2005-10-30  

1- مرگ من سفری نیست
هجرتی‌ست
از سرزمینی که دوست نمی‌داشتم
به خاطر نامردمانش...
خود آیا از چه هنگام این‌چنین
آیین مردمی
از دست
بنهاده‌اید؟...
(شاملو)


2- کامنت انتقادی نوشتن خیلی سخت‌تر از کامنت تعریفی نوشتنه!
آدم وقتی از یه چیزی تعریف می‌کنه زیاد انرژی مصرف نمی‌کنه ولی موقع انتقاد باید کلی فسفر بسوزونه و مدرک جور کنه و دلیل بیاره.
ولی انگار تو وبلاگستان برعکسش مد شده.
خیلی به راحتی و بدون اینکه بشینن کاملا نوشته‌رو بخونن میان و یه توهینی می‌‌کنن و انگی می‌چسبونن و می‌رن!
مثلا در مطلب قبلی من این‌جور برداشت کردن که من طرفدار رژیم اسرائیلم:)))) چه کشفی!
بابا جان کجای نوشته‌ی من این معنی رو می‌داد؟ من با هیچ دولت دیکتاتوری که به زور اسلحه مردمو ساکت می‌کنه موافق نیستم.
از اون‌طرف هم منی که زیتونی بیش نیستم کجا این حق رو دارم که بگم اسرائیل باید از صفحه‌ی روزگار محو بشه؟!
من می‌گم ما تو کشور خودمون کلی مشکل داریم و رژیممون زیاد فرقی با اسرائیل نداره. همون سرکوب‌ها و دیکتاتوری‌ها... چرا بریم انرژی‌مونو جایی دیگه هدر بدیم؟

یکی اینجور برداشت کرده که من دین‌های دیگه‌رو برتر از اسلام می‌دونم.
نه عزیزِ من تمام دین‌ها مثل همن . اما دینی که حاکم می‌شه همیشه دوست داره زور بگه! چه در ایران و عربستان باشه و چه در اسرائیل ... دین مسیحی و کلیمی و مسلمون و زرتشتی در ظاهر یه چیزی رو می‌گن. من به مردم طرفدار تموم مذاهب و عقاید احترام می‌ذارم. کمونیست و بودایی و.... هم همینطور. هر کسی باید آزاد باشه به عقایدش عمل کنه.

اما وقتی دین اومد تو سیاست و رفت تو حاکمیت دیگه هیچ نکته‌ی مثبتی نداره. اون‌موقع می‌خواد هر کاری که به نفع حکامه اجباری و هر کاری به نفع مردمه حروم اعلام کنه... دین سیاسی می‌شه یه چیز تحریف شده....
البته غایت آرزوی من اینه که دین و روش همه‌ی مردم یکی بشه. و اون چیزی نیست جز عدالت‌خواهی و آزادی‌خواهی و... به معنی مطلق!

بعد هم به راحتی میایید می‌‌گید فلان مطلبت معلومه که دروغ بوده... اینو بیشتر برای شماره 3‌ م گفتن..
جالبه بدونین این شماره رو دقیقا عین واقعیت نوشتم. بقیه هم واقعیت هستن اما ممکنه بعضی چیزا رو عوض کنم. اما این کاملا درست بود. حتی ترسیدم خانمه لو بره و اومدم اسم پارک رو عوض کردم ! حتی من شماره تلفن اون خانم رو هم دارم. دلم می‌خواست بهش کمک کنم این‌همه حرص نخوره و گفتم شاید بتونم کسی رو پیدا کنم مرتب بهش سر بزنه...
تو این مدت خیلی حرفا باهم زدیم. حتی بهش گفتم چرا نمی‌ره اسرائیل. نمی‌دنید چقدر از اسرائیل بد گفت و ....
خواهش می‌کنم این‌قدر زود قضاوت نکنید. گاهی از کامنت‌های این‌جوری خنده‌م می‌گیره!
یکی می‌خواد مچمو بگیره. آقا جان من تو زندگی واقعیم خدای اشتباه‌های خنده‌دارم... یه بار نوشتم که یکی بهم گفت: الهه‌ی سوتی:) گاهی سوتی‌هامو می‌نویسم تا دلتون خنک شه:)

برادری ارزشی برام کامنت گذاشته که اول برو مطالعه کن بعد بیا بنویس...
من تو این وبلاگ خورده ریزه‌های سفره‌ی ذهنمو می‌تکونم. ورقه‌های ری‌سرچمو می‌دم به استادام و اینجا جاشون نیست.( مدتهاست که می‌خوام بنویسم که مدتیه که یه رشته‌ دیگه‌رو شروع کردم به خوندن.. همه می‌گفتن برو فوق لیسانس رشته‌ی خودتو بگیر. اما من دوست داشتم یه رشته دیگه‌رو شروع کنم. سخته! اما کیف می‌ده)
انگار باید هی تذکر بدم که وبلاگمو در رده‌ی وبلاگ‌های شخصی به ثبت رسوندم نه علمی و تخصصی... برای علمی، فرهنگی، تخصصی‌ها احترام زیادی قائلم. اما من اون‌جور وقت ندارم رو مطالبم وقت بگذارم و همین‌طور خام از تولید به مصرف اینجا می پراکنمشون:)


3- آذر عزیز نوشته:‌
چرا گنجی را رها کردند مردم . چون نمرد ؟ چون عادت کرده ايم به قهرمان مرده ؟ چون پاداش آنکه دفاع ميکند از حقانيت ما بايد برعکس قاعده باشد؟ فيلم پرواز بر فراز اشيانه فاخته دست از سر ذهنم بر نميدارد . دارند چه ميکنند با گنجی در اوين ؟ شوک الکتريکی ؟ شکنجه های وحشيانه ؟ شستشوی مغزی ؟
اااای ادم ها که چشم را بسته . گوشها را گرفته و دهان را بسته ايد ....يک نفر دارد بجای همه شما واقعا شکنجه ميشود .
زيتون جان ....خدای را ... کمکی ... فريادی ... چيزی
نمی‌دونم از دستمون چی برمیاد؟ نامه‌ی همسر گنجی رو که می‌خونم آه از نهادم بلند می‌شه...

4- راهنمای مبارزه با سانسور در ایران
کمیسیون آنتی فیلتر کانون وبلاگ نویسان ایران(پن‌لاگ) اقدام به نشر راهنمایی جهت آموزش روش های دورزدن سیستم فیلترینگ ایران کرده است.
متن این راهنما را در این آدرس می توانید مطالعه کنید.
این راهنما به سه بخش تقسیم شده بخش اول آن مربوط می شود به کاربران داخل ایران و روش عبور از فیلتر.
دو بخش دیگر آن برای آن دسته از ایرانیان خارج از کشور نوشته شده که علاقمند به کمک در این راه می‌باشند.

بخش اول: یکی ازروشهای دورزدن سیستم فیلتر ایران
بخش دوم: سیستم سانسور اینترنت ایران را می‌توان بی اثر کرد
بخش سوم: تبدیل کامپیوتر خانگی به سرور و فیلترشکن با چند کلیک!

5- نشستن برای آزادی
وقتی تو قسمت زنونه‌ی اتوبوس جا نیست و من در جلوی چشم حیران بعضی حزب‌اللهی‌ها می‌رم می‌شینم رو صندلی‌های آقایون فکر نمی‌کردم این خودش یه نوع مبارزه‌ست:)

تا اینکه در وبلاگ مادر زمین خوندم که:
جنبش مدرن حقوق شهروندی در آمريکا، پنجاه سال پيش (1955) با قانون شکنی يک زن 42 ساله سياهپوست آغاز شد: او از صندلی اتوبوس بلند نشد تا جايش را به يک مرد سفيد پوست سرپا ايستاده بدهد. و با اين «نشستن» و سر پيچی از قانون، تاريخ آمريکا را دگرگون کرد! Rosa Parks مادر جنبش حقوق مدنی ديروز در سن 92 سالگی در گذشت
ماجرای دستگیری رزا پارکس و بعد اعتصابات سیاه‌پوست‌ها و منجر شدنش به لغو جدایی نژادی در اتوبوس‌ها رو در وبلاگ خودش بخونید.
6- هر قسمت از این کامنت ولگرد عزیز خوندنی و جالبه. نمی‌دونم ازش چه‌جوری تشکر کنم که ما رو در ماجراهاش(دیده‌ها و شنیده‌هاش) شریک می‌‌کنه!

7- این فیلم‌های افطارانه‌ ( تو بخوان آبگوشتی) داره آخراش خیلی جالب‌انگیز می‌شه:)
هر چی به عید فطر نزدیک‌تر می‌شیم همه‌چی داره به خوبی و خوشی تموم می‌شه و احتمالا به دوسه‌تا عروسی و آشتی و... افتادیم.
عروس معصومه و عباس... اعظم و منصوری... بی‌بی( پیرزن شیطون فیلم متهم گریخت) و شازده... عروسی حبیب و مهتاب.... شیرین‌جون و آقای قندی... از اون طرف آشتی آق‌قندی با بچه‌های سابقا ناخلفش... آشتی قهرمان داستان او یک فرشته بود(بهزاد) با زنش رعنا...و...


هر وقت تو تلویزیون تصویر فرشته رو نشون می‌دادن نور تند قرمزی رو کله‌ش می‌افتاد و اون نور قرمز رو تو کله‌ی آقای سرابی( وکیل شیطان...همون آلپاچینوی خودمون) می‌دیدیم...
هروقت هم بهزاد به فرشته عشق می‌ورزید همون نورو به صورت ضابلویی( ضابلو= به صورت ضایعی تابلو بودن) بهش می‌تابوندن.
پس می‌فهمیم که فرشته همون شیطانه که مرتب بهزادو گول می‌زنه. وگرنه آقایون ایرانی ماشالله از برگ گل پاک‌ترن. آخونده هم نماینده‌ی خداست. فرشته هر وقت آخوند یا تسبیحی می‌بینه دچار رعشه می‌شه... خلاصه که این فیلم همون ورژن ایرانی وکیل شیطانه:) مرتضی ضرابی آل‌پاچینوشونه! فرشته هم طفلی تو مملکت اسلامی نمی‌تونه عریان بشه و ما نمی‌فهمیم با این روسری و لباسای اسلامی چطوری دل بهزاد رو برده:)

8- وبلاگ زنانه‌ها: نمایش "مصدق" در استکهلم .

9- دیشب بعد از مدت‌ها هوس کردم نصف‌شب برم دوچرخه‌سواری...
سی‌با گفت: منم بیام؟
گفتم آخه یه دوچرخه داریم. خیلی دوست دارم به یاد قدیما تنها برم ولگردی...
به شوخی گفت: آخه این‌وقت شب غیرتم اجازه نمی‌ده...(همیشه تو شوخی یه‌کمی هم جدی هست)
گفتم: خودم اجازه‌شو می‌گیرم.( منظورم این بود که خودم از غیرتت اجازه می‌گیرم)
این منطق کوینده‌م باعث شد دیگه هیچی نگه.
ولی... وای... یه مدت بود تو این شیب‌های تند دوچرخه‌سواری نکرده بودم٬ مگه تو سربالایی‌ها می‌کشیدم؟! ولی اگه زود بر می‌گشتم خونه برام افت داشت.خوب شد نیومد و این خفت رو ندید:) البته شاید هم اگه میومد هلم می‌داد:)) خلاصه که بعد از یه ساعت٬ انگار صدتا نشیمن‌گز گزیده‌باشنم یه‌وری برگشتم خونه:)
این شراگیم دیوانه چطوری تا ولنجک و کرج و اصفهان و دوغوز‌آباد میره؟! حسودیم شد....

۱۰- اِهِکی!!! آقای دکتر پُز می‌ده page Rankاش شده ۵.... عماد جان ح نوشته مال من شده ۶ :) با اینکه آخرش نفهمیدم این پیج رنک چیه٬ ولی دلت بسوزه دکی جان!:P

۱۱- دوتا مطلب دیگه داشتم چون هر دو طولانی‌ان می‌ذارم برای بعدا... از شدت خمیاره از چشام داره اشک میاد..
اینو برای یادآوری نوشتم. یکیش در مورد مشکل ازدواج دوم خانوما در ایرانه و سه داستان واقعی در این مورد...


۱۲- از طریق وبلاگ آقای تمدن رسیدم به این:
دو در دو
doXdo
2X2

راجع به وبلاگ‌های گروهی هم کلی حرف دارم... بمونه برای پست بعدی..
امیدورام موفق باشن!


نظرها(92)

  2005-10-27  

1- در مرز نگاه من
از هر سو
دیوارها
بلند
دیوارها
چون نومیدی
بلندست...
(شاملو)

2- شبای ضربت خوردن و قتل تموم شد افتادیم گیر "روز قدس"!(آخرین جمعه‌ی ماه‌رمضون راهپیماییه.برای آزادی فلسطین)
صبح‌تا شب دارن صحنه‌های حمله‌ی اسرائیلی‌ها رو به فلسطینی‌ها نشون می‌دن.
انگار ما تو مملکت خودمون صلح و صفا و عدالت برقراره و هیچ بگیر و ببندی نیست. انگار هیچ حقی خورده نمی‌شه. انگار ما در آزادی کاملیم و باید فلسطین رو هم مثل خودمون آزاد کنیم.
واقعا اینا فکر می‌کنن فلسطینی‌ها غایت آرزوشون اینه که کشورشون بشه ورژن دوم جمهوری اسلامی ایران؟!
خجالت نمی‌کشن. همون زن فلسطینی که با آستین کوتاه و موهای ژولیده داره برای زخمی شدن پسرش گریه می‌کنه که اگه تو ایران بود یه توسری هم می‌خورد برای اینکه بی‌حجابه!! حق نداشتن آبی تو گلوش بریزن چون ماه رمضونه! حق نداشت حرف از آزادی بزنه! چون آزادی در ایران قدغنه.
چه زنهایی در ایران پسرشون زندانی سیاسیه و مجبورن با چادر برن ملاقات. تازه هزار دری‌وری هم از زندان‌بانا می‌شنون.
برای من عجیبه که خیلی از اونایی که با این حکومت ضدن تحت تأثیر قرار گرفتن و می‌خوان برن راهپیمایی. برای آزادی قدس...
چرا هیچکدومتون جرأت ندارید برای آزادی ایران خودمون تظاهرات کنید؟

3- رو یکی از نیمکت‌های پارک ساعی با خانمی حدود 75 سال آشنا شدم. از لباس پوشیدنش احساس کردم نباید مسلمون باشه. بخصوص که بعد از چند دقیقه روسری‌ش از سرش سر خورد و هیج کاری برای پوشوندن موهای قشنگ سفیدو صاف و کوتاهش نکرد.
دلش خیلی پر بود و مرتب به اینا و بخصوص آخوند‌ها فحش می‌داد. پرسیدم اقلیت مذهبی‌هستید؟ گفت: کلیمی‌ام و تا وقتی اینا نیومده بودن زندگی خوبی داشتیم.
بعد تعریف کرد همه‌ی فامیلا و بچه‌هاش به خاطر اذیت‌هایی که از طرف این حکومت می‌شدن. رفتن آمریکا. اون‌جور که فهمیدم تنهای تنها بود.
از دست حکومت خیلی عصبانی و ناراضی بود..
بلندبلند داد می‌زد و... به آخوندها فحش می‌داد و... یواش یواش به اسلام هم فحش می‌داد. می‌گفت قرآن از روی تورات نوشته‌شده... برو تورات و بعد قرآن رو بخون. ببین عین همه‌ن!
می‌گفت در غار حرا یک کلیمی به حضرت محمد سواد یاد داده و همه چیزو از کلیمی‌ها یاد گرفته. از قبله و ختنه کردن و وضو گرفتن و... همه‌ش تقلیده.
خواستم بگم تورات هم همه‌ش قصه‌ست... قصه از جاهای مختلف... ولی نگفتم! یعنی گوش نمیداد.
من همه‌ش می‌ترسیدم بسیج‌مسیجی سر برسه و این زنو بزنه لت‌و پار کنه. حدس می‌زدم با این حرفایی که می‌زنه هیچ مسلمونی باهاش دوست نمی‌شه. بهش گفتم حاج خانم(حواسم نبود گفتم حاج خانم و چشمتون روز بد نبینه چه برخوردی باهام کرد!) ببخشید خانوم! چرا شما نمی‌رید خارج پیش بچه‌ها یا بستگانتون؟ تا این‌قدر ناراحت نباشید. می‌ترسم این بحث‌ها کاری دستتون بده.
با عصبانیت بهم جواب داد:
کجا برم؟ اینجا وطنمه! 2500 ساله اجدادم اینجان. کجا برم؟ هزار نسلم همه طبیب و حکیم این مملکت بودن.
این آخوندها هستن که باید برن! اینان که به زور اومدن و خودشونو تحمیل کردن ....خون مردمو تو شیشه‌کردن. اینجا آب و خاکمه! تا هزار نسلمون اینجا به دنیا اومدن... اگه خونمو بریزن ازشون ترسی ندارم. من دوست دارم وقتی می‌میرم همین‌جا خاکم کنن...
دوستی که باهاش قرار داشتم اومد و مجبور شدم با اون زن خداحافظی کنم. خیلی دلم سوخت...
نه فقط برای او که برای همه‌مون... فقط فرقش اینه که ماها عادت کردیم و او هنوز نه...


4- برای شیرین شدن کاممون بریم سروقت یکی از کامنت‌های شیرین ولگرد نازنین:
سی‌با جان
اوليويا شوخی تو با رييس‌ات برای ولگرد تعريف کرد و کلی خنديدم. چون يک خنده به سيبا بدهکار شدم
چند تا از شوخی های همزادم را با بقال پاکستان سر جاده‌ای که به خانه مان ميرود وهروز انجا در تراک‌ام را بنزين ميزنيم برايت ميگويم.
اولیویا ميداند جایی که ولگرد زندگی ميکند به موازی سوپر مارکت های غول آسا تعداد بيشماری بقالی های سردستی در تمام شهرها وجود دارد که به انها *کانوی نيت استور*ميگويند که البته اين بقالی‌ها زنجيره‌ای نيستند.. بهر صورت صاحبان اکثراين بقالی ها خارجی‌ها هستند. مخصوصا پاکستانی‌ها و هندی‌ها و عربها که .و گاهی هم ايرانی‌ها که اکثر انها مسلمان هستن.
آنهم از نوع دو آتيشه اش.. البته بيشتر ايرانيها فکر ميکنند کلاس‌شان بالاتر است مثل چينی‌ها رستوران دارند.
توی اين بقالی‌ها که معمولا پمپ بنزين هم دارند از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد را ميتوانيد پيداکنيد
از ادامس و شکلات شيير و نون وقرص سر درد تا شراب و ابجو مجلات سوپر سکسی کاندوم و بليط های بخت ازامايی {لاتو}خلاصه همه نوع اجناس منکرات..
بروخته میشود اول یک چیز بگویم
تو که ميداني ولگرد اصلا اهل شوخی نيست و لی اين همزاد من دوست دارد گاهی سر به سر ادمها بگذارد معمولا دريکی از اين کانوينيت استور ها که صاحب اش پاکستانی است ما ماشينمان را بنزين ميزنیم
ديروز باهم رفتيم آن *کانوی نيت استور* که بنزين بزنيم ايشان هم با من امد.
ناگفته نماند اين همزاد ولگرد هر گزلحطه ای مرا تنها نميگذارد هرجا ولگرد ميرود با اوست حتی توی رختخوابش
بهر صورت رفتيم تو مغاره تصادفا صاحب اصلی بقالی نبود شاگردش بود که او هم پاکستانی است نگاهی به ما انداخت
از همزاد من به انگليسی پرسيد :
ور آر يو فرام ؟
همزادگفت: ايرانين
پرسيد: آر يو مازلم ؟
همزاد گفت : يس
در جواب گفت : الحمدالله الحمدالله
بفيه اش را فارسی ميگويم
گفت: شما روزه هستيد؟
همزاد گفت : نه .
بقال گفت :چرا؟
همزاد :چون قصد اقامت نکرده ام
بفال گفت: در امريکا مسافر هستيد ؟
همزاد گفت: نه مسافر دنيا هستم قصد اقامت هم در دنیا ندارم . بنابر اين روزه بر من واجب نيست.بقال نفهميد همزاد دارد شوخی ميکنديا مسخره اش ميکند..
با کمی عصبانيت گفت:
کا مان ..کامان..
نمار که ميخوانيد؟
همزادگفت: نه
بقال: شما گفنيد مسلمان هستيد ..
همزاد گفت: بله مسلمان هستم
ولی نميتوانم در امريکا نماز بخوانم چون زمين های امريکا غصبی هستند و از سرخ پوست ها اين زمين ها به زور گرفته اند انها راضی نيستند نماز هم ندارد..
بقال در حاليکه بنطر عصبانی ميامد خنده اش هم گرفته بود
همزاد ادامه داد ..
از طرفی اگر به کانادا يا مکزيک هم بروم نميتوانم نماز بخوانم جون شما ميدانيد زمين کروی است اگر رو به مکه نماز بخوانم نمازم مستفيم به به فضا ميرود.. و به دست خدا نمیرسد .
بقال پاکستانی گفت:
يو آر جاست کريزی ..کريزی
همزاد پرسيد :
شما مسلمان هستيد ؟
بقال گقت : *يس ای ام مازلم *الحمدالله..
همزاد گفت:
پس چرا شما الکل و مجله سکسی بليط لاتو {بخت ازامائی} می فروشيد مگر فروش اينها در اسلام حرام نيست ؟
بقال گفت: بله ولی ما به مسلمان ها نميفروشيم... با امدن يک مشتری ديگر
همزاد گفت: عجله داريم رفت اخر مغازه يک *۶ پک *ابجو ازيخچال برداشت امدجلو پيشخوان
و به بقا ل گفت : لطفا ۲ تا هم بليط لاتو {بخت ازمائی} بدين
کارت پلاستيکی اش را به دست بقال داد .. که حساب کند
? و به بقال گفت *مای برا.در* چرا اين منکرات را به من فروختيد ؟ مگر من به شما نگفتم که من مسلمان هستم...
بقال در جواب همزاد گفت :
يو آر اين فيدل!۱

5- علا‌ء محسنی عزیز در نظرخواهی اون یکی وبلاگم نوشته:
زیتون عزیزم، چه خوب که بعد از مدت ها تونستم دوباره به وبلاگت بیام و مطالبت زیتونیت رو بخونم و کمی توی این فضای دود و سیمان سبز بشم و از فتوسنتز مطالبت انرژی ای بگیرم ..
(این‌ قسمت کامنت رو فقط برای خوش‌اومدِخودم کپی کردم:) ) و اما قسمت اصلی کامنت:
چن وقتیه که تو سایت پندار یه کار جدید شروع کردیم، گزارش شنیداری از تئاتر... یه جور رادیو اینترنتی شاید بشه بهش گفت... و اتفاقن این که این هفته گزارش من راجع به خانم اسکوییه که اولین استاد تئاتر من هم بوده و کلاً شخصیت منحصر به فردیه و ... اگه دوست داشتی بیا و بشنو
برویم و بشنویم که چه قشنگ گفته... خوشبختنانه مشکل صدای کامییوترم حل شده و دلم نمی‌سوزه که شما بشنوید و من نه!

6- مجله‌ی اینترنتی گذرگاه شماره 48 منتشر شد.
با مطالبی از محمود صفریان، امیرهوشنگ،‌ زیتون(اهم، منم ها...)، محمدرضا پوریان، رویا صدر، ایرج هراتی، عباس مؤذن، عباس صحرایی، ویدا فرهودی، محمود کویر، نوش‌آفرین، پریسا و....

7- این مطلبی که گذرگاهی‌ها افتخار دادن و تو مجله‌شون گذاشتن ، یعنی آداب روزه‌داری، منو به یاد چندروز پیش انداخت.
من این مطلبو مثل بقیه‌ی نوشته‌هام خیلی با عجله و بدون فکر و بدون ویرایش و بدون خیلی چیزای دیگه نوشتم. اصلا فکر نمی‌کردم مورد توجه قرار بگیره.
چند روز پیش که حالم خیلی بد بود . بعد از افطار بالش رو گذاشته بودم جلوی تلویزیون و پتو رو کشیده بودم روم و سریال‌های آبکی رو نگاه می‌‌کردم...و چون فشارم پایین بود یه عالمه خوراکی گذاشته بودم بغل دستم.
سی‌با با کلید درو باز کرد و اومد تو... بهم گفت بَه! سلام حاج خانوم!
نتونستم پاشم. اومد بوسم کرد و خندید و گفت چطوری حاج‌خانوم خودم!
من از تعجب چشام گرد شده بود. اولش نفهمیدم چرا این‌همه حاج‌خانوم حاج خانوم می‌کنه و می‌خنده. راستش حالم بد شده بود. سی‌با آدرس وبلاگ منو نمی‌دونه.
می‌دونه یه جایی می‌نویسم. اما نمی‌دونه کجا.... فقط یه بار ازم پرسید
و من عکس‌العمل خوبی نداشتم. روم نمی‌شه آدرسشو بهش بدم. هم روم نمی‌شه و هم می‌ترسم شروع کنه به نصیحت و بگه اینا چیه می‌نویسی. خودش بهم گفت هر وقت دلت خواست آدرسشو بده.
گنده‌ست:) من بودم شاید با دوسه‌تا قلقلک و جون‌ِمن، مرگِ من از دهنش درمی‌آوردم! البته شاید! منم سعی می‌کنم تو مسائل اون زیاد دخالت نکنم.
وقتی تعجب منو دید. با خنده از کیفش یه ورقه فتوکپی درآورد. گفت همکاراش بهش دادن. خیلی جا خوردم دیدم نوشته‌ی منه در مورد روزه‌داری. سرِ کارش تکثیر کرده بودن و به هر کی یه نسخه داده بودن. خوشبختانه اسم نداشت. فکر کنم از ناراحتی قرمز شده بودم( واقعا فشارم اومد بالا و داغ شدم)... گفت چیه؟ چند خط خوندم گفتم چه بی‌مزه...
من یه ذره قهرآلود باهاش برخورد کردم و اون علتشو نمی‌فهمید... بعدش فکر کرد حالم بده و هی‌ می‌پرسید چایی می‌‌خوری برات بیارم؟ چیزی می‌خوای؟
اون نمی‌دونه وقتی من تنهام و بخصوص مریضم برعکس اون که بدون من هیچ‌چی نمی‌خوره همه‌ش در حال پذیرایی از خودمم:)؟؟ هر چقدر هم دلواپسش باشم اشتهام بیشتر می‌شه!
راستش می‌ترسم وبلاگمو پیدا کنه:( علتشو دقیق نمی‌دونم. اما دوست ندارم نوشته‌هامو بخونه.

8- فریدون گله...

9- داشتم وبلاگ سرباز بی‌سلاح رو می‌خوندم که دیدم لینک داده به این نوشته‌ی مسعود برجیان. با اینکه خودم خواننده‌ی وبلاگ آقای برجیان هستم. این مقاله‌شو ندیده بودم: پارگی پرده‌ی بکارت روشنفکران...
مسعود این‌روزها دل‌گرفته‌ست. بلدید کمی دلداری‌اش بدهید؟
در همشهری‌ ماه( ویژه‌ی مهرماه) گفت‌و گویی چاپ شده بود با دکتر محمد صنعتی. مرگ‌ اندیشی و زندگی‌خواهی. کاش خونده بودمش... از اسم مرگ می‌ترسم...


۱۰- چند نفر برام ای‌میل زدن که کجایی که وبلاگت $203,798.94 می‌ارزه...


My blog is worth $203,798.94.
How much is your blog worth?


اون دویست‌وسه هزار و هفتصدو نودوهشت دلارش به کنار.. اگه کسی حاضره ۹۴ سنت آخرش رو بده بدجور فروشنده‌م:))

۱۱- این سپاه اسلامی‌ها هم خیلی بامزه‌ن!
اسامی ۲۱۰ روزنامه‌نگار رو نوشتن که اینا همه‌شون ضد اسلام و ضد حکومت و کلا ناراضی‌ان.
هر کیو که می‌شناختم اسمش تو لیست بود. آقایون ارهابیون عزیز٬ می‌شه بفرمایید کی راضیه؟


۱۲- خاتون:
((تو مجلس ختم انعام همه خانم ها نشسته بودند . يك پسر بچه حدود سه چهار ساله آمده بوده با پدرش دم در دنبال مامانش . پسر بچه را ميفرستند تو تا مادرش را صدا كنه . پسر بچه قصه ما بين اون همه خانم كه همه لباس هاي مشكي پوشيده بودند مامان جانش را نميشناسه و اشكش درمياد و شروع ميكنه مامان مامان كردن . يك خانمي ازش ميپرسه كه كوچولو مادرت كدومه كه صداش كنم ؟ پسر بچه با همون حالت اشكي اعلام ميكنه كه : مامانم همونه كه دو تا ممه داره !! ))

۱۳- جان احمد سراجی ، وبلاگ نویس تبریزی در خطر است! به او ۳۰ ضربه شلاق زدند.

۱۴- اگر يک نامسلمون بخواد با يه مسلمون ازدواج کنه حتما بايد مسلمون بشه. به مطالعه و اين‌چيزا احتياج نداره ماهایا جان :)

۱۵- وبلاگ افسانه: یک هلند مینیاتوری خوشگل. و یک پترس همیشه‌ فداکار...

۱۶- اگه توجه کنید پیکان تیز انتقادها بیشتر وقت‌ها به طرف نوشته‌ها و برنامه‌های طنز نشونه می‌ره.
تلویزیون صدتا فیلم الکی و بی‌معنی ولی پرسوز و گداز و آه و ناله‌ای و رمانتیک نشون بده هیچکس توجهی بهش نمی‌کنه. ولی به محض اینکه یکی حرف طنزی زد و اخلاق بدی از ما رو مثل آینه جلومون گذاشت یک‌هو می‌خروشیم و داد و بی‌داد راه می‌ندازیم که وای... چقدر مبتذل و بی‌معنی و لوس و... چرا؟ چون دوست نداریم شباهت‌هایی از اون طرف بد خودمون رو ببینیم.
از روز اولی که شب‌های ببره شروع شد. یهو همه شدن منتقد. همه‌شدن یه پا متخصص معنی‌شناسی و مبتذل شناسی. ( در وبلاگستان دقیقا همین‌کارو با وبلاگ‌‌های طنز می‌کنیم!)
من نمی‌گم کسی که طنز می‌نویسه یا به‌طور اخص مهران مدیری٬ اشتباه نداره. چرا به نظر من خیلی از حرفاش تکراریه... اما...
نویسنده‌ی وبلاگ کافه‌ناصری تو این نوشته حرف دل منو زده... برای همین دیگه چیزی نمی‌گم جز اینکه کاش من نوشته بودمش:)

۱۷- حنیف مزروعی و پرستو دوکوهکی در میان 8 کاندید نهایی مسابقه وبلاگ نویسی خبرنگاران بدون مرز
حنیف جان مبارکه!
پرستوی عزیز مبارکه!


۱۸- باز هم بنویسم؟:) تعارف نکنید ها...

نظرها(72)

  2005-10-23  

1- من در تو نگاه می‌کنم و در تو نفس می‌کشم
و زندگی
مرا تکرار می‌کند
بسان بهار
که آسمان را و علف را
و پاکی‌ی آسمان
در رگ من ادامه می‌یابد...
دیرگاهی‌ست که دستی بداندیش
دروازه‌ی کوتاه‌ خانه‌ی مارا نکوفته است...
(شاملو)

2- بعد از نیم‌ساعت فحش و فحش‌کاری همچین سیلی به گوشم زد که برق از چشمام پرید. منم یه مشت محکم زدم تو شکمش. اونم نامردی نکرد و موهامو دور مشتش پیچید و دور اتاق گردوند. دیدم نباید کم بیارم،‌ یه لگد محکم تکواندویی حواله‌ش کردم،‌ جوری که عقب عقب رفت و سرش خورد به دیوار. دیگه خیلی عصبانی شد. خنجرشو که از یمن با خودش آورده بود درآورد و بهم حمله کرد. منم خونم به جوش اومد وقبل از اینکه کاری کنه شمشیر تیپوسلطان که به دیوار آویزون بود برداشتم و جوری زدم به شونه‌ش که دست چپش از بدنش جدا شد و تقی خورد زمین. اونم با تموم نیرو حمله کرد وبا خنجرش کله‌مو گوش تا گوش برید و انداخت اون‌ور.
کله‌م هنوز حرکت داشت و همین‌جور فحش از دهنم بیرون میومد... یهو دست چپش که افتاده بود زمین اومد جلو دهنمو گرفت. داشتم خفه می‌شدم. دیدم بدنم داره میاد جلو. جفت‌پا پرید رو دستش. دست از جلو دهنم ول شد. دستهای من با شمشیر و اون با خنجر زدیم همدیگرو تیکه تیکه کردیم...
آخیش... یا به قول لُرها" اوفِی".... یه ذره دلم خنک شد:)
مرض دارم؟ قبول دارم دعواش یه ذره وحشیانه شد... اما چون تو خیاله اشکال نداره.

بابا این سی‌با به صورت مرگ‌آور و فجیعی خون‌سرده:) اصلا دعوا بلد نیست.
چند ساله می‌شناسمش، چه قبل از ازدواج و چه بعد، و تابه‌حال عصبانیتشو ندیدم! آخه این شد زندگی؟:)

3- می‌گن دو نوع آدم داریم. درون‌گرا و برون‌گرا.
می‌گن بهترین نوع ازدواج، ازدواج یه درون‌گرا با یه برون گراست.
می‌گن اگه دو تا درون‌گرا به هم ازدواج کنن، زندگیشون خیلی سرد می‌شه. مثلا زن و شوهر می‌شینن جلو تلویزیون. مرده روزنامه می‌خونه و زنه بافتنی می‌بافه(شایدم برعکس) و حرفی ندارن با هم بزنن.. زندگی‌شون بی‌هیجانه.
می‌گن اگه دوتا برون‌گرا با هم زندگی کنن همه‌ش دعواشون می‌شه. همه‌ش در حال جر وبحثن. زندگیشون از شدت هیجان می‌ترکه:)
واقعا اگه سی‌با عین من بود آیا می‌تونستیم همدیگرو تحمل کنیم؟
شاید چون از دو جنس متفاوتیم وجودش این‌قدر برام مایه‌ی آرامشه.

4- شوخی‌های زشتی که تبدیل به فیلم می‌شن.
سریال‌های تلویزیونی بخصوص اونایی که ماه رمضون پخش می‌شن و بیننده‌ی زیادی دارن،‌ معمولا می‌خوان به لطایف‌الحیل سیاست جناح راستو که سردمدار رسانه‌ها هستن، تو ذهن مردم جا بندازن.
یکی از این سریال‌ها سریال" او یک فرشته بود."ه.
قبل از تعریف داستان فیلم بهتره از سابقه‌ی تاریخی شوخی زشتی که آقایون با زناشون می‌کنن بگم.
فکر کنم تاریخچه‌ش بر می‌گرده به هزاران سال پیش که...
وقتی آقایون از جنگی برمی‌گشتن یه زن هم از قبیله‌ی شکست‌خورده با خودشون به غنیمت می‌آوردن و به زنشون می‌گفتن:" زن عزیزم برات یه کمک آوردم. از این به بعد فقط بشین و برای خود ت خانمی بکن!" ولی بعد از چند وقت اوضاع عوض می‌شد و درواقع این زن جدیدالورود که اغلب جوانتر از زن خونه بود، خانم خونه می‌شد.
سال‌ها بعد که جنگی نبود. آقایون هر وقت به شهرستانی می‌رفتن به عنوان سوغاتی برای خانم خونه دختری روستایی رو با یه بقچه از وسائلش می‌آوردن که " خانم، بدو بیا که برات کمک آوردم! شما فقط بشین خانمی‌ت رو بکن." زمانی اسم این کمک کلفت بود که بعد اسمش به خدمتکار تبدیل شد. بیشتر این خدمتکارها دختر یا زنان فقیری بودن که به خاطر فقر به این خانواده‌ها در واقع فروخته می‌شدن و اغلب حقوقی هم نمی‌گرفتن. همین که جایی برای زندگی و غذایی برای خوردن داشته باشن براشون بس بود.
درسته که اکثر این خدمتکارها جای خانم خونه رو نمی‌گرفتن. و خیلی‌هاشون به اصطلاح اون زمان نجیب بودن، ولی آقای خونه به عنوان اهرم فشاری برعلیه زنش ازش استفاده می‌کرد. به محض اینکه تقی به توقی می‌خورد به خانمشن می‌گفت "اگه تمکین نکنی می رم کلفتمون رو عقد می‌کنم ها..." برای همین اکثر خانم‌ها ترجیح می‌دادن کلفتشون مسن‌تر از خودشون باشه و همینطور از زیبایی بی‌بهره.

گذشت و گذشت تا اینکه انقلاب شد و مردهای جوان بسیاری در جنگ کشته شدن. بسیاری از همسران شهدا قادر به تأمین هزینه‌های خودشون نبودن. پس بنیاد شهید آلبومی درست کرد و به هر آقایی که طالب بود عکس این زنان رو بهش نشون می‌داد. اغلب سر جوان‌ترین و زیباترینشون دعوا بود. حالا چه به‌عنوان" صیغه" و چه به عنوان" کمک به خانم خانه" بنیاد برای سود بیشتر این زنان رو مادام‌العمر به عقد در نمی‌آورد. عکس رو در آلبوم باقی می‌ذاشت و بعد از چندماه به کس دیگری پیش‌کش می‌‌‌کرد.
شوخی بیشتر آقایون با خانمشان این بود که " اگه اذیتم کنی می‌رم بنیاد شهید سراغ آلبوم ها..." وقتی زن لب می‌ورچید می‌گفتن: "بابا بده برات کمک بیارم.."
و حالا...
مردان زیادی چه در خلوت پیش زنشون و چه در مهمونیا پایی روی پا می‌ندازن و با صدای بلند انگار که می‌خوان بامزه‌ترین جوک عالم رو تعریف کنن می‌گن:
اون‌روز تو ماشین نشسته بودم که خانم از خرید مانتو برگرده که یهو یه دختر 16 ساله‌ی فراری درماشینو باز کرد اومد پیشم نشست و گفت: اول منو ببر یه رستوران، بعد باهام هر کاری دوست داری بکن! "ایشالله همین روزا می‌خوام یکی از همین دختر فراری‌ها رو بیارم خونه، کمکِ خانوم!" و بعد خنده‌ی بلندی سر می‌ده که آدم از شنیدنش مشمئز می‌شه .
بله این شوخی اخیر شوخی بسیار زشتیه که این‌روزا به کرات از آقایون پیر و جوون می‌شنوم.
مردانی که به ظاهر برای دلسوزی برای دختران فراری و در باطن به خاطر هوس خودشون یکی از این دخترا رو میارن خونه و بعد از یه مدت عین دستمال چروک و کثیفی بیرون می‌ندازنش. و اگه عملا این کارو نکنن مرتب حرفشو می‌زنن.

سریال " اویک فرشته بود." سروصدای خیلی از خانم‌ها رو در‌آورده.
جمعه کلی مهمون داشتیم. وقتی این سریال شروع شد( درست بعد از اذان،‌ کانال 2) همه‌مون تو بالکن بودیم و بعد از دیدن غروب آفتاب داشتیم هنوز صحبت می‌کردیم و مهمونامون که ساکن تهرونن دل نمیکندن از منظره‌ی زیبایی که جلو روشون بود. خانوم‌ها به خاطر دیدن سریال‌ها( که دوریال هم نمی‌ارزن) اومدن تو. من رفتم آقایون رو هم دعوت کنم که یکی از خانوما لباسمو کشید و گفت ترو خدا چایی‌شونو ببر اونجا تا نیان تو. پرسیدم چرا؟ با اضطراب گفت: من اصلا دلم نمی‌خواد شوهرم این سریالو ببینه. ا تموم این روزا هم خیلی تلاش کردم سر این سریال بفرستمش سراغ چیزی به مغازه‌ی سرخیابون یا تو انبار یا... دیدم بقیه‌ی خانوما هم همین عقیده رو دارن. می‌گفتن این فیلم برای شوهرامون خیلی بدآموزی داره.
داستان سریال " او یک فرشته بود." البته تا حالا.
مرد(حسن جوهر چی) با زن و مادرمهربونش( ثریا قاسمی) و همینطور با دو فرزندشون به خوبی و خوشی زندگی می‌کنن. تا اینکه یه روز مرد خانواده در جاده‌ای دورافتاده با دختر مشکوکی تصادف می کنه. می‌بردش بیمارستان. وقتی دختر به هوش میاد ادعا می‌کنه که حافظه‌ش رو از دست داده و هر کار می‌کنن تا ببرنش بهزیستی نمی‌ره و دوست داره با مرد بره خونه‌ش.
با زحمت و گذاشتن وثیقه‌ ( سند خونه‌ی مرد) دختر میاد خونه‌ی اینا. دختر به ظاهر خیلی مهربونه .اسمشو "فرشته" می‌ذارن.
. فرشته خیلی زود با بچه‌های خانواده دوست می‌شه . بیشتر کارا رو برعهده می‌گیره. آشپزیش از زن ( که سر کار می‌ره) بهتره .سعی می‌کنه با رسیدگی به حال مرد در دل او جایی باز کنه. توجه مرد به دختر جلب می‌شه و نگاه‌های عاشقانه‌ای بینشون رد و بدل می‌شه. کم‌کم رابطه علنی‌تر می‌شه و زن که به قول مرد " حسادت داره می‌کشدش" قهر میکنه و به خونه‌ی مامانش می‌ره. آخوند محل نصیحتش می‌‌کنه که الان بین تو و اون دختر جنگه. صحنه رو برای اون خالی نکن! بمون و سر مردت باهاش مبارزه کن!(من که عمرا بلد باشم ازین کارا بکنم:)) )
حالا ممکنه آخر این فیلم یه جور دیگه تموم بشه. و آخرش بفهمیم اصلا قضیه جور دیگه‌ای بوده. اما همین‌که چندین روز این ماجراها رو در نظر مردم می‌خواد عادی جلوه بده کار جالبی نیست.
آیا تا به‌حال شنیدیم که زنی به شوهرش بگه من عاشق نوکرمون شدم؟ صیغه‌ی اونم می‌شم تا برای تو کمک باشه!
آیا تا به‌حال شده مردی دوستشو بیاره خونه و زن بگه: نگهش داریم. تو برای خودت آقایی‌تو بکن. اینم روزا بره سر کا برامون پول دربیاره و شبا بیاد به جفتمون خدمت کنه. کار تو هم کمتر می شه!

۵- شنیده‌م خانم معصومه شفیعی رفته ملاقات همسرش اکبر گنجی.
امیدوارم این خبر صحت نداشته باشه که اکبر گنجی هوش و حواسشو از دست داده...

۶- بالاخره دست این سید های اهوازی رو شد.
سید علی و سید حسن و سید فلان و سید بیسار( هفت تاسید) در شلنگ آباد اهواز مردم رو وسوسه کرده بودن که هر چی پول دارن بدن دستشون و در هر ۲۰ روز ۵۰٪ بهشون سود بدن.
یعنی هر ۴۰ روز یه بار پولشون دوبرابر بشه. مردم بعد از پس‌اندازاشون افتادن به جون خونه و اسباب اثاثیه‌شون. همه‌ی فرش و دیگر وسائلشون فروختن. آخه کدوم بیزینس‌ی این‌قدر سود داشت؟
شنیده بودم نه تنها مردم شلنگ‌آباد(محله‌ی فقیر نشین اهواز) که تموم مردم اهوازی پولدار و متوسط و حتی از شهرهای اصفهان( با اینکه خود اونام سید داشتن) و شیراز و ... هر چی دارن می‌فروشن و پولشونو می‌دن دست سیدین.
حالا رئیسشون سید علی عیاش فرار کرده و دست اون ۶ سید دیگه اونقدر پول نیست که حساب مردم رو تسویه کنن.
وقتی اقتصاد کشوری مریض باشه مردم روی میارن به شرکت‌های هرمی و سودهای یامفت و...

۷- تفاوت بین زنان و مردان از دیدگاه پوزتو :)) خیلی بامزه‌ست.... خودمونیم٬ یه جاهاییش راسته:)

۸- اگه درست شنیده باشم امسال از ۲۶۰ هزار قبول شده‌ی کنکور حدود ۱۶۰ هزارتاشون دختره(زن یا دختر فرق نمی‌کنه. منظورم مؤنثه) و ۱۰۰ هزارتاشون پسر( یا مرد)...
این‌طوری بالانس تحصیلی به‌هم می‌خوره. متاسفانه دخترا دوست دارن با پسری ازدواج کنن که از نظر تحصیلی حتما بالاتر از خودش باشه. و در این شرایط این نوع ازدواج برای همه غیر ممکنه. پس خیلی از دخترا ازدواج نمی‌کنن.
من خیلی دیدم دختر پزشکی با پسر بازاری که تا سوم راهنمایی خونده ازدواج کرده. چون پولداره.
اما همه‌ی پسرا که پولدار نیستن. بگذریم از این تو سریال‌های تلویزیونی مدام داره تبلیغ می‌کنه که آهای دخترای پولدار و تحصیل‌کرده اگه یه پسر فقیر کم‌سواد هم اومد خواستگاریتون نه نگید!)

اما جدا چه باید کرد؟( باور کنید لنین هم وقتی چه‌باید کردش رو نوشت این‌قدر کارش سخت نبود.)

یه شوخی بکنم؟
چطوره یه تعدادی پسر تحصیل‌کرده از اروپا و آمریکا و استرالیا وارد کنیم و تحصیل‌نکرده‌های خودمونو بفرستیم کشورهای جهان چهارمی؟:)
آخ الان سه چهار تا فحش می‌خورم.
به جان شما قدیما وقتی استرالیا با کمبود دختر مواجه شد. دخترارو از اقصی نقاط جهان دعوت کردن به استرالیا. با وسوسه‌ی حقوق زیاد و پاداش و پسرهای خوش‌تیپ.

حالا جدی.
مسلما تا چند سال دیگه خانوما بسیاری از مشاغل رو می‌گیرن( اشغال می‌کنن). هر چقدر حکومت داره برای ارتقا‌ء مقام شغلی خانوما سنگ‌اندازی می‌کنه ولی بالاخره این روند طی می‌شه و به زودی شاهد این هستیم که ریاست بیشتر شرکت‌ها رو خانم‌ها به عهده خواهند گرفت. چه بخواهید چه نخواهید.:)

۸- هر کی وبلاگ روزبه رو هک کرده با زبون خوش پسش بده که... که... همون کاری رو که با هکر قبلی کردیم با اینم می‌کنیم. دهه!

۹- دیروز وقتی صفحه‌ رو باز کردم شماره‌ش این بود---- ۱۱۱۱۱۱۱

نظرها(101)

  2005-10-21  

1- درین سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی‌زند
یکی ز شب‌گرفتگان چراغ بر نمی‌کند
کسی به کوچه‌سار شب در سحر نمی‌زند
نشسته‌ام در انتظار این غبار بی‌سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند
گذر گهی‌ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند
دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود
که خنجر غمت ازین خراب‌تر نمی‌زند!
چه چشم پاسخ‌است ازین دریچه‌های بسته‌ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی‌زند!
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند...
(هوشنگ ابتهاج 1337)

2- ا ین شماره‌رو تقدیم می‌کنم به هنرمند عزیز خانم آذرفخر

هنرمندان تاج سر ما هستند
اما با این تاج‌ها چه کرده‌ایم؟
اسم مهین اسکویی بانوی تأتر ایران رو زیاد شنیدم ولی راستش تا به‌حال بازیشو ندیدم. حتی تا چاپ مقاله‌ای در روزنامه‌ی شرق، عکسشو هم ندیده بودم.
دیدم هر هنرپیشه‌ی معروفی که از گذشته‌ش تعریف می‌کنه حتما اسمی هم از مهین اسکویی می‌بره.
- " مهین اسکویی اولین استاد من بود."
ـ " من شهرت الانمو مدیون خانم اسکویی هستم."

پیش خودم اسکویی رو زنی با لباس فاخر مجسم می‌کردم که در خونه‌ای مجلل نشسته و از شاگردای قدیمیش پذیرایی می‌کنه.
نه اینکه خوش‌خیال باشم! نه! شنیده بودم و دیده بودم که بعضی هنرمندا در پیری هنوز خونه‌ای از خودشون ندارن و حتی توان پرداخت اجاره‌خونه‌شونو ندارن. مهدی‌ فتحی رو دیده بودم که چطور بدون اینکه از طرف دولت حمایتی بشه در اثر بیماری دیابت با چه حال و روزی فوت کرد.
حالا با خوندن این مطلب شرق انگار سطل‌ آبی یخ روم ریختن! مهین اسکویی در بستر بیماری خوابیده و از درد داد می‌کشه.

ناصر حسینی‌مهر نوشته:
"بانوی تأتر ما صنوبر خوش‌چهره و خوش‌قامت ما، با دو پا همچون دو تنه‌ی درخت که به تازگی بر آن جا‌به‌جا زخم دهان باز کرده، دستم را محکم در دستش گرفته و می‌گفت: حسینی، حسینی‌جان، درد دارم، درد دارم! پاهام! درد دارم!... چقدر تحمل کنم؟ چقدر تحمل کنم؟... حسینی جان پس شاگردام کجان؟ دخترهام؟ درد... درد... درد..."
حسینی برای مصاحبه رفته بود و به جز ناله و چشمانی پر از اشک چیزی نصیبش نشده بود. به کمک زنی افغانی سر و شانه و کمر اسکویی رو ماساژ دادند و او همچنان تا مغز استخوان درد می‌کشید.
" خانم اسکویی، استادم،‌ مادرم، نروید! زمین زیر پایم را سست نکنید! ما از شما آویخته‌ایم. نشکنید،‌ بمانید، نه‌حالا، کمی دیرتر! سه خواهرانت،‌ سه‌دخترانت، چه بی‌وفا!... شاگردان شما، شما را فراموش کرده‌اند نازنین! بانو،‌ بانوی پردرد ، بانوی آتش‌به‌جان، ای کاش می‌دیدی، گرچه همان بهتر که ندیدی و ندانستی که شاگردانت دست پروردگانت فراموش کنندگانت چگونه بر بساط یک تولد- تولد یک صاحب‌قلم، متظاهرانه، چه بارانی از شادگویی فرو می‌بارند. درست در لحظه‌هایی که پیکر نازنین و هنرپرورت در آتش درد می‌سوخت و می‌گداخت،‌ دریغ قطره‌آبی از دلجویی و آرامش در فرونشاندن آتش...!
اکنون شاگردانت دیگر با نام استانیسلاوسکی و مایرهولد و گروتوفسکی فخر می‌فروشند و دکان‌های چندنبشه باز کرده‌اند و از یاد برده‌اند که یکی از همشاگردی‌های همان گروتوفسکی پشت دیوارشان، زیر گوششان، از درد خون می‌گرید، شاگردام کجان؟!!... صدایش را می‌شنوید؟ اگر می‌شنوید نگذارید که خاموش شود. نه، نگذارید که درد بکشد،‌ نگذارید در برابر چشمان ما قتلی دیگر صورت گیرد. ما نمی‌خواهیم فلان کارگردان از قتل‌های زنجیره‌ای بگوید، آن هزینه‌ی کلان را بدهید تا مرگ هنرمندان‌مان بدون درد صورت گیرد. آقایان،‌ بانوی تأتر ما مهین اسکویی درد می‌کشد. همه‌ی وجودش را درد گرفته. می فهمید؟ درد را می‌فهمید؟..."

با اینکه به نظرم آقای حسینی خیلی احساساتی نوشته، و شاید هنرمندان دیگر و شاگرداشون گناهی نداشته باشن و هر کدام در چنبره‌ی گرفتاری‌های خود غرقن و وظیفه‌ی دولت رو در نظر نگرفته،‌ ولی باز حقایقی در اون هست که تن آدم از خوندش می‌لرزه...
( منظور از سه‌خواهران اسکویی رو در نوشته‌ی آقای حسینی متوجه نشدم. کیان؟)

3- دیشب تو اخبار رئیس‌جمهورک را نشون می‌داد که با هیئت دولت و بزرگان قوم دور میزی نشسته و داره برای فیلم‌ها تعیین تکلیف می‌کنه! جلسه‌ی شوراي عالي انقلاب فرهنگي بود.
"هر فیلمی که لیبرالیسم، فمینیسم،‌ سکولاریسم،‌ بی‌دینی، سیگار،‌ مشروب و مواد مخدر و.... رو به‌طور ضمنی تبلیغ کنه ممنوعه."
هر فیلمی که دین رو زیر سوال ببره ممنوعه! هر فیلمی که فلان باشه ممنوعه! هر فیلمی که بیسار باشه ممنوعه!
رئیس‌جمهورک محبوب‌ما، یهو بگو اصلا فیلم نشون ندید و دائم یه آخوند سخن‌رانی کنه. آخه این‌طوری‌دیگه چیزی از فیلم‌ها باقی نمی‌مونه.
هر دیالوگی که فکری توش هست ممکنه ازش تبلیغ برای اون چیزایی که گفتید برداشت بشه.
اصلا فیلم چیه عزیزم!
روضه‌ی علی‌اکبر از هر فیلمی فیلم‌تره... بی‌خطر هم هست.

4- بابا، اینا به خودشونم رحم نمی‌کنن.
دم افطار کانال سه برنامه‌ای داره که زن‌وشوهرهای جوونی که تو همین امسال ازدواج کردن، مذهبی‌ان و پیش‌رهبر عقد کردن، میارن و باهاشون گپ می‌زنن. مجری این برنامه تا چندروز پیش فرزاد حسنی بود. فرزاد حسنی هنرپیشه‌هم هست. خیلی با استعداد و اگه توهین تلقی نشه از ازون تخم ولد چموش‌هاست:) وسط صحبتاش با زن‌وشوهرهای اسلامی کلی شوخی می‌کرد، آیه‌ی قرآن می‌آورد و شیرین‌زبونی می‌کرد . به طوری که دیده بودم حتی مخالفین روزه و رژیم لحظاتی مشتاقانه برنامه‌شو نگاه می‌‌کنن و می‌گن عجب این فرزاد حسنی پدرسوخته‌‌ست!
چند شب پیش، شبی که فرداش روزه‌ی کلیمیان بود(یوم کیپور یا عید پسح) جناب فرزاد خان حواسش نبوده و می‌گه امشب شب نزول توراته!
و همین جمله سبب می‌شه که خیلی راحت برش دارن. و کسی رو جاش گذاشتن که گرچه اونم بچه‌پررو و زبون‌بازه اما این برنامه بیشتر بیننده‌هاشو از دست داد.
حالا گیریم فرزاد اشتباه کرده. نمی‌دونم، شاید اومده بگه قرآن،‌ گفته تورات. نباید که از هستی ساقطش کنن. اون بی‌چاره که به هر ساز اینا رقصید!
لابد تموم قراردادهاشو لغو می‌کنن و...

قبلا با مجری‌های زیادی این‌کارو کردن، آتش‌افروز و شهریاری که بسیار محبوب بودن به راحتی برشون داشتن. حتی به مجری‌های برنامه‌ی کودکان هم رحم نکردن. یادمه هر مجری که در دل بچه‌ها جایی باز می‌کرد فوری برش می‌داشتن و جاش یکی دیگه می‌ذاشتن.
راحت بگم این رادیو تلویزیون ما انگار مرض داره... اولش یه آدمو الکی اونقدر بزرگ می‌کنه که طرف خودشو گم می‌کنه که کــــــی هست! بعد یهو همچین با مغز می‌زنتش زمین که انگار هیچوقت نبوده..

پ.ن. فرزاد حسنی از زاویه‌ی دید خوابگرد عزیز


5- احمدرضا احمدی شاعر خوبمون به علت بیماری قلبی از روز 26 مهر در بخش سی‌سی‌یو یکی از بیمارستان‌های تهران بستری‌ست.
امیدوارم خوب بشه. احمدی متولد 1319 ست. چرا هنرمندای ما این‌قدر زود پیر می‌شن!


6- شوخی سی‌بایی
در شرکتی که سی‌با توش کار می‌‌کنه ماه رمضون تقریبا کارا خوابیده.
چندروز پیش سی‌با می‌بینه که کسی مأموریت مهمی در شهرستان رو نمی‌ره و خیلی کارا وابسته به این سفره.
با اینکه وظیفه‌ش نبوده، داوطلبانه به این سفر می‌ره. با موفقیت برمیگرده.
فرداش مدیر عامل برای تشکر شخصا به اتاق سی‌با می‌ره.

مدیرعامل با خنده: مهندس( آره، می‌خوام پز بدم سی‌با مهندسه!) دستت درد نکنه! خیلی کارامون جلو افتاد.
سی‌با: خواهش می‌کنم.
مدیر عامل: ایشالله از خجالتت در میاییم.( مثلا حق مأموریتی،‌ پاداشی، چیزی...)
موقع رفتن از اتاق ناگهان چیزی به خاطرش می‌رسه!
با تعجب: مهندس،‌ چه جوری راه به این دوری رو رفتی و اومدی و روزه‌ت نشکست؟!!!
سی‌با با خنده: روزه‌ی ما خیلی محکمه. مگه به این راحتی‌ها می‌شکنه!!
- چطور؟!!
ـ جنسش نشکنه!
مدیر عامل که ادعای حزب‌اللهی‌گریش می‌شه با حالت عصبانی داره از در می‌ره بیرون که...
سی‌با: حتی با خوردن هم نمی‌شکنه...

نتیجه این شد که نه تنها برای سی‌با پاداش ننوشت ،‌ که احتمالا حقوق اون روزش هم منتفی شده. براش غیبت زدن:)))
آخه سی‌با جان، این چه شوخی‌یی بود که تو کردی؟ حالا جمله‌ی اول هیچی،‌ اون دومی چی بود گفتی؟:)
با اقتصاد خانواده بازی می‌کنی؟:)

۷- درگیری خشونت‌بار در دانشگاه نجف‌آباد اصفهان...


۸- رویا صدر( بی‌بی‌گل خودمون) کتابی نوشته در مورد طنز بعد از انقلاب. تموم کتاب‌ها و مجلات طنز بعد از انقلاب رو بررسی کرده. روزنامه‌ای که درباره‌ش نوشته گم کردم. برم پیداش کنم بعد بقیه‌شو بنویسم:)

۹- کانال ماهواره‌ای آپادانا گاهی برنامه‌های خیلی خوبی نشون می‌ده.
چند روز پیش برنامه‌ای رو از نصفه دیدم در مورد فیلم‌های ایرانی از آغاز تا زمان انقلاب. اسم برنامه رو نمی‌دونم. ولی فیلم‌های کارگردان‌ها و هنرپیشه‌های معروف رو بررسی می‌کرد و از هر فیلم تیکه‌ای هم نشون می‌داد. در تیتراژ پایانی اسم تهیه‌کننده و کارگردان رو کامران نوزاد و ستار دلدار نوشته بود.
امیدورام دوباره نشونش بدن! البته از قبل خبر بدن که به دیگران خبر بدیم و خونه بمونیم:)

۱۰ ۳۱ تیر ماه در مورد سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی نوشتم که در حال حاضر از فعالترین سندیکاهای کشوره.
حالا اونا در تدارک اعتراض‌های گسترده‌تری هستن ...از اون‌ها حمایت کنیم!
در سایت آشوب:

۱۱- آقا،‌چقدر من گفتم بوش از اوناست. گفتید نه:)

نظرها(86)

  2005-10-17  

1- دریغا انسان
که با درد قرونش خو کرده بود،
دریغا!

این نمی‌دانستیم و
دوشادوش
در کوچه‌های پر نفس ِ رزم
فریاد می‌زدیم...
(شاملو)

2- کلارا زتکین
همه‌ی ما باید خانم زتکین رو بشناسیم.
چون او کسی بود که در سال 1910 پیشنهاد کرد که هشتم مارس، به پاس تظاهرات وسیع زنان کارگر در سال 1900، روز جهانی زن اعلام بشود و شد.
کلارا کسی‌ بود که همراه با روزا لوکزامبورگ و لیبکنخت حزب کمونیست آلمان رو پایه‌ریزی کرد.

کلارا که نام فامیل خودش آیزنر است در سال 1857 میلادی دنیا آمد. خانواده‌ای روشنفکر و آزادی‌خواه داشت.
در جوانی تحت تأثیر اندیشه‌های لیبکنخت بنیان‌گذار حزب سوسیال‌دموکرات آلمان قرار گرفت.
در آن زمان هنوز پیوستن زنان به یک حزب سیاسی در اروپا عملی بسیار شجاعانه بود، و او عضو شد.

وقتی که حزب توسط صدر‌اعظم وقت آلمان" بیسمارک" غیر قانونی اعلام شد، کلارا و هم‌فکرانش شروع به فعالیت زیر‌زمینی کردند.
در همان زمان کلارا عاشق نجاری روسی به نام"اوزیپ زتکین" شد و کلارا از آن زمان نام‌فامیل همسرش را برگزید.( ای مرد ذلیل!)
آنها به ناچار در سال 1882به فرانسه گریختند. آنها با فقر و نداری روزگار ‌می‌گذراندند.به طوری که هر دو پسر تازه‌به دنیا‌آمده‌شان به بیماری سل مبتلا شدند.

در سال 1886 کلارا با دو فرزندش به آلمان بازگشت و بدون درنگ فعالیت‌های سیاسی و احتماعی خود را شروع کرد.
او از اینکه کارگران زن مجبور هستند که شش روز در هفته و هر روز 14 ساعت کار طاقت‌فرسا بکنند و جز پول کمی که فقط برای خرید سیب‌زمینی و چند تکه نان کفاف می‌داد چیز دیگری عایدشان نمی‌شد، زجر می‌کشید.

او که پی برده بود که تنها چاره‌ی کاگران سازماندهی و آگاهی‌ست، سخن‌رانی‌هایی را در این ارتباط و همینطور در مورد نقش زنان در صنعت ترتیب داد.
گاه مخاطبین کلارا به هزاران نفر می‌رسید.

کلارا با "فردریک انگلس" فیلسوف معروف آلمانی دوست صمیمی بود و با نظرات او در کتاب‌های" منشأ خانواده" و" مالکیت خصوصی" موافق بود.
اوهم عقیده داشت" ستم زنان ناشی از ظهور مالکیت خصوصی‌است."

کلارا در سال 1889 به فرانسه رفت و در کنگره بین‌الملل دوم(سوسیالیست) شرکت کرد و حاصل تلاش‌‌های ضد جنسیتی او در این کنگره٬ نیل به حق رأی و دستمزد برابر برای کار برابر برای زنان بود.

این مبارزه بعدا توسط زنان دیگر با هر عقیده و مرام و مسلکی ادامه پیدا کرد . همچنین روز جهانی زن (هشتم مارس) را همه مردم و حتی بعضی از دولت‌ها به رسمیت شناختند.
در سال 1919 لیبکنخت و رزا لوکزامبورگ، همرزمان کلارا بعد از تحمل شکنجه‌های شدید٬ به طرز فجیعی کشته‌شدند و کلارا سوگنامه‌‌‌ی معروفش را به یاد دوستان‌ جان‌باخته‌اش نوشت.

کلارا زتکین با لنین رهبر انقلاب اکتبر هم روابط صمیمانه‌ای داشت.

در سال 1932 کلارا زنی بیمار و ناتوان و نابینا شده بود. حزب نازی او را به مرگ تهدید کرده بود. با وجود این بجران شدید جسمی٬ کلارا در اجلاس ریچستاک آلمان بیش از یک ساعت ایستاده سخن‌رانی کرد. او گفت:"آرزو می‌کنم زنده باشم و آلمان سوسیالیست را به چشم(!) ببینم!"
او همچنین فاشیسم را به عنوان درنده‌خوترین شکل حکومت سرمایه‌داری انحصاری محکوم کرد و گفت:"جریان‌های ضدفاشیست نباید رنج مضاعف میلیون‌ها زن را که ناشی از نابرابری جنسی‌است نادیده بگیرند."
کلارا زتکین این فمینیست واقعی در سال 1933 چشم بر جهان فروبست.
یاد این زن شجاع و مبارز را گرامی می‌داریم...

( زندگینامه‌ی کلارا زتکین خلاصه‌ایست از مطلب سهیل آصفی که در روزنامه‌ی شرق چاپ شده.)

3- بارها شنیدم که فمینیستی می‌گه که به‌خدا من سیاسی نیستم! فقط یه فمینیست بی‌آزارم.
نمی‌دونم چطور ممکنه زنی یا مردی فمینیست باشه اما به مناسبات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و... موجود در جامعه که باعث آزار و اذیت و همینطور تبعیض بین زنان با دیگر اقشار می‌شه اعتراض نداشته باشه و فعالیتی نکنه. نمونه‌ش همین خانم زتکین!
اصلا همین سیاست‌هاست که باعث بروز مشکلات می‌شن و تا این سیاست‌ها عوض نشن امکان نداره فمینیست‌ها به هدفشون برسن.
چطور ممکنه وقتی در قانون اساسی و یا قانون کار مملکتی این‌همه اشکال هست بگیم ترو خدا بیایین به زنا حقوق برابر بدین و جان من زن‌ها رو هم برای پست‌های مدیریتی در نظر بگیرید و مرگ من این‌قدر برای بعضی از رشته‌ها محدودیت جنسیتی نذارید و منو کفن کردید این‌قدر اذیتمون نکنید و... بذارید هر جور می‌خواهیم لباس بپوشیم و...
تو وقتی می‌گی روسری نباید اجباری باشه با یه حکومت در افتادی! وقتی قانون می‌گه فقط گردی صورت و مچ‌دست و پا مجازه معلوم باشه چطور می‌تونی بگی من در چارچوب قانون حرکت می‌‌‌کنم ولی روسری بده!

یا خیلی ببخشید من چطور ادعای فمینیست بودن و برابری زنی رو باور کنم که موقع نماز خوندن و راز و نیاز با خداش،‌ میاد چادر سرش می‌کنه و پشت سر آقایون نماز می‌خونه؟ اگر معتقده که زن و مرد برابر آفریده شدن،‌ چطور می‌تونه قبول کنه که مرد بی‌حجاب و مثل زندگیش لباس بپوشه ولی خودش که تو زندگیش هفت‌قلم آرایش می‌کنه و معتقده که خدا هم همه‌جا هست .موقع نماز میاد لاک و آرایششو پاک می‌کنه و چادر می‌پوشه نماز می‌خونه،‌ تازه اونم پشت سر مردا...

پ.ن.
اون چه‌طور فمینیستیه که مذهبی رو قبول داره که یک مرد می‌تونه در عین‌حال 4 زن عقدی و بی‌نهایت زن صیغه‌ای داشته باشه؟(اسلام)
یا مذهبی که بلند خواندن دعا برای مرد آزاد است و برای زن مکروه( دعای یهودیان جلوی دیوار ندبه)
یا مذهبی که راهبه‌ها و کشیش‌ها باید در تمام لذات دنیوی رو بر خودشان ببندن!(مسیحی)
اصلا استغفرالله(و اتوب و علیه!) چرا خدا هر124000پیغمبرشو از آقایون انتخاب کرد؟!
(جوک: از یه همشهری پرسیدن پیغمبر زن نداریم؟ گفت: چرا نداریم؟ پیغمبر اکرم پس چیه؟)
عزیزان من، تعارف نداریم! برای گرفتن حقوق زنان باید به قوانین غلط حکومتی اعتراض کرد. باید به قوانین قدیمی مذهبی اعتراض کرد. این قوانین برای یک دوره‌ی تاریخی معین نوشته شدن نه برای حالا. اون‌موقع مردم قبولش کرده بودن(حالا یا دل‌بخواه و یا زوری... شاید یه زمانی این قوانین خوب و لازم شمرده می‌شده).

من باور نمی‌کنم. یا یه جای کار این‌جور فمینیست‌ها می‌لنگه و داره مارو گول می‌زنه و یا خیلی متظاهره و آدم ناصادق مطمئنا مبارز هم نیست.

به نظر من یه فمینیست حتما برای خودش باید یه جهان‌بینی داشته باشه. باید از نظر سیاسی و اقتصادی یه مدینه‌ی فاضله‌ای برای خودش داشته باشه!
من نمی‌گم کمونیستم خوبه یا سرمایه‌داری یا...
همون‌طور که وقتی امروز دکتر می‌ریم نسخه‌ش با نسخه‌ی پارسالش فرق می‌کنه( داروهای جدیدی به‌بازار اومده و کشف‌های جدیدی برای معالجه شده)برای جامعه‌ی امروز هم نمی‌شه نسخه‌ی قدیمی نوشت... ولی باید از هر ایدئولوژی چیزای خوبشو بگیریم.
نمی‌دونم چرا یه عده می‌ترسن اگه اسم عدالت اجتماعی و برابری رو ببرن بهشون انگ کمونیستی بزنن. یا بهتر بگم کمونیسم رو با طاعون یکی می‌دونن.
از انگ‌ها و اسم‌ها و ایسم‌ها نترسیم. هر کی حرف خوب زد، حرفشو قبول کنیم.

4- شیرین‌عبادی وکیل اکبر گنجی اعتراض کرده که چرا نمی‌ذارن موکلشو ببینه و ماه‌هاست ازش بی‌خبره!



خیلی از ما روزی نیست که به گنجی و گنجی‌ها فکر نکنیم.
نمی‌دونم چی به سرش آوردن.
یادتونه در اون زمانی که گنجی در اعتصاب غذا بود و نوشتن از گنجی شدیدا مد بود یه عده نوشتن که تا گنجی آزاد نشه دیگه وبلاگ نمی‌‌نویسن؟
خوب دیگه، احتمالا گنجی برای یه عده دمده شده... تا موجی جدید بیاد و بپرن روش...(عده‌ی کمی اینطورن ها...)

5- وقتی نظرخواهی مطلبی که آقای بلوچ درباره‌م نوشته بود و توش یکی از پست‌های قدیمی‌مو معرفی کرده بود باز کردم کامنت‌های مدیار عزیز (مجتبی‌سمیعی‌نژاد) رو دیدم(۲-۳-۲۴). همون کامنتی که مدیار خبر داده بود که سه‌نفر از بلاگرها رو گرفتن.
بعد از اون سه، مدیار دستگیر شد و....

6- نمی‌دونم چی شده که دختر‌بس دیگه نمی‌نویسه...

7- گوشه‌هایی از خاطرات امید حبیبی‌نیا در زندان( سال 67)...

8- کسی از پوپک گلدره( بازیگر سریال داستانی‌های شیرین دریا و همین‌طور مزرعه‌ی کوچک) خبری داره؟ از حالت کما خارج شده؟
فقط می‌دونم در بیمارستان مهر بستریه. امیدوارم تاحالا خوب شده باشه.

9- تو این همه خبر بد،‌ خوندن نوشته‌های دلنشین تیلا ادر مورد نی‌نی‌ش به آدم نشاط می‌ده!...
همین‌طور چرتینکوف و بقیه‌ی مامانایی که تازه نی‌نی‌دار شدن:)
پ.ن.
ای‌بابا، بچه‌ی ناز تیلا رو چشم زدم. الان رفتم دیدم نوشته مریضه:(


10- و خوندن شعر زیبای یوزپلنگانی که با من دویده‌اند بیژن نجدی در وبلاگ و حسرتی...


۱۱- تاحالا چندنفر ازم پرسیدن که چرا رنگ نوشته‌های وبلاگم قرمزه؟ این‌جوری چشماشون درد می‌گیره... و من همیشه جواب دادم که قرمز نیست و قهوه‌ایه و رنگشم من انتخاب نکردم. کسی که این قالبو برام ساخته این رنگو گذاشته. چشمارو هم اذیت نمی‌کنه.
حالا که به میمنت و مبارکی یه مانیتور LCD خریدم می‌بینم برای خودمم فونت‌ها قرمز میاد و چشامو در میاره:) بهتره مشکیش کنم.

۱۲- امروز تو اخبار ساعت ۸:۳۰ کانال دو، هر شهری رو نشون می‌داد توش یه خبرایی بود.
اون از انفجار اهواز... بعد شلوغی و شورش در قشم. بعدترش اعتراض کارمندای کتابخونه‌ها در تهران و بعد کارگرا و....

۱۳- توجه توجه: طبق آخرین اخبار این پینگ‌هایی که اعصاب همه را خط‌خطی کرده عمدی نیست و سهوی است(جفتش یکیه)... از پناهگاه (حالت دفاعی)خارج شوید.

نظرها(127)

  2005-10-16  

درس و کار بیرون و کار خونه دیگه کمتر مجالی برام می‌ذاره به اینترنت برسم.
از اکانت نصف‌شبانه‌ی بدون فیلترم هم درست و حسابی نمی‌تونم استفاده کنم.
امروز از کلاسم زدم که بمونم و اقلا کامنت‌هامو بخونم.
ساعت ۱۰ اینترنتم قطع می‌شه. یعنی ۵ دقیقه دیگه!
از طریق کامنت نرگس، پرتاب شدم به وبلاگ آقای بلوچ.
و از اونجا به شهرگان...
از شدت ذوق و همینطور شرمندگی اشک به چشمام اومد...
نمی‌دونم چطور تشکر کنم.
ممنونم آقای بلوچ.

((در وبلاگ آباد زیتون نام شناخته شده و وبلاگ معروفی است.
این اسم که یک اسم مستعار است چنان جا افتاده که با صاحب وبلاگ یکی شده .
زیتون در ایران زندگی می‌کند و هیچ اطلاعی جز اطلاعاتی که خودش با شیطنت و
بازیگوشی ماهرانه در اختیار می‌گذارد راجع به نویسنده‌ی وبلاگ ندارم.
این اطلاعات گاه او را دختری جوان و شاداب و بازیگوش و بی خیال می‌نماید
و زمانی زنی جا افتاده و سرد و گرم چشیده که با هوشیاری شهرزاد قصه گو وبلاگش را می‌چرخاند.
اگرآرشیو وبلاگش را زیر و رو کنید او را با چهره هایی متفاوت خواهید دید و این را من با بار منفی نمی‌گویم.
شهرت همه جا همراه دردسر است و زیتون هم از این قاعده مستثنی نیست.
در ستون نظر خواهی او که گاهی ده‌ها کامنت نوشته می‌شود بحثهای زیادی درمی‌گیرد.
روش زیتون در نوشتن و به روز کردن وبلاگش روشی خاص خود اوست که گاهی
وبلاگیست‌های دیگر وقتی می‌خواهند با روش عددی یا حروفی پستشان را بنویسند به او اشاره می‌کنند.
زبان زیتون زبان محاوره‌ای و مسائلی که مطرح می‌کند بیشتر مسائل اجتماعی است.
اما مگر می‌شود امروزه آنهم در کشوری مثل ایران حد فاصلی بین سیاست و سایر رشته ها مشخص کرد؟
به همین خاطر حتی او که مسائل روزانه را مطرح می‌کند گاه مورد ضرب و شتم واژه‌ای دوستان
سیاسی و سیاسی کار قرار گرفته ساعتها مجبور است یقه خود را قبل از خفه شدن یا پاره شدن
با صبر و حوصله و متانت بیرون بکشد.
در اینموارد مسائل همیشه به همین ظرافت پیش نمی‌رود و در مورد مسائلی او عکس‌العملهای
محکم از خود نشان می‌دهد که عده‌ای طبعاً به خیل مخالفانش می‌پیوندند.
زیتون بچه، دختر، جوان، زن و آدمی نا آرام است که همه جا حضور دارد.
دغدغه های او آینه‌ای است که شهر را نشان می‌دهد
.))

((زیتون وبلاگ خودش را با این پست شروع کرد و از آن پس درد دلهایش به او امکان اینکه
پستی به این کوچکی داشته باشد نداد.
همانطور که در مورد وبلاگ مجید زهری گفتم در یک ستون بررسی همه جانبه یک وبلاگ
امکان پذیر نیست. هدف این ستون هم چنین تلاشی نیست.
با این مختصر که بیشتر نگاه من است به وبلاگی که معرفی می‌کنم میخواهم
برشی از یک وبلاگ را به شما نشان بدهم تا با داشتن آدرسش بروید سراغش.
زیتون که مدتهاست پستهایش را با شعری از شاملو شروع می‌کند
یکی از همین وبلاگهاست که می‌توانید از آن در آدرس:
http://www.z8un.com دیدن کنید.
او در پستهایش به افراد و وبلاگها لینک فراوان می‌دهد و زندگی وبلاگی و روزمره را گره می‌زند.
از آنجایی که پستهایش طولانی است و هر کدام را که آدم انتخاب کند زاویه‌ای و حرفی
در آن برجسته است.
من با روش شیر یا خطی پستی از صدها پست او را انتخاب کرده به عنوان نمونه برایتان نقل می‌کنم.
این پست آن مزه‌ی نمونه‌ای را به شما خواهد داد و شما با آن می‌دانید که
آیا جزو مشتریان وبلاگ زیتون هستید یا نه:
))

((دیده‌ام که هم چپ و هم راست برای زیتون کارد تیز می‌کنند.
در وبلاگ آباد هم خیلی ها که کارد به دست نیستند برای زیتون دندان قروچه می‌روند.
من هر وقت فرصتی دست می‌دهد سراغ وبلاگش می‌روم و از جریانات تهران با خبر
می‌شوم گاهی بین خطوط پستهایش را می‌خوانم گاهی خود خطوط را.
در من احساس شیرینی را زنده می‌کند اگر از «سبیل باروتی» نمی‌ترسیدم
می‌گفتم در من عاشق شدن را بیدار می‌کند.
و بدینسان تا هفته‌ی دیگر شما را به زیتون و زیتون را به حوادث ریز و درشت می‌سپارم
. ))

پ.ن.
مجبور شدم جمله‌ها رو تکه‌تکه کنم. آخه وبلاگم رفته بود اون زیر...

نظرها(19)

  2005-10-14  

1- من همیشه اینجا بوده‌ام
من همیشه از پس این چشم‌ها نگریسته‌ام
گویی که بیش از یک عمرست
گویی که بیش از یک عمرست...
گاهی از انتظار خسته می‌شوم
گاهی از اینجا بودن خسته می‌شوم
آیا همیشه همین‌جور بوده؟
آیا هیچ‌وقت شده جز این باشد؟...
آیا هیچ‌وقت از انتظار خسته‌می‌شوی؟
آیا هیچ‌وقت از اینجا بودن خسته می‌شوی؟
نگران نباش،‌ هیچ‌کس تا ابد زندگی نمی‌کند.
هیچ‌کس تا ابد نمی‌ماند...
( از ترانه‌های پینک‌فلوید)


2- شنیدم خانم پیری در یکی از بیمارستان‌های نزدیک میدون آرژانتین بستریه و هیج ملاقات‌کننده‌ای نداره.
بیشتر از هشتاد‌سالشه. هفت‌تا بچه‌ی نسبتا مرفه داره. اما نه در ایران، که هر هفت‌تا خارج‌از کشور زندگی می‌کنن.
خیلی سخته که آدم در حالیکه خیلی کسا رو داره ولی در عین حال در موقع نیاز هیچ ندارتشون. من بچه‌هاشو ملامت نمی‌کنم که مطمئنم هر کدوم کلی گرفتاری دارن، ولی دلم برای خانمه خیلی سوخت. همه منتظر مرگشن. ولی نگاهش می‌گه هنوز زندگی رو دوست داره.
به طور داوطلبانه یه شب پیشش موندم. اغراق نمیکنم . تا صبح چشاش به در بود... حالش خیلی بده. و حتی نمی‌تونه حرف بزنه...

3- تو بیمارستان کتابی برده بودم به اسم" توران،‌ تندیس و تن". نوشته‌ی فریده‌ گلبو.
تموم 300 صفحه‌ش رو تا صبح خوندم.
داستان زنیه به اسم توران که تا موقع جوونی گرفتار سخت‌گیری‌های پدرش بوده و بعد که عاشق یه پسر بی‌پول(ارسطو) می‌شه به زور به یه مرد پولدار شوهرش می‌دن . شوهری با فاصله‌سنی زیاد و بداخلاق‌تر و بدبین‌تر از پدر.
پسر فقیر ولی خوش‌تیپ با دختر‌خاله‌ی توران(مرضیه) ازدواج می‌کنه و وضعش روز به روز بهتر می‌شه. ناهید همسایه‌ی دیوار به دیوار توران و مرضیه با توران روابط خانوادگی نزدیکی پیدا می‌کنن. شوهر توران به سختی بیمار می‌شه و توران مثل یک خدمتکار شبانه‌روز در خدمتشه.
شوهر توران می‌میره . رفتار توران کمی تغییر پیدا می‌کنه و بعد از چهلمش غیبش می‌زنه. همه فکر می‌کنن که توران با خواستگار قبلیش که الان شوهر دختر‌خاله‌شه و اتفاقا اونم غیبش زده سرو سری به هم‌زده. در صورتیکه توران به بم،‌ شهر زادگاهش، رفته و دو بچه‌رو به فرزندی قبول کرده و....

موقع خوندن داستان همه‌ش می‌گفتم این قصه که احتیاج به 300 صفحه پرگویی نداشت! ولی خوب، همین که من تا آخرش خوندم نشون می‌ده کتاب حتما یه گیرایی‌هایی داره:)
وقتی می‌دیدم که خانم گلبو به راحتی بدون اینکه هر کلمه‌ش مورد تجزیه‌و تحلیل و قضاوت قرار بگیره کتابشو نوشته بهش حسودیم شد:)
مثلا یه جا به دختر توران(فرانک) که از شوهرش طلاق گرفته می‌گه بیوه!
من یه‌بار دچار این گناه بزرگ شدم. نمی‌دونید چقدر فحش خوردم. که آره! زنی که طلاق گرفته مطلقه حساب می‌شه نه بیوه!
کلا هر جمله‌ی این کتابو می‌خوندم دچار این استرس می‌شدم که اگه من این جمله‌رو تو وبلاگم می‌نوشتم چقدر فحش و توهین می‌شنیدم...
فکر کنم دچار مالیخولیا شده بودم:) شایدم جو وبلاگستان خیلی بی‌رحم شده.
تازگی‌ها روزنامه هم می‌خونم همین‌جوری می‌شم. هر کلمه‌ای رو می‌بینم که اشتباه نوشته شده یا بی‌جا به‌کار برده شده پیش خودم می‌گم خوبه که طرف اینو تو وبلاگش ننوشته و یا خوبه که زیر هر ستون روزنامه نظرخواهی نداره و گرنه....( از یه لحاظ هم خوبه که آدم همیشه تنش بلرزه:)....)

4- فیلم گیلانه رخشان بنی‌ اعتماد رو هم دیدم. ا بنی‌اعتماد و محسن عبدالوهاب هر دو باهم فیلم رو کارگردانی کرده‌ن. ولی همه فیلم رو به اسم بنی‌اعتماد می‌شناسن..
زنی ساده و مهربون و زحمتکش به اسم گیلانه( فاطمه‌ی معتمد‌آریا) در یکی از روستاهای شمال کشور سرپرست خانواده‌شه.
دخترشو شوهر داده به مرد تهرانی و تصمیم داره به زودی برای پسر خوش‌تیپش اسماعیل(بهرام رادان) هم زن بگیره. دختری هم نشون کردن. او مشغول ساختن یک مغازه‌ی کته‌کبابیه تا وضع زندگیش بهتر بشه.
اما... جنگه و اهالی روستا باید پسراشونو روونه‌ی جبهه کنن. پس اسماعیل هم می‌ره چنگ.
دختر گیلانه (می‌گل، با بازی باران کوثری دختر خود بنی‌اعتماد)روزای آخر حاملگیش رو می‌گذرونه و از شوهرش رحمان که سرباز فراریه خبری نداره. اصرار می‌کنه که با این وضعش برن تهران ببینن چی بر سر رحمان اومده که حتی به تلفن جواب نمی‌ده.
توی راه رفتنشون خانواده‌های تهرونی رو می‌بینیم که به خاطر موشک‌بارون از شهر زدن بیرون و توی جاده با چه وضعی چادر زدن. اضطراب بر همه‌جا حکم‌فرماست.
وقتی می رسن تهرون می‌بینن که خونه‌شون خالبه. رحمان رو گرفتن و بردن جبهه. و پسرعموش اسباباشونو برده خونه‌ی خودشون...
بعد فلاش فوروارد می‌شه به 15 سال بعد. اسماعیل از جنگ برگشته، موجی و معلول! کمر به پایین فلج شده و گاهی از لحاظ عصبی هم اونقدر قاطی می‌کنه که حتی مادرش رو،‌ که شدیدا پیر و فرتوت شده به دیوار می کوبه. نامزد سابقش با اصرار مادرش به پسر دیگه‌ای شوهر کرده و سه‌تا بچه داره. شوهر خواهر از جنگ سالم برگشته و نمی‌ذاره خانمش سری به شمال و خونواده‌ش بزنه.
تموم زحمات اسماعیل بر گردن مادرشه. ما توی فیلم شاهدیم که چه‌طور زندگی این زن روزبه روز بدتر می‌شه. کته‌کبابی که در حال ساخته‌شدن بوده از دست می‌ده و به جاش یه دکه‌ی سیگار‌فروشی دور‌افتاده براش می‌مونه.
تنها کسی که گاهی بهشون سری می‌زنه پزشکیه که خودشم جانبازه و درد این مادر و پسر رو درک می‌کنه.
بقیه‌ی فیلم به رسیدگی این مادر فداکار و زحمتکش به پسرش می‌گذره. زن در حالیکه پاهاش زیر بار فشار زندگی و مسئولیت خم شده پسر رو تر و خشک می‌کنه. از تخت روی ویل‌چر می‌گذاره. حمومش می‌کنه. لای انگشتای پای معلولش پودر می‌زنه مبادا زخم بشه و هنوز به امید داماد کردنشه...
او به هیچ‌وجه حاضر نیست جگرگوشه‌شو بفرسته به آسایشگاه جانبازان. (یه بار با اصرار گذاشته بوده و تن اسماعیلش پر از زخم‌های رختخواب شده بوده)
نامزد سابق اسماعیل هم گاهی با بچه‌هاش به دیدن گیلانه میاد و نگاهی حسرت‌بار به اسماعیل می‌کنه...

وقتی این فیلمو می‌دیدم بارها به جنگ و مسببینش لعنت فرستادم که زندگی چه جوون‌هایی رو ازشون گرفت. و بی‌اختیار به حال مادرش اشک می‌ریختم... به حال مادرانی که تعدادشون کم نیست و زندگی‌شونو دربست وقف پرستاری از معلولشون می‌کنن. دولت هم متاسفانه چندان کمکی نمی‌کنه.

5- فیلترینگ سایت‌ها و وبلاگ‌ها به شدید‌ترین حالت خودش رسیده. توی این ماه شاید بیست‌تا کارت از آی‌اس‌پی‌های مختلف خریدم و تقریبا همه‌شون بیشتر سایت‌ها رو فیلتر کردن. متاسفتانه خود فیلتر شکن‌ها هم فیلتر شدن.
این چند روز واقعا مستأصل بودم. بعد از دوسه روز که تهران بودم دیدم به هیچ‌وجه نمی‌تونم وبلاگمو باز کنم. تنها امیدم امید(حبیبی‌نیا) بود که با زحمت کامنت‌هامو تو یاهو کپی کرد و خوندمشون.
به طور اتفاقی یه کارت شبانه خریدم که فیلتر نبود( اگه تا حالا همه جا رو فیلتر باشه. چون بعضیا یه سایتی رو باز می‌کنن و نیم ساعت بعد فیلترش می‌کنن) دیشب با اشک ذوق در چشم بقیه‌کامنت‌ها رو خوندم و همین‌طور در کمال تعجب دیدم نوشته‌م در مورد ماه‌رمضون سروصدا به‌پا کرده. یه عده فکر کردن منظورم همه‌ی روزه‌بگیرهاست.
از یه طرف هم عزیزانی مثل نیک‌آهنگ کوثر که خودش هم اهل روزه‌ست لطف کرده وبهم لینک داده. ازش ممنونم... از همه‌ی شما ممنونم که سعی می‌کنید منظورمو همون‌طور که هست بفهمید.
دارم باعجله می‌نویسم... خیلی حرفا دارم بنویسم ولی این کارت فقط تا ده صبح اعتبار داره. و باید آنلاین شم و بفرستمش...
ببخشید که هیچوقت وقت نمی‌کنم غلط‌هامو درست کنم.


پ.ن.
۶- من از یکشنبه ۱۷ مهر چیزی ننوشته بودم. نمی‌دونم کی تو این چندروز پینگم کرده بود. مگه خودتون خانواده ندارید؟

۷- چقدر این سهراب کابلی لهجه‌ش شیرینه:)
بخصوص در اینجا که تعریف می‌کنه رفته خونه‌ی خاله‌ش و خاله‌ش داره مخشو می‌زنه که دختر‌خاله‌شو بگیره و...


۸- قانون اجباری شدن آزمایش پرده بکارت دختران قبل از ازدواج خیلی تحقیر‌آمیز و زشته. حتی اگه فقط حرف باشه و هیچ‌وقت به مرحله‌ی عمل درنیاد..
در موردش خیلی حرف دارم ... داره ساعت ده می‌شه و من دسترسیم به ادیتورم قطع...

نظرها(72)

  2005-10-09  


1- آداب روزه‌داری1
امروز برای خرید هفتگی رفتم فروشگاه بزرگی که معمولا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا می‌شه. از دم در یه چرخ‌ مخصوص خرید برداشتم و رفتم تو....
فروشگاه یه‌جوری به نظرم اومد. عین مزرعه‌ای که ملخ بهش حمله‌کرده باشه قفسه‌ها کچل کوچول بود.
اول رفتم سراغ قسمت قند و شکر که همیشه مملو از کارتن‌های قند و کیسه‌های یک کیلویی شکر بود. اما اون قسمت از فلان‌جای ملا هم پاک‌تر بود. حتی خبری از گونی‌های شکر فله‌ای که طرفدار نداره نبود.
بعد بدو رفتم سراغ قسمت گوشت و مرغ و ماهی. وقتی رسیدم دیدم سر یه بسته بال(!) مرغ که تنها گوشت سفید موجود در یخچاله دعواست...
قسمت سبزیجات خوردشده‌ی بسته‌بندی شده. اما دریغ از یه بسته سبزی قرمه یا کوکو و.....
تو قسمت پنیر فقط یه قوطی پنیر سه‌گوش مونده بود که عین ندیدبدید‌ها فوری برداشتمش و انداختم تو چرخ.
ماست نبود... شیر نبود... کره اصلاً... زعفرون ابداً...
با چرخ دویدم طرف عرقیات‌جات. از خانم‌هایی که تو اون قسمت ازدحام کرده بودن پرسیدم گلاب هست؟ خانمه گفت: منم دارم دنبالش می‌گردم... نیست...
نگرد. تا شعاع دوکیلومتر همه فروشگاه و مغازه‌های اطراف رو گشتم. نه گلاب پیدا کردم نه شکر نه زعفرون. باید بریم مرکز شهر طرفای بازار.
بعد ازم پرسید: آخی... تو هم نذری داری؟ میای با هم بریم.
گفتم: نه،‌ می‌‌خوام کیک درست کنم!
لبی ورچید و دور شد...
خلاصه سرافکنده با یه دونه پنیر سه‌گوشی که تازه دوسه‌تا خانم با حسرت نگاش می‌کردن در یه چرخ بزرگ رفتم سر صندوق. خانم‌های جلویی چرخ‌دستیاشون پرِ پر بود. دیده بودن مواد غذای گیرشون نمیاد، زنبیلشون رو پر کرده بودن از شامپو و پودر لباسشویی و ماکارونی‌های مارک متفرقه( ماکارونی تک هم نبود).. آرد،‌ زردچوبه، خمیردندون و هر چی که باقی مونده بود...

خدایا، این ماه رمضون برای هم‌دردی با فقراست؟ برای فهمیدن احساس گرسنگیه؟‌برای خالی داشتن اندرون از طعامه؟ برای اینه که پول یک وعده‌ی غذایی رو که نخوردی به مستحق بدی؟ فلسفه‌ش چیه؟

2- آداب روزه‌داری2
(داستان واقعی)
زندگی یک روز حاج‌آقا و حاج‌خانم درماه مبارک رمضون:
سحر:
‌حاج‌خانم ساعت 3 صبح بیدار می‌شه، جیش‌نکرده و دست‌و رو نشسته یکراست می‌ره سر یخچال. چند قابلمه و ظرفی که از دیشب آماده کرده در میاره. پلو و خورش رو می‌ذاره گرم بشه. باقالی‌پلو و مرغ رو هم همین‌طور.
زیر کتری چایی رو هم هکذا(چه کلمه‌ی غریبیه این هکذا)
می‌ره بالای سر حاج‌آقا، تکونش می‌ده.
- حاج‌آقا حاج‌آقا بدو الان اذون می‌گن. غسل هم باید بکنیم. دیر می‌شه. بعدا نگی نرسیدم زیاد بخورم ها... من رفتم حموم.
( توضیح: حاج‌خانم برای صرفه‌جویی جیش و دست‌ورو شستن رو گذاشته بود با غسل یه‌جا تو حموم بکنه !)

تا حاج‌خانم خودشو گربه‌شور کنه، آقا پا می‌شه و یک‌راست می‌ره سراغ قابلمه‌ها. یکی یکی بازشون می‌کنه تا مبادا حاج‌خانم غذای مونده‌ی افطاری دیشب رو بهش قالب کرده باشه. از روی رضایت تبسمی میکنه. دعواهای سال اول ازدواج کار خودشو کرده و دیگه خانم از این جرأت‌ها نداره!
بعد یه‌راست می‌ره تو حموم.
حاج‌خانم داد می‌زنه:‌ اوا حاج‌آقا خاک بر سرم. دیشب‌بست نبود؟
حاج‌آقا از ترس بیدار شدن بچه‌ها از جیغ‌وداد خانم می‌ره کنار. بعد فکری می‌کنه و میره پتو رو از سر بچه‌هاش می‌کشه کنار و می‌گه پاشید قرطی‌های بی‌دین‌!
یه پسرش 21 ساله‌ست و دانشجو. شیک‌پوش با ریش‌ای سه‌تیغه با این که اهل دین و روزه نیست از ترس از دست‌دادن پول توحیبی غر‌غرکنون پا می‌شه. دخترش هم که 17 سالشه و پیش‌دانشگاهی می‌ره و چندبار به خاطر نوع لباس‌پوشیدنش از طرف مدرسه اخطار گرفته بوده الکی می‌گه که امروز بهش روزه واجب نیست و تصمیم می‌گیره تا 12-13 روز این بهانه رو بیاره...
حاج خانم از حموم که در میاد میره سراغ سورو سات سحری. رادیو رو هم روشن می‌کنه.
سالاد و ماست و شله‌زرد و خرما و نون و پنیر و سبزی و کره و خامه و مربا و عسل و پلو‌های چرب‌و چیلی با یه‌عالمه زعفرون و قرمه سبزی رو می‌چینه تو سفره. با نگرانی نگاه می‌کنه چیزی کم نباشه. آهان حلوا مونده بود. حاجی حلوا رو خیلی دوست داره.
شربت پرتقال. کمپوت آناناس. زولبیا بامیه که حتما باید باشه.
چایی رو هم دم می‌کنه.
حاج‌آقا از حموم که درمیاد با همون حوله‌ش اول میاد سفره رو چک می‌‌‌کنه. با این که رضایتش جلب شده اما برای اینکه حاج خانم پررو نشه اخمی می‌کن و انگشت توی گوش کنان می‌ره لباس بپوشه.
پیژامه‌پوش میاد کنار سفره چهار زانو می‌شه.( به‌خاطر چاقی این‌جور نشستن براش سخته. اما می‌گه چون ائمه روی زمین افطار
می‌کردن توی این ماه روی زمین بشینه و سحری و افطار بخوره، ثوابش بیشتره!)

حاج‌آقا هی ساعتش رو نگاه می‌کنه و هی بشقابش رو پر می‌کنه از باقالی‌پلو با مرغ و پلو و قرمه‌سبزی ومی‌خوره.
چند لقمه نون‌پنیر سبزی به یاد مستضعفا و چند لقمه کره عسل به یاد یتیم‌ها و چند کاسه شله‌زرد به خاطر یاران امام‌حسین و حلوابه یاد حضرت علی و چندلیوان دوغ به یاد لبان تشنه‌ی حسین پشت‌بندش می‌خوره.
چند استکان چایی شیرین به زور می‌ریزه تو حلقش و... حاج‌خانم هم دست‌کمی از آقاشون نداره. (پسرشون به زور لقمه‌ای خورده و رفته خوابیده.)
دهان حاج‌آقا هنوز پره که یهو از رادیو صدای اذان به گوش می‌رسه. بدو بدو هر دو می‌دون طرف دستشویی و تف می‌کنن و مسواک می‌زنن. و می‌رن بخوابن.( وضو و نماز رو یادم رفت بگم)

حاجی و زنش با شکم‌های پرشون خوابشون نمی‌بره. حاج‌آقا بالشی روی بالشش اضافه می‌کنه. دکتر قلبش گفته سرش باید بالاتر از شکمش باشه. یواش یواش چشاش سنگین می‌شه و صدای خور و پف و گاهی صدای آروغ‌های حاجی نمی‌ذاره حاج‌خانم بخوابه.


صبح سرکار حاجی:
حاجی اول صبح کمی به کار و بار و حساب‌کتاباش می‌رسه. هر چی به ظهر نزدیک‌تر می‌شه بداخلاق‌تر می‌شه و دهنش بدبوتر. نمی‌ره دهنشو بشوره چون معتقده که بوی دهن روزه‌دار از گل‌های بهشتی خوش‌بوتره!(البته نزد خدا! چون نزد بنده‌ی خدا که این‌طور نیست)
سر شاگرداش داد می‌کشه. با مشتری‌ها بدرفتاری می‌کنه. بخصوص هر کی تر و تازه‌ست به نظرش آدم بی‌دین و لامذهبیه. وگرنه مثل خودش باید بداخلاق و شل‌و ول و دهنش هم بدبو باشه.
تموم معامله‌هایی که قراره پولی رد و بدل شه موکول می‌کنه به دوساعت بعد از افطار. چون معتقده با زبون روزه زیاد نمی‌شه دروغ گفت و چهارلاپهنا حساب کرد.

از اون طرف حاج خانم ساعت 10 از خواب پا می‌شه. می‌ره خرید و هر چی تو فروشگاه‌ها هست می‌خره میاره خونه. یخچال و فریزرش هم که از قبل از رمضون پرکرده از گوشت و مرغ و سبزی‌جات و پنیر و کره و... ولی خوب ممکنه کم بیارن.
کابینت‌هاش( و همینطور انبار)پر شده از روغن و برنج و حبوبات و قند و چای و شکر و...
بعد میاد شروع می‌کنه به پختن چند نوع غذا. عدس‌پلو، آش‌رشته، مرغ و سیب‌زمینی سرخ‌کرده، زرشک‌پلو، و خورش کرفس و...
در حین آشپزی به فکر شام و سحر فردا هم هست.
فکر می‌کنه کی ماه رمضون تموم می‌شه تااین‌قدر جلوی اجاق وای‌نسه.
یادش بخیر تا چندروز پیش فقط یه نوع ناهار می‌پخت و یه نوع شام.
شله‌زرد و حلواشونم داره تموم می‌شه فردا باید بپزه. یه شله‌زرد بزرگ نذری هم 19 رمضون دارن.
حاج آقا یه گونی برنج 30 کیلویی برای این‌کار گذاشته کنار. حاج‌خانم در افکارش غوطه‌ور می‌شه. کیا رو دعوت کنه برای کمک؟ حوصله‌خواهر شوهرشو نداره. اما باید دعوتش کنه تا بفهمه شله‌زرد خوب چطوریه. خودش شله‌زردش عین آب‌زیپو بود. دلش می‌خواد روز 19 بزنه تو پوز تموم فامیل. و هی غذا هم می‌زنه و ازین فکرا می‌کنه.

فشار حاج‌خانم حدود ساعت 1 می‌آفته.
حواسش نیست سر یخچال یکی دوقاشق شله‌زرد می‌خوره و تا یادش می‌اد می‌ره آب دهنشو تف می‌کنه. پیش خودش می‌گه کاش تا حواسم نبود یه لیوان هم آب می‌‌خوردم ها... بعد چندبار دهنشو آب می‌کشه.

حاج‌آقا ساعت 2 عین برج زهر‌مار میاد خونه. جعبه‌ی زولبیا بامیه رو پرت می‌کنه رو میز.
حاج‌خانم می‌دونه نباید اینساعتا بره دم ‌پر حاجی. حاجی اول همیشه می‌ره سر قابلمه‌ها و بعد دستشویی و بعد رختخواب... هنوز سرش به بالش نرسیده خوابش می‌بره. حاج‌خانم هم می‌ره رو تخت دخترش دراز به دراز می‌افته.
ساعت 4 هردوشون تقریبا تو حالت دیپ کُمان!

حاج‌خانم ساعت 5 سراسیمه پا می‌شه. ( با تموم حال بدش همیشه این ساعت فرشته‌ها بهش الهام می‌کنن که باید پاشه)هول‌هولی زیر غذاهارو گرم روشن می‌کنه. و شروع می‌کنه سفره چیدن:
شله‌زرد و حلوا و نون‌پنیر و سالاد و سبزی و خرمایی که به جای هسته توش مغز گردو گذاشته. زولبیا بامیه،‌ خربزه و هندونه و... می‌چینه تو سفره... بعد پلو رو می‌کشه با یه عالم زعفرون و زرشک‌هایی که با خلال‌بادوم و پسته تو روغن تفت داده شدن و مرغ درسته بریان و سیب‌زمینی سرخ‌کرده و خورش کرفس و عدس‌پلو و آش رشته با کشک و پیاز‌داغ فراوون و....
تلویزیون رو روشن می‌کنه. شجریان داره ربنا آتنا می خونه.
با عجله می‌ره حاجی رو بیدار می‌کنه. جاجی غر‌غری می‌کنه و میاد کنار سفره چتر می‌زنه.
هنوز باسنش به زمین نرسیده خانمش آب‌جوشش رو جلوش گذاشته. حاج‌آقا به‌یاد ضعفا روزه‌شو با آب‌جوش و خرما باز می‌کنه. اصلا نمی‌فهمه اذان زدن یا نه.
بعدش پلو خورون و خورش‌خورون و مرغ بالا اندازون شروع می‌شه. اونقدر ولع داره که حاج‌خانم می‌ترسه استخوان رون مرغ تو گلوش گیر کنه. می‌خورن و می‌خورن... اون‌قدر می‌خورن تا کنار سفره از حال می‌رن.
حاج‌خانم زیر لب به دخترش فحش می‌ده که کجاست بیاد سفره رو جمع کنه.
یکی یه کوسن می‌ذارن زیر سرشون و خوابیده سریال‌های آبکی تلویزیون مخصوص ماه‌رمضون رو نگاه می‌کنن. ساعت 7/5 حاج‌آقا باید یه سری به مغازه بزنه. موقع رفتن از حاج‌خانم می‌پرسه برای شام چی داریم؟

بعد از افطار تو مغازه:‌
حالا دیگه دروغ‌گفتن و قسم خوردن الکی مجازه. مشتریاش همیشه بعد از افطارباید بیان برای تسویه‌حساب.

حاج‌خانم هم در حالی‌که غر غر می‌کنه از جلوی تلویزیون پا می‌شه و می‌ره سور و سات شام رو راه بندازه و سر اجاق همینطور به فکر سحری فردا و شله‌زردی نذریشه که قراره از شدت خوش‌رنگی و خوش‌مزگی و پر ملاطی( شکر و زعفرون و دارچین و خلال‌بادوم و خلال پسته‌ی فراوون) چشم همه فامیل و در و همسایه رو از کاسه در بیاره.

..........

نظرها(175)

  2005-10-06  



1- اگرچه همه چیز را به دنبال خود کشیده‌ام،
همه‌ی حوادث را،
ماجراها را،
عشق‌ها را و رنج ها را
به دنبال خود کشیده‌ام
و زیر این پرده‌ی زیتونی‌رنگ که پیشانی‌ِ آفتاب‌سوخته‌ی من‌است پنهان کرده‌ام.
اما من هیچکدام این‌ها را نخواهم گفت
لام تا کام حرفی نخواهم زد
می‌گذارم هنوز چون نسیمی سبک از سر بازمانده‌ی عمر بگذرم
و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تأمل کنم،‌ رسوخ کنم
همه چیز را به دنبال خود بکشم
و زیر پرده‌ی زیتونی‌رنگ پنهان کنم.
همه‌ی حوادث و ماجراها را،
عشق‌هارا و رنج‌ها را
مثل رازی مثل سری پشت این پرده‌ی ضخیم به چاهی بی‌انتها بریزم،
نابودشان کنم
و از آن همه لام تا کام با کسی حرفی نزنم...
(شاملو)
- یه وقت فکر نکنید به خاطر اینکه توش زیتون داشت اینجا نوشتمش!
اصلا امروز (یعنی امشب) می‌خوام یه خورده به زیتون بپردازم:)

2- اومدم موهامو زیتونی کردم که هر کی بهم رسید بگه: ا...موهاتو زیتونی کردی؟:)
مُردم از بس ناشناخته‌م!

3- این گنجشک‌های بالکن ما خیلی پُررو شدن.
از وقتی خمیر‌های وسط نون‌باگت ریختم براشون، به هیچی‌دیگه لب نمی‌زنن.
به خرده‌ نون‌تافتون می‌گن اَه اَه این نون جوادا چیه؟ نمیان بخورن تا نون باگت بخرم. اون‌وقت هنوز نریخته جمع می‌شن روی نرده... گنجشک هم گنجشک‌های قدیم! قانع... کم‌رو...

4- پریروز تو یکی از خیابون‌خلوت‌های اطراف دیدم قالپاق یه پیکان گوجه‌ای در رفت و یارو هم نفهمید و همین‌طور می‌رفت. قالپاقش شبیه چرخ‌دوچرخه بود. استیل براق و درخشان.
بوق‌زنان و چراغ‌زنان بهش نزدیک شدم(تندهم می‌رفت لامصب...) تقریبا ته‌ خیابون فرعی بهش رسیدم.جلو که رفتم دیدم بعله، ازین پیکان‌ جواداست. ازینایی که سی‌دی و تسبیح و کله‌ی عروسک بهش وصله، با لوله‌اگزوز استیل و تودوزی با عکس هنرپیشه‌های ترکیه و... راننده‌شم ماشالله سبیل‌ازبناگوش در رفته. اول فکر کرد دنبالش افتادم. ترمز شدیدی کرد و با نیشِ باز عین تو فیلما از ماشین پرید پایین.
- چیه آبجی؟
ـ قالپاقتون افتاد اونجا( با دست اون‌دور دورا رو نشون دادم.)
عین قرقی پرید دور ماشینش گشت و دید یکی از قالپاقاش نیست. با کف‌دست کوبید رو پیشونیش! و تشکر‌کنان و قربون‌صدقه‌گویان همچین با سر و صدا دور زد و با سرعت رفت انگار دنبال باارزش‌ترین چیز زندیگیش می‌ره.
منم خوشحال از کار نیکی که کردم وارد بزرگ‌راه شدم و رفتم. دوسه‌کیلومتر بعد دیدم یه ماشینی بغل دستم بوق‌بوق می‌زنه( بوق‌ بود ها!!!....) گفتم خدایا چیکار داره. سرمو گرفتم طرفش؟
- آبجی واسه‌ی این لطفت ناهار مهمون ما باش... یه آبگوشتی باهم بزنیم.
حالا از من انکار بود و از اون اصرار. مجبور شدم یه جا بزنم تو یه فرعی:)
نمی‌دونست ما به کار نیک‌کردن عادت داریم:)) آره داداش...

5- افشاگری از یک شبکه‌ی خائن
رفتم یه کارت اینترنت ماهانه‌ی نامحدود از شبکه‌ی کرج-آنلاین(پیام گستر سابق) خریدم 18000 تومن وجه رایج مملکت.
اما لامصب جایی نیست که فیلتر نکرده باشه. اصلا به‌درد نمی‌خوره. تقریبا هر وبلاگی زدم بیاد فیلتر بود. سایت‌های خبری و حتی سایت‌های علمی هم فیلتر کرده.
قبلا این‌طور نبود. به چند تا دوست زنگ زدم گفتن به مسئول شبکه زنگ زدیم گفته: نظر کاربر شبکه(یعنی مردم) برای من یه‌قرون ارزش نداره و این دولته که برامون ارزش داره.
حکایت اون زن‌ِ اون زندانی سیاسی شد که ساواک مجبورش کرده بود جلوشون برقصه. بعد که ساواکی‌ها رفتن از شوهرش پرسید: چرا این‌قدر ناراحتی؟ مگه ندیدی مجبورم کردن! گفت: مجبورت کردن برقصی، اون چشم‌و ابرو بالا انداختنات دیگه چی بود!
حالا دولت به ایشون گفته چندتا سایت رو فیلتر کنه، اینم اومده خوش‌خدمتی‌رو تموم کنه زده همه جا رو فیلتر کرده. و دلش خوشه جمهوری‌اسلامی بهش جایزه می‌ده. حتی به فکر فروش خودشم نیست. می‌دونید این سالها به خاطر قیمت نسبتا ارزونش چقدر مشتری جلب کرده بود؟
شماره تلفنشم اینه:
کد کرج 0261....
۲۸۱۲۵۰۰

6- روزبه جان،‌ کار هر بز نیست زیتونی نوشتن:)

7- اصلا بعضی‌ها دست خودشون نیست. خوش‌سلیقه‌ن. بخصوص تو لینک دادن:) بلدن به چی لینک بدن:) بخصوص این وب‌-آورد...

8- لینک این عکس پسر مانتو‌پوش رو کیوان گذاشته تو نظرخواهیم... بابا شاید دوجنسیتی باشه.

9- کاشکی همیشه عید بود و همه‌جا جمکران...

10- امروز اصلا حواسم نبود ماه رمضون شروع شده. بیرون همه‌ش آدامس دهنم بود( حالا کلا زیاد آدامسی نیستم ها...)
وقتی می‌رفتم خونه موقع خرید اذان رو زدن و آقای مغازه‌دار گفت دیگه چیزی نمی‌فروشم می‌خوام افطار کنم، تازه دوزاریم افتاد چیکار کردم:)

11- شایان عزیز این شعر "بسی رنج باید ببرم در راه یاددادن کارهای خونه به سی‌با" رو کامل کرده:)
بسی رنج بردم در اين سالها
چه خوش ياد او دادم اين کارها
نشم خسته زين پس که کار گران
همی ياد او دادم و ديگران
ز کار گران می‌شود پير و زشت
تن خوب رويان زرين سرشت
بمانم من اين سرو بالا بلند
ز باد و ز باران نيابم گزند
چو سی‌با شود پير و دستش زمخت
ز کار گران و غذائی که پخت
چنانش بگيرم در آغوش تنگ
که ار خاطرش بر جهد نام و ننگ
که اين مهربان مرد نيکو سرشت
شود بار ديگر چو باغ بهشت
دوباره جوان شیم و با قهقهه
بخندیم با هم به ریش همه...
(آقا ما غلط کنیم به ریش کسی بخندیم!)

12- باسی جان....
حیف نمی‌شه بنویسم. ولی این دوسه‌روزه همه‌ش به فکرتون بودم... زودتر بیایین...


۱۳- سمر جان٬ بقیه‌ی داستانت چی شد؟


۱۴- یه سایت خیلی خوب: آشوب... مقاله‌های خوندنی زیاد داره. نمونه‌ش این مطلب سهیل آصفی در مورد صمد بهرنگی.

۱۵- مطلب وقتی عشق سرد می‌شود... رو در وبلاگ شبنم بخونید.
هلن فیشر: تنوع و تغییر می تواند به بیدار کردن آتش عشق کمک کند.

۱۶- گوشزد جان اصرار نکن وبلاگت فيلتر نيست:)!
نگران نباش٬ ایشالله شما هم می‌شی! ما برای فيلتر شدن کلی مرارت کشيديم:) ‌به اين راحتی‌ها نيست که...
فکر کنم وبلاگ شما با کرج-آنلاين هم ميومد:))
توضيح: در ماه مبارک رمضان اذيت کردن گوشزد جزء مستحبات است!

۱۷- نگاه کنید چه کامنتی از خسن‌آقا پيدا کردم ! اشتباها رفته بود تو فيلتر:
...فقط می توانستم ببینم که ملایی است. بی خیال مشغول نوشیدن قهوه بودم که
یک مرتبه از داخل جمعیت دیدم سرو کله خاتمی پیدا شد. خندان به طرف در خروجی می رفت و همین که جلو من رسید رویش را برگرداند و سلامی کرد. مانده بودم چه بگویم حالت شوکی که به من دست داد سخن گفتنم را تقریبا غیر ممکن کرد. تنها عکس العملی که نشان دادم به نشانه تمسخر سرم را تکان دادم و نیشخندی زهر آگین تحویل اش دادم او هم سرش را کج کرد و رفت...

حسن‌آقا جان اعتراف کن که داری متحول می‌شی! راستش رو بگو لبخند خاتمی خون تازه‌ای بدر رگانت جاری نکرد؟:)
این اصلاح‌طلبی تازه جوانه‌زده بر تو مبارک بادا :) ببخشید بر شما مبارک باد... احساس خودمونی می‌کنم...

نظرها(73)

  2005-10-04  

1- ما بر خرابه گام نهادیم
دنیا برای ما کوچک بود
ما خرقه‌ی ملوث خود را
آتش زدیم.
آتش زدیم تا که خلایق
عریانی همیشگی مارا
باور کنند.
قلبی که سنگ می‌شد
در آب‌های نفرت انداختیم
و زندگی را
- این سکه‌های روشنی و آب
به ساحلی غریبه سپردیم
ما قطره‌
قطره
قطره
قطره
چکیدیم...
(علی باباچاهی)


2- عجیبه، یه عده که پیش از این از مخالفین حکومت حساب میومدن یهو به این رئیس‌جمهورک‌ِ جدید دل بستن.
واقعا نمی‌دونم از ترسه یا تظاهره یا واقعا به حرفشون اعتقاد دارن. البته دلائلشون خیلی ساده و ابتداییه و بیشتر قشر کم‌درآمد این حرفا رو می‌زنن.

پسری تعریف می‌کرد:
"چند روز پیش روز جشن عروسیم بود. داده بودم گل‌فروشیِ سه‌راه افسریه ماشینمو گل بزنه. کار تموم شده بود و من داخل گل‌فروشی بودم که حساب کنم. یهو دیدم مردی کوتاه‌قد و لاغر اومد تو گل‌فروشی و یه باکس گل‌ پسندید و داد با روبان تزئینش کنن. قیافه‌ش خیلی برام آشنا اومد. بهش زل زده بودم که خدایا من اینو قبلا کجا دیدم، که دیدم آقاهه گفت: حالا دیگه رئیس‌جمهور کشورتو نمی‌شناسی!
وای نمی‌دونید چقدر هول شدم. باهاش دست دادم و بوسیدمش و... چقدر این مرد ساده‌ و مردمیه. توی ماشینش که یه پیکان بود خانواده‌ش سوار بودن... هزار تومن بیشتر از قیمتی که روی باکس نوشته بودن روی میز گذاشت و خداحافظی کرد و رفت...
تا نیم ساعت ا منو و مرد گلفروش هاج و واج مونده بودیم که یعنی واقعا رئیس‌جمهورمون بوده که این‌طور بی‌ریا و بدون خدم و حشم اومد گل‌فروشی ؟"
پسره با نگاهی پر از اشتیاق از فضائل احمدی نژاد تعریف می‌کرد...
من گفتم" اوه... حالا مگه رئیس‌جمهور کی‌هست که خودش نیاد گل‌ بخره؟ همینطوری خودمون دیگرانو پررو می‌کنیم! بعدشم این چیزا چه ربطی به رئیس‌جمهور خوب‌بودنه!
گفت: درد مردمو بهتر می‌فهمه... من دلم روشنه این یه کاری برای ما مستضعفا می‌کنه.

بازنشسته‌ای می‌گفت:
دمش گرم! می‌خواد سود بانکا رو کم کنه... مگه این از پس آخوندا بربیاد.
گفتم: یعنی این با اونا فرق داره؟
- بله که داره... یه کم بهش مهلت بدن ببین تو این 4 سال چکارها که نمی‌کنه!

خانمی چادری تو تاکسی می‌گفت:
احمدی‌نژاد یکی از فامیل‌های دورمونه. خیلی آدم باتقوا و پاکیه. برعکس دیگران نه اهل صیغه‌ست نه بخوربخور مال مردم!
من گفتم آیا هر آدم خوبی می‌تونه یه رئیس‌جمهور خوب باشه؟
گفت: بله! چرا نتونه!

در بانک:
رئیس بانک با حالتی غصه‌دار دستشو زده زیر چونه‌ش و می‌گه بدبخت شدیم رفت. این رئیس‌جمهور جدید بیچاره‌مون می‌کنه. می‌بینم حال و حوصله‌ی راه‌انداختن کارم رو نداره. می‌رم تو صف پرداخت فیش‌ها.کارمند ته‌ریش‌دار و جوون بانک پشت صندوق برای خودش معرکه گرفته و با صدای بلند جوری که رئیس بانک هم از ورای اتاقک شیشه‌ایش صداشو می‌شنوه از فضایل و سنت‌شکنی و صداقت احمدی‌نژاد می‌گه. رئیس‌بانک رو می‌بینم که سری به تأسف تکون می‌ده.
توی صف بحث می‌شه. دو گروهیم. اول تعداد ما مخالفا بیشتره. ولی بعد نمی‌دونم از ترسه یا اینکه مجیز می‌گن تا کارشون زودتر راه بیفته یا از روی بی‌حوصلگی... جو به نفع جوون صندوقدار برمی‌گرده.. یه عده می‌گن خدا کنه بتونه کاری کنه. ما که بخیل نیستیم.


من اوایل خیلی در این مورد بحث می‌کردم. ولی اون‌قدر استدلال طرفدارا پیش‌پا افتاده‌ست و اونقدر آدمای
دگمی هستن( با دکمه‌ی لباس اشتباه نشه!) که حال و حوصله ندارم باهاشون بحث کنم. چون عملا به نتیجه‌ای نمی‌رسیم.


3- بالاخره کِیس و سیستم کامپیوتر نو خریدم:) و البته با دو تا بلند‌گوی خوشگل.
فقط مانیتور مونده که فعلا پولمون نرسید. یعنی من از این تختای ال‌سی‌دی تلویزیون‌دار ال‌جی می‌خوام که گرونه... سی‌با می‌گه به یکی از همین تخت‌معمولی‌ها رضایت بده. که شاید دادم. بذار سه‌بار پیشنهاد بده تا بله رو بگم:) عقده‌ای شدم سر عقد نذاشتم سه‌بار خطبه‌بخونن...
هنوز خیلی چیزای کامپیوتر درست نشده. وقتی برادرم اومد نصب کرد همه‌چیش درست بود. اما حالا صداش بازم قطع شده... یکی‌دوسال بدون صدا سرکردم این دوسه‌روز هم روش!

4- برادرم برای خیلی‌ها می‌ره ویندوز می‌ریزه. از‌این کارا خوشش میاد... از وقتی تو وُرد‌پد من دیده که نیم‌فاصله می‌تونم بزنم. برنامه‌ی تِرِی لِی‌آوت( تو ورد پد نمی‌تونم انگلیسی وسط متن تایپ کنم!) که خوابگرد برام فرستاده بود رو کپی کرده و برای همه می‌ریزه و توضیح می‌ده کجاها باید نیم‌فاصله بذارن:))

5- این مسئله‌ی انرژی هسته‌ای تو مسائل اقتصادی خیلی تأثیر گذاشته. خرید و فروش خونه تقریبا راکد شده! قیمت‌های سهام شرکت‌ها در بورس به پایین‌ترین حد خودش رسیده. سود سهام خیلی بیشتر از سود بانکه! و اگه مسئله‌ی حمله‌ی آمریکا به ایران منتفی بشه. خیلی خوش‌به‌حال اونایی می‌شه که این‌روزا می‌رن سهام می‌خرن. البته اگه منتفی بشه....

6- همه برای خودشون شدن یه پا کارشناس انرژی هسته‌ای. روزی نیست که مصاحبه‌ی یه آشنا رو تو تلویزیون نبینیم. از خانمی که ابرو بند می‌ندازه تا آقای قصاب محل.
دوباره بی‌حجاب‌ها و کراواتی‌ها عزیز شدن و موقع مصاحبه نمی‌گن روسری‌تو بکش جلو یا با کراواتی‌ها مصاحبه نمی‌کنیم. چون جوابی که باب دل ایناست می‌دن تصویرشون بلامانعه. بذار خرشون از پل بگذره به همین‌ها گیر می‌دن بعدا...
از زن بی‌سوادی که برای تظاهرات به طرفداری از استفاده‌ی ایران از انرژی هسته‌ای رفته بود و جیغ و داد می‌کرده پرسیدن تو اصلا می‌دونی انرژی هسته‌ای چیه؟
گفته: بله که می‌دونم. ایلده فردا که نفت تموم می‌شه با چی قرمه‌سبزی بپزیم؟

7- فیلم نوک‌برج کیومرث پوراحمد رو رفتم...

اگه وقت شد می‌نویسم داستانشو...

8- حمید پوریان جان. شمس و جلال رو که توقع داشتم، اما وقتی طرز فکر سیمین و نادر ابراهیمی رو خوندم اولش جا خوردم.
اما باید عادت کنیم.
تو این مملکت کمونیست‌ترین آدم‌ها بعد از 60 سالگی مذهبی می‌شن. این از خصوصیات آب‌و هوایی مملکت ماست انگار... شایدم از اول بودن و ما جور دیگری تصور می‌کردیم...
باید هنر هنرمندا رو جدا از عقاید شخصیشون ببینیم...

نظرها(65)