۱- غلط نکنم این دکیِ خوشتیپ ما یه زمانی مانکن برنامهی Fashion بوده:) به قدمهای کوچک٬حسابشده و سکسیش و همینطور لبخند ملیحش توجه بفرمایید:

دل من که غش رفت!
خانومای خوشسلیقه میدونن من چی میگم!
پ.ن.
دکی اینگونه خوشحال و سرمست داره به دیدار اسمشومبر میشتابه:)
۲- سفرنامهی شماره ۸ ولگرد عزیز.
ولگرد این شماره سفرنامهشو به پارسا کوچولوی خوابگرداللهی و خاله زیتون مهربانش:) تقدیم کرده!
دلتون بسوزه جمیعا :P
۱- دکتر دکتر!
من تو رختِخوابم
با دردسر
و حالم از بد، بدتر
نون از گلوم پایین نمیره
خورد و خوراک ندارم
اشتهام پاک کور شد
اوضاعم ناجور شد
...
راستی ابلهها
گت و گنده که شدند، رفتنیاند
قاشق چرب و چیلی
دلت میره قیلیویلی
غش میکنی و میمیری
موسیقی انگار درد را تسکین میده
انگاری مغز رو پرورش میده
دکتر، لطفا به زنت بگو که
من زندهم، گلها تر و تازه و شادابن
حالیته... حالیته... حالیته؟...
(از ترانههای پینکفلوید)
(ترجمهی: م.آزاد و فرخ تمیمی)
2- چه حالی داشتم این چندروز... تو زمستون هم اینجوری سرما نخورده بودم. نصیبتون نشه! چهار پنج روز تب و لرز و تندرد و سردرد و ... خلاصه چهارچنگولی افتادهبودم گوشهی خونه. فکر کنید اول دوسهروز مریضداری کنید و بعد خودتون ازش بگیرید. اونم از یه بوس کوچولو و فسقلی! منو بگو دلم سوخت خواستم پرستاریمو به نحو احسن انجام بدم. کی گفته مریض به بوس احتیاج داره؟ عمرا نکنید از این کارا!
3- به عنوان یه تجربه بهتون بگم که پرستاری یه خانم از یه آقا با پرستاری یه آقا از یه خانم زمین تا آسمون توفیر داره!
آقا هنوز چیزی رو نخواسته براش فراهمه. از چایی و آبمیوه و غذا بگیر تا فرص و دوا و حتی کی براش تلویزیون روشن کنی و بالش و پتوشو بیاری جلوی تلویزیون روی مبل پهن کنی، کی صداشو کم کنی بخوابه و برو تا آخرش..
اما وقتی یه آقا پرستارته باید هر چیو که میخوای باید بهش بگی تا بیاره یا انجام بده.
حالا گیرم من از هر صد درخواست 99 تاشو خوراکی خواستم:) چه عیبی داره. مگه همه یهجور مریض میشن. بعضیا اشتهاشون قطع میشه،مث اون و بعضیا هی گشنه و تشنهشون میشه مث من:) بعضیها مث اون وقتی مریضن تخت میخوابن و بعضیها مث من خواب ندارن و دوست دارن ناله کنن و یکی هی نازشونو بکشه...
یه روزم به دست خودم فرستادمش مسابقهای که دوست داشت بره توش شرکت کنه و در واقع آمادگی داشت رتبه بیاره. وقتی رفت، یه ساعت بعدش درجهی تبم به شدت رفت بالا و با هذیون کلی به خودم فحش دادم. گفتم اگه اون به من تعارف میکرد برم نمیرفتم. ولی خوب باید قبول کنم ما باهم فرق داریم. اون همهی تعارفها رو جدی میگیره چون خودش اهل تعارف نیست.
وقتی برگشت با خوشحالی گفت مشترکا با یکی دیگه اول شده. من از لجم یه ماچ گندهی آبدار میکروبیش کردم. ولی یادم نبود که خودش این مریضیو بهم منتقل کرده و تلاشم بیثمر موند...
(از نوشتهم معلومه هنوز مریضم؟:)) اگه حدس زدید که موقع نوشتن مطلب قبلیم هم تب داشتم٬ حدستون کاملا درسته!)
4- تا سه نشه بازی نشه.
سومین قاضی هم ترور شد.
ایندفعه قاضی"آقازاده" رئیس بخش قضایی شهرستان ملارد(جنوب کرج) از ناحیهی صورت با گلوله بدجور مجروح شده.
اولی قاضی مقدس بود که با گلوله کشته شد و دومی رئیس بخش قضایی نسیمشهر بود که روش اسید پاشیدن. و اینم سومیش ...
جالبه هیچکدوم از ضاربین هم شناسایی نشدن.
البته هیچ شکی نیست که رؤسای بخش قضایی تو این مملکت کارنامهی درخشانی ندارن و حکومت بیخود داره تلاش میکنه بگه آره اینا از بس بر علیه باندها و قاچاقچیان و زمینخواران حکم دادن این بلا سرشون اومده.
لابد میخواد اینا رو با قاضیهایی که در ایتالیا با باندهای مافیایی درمیافتن و کشته میشن مقایسه کنه.
مسلما این سه با حکمایی که صادر کردن کلی باعث ناراحتی مردمی که حق باهاشون بوده شدن.
ولی ببینیم این ترورها در نهایت به نفع چهکسایی تموم میشه، و یا شده!
کلا باید از خودمون بپرسیم آیا تابهحال ترور کردنِ آدمبدا جریانی رو به نفع آدمخوبا برگردونده؟
تا اینجایی که من دیدم نه!
اینبار هم با خوندن این تیتر روزنامه متوجه میشیم که این جریان به نفع چهکسایی شده:
" از صبحِ امروز قضات دادسراها به سلاح گرم مسلح میشوند و در صورت احساس خطر حق تیر به آنان داده شده است."
اگر اینو بدونیم که تا عید سال 84 این قانون برقرار بوده و همیشه قضات محترم مسلح بودن و کلی هم از این حقوقشون(!) استفادههای بهینه کردن تا آخرش که یه قاضی بیخود و بیجهت حوونی رو در تنکابن(!) کشت به خاطر اعتراض مردم مجبور شدن اسلحههای قضات رو جمع کنن.
اما دوباره از امروز صبح تو جیب عبای همهی قضات یه اسلحهی پُر وجود داره.
پیدا کنید سودبرندگان از این جریانات و همچنین آمرین(نه عاملین) این ترورها رو...
( بازم من غلط دیکته داشتم:) آمرین رو عامرین نوشته بودم. با تشکر از تذکردهندگان محترم)
5- خوب حالا آنلاین شم ببینم دنیا دست کیه...
6- تا وصل میشم اینم بگم تا نمردم!
داشتم کتاب "101 American English Idioms"رو میخوندم.
این جمله رو دیدم."Frankly, I smell a rat "
یعنی:"I'm convinced that something is definitely wrong here"
مدتهاست تو وبلاگستان من این احساس رو دارم!:(
7- د ِ وصل شو تا حرفای دیگه از دهنم نپریده... بَهَه... همهش بوق اشغال!...
8-....
9- خیلی وقته که 9 ایمیل نوشتهم در جواب به عزیزانم آذر جان، آقای معروفی، علاء محسنی، پنلاگ، - چیه؟ اینم عزیزه دیگه:)- ٬ نسیم٬ نادر مذکا٬ احسان امینی٬ ولگرد٬ محسنآقا و پارساصائبی و...
ولی هر چی میفرستم هی برگشت میخوره:( اصلا هیچ ایمیلی از طرف من برای کسی نمیره...
اینم توطئهای جدید از طرف دشمنان اسلام ناب زیتونی:)
--------------------------
پ.ن.
۱۰- این جمله از کدام حضرت است؟
زن همه اش بدی است و بدتر چیز او اینکه از او چاره نیست...
یاد این شعر ویگن افتادم. خونهای بیبلا هرگز نباشه ای خدا:)
۱۱- بمیرم! جواد فالیزوانیان( که با اشتباه پالیزبانیان میگفتیم) موتورسوار شجاع شیرازی، برای خودش سایت هم درست کرده بوده تا افتخاراتشو در اون ثبت کنه.
دیشب نصف شب کانال ۶ فیلمی از جریان پرشش پخش کرد که معلومه تموم تقصیر به گردن مسئولین فدراسیون بوده و بیتوجهی حکومت به زندگی انسانها.
گزارشگر قبل از مسابقه با هر که مصاحبه میکرد میگفت: تروخدا نذارید بپره! تجهیزات کمه، بین اتوبوسها فاصلهست، موتورش باید دستکاری میشده. فنرهاش مناسب نیست، وضعیت روحی جواد به خاطر ۴ ساعت تاخیر چیدن اتوبوسها افتضاحه و سکوی پرش و فرود هر دو مناسب نیستن...پیرمردها، استخونخوردکردهها همه میگفتند نباید بپره. ولی نائب رئیس فدراسیون با بیخیالی گفت بپره.
وقتی پرید و درست بین دو اتوبوسی افتاد که بینشون چند متر فاصله بود، ملت هوار میکشیدن، گریه میکردن و داد میزدن: مگر ما نگفتیم!
نائب رئیس کتش رو روی دستش انداخت و فرار کرد....
جالب اینجاست که شرکت واحد اجارهی این اتوبوسها رو میخواد از خانوادهی داغدار جواد بگیره!
۱-
ـ پسرم، جنگل کاغذیات
چه صفایی دارد!
نمنم باران بر کاغذها
عطر انگشتانت
جادهی خطخطیاش...
ـ تو به من میگویی
میتوانند پلنگان
جنگل را
شهر را، با آدمها بخورند؟
میتوانند پلنگان
تو و من را بخورند؟
من نمیخوابم،
شب ندارد پا
شب نمیآید
به در جنگل من...
(فریده فرجام)
2- دومین نامهی افشاگرانهی "پارسا شکراللهی" گلپسر ِ خوابگرد.
خاله جون زیتون سلام
امیدوارم خوب باشی. از حال من بخواهی ای...
جانِ من نپرس چی شده. میبینی که جای دوتا، چهار تا شاخ گنده رو سرم سبز شده!
راستشو بخوای از دست این بابام باید برم سر به بیابون بذارم.
قبلا راست میرفت چپ میرفت یه ماچ گنده میچسبوند رو لُپام. دم و دقیقه بغلم میکرد و پرتم میکرد هوا. قلقلکم میداد. ای که چقدر خوش میگذشت. منم در عوض هر چی میگفت گوش میکردم و بین گریههام و خندههام و جیشام انواع و اقسام فاصله و نیمفاصله میذاشتم.
اما مدتیه موقع بوس کردنم حواسش به لپام نیست. میبینی یهو عوضی هوا رو بوس میکنه. و یا وقتی پرتم میکنه هوا، یادش میره بگیرتم و میدوه طرف کامپیوتر. منم گرومپی میخورم زمین. مامانم داد میزنه: چی شد رضا، باز یادت رفت بگیریش؟
پیش خودم گفتم باید هرجور شده ته و توی کار بابارضامو دربیارم. یه روز صبحزود پاشدم و چهاردستوپا رفتم سراغ کامپیوتر. هنوز روشن بود و بابام اون گوشه خوابش برده بود. دیدم بعله! چیزی که مدتیه حواس بابامو پرت کرده هفتانه.
بالای صفحه نوشته شده بود هفتان، هفتآسمان فرهنگ و هنر. چه شود؟!
گوشهش هم نوشته:هفتان را بهصورت موضوعی ببینید.
(خبر و گزارش ادبی | مرور و نقد ادبی )
( تحليل فرهنگی | زبان و نگارش )
( وب و رسانه | انديشه | سينما | داستان ترجمه )
( نمايش | موسيقی | عکس )
( هنرهای تجسمی | تاريخ | الهيات | تريبون)
روی هر کدوم که کلیک کردم دیدم فقط اخبار و مطالب مربوط به همون موضوع میاد.
فهمیدم بابام به خاطر همینه که حواسش پرته و با دوستاش دارن کلی زحمت میکشن. اما نامردا نکردن یه موضوع هم برای ما بچهها بذارن! مثلا قسمت کودکان:) تازه اسمشو به جای هفتان میشه گذاشت هشتان و کلاس کارو بالاتر برد.
آخه بگو سید! پس ما کودکان چی؟
اوخ بابام داره تو خواب حرف هفتانو میزنه و الانه که بیدارشه. برم بخوابم که اگه ببینه اومدم پای کامپیوتر پوست از کلهم میکنه و فکر میکنه با دخترا دارم چت میکنم:) بای بای. بوس
پارسا کوچولو
زیتون: پارسا جون به بابات میگم یه وبلاگ برات باز کنه:) البته بهتره به مامانت بگم:) اگه کارشون زیاد بود حاضرم خودم حرفاتو تایپ کنم:)
3- مجلهی اینترنتی گذرگاه ویژهی شهریور ماه منتشر شد. تا شمارههاش تموم نشده بشتابید!
4- سفرنامهی ولگردوپولو به پاریس، شمارهی هفت"سرراه لندن" . همراه با توصیههایی در مورد دوش آب گرم و سرد...
آقا هی بهم گفتن این ولگرد آخرش دکونتو تخته میکنه ها:)
بیا این سایتو ببین" سفرنامه سوغات بلاگرها" که بهش لینک دادن... ما خودمونو کشتیم این همه سفرنامه( کرمان و سرعین و اردبیل و آستارا و شمال و جنوب و مشرق و مغرب) نوشتیم کسی تحویل نگرفت(شوخی کردمها..همه گرفتن) حالا سفرنامهی ولگرد....
برم یه دوش آب سرد بگیرم حالم جا بیاد...
5- این شعر همیشه زیبای شاملو رو برای پویای عزیزم مینویسم که نوشته در بلاد غربت به کتابهای شاملو دسترسی نداره:
شما هم میتونید این شعر رو با صدای بلند برای خودتون بخونید(جوندوستها بیت آخر رو نخونن).
اصلا بیایید حفظش کنیم. من یقین دارم به همچین روزی میرسیم.
افق روشن
"روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان برای هر انسان
برادریست.
روزی که دیگر درهای خانهشان را نمیبندند
قفل افسانهایست
و قلب برای زندگی بساست.
روزی که معنای هر سخن دوستداشتن است.
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف زندگیست
تا من بهخاطرِ آخرین شعر رنجِ جستوجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانهایست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من
آنروز را انتظار میکشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم..."
------
پ.ن.
۶- انتخاب پورمحمدي به عنوان وزير کشور يکي از بدترين انتصابات سالهاي اخيرمي باشد.
۷- اندر قضایای جشن تولد وبلاگستان از زبان علی تمدن
راه حل زیتونی: من میگم مثل جمهوریاسلامی که برای حل معضل روز تولد حضرت محمد اومد هفتهی وحدت گذاشت. ما هم هفتهی حشن وبلاگستانی بذاریم:) نشد٬ جشن سهروزه بگیریم. از ۱۴ تا ۱۶ شهریور
۸-
لینک این یادداشت در بلاگ اسپات
-----------
۹- پاگنده باز خودشو لوس کرد:)
ايندفعه وبلاگشو برای فروش گذاشته... مزايده! خريداريد يا مال بد بيخ ريش صاحبش؟
۱۰- سايت شاملو برای اونايی که به شعرهاش دسترسی ندارن.(با تشکر از پياده)
۱۱- گويا پنچشنبه بزرگترين ماکارونی جهان در کاخ سعدآباد پخته و سرو شده. اين ماکارونی ۸۰۰ کيلو وزن داره و ۴۰۰۰ نفرو سير میکنه. نمايندهی گينس هم حضور داشته تا اين واقعهی تاريخی رو ثبت کنه:)
۱۲- متاسفانه موتورسوار ۳۶ سالهی ما جواد پاليزبانيان که امروز خواسته بود در استاديوم آزادی رکورد پرش با موتور از روی اتوبوس رو بشکنه(۲۲ اتوبوس) روی اتوبوس پانزدهم سقوط و جون خودشو از دست داد. يا علی مدد هم کاری براش نتونست بکنه...
1- دراین روز بیامتیاز
تنها
مگر
یکی کودک بودن...
(شاملو)
2- کابینهی هنرمندی داریم. سابقهی درخشان مبارزاتیشونو ببینید:
یکی زمانی لگد میزده، یکی گاز میگرفته، یکی جفتک میپرانده، یکی خوب میغریده، یکی پنچول میکشیده و...
3- نصف شبه. روی تخت یکی از باغهای جاده چالوس به پشتی لم دادهایم و داریم چای میخوریم. نسیم خنک درختهای بلند باغ روی صورتمون میخوره. صدای آب رودخونه بهمون احساس آرامشی دلپذیر میده. با هم حرف میزنیم و گاهی از یادآوری خاطرهای میخندیم.
اونطرف دختری با مانتوی کوتاهی که دکمهةاش بازه با پسری کلاهفرانسویبهسر نوبتی قلیون میکشن. پسر پاچههای شلوارشو تا وسطای ساق پاش بالا زده.
اونطرفتر خانوادهای پنج نفره دور سفرهای نشستن و دارن آبگوشت میخورن. روسری زن خانواده روی شونههاش افتاده. بچهها سر کوبیدن نخودلوبیا رقابت میکنن و با دهان پر برای هم کرکری میخونن. پدر و مادر غشغش میخندن.
و....
خلاصه سرهر کسی تو کار خودشه...
فقط یکی دونفر بهطور اتفاقی دیدن که سهمرد ریشوی خوشلباس و مغرور ماشین آخرین سیستمشونو پارک کردن و با کبکبهو دبدبه،دستها به پشت با گردنهای افراشته وارد باغ شدن. کس دیگهای حتی نگاهی بهشون ننداخت.
درست چند دقیقه بعد.
پسر جوانی که سفارش غذا میگیره با خجالت به ما نزدیک میشه و یواشکی به سیبا میگه: اگه ممکنه اینجوری به پشتی لم ندید! روش نمیشه به من بگه.
بیاختیار هردو صاف وشقورق نشستیم.
سیبا: چرا؟
پسر: والله تقصیر ما نیست. حاجآقا گفتن.
نگذاشت که بپرسیم حاجآقا دیگه کیه و چکار به نشستن ما داره.
چند دقیقه بعد. پسر چوان به دختر پسر اونوری نزدیک میشه و ما دیدیم که با شرم به مانتوی دختر اشاره میکنه که دکمههاشو ببنده. و به پسر که روی آرنج لم داده تذکر میده که درست بشینه.
موقعی که رد میشد قرمزی صورت پسر رو میشد دید. و صدای دختر و پسر رو میشد شنید که عصبانیاند و فحش میدن.
راست میگفتن تاحالا سابقه نداشت تو اینباغها بیان به اینچیزا گیر بدن.
چند دقیقه بعد پسر جوان به سمت خانواده پنجنفریرفت و به زن که زیاد هم در دید نبود تذکر داد که روسریاش رو درست سرش کنه.
شنیدیم که صدای مرد خانواده درآمد. ـ آخه به شما چه؟
پسر جوان میگفت که حاجآقا دستور دادن بهخدا تقصیر ما نیست.
مرد داد زد حاجآقا چه خریه؟ غلط کرده!
دنبال تخت اون سهمرد ریشو گشتیم و دیدیم که روی تخت بغل میز صاحبباغ نشستهن و بُراق شدن به عکسالعمل مرد. مرد فحش میداد. خوشبختانه صدای رودخونه نمیگذاشت صدا به سهمرد ریشو برسه. ولی ما هم صدای دختر و پسر رو میشنیدیم که حالشون گرفته شده و هم صدای خانوادهرو و هم صدای خودمون رو...:
- مرتیکهها چیکار دارن هی سرک میکشن رو تختها..
- اینجا هم دستاز سرمون برنمیدارن...
- کثافتها...
- بیشعورها ...دن به مملکتمون حالا یه چیزی هم طلبکارن..
- چشمهای دراومدهشون همه جا میگرده...
- یه دقیقه اومدیم اینجا راحت باشیم ها...
دیدیم باز پسر جوون با گردن کج نزدیک شد و به پاچههای شلوار پسر اشاره میکنه که حاجآقا گفتن پاچههاتو بکش پایین.
دختر و پسر دیگه طاقتشون طاق شد، هرچی از دهنشون دراومد گفتن.
سیبا با خنده گفت نمیدونستیم حاجآقاها با دیدن پاهای پشمالوی آقایون هم حالیبه حالی میشن؟ پسر با نگرانی و استیصال انگشتش رو روی بینیاش گذاشت.
- ترو خدا مارو از نونخوردن نندازید.
سیبا پسر رو صدا کرد و اصرار کرد بشینه و یه استکان چایی با ما بخوره. پسر مستأصل و نگران یه نگاهی به میز صاحبباغ کرد. اولش قبول نکرد. خیلی میترسید.. وقتی دید اونجا نیست و ما هم اصرار میکنیم نشست.
- موضوع این حاجآقاهه چیه؟ این موقع شب(ساعت 1 صبح) اینا اینجا چیکار میکنن ؟ مگه نباید زود بخوابن تا برای نماز بیدار شن؟
پسر به زور خندید. تند و باعجله گفت: چه میدونم والله. تازگیها هراز گاهی میان اینجا. تو ارگانِ ...، فرماندهای چیزیان. گیر میدن به همه چیز. کباب و چاییشونو میخورن و میرن. اگه حرفشونو گوش ندیم. باغو پلمپ میکنن و تا سرکیسهرو شل نکنیم اجازهی باز کردن نمیدن. چند تا صاحبباغو این طرفا بدبخت کردن. کارو کسب ما تو تابستونه دیگه...
از هولش چاییشو نخورد و باعجله پاشد و رفت خدمت ریشوها...
4- احمدی نژاد گفته:
بعد از تشکیل کابینه اولین کاری که میکنم اینه که اسم کشورمون " ایران" رو عوض کنم!
- چرا؟
- دهه!!...
... اولا، "ایران" اسم خانومه!
دوما، عراق هشتسالتمام بهش تجاوز کرده!
سوما، آمریکا بهش نظر داره!
زیتون: میگم چطوره اسمشو بذاریم "غضنفر"... اونوقت هیچکی جرأت نداره بهش چپ نگاه کنه.:)
۵- سفرنامهی شماره شش ولگرد عزيزمان...
چگونه ولگرد پاريس را با برج ايفل خاطرهانگيزش رها کند و به لندن برود؟:)
دارادادام...
آخه بگو اين تيتر بود من زدم؟:)) زرد به اينجور تيترا میگن؟
۶- قبرکن قطعهی نویسندگان و هنرمندان بهشتزهرا: ليست کابينه رو ديدی؟ نونمون تو روغنهD:
۷- گلآقا یادش بهخیر. به اذنابش اجازه نمیداد کاریکاتور آخوندها رو بکشن. و چون رئیسجمهور معمولا آخوند بود(به غیر از رجایی که اونوقت گلآقا هنوز مجله نداشت) نمیشد کشیدشون..
حالا کاریکاتورها آزادن تا دلشون بخواد کاریکاتور رئیسجمهور تحمیلی رو بکشن. اما...
۸- یه ضربالمثل بود که میگفت: سگها را باز و سنگها را بستهاند...
--------------
در زیتون بیفیلتر یا بهقول بعضیها زیتون پرورده...
1- یقینم حاصله که هرزهگردی
ازین گردش که داری برنگردی
بهروی مو ببستی هر رهی را
بدین عادت که داری کی ته مردی...
(باباطاهر عریان)
2- سر کوی تو تا چند آیم و شم
ز وصلت بینوا چند آیم و شم
سر کویت برای دیدن تو
نترسی از خدا چند آیم و شم...
(بابا طاهر)
3- چگونه مفتی مفتی پولدار شویم!
بسمالرب الپولداران
الف- اولین باری که با این نوع پولدار شدن آشنا شدم تو بانک بود.سهچهار سال پیش. برای پرداخت فیش برق تو صف وایساده بودم( آره، صف برای پرداخت پول برق. اونم یه ساعت. چی؟ از credit card یا اینترنت پرداخت میکردم؟ دلت خوشه ها. اینجا ایرانه داداش!) که خانمی که در صفِ پرداخت وایساده بود و لیستی دستش بود، داد جاشو براش نگهدارن و به من نزدیک شد.
لیست رو نشونم داد. من هاج و واج به اون کاغذِ طومارمانندِ زرد رنگ نگاه کردم. یه عالمه اسم بود و جلوی اسم هر کسی مبلغی نوشته شده بود از 36 تا 360 هزار تومن. بیشترشون اسم خانوما بود. برام گفت تو کرمانشاه بنیاد خیریهای(!) تأسیس شده که کافیه فقط 6 هزارتومن بهشون پرداخت کنی تا چند ماه بعد چندبرابر پول رو به حسابت واریز میکنن. من الان اومدم برای اینایی که اسمشونو میبینی پول واریز کنم. اگه 6 تومن همراهته بده تا اسمتو بنویسم تو لیست. چون فردا دیره و کلی از پولدار شدن عقب میمونی. من با اینکه همیشه پول همراهمه گفتم قراره بعد از اینجا برم خرید و ممکنه پول کم بیارم(ترسیدم بگم ندارم چشام لوم بدن). کارت آرایشگاهشو داد گفت پس میتونی منو اینجا پیدا کنی. به مادر و پدر و فکو فامیل و آشناهاتونم بگو. گفت خودش از این راه صدها برابر آرایشگاه درآمد داره و نمایندگی این بنیاد خیریه رو در کرج گرفته.
از بانک که بیرون اومدم کارتشو انداختم تو اولین سطل آشغالی که دیدم. اونموقع اصلا نمیدونستم این چیزا یعنی چی..
ب- خانمی که در محلهمون زندگی میکنه و جز سلام علیک رابطهای باهم نداشتیم اومد دم در خونه و بعد از کلی مقدمهچینی منو به منزلش دعوت کرد. گفت قراره عصر خواهرزادهش که مثل من دانشجوئه بیاد و در مورد نوع جدید پولدارشدن صحبت کنه. هر چی خواستم از زیرش دربرم گفت حالا تو بیا. من بلد نیستم توضیح بدم. یه عالمه هم منت گذاشت که تو این همه اهالی محل حس کرده من بیشتر لایق پولدار شدنم! عصر که شد اصلا یادم رفت. که صدای زنگ تلفن از جا پروندم.
- پس چرا نمیای؟ همه منتظر شمان تا شروع کنن.
خدایا شروع چی؟ همه کیان؟
حس کنجکاویم تحریک شد.
رفتم دیدم دختر حدودا 20 سالهای تهِ سالن پذیرایی جلوی WhiteBoardی ایستاده و عین خانم معلمها ماژیکی دست گرفته و با زدن روی وایتبرد مهمونا رو وادار به سکوت میکنه. تا من رفتم همه گفتن: زیتونم اومد. دیگه شروع کن. یکی گفت بدو غذام رو گازه الان میسوزه. یکی دیگه گفت بدو الان مهمونام میان و...
دختر با اخم و خیلی جدی شروع به ترسیم دایره و خطهایی کرد که عین هرم در پایین زیاد میشدن. چیزهای درازی میکشید و میگفت اینا دستاتون میشه. این دستتون با اون دستتون باید برابر شه وگرنه دیر پولدار میشین. تبلیغ DictionaryOnLine رو میکرد.( اونروزا نمیدونستم به اینجور تبلیغکردن میگنPresentکردن). دختر هر کسی که سوالی میکرد دعوا میکرد و انگار ارث پدرش رو طلب داشت. من از لجم درست گوش نمیکردم و راستش اصلا تو این باغها نبودم. فقط شنیدم که میگفت خودش به جایی رسیده که ماهی 4000 دلار جرینگی میاد تو حسابش. چهجوری میشه یهو همهی مردم با دادن 81 هزار تومن یا 192 هزار تومن یا 370 هزار تومن(اونم با خریدن اشتراک یهسالهی دیکشنری)، میلیونر شن؟
بعد از جلسه اون خانم دهها بار اومد دم در خونهم و گفت پس چرا نمیای اسم بنویسی و من هر بار بهانهای آوردم. نمیدونم چرا نمیگفتم نه. شاید ازش رودروایسی داشتم. آخرش ازم ناامید شد...
ج- سوار تاکسی بودیم. راه هم طولانی بود. پسری حدودا 22 ساله به محض سوار شدن کلاسوری درآورد و اول از کمی حقوق و گرونی و بیثباتی وضع اقتصادی ایران گفت و بعد حرفو کشوند به اینجا الان از راه NetWork Marketing میشه راحت پولدار شد و...
گفت مهندس عمرانه و به زور پارتیبازی 50 کیلومتر دوراز خونهش کاری گرفته با حقوق 150 هزارتومن و با پیشنهاد یکی از دوستاش 3ماهه وارد تشکیلات Gold Mine شده. 3 محصول گلدماین خریده هر کدوم 56 هزار تومن. حالا از راه زیرمجموعه گرفتن ماهی 5 میلیون تومن درآمد داره. زن و پدرزن مادرزن و مادرپدر و خواهر برادرشم وارد اینکار کرده که هرکدوم از ماهی 500 تااون جدیدجدیده ماهی 70هزار تومن درآمد دارن که بهزودی مبالغش زیاد میشه.
کلاسورشو باز کرد و هرم رو نشونمون داد. اونقدر توی راه تعریف کردو زبون ریخت که دونفر دهنشون برای پول بادآورده آب افتاد و ازش شماره گرفتن. برای من هم در کاغذ کوچکی شمارهشو نوشت.
وقتی از تاکسی پیاده شدم اولین کاری که کردم کاغذو مچاله کردم و انداختم دور.. اونموقع فکر محیط زیستاینا نبودم:) حالا گیر نده.
د- یکی از پسرای دانشگاهمون بعد از مدتها زنگ زد و حال و احوال و بعد... چه نشستهای که بدون کار و زحمت میشه پولدار شد و در آسمونها سیر کرد و ...
و اصرار که امشب یه جلسهایه در منزل فلانکس و حتما باید بیای. هرچی گفتم کار دارم. گفت کارتو بده به جولا... جلسهی خیلی مهم و حیاتییه...و اگه نیای ناراحت میشم و... خانم فلان هم امشب اونجاست و...
گفتم اینم برم ببینم چه خبره.
توی یه سالن بزرگ گوشتاگوش آدم نشسته بود. آدمهای ظاهرا حسابی. دکتر و مهندس و رئیسبانک و کارمندعالیرتبهی فلان شرکت. فلان حزباللهی و فلان قرتی و فلان هنرمند و فلان استاد و خلاصه یه عالمه زن و مرد و پیر و جوون. جلسهی Gold Quest بود. اسم اینو قبلا خیلی شنیده بود. با کنجکاوی به حرفا گوش دادم. یه عده ناراحت بودن که محصول هنوز بعد از ماهها به دستشون نرسیده.منظور از محصول، قطعه طلاییه که از تو لیست Shoppingِ گلد کوئست خریداری کردن.. اونجا چندنفری بودن که "خیلیبسیارزیاد" بهشون احترام میذاشتن که بعدا فهمیدم سرشاخههاییهستن که به سود هفتهای چهارپنجهزار دلار رسیدن. ساعتهای طلا دستشون بود و از Vacationهای شرکت تعریف میکردن و دل ملت رو آب میکردن. همه مشتاقانه نگاهش میکردن و موقع گوش دادن به حرفاشون با نگاههای آرزومند هر چند دقیقه آبدهنشون رو قورت میدادن.
محصولات کلکسیونی گلدکوئست از 550 دلار شروع میشه تا چندهزار دلار و قیمت طلای واقعیش یکسوم این قیمته.
خیلی از افراد اونجا میگفتن وقتی به سود مورد دلخواهشون برسن شغل قبلیشونو ول میکنن و بهصورت حرفهای مشغول زیرمجموعهگرفتن میشن. کاری که چند نفر از توی جمع کرده بودن. چند دانشجو هم درسشونو ول کرده بودن. دیگه آینده و حقوق یه لیسانسه براشون جذابیتی نداشته...
بعد از جلسه و یهبار present کردنم با اون کلاسورهای معروفشون، این دوستم صدها بار بهم زنگ زد و از زیر بار خریدن شونهخالی کردم.
ازش پرسیدم چرا به من اینهمه اصرار میکنی؟ گفت برای اینکه تو خیلی اجتماعی هستی و هزاران دوست و آشنا داری.
گفتم ولی بدون با اومدن من شاخهت تا ابدالدهر میخوابه. آخه من اصلا نمیتونم سر مسائل مالی با کسی حرف بزنم یا بازاریابی کنم.
گفت میتونی. وقتی بخری مطمئنم میری دنبال زیر مجموعه و تو وحشتناک میتونی زیرمجموعه جمع کنی و دستامنون دراز کنی...
هر چی زنگ میزنه میگم نه...
ه- یکی از دوستای قدیمم بعد از N سال تلفن زده.
- الو الهی قربونت برم زیتون جون! و من منتظرم کارشو بگه.
زیتون جون یه راه پول درآوردن پیدا کردم، مامان! اَنگِ خودته. گفتم کی بهتر از زیتون. هم تو هزار انجمن میره هم سروزبون داره. کی پولدار شه بهتر و لایقتر از اون!
،حدس زدم چیکار داره.
- کدوم شرکت؟
- من که هنوز چیزی نگفتم؟
- گلد کوئست؟ گلد ماین؟ دیکشنریآنلاین؟...؟ ....؟ (بدبختی اسامی بقیه یادم رفته. یعنی درست گوش ندادم.آهان یکیش هم ایگلده. ممنون از نسرین که یادآوردی کرد.)
- نه بابا!!! اینا که غیر قانونی شدن. یه شرکت ایرانی به ثبت رسیده. (Vastvision). مدیرش فلانیه و محصولاتشم گردنبند و گلیم ایرانی که در اصفهان بافته میشه.
- گلدکوئست و گلد ماین هم که همچین غیرقانونی هم نیستن در سازمان تجارت جهانی به ثبت رسیدن.
- مگه دیشب تو اخبار نشنیدی مرکز گلدکوئست رو تو خیابون میرداماد پلمپ کردن؟ دیگه اصلا به درد نمیخوره.
و به زور خواست قراری بگذاره که این شرکتو که این اسمشو یادم رفته بهمPresent کنه...
56 تومن میدی.. به جای 30 تومنش یه کارت اعتباری خرید بهت میدن و با اولین دونفری که عضو کنی(خرکنی) 34 تومن میاد تو حسابت!
ـ یعنی با اولین دونفر بیشتر از پولی که دادم دستمو میگیره.
با خوشحالی : آره دیگه... و همینطور پولدار میشیم و پولدار میشیم تا چشای همه پلقی بزنه بیرون...
- ولی من اصلا بلد نیستم راجع پول با دیگران حرف بزنم.
تو این راهها زرنگا پولدار میشن و آدمای زیر مجموعه در واقع قربانی اون بالاییها هستن و هر روز باید حرص بخورن که پولشون از بین رفته...
- برو بابا چه فکرایی میکنی!
و- رفتم دندونپزشکی. دکتر در حین معاینه مرتب داره از شرکتی در مشهد حرف می زنه که باید 5800 تومن بدی و سر یه سال یه میلیون تومن بهت میده. البته به شرطی که چندنفر رو معرفی کنی. من دهنم باز و نمیتونم حرف بزنم و اون داره Present میکنه. اونقدر میگه و میگه که سرم گیج میره. منشی و دستیارشم اومدن کمکش و از مزایای پولدار شدن اینجوری صحبت میکنن. خواستم بگم بابا هر دندونی که شما درست میکنی هزاران برابر این مبلغو در میاری که...
ز- تو این چند ماه اخیر هفتهای نیست که یکی از اعضای این شرکتها بهم زنگ نزنن... انگار هیچکس به وضع اقتصادی این مملکت اعتمادی نداره. شنیدم چند نفر از وزرا، وکلای مجلس، و آیتاللهها هم عضو اینجور شرکتا هستن. از ردهبالاییهاشون.
ح
- تلویزیون هم هر چندشب یه بار داره به مردم هشدار میده که گول این شرکتا رو نخورید. اینا غیر قانونیان. هر کی اومد Presentتون کنه به نیروهای انتظامی لوش بدین و...
ط- حالا هر کی بهم زنگ میزنه میگم دیگه نگو وگرنه لوت میدم:)
یکیشون گفت همون آقای اخبارگوی تلویزیون یکی از سرشاخههای گلدکوئسته:)
ی- حیفش... اون همه کارت و کاغذ و شماره تلفن که مچالهکردم و دور انداختم...
چطور تونستم اینهمه پولو از خودم دور کنم:(
× خیلی دلم میخواد بدونم اینجور شرکتا در کشورای دیگه چقدر طرفدار داره...
یا فقط مختص کشوراییه که اقتصادشون مثل ایران مریض یا رو به احتضاره؟...
پ.ن.
کلاهبرداری زنجیرهای... ( لینک از سینا تابش )
4- به شهلای عزیز کمک کنید تا بفهمه این گل حیاط خونهی مامانبزرگش و گل خاطرات بچهگیاش اسمش چیه... خودش فکر میکرد شاهپسنده. من بهش گفتم نیست(من عکس شاهپسندو دارم. هروقت پیداش کردم میذارمش اینجا.. هر گل از چندگلریز کنار هم درست شده ). اما اسم این گلرو نمیدونم.
۵- بابک خرمدین دوباره اومده تا باشه آنچنان که بود...
-------------
زیتون بدون فیلتر
جان من اينو الکی پينگ نکنيد. هر وقت اين وبلاگ رو آپديت کردم٬ تو اونم همزمان نوشتههامو کپی میکنم.
------------
۶- احسان جان خسته نشی با اين نذرهای سختسختت:))
نذر کرده ام اگر در کنکور ارشد قبول شدم مادرم را با پای پياده بفرستم به زيارت کربلا
۷- همه میدونیم که بیشترین اسم پسرونه در ایران محمد و بعد علیه و بعد بقیهی اسامی مذهبی و یا عربیست.
تو اسمای ایرانی اگه گفتین کدوم اسم بیشتره؟
.
.
اول امید(رتبهی ۴۶ام)
دوم فرهاد ( ۵۰ام)
سوم بهروز ( ۵۹ ام)
اسمهای دخترونهی ایرانی
اول: شهربانو ( رتبهی بیستم)
دوم: فریبا ( رتبهی ۲۹)
سوم: مهناز (رتبهی ۳۱) فاصله بین این رتبهها اسامی مذهبی یا عربیست.
و بعد: نسرین، فرزانه، فرشته،پروين، ناهيد، شهناز، افسانه، مهري، مهين، پروانه، پريسا، سحر، آرزو، مژگان، زيبا، ندا، شيرين، منيژه، گوهر، شهين، پري، خانم، ايران، خاور، خاتون، مهسا، سيما و آذر... در رتبههای بعدی جای دارند.
با تشکر از امیدحبیبینیا.
در این مقالهی سایت بارتاب٬ یعنی:نتايج جالب يك تحقيق از نامگذاري ايرانيان همهی اسمها مورد بررسی قرار گرفتهاند. ببینید اسم شما کجای لیست قرار دارد.
-------------------------
۸- افشاگری حسنآقا در مورد افزايش شرکتهای هرمی در ايران رو حتما بخونيد!
- همينطور نوشتهی سعيد حاتمی: تجارت الکترونيکی و تجارت هرمی.
- و تصويب كليات طرح ممنوعيت بازاريابي شبكهاي .( وبلاگ وبراه)
۹- خبر خبر...
نسرین پورهمرنگ٬ مادر ِکوروش ضیابری( جوانترين خبرنگار جهان) هم به جمع وبلاگنويسان پيوست.
بهشون خوشآمد میگم و براشون آرزوی موفقيت میکنم.
۱۰- خودآموز: چگونه مشاور رئیس جمهور شویم!
۱۱- کوفی عنان خواستار آزادی گنجی شد.(لینک از اردشیر)
۱- بگذار شعر ما و تو
باشد
تصویر کار چهرهی پایانناپذیرها:
تصویر کار سرخی لبهای دختران
تصویر کار سرخی زخم برادران!
و نیز شعر من
یکبار لااقل
تصویر کار واقعی چهرهی شما
دلقکان
دریوزگان
شاعران!...
(شاملو)
2- فیلم "سالاد فصل" فریدون جیرانی رو رفتم دیدم.
بازیگراش: خسرو شکیبایی، لیلا حاتمی، محمدرضا شریفینیا، مهناز افشار و رضاکرم رضایی، طباطبایی و...
داستان فیلم( اگه میخواهید برید فیلمو ببینید٬ نخونید) :
لیلا(لیلا حاتمی) دختر 25 سالهی یه خانوادهی فقیره. پدرش بیماره و احتیاج به عمل قلب 8 میلیونی داره. مادرش خانهدار و برادرش دبیرستانیه.
معلوم نیست به چه علت تنها لیلا مخارج خانواده رو تأمین میکنه( ماشالله هم مادرش سالمه و هم برادرش) اونم از راه جیببری و همینطور تیغزدن مردای پولدار.
پسرخالهش(خسرو شکیبایی) تازه از زندان آزاد شده و خواستگار پر و پا قرص لیلاست. شدیدا هم الکلیه. اما لیلا دنبال زندگی بهتریه.
لیلا در یکی از جیببریهاش با مردی 44 ساله و پولدار( شریفینیا) آشنا میشه و تصمیم به ازدواج با اون میگیره.
یهو سرو وکلهی زنی که ادعا میکنه زن شریفینیاست پیدا میشه و مزاحم عشق این دو میشه. تا جایی پیش میره که سهزن گردنکلفت رو اجیر میکنه که لیلا رو کتک بزنن(لابد مرد کتک بزنه اشکال شرعی داشته) لیلا هم از پسرخالهی بامرامش میخواد که بره زنه رو بکشه.
تا اینجاش فیلمنامه تا حدی قابل قبول و ایرانیمآبه. ولی یهو میخواد ادای فیلمای پلیسی خارجی رو دربیاره و شروع میکنه به پیچیده شدن الکی. و عین همهی فیلمای ایرانی مشکل آخرِ فیلمنامه داره! نه به آخرِ فیلمای ساده و الکی! نه به این پیچیدگیِ الکی! شریفینیا یهو حقهباز و کلک و دیو از آب در میاد و زنه در واقع پرستار زناصلیش بوده و میخواستن دوتایی پولاشو بالا بکشن و مرده هم به پرستارو هم به لیلا اظهار عشق کرده بوده اما لیلا رو بیشتر دوست داره(!)و.... :)
گاهی بهتره منتقدهای ما زیاد از فیلمی تعریف نکنن. چون چیزی که من در مورد این فیلم از منتقدها شنیده بودم اینبود که "وای... این لیلا حاتمی چقدر محشر و شجاعه که حاضر شده رلِ یه دختر خیابونی بازی کنه" و بازم "وای... این تکستارهی هنر سینما حاضر شده صورتشو با زخمهای زشت نشون بدن."
والا من تا اونجایی که دیدم نقش لیلا هیچموردعجیب و غریبی نداشت. این روزا کلی جیببرهای دختر تو خیابون میبینی با رفتارهایی طبیعیتر از لیلا. زخمهای صورتش هم اصلا زشت نبود. چندتا زخم کوچک رو گونه و چونهش تازه خوشگلترش کرده بود.
چند جای فیلم هم تقلیدی بود از چند فیلم خارجی. یه جاش از بازی میشل فایفر در فیلم زیرِ زمین تقلید شده بود( همون که با هریسون فورد همبازی بود) اونجاش که یکی بهش قرص خوابآور میده و میذارتش تو وان حموم و آب رو باز میکنه تا خفه بشه.
با اینحال تا نصفههای فیلم ازش لذت بردم و ازون به بعدش همهش فکر میکردم یه چیزی سر جاش نیست.
3- این روزای تولد ائمه٬ کلی عروسی و جشن نامزدی و اینجور مهمونیا برگزار شد.
یکی از این جشنهایی که دعوت داشتیم. جشن یه زوج از طبقهی زحمتکش بود.
معمولا هر کی وسطای شهر زندگی میکنه موقع عروسیش سعی میکنه یه سالن در بالای شهر اجاره کنه و اینا که در یکی از جنوبیترین نقاط تهران زندگی میکنن در وسط شهر اجاره کردن. میدونستم برای همینشم کلی زیر بار قرض رفتن و آقا داماد باید یه سال کار کنه تا فقط خرج شام مهمونی امشب رو در بیاره. و میدونستم برای پول ماشین کرایهای و پول پیش خونهی اجارهای و خرج سالن و لباس و آرایش عروسی و حتی حلقه چقدر از این و اون کمک و قرض گرفتن.
البته هردو خانوادهی عروس و داماد بسیار خوب و محترمن.
پیش خودم گفتم بهتره زیاد به خودم نرسم که نگن کلاس گذاشته و اینا... حالا خودمم همچین لباسای گرونقیمت و مجلل ندارم ها... ولی خوب، کمتر از همیشه به قول معروف چسان فسان کردم.
قبلا از مهمونیای زنومرد جدا بدم میومد و سعی میکردم نرم. اما الان معتقدم که هم فالن و هم تماشا.
وقتی قدم به سالن خانوما گذاشتم. راستش اولش فکر کردم عوضی اومدم و خواستم برگردم. چون چیزی که دیدم با اون چیزی که فکر میکردم زمین تا آسمون فرق داشت. شاید در مهمونیهای پولدارها هم همچین لباسایی ندیده بودم.
درسته بعضیاشون یه کم اجقوجق و پر از زرق و برق بودن. شاید بگم به هر زن حدود نیم تا یه کیلو طلا آویزون بود. اما لباسای دخترا و زنای جوون همه طرحهای ماهوارهای داشتن با پارچههای فوقآلعاده قشنگ. و از مدل موها چی بگم! هر کدوم مش همرنگ لباس و شینیونهای بسیار زیبا با تاجهای طلایی و نقرهای. تقریبا همه ناخنمصنوعی داشتن همرنگ لباس.(من بدبخت که جز همون روز اول عید، دیگه حوصلهيناخنمصنوعی چسبوندن ندارم.)
با احترام منو بردن روی میز فامیل نزدیک عروس و داماد. یعنی بهترین جای سالن و همون جا بود که با باز گذاشتن گوشام به جواب بعضی سوالام رسیدم.
بیشتر این جماعت حقوق حداقل دو ماه همسر یا پدر خودشون رو صرف خرید پارچه و دوخت لباساشون کرده بودن. از چند ماه قبل شوهر یکیشون رفته دبی و برای همه از روی ژورنال پارچه خریده. خیاطشون مشترک بود که از روی جدیدترین مدهای اروپا میدوخت. از چندماه قبل دنبال آرایشگر بودن. تقریبا هر کدومشون یهسال از کلی چیزاشون زده بودن برای یک امشب! و چقدر از این بابت خوشحال بودن که همه چیز داره به خیر و خوشی میگذره. چیزی که برام جالب بود اینکه با وجود ظاهر مجللشون( برعکس همتاهای پولدارشون) اخلاق و رفتار بسیار خاکیای داشتن.
اینطور که فهمیدم. بیشتر خانوما عروسای آیندهشونو تو همین مجالس انتخاب میکنن. و برای همین براشون میصرفه که 500 هزار تومن خرج لباس و ظاهر دختر دمبخت فقیرشون بکنن اما بخت خوب و پولداری نصیبشون بشه.
عروس اون شب در مهمونی قبلی پسندیده شده بوده. خواهر داماد هم دوسال پیش که خیلی به خودش رسیده بوده توسط مادر یکی از میدوندارای(میوه و ترهبار) شهر. همون شب باعث شده دختر زندگیش عوض شه و از فقر به ماشین و خونه و موبایل برسه. همه دخترا اون شب آرزو داشتن زندگی مثل او نصیبشون بشه.
تبصره: اگه اون شب من برای شوهر پیدا کردن رفته بودم، پاک کنف برمیگشتم:))
4- میهمونیهای ساده و کسلکنندهی کانادایی و مهمونیهای مجلل و پر از تکلف اما باحال ایرانی. نوشتهی سوسکی
5- کاریکاتوری از کینو :انگار رفیقبازی همهجای دنیا هست. مثل ایران که در اون روابط حرف اولو میزنه...
۶- ای باد، وزان شو
باد: هوووووووو
-----------------
لینک همین نوشتهم در بلاگ اسپات
از دوستان عزیزم خواهشمندم لینک وبلاگ بدون سانسور منو هم جزءلینکاشون بذارن. چون خیلیها دیگه به این وبلاگم دسترسی ندارن.
------------------
پ.ن.
۷- همه چیز دربارهی قاسم کشکولی.
رماننویسی که میگوید: «ديگر اثري چاپ نميكنم و تمام انرژيام را براي مبارزه با سانسور خواهم گذاشت»- در وبلاگ تادانهی یوسف علیخانی
۸- سفرنامهی شماره ۵ ولگرد مثل هميشه خواندنیست.
۹- نکتهای در مراسم نامزدی و عروسیی که رفتم دیدم و یادم رفت بنویسم:
تقريبا هيچکس تو مهمونی ميوه نمیخورد. مگر موز. موزها همه به سرعت به تاراج رفت. همه شديدا از وبا میترسن.
از يه جهت خوبه. مردمی که تابهحال ميوه و سبزیشون رو ضدعفونی نمیکردن و رسم بود همه با يه ليوان مشترک آب بخورن حالا همچين بهداشتی شدن. فکر کنم اين عادت حتی بعد از کنترل وبا براشون میمونه.
۱۰- انگار تو ایران رسمه که هر سال صاحبان چندشغل بدبخت بشن و دولت هم هیچگونه حمایتی ازشون نمیکنه.
حالا هم نوبت نوبت سبزیکاراست.
دولت اعلام میکنه تا دوماه سبزی نخرید. در رستورانها و محالس سالاد سرو نشه. فکر نمیکنه کشاورزایی که نونشون از راه سبزیکاری درمیاد باید چکار کنن. یا حتی مغازههای سبزیفروشی که فروششون به یکبیستم رسیده.
میاد اعلام میکنه کسی استخر نره. استخرداران اوج کاریشون تو تابستونه. هر وقت میرم استخر پنچ شش نفر بیشتر نیستیم( البته استخرای مردونه تعداد استفادهکنندههاش بیشتره) خوب دولت فکر نمیکنه یه استخردار مخارجشو از کجا باید دربیاره؟
1- ای پریوار ِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خلوارهی ناراستی نمیسوزد!-
حضورت بهشتی است
که گریزِ ِ از جهنم را توجیه میکند
دریایی که مرا در خود غرق میکند
تا از همهی گناهان و دروغ شسته شوم...
2- در فراسوی مزهای تنت
تورا دوست میدارم...
در فراسوی عشق
تورا دوست میدارم
در فراسوی پرده و رنگ...
در فراسوی پیکرهایمان
بامن وعدهی دیداری بده...
(شاملو)
3- خانمیبود حدودا سیساله، تو جلسات اصلا حرف نمیزد. به درددل همه خوب گوش میکرد ولی برعکس بقیه هیچوقت اظهار نظری نمیکرد.
در چشمای درشتش غمی داشت. هفته به هفته گودرفتن چشماشو میدیدم.
تا اینکه چندوقت پیش به حرف اومد و دیگه کسی جلودارش نبود.
گفت که از زندگیش ناراضیه. این زندگی حقش نبوده و شوهرش رو دوست نداره. از شوهرش ازهر نظر خیلی سرتر و بالاتره و...
قبلا شنیده بودم هر کی بهش میگه: "بچهت شبیه خودت نیست. شبیه پدرشه؟" با نفرت میگفت: "خدا نکنه!" اما نمیدونستم اینقدر دلش پره.
از زندگیش گفت و گفت تا رسید به اینکه تازگیها هم در محل کارش خانمی رو استخدام کرده و حس میکنم با هم رابطه دارن. تازه بیشتر مشتریهاشم زنن و نمیدونی با چه نازو ادایی با شوهرم حرف میزنن...و این مسائل مثل خوره داره روحمو میخوره.
حرفش که با اینجا رسید بیشتر خانوما طبق معمول بیمقدمه شروع کردن فحش دادن به آقایون...(نمونههاشو تو وبلاگستان هم میشه دید.)
"به این مردا هیچ نمیشه اعتماد کرد."، " خاک تو سر مردا."، " شلوارشون که دوتا شد خدا رو بنده نیستن."، "باید زد تو سرشون تا آدم شن" و...
من که یه جورایی خودمو شاگرد مارشال روزنبرگ میدونم و معتقدم(البته فعلا در تئوری) که نباید بدون نشانههای دقیق به کسی انگ زد. و دیدم الانه که حکم اعدام مرد بیچاره صادر بشه. پرسیدم: شما طبق چه نشونههایی فکر میکنی شوهرت با منشیش سروسر داره؟
گفت:" گاهی سرکارش سر میزنم. وقتی می رسم یهدفعه حرفشونو قطع میکنن و اگه در حال خنده باشن خندهشونو میخورن!"
خانومای دیگه بهم گفتن:" دیدی! پدرسوختهی بیهمه چیز. مرتیکهی کثافت!"
ازش پرسیدم:" شما چه جوری وارد محل کارش میشی؟"
گفت: " بدون در زدن و یهویی، که غافلگیرشون کنم. "
گفتم:" لابد با قیافهی ناراحت و اخم؟"
گفت: " آره، آخه قبلش اینقدر فکرای ناجور کردم که اصلا با دختره نمیتونم حرف بزنم. حتی کوچیکترین محلی بهش نمیذارم. اونقدر قیافهم عصبانیه که شوهرم همیشه فکر میکنه اتفاقی برای بچه افتاده"
گفتم:" خوب بدبختا حق دارن. منم جای دختره بودم از ترس تو سکته میکردم. آخه این چه رفتاریه. تو وقتی وارد میشی هم با شوهرت و هم با اون باید سلامعلیک و خوشوبش کنی. در ضمن من فکر میکنم برعکس ادعات شوهرت رو خیلی هم دوست داری. اگه نه اینهمه به دختره حسودیت نمیشد."
ابروهاش با تعجب بالا رفت:" من دوستش داشته باشم؟ من ازش متنفرم!"
چشمک زدم و گفتم:" گفتی و منم باور کردم. اگه دوستش نداشتی میگفتی با دختره باشه به جهنم!"
خانومای دیگه زدن زیر خنده و انگار داشتن به چیز جدیدی میرسیدن. به مرد بیچاره دیگه فحش نمیدادن.
گفتم:" شما که تو خونه بیکاری و همهش داری به سرکار شوهرت فکر میکنی چرا خودت نمیری کمکش کنی؟ هم خودت حقوق میگیری. هم خیالت راحته. حداقل برای یه مدت."
گفت: " اتفاقا شوهرم بارها اینو ازم خواسته. ولی از خودش و کارش متنفرم."
- " اگه متنفری چرا دائم اونجایی؟ چرا در انتخاب منشیش خودت دخالت نکردی که یه منشی مورد اعتماد تورو استخدام کنه."
-" اتفاقا شوهرم پیشنهاد داد که من براش انتخاب کنم من موقع امتحان ازشون حضور داشتم اما من از هر دختری که بخواد باهاش تنها باشه بدم میاد."
خانمهای دیگه به تناقض حرفاش پی برده بودن و شروع کردن به بقیهیسوالات:
- راست میگه زیتون، اگه ازش متنفری چرا تو این ده سال برای طلاق اقدام نکردی؟ چرا مثل سایه تعقیبش میکنی؟ چرا وقتی خونه نیست اینهمه غصه میخوری و...
بعد روحیهی کارآگاهی خانوما گل کرد و تصمیم گرفتن که برن امتحانش کنن.
(من از امتحان کردن دیگران خوشم نمیاد. فکر میکنم یه جور کلک زدنه.)
دوتا از خانومایی که در اول کلی به مرده فحش داده بودن داوطلب شدن یه روز به عنوان مشتری برن محل کارش و رفتارشو با مشتریها و منشیاش زیرنظر بگیرن.
جلسه بعد اینطور گزارش آوردن:
-"بیچاره آقاهه سرش تو کار خودشه. اصلا با دختره بگو بخند نداره و باهاش خیلی جدیه. دختره هم که به نظر دختر زحمتکشی میاد همینطور. بر خلاف نوع شغلش حتی یه ذره آرایش نداره و خیلی سادهست.
" تازه محل کارشون طوریه که از بیرون کاملا دید داره و اگه هم بخوان اصلا نمیتونن عمل خلافی انجام بدن:))
"قیافهی شوهره هم هیچی کم از زنش نداره و مرد نسبتا خوشتیپ و خوشهیکلیه."
آقا، به اینجا که رسید من با قیافهی حقبهجانبی به خانومه گفتم:" به نظر من،چارهی کار شما فقط یه چیزه."
با تعجب گفت: "چی؟" فکر کرد میخوام بگم طلاق.
-" اینکه همگی دستهجمعی بریزیم سرت و یه کتک حسابی بهت بزنیم."
همه حتی خودش غش کردن خنده.
اما باز مسئلهش حل نشده باقی موند. فقط اعتراف کرد که به شوهرش بیعلاقه نیست...
دفعهی بعد قرار شد با چند نفر از خانوما خانوادگی بریم پیکنیک.
. در تمام طول روز در رفتار آقاهه هیچ چیز بدی ندیدیم. اتفاقا به این دوست ما خیلی اظهار محبت هم میکرد. اما اون متاسفانه به محبتاش بیتفاوت بود. به خانومای دیگه نه نگاه ناجوری داشت و نه رفتار بدی ازش دیدیم. خیلی هم جنتلمن بود.
کشیدیمش کنار و پرسیدیم:"همیشه همینطوره یا داره فیلم بازی میکنه."
گفت: " نه بابا، طفلک همیشه همینطوره."
گفتم:" پس تا حالا دوتا کتک ازمون طلب داری:)) "
دوست ما ظاهرا قبول کرده شوهرش هرگز بهش خیانت نکرده. ولی میگه :"هنوز در تموم طول روز شک به شوهرم که با دختری تنهاست روحمو آزار میده."
فکر میکنم باید به یه مشاور روانشناس مراجعه کنه.
خیلی خوشحالم که من و سیبا اینقدر به هم اعتماد داریم. و تابهحال نسبت به هم شک نکردها یم...
۴- عشق من سیبا:)
۵- وقتی با خانوما بحث سر ارتباط آقایون ایرانی با منشیهاشون بود.
من کلاس گذاشتم و گفتم ولی من تاحالا هرگز به منشیِ سرکارِ سیبا حسودیم نشده. خیلی هم دوستش دارم. حتی میخوام یه شب شام دعوتش کنم. گاهی سببا تا روزی یازده دوازده ساعت باهاش تنهاست.
همه دهناشون باز موند:
- جدی؟ مگه میشه! خوشبهحالت زیتون. چقدر تو راحتی!
یکی گفت: لابد یا سنش زیاده یا خوشگل و خوشهیکل نیست یا...
- نه اتفاقا، هم جوونه هم خوشگل و خوشهیکل. هیچ عیبی نداره. چرا رو مردم عیب بذارم؟
اما فقط یه مسئلهست...
اون پسره.
غشغش خندهی همه...
تروخدا کجای حرفم خنده داشت؟!
۶- اتفاقا عصر مراسم نامزدی منشی سیباجان ایناست. برم خوشگل کنم:)
گذشته از شوخی هم منشی شرکت سیبا رو دوست دارم هم نامزدش رو. خیلی آدمای خوبیان...
------------------------------------
۷- حدود هزار نفر در جریانات اخیر کردستان دستگیر شدن.
از فعالین مردم قهرمان کرد، برهان دیوارگر و رؤیا طلوعی هم جزء دستگیرشدگان هستن.
برهان دیوارگر: دبیر کانون دفاع از حقوق کودکان (سقز)، عضو هیات موسس تشکل سراسری کارگران بیکار و عضو شورای مرکزی کمیته پیگیری آزادی تشکل های کارگری در ایران.
رویا طلوعی: سردبیر ماهنامه راسان و بنيان گذار کانون زنان کرد مدافع صلح.
نامهی مریم همسر باردار برهان رو بخونید.
و اگه خواستار آزادی دستگیر شدگان و همینطور غیرنظامی کردن شهرهای غرب کشور هستید لطفااین پتیشنرو امضا کنید...
*** - لیست کامل دستگیرشدگان اخیر کردستان- (با تشکر از مهرداد)
۸- نسیم عزیز نوشته:
((با آبگيري سد سيوند، محوطه تاريخي پاسارگاد به زير آب خواهد رفت، در حالي
كه امكان تغيير مسير آبگيري وجود دارد
متخصصين ميگويند، در عرض چند سال، رطوبت محوطه تاريخي پارسه (تخت جمشيد)
را نيز خراب خواهد كرد.
پيگيري از دفتر رياست جمهوري اين پاسخ را داده: كه وفتي مردم به دنبال
معاشند، چند تخته سنگ پوسيده چه ارزشي دارد!!!!!!
پاسارگاد مهمترين اثر باستاني ايران است كه بناهايي مرتبط با معروفترين و
معمترين شخصيت ايراني يعني كوروش بزرگ را در بر دارد.))
نسیم جان٬ آخوند جماعت و کلا این حکومت با هر چه آثار تاریخی قبل از اسلام (و هر اثری که راجع به اسلام نباشه) مخالفه و دوست داره محو و نابود بشه. اگه تاحالا هم خودشون مستقیما اقدام نکردن دلیلش اینه که روشون نمیشه. شما یه آخوند به من نشون بده که داوطلبانه بره از موزههای قبل از اسلام بازدید کنه.
این نوشتهی نسیم رو هم که درمورد لباس پوشیدن و رفتار بعضی خانوما در مجالس عروسی و مهمونیه خیلی دوست دارم. زنانی که خودشون رو تا مرز عروسک بودن تنزل میدن...
۹- و حالا...
اين شما و اين سفرنامهی شماره ۴ ولگرد عزيزمون...
۱۰- مدتيه که هاستم قاطی کرده. ديروز هم برای چندساعت داون بود و وبلاگم نميومد.
ایميلام هم که چندروزه گير کرده و بعضیهاش با تاخير بيشتر از يههفتهای به دستم میرسه...
ببخشید اگه اینهمه جوابشون دیر شده....
۱۱- سينيوريتا٬ نترس از عاشق شدن٬ بیا اون با من...:)
۱۲- اینو یادم رفت بنویسم:
کمک برای نجات جان خانومی به اسم میم.عین از اعدام...
قبلا در وبلاگ آسیه راجع بهش خوندم و دیشب در سایت زنان خوندم که هنوز ۱۵ میلیون از پول دیه مونده و امروز خورشیدخانم که کاملشو نوشته...
-------------------------------------
لینک این مطلب در وبلاگ بدون فیلتر زیتون. خیلیها برام نوشتن که وبلاگم فیلتره وهیچجوری براشون باز نمیشه...
1- شب تارست
شب بیمارست
از غریو دریای وحشتزده بیدارست
شب از سایهها و غریو دریا سرشارست...
(شاملو)
2- چه انتظاری داشتم وقتی نشستم پای تلویزیون تا اسامی وزرای احمدینژاد رو گوش بدم؟
از یه رئیسجمهور تحمیلی جز یه کابینهی تحمیلی انتظاری میرفت؟ نه والله.
سه وزیر اطلاعات( اژهای) و کشور(پورمحمد) و ارشاد(برادر صفارهرندی)ش که دیگه نوبرن:)
بیله دیگ، بیله چغندر... حالا دیگه کاملا همهچیشون به همه چیشون میاد.
3- جمعهها هر ساعت بری جاده چالوس راهبندونه. صبح ساعت 6 یا 8 یا 10 و یا ظهر فرقی نمیکنه. همیشه غلغلهست.
شاید 3 ساعت طول بکشه از اول جاده برسی به بالاهای سد و پلِ خواب و بیلقان و اونطرفا. انگار همهی مردم تهران میریزن جاده چالوس. خوب حق هم دارن. امسال تابستون هوای تهران خیلی گرمه. خوشبختانه اینورا بخصوص شبهاش خیلی خنکه. همین الان داره بارون میاد و هوا تقریبا سرده. خلاصه دلتون بسوزه.
با اینکه وسط تابستونیم ولی سد کرج پُر ِ پُره. رودخونه هم پر از آب زمردی رنگه.
دوسه هفتهست ما هم میریم کنار رودخونهی چالوس.
اول جاده، نیروهای پلیس یه سگ تربیت شده دستشون گرفتن و به هر کی مشکوک میشن بخصوص پسرای مجرد سگه رو میبرن طرف صندوقعقبش تا بو بکشه یه وقت هروئینی، تریاکی، مشروبی همراهشون نداشته باشن. لازم هم نیست کسی رو نگهدارن چون خودبهخود همیشه اونجا ترافیکه. بیچاره سگه گهگیجه میگیره بسکه ماشین میبینه. این دفعه دیدم پلیسه هرچی سگه رو هل میده طرف ماشینا، سگه فقط عین چرخوفلک دورخودش میچرخه. پلیسه ترسیده بود سگه دیوونه شده باشه. اینجور سگها خیلی گرونن.
...
با اینحال هر جای جاده چالوس بشینی، چه اولهاش و چه بعد از سد. میبینی تو بساط همه یه مورد منکراتی هست. ورق و عرق و تخته و آهنگهای لوسانجلسی و تمبک و رقص و خانمهای بیحجاب که تقریبا همهجا هست. تو این چادرهایی فنری هم که جدیدا مد شده و خیلیها دارن، از توشون دودها و بوهای مشکوک بیرون میاد...
و گاهگاهی مردان و زنانی نشئه با چشمانی سرخ سرشونو از چادر میارن بیرون ببینن چه خبره.
دوهفته پیش از طرف محیطزیست استان تهران "پاکسازی جاده چالوس" اعلام شده بود و یه عده داوطلب با لباس متحدالشکل مشغول جمعآوری زباله بودن و به مردم کیسهزباله میدادن. خیلیها رو میدیدم تا به اینها میرسیدن از تو ماشین آشغالاشونو پرت میکردن تو جاده و بهشون متلک میگفتن.
متاسفانه کنار رودخونه هم هر کی هرچی میخوره آشغالاشو بیتعارف پرت میکنه تو رودخونه. میترسم رودخونهی چالوس بهزودی اینشکلی بشه:
(البته اگه تا چهارسال دیگه رودخونهای بمونه! چون دارن از بالای سد تونلکشی میکنن برای تهران و دیگه رودخونه آبی نخواهد داشت و به تبعش 56 روستا هم خشک میشن)
4- حدود یه ماه پیش که رفته بودم کوه عظیمیه. موقع برگشتن دوسه خیابون پایینتر دیدم خیلی شلوغه. پر از آدم و ماشین. به ماشینهای تزئین شده شماره میچسبونن و مردم زیر چترهای بزرگ آفتابگیر جمع شدن. رفتم جلو، دیدم خط شروع مسابقهی رالی اتوموبیلرانیه.
خیلی جالب بود که هر چی میرفتم جلو هی دوست و آشنا میدیدم. آقایی شماره به دست اومد به ماشینم شماره بچسبونه، من جلوشو گرفتم.
- مگه شما "رالی" شرکت نمیکنید؟
من اصلا خبر نداشتم. ولی اونقدر هیجانزده شده بودم که اگه بنزین داشتم بدون آمادگی باهاشون میرفتم. بخصوص که رالیِ دقت بود نه سرعت! و کلی از آشناها توش شرکت داشتن. و محیط خیلی پرنشاط و شاد بود.
60 نفر شرکت کننده داشت و از این تعداد حدود 20 نفرشون خانم بود.(آفرین!) که دهدوازده تا از خانوما و بیست تا از آقایون شرکتکننده رو من میشناختم. به علاوهی عوامل از مجری و فیلمبردار بگیر تا تشویقکننده و...
سیبا که از نیومدنم به خونه نگران شده بود اومده بود دنبالم. قرار بود ساعت ده خونه باشم که باهم جایی بریم. حس کرده بود شاید تو همین شلوغی باشم.
وقتی سلامعلیک منو با اینهمه آدم میدید. با تعجب یواشکی ازم پرسید:
تو مطمئنی کرجی نیستی! گفتی چندوقت پیش برای اولینبار اومدین کرج؟
گفتم کمتر از دهسال.
گفت تو که از یه کرجی اصیل، بیشتر آدما رو میشناسی:)
5- چندروز پیش هم که جشن بزرگداشت شاعر شیرینسخن کرجی آقای ذبیحالله زرندی بود( همون که تو رادیو کرج میگه: کاکوجان اینجا دیار کِرَجه!) وقتی کارت دعوت برام اومد و با سیبا رفتیم سالن میلاد و اونجا دید که خیلی از اهالی ادب و هنر کرج رو میشناسم و باهاشون سلامعلیک میکنم و همینطورهر کدوم از اعضای شورای شهر و شهردار رو که میدیدم پروندهشونو یواشکی درِ گوشش زمزمه میکنم. باز گفت:باور کن تو باید کرجی میشدی. اشتباهی جاییدیگه دنیا اومدی:)
چکنیم دیگه. مُردم از سنگینی بارِ اطلاعات:)
6- آقای مصطفیصابر و حسن پناهی باز هم جوابیهای در سایت روزنه برام نوشتن که طبق قانون وبلاگستان(!) در اینجا لینکشونو میگذارم. خوشممیاد از پشتکار حزبکمونیستکارگریها.
7- میخواستم از مصاحبهی جانانه و چکشیِ فریبرز رئیسدانا با روزنامهی شرق بنویسم که دیدم شبح دربارهش نوشته...
رئیسدانا مواضعشو در مورد مهندس موسوی، بهزاد نبوی، حکومت کوبا، انتخابات ریاستجمهوری و ... به روشی بیان کرده...
۸- میگن صاحبش رفته جز کابینه٬ فراموش کرده با خودش ببرتش...خوب حق داره. جاش یه بنز میگیره لابد :)
1- تالابِ تاریک
سبک از خواب برآمد
و با لالای بیسکون دریای بیهوده
باز
به خوابی بیرؤیا فرو شد...
(شاملو)
2- وای از دست فیلترینگ...
بیداد از دست فیلترینگ...
3- شب من و سیبا نشستیم و گل میگیم و گل میشنویم که:
رینگ، رینگ( صدای زنگ تلفنمون اینطوریه!)...
خانم الف- الو زیتون جون، ترو خدا یه فکری به حالم بکن.
ماهِ پیش شوهرم منو به زور فرستاد شهرستان. گفت برو پدرمادرتو ببین.
منِ ساده گفتم شوهرم چه مهربون شده!
هنوز سهروز نگذشته بود که پسرم زنگ زد و گفت کجایی مادر که بابا دوماد شده.
(گریه)
با عجله اتوبوس سوار شدم و توی راه همهش اشک ریختم. اما باز باورم نمیشد اینقدر نامرد باشه.
اومدم میبینم بله... پیرمرد مفنگی رفته یه دختر 25 سالهی روستایی رو گرفته...(گریه)
چقدر این همه سال جون کندم، چقدر از دهن خودم زدم، دادم به بچههام... چقدر...
تلفن بیشتر از نیم ساعت طول کشید. سیبا آه کوچیکی کشید و پرسید چیشده؟(تازگیها هر شب میاییم با هم حرف بزنیم تلفن زنگ میزنه و بامن کار داره)
هنوز چیزی نگفته بودم که:
رینگ، رینگ...
دخترخانم ب- سلام، زیتون جان، شماره ترو نازنین بهم داده. ترو خدا ببخشید مزاحمت شدم. دستم به دامنت، ببین میتونی کمکم کنی؟
فردا دادگاه دارم و نمیدونم چی بگم. پول ندارم وکیل بگیرم.
6 سال با یه پسری دوست بودم. اوائلش قول ازدواج بهم داد. گذاشتم هر کاری میخواد باهام بکنه. مطمئن بودم ازش. پارسال زد زیر قولش. گفتم یه فکری به حالم بکن. خانوادهم سنتیان و این چیزا براشون مهمه. یه سفتهی 4 میلیونی ازم گرفت که ببرتم دکتر(!)
گوشی رو بردم اون اتاق سیبا حرفامو نشنوه.
- آخه دختر، تو چرا بهش سفته دادی؟
با گریه: چهمیدونم... اونقدر دوستش داشتم که خر شدم.
من با صدای یواش- تو اصلا میدونی چیزی به اسم دوختن وجود نداره، شب قبل از ازدواجت که یه بخیهی کوچولو و...
- نمیدونم به خدا...حالا گوش بده ببین چیکار کردم. رفتم ازش دادگاه شکایت کردم که سفتهمو پس بگیرم. میخوام پدرشو دربیارم.
ماه پیش یهو زد زیر همه چیز. میگه ازت بدم میاد. تو لابد با هزار نفر بودی. دکتر که نمیبرمت هیچی، 4 میلیون سفتهتم میذارم اجرا.(گریه)
فردا دادگاه دارم. هر مرحله از شکایتم، به هر اتاق دادگستری که رفتم همه فقط بهم فحش دادن و گفتن دخترهی هرزه تورو باید سنگسار کرد. چی بگم به نفعم بشه؟
- خوب دیوونه، اینجا ایرانه، قوانین اسلامیه. تو میخوای بگی چی؟
- راست میگیها، بگم بهم به زور تجاوز کرده؟
- تو این شش سال هیچکی شمارو باهم ندیده؟
- چرا هزار نفر.
- خوب اونا شهادت میدن که به میل خودت باهاش بودی.
- پس چیکار کنم؟
- به نظر من برو فعلا شکایتت رو پس بگیر! بعدا با یه وکیل مشورت کن.
چون اولین کاری که فردا دادگاه برات میکنه اینه که برای تو و دوستت به خاطر رابطهی خلاف شرع شلاق مینویسه. از خانوادهی هر دوتون چندصدهزار تومن جریمه میگیره به نفع دولت.
- تو جام بودی چیکار میکردی؟
- همچین پسری رو برای همیشه فراموش میکردم. در مورد سفته هم نگران نباش. مطمئن باش اون جرأت اجرا گذاشتنشو نداره. چون خودش محکوم میشه...و....
با گوشی خاموش رفتم پیش سیبا.
سیبا سعی میکرد با شوخی بهم بگه که چرا اینقدر سرمو شلوغ کردم.
باز صدای رینگ رینگ...
روم نمیشد گوشیرو بردارم. به سیبا تعارف کردم. تو بردار.
سیبا گفت: نه به جان شما. شما بفرمایید.
دخترخانم جیم- الو زیتون جون، از ساوه زنگ میزنم. آره دیگه، جیم هستم.
ببین میتونی کمکم کنی.
داداشمو یادته؟ بعد از فهمیدن ماجرای من و سعید هر شب مست میکنه و به قصد کشت کتکم میزنه. بابام منو بخشیده اما نمیتونه جلوی سعیدو بگیره.
به خدا تموم تنم کبوده. هر کیام میاد جلو اونم میزنه. مادر هم که ندارم...اومدم به اتاقی که تو ساوه اجاره کرده بودم برای دانشگاه.
حالا صاحبخونه بهم گیر داده.
3 ماه اجارهشو نداده بودم. پول پیش هم که دستش داشتم به خاطر احتیاج ازش گرفته بودم. اونموقع پیرمرد بهم نظر داشت و هیچی نمیگفت. حالا که فهمیده باهاش راه نمیام میگه باید پا شی!
الان هم پول پیش رو براش آوردم، هم اجارهی هر سهماه رو. اما بازم میگه باید پا شی. میخواد یه دختر دانشجوی دیگه بیاره که از من بیشتر باهاش راه بیاد مرتیکهی هیز.
- قراردادتون تا کِیه؟(اینجا سیبا یه نگاهی بهم کرد و از پیشم بلند شد رفت)
- شش ماه مونده.
من با عجله- فکر نمیکنم بتونه از اونحا بلندت کنه. تو برو بنگاهی که خونه رو برات پیدا کرده بود. پولا رو بده اون بهش بده.
- آخه... آخه... حق بنگاه رو ندادم و روم نمیشه.
- بابا تو دیگه کیهستی؟ اگه داری برو حقشو بده، یه معذرتی هم ازش بخواه از دلش دربیاد... و....
تا گوشی رو گذاشتم، رینگ، رینگ...
یه نگاهی انداختم. چه خوب، سیبا اونورا نبود. کالرآیدی مال تلفن عمومی بود:
صدای تودماغی( معلوم بود با دست دماغشو گرفته)
- الو زیتون جون، به دادم برس. زنم به همه محل میذاره جز به من. تا میاییم حرف بزنیم صدای زنگ تلفن حرفمونو قطع میکنه.
( با گریهی الکی) هیچکی منو دوست نداره...
افتادن دوزاری و...
قهقههی خندهی من از اینطرف و سیبا از اون طرف به هوا برخاست:))
4- یوسف: میخوام یه مدتی تو اینترنت مثل حضرت مهدی غیبت کنم.
من: غیبت برای صغری یا برای کبری؟
یوسف: هیچکدوم! برای اقدس.
:)))
قراره من و سیبا، یوسف و اقدس به مناسبت شروع غیبت حضرتش فردا بریم بستنی وبایی بخوریم:)
5- وقتی از نازی زنی که در بمبگذاری لندن کشته شد اینجا نوشتم اصلا باورم نمیشد نازی و شوهرش یه زمانی دوست مامانبابای من هم بودن. باورم نمیشه عمو روحالله (روحالله مُذ َکا)که همسفر کوهنوردیهای مامان بابام بوده خاله نازیرو از دست داده.
چه داستانها از روحالله شنیده بودم و از نازی. پیرارسال هم عمو اومد ایران...
بابا و مامانم اینروزا خیلی پکرن. تازه فهمیدیم نازی(بهناز نژند) کیبوده...
6- اولین مکانیک زن در ایران که نمایندگی تعمیر ماشینهای سایپا هم داره زهراست.
زهرا 30 سالشه و لیسانس زبان انگلیسیه. دورههای مربوط به تعمیرات اتوموبیل رو کامل گذرونده. خیلی سختی کشیده تا بتونه ثابت کنه چیزی از مردا کم نداره.
موقعی که رئیس حزباللهی ادارهاماکن ماشینشو برای تعمیر برده اونجا، زهرا از ترس رفته تو چال قایم شده. میترسیده بیرونش کنن. اما رئیس اماکن صداش زده و ازش خواسته خودش ماشینشو تعمیر کنه.
زهرا ساکن کرجه. زهرا معمر. میدونید مامانش کیه؟ اولین زن راننده اتوبوس در ایران(معصومه خانم)!
پدر زهرا از کارافتادهست و زهرا و مادرش به جای اینکه بشینن غصه بخورن کمر همت بستن و...
کرج، سردمدار خیلی کارای زنونهست. اولین رانندهی اتوبوس زن(الان تعداد رانندههای زن زیاد شدن). اولین آژانس اتوموبیل که تمام کادرش زنن(توسط خانم صادقی). زنبوردار نمونهی کل کشور(خانم رئیسی) ، اولین آتیشنشانهای زن که حالا تعدادشون خیلی زیاد شده. و حالا اولین مکانیک رسمی زن.
(یکی از دختران کوهنورد تیم اورست هم کرجی بود، پروین سلیمانی.)
زهرا دختر ظریف و زیباییه. او میگه هر خواستگاری که شغلمو میفهمه از ازدواج باهام پشیمون میشه...
ببخشیدها... بیادبیه... به درک:) حیفِ زهرا که با مردی کمجنبه و قدرتطلب ازدواج کنه.
7- هفتان... هفت آسمان... هفت هنر...
خوابگرد..
۸- دوسه روز به علت فیلترینگ شدید و سرعت کم انیترنت نه به کامنتهام دسترسی داشتم و نه از وبلاگهای دیگه خبر داشتم.
وقتی دخترهمسایه این کامنت رو برام کپی کرد٬ تعجب کردم و راستش به نظرم بیشتر شوخی اومد تا جدی. آخه من همیشه اینقدر حرفامو رک میزنم که میدونم کمتر کسی رو برای خودم نگه میدارم. خیلیها رو به خاطر بیپرده حرف زدنم رنجوندم. گاهی بهترین دوستانم رو به خاطر حرفایی که فکر میکنم حقیقته و باید گفته بشه از دست دادم.
باورم نمیشد و هنوزم نمیشه که تو هات لینکس اسم وبلاگ من بیاد٬ اونم در فارسیها اول بشم.
اون موقعی که تعداد ویزیتورهای وبلاگم به یک میلیون رسید٬ خواستم مطلبی بنویسم و تشکر کنم از اینکه وبلاگ منو لایق خوندن میدونید (همیشه فکر میکردم اگه روزی یه میلیون نفر نوشتههامو بخونن برای همهی عمرم بسه و اگه وبلاگم بسته شد دلم نمیسوزه که حرفام تو دلم مونده.)
اما در اون زمان اونقدر برای خودم دشمنتراشی کرده بودم و بازار" لینکبردارونم" داغ بود که دیدم بهتره چیزی نگم و بهروم نیارم تا ضایع نشم.
اما من همیشه خودمو مدیون شماها میدونم.
شماهایی که افتخار میدین و نوشتههامو میخونید. چه کامنت مینویسید و من میشناسمتون٬ چه هرگز کامنت ننوشتید و من حتی اسمتون رو نمیدونم. چه با نوشتههام موافقید و چه مخالف. اونایی که از نوشتههام انتقاد میکنن همونقدر برام محترمن که کسی که اگه نکتهای مثبت تو نوشتههام میبینه میگه٬ البته صادقانه بگم بلکه هم بیشتر. چون کسی که انتقادی میکنه نیروی بیشتری میذاره. "چرا"شو قبلا گفتم.
از کسایی هم که لینکمو برداشتن ممنونم که طبق عقیدهشون عمل کردن. دوست ندارم به زور تو لیست کسی باشم. اما فکر نکنن اگه لینکمو برداشتن روزهای خوش دوستیمونو فراموش میکنم. خوب دیگه روزگاره و اختلافعقیده همیشه بوده و هست.
فکر که میکنم میبینم اینجا خیلی چیزا یاد گرفتم و اینو مدیون شماهام. شماهایی که دوستم داشتید و یا نداشتید.
فکر نکنید اینو نوشتم که بگم وبلاگ خوبی دارم. نه. میدونم خیلیها بهتر و تخصصیتر از من مینویسن و این لیست هیچ دلیل بر محبوبیت و یا خوب نوشتن کسی نیست. شاید بعضیها به خاطر اینکه دکتر به خاطر چربیخون بهشون روغنزیتون تجویز کرده از اسم وبلاگم خوششون اومده و بهم الکی لینک دادن و شاید...
به جان شما پررو نشدم، حالا نرید لینکمو بردارید...
دیدم کسی جلوم میکروفون نگرفته و ازم نمیخواد احساسمو بیان کنم، ا برای اینکه دلم نشکنه خودم با دلم یه مصاحبهی کوچولو کردم:) اونم آنلاین و با تاپتاپ دل که وای، پول تلفن و اینترنتم هر لحظه داره بالا میره:)) آخرش هم حرفامو نتونستم بزنم:) بمونه برای بعد...
تا درودی دیگر٬ بدرود..
- پانصد وبلاگ داغ بلاگرولینگ در ماه آگوست سال ۲۰۰۵
- چهل وبلاگ داغ فارسی-از طریق سیبستان
۹- اسد در وبلاگ بیلیومن نامهای از طرف همهی بلاگرها خطاب به مردم ایران نوشته در مورد اوضاع مملکت و لزوم اتحاد و بیرون اومدن از حالت انفعالی.
من امضاش کردم چون حرفش درسته.
اما به نظر من هر نامهای که از طرف جمع بلاگرها نوشته میشه باید اول مورد مشورت جمع قرار بگیره.(همون کاری که ما در پنلاگ میکنیم)
ببینیم چه مواردی لازمه در نامه گنجونده بشه و چه مسائلی رو بهتره نگیم. بعضی از بلاگرها با نام اصلی خودشون وبلاگ مینویسن و ممکنه با امضاء کردن این بیانیه مورد اذیت و آزار قرار بگیرن. آیا من اشتباه میکنم؟
۱۰- حقوق پاکبانهای ما هنوز پرداخت نشده.
قدیما کارگرای شهرداری حقوقشون بد نبود. نه اینکه خوب باشه و بتونن در رفاه زندگی کنن٬ اما حقوق بخور و نمیری میگرفتن و حداقل پول نونپنیر و اجارهخونهیکوچیکشون درمیومد. حداقل بیمه بودن٬ پول کمی برای عائلهمندی و حق مسکن و وامهای قرضالحسنه میگرفتن.
اما از وقتی که شورای شهر کارا رو به پیمانکار واگذار کرد اوضاع قمر در عقرب شد.
پیمانکار به یک کارگر حداکثر ۱۰۰ هزار تومن حقوق میده. بدون بیمه و حق مسکن و حق عائلهمندی و هیچگونه حق دیگهای.
تازه این رقم ناچیز رو به دلایل واهی عقب میندازه. با پول کارگرا کار میکنه. و بعد از چندین ماه با هزار منت و تهدید و اذیت حقوق یک ماهشونو میده. کسی هم اعتراض کنه میگه حرف زیادی بزنی به جات یه کارگر افغانی میارم ماهی ۷۰ تومن... این درد رو به کجا ببریم؟
شما از پاکبان(سپور) محلهتون خبر دارید؟ اونام رفتن تحت نظر پیمانکار؟ تاحالا ازشون پرسیدید چه دردی در سینه دارن؟
1- شب
سراسر شب
یکسر
از حماسهی دریای بهانهجو
بیخواب ماندهاست...
(شاملو)
2- امروز هر جا حرف از اعتصاب امروز کردستان میشد برق امید رو در چشمان مردم میدیدم.
اما هر وقت حرف به گنجی میشد این امید جاشو میداد به غم و اضطراب. و زود حرفو عوض میکردن.
3- امروز در کردستان اعتصاب سراسری اعلام شده بود. من هنوز خبر ندارم چه اتفاقاتی افتاده. امیدوارم گزندی به مردم کرد نرسیده باشه.
خواستهای برحقِ مردم کردستان:
- پایان دادن به سرکوب و کشتار و دستگیری
- خروج فوری نیروهای نظامی از شهرها و محل زندگی مردم
- آزادی فوری و بی قید و شرط کلیه دستگیرشدگان در شهرهای مختلف
- محاکمه آمرین و عاملین کشتار و تیراندازی به مردم در شهرهای سقز، مهاباد، اشنویه، سردشت، بانه و سنندج.
4- با خانمی آشنا شدیم که شوهرش با داشتن 7 بچه رفته بود 3 زن رو صیغه کرده بود. وقتی اولین بار این زن(60ساله) رو دیدم، خیلی افسرده و مغموم بود. حتی قادر نبود فکر کنه. همهش میگفت من چیکار باید بکنم؟
هیچچیز به اسمش نبود و شوهر حتی پول کوچکترین مایحتاج خصوصی زن رو نمیداد. زن دوست داشت طلاق بگیره اما جایی رو نداشت بره و حتی یک ریال در حساب پساندازش نبود.
او عاشق بچههاشه و به هیچوجه دوست نداره ازشون دور بشه.
هر کس به او پیشنهادی کرد.
یکی از دوستاش به شوخی گفت تو هم برو خیانت کن. یکی گفت یواشیواش پول ازش کش برو. یهعده شماتتش کردن که خودش باعث خیانت همسرش شده. گفتن باید عشوه بریزه، به خودش برسه.
زن بیشتر مضطرب شد و خواست از خودش دفاع کنه.
من گفتم کاریه که شده. طلاق هم چون به مثابهی خالیکردن سنگره فعلا صلاح نیست. هر کدوم از سهزن صیغهای مترصد یه فرصتن که این بره و بیان سر خونهزندگیش. من گفتم باید فعلا روی روحیهش کار کنیم.
زن رو بردیم گردشهای زنانه. استخر، پیکنیک. گذاشتیم برامون حسابی درددل کنه تا خالی بشه. بردیم کلاس ورزش اسمشو نوشتیم.
زن روزبه روز حالش بهتر شد. تاجایی که وقتی تو جمعمون بود خندهاز روی لباش پاک نمیشد. وقتی قراری داشتیم او اولین کسی بود که حاضر میشد.
حالا شوهرش به جای بیتفاوتی که در تموم 6 سال گذشته ادامه داشته با نگاههای پر از سوال بهش نگاه میکنه و اینبار زن محلش نمیذاره.
هر کاری کردیم نمیتونیم براش کاری پیدا کنیم تا از نظر مالی خودکفا بشه. بیشتر مشکل زنان جامعهی ما همین مسئلهی مالیه. اینطور که شنیدم فقط 13٪ زنان ایرانی سرکار میرن. و اگه اختلاف بین زن و شوهر پیش بیاد زنان مجبورن بسوزن و بسازن چون استقلال مالی ندارن. از اون طرف هم بیشتر خانوادهها دخترشون رو بعد از طلاق دیگه نمیپذیرن. این خانوم 60 ساله که اصلا پدرمادر نداره که بخوان راهش بدن یا نه.
آخرین باری که این خانوم رو در یه دورهی دوستانه دیدم، در حال رقص سرخپوستی بود، با بلوزشلوار ریشهدار:)
این زن حالا شوهرشو از پایین نگاه نمیکنه. بهش التماس نمیکنه. داره سعی میکنه با کمک مشاور حق و حقوق خودشو بهتر بشناسه. ببینه میتونه اجرتالمثل بگیره یا نه. چون متاسفانه قبلا مهریهشو گرفته و خرجکرده.
5- دوستان برام نوشتن که وبلاگم شدیدا فیلتره و با هیچ فیلترشکنی هم قابل دیدن نیست.
بابا مگه من چی مینویسم؟
6- فیلترم من، فیلترم من
فیلترشدهای بیقرارم
کس ندارد خبر از حال زارم...
7- قسمت سوم سفرنامهی ولگردوپولو به پاریس...
8- دم شبح گرم! قسمتی از سخنرانی منصور حکمت را که به نحوی با برخورد آقای پناهی به من مربوط میشه برام نوشته:
"به نظر من ما در اين زمينه ضعف داريم. درست است که در نوشتههايمان و ادبياتمان از انسانيت دفاع ميکنيم، ولى رابطه واقعى ما با مردم بر اين مبنا نيست. من اين طور ميبينم. اينکه آدمها را ميپرانيم، آدمها را ميچلانيم، اينکه به خودمان و به همديگر رحم نميکنيم، در خيلى جاها به حقوق مدنى همديگر و حرمت همديگر رحم نميکنيم. به نظر من اين نقطه ضعفى است که از بيرون ديده ميشود. در يک پلنوم اشکالى ندارد، ميگويند همديگر را اذيت کنند. اما از بيرون وقتى ديده ميشود، جالب نيست. به نظر من اساس ما، انسانيت ما است، مدنيت ما است، محترم دانستن حقوق حقه آدمها حتى وقتى مخالف خونى ما باشند. "
دم ژوبین هم گرم:)
اما چرا در سخنرانیهاش "می" های فعلها رو جدا نکرده؟:)
9- شبح یه جملهی خوب دیگه هم برام نوشته:
حرفهای تو را فقط کسانی که شوخطبعی دارن خوب ميتونن متوجه بشن!
آخ گفتی شبح جان! خیلی از دردسرام برمیگرده به این نکته . یه خورده Sense of Humor داشتن هم بد چیزی نیست والله...
10- این روزا سرم خیلی شلوغه و خیلی کمخوابی دارم. تروخدا جواب ندادن به کامنت و ایمیل رو دلیل بر بیتوجهیم ندونید. الان هم چشام به زور بازه و تقریبا یادم رفته در شمارههای بالا چی نوشتم( اندِ هوش).
روزی 150 تا 200 ایمیلهم میاد رو ایمیلای قبلی:( بگذریم که نصف بیشترش ویروسه. اما واقعا به وقت احتیاج دارم.
از اون طرف هم یه عده مدام برام تعیین تکلیف میکنن که راجع به فلان چیز بنویس و راجع به فلان چیز ننویس..
11- الان تو کامنتهای نظرخواهیقبلیم خوندم که گنجی فوت شده... غم عالم نشست رو دلم. تروخدا ازین شوخیا نکنید... یکی دوبار دیگه اینو در نظرخواهیای دیگه خونده بودم. باور کنید هیچ شوخی خوبی نیست.


