1- و چهرهی شگفت
آنسوی دریچه به من گفت
حق با کیست که میبیند
من مثل حس گمشدگی وحشتآورم
اما خدای من
آیا چگونه میشود از من ترسید؟
من، من که هیچگاه
جز بادبادکی سبک و ولگرد
بر پشتبامهای مهآلود آسمان
چیزی نبودهام...
(فروغ فرخزاد)
2- روزنامهی ایران، شنبه 8 بهمن، صفحهی 12. داستان واقعی زندگی یک مرد ستمدیده:
سهراب بعد از ازدواج با شهین احساس خوشبختی میکرد.( حالا چرا؟ عرض میکنم!) سهراب از صبحزود تا آخر شب سرکار بود و وقتی برمیگشت زنش را نمیدید!(عجب خوشبختییی!) چون زنشهم سرش به کار خودش بود.(از صبحتا شب کار خانه میکرد و بعد، از خستگی به خواب میرفت.) مرد تمام دلخوشیاش زن و زندگیاش بود و زن هم از اینکه شوهری زحمتکش دارد خوشحال بود.
( خوب تا اینجای داستان مثلا اوج لذت این زندگی زناشویی را میبینیم و قرار است طی ماجراهای جنایی٬ این زوج به حضیض ذلت برسند!)
چند سال به همین منوال میگذرد تا اینکه روزی زن پیش شوهرش گله میکند: سهراب جان من در خانه حوصلهام سر میرود!(چه عجب!)
شوهر میرود با همکارانش مشورت میکند(حتما هم همکاران مردش). یکیشان می گوید: زن من اسمش را در کلاس ورزش نوشته و با روزی 2 ساعت ورزش سرش گرم شده. تو هم این کار را بکن.
مرد همین کار را میکند. زن به کلاس ورزش میرود.
بدبختی از وقتی آغاز می شود که زن با رفتن به این کلاسها روز به روز احساس نشاط و شادابی بیشتری میکند.(وای... چه جسارتا).
زن به همین بسنده نمیکند و کمکم دوستانی از کلاس ورزش برمیگزیند.( چه پر رو!)
زن وقاحت را به آنجا می رساند که گاهی به منزل دوستانش هم می رود.( ای بیشرم)
اختلاف میان شهین و سهراب در میگیرد. مرد از زن میخواهد مثل سابق خانه بماند و به کار خانه بپردازد. زن به او میگوید او دیگر برده و کلفت او نیست.
سهراب با لوطیگری چند روز دندان روی جگر میگذارد و با او حرف نمیزند شاید متوجه زشتی کارش بشود. اما زن خیرهسر متوجه نمیشود و باز به کلاس ورزش میرود.( کلاس ورزش معمولا هفتهای سهروز و هر با یک ساعت است. با رفت و آمد ممکناست دوساعت بشود. یعنی هفتهای شش ساعت)
سهراب با او درگیر می شود( بخوان کتکهای مفصلی به او میزند. آخر میگویند زن و الاغ هر دو با ترکه آدم میشوند). ولی مرغ شهین خانم یکپا بیشتر ندارد.
بالاخره شهین از دست کتکهای شوهر مهربانش به خانهی پدرش پناهنده میشود.( بیخود نمیگن کلاس ورزش زن را جلف میکند) شوهر بدبخت که دستش از کتک زدن زن درد میکند به دادگاه شکایت میکند و میگوید زنش تمکین نمیکند. قاضی حکم به تمکین میکند.
مرد پیروزمندانه با حکم به خانهی پدرزن میرود.( به جان شما این کلمهی پیروزمندانه در متن است). پدرزن میگوید شهین به خانه مشترکتان رفته. مرد پرواز میکند و با گل و شیرینی میرود خانه. (بیچاره فکر میکند حکم تمکین، زن را آدم میکند) اما زن هنوز کلاس ورزش میخواهد(ایبابا. پینوکیو در آخر داستان آدم شد و تو نشدی؟). دوباره دعوا و عصبانیت مرد و نوازش با مشت و لگد. شهین خانم لوس ننر دوباره قهر میکند میرود خانهی پدرش.
مرد با مظلومیت:
- آقای قاضی چکار کنم؟(چلچاره!) یک هفتهای آمد و زندگی کرد ولی دوباره رفت. نمیدانم مشکلش چیست(واقعا؟). هیچ حرفی نمیزند( حتی زیر کتک آخ هم نمیگوید)و هیچ دلیلی برای ترک خانه ندارد.
توضیح روزنامهنگار:
مرد مانده بود که قانون چه حمایتی از او می کند. آیا میتواند دوباره حکم عدم تمکین بگیرد؟
حالا معاون رئیس کل دادگستری استان تهران که معاون دادگاه خانواده هم هست جریان را بررسی میکند. او خودش زن است. زنی با چادر و مقنعه.
- در شرع مقدس اسلام تکالیف و مسئولیت زوجین در مقابل یکدیگر مشخص است. یعنی مرد مکلف است که معیشت خانواده را تأمین کند و زن مکلف است هر جا همسرش تعیین میکند زندگی کند و اگر زنی از ادای وظایف زوجیت امتناع کند و تمکین نکند " ناشزه" محسوب میشود. مرد می تواند نفقه ندهد و...
تا وقتی معاون دادگاههای خانواده کشور ما امثال خانم مهیندخت داوودی باشند اوضاع زنان بر همین منوال است...
۳- همشهری جوان. شمارهی 34. شهریور 84.
محمدحسین جعفریان مطلبی دربارهی خاطراتش با احمدشاه مسعود نوشته:
- "مهمترین هدیهی من برای احمدشاه مسعود دوشماره از مجلهی مهر بود. شمارههایی که خودم در آنها خاطراتی که از این فرماندهی اسطورهای افغان نوشتهبودم.
هنگام تقدیم این دوشماره مردد بودم. بیشتر برای اینکه مبادا احمدشاه مسعود پس از تماشا و مطالعهی خاطرهی مربوط به خودش دیگر صفحات مجله را هم تورق کند. و احیانا بخواند.
درست قبل از مطالب من، دوصفحه، کیپ تا کیپ، پر شده بود از مزخرفات سید ابراهیم نبوی جوکهای رنگارنگ و حکایات مسخرهی سرکاری..."
( من کاری به نوشتههای نبوی ندارم. اما آقای جعفریان خوشت میاد آقای نبوی هم جایی بنویسه که " میخواستم مجله را به مثلا... هادی خرسندی هدیه بدم میترسیدم خزعبلات محمدحسین جعفریان هم ببیند." ؟)
آخر از کی نوشتههای یک شخص را به حساب شخص دیگر گذاشتهاند که این بار دوم باشد؟ تازه حوزهی نوشتاری شما با یک طنزنویس مسلمه که فرق میکنه.
(حالا بقیهش رو بخونید) تا اینجای نوشته میشود حس کرد که مثلا جعفریان آنموقع این احساس را داشته و حالا فهمیده که اشتباه کرده. اما نه. در ادامه می نویسد:
- " دورتا دور مجلس ژنرالها و فرماندهان زیر دست مسعود سبیل به سبیل نشسته بودند جز خود او نسخهی دیگری از مجله نیز دست یکی از مشاورانش به نام ملاقربان بود. او آدم باسواد و چیزفهمی بود(خدا رو شکر) آرام آرام داشت مجله را ورق میزد. امیدوار بودم اگر مشکلی پیش بیاید( مثلا زبانم لال مقالهی نبوی را بخواند و بخواهد گردنم را بزند) برای ملاقربان توضیح بژبدهم که: این یک نشریهی ویزژه و یک نوع روزنامهنگاری مخصوص عده ای از جوانان ایران است..."
" برخلاف تصور من احمدشاه مسعود هشیارتر از آن بود که وقتش را صرف این خزعبلات کند(خاک بر سرم. تو تصور میکردی احمدشاه مسعود هشیار نیست...وای وای) چند سطری از مطلب اصلی( به مطلب خودش میگوید اصلی!) را خواند. بعد مجله را بست و...
روی جلد یکی از مجلههایی که به احمدشاه مسعود تقدیم کردم تصویر مردی بود که در قهوهخانه مشغول قلیان کشیدن بود. مردهشور این میرفتاح را ببرد با این سلیقهاش در انتخاب روی جلد..."
سرتاسر نوشتهی آقای جعفریان پر بود از کلمات چاپلوسانه و خود بزرگبینی.
آقای جاننثار عزیز اگر این مجله و نویسندگانش آنقدر از شما کوچکترند که دیدن مقاله و عکسهایشان باعث آبروریزیتان است -تعجب میکنم- چرا در آن مینویسید؟
آخر نوشته با افتخار توضیح میدهد که روزی در سرما و باران رفته پنچری ماشینش را بگیرد و کارگر افغانی که سردش بود امتناع میکند. او هم عکس خودش و احمدشاه مسعود را درمیآورد نشان میدهد. کارگر افغانی پنچری ماشینش را بدون گرفتن حق الزحمهای میگیرد.
بیچاره احمدشاه مسعود...
4- بدترین قسمتهای شبهای برره قسمتهایِ زوری اون بید!
یعنی قسمتهایی که به سفارش آقای ضرغامی نوشته شده!
چند شب پیش مثلا خواسته بود ماجرای اسرائیل و فلسطین رو نشون بده.
مردی به نام مهندس"موشه" به برره میاد و زمینهای روستاییهای سادهدل رو یکی یکی میخره. این قسمتش خیلی مسخره و بیمزه و بیسر وته بود. در جایی مردم اسم " موشه" را مسخره میکنن. میگن آقا موشه و گربههه و تام و جری و... همه میدونن که موشه یعنی موسی( پیغمبر یهودیها) مثلا موشهکاساب همون موسیقصاب یزدی خودمونه. خوب حالا اگه کسی اسم پیغمبر مسلمونها رو مسخره کنه برخورد امثال ضرغامیها باهاشون چهجوریه؟کفن میپوشن و میریزن تو خیابونا:)
5- برای دوستی دنبال کتاب "بودیسم" نوشتهی راهول میگشتم که پیداش کردم. قبل از رسوندن به دستش چند صفحهایش رو خوندم. کنجکاو بودم بدونم چرا یه عده اینقدر به آیین بودا علاقهمند شدن. بعضی تعالیمشون برام جالب بود.
یکی از فرمانهای امپراتور بزرگ بودایی که در قرن سوم پیش از میلاد زندگی می کرده از روی سنگنوشتهای که هنوز هم خواناست، در صفحهی 18 کتاب نوشته شده:
" نباید تنها مذهب خود را محترم داشت و مذاهب دیگران را محکوم کرد. بلکه باید آنها را نیز محترم داشت.( برعکس دینهای دیگه که میگن دین ما بهترینه.) انسان با این طرز رفتار به عظمت مذهب خود یاری میدهد و به مذاهب دیگران خدمت میکند. با رفتاری خلاف این، انسان گور مذهب خود را میکند و به مذاهب دیگران بدی میکند. کسی که به مذهب خود احترام میگذارد و مذاهب دیگران را رد میکند آنرا ظاهرا منباب تقدیس مذهب خود انجام میدهد در حالیکه فکر میکند من مذهب خود را تجلیل میکنم. ولی برعکس با چنین رفتاری به شدت به آن آسیب میرساند. پسندیده است که همه به طرز فکر مذاهب دیگر گوش فرا دهند و بخواهند که گوش فرادهند."
نویسنده یعنی راهول اضافه کرده:
" این روح تفاهم عالی امروز نه تنها باید در مورد طرز تفکرهای مذهبی رعایت شود بلکه باید آنرا در مورد طرز تفکرهای ملی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نیز بهکار بندند.
این تساهل و مدارا از آغاز یکی از گرامیترین ایدآلهای فرهنگ و مدنیت بودایی بوده است. به این جهت حتی به یک مورد کشتار مذهبی و به یک قطره خون که به خاطر ضدیت اشخاص با آیین بودا یا به خاطر تبلیغ آن در جریان یکی تاریخ طولانی دوهزار و پانصد ساله ریخته شده باشد برنمیخوریم."
---------------
پ.ن.
۶- اعلام اعتصاب برای روز چهاردهم بهمن...
بنا به آخرین ییانیه ای که توسط خانواده هاى زندانيان و اعضاى و فعالين شركت واحد اتوبوس رانى تهران و حومه صادر شده است از تمامی کارگران و کارکنان شرکت واحد اتوبوس رانی خواسته شده است که در روز جمعه 14 بهمن ماه در سر کار های خود حاضر نشوند.
1- جنایت در خیابانها
هر روز در روزنامهها گزارشهایش را میخوانم
عدالت مورد نیاز است و عدالت خواستهایی دارد
ولی فقط گاهگاهی، بله اینجا خیلی دیر
احساس میکنم گویی اینجا زاده نشدهام
درست احساسی چون بوگی پیلگریم...
( از ترانههای التون جان. از کتاب شمعی در باد. ترجمهی م. آزاد)
2- اعتصاب و تجمع رانندههای زحمتکش شرکت واحد شدیدا سرکوب شد. بنا بر گزارشی 650 نفر راننده و دانشجو و حتی زن و بچههای رانندهها دستگیر شدند.( خبر دیگر حاکی از 400 زندانیست).
پ.ن. حمید پوریان در نظرخواهی قبلی تعداد دستگیرشدهها رو هزار نفر نوشته.
مأمورین تعداد زیادی رانندهی مکتبی اجیر کرده بودند که جای اعتصابیون رو بگیرند و آب از آب تکان نخورد. روز اعتصاب من در تهران بودم. صفهای طویل مردم کنار خیابانها که برای رفتن به سر کار منتظر تاکسی بودند به چشم میخورد.
اینطور که شنیدم بعضی از فعالین سندیکا که از دست مأمورین قسر(؟) در رفتهاند درپارکهای سرگردانند(در این سرمای شدید زمستانی) چون میدانند منزل خود و دوستان و آشنایان تحت نظر است و به محض نزدیک شدن به محل دستگیر میشوند.
سندیکای اتوبوسرانی از فعالترین سندیکاها بعد از انقلاب است و دیگر از حالت صنفی خارج شده و مواضع سیاسی اتخاذ کرده است.
احمدینژاد هم برای مقابله با مواضع قالیباف بدجور دارد قاطی میکند و نقش سرکوبگررا ایفا میکند.
اخبار اعتصاب و دستگیریها را در سایت اتوبوس دنبال کنید.
پ.ن.
در این چند روز بعضی از دوستان با حالت عصبانی به من تذکر دادن که چرا فلان مطلب رو مینویسی و از اعتصاب رانندگان شرکت چیزی ننوشتی! از این طرز برخورد واقعا خسته شدم!
مجبورم توضیح بدم که شاید سال پیش من اولین نفری بودم که راجع به اعتصاب اونها نوشتم و اعلامیهای که اسامی 17 نفر از دستگیر شدگانشون رو نوشته بود تو وبلاگم گذاشتم. اونموقع هنوز نوشتن راجع به رانندگان شرکت واحد "مُد" نشده بود و کسی این اعلامیه را جدی نگرفت و محلم نگذاشت. تازه حدود شش هفت ماه بعد این قضیه جزء افتخارات وبلاگها در اومد که راجع بهش بنویسن. دقیقا مثل جریان اکبر گنجی که وقتی من در موردش مینوشتم مورد لعن و نفرین قرار میگرفتم که اینآقا پاسدار و سرکوبگر و جزباللهی بوده و از تو بعیده راجع بهش بنویسی! بعد که جریان گنجی هم " مُد" شد، همونها بهم ایراد می گرفتند که چرا از گنجی کم مینویسم(!!) در مورد آرش سیگارچی هم همین اتفاق افتاد!(که اصلا باورم نشد بعد از این همه افشاگری جمهوری اسلامی روش بشه بازم بندازتش زندان)... راجع به مجتبی سمیعینژاد هم همینطور. دکتر رویا طلوعی هم که از ایران رفت و افشا کرد که در زندان چه بر سرش رفته.
من وقتی میبینم جریانی رو شده و همه جدیش گرفتن دیگه دلیلی نمیبینم بیخودی برای مطرح شدن اسمم(تازه اسم مجازیام) خودمو جلو بندازم.
تازه مگه من چقدر اطلاعات راجع این نوع جریانها دارم! چقدر آنلاینم که به اخبار هر ساعت احاطه داشته باشم؟!
وقتی در مورد مبارزات کارکنان شرکت واحد وبلاگی درست میشه دیگه وظیفهی من اینه که همه رو به اونجا ارجاع بدم!چه لزومی داره خودم بیام اونا رو عینا کپی کنم.
این کارا رو واگذار میکنم به موج سواران و کسایی که هر شب کنتورشونو چک میکنن و یواشکی شمارهشونو بالا میبرن و دمبهدقیقه آپدیت میکنن که تو بلاگرولینگ اسمشون بیاد بالا.
- یه چیزی هم بگم. مردم تو کوچهبازار خیلی بیشتر از اینجا احتیاج به افشاگری دارن. توی این مدت شاید در بیشتر از بیست سی تجمع دوستانه( مهمونی و کلاس و...) راجع به اعتصاب رانندهها و دستگیریها و دوبارهبه زندان رفتن آرش سیگارچی گفتم ولی متاسفانه 90 درصد مردم از جریانات خبر ندارن. من که بیشتر فعالیتم رو در زندگی حقیقی متمرکز کردم.
ترو خدا نیاییم نوشتن از این جریانات رو وسیلهای برای تفاخر و پز قرار بدیم!
بعدش...
- بهتره این فشارها رو روی روزنامهنگارهای وبلاگدار بیارید که به جای تیکه کردن تعارف و نون قرضدادن به همدیگه این جریانها رو در روزنامه بنویسن. اینجوری اخبار به سرعت بین مردم پخش میشه( به رادیو تلویزیون که امیدی نیست)
3- دیگه تو مود نوشتن نیستم خوشبختانه:) مگه اعصاب واسه آدم میذارن!
اما نه... لینکهایی که در مورد اعتصاب رانندهها به دستم رسیده بگذارم بعد برم.

*- تحصن کارکنان شرکت واحد در مقابل وزارت کار.
**- بيش از 30 نفر از بازداشت شدگان ديروز که در زندانند، به شدت زخمی شده اند .
***- بیانیه حزب کمونیست کارگری ایران درمورد اعتصاب کارگران واحد و سرکوب اعتصاب. در سایت روزنه.
****- بیانیهی جمعي از دانشجويان دانشگاه هاي تهران در مورد کارگران شرکت واحد اتوبوسراني تهران و حومه. ایران تریبون.
*****- گزارش اختصاصی آشوب از اعتصاب رانندگان و کارگران شرکت واحد.
******- نامه کنگره کار کانادا به احمدی نژاد در اعتراض به حبس اسانلو .
*******- کارگران...
********- سندیکای اتوبوسرانی ...
*********- بیانیهی پنلاگ در این رابطه. امیدوارم لینک درست باشه. برای من فیلتره.
**********ـ گزارشگران...
***********- اینم از موضعگیری سازمان فداییان- اقلیت...
************ـ اطلاعيهی حزب توده را هم در وبلاگ زيستن عزيزم بخونيد.
1- گل من میان گلهای کدام دشت خفتی؟
به کدام راه خواندی
بهکدام راه رفتی؟...
گلباغ آشنایی، گل من کجا شکفتی؟
که نه سرو میشناسدت
نه چمن سراغ دارد
نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی
نه به دست مست بادی گل آتشین جامی
نه بنفشهای نه بویی
نه نسیم و گفتو گویی
نه کبوتران پیغام
نه باغهای روشن
گلمن میان گلهای کدام دشت خفتی؟...
(م.آزاد)
شنیده بودم فرمانداری کرج اجازه نداده پیکر م. آزاد در امامزادهطاهر دفن بشه. برای همین وقتی برای تشییعجنازهی عزیزی اونجا رفتم دنبالش نگشتم. موقع رفتن پایم گلی شد و موقع برگشتن خواستم از اون کپه گل باز هم بگذرم، دیدم کاغذی که به چوبی وصله دمر افتاده.
کاغذ رو برگردوندم. رویش نوشته بود:" درگذشت شاعر نامآشنای معاصر م.آزاد را تسلیت می گوییم. کانون پرورش کودکان و نوجوانان."
گور تازه بود و هنوز سنگ نداشت. نزدیکیهای گور شاملو، احمد محمود، صفرخان، گلشیری و مختاری و پوینده و...
2- روی گلدان مقبرهی شاملو دختر و پسری تنگ در بغل هم نشسته بودن و بوسههای عاشقانه رد و بدل میکردن.
به رهگذرها هم توجهی نداشتند.
چه اشکالی داره! داشتن برای روزی که کمترین سرودمان بوسه است تمرین میکردن.
3- بهطور تصادفی به قبر آغاسی هم برخوردم. سنگش خیلی جالبانگیزه. بالاش عکس آغاسی در حالیکه دو دستش بالاست و بالاترش نوشته: ایوالله!(تو عکس نورافتاره و ایواللهش خوب دیده نمیشه.)
خانمی که براش گل آورده بود میگفت برای تموم تشییعجنازههای هنرمندا به این گورستان اومده وسابقه نداشته مثل زمان به خاکسپاری آغاسی مردم اومده باشن.
4- گزارشهای خوب همشهری کاوه را در مورد جشنوارهی فیلم فجر در وبلاگش بخونید.
5- گذرگاه شماره 51 هم به سلامتی و میمنت و مبارکی منتشر شد. از دستش ندید.
6- ای آخ. تعداد رئیسجمهورا و نخستوزیرای زن روز به روز دارن زیادتر میشن.
اصلا این روزا مُده خانوما بیان رو کار.
انتخابات شیلی مشتی بود بر دهان یاوهگویان مردسالارپسند:)

گویا در انتخابات آیندهی ریاستجمهوری آمریکا هم رقبای اصلی هیلاری کلینتون و کاندولیزا رایس خواهند بود.
آقایون یه کمی برن کنار بذارن باد بیاد:)
7- یهودی های دسیسه گر و اتاق های گاز خیالی، نگاهی بر انکارگرایان پدیده ی هولوکوست...
8- نخستين مهمان كنفرانس هولوكاست در ايران، يک نئونازی آلمانی...
۹- نمیدونم کدوم آدم عاقلی مياد اتفاقی که افتاده و هزاران عکس و مقاله در موردش وجود داره بالکل منکر میشه؟
احمدینژاد با اين کاراش باعث شد که کليميها بيشتر مطرح بشن. خود من تو این مدت کلی مطلب و عکس به دستم رسید و ماجرايی که متعلق به سالها پيش بود برام زنده شد.
و همینطور احساس نفرت از نژاد پرستی و جنگ در هر نقطه از جهان و لزوم آزادی عقيده برای همه .
پ.ن.
حالا که دیوار حاشا بلنده از فردا مد میشه که بگن:
- اصلا در بم زلزلهای اتفاق نیفتاده!
قراره کارشناسی از آمریکا بره انگلیس و شهادت بده زلزلهی بم هرگز اتفاق نیفتاده و عکسها همه مونتاژن. ایران خواسته با پراکندن این شایعه پولی در بیاره.
- کشتی تایتانیک هرگز غرق نشده و این کلک جیمز کامرون بوده که فیلمش بیشتر فروش کنه!
- جنگ جهانی اول و دوم قصهای بوده که روزی مادربزرگ شنلقرمزی براش تعریف کرده بوده و حالا به عنوان حقیقت جا زده شده!
- کشتار حلبچه از اساس دروغ بوده.
- ...
-...
کی به کیه؟!
۱۰- دوربين دات نت و عکسهايی از جشنواره سينمايی...
۱۱- يکی از بهترين طنزهای تاريخ بشريت:
امسال سالگرد انقلاب ۲۲ بهمن افتاده به ۱۲ بهمن:)
ياد روزهای دبستانم افتادم. نزديکیهای عيد به یکی از همکلاسیها میگفتيم میدونی امسال چهارشنبهسوری افتاده دوشنبه و بعد که طرف هاج و واج میموند میزديم زير خنده!
۱۲- چگونه میتوانیم سر حاجآقای ثبت احوال شيره بمالیم و اسم خارجی روی فرزندانمان بگذاريم..:)
۱۳- حسیندرخشان واقعا رفته اسرائیل:) جالبه که این خبرو اولین بار از بابام شنیدم!
۱- با این عکسه حالا آبچینوس باید جلوم لنگ بندازه:) کمکم باید به فکر باز کردن مغازهی لنگفروشی باشم!
۲- امت قهرمان جهان
حدود يک هفته ما ساکنین شهر کرج به اينترنت دسترسي نداشتيم.
چرا هیچکی به فکر ما نبود!؟ نه پتیشنی٬ نه اعلام همبستگییی٬ نه اعلام انزجاری٬ چیزی!
۳- اما وبلاگستان عجب خبراييه:)
رفتم وبلاگ سبيلطلا و از اونجا پرتاب شدم به يهعالمه وبلاگ ديگه... حالا حالاها باید بخونم...
قبل از قطع شدنم هم جریان نیکآهنگ و هودر و دات و ...
هر کدوم از اين بحثها و جدلها شايد به نظر خستهکننده و کاهندهی روح به نظر بياد. اما بعدا که جو آروم شد میبينی کلی چيز ميز ياد گرفتی و به معلوماتت اضافه شده. میفهمی چقدر آدمها متفاوتن چقدر عقاید متفاوتی دارن .
بايد اين تفاوت رو به رسميت بشناسی! چقدر باید برای این کار تمرین کنیم!
جالبترين قسمتهای اينجور مباحث اظهارنظرهای کساييه که پابرهنه(فقط برای مطرح کردن خودشون و نه ابراز عقیده) میپرن وسط:))
۴- آدرس ایميل رئيسجمهورک محبوبمون
۵- حميد جان پوريان٬ حالا يه چيزی برای اتاقک سبز بگو!
۶- باز نظرخواهيم پکيد!
ایميلام هم بهم نمیرسه:(
- وبلاگ خروسنشان میخرررررريم!
1- همانا که بهترین ِ شما بدترین شمایانند
و بدترین شما بهترین ِ ایشان!
(زیتون العابدین)
ـ تقصیری ندارید! از بس جملات درست حسابی نشنیدید مدتی طول میکشه این جملهی نغز رو درک کنید! :ـ)
2- امروز حاجآقا محسن رضایی با قیافهی حقبهجانبی در تلویزیون در رثای سردارحاج احمدکاظمی فرماندهی نیروی زمینی سپاه میفرمود:
حاج احمد اصلا دلش شهادت میخواست. آخه به چه زبونی باید میگفت؟ صدها بار در باغ شهادت رو کوبید و کسی نشنید. اونقدر در را کوفت که بالاخره همسایهها هم از خواب بیدار شدن!
خلاصه نیمساعت راجع به در کوفتن صحبت کرد... تا رسید به سقوط هواپیمایش در حومهی شهر ارومیه. و اینکه بالاخره به آروزش رسید و به دوستش شهید باکری پیوست.
3- اسمشومبر هم در مراسم ختم کشتهشدگان سقوط هواپیمای فالکن(حالا خوبه سی 130 نبود وگرنه سقوط میکرد) با لبخندی بسیار دلنشین(!) به خانوادههاشون تبریک میگفت که خوشبه حالشون! کشتهشدهها اینقدر لیاقت داشتن که شهید شدن!
طفلکی تموم اعضای خانواده کشتهشدگان هقهق گریه میکردن و اسمشومبر با خندهای ملیح میگفت: شما ببینید. آخه فرماندهی نیروی زمینی سپاه چقدر شایسته بوده که همراه با نیروی هواییها به افتخار شهادت نائل شده!(جدا"؟ چرا من تاحالا به این نکتهش فکر نکرده بودم!)
به اونها نوید می داد که در اون دنیا با حضرت پیغمبر محشور میشن.( من که شنیده بودم اونایی که تو بهشتن اونقدر با حوریهای بهشتی سرگرمن که وقت نمیکنن با ریشو پشموها حشرونشر داشته باشن. چرا نوید الکی میدی؟)
سرلشکر صفوی و قالیباف و یه سری بادمجون دور قاب چین همیچین دور اسمشومبر جمع شده بودن و با حرفاش اشک میریختن که انگار او صاحب عزاست!
4- اگه شهید شدن خوبه! چرا خودشون نمیشن. کافیه خودشون هم یه هواپیمای اسقاطی سوار شن! پس چرا اینقدر دستور میدن قبل از پرواز هواپیما رو چک کنن؟ نکنه از محشور شدن با پیغمبر خوششون نمیاد؟
5- مهماندارهواپیمایی چند وقت پیش تعریف میکرد:
چند سال پیش دستور داشتیم بریم فامیلهای رفسنجانی رو برداریم و ببریم مشهد برای زیارت. تعداد زیادی زن چادری با سرو وضع روستایی وارد باند شدند. هر چه منتظر شدیم دیدیم سوار نمیشن. با بقچه بندیلشون همون دور دورا وایساده بودن و با ترس و بدبینی به هواپیما خیره شده بودن و با هم پچپچ میکردن. هر کاری کردیم سوار نشدن. رفتیم کاپیتان رو صدا کردیم. کاپیتان گفت چرا تشریف نمیارید. زنی که به نظر میومد ریاست و بزرگ اون عده رو بر عهده داره. اومد جلو و در حالیکه روشو کیپ گرفته بود با صدایی لرزان گفت: این هواپیما چند موتورهست؟ نکنه بیموتوره؟ کاپیتان در حالیکه خندهش گرفته بود. موتورهای گندهی هواپیما رو نشونش داد و براش شمرد: این یک، این دو، اینسه، اینم چهار.
زن برگشت به طرف فامیلهاش و درحالیکه دستاشو به نشانهی" بیایید" تکون میداد با جیغیترین صدا داد زد:
- آهاااااییی، صغرایو، کبرایو، سکینه خانم... نترسید، بیایید، چهار موتورهست...
6- همین مهماندار تعریف میکرد:
یکبارقبل از تحویل سال اسمشو مبر رو بردیم مشهد. موقعی که میخواست پیاده بشه خبر رسید که ایشون از پرواز بسیار راضی بودن و هوس کردن به همهمون عیدی بدن. باید جلو راهشون صف ببندیم و عیدیمونو بگیریم.
همه دلمون رو صابون زدیم که حداقل نفری یه تراولچک میگیریم. ایشون از اول صف شروع کردن به عیدی دادن.
از گوشهی چشم دیدم ایشون از کیسهای سکه درمیارن و تو دست هر یک از پرسنل هواپیما میذارن. گفتم ایبابا سکهی بهار آزادیه( اون موقع خیلی ارزونتر از حالا بود) ولی خوب به رسم ادب باید میگرفتیم و تشکر میکردیم. وقتی نوبت به من رسید و سکه رو در مشتم گذاشت. به نظرم اومد باید دو و نیم پهلوی باید باشه. خیلی بزرگتر ازیک بهار بود. بازم دمش گرم. تشکر کردم. خلاصه ... سکهی همه رو داد. وقتی مطمئن شدیم که رفته. همهمون مشتامون رو باز کردیم. به همهمون از دم، از کاپیتان بگیر تا بقیه یکی یک سکهی 10 تومنی( برابر با یه سنتی) نو داده بود. عین یخ وا رفتیم.
(چقدر ولخرجه!)
7- یه تبلیغ بد تلویزیون
آگهی یه شرکت بیمهست. رئیس شرکتی ترو تمیز نشسته پشت میزش که بهش خبر میدن مخزن شماره 2 آتیش گرفته. ایشون نه تنها ناراحت نمیشه که با لبخندی بسیار ملیح زنگ می زنن به منشی و میگن لطفا به بیمهی سینا(اگه اسمشو اشتباه نکرده باشم) خبر بدید. و با فراغ بال و لبخندی میخواد تکیه بده به صندلی که چیز کماهمیتی به فکرش میرسه. گوشی و برمیداره و به منشی زنگ میزنه که بعدش اگه شد به آتیشنشانی هم خبر بده!
نه کنجکاو شد بدونه کسی هم زخمی شده. نه به خسارت فکر کرد و نه نگران چیز دیگهای. یعنی فقط پول برگرده قضیه حله!
6- نمیدونم این مونتاژ شبهای برره رو کی میکنه:
در یه قسمت ببری خان میاد پیش سالار خان در حالیکه یه کاپشن سرخپوستی ریشریش قهوهای تنشه. در دو سه سکانس بعد نشون میده که کولی اومده تو برره و تازه کاپشنه رو برای فروش آورده. سر خریدش هم بین سردارخان و سالارخان دعوا میشه. نصیب سالارخان میشه و در اواخر برنامه میدهتش به ببری که تنش کنه و بشه بادیگاردش.
در یه قسمت دیگه. نظام دوبرره به قهوهچی میگه بهش چایی نخود بده. در پلان بعدی داره با نعلبکی چاییشو میخوره و نصفش هم تموم شده و در پلان بعدی تازه قهوهچی بهش چاینخودشو میده.
در یهجا که یکی از شخصیتهای پولدوست برره پولی رو بهزور از یه نفر میگیره و ناغافل یکی از اسکناسها از دستش میافته. هنرپیشه مردده. منتظر کات کارگردانه. حتما فیلم تو دوربین کم بوده که کارگردان کات نمیده. بازیگر هم به خودش زحمت نمیده پولو از رو زمین برداره( شاید میترسه از تو کادر بره بیرون) و همینطور این پلان رو میذارن تو فیلم.
7- اینجا تقریبا 5 روزه داره برف میاد. مشکلی که هست اینه که در سطح شهر برف جادههای آسفالت آب شده و اینجا نه. کلا تو شهر خیلی کمتر برف اومده.
ماشین تو سربالایی باید هفتاد بار گیر کنه تا با کج و راست شدن بیاد بالا.
ولی منظرهی برفی خیلی قشنگه. و همینطور سرسرهبازی تو سربالایی خیلی لذتبخشه. ا ینجاها که تقریبا خلوته. فقط عشاق خودشونو میرسونن اینجا و با هم خلوت میکنن.
فکر کنم فردا جمعه همه برن پیست سرسرهبازی کوه نور. منم شاید رفتم.
8- ای خدای شعرهای خوب
ای قبیلهی غمگین شعرهای آسمانی
لعنت به من
که اگر روزی
به چیز دیگری
جز ایمان بیندیشم...
افسوس بر من
که در انتخاب رنگها
بهجز رنگ ابرها
به رنگ دیگری هوس کنم...
هرگز از مکان من سخن مگو
ای صحرای ستارههای پیر
هرگز از مکان دیگری
جز آسمان سخن نخواهم گفت
که من آسمانیام
و شعر من
ندای غمگین ستارگانست...
ای آسمان
ای وسیع
در انتهای صداقت
نام کدامین ستاره است
که در زبان شب
تکرار می شود
نام تنهایی کدامین ستاره است
اینک، بر زبان شب...
ای گسترش
با ابرهای مسافر
به زبان مکان من سخن مگو
ای آشنا
به تنهایی من
هرگز، هرگز
سخنی جز آسمان نخواهم گفت...
(حسین فلاحی)
پ.ن.
۹- گزارشی از نمایشگاه زندگی و آثار آلبرت اینشتین در برن- درنا کوزهگر
من به اين نتيجه رسيدم داشتن تعدادی هر چند اندک دوست صمیمی و روراست بهتره تا داشتن تعداد زیادی دوست ظاهری و زبانی.
داشتن دوستانی به تعداد زياد و از نوع ظاهریش مثل اقيانوسیه به عمق يه سانتيمتر. با يه آفتاب و باد آبش بخار میشه میره هوا. اما دوستی صميمی و واقعی مثل یه درياچهی عميق هيچی بهش کارگر نيست. ممکنه گاهی طوفان و بارون و موج و جزر و مد داشته باشه. ولی از بین نمیره.
بیایید سعی کنیم فارسی را درست بنویسیم
وقتی مدرسه میرفتم با اینکه شاگرد درسخونی نبودم همیشه نمرهی دیکتهم بیست میشد. به درستنویسی علاقه داشتم.
ولی بعد از تموم شدن مدرسه وقتی دقت کردم دیدم بیشتر مردم نوشتههاشون پر از غلط دیکتهست.( اشتباههای دستوری بماند که خودم هم کلی مشکل دارم).
مثلا جزوههای دانشجوها، استادها( البته در رشتههای غیر از ادبیات فارسی)، نوشتههای مغازهدارها، تابلوهای فروشگاهها، نامههای دوستان و آشنایان. حتی در کارتهای دعوت به عروسی..
پلاکاردهایی جلو خانهی همسایه می دیدم برای عرض تبریک حاجآقا یا حاجخانوم شدنش. یکی نوشته بود حاجخانم فرهمند و یکی دیگه فرحمند. و دیگری فراهمند و دیگری فرحوندویکی دیگه.فرهوند.
تلویزیون که دیگه شورش رو درآورده. بیشتر زیرنویسهایی که مینویسه پر از غلطه.
این کلیپهای جدید هم شده قوز بالای قوز. تا قبل از این ممکن بود از شنیدن ترانهای لذت ببریم. اما از وقتی شروع کردن به نوشتن شعراش زیر تصویر ِ خواننده و گل و بلبل جز اعصاب خوردکنی چیزی براموم نداشته.
به جای " آرام ِ جان" مینویسه: " آرامه جان"
به جای "فصل ِ بهاره نازنین" مینویسه:" فصله بهار ِ نازنین"- جای شکرش باقیه که نازنین رو درست مینویسه.
به جای" بهار ِ زندگی" مینویسه: " بهاره زندگی"
همینطور برو تا آخر... شمعه گریان. خیاله تو. خونهت خراب ِ. دلت پر دردِ.گله عشقت پرپر ِ.
"می" های فعل هیجکدوم جدا نوشته نمیشه. انتظار نیمفاصله که اصلا نمیشه ازشون داشت.
(تلفظهای وحشتناک و طرز خوندن اخبار پر از اشتباه و اینکه نمیدونن تو یه جمله تأکید بیشتر رو روی چه کلمهای بیارن و تأکید روی چه حرف از کلمه باید بیشتر باشه و... بماند!)
بدبختی وقتی شروع میشه که به این غلطها عادت میکنیم. یهو میبینی خودمون هم موقع نوشتن کلمهای دچار شک و تردید میشیم که فلان کلمه چطور نوشته میشد؟!! بعدا مثال میارم!
امروز وقتی مطلب " شهر مملو از غلط دیکته" نوشته رضا ولیزاده رو تو روزنامهی همشهری خوندم داغ دلم تازه شد.
او نوشته که هنوز هلیمفروشها "حلیم" میفروشن. در رستورانها به جای "ناهار"، " نهار"( یعنی ظهر) سرو میشه.
به جای "متخصصان" مینویسن " متخصصین". برای جمع "شأن" که میشه "شئون" مینویسن:" شئونات"( مثلا عملیاتها)
به جای" افتتاح شد"، میگن یا مینویسن "افتتاح گردید".
"نمائید" یعنی نمایش دهید و نباید به معنی "کردن" استفاده شه. مثلا نگیم امضا نمائید. بگیم امضا کنید.
"خلأ" به معنی فضای خالی رو اگر بنویسم" خلاء" معنیش میشه آبریزگاه. ولی در بیشتر بیمارستانها و آزمایشگاهها مینویسن" خلاء".
و خیلی موارد دیگه...
داشتم میگفتم که متاسفانه ما به این غلطنویسیها داریم عادت میکنیم. تو وبلاگها که قربونش برم چیزی که زیاده غلط دیکتهست. وارد وبلاگی میشی که اینطوری شروع کرده: منه خر، منه احمق تا کی باید گوله ترو بخورم.
وبلاگنویس پر سابقهای همیشه تعیین رو تأیین و تأمین رو تعمین مینویسه به تذکرات دیگران هم اهمیتی نمیده. فکر میکنه موضوع نوشتهش مهمتره ولی توجه نمی کنه دیگران یواش یواش به اشتباه میافتن.
خود من( خوب شد ننوشتم خوده من) یه بار موقع نوشتن جملهی :"ثواب داره بهخدا" اونقدر کلمهی ثواب رو اینوبلاگ اونوبلاگ "صواب" دیده بودم( و جالب اینه که بهشون تذکر داده بودم.) آخر قاطی کردم و نوشتم" صواب". و چند اشتباه فاحش دیگه که خوشبختانه از زیر نگاه تیزبین خوانندهها در نرفت وبهم تذکر دادن.
خوابگرد در وبلاگستان برای درستنوشتن خیلی زحمت کشیده و چند مطلب مهم نوشته که حتما همهمون خوندیم . امیدورام بازم ادامه بدن.
یه پیشنهاد دیگه هم دارم. این که بدون خجالت در نظرخواهیها( یا با ایمیل) به غیر از بحث در مورد موضوع مطلب در مورد اشتباههای نوشتاری هم خیلی دوستانه تدکر بدیم.
یه کاری هم میخوام بکنم. اینکه اگر در وبلاگی اشتباه دیکتهای دیدم( که وبلاگ خودم هم شاملش میشه) جایی یادداشت کنم و هر یکی دوهفته یکبار همه رو تو یه مطلب جداگانه بذارم تو وبلاگم. یعنی آبروی غلطنویسها رو ببرم و یکییکی درازشون کنم:))
متاسفانه من به وبلاگهای زیادی نمیرم. مسلما دوستان نزدیکم بیشتر پاشون گیره:)
حتما وبلاگ خودم هم شامل ا و در این راه امیدوارم کمکم کنید.
سوتی بگیرید، جایزه ببرید:)
توضیح: سوتیهای تایپی قبول نیست.
شاید سیگارپیچ استیل رو برای این امر مهم از آقایون جوات دودره کردم:)
اولین چراغو نویسندهی وبلاگ وبگشت روشن کرد:
او در نوشتهی اعتراض کلمهی تحسین رو تحصین نوشته و... هنوز فقط خط اولشو خوندم. آهان برای رو هم نوشته برایه...
بعدی لطفا...
اوه... دومين چراغو زيتون روشن کرده:
به جای اینکه اعصابش خرد بشه. خورد شده:) آقای معروفی جان دیگه قرار نشد غلط دیکتهی اعصابم رو بگیرید ها:))
۱- در مدتی که وبلاگم خراب بود دوستان زیادی خبر نداشتن که در وبلاگهای یدکیام مینویسم.
آدرسهاشونو دوباره مینویسم که اگه زبونم لال و کیبوردم خراب و گوش شیاطین رجیم کر دوباره وبلاگم خراب شد بیدوست نمونم.
وبلاگ زیتون در بلاگفا
وبلاگ زیتون در بلاگاسپات
از دوستانی هم که این مدت قدم(انگشت) رنجه کردن و به اون یکیها سر زدن صمیمانه تشکر میکنم.
۲- گلکوی عزیز یادآوری کرده: برای حمایت از اعتصاب غذای زندانیان سیاسی گوهردشت که الان هفته نهم است، پتیشن و همینطور بیانیه درست شده. اگر موافقید لطفا امضا نمایید، ببخشید، امضا کنید!
1- هیچ صیادی
در جوی حقیری
که بر گودالی میریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد...
(فروغ فرخزاد)
2- تولد فروغ، تولدی دیگر!
صدای فروغ رو هم همینجا می تونید بشنوید.
3- ای قوم به حج رفته، آخه این چه وضعشه؟
یه نفر که پارسال به سفر حج رفته بود( یا بهقول خودش مشرف شده بود) تعریف میکرد بدترین منظرهای که در عمرش دیده چیزی شبیه این عکس روزنامهی شرق بوده. به خاطر عفتخانم عمومی عکس رو اینجا نمیذارم. شاید دارید غذا میخورید.
میگفت: همه جا روی زمین موهای کثیف فرفری و صاف و سفید و مشکی و قهوهای ریخته شده بود. حضرات آقایون تموم جونشون معلوم بود. آخه بعضی حاجآقاها اونقدر در خانهی خدا احساس آرامش میکنن که شورت هم نمیپوشن. گوشتهای آویزون. شکمهای برآمده. بدنهای پشمالو. تیغهایی که مدام به زمین میفته و برش میدارن و دوباره مشغول کچل کردن سر همدیگه میشن. تعارف زدن تیغها بههم و...
شانس آوردین که حضرات به خاطر گل روی عکاس یه کم مرتب نشستن.
حالا نمیشه خدا یه تجدید نظری کنه و امر کنه که با مایو و آستین رکابی برن حج که والله پوشیدهتر از لباس احرامه.
4- خیلیها تعجب میکنن که چطور تو سریال شبهای برره همهی مسائلی که ما روزمره تو تاکسی و خیابون و مهمونیا میگیم و فکر میکنیم شقالقمر کردیم خیلی راحت با گذاشتن یه عکس رضاشاه توی پاسگاه برره مطرح میشه. ولی همه می دونیم که مسائل روز ایرانه.
تو این سریال و فیلمهای جدیدی مثل "مکس"- که البته شنیدم دوسال پیش ساخته شده و الان مجوز گرفته- تقریبا همه چیز گفته میشه. شدیدترین انتقادهای روبنایی به حکومت عنوان میشه.
آیا هر کدوم از ما یه فیلمنامهی اینطوری بنویسیم و ببریم ارشاد میتونیم مجوز بگیریم؟! معلومه که نه!
چی شده صدا و سیما و ارشاد از مردم ما جلو افتادن؟!!
بعضی مسائل جوریه که بعضی از وبلاگنویسا(بخصوصو اونایی که با اسم اصلی مینویسن) هم جرأت نوشتنش رو تو وبلاگشون ندارن!
اگه یه کم دقت کنیم رسم شده مشکلات مردم تو اینجور فیلما با رکترین لحن بیان میشه. اما...
میگن همینه که هست. تو برره(تو بخوان ایران) رسمه همه به فکر خودشون باشن. دزدی کنن. دروغ بگن. توریستها رو اذیت کنن. تاریخ جعلی بسازن. رشوه بگیرن و همدیگر رو تلکه کنن. ژاندارمری زور بگه. از مردم حق حساب بگیره، نذاره کسی حرف سیاسی از خودش در کنه و.. الکی مردمو بندازه تو زندون..
اما میگه تو هم مجبوری اینطوری باشی! همرنگ جماعت شو! مبارزه فایده نداره. تو به حال خودت و کشور خودت قاهقاه میخندی و سروتونین مغزت ترشح میشه و از افسردگی در میای و شبو راحت می خوابی:)
بخواب که اونا بیدارن.
اما در فیلم ظاهرا سادهای مثل "مهمان مامان" که تمام داستان دربارهی تهیهی یه شام مفصل برای مهمونه، میبینیم نشون میده چطور مردم باید با هم متحد شن و مشکلات کوچیک و بزرگ رو ازسر راه بردارن. اگه پدر خانواده سهچهار ماهه حقوق نگرفته و وضعش بده باید با دوستاش سندیکا تشکیل بده و حق و حقوقشو با همکاری با همدرداش بگیره.( من قبول ندارم بعضیها میگن فیلم و داستان نباید پیامی داشته باشه) البته می دونم اگه پیامی داشت سریالهای نود قسمتی آقای مدیری اینهمه مجوز نمیگرفت و تو اخبار اصلی تلویزیون با افتخار اسکناسهای برره که به جای عکس اسمشونبر عکس بز گذاشتن، نشون نمی داد.
5- روز تولد امام رضا اومدم وارد ادارهای دولتی بشم که در قسمت بازدید کیف بانوان، زنی با چادر و مقنعه کاسهای پر از شکلات جلوم گرفت و گفت عید شما مبارک. برنداشتم و دوسهقدم که دور شدم ویرم گرفت برگردم و یه کم سربه سرش بذارم. رفتم شکلاتی برداشتم و گفتم ببخشید چیِمن مبارک؟
گفت: عید شما مبارک! گفتم: اووه... حالا کو تا عید! گفت منظورم تولد اما رضا صلیاللهست. گفتم از کی تولد شده عید؟ پس باید تولد همهی اماما عید حساب بشه و با عید قربون و عید غدیرو ... میشه بیستسیتا عید. لبخند زوریش پژمرده شده بود و برای اینکه شکلات رو ازم نگیره دویدم رفتم تو:)
نیم ساعت بعد، موقعی که میخواستم از همونجا برم بیرون همچی برام پشت چشم نازک کرد!
6- از تبریکای تولدتون خیلی ممنون:)
اگه می دونستم تبریکاتون اینقدر شیرینه دوقلو بهدنیا میومدم:)
چه بیربط!
7-خاطرهی دکتر گوشزد از دوران انترنیاش:
در ايام انترنی روزی در اتاق زايمان مراقبت از زنی در حالت زايمان به من سپرده شده بود و زن بينوا هر چند دقيقه يک بار درد زايمانش شروع می شد و فريادهای بلند می کشيد و دسته های تخت زايمان را چنگ می زد.
من بايد هر ربع ساعت فشار خون او را چک می کردم لذا دسته های تخت را پايين آوردم و مشغول گرفتن فشار خونش شدم که ناگهان درد زايمانش شروع شد و شروع به فرياد کشيدن و چنگ انداختن شد و از آنجا که با بيقراری و بدون توجه چنگ انداخته بود به جای دسته تخت که من آن را پايين داده يودم ناگهان بيضه های مرا گرفت و آنچنان فشار داد که نعره من هم در اتاق زايمان پيچيد ...
زیتون- دلم خنک شد:)
نکند منظورت از سیستم ناکارآمد همین باشه؟
منم به خودم جرات میدم و داستانی رو مادربزرگ شوخ و شنگ سیبا تا به حال سه بار برام-8- تعریف کرده بگم
شما هم خجالت نکشید اینجا مجلس بیریاست اگه داستانی در این مورد دارید بنویسید:
زنی در بیمارستان اونقدر درد زایمانش شدید بوده که شروع میکنه به شوهرش فحش دادن(تا اینجاش طبیعیه) و با جیغ و داد فریاد میزنه که اگه من زنده پامو از اینجا بیرون گذاشتم شومبول شوهرمو از بیخ میبرم.
شوهره تا اینو میشنوه از اتاق زایمان می زنه بیرون. زنه که فکر میکنه شوهره از زور غیرت می خوام بره شومبولشو ببره، وسط دردش داد میزنه:
بگیرید این دیوانه را
نبرد آن دردانه را
دردها قرار آید
دردانه بهکار آید...
9- خلاصه که ببخشید. مجلس زیادی بیریا شده بود.
10- تو ادیتور بلاگفا هم نمی تونم برم:(
اون جوونمردی هم که پستهامو میذاشت همین الان رفت بخوابه.
11- خانم دکتر مارگارت خاچاطوریان عجب حوصلهای داره ها.
حالا چه عیبی داره محمد جان زنان بیوه رو دوست داشته.
1- زیتون، دیگر دل نمیدی به وبلاگ!
- آره، درسته...
به جز خرابی وبلاگ اصلیم وقاطی کردن وبلاگ فرعیم و جبههگیری از سوی رفیقان و کامنتهای زشت نارفیقان، چند دلیل دیگه هم دارم که در این برهه از زمان حوصلهی دردسر ندارم بگمشون(چه کلمهی غریبیه این بگمشون)
ا کمکم خوب میشم.
2- یه تشکر ویژه دارم از شیوا برای درست کردن قالب وبلاگم در بلاگاسپات. با اینکه من و شیوا در بیشتر موارد اختلاف عقیده داریم ولی هرگز نشده در کمک به من و خیلی دوستان دیگری که از اسب وبلاگستان افتادن ( و البته از اصل نیفتادن) تردید کنه.
برعکس یه عده همرزم(!) و همعقیده(!) و فمینیست(شرم دارم از گفتن این کلمهها به اونا) که نظرخواهیمو با دقدلیها و نظرات بیادبانهشون بمباران کردن.
3- این نیز مانند بقیهی موارد بگذرد... مطمئنم که میگذره. اما...
فقط خندهم میگیره کسی که تو وبلاگستان مثل معذرت میخوام، سگ(دور از جون سگ) پاچهی آدم رو میگیره در جمعی با چاپلوسی جلو میاد و آدم رو بغل میکنه و میبوسه و میگه کاش همه مثل شما بودن!
یا تو وبلاگستان مدام به آدم میگه تو این جامعهی مریض کاش همه مثل تو خوب بودن و آدم رو شازده کوچولو صدا کنه ولی یهو خبر برسه که در جمعی گفته که آره... من مرتب تو چت زیتون رو نصیحت میکردم!
خدایا، توبه!
مدتی طول میکشه آدم هضم کنه که بعضیا چقدر دورو و دروغگو هستن!
4- از طریق وبلاگ پولاد همایونی با خوانندهی خانم هموطن بسیار خوش صدایی آشنا شدم به نام مونیکا جلیلی.
من که از شنیدن صداش خیلی لذت بردم. شما هم حتما میبرید!
جالبه که این کنسرت در یک کلیسا اجرا شده.
5- تقوایی در خانهی هنرمندان هم حرفهایی مشابه حرف هاش در جشنوارهی صد زده. والله من هیچکدومو از خودم در نیاورده بودم.
- جوابیهی طنز نویسندهی وبلاگ نگفتنیها به حرفهای آقای تقوایی.
6- سال نو میلادی بر همگان مبارک باد.
سالی خوب و خوش، و پر از صلح و دوستی برای همه آرزو میکنم.
و البته برای بعضیها دوری از حسدو بغض و کینه.
7- من مثل خیلیای دیگه در این ماه عزیز و مبارک یعنی دیماه به دنیا اومدم. تولد همهی دیماهیها مبارک.
۸- شماره حساب برای کمک به سندیکای اتوبوسرانی...
بانك ملی شعبه حافظ٬ كد ٧٥ شماره حساب: ٨٠٠٩٤٩٥
۱۰- همیشه میترسیدم برم خانهی سالمندان.
هر وقت هم تو تلویزیون نشون میدادن که افرادی مسن و ناتوان در خانهی سالمندان، روزگار رو با سختی و غم و بیماری و حتی گرسنگی میگذرونن حسابی افسرده میشدم. به نظر میومد فقط منتظر مرگن.
من حتی از فکر پیری و ناتوانی میترسم. روزی که نتونم کارای شخصیمو بکنم واز بین جمع عزیزانم به اصطلاح طرد بشم.(یعنی قبلا اینطوری فکر میکردم که طرد شدن.)
وقتی به سیبا گفتم میای بریم خانهی سالمندان. دیدن زنی که در بیمارستان پیشش رفته بودم. سیبا فوری پذیرفت.
با یک تلفن دوسهنفر دیگر با ما همراه شدن. راستش اضطراب داشتم. انتظار یک روز سخت. حتما بعد از اومدن به خونه حالم بد میشه!
میوهها رو شسته بودم. شیرینی و کمپوت هم گرفتیم و رفتیم.
یکی از دختران اون خانمی که گفتم هر 7 بچهش خارج از کشور زندگی میکنن، وقتی شنید مادرش نزدیک به مرگه به نمایندگی از تموم خواهر برادرهاش اومد ایران. 50 ساله بود وخیلی عجول . فکر میکرد کار مادر یکی دوروزه تمومه. اما مادر جون گرفت با دیدن دخترش و بهتر شد. در کمال تعجب پزشکا و پرستارها زن مرخص شد. اما دیگه نمیتونست تنها زندگی کنه. برای دختر هم با اینکه وضع خودش و بقیهی خواهر و برادرها خیلی خوبه صرف نمیکرد ببردش اروپا یاآمریکا. گذاشتش خانهی سالمندانی در شمال شهر و گرانقیمت. دکترها گفتن فوقش یکماه زندهست. دختر با نگرانی از عقب موندن در کار تجارتش در خارج کشور یکماه دیگر هم موند. اما مادر باز هم زنده موند. دختر منتقلش کرد به خانهی سالمندان ارزان قیمتتری. گفت شاید بخواد یکسال دیگر هم زنده بمونه!
در این فاصله بیکار ننشست. خانهی مادر را فروخت و دنبال آپارتمان شیک یا زمینی میگشت که قیمتش رشد داشته باشه. نمیدونم موفق شد یا نه. گاوصندوق مادر رو باز کرد... طلاهای قدیمی، عتیقهجات و... فرشهای ریزبافت و...
پول فقط سهماه آسایشگاه رو داد و رفت. گفت انشالله بقیهش رو خیرین میپردازن.
من هیچکس رو سرزنش نمیکنم بابت گذاشتن افراد مسن و ناتوان و بعضا معلول خانواده در آسایشگاه. مراقبت از اونا واقعا سخته و گاهی نیاز به پرستاری 24 ساعته دارن. با اینهمه گرفتاریهایی که خانوادهها تو این دوره و زمونه دارن برای همه مقدور نیست از سالمند خودشون پرستاری کنن. حتی گاهی به نفع خود سالمنده!
وقتی وارد خانهی سالمندان شدم، اولش شوکه شدم. بیشترشون رو صندلی چرخدار نشسته بودن. سوند ادرار داشتن. این طببقه مخصوص سالمندان بدحال بود. فکر میکردم به خاطر وسواسم دلم نمیاد رو تختشون بشینم یا باهاشون روبوسی کنم. فکر میکردم گریهم میگیره...
اما... اونا انگار با دیدن ما بال و پر گرفتن. هر کدوم با لبخند از ما میخواستن بریم طرفشون. نمیشد به لبخندشون جواب ندیم. هر کدوم انگار درددلهای یکسالشونو میخواستن برامون بگن. از زندگی گذشتهشون میگفتن و از پسردخترای دکتر مهندسشون.
میبوسیدنم و من هم میبوسیدمشون. به نظرم بوی گل میدادن.
بعضیها چیزی نمیگفتن. به چشمهام خیره میشدن و دستم رو تو دستشون نگه میداشتن.
با چشمها میگفتن و با چشمها میشنیدم.
بعضیها چیزهایی غریب می گفتن. الزایمر داشتن و نمیدونستن کجان. پیرزنی 80 ساله میگفت نومزدم هنوز نیومده عقدم کنه. تو برو بهش بگو زودتر بیا. بغل دستیش باهاش شوخی میکرد. می گفت بابا اومده عقدت کرد و شش تا بچه هم انداخت تو دامنت. نتیجه هم داری خوشبخت!
چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که سالمندان از همهی مذاهب در کنار هم زندگی میکردن. مسلمون و مسیحی و کلیمی و زرتشتی. پرستارها هم همینطور. ظاهرا اینجا خانهی سالمندان اقلیتهای مذهبیه. ولی چون ارزونتر از جاهای دیگهست از همهی مذاهب میارن اینجا. اونقدر اینا در صلح و آرامش در کنار هم روزگار میگذروندن که من پیش خودم گفتم ای کاش تو جامعهمون هم همینطور بودیم. دور یک میز چهار نفره، چهار نفر از چهار مذهب غذا میخوردن.
مردها یکطرف نشسته بودن و زنها یکطرف دیگه. تلویزیون داشت شبهای برره رو پخش میکرد. و گاهی پیرزنی یا پیرمردی می خندید و جای خالی دندوناش تو دهنش معلوم میشد.
بعد از غذا بستهی شیرینی و میوه ها را باز کردیم. فکر میکردم بعد از غذا اشتهایی ندارن. اما انگار خیلی از این مراسم شیرینی خورون خیلی لذت میبرن. براشون تنوعه. زن مسنی بهم گفت بخون! گفتم چی؟ گفت آواز.
بعد یکی از آهنگهای مرضیه رو با صدایی ضعیف شروع به خوندن کرد. بلد بودم. باهاش دم گرفتم. بقیه هم خودشونو رسوندن و بعضیها نگاه می کردن و بعضیها میخوندن. لبهای همه به خنده باز بود.
کبوتر اومد جلو گفت باهام برقص. چشمهای کبوتر آبی بود. همه گفتن باز کبوتر چشمش به یکی خورد. یشتر از 80 سال داشت ولی لاغر و فرز. معلوم بود در جوانی بینهایت زیبا و فعال بوده. هنوز هم در نظر من خوشگل بود. همه دست زدن و من و کبوتر رقصیدیم. سیبا هم اومده بود. نگاهش کردم. میخندید و برامون دست میزد و البته تعجب میکرد من چهقدر رو دارم. سالن غذاخوری شد سالن جشن.
دیدن زنان و مردان فرتوتی که روی صندلی چرخدار با صدای دست و آواز با دست قر میدن بینهایت شادم کرد. از خوشحالی بارها اشک تو چشمام جمع شد. پرستارهای خسته و مهربون هم اومدن در جشن ما شریک شدن.
کبوتر بارها غرق در بوسهم کرد و من احساس میکردم مادر بزرگ خودمه. بغلش میکردم و میبوسیدمش.
گفت من هیچکسرو تو این دنیا ندارم. هر هفته میای با هم برقصیم؟
احساس میکنم همهی اونا مادر بزرگ و پدربزرگ منن.
چرا نباید گاهی بهشون سر بزنم؟
برعکس اونی که فکر میکردم، نه تنها بعد از برگشتن از اونجا ناراحت نبودم که خیلی هم شاد و شنگول شده بودم.
نه فقط به خاطر اونا، که به خاطر خودم هم که شده باید مرتب برم... حتی شده ماهی یکبار
شما هم امتحان کنید.
حاشیه- وقتی آخر شب داشتیم بر میگشتیم، پیرمردی پرسن و سال و چشمدرشتی دور از چشم پرستارها خودش را دوون دوون به ما رسوند و گفت:
پول بدین!
سیبا با تعجب گفت:
چه پولی؟
با لبخندی ساده دلانه گفت: پول زور!
(اینهم از بدآموزیهای شبهای برره.)
سیبا اسکناسی بهش داد. داشت دنبال چیزی میگشت. نمیدونست باید گوشههاش رو بشمره.
پرستاری دوید و بازویش رو گرفت و موقع بردنش گفت ببخشید حواسپرتی داره. وگرنه خودش یه زمانی کارخونهدار بوده.


