طنزهای انسانی است.
شاید بهتر است کاشف اين طنزها را * آقای مورفی* بدانيم که به‌نام ایشان معروف شده.
من از انها به عنوان طنز های طبیعت یا زندگی نام می‌برم! ولی اسم اصلی انها
Murphy's laws است.
این * آقا ی مورفی * یک مهندس طراح هواپیمائی در سال های ۴۰امریکا بود.
یک‌روز یک تکنیسین را در حال اشتباه کردن درموقع ساختن فطعه‌ای از هواپیما مشاهده می‌کند با اینکه
به‌شدت عصبانی میشود، می‌گوید:
**هر چیزی که بتواند اشتباه شود، اشتباه می‌شود**
این گفته بعدها حیلی معروف شد وبه‌نام قانون مورفی مورد استفاده عامه قرار گرفت!
و بر اساس گفته ایشان جیزهائی است که خارج کنترل انسان و بر حلاف میل ما انفاق می‌افتد و ما اتتظار آن‌را نداریم.
..........
گاهی در عین اینکه خنده دار هستند مارا عصبانی می‌کنند.
تعدادی از اين قوانين که به وسيله آدمهای محتلف و خودم کشف شده در زير ذکر مي‌کنم. اگر شما هم چنین فوانینی کشف کردید به ان اضافه کنید!

جالب این است که بسياری از این فوانین آقای مورفی وفتی برای ما اتفاق می‌افتد گریه آوراست و زمانی که برای آدم های دیگر اتفاق می افتد طنز است و خنده آور!
..........
* هرچی را سعی کنيد خيلی خوب درست کنيد آحرخرابتر می‌شود.
*اگر يه چیزی توی دست شويی از دستتان زمین بيافتد یک راست مي‌رود تو سوراخ توالت!
*هر چی رودوست داريم، يا غير قانونی است ياغير اخلاقی يا آدم رو چاق مي‌کند.
*هر مشکلی را که حل مي‌کنيد، سروکله يک مشکل ديگه پيدا می‌شود.
* هر چی گم مي‌کنيم در اخرين نقطه ای که جستجو کرديم پيدایش مي‌کنيم.
*ماشين لباس شويی و خشک شويی هميشه يک لنگه از جورابهایمان رو سر به نيست مي‌کند.
* کلا هر چی جفت باشد ققط يه لنگه اش را پيدا مي‌کنيم.
*هر چيزی را که خيلی خوب پنهان کنيم، هيچ وفت پيدیاش نمي‌کنيم.
* هر چيزی را که دور مي‌اندازيم، يامي‌بخشیم. بلاقاصله به‌آن احتياج پيدا مي‌کنيم.
* وفتی کسی رو خوب عصبانی کرديم مي‌فهميم به حرف مان توجه کرده.
* هر وقت ۵ نفر با ایده ما محالفت کردند می فهمیم که ایده ما درست است!
* اگر يه يک نفر بگه تو اآسمون يک بيليون ستاره است باور مي‌کنيم. ولی اگر روی در توالت نوشته باشه رنگی نشويد با انگشت امتحانش می‌کنيم.
*اگر بخواهید جائی برويد وعجله نداشته باشيد زود تر مي‌رسيد و بر عکس.
* نوبتتان در مطب دکتر که می‌رسد دستشويی تان مي‌گيرد.
*کلیدتان رو گم می‌کنید و قتی کلید ساز دارد می‌آید یا یا قفل را شکستید کلید رو پیدا می‌کنید.
یک نفر ر ا در جائی که اصلا فکر نمی‌کنید ببنید، جلوتان سبز می‌شود.
* جيزی مي‌خريد و فکر مي‌کنيد ارزان تر از همه جا خريديد. يک جائی ديگر پيدا مي‌کنيد که ارزانتر بوذه..
و صد ها چیز دیگر...
اینها که گفتم گوشه ای از طنزهای زندگی هستند و سورآلیست نیستند بلکه رئالیست هستند..
زيتون جان اگر جيزی هم تو از اين فوانين کشف کردهای به اطلاع اقای مورفی برسان ."

2- ولگرد جان
از بخت بدم بیشتر مثال‌هایی که زدی برای منم اتفاق افتاده. مثلا هر وقت قرار بوده مهمونی برام بیاد و خواستم غذام خوشمزه‌تر از همیشه باشه، زدم خرابش کردم. یا مثلا فکر می‌کردم فقط خودمم که درست وقتی منشی مطب صدام می‌زنه که نوبتمه دستشوییم می‌گیره.(بخصوص در مطب دندون‌پزشکی)
فکر کنم در سینما به این چیزا بگن کمدی موقعیت.
بعضی‌ها بهش سوتی هم می‌گن.

3- بذار مسئله‌ای که سال‌ها عذابم داد بگم شاید با خوندنش بفهمم چقدر موقعیت خنده‌داری بوده. یا اصلا ببینم درکم درسته از طنز موقعیت؟
موقعی که 16-15 سالم بود، یه روز غده‌ی خیلی ریزی در سینه‌ام احساس کردم. خیلی ترسیدم و اولین چیزی که به فکر همه رسید سرطان بود. به دکترهای معمولی نمی‌شد اطمینان کنیم. چون چند ساله مد شده دکترها تا یه چیزی می‌بینن فوری می‌گن بیا عمل جراحیت کنیم.
دکترجراح معروفی درآشناها داشتیم که و ترجیح می‌داد در بیمارستان‌های دولتی کار کنه. طبعا به رزیدنت‌ها هم درس می‌داد. از طرف داییم سفارش شدم و تنها رفتم بیمارستان. تو سالن انتظار پر بود از آدم‌های جورواجور که چون اون‌موقع‌ها ویزیت این‌جور جاها خیلی کم بود، بیشتر از قشرهای زحمتکش بودن.
وقتی نوبت من رسید و دکتر فهمید مشکلم چیه، بهم گفت در اتاق معاینه لباسمو(بالاتنه) در بیارم. تازه فهمیدم چقدر حماقت کردم نذاشتم مامانم باهام بیاد(نمی‌دونم فکر می‌کردم چه‌جوری قراره معاینه‌م کنه). از خجالت داشتم می‌مردم. آقای دکتر اصرار می‌کرد و من انکار. دیگه عصبانی شد و گفت یه عالمه مریض تو سالن منتظرن وسریع باشم. آخرش با شرمساری تمام راضی شدم. با گوشه‌ی روسریم، که اون‌موقع دم‌هاش بلندتر از الان بود، داشتم خودشمو می‌پوشوندم که دیدم دکتر با 3 تا دانشجوی رزیدنت اومد تو. از ناراحتی که 4 نفر باید بهم دست بزنن به گریه افتادم . دکتر که دید خیلی ناراحتم ازاون‌ها خواست برن.
خلاصه با دقت معاینه کرد و گفت نگران نباش، چیزی نیست. همیشه باید بعد از پریود باید سینه‌هاتو معاینه کنی و نه قبل. ( راست می‌گفت بعدش کاملا محو شد)
داشت اینا رو می‌گفت که یه‌دفعه چشمم خورد به دری که باز بود. دری به سالن انتظار... من تا اونوقت فکر می‌کردم این اتاق عین انبار در و پنجره‌ای نداره. در باز بود و چشم‌های ملت و...چطور اصلا ندیده بودم! چشمام از وحشت داشت از حدقه در میومد.
هیچوقت هق‌هق گریه‌م یادم نمی‌ره و دل‌داری دکتر و دعوای شدیدش با رزیدنت‌ها که کدومتون این درو باز گذاشته. مثل اینکه اصلا سابقه نداشته این در باز باشه و از شانس من...
نفهمیدم چه‌طوردر حالی‌که اشک می‌ریختم و لباس پوشیدم و چه‌طور از بین مردمی که نیش‌های باز داشتن با سرهای پایین گدشتم و ماشین در بست گرفتم و رفتم خونه.
تا مدت‌های مدید از به‌یاد آوردنش احساس خجالت و سرشکستگی داشتم.
ولی حالا که دارم اینو می‌نویسم به نظرم میاد اگه تویه فیلم می‌دیدمش کلی می خندیدم.

4- در مطالب وبلاگم هم خیلی به موقعیت‌های خنده‌داری بر‌می‌خورم.
در یکی از مطالبم نوشتم با دیدن فلان شعر یاد این شعر افتادم:
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
بهتر آن است که ا ین قصه فراموش کنید.
ایلیاجان در کامنتش برام نوشت:
اون تيکه شعر سوررئالی که نوشتی ٬ و بعدش گفتی که ياد يک شعر از وحشی بافقی افتادی را اشتباه نوشتی. وحشی می فرمايد : « دوستان! شرح پريشانی من گوش کنيد .. داستان غم پنهانی من گوش کنيد ». از سويی نيز رهی معيری می فرمايد : « من نگويم که به درد دل من گوش کنيد .. بهتر آنست که اين قصه فراموش کنيد ». حال تو از هر کدام اين شعرا يک مصرع را آورده ای و شعری نو ساخته ای!!! عزيزم اصلاح کن اول خودتو و دوم شعر را ;)
توصیه‌ی گور‌به‌گور عزیز رو به گوش جان می‌شنوم و از ایلیای عزیزم کمال تشکر را دارم.

خیلی خیلی سوتی‌های دیگه دارم که بعدا شاید نوشتم. شاید بار گناهانم کمتر بشه:)

5- یه منت هم سر ولگرد بذارم که اگه نگم می‌میرم:) ولگرد جان نوشته‌هاتو ویراستاری کردم. نیم‌فاصله‌ها٬ می‌ها رو درست کردم. نوشته بعضی‌جاها خودمونی بود بعضی جاها رسمی. همه رو رسمی کردم. نقطه‌های اضافی رو برداشتم و...(اهم... قابلی نداشت) کاش یکی هم پیدا می‌شد همیشه اشتباه‌های منو بگیره. مدتیه که فرهاد به وظیفه‌ی آقا معلمیش نمی‌رسه!

6- عکسی بامزه از یه آخوند شیطون از محمد خیرخواه. در وبلاگ حسن سربخشیان.


7- آقا مصطفی این پسرعموت جواد شمقدری(کارگردان سینما) چه‌ خوش‌سلیقه‌ست که می‌خواد برای احمدی‌نژاد فیلم تبلیغاتی بسازه...
تو پیغمبرا گشته جرجیس رو پیدا کرده؟:)

8- پلیس‌های مقوایی: مترسک سر جاده
تازگی‌ها تو بعضی جاده‌ها ماکتی از ماشین‌های پلیس، درست به همون اندازه و همون رنگ گذاشتن. عمود بر جاده‌ها، که راننده‌ها فکر کنن چشم پلیس همه‌جا دنبالشونه و خلاف نکنن.
چند روز پیش دوست بابام در جاده چالوس در قسمت سبقت ممنوع(خط کشی ممتد) سبقت گرفته . ماشین پلیسی که عمود بر جاده وایساده بوده دنبالش می‌کنه و بهش ایست می‌ده. می‌گه مارو به این گندگی ندیدی اونجا وایساده بودیم؟ دوست بابام می‌گه ببخشید، فکر کردم شما مقوایی هستید.:) پلیس هم یه جریمه‌ی مشتی‌اش می‌کنه تا فرق پلیس واقعی و پلیس مقوایی رو بفهمه!

9- از عقب، نظام... باسن‌ها به هوا...!!
مسئله: من نفهمیدم اون آقا وسطیه ناغافل موقع دولا شدن نمازش باطل شده نشسته یا نماز رو دیرشروع کرده؟

10- اگه شما هم طنز موقعیت یا یه قول ولگرد قانون مورفی براتون اتفاق افتاده،
خوش‌حال می‌شوم اینجا بنویسید.


پ.ن.
11-طنز تلخ زیستن: بچه سوسک با مامانش از چاهک حموم ميان بيرون . بچه می‌پرسه مامان اين آبيه چيه ؟ سوسکه ميگه آسمونه مامان ! ميگه اين سبزا چيه ؟ ميگه درخته مامان . ميگه اين قرمزها زردها بنفش‌ها چين ؟ ميگه گل هستند مادر . بچه سوسک ميگه اينجا چه قشنگه نمی‌شه همين جا بمونيم . سوسکه ميگه نه مادر آخه پس وطنمون چی مي‌شه ؟

12- یه کارگر زحمتکش بود که وضع مالی بدی داشت. همیشه هشت‌اش گرو نه‌اش بود. با این اوصاف زنش هم هر سال بچه‌دار می‌شد (بهتره بگیم زنش رو حامله می‌کرد)به امید اینکه شاید بچه‌ی بعدی پسر باشه. اون کارگر دختر رو‌ ادامه‌دهنده‌ی نسلش به حساب نمی‌آورد.
بابام که وضع زندگیشو می‌دید بعد از هر بچه پیشنهاد می‌داد که مرده عمل وازکتومی کنه و اون می‌گفت تا پسرم به دنیا نیاد هرگز!
خلاصه بعد از 5 دختر طبیعت بهش یه پسر هدیه کرد. پسره که دوماهش شد٬ بابام براش جور کرد که آقاهه به طور رایگان عمل وازکتومی(بستن لوله‌های اسپرم) رو انجام بده. چون به هیچ عنوان حاضر به استفاده از وسائل جلوگیری نبود. و خانومش هم به علت ضعیفی نمی‌تونست زیر بار عمل مجدد بره.

خلاصه عمل انجام شد و... بابام خوشحال از کار نیکی که انجام داده...
چند ماه بعد کارگره رفت سر کار بابام و با ناراحتی گفت پسرش بیمار شده و هر چی دوا درمون کردن فایده نداشته و پسره مرده.. شما حال بابام رو تصور کنید...
فوری با کمک دوستان ترتیبی داد که مرده عمل باز کردن لوله‌ها رو انجام بده. نه تنها درست نشد، بلکه مدتی بهوت افسرده شد. و باز تصور کنید حال و روز بابامو.. هر روز میومده و گزارش کارایی رو که دیشبش نتوسته بکنه به بابام می‌داد. بیچاره بابام...

توضیح برای کنجکاوان:‌ بعد از مدتی خوشبختانه از بهوتی دراومد( دکترا علتشو شوک عصبی تشخیص داده بودن)


۱۳- انجمن اسلامی دانشگاه شریف سایتی زده برای نظرسنجی در مورد انتخابات ریاست جمهوری.

۱۴- تحلیل و بررسی بامزه‌ی وبلاگ‌ها. از نسرین...

۱۵-یک فضولی به قصد یک تجربه:
عکس‌های سکسی چه می‌کنه!!:))
اولش فکر کردم ملت دنبال کلمه‌ی شرابن ولی دیدم نخیر کلمات جادویی چیزای دیگه‌ست!
قابل توجه هیت دوستان.

نظرها(86)

  2005-04-27  


تو سرافرازترین قله‌ی شایستگی انسانی در غریبانه‌ترین پهنه‌ی بی‌احساسی. شاید آن دورترین سایبانی ز فراغت باشد چون به یمن قدمت شب در آیینه‌ شکست... (جواد محبت)


گنجی وقتی فهمید در رژیم آرمانیش که همان جمهوری اسلامی باشه بی‌عدالتی ‌هست، تردید نکرد و به آن "نه" گفت. این" نه" گنجی خیلی باارزشه.( اینو در شماره 5 جمعه 16 بهمن نوشتم) او از همه‌ی امکانات رفاهی و پول و پله‌ای که می‌تونست عین بقیه‌ی حضرات به دست بیاره گذشت و در کنار مردم(شایدم بیشتر، در جلوی صف مردم!) به افشاگری ماهیت پلید سردمداران این رژیم و عالی‌جنابان (چه سرخ‌پوش و خاکستری‌پوش)پرداخت. او با وجود بیماری‌اش و شرایط سخت زندان هیچوقت ابراز ندامت نکرد و در برابر زورگویان نشکست. ما خواهان آزادی گنجی و دیگر زندانیان سیاسی از جمله ناصر زرافشان و... هستیم! گنجی رو فراموش نکنیم! آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند..آیا بود که گوشه‌ی چشمی به ما کنند؟(یکشنبه 6 اردیبهشت 83- شماره 12)

-------

پ.ن.
متاسفانه پسورد قالب دست خودم نیست که برای همگامی با سایر بلاگرها اسم وبلاگم رو عوض کنم.

نظرها(39)

  2005-04-25  


طنز از دید سورئالیست‌ها: آیا برای انسان امتیازی نیست که بتواند با نیشخندی خود را از قیود و موانع اجتماعی رها سازد؟ اهل طنز از زندگی فاصله می‌گیرد تا آن‌را به عنوان تماشاگر نگاه کند. در برابر او عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی در حرکتند و کافی‌ست که وی نخ‌های آن‌ها را ببیند تا پی ببرد که حرکات آن‌ها جدیتی گزافه و دروغین دارند. طنز نوعی بی‌علاقگی به واقعیت خارجی را ایجاب می‌کند و دیدگاه کسی‌ست که غوغای جهان را از بالکن خانه‌اش تماشا می‌کند. اما، تکیه بر جنبه‌های مضحک و تمسخر همه‌ی قراردادها، قهرا به طغیان بر ضد نظام موجود منجر می‌شود. به نظر فروید، طنز آشکارا به عنوان دگردیسی روح سرکشی و رد اطاعت از پیش‌داوری‌های اجتماعی ظاهر می‌شود. طنز نقاب نومیدی‌ است! فروید محکومی را مثال می‌زند که روز شنبه اورا به پای چوبه‌ی دار می‌برند و او فریاد می‌زند: "به‌به! چه‌ هفته‌ی خوبی! از شنبه‌اش پیداست." طنز سبب می‌شود در مصرف نیرویی را که درد و رنج به ما تحمیل کرده، صرفه‌جویی کنیم و ازین نظر دارای ارزش متعالی‌ست. طنز رفتار انسان عاصی‌است. طنز به ما امکان می‌دهد که دنیا را از زاویه‌ی دیگری ببینیم و روابط آشنای اشیاء را درهم بشکنیم. طنز آثار هنری را زیباتر می‌کند و به آنها غنا می‌بخشد. در شعر. داستان،‌ نقاشی، عکس، تأتر و ... بخصوص در سینما، نه فقط در سینمای کمدی که در خشن‌ترین و درام‌ترین آثار، هم همیشه رد پایی از طنز می‌بینیم. یکی از اولین کسانی که به این نکته اشاره کرد هگل، فیلسوف بزرگ آلمانی در جلد دوم کتاب" زیبایی‌شناسی‌"اش بود. او معتقد بود که در شرایطی که اوضاع سخت نامناسب جلوه می‌کند طنز به میان کشیده می‌شود و نقشی دفاعی بر عهده می‌گیرد. اما "طنز سیاه": خنده‌ای‌ست آمیخته به ناسزا که از اعماق درون عاصی انسان بر می‌آید، برای مقابله با عقاید رایج و گفتار جهانی آنها. مثال: آلفره ژاری شب پیش از مرگش در جواب دکتر سالتراس که از او پرسید چیزی که در آن لحظه می‌تواند بیشتر خوشحالش کند چیست؟ جواب داد:" یک خلال دندان!" اُ هنری به اراذل قانون‌شکن داستان‌هایش عشق می‌ورزید. و...


تعریفی کوتاه از سورئالیسم:
مکتب سورئالیسم بعد از مکتب دادائیسم و در واقع از درون آن برخاست.
سورئالیسم عصیانی بر ضد تمدن است، نه تنها انقلاب فکری و هنری، که خواهان انقلابی اجتماعی و آزادی کامل بشریت است.

این مکتب از درون جوانانی برخاست که در اثنای جنگ جهانی اول(1918-1914) نوجوان بودند. این جوانان هم پوزیتیویسم را رد می‌کردند و هم مذهب را. آنها معتقد بودند که جنگ نه بلایی آسمانی و طبیعی‌ست و نه تجربه‌ی روانی. بلکه فاجعه‌ای‌بود بی‌سبب که رشد فرهنگی دنیای جدید را به مرگ تهدید می‌کرد.


آندره برتون اولین رهبر سورئالیست‌ها بود که در سال 1920 عده‌ای از شاعران و نقاشان را به‌دور خود گرد‌آورد.


کتاب‌ مکتب‌های ادبی- رضا سید‌حسینی
حدود 180 صفحه‌ی این کتاب به سورئالیسم اختصاص دارد.

یک شعر سورئالیستی از ژاک پرور:
"قصه‌ی اسب"
ای آدم‌های خوب، ‌شرح پریشانی مرا بشنوید( یاد این شعره افتادم: دوستان شرح پریشانی من گوش کنید، بهتر آن‌است که این قصه فراموش کنید...)
قصه‌ی زندگی‌ام گوش کنید
یتیمی با شما حرف می‌زند
و درددلش را می‌گوید
هین! هین!
یک روز، یک سرهنگ
نه، ‌یک شب بود،
یک سرهنگ زیر ران خود
دو اسب را کشت
این دو اسب اینها بودند...
هین!هین!
زندگی چه تلخ است
این دو اسب، پدر بیچاره‌ی من
و بعد مادر بدبخت من بودند
که زیر تخت قایم شده بودن.
زیر تخت همان سرهنگ که...
که در پشت جبهه
در یکی از شهرهای کوچک جنوب قایم شده بود.
سرهنگه حرف می‌زد
شب‌ها با خودش حرف می‌زد
از کاروبارش حرف می‌زد
و این‌طور شد که پدرم
و این طور شد که مادرم
هین! هین!
یک شب از غصه‌مردند...
....


شعرش خیلی طولانیه. اصلا بهتره خودتون کتاب رو بخرید و در مورد همه‌ی مکتب‌ها بخونید! مگه من میرزا بنویسم؟:)
خسته شدم، حرفای خودمم دیگه نشد بنویسم. شاید فردا اضافه کردم.


------------------------

X -گنجی رو فراموش نکنیم.
یونس در مورد گنجی پیشنهادی داده... البته زیاد با تغییر اسم وبلاگ موافق نیستم. ولی همه‌مون باید خواهان آزادی تموم زندانیان سیاسی با هر مرام و مسلک باشیم.
خبرچین اسامی وبلاگ‌هایی رو که گنجی رو فراموش نکردن اعلام می‌کنه!

-XXکاری جدید از برونو پوزتو کاریکاتوریست ایتالیایی...

XXX- دختری که در سفر اهواز باهاش آشنا شدم و دانشجوی یکی از دانشگاه‌های اهوازه پریروز زنگ زد و گفت: اهواز خیلی شلوغه و حالت حکومت نظامی داره. بیشتر عرب‌ها چه زن٬ چه مرد،‌به عنوان اعتراض لباس عربی می‌پوشن و گاهی به اتوبوس توریست‌ها و به مغازه‌ها و بانک‌ها حمله می‌کنن. نیروی سرکوب کم آوردن و از نیروی انتظامی خرم‌آباد و شهرهای دیگر همجوار با استان خوزستان هم استفاده کرده‌ن.
شمخانی رو که رفته اونجا مثلا آرامش برقرار کنه با سنگ زدن.
مرتب از لشکرآباد صدای تیراندازی میاد. شادگان و حمیدیه هم شلوغه.( البته اون موقع که به من زنگ زده بود)

پرسیدم چندتا کشته شدن؟ گفت تا اونجایی که از دوست همکلاسیش که اهل ماه‌شهره شنیده ۳۰ نفر فقط در ماه‌شهر کشته شدن. دو تا جوون بیست و چند ساله‌ی فامیل دوستش هم جزء کشته شده‌هاست.

گفتم: تنها دلیلش انتشار این نامه بوده؟ فکر نکنم ابطحی همچین نامه‌ای بده!
گفت: دلیل اینکه این نامه رو باور کردن این بوده که از چندی قبل شروع کرده بودن به تبعید سران قوم عرب به شهرهای دور دست . در صدا و سیمای خوزستان هم یواش یواش دست به پاکسازی عرب‌ها زده بودن و شغل‌های کلیدی رو به لرهای خوزستان دادن.

گفت حالا دولت از ترسش سعی می‌کنه در هفته‌ی وحدت هر روز راه‌پیمایی فرمایشی وحدت راه بندازه. هر مقامی هم که میاد اهواز میاد قول ساختن یه چیزی رو می‌ده و میره. از جمله پاکسازی رود کارون. اومدن با عجله هم حوضچه‌هایی برای تخلیه‌ی لجن‌های ته رود کندن.
ولی این عرب‌ها که من می‌بینم با این چیزا راضی نمی‌شن. (اینا حرفای اون دختره ست ها...)


XXXX چند روز پیش وقتی شنیدم کارخونه‌ی اتوموبیل‌سازی ام.جی. روور انگلیس ورشکست شده به شوخی به دوستام گفتم: ببینید کِی گفتم؟ همین‌روزا ایران میره می‌خردش. دلیلش هم خریدن پیکان از کارخونه‌ی ورشکسته تالبوت بود. کلا ایران دوست داره کارخونه‌های ورشکسته و زیان‌ده و فلک‌زده رو بخره. پراید هم تقریبا همچین‌وضعیتی داشت.
همه خندیدن و خودمم این حرفم اونقدر به نظرم مسخره اومد که جای دیگه نگفتمش. وقتی تو روزنامه خوندم که واقعا ایران داره برای خریدنش مذاکره می‌کنه از خنده مُردم!
نکته‌ی انجرافی:‌ اگه مُردم پس چه‌جوری دارم وبلاگ می‌نویسم؟:)


XXXXX یکی بهم گفت حالا که شبا این‌قدر خوابالو و گیجی٬ روزا وبلاگ بنویس.
گفتم اولا که روزا معمولا اون‌قدر گرفتارم که اصلا پای کامپیوتر نمی‌تونم بیام و دوما که مهمترین دلیلش هم هست اینه که اگه روزا بنویسم چه‌ بهانه‌ای برای چرت و پرت نوشتنم بیارم؟:)

XXXXXX عکس بالا رو گیسوی نازنین برام فرستاده. پیاله‌ی پر از زیتون پرورده‌ هم حاصل زحمات خودشه. دستت درد نکنه. اولش فکر کردم ننه گیسو یعنی مامانش:)
این عکس واسم دوهزار تومن آب خورد....(اینم جای دستت درد نکنه‌ست...)‌ آخه از بس از دیدنش دهنم آب افتاد به محض رد شدن از اولین مغازه‌ی زیتون‌فروشی نتونستم از خریدنش خودداری کنم و شد آنچه نباید می‌شد.
بعضی مردای باوفای ایرانی: عزیزم٬ تو دوست‌دخترمی اون زنمه. مسئله رو قاطی نکن!

XXXXXXX حسن‌آقای عزيز يه سايتی راه انداخته برای تحريم انتخابات. کاش همه بتونيم به يه نتيجه‌ی مشترک برسيم . اين‌جوری می‌شه يه کارايی از پيش برد:)

XXXXXXXX یوسف بنی‌طرف در جمعي در کانون مدافعان حقوق بشر فرياد برآورد :
- در خوزستان ۶۰ نفر را کشته اند و ۱۲۰۰ نفر را دستگير کرده اند .
و ساعتي پس از خروج از جلسه توسط دادگاه انقلاب اسلامي بازداشت
شد و روي حکم جلبش نوشته که به مقصد اوين برده ميشود . از وبلاگ نانا


XXXXXXXXX جوابای نظرخواهی مطلب انتخاباتم رو با تأخیر دادم. لطفا بخونید تا انرژی هدر داده شده و خیطی به حساب نیاد...
ُ
XXXXXXXX Xبابا اینا ایکس نیستن! وقتی ستاره می‌زنم اینا میاد. من بی‌تقصیرم:)
احساساتتون جریحه دار نشه. هیچکس به دنبال ایکس های سکسی به اینجا نبومده. بیشترین کسایی که امروز اینجا رو سرچ کردن دنبال علامت + (به‌علاوه) بودن!

نظرها(72)

  2005-04-21  

1- راه، در جنگلِ اوهام، گُم است.
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتوِ خورشیدِ حقیقت باید!...
(هوشنگ ابتهاج)


2- امسال قراره امتحانای آخر سال تحصیلی مدارس راهنمایی و دبیرستان‌ها رو قبل از 14 خرداد بگیرن تا بچه‌ها برای فعالیت در انتخابات رئیس‌جمهوری وقتشون آزاد باشه. چه خیال خامی! به قول شاعر‌گفتنی: عمو جان! گذشت آن زمانی که آن‌سان گذشت!
الان دیگه 8 سال پیش نیست که بیشتر ماها درس و کار و زندگی‌مونو ول کرده بودیم و چسبیده بودیم به خاتمی.

3- از رأی دادنم به خاتمی پشیمون نیستم. دوره‌ای بود که باید طی می‌شد. بخش عمده‌ای از فعالیت ما برای خاتمی بر می‌گشت به نفرت ما از جناح فوق‌مرتجع راست و نایب برحقش ناطق‌نوری.
من دوره‌ی بعد هم دوباره به خاتمی رأی دادم. نه با شور و شر دفعه‌ی پیش. نه با امید. که باز هم برای از دست ندادن چیزهای خیلی کوچک که بعضیاشون مبتذل هم به نظر می‌رسید. و باز یکی از علت‌های بزرگش نفرت از جناحی بود که چشم نداشت ببینه کسایی از میون خودشون چند سالی از یک‌ونیم قرن عقب‌افتادگی اونا جلوترند.
یادمه برادرم که در دوره‌ی قبلش با اینکه از نظر سنی نمی‌تونست رأی بده ولی در و دیوار محله‌و خیابون رو با دوستاش پر کرده بود از عکس خاتمی، این‌بار با اکراه اومد پای صندوق. پدرم اعتقاد داشت که چاره‌ای برامون نمونده هر 4 سال باید یک قدم به پیش بریم و من اینجا نوشتم که اینطوری صدها سال طول می‌کشه تا یه رئیس‌جمهور واقعا دموکرات و مردمی بیاد رو کار.

4- و امروز، اصلا نمی‌تونم تصمیم بگیرم که رأی بدم یا نه.
روراست بگم حسودیم می‌شه بعضیا با اطمینان و اعتمادبه‌نفس می‌گن رأی می‌دیم و یا خیلی قاطع می‌گن رأی نمی‌دیم! و من موندم حیرون که چه چیزایی باعث شده که اونا بتونن تصمیم بگیرن.
وقتی دلائل موافق رأی دادن رو می‌شنوم قانع نمی‌شم. دلائل مخالفین هم می‌شنوم احساس می‌کنم ممکنه چیزایی رو از دست بدیم!

- می‌شینم به کاندیداها فکر می‌کنم . به رفسنجانی که بیشتر به فکر جمع‌آوری مال و منال برای خاندان خودش بوده تو این چند سال تا به فکر مردم باشه... و حرص و طمعش حتی در بازدیدهاش از کارخونجات. او از قبل دستور می‌داد کادوی گرونی براش تهیه کنن که برابر با سود چند ماه کارگرای اون کارخونه‌ها بود. ولی الان در حرف از عدالت اجتماعی دم می‌زنه. وقتی با اون حالت مشمئزکننده می‌گه مردم نیاز به رئیس جمهور مقتدر دارن و از اون طرف می‌گه شنیدیم مردم مارو می‌خوان، حالم بد می‌شه.
دلم نمی‌خواد رفسنجانی بشه رئیس‌جمهور.

- دلم نمی‌خواد ولایتی بشه. می‌گه مردم حق بزرگی بر گردن انقلاب دارن(لابد با انتخاب کردن شما این حق ادا می‌شه!). نخیر آقا! مردم دیگه حوصله‌ی شماها رو ندارن. مردم انقلاب نکردن شما تشریف بیارید روی گردنشون سوار شید و دیگه دلتون نیاد پیاده بشید!

- لاریجانی که ازش متنفرم. این چند سال چقدر با این صدا و سیماش مزخرف‌ترین و احمقانه‌ترین برنامه‌‌ها رو به خورد مردم داد. اونم با پول کی؟ با پول خود مردم! پول‌ها رو در گلوی کم‌هوش‌ترین و مرتجع‌ترین و بی‌هنرترین آدما ریخت و سلیقه‌ی مردم رو چنان پایین آورد که سریال‌خوش‌رکاب جزء محبوب‌ترین سریال‌های عید می‌شه. فرزند خلفش ضرغامی که تا مدتی پیش فرق میز مویلا رو با تخت مرده‌شور خونه نمی‌دوست داره گند او رو دنبال می‌کنه. کسایی که تو صدا و سیما رفت و آمد دارن حتما دستورالعملشو روی دیوارهای سازمان خوندن که:" از سال 84 گرفتن نماهای نزدیک(کلوز آپ) از زنان ممنوع است."
× تو شهرستان‌ها که خیلی وقته ممنوعه.
عید امسال در تلویزیون خوزستان آقای منوچهر آذری و مجری اهوازی هنرپیشه‌ی زنی رو به عنوان میهمان آورده بودن. ما بارها کلوزآپ مجری‌ها رو داشتیم ولی نمای هنرپیشه‌ی زن از اکستریم لانگ شات جلوتر نرفت. صدای خانمه برام آشنا بود و آخرش نفهمیدم کیه!
× هشت ساله که این آدم اجازه نداده کسی عکس خاتمی(که نهایتا از اعوان انصار خودشونه) رو تو اتاقش در سازمان صدا و سیما بزنه. این با مردم عادی چه رفتاری می‌خواد داشته باشه؟


- احمد توکلی که وقتی وزیر کار بوده جنس ضد کارگر و ضدمردمی‌شو نشون داده و فکر کرده مردم الزایمر دارن و حالا با ژست مردم‌دوستی و ضد تعصبات قومی اومده میدون و معتقده که مقبولیتش بیشتر از کاندیداهای دیگه‌ست! (مرسی اعتماد به نفس!)

- قالیباف که هر چند می‌گن سیستم پوسیده‌ی نیروی انتظامی رو یه کم ترمیمش کرد. پلیس زن رو آورد و 110 و .... اما این نیروی انتظامی آخرش قراره حامی منافع چه کسی باشه؟
آهای تویی که می‌گی من به قالیباف رأی می‌دم چون کشور ما احتیاج به یه فرد نظامی داره و اغتشاش‌های اخیر رو مثال میاری. نگفتم حمله‌به مدارس ممکنه بازی‌یی باشه که از طرف طرفداراش داره اجرا می‌شه که بگیم یه فرد قاطع و نظامی الان بهترین گزینه‌ست؟
یاد برنامه‌ی صندلی داغش در تلویزیون می‌اُفتم و گوله‌گوله اشکاش برای برادر شهیدش..
و اون خاطره‌ای که تعریف کرد. تو یه بوتیک رفته شلوار بخره. فروشنده داشته آهنگ غیر مجاز گوش می‌داده وقتی اینو شناخته خاموشش کرده و اینم گفته عزیزم! اگه فکر می‌کنی درسته بذار باشه و اگه فکر می‌کنی غلطه دیگه گوشش نده. حتی برای تبلیغِ خودش هنوز دلش نمیاد بگه آهنگی که یه جوون گوش می‌ده به من مربوط نیست!
یاد این حرفش در تلویزیون می‌افتم که با این همه پست و منصب و مقام تازگی رفته خلبانی یاد گرفته و هفته‌ای چند پرواز انجام می‌ده و اونجا هم حقوق می‌گیره. کشوری که هزاران جوون بیکار در آرزوی خلبان شدن می‌سوزن و این آقا به صدها راه درآمدش قانع نیست و تازه توقع داره ناخدایی‌ی کشتی شکسته ایران رو هم بهش بدن!(ماشالله به اشتها!)

- به محسن رضایی فکر می‌کنم و به احمدی نژاد و... اصلا نمی‌شه حرفشون رو زد.

- به کروبی که می‌خواد با لبخند و الکی همه رو با هم آشتی بده و بگه کشور ما خیلی خوشبخته که اسلامیه و مارو داره که در خدمت شماها هستیم( در درجه‌ی اول همه‌شون در خدمت جیبشونن. کیه که ندونه ثروت کشور ما افتاده دست ده خاندان از آخوندهاست و همه با هم فامیلن) از اینکه قراره به هر ایرانی ماهی ۵۰ هزار تومن بده٬ با اینکه جکش تکراریه٬ خنده‌م می‌گیره. لابد در خونه‌مون هم میاره می‌ده.

- و به دکتر مصطفی معین فکر می‌کنم که می‌گه از حق مردم جانانه باید دفاع کرد. کاری که خاتمی‌هم گفت و نتونست. از 5 "صاد" حرف می‌زنه: صداقت،‌ صمیمیت، صراحت، صبوری و صلابت!(چه مدیر تبلیغات بامزه‌ای داره این معین)
لابد با صداقت تموم می‌گه ببخشید مردم که کاری براتون نمی‌تونم بکنم.
با صمیمیت به دانشجوها می‌گه گوگوری‌مگوری‌های من، بی‌خیال سیاست شین و به درس و مشقتون برسید.
با صراحت می‌گه مردم عزیز و دلبند، همینه که هست.آش کشک خاله‌تونه.
و می‌گه مردم صبور باشید ایشالله در برنامه‌ی 5 ساله‌ی نود و پنجم اوضاع مملکت کمی بهبود پیدا می‌کنه.
و اما صلابت، به قول خودش یعنی پایداری و ایستادگی و نه استعفا! یعنی عین خاتمی حتی شده دو دوره رئیس‌جمهور خندان و موش‌موشکتون باقی می‌مونم و هر بلایی حکومت سرتون آورد به روی مبارکم نمیارم و استعفا نمی‌دم.
به دلایلی که بعضیا برای رأی دادن بهش میارن فکر می‌کنم: در فلان‌جا آستین‌کوتاه پوشیده بود، پس آدم خوبیه. در فلان خیابون دیدم ماشینش پنچر شده و داشت پنچری می‌گرفت، پس خیلی خاکی و مردمیه.(چه دلایل محکمی!)

- به دکتر یزدی فکر می‌کنم که طبق هر دوره تبلیغاتش رو شروع کرده ولی ایشالله در برنامه‌ی 5 ساله‌ی نود و ششم قراره صلاحیتش قبول ‌بشه.

- فکر می‌کنم به آدم‌های باصلاحیتی که هیچکدوم در این بازی راه داده نشده‌ن و تا اینا هستن هیچوقت هم راه داده نمی‌شن.

لیست کاندیداها رو برای خودم به ترتیب "نفرت" ازشون تنظیم می‌کنم. پیش خودم می‌گم اگه اون منفورتره بیاد رو کار، چه‌جوری تحمل کنم هر روز تو تلویزون ببینمش و تو روزنامه‌ها افاضاتشو بخونم؟

دلائل افراد ساکن خارج‌ازکشور برای رأی ندادن رو می‌شنوم. که با اطمینان می‌گن رأی ندین بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. نمی‌دونن که رنگ سیاه هم برای مایی که اینجا داریم زندگی می‌کنیم والورهای مختلفی داره. فکر می‌کنم مگه همه‌ی کاندیداهای خارج از کشور کاملا مطابق میل مردمن که بهشون رأی می‌دن. مگر کاندیداهای مطرح آمریکا فقط بوش یا کری نبودن؟ آیا گوشه‌ای از دنیا هست که کاندیداهاش واقعا باصلاحیت‌ترین آدم‌ها باشن؟
دلایل دیگه‌ای برای رأی ندادن می‌شنوم که قلبا قبولش دارم ولی شدیدا مرددم. آیا اگه کمک کنم اون پایین لیستیه(کمتر منفورتره) بیاد تا اون منفورترین‌ها نیان، بهتر نیست؟


5- این یکی از بهترین مصاحبه‌ای‌یه که در مورد عشق خوندم.
مصاحبه‌ی مجله‌ی اشپیگل با هلن فیشر (Helen fisher) ، محقق و انسان شناس دانشگاه روتگر نیوجرسی. یکی از سرشناسترین محققین موضوع عشق در سطح جهان!(قابل توجه کپی-پسته!کاران. اقلا ازین جور مطالب کپی کنید)
شبنم عزیز کارِت خیلی درسته. دستت درد نکنه!


6- آقای دودانی عزیز شما خودتون یکی از فرماندهان کل قوایید، چوبکاری نفرمایید!


7- اون دفعه یادم رفت از اونایی که با ای‌میل بهم فیلتر شکن‌ معرفی کردن تشکر کنم. ممنون و چه خوب کاری کردید تو نظرخواهی ننوشتید. حواسم نبود ممکنه اینا هم فیلتر بشه.
و یه تشکر دیگه به خاطر لینک‌هایی از زندگی هوشنگ ابتهاج.


8- به جان شما این خواهران شهادت‌طلب زیتون به من هیچ ربطی ندارن. این‌قدر نپرسین.
ما همیشه تو کار عملیات صلح‌طلبانه بودیم و هستیم داداش!

۹- پژمان مقصودی در مورد حوادث اخیر خوزستان نوشته : سیاست های تهوع آور نژادی، مردم بزرگ خوزستان را غریبه هایی صغیر پنداشته، با حرص و ولعی مثال زدنی خون این ملت را مکیده است و هیچ سهمی هم حتی از حقوق اولیه برای شان قائل نمی شود. آنچه امروز بر سر مردم مظلوم خوزستان می آید، قلب را چنان می فشرد که خون از دیدگان آدمی جاری می شود.... بقیه‌ش

۱۰- این‌روزها بیشتر از همیشه نیاز به تشکل حس می‌شه.
اگر براتون آزادی بیان در وبلاگستان مهمه و دوست دارید به خاطرش فعالیتی بکنید بیایید عضو پن‌لاگ بشید.
اول اساسنامه‌شو بخونید. حتی اگر فکر می‌کنید که اشکالاتی داره شما بیایید رفعش کنید! نظر بدید. بحث کنید.
یادمون باشه: "اینان هراسشان ز یگانگی ماست."


۱۱- وقتی از جنگلِ گُم
پا نهادی بیرون،
و رها گشتی
از آن گره‌کورِ گُمار
ناگهان
آبشاری از نور
بر سرت می‌ریزد...
(هوشنگ ابتهاج)

پ.ن.
۱۲- مصاحبه‌ی ولگرد با من در نظرخواهی:)
آخه نظرخواهی جای مصاحبه‌ست؟‌( بابا به خدا من این‌قدر هرهرکرکر نمی‌کنم:) خیلی جدی‌ام!!)

۱۳- وبلاگ دانشجو...

نظرها(107)

  2005-04-20  

توجه!
جدیدترین نامه‌ی محرمانه آقای محمد علی ابطحی در خصوص پراکنده کردن مردم ایران که هم‌اینک به دستم رسیده به سمع(!) و نظر شما می‌رسانم.


بالای نامه نوشته:
مواظب باشید! این نامه خیلی محرمانه‌ است!(+ مهر مربوطه)

بسمه تعالی

رياست محترم سازمان برنامه و بودجه کشور
جناب آقای دکتر نجفی-
( ترو جان مادرت این یکی لو نرود)

با سلام
پيرو سياستهای در نظر گرفته شده و مصوبات شورای امنيت ملی در خصوص تغير ساختار
جمعيتی کل ایران و توزيع و پراکنده‌ کردن مطلوب آنان در ديگر نقاط کشور، لازم است بندهای مصوب ذيل الحاق و به واحدهای تابعه ابلاغ و سریعا ارسال گردد.( امیدوارم این‌ یکی دیگر گندش در نیاید.)

1- با توجه به انتخاب جلال طالبانی رئیس‌جمهور جدید عراق، ترتيبی اتخاذ گردد که جمعيت کردهای کردستان و کرمانشاهان خیلی به آهستگی و با آرامش در ظرف حداکثر دوهفته٬ به یک‌دهم برسد و در عوض مردم غیورقم به آن خطه کوج نمایند.

2- ترتیبی اتخاذ گردد که جمعیت بلوچ درسیستان بلوچستان یواش یواش (در عرض یک هفته )به سوی منطقه‌ی اردبیل تارانده شوند و قوم لر به آن‌جا کوچانده شود. شنیده‌ایم تازگی‌ها لرها خیلی پررو شده‌اند. بروند کمی آب و هوای گرم بخورند تا حالشان جا بیاید.

3-مردم استان گیلان باید به هرمزگان بروند تا این‌قدر به سرسبزی استانشان ننازند. و در عوض مردم استان فارس به گیلان بروند لازم به ذکر است که اگر شیرازی‌ها اصرار کردند اجازه بدهید تخت جمشید و آرامگاه سعدی و حافظ، راهم با خودشان ببرند. حوصله‌ی درگیری نداریم!

4- مردم استان خراسان(هر سه استان داخلش) که به بزرگی استانشان می‌نازند هر چه زودتر به استان بوشهر رانده شوند تا بفهمند یک من ماست چقدر کره دارد و به جایش مردم استان مرکزی را به خراسان بفرستید تا آنها هم مدتی به امام رضا خدمت کنند.

5- ترتیبی اتخاذ گردد که مازندرانی‌ها به کرمان و کرمانی‌ها به کهکیلویه و بویر احمد. اصفهانی‌ها به آذربایجان شرقی و یزدی‌ها به آذربایجان غربی بروند..

6-خلاصه، هر چه زودتر ترتیبشان را بدهید. اصلا بهتر است مردم ایران را در یک قوطی بریزید وقوطی را خوب تکان دهید تا با هم قاطی شوند. مردم وقتی در شهر خودشان زندگی می کنند کله‌شان پر باد است..

7- محو تدریجی اسامی مورددار خیابان‌های تهران . مثلا تابلوی خیابان رشت را کم‌کم پاک کرده و به جای آن بنویسید خیابان هشتگرد!
نام خیابان ستار خان را میرزا کوجک جنگلی و نام خیابان دکتر شریعتی را دکتر خانمی بگذارید.

8-هرچه زودتر نام خیابان انقلاب به خیابان آرامش و میدان آزادی به میدان اسمشو نبر تغییر یابد.


۹- برای خوشی دل مستضعفان، محله‌ی نازی‌آباد به زعفرانیه و قلعه مرغی به دربند تغییر نام یابد.
و از آن طرف سعادت‌آباد به اسلام‌شهر و شهرک غرب به جوانمرد قصاب تبدیل شود.


10- اثرات این دستور‌العمل‌های من به زودی بر همگان معلوم می‌شود.

11--طبق بخشنامه 416-3-ب-2/971/5-7 مورخ ۲۰/۱/۱۳۸۴تسهيلاتی برای این‌کارهای ریشه‌ای در نظر گرفته‌ام که که متعاقباً اعلام مي‌گردد.

۱۲- اگه بگذارند به زودی ایران را سراسر گلستان می‌کنم!(البته استان گلستان.)

قربان شما:سیدمحمد‌علی ابطحی

(برای محکم‌کاری٬ پیشاپیش نوشتن این بیانیه را تکذیب می‌کنم!)
رونوشت:
- وزارت اطلاعات.
- وزارت کشور
- وزارت مسکن وشهر سازی
- -وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
- بنیاد مستضعفان
- شرکت آب و فاضلاب(آبفا)
- سازمان پارک‌ها و فضای سبز
-سازمان کشتیرانی و بنادر
- خانم دکتر ابتکار
- زیتون بی‌مزه
( زیتون جان در سفرنامه‌ت به خوزستان نوشته بودی که خوزستانی‌ها بخصوص عرب‌ها خیلی به حکومت فحش می‌دهند. خواستم درستش کنم٬ نذاشتند! لطفا بگو دیگر کجاها زیر سرشان بلند شده است تا برایشان دستورالعمل صادر کنیم!)

نظرها(70)

  2005-04-18  

1-"برای خودتان یک‌سری اصول و قاعده‌ی کلی داشته باشید.
هیچ‌وقت از اخراج شدن نترسید! اگر می‌دانید نکته‌ای صحیح است شدیدا بر سر حرفتان بایستید.
برای اعتقادتان مبارزه کنید. اصلا کوتاه نیایید.
معمولا در آینده به‌خاطر این مقاومت و پایداری بر سر اصولتان مورد تحسین و ستایش همه قرار می‌گیرید."
این جمله‌ها رو " جیمز فولی" کارگردان سینما گفته.
خیلی جالبه، شنبه که با ناراحتی روزنامه‌ی شرق رو همین‌طوری عین فال گرفتن باز کردم، این جمله‌ها اومد. جمله‌هایی که شدیدا بهشون احتیاج داشتم و منو از تردید این دو روز سخت درآورد.

2- "یک عزت نفس و غروری محکم( حیف که ننوشته مترجمش کیه!) که درست به‌کار گرفته شود نه نابجا داشته باشید.
صداقت همان چیزی‌است که این قدرت را کارامد می‌کند. ببینید، در بحث‌ها و مشاجرات قرار نیست برنده باشید. بلکه باید در هر چیزی که فکر می‌کنید درست‌تر است و به بهبود کار می‌انجامد حاضر شوید و همکاری کنید. این نباشد که تنها وقتی حرف خودتان درست است با بقیه همداستان شوید..."
(بازم از جیمز فولی)
دمش گرم! خیلی حرفای خوبی زده.

3- عزت‌نفس در وبلاگستان هم چیز خوبی‌ست.(امام زیتون‌العابدین)
گاهی چیزایی پیش میاد که آدم یاد فیلم "ساز دهنی" امیر نادری می‌افته. کسی که ساز دهنی داره دیگرانو استعمار و استثمار می‌کنه و بعضیا به خاطر یه ساز‌دهنی ناقابل به چه چاپلوسی‌هایی تن می‌دن.

4- آدم‌های طوطی‌صفت در وبلاگستان، به جای قرقره کردن حرفای دیگران از کپی-پِیست استفاده می‌کنن. و اگه خیلی دیگه بزرگواری کنن یه لینک هم به صاحب حرف می‌دن.

5- بهتر نبود به جای فرستادن خاتمی به مراسم ختم ژان‌پل‌دوم، اسمشو نبر ِ دوم رو می‌فرستادیم؟ یه دهن کجی حسابی به موشه‌کاتسف می‌شد.
وقتی آقاموشه‌دست راستشو برای دست‌دادن دراز می‌کرد، اسمشو نبر دوم با دست چپ می‌تونست یه بی..خ گنده بده.

6-شوخی:
تو وبلاگستان یه زمانی مُد شده بود برای نشون دادن آخر ِ آزادی بیان به ابطحی فحش می‌دادن بعدش مد شد به درخشان فحش بدن و حالا خورشید‌خانم:)
اگه بلد نیستی، کپی‌پیست طوطی‌وارانه از فحش‌های دیگران کارتو راحت می‌کنه ها...
(منظورم به انتقاد و یا بررسی یا حتی مخالفت با عقایدشون نیست‌ها...)

7- دَدَم یاندی!
وقتی ساعی می‌ره رو سکو که مدالشو بگیره،‌ به جای سرود" سر زد از افق" سرود " ای ایران" پخش می‌شه و.... چه فاجعه‌ای:(

8- چرا دیگه ناز‌بانو نمی‌نویسه؟
سولانژ کجاست؟ روشن ؟ من و شایان؟ بهزاد؟ مریمی؟ سو و شون؟ چرتینکوف؟ دغدغه؟ شین(فروغ)؟ چای تلخ؟....؟ ....؟ بعضیا هم که بعد از آپدیت یادشون می‌ره پینگ کنن.

9- خدا رو شکر! حسن‌آقا هم بعد از غیبتی کوتاه و پس از مطالعه‌ و سوالات دینی از برادران ارزشی به آغوش اسلام پناه برد! مبارک باشه برادر:)

10- توجه، توجه! علی تمدن افشا می‌کند:
اخبار پشت پرده از انتخابات رياست جمهوری :)

11-+18
فیلم "غزل" مسعود کیمیایی رو دیدم. این فیلم در سال 1355 ساخته شده. در مورد 2 برادره که در جنگل زندگی می‌کنن و زندگی سرد و بی‌روحی دارن.( با بازی فردین و فرامز قریبیان) تنها ارتباط این دو برادر با دنیای خارج اینه که هر شب‌جمعه سوار اسبشون می‌شن و می‌رن روسپی‌خانه‌ی شهر.
روزی برادر بزرگ زنی روسپی( با بازی پوری بنایی) رو به خونه‌ی جنگلی‌شون میاره که هم کارشونو راه بندازه و هم براشون غذا بپزه و رفت و روب و شست‌و شو کنه. زن به قول برادربزرگه یه زن کامله. هم زیباست، هم لوند و خندان و هم عین یه اسب بارکش کار می‌کنه. برادر کوچیکه اول به خیال اینکه برادر بزرگه عاشقشه بهش دست نمی‌زنه( تیریپ مرام) ولی بعدا وقتی می‌بینه برادر‌بزرگه اصرار می‌کنه یه شب درمیون پیش زن می‌خوابه.
این‌جوری دیگه نیازی نیست شب‌جمعه‌ها به شهر برن پول خرج کنن و با صاحب اونجا در بی‌افتن و خونه‌شون هم بوی زندگی می‌گیره.
کم‌کم دو برادر حس می‌کنن که هر دو عاشق زن یعنی غزل شدن (هووهای نوع ب) با شوخی که زن می‌کنه و وانمود می‌کنه که حامله‌ست، هر دو مرد غیرت‌شون گل می‌کنه که اگه واقعا غزل حامله بشه بچه مال کدومشونه. تصمیم می‌گیرن دوباره زنو برگردونن جای اولش. و برمی‌گردوننش...
بعدش دلتنگی هر دو... بعد از چند روز می‌رن برمی‌گردوننش.
با اینکه زن به نحو احسن به هر دو می‌رسه و هیچ انتخابی بینشون نمی‌کنه ولی
دوباره غیرت هر دو برادر گل می‌کنه و این‌دفعه تصمیم می‌گیرن معشوق مشترکشونو بکشن و... می‌کشنش...
این فیلم اقتباسیه از داستان پنج صفحه‌ایِ "مزاحم" نوشته بورخس. در داستان مزاحم یکی از برادرها برادر دیگه رو می‌کشه و وقتی ایرانیزه و کیماییزه می‌شه این زنه که باید بمیره تا برادرها پیمانشون با هم محکم‌تر بشه.

12- یکی از استادای دانشگاه هنر تعریف می‌کرد دانشجوهای مذکر رشته‌ی سینما مثل سینماگران دهه‌ی 50 علاقه‌ی شدیدی به فیلم‌ساختن در مورد زنان خیابانی و روسپی دارن. از هر ده‌تاشون حداقل 8تاشون فیلم‌نامه‌ای در این مورد نوشتن. اکثرشون مثلا برای تحقیق با یکی از این جور دختران و زنان دوست می‌شن. و جالبه که قهرمان داستان هیچ‌کدومشون در فیلم این زنان رو در فیلم به همسری نمی‌گیره. فقط خونه‌ای براش می‌گیره و نون و پنیری برای خوردن و می‌گن همین‌جا بتمرگ و فقط با من باش. و صد البته قهرمان فیلم زن و بچه هم داره و بی‌خبر از این کار آقا.
مُردم برای این مرام و معرفت و زن‌دوستی‌ و اینجور فیلمنامه‌های مردونه...
پ.ن. روزبه : هرزه مردان دیار ما...

از استاد پرسیدم دانشجوهای دختر بیشتر در چه مورد فیلم می‌سازن؟ گفت دخترا هم عاشق فضاهای کافی‌شاپی‌ان. حتما سیگاری به دست قهرمان فیلم می‌دن و لباس و آرایش آن‌چنانی و جفای یار و حاضر نشدنش سر قرار و اشک و آه و گاهی ساختن دو سه رقیب با هم و آوار شدن بر سر عاشق بی‌وفا...

۱۳- این نظرخواهی من نیم‌ساعت طول می‌کشه تا باز شه.
نوشته‌هامو معمولا آفلاین می‌نویسم و گاهی قبل از کامنتای قبلی رو خوندن. ببخشید اگه جوابشون دیر می‌شه.

۱۴- اگه می‌شه چند تا سایت ضد فیلترجدید معرفی کنید. بعضی از آنتی‌فیلترها خودشون فیلتر شدن.ممنون.

نظرها(62)

  2005-04-16  

چراغی به دستم
چراغی در برابرم.
من به جنگ سیاهی می‌روم...
(شاملو)

1- " موريس معتمد نماينده كليميان در مجلس اسلامي در نطق پيش از دستور خود از صدا و سيما به دليل پخش سريالهاي ضد يهود انتقاد كرد.
او گفت: توهين به يهوديان و انتساب مطالب خلاف واقع به آنها در سريالهاي تلويزيوني طي ‪۱۲‬ سال گذشته نه تنها موجب رنجش خاطر كليميان شده بلكه به جرات مي‌توان گفت كه موجب مهاجرت درصد قابل توجهي از كليميان به خارج از كشور شده است."
چون خود من از کودکی مزه‌ی تبعیض و اقلیت بودن رو با پوست و خون خود احساس کرده‌ام(به خاطر اقلیت بودن مادرم...) کاملا بهشون حق می‌دم. یه دوست کلیمی در مدرسه داشتیم که بیشتر بچه‌ها با نیش زبونشون اذیتش می‌کردن. می‌گفتن خونه‌ی فلانی نریم که ما رو می‌کشن و با خون‌مون نون مخصوص یا "مصا" می‌پزن. یا آدم‌های کثیفی هستن. من هم اون‌موقع و هم الان کلی باهاشون رفت‌وآمد کردم. ‌هم از ما تمیزترن. هم همیشه زنده از خونه‌شون بیرون میام:)مصاشون هم اصلا بوی خون نمی‌ده.
چندروز دیگه هم عیدشونه و از الان عید پسح(اگه اسمشو اشتباه نکرده باشم) رو بهشون تبریک می‌گم.
رادیو تلویزیون ما به جای آگاه کردن مردم به این اشتباهات، با فیلم‌هایی که نشون می‌ده می‌خواد فاصله‌های بین مردم رو بیشتر کنه. فیلم‌های ضدکمونیستی و ضدمذهب‌های دیگه رو به همین علت مرتب نشون می‌ده. بی‌خود نمی‌گن تفرقه بینداز و حکومت کن!

2- راستش من الان هم تو جامعه احساس اقلیت بودن می‌کنم. به خاطر افکارم.(خوشبختانه تو بلاگستان این‌ احساس رو ندارم)
این پنجشنبه به‌خاطر اینکه نمی‌تونم زبونمو نگه‌دارم و حرفامو رک می‌زدم از یکی از کارهام که 2 روز در هفته بود محترمانه اخراج شدم. مدیرم با من‌ومن گفت: ببین من تورو خیلی دوست دارم. خوب هم کار می‌کنی، ولی می‌دونی که به خاطر حرفات در فلان جلسه زیر ذره‌بین رفتیم. و بقیه‌ی توضیحاشو دیگه اصلا نمی‌فهمیدم... سرم گیج می‌رفت...
این خانم پشت سر با حرفای من موافقه ولی جلوی مقامات همچین جانماز آب می‌کشه و قربون‌صدقه می‌ره که انگار یکی از حزب‌اللهی‌های تیره. متاسفانه بیشتر دوروبری‌هام این‌طوری‌ان. متظاهر.
حقوقش زیاد نبود ولی خوب کارشو دوست داشتم. این برای سومین باره به خاطر حرف‌هایی که می‌زنم و بهشون اعتقاد دارم از کاری کنار گذاشته می‌شم.

3- دوم عید، تو یه مهمونی کلی آدم نشسته‌بودیم و حرف می‌زدیم. میزبان ما تو اون شلوغی تلویزیون هم روشن کرده بود. روی یکی از کانال‌های ماهواره. فکر کنم سیمای آزادی بود . هیچکس گوش نمی‌داد.
یهو برادرم داد زد ا... زیتون این عکس توئه؟ توجه همه به تلویزیون جلب شد. یکی از سرودهای تند مجاهدین داشت پخش می‌شد و همراش عکسی از اجتماع 8 مارس(روز زن) پارسال رو گذاشته بودن. فکر می‌کنم از اینترنت گرفته بودن. چند نفر تو عکس بودیم. من خودمو چون یادمه چی تنم بود زود شناختم ولی چیزی نگفتم... ولی اونا هم بعد از دقیق شدن گفتن: ا... آره، خودتی.

حالا بیا و ثابت کن من مجاهد نیستم و اینو روز جهانی زن تو پارک لاله ازم گرفتن. ولی مگه بعضیاشون باور می‌کردن؟ یه جوری نگام می‌کردن که انگار جرمی مرتکب شدم. بخصوص آقا وخانومی که روبه‌روم نشسته بودن. آقاهه شروع کرد به نصیحتم که عزیزم گولشونو نخور، اگه اینا بیان وضع بدتر می‌شه و هر کی مخالفشون باشه اعدامش می‌کنن و زودتر پاتو بکش کنار و... و خانمش مرتب بهش سقلمه می‌زد که هیس، حرف نزن... و با ترس منو نگاه می‌کرد. هر چی گفتم من عضوشون نیستم و اصلا عقایدم باهاشون فرق داره مگه باور می‌کردن. خانومه با لبخند مصنوعی وترس به شوهرش گفت: چیکارش داری؟ زیتون‌جون آزاده هر عقیده‌ای داشته باشه.

این گذشت تا اینکه چند روز پیش خانومه بهم تلفن زد و کلی سلام و احوالپرسی و احترام مصنوعی گفت: شوهرم شوخی کرد ها... یه وقت دلخور نیستی که ازش؟ گفتم نه خانم ...، ایشون که چیز بدی نگفتن.
(طفلک ترسیده بود شوهرش ترور بشه)
بعد با من و من پرسید از مجاهدین چه خبر؟ شوخیم گل کرد و گفتم مریم به شما خیلی سلام رسوند. با وحشت گفت کدوم مریم؟.گفتم رئیس جمهور ایران، مریم رجوی دیگه:)) گفت وای ببخشید باید برم... بعدا زنگ می‌زنم...غذام سوخت... و قطع کرد. دیگه هم زنگ نزد:)
این سیمای آزادی نمیشه صورتا رو شطرنجی کنه؟

4-رویا صدر، بی‌بی‌گل خودمون مقاله‌ای در روزنامه‌ی شرق جمعه نوشته به اسم:
"طنز مرادی‌کرمانی، صادق و صمیمی"
یعضی جملات اورا می‌نویسم:
"نگاه هوشنگ مرادی‌کرمانی بیشتر معطوف به عواطف انسانی‌ست .نوشته او نا‌بسامانی‌های اقتصادی و اجتماعی را از زاویه‌ی نگاه انسانی و عاطفی بررسی می‌کند.
ویژگی دیگر طنز در آثار مرادی کرمانی انتخاب آگاهانه‌ی زبان طنز را برای نرمی‌بخشیدن یا تلطیف فضای اثر است. آدم‌های آثار او زیر بختکی از فقر، نداری، بی‌عدالتی و مشکلات برخاسته از روابط غلط فرهنگی و تربیتی زندگی می‌کنند و طنز، زیستن در چنین فضایی را بر آن‌ها ممکن می‌سازد. او طنز را در آثارش به کار می‌گیرد تا بار تلخی زندگی تراژیک قهرمانانش را برای خواننده تحمل‌پذیرتر سازد."
ببینم لینکشو در شرق پیدا می‌کنم بذارم اینجا؟

5- نوشته‌ی شماره بالاییم قابل توجه کسایی که می‌گن چرا تو وبلاگاتون شعار مرگ بر فلانی و درود بر بیسار نمی‌دین؟ بهمون انگ محافظه‌کاری می‌زنن. دوست دارن وبلاگ‌هامون در حد یه بیانیه‌ی سیاسی و پرچم شخص بخصوصی بشه.
قبلا اینو گفتم که به نظر من یک خاطره وقتی که با هدف و نتیجه‌گیری درست تعریف بشه، یک نوشته‌ی طنز، یک داستان واقعی از دردهای اجتماع، یک داستان غیرواقعی ولی هدفمند،‌ یک فیلم خوب، یک‌فیلمنامه، یک عکس، یک نقاشی و گاهی حتی یک مجسمه، یک شعر، یک جوک، یک گزارش فوتبال، یک مصاحبه و کلا هر اثر هنری که بتونه به مردم آگاهی بده و واقعات موجود و باعث و بانی بدبختی مردم رو در تار و پود اون اثر گنجوند، می‌تونه خیلی موثرتر از یک شعار سیاسی باشه.
و اونایی که می‌گن چرا به کسانی که ممکنه با نوشته‌هاشون مخالف باشم فحش نمی‌دم بگم که...
نظرمو در کامنت 28 نظرخواهی قبل خیلی نارسا و عجولانه و خوابالوده نوشتم. اگه شما چیزی از حرفام متوجه شدین به خودمم بگین:)


6- از فیلم گفتم که می‌تونه روی افکار سیاسی و اجتماعی مردم خیلی تاثیر بذاره. هر کارگردانی به شیوه ی مخصوص به خودش عقایدشو به فیلم تبدیل می‌کنه .
سایت CyberEnd داره برای انتخاب بهترین کارگردان رأی‌گیری می‌کنه. تا حالا بیضایی، کیارستمی، مهرجویی، شهیدثالث، تقوایی، کیمیایی و مخملباف بیشترین رأی رو آوردن. اگه به کارگردان بخصوصی علاقه‌دارید می‌تونید در این رأی‌گیری شرکت کنید.

7-عشق شادیست،
عشق آزادی‌ست
عشق آغاز آدمی‌زادی‌ست...
من شعرا و غزل‌‌های هوشنگ ابتهاج رو خیلی دوست دارم.
تو گوگل گشتم زندگی‌نامه‌شو پیدا کنم ولی متاسفانه هیچ‌جا نبود. چرا تو اینترنت مطالب درباره‌ی هنرمندای بزرگمون این‌قدر کمه؟
کسی هست که زندگی‌نامه‌ی ابتهاج رو داشته باشه؟ ممنون می‌شم بهم برسونید!

8- شوالیه: زماني آرماني داشتم به نام...
و با حقيقتي روبرو شدم به نام...

9-"داستين اليس" فيلمساز جوان ايرانی – آمريکايی که تابه‌حال ایران نیومده، کارتون زیبایی را به نام" بابک و دوستان" به کمک همسرش مستانه مقدم در آمریکا تهيه کرده که مورد استقبال تماشاگران قرار گرفته.

10- فرانگوپولیس: دلایل و عوارض دگرجنسگرایی و یا: معضلات نرمالیزه کردن
این مقاله در واقع جوابیه‌ایست به مطلب شرح به نام همجنس‌گرایی و همجنس‌بازی .

11- پسری آلمانی به نام veit که تو ارکات باهاش آشنا شدم، سایتی زده به نام: bringing-people-together
و نوشته:
I believe in one idea – bringing people together from different cultures and social classes can build intercultural understanding and reduce prejudices and intolerance. I travel the world to fascinate one million people with this idea and build a world wide web of friendly people. Please help me!
او از 15 جولای سال گذشته سفری رو دوردنیا شروع کرده تا عقایدشو گسترش بده و وقتی از سفر دست می‌کشه که حداقل یه میلیون نفر هم‌عقیده و دوست پیدا کنه..

۱۲- عکس‌هایی از حادثه‌ی انفجار قطار در نیشابور...
تازه این‌ها یک‌هزارم آن فاجعه‌ای ‌نیست که من در فیلم مستندش دیدم.

نظرها(80)

  2005-04-13  

1- چرا کسایی که میرن کوه دیگه سرود نمی‌خونن؟
از بزرگ‌ترا شنیدم که قبل از انقلاب، کوه یکی از اصلی‌ترین سرگرمی‌های دانشجوها بوده. در دسته‌های بزرگ پنجاه شصت نفری دختر و پسر می‌رفتن قله‌ای رو می‌زدن. در موقع استراحت و غذا بحثکی می‌کردن. هم خودسازی جسمی بوده و هم روحی. و در بین راه همه سرود می‌خوندن. همه‌ باهم. همه شعرها رو بلد بودن!
نه مثل الان که اگه یه نفر یه آهنگ مثلا اندی یا گوگوش رو شروع می‌کنه هنوز دوسه خطشو نخونده بقیه‌شو یادش می‌ره و هیچکس هم بلد نیست ادامه بده و دوروز بعد هم این آهنگ از مد می‌افته. چه طلسمی در سرودهای قدیمی کوه هست که هرگز قدیمی نمی‌شن و همیشه زیبان؟
مثلا این سرود که تازه یادش گرفتم و با آهنگ" کازاچوک" خونده می‌شه:
"زوزه‌ی باد"
زوزه‌ی باد و بوران و توفان
کفش پاره بگذر از کوه‌ها.
برای پیروزی بهار فردا
آنجا که می‌درخشد خورشید
تا جان در تن و شور در سر داریم،
تا آتش در خون خود داریم
از پای ننشینیم از راهی کمر بستیم
ما پیمان فتح در دل داریم.
آهنگ...(هوله کازاچوک، هوله کازاچوک، کا- زا- چوک)
توده‌ی خلق روزی شود چیره
برکند این خانه‌ی بیداد.
افراشته گردد پرچم انقلاب تا
برفراز کوه‌های ایران
راه ما راه توده‌ها باشد
انقلاب با پیروزی باشد.
برای پیروزی بهار فردا
آنجا که می‌درخشد خورشید...

2- وسوسه‌ی کوه رفتن هیچوقت دست از سرم بر نمی‌داره. تا از خونه میام بیرون، همین‌که چشمم به کوه میفته دیگه نمی‌تونم مقاومت کنم. اگه بتونم حتی شده نیم‌ساعت دیرتر برم سرکارم حتما یه چند صد متری از کوه بالا می‌رم و اگه دیرم شده باشه، تموم روز به فکر اینم که عصر موقع برگشتن یه کم به آغوش کوه پناه ببرم، و بی‌اختیار لبخند می‌زنم. خونه نزدیک کوه داشتن این مزیت‌ بزرگ رو داره. خوشبختانه بیشتر اوقات کفش راحت پامه. ولی خوب کفش کوهم کهنه‌تره ولی بی‌خیال نوئی کفش.
اینجا که من هستم وسط هفته خیلی خلوته. کوهش هم همین‌طور. مامانم ازم قول گرفته که وسط هفته تنها نرم. منم قول دا‌دم ولی مگه می‌شه بغل گوش کوه بود و نرفت؟
یه روز تعطیلیم(نه تعطیل رسمی) داشتم می‌رفتم بانک تا چک‌پول‌هایی که بابام داده بود به حسابی بریزم. کوه رو که دیدم دل و دین باختم و گفتم بانک دیر نمی‌شه. ولی وسط راه یهو ترسم گرفت. چرا پول‌های بابامو با خودم آورده بودم. پول قسط بود و می‌دونستم به سختی جورش کرده.
تموم راه به خودم فحش دادم اگه یکی بهم حمله کنه و پولارو بدزده من جواب بابامو چی بدم؟...
خلاصه به سلامت رفتم و برگشتم و با روحیه‌ی شاد رفتم بانک.

چندماه بعد دوباره بازم حدود نیم میلیون چک‌پول همرام بود. ماشین هم بیرون آورده بودم. چشمم خورد به کوه و آه از نهادم بلند شد. ساعت 8:30 صبح بود و ساعت 10 باید در جلسه‌ای می‌بودم. یاد ترس اون‌دفعه‌م افتادم. دیگه عمرا با کیف برم. اونم با کیف نو و پُر پول. گفتم سریع می‌رم بانک پولو می‌ریزم و برمی‌گردم و دلی از عزا در میارم. در زندگیم هیچ‌جا مثل کوه احساس آرامش و لذت نمی‌کنم و تنهایی کوه رفتن رو هم خیلی دوست دارم.
این‌بار هم از معدود وقتایی بود که کمی ترسیدم. صدای زوزه‌ی باد میومد و
گاهی صدای خش خش سنگ بدون اینکه کسی اون‌ورا باشه. پیش خودم گفتم کاش چک‌پولا همرام بود که اگه کسی بهم حمله کرد پولا رو بدم بهش تا کاری با خودم نداشته باشه. به جای چاقوی کوهم خودکاری فلزی از کیفم درآوردم و مثل چاقو دستم گرفتم.
بعد از زدن یه قله‌ی کوچولو( چیزی در حد یه تپه) ساعتو نگاه کردم دیدم دیر شده.
موقع برگشتن به جوونه‌های تازه دراومده و زیبای درختا نگاه می‌کردم و آواز می‌خوندم. خوشی عمیقی احساس می‌کردم که صدایی پشت سرم شنیدم. یواش کردم. دیدم اونم ایستاد. تند کردم اونم تند کرد. برگشتم عقب رو نگاه کردم دیدم یه آقاهه که گونی بزرگ و سفیدی دستشه (ازونا که از الیاف پلاستیکی ساخته شدن و 50 کیلو برنج توش جا می‌شه) چند متری بیشتر با من فاصله نداره. درست پشت سر من. ترسیدم ترسمو نشون بدم. راهمو ادامه دادم ولی تندتر. دیدم از این همه راه بازم عدل داره پشت من راه میاد. از فکر اینکه تو گونیش جسد یه دختره و می‌خواد منو هم بکشه بر خودم لرزیدم( نمی‌دونم چطور این فکر اومد تو سرم). با ترس برگشتم عقب رو نگاه کردم و این‌دفعه به گونیش دقیق‌تر شدم. واقعا قطره‌های خون ازش می‌‌چکید. با چشمای گشاد‌شده نگاهمو آوردم بالاتر دیدم چشمای آقاهه عین روباهه. کشیده و باریک و گوشه‌هاش رو به بالا. داشتم غش می‌کردم و فشار دستم رو روی خودکار بیشتر شد. حیرون نگاهش می‌کردم که فاصله‌ش با من کم و کمتر می‌شد. کت و شلوار کهنه‌ی خاکستری تیره تنش بود. و کاکل موهاش رو پیشونیش افتاده بود. یادم افتاد وقتی کلیدر رو می‌خوندم برادر کوچیکه‌ی گل‌مجمد که فکر کنم اسمش بیگ‌محمد بود رو این‌شکلی مجسم می‌کردم. عجب بیگ‌محمد قاتلی:(
چشمامو بستم و منتظر ضربه‌ی چاقوش موندم. درست چند سانتیمتر به من مونده بود راهشو کج کرد.( این چندمین باریه که مردی از اینکه حس می‌کنه من ممکنه تو کوه ترسیده باشم، سوء استفاده می‌کنه و یه جوری نشون می‌ده که می‌خواد واقعا حمله کنه) خوب شد جیغ نزده بودم. یعنی اصلا فکر نکنم اگه می‌خواستم هم صدام در میومد. از من گذشت و یه بار با لبخند برگشت منو نگاه کرد. من یواش کردم تا فاصله‌مون با هم زیاد شه. وقتی از سر پیچی گذشت و ندیدمش دوباره حالت سرخوشیم برگشت. برای دور شدن از اون حالت سوت می‌زدم و از فکر احمقانه‌م خنده‌م گرفته بود که...
دیدم آقاهه درست سرراه باریکی که چاره‌ای جز گذشتن ازون‌جا ندارم وایساده. گونی‌شو که معلوم بود سنگینه زمین گذاشت و شروع کرد با سختی چیزایی از تو گونی در‌آوردن. جسد مثله‌شدن دختری بود حتما:( از دور که این‌طوری بود. راه برگشت نداشتم. با پاهایی لرزان رفتم جلو. تقریبا تموم راه رو گرفته بود و این‌ور و اون ور دیواره‌های غیر قابل عبور داشت. هر چی جلوتر می‌رفتم سعی می‌کردم تیکه تیکه‌های چیزی که زمین می‌ذاره بهتر ببینم. رنگ خاک داشتن یا پوست بی‌لباس انسان. خون ازشون می‌چکید. دیگه نفسم در نمیومد و دهنم خشک خشک شده بود.
تا وقتی درست بالای سر اون چیزا نرسیدم نفهمیدم که پرنده‌هایی هستن که آقاهه شکار کرده بود. بیک‌محمد با افتخار بالای سر اجساد کبک‌ها گرگی نشسته بود و به من لبخند می‌زد:
- ترسیدی خانوم؟ اینا رو همه خودم شکار کردم.
به سختی آب دهنمو قورت دادم. با رقت بهشون نگاه می‌کردم.
تونستم بگم:
- حیوونیا.. آخی...گناه دارن.
- چی گناه دارن؟ نمی‌دونی چه آبگوشت خوش‌مزه‌ای باهاشون می‌شه درست کرد.
دونه دونه بلندشون کرد و سنشون رو از پاهاشون حدس زد.
- این دو سالشه ببین اینو!
و برجستگی پشت پاهاشو نشونم داد.
- این‌یکی شش ماهشه و این یکی یه سالشه.
با ذوق تورشو نشون داد.
- با این گرفتم همه رو.
بعد فکری کرد و با خوشحالی اون یه ساله‌هه رو به طرفم دراز کرد.
- بیا، این مال تو. ببرش!
تا حالا توجه نکرده بودم هیچکدوم سر ندارن و خون از گردناشون اومده بود. نگاهم تو کیسه افتاد. پر از سر کبک با نوک‌قرمز قشنگشون. احساس کردم تو گلوم بغض عین یه لقمه‌ی گنده گیر کرده. حالت تهوع هم داشتم. چشمام می‌سوخت. فقط تونستم با ناراحتی تندتند کله‌مو به علامت "نه" تکون بدم.
یه کم جا خورد.چند ثانیه‌ای همون‌جور دستش دراز بود و کبک یه ساله رو جلوم نگه داشته بود و بهم خیره شده بود.بعد از مدتی به خودش اومد و با ناباوری شروع کرد کبکا رو از رو زمین جمع کردن و دوباره تو گونی انداختن . دمغ راه رو باز کرد و خودشو کشید کناری و گفت:
- به کسی نگی ها. شکار کبک قدغنه! حالا برو...
از نگاهش می‌شد فهمید که داره فکر می‌کنه عجب آدم ناسپاسی! لابد فکر می‌کرد داره بهم لطف می‌کنه. فکر می‌کرد کبک رو می‌گیرم و بهش می‌گم عجب مرد شجاع و قوی‌یی. داشت فکر می‌کرد اشکال کارش کجا بوده
تا پایین حالم گرفته بود . سعی کردم عین بچه‌لوسا گریه نکنم.
به جلسه دیر رسیدم و برعکس همیشه ساکت بودم.همه‌ش در فکر این بودم. خانواده‌ی اون مرد لابد گرسنه‌ن که پرنده‌های به این زیبایی رو می‌کشن و می‌خورن...

3-این شماره در مورد یکی از فامیلای پست مدرن مامانمه که تعطیلات تابستونی اومده بود ایران. بعد از 25 سال. و احساسات رقیقش نسبت به حیوونا که ما درکش نمی‌کردیم و بعضیا بهش می‌خندیدن..
اون بغض پرنده‌ها هنوز تو گلومه و نمی‌تونم بنویسم... دفعه‌ی بعد ایشالا.

4-داشتم تو سایت دوات رضاقاسمی سیر می‌کردم و لینکایی که داده بود باز می‌کردم. که یهو در یکی از مصاحبه‌ها چهره‌ی آشنایی دیدم. فریبا صدیقیم. من این خانم رو وقتی ایران بود در یه مهمونی اقلیت‌مذهبی دیده بودم. اگه اشتباه نکنم شوهرش خلبان بود. اصلا فکر نمی‌کردم نویسنده باشه. هرچند از صحبتاش متوجه شده بودم خیلی فهمیده و روشنفکره. لازم شد کتابشو گیر بیارم و بخونم.
شیرین دقیقیان هم از هم‌کیشان فریباست که او هم دستی در نوشتن داره.

5- دوستی در نظرخواهیم پرسیده بود قبلا سایتی تو لینکای وبلاگم داشتم که بیشتر کتابا رو می‌شد مجانی ازش داون‌لود کرد. هنوزم هست. سایت کتاب‌های رایگان فارسی. نمی‌دونم چطور می‌شه کتابی رو توش پیدا کرد. شاید با جستجوی گوگل در اون پایین سایت هست.

6- اسم رایگان اومد. این‌روزا هر وبلاگی رو که در پرشین‌بلاگ باز می‌کنی. در تبلیغ بالاش یا عکس کروبی رو می‌بینی یا رفسنجانی، برای انتخابات رئیس جمهور. تناقض جالبیه. تو وبلاگ می‌خونی که نویسنده‌ش می‌گه هرگز رأی نمی‌دم یا انتقاد‌های کوبنده‌ای علیه رفسنجانی نوشته اون‌وقت عکسش بالای وبلاگشه:) تبلیغات گران برای نویسنده‌ی وبلاگ و رایگان برای پرشین‌بلاگ...

7-آقای خاتمی در مورد دست‌دادن با موسی‌قصاب( موشه کاتسف) گفته:
" من نبودم دستم بود. تقصیر آستینم بود."


8- سایت خوبی در مورد ناشنواها...

۹- سایت گیسو‌کمند عزیز... لینک از طریق ویولت

۱۰- این نوشته‌ی زیبای مرضیه‌ی ستوده در مورد سفرش به تهران رو از دست ندید.(از سایت شهروند)
نوع نگاه فردی که 20 سال از ایران دور بوده و به فضای پراز آرامش کانادا خو گرفته جالبه. چیزایی که ما هر روز می‌بینیم و داریم انجامش می‌دیم ولی دیگه برامون عادت شده و عجیب نیست. همه‌مون برای خودمون یه پا هنرمندیم ها...
خیلی نکات خوبی توش هست و چون طولانیه پیشنهاد می‌کنم با خیال راحت آفلاین بخونید تا فشار اسمزی‌ جیبتون بالا نره:)

۱۱- هر وقت كه فيلم تلما و لوئيز را نگاه مي كنم آرزو مي كنم اي كاش يك اسلحه داشتم ...

نظرها(57)

  2005-04-11  

1- قفس
قفس این قفس این قفس...

پرنده
در خواب‌اش از یاد می‌برد
من اما در خواب می‌بینم‌اش
که خود
به بیداری
نقشی به کمال‌ام
از قفس...
(شاملو)

2- بدبین نیستم. اما این سوال‌ها هم برام پیش اومده:
چطور شده که گروگان‌گیر مدرسه‌ی رازی درست در زمانی که قالیباف از ریاست پلیس ایران استعفا داده،‌ خواستار حضور قالی‌باف در محل شده و در واقع اونو مرهم دردش دونسته ؟ و چطور شده درست در همین دو روز استعفای قالی‌باف سه پسر مست به مدرسه‌ای دخترانه حمله می‌کنن و حملات مشابه دیگری به مدارس دیگری!
آیا طرفداران قالی‌باف این کارا رو می‌کنن که بگن قالیباف رئیس جمهوری خواهد شد که امنیت رو برای مردم به ارمغان میاره؟ آیا این کارا برای توجیه ورود نیروی انتظامی به مدارس نیست؟ نمی‌خوان یه کاری کنن که خود مردم التماس کنن که آهای سران مملکت وضعیت ناامنه. ترو خدا برای رفاه حال دانش‌آموزان و دانشجوهامون تو هر مدرسه و دانشگاه چند نیروی انتظامی بگذارید؟

3- نکته‌ی جالبی که در مورد این گروگان‌گیری در روزنامه‌ی ایران خوندم اینه که بچه‌های کلاسی که گروگان گرفته شده بودن عجیب به این گروگان‌گیر(مهدی) علاقه پیدا کرده بودن . به طوری که وقتی از طرف نیروی انتظامی یه تک‌تیر‌انداز می‌خواد از اون‌ور پنجره بهش شلیک کنه بچه‌های کلاس داوطلبانه همه‌شون میان کنار پنجره‌ی داخل کلاس که تیر به مهدی نخوره. وقتی گرفتنش خیلی از بچه‌ها براش گریه کردن و پلیس‌ها رو قسم دادن که مهدی رو اذیت نکنن. گفتن اون تقصیر نداره و به خاطر شکست از عشق قاط زده:) بچه‌های الان چه جالبن....

4- یکی از دوستان من تعطیلات عید همراه با خانواده رفته بود هندوستان.
چقدر از آثار تاریخیش تعریف می‌کنه. او که همیشه متعصبانه به آثار تاریخی اصفهان علاقه داشت و بهشون افتخار می‌کرد، می‌گفت اصفهان یک‌صدم زیبایی و شکوه هند رو نداره. در واقع انگشت کوچیکه‌ش نمی‌شه.
ولی...
چیزی که دراین سفر دوستمو خیلی اذیت کرده فقر شدید مردم هند و اوضاع ظاهری خیابونا و کوچه‌هاش و نوع زندگی مردم هنده.
می‌گفت تا اونجایی که تحقیق کردم چیزی به نام مالکیت خونه(اونطور که در ایران جا افتاده) در هند وجود نداره. ما می‌گیم در ایران مثلا فلان درصد(مثلا 60٪. ) مردم خونه یا آپارتمان شخصی دارن و بقیه مستأجرن. اما در هند فقط 40٪ مردم اصلا با پدیده‌ای به نام خونه آشنان. حالا چه شخصی و چه استیجاری.
شبا در خیابون‌ها و کوچه‌های هند هزاران نفر در کوچه و خیابون می‌خوابن. خوشبخت‌هاشون در کارتن، بلوک‌های سیمانی، اتاقک‌هایی 4 متر مربعی که با تیر و تخته و مشمع نایلونی درست شده و گاهی شش نفر در اونا زندگی می‌کنن.
به حمام و محل‌های شستشو دسترسی ندارن. وضع ظاهری ناجوری دارن. نوع غذای مردم عادی هند کیفیتش پایینه. چون معمولا گوشت نمی‌خورن. غذاشون تشکیل شده از غذاهای نشاسته‌ای که با فلفل و نمک قابل خوردن شدن. میوه و ویتامین‌ها که براشون غذای لوکس و متعلق به پولدارا محسوب می‌شه.
و متاسفانه مردم هند از این وضع راضی‌ان. شکایتی ندارن. هیچ روحیه‌ی اعتراض در اون‌ها نیست. و دوستم علتشو در مذهبی بودنشون می‌دونه. چون دین اونا رو به صبر و تحمل دعوت می‌کنه. در واقع اونا به حق و حقوقشون واقف نیستن.
در کنار یه قصر زیبا و گران‌قیمت می‌بینی 40 تا خونه‌ی حصیری کوچک هست. ولی به همدیگه کاری ندارن. هر روز ممکنه شاهد ورود انواع و اقسام غذاها و خوراکی‌هایی باشن که وارد این قصر می‌شه ولی سرشون تو کار خودشونه. اون پولداره هم بودن ِ این کپرهای حصیری و نایلونی براش معمولی و بدی‌هیه.
دوستم می‌گفت در هر کوچه‌ای مجسمه‌ای یا عبادتگاه کوچکی، مثل سقاخونه‌های ما، هست که مردم هر روز به اون‌ها سر می‌زنن و از اینکه زنده‌ان خدا رو شکر می‌کنن.
واقعا حق انسان کجاست؟ این زندگیه؟

5- در رادیو تلویزیون مرتب اعلام می‌کردن که امسال 40 میلیون نفر ایرانی به سفر رفتن. یعنی بیش از نصف مردم. یعنی از هر 5 خانواده‌ای که شما می‌شناسید 3 خانواده باید به سفر نوروزی رفته باشه. ولی واقعا این‌طور نبود. اینا می‌خوان بگن مردم ایران در این حکومت بسیار خوش‌بختن.
بیشتر آشنا و فامیل و درو همسایه‌ی ما هیچ‌جا نرفتن. تازه این که شهرهای بزرگشه. مردم شهرستان‌های کوچک و روستا‌ها خیلی کمتر از اینا رفتن. آخه هتل شبی 40 هزار تومن برای یه خانواده می‌صرفه با این وضع درآمدها؟ خرج‌های دیگه بماند!

6- دوسه روز تهران بودم ولی به علت اربعین و روز وفات و اینا متاسفانه تأترها بسته بودن. تأتر شهر "چشم‌اندازی از پل" نوشته‌ی آرتور میلر رو نمایش می‌ده. کارگردان: منیژه‌ محامدی. طراح صحنه و لباس: ملک‌جهان خزائی( که من کارشو خیلی دوست دارم) و بازیگران: حبیب دهقان‌نسب، مهوش افشارپناه، محمد شیری، فرناز رهنما و...

7- دست در دست یار در خیابون جمهوری قدم می‌زدیم( برای جریحه‌دار نشدن احساسات عمومی قراره آقای ابطحی برامون یه صیغه‌ی محرمیت اینترنتی بخونه! ) می‌خواستیم از خیابون فردوسی رد شیم که چراغ پیاده‌ها قرمز شد. روبه‌رومون، اون‌ور خیابون، دیدیم که یه دسته‌ی بزرگ توریست از شمال به جنوب خیابون فردوسی دارن از چراغ سبز پیاده‌رو خیابون جموری رد می‌شن. تیپ راه‌رفتنشون نشون می‌داد خیلی می‌ترسیدن یه جورایی همه به هم چسبیده بودن. موهای سفید و یا جوگندمیشون حکایت از مسن بودن اکثر اونا می‌کرد. تو این جمعیت نسبتا زیاد(شاید حدود صد نفر) به غیر از دوسه نفرشون هیچ خانمی مانتو نپوشیده بود. یه بلوز شلوار و یه روسری کوچیک. خیلی‌هاشون تپل بودن. وضع ظاهری‌ و نوع لباسا نشون می‌داد از طبقات بالای اجتماع نیستن. توجه کردم بیشترشون از ترس حتی به مردم نگاه نمی‌کردن. چهار نفرشون مونده بود رد شن که ناغافل چراغ اونا قرمز شد و مال ما سبز. اون چهار نفر به قدری هیجان‌زده و ترسان شده بودن که جیغ‌های کوتاهی می‌کشیدن. و چهارتایی دست‌همدیگه رو چسبیده بودن. راهنما که جلوی جمعیت بود و بقیه‌ هم‌گروهیشون بدون توجه به اینا تند تند به طرف پایین می‌رفتن و جیغ اینا رو نمی‌شنیدن.
وقتی ما بهشون رسیدیم. گفتم گناه دارن یه کم بهشون آرامش بدم تا از این حالت دربیان. به زن و شوهر پیری که جلوتر بودن به انگلیسی گفتم به کشور ما خوش‌اومدین. زنه جوری رفت پشت شوهرش، انگار می‌خوام ترورش کنم:) وقتی فهمید چی گفتم یه کم ترسش ریخت و اومد جلو. با لبخندی زوری گفت ممنون. گفتم از کشور ما خوشتون اومده؟ با تردید و ترس گفت تازه دیروز رسیدیم و هیچ شناختی از ایران و مردمش نداریم. گفتم امیدوارم بهتون خوش بگذره و هَو اِ گود تایم و از این حرفا. شوهرش خندید و گفت زنم یه کم می‌ترسه.(البته خودش دست کمی نداشت) چراغ سبز شده بود ولی هنوز ماشینا میومدن. دیدیم این‌کاره نیستن، بردیمشون اون ور خیابون و گفتیم اگه بدوین به هم توری‌هاتون می‌رسید. خیلی تشکر کردن‌کردن و دویدن. قبلش گفتن از کشور اتریش و شهر وین اومدن !
این بود کار نیک ما.
توضیح: در تاریخ، بردن افراد مسن به اون‌ور خیابون، از کلاسیک‌ترین کارهای نیک شناخته شده است:)

8- چند قدم دور نشده بودیم که پسر جوون کاغذ به دستی بهمون نزدیک شد و گفت میشه وقتتونو بگیرم؟ چندتا سوال دارم.
سی‌با جان گفت ببخشید عجله داریم. اما من که فضولیم گل کرده بود گفتم سوال مربوط به چیه؟ گفت انتخابات. هر چی پرسیدم از طرف کجا، نگفت. فهمیدم دولتی‌ان. گفتم من شرکت می‌کنم. خیره‌سری در جلوی یار:))
جواب‌های منو خودش در کاغذ وارد می‌کرد.
اونجا که پرسید در انتخابات شرکت می‌کنید ؟دیدم بعدش یه عالمه سوال هست که مثلا چرا به فلانی رای می دین و.... با اطمینان و برای سوزوندن دماغش و اینکه سی‌با جان دیرش شده بود. بلند و با قاطعیت گفتم نه!:) گفت چرا؟ گفتم چون کاندیداهای مورد علاقه‌ی من صلاحیتشون قبول نمی‌شه هیچوقت. اونقدر کنف شد که اینا رو وارد نکرد و از خیر سوال‌های بعدی گذشت و با اخم گفت مرسی(یعنی هری).
با خنده دور شدیم!

9-داگویل – بیان درنده خویی و ویرانی
تحلیل فیلم "داگ‌ویل" از حسین‌ نوش‌آذر.
با خوندن این نقد و ماجراهایی که سر زن(نیکول کیدمن) میاد، خیلی دوست دارم این فیلمو گیر بیارم و ببینم.
پ.ن. مهشید هم قبلا در مورد این فیلم نقدی نوشته.
فیلم داگویل یه سایت مخصوص هم داره...

10- در نقشه‌ی اهواز طوری در مورد پل سیاه نوشته بود که فکر کردم با پل اصلی یکیه و حتی اینو زیر عکس پل معلق توضیح داده بود. عادل در نظرخواهیم نوشته که پل سیاه فقط برای ریل قطاره و انتقال گاز یا آب یا نفته. و پل معلق پل معروف اهوازه که ماشینا از روش رد می‌شن. ممنون . تصحیحش می‌کنم>
پ.ن.عکس پل اهواز رو از وبلاگ موومان پنجم با ذکر ماخذ گذاشته بودم اینجا. ولی چون راضی نبود برش داشتم. مردم چه بی‌جنبه شدن. من پهنا مهنای باند حالیم نمی‌شه:)

11- اگه بتونم می‌خوام چند عکس دیگه از سفر به خوزستان بذارم. یه تعدادیش هم تو دوربینه که چون فیلم 36 تایی هنوز تموم نشده خسیسیم میاد بدم ظاهرشون کنن:) ایشالا با سفر نوروزی بعدی یهو چاپشون می‌کنم:)
عکس بالای مطلب قبلی مجسمه‌ی هرکول در حال خفه کردن شیره که در موزه‌ی شوش انداختم. در جواب دوستی که پرسیده بود: موزه‌ی شوش اجازه‌ی عکاسی نمی‌ده تو چه‌جوری عکس گرفتی؟ باید بگم که اینا رو یواشکی و بدون فلاش انداختم. کسی نفهمید. تازه از بیشتر آثار پشت شیشه‌هم عکس گرفتم(از بخت بدم تو همه‌شون عکس خودم تو شیشه افتاده)اینم نتیجه‌ی کار خلاف!
و در جواب دوستی که پرسیده بود شومبول هرکول پس کجاست؟ باید بگم من از کجا بدونم. شاید مجسمه‌ساز خجالت کشیده واسش بذاره و شاید این حکومت به خاطر جریحه‌دار نشدن احساسات عمومی خرابش کرده! چه سوال‌هایی می‌کنن مردم!

12- قفس
این زمزمه
این غریو
این بهاران
این قفس این قفس این قفس
ای امان...
(شاملو)

13- داوری، بهترین وبلاگ٬ قضاوت، باندگرایی٬نفع شخصی، سم‌پاشی٬ کینه٬ بی‌عدالتی، تبعیض...به نام آزادی بیان چه کارایی می‌شه ننه!!
کمی در مورد انتخاب اخیر حرف دارم. خیلی نوشتم ولی پاکش کردم و شاید این چندخط رو بذارم باشه.
عکس‌العمل و تحلیل‌های خیلیا در این مورد برام جالب بود.
بعضیا واقعا خوب و انسانی برخورد کرده بودن. بی‌کینه و راحت و مخلصانه... مثل خورشید‌خانم در وبلاگ خودش . و بعضیا شروع کرده بودن تبلیغ برای دوستشون اونم به دلیل‌های الکی. خنده‌دارترین جمله از نظر من این بود که چون فلانی به من فلان چیزو داده یا فلان چیزمو درست کرده همه باید به اون رأی بدن:)) نون قرض داده حالا باید پسش بدم.
در یه سایت نسبتا معروف زنان که مثلا خواسته ۵ کاندیدای زن گزارشگران بدون مرز رو عادلانه معرفی کنه . ولی خیلی علنی از یکی دوتای آنها جانبداری کرده و اصلا عدالت رو در معرفی‌کردن رعایت نکرده. درباره‌ی یکیشون گفته و فلان وبلاگ پربيننده دختر جوانی که در شهرستان فلان زندگی می‌کند:)))) طفلک:) از این جمله‌ش غش کردم از خنده. اسم پنجمی که اصلا به چشم نمیاد.
نویسنده که خودش در نظرخواهی خواسته اسمشو بدونیم یعنی خورشید خانم(راستش فکر نمی‌کردم نویسنده‌ش خورشید باشه. تو وبلاگش اون‌جوری و اینجا این‌جوری!) گفته عین حرفهای گزارشگران بدون مرز رو ترجمه کرده. اسامی، توصیفات و نحوه‌ی اعلام اسامی( به صورت الفبا) گزارشگران بدون مرز رو اینجا می‌گذارم و قضاوت رو به شما می‌سپارم.


یه عده هم از اون روزی که این خبر منتشر شده تو وبلاگشون مدام از آزادی بیان حرف می‌زنن:) ای‌ول فرصت!

و جالب‌تر اینکه اکثر کسایی که در این مورد اظهار نظر کردن نوشتن: من انتخابات رو اصلا قبول ندارم! ولی دو صفحه نوشتن که اگه فلان دوست من رأی بیاره این انتخابات خوبه (آخه دوستش میاد تو نظرخواهیش و می‌زنه تو پوز مخالفینش) ولی اگه فلانی بشه بده:) اگه این انتخاباتو قبول داشتی چه می‌کردی؟:)
برای توضيح بگم خودم هنوز به کسی رأی ندادم. انتخاب خیلی سخته و به خیلی چیزا بستگی داره( نه نفع شخصی و قربون صدقه‌های ظاهری و طرفداری از همدیگه در برابر دیگران و یا دوستی و دشمنی با فرد بخصوصی) تا اینجایی که می‌بینم همه‌شون خوبن( به جز اون دختر دهاتی شهرستانیه البته. اگه به پربیننده‌گی باشه که سایت جیگر دات کام هم پربیننده‌تره و هم کلی لینک ممنوعه داره! ).. باید برم آرشیو قبل از کاندیدا شدن همه رو بخونم.
منم مثل خیلیا معتقدم اسامی خیلیا جا افتاده. به این خیلیا(شد ۳ خیلیا) که فکر می‌کنم شاید بیش از 100 وبلاگ باشن!(تازه تا اون‌جایی که من می‌خونم وبلاگا رو)
قضاوت خیلی مشکله. آزادی جنبه‌های گوناگون داره. یک وجهی نیست. که من بگم مثلا چون این یک ویژگی رو داره خوبه. کاش به جای این رفیق‌بازیها می‌شد بحثی راه بندازیم که مشخصات یه وبلاگ مدافع آزادی بیان چیه و یا اصولا انسان مدافع آزادی چه جور آدمی باید باشه.

این‌طور مسائل که پیش میاد آدم شناخت زیادی نسبت به دور و برش پیدا می‌کنه. مردم ایران(در هر نقطه از جهان) حالا حالاها به تمرین دموکراسی احتیاج دارن!

- سفارش ف.م.سخن به وبلاگ‌های کاندید‌شده برای آزادی بیان...

14- این عکس رو تقدیم می‌کنم به زمینی عزیز که یه بار ازم خواسته بود برم از میدون اسبی عکس بگیرم.
- سیزده به در در میدون اسبی.
-