1- احمدرضا احمدی، شاعر شیرینسخن فرموده:
"... من حاضر نیستم یک کلمه را بیخودی به خاطر وزن بکشم، وزن را میکُشم..."
زیتون: اولا چه خشن:) دیگه دورهی کشت و کشتار گذشته و دور دورِ گفتگو و این حرفاست.
دوما: ترو خدا بیا و "وزن" منو بکش که نمیدونم چرا هرچی میخورم لاغر نمیشم:(
(تبصره: تیقربان یه وقت نیای اشتباها" وزن" ِ کلمهی زیتون رو بکشی که یه " تی" بیشتر نمیمونه!)
2- ظاهرا چند روز پیش من دچار آنفلوآنزای مرغی شده بودم ولی نمیدونم چرا به جای " قد قد" خروسکی حرف می زدم.
تذکر: دکترا گفتن اسم واقعی این نوع ویروس آنفلوآنزای پرندگانه، نه مرغی.( Bird Flu)
3- استخرانه
الف: به غیر از شنا، از بازی و رقص و شیطونی توی آب خیلی خوشم میاد.
وقتی استخر شلوغ بود هر کاری میکردم دوسهنفر خواهش میکردن یاد اونا هم بدم. به چند نفر معلق زدنو رو دست راه رفتن رو یاد داده باشم خوبه؟!
اما یه روز یه دختره کاری کرد که کلی جلوش کم آوردم. پدرسوخته رو کلی تشویق کردم. اما هر کاری کردم لِم ِ کارشو بهم یاد نداد که نداد!
بیشعور(!) میرفت ته آب عین مرتاضهای هندی چهارزانو مینشست. اونم نه یکی دو ثانیه، برای چند دقیقه. یا عین خرچنگ به ته ِ استخر میچسبید. خوشبهحالش.
اگه بگم دوسه جلسهی استخرمو صرف این کردم که بتونم حتی شده برای چند ثانیه بچسبم تهِ آب نشده،( عین ...... اومدم روی آب) اغراق نکردم و زیرلبی دوسهتا فحش هم نثار دختره کردم که یادم نداده. مثال در دوسهخط بالا.
ب: یکی از اون روزای وبایی تو استخر فقط دو نفر بودیم. یه خانوم در قسمت کمعمق. من در قسمت عمیق. غریق نجاته هم اون پشت مشغول آرایش کردن بود(اصولا بیشتر غریقنجاتها همیشه مشغول اینکاران)
گرفتم به پشت تخت خوابیدم و فکر کنم جدا خوابم برده بود که فکر کردم دارم خواب میبینم و یکی هی صدام میکرد. اصلا یادم رفته بود کجام. یهو دیدم تو آب غوطهورم. خانومه از پشت طناب خواهش میکرد عینکشو که در قسمت عمیق افتاده براش ببرم. با اون حال گیجیم رفتم و در عمیقترین جای استخر پیداش کردم و براش پرتاب کردم. کلی تشکر کرد.. فقط نفهمیدم عینکش اونجا چیکار میکرد:)...
فکر کنم باید اینو در قسمت کارای نیک مینوشتم:)
ج- از وقتی گفتن وبا کنترل شده استخر شلوغتر شده. چندروز پیش، فردای روزی که آخرین آزمایش خونمو دادم رفتم استخر. دیدم دو تا خانم بدجور بهم نگاه میکنن و نچنچشون بلنده. دستی به کلاهم کشیدم، فکر کردم بدجور سرم کردم. بعدش گفتم نکنه مایومو برعکس پوشیدم. دیدم نه.. همه چیز میزونه.
خودشون طاقت نیوردن. خانم مسنتره اومد جلو و روی جای سرنگها که کبود شدن دستی کشید و آخیی گفت و در گوشی به بغل دستیش یه چیزی گفت. فکر کنم گمون کردن من معتادم:))))
بابا جان تو اخبار گفتن ایران مقام اول اعتیاد رو تو جهان داره و از هر 17 نفر یکی معتاده.( خوشبختانه تو اینیکی مورد هم اول شدیم!) اما ننشستن بشمرن که ما فقط 16 نفر بودیم.نفر هفدهم توی راه بود احتمالا..:)
د: یخکنی یخچال فرنگی:) امروز هوا خیلی خنک شده در نتیجه....
4- از شوخی گذشته من یه بار آمپول رگی یعنی وریدی به خودم تزریق کردم. از بس توی بیمارستانهای محل کار داییم وبقیهی فامیل رفته بودم و توی مطب پسرخالهها کار کرده بودم یاد گرفته بودم و دوست داشتم روی خودم امتحان کنم.
یه آمپول ویتامین ث گنده گذاشته بودم تو یخچال. یه روز که هیچکی خونه نبود گارو رو آوردم و بستم توی بازوی چپم و دستمو مشت کردم، وقتی رگ(سیاهرگ بین ساعد و بازو) دستم بالا اومد با پنبهالکل ضد عفونیش کردم و د ِ بزن. آمپول یخ بود و گنده. هر چی سرنگو فشار میدادی تموم نمیشد لامصب. یهو چشام سیاهی رفت و...
مامانم هم وسطاش از راه رسید و تازه یادم افتاد نه گارو( یه چیزی مثل کش لاستیکی) رو باز کردم و نه مشتم رو:))) اونقدر ترسیده بودم که زدم زیر گریه و حالم بد شد و تلفن زدیم به داییم و...
بدبختی این بود که جلوی پنجرهی باز اینکارو کرده بودم و پسر همسایه هم این عمل شنیع منو دیده بود:)
5- یه چندهفتهای با دوستای سیبا میرفتیم جاده چالوس. و هر دفعه نوبت یکیمون بود که سور و سات ناهار وچایی و میوه و اینا رو ببره. من چون محیط زیستیام سعی کرده بودم هیچچیز یهبار مصرف نبرم. در نتیجه آشغالهایی که می موند بیشتر زبالهی تر قابل کود شدن توی محیط بود. چالشون کردیم.
دفعهی آخر نوبت سوسولترینمون بود. همون خانوم که موقع آتیش روشن کردن پیفپیف میکرد و یا وقتی تا کمر میرفتم تو رودخونه نگاه عجیبی بهم میکرد.
برعکس بقیه همه غذاها رو پخته و آماده از بیرون خریده بود. تموم ظرفاشم یه بار مصرف بود که همه رو شوهرش گرفته بود. از بشقابها و پیشدستیها گرفته تا لیوانها و قاشق چنگالها... همه هم همرنگ. یه رول هم سفرهی یهبارمصرف آورده بود. دم و دقیقه چند مترشو میبرید و پهن میکرد. و بعد دور مینداخت. حتی در مصرف قاشقچنگال و کارد و بشقاب هم اصراف میکرد. برای ماست یه بشقاب برای برنج یکی دیگه و توی چندتا بشقاب چیپس ریخت و بقیه سالاد و... برای هر کی تو یه لیوان دوغ ریخت تو یکی آب، یکی نوشابه و هر بار چایی یه لیوان. چندبرابر تعدادمون ظرف مصرف شد.
موقع رفتن 6 تا کیسهی زبالهی بزرگ ازمون باقی موند مملو از ظروف و سفره و مواد یه بار مصرف و بطریهای پلاستیکی نوشابه . متاسفانه تو ایران هنوز نمیتونن بازیافتشون کنن.
شوهرش هم بهش افتخار میکرد که دستش موقع شستن ظرف خراب نمیشه و میگفت منتظر بوده نوبت اونا بشه تا خانمش به ماها یاد بده چطور بریم پیکنیک:)
من داشتم توضیح میدادم که شستن هفتهشت تا ظرف استیل یا ملامین و چند استکان و فنجون زیاد سخت نیست و دستکش میپوشم تا دستم خراب نشه که یهو سیبا عین ... .... رسید و گفت چیچی رو دستم خراب نشه؟!! همیشه بعد از پیکنیکها شستن ظرف با منه:)
- از اون روز به بعد سیبا موقع شستن ظرف دستکشهای منو میپوشید که زد همه رو پاره کرد.. آخه سایزشون براش کوچیک بود..
- رفتم از فروشگاه دستکش بخرم. یه سایز بزرگ برداشتم. آقاهه مسئول غرفه مثلا برای راهنمایی گفت: این برای دست شما خیلی بزرگه. یا متوسط بردارید یا کوچیک. گفتم برای خودم نمیخوام برای شوورم(اونجا گفتم همسرم) میخوام. از تعجب چشاش داشت از حدقه درمیومد! طاقت نیورد و وقتی پشتم بهش بود شنیدم که میگفت بدبخت بیچارهی زنذلیل...:) خندهم گرفت.
6- مسئول غرفههه نمیدونست به چه مصیبتی ظرفشستن یاد سیبا دادم. و تازه آیا برسه روزی چند تیکه بشوره یا نه! تازه هیچکدوم کاملا تمیز نمیشه.
پسرای ایرانی تا قبل از ازدواج تقریبا هیچکاری بلد نیستن:(
خیلی ناراحت کنندهست که ما تازه ت باید یادشون بدیم چطوری دکمهشونو بدوزن. کفش واکس بزنن. اتو کنن. یه غذای ساده درست کنن که وقتی ما نباشیم از گرسنگی نمیرن. چطوری ظرف بشورن. ظرفارو کجا بذارن. چطوری تختو ملافه کنن. اصلا ملافهها کجان.و...
فکر کنم این آموزشها کار یه روز دوروز ویهسال دوسال نباشه...
بیتِ بیوزن وبی قافیه و بیمعنی:
بسی رنج باید ببریم در این سالها
آقایونو زنده گردانیم بدین مرارتها...(چی شد!!!)
7- بیشتر وقتا در نظرخواهی وبلاگم بحثهای خوبی در میگیره یا خاطرههایی نوشته میشه که گاهی ربطی به مطالب وبلاگم هم نداره. ولی اونقدر شیرینه که دوستدارم همه بخوننش. آخه میدونم بعضیها وبلاگمو آفلاین میخونن و دیگه نظرخواهی رو باز نمیکنن.
سفرنامهی ولگرد یکی از اونا بود.
بحثهای شایان و صادق و یا اردشیر و بقیهی دوستان...
و یا بحثهای شیرین و سورئالیست ولگرد با آذر فخر عزیز.:)
دختری به نام" سمر" هم قصهی زندگیشو در نظرخواهیم به صورت آنلاین مینویسه.
خیلی نکتههای تربیتی و روانشناسی تو خاطرههاش هست.
شمارههای 54-55-56-57-73-75-76-85 در این نظرخواهی.
و شمارههای 18 و 19 در اینیکی نظرخواهی.
8- خاطرههای آونگ هم در وبلاگ خودش خوندیه. قصهی پر غصهی بسیاری از دختران و زنان مملکت ما و تبعیضی که خانوادهها بین دختر و پسر میگذارن.
9- کمیته مبارزه با سانسور اینترنت در ایران: جدیدترین فیلتر شکن ها و راههای عبور از فیلتر
10- سرود ملیِ عمو سبزی فروش:
"داستاني که در زير نقل ميشود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:
«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمدشاه» تحصيل ميکرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدهمان کم است. گفت:
اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل ميکند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.
چارهاي نداشتيم. همه ايرانيها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما بهياد
نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نميدانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ ميدانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نميشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچهها، عموسبزيفروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزيفروش که سرود نميشود. گفتم: بچهها گوش کنيد! وخودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عموسبزيفروش . . . بله. سبزي کمفروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچهها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه«بله» بود که همه با صداي بم و زير ميخوانديم.
همه شعر را نميدانستيم. با توافق همديگر، «سرود ملي» به اينصورت تدوين شد:
عمو سبزيفروش! . . . بله.
سبزي کمفروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزيفروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زالزالک داري؟ . . . بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزيفروش! . . . بله.
اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يکشکل و يکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو
سبزيفروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوري که صداي «بله» دراستاديوم طنينانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخير گذشت.»
ممنون از محمدرضا جلالی عزیز برای فرستادن این داستان طنز
۱۱- سیبستان: در ستایش سادهگی و مردمگرایی
2- چه زود پاییزاومد. چقدر برنامه برای تابستون داشتم و چهقدرش موند!
3- دیروز کلاس اولیها رفتن مدرسه.
دیدن دخترپسر کوچولوها در حالیکه یه دستشون تو دستمامانشون( و بهندرت باباشون) و دست دیگهشون یه شاخه گل مریم بود و روپوشهای نوشون چقدر برام جالب بود. دندون افتادهشون وقتی میخندن چقدر بامزهست.:)
ما که در شرایط خوبی درس نخوندیم. امیدوارم اوضاع برای اینا بهتر از ما باشه!
و درسهای تحمیلی و معلمها و مدیرای تحمیلی و گزینشی هر چه زودتر از دور خارج شن.
و هزار آرزوی دیگه که در سر همهی ماست..
4- این آقای بسیجی فعال با این نمرههاش تو یکی از رشتههای مهندسی قبول شده. اونوقت من کسی رو میشناسم که با نمرههای خیلی خوب حتی کاردانی هم قبول نشده. باید بهش بگم اول بره در یکی از پایگاههای بسیج نامنویسی کنه تا بدون درسخوندن سالدیگه در بهترین رشتهها قبول شه.
5-

تا آرش عاشورینیا نفهمیده عکسشو بذارم اینجا:) بعد برش میدارم...
بین رفتن به سینما و دیدن خیلیدور، خیلی نزدیک و رفتن به تأتر پنجرهها، من تأتر رو انتخاب کردم. خوب، سینما رو بعدا هم میشه دید اما تأتر همین پنجروز و شش باشد!
پنجرهها کاری از" فرهاد آییش"ه که من خیلی دوستش دارم.
اول باید از طراحی صحنهش بگم که از نظر من خیلی جالب و بدیع بود.(کار محسن شاهابراهیمی)
ما در صحنه نُه عدد آپارتمان میبینیم که در سهطبقه ساخته شده. و در هر آپارتمان خانواده یا آدم تنهایی زندگی میکنه!
تموم آپارتمانها متعلق به فرد ثروتمند ولی روشنفکر(!) و جنتلمنیه(علی نصیریان) به اسم "آق بزرگ". او بقیهی آپارتمانها رو به افراد فامیلش از خواهر و خواهرزاده و برادر و برادرزادهاش داده مجانی نشستن. خودش در طبقهی پایین وسط زندگی میکنه. او هرگز ازدواج نکرده.(نگین خوشبهحالش ها...)
آپارتمان پایین سمت راست خواهرش"خانوم کوچیک" تنهایی زندگی میکنه.( با بازی مریم بوبانی). او هم مثل برادرش از آدم عاقلای این فامیل به حساب میاد. خانوم کوچیک راوی قصه هم هست. که البته بیشتر توضیح واضحات میده.
آپارتمان پایین سمت چپ دست اونیکی خواهرش اکرمه که حالت افسردگی داره.( با بازی مائدهی طهماسبی). شوهرشو خیلی وقته از دست داده و با پسر لوسش فرهاد(با بازی افشین هاشمی) زندگی میکنه. او زندگیشو وقف فرهاد کرده همهش به فکر آیندهی اونه. فرهاد عاشق دختری به نام لیلیه ولی مادرش میخواد اونو برای ادامهی تحصیل به خارج از کشور بفرسته و از طرفی هم دوست نداره ازش دور شه و همینطور گولهگوله اشکیه که میریزه.
چند مورد ازدواج بهش پیشنهاد شده ولی به خاطر فرهاد روش نمیشه بهشون فکر کنه. ولی بعدا میبینیم که وقتی بهشون فکر میکنه روحیهش چقدر خوب میشه.
(مائدهی طهماسبی زن واقعی فرهاد آییش کارگردان این تأتره. در این نمایش مشاور کارگردان و مدیر پروژه هم هست.)
آپارتمان طبقهی دوم سمت راست. یک عمو با برادرزادههاش مجردی زندگی میکنه. او(با بازی سروش صحت) همهش به فکر پول درآوردن و زدن شرکته. یکی از برادرزادههاش ایمان(با بازی رحیمنوروزی، همون که تو سریال پس از باران خوش درخشید) و اونیکی رحیمه(با بازی علیهاشمی). رحیم آرزو داره بازیگر تأتر بشه.
آپارتمان دوم، طبقهی دوم دست سوسن( با بازی افسانهی چهرهآزاد) و مصطفی( با بازی شاهرخ فروتنیان)ست. این زن و شوهر همیشه دعواشونه و در حال کلکل کردن باهماند. هر روز تصمیم میگیرن از هم طلاق بگیرن ولی نمیشه.
آپارتمان سوم از طبقهی دوم دست ندا ( با بازی لیلیرشیدی) دختر سوسن و مصطفیست. ندای تازه عروس با نوید آقا داماد(با بازی محمدرضا جوزی) همهش در حال اظهار عشقند. اظهار علاقههای کودکانه.
ندا مشکوک به داشتن بیماری سرطانه ولی نذاشته داماد بفهمه.
آپارتمان چهارم از طبقهی دوم دست افسانه( با بازی بهاره رهنما) و دخترش پریاست که یک ساله بعد از تصادفی که منجر به مرگ پدر خانواده که شوهر دوم افسانه باشه،هنوز در حال کماست. افسانه شخصیت جالبیه و نمونهش رو من در احتماع امروز زیاد میبینم. ازینایی که خیلی آرایش میکنن و مرتب ازین کلاسهای چگونه خوشبخت باشیم و تلقین و انرژی مثبت و... میره.(خرافات مدل جدید)
آپارتمان سمت راستی از طبقهی سوم دست سیاوش( با بازی آهنگساز معروف فیلمهای سینمایی و تلویزیونی "سعید ذهنی")ه. او از راهِ تدریس به شاگرد موسیقی داره روزگار میگذرونه. او در آرزوی زدن سیدی و کاست وراه انداختن یه استودیوی موسیقیه. وقتی در نمایش نوبت به نشون دادن این آپارتمان میرسید خوشحال میشدم. چون قطعههای موسیقی جالبی داشت...:)
و اما...
آپارتمان بالایی دست سیامکه (با بازی فرهاد آییش کارگردان)، برادر ظاهرا خلوضع آقبزرگ.
او همیشه روی تابی سواره. به سرو وضعش نمیرسه. معمولا صداهایی در سرش میشنوه. همهش به ستارهها و بخصوص دباکبر و اصغر فکر میکنه. او تصور میکنه دنیا قراره به زودی به وسیله ی انفجاری از بین بره و اولین نشونهش هم یه زلزلهست.
همهی خانواده- به غیر از سیامک- منتظر ارث و میراث آقبزرگ هستن تا اونا رو به آرزوهاشون برسونه. و البته ترجیح میدن آق بزرگ خودش با زبون خوش و پای خودش بیاد آپارتمانها رو به نام اونا بکنه تا براش آرزوی مرگ نکنن.
نورپردازی این نمایش هم جالب بود. هر کدوم از اعضای یه خانواده بازی داشت چراغ همون خونه روشن میشد. و گاهی هم مثل برق همهشون روشن خاموش میشدن. انگار قراره به زودی اتفاقی بیفته.
پایان این نمایش اصلا به دلم نچسبید. یعنی آدم انتظار داره آخر فیلمها و نمایشها یه چیز جالب و غافلگیرکننده باشه که متاسفانه تو فیلمای ایرانی اینو کمتر میشه دید. آخر این نمایش هم به نظر من عین سطل آب یخیه که تموم لذتی که از این نمایش بردیم از بین میبره. موقع بلند شدن از روی صندلی صورتها همه خنثی بودن.
آخر داستانو اونایی که نمیخوان به این تأتر برن بخونن.
آق بزرگ زیر بار فشار فامیل نمیره و موقع زنده موندش سرشون میدوونه. قبل از مرگ وصیتنامهشو میده به خانم کوچیک.
اوبه بقیه میگه آق بزرگ وقت معینی رو برای خوندن وصیتنامه معین کرده و گفته نگم کی.
تا اینکه زمستون میشه و برف میباره و ما میفهمیم آق بزرگ بارش اولین برفو به عنوان زمان خوندن وصیت نامهش انتخاب کرده.
موقع برف(برف مصنوعی) علی نصیریان میاد جلوی صحنه و یه همچینچیزایی میگه: غافل از اینکه این برف سنگینتر از اون چیزیه که خونه بتونه زیرش دووم بیاره. همین و کف حضار...
یعنی خونه خراب میشه و همه میمیرن؟
ب روزمرگیهاشون، آرزوهاشون، آزمندیهاشون، دنیای کوچیکشون میرن زیر خاک؟
یعنی برف سفید و قشنگه، اما اگه طمع کنیم همین چیز قشنگ و تمیز تبدیل میشه به قاتلمون؟
*عکسهای زیبای آرش آشورینیا. البته عاشورینیا درسته. اما اینطوری فامیلیش بیشتر به اسمش میخوره:)
**

*** گفتگو با مائدهی طهماسبی همسر آییش در سایت پندار

امروز روز عکسدزدی از سایتهای هنریه:)
در حاشیه:
- قیمت بلیتش 4 هزار تومنه.
- شروع سانسها 7 بعداز ظهره.
- بهترین جای نشستن در این نمایش روی صندلیهای وسط و ردیفهای بالاست. چون اگر در ردیفهای جلو بشینیم برای دیدن آپارتمانهای بالایی گردنمون درد میگیره.
و همینطور اگر روی صندلیهای کناری بشینیم نمیتونیم همهی اتفاقاتی که در اتاقها میافته ببینیم. چون دیوارهای عمق دارن و مانع دید میشن.
- طراحی لباس و صحنهشون هم خوب بود. طبق روحیات هر شخص چیده شده بود. حتی تابلوهایی که زده بودن رو دیوارها جالب بود.
- بیرون سالن تأتر، در راهروهای تأتر شهر نمایشگاه عکس از همین تأتر برپا بود. عکسهایی از
شکوفهی هاشمیان و مسعود پاکدل(احتمالا برادر حسن و مهدیه). آقا ولی مگه گذاشتن ببینیم! هی عین مرغ کیشمون میکردن که دیره برین خونههاتون:)
- متاسفانه هر چی گشتم جن تأتر شهر رو ندیدم:) جنجانجونم کجایی؟
- آخر نمایش فرهاد آییش با کلاه کپی خیلی خوشگلی با دوستاش اومد تا دم در تأتر شهر..
ـ کلی از بازیگرهای مهم و سرشناس برای دیدن این تأتر اومده بودن. احتمالا بلیت میهمان داشتن. نمیدونم چرا به من نداده بودن:)
- بروشور زیبایی هم به شکل دفترچه به رنگهای قرمز و صورتی روی میز گذاشته بودن. یادمه بروشور تأتر" بیشیرو شکر" حمید امجد هم خیلی قشنگ بود.
- راستی اینو یادم رفت بگم که بازیها هم خوب بودن. تقریبا همهشون. دلم میخواست نقش خود آییش بیشتر شکافته میشد.
6- از اسم نمایش بالا یاد این شعر فروغ افتادم:
" یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود بهسوی وسعت این مهربانی مکرر آبیرنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهی عطر ستارههای کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست..."
7- فیلم "بید مجنون" مجید مجیدی هم دیروز رفتم.
داستان فیلم:یوسف مرد 46 سالهای که در سن 8 سالگی در اثر حادثهای نابینا شده برای ادامهی معالجه به کشور فرانسه میره.(احتمالا با کمک دایی ثرتمند طلاو جواهر فروشش). در اونجا مورد عمل جراجی قرار میگیره و در کمال تعجب بیناییشو بعد از 34 سال به دست میاره.
(پرویز پرستویی این نقش رو خیلی قشنگ بازی میکنه. فقط یکی دوجاش حس کردم خیلی اغراق داشت.)
قبل از رفتنش نشون میده که شغلش استادی دانشگاهست و رابطهی خیلی خوبی با زنش( با بازی رویا تیموریان) و همینطور دختر کوچولوش داره. زنش در مرکز نابینایان کار میکنه و احتمالا اونجا با هم آشنا شدن.
یوسف زنشو فرشتهی خودش خطاب میکنه. ما میبینیم بیشتر بار زندگیشون رو دوش خانومشه.
یوسف طبق قراری که با خدای خودش میذاره نذر میکنه اگه چشاش خوب شد زندگیشو در راه خدا وقف کنه.
ولی وقتی با چشمای بینا بر میگرده از همون فرودگاه نظربازی و به اصطلاح خودمون هیزبازی رو شروع میکنه. عاشق پری دختر جوون و زیبای فامیل میشه و قیافهی شکستهی زن خودش براش جذابیتی نداره. همهرو از جمله مادرشو از خودش میرنجونه، زنش موضوع عاشقشدنشو میفهمه و قهر میکنه میره شهرستان پیش مامانش. یوسف میزنه کتابهای بریلشوکه فکر میکنه دیگه احتیاجی بهشون نداره از بین میبره.
او فکر میکنه این زندگی لایق او نیست. زندگیش به زیبایی که فکر میکرده نبوده و باید زیباترش کنه.
او دیگه به بیعدالتیها حساس نیست. جیببری که در مترو میبینه ندیده میگیره. قهرکردن زنش که تموم زندگیشو به پای اون گذاشته ناراحتش نمیکنه و...
خدا (!) هم مجازاتش میکنه و چشاشو دوباره ازش میگیره! دکترا تشخیص میدن که قرنیهی پیوندی چشماش پس زده و....
یوسف مستأصل دوباره رو به خدا میاره...
حاشیه:
- این آقایون مذهبی بیجنبه اگه خدا نداشتن چیکار میکردن که اگه صدبار اگر توبه شکستن باز برن طرفش:)
- ما نتیجه میگیریم که باید شکرگذار نعمتهای خدا باشیم!
- ما خیلی نتایج اخلاقی دیگه میگیریم که تو وبلاگ زیتون جای اینچیزا نیست:)
- قیمت بلیت هزار تومن بود با یه چیپس و گوجهی اضافه.
8- هفت روز هفتهی بیشتر خانومای ایرانی در وبلاگ ولنتاین.
9- گذرگاه شمارهی ۴۷ ویژهی مهرماه منتشر شد.
۱۰- بالاخره طلسم داره شکسته میشه و بعد از ۵ سال دارم از این کامپیوتر هندلی و قراضه که از پارسال کارت صداش هم به کلی قطعشده و بیصداست راحت میشم. میتونید کمکم کنید و مشخصات یه کامپیوتر خوب رو بهم بدیم تا بخرم و بدم جمعش کنن؟ ایشالله خیر از جوونیتون ببینید!
۱۱- کار نیک هفته
این دوچرخهسوار کوچولو زمین خورده بود و چون دست راستش تو گچ بود نمیتونست پاشه. کمکش کردم و بردمش سر بساط خالهبازیش.
1- رئیسجمهورک تحمیلی ما محمودکِ احمدکنژاد از سفر اومد.
(بوی گل سوسن و یاسمن آید؟)
2- یهبار جستیملخک. دوبار جستی ملخک سومینبار هم که فعلا جستی ملخک...
الف- مریض مُرون
طبق گفتهی یه دکتر ناشی قرار بود یکی دوماه پیش از مریضی بمیرم که نشد.
ب- سنگاندازون
تو جاده چالوس یه چیزی از دستم افتاد کف ماشین. دولا شدم بردارمش که یهو ویژژژژژ... یه چیزی از بالای سرم رد شد و افتاد رو صندلی عقب. ماشینو نگهداشتیم و دیدیم یه سنگ صخرهای بدشکل از بالای کوه افتاده و قرار بوده بخوره تو ملاجم و حسابمو برسه، که نشد.
ج- بمب گذارون
امشب با اصرار دوستام رفتیم یه جشن به نفع ایتام(بچههای یتیم). گفتن بچههای تلویزیون برنامه دارن و کیوان ساکت هم میاد تار میزنه. شاید بیشتر به خاطر ساکت رفتم.
دیدم با وجود تقریبا هزار مهمون و کلی آفتابهلگن و... برنامه یخه و قیافهها و کلا اوضاع، یه جوریه.
بدون اختیار و طبق عادت جایی نشسته بودم که راه دررو داشته باشه. شاید اینو از مامانم به ارث بردم. اون به خاطر خاطرهی بدی که از سینمارکس آبادان داره( که صدها نفر زندهزنده پشت درهای بستهی سالن سینما سوختن) همیشه دوستداره سر ردیف سینماها یا کلا سالنها بشینه و همهش میترسه در سالن رو ببندن.
... تو این سالن بعضی از کلهگندههای شهر مثل اعضای شورایشهر هم بودن.
اواسط بزنامه یه آخوند هیکلگنده و چهارشونه با ریشها و چشمو ابروی سیاه(مثل قیر) در حالیکه باد به زیر عباش انداختهبود و چند نوچه همراهیش میکردن، وارد سالن شد و یکراست رفت ردیف اول نشست. نمیدونم یهو چیشد که چند دقیقهبعد دوون دوون و در حالیکه عباشو زدهبود زیر بغلش بلند شد و به سمت در خروجی هجوم برد. نوچههاش هم دنبالش میدویدن. راستش فکر کردم مرتیکهی گنده جیش داره.
بعد "خدابین" گندهلات(رئیس اسبق شورای شهر که در اثر اختلاس و رشوه و دزدی فقط از ریاست برکنار شد. ولی کماکان عضو شوراست) با شکم گندهش( ببخشید... شکم گنده عیبنیست اما بهم حق بدین ازش عصبانی باشم) اونم در حالیکه چشای سرخش تو جمعیت دودو میزد غلطانغلطان رفت بیرون. اونم بیشتر از پنج دقیقه ننشستهبود.
بعد چند نفر دیگه از کلهگندهها که برای پولشویی در این جشن شرکت کرده بودن هر کدوم به بهانهای فلنگو بستن... دلم شور افتاد. معمولا اینا تا یه خودی نشون ندن نمیرن. بخصوص اینکه درست وسط برنامههای مذهبی پا میشدن، بینِشون.
چند نفر آقای ریشو هم مدام میومدن تو ردیفهای پر از آدم و بدجور به همه نگاه میکردن انگار دنبال چیزی یا کسی میگشتن.
اولش دو تا مجری تلویزیون برنامه اجرا میکردن.یه آقا و یه خانم. و هر دو خوش صدا. آقاهه که هیکل گنده آی داشت و ریشش تا نافش میرسد(یهکم بالاتر) یهو گفت یه کار فوری براش پیش اومده و باید بره(دروغ از سرو روش میبارید) ولی خانمه موند.(ایول. خانوما همیشه شجاعترن)
بعد از دوسهبرنامهی(تاتر و تعزیه) مثلا شادیآور به خاطر مهدی، ولی در واقع عذابآور و نوحهگونه، خستهشدیم و اومدیم بیرون... دیدیم خانمهای مسئول اون بیرون دارن پچپچ میکنن.
بله،... قضیه از این قرار بوده که قبل از برنامه زنگ زده بودن که تو سالن بمبگذاری کردن. پلیس 110 اومده و اوضاع رو بررسی کرده بوده. ولی اینا گفتن چون اسم انجمن خیریهمون امامزمانه خودش نگهدارمون میشه. در واقع دلشون نیومده بوده از کمکهای مالی مردم بگذرن.
اونایی که دعوت داشتن ولی اصلا تو سالن نبودن بودن کسایی بودن که از تلفن اول خبر داشتن و کسایی که یواشکی در رفتن موقع نشستن کسی خبر رو بهشون رسونده بوده. و مای بیچاره کسی به فکرمون نبوده. جالبه که وسط برنامه هم 3 بار زنگ زده بودن که به خدا بمب گذاشتیم. مردمو بفرستین خونهشون! ولی اینا برنامهرو تعطیل نکردن.
اگه باور نکرده بودن چرا به آخونده و خدابین و بقیه ی بزرگان گفتن فلنگو ببندن. اگه شک داشتن چرا به مای بدبخت نگفته بودن. مگه خون آخوندکا و شوراییها و حزباللهیها از ما رنگینتره.
ما که جستیم، البته وقتی ما اومدیم هنوز برنامهتموم نشده بود و من هنوز نمیدونم سالن اصلاحبذر هنوز سالمه یا نه:)
3- آیا این ملخکِ کمترین برای چهارمین بار هم میتونه بجهه؟ نه بابا... همهمون بالاخره یه روز کفدستیم...
4ـ یادم رفت بگم، ولی از حق نگذریم، یه برنامهی خوب امشب داشتن.
برنامهی نقالی مرشد ترابی.
اونطور که شنیدم مرشد ترابی آخرین بازماندهی نسل نقالهاست. اونایی که با نقاشیهای بزرگی رو پارچه از داستانهای شاهنامه تو قهوهخونهها داستانها رو اجرا میکردن. طوری اکتیو داستان میگن که آدم میخکوب و با دهنباز گوش میده و نگاه میکنه. هی دستها رو به هم میکوبن. وقتی از شمشیرزدن و مرگ میگن کاملا به جای اونا بازی میکنن.
علیرغم اینکه مرشد پیر و مریض شده ولی هنوز فرز و چابکه. جوری داستان نقل میکنه که آدم چهاردانگ حواسش پیششه. حتی اگه داستان خالیبندی دربارهی هیکل و زوربازوی حضرت علی باشه.
از شاهنامه هم نقل گفت. یکی از داستانهای رستم و رهام رو...
اگه اشتباه نکنم اخیرا دختر جوانی نقالی میکنه تا راه استاد ترابی رو ادامه بده. ولی چون خانمه حساسیتهای زیادی رو برانگیخته.
5 ـ این هفته بچهی خوبی بودم و یه سفرهی ابوالفضل هم دعوت شدم.
برای اونایی که نمیدونن به نظر من:
سفرهی ابوالفضل یعنی آشرشته با کشک و پیازداغ سیرداغ نعناعداغ فراوون... سفرهی ابوالفضل یعنی عدسپلوی چربو چیلی پر از عدس و گوشتچرخکرده و پیازداغ و کشمش...
سفرهی ابوالفضل یعنی فضلفروشی و فخرفروشی و پز لباس و جواهرات و شینیون جدید دادن.
سفرهی ابوالفضل یعنی به ساز خانم روضهخون رقصیدن. کی الکی دستمال بگیری جلو بینیت! کی دست بزنی! دستاتو کجات بگیری. اول پایین بعد بیار بالا. کی صلوات بفرستی.
سفرهی ابوالفضل یعنی به زور سعی کنی نشون بدی ششدانگ حواست پیش حرفای خانم روضهخونه، ولی، همه میدونید که حواس همهتون به دیسهای عدسپلو و ظرفهای بزرگ آشرشتهست که بین آشپزخونهو سفره در رفت و آمده..
سفرهی ابوالفضل یعنی غارت، غنیمت...
یعنی گرفتن کیسهفریزر و پر کردنش از میوه و شیرینی و نان و سبزی سر سفره، به بهانهی بردن برکت ابوالضل العباس برای دیگر اهالی ذکور خانواده که افتخار حضور در همچین مجلسی رو ندارن.
6- این روضهخونها هم کم سوتی نمیدن. یه جاش خانومه گفت که ماشالله هر 14معصوم خوشگل و خوشتیپ و مامان بودن. یه جای دیگه حواسش نبود و گفت:
تنها کسی که تو خاندان پیامبر مثل خودش خوشتیپ و خوشگل بود علیاکبر بود.
7- یه جاییش تعریف کرد یه روز علی اکبر از حضرت محمد انگور میخواد و اون میگه نداریم. بعد محمد آرزو میکنه که کاش داشتن و یهو یه تاک بزرگ گنده بغل ستون خونه سبز شده که پر از خوشههای خوشمزهی انگور بوده...
گفتم کاش منم یه همچین پدربزرگ باحالی داشتم!
پ.ن. اسم انگور اومد. یادم افتاد الان بهترین وقت برای خریدن انگورسیاه و انداختن شرابه! مگه نه آقا مصطفا؟
8- چند دقیقه از مصاحبهی حسین درخشان رو تو تلویزیون VOA دیدم.
برام جالب بود. هم حرفزدنش، هم قیافهش و هم لباسپوشیدنش. یه تیشرت سبز با یه کاپشن ورزشی سبز با نوارای سفید تنش بود. حرفاش هم عین نوشتههای وبلاگش بود.انگار خودش بود واقعا:)
نمیفهمم به چه علت یه عده سعی در ندیده گرفتن یا خرابکردن حسیندرخشان دارن. خیلی خوبه که یکی از اهالی وبلاگستان اینهمه برای وبلاگها و آزادی بیان و بر علیه فیلترینگ تلاش میکنه(نمیگم بقیه نمیکنن) و تا پشت تلویزیون آمریکا پیش رفته.
به نظر من حسیندرخشان صرف نظر از اعتقاداتی که برای خودش داره و خیلی طبیعیه که مخالفینی داشته باشه ولی خیلی سعیمیکنه با همه دوست باشه. ندیدم با کسی کینهی شخصی داشته باشه. ندیدم لینک کسایی که مرتب بهش توهینمیکنن و تهمت و فحش میدن برداره.
9- در مطلب پیش به جای توضیحالمسائل نوشته بودم حلالمسائل:) و به جای کانون وبلاگنویسان نوشتهبودم کانون نویسندگان. با تشکر از تذکردهندگان...
صدبار اومدم درستش کنم و یه شماره دیگههم به نوشتههام اضافه کنم نشد که نشد. به یه عالمه کامنت هم جواب دادم که اونا هم ثبت نشد. تو این چند روز برای چند وبلاگ هم از جمله گوشزد و زیستن و ویولت و شبح و... کامنت نوشتم که هیچکدوم ثبت نشد. الان هم نمیدونم اینو میتونم ارسال کنم یا نه.
این اون شمارهایه که دفعهی قبل اضافه کرده بودم:
10- "7- مصاحبهی آرش سیگارچی با شیما کلباسی عزیزمون. این لینکو اول در وبلاگ دختر همسادهمون دیدم.
شیما کلباسی

"
11- ایمیلام هنوز کامل نیومدن. از چند هزار ایمیلی که تو راهن. هر بار فقط میتونم بازور و صرف کلی وقت دهبیستتاشونو بگیرم که اکثرا ویروس و اسپم هستن:~(
ایمیلایی که نوشتم هنوز ارسال نمیشن. گاهی از شدت ناراحتی میل به خودکشیدگی دارم!
12- این متنو دیشب ساعت 2 نیمهشب نوشتم و هرکاری کردم ارسال نشد. کسی هم اونطرفها نبود زحمتشو برام بکشه.
۱۳- کمتر میشه از چيزی متنفر باشم. ولی واقعا اين دوکلمه اينروزا برام نفرتانگيزترين کلماتن:
Access Forbidden
ای الهی به زمين گرم بخوری اکسس فوربيدن! ای الهی يه روز ببينم که وبلاگنويس سوارهست و تو پياده!
ای اکسس فوربیدن*****٬ ********٬ *****....*،×٪¤×،*!!!
1- موضوع شعر شاعر پیشین
از زندگی نبود.
در آسمان خشک خیالش، او
جز با شراب و یار نمیکرد گفتگو.
او در خیال بود شب و روز
در دام گیس مضحک معشوقه پایبند،
حال آنکه دیگران
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
مستانه در زمین خدا نعره میزدند.
...
موضوع شعر
امروز
موضوع دیگریست...
امروز، شعر حربهی خلق است
زیرا که شاعران
خود شاخهیی ز جنگل خلقند
نه یاسمین و سنبل گلخانهی فلان.
بیگانه نیست شاعر امروز
با دردهای مشترک خلق.
او با لبان مردم
لبخند میزند.
درد و امید مردم را
با استخوان خویش پیوند میزند...
(قسمتهایی از شعر زیبای "شعری که زندگیست"ِ احمد شاملو.
برگرفته از کتاب"از نیما تا بعد" به انتخاب فروغ فرخزاد چاپ1347- بعدها بعضی از اشعار این کتاب توسط خود سرایندگان کمی تغییر پیدا کرد.)
2- شمال بودم. مُتلقوی سابق(سلمانشهر فعلی). توی یکی از ویلاهای خیابون دریاگوشه. جای همهتون رو خالی کردم.
همه نوع آب و هوا دیدم. صاف و آفتابی، ابری، کمیمهآلود، خیلیمهآلود، نمنمبارونی، بارون شدید، رگباری...(نه بابا، برف کجا بود!)
در همهی وقتاش تو دریا شنا کردم. صاف و آروم و آفتابی، موجدار، توفانی، همینطور در دریای بهقول شمالیها شورشی!
هم تو طرحِ مثلا سالمسازی با مایوی واقعی شنا کردم و هم تو منطقهی غیرطرح و کافرسازی با مایوی غیر واقعی(بلوزشلوار).
نمکآبرود هم رفتم. تو قسمت دوچرخهسواری خانمها کلی چرخسواری کردم. خیلی پیست قشنگیه! توی یه جنگل کوچیک انبوه کلی راهدرست کردن و میتونی راحت مانتو روسریتو دربیاری و موقع دوچرخهسواری باد به موها و گوش و گردنت بخوره و کیف کنی.
ایندفعه تلهکابینشو نرفتم. چون تو دو روزی که رفتیم نمکآبرود صف مشتاقان اونقدر زیاد بود که حداقل 5 ساعت باید یهلنگِپا تو صف وایمیسادی. کی حوصلهی یهجا وایسادن رو داره، اونم محیطی به اون زیبایی و قشنگی!
شاید بعدا کامل بنویسم که کجاها رفتم و چیکارا کردم:)
تا یادم نرفته از فروشگاههاش بگم. قیمت تیشرتهاش خیلی پایینه! تیشرتهایی که علیدایی تو مغازههای جورابانش تو تهرون میده 12-11 تومن، همونو تو شمال با همون مارک میفروشن 5/3. فروشگاه ایرانتافته. (عجب گرونفروشیه این دایی!)
شلوار جین و کتون داره 5/4. شبیه همونو پاتنجامه میده 18-17... و بگیر برو تا آخر...
3- خدا بگم این خوابگردو چیکار کنه. هر جا میریم حواسمون اتوماتیکوار میره پیش غلط دیکتهها و غلطهای دستوری.:)
با اینکه خودمم تو نوشتههام کلی غلط دارم ولی نسبت به غلطنوشتن دیگران خیلی حساس شدم.
شمال پر از پلاکاردهاییه که غلط داره. نمونهش پلاکاردی که تو ساحل قسمت طرح متلقو زدن: " با پرتاب شیشه، قوطی حلبی و کاغذ تفریگاه ساحلی خود را کثیف نکنید."
یه پلاکارد بامزهی دیگه اونورتر زدن: "پدرومادر گرامی لطفا فرائض دینی خود را در جلوی چشم بچهها انجام دهید تا آنها از کودکی تشویق به انجام آنها شوند!"
آخه بگو همه کارو که جلوی چشم بچه که نمیشه کرد! یه خورده توضیحالمسائل بخونید متوجه میشید چی میگم. مثلا پدر جلوی بچهش بعد از هر جیش عمل استبراء انجام بده:) یا مادر غسل جنابت یا امتحان لکهی حیض و از این جور کارای خصوصی و بیادبی...
نویسندههای بعضی وبلاگا هم تا وقتی ایرانن، میبینی همه چیزو درست مینویسن. ولی وقتی پاشون میرسه به خارجکشور یهو دیکتهی بیشتر کلمات یادشون میره.
نمونه زیاد داشتم ولی گفتم ننویسم کی، بهتره.
4- احمدینژاد رفته نیویورک. تو روزنامهها نوشتن و تو تلویزیون گفتن که استقبال بینظیری ازش شده. ولی من تنها تصویری که دیدم عکس یه پسر تپلمپل دهدوازدهسالهست که داره بهش گل میده و از ریخت و قیافهش برمیاد که آقازادهی یکی از سفرا یا نورچشمیها باشه.
چند هفتهپیش آذر عزیز در نظرخواهیم نوشته بود که مردم ایرانی برای آمادگی استقبال، از اونموقع تخممرغها و گوجهفرنگیها رو گذاشتن تو آفتاب.
چیشد؟ مورد استفاده قرار نگرفتن؟
(البته من خودم موافق این کارا نیستم ها... آخه طفلک بعد از سالها و اندی کتشلوار ترتمیز از بیتالمال خریده. حیف نیست کثیف شه؟ بذار دوسهتا مسافرت باشه بره، بعدا...)
بعد از پست این مطلبم برم تو سایتهای دیگه ببینم در این رابطه چیزی نوشتن یا نه.
5- ا... وبلاگم واقعا سهسالش تموم شد. 25 شهریور 81 شروع کردم...
یادش بهخیر... اونموقعها محیط بهتر بود و بعضیها به خاطر یک مشت دلار(ویزیتور) هزار کلک سوار نمیکردن و هزار زبون نمیریختن و برای حذف کسی دستبهیکی نمیکردن و...
ولش کن اصلا... بیکاریها زیتون...
---------------
پ.ن.
۶- جلسهی پالتاک کانون وبلاگنویسان ایران(پنلاگ) برای مبارزه با سانسور
زمان: یکشنبه ۲۷ شهریور ساعت ۸ شب به وقت ایران.
مکان:Paltalk Room: Social Issues -->PenLog
1- "عاشقانه"
ای دست
ای مخمل نسیم
ای بازگشته از سفر بیکرانگی
- از سرزمین پاک گیاهان مهرزی-
ایکاش
گردههای محبت را
در ذهن سبزگونهی من بارور کنی.
ایکاش
میگشودیم آرام
ایکاش
جملههای تنم را
آهنگ عاشقانه میدادی
آنگاه
آن عاشقانه را
از بر میخواندی
ایکاش
با من میماندی
روزی هزار بار
من را به نام میخواندی
ایکاش...
(فرخ تمیمی)
2- حسنآقا همیشه بهفکر چارهای برای فیلترینگه:
"بین تاریخ 14 تا 15 آگوست حجم هیتها از ایران درست نصف شده، همین اتفاق هم تقریبا یک ماه قبل تر افتاد، یعنی رژیم در دو مرحله گلوگاه عبور اطلاعات را بست. با این روش چند مرحلهای جلو عکسالعملهای شدید را هم گرفت. حالا هم هنوز سانسور بصورت صد درصد اجرا نشده و یقینا بعد از پانزده روز دیگر همه سوراخهای دعا را کاملا خواهند بست. حالا دست روی دست بگذارید و..."
بقیهشو در وبلاگ خودش بخونید.
نمیدونم چرا همه فکر میکنن حسنآقا آدم خشنیه. تا اونجایی که من در جریان ایمیلای نوشتهشدهی او در پنلاگ هستم اتفاقا خیلی آدم مهربون و دموکراتیه.
حسنآقا در پنلاگ کمیسیونی بر علیه سانسور و فیلترینگ تشکیل داده. خواهش میکنم همهی ما دست به دست هم بدیم و برای این معضل بزرگ راهحل اساسی پیدا کنیم. بخصوص اونایی که واردن مضایقه نکنن.
حواسمون باشه، وقتی حکومت به این شدت و با این همه بودجه و نیرو داره فیلترمون میکنه لابد ازمون میترسه:)
3-
حسین درخشان http://i.hoder.com: هفتهی دیگه 16 سپتامبر به واشنگتن میروم تا در برنامهی روز جمعهی بهارلو میهمان باشم..
قرار است راجع به سفرم به ایران و چیزهایی که در جریان انتخابات دیدم حرف بزنم و تعدادی از عکسها و ویدیوهایی را که در تهران گرفته بودم نشان دهم. همینطور راجع به این که اوضاع جوانان و رابطهشان با اینترنت و سیاست چیست....
4-- من چند روزی نیستم.
تو این چندروز اخیر هم متاسفانه نتونستم به تموم ایمیلها( و همینطور کامنتها) جواب بدم. به هر کدوم هم که جواب دادم ارسال نمیشه.
همینجا از همگی تشکر میکنم. و از طرف احمدینژاد و اعوان و انصارش معذرت میخوام بهخاطر اوضاع جدید اینترنت...
نمیدونید چه کیفی داره آدم به هزار زحمت بیاد و کامنتهای آدمایی رو که دوستشون داری ببینی! و چقدر سخته نتونی جواب بنویسی.
5- یک لطیفهی سیاسی دیگه از کتاب آقای حکیمی:
در یوانان باستان، در عهد حکومت پیزیسترات، نویسندهی چاپلوسی در اندیشهی یافتن ثروت و مقام بود و چون خواست در عظمت دیکتاتور زمامدار سخنی گوید،دیگران را جلوتر از خود دید. آنها بهقدر کافی از نبوغ و عظمت و بلاغت و هوشیاری و رحم و شفقت و انساندوستی دیکتاتور سخن گفته بودند. پس نویسنده دست به قلم برد و ادعا کرد که وقتی پیزیسترات بول (جیش) میکند، زنبورها بر آن جمع میشوند.(یعنی روم به دیوار جیشش مثل عسله)
به زودی این کرامت و امتیاز زمامدار نقل مجالس شد و به قول باستانیپاریزی: " البته این حرف را آن روزها بر سبیل کرامت این دیکتاتور یونانی پخش میکردند و شاید به دلیل همین تبلیغ و ادعا سالهایی بیشتر هم توانسته باشد حکومت کند."
- قابل توجه چاپلوسان و مجیزگویان!
6- وقتی شاه و فرح پهلوی در سفر به چکسلواکی سابق دکترای افتخاری فلسفه گرفتند ایرج اسکندی( رهبر حزب توده) نوشت:
"شاه را آوردهاند. دعوتش کردهاند. دکترای افتخاری به او دادهاند. به فرح هم همینطور. من نامه نوشتم. نامههای من الان هست. به حزب کمونیست چکسلواکی. نامه نوشتم و در آن اعتراض کردم. نوشتم: آقا، آخر شما به فرح پهلوی در اونیورسیته( منظورش یونیورسیتی یا دانشگاهه) شارل که یکی از قدیمیترین اونیورسیتههای اروپا و دنیاست دکترای فلسفه دادهاید؟ من در آن نامه نوتشم که در کشور سوسیالیستی مبنای فلسفه مبتنی بر ماتریالیسم دیالکتیک است و پایهاش بر ماتریالیسم تاریخیست. آیا ما از دادن این دکترا به فرح پهلوی باید چنین استنباط کنیم که ایشان گویا متخصص ماتریالیسم و ماتریالیسم تاریخی هستند؟ این چه جور دکترایی است؟(پارازیت زیتون:خوب معلومه، افتخاری! یعنی کشکی!) شما میخواستید دکترای صنعتی یا کشاورزی به او بدهید. دکترای فسلفهی مارکسیستی را که نمیشود به فرح پهلوی داد...
- سخت نگیر رفیق جان... به زودی احمدینژاد هم کلکسیون دکتراهای افتخاری درست میکنه. سیاسته دیگه!
7- یه لطیفهی سیاسی دیگه:
صمصامالسلطنه بختیاری در هنگام نخستوزیریاش پس از یک ملاقات دوساعته با وزیر مختار روس و انگلیس ملاقاتی با وثوقالدوله داشت.
وی پس از بخث دربارهی آن ملاقات دوساعته گفت:
آقای وثوقالدوله، من امروز خود را به خریًت زدم و هر چه دلم میخواست به وزیر مختار روس و انگلیس گفتم و دق دلی خودم را درآوردم.
وثوقالدوله که مردی شوخ و بذلهگو بود در جواب گفت:
پس حضرت اشرف زیاد زحمت نکشیدید!
- چه بد شد! احتمالا از این به بعد، وقتی خودمو دارم به خریت یا کوچهی علیچپ میزنم یاد این جملهی وثوق میافتم و خندهم میگیره...
1- نوشتن من
نوعی نفس کشیدن
است
نفس کشیدن در فضایی
باز
که همه چیز شکل روشن
خود را
باز یافته است
حتی درد و نگرانی
نیز
چون گلهای بهشتی
واقعیت قطعی
و روشنی
پیدا کردهاند...
(بیژن جلالی)
2- از هر آیاسپی که امتحان میکنم وبلاگم فیلتر شده. دیروز با 60 تا آدرس فیلترشکن امتحان کردم. 59 تاشون فیلتر شدن و آخرش تونستم با یکیشون باز کنم.
خیلی حس بدی دارم! واقعا احساس میکنم نمیتونم نفس بکشم.
حتی نمیدونم اینی که الان دارم مینویسم میتونم بذارم تو ادیتورم یا نه. چون معمولا ادیتور با فیلترشکن باز نمیشه.
اینم از کرامات شیخ جدید ما...
3- بر اساس ضوابط ادارهی نظارت بر اماکن عمومی نیروی انتظامی مدیریت رستوران برای زنان ممنوعه و حتما باید یک مباشر مرد رو معرفی کنن.
فاطمهی طریقتمنفرد که بیشتر از بیست ساله که مدیریت رستوران "هانی" رو برعهده داره مجبور شده پسرشو به عنوان مباشر معرفی کنه تا جواز کسبش باطل نشه. در صورتیکه خودش به تنهایی مدیریت میکنه!
با عرض معذرت ما خانومها گاهی مجبوریم از آقایون محترم به عنوان لولوی سرخرمن استفاده کنیم. خود من هم چندجا مجبور شدم سیبا رو همراه خودم ببرم و قبلش ازش خواهش کردم تو کارا هیچ دخالتی نکنه (چونکه اصلا در جریان نبوده و فقط چون با آقایون قرارداد میبندن یا آقایی باید شاهد باشه ناچارا بردمش).
توضیح: من تقصیری ندارم. سیبا خودش کلمهی لولوی سرخرمن( مترسک سر جالیز) رو بهکار برد:)
کرامات شیوخ ما رو دستکم نگیرید!
4- فیدل کاسترو گفته اگه امریکا قبول کنه(آمریکا کیه؟ خدا باید قبول کنه!) حاضره 1100 پزشک برای طوفان و سیل کاترینا بفرسته به مناطق سیلزده.
احمدینژاد هم که خواسته بزنه تو پوز فیدل، گفته 1100 تا که عددی نیست. من حاضرم 110000 نیروی بیسیج بفرستم تا در مناطق سیلزده اداره امور اخلاقی و اسلامی رو بر عهده بگیرن.
5- آقایی تو تلویزیون میگفت که دلیل اینکه برای نامگذاری توفانهای سهمگین از اسامی خانوما استفاده میکنن اینه که خانوما موقع خشم خیلی خطرناک و وحشی میشن:)
6- یه جا تو خیابون فاطمی حراج مانتو بود. مانتوهای رنگو وارنگ و قشنگ و نسبتا ارزون. یکی خریدم و دلم پیش اونیکی رنگ هم گیر کرد.
گفتم: شاید اینیکی هم هفتهی بعد بیام بخرم.
فروشندهه گفت: کجای کاری؟ حراج دو روز دیگه تموم میشه. دستور اومده باید زودتر مانتوهای رنگ شادمونو از تو مغازه برداریم. وگرنه به این ارزونی نمیدادیم.
گفتم چه رنگایی آزاده؟
گفت: شفاهی گفتن فقط چهار رنگ! لابد طوسی، مشکی، سرمهای و قهوهای( شاید کمرنگتراش هم بشه. هنوز دستورالعملش نیومده)
گفتم: عمرا بتونن شرایطو برگردونن به 20 سال قبل!( اونجا "عمرا" نگفتم ها... تو وبلاگستان لهجهم عوض میشه:) )
گفت: خدا کنه. مگه شماها بتونید کاری کنید.
7- رفتم فیلم "اسپاگتی در هشت دقیقه" ساختهی رامبد جوان. با بازی خود رامبد جوان، آتیلا پسیانی، افسانهی چهرهآزاد و....
نمیدونم سلیقهی من بالا رفته یا شاید اونقدر کماحساس شدم که تقریبا هیچ نمایش و فیلمی راضیم نمیکنه. فیلم اسپاگتی البته بیشتر مخصوص کودکانه و تیکههای مفرح و شاد زیاد داره.
دیدم بچهها از رقص بامزهی آتیلا پسیانی در رستوران و سرود در شهر بازی و همینطور جنگ بین دو زن با شمشیر ( مدل بازیهای کامپیوتری) خیلی ذوق میکردن. پس حتما نکات مثبتی داره.
داستان یه مرد جوونه(رامبد جوان) که با دختر کوچولوش تنها زندگی میکنه و طبق معمول نمیتونه هم به کار خونه و هم به کارش که وکالته برسه. از اون طرف هم طبقهی بالای آپارتمانشون یه زن تنها با یه پسربچه میان میشینن. دختر و پسر به یک مهدکودک میرن و...
یه خواستگار به ظاهر پولدار(با بازی آتیلا پسیانی)، ولی در باطن حقهباز که فقط به خاطر دزدی عقدنامهی عتیقه و باارزش خانوادگی که 700 سال قدمت داره میاد خواستگاری خانمه.
آخر داستان هم که معلومه...
حاشیه: این فیلم رو رفتیم سینما سپیده دیدیم. فکر کردیم چون فیلم دوئل صداش به طریقهی دالبی پخش میشد لابد اینم همینطوره. نگو که اینیکی در سالن فسقلی سینما نمایش داده میشه. و صداش مثل بقیهی سینماها افتضاح!
هنوز فیلم شروع نشده من داشتم بلند میگفتم: مگه سیستم صدای اینجا دالبی نیست؟ چرا اینقدر صدا ناواضحه؟
خانم دست راستیم که داشت خرتخرت چیپس میخورد با خنده گفت: صدای اون یکی سالنش دالبیه،اینیکی سالنش" دولبی":)
8- خیلی دلم میخواست تأتر "فنز" کار رحمانیان رو ببینم و آخرش موفق نشدم. یه ماه قبل از تموم شدنش هم زنگ زدم به تأتر شهر، گفتن پیشفروشش هم تموم شده.
هنرمندای خیلی خوبی توش بازی کرده بودن. یکی از بهتریناش پرویز پرستویی بود.
فکر میکنم پرویز پرستویی یکی از بهترین بازیگرای تاریخ ایرانه.
بهروز وثوقی که خودش هم یکی از اسطورههای بازیگریه کلی از بازی پرستویی تو فیلما تعریف کرده.
9ـ این آقای شاهین میرمحمد صادقی دوسه ساله که مرتب ایمیل میزنه و شکایت میکنه که دولت سوئد به دستور حکومت ایران تو یکی از دندوناش ردیاب و میکروفون گذاشته و با فرستادن موجهای دردناک مرتب زجرش می دن. حتی عکسی از خودش فرستاده که اعتراض خودش رو با وصل کردن پلاکاردی به خودش و ایستادن در خیابونای استکهلم(یا شهر دیگهای) نشون داده. عکس دندونش هم ضمیمه هست که توش یه عالمه دم و دستگاست.
من تعجب میکنم چرا ایشون نمیره دندونشو بکشه و از این همه رنج و عذاب راحت بشه. تا ما هم میلباکسمون اینهمه اشغال نشه.
10- نمیدونم چطور یه عده اینحق رو به خودشون میدن در نظرخواهی دیگران بیان با همدیگه دعوا کنن. به همدیگه فحشهای رکیک بدن، توهین کنن!
مگه نظرخواهی "دعواخونه"ست؟
حیف که نمیتونم برم تو ادیتور، وگرنه همه رو پاک میکردم.
11- من نمیدونم چهطور یه عده صبح تا شب وقت دارن آنلاین باشن؟:)
مثلا فرض کنید شخصی در کشوری زندگی میکنه که سرکار استفاده از اینترنت ممنوعه(تو روزنامههای خودمون هم اینو نوشتن).
تو وبلاگشون مینویسن کار حساس و مهمی دارن.
تو زندگی خانوادگی هم عشق و علاقه موج میزنه.
شما فکر کنید 8 ساعت کار بیرون.
حداقل 2 ساعت رفت و برگشت به کار.
حداقل دوسهساعت وقت صبحانه و ناهار و شام.
حداقل دوسهساعت کار خونه، دوش گرفته، عوضکردن لباس( جارو پارو و پختن غذا و جمعوجور خیلی بیشتر از اینا کار داره)،
دوسهساعت خوندن کتاب و روزنامه و تلویزیون و شایدم گوش کردن موسیقی و رقص و...
دوسهساعت همصحبتی با همسر و بوس و کنار(اگه راست بگن که روابط خیلی حسنهست) دوسهساعت هم تفریح و گردش و قدمزدن و احیانا سینما و ورزش و...
اگه 8 ساعت هم وقت خواب بگیریم.....، (اینکه از 24 ساعت زد بالا)
چطور اینا 24 ساعته آنلایینن(چه از خونه و چه از سرکار) و مشغول وبلاگنویسی و جواب دادن تکتک کامنتها.
ویرایش تکتک کامنتها، پاک کردن هر چی انتقاده.
هر وبلاگی میری کامنتشون اونجاست.(در دقایق مختلف شبانهروز)..
در هر روز با هزاران نفر چت میکنن. با هزاران نفر ایمیل رد وبدل میکنن. تازه یه عدهشون هم دمودقیقه برای همه قالبطراحی میکنن نظرخواهی درست میکنن نامه مینویسن. بانددرست میکنن، قربون صدقه هزاران نفر میرن و....:)
مرتب راجع به هر مسئلهای موضعگیری میکنن( با اینکه هیچگونه مطالعه و دانشی در اون زمینهها ندارن) و جالب اینه که معمولا دوستدارن بحثای سیاسی رو به بیراهه و یا به معلولین اجتماعی بکشونن نه مسببها. و هر جا از غافله عقب میمونن دوون دوون میدون و به سر موجها میپرن و حرفشونو 180 درجه تغییر میدن و روز از نو و روزی از نو..
اینا کی به کارای واقعیشون میرسن؟
اگه اینکار راز و رمزی داره نشون ما هم بدن که ثواب داره به مولا. من هر شب که میام پای اینترنت یکی دوساعت از ساعت خوابم میزنم. همیشه کمخوابی دارم. تازه کارمم نیمه وقته.
شاید یه جای کار اونا میلنگه!
من تو زندگیم اینو فهمیدم که "هیچ گربهای برای رضای خدا موش نمیگیره":) اونم تو دنیای مجازی...
یه ذره هوشیار باشیم. وقتی پسورد هزاران نفر دست یکی باشه اگه زبونم لال طرف ناتو از آب دربیاد میبینی که همهی وبلاگا یهشبه هوتوتو... اینقدر برای یه کاری که براتون میکنن مجیز نگید. به نظر من حتما سودی براش داره که میکنه. وگرنه اونقدر کارای خیر میشه تو زندگی واقعی انجام داد که چی....:)
خداوکیلی تاحالا شما کارنیک واقعی از کسی که سمبل نیکوکاریش میدونید دیدین؟;)
12- یاد یکی از کارای خیر خودم افتادم:P
تو استخر(اینروزا به خاطر وبا استخر خیلی خلوته) یه خانم وایساده بود کنار میلهها و با حسرت به قسمت عمیق نگاه میکرد. وقتی خسته شدم رفتم کنارش وایسادم. خودش شروع کرد به حرف زدن. گفت جوون که بوده(الان حدود 60 سالش بود و به نظر من هنوز به قدر کافی جوون بود) چقدر استخر میرفته و حالا میترسه از کنار میلهها بره اونورتر.
گفت اون موقعها میرفته از روی دایو سوزنی میپریده تو آب.(سوزنی یعنی با پا پریدن! خیلی آسونه. نه مثل شیرجه که با دست میرن)
و آهی کشید.
من یه کم تشویقش کردم و گفتم حتما الانم میتونید شنا کنید و مجبورش کردم جلوی من تو قسمت کمعمق شنا کنه. بعدش خودم رفتم اونطرف و مشغول به شنا شدم. گاهی که نگاش می کردم میدیدیم با حسرت خیره شده به سکو. میدونستم به پرش سوزنی فکر میکنه. وجدوانم درد گرفت.
کمی بعد رفتم جلو و دستشو گرفتم و گفتم:
میخواهید به یاد قدیما یه پرش سوزنی باهم بکنیم؟
چشاش از خوشحالی و ناباوری برق زد.
ـ یعنی میشه؟
- چرا نمیشه!!
عین بچهها ذوق میکرد. کمکش کردم رفتیم تو عمیق و بعد از پلههای سکو رفت بالا. دست همو گرفتیم و با هم پریدیم تو آب. اولش ترسید. گرفتمش و کشیدم به سمت میلهها و بعد قسمت کم عمق.
نمیدونید چقدر خوشحال بود و چقدر ازم تشکر کرد... تا آخر وقت هی دعام میکرد. گفتم بیایید دوباره... گفت نه، بعدا. انشالله دفعهی بعد... الان از خوشحالی قلبم درد میکنه! :)
کار نیک فقط رد کردن پیرزنها(منظورم خانمهای مسنه) از عرض خیابون نیست که...:)
13- یه کتاب دارم به نام" لطیفههای سیاسی" تألیف محمود حکیمی".
کتاب پره از داستانهای واقعی و طنز از بزرگان و آدممعروفای ایران. هر وقت وقت کنم یکیشو اینجا مینویسم. مثل حالا:
" یک روز دکتر ملکی که مانند اکثر پزشکان خطی بسیار کج و معوج و ناخوانا داشت، از دوستانش دعوت کرد که ناهار به منزلش بروند. ضمنا طی یادداشتی که روی سرنسخهی خود نوشته بود از ساعد هم تقاضا کرد که فردای آنروز برای صرف ناهار به منزل وی برود.
روز بعد همهی مهمانها آمدند، اما دکتر هرچه منتظر شد خبری از ساعد نشد. پس از دوسه روز دکتر نزد ساعد رفت و پرسید:
ـ جناب آقای ساعد، پریروز خدمتتان نامهای فرستادم. آیا به شما نرسیده است؟
ساعد با قیافهای جدی و حقبه جانب گفت: رسید و فرستادم دواخانه و دوایش را خوردم. اتفاقا بسیار مؤثر واقع شد و پادردم خیلی تخفیف یافته است. از این محبت شما بسیاربسیار متشکرم. خواستم بیایم حضورا هم تشکر کنم."
14- یکی دیگر از کرامات شیخ جدید ما:
اذانگوهای اتوماتیک در 140 نقطهی تهران..
15- . وارد هیچ باندی نمیشه. بازیچه نمیشه.
البته من یه عکس خوشتیپانهای از سلمانآقا دارم که تو یه جشن تولد تو مهرشهر گرفته:) باید بگه چقدر میده تا نذارمش تو وبلاگ.:)
1- بدرود دنیای ظالم
امروز ترکت میکنم
بدرود
بدرود
بدرود
بدرود همهی مردم
چیزی نمانده که بگویید
تا تصمیمم را عوض کنم
بدرود...
2- خوشحال نشید. با وبلاگستان نمیخوام خداحافظی کنم. اگرچه خیلی ظالمه:)
شعر بالا یکی از ترانههای پینک فلویده.
مگه من چند ساله اومدم وبلاگستان؟فقط سه سال.
25 شهریور میشه سهسال تمام...
3- وقتی 5 دقیقه وقت داشته باشی برای نوشتن چی باید بنویسی؟...
4- آهان... توفان کاترینا(برعکس اسمش خیلی خشنه)
آمریکا... لوئیزانا... توفان... سیل... مرگ...سیاهپوستان... بیغذایی... بیجایی... غارت... قتل... باندهای فروش کودکان و زنان... بوش... بیکفایتی... ناتوانی یک ابرقدرت... وجود یک جهان سوم در دل آمریکا... ابراز خوشحالی رادیو تلویزیون ایران از عدم رسیدگی بوش... اعتراض مردم... مایکل مور... و...
5- قسمت نهم و غیرپایانی سفرنامهی ولگرد عزیز!...
6- چند وقت پیش یه وبلاگ خوب کشف کردم. وبلاگ مامانِ ورونیکا.
(چه جالب. مامانها دوست دارن وبلاگشونو به اسم بچهشون نامگذاری کنن.)
مامانِ ورونیکا در کشور لهستان،شهر ورشو زندگی میکنه. باشوهرش مارک وقتی برای کار در ایران زندگی میکرده آشنا شده. ورونیکا کوچولو هم باید 11 ماه داشته باشه.
ورونیکا به بابا میگه"تاتا"... اسم مادر مارک "یادویگا"ست و اصلا مادرشوهربازی بلد نیست:)
7- شیدا محمدی: یک روز همهی کفشهای دنیا را برایت میگیرم تا به خانه بازگردی..
8- دینگ... 5 دقیقهم تموم شد!
۹- جوک تکراری... عامل شیوع وبا..
۱۰- تازگیها توجه کردید که احمدینژاد سعی میکنه لحن و گویش و حتی جملهبندیهاش عین خاتمی باشه؟ حتی صداش هم داره مثل اون میشه.
اما تاریخ ثابت کرده که هیچوقت کپی برابر اصل نمیشه:)
11- این کاندیداهای ریاستجمهوری برای اینکه دلشون نسوزه هر کدومشون به کاری مهم گمارده شدن. لاریجانی رئیس شورای امنیت شد و حالا قالیباف که به خاطر قول اسمشومبر از ریاست 110 هم افتاده بود و با کتو شلوارهای میلیونیش افسرده و تنها گوشهی خونه مونده بود، شد شهردار.. ببینیم این بهقول خودش رضاشاه دوم چه گلی به سر تهران میزنه.
(احمدینژاد شهردار شد رئیسجمهور و قالیبافِ رئیسجمهور شد شهردار... پشتبهزین و زینبهپشت و از اینجور صحبتا)
1- نمیخواهم کسی در آغوشم کشد
هیچ دارویی نمیخواهم که مرا آرام کند.
آن نوشتهی روی دیوار را دیدهام
فکر نمیکنم اصلا چیز دیگری بخواهم
نه! اصلا به چیز دیگری نیاز ندارم
همهاش، آجرهایی بود در دیوار
همهتان سرتاپا آجرهای دیگری بودید در دیوار...
( از ترانههای پینکفلوید)
2-
۱۸+ لطفا
شاید امسال این بیستمین بار باشه که این حرفارو از خانمی که در زندگی مشترکش به بنبست رسیده دارم میشنوم.
ـ "ماجرا از اونجا شروع شد که دکتر رحمم رو درآورد!"
این خانم 55 ساله هم دقیقا همین جمله رو گفت.
ـ شوهرم نه که بگم خیلی خوب بود. نه!
اما هر چی بود باهم میساختیم. ولی وقتی ده سال پیش افتادم رو خونریزی و دکتر گفت رحمم فیبروم داره و باید درش بیارم، اخلاق شوهرم هم عوض شد.
ـ روزای بستری شدن در بیمارستان کمکی نمیکرد؟
ـ چرا. اما رفته بود تو فکر. انگار که فاجعهای اتفاق افتاده باشه. با ترحم بهم نگاه میکرد... تا اینکه... تا اینکه...
مثل بیشتر خانوما تا رسید به اینجا، گریهش گرفت.
گریهش که تموم شد ادامه داد:
ـ بعد از اینکه دورهی نقاهتم تموم شد. شبا غر میزد. میگفت دیگه ازم لذت نمیبره.
ـ واقعا اینطور بود؟
ـ من نمیدونم، من که مرد نیستم. لابد راست میگفت! من که دیگه رحم نداشتم!
یکماه نشد که رفت یه زن دیگه رو صیغه کرد و آورد نشوند بالا سرم(طبقهی بالا).
منو طلاق نداد اما دیگه نمیتونم این زندگی رو تحمل کنم. هر چی میخره یهراست میبره بالا. بچههام همه افسردگی گرفتن. از اون ور هم تازگیها با یه دختر بیستوپنجشش ساله سرکارش ریخته رو هم.
اشکاشو با دستمال پاک کرد...
ـ اول بگم که به هیچوجه اعتقاد ندارم زنی که عمل رحم میکنه در زندگی جنسیش مشکلی به وجود میاد و اینا همه بهانهست. شما نباید این حرفشو بدون تحقیق قبول میکردید.
بعدش میخواستم یه سوال ازتون کنم. اگه شما جای اون بودید چیکار میکردید؟ و آیا تا بهحال برای ایشون مشکلی از نظر جنسی پیش نیومده بود؟
کمی فکر میکند:
ـ چرا!! چرا نبوده!؟ اتفاقا بوده! چهار سال قبل از عمل رحمم، شوهرم پروستات بدخیم گرفت. پیش هفتهشت تا دکتر بردیمش. و پیش بهترینش عملش کردیم. مدتها، چه قبل از عمل و چه بعد از عمل رابطهی جنسی نداشتیم. یعنی اون نمیتونست(یعنی بهوتافسرده). بارها قسمم داد اگر دیگه نتونست، طلاق نگیرم و بهش خیانت نکنم. من گفتم این چه حرفیه؟ تنها مرد زندگیم تویی حتی اگه کاری ازت برنیاد. شاید بگم بیشتر از دوسال هیچکاری باهام نداشت. بیشتر! دوسالو نه ماه نزدیک سهسال... خودش خیلی ترسیده بود که دیگه خوب نشه.
- تو هیچوقت با ترحم نگاهش کردی؟
ـ اصلا... سعی میکردم بهش روحیه بدم. میگفتم تموم زندگی که این نیست.
فکر نمیکردم اینقدر ضعیف باشه. شده بود مثل یه بچه... اما الان.... واسهخودش شده یه گرگ...(فحشها رو سانسور کردم)
من نمیدونم این چه بهانهایه که تازگیها آقایون ایرانی باب کردن.
من با یه خانم دکتر زنان صحبت کردم. میگفت برداشتن رحم هیچ لطمهای به لذت جنسی نمیزنه. ترشحات از تخمدانها میان و اگر زنی حتی یکششم یه تخمدان هم داشته باشه تموم هورمونهای لازمه تأمین میشه.
حالا اگه به عللی دکتری مجبور به برداشتن هر دو تخمدان هم بشه باز با دارو این هورمونها به بدن میرسه.
3- حالا نیست تموم بزرگان مملکتمون خیلی با وسواس انتخاب شدن!
نیست خیلی شایستهن!
نیست که واقعا مردم دوستشون دارن!
نیست که تحصیلکردهی رشتهای هستن که رو مسندش تکیه زدن!
نیست خیلی کارکشته وبا تجربهن!
نیست که خیلی چیزای دیگه...
برای همینه که رو انتخاب شهردار تهران اینهمه وقت میگذارن!
بابا شهردار انتخاب کردن برای این مجموعهی حکومتی که دیگه فکر کردن و وسواس به خرج دادن نمیخواد.
سخت نگیرید! برید میدون انقلاب، دست اولین ریشویی رو که میبینید هاج و واج وایساده بگیرید بیارید شهردارش کنید. قول میدم بهتر از قبلیا کار میکنه.
4- Nedstat basic becomes Webstats4U
کنتور نداستات چرا اینجوری شده؟ من قبلیو بیشتر دوست داشتم.
۵- مزدک در دفاع از سوسیالیسم: ما یک بجث جدید در مورد سوسیالیسم راه انداختهایم. خوشحال میشویم شما هم شرکت کنید.
۶- اگه گفتید زیستن کجا بوده تازگیها؟:) حیف که گفته نگم:)... خوب نمیگم ... اما... شاید بعد از خوندن آخرین پستش بفهمید:)
۷- لینک این نوشته در زیتون بدون فیلتر.
۸- بیش از هزار نفر از مردم کاظمین از ترس خودشونو پرت کردن تو رودخونه.
دیشب در کامنت ولگرد خوندم که :
فاضل علی ۲۹ ساله به خبرنگاران گفته وقتی که من احساس خطر کردم از روی پل پريدم تو رودخانه و به *دنبال من* ادم های بسیاری زن و مرد بجه هم پريدند توی رودخانه..!! البته گويا اين اقا شنا بلد بوده و بقيه به تلقيد ايشان پريدند تو رودخانه که کشته شدند ودر آب دجله غرق شدند....
ولگرد یاد اون ۵۰۰ گوسفند ترکیهای افتاده.
و حالا در کامنت حمید پوریان...


