1- شب، تار
شب، بیدار
شب، سرشارست
زیباتر شبی برای مُردن
آسمان را بگو از الماسها ستارهگانش خنجری به من دهد...
(شاملو)
2- اما شاملو جایی دیگر هم گفته:
چهگونه مرگ
شادیبخشتر از زندگیست؟
پس فعلا زندگی کنیم ببینیم چیمیشه:)
3- دو نویسندهی سوئدی از سال 1999تا 2003 چندبار به ایران اومدن و سفرنامهای نوشتن. این دو دیداری هم از منزل شاملو واقع در دهکدهی کرج داشتن. موقعی که مشغول صحبت با آیدا بودن، دوست قدیمیشاملو سر میرسه و شروع به تعریف و تمجید از شاملو میکنه:
"شاملو بزرگترين شاعر پس از حافظ است! او بزرگترين شاعر ما در ۷٠٠ سال اخير است! نابغهاي بزرگتر از او نميتواند وجود داشته باشد! شاملو قلهي والاي شعر فارسي است، اين همه شاعر قبل و بعد از شاملو در مقايسه با او تپههاي توسريخورده اي بيشتر نيستند!"
و بعد با دوتا شروع میکنه دعوا که "چرا شما سوئدیها جایزهی نوبل رو به اون ندادید؟!" این دوتا هاج و واج میمونن که "مگه ما چیکارهبیدیم" و بقیهی ماجرا که در سایت قابیل میتونید بخونید.
با اینکه من شعرهای شاملو رو خیلی دوست دارم و خیلیوقتا حسکردم حرفهای دل منو میزنه. از روزی که شعرهای شاملو رو میخونم شعرای شاعرای دیگه کمتر به دلم میشینه.
اما معتقدم تمجید و ثناهای غلوآمیز و بت ساختن از یه هنرمند در نهایت به ضررش تموم میشه.
4- شاید دلیل این حساسیتها این باشه که خود حکومت به هنرمنداش بهای لازمو نمیده و دوستدارانش میخوان این خلأ رو پر کنن.
این روزا شاهدیم که چطور مرگ مؤذنزادهی اردبیلی و محمدرضا آقاسی شاعر اهلبیت و دفاع مقدس بود در رسانهها بازتاب داره. تلویزیون مرتب تصویرشونو نشون میده و صداشون رو پخش میکنه. هر روزنامهای رو که باز میکنی حتما مطالب و عکسهایی از این دو هست. اما وقتی هنرمند مردمی که منتقد ایناست فوت میکنه، دریغ از یه خبر خشک و خالی. افسوس...
5- اووووه... چقدر مردم بیجنبهن!!! به خاطر کشتهشدن یه پسر 20 ساله به دست یه روحانی لباسشخصی چه سروصدایی بهپا کردن!
بده با شعبدهبازی آمپولای انسولین مامانش در جیبش تبدیل شده به مواد مخدر؟ شما از هنر شعبدهبازی چی سرتون میشه آخه؟؟
ماجرا از این قراره که همین چهارشنبه پسر20 سالهای به نام"علی احمدیپور" متولد آمل، ساکن گوهردشت کرج که قرار بوده 2 ماه دیگه هم عروسیکنه. میره تهران برای مامانش که بیماری دیابت داشته آمپول انسولین میخره و با مترو برمیگرده کرج.
از در ساختمون مترو که میاد بیرون دو تا دختر جوون میبینه. حالا متلکی میگه یا نمیگه نمیدونم اما طفلکی خبر نداشته کاسهی داغتر از آشی، روحانی خلعلباسشده و گندهلاتی که اتفاقا ساکن دهکده زیباییه که منزل شاملو هم اونجاست و همه چیو زیر نظر داره. طرف احساس ریاست و صاحبمملکت بودنش گل میکنه و اسلحهشو از جیبش در میاره و میدوه طرفش اول لگدی محکم به پشت پای علی می زنه و بعد اسلحه رو میذاره رو شقیقهش. اینجا دو روایت هست. یکی میگه علی معذرت خواسته و اونیکی میگه گفته به شما چه مربوط دخالت میکنی. اگه جرأت داری بزن. حاجاقا گندهلات هم نامردی نمیکنه و شلیک میکنه بهطوریکه مغز علی متلاشی میشه.
حاجآقا قبل از اینکه مردم بهش از گل نازکتر بگن به طرف دفتر حراست مترو میره و کارتشو نشون میده و اونا هم با سلام و صلوات میبرنش تو. نه دستبندی به دستش میبندن و نه حتی اسلحهشو میگیرن.
حاچآقا قبلا امام جمعهی یهشهر بوده که بعد از کثافتکاریهاش خلع لباس شده بوده. از اونجایی که در این حکومت آدمبدا بعد از کنارگذاشتهشدن از کاری فوری یهکار مناسبتر بهش پیشنهاد میکنن و میشه معاون اجتماعی و ارشاد فرماندهی انتظامی استان تهران.
آمپولهای انسولین در جیب علی تبدیل میشه به مواد مخدر. کارت تعمیرگاهی که ماشینش در اونجا در حال تعمیر بوده ندیده گرفته میشه و به خانوادهش اطلاعی نمیدن.
از کرامات شیوخ محل تولد علی که آمل بوده تبدیل میشه به شهر شرورپرور فیوج و شروع میکنن براش پروندهساختن که با حاجآقا دعوا و کتککاری کرده.
سردار عبدالهی افاضات فرمودن که "همیشه نباید مأموران در صحنهها کشته شن." و گفتن که "مأموران ناجا باید همیشه برای ارتقای مهارتهای فردی اسلحهکشی تمرین داشته باشن."
خوب اینهمه جوون تو این مملکت هست، سیبلهای متحرک. بفرمایین تمرین کنین!
با اینکه معمولا مردم توی اینجور موارد به سختی حاضرن وقت بذارن و برن پاسگاه برای شهادت. تا حالا حدود 20 نفر رفتن مشاهداتشون رو که همهش به نفع علی بوده نوشتن و امضاء کردن. و از حاجآقا اعلام انزجار.
همه فکر میکنن با این پروندهسازیها احتمالا علی مقصر شناخته میشه و حاجآقا نه تنها زندانی نمیشه که شغل مهمتری هم میگیره.
آقا جان ما اگه نخواهیم برای این حاجآقاهای فاسد بشیم هدف تمرینی و سیبلهای متحرک، چیکار باید بکنیم؟
پ.ن.۱
جالب اینکه حاجآقا ساکن دهکدهی فردیس کرجه( همونجایی که خونهی شاملوئه) و در یک ویلای بزرگ و شیک زندگی میکنه. و به خاطر عربدهکشیهاش همه ازش میترسن.
پ.ن.۲
ديشب ساعت ۲ نصفشب نشستم اين پست رو با چند شمارهی ديگه نوشتم ولی هر کاری کردم به اينترنت وصل نشدم. صبح هم پاشدم ديدم از شماره ۴ به بعد save نشده. ۵رو الان دوباره نوشتم.شماره ۶ام در مورد طایفهی فیوج بود و ۷ و ۸ در مورد خاطرههام که اگه بشه دوباره مینویسمشون.
پ.ن. ۳
کامنت ايمان: زیتون عزيز لازم ديدم اين نکته مهم رو يادآوری کنم که من اين آخوند جانی رو خوب ميشناسم چونکه خودم در دوران سربازی افسر وظيفهای بودم که با اين جانی تو يه اتاق با هم کار ميکرديم اسمش هم " عسکر نجفی " معروف به حاج آقا نجفی . اونايی که مثل من تو اداره مبارزه با مفاسد خيابون چهارم گوهردشت خدمت ميکردند اين موجود جانی و شهوتپرست رو به خوبی ميشناسند !
اصل نیّته
ختم یکی از فامیلهای سیبا بود. من تا ساعت 5/2 همونورا بودم(جهانشهر) و ختم ساعت4 شروع میشد. گفتم این فاصله رو برم استخر.
میخواستم وارد قسمت زنونهی مسجد بشم که یکی از خانمهای فامیل سیبا بهم نزدیک شد. تو یکیدوتا مهمونی دیده بودمش. حدودا 70 سالشه و از اون سلطنتطلبای تیر و طبعا ضد جمهوری اسلامیه. بیشتر موهای بورکردهش از زیر شال توریش معلوم بود. یه سلام بلند بالا بهش دادم. جوری سرشو آورد کنار صورتم. خیال کردم میخواد ببوستم.
من هم لبامو غنچهکردم و صورتمو به پهلو کردم. هول شد و یه بوسهی کوچولوی زورکی کرد و در گوشم شروع به حرف زدن کرد.
بعد از کمی تعارف و اینکه تو خیلی دختر گل و خوبی هستی گفت:
- ببین عزیزم. میدونم مامانت مسلمون نبوده و ممکنه خیلی چیزا رو بلد نبوده یادت بده. خیلی ببخشید از چیزی که میخوام بگم. روم نمیشه، اما وظیفه شرعیمه.
هاج و واج مونده بودم. خدایا این چیمیخواد بگه. این که همیشه بیخیال دین و مذهبه. با چشمام دنبال یه آشنا بودم که بیاد کمکم. اما از بخت بدم هر کی رد میشد غریبه بود.
بعد از کمی منومن ادامه داد:
- دخترم، تو تازهعروسی، خوب....
میدونی هر کیمیره مسجد باید پاکپاک باشه؟
گلاز گلم شکفت:
- آره، اتفاقا همین الان استخر بودم و آخرش هم موهامو شامپو زدم هم بدنمو لیف زدم. تمیزِ تمیزم! :)
اخماش رفت تو هم، با ترس پرسید:
- نیّت چی؟ نیّت کردی؟ اصل نیّته!
تو اگه با آب زمزم و کوثر خودتو صدبار هم شسته باشی اما نیّت نکرده باشی پاک به حساب نمیای!
مونده بودم دروغ بگم یا راست بگم. راستش تا حالا تو عمرم قبل از هیچکاری(حتی وبلاگنویسی) نیّت نکردم. - خدایا یکی منو از این وضع نجات بده.
- ....
یهو مادر سبیلباروتی از توی مسجد اومد بیرون و بلند گفت: کجایی تو؟ اومد جلو دست انداخت زیر بازوم و بردم تو.
در تموم مدتی که تو مسجد بودم نگاه نگران و پرسشگر این خانم روم سنگینی میکرد که خدای نکرده دینش برباد نرفته باشه...
(فکر کنم این خانم نمیدونست که یه جمهوری اسلامی تو وجود خودشه!)
جوک :
یه آخوندی میشه داور فوتبال.
یکی از بازیکنها توپو شوت میکنه، میخوره به تیر دروازه.
آخونده گل اعلام میکنه.
میگن: بابا این که گل نشد، خورد به تیر دروازه.
میگه: اصل نیّته. این برادر نیّت به گل کرده بود.پس قبوله.:)
1- هیچ کجا هیچ زمان
فریاد زندگی بیجواب نمانده است.
به صداهای دور گوش میدهم از دور
به صدای من گوش میدهند
من زندهام
فریاد من بیجواب نیست،
قلب خوب تو جواب فریاد من است...
(احمد شاملو)
2- "انجمن یاری" فردا بازارچهای به نفع زلزلهزدگان بم برای تکمیل ساختمان هنرستان آنجا ترتیب دادهاست.
فعلا که دولت و دولتیان سرشون به کارای مهممهم گرمه، این ما هستیم که باید به درد هم برسیم. با وجود اینهمه کمک، بم هنوز ساخته نشده. استان کرمان هنوز میلرزه. هفتهی پیش کرمانیها شب رو با ترس و لرز در خیابانها خوابیدن.
در این بازارچه همه چیز میفروشن. میتونی پیازداغ، سیرداغ ششماههتو بخری. ترشی بادمجون، کیک، روسری، شال(که ایشالله امسال آخرین سالیه که میپوشیم)، ساک، گلدون، صنایعدستی و... خلاصه همهچیز. البته بیشترش خوراکیه.
تموم سودش میره برای ساختن هنرستان بم.
زمان: جمعه، ششم خرداد 84، 11 صبح تا 5 بعدازظهر. بهخاطر تنبلها صبح دیر شروع میشه:)
قرار ما: شهرک غرب، فاز دو، خیابان هرمزان، برجهای هرمزان. برج 11، سالن اجتماعات.
- اوا خاک عالم بادمجونا و پیازداغام سوخت!
پارسال ماه رمضون بازاچهی خوراک دیگری بر پا بود که شادی صدر هم با دخترش دریا در اون شرکت کرد و خرید هم کرد:) تازه پول هم داد. یاد بگیرید.
پارسال چندتا عکس از اون روز گذاشتم. امروز هم چندتا دیگهشو میذارم.
شادی رو که میشناسین. اون کوچولو خوشگلههم دریاست. اون آقا خوشتیپه هم آقا و سرور خانوادهست.(خوب نوشتم خورشیدخانوم جان؟:) )
از شیرمرغ تا جون آدمیزاد.
3- امروز صبح، شهر اردبیل٬ مقارن با مرگ مؤذن معروف مؤذنزادهی اردبیلی٬ برای ابراز همدردی، لرزید.
4- به طور تصادفی دیشب این لینک رو پیدا کردم که ترجمهی یکی از مطالب قدیمم در مورد انتخاباته:)
جالبه هنوز یه عده فکر میکنن باید حتما تو شناسنامهشون مهر بخوره تا بتونن تو این مملکت نفس بکشن. آقا جان، دیگه این خبرا نیست.
بعضیا میگن رأی سفید میدیم.
به نظر من رأی سفید خیلی بدتر از رأی به بدترینشونه! چون نشونهی ترسه! رأی سفید هم اینا رو خوشحال میکنه.
5- مبارکه! سازمان تجارت جهانی هم داره پیشنهاد عضویت ایران رو بررسی می کنه .
- فکر کنم انتخاب رفسنجانی از پیش تعیین شده.
طفلکی رفیجان راست میگه، من یه دلار تو دهنم کردم خیلی تلخ بود. بخصوص اگه دلارش نفتی باشه مزهش عین دُم ِماره(یه چیزی مثل زقنبوت) :(
6- مجید زهری، چهار مطلب بسیار خوب دربارهی فرم و ساختار قصه در وبلاگشون گذاشتن. خوندنشو به همهی کسایی که به ادبیات علاقه دارن پیشنهاد میکنم.
ما تو درسامون اینا رو داشتیم، ولی ایشون بسیار خوب و روون، بامثال توضیح دادن.
(1) در این قسمت یکی از داستانهای علیقدیمی دراز شده:)
(2)
(3)
(4)
(5)
پ.ن.
این اولین بار نیست که شوخیام برام دردسردرست میکنه و باعث سوءتفاهم میشه.
در کمال تاسف امیدوار هم نیستم آخریش باشه:(
امروز متوجه شدم شوخییی که فکر میکردم باعث خندهی آقای زهری بشه ایشون رو ناراحت کرده.
ازشون رسما معذرت می خوام.
پ.ن.۲: خوشبختانه سوءتفاهم برطرف شد و آشتی برقرار شد:) آخییش!!!
۷- شعار زیتونی:
ما میگیم حکومتو نمیخواهیم
رئیس جمهور عوض میشه.
:D
۸- ريو ريو رَ رَ ريو
نوشتهی دیگری از مرضیه ستوده
1- نخست،
دیرزمانی در او نگریستم
چندانکه چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیئت او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست...
(شاملو)
2- دیروز 21 ساعت تمام وبلاگم بسته بود. از حدودای یکِ صبح تا ده شب.
شاید سرور خراب بوده. بعضی دوستان یادداشتی در میلباکسم انداخته بودن که: "آمدم، نبودی" شرمنده که نبودم پذیرایی کنم:)
3- تو ماشین سیبا پیشم نشسته بود و من رانندگی میکردم. دیگه مثل اولا در لاین کمسرعت نمیرونم. دیگه الکی به هیچکس راه نمیدم. بگی نگی از سرعت خوشم میاد و از همه جلو میزنم. تازه میتونم در حین رانندگی سیب بخورم، باموبایل حرف بزنم، روسری مو درست کنم، تو آینه آرایشم رو درست کنم. آرنج دست چپم رو از پنجره بیرون بذارم و اینجور لاتبازیا:) البته اینبار یه کم زیادهروی کردم.
بهم گفت:
- تازگیا خیلی مردونه رانندگی میکنی!
- مردونه یعنی چهطوری؟
- چهطور بگم.... بیکله.
- بیکله؟
- مم... بیکله یعنی ... ناراحت نشیها... یه جورایی خرکی! احتیاط نمیکنی.
- اِ... پس مردونه= بیکله= خرکی؟ :))
چشم سعی میکنم ازین بهبعد زنونه= عاقلانه= دانشمندانه رانندگی کنم:)
4- امروز مرتب تو تلویزیون با صدای گویندهی زمان جنگ اعلام میکردن:
ملت قهرمان ایران توجه بفرمایید! ملت قهرمان ایران توجه بفرمایید!
خرمــــشـــــهــــر آزاد شد!!!!
والا ما که عید خرمشهر رفتیم هیچ آزادی اونجا ندیدیم:)
5- توی یکی از محلههای اهواز مردم عرب روی یه الاغ نفت ریختن و آتیشش زدن و فرستادنش توی صف بسیجیها. الاغ بیچاره هم از درد و ترس با لگد کلی بسیجیها رو نوازش کرده.
راه بهتری برای مبارزه پیدا نمیشد؟ حیوونی الاغه!
6- روزنامهها نوشتن:
توی بیابونهای تاکستان(نزدیکای قزوین) یه عالمه کلهو دستو پای الاغ بریده پیدا کردن و وقتی تحقیق کردن دیدن یه پدر و پسر دارن از روستاهای اطراف هر چی الاغ پیر و از کار افتادهست میخرن.
وقتی گرفتنشون اعتراف کردن که مدتیه هر الاغ رو به قیمت حدود ده هزار تومن میخرن و بعد گوشتشو به رستورانهای قزوین و تاکستان و کرج به قمیت کیلویی دو هزار تومن میفروشن.(قیمت گوشت گوساله حداقل کیلویی پنجهزار تومنه.)
با توجه به سرعت عمل پلیس در ایران اینا احتمالا سالهاست دارن این کارو میکنن.
من و سبیلباروتی نشستیم حساب کردیم که کجاها غذا بیرون خوردیم و مزهش یادمون بیاد که خوب بوده یا غیرعادی بوده و ما نفهمیدیم. هر دو حالمون داشت به هم میخورد.
خوشبختانه بیشتر پیتزا و گاهی جوجهکباب خوردیم. اما چرا همبرگر هم گرفتیم:-/
شاید اگه دولت ببینه که مردم هیچیشون نشده و اصلا نفهمیدن ، خودش هم بیاد وسط :)) اصلا چرا میگن گوشت الاغ مکروهه؟
7- توی این چند روز چند بار بارونهای تند و سیلآسا اومد و باعث شد تو محل ما و چند محلهی دیگه سیلبیاد. تموم خیابون و کوچهها پر شده گل و سنگ و چوبهای باقیمونده از سیل.
8- بالاخره حرفم درست در اومد. نوشته بودم خدابین رئیس شورای شهر کرج به علت اختلاس و چند دزدی دیگه عوض شد و صادقیان شد رئیس. اینیکی هم ازون بدتر.
به غیر از خوردن بیتالمال و ... مثل بقیه چندین زن صیغهای و معشوقه داشت. صادقیان زن بیوهای که معرفی کرده بودن که نیاز مالی داره. اول کردش منشیش و بعد صیغهش کرد.(لابد بعد از چند روز که ازش سیر شد ولش میکنه و میره سراغ بعدی) همهی اعضای شورا همین طورین. یه دونه درست حسابی توشون پیدا نمیشه.
حالا کثافتکاریهای صادقیان هم رو شده اینو هم برداشتن و خوئینی رو رئیس کردن:)
آسیاببه نوبت! هر کدوم به نوبت میان میخورن و میچاپن و ... دور میفته دست بعدی.
جالبه که بیشترشون قبلا شغلای بسیار پست داشتن و فقط با وصل کردن دمشون به سپاه تو انتخابات رای آوردن. بعضیاشون دورهی ابتدایی هم نگذروندن.
اینه اوضاع مملکت ما.
9- خیلی راحت میخوان تمامی آب رودخونهی کرج رو از طریق تونلهایی که حفر میکنن و بودجهش هم تصویب شده به تهران ببرن. (قبلا یه قسمتیش میرفت.)
وزیر نیرو گفته در سال 1400 جمعیت مردم تهران میشه 15 میلیون و مردم آبی ندارن بخورن.
با شروع این طرح 56 روستای حاشیهی رودخونهی چالوس کاملا خشک میشن. چاههای کرج کم آب میشه و بدتر از همه باغها سرسبز و پرمیوهی شهریار همه خشک میشن. چون آبهای سرگردان رودخونه در زمین فرو میرفت و چاههای شهریار رو پر میکرد.
اهالی روستاها به شدت ناراحت و عصبانیین. فاجعهای
زیست محیطی پیش خواهد آمد.
باغ سیب هم که یکسوم اکسیژن کرج رو تأمین میکرد توسط بنیاد مستکبران داره تیکه و پاره میشه.
حالا میفهمم وقتی مردم خوزستان میگفتن پول نفت زیر شهرای مارو برای تهران خرج میکنن.
10- بچهی شیطون دوستم با یه آهنربای گنده و قوی به کامپیوترم نزدیک شد و هی روی صفحه مانیتور کشید. نقشهای زیبایی درست میشد. اومدم دعواش کنم دلم نیومد. منم نشستم از نقشها لذت بردم و تشویقش کردم.
بعد از رفتنشون اومدم سراغ کامپیوتر و دیدم صفحهم نصفش سیاه شده.
فکر کنم صفحهش، یا شایدم دیسک و صفحه کلاجش:)) نیمسوز شده.
11- من هنوز سر تصمیمم هستم. در انتخابات رئیسجمهوری رأی نمیدم.
رد صلاحیت و بعد تأئید صلاحیت معین چشممو بازتر کرد. اونم با میونجیگری کی؟؟ حدادعادل! کسی که خودش هم شایسته نمایندگی مردم ایران نیست چه برسه به ریاست مجلس و نقش میانجیگر . تا حدودی حالم از این بازیها بههم میخوره.
حالم بد میشه وقتی شورای نگهبان و شورای مصلحت نظام و یه نفر که اون بالا بالاها نشسته دارن برامون تصمیم میگیرن. و تعیین میکنن که کی حق نفس کشیدن داره و کی نداره.
حکومت بهتر بود یه مشاور دیگه بگیره. طرحاشون روزبه روز نخنماتر و نفرتانگیزتر میشه. بازی ایندفعهشون خیلی به ضررشون میشه. حالا میبینید!
اسد نویسندهی وبلاگ بیلیو من هر روز داره نظرات بچهها رو در مورد انتخابات تو بخش حاشیهی وبلاگش میذاره. از منم خواست چیزی بنویسم. نوشتم و براش فرستادم. شما هم براش بنویسید. شاید همهمون به یه نقطهی مشترکی رسیدیم.
من رأی نمیدهم
تو رأی نمیدهی
او رأی نمیدهد
برای استقلال، برای آزادی، پرشور و متحد
نریم سر صندوقهای رأی:))
قافیهش چی شد؟؟
12- یادتون نره مجلهی اینترنتی گذرگاه شماره 43 رو بخونید! طبق معمول پر از مطالب خوندنی.
پینوشت:
۱۳- فرزاد مشیری:
دانشگاه بوعلی سينا همدان روز پر التهابی را تجربه کرد. سراسر کلاس های صبح تعطيل و جمعيتی حدود 2000 درسردر دانشکده علوم پايه در اعتراض به عملکرد شورای نگهبان توهين روزنامه کيهان به محيط آموزشی دانشگاه بو علی و احضار رياست دانشگاه به مجلس شورای اسلامی و همچنين توهين کوچک زاده به خبرنگاران تجمع کردند. اين تحصن که با استقبال دانشجويان برگزار شد شرکت کنندگان خوستار عدم شرکت در انتخابات فرمايشی شدند.اين تجمع با در فضايی برگزار شد که انصار و لباس شخصی ها در بيرون دانشگاه حضور داشتند و هر لحظه احتمال حمله آنها وجود داشت.
وبلاگ فرزاد به نام ملیمذهبی
۱- اعلامیهی ترحیم... ببخشید... تحریم!
خوب، خیلی جالبشد. از بین کاندیداهای ریاست جمهوری صلاحیت فقط 6 نفر تأیید شد:
1- رفسجانی
2- قالیباف
3- لاریجانی
4- کروبی
5- احمدینژاد
6- محسن رضایی
البته جز این انتظاری نمیرفت.
اینجانب "زیتون" دختر بابام اعلام میدارم که این انتخابات را شدیدا و باتمام وجود تحریم میکنم!:)
دیگه هیچ بد و بدتری الحمدلله وجود نداره.
حالا ببینیم عکسالعمل طرفدارای معین و یزدی و... چیه!
جالب اینه که قرار بوده پسفردا اسامی تأییدشدهها اعلام بشه. برای چی دوروز زودتر اعلام کردن؟ مرض داشتن؟:)
اونقدر نفوس بد زدی که شد آنچه رو ازش میترسیدی علیآقا!:))
--------------------------
آقا٬ جان من٬ مرگ من٬ کسی به ف.م.سخن نگه که من صفحی سفيدمو دارم سياه میکنم.
اینم میگم و میرم.
آخه حيفم مياد اين نوشتهی قشنگ بیبیگل رو معرفی نکنم:
ربل یا دکتر بولوت و یا هر دو مشترکا: رئیسجمهور!
خوابگرد: وزير آموزش و پرورش( وزير نيمفاصله)
الپر: وزير ارشاد اسلامی
زننوشت: وزير اقتصاد
زيتون: وزير اطلاعات(اوخ... نمیشه يه وزارت ديگه بهم بدين؟ قول میدم جبران کنم)
حسين درخشان: وزير امور خارجه
شبح: وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح و غیر مسلح
نقطهتهخط٬ برماچهگذشت و آسمان: وزير ارتباطات
مژدهَ سکتور صفر و يککليکبرای هميشه: وزير راه و ترابری
خود بيبیگلِ گل: وزير نيرو
اهکی دليلای بامزهشو اينجا نمینويسم تا خودتون بريد بخونيد:)
(از اونايی که عادت به کپی نوشتههای ديگران دارن٬ خواهش میکنم کل مطلب نويسنده رو تو وبلاگتون ننويسيد تا ملت کنجکاو شن و برن به وبلاگ مرجع.
کل مطلب رو نوشتن٬ حتی اگه بهش لینک بدین٬ یه نوع سرقته. چون دیگه کل مطلب رو شده و کنجکاوی کسی تحریک نمیشه بره به وبلاگ اصلی.)
وزير نصيحت هم بد پستی نيست ها:)
---------------------
علی جان برگرد. اگر خواستی اینبار با نام مستعار!
ف.م. سخن: "من روز يک شنبه، به نشانه ي همبستگي با تحصن خبرنگاران در مجلس و براي آزادي زندانيان اهل قلم و درخواست مجازات نماينده ي توهين کننده به خبرنگاران و بازگرداندن مسيح علي نژاد به مجلس، وب لاگم را به صورت سفيد منتشر مي کنم. باشد که چشم بازي اعتراض ما را ببيند و گوش شنوائي فرياد ما را بشنود. "
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
--------------------
دوستان عزیزم برام نوشتن که نظرخواهیم باز نمیشه. دیشب هر کاری کردم نتونستم تقریبا هیچ سایتی رو باز کنم. سرعتم خیلی پایینه ، فقط چند تا از ایمیلام اومد. این ایمیل آقای سخن هم پریروز به دستم رسیده. نمیدونم تو وبلاگستان چهخبره و چند نفر با این حرکت اعلام همبستگی کردن!
حتی نمیدونم میتونم اینو پست کنم یا نه. سرعت اینترنت وحشتناک پایینه و تلفن هم دمبهدقیقه قطع میشه.
گنجی با اون وضعیت بد جسمیش اعتصاب غذا کرده.
مصاحبه ی بیلیو من با خورشید خانم.
کاش اقلا بتونم این صفحه رو باز کنم. خیلی دلم میخواد از صنم بیشتر بدونم.
پ.ن.
۱- ترو خدا فکر منم بکنید. دو کیلومتر حرف داشتم.
ایندفعه اگه خواستین پیشنهادی برای همبستگی بدین٬ بگین مثلا امروز هرکدوممون صدخط در باب فلان موضوع بنویسیم:)
۲- دلیل اینکه دربارهی رفتن هاله ننوشتم این بود که حتی برای یک لحظه باور نکردم اصولا هاله میتونه بره! :)
- زندگی چیست؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن.
زندهاست آنکه عشق میورزد
دل و جانش به عشق میارزد...
عشق شادیست، عشق آزادیست
عشق آغاز آدمیزادیست...
(هوشنگ ابتهاج)
2- با پیشنهاد علیداد عزیز خیلی موافقم. به نظر من هم مجتبی سمیعینژاد دوست عزیز وبلاگنویسما که به خاطر عقیدهش در زندانه، و به هیچوجه در مقابل رژیم کوتاه نیومده، شایسته دریافت جایزهی خبرنگاران بدون مرز برای آزادی بیانه. اونایی که تاحالا رأی ندادن میتونن الان برن رأی بدن. مهلتش تا اول ژوئنه. یعنی حدود ده روز دیگه. من هم با کمال میل و با عشق به آزادی بیان رأیهایم رو به مجتبی عزیز تقدیم میکنم. شاید این کمترین کاری باشد که برای او میکنیم. از بین کاندیداها تا به حال این عزیزان از این پیشنهاد استقبال کردهاند: خورشید خانوم که چراغ اولو روشن کرد. شبح که نامهای خطاب به خبرنگاران بدون مرز تهیه کرده. شبنم قاصدک:* فتانهی عزیز هم نامهای در این ارتباط به گزارشگران بدون مرز نوشته. ... (باز این بحث شروع شد که من نامهی فلانی رو قبول ندارم و...توروخدا بسکنید. من حاضرم زیر همهی نامههایی که در این ارتباط و به نفع مجتبی باشن امضاء کنم)
دیدار گروه خبری هاتف از خانواده مجتبی سمیعی نژاد. همراه با عکسهایی از پدر و مادر او و نمایی از اتاق و کتابخانهی شخصیاش.
3- آخرش موسوی نیومد کاندیدای ریاست جمهوری بشه. ترسید بگه که ولایت فقیه رو قبول نداره اذیتش کنن. گفته بودم اگه موسوی نیاد رأی نمیدم.
اما وقتی دیدم یکی از بلاگرها کاندید شده دیگه نمیتونم نه بگم:) تروخدا ببینید. خوشتیپ، جنتلمن، همهچیتموم! ربل نازنین. اگه در حال پرتقال پوست کندنید٬ چاقوهاتونو بذارید کنار.
4- صبح یه پرندهی بزرگ پشت پنجره پشتی دیدم .
هیکلش نه به یاکریمهام میخورد که بیشتر وقتا اینجا دونه میخورن، نه به گنجشکها که وقتی یاکریمها میرن گردش میان نوکی به دونههاشون میزنن و نه به کلاغها که گاهی میان خستگی در میکنن و قارقاری میکنن و میرن.
خیلی بزرگ بود. به زور روی لبه جا شده بود. بالهای سیاهشو که باز کرد دیدم وای... تموم پنجره رو پوشوند. نیمرخ کلهشم که دیدم با اون نوک کج و محکم ،گفتم: آخ جون عقاب! بالاخره یه عقاب هم گذارش به اینورا افتاد. اونقدر وایسادم نگاهش کردم که پرزد و رفت.
نیمساعت بعدش که رفتم بیرون از خونه و لبهی پنجره کناریم رو از بیرون دیدم که ببینم جوجهی یاکریمهایی که بعد از چهار پنجبار تخمگذاری مامانباباشون و از بینرفتنشون، بالاخره به عرصه رسیده بود، حالش چطوره. ولی دیدم تو لونه به جز چند تا پر کوچولو چیزی نیست...
5- مگه قرار نیست وقتی زندگی دونفره میشه کارا نصف شه؟ پس چرا دوبرابر میشه؟:)
۶- خوشحالم که کلمهی آشغال باعث پیدا کردن دوست خوب و دانشمندی برام شده!
"برای پایان نامه ام در مقطع دکترای محیط زیست در سایت گوگولی بدنبال مطالبی در مورد « مدیریت دفع ودفن آشغال » بودم به ترتیب همه سایت هایی که جستجو کرده بودم باز وذخیره کردم حدود هفتاد وهشت سایت . در مدتی که سایت های ذخیره شده را مطالعه میکردم با وبی بنام زیتون مواجه گشتم . مطلبی در مورد آشغال نیافتم ولی ظاهرا نوشته های جالبی داشت پاکش نکردم. بیش از یک ماه سایت های ذخیره شده را مطالعه وپاک میکردم ... امروز یک هفته است که پایان نامه ام را تمام کردم وتنها وبی که در کامپیوتر دخترم مانده است زیتون بود ..چقدر لذت بردم تقریبا تمامی مطلب آن را خواندم مطالب دوشنبه 12 مهر تا یکشنبه 10 آبان وهمچنین سه شنبه 13 بهمن تا یکشنبه 2 اسفند . اولین بار وبلاگ یک هموطن ایرانی را خواندم شخصیتی در نوشته هایتان یافتم که فکر میکنم همسرتان باشد ( سیبیل باروتی ) سلام مرا به ایشان برسانید واز عوض من به داشتن همسری خوب چون شما تبریک بگوئید ویاد آوری نمائید که در خانه تکانی وبردن ( آشغال ) بشما کمک کند کلمه ای که در آشنایی بنده به سایت زیتون وشما کمک کرد . پس آشغال نمی تواند همیشه کلمه بدی باشد . آرزوی خوشبختی شما وهمسر گرامیتان را دارم وهمیشه منتظر نوشته های خوبتان ... ترکیه _ ازمیر _ دکتر فرزام فرنود."
7- استاد جلیل دوستخواه، سایتی درستکردهاند به نام کانون پژوهشهای ایران شناختی. برای اینکه استاد باور کنند که چراغهای رابطه و عاطفه هر دو روشنند به دیدارشان بشتابید.
۸- امشب نشستیم فیلم ذهن زیبا با بازی قشنگ راسل کرو رو دیدیم... عجب فیلمیه!
۹- گوشزد جان٬ انقلاب ما فقط انفجار نور نبود٬ که انفجار جمعيت٬ انفجار قيمتها ٬ انفجار آزادی و کلا انفجار کل مملکت بود. ترکوندن آزادی .
برای یوسف علیخانی، قابیلش و همهی قابیلیان
هر بار که به قابیل میروم حیرتزده میشوم.
کجا میشود با یک دکمه وارد دنیایی بشوی پر از شعر و داستان؟
کجا میشود بدون هیچ زحمتی گفتگو با نویسندههایی که دوستشان داری بخوانی و در کنار همهی اینها از آخرین اخبار کتاب هم با خبر شوی ؟
همیشه برایم عجیب است که فردی اینطور صادقانه و بدون هیچ چشمداشت مالی کار به این بزرگی را هر روز و هر روز بدون خستگی انجام میدهد.
نکتهی جالب ایناست قابیل با همهی اهالی شعر و داستان مهربان است.
معروف و غیر معروف ندارد. عقیده و مسلک هنرمند برایش فرقی ندارد.
همه را معرفی میکند. آنهایی که داخل کشور زندگی میکنند اما امکانی برای چاپ نوشتههایشان ندارند و یا کتاب دارند اما امکانی برای معرفی خود ندارند . همینطور نویسنده و شاعرانی که در خارج زندگی میکنند و تو اصلا نمیشناختیشان. و اگر قابیل نبود شاید هیچوقت هم نمیشناختی.
من خواننده وبلاگ قبلی یوسف هم بودم." و قابیل هم بود...". یادم است داستان "سنگام" مهرنوش مزارعی را برای اولین بار در وبلاگش خواندم. و بعد داستانهای دیگر از نویسندههای خوبی که هیچوقت اسمشان را نشنیده بودم. و ادامه داشت تا...
بهناگاه سبک و سیاق سایت یوسف عوض شد و تبدیل شد به مجلهای معتبر، کامل با قالبی زیبا. رنگین کمانی در آسمان وبلاگستان.
قابیل سعی دارد خانوادهی ادبی را دور هم جمع کند و تا حد زیادی در این کار موفق شده.
سالگرد این مجلهی وزین و پربار را به قابیل و قابیلیان(محسن و بقیهی بروبچههای خستگیناپذیر قابیل) تبریک میگویم و از صمیم قلب آرزوی موفقیت روزافزون برایشان دارم.
به نظر من تمام گناهان قابیل با این همه زحمت و مرارت شسته شده ...
و حالا قابیل پاک پاک است...
عصر با سبیلباروتی در وسط شهر قرار داشتیم. هنوز هم مثل روزهای اول قبل از اومدنش قلبم تالاپ تولوپ میکنه.
با هم در هوای بارونی قدم زدیم و حرف زدیم٬ گفتیم و خندیدیم، ویترین مغازهها را تماشا کردیم. بهزور برام چندتا کادوی خوشگل خرید. هر کاری کردم نذاشت من چیزی براش بخرم.
شام هم بیرون خوردیم. آخر شب با ماشینش اومدیم خونه. گفتم چایی مزه میده، درست کنم؟ گفت آره خیلی خوبه. چایی گذاشتم و کادوهامو درآوردم و کلی باهاش پز دادم.
چایی خوردیم و بازم هی حرف زدیم و حرف زدیم...
ساعت حدودای 1 صبح بود که یهو داد زدم:
- ای وای.... اصلا یادم نبود٬ ماشینمو از عصر تو میدون جا گذاشتم.
طبق معمول تا میدونی که تاکسی پیدا نمیشه با ماشین رفته بودم و بقیهشو تا سر قرار با تاکسی.
گفت: ای حواس پرت!
گفتم: با ماشینت بریم منو برسون دم ماشینم.
گفت: نه تو خستهای تنها میرم. پیاده.
گفتم: سیبیلک جان، راه دوره، تاریکه، خیابونای این اطراف چراغ درست حسابی ندارن. راه هم که پر از گرگ و داله. یه وقت میخورنت ها...
گوش نکرد، سویچ رو برداشت و رفت و من موندم نگران.
وقتی برگشت، دم در سویچو ازش گرفتم و به عنوان خداحافظی و تشکر یه ماچ گنده ازش کردم . خواستم درو ببندم که دیدم داره میخنده. وقتی میخنده تموم صورتش میخنده. چشاش از همه بیشتر!
- یعنی برم؟
ای وای.... خاک بر سرم! اصلا یادم نبود من و سبیلباروتی مدتیه رسما زن و شوهریم.
دیدی نزدیک بود شوورمو بذارم پشت در؟:)
1- فامیل پستمدرن ما
اینو میخواستم در شماره ۳ این مطلبم بنویسم ولی نشد تا حالا..
وقتی مامانم درو باز کرد از دیدن خانمی با چشمهایسبز درشت که کنارش ایستاده بود و به من میخندید جا خوردم. قیافهش برام خیلی آشنا بود.. خدایا من اینو کجا دیده بودم. مامانم دست انداخت رو شونههاش و گفت:
- اگه گفتی این کیه زیتون؟
یه مدت گیجگیجی به چشمهای خندان مهمون خیرهشدم و بیاختیار گفتم: مادمازل ژولی!
با خنده بغلم کرد و فشارم داد و بوسید و کنار خودش نشوندم روی مبل. (خوشش اومد شناختمش. البته الان دیگه مادمازل نبود.)
این چشمها رو فقط در عکسی در آلبوم مامان دیده بودم. چیزایی که درموردش شنیده بودم :
قبل از انقلاب ایران زندگی میکرده. زندگی شاهانهای داشته. مامانش در دربار کار میکرده و باباش یکی از ملاکین بزرگ بوده.
از مراسم باشکوه ازدواج ژولی چیزایی شنیده بودم. نصف بیشتر مهمونا آمریکاییها و فرانسویهای مقیم ایران بودن و شامپانیهای فراوونی که باز شده به طوری که کف سالن از شامپانی خیس بوده... و از خوانندهو رقاصههای معروفی که اونشب تا صبح برنامه اجرا کرده بودن.
وقتی بوی انقلاب به مشام ژولی و شوهرش میرسه. میلیونها دلارشونو برمیدارن و میرن لوسآنجلس. گفته دیگه اسم از ایران نمیارم. فامیلایی که اونجا زندگی میکنن میگفتن زندگیش در اونجا هم دست کمی از ایران نداشته. ساختمان تجاری بزرگی در هالیوود و ویلای زیبایی در بورلی هیلز و باغی در منطقهی بلر و در همسایگی مایکلجکسون و خدمتکارهای متعدد و ...
ژولی واقعا توی این 26 سال اسمی از ایران نیاورده بود. میگفتن با شنیدن اسم ایران چندشش میشده. میگفتن با هیچ ایرانی فارسی صحبت نمیکنه. تو این مدت حتی یه بار هم به مامانم(دوست زمان بچگیش) زنگ نزده بود.
حتی وقتی مامانم رفت آمریکا نزدیک دوسال موند،به دیدنش نرفته بود.
و حالا ژولی کنار من اینطور خاکی و صمیمی نشسته بود.
بهتم زد از این همه تفاوت بین شنیدههام و دیدههام. حتی لباسهاش هم نسبتا ساده بود. فارسی رو هم عین بلبل صحبت میکرد. میگفت دلم میخواد برم همه جای ایران رو ببینم.
بردن دوسهجاش به گردن من افتاد. از بس انرژی داشت همه رو از پا درمیاورد و آخرش خودش سرپا بود. چونه هم که نگو... هی حرف میزد و حرف میزد. به فارسی سلیس.
جمعهبازار خیابون جمهوری که بردمش از هولش نمیدونست چهطوری خرید کنه. هر چی که بوی ایران میداد میخواست. آفتابه، صندوق گندهی قدیمی. سینهریزهای زمان قاجار. گوشوارههای نقره. میگفت دکوراسیون خونهش هم اجناس مدرن داره و هم نشانههای از ایران قدیم.
مُدام حرف میزد و میخندید. تقریبا همه مارو نگاه میکردن.
تو خیابون هر جا فقیری میدید وایمیساد، چشاش پر اشک میشد. به هر کدوم یکی دو دلاری میداد. بهش گفتم باید پولاشو چنج کنه و فعلا میتونه از من قرض بگیره. بچهی ژولیدهای میدید که داره شیشهی ماشینی رو پاک میکنه، میپرید وسط خیابون و دوسهتا هزاری(از پول من) بهش میداد. جوون کارگر ساختمونی رو میدید که داره با بیل سیمان درست میکنه. یه آخیی میگفت و دوسهتا فحش به حکومت و باز دوسهتا هزاری... به هزاریهای من هم دلار میگفت.
تو صحبتایی که باهاش داشتم فهمیدم که با یکی از دوستای صمیمیش در آمریکا خواسته رستورانی باز کنه، دوستش نامردی نکرده 9میلیون دلارشو بالا کشیده و فرار کرده. ژولیت هم مدتی دچار افسردگی حاد شده و رفته پیش روانپزشک و بعد از مدتی رواندرمانی گروهی رو شروع کرده.
اونجا با یه آمریکایی شوخ و شنگ دوست شده که بهش گفته پیشرفت سلامتی روحیش به خاطر خوندن مثنوی مولویه.
ژولی افسرده رو ترغیب میکنه به جلساتشون بره. ژولی اولش با اکراه میره ولی کمکم دچار تحول میشه . و برای خودش میشه یه پا صوفی(سوفی؟).
چند تا از خدمتکاراش رو مرخص میکنه. دکوراسیون خونهشو عوض میکنه تیپ شرقی در کنار وسائل مدرن(پست مدرن). اتاقشو هم از شوهرش جدا میکنه تا بهتر به درک اشراق برسه.
در واقع ایران رو هم به دعوت یکی از آقایونی که اونجا دیده بوده و وقتی در ایرانه مرتب جلسات مثنویخونی داره اومده و اوائلش شبا میرفت اونجا.
ژولی سند زمینهایی که قبل از انقلاب در تهران و چند شهرستان داشته، همراش آورده بود. میگفت یکیش رو میخواد به نام "حسن" رانندهی زمان نوجوانیش بکنه که خیلی براش زحمت کشیده. و از بهیادآوری حسن چشمای سبزش غرق اشک میشد. زمینهای بعدی رو میخواست صرف کمک به مردم فقیر بکنه. براشون کتابخونه و درمانگاه و مدرسه و سالن سینما بسازه. میگفت میرم در یه روستا زندگی میکنم و زندگیشونو از این رو به اون رو میکنم.
چند روز به همین منوال گذشت. روزا تو خیابونا میچرخید و عشق میکرد که هنوز با اینکه حدود 50 سال داره هنوز زیباییش اینقدر بین مردا هواخواه داره و چند فقیر خیابونی رو با دلاراش پولدار(!) میکرد و شبا میرفت محفل مثنویخونی و ...
یه روز وکیل گرفت که بره سراغ زمیناش. اولین زمینی که پیدا کرد قطعه زمین 1000 متری بود که دید بیاجازه تصاحبش کردن و خونهای توش ساختن. کی؟ حسن، رانندهشون. جا خورد ولی چیزی نگفت. قطعهزمین بعدی 8000 متری بود که دید شهرداری پارکش کرده. قطعهی بعدی در شهرستان، دست آخوند گردن کلفت اون شهر. ژولی با لطایفالحیل رفت خونهی آخونده اطراق کرد برای گرفتن زمینش. آخونده از ژولی خواست صیغهش بشه. و وقتی جواب رد بهش داد تهدیدش کرد که میره میگه طاغوتیه تا بگیرن بندازنش زندان. هر جا رفت دید دستش با آخونده تو یه کاسهست.
ژولی تا پیش شهردار هم رفت. اونم گفت میتونه بقیهی زمیناییش که هنوز خالیه رو به قیمت خیلی ارزونی ازش بخره. و فکر قیمت روز رو از سرش بیرون کنه.وگرنه...
ژولی کمکم عصبانی شد. دیگه اون علاقهرو به مردم نشون نمیداد. هر شب تلفن میزد آمریکا و بیشتر از یک ساعت با "سگش" دردول میکرد! میگفت سگم خیلی بهتر درکش میکنه.
گفت دلش برای رژیمش تنگ شده. جایی برای لاغری ثبت نام کرده بود که هنرپیشههای معروف هالیوود عضون. غذا رو تو یه بسته میارن هر جا که هستی. خونه، سر کار یا حتی تو خیابون. با کالری مناسب. و البته خیلی گرون.
میگفت نیکول کیدمنِ سفیدبرفی و جنیفر لوپزدهاتی هم از همین موسسه غذای رژیمی میگیرن.
دلش برای آرایشگرش تنگ شده بود. آرایشگری ژاپنی که تازگیبا لسانجلس اومده و موی اُپرا هم اون صاف کرده. و دستمزدش 400 دلاره(شایدم 4000 دلار)
برای کلاسبدنسازیش در هالیوود و بلیتهای کنسرت و سینمای مجانی که از خود بازیگرها میگیره. و همینطور برای لباساش که همهشو از مزونهای معروف میخره.
هر چی دنبال زمیناش میرفت و میومد بیشتر عوض میشد. میگفت این مردم حقشون همیناست. میگفت اگه زمینامو بگیرم میدم به انجمن حمایت از حیوانات. چرا بدم به مردم؟حیوونا سگشون شرف داره .
چند سگ و گربه رو از تو خیابون برداشته بود برده بود خونهی اون آقای مثنویخون. اون آقا هم نمیدونم چیکار میکرد که همه حیوونا بعد از یکی دو روز ریق رحمت رو سر میکشیدن و میمردن.
ژولی هم یه روز عصبانی شده بود و هر چی از دهنش دراومده بود به مرده گفته بود :تو صوفی هستی یا جنایتکار و خانمباز؟ فکر میکنی نفهمیدم به بهانهی مثنوی خونی هر چی زن خوشگله میاری خونهت و کیف میکنی و مثل خرس غذا میخوری و... چمدونشو بسته بود اومده بود خونهی مامانماینا.
اونجا هم لطف کرده بود و چند سگ و گربهی بیمار رو برده بود.
مامانم میگفت به غیر از اینا، هر شب باید کلی گوشت بپزیم ببریم گوشهموشههای خیابون برای سگ و گربههای ولگرد تو ظرفای یهبار مصرف بذاریم و... ماجرای تلفن زدن هر شبش به سگش و قربون صدقههاش هم حکایتی داشت..
قبل از رفتنش من یه بار دیگه باهاش بیرون رفتم. دیگه فقط به انگلیسی باهام حرف میزد. من گوش میدادم اما به فارسی جوابشو میدادم.
تو خیابون دیگه از دیدن هیچ فقیری ناراحت نمیشد.
تا اینکه....
از یه زمین خاکی رد شدیم که چند کارگر با لباسهای پارهپوره داشتن توش کار میکردن. ژولی یهو وایساد. دیدم چشاش غرق اشک شد و بعد تبدیل شد به هقهق با صدای بلند. گفتم خوبه بازم رگ انساندوستیش گل کرد.
به زور آوردمش کنار، هر کاری میکردم آروم نمیشد. واقعا داشت غش میکرد. در حالیکه زار زار گریه میکرد با انگشتش جایی رو نشون داد. برگشتم دیدم یه سگ خاکیرنگ خیلی لاغر بیحال رو زمینه. از شدت گرسنگی و تشنگی لهله میزد. دندههاش معلوم بود. البته منم با دیدن این صحنه ناراحت شدم. اما چیکار میشه کرد. ما همهمون هر روز شاهد اینجور صحنهها هستیم. ژولی زیر لبچیزی میگفت و گریه میکرد. دقت که کردم دیدم داره به کارگرا فحش میده که چرا به سگه غذا نمیدن.
گفتم بابا خود کارگرا رو نمیبینی چقدر وضعشون بده؟ گفت غلط کردن بیشعورا.
دیدم کارگرا دست از کار کشیدن و با کنجکاوی و دلسوزی به طرفمون میان. به زور کشیدمش و از اونجا دورش کردم. گفت تا برای سگه غذا نبره ولکن نیست. رفتیم به نزدیکترین قصابی. ژولی لخمترین و نرمترین گوشتی که داشت خرید و با یک شیشه آبمعدنی و یه بشقاب و یه کاسه.
راستش از نگاه کارگرا خیلی خجالت کشیدم وقتی ژولی در حالیکه قربون صدقهی سگه میرفت گوشت رو براش گذاشت تو بشقاب و آب معدنی رو ریخت تو کاسه و گذاشت جلوی سگه...
ژولی بعد از دوماه رفت. از اون موقع تاحالا حتی یه بار هم زنگ نزده.
فیش تلفن 300 هزار تومنی صحبت با سگش موند رو دست مامانم و از اون بیشترش مونده رو دست اون آقای مثنویخون.
2- هر کس آنچه را که دوست میدارد در بند میگذارد...
(شاملو)
3- تو مطلب قبلیم یه شعر از شاملو آورده بودم و به شوخی نوشته بودم که جون میده برای کسایی که میخوان وبلاگشونو ببندن. کوروش نامرد هم عدل اومده با همین شعر خداحافظی کرده.
امید زندگانی تو دیگه چرا بستی رفتی؟ تنهامون گذاشتی رفتی!
یکی از نظردهندههای خوبم هم به خاطر سوء تفاهمی دیگه نمیخواد کامنت بنویسه. ولگرد عزیز که البته با ایمیلاش خوشحالم میکنه ولی دوست داشتم همه رو در نظرات خوبش شریک کنم.
نمیدونم چرا بعضیا دوست دارن دیگرانو از خودشون برنجونن...
شوخی بیربط: میگن مهمون چشم دیدن مهمون رو نداره و صاحبخونه چشم دیدن هر دو رو...:)
چی شد؟ انگار اصلا به این موقعیت نمیخوره:)).. من که قدم همهی مهمونام رو چِشَمه!
۴- امان از دست زبونم که گاهی یه چیزی میپرونه و...
دوست بابای سبیلباروتی مارو باهم تو خیابون دید و بعد از کلی سلام علیک مثلا خواست تعارفی و تعریفی کرده باشه. گفت ایشالله خدا یه بچهی خوشگل و مامانی بهتون بده. البته حتما بچهی اولو دوست دارین یه پسر کاکلزری باشه. نه؟ هر دو هول شدیم و گفتیم نه بایا. چه فرقی میکنه؟
نمیدونم کی منو مجبور کرد بگم: سالم باشه٬ فرق نمیکنه چی.(آخه بگو نه به باره نه به داره. حالا اون یه تعارفی کرده. حتما باید جواب بدی!)
آقاهه که صورتش غرق در خنده و شادی بود یهو عوض شد و گفت: آره٬ سالم باشه. هر چی باشه اما سالم باشه.. سعی میکرد غمشو بپوشونه. اما نمیتونست. وقتی خداحافظی کردیم از سبیلباروتی پرسیدم چی شد؟ انگار حرف بدی زدم. گفت دختر این آقا نابینای مادرزاده..
ببره زبونی که بیموقع حرف بزنه.
۵- بیچاره مجتبی! نیست که ببینه یه عده برای معروف شدن خودشون چهجوری از اسمش مایه میذارن.
من که تو این شرایط نمیتونم چیزی بگم. گفتنیها رو قبلا گفتم. امیدوارم زودتر آزاد بشه ...
۶- چند خبر از کرج :
- بالاخره بنیاد مستکبران تونست ۱۵٪ باغ سیب مهرشهر(بزرگترین باغ سیب جهان) رو از مردم بگیره...
لابد سال بعد ۱۵٪ بعد و همینطور برو بالا...
- یادمه پارسال که خانم ابتکار اومد کرج٬ وقتی مردم برای باغ سیب اعتراض کردن بادیگاردهای خشن و بداخلاقش چهجوری مردم رو هل میدادن و یکیشونو کتک زدن.
- جند هفتهست که برنامهی یکشنبهی سبز رادیو کرج که هر یکشنبه توسط آقای رضوی اجرا میشد قطع شده که مردم تلفن نزنن از این کثافتکاری بنیاد انتقاد کنن.
- خاتمی به خانم آجرلو(نمایندهی کرج) گفته بیا تا من رئیس جمهورم مقدمات کارای استان شدن کرج رو انجام بدین و بیارین من امضاء کنم تا رئیسجمهور بعدی مجبور به قبولش بشه.
- آقای خدابین رئیس شورای شهر کرج( گندهلات) از کار برکنار شد و به جاش آقای صادقیان(یه گندهلات دیگه) منصوب شد. جالب اینجاست که هر دوی اینها به خاطر اختلاسهاشون تحت تعقیب هستن.
- مدتیه در کرج شوراهایی به نام شورای حل اختلاف تشکیل شده. ۵۰۰ نفر از بیسوادترین و مسلمون نما و متظاهرترین در ۱۰۳ حوزه مثلا به مشکلات مردم رسیدگی میکنن. سواد بعضیهاشون به پنجم دبستان هم نمیرسه و فقط روی رابطه رفتن سر اینکار. با حقوق و مزایای بسیار زیاد.
جالب اینجاست که از وقتی اینا اومدن درصد طلاق بالا رفته. چون آقایونی که مصرن خانمشونو طلاق بدن به راحتی با دادن رشوه به این بیسوادان کارشونو راه میندازن. میوهفروش صندوقصندق براشون میوه میبره. دندونپزشک مجانی دندونشونو معالجه میکنه. و چه بخور بخورایی این وسط میشه خدا میدونه. اونوقت کلی لیسانسیه و فوق لیسانس حقوق بیکار داریم تو این شهر...
1- تو را صدا کردم
در تاریکترین شبها، دلم صدایت کرد
و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی.
با دستهایت برای دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با لبهایت
برای لبهایم با لبهایت
با تنت برای تنم آواز خواندی...
(احمد شاملو)
2- بهخاطر یک مشت دلار
بعد از عید یه سری به سازمان بورس زدم. مردم خوردهسهامدار(خوردهبورژوای سابق) عین عزادارها روی صندلیها غمبرک زده بودن. پیش هر کیمینشستم و سر حرفو باز میکردم میدیدم از پایین اومدن قیمتهای سهام خیلی ناراحته. مردی که هزار سهم پتروشیمی داشت غصه میخورد که چند ماه پیش هر سهم شده بوده هزار تومن و حالا شده 400 تومن. میگفت کاش رفسنجانی بیاد تا بورس دوباره رونق بگیره و قیمتها بیاد بالا. بهش گفتم از رفسنجانی و سیاستهاش خوشت میاد؟ گفت: معلومه که نه، ازش متنفرم. ولی به خاطر سهامم اگه کاندید بشه مجبورم بهش رأی بدم.
جالبه که بدون استثنا همه همینو میگفتن.
ملت سهامدار به خاطر یه مشت دلار... ببخشید، چند تومن اضافه شدن قیمت هر سهم، حاضر به چهکارهایی که نیستن.
پریروز که رفسنجانی رسما کاندیدای ریاست جمهوری شد برای کنجکاوی یهسر دیگه به سازمان بورس زدم. قیمت سهام افزایش پیدا کرده و مردم با چه شور و اشتیاقی این خبرو برای هم تعریف میکنن!
3- استخریه:
موقع شنا هیچوقت آب نمیخورم. البته تقریبا هیچوقت:
چون درست از وقتی که با بلندگو صدام میزنن که وقتم تموم شده و استخرو باید ترک کنم و مثلا میخوام زرنگی کنم و دو سه طول دیگه شنا کنم، تنظیم تنفسم به هم میخوره و آب خوردنم شروع میشه.
هر چی میکشم از دست این وجدانمه!
4- دیزی اومده چیزایی که موقع خوندن وبلاگ دیگران آدمو اذیت میکنه لیست کرده.
موقع خوندن هر کدوم آهی کشیدم از سر همدردی.
- پرحجم بودن وبلاگ(وبلاگ منم پرحجمه که دیر میاد؟ چهجوری میتونم کمحجمترش کنم؟)
- نمایش پیغام خوشآمد :-/
- پنجره ی پاپآپ
- استفاده از رنگهای نامتعارف و تند
- بیش از حد بزرگ بودن متن
- استفاده از فلش در صفحه ی اول( این یکی کلی حواسم پرت میکنه. لابد صاحب وبلاگ میخواد جلب توجه کنه)
- استفاده از چند عکس متحرک در کنار هم
- فعال شدن اسکرول بار افقی
- گذاشتن اسکرولبار در سمت چپ
- نبود یک دکمه برای دسترسی به صفحه اول
- استفاده از متن اسکرول بار دار در داخل متن اصلی(جواد جان با شماست)
- استفاده از متن متحرک
- انتشار مطلبی بدون عنوان(من که چند شماره مینویسم کدومو بذارم عنوان؟)
- اجرای اتوماتیک موسیقی(آخ نگو... حالا خوبه مدتیه کامپیوترم صداش قطعه)
- استفادهی ناصحیح از جداول
- استفاده از بنری نامتعارف وبیش از حد بزرگ
- استفاده نکردن از سرویسی (مثل بلاگ رولینگ) برای مدیریت لینکها
- جواب دادن کامنت در خود کامنتها(فکر کنم منظورش در خود نظرخواهیباشه)
- نمایش دادن پیغام خداحافظی(یا مثلا مینویسه شما 25 ثانیه در وبلاگم بودید بازم ترو خدا بیا)
در مورد نکتهی یکیمونده بهآخر که خودم هم گاهی مجبورم انجامش بدم.
خیلی خسته میشم وقتی میخوام به تکتک کامنتها جواب بدم . و ناراحت میشم وقتی یکی کامل نکتهشو رسونده و از کامنتش انتظار جوابی نباید داشته باشه ولی برام مینویسه چرا به فلانی جواب دادی و به من نه. جواب دادن به همه وقت زیادی میبره.
پ.ن. دیزیعزیز چند مورد دیگه اضافه کرده که میتونید در وبلاگ خودش بخونید.
5- خیلی برام لذتبخشه وقتی یکی از خوانندههای وبلاگم و یا یکی از بلاگرها برام مینویسه که داره بچهدار میشه، بعدش عکس نوزادشو برام میفرسته و بعد با ایمیلا و عکسهای بعدی، باعث میشه تموم مراحل بزرگشدنشو شاهد باشم. کِی اولین لبخندو زده. کِی تونسته وایسه. کی اولین کلمهرو گفته و چی گفته . کجاها رفته؟ کی مریض شده کی خوب شده و...
اینجور وقتها واقعا احساس میکنم خالهی بچهههم. و از صمیم قلب آرزو میکنم کاش بهش نزدیک بودم و در آغوش میگرفتمش.
6- خیلی از نوشتن عقب افتادم. خیلی چیزا دارم بگم. اما سرم خیلی شلوغه این روزا...
7- بازم یاهو مسنجرم اشکال پیدا کرده. پیغامهای منو نمیرسونه. وقتی رفتم تو مَسِیجآرشیو دیدم پیغامام اونجا هست ولی به خود طرف ارسال نشده .
تاره دیدم از طرف من برای چند نفر هم بهطور اتوماتیک لینکهایی (احتمالا ویروسی) پست کرده!
۸- خيلی خوشم مياد که تو اين سهروز کسايی برای رئيسجمهوری ثبتنام کردن که یه جورایی خواستن بگن ریاست جمهوری تو اين حکومت مسخرهبازيه.
نگهبان۳۴ سالهی يزدی و پيرمرد نانوا و دختر ۱۸ ساله و مهدی موعود با شناسنامه جعلی(نام پدر حسن عسکری و نام مادر نرجس) و اون حزباللهيه که آبروی هر چی حزباللهيه برده.
اگه خونهمون نزديک بود منم ثبتنام میکردم تا يه کم بیشتر بخنديم.
۹- مامان طلا از از امريكا برگشت ...
اون چادر گلدار تبديل شده بود به يك پيراهن گلدار كمر كشدار چينپليسه و موهاي هايلايت كردهاش هم يه ذره از زير روسري ژورژتاش بيرون زده بود. حالا ديگه مامان طلا ميتونست كلمات خارجي را بندازه قاطي كلمات فارسي با لهجه اصفهاني.
- اوه كامي زون (جون)مامي بي كرفول! بيا اين ور مامي دور و وري ريلي مترو نرو! خيلي دنجرسس (Dangerous)
۱۰- بحثی در وبلاگستان در گرفته درباره مستعار نویسی یا نوشتن با اسم اصلی.
متاسفانه الان دیره و باید بخوابم. فردا شاید اومدم لینکا رو گذاشتم.
۱- اندر حکایت آیتالله سید محمود هاشمی شاهرودی و چهل دزد بغداد
این دم ِ انتخاباتی ماشالله همه برای خودشون یهپا دموکرات و قانونشناس شدن.
از همه بامزهتر آقای شاهرودی رئیس قوهی قضاییهست که در "گردهمآیی سراسری دادستانهای عمومی،انقلاب، نظامی و رءسای ستادهای حفاظت اجتماعی سراسر کشور" انتقاد شدیدالحنی از نحوهی بازجوییها و بازداشتها کرده.
ساعت خواب !
یاد جوک "چهل دزد بغداد" افتادم، ببخشید اگه یه کم بیادبیه! جز این چیزی به فکرم نرسید:
روزی زن و شوهری از بیابانی میگذشتن که ناگاه گروه "چهل دزد بغداد" سر میرسن و تموم اموالشونو ازشون میگیرن.
وقتی میبینن مرد هیچ اعتراضی نمیکنه، جلو چشمش زنشو میخوابونن و اول رئیسشون بهش تجاوز میکنه. مرد بازم هیچ عکسالعملی نشون نمیده. بعد دومین دزد بهش تجاوز میکنه. باز بیتفاوتی شوهر. سومی و چهارمی و... خلاصه... میرسه به دزد چهلم. چهلمی هم کارشو میکنه و همهشون سوار اسباشون میشن. تا کمی دور میشن.شوهر غیرتی پشتشون میدوه، مشتهای گره کردهشو به طرفشون میگیره و میگه : اگه جرأت دارید دست به ناموسم بزنید! بلایی سرتون میارم که در وبالیگ بنویسن!
------------------
۲- خیلی خندهداره که یه عکسی مثل این از خانم ابتکار٬ باید از طرف سازمان محیط زیست که کارش حفظ محیط زیسته اینجوری توضیح داده بشه.
عکس رو در وبلاگ شبگرد دیدم و توضیح سازمان محیط زیست رو در وبلاگ خبری پنلاگ خودمون.
1- با یکدیگر چون به سخن درآمدیم
گفتنیها را همه گفته یافتیم
چندان که دیگر هیچچیز در میانه
ناگفته نمانده بود...
(احمد شاملو)
2- شعر بالا جون میده برای کسایی که میخوان وبلاگشونو ببندن:)
خوشحال نشید. من عمرا ببندم. زیرا که بیشتر گفتنیها را ناگفته مییابم. یعنی اصلا گفتنیهای من را پایانی نیست، حتی اگر ابتذال سرتاسر دامن وبلاگستان را آلوده و لکهدار کرده باشد.(اهم...)
یک کامپیوتر قراضه دارم، دو تا دکمهکیبورد لق
مینویسم تا وقتی دلم بخواد حرف حق
(یاد گلآقا بهخیر)
3- تعجب میکنم از اهالی قلم، وقتی میرن مکه قلمشونو دور کعبه طواف میدن که جز در راه حق و حقیقت ننویسن. غافل از اینکه اونا مطالبشونو رو کامپیوتر تایپ میکنن.
من اگه به این چیزا اعتقاد داشتم، کیبوردمو میبردم طواف!
4- روز پنجشنبه من به جلسهای که دکتر معین برای بلاگرها گذاشته بود دعوت داشتم. خیلی کنجکاو بود برم حرفای دکتر معین رو بشنوم. اما از بخت بد درست در همین روز 4 جا دعوت شده بودم(یکیش یه مسافرت یهروزهی خیلی جالب بود که اونم نرفتم. نه به وقتی که آدم از زور بیدعوتی میمیره، نه به بعضی روزا که از شدت دعوتشدگی گیج میزنه) بعد از کلی فکر از بین این 4 جا جایی رو انتخاب کردم که قرار بود از صبح تا شب برنامه باشه. ولی از بخت بد ساعت 3 شلوغپلوغ شد و با دخالت حراست برنامه بههم خورد . و درست در همین هیرو ویر دوستی بهم زنگ زد که سخت مریضه و تا شبم به مریضداری گذشت.
5- با اینکه تا حالا تصمیم شخصیم این بوده که در انتخابات رئیسجمهوری شرکت نکنم و دوست داشتم تموم مردم دست در دست به هم بدن و همه تحریمش کنن.
ولی چون میدونم بیشتر مردم ما متظاهر و دوروئن و به احتمال زیاد قدرت متحد شدن رو ندارن، اگه مهندس موسوی کاندیدا بشه و یکی از برنامههاشو حذف ولایت فقیه بذاره، بهش رأی میدم.
کاری هم به کار اونایی که پاسپورت و ویزاشون آماده تو ساکشونه و کلید آپارتمانی که پاپا و مامانشون به عنوان کادوی تولد بهشون دادن تو جیبشون و میگن تا تقیبه توقی خورد میذاریم از این مملکت میریم، ندارم. من فعلا مجبورم تو این مملکت زندگی کنم.
6- گفتم ولایت فقیه یاد "آقای فقیهی" افتادم. تو محلهی قدیم ما یه آقای فقیهینامی بود که سر پیری و با داشتن چند تا فرزند بزرگ و داماد و عروس و نوه رفته بود از یکی از روستاهای اطراف دختر 17 سالهای رو از پدرش خریده بود.
صیغهش کرده بود و نشونده بود طبقهی پایین خونهبزرگی که متعلق به زن اولش بود. برای اینکه دختره یه وقت عاشق کسی دیگه نشه، اجازه نمیداد از خونه بیرون بیاد، نه خریدی، نه آرایشگاهی و نه لباس درست حسابییی.
باهاش عین کلفتها رفتار میکرد. تو محل همه بهش میگفتن "آقای وقیحی". موقعی که میخواست بره سر کار، چند قفل بزرگ به در خونه میزد و با اینکه میدونست همهی محل ازش بدشون میاد با افتخار و غرور کلهشو بالا نگهمیداشت و میگذشت. زن اولش از همون روز اول راهش نداد طبقهی بالا.
من چندبار دختره رو از پنجره دیده بودم. صورت و ابروهاش خیلی پُرمو بود و لباسهاش کهنه. گاهی ساعتها افسرده کنار پنجرهای که فقط حیاط خونهشون ازش معلوم بود وایمیساد و به نقطهی نامعلومی خیره میشد.
چند وقت پیش دخترهرو به طور اتفاقی دیدم. باورم نشد اونه، بسکه پیر به نظر میرسید. با چادر کهنهو سوراخ و صورت پرموتر از همیشه. و دو بچهی نسبتا کثیف و دمپایی به پا دنبالش. فکر نکنم هنوز 30 سالش شده باشه ولی هر کیمیدید فکر میکرد مادربزرگشونه. تعجب کردم چطور آقای وقیحی اجازه داده بیرون بیاد. بعدا از هممحلیهای قبلی پرسو جو کردم. "آقای وقیحی" مرده بود و زن اولش این دخترو بدون حتی یه تومن و یا یه لباس بیرون کرده بود.
7- در همایشی که در یکی از باغهای تهران برگزار شده بود شرکت کردم.
(متاسفانه نمیتونم بگم چیبود و چه چیزهای جالبی اونجا دیدم و شنیدم چون از کرج فقط من بودم)
غرض از طرحش این بود که:
گلدون گل خیلی قشنگی جلوی سخنران قرار داشت که تا بهحال شبیهشو تو عمرم ندیده بودم. نکتهی جالب این بود مدام روش پر از زنبور بود. زنبورای عسل درشتی میومدن روی گلها مینشستن و کلی باهاشون حال میکردن و میرفتن و بعد از چند ثانیه دوسه زنبور دیگه میومدن و یکراست میرفتن سراغ گلهای این گلدون. بعضیها موقع سخنرانیشون ترس از زنبورا تو چشماشون معلوم بود و هر چی کیششون میکردن مگه از رو میرفتن؟
خوبی اینجور همایشها و سمینارها کیک و چایی ساعت دهشون، ناهار ظهرشون و چای و قهوهی عصرشونه(وگرنه نمیشه تحملشون کرد.)
صبح و ظهر خواستم برم ببینم اون گلها چه گلیان که زنبورا اینجوری هلاکشن. اما صحبت با دوستان جدید و بخوربخور مهلت نداد. اما سر چای بعداز ظهر دیگه طاقت نیوردم و به بهانهی سوال از اساتید برگزار کننده رفتم پشت تریبون. هنوز روش پر زنبور بود. دست بردم طرف گلا و پرسیدم: وای چه گلای قشنگی؟ اسمشون چیه؟ توجه اساتید جلب شد و همه شروع کردن اظهار نظر. که تو ایران همچین گلی تا حالا ندیدیم و... وقتی دستم رسید به گلا از تعجب خشکم زد. گلها مصنوعی بودن. بوشون کردم شاید عطری بهش زده بودن. اما جز بوی پلاستیک و پارچه چیزی نفهمیدم. همه حیرون مونده بودیم.
بعضیها عین گلمصنوعی ظاهر قشنگی دارن. خوش آبو رنگن و خوب حرف میزنن.
عین اون زنبورا که دور و بر گلهای مصنوعی به امید مکیدن شهدشون هی تقلا میکردن، غافل از اینکه گلمصنوعی اصولا شهدی ندارن. یه عده هم دور و بر اینجور آدمای کممایه جمع میشن و کمپلیمان میگن، اما غافلند که اصولا از آدمای کم مایه چیزی به اونا نمیرسه.
8- توی جکوزی آب بیش از حد داغ که نشستم یهو بیاختیار گفتم: وای... تا فیهاخالدونم سوخت( لعنت به این اینترنت که دایرهی کلماتمونو عوض کرده). دسوتم پقی زد زیر خنده. خانمی که 950 گرم طلا بهش آویزون بود با تعجب گفت: چیچیدونت؟ گفتم فیهاخالدونم. با حالتی بین خنده و مسخره گفت: وا... تو این دوره زمونه چه کلماتی مردم میگن!
خندهم گرفت. روم نشد بگم دو بار دیگه هم تا فیهاخالدونم سوخته. یه بار توی دریاچهی شور ارومیه که نمیدونم این فکر احمقانه از کجا به سرم زد که عیب نداره اگه جیشم گرفت همونجا بکنم . و بار دیگه وقتی تو مهمونی رفتم توالت و روی شیرهای دستشویی رنگ قرمز و آبی( آب داغ و سرد) عوضی نصب شده بود و چون خانم صاحبخونه شیر آب داغ آشپزخونه رو دائم باز گذاشته بود. آب از همون اول داغ داغ بود...
۹- مجلهی اینترنتی گذرگاه اردیبشهتماه منتشر شد...
۱۰- آدرس جدید فانوسیان...
۱۱- وبلاگ خبری پنلاگ...
پ.ن.
۱۲- جوابیهی نانا به شماره ۵ این مطلب - بحث انتخابات و موسوی
۱۳- سایت زنان ایران لطف کردن و به مطلب "عمل مهمتر از شعار"م لینک دادن.
همينطور به مطلب تحقیر زنانگی نوشتهی ویران عزیز٬ که خوندنشو به همه توصیه میکنم.
۱۴-عزيزدرودنهی شيرينزبون اينجاست...
۱۵- زنان ايرانی غالبا نيازهای جنسی خود را سرکوب میکنند- وبلاگ از امروز
1- بهدل چون یادم از بوم و بر آیو
سرشکم بیخود از چشم تر آیو
از آن ترسم من برگشته دوران
که عمرم در غریبی بر سر آیو...
2- سر ِسرگشتهام سامون نداره
دل خونگشتهام درمون نداره
به کافرمذهبی دل بسته دیرُم(سبیل باروتی؟)
که در هر(!) مذهبی ایمون نداره...
3- نمیذونُم دلم دیوونهی کیست
کجا میگردد و در خونهی کیست
نمیذونم دل سرگشتهی مو
اسیر نرگس مستونهی کیست...
(بابا طاهر)
شعر محاورهای رو عشق است!!
4- گوشزد عزیز در یکی از مطالبش نوشته:
زن من با شما(بلاگرها) دشمن است. دقيقا به همان شكلي كه زن يك معتاد با هم منقلي هاي شوهرش خصومت مي ورزد! او زني 38 ساله، پزشك و مادر دو پسر 15 ساله و 4 ساله است. بسيار كوشا است و سخت مراقب من و بچه هاست. مشكل اصلي ما در چند ماه گذشته وبلاگ نويسي من است. كاري كه او سخت با آن مخالف است. به من مي گويد. پس از 7 ساعت كار خسته كننده و بسيار مسئوليت آور به خانه مي آيي و شام خورده و نخورده به سراغ دوستان مجازيت ميروي. كساني كه هيچ راجع به آنان نميداني. نه سن و نه جنس آنان را ميداني نه از تحصيلات و ميزان آگاهي آنان اطلاع داري ...نه قدرت ارزيابي صحت و سقم گفته هاي آنها را داري...نه قيافه...نه اخلاق. نه محبوبيت و تاثير گذاري آنان را بر پيرامون خود ميتواني ارزيابي كني...هيچ...هيچ از آنها نمي داني...ولي دلت خوش ميشود به يك كامنت كه كسي برايت گذاشته است يا دوان دوان مي روي كه جايي كامنت بگذاري كه شايد اصلا محلت نگذارند...
(ادامه مطلب رو لطفا در وبلاگ خودش بخونید.)
مشکل گوشزد مشکل بسیاری از بلاگرهاست. مشکل کوچکی هم نیست. شخصی که عاشق نوشتن و در میان گذاشتن افکارش با دیگرانه. ناگاه با دریچهای به این زیبایی روبهرو میشه که از اون میتونه بسیار بهتر و جامعتر و کاملتر به اطرافش و به جهان نگاه کنه و صدای خودش رو به دیگران برسونه.
از اون طرف همسر و احیانا بچههایی داره که عاشقانه دوستشون داره و دلش نمیخواد هیچی ازشون کم بذاره. ولی با این روزگاری که همه در حال بدوبدوئن و هیچ وقت اضافی ندارن، بلاگر دچار تعارض میشه. هر روز دوستان جدیدی تو وبلاگستان پیدا میکنه، دوست داره افکار جدیدی که به سرش میاد فوری باهاشون در میون بذاره. اگه اون تا مدتی پیش شبا مینشست با همسرش اختلاط میکرد و تقریبا عقایدشو از حفظ بود حالا با تعداد زیادی آدم در ارتباط قرار میگیره. باهاشون بحثهای مهیج و جالبی میکنه. هر روز چیز جدیدی یاد میگیره و احیانا به دیگران یاد میده...
از اون طرف همسر عصبی و خسته، از این هووی تازهبهدوران رسیده و جذاب، احساس نفرت پیدا میکنه. زمانی که همسرش تابهحال صرف او میکرد حالا تقسیم شده. اونم نه بهطرز عادلانهای.
یه بلاگر باید عین مردی که میخواد بین مادرشوهر و عروس صلح و صفا برقرار کنه باید بتونه بین همسرش و اینترنت عدالت و آشتی برقرار کنه. به طوری که نه سیخ بسوزه نه کباب. باید همسر مطمئن بشه که عشق اول اونه. (کمی از نظرم رو در نظرخواهی گوشزد نوشتهم.)
خیلی دلم میخواد نظر شما رو هم بدونم. چه راهحلهایی به فکر شما میرسه!
بهداد بلاگرهای همسردار برسید تا طلاقشون ندادن و رو دستمون نموندن:)
5- نمیدونم بعضی بلاگرها چهجوری دلشون میاد خودشونو از نعمت نظرات دوستان محروم کنن و میان نظرخواهیشونو میبندن؟
هنوز هم، بعد از دوسال و هشتماه از شروع وبلاگنویسیم، یکی از لذتبخشترین کارام باز کردن نظرخواهیم و خوندن نظرهاست. معمولا نظرخواهیم خیلی طول میکشه باز شه و تا اونموقع دقیقا حال کسیرو دارم که قراره کادویی رو باز کنه و هر چی چسب کاغذکادو دیرتر باز شه، آدم مشتاقتره!
گاه قطرهاشکی از خوندن قصهی غصههای این مردمی که عاشقانه دوستشون دارم و گاه لبخندی از شنیدن خبرهای خوب... و گاه فهقهای از ظرافت و طنزی که در کامنتهاست. گاه انتقادهایی و از این راه فهمیدن عیب و ایرادم، و گاه تشویقها و... همه برام پر ارزشن.
حالا این وسط یکی بخواد با گفتن آدرس وبلاگش برای خودش تبلیغی کنه. چه عیب و ایرادی داره؟ چرا باید بخیل باشیم؟ چه عیبی داره کسی که تازه وبلاگی زده و دلش میخواد حرفاش شنوتدهای داشته باشه، از راه نظرخواهیمون چند ویزیتور به دست بیارن؟
میمونه فحشها و کامنتهای منافقون و آتیشبیاران معرکه و تفرقهاندازهایی که با اسم یکی دیگه کامنت میذارن. بعد از یه مدت گوشیدستمون میاد چیبهچیه. بعضیهاشونو میشه ندیده گرفت. فحشها رو میشه پاک کرد.(من که اینقدر فحش داشتم که مجبور شدم برای نظرخواهیم فیلتر بذارم . مقاومت کردم و نبستمش.)
درسته! میشه نظرها رو با ایمیل هم گرفت. ولی آیا میشه تموم اون لذت و شادی خوندن همه رو با دیگران تقسیم کرد؟
مثلا همین نظرخواهی مطلب پیش در مورد خودکشی. میتونی کلی آمار جدی در مورد خودکشی دسته جمعی بخونی و یهو با خوندن خودکشی دستهجمعی ایرانیها از تعجب چشات گرد شه و وقتی تاریخشو نگاه کنی میبینی منظورش انقلاب57ه و خواسته آخر کاری با طنز تلخی نوشتهشو بگیره و غش کنی از خنده.
و بقیه کامنتها... بفهمی در خوابگاهها چقدر خودکشیزیاده. بفهمی در کشورهای اروپایی نسبتا مرفه هم خودکشی هست. بهت یادآوری بشه عملیات انتحاری هم یهنوع خودکشیه و بحث نظردهندگاه با هم و خیلی خیلی چیزای دیگه که منظورمون با ایمیل انجام نمیشه .
به نظر من اگه از هر صد کامنت، 6تاش هم نکاتی برای تو یا دیگران داشته باشه میارزه. حالا که تعدادش خیلی خیلی بیشتره.
صدکامنت= صدفکر، صدایده، صد انسان!!!
۶- این دوبیتی باباطاهر هم تقدیم به نظردهندگان محترم(همراه با کمی پاچهخواری):
عزيزا کاسهی چشمم سرايت
ميان هر دو چشمم خاک پايت
از آن ترسم که غافل پا نهی باز
نشيند خار مژگانم به پايت...
1- غریبی سخت مرا دلگیر داره
فلک بر گردنُم زنجیر داره
فلک از گردنم زنجیر بردار
که غربت خاک دامنگیر داره...
2- مو که مست از می انگور باشُم
چرا از نازنینم دور باشم
موکه از آتشت گرمی نوینِم
چرا از دود محنت کور باشم...
3- غم عشقت بیابون پرورم کرد
هوای بخت بیبال و پرم کرد
بهمو گفتی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد...
(بابا طاهر عریان)
4- استخریه:
استخر موج استخر قشنگیه. پر از درخت و گیاه و با سقف شیشهای. و عین ساحل دریا کمکم عمیق میشه.
نمیدونم چی شد یاد والهایی افتادم که در سواحل اقیانوس آرام(اگه اسمشو اشتباه نکنم) میان ساحل و نمیتونن برگردن و میمیرن. گفتم بیام خودمو با شنا برسونم به ساحل استخر، ببینم میتونم برگردم یا نه.
اولین بار به راحتی عقبعقب برگشتم. دستامو عین باله کردم و سرخوردم رو کاشیها و رفتم تو آب عمیقتر.
ولی نهنگها وزنشون زیاده و سطح ساحل اونا لیز نیست، اصطکاک داره. اینبار خودمو شل کردم و فکر کردم هزاران کیلو وزن دارم و به خودم تلقین کردم که زیرم زبره. و با سختی شروع کردم دستامو عین بالههای نهنگ تکون دادن رو سطح شنها. خیلی طول کشید ولی بالاخره باز نجات پیدا کردم.
دفعهی بعد فکر کردم چی ممکنه باعث شه اونا موقع مد آب بیان تو ساحل و با اینکه میدونن داره جزر میشه برنگردن. ایندفعه همون سنگینی و همون زبری رو با کمی ناامیدی از زندگی اضافه کردم. فکر کردم چه فایده که برگردم تو آب؟ با ناامیدی دست و پا (همون باله) زدم. اونقدر با غمگینی اینکار رو کردم که نشد. ترجیح دادم بمونم تو ساحل و بمیرم. ناامیدی...
5- روزنامهها نوشته بودن که در ماه فروردین 119 نفر خودکشی کردن.
متاسفانه رقم خیلی بالاتر از اینهاست.
با توجه به اینکه خودکشی در دین اسلام مذمومه و در مسجدها نمیتونن براش ختم بگیرن و کمتر آخوندی براشون روضه میخونه، به علاوه حرفایی که فامیل و درو همسایه برای اون آدم در میارن معمولا از پزشکی که علت مرگ رو مینویسه خواهش میکنن که خودکشی ننویسه. اگه با قرص باشه معمولا سکته مینویسن و اگه از بلندی خودشو پرت کرده باشه، تصادف.
خانوادههای دو تا از دوستای منم که خودکشی کردن به هیچکس نگفتن خودکشی بوده.
دلایل خودکشی هم معمولا ناامیدی از آینده ، وضع مالی، شکست در عشق و رفتار بد خانوادشونه.
یکی از آشناهامون دختر 17 سالهی نسبتا زیبایی بود که چند تا دوستپسر داشت، مامانش که از زخمزبونای درو همسایه به تنگ اومده بود به زور برای پسری از فامیل عقدش کرد و دختره چون از پسره خوشش نمیومد یه روز بعد از اعتراض به مامانش خودشو از طبقهی نهم ساختمونشون پرت کرد پایین. به همین راحتی. ولی گفتن تصادف کرده و در مسجد براش ختم گرفتن.
خیلی از دوستای دیگهم حداقل دوسهبار تصمیم به خودکشی گرفتن. از بس تو جامعهی ما ناامیدی زیاد شده. و از بس بیشتر مسائل حلنشده باقی مونده.
6- قاصدک عزیز برام از گل موگه نوشته:
"گل موگه که فارسی آن می شود سوسنبر، نماد یا سمبل روز کارگر نیست. روز اول ماه مه در فرانسه روز موگه است. تمام شهر پر از گل موگه می شود و فرانسوی ها به کسانی که دوستشان دارند دسته های کوچک موگه هدیه میدهند. گاهی لابلای شاخههای ترد ونازک موگه یک شقایق سرخ هم دیده میشود. سنت هدیه کردن گل موگه یا سوسن بری از 1561 میلادی وجود دارد. در روز اول ماه مه این سال شارل نهم پادشاه وقت فرانسه به اطرافیان خود موگه هدیه داد و آن را نمادی برای خوش بختی و شانس و بخت بلند و اقبال خواند.. تنها از سال 1936 است که جشن موگه و جشن روز کارگر به نوعی با هم ترکیب شده اند و برخی هم از آن پس موگه را نمادی برای روز جهانی کار و کارگر می دانند."
پ.ن. زیستن عزیز در این مورد مطلبی تحت عنوان نشانه شناسی نوشتن...
7- آذر فخر عزیزم کمدی موقعیت جالبی از صحنهی تأتر نوشته:
در نمايشنامهای با خانم بازيگر معروفی همبازی بودم . (۳ سال قبل از انقلاب ) طی اين نمايش مجبور بوديم بخاطر گذشت زمان لباسمان را در عرض يک دقيقه عوض کنيم و به صحنه برگرديم . يکی از صحنهها مجادله سخت من و او بود . مکان باغ خانه مان. ميزانسن طوری بود که ما روبروی هم میايستاديم و يکیمان تقريبا پشت به جمعيت . تا نور دادند ديدم از دو طرف صحنه آرام بما ميگويند سيب ... سيب ..بمحض اينکه نقش مقابلم پشتش را کرد به تماشاچی صدای پچپچه و خندههای ريز از آنها بهگوشمان رسيد. ما در حال بحث و جدل بوديم هيچ جای خنده نبود و هر شب حتی صدای نفس تماشاگر هم در نميآمد. صدای سيب قطع نميشد . من و او با هر بهانهای کف صحنه را نگاه ميکرديم که سيب را پيدا کنيم و برش داريم . بار دوم که بازيگر پشتش به تماشاچی بود حسابی صدای خندهشان ميامد . او عصبانی شد و چرخيد بطرف آنها . و من ديدم زیپش را نه تنها فراموش کرده بالا بکشد بلکه انگار قزنقفلی کرستش پاره شده و يک سنجاق قفلی درشت بدترکيب را از رو زده که آنها را بهم وصل کند .خودم داشتم از خنده ميمردم . با هزار بدبختی جلوی خنديدنم را گرفتم. رفتم طرفش. جملهای ساختم فیالبداهه :
"آنقدر بیمنطق و عصبانی هستی که حتی زیپ لباست هم يادت رفته که بکشی."
و ضمن گفتن زیپش را بالا کشيدم. برگشت از شدت خنده و خجالت سرخ شده بود و از صحنه رفت بيرون . من برای انکه قاه قاه نخندم فرياد ميزدم که :
"هميشه فرار ميکنی . چون ميدانی حق با تو نيست" و رفتم بيرون .
معلوم شد وقت تعويض لباس قزن قفلی کرستش کنده شده . او سريع يک سنجاق قفلی زد بجايش و چون نزديک بود نور بيايد پريده روی صحنه و زیپ را فراموش کرده بود .خجالتش از مردم بخاطر سنجاق قفلی بود نه زیپ باز.
8- در وبلاگ Brooding Persian ترجمهی مطلب "گفتگوی من و وجدانم" رو دیدم:) مرسی!
9- من فکر میکنم اکبر گنجی رو تو زندان نگهداشتن تا خوشنویسی یاد بگیره. اینقدر به این حکومت بدبین نباشید!
با تشکر از آبچینوس عزیز.
10- اگه دنیا رو آب ببره آخوندا رو خواب برده... عکس از محمد برنو.
11- در مصاحبهای که اسد نویسندهی محترم وبلاگ بیلی و من با خوابگرد عزیز کردن( به این مصاحبه در تاریخ اول ماه می هم لینک داده بودم نمیدونم چرا لینکش کار نمیکرد) سوالی در مورد محاورهای نوشتن بعضی بلاگرها پرسیدن. ایشون یه جا گفتن:
"محاورهای نوشتن هم بهخدا چارچوبی دارد و درست نيست که با آن سرسری برخورد کنيم. که البته اکنون بلاگرهايی مثل خورشيدخانوم و زيتون به همين شيوه مینويسند و خيلی هم شيرين و روان و قاعدهمند چنين میکنند."
اهم...خیالم راحت شد. همیشه وقتی میخوام مطلبمو شروع کنم، چند خط اول رو رسمی مینویسم. بعد میبینم به دلم نمیچسبه و محاورهایش میکنم. همیشه شک داشتم که آیا کارم درسته یا نه.
12- عمو گیلهمرد عزیز باز میخوان لطف کنن و فردا یکی از نوشتههامو در تلویزیون آپادانا بخونن. فردا( در واقع امروز ) ساعت 9 صبح.
پ.ن. هورا ... بالاخره موفق شدم ببینم. گیلهمرد نازنین و خوشتیپ با کراواتی دشمنکش اونقدر قشنگ و شمرده حرف میزنن که باید آبقند هم دم دستت بذاری:)
بهجای یکی دوتا مطلب ازم خوندن. به خاطر نوع خوندنش کلی قربون صدقهش رفتم:) بابا من هیچوقت نمیتونم نوشتههای خودمو به این سلیسی و روونی و زیبایی بخونم.حتی تو فکرم کلی تتهپته میکنم چه برسه از روش:) دست مریزاد گیلهمرد عزیزم!
13- ته دوری از برم، دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرُم نیست
بهجان دلبرم کز هر دو عالم
تمنای دگر جز دلبرم نیست...
(بابا طاهر)


