ناصر نقوایی
بخشی از سخنان ناصرتقوایی، یکی از کارگردانهای برجسته و طرازاول کشورمان در جشنوارهی فیلم صد امسال، تقوایی کارگران فیلمهای خوبی همچون ناخدا خورشید، کاغذ بیخط، کشتی یونانی، آرامش در حضور دیگران، ایایران و سریال محبوب داییجان ناپلئون است.
من حافظهی بلند مدت خوبی ندارم. اگر همانشب که از سینما ساویز، محل برگزاری فیلمهای صدثانیهای برمیگشتم دست به کیبورد میشدم مطمئنا حرفهای بیشتری از ایشان برای نوشتن به یاد داشتم.
حال بهتر میبینم که مطالبی که به یادم مانده فهرستوار تقدیم علاقهمندانش کنم.
توضیح واضحات: آقای تقوایی این حرفها را برای راهنمایی فیلمسازان جوان جشنوارهی فیلمهای صدثانیهای گفتهاند.
1- هر موضوعی که به جامعهی بشری مربوط باشد میتواند موضوع خوبی برای ساختن فیلم کوتاه باشد. ولی باید در نظر داشت که موضوعات در جهان محدودند. باید بیان نو و متفاوتی بهکار بگیریم.
اگر یک دوربین عکاسی در کیف خود داشته باشید و دیدِ عکاسی داشته باشید در راه رفتن به منزل ممکن است 40 سوژه نظر شما را جلب کند و از آن عکاسی کنید. اما اگر فاقد این دید باشید ممکناست هیچ چیز نویی نبینید.
2- داستانهای دروغ و داستانهایی که در هیچجا امکان وقوع ندارند به درد نمیخورند. باید با نگاهی تازه و آزاد به جامعه سعی کنیم به حال آن مفید باشیم. تأثیر بگذاریم.
3- فیلمساز تجربی از "نفس سالن" یاد میگیرد. او ممکن است در تجربهاش موفق باشد یا ناموفق. فیلمساز بعد از دیدن مردم و نظرخواهی از آنهاست که میفهمد موفق شده یا ناموفق. در ضمن کافیست یک نفر هوشمند نکتهای را در فیلم دریافت کند.
در تأتر این تآثیر بیشتر است. اگر دونفر دریافت کنند با عکسالعملی که نشان میدهند باعث میشوند همهی سالن آن نکته را دریافت کنند.
4- فیلمسازان جوان موقع فیلمنامه نوشتن زیاد به سختی اجرا و کمبود وسائل فنی فکر میکنند و این باعث میشود فیلمنامه را کامل ننویسند. در موقع فیلمنامهنوشتن خودتان را محدود نکنید. حتما که نباید این فیلم را خودتان بسازید. میتوانید آن را بدهید کسی با امکانات بیشتری بسازد.
5- این ما نیستیم که حرفهمان را انتخاب میکنیم. بلکه این حرفهها هستند که انسان را انتخاب میکنند. آدمهای موفق ممکن است یک نجار خوب، شاعر خوب، مکانیک خوب باشند. وقتی استادکار شدند یعنی روح حرفه اورا انتخاب کرده. موقع نوشتن خودسانسوری نکنید.
6- برای نوشتن حتما "جای دنجی" داشته باشید.( اگر کسی جای دنجی نداره اصلا دنبال نوشتن نره!)
جایی که بتوانید خودتان باشید و ذهنیتتان. حتما نباید اتاق شخصی داشته باشید. در پارک، در کتابخانه یا در گوشهی مسجد یا هرجای دیگری می توانید معجزهای به نام "نوشته" خلق کنید! آفتاب و باران و رعد و برق را خودتان خلق کنید.
انسان دارای چنین قدرتی است. روی کاغذ مینویسد گل، گل بهوجود میآید. از این توان غافل نشوید. راجع به دنیا و هرچه دراوست بنویسید.
7- دو گروه نویسنده داریم. بعضیها برای پیدا کردن موضوع دائم سفر میکنند، بین مردم میروند، از خطرات نمیترسند. با همه تیپ مردم همصحبت میشوند. مثل سعدی شاعر بزرگ که عاشق سفر بود.
گروه دوم سفر نمیکنند اما در ذهن خود به همه جا سر میکشند. مثل حافظ. حافظ به سفر نمیرفت. یکبار می خواست به هند برود، وقتی به خلیج فارس رسید دریا توفانی شد برگشت به شیراز. نیما یوشیج هم فقط دوسهشهر مازندران وشهر تهران را دید. اما... کاری کرد کارستان.
8- نیما وارث بلافصل تمان روشنگران بود که از انقلاب مشروطیت توقع داشتیم. او تنها نبود، کسان دیگری هم بودند. اما او شاخص بود!
عوض کردن اشعار ما در آنزمان از عوض کردن دین و مذهب سختتر و امری محال به نظر میرسید. اما نیما این کار را کرد. البته با کمک ضرورتهای تاریخی.
سلیقهی او بر مردم ما اثر گذاشت. حتی این لباسهای امروز ما و زندگیمان میراث اشخاصی مثل اوست.
اسامی که از فرهنگ نیما به وجود آمد: نیما و مانلی و...
نیما چیز مهم و بزرگی به ادبیات ما اضافه کرد: فرم، شیوه.
ادبیات کلاسیک (گذشته) ایران ادبیاتی ذهنیست. وقتی یک شاعر زیبایی اندام یار را به سرو تشبیه میکند این از ذهن او نشأت میگیرد. به این میگویند " دید سوبژکتیو".
نیما دید " آبژکتیو" وارد فرهنگ ما کرد. حالا ما از سرو به معشوق خود نگاه میکنیم. کجای سرو به معشوق ما شبیه است؟
البته قدیمها اینقبیل تشبیهات طرفداران زیادی داشتند اما تا کی میبایست تکرار شوند؟
قدیمها به ندرت مسائل جامعهی ایران که شاعران درآن زندگی میکردند در شعرشان انعکاس پیدا میکرد.
شعرتجملی بود برای محافل، بخصوص محافل درباری..
کار خوبی که سعدی کرد این بود که شعر را ساده کرد و از آن حالت تجملی درآورد. همه شعرهایش را می فهمیدند.
تمام این حرفها را زدم تا برسم به بحث" سوبجکتیو" و آبجکتیو". مثل نقاشی که اگر ذهنی باشد دوام زیادی ندارد.
"هنر دوباره به اصل خودش، ذات خودش، برگشته" و نمایشگر شخصیت فرد، هویت فرد شده است.
امیدوارم روزی ما به یک فرهنگ واحد برسیم. نه مثل درختهای یک نخلستان شبیه هم باشیم یا مثلا سربازان یک سربازخانه! نگاه فرد فرد ما رشد کند و بالا رود. حرف درست را از غلط تشخیص دهیم و جامعه را به زبان و هویت مشترک برسانیم.
هویت یک ملت= سلیقهی یک ملت
این سلیقه یک چیز بیرونی نیست- مثل ساختمانها در شهرسازی- در رانندگی، در آداب اجتماعی، در رفتار پدر و مادر با فرزندانش وجود دارد. طبعا آدمهای باسلیقهتر آدمهای آدابدانتری هم هستند.
9- یکی از بدبختیهای ایران این است که از قدیم هر قدرتی که حکومت را در دست میگیرد اولین کاری که میکند آثار قدرتهای قبلی را از بین می برد. بنابراین گاهی در تاریخ میبینیم رابطهی هنر در یکی دو دوره کاملا با دورهی قبلی و بعدی قطع است.
10- شعر فارسی با رودکی معرفی میشود. متاسفانه از رودکی فقط شصت هفتاد تا شعر مانده.
قدیمیترین شعر مربوط است به شعری که بر سنگقبری در خراسان کنده شده. حدود 60-50 سال قبل از رودکی.
قبل از آن هیچ چیز از زبان فارسی در دست نیست.
11- برای هر زبان پنج شش هزار سال طول میکشد تا به پختگی برسد. اما فارسی چطور از زمان رودکی تا به حال - هزار و اندی سال- به این قوام و زیبایی رسیده!
12- کار رودکی خیلی مهم بوده. اوبرای هرکدام از قالبهای عروضی چند شعر درجهی اول گفت: مثنوی، دوبیتی، رباعی و قصیده.
13-" صبا" هم در موسیقی کار شبیه به رودکی کرد. صبا با اینکه در موسیقی چیز جدیدی به وجود نیاورد ولی همت کرد و تمام دستگاههایی که از قبل وجود داشتند جمعآوری و منظم و در آخر تدوین کرد. به صورتیکه که برای همهی اهالی موسیقی قابل استفادهاست. صبا زبان موسیقی یعنی "نت" را وارد هنر موسیقی کرد.
اینها گروهی هستند که به فرهنگ ما خدمت کردند.
14- "مشروطه" زلزلهای در فرهنگ ما به وجود آورد: مفاهیم تازه، آزادیخواهی، عدالتخواهی. ما قبل از آن هیچ فیلسوف سیاسی نداشتیم. اما افلاطون صدها سال قبل از آن دموکراسی را مطرح کرده بود.
15- دهخدا آمد یکتنه تمام واژههای فارسی تا قبل از خودش را گردآوری کرد. شاید صدهزار نفر نتوانند کار او را انجام دهند.
وقتی فرهنگ دهخدا تدوین شد ما تازه فهمیدیم چقدر واژه کم داریم!
مثلا تلفن به فارسی نداریم. ولی در واژههای یونانی بوده. فهمیدیم زبان نارسا و ناقصی داریم. ما باید واژههای جدیدی وارد زبان خود کنیم.
ما باید" تاریخ" بنویسیم. تا کی باید برگردیم به "تاریخ بیهقی". البته منکر این نیستم که تاریخ بیهقی مهم است، نثر قویای دارد و برای نسل خودش خوب بوده. اما تمام مورخانی که تاریخ نوشتند وابسته به دربار بودند. البته برای آن زمان لازم بوده. آنموقع فقط باید توی دربار میبودی تا در در بطن وقایع باشی. و گرنه از آنها باخبر نمیشدی.
ولی همین وابستگی باعث این شده که القاب زیادی به سلاطین و پادشاهان بدهند.
تا اینکه شخصی به نام "کسروی" پیدا میشود. او تاریخ شسته رفته مدرنی مینویسد که نه موافق میشناسد و نه مخالف!
کسروی قضاوت را به خواننده وا میگذارد و دخالتی نمیکند.
16- نیما قواعد زائد را از شعر برداشت. شعر گذشتهی ما جوری بود که هر کس یک سری قواعد و اسلوبهایی میدانست میتوانست شعر بگوید، حتی ممکن بود معروف و ملکالشعرا هم بشود.
اما نیما فهماند که " نه هر کس فوت و فن شعر را میداند بگوید شاعر است."
بلکه" باید موضوعی برای گفتن داشته باشد!"
نیما فهماند قافیه به شدت دست و پای شاعر را میبندد. تا کی میبایست مثل گذشتگان شعر بگوییم؟
خوشبختانه زمانه هم طالب این دگرگونی بود. بعد از نیما، ایران به سرعت به فرهنگ شاعرانهی غریبی میرسد.
دهها شاعر عالی مثل: شاملو، فروغ، اخوان، سهراب سپهری و... میآیند و مهمتر اینکه هیچ دو شاعر خوبی مثل هم شعر نمیگویند. اشعار هیچکدام تکراری و تقلیدی نیست.
در سینما هم همین اتفاق افتاد. شعر عوض شد، سینما هم عوض شد. نقاشی هم همینطور.
17- از قدیم زندگی بیشتر مردم از فرشبافی میگذشته. طبق آمار حدود 16 میلیون نفر زندگیشان از راه صنعت فرش تأمین میشود(!).
اگر به ریشهی آریایی خود برگردیم. ما ایرانیها ملت چوپان و گلهداری هستیم. قدیمها زندگی ایرانیها با گلهداری میگذشته. پشم گوسفندها برای فرش بهکار میرفته. فرش هنر ژنتیک ماست. هر ایرانی در برابر شنیدن ساز" نی" عکسالعمل نشان میدهد. هنر در قالیچههای ایلیاتی ماست. نشاندهندهی نوع زندگی ماست. نه مثل الان که فرشهای ماشینی بازار را گرفته. نه مثل فرشهای ریزبافت گرانقیمتی که از یکچهارم نقشه بافته میشوند و فقط در منزل پولدارها پهن است. نه مثل فرشهای قلابی از نقشههای قلابی. فرش ایرانی منحصر بهفرد بوده.
18- بعضی فیلمسازها میآیند تمثیل میتراشند! موضوعاتی که تراشیده میشوند فقط با خود فیلمساز ارتباط برقرار میکنند.
19- بعضیها موضوع سورئالی مثل بوف کور می سازند. با نگاهی علمی. برای همین خیلی زود فهمیده و درک میشوند.
صادق هدایت در زمان خودش موفق نبود. او سعی کرد زبانی برای گذشته روایت کند. مازیار دختر ساسان از این نمونه بود که از نظر زبانی نتوانست جای باز کند ولی در نمایشهای امروزی نثر صادق هدایت را زیاد میبینیم . با اینکه این کتاب بدترین کتابش بود ولی تأثیر زیادی روی زبان بعضی نمایشها به سبک قدیمی گذاشته.
زبان آرکائیک= زبان ورافتاده
زبان آرگو= زبان عامیانه و روزمره. هیچ کدام توان ندارد زبان رسمی ما بشود.
20- هنر یعنی توانمندی کادره کردن چیزی. مثل کادر قالی، کادر نقاشی، پرده سینما.
در ادبیات یک جمله هم میتواند یک کادر باشد. دور مفهومی"کادر" میبندد...
.حاشیهها:
- آقای تقوایی گفتند که درطی عمرشان( که امیدوارم دراز باد) به اکثر شهرهای ایران سفر کردهاند ولی تا به حال به کرج که در 40 کیلومتری تهران است نیامدهاند.(خواستم بنویسم چیزی را از دست ندادهاند. ترسیدم !:) )
- تا اونجایی که دیدم حرفهای تقوایی روی فیلمسازان جوان تأثیر زیادی گذاشت. خیلیها رو به فکر فرو برد. فکر کنم جمعی که بیرون رفت با جمعی که وارد سالن شده بود متفاوت شده بود.(غیب گفتم)
---------------
دوستان عزیز، سایت پیکنت یادش رفته منبع عکس رو ذکر کنه. آرامش خودتون رو حفظ کنید:)
1- این پاپانوئل چقدر بدجنسه! چرا برای ما کادو نذاشته( والله جورابامون بو نمیداد!) از کجا میفهمه که کی مسیحیه و کی مسلمون وکی یهودی و کی بیدین که بهش کادو بده یا نده؟ چهجوری خونهها رو سورت میکنه؟ تو این برهه از زمان که گفتگوی تمدنها بیداد میکنه چرا بین مردم فرق میذاره؟
خلاصه ما هر چی گشتیم امسال کادو نداشتیم که نداشتیم!
2- فیلم ِ... یعنی انیمیشن ِ " قطار سریعالسیر قطبی" زمهکیس رو نشستم تماشا کردم. یه انیمیشن هرچقدر هم پیشرفته باشه، اما برق نگاه یه آدم معمولی یه چیز دیگهست. قشنگ بود ولی گاهی از نگاههای شیشهای بچهها میترسیدم.
آخرش هم که به" باور" ماوراءالطبیعه ختم شد. اوکی! ما هم بیلیو کردیم:)
3- امسال کریسمس تلویزیون ضرغامی بیداد کرد. اونقدر راجع به حضرت مسیح و مریم و کریسمس و اینا این چندروزه فیلم و کارتون نشون داد که در تلویزیونهای کشورهای مسیحی نشون ندادن.
نمیدونم چرا تو عیدا از عمو نوروز خودمون هیچی نمیگه.
تو این دوسهروز ما هر چی تو کانالهای ماهوارهای چرخیدیم باز برگشتیم سر کانالای خودمون. هر کدوم از 5 کانال مدام برنامهی شاد و مفرح و کریسمسیداشت. اوکی! باز بهتر از اسکروچ و دختر کبریت فروشه:)
... راستش... کی ا سکروچ رو نشون میدن؟ دلم تنگ شده براش:( یه جورایی باهاش بزرگ شدم.
4- امسال دولت خودشیرین، 5000 تا درخت کاج رو قطع کرد و هدیه داد به کلیساهای ارامنه. تا پارسال بعضیها یواشکی میکندن و تو خیابونا میفروختن. حالا نون درختدزدا آجر شده و بیچارهها باید برن سرچهارراهها کبریت بفروشن!
5- تا یادم نرفته... کریسمس و سال نو میلادی به اونایی که این روزو جشن میگیرن یا نمی گیرن و به اونایی که بهش اعتقاد دارن و ندارن مبارک باشه!
بابا وقتی زمهکیس میگه بیلیو کن، بیلیو کن دیگه! مرض داری مقاومت میکنی؟
6- مردی با عبای شکلاتی!
نمیدونم عبا و شکلات چه سنخیتی با هم دارن!؟ شنیده بودم عبای دودی، عبای استخونی چرک، عبای عربی قیری، عبای ململ کفنی، عبای پشمی نوکمدادی، قهوهای سوخته، تریاکی رنگ...
بیچاره خاتمی اینهمه نقاط(شایدم نکات) مثبت داشت، یکیش هم یادتون نیومد بذارید رو وبلاگش؟ عدل رفتید سر نکات منفیش؟
لطفا یه مدت بهم شکلات تعارف نکنید! اوکی؟
هر کی اسم وبلاگو انتخاب کرده خیلی خودشیرینه!
7- چرا هیچکی برای این احمدینژاد بیچاره وبلاگ نمی زنه؟!
به جان خودم اگه کسی دست نجنبونه خودم یه وبلاگ براش درست میکنم مامان!
اسمشم میذارم مردی با هالهای از نور!
8- تلویزیون لطف کرد ماجرای اعتصاب رانندگان اتوبوس شرکت واحد رو تو اخبار اعلام کرد. البته با یه عالمه نصیحت که اینکارا بده و زشته و مردم تو خیابون میمونن و... البته به رانندگان زندانی اشارهای نکرد. گفت اعتصاب به خاطر وضعیت معیشتیشون بوده.
کارکنان شرکت واحد خسته نباشید! شما یک گام مهم برداشتید! ثابت کردید که ما میتوانیم!
9- سیدی پرفروش هفته:
جان من راست بگو، آرش عاشورینیا نباید بیاد جلوم لنگ بندازه؟(ازون لنگ قرمزا )
10- از هر چه بگذری، سخن گذرگاه خوشتر است!
گذرگاه شماره 50 منتشر شد. با نوشتههایی از عباس صحرایی... محمود صفریان... امیرهوشنگ برزگر... علی میرعطایی... رویا صدر... الههی مشتاق... زیتون( این اینجا چیکار میکنه؟)... عباس مؤذن... کریم شفایی و...
50 شمارهی مجله یعنی 50 ماه تلاش... امیدوارم موفق باشن و ماهم زنده باشیم و شمارهی 100 و 500 و 1000 رو هم مجانی بخونیم:)
11- آه...
سهم من اینست!
(کوش؟)
12- همیشه موقع نوشتن خوابم میومد... امشب اصلا یادم نمیاد چیا میخواستم بگم. باید یه جایی یادداشت کنم. الزایمر جان حالا حالاها نیای ها... آرزوها داریم هنوز...
13- برای اطمینان یه شماره بذارم شاید یادم اومد:ـ)
۱۴- کادوی گمشدهم پیدا شد:) همون بهتر که پاپا نوئل نیاوردش!
بالاییها ،پایینیها
1- ز روی پنجرهی من
خیال او پر زد
و شب ادامه گرفت
و من ادامه گرفتم...
(یدالله رویایی)
2- بالاییها و پایینیهای اجتماع ما
همهی ما در طول زندگیمان بارها نقش" پایینی" را تجربه میکنیم و بارها نقش" بالایی" را.
این بالایی پایینی یعنی چه؟
هر کدام از ما وقتی دنیا میآییم محتاج بقیه و در نتیجه "پایینی" هستیم.
در مقابل والدین. دکتر وعمه و خاله و دایی و عمو و همسایه و...
بعدها مربی مهد کودک و معلم و دبیر و ناظم و مدیر و... به آنها اضافه میشوند.
ما در نقش " پایینی" سعی میکنیم از بالاییها بیاموزیم.
اگر رفتار بالاییها سلطهگرانه نباشد ما هم در آینده بالایی خوب و منصفی خواهیم شد.
شما نگاه کنید به رابطهی بیمار و پزشک. پزشکی هست که با بیمارش با مهربانی و دلسوزی رفتار میکند و پزشک دیگری با تفرعن و تکبر و بداخلاقی. و تازه مریض حتما باید به آزمایشگاهی که ا و از آنجا پورسانت میگیرد برود.
به رابطهی نانوا با خریدار نان توجه کنید. نانوا که خودش در مقابل مدیر مدرسهفرزندش و جلوی پزشکش رل "پایینی" را دارد در نانوایی برای خودش یکپا بالاییست. او هر جور که دوست دارد میتواند با خریدار نان رفتار کند. میتواند نان بدون نوبت به آشنایش بدهد. نان سوخته به دست مشتری بدهد ومیتواند پشت دخل دهها نان جمعآوری کند و به اعتراضها محل نگذارد و یا... میتواند کاملا منصف باشد و باعث رضایت مشتریها شود.
این رابطه در همهی روابط اجتماعی ما مصداق دارد. رابطهی راننده و مسافر. رابطهی منشی شرکت با ارباب رجوع. رابطهی رئیس با کارمند. کارفرما با کارگر. استاد با دانشجو. غریقنجات با شناگر. مادرشوهر با عروس. و هزاران هزار رابطهی دیگر.
ما ممکن است در روز بارها در نقش "بالایی" ظاهر شویم و بارها در نقش" پایینی".
جامعهای سالم است که بالاییها نقش خود را به خوبی ایفا کنند. این بالابودن را نه در جهت سلطهگری و منافع شخصی خود که در جهت منافع مردم و به عنوان وظیفه تلقی کند.
همچنین کسی که در نقش "پایینی" قرار میگیرد نباید خودش را ضعیف و تحت سلطه "بالایی" بداند.
تصور کنید زنی استاد دانشگاه است. از صبح که بیدار میشود. در مقابل فرزندان نقش بالایی را دارد . و کارهای آنها را ردیف میکند. بعد در بیرون از خانه در مقابل پلیس راهنمایی رانندگی، مسئول پمپ بنزین، رئیسدانشگاه نقش پایینی را دارد. در مقابل دانشجوها و شاید آبدارچی نقش بالایی( گرچه گاهی آبدارچی نقش بالایی را دارد) و باز موقع برگشتن، در مقابل کارمند بانک، نانوا، خواروبارفروش، کارمند پست، آرایشگر و خیاط و فروشندهی مانتو و.... نقش پایینی. و تازه شب مادرشوهر به خانهش میآید که نقش" سوپربالایی" را دارد. و گاهی شوهرهم دوست دارد نقش "بالایی" به خود بگیرد(که آن موقع خر بیاور و باقالی بار کن.. چه ادبی شد!).
حالا اگر از صبح همه با این خانم بد تا کرده باشند، به او زور بگویند، هر کدام در مقابل وظایفی که در قبال او دارند کوتاهی کنند. او را سربدوانند، به او توهین کنند، با نیش و کنایه با او حرف بزنند، تحقیرش کنند،
وقتی او در مقابل دانشجویانش در نقش بالایی قرار میگیرد، اگر عنصری به نام تفکر و جهانبینی در وجودش نباشد او هم میخواهد تمام دل و دلیاش از کودکی که تحت سلطهی مادر بود و تا حال را روی دانشجویانش خالی کند. و برعکس اگر همه با او رفتار مناسبی داشته باشند او هم متقابلا الگو گرفته و همانطور رفتار میکند.
"بالایی"ها و" پایینی"ها چه بخواهیم و چه نخواهیم در جامعه وجود دارند. اما...
بیایید فکر کنیم در زندگیمان در چند نقش" پایینی" هستیم و چند نقش "بالایی".
نگاه کنیم وقتی در نقش" پایینی" هستیم تا چه حد به حقوق خودمان احترام میگذاریم و اجازه می دهیم دیگری به صرف بالا بودن تحقیرمان کند.
نگاه کنیم در نقش "بالایی" چقدر رعایت انصاف و حسن خلق را میکنیم. چقدر در مقابل "پایینی" ها صبوری به خرج میدهیم. چقدر همدردی می کنیم؟ آیا می توانیم از کبر و غرورو سلطهگری و سوءاستفاده از موقعیتمان دوری کنیم؟
جامعهای سالم آرزوی همهی ماست.(دینگ، دینگ.. اینجا کرج است رادیو زیتون!)
3- آقا، من یخ کردم.
زمستون در سوم دی تازه یادش اومده باید بیاد. از صبح هوا خیلی سرد و یخیه. از درز در و پنجرهها سوزی میاد تو که نگو.
از سر شب شوفاژخونه از شدت باد چهار بار شمعکش خاموش شده و بعد از ساعت 12 همه خوابیدن و دیگه نمیشه رفت روشنش کرد. رادیاتورها یخ کردن. منم به سلامتی نشستم اینجا و هی عطسه میکنم و حرفای گندهگنده و ادبیاتی، اجتماعی، مردمشناسانه، جامعهشناسانه از خودم در می کنم:) آره ارواح خیکت!
برم بخوابم تا شمارههای دیگه نیومدن سراغم.
ا... اومد...
4- رفتیم بریم دوباره فیلم کافه ترانزیت رو ببینیم. رفتیم سینما هجرت دیدم نیمساعته شروع شده. از وسطا هم که مزه نمی ده. رفتیم سینما ساویز، سه تا فیلم داشت. آکواریوم(ایرج قادری) عروس فراری و مکس. تنها فیلمی که یه ربع بعد شروع میشد مکس بود. من پارتی سامان مقدم رو دیده بودم و خوشم نیومده بود. نوع نگاهش رو دوست ندارم.
مکس رو با اکراه رفتم و سکانس اولش خوابم گرفت. ظاهرا خواسته بود کمدی باشد و نتونسته بود تو سکانس اول اینو خوب در بیاره.
اما یه کم که گذشت بازی فرهاد آییش به قدری بامزه بود واونقدرتو فیلم به حزباللهیها تیکه پرونده بود که تماشاگران نسبتا سوسول گوهر دشتی(شوخی کردم ها...خودم هم یه رگم گوهردشتیه) از خندهداشتن روده بر میشدن و ما هم از خندهی اونا قهقه می خندیدیم. بخصوص تیتراژ پایانی که معمولا همه 5 دقیقه مونده به آخر فیلم همه پا میشن میرن. ایندفعه خیلیها رو از تو پاساژ ساویز(بیرون سالن) دوباره برگردوند تو سالن. همه دست میزن و سوت میکشیدن. چون هنرپیشهها چه در نقش اطلاعات سپاه و فالانژو معاون وزیر و... یکی یکی با آهنگ "عزیز بشینه کنارم" میرقصیدن.
داستان فیلم "مکس" اینطوریه که میخوان موسیقیدان برجستهی ایرانی مقیم خارج به اسم" مجید کسرایی" رو به ایران دعوت کنن و کلی برنامه و کنسرت تو خانهی هنرمندان و تالار تأتر شهر و... براش ترتیب میدن. غافل از اینکه نامه اشتباهی میرسه به یکی دیگه با اسمی شبیه به اون. او خوانندهی درجهی چندم کافههای لسآنجلسه. وقتی میاد ایران سوتیهایی میده و موقعیتهای بامزه درست میشه. موقع سخنرانی از کلمههایی که اصلا معنیشو نمیفهمه استفاده میکنه که روزنامهنگاران به عنوان کلماتی انقلابی ازش برداشت می کنن. گروهی به رهبری حزباللهی چماقبه دست سابقی که رلشو امیر جعفری بازی میکرد جلو هتلش تجمع میکنن و شعار میدن...
بازیگران: فرهاد آییش، گوهر خیر اندیش، پگاه آهنگرانی، سیروس ابراهیمزاده، رامبد جوان، امیرجعفری و...
تو این فیلم به سبک سامان مقدم تموم حزباللهیها و وزیران و اطلاعاتیها به نوعی ضایع می شن و همین باعث میشه تماشاگرا خیلی بخندن و ذوق کنن.
با اینهمه من ترجیج میدادم برای بار دوم کافهترانزیتو ببینم.
۵- اعتصاب کارکنان شرکت واحد اتوبوسرانی...
۶- هجوم مردم به دستگاه خودپرداز خراب در فرانسه...
تعدادی از مردم شهر کوچکی در شمال فرانسه، هديه کريسمس خود را از يک دستگاه خودپرداز که به اشتباه به جای اسکناس های 20 يورويی اسکناس های 50 يورويی پرداخت می کرد، دريافت کردند.
ا... ما فکر کردیم ایرانیها فقط ازین کارا بلدن:)
۷- آقایونی که خیال پردازی می کنند خوشحال باشن چون عملکرد مغزشون مثل عملکرد مغز خانم هاست...
1- من کور هستم
همچون کسی
که به خورشید بسیار
نگریسته است،
یا سفیدی حقیقت
چشمان اورا
خیره ساخته.
من خاموش هستم
همچون کسی
که از راه دوری دوان
آمده است
و قبل از گفتن راز خود،
با جهان
و هر چه در اوست
ناآشناست...
(بیژن جلالی)
2- یخچال رو پر از غذا کردم و رفتم برای شرکت در همایشی چند روزه. وقتی برگشتم دیدم اوووووه - مسلمان نشنود کافر نبیند، گرچه زیتون دید- تموم خونه پره از وسائل و سیم و ابزار و... نمیدونستم چی رو کجا بذارم. وایسادم تا خود سیبا اومد.
گفت تو این دوسه روزه داشته یه چیز مهم رو اختراع میکرده
گفت خیلی کار داره تا تموم شه ولی میترسه وقتی خواست بره برای ثبتش، فکرشو ازش بدزدن. و آخر شب نشستیم فکر چاره کنیم برای معضل طرح دزدی حالا نه به داره نه به باره!
3- تصمیم گرفتم ماهی دوسهروز بذارم برم تا استعدادهای مخترعانهی سیبا شکوفا بشه:)
4- فکر کن! خونه همینطور شلوغ و درهم برهم باشه، تازه سیبا در حال اتو کردن پیرهن خودش و مانتوی من باشه که مادرش میاد برای سر زدن.
خانم که دوسهروزه ول کرده رفته همایش، خونه که ریخت و پاشه، آقا هم باید شخصا اتو کنه. وا مصیبتا:) خدا به دادم برسه.
5- به سیبا گفتم وای به حالت اگه اختراعت مثل اکتشاف اون دختر شیرازیه باشه که مثلا مسئلهی مدالهای انیشتن رو حل کرد و رادیو تلویزیون تو بوق و کرنا کرد و گفتن اگه انیشتن نابغهست و ستاره. ایشون فوق نابغهست و ستارهی دنبالهدار و... آخرش معلوم شد خالیبندیه!
6- تو این مدت گذارم به تهران هم افتاد. از وقتی در بخش وسیعی از شهر ماشینهای با شماره پلاک فرد روزهای فرد و ماشینهای شمارهپلاک زوج روزهای زوج میتونن تردد کنن، خیابونا خیلی خلوت شده.
از جلوی آژانسی رد شدم. رفتم تو گفتم جایی یه کار مهم دارم. بیست دقیقه دیگه باید اونجا باشم. پیرمرد مسئول پذیرش مسافر گفت امکان نداره. اما جوونی که داشت ساندویچ میخورد گفت من سعی میکنم برسونمت. دقیقا یک ربع بعد اونجا بودم. حالا فاصلهاش خیلی بود ها.. اونم درست وسط شهر... خود راننده هم باورش نمیشد.
نمیدونم تا کی میتونن این وضع رو نگهدارن!
ولی آلودگی هوا همونطور بیشتر از حد مجازه... شاید اگه بازم بارون یا برف بباره بهتر شه. من که شدیدا سردرد گرفتم.
7- خانم و آقای نسبتا پولدار ساکن تهران شمارهی هر دو ماشینشون فرده. آقا فوری رفته یه ماشین با شمارهی زوج خریده.
8- دوسهتا دیگه از فیلمهای صدثانیهای بنویسم:
9- انیمیشن " ماهیها در دریا میمیرند." کار بهزاد رسولزاده از شهر تالش.
ماهیها از دریای کثیف و پر از آشغال خسته شدن. یکی یکی میرن به ساحل. یواش یواش نفسشون داره بند میاد که بارون میگیره. هر ماهی شروع میکنه با دمش برای خودش چالهای کندن و چالهها پر میشه از آب زلال و تمیز بارون.
این فیلم هم همونطور که حدس می زدم جایزه گرفت. البته من ترجیج میدادم ماهیها به جای چالهکندن برای خودشون یه چالهی جمعی میکندن. چون اونجوری تنها شدن.
10- انیمیشن " وایت" کار امیر آذین ( پسر تپل مپل و موبلند شاهرودی)
کلاغی هر بار به جمع کبوتران میره تا دونه بخوره، کبوترها ازش میترسن و فرار میکنن. کلاغه از شدت تنهایی احساس افسردگی بهش دست میده. میره با یه قوطی رنگ خودشو سفید میکنه. اما وقتی میاد با کبوترا دونه بخوره بارون میگیره و رنگاش پاک میشه.
اما میبینه کبوترا نترسیدن. حالا چرا؟؟؟ چون کبوترهای حرم امامرضان!!!! این قسمت آخرش فیلمشو خیلی ضایع و نخنما کرد. می دونستم به خاطر آخرش بهش جایزه میدن و دادن!
11-فیلم " آف" ساختهی میلاد افساری از گیلان.
دختری داره با التماس به دوربین نگاه میکنه و اشک می ریزه. ما صدای مردی رو میشنویم که داره شدیدا دعواش میکنه. ازون مردای که هیچ حقی برای زنش قائل نیست. 99 ثانیه از صد ثانیه مرده دعوا میکنه و دختره اشک می ریزه.
که ناگهان دختره ریموت کنترل تلویزیون رو میگیره جلوش و صدا رو خاموش میکنه. اشکاشو پاک میکنه و از جلوی تلویزیون پا می شه.
12- "وسوسه" فیلمی از مهدیهی خلیلی از کرج
دختری میره با باغ خرمالو. اونقدر خرمالوها رسیده و قشنگن که دلش نمیاد کش نره. یکیشو میکنه میذاره جیبش. اما بعد یه اسکناس صد تومنی در میاره و وصل میکنه به همون شاخه. و فرداش که بازم میاد خرمالو بکنه میبینه همهی خرمالوها کنده شدن و جای هر کدوم با نخ یه صدتومنی بستن. ( از آخرش خوشم نیومد)
13- "خنده در نقاشی" کار علیرضا میرخانی از اصفهان
دختر پنج شش سالهای داره یه نقاشی کودکانه میکشه. تلویزیون هم روشنه و داره صحنهای از جنگ ایران و عراق رو نشون میده. صدای تیر و تفنگ و خمپاره میاد.
بچه گاهی با نفرت به صحنهی جنگ نگاه میکنه و بعد مشغول تموم کردن نقاشیش میشه که درخت و گل و بلبل و روده.
بعد پا می شه میره نقاشیشو به صفحهی تلویزیون می چسبونه و میاد دراز می کشه و به تلویزیون خیره میشه. به جای صدای تیر حالا صدای رودخونه و چهچه بلبل و... میاد. دخترک از خوشحالی قهقه می خنده.
14- " بیخوابی" کار مشترک سالار حیدرنژاد و ندا علی پور از تبریز به نظرم بامزه بود.
یک شب مردی هر کار میکنه خوابش نمیبره. چشاشو میبنده و شروع میکنه به شمردن گوسفند در خیال. گوسفندانی که ما انیمیشنشونو میبینیم که یکی یکی از مانعی میپرن و بالای سر هر کدومشون شمارهایست. نمیدونم نوبت کدوم شماره میشه که هیچ گوسفندی در خیال آقا نمیاد. هر چی منتظر می شه میبینه نخیر! . میره دنبالش می گرده میبینه گوسفنده خوابیده و تو ذهنش داره آدمهایی رو میبینه که دارن از مانعی میپرن و هر کدوم شمارهای بالای سرشونه.
15- اونایی که انیمیشن " آدم" شرارهسنجر بیگی از تهران رو دیده بودن می گفتن خیلی قشنگه. البته بعد از نشون دادنش بین تماشاگرا داد و بیداد میشه که بابا این که کار برونو بوزتوِ خودمونه، یعنی خودشونه، همون ایتالیاییه! داورا فیلمشو از بخش مسابقه میارن بیرون.
حالا شراره خانم شکایت کرده که اون مدتی که ایتالیا زندگی می کردم من اینو برای بوزتو کشیده بودم و اون به اسم خودش جا زده!
جلالخالق!
16- یکی از بیمزهترین فیلمهای صد که اصلا نمیدونم به چه علت اومده بود بخش مسابقه فیلم "صراط" ساختهی محمدکاظم بدرالدین از قم بود( آهان... گفتم کار ملاهای قمه! دلیلش رو فهمیدم)
یه نهر نسبتا بزرگه و یه عده به نوبت از روی نهر میپرن. دوربین فقط پاها رو نشون میده. با شلوارهای خشتک بلند و چندپیلی . نسبنت راحت ردمیشن که...
ناگهان دستی میاد یه سنگ بسیار کج و معوج و لق و نوکتیز(!)... اقلا یه صافشم پیدا نمیکنه.... میندازه وسط آب که مثلا این آقاپسرا کمتر لنگشون باز شه موقع پریدن و کارشون راحت شه. یه موسیقی بسیار روحانی هم گذاشته بودن روش که یعنی اینا دارن از پل صراط رد میشن. شلوارها نشون میداد که سه نفر بیشتر نیستن و هی میان رد می شن که مثلا اینا نمایندهی مردمن. از دخترا هم که تو فیلم هیچ خبری نبود.
17- بازم هست. اما من دیگه خستهم. سخنرانی ناصر تقوایی رو هم بازم نرسیدم بنویسم...
18- یاد یه فیلم یک دقیقهای(60 ثانیهای) خارجی افتادم.
اولش برای یک ثانیه شعلهی شمعی رو نشون میده و بلافاصله تیتراژ پایانی میاد که کارگردانش فلانی و
با تشکر از :
ژرژ ملیس
برادران لومیر
گریفیث
ادیسون
آیزنشتاین
.
.
.
همهی دست اندر کاران سینما از آغاز تا امروز تو توش نوشته بود..
فیلمهای این دوره رو دیدم یاد تیتراژ این فیلم افتادم.
بعضی فیلما اصلا ارزشی نداشتن( صد رحمت به فیلمهای عروسی و خانوادگی) ولی تو تیتراژ از صد نفر، از رئیس کلانتری و بقال محل بگیر تا مادر بزرگ و همسایه و بچهمحل و راننده اتوبوس و... تشکر کرده بودن.
19- نخواستم فیلمها رو شماره گذاری کنم ولی گفتم اگه بخواهیم راجع بهشون حرف بزنیم اینجوری آسونتره.
۲۱- دنتیست عزیز برام در نظرخواهی نوشته که :
بیماری پستان خانمها که در یکی از پستهای قبلی نوشتم هست ولی نه اینطوری.
اصل فیلم( که من هم دارمش) راجع به یک بیمار 70 ساله روستائی نیجریه ایه که به علت بهداشت بسیار ضعیف این لارو ها در سینه اش لانه کرده اند.
در کل تاریخ پزشکی تنها دو مورد از این بیماری و هردو در نیجریه گزارش شده اند. درمان اون هم بسیار ساده و سریع است بطوریکه ظرف یک هفته بعد از آغاز درمان علائم بیماری بهبود می یابند.
خوب الحمدلله. راحت بخوابیم.
۲۱- نبود؟!.... برو...
۲۲- فقط این یکی:
آزاده در مورد شهرک توحید نوشته...
بازم سلامی چو بوی خوش آشنایی
آدرس وبلاگهای یدکیم اینا بودن:
زيتون در بلاگفا
زيتون در بلاگاسپات
--------
باتشکر از دوستان عزيزی که زحمت کشيده بودن و به اون وبلاگام سر میزدن. فکر کنم ديگه اين اصليه درست شده باشه.(گوش شیاطین و هکرها کر)
میخوام يکیيکی نوشتههامو بذارم اينجا. در واقع میخوام نوشتههای زیتون بلاگاسپاتو اینجا یکییکی کپی کنم.
اما سه موضوع عذابم(!) میده. منظورم اینه که سهاشکال هست:
۱- من هميشه تو اين وبلاگ بيشتر و کاملتر مینوشتم. يعنی بعد از پستکردن و کپی در بلاگاسپات٬ ميومدم اينجا غلطهامو درست میکردم. به شمارههام چند شماره و لینک جدید- برطبق وقایع روز- اضافه میکردم ولی حالا در دسترسم نيست و مجبورم نوشتههای خام بلاگاسپاتمو اينجا بذارم.
۲- کامنتهايی که اينجا گذاشته شد(برای پستهای آخر اينجا که پاک شد) متاسفانه همه از بين رفتن:(
۳- تاريخها رو نمیتونم درست کنم. فکر کنم همه به تاريخ همين امروز ثبت بشن. سعی میکنم تاريخهای بلاگاسپاتو زيرش کپی کنم. که البته به ميلاديه و با اين وبلاگ که به شمسيه فرق داره.
تازه گاهی مطلبی رو فردا يا پس فردای روزی که در اين وبلاگ مینوشتم در بلاگاسپات کپی میکردم...
پ.ن.
فهمیدم چطوری باید تاریخها رو درست کنم. هوش و نبوغ رو میبینید؟!
--------
یه اشکال دیگه یادم اومد...
۴- دوستان زيادي٬ خجالتم دادن و لينک اينوبلاگمو با لينک وبلاگای ديگه عوض کردن. حالا نمیدونم که اين برای هميشه درست میشه يا دوباره به قول معروف میپکه!
خلاصه که دربهدر شدم حسابی....
ممنونم از کسايی که تو اين مدت تنهام نذاشتن و يادی ازم کردن...
----- پ.ن.
آخیش... آخر تونستم نوشتههامو بذارم اینجا... .
نظرخواهی این و اون مطلب پایینی بازه. خوشحال میشم برام بنویسید.
جشنوارهی فیلمهای صد ثانیهای در کرج
1- الهام، سخنگوی دولت: فیلم احمدینژاد با آملی مونتاژ است!
زیتون: من شنیدم که خود احمدکنژاد هم مونتاژ است.
یه روز اسمشومبر تخممرغ شانسی میخره و قطعاتشو از توش پیدا میکنه. .
2- رئیسجمورک: کشتار یهودیان دروغ بوده!
زیتون: کشته شدن سرنشینان هلیکوپتر هم دروغ از آب دراومد. لابد فردا کشتهشدن خبرنگارای سرنشین سی130 هم میگن مونتاژ(!) و دروغ بوده.
3- رئیسجمهورک: اسرائیل باید برود آلاسکا!
زیتون: :))
4- رئیسجمهورک: ...
زیتون: مرسی:) از وقتی شما حرف میزنید، دیگه مردم تمایلی به ساخت جک جدید ندارن!
5- رفته بودم سری بزنم سازمان بورس. چند روزی بود قیمتها کمی بالا رفته بود. اما اون روز هم مثل هر بار که شب قبلش رئیسجمهورک محبوبمون سخنرانی میکنه یهو قیمتها کشیده بود پایین.
با کارگری صحبت میکردم( برعکس نظر بعضیها الان سهام کارخانجات فقط مخصوص اقشار پولدار نیست. تقریبا تموم کارگرا و کارمندای کارخانجات رسمی کلی سهام دارن و زندگیشون تاحدی به سهام وابستهست) کارگر حدود 60 سال داشت و تازه بازنشست شده بود. اومده بود حدود 10 هزار سهام ایرانخودروشو بفروشه.
میگفت خدا پدر این ایرانخودرو رو بیامرزه. بهم 27 هزار سهم پارسیان داد(البته بعد از افزایش سرمایه) و کلی سهام ایران خودرو. برای عروسی هر کدوم از بچههام میام تعدادیشو میفروشم. هم عروسیشونو آبرومند گرفتم هم مقداری پول رهن خونه به هر کدومشون دادم.
ناراحت بود که احمدینژاد هر بار میگه اسرائیل از بین بره قیمت سهام میاد پایین. میگفت حساب کرده بودم این مقدار سهام بیشتر از سه میلیونو نیم میشه. ولی با حرف دیشبش اومد زیر 3 میلیون تومن. با این حرف اطرافیان هم شروع کردن تو بحث شرکت کردن و به احمدینژاد فحش دادن. گفتن هر کاندیدای دیگه اومده بود رو کار وضعمون بهتر از حالا بود.
در این موقع یکی از دوستان حزبالهی علیصالحآبادی( رئیس سابق بورس کرج و رئیس کل بورس ایران فعلی که قبل از خوندن اقتصاد، درس حوزوی میخونده) اومد ببینه چه خبره. مردم تا شناختنش بهش گفتن ترو خدا وقتی رفتین پیش احمدینژاد بگین یه مدت زبون به کام بگیره .
گفت چرا؟ گفتن نمیبینی ماشالله با هر جملهش اقتصاد ایران میخوابه! بعد از چند ثانیه دوزاریش افتاد وچنان خندهای کرد که سالن لرزید.
6- سه شنبه، چهارشنبه و پنجشنبه 22 تا 24 آذر، جشنوارهی فیلمهای صد ثانیهای در کرج برگزار شد.
سه شنبه و چهارشنبه روی هم صد فیلم در سینما ساویز گوهردشت نشون دادن.(پنجشنبه مراسم اختتامیه بود) برنامهها از ساعت 2 شروع میشد و تا 8 شب ادامه داشت.
تعداد 730 فیلم از 25 شهر، برای جشنواره ارسال شده بود که با رآی هیئت داوران صد فیلم انتخاب شده بود.
هیئت داوران سهنفر بودن: خانم مینو فرشچی، آقای موسائیان و آقای بهادری.
پارسال این جشنواره در سالن اصلاح بذر برگزار شد که همونموقع جریانشو تو وبلاگ شهیدم نوشتم.
سالن اصلاحبذر تماشاگر بیشتری رو در خودش جای میداد ولی مناسب پخش فیلم نبود. پروژکتور رو روی یه صفحی پلاستیک چروکی مینداختن. صدا هم بد بود.
سینما ساویز این چیزاش بهتر بود ولی فقط 300 تماشاگر توش جا می گیره.
کارها با همهی کمبودها، امسال خیلی منسجمتر از سال قبل بود.
وارد سالن که میشدی یه ورقهی نظرسنجی میدادن دستت که روش حدود 33 فیلم رو با نام کارگردان و شهرش نوشته بودن و هر بار باید به سه فیلم برتر رأی میدادی.
از بیشتر شهرها شرکت کرده بودن: شیراز، ملایر، خرمآباد، اصفهان، شاهرود، اردبیل، اهواز، کرمان، رشت، تبریز، سنندج ، تهران، کرج، همدان، مهاباد، بانه، قم و یزد و برازجان و غیره...
شب اول بعد از نشون دادن 33 فیلم از همهی کارگردانها دعوت کردن یکی یکی بیان رو سن و به سوالات جواب بدن. که از این میون فقط چهارپنج نفر جرأت کردن بیان.
بیشتر انتقادها به کپیکاری و نخنمایی موضوعات برمیگشت. یا اشتباهات خیلی بدیهی.
که بیشترشون با جملههایی مثل "همینیکه هست" یا "لابد من هنرمند نیستم" و یا "ببخشید حواسم نبود" جواب میدادن. مثلا فیلمساز اصفهانی(احسان فاضلی) در جواب اینکه رزمندهی فیلم چرا در جبهه لباسش ترتمیز و فکل کراواتیه و موهاش ژلزده و رروغنزده! با لهجهی شیرین اصفاهونی با خونسردی گفت: روزی اول یه کم خاکیش کردیم که دوربین خراب شد. روزی دوم که دوربین درست شد یادمون رفت خاکیش کنیم:)
جالبهس که همین فیلم هم جایزه گرفت دادا...
فیلمها دو نوع بودن. بلکه هم بیشتر. بعضیهاشون با هر موضوعی، آخرش با هزار ضرب و زور خودشونو چسبونده بودن به خدا و ماوراطبیعه و ائمهی اطهار و... و بعضیها حرف نویی داشتن.
گروه اولی سعی کرده بودن از موضوعات نخنمای جبهه و جنگ و شهید استفاده کنن( نمیگم هر موضوعی راجع به اینا باشه نخنماست. شیوهی نویی نداشتن. گفتن حرفای تکراری هم که جذاب نیست) یا شفای امامان و مرگ و...
بعضی فیلمها سطحشون خیلی پایین بود. یعنی هیچی نداشتن. شاید هر کدوم از ما دوربینو بکاریم و صدثانیه الکی از هر جا فیلم بگیریم از اونا بهتر باشن. و بعضیها جذاب.
شنیدم که خیلی از اون 630 فیلم رد شده بهتر از این صدتا بودن ولی ممیزی جشنواره ردشون کرده بود.
و اما شب دوم:
مهمترین رویداد شب دوم سخنرانی ناصر تقوایی بعد از نمایش فیلمها بود.
و برام دردناک بود که خیلیها از این 300 نفر که بیشترشون فیلمساز جوان بودن اصلا نمیشناختنش! البته وقتی اسم فیلمهایش رو گفتن بخصوص" فیلم کاغذ بیخط" یه عدهگفتن: آهاااااان! اونه؟
سخنرانی ناصر تقوایی نسبتا طولانیه. و الان نمیتونم همهرو بنویسم. ولی خیلی جالب بود. خیلی آزادانه حرف زد و فکر کنم روی خیلیها تأثیر گذاشت.( خیلی کلمهی" خیلی" رو نوشتم انگار!)
الان حاشیههاشو بنویسم:)
- وقتی تقوایی با یه دختر کمیتپل و جوان با کاپشن کوتاه و شلوار لی و شالگردن قرمزی که به دور گردنش گره خورده بود وارد شد، اکثر بچهها فکر کردن که دخترشه یا یکی از شاگرداش. اما بعدا فهمیدیم این همون زن جدیدشه که برای شوهر کردن به یک آدم هنرمند چه مرارتها کشیده تا بالاخره نظر ناصرخان بهش جلب شده:) خدا شانس بده!
شاید هم این هنرمندای آقای ما اونقدر خوش اخلاقن که زناشون از دخترکوچیک شون جوونتر به نظر میرسن.
شهرت و معروفیت چه میکنه!:) اگه گذاشتم سیبا ذرهای به شهرت و محبوبیت برسه!!!:)) این خط////اینم نشون ـــــ !
7- مراسم اختتامیهی جشنوارهی فیلم صد، امشب بود. .
- این مراسم در سالن سرمسازی رازی حصارک برگزار شد و خیلی باشکوهتر از همیشه.
- مجری آقای فرزاد حسنی بود و تعدادی از دختران حاضر در سالن دچار غش و ضعف شدن.
- سرمسازی رازی محوطهی خیلی زیبایی داره. در زمان رضا شاه کبیر(تکبیر) ساخته شده و پره از درختای چنار بسیار بلند...
- تقریبا حدس میزدم چه فیلمایی برنده میشن.و حدسم درست از آب دراومد.
بیشتر فیلمایی که به نوعی آخرش به نوعی به جبهه و خدا و ملائک ربط پیدا میکنه. فیلمی که اول شد من ندیده بودم. ولی بغل دستیم گفت داستان زنیه که در قبرستان کنار قبر پسر شهیدش نشسته و منتظرشه! اسم فیلمش "قرار" بود.
میگفتن هر کدوم از این صدتا برنده میشد تعجب نمیکردن اما این...
کارگردان فیلم " قرار" ده سکهی آزادی گرفت( مظنهش در بازار از قرار هر سکه 140 هزار تومنه الان) و تقدیرنامه و... بقیه 5 سکه و 3 سکه و 2 و یا یک سکه گرفتن.
- برندهی جایزهبهترین فیلم از نظر تماشاگران هم نصیب فیلم" نقاشی پسر بد" ساختهی "هانیه صادقی" از کرج شد.
منم بهش رأی داده بودم.
داستان زنیه که تو آشپزخونه داره کار میکنه. یکی از پسراش میاد دامنشو میکشه و میگه داداشش رو دیوار نقاشی کرده. زن با عصبانیت میره پسرک رو پشت رختخوابها پیدا میکنه و با خشونت کتک می زنه. بعد دستشو میکشه و به زور می ندازنش تو توالت و موقع قفل کردن در میگه" دیگه دوستت ندارم!" بعد که میره دیوارو پاک کنه میبینه پسره با ماژیک قرمز قلبی کشیده و توش نوشته" مامان دوستت دارم!"
- فیلم "زاویه" کار نورلله کیانی از خمینیشهر هم جایزه گرفت.(به اینم رأی داده بودم)د.
داستان پسر جوونیه که یه دوربین عکاسی دستشه. اول میاد از یه گل عکس بگیره، موقع فشار ماشه... ببخشید فشار دکمه، یهو گل پرپر میشه. از چراغ گردسوز میاد عکس بگیره، لامپاش منفجر میشه. از یه تفنگ میاد عکس بگیره به محض فشار دکمه اسلحه شلیک میکنه و یکی از چشاش کور میشه. بعد با یک چشمی که بانداژ نیست از آسمون پر ابر آسمون که از پنجره پیداست میاد عکس بگیره. بعداز فشار دکمه ابرا رعد و برق می زنن و صدای بارون...
- فیلم "لانگ شات" کار علی شهبازی از کرج با اینکه خوب اجرا نشده بود ولی مضمون جالبی داشت و خیلیها را به خنده واداشت.
اومده بود از گرونقیمتترین پنجره خونهها شروع کرده بود فیلم گرفتن... تا پنجرههای خونههای مدرن و بعد متوسط و بعد فقیرانه( که مثلا خونههه آجریه و هنوز نما نداره. و از هر کدوم صدای آهنگ بخصوصی میومد. از آهنگهای کلاسیک و اصطلاحا با کلاس بگیر و بعد به آهنگهای لسآنجلسی و جوادی و مشکیرنگ عشقه و... و بعد نمای کلی شهر که همهش صدای موسیقیهای درهم و مغشوش میومد..
- جالبه که دختری به نام لیلا صبور از تهران با فیلم"بودن" شرکت کرده بود. با اینکه در وبلاگ ساحل افتاده خونده بودم لیلا صبور اسم مستعارشه برای دیدن فیلم دلتو دلم نبود. آخه لیلای ما هم رشتهش کارگردانی سینماست. ولی با دیدن فیلم مطمئن شدم راست میگه، اسمش مستعاره:)
البته موضوع بد نبود. آپارتمانهایی رو در تاریکی شب نشون میداد که چراغ همهشون خاموشه. صدای اذان مسجد که میاد فقط چراغ یکی از خونهها روشن میشه. و دوربین هی منتظر میمونه. بعد که میبینه نخیر! همه به جز اینیکی لامذهبن. زوم میکنه رو اون پنجرهی خدایی و... کات.
- فیلم" اگه منو نبخشه" ساختهی راضیه خشنود از تهران هم برام جالب بود.
دختری شیک و پیک روی نیمکت پارک نشسته و پسری تپلمپل چهارده پونزده ساله هم سمت چپش. یه ظرف سیبزمینی سرخکرده بینشونه. هم دختره داره ازش میخوره و هم پسره. معلومه با هم آشنا نیستن. هر بار نوبت پسره میشه که برداره، دختره برمیگرده اخمی بهش میکنه. ولی پسره خونسرده. وقتی یه دونه میمونه هر دودست برای برداشتنش دراز میکنن. دختره با اکراه دستشو عقب میبره. پسره بر میداره ولی نصفشو میخوره و نصف دیگهشو می ذاره تو ظرف و پا میشه میره. دختره اون نصف دستخورده رو نمیخوره و به خاطر شکمویی پسره اخمکرده. با ناراحتی از جاش پا میشه... و در کمال تعجب میبینه ظرف سیبزمین سرخکردهی خودش طرف راستش دستنخوردهست و اون در واقع تو تموم این مدت داشته از سیبزمینی پسره میخورده!
- بقیهش برای بعد... هر صد فیلمو که نمی شه امشب تعریف کنم...
سوتییی که خوشبختانه داده نشد!
1- بردی از یادم
از چشمت افتادم
با یادت شادم...
چه شد آن همه پیمان؟...
چقدر این آهنگ دلکشو ویگنو دوست دارم.
2- میخواستم در مورد بعضی آدمای تازهبهدورانرسیده و جویای نام و نان بنویسم که چهطور این دوسه ساله به خودشون اجازه دادن و میدن هر چه توهین دلشون میخواد به بلاگرهای مستعارنویس -از جمله من- بکنن!
اما میبینم اینکار جز هدر دادن نیرو و وقتم نتیجهای نداره و شاید کمکی باشه برای غوغاسالاری و بدزبانی دوبارهی اونا... واقعا حوصله ندارم. قدیما میگفتن اونا رو به خدا میسپرم. من اونا رو به وجدانشون و همینطور به زمان میسپرم.
معتقدم که حقیقت همیشه یه روزی معلوم میشه. گرچه بعضیها از درس قبلی خود عبرت نگرفتن و حتی حاضر نشدن اعتراف کنن که تموم قیل و قالهاشون الکی بوده. یه چیزی رو یادتون باشه. فوارهای که شدیدو پرسروصدا سربالا میره ، بعد از یه مدت شدید و پرسروصدا هم سقوط میکنه!
دوسه روز اصلا حوصلهی اینترنت رو نداشتم. زندگیِ معمولی بسیار زیباتر، و آدمهاش بسیار انسانتر و مهربونتر هستن!
3- بیچاره شدم.
تو جلسهی ساختمون داشتن هیئتمدیرهی جدید انتخاب میکردن. تقریبا دیگه داشتن به آقایون التماس میکردن که تورو خدا بیا تو داوطلب شو. و هیچکس نمیشد.
اول تعریف کنم که خانمهای ساختمونمون خیلی خوبن! تموم این دوسهسال که باهاشون رابطه دارم ازشون هیچبدجنسی ندیدم. شاید برای اینه که زیاد میرن تو اجتماع. برعکس آپارتمانهای دیگه که میگن از هم دور باشید و دوست، ماها با هم نزدیکیم و دوست. من تو تموم دورههاشون نمیتونم شرکت کنم. اما هروقت هم رفتم پشیمون نشدم. بزرگترین خوبیشون اینه که اهل گوشهو کنایه و زخمزبون نیستن. پیادهروی دستهجمعی صبحها و استخرو من براشون راه انداختم. اما.. بعد خودشون ادامه دادن و من تنبل نتونستم صبحها ساعت 6 باهاشون برم. بسکه شبا دیر میخوابم:)
خلاصه، چی داشتم میگفتم؟ آهان، تو جلسه من گفتم چرا همیشه آقایون باید مدیر بشن و خانمها نه؟! و دوسهتا خانم زبر و زرنگ رو هم خودم نامزد رهبری، ببخشید مدیری کردم. اما بعد از چند دقیقه نمیدونم چی شد که به اتفاق آرا منو از خانوما انتخاب کردن. و یه آقایی هم داوطلب شد و شدیم دوتا. سیبا شب خونهی پدرش بود و تو جلسه نبود. اما وقتی بعدا ماجرا رو فهمید، خیلی تشویقم کرد و گفت تا اونجایی که بتونه باهام همکاری میکنه. تاحالا چندتا طرح خوب پیاده کردم . همه هم الحق همکاری میکنن.
ولی کلا مدیریت ساختمون کار خیلی وقتگیریه و تقریبا میشه بهش گفت: خرحمالی:)
کار گرفتن شارژها رو قبول نکردم و دادم اون آقاهه. حوصلهی اینکه دیگران مدام بیان در خونه رو بزنن و مزاحم شن(چشمک) و یا من عین طلبکارها برم سراغشون رو ندارم. یعنی روم نمیشه.
3- یه روز(البته شب بود) دوستی مقاله و عکسی از یه بیماری سینهی(پستان) خانمها برام فرستاد.
از شانسم اونشب بعد از مدتها به وبلاگ شیواخالیبند:) هم رفته بودم و اون نوشتهشو دربارهی دستورالعمل پوشیدن مقنعهی بلند به طوری که سینهها رو بپوشونه خونده بودم . اونی که شیوا به شوخی به منشیش میگه میخوان سینههای خانمها رو ببرن و ازین جور حرفای.... :)
اون مقاله رو هم که خوندم و بعدش دیدم یه عکس ضمیمهشه اونم باز کردم دیدم ... بعدش هم یه فیلم از این بیماری که دکتری داره از نوک سینهی زنی با پنس کرم میاره بیرون و.....
وای... مگه شبش خوابم برد؟! تا صبح کابوس میدیدم. دکترا با روپوش سفید و پنس و قمه و چاقو به دست تو یه خیابون خلوت دنبالم کردن. منم لخت! سینههامو با دست پوشوندم و دارم فرار میکنم. هی با اضطراب شدید از خواب میپریدم و تا چشمام بسته میشد دوباره این منظره میومد جلوی چشام...
شما هم اگر حساسید این عکسو نبینید. حداقل نصفشب نبینید.
4- سوتییی که خوشبختانه هرگز داده نشد!
من و سیبا شام خونهی سیما و رضا دعوت داشتیم. سیما از دوستای قدیم منه. برای مدتی طولانی باهم رفتوآمد داشتیم و خیلی شبا پیش هم میموندیم و تا صبح به شیرینکاریهای روز پیشمون میخندیدیم. سیما دوسه سال عاشق پسری بود و متاسفانه درست در ماهی که قرار بود ازدواج کنن، پسره زد زیرش. نگو یواشکی عاشق یه دختره شده که اتفاقا اسم اونم سیما بود!
سیما خیلی پسرهرو دوست داشت. اونقدر از این کار پسره شوکه شده بود که به اولین خواستگاری که براش اومد جواب مثبت داد. نمیدونم، شاید خواست بگه اونم کلی هواخواه داره و شاید خواست بگه پسره همچین آش دهنسوزی نبوده و... ولی من میدونستم در دل سیما چی میگذشت. همهش گریه میکرد و همیشه چشماش قرمز و پفکرده بود.
رضا برعکس نامزد قبلی سیما پسری نسبتا مذهبی و غیرتی بود( وهست). خیلی به سیما گفتیم یه کم صبر کنه. برای ازدواج عجله نکنه. بیشتر فکر کنه... بیشتر باهم آشنا شن... اما مرغ سیما یه پا داشت.
خوشبختانه( از نظر سیما) رضا پسر خوب و مهربون و کاری از کار دراومد( عین هندونهی تو سرخ:) ) ولی به عللی رابطهمون خیلی کم شد. تا اینکه دوباره همدیگرو پیدا کردیم و...
شب به همهمون خیلی خوش گذشت. سیبا خیلی زود با رضا جور شد.
نصفشب که پا شدیم بیاییم خونهمون. رضا گفت الله و بالله شب باید بمونید. ما اولش فکر کردیم تعارفه و اصلا التفات نفرمودیم. حاضر شدیم و اومدیم خداحافظی کنیم که دیدیم مارو به زور کشید تو و درو بست. حالا از ما انکار و از اونا (کمکم سیما هم با رضا همرزم شد) اصرار. هر چی ما گفتیم خونهی کس دیگه خوابمون نمیبره. لباس خواب نداریم. مسواک نیاوردیم. نخدندون نداریم( اینو من برای کلاسگذاشتن گفتم!) و اینجور چیزا. رضا گفت حالا یه امشبو بد بگذرونین. یه لقمهخواب اینجا پیدا میشه و... بعد دندوناشو نشون داد که من تاحالا مسواک نزدم مگه چی شده؟ این سوسولبازیها رو ول کنید. راست میگفت. دندوناش سالم سالم بود! حرف حق جواب نداره!
من و سیبا بهم نگاهی از سر استیصال انداختیم. نه که از همصحبتی با اونا خسته باشیم.نه! اما...
رضا هم همینطور مچ دست سیبا رو گرفته و ول نمیکرد.
بالاخره موندیم. سیما منو برد اتاق خوابشون یه لباس راحتی داد بهم. اومدم بیرون دیدم دو تا رختخواب تو اتاق پذیرایی افتاده. فکر کردم حتما من و سیبا باید اونجا بخوابیم. و داشتم فکر میکردم چرا رختخوابها یه وجب با هم فاصلهدارن. رضا درحالیکه گل قالی رو نگاه میکرد گفت شما و سیما همونجا میخوابید.
با اینکه من و سیما کلی حرف باهم داشتیم ولی... چیکار کنم؟... من شبا جز پیش سیبا پیش هیچکی نمی تونم بخوابم(مگه اینکه تنها باشم)... سیما اومد منو برد تو اتاقشون و گفت بذار اینا با هم بیشتر آشنا شن. راستشو بخوای ... رضا یه کم مشروب خریده و میخواد با سیبا بخوره. گفتم خوب چرا شب نیاورد؟ گفت رضا دوست نداره جلوی خانوما مشروب بخوره. بعد گفت سیبا مسئلهی نامزد قبلیمو میدونه؟ با خجالت گفتم آره، من بهش گفتم. صورتش قرمز شد و گفت یهوقت بعد از خوردن مشروب به رضا نگه!! که اصلا از ماجرا خبر نداره. گفتم نترس سیبا خیلی رازداره و مطمئن باش اصلا اونقدر نمیخوره که مست کنه.(کلا سیبا زیاد اهل مشروب و اینحرفا نیست فقط جایی مشروب باشه یه کم برای همپیالهشدن میخوره).
تا نزدیکیهای سهچهار صبح ما تو اتاق حرف قدیمها رو میزدیم و میخندیدم و صدای حرفای اونا تو پذیرایی و صدای گیلاسها و پیشدستیهایی که پر و خالی میشد..
وقتی که دیگه از شدت حرفزدن و خنده فکمون دیگه باز نمیشد خواستیم بخوابیم... تازه ترس اصلیم شروع شد.
من شبا عادت دارم رو بازوی سیبا بخوابم و ناخودآگاه میرم طرفش. میترسیدم تو خواب نفهمم کی پیشمه و برم رو بازوی سیما بخوابم:)
سیما زود خوابش برد و من رفتم لبهی لبهی تخت. جوری که نزدیک بود بیفتم. هی بخودم تلقین میکردم که خونهی سیما هستیم و اونطرفم سیماست!!!(ا... تاحالا توجه نکرده بودم اسم سیما شبیه سیباست... ولی بدانید و آگاه باشید که هردو اسم مستعاره ...)... هی میگفتم مبادا غلت بزنم برم اونور...
تا صبح جون کندم. شاید حدود سهبار در حال غلتزدن به سمت سیما، شاید در دوسانتیمتریش، از خواب پریدم و پشت دستمو گاز گرفتم که از درد خوابم نبره و آبروریزی نشه:))
بعد به سیبا فکر کردم که اون داره چیکار میکنه؟ آخه بدبختی اونم عادت داره تا صبح چندین بار تو خواب بوسم کنه...
حالا بشنوید از سیبا.
صبح که رفته بودم با نمک دندونامو بشورم سیبا یواشکی اومد تو دستشویی و تعریف کرد که تا صبح جون کنده. هی بیهوا دستش میخواسته بره زیر سر رضا و چند بار به رضا نزدیک شده و خواسته بوسش کنه که صورت پشمالو و ریشوی رضارو دیده کپ کرده...
صدای خندهی بلند من و سیبا در دستشویی از تجسم قیافهی رضا که سیبا عاشقانه داره ماچش میکنه و اون هاج و واج مونده .
رضا غیرتانه اومد گفت شما دوتا چرا باهم رفتید دستشویی؟ گفتیم بهخدا داریم دندونامو میشوریم.:)
نتیجهگیری:
هر کی شب زن و شوهرارو از هم دور کنه خیلی بده!
پ.ن.
5- نادر مذکای عزیز، همسر نازی که در حادثهی تروریستی متروی لندن کشته شد برای او سایتی درست کرده...
لینک این مطلب در بلاگ اسپات:
posted by زيتون @ 2:05 AM 14 comments
در زیتون بلاگفا با ۱۱۳ نظر
چرا؟!؟!
1- سقوط هواپیمای سی 130 نیروی هوایی ارتش دلخراش بود. هر 94 سرنشین و خدمهی پرواز کشته شدند، به علاوه بیشتر از 20 نفر از ساکنین بلوک 52 شهرک توحید.
حدود 50 نفر زخمی و سوخته در بیمارستانها بستری هستند که حال 11 نفر از آنها وخیم است.
چیزی که رسانهها کمتر به آن پرداختهاند و در واقع به روی خودشان نمیآورند، ایناست که اصولا این هواپیما برای چه کاری به بندرعباس میرفته که با وحود اینکه خلبان اصلی این هواپیما در ساعت 11 صبح اعلام کرده که با وجود نقص فنی آن امکان ندارد به مقصد برسد، و از پرواز خودداری کرده، چرا فوری دنبال خلبان رزرو فرستادهاند و گفتهاند باید این پرواز به هر صورت انجام شود؟ مگر در چاهبهار چه خبر بود؟
مگر نه اینکه گاهی پروازهای معمولی مثلا به مشهد و شیراز گاهی تا 20 ساعت تأخیر دارند و مسافران در سالن فرودگاه گرسنه و تشنه منتطر درست شدن نقص فنی میشوند و جیکشان هم در نمیآید.
نه، این پرواز نباید عقب میافتاد حتی به قیمت جان مسافرینش!
در چاهبهار رزمایش "پیروان ولایت" در حال برگزاری ست! این خبرنگاران و عکاسان میرفتند که این رزمایش را پوشش رسانهای بدهند. و تأخیر در رفتن لابد به مثابهی توهین به مقام ولایت تلقی میشد.
در واقع اینها قربانی مقام ولایت شدند.
عکسهای دوربین دات نت از این حادثه
لینک دو فیلم کوتاه بعد از انفجار هواپیما در وبلاگ مازیار
آونگ: دیروز اینجا صحرای کربلا بود...
2- تموم ادارات و مدارس شهر تهران و حومه به علت آلودگی شدید هوا تعطیل اعلام شد. مصادف شدن این تعطیلی با روز 16 آذر(روز دانشجو) برای خیلیها سوألبرانگیز است.
امروز از خیلیها میشنیدم که آلودگی هوای تهران همین دوسهروزه نبوده! چطور یکهو در 16 آذر همه جا باید تعطیل شود؟!
جالب است که مإموران امنیتی زیادی جلوی دانشگاه تهران ایستاده بودند و دانشجویانی که برای بزرگداشت این روز جمع شده بودند متفرق میکردند و میگفتند روز دانشجو امسال افتاده به 23 آذر.
جلالخالق:)
------
3- ف.م.شیرینسخن
حسي را که از باز کردن بعضي از اين وب لاگ ها بهش دست مي ده رو به طور خلاصه تشريح کرده.حسی که با باز کردن وبلاگ این حقیر بهشون دست داده:
نيروي پايان ناپذير زندگي. زندگي با تمام خوب و بدش و زشت و زيبايش. اميد بخش. شادي بخش. تپه هاي کرج، پيتزا، چلوکباب، تحصن در مقابل اوين، کوه پيمايي و "سر اومد زمستون" و در يک کلمه زندگي. زندگي با تمام پيچيدگي ها و سادگي هايش. زندگي با تمام بالا و پايين هايش. لبخند، و البته شادي ِ ديرياب.
چی میتونم بگم جز اینکه تشکر کنم و بگم خیلی خوشحالم که اینطور بوده
:) مرسی!!!!
4- راستی من چندین ماهه نتونستم برم ارکات. نه با پسورد ارکات میتونم برم توش و نه با پسورد جیمیلم! کسی راهشو بلده؟
لینک این مطلب در زیتون بلاگاسپات:
posted by زيتون @ 1:47 AM 11 comments
در زیتون بلاگفا با ۷۳ کامنت...
سوتیهای زیبای من!
1- با سلامی گرم
با درودی پاک
میآغازم این پیغام
روزگارت بی که با من بگذرد
خوش باد...
( فرهاد شیبانی)
2- سوتیهای زیبای من
الف- سر صف صندوق فروشگاه، پسری که جلوم ایستاده بود بیهوا نگاهی به عقب انداخت و تا منو دید نیشش باز شد و گفت: چطوری خانم دکتر؟ ( یعنی چه؟ مگه من با کسی شوخی دارم؟ قیافهش به مزاحمها نمیخورد. نگاه استفهامآمیزی بهش انداختم( استفهامآمیز رو داشتی؟)گفت: یادت نمیاد؟ سر خیابون فلان؟ ماشینامون؟
یهو یادم اومد و زدم زیر خنده!
اونروز از بانک که بیرون اومدم با عجله رفتم سراغ ماشینم که برسم به بقیهی کارام. اما هر کاری کردم سویچ در رو باز نمیکرد. هی داشتم زور میزدم و دیگه داشت عرق از سرو روم جاری میشد که دیدم پسری دوون دوون داره به طرفم میاد و داد میزنه. وایسادم ببینم چی میگه. وقتی رسید نفسنفسزنان گفت: با ماشین من چیکار داری؟ در حالیکه برگشتم ماشینو با اطمینان نگاه کنم و بگم ماشین خودمه، یهو چشمم به عروسک عنکبوت زشت گندهای در پشت شیشهی عقب ماشین افتاد. اِ... من که یه عروسک سگ خوشگل و نازنازیرو گذاشته بودم اونجا ( سگ نیستها... این ناشناس موندن هم بددردیه.) این از کجا اومده؟
بعد روکشهای صندلیها رو دیدم...اِ... اینا چرا عوض شده؟ قفل فرمونم کو؟ اِی وای... اینکه اصلا ماشین من نیست:)
چشمم دنبال ماشینم گشت. حدود بیست متر عقبتر پارک کرده بودم. کلید رو از جاکلیدی درآوردم و با خندهی شرمآلودی گفتم: ببخشید. ماشینم اونه! کمی با من به طرف ماشینم اومد و با چشمای ریز کرده یه کم براندازش کرد و گفت: حق داشتی! خوب چیزی انتخاب کرده بودی!
خواستم کم نیارم گفتم: اما من جسد ماشینمو هم با ماشین شما عوض نمیکنم!(تو دلم یه زبون هم براش درآوردم!)... گفت: اهه! ماشین من مدلش دو سال از ماشین شما جدیدتره!
به شوخی گفتم: اما یه فرق مهم داره. گفت چی؟ گفتم: اون دست شما بوده اما ماشین من دست یه خانم دکتره که از خونه میره مطب و از مطب بر میگرده.( الکی یه چیزی پروندم که پررو نشه. الحق ماشینش خیلی تمیزتر از مال من بود!)
ب- تا حالا دوباره وقتی میام ماشینو خاموش کنم و قبلش داشتم آهنگی رو گوش میدادم اول قفل فرمونو زدم و یادم رفته سویچ رو در بیارم و پیاده شدم و درو با دکمهش قفل کردم. موتور ماشین هم روشن.
یه بارش خوشبختانه دم خونهی مامانم اینا بودم که کلید یدکی از قدیم اونجاست و پیاده رفتم آوردم. دومین بار مجبور شدم آژانس بگیرم و برم کلید یدکی رو که گذاشتم خونهی خودمون بیارم.
خدا سومین بارو خیر کنه که ممکنه چندین کیلومتر دور باشم.
3- سوتی قرصی
الف- یه بار نزدیکیای خونهی مامانم رفته بودم خرید. گفتم یه سری هم بهشون بزنم. تو آشپزخونه که با مامانم حرف میزدم چشمم افتاد به یه جعبه قرص که روش عکس سیر بود. اسمش فکر کنم گارلت یا یه همچینچیزایی بود. مامانم که داشت ظرف میشست نگاهی به قرصهای دستم انداخت و گفت فرصای باباته. قرص سیره! شبی یه دونه میخوره.
وسطای صحبتمون همینطوری یکیشو بالا انداختم و یه لیوان آب هم روش . بعد از چند دقیقه خداحافظی کردم و رفتم به بقیهی خریدام برسم. نزدیکای شب در طبقهی دوم فروشگاهی داشتم دنبال تیشرتی برای سیبا میگشتم. موقع انتخاب یهو دیدم سرم گیج میره. چشام هم سیاهی میرفت. رو پیشونیم عرق سردی حس میکردم . نمی تونستم از جام تکون بخورم. فروشندهی اون قسمت که پسری با بازوان ستبری بود اومد جلو و پرسید حالتون خوب نیست؟ نمیدونم چطوری نگاهش کردم که دیدم پرید یه صندلی از پشت پیشخوانشون آورد و آستینمو کشید و نشوندم روش و بدو رفت یه لیوان لکهداری رو پر از آب کرد و هفتهشت قند از قندون ریخت توش و نمیدونم با خودکاری یا چیز دیگهای همش زد و بهم داد. منم که اصلا فکرم کار نمیکرد بدون اراده خوردمش و سوسولبازی یادم رفت که لیوانش کثیفه و قند و با چی بهم زده و... هر چی پرسید چی شده اصلا یادم نمیومد. سرمو انداخته بودم پایین و اون برای اینکه خجالت نکشم تندتند تعریف میکرد که باشگاه بدنسازی داره و این حالتها رو میشناسه و میدونه فشارم پایین اومده . هر چیمیخواستم پا شم اون نمیذاشت و میگفت با اینحالت زمین میخوری. راست هم میگفت.
خلاصه اون شب با حال زار و نزار رسیدم خونه و بعد از پرس و جوهای سیبا تازه قرص سیره یادم اومد:) شکمویی هم بد دردیه!
ب- سوتی قرصی شماره 2
قبل از ازدواجم، تلفن زدم به خواهرم که خارج از کشور زندگی میکنه که مثلا دعوتش کنم. او هم که سخت مخالف این ازدوج بود و دلیلش روهنوز هم نفهمیدم. آخرش گفت حالا که گوش نمیدی اقلا تا مدتی سعی کن زود بچهدار نشی! بعد از پرسیدن چندتا سوالهای خصوصی گفت اِ... باید از فردا قرص ضد حاملگی بخوری! گفتم اولا عروسیمون یه هفتهدیگهست. دوما با سیبا قرار گذاشتیم تا یه ماه کاری با هم نداشته باشیم. فقط مثل دوتا دوست. تا من این ترس( لعنتیم) بریزه. گفت اون گفت قبوله و تو باور کردی؟! مردای ایرانی رو هنوز نشناختی.( خواهرم مخالف ازدواجم با مردی مسلمون و ایرانی بود). ثانیا خوردن این قرصا تایم بخصوصی داره. از چندم پریود باید شروع بشه و باید دوره خوردنش کامل باشه و از این حرفا. کلی باهم بحث کردیم.
شبش موقع خواب اونقدر حرفاش تو گوشم پیچید(عین حرفای شیطان رجیم) که صبحش اولین کاری که کردم خریدن اون قرصا از داروخانه بود که با خجالت و سرخو سفیدشدنهای زیادی همراه بود.
تا اینجا مقدمه بود.
دو هفته از ازدواجمون گذشته بود. یه شب رفتم یواشکی قرصمو بخورم. دیدم قرص سیبا هم اونجاست. دکتر برای تپش قلبش(که فکر کنم از عشق من باشه!) پروپانولول تجویز کرده. شبی یه قرص. تو تاریکی هر دو رو از ساشهشون درآوردم. چراغو خاموش کردم و بعد مال خودمو گذاشتم ته حلقم و با آب قورتش دادم و مال اونو با یه لیوان آب بردم تو اتاق خواب. بازیم گرفت . بهش گفتم دهنتو باز کن. مییام رو تخت و از اون بالا قرصتو میندازم تو دهنت و بعد از اون بالا آب هم میریزم. سیبا خوشش اومد و دهنشو تا اونجایی که میتونست دهنشو باز کرد که تیرم خطا نره.
وقتی قرصو انداختم، توی راه سقوطش در کمال تعجب دیدم رنگش صورتی نیست! و درست همرنگ قرص منه. ناخودآگاه لیوان آب رو هم خالی کردم روش. و داد زدم که نخورش! تازه یادم افتاد قرصی هم که خودم تو آشپزخونه خورده بودم مدلش فرق داشت با قرص همیشگیم که مدورتر وریزتر و لیزتر بود موقع قورت دادن.
سیبا از جا پرید چی شده؟ و من با گریه همهچیزو براش تعریف کردم. سیبا اولش گفت به من اطمینان نداشتی؟ ولی وقتی ناراحتی منو دید کلی لوسم کرد و باهام شوخی کرد و گفت در عوض اگه تو نظری بهم داشته باشی حامله نمیشم.
چشمتون روز بد نبینه من تا صبح از شدت خشکی دهن و کاهش ضربان قلب از ترس تا صبح خوابم نبرد!
4- یه سوتی دیگه هم نزدیک بود به وقوع بپیونده که دیگه امشب روم نمیشه بنویسمش(سوتیدونم پر شده).. ایشالله دفعهی بعد.. همچنین از بیماری جدید سینهی خانمها یادم نرود بنویسم..اول تحقیق کنم ببینم درسته یا نه.
5- بیانیهی پنلاگ برای محکوم کردن حکم سمیعینژاد
6- مراسم به خاکسپاری منوچهر آتشی در بوشهر
7- حکومت دیر به فکر جلوگیری از گسترش بیماری ایدز گرفته. ولی باز بهتر از هیچیه! این روزها تمام رسانهها از ایدز و راههای انتقالش میگن.
هفتهی پیش هم برای اولین بار خانمی به اسم خانم محمدی جلوی دوربین اومد( تا بهحال بیماران ایدزی حاضر نبودن شناخته بشن و معمولا پشت به دوربین یا به صورت شطرنجی نشون داده میشدن) از بیماریش کلی حرف زد. این خانم همسر و دو فرزند 11 و 16 ساله داره. سرکار میره و شجاعانه به همه میگه که ایدز داره.
این روزا شهر پر شده از پلاکاردهایی دربارهی ایدز. هزاران کنفرانس و سمینار و دومینار و یهمینار اینروزا برپاست. حکومت انجیاوهای دولتی( این اصطلاحیه که خودم روشون گذاشتم. آخه الان تقریبا هیچ انجیاویی واقعا انجیاو نیست بلکه یکجیاوست!) رو مجانا به کار گرفته.
انگار میخوان بیخیالی گذشته رو با سروصدای زیاد جبران کنن. شاید به نظر اغراق بیاد که روزی نیست من به یکی از این تجمعها- چه در تهران و چه در کرج- دعوت نشم.
- خودت بیا. هر چیدوست و رفیق هم داری همراهت بیار!
تلویزیون و رادیو رو هر وقت بگیری در مورد ایدز حرف میزنه. پزشکی در تلویزیون میگفت آمار رسمی، حکایت از 120 هزار ایدزی در ایران میکنه و چون ایرانیها فطرتا خجالتی هستن(!) آمار واقعی احتمالا دهبرابر این عدده. یعنی یک میلیون و دویستهزار ایدزی!
پ.ن. برام عجیب و تاحدی خندهدار بود که بعضی بلاگرها تظاهرات علیه ایدز رو به عنوان ابتکار گروه خودشون نشون داده بودن. خوب دیگه در دیزی وبلاگستان بازه و هر آشی میشه توش پخت یا ازش برداشت کرد:) و خارجکشوریها هم زودباور و...
8- دو هفته پیش آرزو داشتم بلیت کنسرت شجریان گیرم بیاد. دوست سیبا بهمون قول داده بود از تالار رودکی حتما برامون بلیت میگیره. که متاسفانه در اونجا توزیع نشد و ما موندیم بیبلیت. وقتی فهمیدم قیمت بازار سیاه بلیتهای دههزار تومنی شده دویست هزار تومن. مطمئن نیستم اگه بلیت داشتم میرفتم... دوتا دویستهزار تومن میتونه گره از کار خیلیها بگشایه:) گر چه سیبا میگه این کارا خیلی زشته!
9- این وبلاگ ما هم درست نشد. دیشب بلاگاسپات و بلاگفا قات زده بودن و هرکاری کردم مطلبم ثبت نشد. حالا بیام(آنلاین شم) ببینم میتونم کاری کنم یا نه!
پ.ن.
ا... یه نفر زحمتشو کشیده و برام فرستاده:)
10- کاریکاتور:
آقا موشه به احمدی نژاد: دکی این هالهی نورتو خاموش کن. میخواهیم بخوابیم!
لینک این مطلب در بلاگاسپات:
لینک این مطلب در زیتون بلاگفا.


