Zebo+ دفزدن یا نزدن+ آزادی حضور زنان در ورزشگاه
1- من ندارم سر یأس
با امیدی که مرا حوصله داد.
باد بگذار بپیچد با شب
بید بگذار برقصد با باد
گلکو میآید
گلکو میآید خنده به لب...
(شاملو)
3- یک معذرت به خاطر فرستادهشدن لینک این زبوی)Zebo) لعنتی به دوستان عزیزی که آدرس ایمیلشون در آوتلوکم بوده.
من خودم از دست اینجور ایمیلا شکارم!
هزاران بار اینجور ایمیلا برام اومد و من نخونده دیلیتشون کردم. پریشب گفتم یه تکپا برم ببینم چه خبره. عین ارکات و قزاقه؟( اونم باور کنید تو یه سال گذشته شاید دوسهبار بیشتر نرفتم).
اول باید ثبت نام میکردم. الکی کردم تا رام بدن. درهمین موقع خانم همسایه زنگ زد و گفت شوهرش حالش بده. بچهی بدخوابشدهشون که کامپیوترو روشن دید پرید پشتش و وقتی اومدم کامپیوترو خاموش کنم دیدم ایداد و بیداد دکمهی سندتو آل رو زده.
خلاصه ببخشید. من از این جسارتها معمولا نمیکنم.
جسارتهام از یهنوع دیگهست:)
4- یک تشکر حسابی هم به خاطر ایمیلایی که برای همدردی با استاد و سپیده نوشتهبودید.
نمیدونید چقدر برام این انسانیت و محبت شما ارزشمنده.
بلاگر عزیزی از سوئد گفته بود شماره حساب بدم تا200- 300هزار تومن بفرسته تا به تشخیص خودم به استاد یا سپیده یا کس دیگهای بدم. استاد دانشگاهی از آمریکا 500 هزار تومن برای استاد کنار گذاشته. مادر عزیز در نظرخواهی-کامنت شماره 41- گفته حاضره در خرج ثبت نام سپیده کمک کنه( ایشون همیشه در کارای خیر پیشقدمن) و خیلی پیشنهادهای کمک دیگه. این نوعدوستی و حساسیت به مسائل انسانی شگفتزدهم کرد.
از طرف دیگه از اعتمادی که بهم دارید خوشحالم و به خودم میبالم.
در زمان زلزلهی بم هم گاهی دوستانی از کشورهای دیگهای مثل کانادا و فرانسه چند میلیون جمع میکردن و ازم میخواستن یه جوری اونا رو به بمیها برسونم.
اما همیشه از این کار امتناع کردم. اونموقع شماره حساب شیرینعبادی رو که برای کمک به زلزلهزدهها باز کرده بود پیشنهاد دادم. نه اینکه به خودم اعتماد نداشته باشم. که خیلی دارم! اما معتقدم این کارو کسی باید بکنه که بعدش یه گزارش حسابی راجع به لحظهلحظه کاراش بنویسه و برای من که با اسم مستعار مینویسم مقدور نبود.
اصولا با اسم مستعار به خودم اجازه نمیدم وارد وادی مسائل مالی بشم.
تازه اینجور کارای خیریه هم اگه به دست گروهی منسجم و کارکشته و شناختهشده انجام بشه خیلی بهتره.
در مورد استاد و سپیده هم تقریبا مطمئنم که پول نقد نمیپذیرن. سپیده قرض از من قبول نکرد. هنوز دنبال کاریم براش. شاید بهترین کار برای استادها کمک به چاپ کتابشون که سالهاست در ممیزی مونده. یا راه دیگهای که باید فکر کرد. مستقیما پول دادن شاید به عزت نفسشون لطمه بزنه.
ما تو کشورمون امثال سپیده و استاد کم نداریم و شاید هم با وضع خیلی بدتری. ناراحتشدن زیادم به خاطر شناختنشون از نزدیکه.
اگر مشکلی از ایندو حل نشد، یا آدمی بسیار محتاج شناختم و تونستم کانالی بین خود شخص و کمککننده برقرار کنم، میدونم میشه روی دوستان عزیزم حساب کنم.
5- آیا واقعا کار احمدینژاد که ورود زنان به ورزشگاه رو آزاد کرده کاری مردمیه؟
به خاطر فشارهای بینالمللی نیست؟
مثلا در موقع انتخابات تو تلویزیون مرتب با همین خانمهای بدحجاب و بهقول دوستی شُلحجاب و مردان فکل کراواتی مصاحبه نمیکنن؟ و وقتی خرشون از پل گذشت برای همونا گشت خواهران زینب میگذارن!
مگر ملت رو با شورت ورزشی نبردن وسط زمین فوتبالو نماز شکر پیروزی ِ تیم استقلال رو به جا آوردن؟ به قول یکی از کامنتها وقتی سیاست ایجاب کنه و خطرو پیش گوش خودشون حس کنن حتی فتوی میدن لختمادرزاد هم میشه نماز خوند.
آیا اگه احمدینژاد برفرض نوع پوشش هم آزاد کرد دلیل بر هدایت شدنش به راه راسته؟
به نظر من اینا هر وقت احساس خطر میکنن حاضرن دست به هر کاری بزنن. برای بقاشون. نه برای مردم! و برای ترس از حملات خارجی و نه بهخاطر مبارزات مردم.
6- اوایل این هفته به مجلس ختم پدربزرگ دوستم رفتم.
او از حاجآقاهای بهنام و مثلا خیّر ِ شهر بود. و از همین راه خیری(!) خونهو زندگیییبه هم زده که بیا و ببین! فکر کنم کل نزدیکان تا هفت نسل احتیاج به کار کردن ندارن!
خانمهای مداح براش چه کردن! اونقدر از فضائل اخلاقیش گفتن و از کمکای مخفیانهش به ضعفا که آدم فکر میکرد نکنه یکی از امامها بوده و ما خبر نداشتیم.
میگفتن یکی از همین خانممداحها صیغهش بوده.
یکی از جالبترین صحنهها دیدن سُروندن عمدی چادرهای کیپ گرفته شده به وقت هقهق گریههای زورکی و معلوم شدن لباسهای تور توری( یه تورتوری میگم و یهتورتوری میشنوید) مشکی بر تن خانومهای تپلمپل و دیدن کوه گوشت لرزان بدنهای سفیدمفید و بخصوص منظرهی لباسزیرهای قرمز و سبز و بنفششون بود که هارمونی عجیبی با هم داشتن. بخصوص با موهای دکلره کردهی جیغویغی و مشهای فانتزی و...
بگذریم... میخواستم راچع به بحثی که آخر مجلس پیش اومد بگم.
آخرش یکی از خانمهای مداح که با اون صدای کلفت مردونهش صدوبیست بار رقیه رو در کربلا کشت و دوباره زنده کرد و چهل بار "عجب رسمیه رسم زمونه" رو عین رسول نجفیان دکلمه کرد، رو پخش کرد و باعث شد همهمون دلغشه بگیریم، داد یه دختر کارتش رو بین جمعیت پخش کنه.
حاجیه خانم رقیهی حسین زاده متخصص در امر مولودیخوانی، نوحه، انواع اقسام سفره، ختم قرآن به صورت تندخوانی و...
خانمی دستش رو بلند کرد و بلندبلند، طوری که از این ور سالن 500 متری صداش به حاجیهخانم برسه گفت:
- سوال هم جواب میدین؟
- بله خواهر بپرسید. ما برای همین است اینجاییم.
- من هر سال برای حضرت محمد( در اینجا حضار یه صلوات بلند محمدی فرستادن) مولودی میگیرم. من همیشه دو تا خانوم دفزن میارم که در تموم ساعات جشن دف میزنن. از نظر شما ایرادی داره؟
- ای وای خواهر. معصیت میکنی! دفعهی دیگه بگو من بیایم تا نشانت بدهم مولودی را چطور بدون دف میخوانند. دف حرام است!
خانم دیگری خیلی جدی گفت:
- اما من شنیدم اگر دور دف ازین حلقهها نداشته باشه زدنش در تولد حضرت( دوباره صلوات محمدی) اشکالی نداره.
خانم دیگری که اونم مداح بود و قبل از حاجیه رقیه مدح حاج آقارو گفته بود( شاید او هم صیغه بوده که اینقدر از کمکهای حاجآقا به زنان بیوه خبر داشت) و کمی شلحجاب از تر رقیهخانم بود، گفت:
- حلقهها اگه یک دور باشه اشکال نداره. ولی دفهایی که پشتشون در هر ردیف چند حلقه توی هم دارن و خیلی صدای زنجیر میدن حرامن!
آقایی که شوما باشین، خانومی که شوما باشین، بحث در گرفت. من با این که کار داشتم برام جالب بود که اینا بالکل حاجآقا رو که اینهمه خرج ختمش کرده بودن فراموش کرده بودن و چسبیده بودن به حلقههای دف! موندم و یه خورده دیگه گوش دادم.
خانمی که اول سوال کرده بود حسابی .. گیجه گرفته بود.
گفت میخوام برم قم و از آیات عظام کسب تکلیف کنم( دف زدن یا دف نزدن! مسئله این است)
از قیافهی ناامیدش حدس زدم آخرش از خیر مولودی گرفتن هرساله میگذره.
موقع کفش پوشیدن، دم در خانومه رو دیدم گفتم: باور کنید اگه الان حضرت محمد زنده بود کتشلوار میپوشید و بهترین ماشینو سوار میشد و دف که سهله خودش پیانو و ویلن میزد... مولودیتونو بگیرید و نوازندههای انواع اقسام سازها رو دعوت کنید و...
هنوز داشتم افاضات میفرمودم که خانومه نگاهی عاقل اندر سفیه( خودشه!) بهم انداخت و بدون کلمهای رفت.
7- آخ... هیچکی منو سر مزرعه جدی نگرفت....
8- اصلا نباید این همه اطلاعاتو یکدفعه به کسی داد:)
خانوما و برگهی عدم خلافی
1- فاطی کماندوی راستین!
فاطمهی آجرلو نمایندهی شهر کرج در مجلس شورای اسلامی، رفته میون تظاهر کنندههای چادری که جمع شدن جلوی مجلس و خواستار برخورد تند مسئولان با بیحجابها شدن و فرموده:
"ما خواستار غنیسازی حجاب هستیم!"
فکر کنید اورانیوم غنیسازی شده با چادر غنیسازی شده ترکیب بشه چه پدری از استکبار جهانی و در رأسش آمریکا در میاره! گمونم از مشت محکم هم اثرش بیشتره!
اما از اونطرف هم یه وقت دیدی البرادعی هوس کرد بیاد ایران و شخصا یا با هیئتی از چادرهای غنی سازیشده و شاید هم زیرشون بازدید کنه. شایدم موقتا چادرها رو با سنجاق قفلی روی تن خانوما پلمپ کنه.
بیخود نیست شاعر شیرین سخن میگه:
فاطیفاطیفاطیفاطیفاطی
عدس و کلم ور قاطی!
2- امروز از میدون ونک رد میشدم. عجب بگیر بگیر و تذکر بدهبده ایه!
- آهای خانم حچابتو درست کن!
حالا باز جای شکرش باقیه دیگه نمیگن خواهر!
3- از افاضات داداشِم
سر میز شام من و سیبا داشتیم راجع به این بلوای اخیر حرف میزدیم که هر وقت اوضاع سیاسی رژیم خرابه یا تورم اقتصادی میره بالا و میخوان حواس مردم پرت شه یند میکنن به حجاب مادرمردهی خانوما.
تازگیها هم که قراره خانومای بدحجاب و بیحجابو جریمه کنن.
داداشم در حالیکه از بحث ما سوءاستفاده میکرد و دولپی غذا میخورد گفت:
یادتون باشه وقتی میریم خواستگاری برای من، از عروس خانم برگهی عدم خلافی هم بخواهیم!
با کفگیر زدم تو کلهش گفتم:
دیووونه!!! مگه ماشینه؟!
- خوب چهجوری میخوان جریمه کنن. لابد دخترا باید نمره پلاک داشته باشن یا کد ملیشونو بچسبونن جلو و پشتشون. که پلیس بتونه براشون برگ جریمه بنویسه و بهشون الصاق کنه. و اگه از گرفتن قبض جریمه خودداری کنن. بعدا وقتی میخوان خلافی بگیرن( مثلا استخدامی ازدواجی چیزی) مبلغش دوبرابر میشه.
اما یه چیزی…
لابد مهریهی دخترایی که مبلغ خلافیشون کمه بیشتر از پرخلافهاست… و قیافهشو غمگین کرد!
همین حرفارو زد که یک هفتهی کامل ظرفشستن افتاد به گردنش:))
هر وقت داره ظرف میشوره میگم دیگه افاضاتی راجع به خانوما نداری؟!!
میگه نه بهخدا. غلط کردم!
چشمم کور. برگهی خلافی عروس خانومو به جای مدرک آشپزی قاب میکنم میزنم پذیرایی.
4- چقدر از ضربالمثلهایی که در طول زندگیمون بهکار میبریم مال سعدیه؟
5- دائوتمه بودا:
اگر من آن چيزی که می نويسم نيستم
حرفهايم را دور نريزيد
من را دور بريزيد
و ملال در من جمع میشود...
1- و ملال در من جمع میآید
و کینهیی دمافزون
به شمارِ حلقههای زنجیرم
چون آبها
راکد و تیره
که در ماندابی...
(احمد شاملو)
2- استاد درس میداد و نگاه حیرانش گاهی از پنجره به کوههایی که در اواسط اسفند هنوزهم پربرف بودن خیره میموند.
من معمولا به درسهای دانشگاه جدیدم خوب گوش میدم.( چون ایندفعه برعکس اوندفعه رشتهمو با علاقه انتخاب کردم )
اما این استاد عزیز من ایندفعه حواسش خیلی پرته. اصلا یه جورایی مُشَوَشه.
حواس منم میره به چیزایی که ازش میدونم. استاد و زنش تا چندسال پیش اخراجی بودهن و حالا هم چون رسمی نیستن حقوق زیادی ندارن. بچههاشون به مدرسهی دولتی میرن و پول اجارهخونهشونو به سختی جور میکنن.
نگاهم بیاختیار میره به کفشها و کیف و لباس کهنه و رنگو رورفتهش. به صورت چندروز نتراشیده و لاغرش.
نمیدونم چی شد که استاد یهویی بحثو عوض کرد و رفت سر هنرمندا و روشنفکرایی که سرشونو برای هیچ حکومتی خم نمیکنن و در نتیجه با هزار و یک بهانه حقوقشون پایمال میشه. من تنها کسی بودم که با استاد همدردی کردم و خودمم مثالهایی که میدونستم گفتم. یه کم هم تند رفتم.
دانشجوهای جدیدالورود 18-19 ساله رو میدیدم که یه عده با عوض شدن بحث شروع کردن به پنهانی رد و بدل کردن نامه. نگاههای عاشقانه و پنهانی پسر اونوری به دختر اینوری و خودکاری که دست دختر شاگرد درسخون و مثبت کلاس که هنوز به امید برداشتن جزوه بالای کاغذ به کمین ایستاده بود.
استاد از بدی اوضاع مملکت میگفت و گاهی هم من، تا اینکه ساعت کلاس تموم شد.
من و دوستهای جدیدم در راه پله ایستاده بودیم و درمورد کلاسهای فردا حرف میزدیم و گاهی چیزی میگفتیم و میخندیدیم. استاد اومد در پاگرد کمی بالاتر از ما ایستاد. سیگاری روشن کرد و با ناراحتی پک میزد.
من اومدم با بچهها خداحافظی کنم که ناگهان استاد صدام کرد.
قیافهش خیلی ناراحت بود. اصلا سیاه شده بود. به طرفش رفتم و به این فکر کردم لابد میخواد راجع به بحثهای تندم تذکر بده. آخه دوسه بار استادا بهم گفتن خیلی تند میرم. اگه اونا به عنوان استاد چیزی میگن براشون دردسر نمیشه اما من به عنوان دانشجو ممکنه عذرمو بخوان.
وقتی رفتم کنارش کمی من و من کرد. داشتم خودمو آماده میکردم از خودم دفاع کنم یا بگم چشم دفعهی دیگه حواسمو بیشتر جمع میکنم. که گفت: من با شما بیشتر از بچههای دیگه احساس صمیمیت میکنم و... باز چیزی نگفت... گفتم بفرمائید استاد.
با شرمندهگی گفت کیف پولمو تو خ... میدونم... میخواست بگه تو خونه جا گذاشتم اما دروغ براش سخت بود. نذاشتم بقیهی جملهشو بگه . پشتمو کردم به بچهها. کیف پولمو از کولهام درآوردم و بازش کردم و هرچی اسکناس توش بود درآوردم. خوشبختانه برای خرید آجیل و شیرینی عید پول همراهم بود( البته زیاد هم نبود آرزو کردم کاش همهی پولی که در خونه داشتم همراهم بود). خواست دوسهتایی برداره، ولی همهشو چپوندم تو کیفش. من هم عین استاد دستم از خجالت میلرزید. دلم میخواست زمین دهن باز کنه و برم توش. هر دو نگاهمون رو زمین بود. تشکری کرد و سریع به طرف بالای پلهها دوید و من پایین. بچهها جلومو گرفتن. کجا؟ چیکارت داشت؟ گفتم بهم تذکر داد زیاد تو کلاس حرف نزنم. یکیشون گفت راست میگه بابا بالاخره برات دردسر میشه ها...
و دویدم پایین تا کسی اشکهامو نبینه. . وقتی رسیدم به خیابون تازه نفسم در اومد.
هفتهی بعد جایی باید میرفتم که همسر استاد هم بود. او را هم خیلی دوست دارم. مثل شوهرش خیلی باسواد و روشنفکره. خجالت میکشیدم از رویش. کاش استاد به همسرش نگفته باشه. و خوشبختانه نگفته بود. از نگاه پر از عزتنفسش و از صورتی که همیشه با سیلی سرخه فهمیدم.
من عید از بیآجیلی نمردم . از مامانم کمی گرفتم. در کلاسهای بعد از عید هم چند دقیقه مونده به تموم شدن کلاس استاد به بهانهای از کلاس بیرون میرم...
فکر میکنم چطور میشه به استاد و استادهای دیگه کمک کرد؟
از اون حکومتی متنفرم که استادها و روشنفکرهاش به نون شب محتاجن.
3- سپیده این ترم اسمشو ننوشت. سپیده درسش خوبه و به رشتهش علاقه داره.
بهش زنگ زدم. بعد از کمی بهانه وقتی اصرار منو دید گفت که راستش پول ثبت نام نداره. پدر سپیده که یه کارمند معمولیه پنج تا دختر داره و باید به جز خرج خورد و خوراک و پوشاک و مسکن نه نفر( پدر و مادر زن هم با اونا زندگی میکنن) 5 تا جهیزیه کامل هم بده.
جای سپیده تو کلاس خیلی خالیه و من حواسم پیش اینه که چهجوری کمکش کنم.
دوباره بهش زنگ میزنم. ازش میخوام اگه وقت داره بیاد خونهمون( میخوام باهاش صحبت کنم که شاید یهکم ازم قرض قبول کنه). بعد از منو من میگه بهخدا خیلی دلم میخواد بیام اما پول کرایه ماشین ندارم. تلفن خونهشون هم مدتهاست به علت ندادن پول قبض یکطرفه شده. رفتم دنبالش. قرض به هیچعنوان قبول نکرد(تازه پولی که من داشتم مشکلی ازش حل نمیکرد). تصمیم گرفتیم کاری براش پیدا کنیم.
از اون روز تا نزدیک عید برای کار به هزار جا براش سپردم. و گاهی تنها و گاهی با سپیده رفتم. یکیش کاری بود که برادر دوستم پیشنهاد داده بود و میگفت جای مطمئنیه.
فروش لوازم آرایش از 9 صبح تا 8 شب 50 هزار تومن. دود از کلهم بلند شد. حتی پول کرایه ماشینش نمیشد. گفت تازه شبای نزدیک عید باید تا 10 شب بمونه و توی اون چند شب میرسونتش خونه( خسته نباشه).
دوست دیگری کار در فروشگاه لباسفروشی عموش رو پیشنهاد کرد. از 8 صبح تا 8 شب 60 هزار تومن.
دکتری منشی مطب میخواست. 4 بعد از ظهر تا 8 شب 30 هزار تومن.
نتونستم برای سپیده کاری کنم:( توی کلاس همه ش حواسم میره به جای خالیش.
4- اینها رو نوشته بودم که گفتم وصل بشم به اینترنت ببینم چه خبره. ایمیلی از راوی گرفتم که فوری گذاشتمش تو یه پست جداگانه.
نوازندگانِ کاست شب، سکوت، کویر شجریان محتاجن! هنرمندای عزیزی که از زحمتاشون برای نوازندگی برای شجریان هیچی دریافت نکردن حالا محتاج کمکهای ما هستن.
خدای من... این چه مملکتیه!
5- مریم نبوینژاد:19آوریل 2006
لال شده ام از فکر بمباران اتمی اصفهان.یا نطنز یا هر گوشه دیگری از آن خاک.
به کودکان بی سر و زنان کچل و ارتش مفلوجان فکر میکنم.
به اینکه نقش جهان بمیرد.
کجاست آن یونسکو که سر دو متر ارتفاع کم و بیش ساختمان جام جهان چانه می زد. بفرمایید میدان را برایتان صاف کردند. حالا ببینم زور دارید بروید یقه باعث و بانی اش را بگیرید؟
6- بازیگرها برای ما خیلی عزیز و دوستداشتنین. چه رل منفی داشته باشن و چه رل مثبت. انگار جلوی چشم ما زندگی میکنن.
عید خبر درگذشت سروش خلیلی رو شنیدیم و حالا پوپک گلدرهی نازنین که 9 ماه در کما بود. آخرش دریای شیرین ما بدون خداحافظی رفت...
7- برخورد بعضی هنرپیشهها خیلی جالب و انسانیه. فکر میکنم وظیفه دارم برخوردی که خودم شاهدش بودم بگم. زن و مردی در کوچهای خلوت به اردلان شجاعکاوه بر خوردن. وقتی سلام کردن انتظار فقط جواب سلام داشتن و شاید مثل بعضی بچهمعروفها سلامی همراه با کمی تکبر و تفرعن. اردلان شجاع کاوه که دختر خوشگل کوچکش همراهش بود سلام صمیمانهای میکنه و شروع میکنه با زن و مرد احوالپرسی کردن. دختر گلشو معرفی میکنه که کلاس ارف میره و عاشق موسیقیه و قراره بره مدرسهی موسیقی. زن و مرد میگن اولین بار تأتر سوءتفاهمشو دیدن که با ثریا قاسمی همبازی بوده(در نفش مادرش) و دختری که اسمشو گفتن اما من یادم نمونده(در نقش خواهرش). اردلان میخنده و میگه هیچمیدونین اونی که اونموقع رل خواهرمو در اون هتل بازی میکرد الان زنمه؟ و اینم نتیجهی همون ازدواجه؟
اردلان آنچنان با زن و مرد حرف میزنه انگار چندساله باهم دوستن و آخر سر میگه براش باعث افتخاره اگه به نمایش جدیدش به عنوان مهمان خصوصیش بیان و...
اینه نمونهی یک هنرمند مردمی...
8- در فاصلهی بین پستهام حواسم رفت به وبلاگ مخلوق که از طریق کامنتی در نظرخواهی قبل(57) به طور غیر مستقیم بهش رسیدم. آفلاین نمیشه باید دوباره وصل شم ببینم چه خبراییه. اگه کسی در جریان بود بهم بگه تا بی جواببهفضولیم از دنیا نرم!
9- گذرگاه شماره 54 مخصوص اردیبهشت ماه منتشر شد.
در این شماره بهجز مطالب خواندنی از بزرگانی چون عباس صحرایی، آریو ساسانی، محمود صفریان، امیرهوشنگ برزگر، محمدرضا پوریان، محمود کویر، کمال دماوندی، شهلا آقاپور، گلی عطایی، عباس موذن، غلامحسین اولاد و کتاب "مثل یوسف" ،
از کوچکانی مثل زیتون هم سفرنامهی شمالش را چاپ(!) کردهاند.(تیریپ شکسته نفسی)
10- انجمن فرهنگی هنری سایه یا کاریکاتورهایی در رابطه با مسائل زنان...
11- دوست عزیزی مدتیه که مشغول ترجمهی متنی در مورد حواسپرتی(مشغولیات فکری) آدمها در موقع سکسه.
( متاسفانه لینکشو گم کردم و منتظر موندم خود ترجمه برسه که هنوز نرسیده. یالله دیگه!)
اونطور که با نگاهی سطحی به متن یادمه اینه که بیشتر آدمها موقع سکس به چیز دیگری فکر میکنن. یا به یه پارتنر دیگه یا به حوادثی که در طول روز بهشون گذشته و ...
و زنها بیشتر از مردها حواسشون پرته.
این دو ماجرای دو و سه تا مدتها حواس منو مشغول میکرد و گاهی یهو در بغل سیبا میزدم زیر گریه.
اصولا وقتی میرم مسافرت یا وقتایی که خیلی بهم خوش میگذره یهو یادم میافته به کسایی که غمگینن و گرهای تو زندگیشونه که نمیتونم براشون کاری کنم..
12- و به داستان زندگی سیمین خانم که وقتی تعریفش میکنه گولهگوله اشک میریزه...
چون طولانی و ناراحت کنندهست میذارم برای دفعهی بعد...
13- و به هنگامی که همگنان من
عشق را
در رؤیای زیستن
اصرار میکردند
من ایستاده بودم
تا زمان
لنگلنگان
از برابرم بگذرد
و اکنون
در آستانهی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا مناش از برابر بگذرم
و در سیاهی فروشوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آنجا که تو ایستادهای...
(شاملو)
کــــمــــک!
آونگ عزیز برای این سههنرمند تقاضای کمک مالی کرده.
برای اطلاعات بیشتر لطفا به اینجا مراجعه کنید.
این پست ادامه دارد...
بامزهها
1- سایت شهرداری هک شد.
عحب هکر بانمکی. تا پاکش نکردن ببینید چی نوشته!
2- محصولات احمدینژاد.
انتخاب کنید. تیشرت. ماگ. ساعت دیواری. کیف. کلاه و دفترچه یادداشت
Death-Rolling
قضیه اینبود که جناب عزرائیل از طرح بلاگرولینگ خوشش اومده بود.
آخ اگه میتونست یک دِثرولینگ برای خودش درست کنه، راحت پاشو رو پاش مینداخت و اونایی که زمان مرگشون فرارسیده بهراحتی شناسایی میکرد.
پس به هیئت آدمیزاد دراومد و در یکی از کلاسهای کامپیوتر ثبتنام کرد و خیلی زود فوت و فن کارو یاد گرفت.
بعد رفت و نشست و یه دِثرولینگ مشتی برای خودش درست کرد به چهدرازی! با شش هفت میلیارد لینک.
خدا هر روز یه لیستی بهش میداد و میگفت کی باید از چی بمیره . قبلا باید کلی وقت صرف میکرد هر کدومو پیدا کنه. اما اینطوری خودشون با آدرسشون میومدن بالا.
حسابی خوشخوشانش شده بود.
کمکم تنبلی بر او چیرهشد. دید این چهکاریه تکتک بکشمشون اونم هر کدوم با یه مرض و دردی .
روی اسم پنجاههزار نفر کنترل+آ گرفت و بعد دیلیت .
با زلزلهای یکهو همهشونو کشت. پنجاههزار نفر دومو با جنگ کشت و پنجاه هزار نفر بعدی رو با...
خدا میدید که عزرائیل دیگه کمتر از اتاقش بیرون میره و همهش پشت ماسماسکی نشسته و با کلیدهایی ور میره.
یه روز بیصدا رفت بالای سرش ببینه قضیه چیه؟
دید ای داد... اسم یه عالمه آدم هایلایت شده و انگشت عزرائیل روی دکمهی دیلیته. اسم همهشون هم ایرانی بود و قرار بود در زلزلهای جدید بمیرن.
خدا بر عزرائیل نهیب زد:
ای عزرائیل شرم بر تو! ننگ بر تو فرشتهی مرگ تنبل!
نمیبینی ایرانیهای بیچاره خودشان هرروز با فرزند خلف تو، عزرائیلنژاد، دست و پنچه نرم میکنند؟
ای اُف برتو باد.
ایشان را به حال خود واگذار که اگر اوضاع به همین منوال پیش برود برای مرگ دیگر نیازی به چون تویی ندارند. برو سراغ بقیه. آنهم طبق لیست و بدون کنترل+ آ+ دیلیت.
حالا عزی جان، این ماسماسک چیست؟ به من هم یاد بده. گِیم مِیم(game) ندارد؟
--------
.خبر مهم. به حمدالله کیک قرمز هم ساخته شد
به حول و قوهی الهی در ساعت 22 شب گذشته یک فروند کیک قرمز !توسط زیتون، دانشمند جوان، ساخته شد.
-----
از برادرم که تازگیها به باشگاه بدنسازی میره به شوخی پرسیدم حالا الگوت تو ورزش کیه؟
فکر کردم میگه تختی، رضازادهای کسی.
گفت: حضرت مَهدی مهدوی کیا.
خندیدم.
گفت خنده نداره. تو ناف هامبورگ دو تا زن گرفته که اسم هر دو با سین شروع میشه(سپیده و سمیرا)
و طبق نص صریح اسلام با هردوشون به خوبی و عدالت رفتار میکنه.. سه روز خونهی اینه، سه روز خونهی اون .در فاصلهی دوکیلومتر برای هردوشون آپارتمان بزرگ و شیک گرفته ماشین آخرین سیستم و خورد و خوراکشون هم بهجاست.
سوتیهای زیبای من+ کیک زرد هستهای
1- ای دوستداشتنی
پنهانترین بهار
آتش بکش، زبانه بکش، گل کن عاقبت
باشد به بوی تو
صبورترین مرغ این جهان
آواز سر کند...
(سیاوش کسرایی- نشریهی چاپار)
2- سوتیهای زیبای من
الف- سوتی اعظم:
مسئول پمپ بنزین نمیگذاشت خودم بنزین بزنم. تا میومدم پیاده بشم، فوری درو میبست و خودش مشغول میشد و همیشه هم یه رقم روند میگفت. میدونستم دویستسیصدتومن اضافه میگیره و من خسیسیم میومد. اصلا دوست دارم کارامو خودم بکنم.
ایندفعه تا اومدم وایسم دیدم یارو با مشتری اونوری سرش گرمه نفهمیدم چطوری پارک کردم و پریدم پایین و هولهولکی شلنگ را برداشتم و شروع کردن به بنزین زدن. تا منو دید دوید طرفم و من با اخمی بهش حالی کردم که گذشت آن زمانی که آنسان گذشت. دمشو گذاشت رو کولش و رفت.
آفتاب درست تو چشمم بود و هر چی میومدم عدد لیتر بنزینو بخونم نمیشد. ماشینو هم اونقدر به پمپ چسبونده بودم که نمیتونستم رد شم برم اونورش تا بهتر ببینم. از فراز ماشین دولا شده بودم برای خوندن شمارهها. در حالیکه شلنگ در دست راستم بود دست چپمو کرده بودم سایهبان که از آفتاب کور نشم. ای بابا انگار پمپ خراب بود. بنزین همینجور میومد ولی شمارهها گاهی قطع میشدن. دستمو که از روی شاسی برمیداشتم(اتوماتیکش خراب بود) میدیدم شمارهها جلو میره.
با حالت اعتراضی هی قطع میکردم هی وصل. شمارههایی که به زور میدیدم بازی درآورده بودن و تقریبا برعکس کار میکردن. تا اینکه شمارهها دیگه حرکت نکردن ولی جریان بنزین تو باک ماشین همینجور جریان داشت. میدونستم بیشتر از بیستلیتر جا دارم. ولی روی چهاردهو خوردهای وایساده بود. تو دلم گفتم گور پدرشون، یهبار هم کم حساب کنم. اینقدر ازم پول اضافه گرفته که این سیصدچهارصد تومن در مقابلش هیچه. اما با وجدانم چکار کنم. مطمئنم شب خوابم نمیبره. بهمن چه! دستگاشون خرابه.
همینجور دولا شده بودم و با نگاهی کورمکورانه تو آفتاب شدید رقم دقیق و قیمت دقیق رو از روی پمپ میخوندم که یهو بوق ماشین پشتی دراومد. راست میگفت خیلی طول داده بودم. منم از اینکه ماشین جلوییم فسفس کنه بدم میاد. مسئول پمپ خنده کنان اومد جلو.
- شد هزار و نهصد تومن!
من با شک و تردید:
خوب منم فکر میکردم باید این حدود باشه اما چرا هزار و چهارصد تومن نشون میده.
برگشت پمپ رو نگاه کرد.
- شما کجا رو خوندی مگه؟
به اون طرف پمپ اشاره کردم.
- اون که مال ماشین اونوریاست!
آقا رانندهی عقبی که اومده بیرون اینو شنید پدرسوخته همچین خندهای سرداد و به همه اعلام کرد هههه! خانوم تاحالا داشتن شماره لیترای اونیکی ماشینو میخونده که خودمم برای اینکه کنف نشم خندیدم.
و با همچین سرعتی گاز دادم و رفتم که نشون بدم مثلا رانندهی خوبیام. کاری احمقانهتر از کار اولیم:)
ب- سوتی اکرم
امان از سوغاتیهای بعضیا.
سالها پیش دوستی از سوئد تعداد زیادی کبریت برامون آورده بود که روشون به سوئدی یه چیزایی نوشته بود و عکس یه کلاه کاپیتانی با دو بال روشون بود. دهبیست بستهشم به من رسیده بود. تو خونهکه مصرف کبریت نداریم. اما یه بستهش همیشه تو کیفمه. خیلی وقتا در بیرون و پیکنیک موقع آتیش روشن کردن به دردم میخوره. یا اگه یه سیگاری تو خماری آتیش مونده باشه بهش میدم.
یکبار یه مهمون خارجکشوری رو دستهجمعی برده بودیم جادهچالوس. میخواستیم کباب درست کنیم. بعد از ریختن نفت روی زغال کبربتمو درآوردم که روشن کنم. سیبا هم اونجا وایساده بود. مهمونمون بستهشو گرفت روشو خوند و خندید.
- اِ از اینا تو ایران هم هست؟
- کبریتها رو میگی؟ نه یه آشنا حدود دویستسیصدتاشو از سوئد آورده بود سوغاتی. اینجا ازین کبریتکا ندیدم. تازه چند تا فندک همین مارکی هم آورده.
- نه بابا کبریت رو که نمیگم. مگه نمیدونین؟ اینا تبلیغ کاندومه:)
سیبا از خجالت سرخشد.
مهمون حرفو عوض کرد.
- بعضی از این ایرانیای کلک ساکن سوئد از این تبلیغا که باید مجانی بین مردم توزیع بشه به قیمت ارزون میخرن و میارن ایران سوغاتی!
- ...
بعدا سیبا بهم گفت. بازم که ازین کبریتا توی کیفته. گفتم مگه چند نفر تو این مملکت سوئدی بلدن. تازه اونایی هم که اونجا زندگی کردن این چیزا براشون حل شدهست.
ج- سوتسوتک
میخواستم تو نظرخواهی وبلاگ یکدوست خوب(زیستن) در پرشینبلاگ کامنت بنویسم. میدونید که نظرخواهی پرشینبلاگ کد میخواد. شمارهای اون پایین نوشته که باید عین همونو تو یه کادر بنویسیم تا نظرمون ثبت بشه. مثل بقیهی شبا خوابالو بودم. عدد کد با 8 شروع میشد. همینکه 8 رو تایپ کردم یه زبونه باز شد که کدهای قبلی که با 8 شروع میشد و قبلا تایپ کرده بودم و تو حافظهش مونده بود نشون میداد. اسم و ایمیل و آدرس وبلاگم رو همینجوری توی زبونههایی که باز شدن روشون کلیک کرده بودم و چون خیلی عجله داشتم اولین عدد کدی که توی اون گزینهها بود و طبعا با کد اصلی فرق میکرد زدم و... تق روی دکمهی ارسال!
کامنت ثبت نشد و ارور داد. من تو دلم شروع کردم به فحش به نظرخواهی پرشینبلاگ که لعنتی همیشه بازی درمیاره و....
دو ثانیه بعد به سوتیام پی بردم و باز برای اینکه کنف نشم بیعارانه خندیدم:)
د- بقیهی سوتیام یادم رفت:)
3- این کیک زرد هم مثل بقیهی چیزا شد باعث مسخرهبازی.
شیرینیفروشها کیکهای زرد آوردن. بچهها دامن مانتوی مادرشون را میکشن و کیک زرد میخوان . ملت هم میخرن و میخندن.
چه ملت بیعاری هستیم ما:)
4- به مناسبت دستیابی به چرخوفلک هستهای(میدی منم باهاش یه دور هستهای بزنم؟) تو مدارس و میدونای مهم کرج و تهران( مثلا میدون ولیعصر) کیک و ساندیس پخش کردن.
برای معلمها کلاسهای توجیهی گذاشتن که غنیسازی هستهای و فرق اورانیوم 238 رو با اورانیوم 235 و تعداد توترون و بروتونها و واکنش زنجیرهای رو بهشون حالی کنن و بعد اونا کلاس بذارن و دانشآموزا رو حالی کنن و دانشآموزا برن خونه و پدرمادرا رو حالی کنن و خلاصه همه یه جورایی حالیبهحالی هستهای بشن.
یهو دیدیم فیزیک هستهای در ایران رشد بیسابقهای کرده و همه شدن یهپا فیزیکدان!
چند روز پیش پاکبان (سپور) محلهمون پیداش نبود. توی پارک محل دیده بودنش که داره با باغبون هفتادساله به ترکی بحث اتمی میکنه!
5-یکی از دوستای خانوادگیمون که خیلی هم مخالف ایناست و دیپلم خانهداری داره، تو اخبار ساعت دو بعدازظهر دیدیم که خیلی باحرارت از چرخوفلک هستهای دفاع میکنه. چند روز بعد تویه مهمونی دیدیمش. مامانم پرسید اینا چی بود که گفتی؟
گفت: از یه آرایشگاه معروف و گرون بر میگشتم.تازه هایلایت کرده بودم و برای اولین بار داده بودم خود سوزان آرایشم کرده بود. وقتی برای مصاحبه اومدن گفتم. به شرطی که نگین روسریتو بکش جلو یا آرایشتو پاک نکن. اونا هم قبول کردن و منم از این فرصت استفاده کردم تا اشرفخانوم اینا یا این تیپم ببیننم و کونشون بسوزه!
6- نان به نرخ ِ روز خوران!
داستان بالا رو گفتم یاد یه اکیپ فیلمبرداری تلویزیون افتادم که اومدن تو دانشگاهمون و اتفاقا به اولین نفری که پیشنهاد مصاحبه دادن من بودم. موضوع مصاحبهرو پرسیدم. راجع به عاشورا و فرهنگ عاشورایی بود. خوب، من نه خوب صحبت میکنم و نه کلا اطلاعاتی در این مورد دارم و طبیعتا نپذیرفتم. اما دوستام... چه کردن! اونقدر دور و بر اکیپ چرخیدن که آقا ما بیاییم... تا اینکه دوسه نفرشون قبول شدن. اولین کاری که کردن پریدن تو توالت! برای چی؟ برای آرایش! اونم چه آرایشی! و بعد جلوی دوربین تازه یادشون اومد باید حرفی برای گفتن داشته باشن. و اونوقت بود که خود تهیهکننده و کارگردان به کمک میومدن که اینو بگو اونو نگو. همه شده بودن یهپا زینب. حتی یکیشون اشک ریخت(قبلش ریمل ضدآب زده بود البته)
وقتی برنامه پخش میشد تلفن بود که به فامیل و آشنا میکردن که منو ببین. جالب اینجا بود که استاد لائیک و کمونیست ما هم از این بلا در امان نمونده بود و همچین جلو دوربین کاتولیکتر از پاپ شده بود که بیا و ببین.
7- این شبهای عزیز هم که هفتهی وحدت میباشد، بازیگرها و هنرمندا رو یکییکی میارن و از سجایای اخلاقی حضرت محمد میپرسن. اونا هم چنان سنگتموم میذارن که انگار دورهی معارف اسلامی و الهیات رو کامل گذروندن.
آخه مثلا حدیث فولادوند و چه به این سوالها. یا مثلا فتحعلی اویسی و پسرش... یا علی دهکردی رو آورده بودن که کی اسم شما رو گذاشته علی؟!
خوب چه عیبی داره یه هنرمند بگه من تحصیلاتم در این رابطه نیست!
یاد خسرو شکیبایی افتادم که وقتی لاریجانی از یه پروژهی سینمایی بازدید میکرد دوید جلو و هر دو شونههاشو بوس کرد. یه جوری انگار معبودشه!
اینا چهشونه شده؟ غمِ نان دارن؟ غم ِ شهرت؟ غمِ جدا موندن از غافله؟
انگار نون به نرخروز خوردن خیلی مزه میده.
8- نیروانا: بهخدا کودکان فردای سرزمين من بهجای اورانيوم غنی شده به صلح و آرامش نياز دارند.
9- نوشتههای دکتر امید رو خیلی دوست دارم. نگاهش به زندگی زیباست و طنزآلود.
داستان کولی( قزبسی که شوهر تازهبه دوران رسیدهاش طلاقش داد)... داستان مرد ناتمام... دنکیشوتی که میخواست با تأتر دنیا رو عوض کنه... ماجرای تدریس خصوصی اش به یک دختر زیبا ولی خنگ در دوران دانشجوئیاش... داستان آن نگاه عمیق زیتونیاش... داستان تاکسی نشستنش... چهگوارا شدنش و... کدومو بگم. همهش خوبه.
10- همهش دعا میکنم نکنه یکی از این هزار تا اتوموبیل ریو که توسط بانک ملت برفراز کشورمون به پرواز دراومدن بیفته روی خونهی ما و خرابش کنه! تو این هاگیر واگیر همینو کم داریم:)
11- در مطلب قبلی کلی غلط دیکته داشتم. در مسائل مذهبی مطالعه نداشتن همینه دیگه.:
نماز غفیله رو نوشته بودم قفیله.
غلمان رو نوشته بودن قلمان
.(نمیدونم چرا ق دونقطه رو بیشتر از غ یهنقطه دوست دارم:) )
دیگه... دیگه... نبود؟
آهان زغال رو هم نوشتم ذغال که سولوژن جان تذکر داد.
12-این لینکو سیاهکل گفت بذارم اینجا:)
مانيفست ضد سرمايه داری
نوشتهی الکس کالی نیکوس.مترجم دکتر ناصر زرافشان
13- بیچاره طرف دانشمنده، ملت ایران گیر دادن به اسمش... و چپ و راست به سایتش لینک میدن
14- جان من دیگه فیلم اون دو دختر عربی که با روبنده با حالت بسیار فجیع و ناراحتکنندهای اسپاگتی میخورن برام نفرستین. تاحالا فکر کنم 8 نفر فرستادن برام. هر وقت میبینم دلم براشون کباب میشه... و نگاه چپکی و بهتزدهی مرد عقبی که مثلا میخواد نگاه نکنه و نمیتونه.
15- چند روز پیش رفتم منزل اون خانوم کلیمی که گفته بودم قبلا. با هم رفتیم گورستان کلیمیها( بهشتیه) و بعد خانهی سالمندان یهودی.
چند تا عکس گرفتم. که اگر وقت شد امشب میگذارم وگرنه بعدا...
فعلا این جعبه مصای کاشر که کلیمیها هفت روز باید به جای نون بخورن و کامران تعریفشو کرده تقدیم شما، آهو و کامران و کافهکینگنزبورگی.
نونش بینمکه و جون میده برای فشار خونیها. البته خوردنش فلسفهی دیگهای داره ها.
16- بقیه بمونه برای بعدا.
بشانس آوردید. از عزیزی برام ایمیلی رسیده که برای خوندنش بیتابم. وگرنه ممکن بود شمارهها سر به بیست و سی و چهل برسه.:).
از سری قصههای حاجخانم و حاجآقا
1- دستیابی به "چرخهی کامل هستهای" را به عموم مسلمانان و شیعیان جهان صمیمانه تبریک میگویم!
لازمه یکبار دیگه از خوشحالی غش کنم؟
- نه ولش کن، همین تبریک گفتن کافیه. بشین وبلاگتو بنویس.
2- حاج خانوم به بهشت میرود!
جونم براتون بگه که...
- بالاخره روزی اومد که حاج خانم قصهی ما دوازده سال بعد از حاجآقا فوت کرد.
(همون حاجخانم حاجآقایی که آداب روزهداریشونو اینجا نوشته بودم)
مثل بندبازی ماهر با کمک عصاش از روی پل باریک صراط رد شد و به مدد چیزایی که از کلاس قرآن و حرفای خانم جلسهایها یاد گرفته بود در کنکور نکیر و منکر قبول شد.
نمونه سوالات:
- از حاج آقا تمکین میکردی؟
- بله. به جان شما هر شب حاجآقا رو از زیر دامنم به معراج میرسوندم.
- ناشزه که نبودی!
- نه والله. اگه صد دست هم کتکم میزد محال بود از خونه پامو بذارم بیرون.
خونهی مادرم که سهله. حتی یک بار در زندگیم نه سینما رفتم و نه استخر و نه مهمونیهای زنونه.
- نمازهات بهجا بود؟
- به جای روزی 5 بار، روزی دهبار نماز میخوندم. قفیله و نمازشب و نمازهای مستحبی رو هم میخوندم.
- روزههات؟
- به جای سالی 30 روز. سالی 80 روز روزه بودم. تازه قضا(؟)های مادر و پدرم را هم همه رو گرفتم.
- حجابت چی؟ کامل بود؟
- آره بهخدا. جز حاجآقا هیچکی لختِ منو ندیده بود.
- استغفرالله! لخت چیه خواهر. منظورم موهاته؟
- نه به قرآن، حتی دامادم هم که بهم حلاله موهامو هرگز ندیده بود.
- برای عیبهای شوهرت پیراهن بودی؟
- به حضرت علی بودم. حتی اگه زهرماری میخورد به هیچکس نمیگفتم. نه از عصبانیتاش که هر چی لیوان و بشقاب بود پرت میکرد رو سر من میشکست و کتکم میزد و نه از کلاهبرداریاش.
به همه میگفتم حاجآقا ماشالله گل بیعیبه!
- دهه! باید یکبار دیگه پروندهی حاجآقا رو مطالعه کنم. انگار تقلب کرده. البته شایدم کفاره داده و توبه کرده اواخر عمر.
خوب حالا بگذریم.کار ِخونه چی؟
- از 5 صبح پا میشدم. نذاشتم حتی یک دقیقه صبحانه و ناهار و شام آقا عقب بیفته. صبح تا شب میپختم و میشستم و جارو پارو میکردم. حتی یکبارهم کارگر نگرفتم..
البته قبول دارم یهکمیش به خاطر حاجی بود که میترسیدم به کارگر نظر داشته باشه.
همین پاهام که خیک باده و کمر درد و دستدردم مال همین کاراست.
-...
-...
-...
-...
- حاج خانم، شما بعد از مشورت با هیئت منصفه و کمی پارتیبازی به بهشت راه یافتید...
کارنامهشو به دست راستش دادن و راهو بهش نشون دادن.
و راه بهشت بر حاجخانم باز شد.
هر چه جلوتر میرفت حس میکرد درد پا و کمرش کمتر میشه. سبکتر و لاغرتر و شادابتر و جوونتر میشه. راحتتر قدم برمیداره..
وقتی چشم حاجخانم به در بهشت افتاد حس کرد نیروش چندبرابر شده. باورش نمیشد. دیگه لنگلنگ نمیزد. واقعا داشت میدوید.
بالاخره انتظار دوازدهسالهش برای دیدن حاجی به سر میرسید!
- ای خدا شکرت! اون همه مبارزه با هوای نفس و گذشتن از حق و حقوق و از امیال و آرزوهام نتیجه داد. حالا تا آخر دنیا پیش حاجآقا به خوبی و خوشی میگذرونم. ای خدا خیلی خوشحالم... به زودی مادر پدر و همه ائمه و مؤمنین رو از نزدیک میبینم. الحمدالله همهی فاسدین و مارقین و مشرکین و منافقین و ملحدین و... رفتن جهنم و از دستشون خلاص شدیم..
دیگه درد هم ندارم که روزی صدبار آرزوی مرگ بکنم.
حاج خانم به در بهشت رسیده بود. رفت تو.
وای... چی میدید!!
زیباترین باغی که به عمرش دیده بود. نه نه. امکان نداشت باغی به این زیبایی در دنیای مادی وجود داشته باشه.
چه درختایی! چه گلهایی! رودهای کوچک و رنگارنگی که در همه جای باغ جاری بودند.
صدای چهچه بلبلان خوشآواز مستش کرده بود. همه چیز رو فراموش کرده بود و همینطور که چشمش به گلها و درختان و آسمان زیبا بود میرفت و میرفت که ناگهان به صدای سوتی به خودش اومد.
- آهای خوشگله. کجا؟ یه حالی به ما میدی؟
حاجخانم هاج و واج به سمت راستش نگاه کرد.
با دستش محکم کوبید رو گونههاش.
- اوا! خاک به گورم.
و رویش را از مرد جوون خوشتیپ و خوشاندام و برهنه برگردوند. و دوید...
صدای خندهی مرد از دور به گوشش میرسید.
او فقط دنبال حاجآقای خودش بود.
اینبار سعی میکرد سر بههوا راه نره.
اما... زیر درختا چه خبر بود! چه بیناموسیهایی که زنان و مردان خوشگل و خوشتیپ انجام میدادن. وحشتزده قدمهاشو تندتر کرد.
هر چند قدم مردی جوان دنبالش میافتاد و متلکی میگفت. حرف از لیمو که زیاد شنید با نگرانی نگاهی به خودش انداخت.
واویلا!! لخت بود. گریهاش گرفته بود. او تابهحال بدون چادر بیرون نرفته بود. خوب شد هنوز حاجآقا رو پیدا نکرده بود وگرنه چطور این بیآبرویی رو توجیه کنه.
به زیر بوتههای بلند رفت و با اضطراب برای خودش از علف و شاخ و برگها پیراهن و سربند درست کرد. قبل از پوشیدنش برهنهی خودش را در جوی کوچکی که از بین علفها رد میشد دید عجب خوشاندام شده بود. لابد حاجآقا از دیدنش کیف میکرد.
دوباره راه افتاد. زنان و مردان برهنه با دیدنش دست از عمل بیعفتانه برمیداشتن و میخندیدن. حاجخانم اهمیت نمیداد.
کمکم گرمش شد. عرق کرده بود. درجهی حرارت بهشت برای بدنهای برهنه مناسب بود. به رودهای رنگی خیره شد. به طرف رود بیرنگ رفت و خواست آبی به صورتش بزنه.
به محض اینکه مایع بیرنگ با صورتش تماس گرفت چشمش سوخت. چند قطرهش هم که به دهنش رفت تلخ بود. عین زهر مار. مگر بهشت جای خوراکیهای خوب نبود.
مردی از پشت اولین درخت اومد جلو.
- معلومه تازهکاری! برای شما اون قرمزه مناسبتره. کمکم که عادت کردی این بیرنگه هم میتونی بخوری.
حاجخانم خواست فرار کنه اما مرد دستش رو گرفت.
- ببین هانی. مگه ما تموم کارای خوبمون رو نکردیم که بیاییم بهشت و حالمونو ببریم؟
و عاشقانه به چشمهای حاجخانم خیره شد.
حاجخانم سست شد. اما یاد حاجآقا دوباره عزشم را راسخ کرد. به زور خودش رو از چنگ مرد غلمانی بیرون آورد و فرار کرد.
مرد از دور داد زد.
- به زودی خودت راه میافتی و این لباسای مسخره هم در میاری.
و خندید.
حاج خانم میدوید و میدوید. نفهمید چه مدت. بیشتر از یکسال براش گذشت. با اینکه به راحتی میوههای بهشتی در دسترسش بود و هر وقت گرسنهش میشد دستی دراز میکرد و چند تا از بهترینها رو میکند و می خورد اما به او مزه نمیکرد. اگه در بازار نزدیک محلهشان بود لابد کیلویی هفتهشت هزار تومن میارزیدن... ولی آخه بدون حاجآقا چطور از خوردنشون لذت ببره؟
غلمانها راحتش نمیگذاشتن اما زورش هم نمیکردن. با حرفهای قشنگ قشنگ میخواستن مخش رو بزنن اما حاجخانم بیدی نبود که با این بادها بلرزه.
تا اینکه... یک روز از دور صدای مردی را از زیر یکی از قشنگترین درختهای بهشت شنید. بله... صدای خودش بود. تنها مرد زندگیش. صداش جو ونتر و خوشآهنگتر شده بود. به درخت نزدیک شد. مردی برهنه و خوشتیپ با سهچهار زن خوشگل میگفت و میخندید. جامهایی به درون جوی میزد و میخورد و به زنها هم میخوروند. حرفهاش مثل حرفهای حاجی بودن. وقتی که تازه عروسی کرده بودن. به چشمهاش خیره شد. آره. چشمهای خود حاجی بودن.
- آخ. حاجی! اگه بدونی چقدر دنبالت گشتم. چقدر این دوازده سال بهم سخت گذشت و در آروزی دیدنت روزی صدبار میمردم و زنده میشدم.
- هه. هه. در آرزوی دیدن من همون باید میمردی. زنده شدنت کارو سخت میکرد.
و با گفتن این حرفها هره و کرهی زنها بلند شد.
- وای.. حاجی اینا کیین؟ تورو خدا بریم یه گوشه با هم باشیم. خیلی حرفا دارم یاهات بزنم.
- حاجی کیه؟ بذار خوش باشیم. یه عمر زاهد و پارسایی کردیم و نماز خوندیم و روزه گرفتیم و از هوای نفس و امیال درونی گذشتیم برای یه همچین روزایی.
حاجخانم شوکه میشه به گریه میافته.
حاجآقا جلو میاد دستشو میگیره.
- ببین عزیزم. توهم برو خوش باش. همهی زندگیتو وقف من کردی. میدونم چه امیالی داشتی و سرکوب کردی. برو این علفهای بیریخت رو از بدنت جدا کن و برو خوش باش. با هر کی میخوای! اینجا آزادی عزیزم.
زنها میان سراغ حاجآقا و با شوخی و خنده و بشکون میبرنش زیر درخت. حاجی بلند میگه:
- میدونی اینا کیین؟ یکیشون همسایه بالاییمونه خانم موسوی یادت هست، یکیش محبوبه دختر خالهته و اونیکی قدسی خواهر هوشنگ بیمعرفت. چقدر در اون دنیا خودمو سرکوب کردم. و درحالیکه جام به جامشون میزد و به نوبت به چشمشون خیره میشد گفت: تا اینکه بیام به همهشون برسم.
- گیسبریدهها...
حاجخانم گریان پشتش رو به حاجی کرد و دوید. دوید و دوید. به متلک غلمانها توجهی نکرد. هر وقت نگاهش به زیر درختان میافتاد و آدمهایی که تو اون دنیا به سرشون قسم میخورد رو مشغول اعمال منافی عفت میدید حالش بد میشد.
نفهمید چند روز دوید که ناگاه خودشو کنار در بهشت دید. کمی فکر کرد و از اونجا بیرون اومد و باز هم دوید.
نفهمید چند روز شد.. تا اینکه از دور صدای همهمهای شنید. دری دیگه از دور پیدا بود. هر چه نزدیک میشد صدا واضحتر میشد. صدای ساز و آواز بود. بدنش رعشه گرفت. تموم عمر به توصیهی اول پدرش و بعد حاجی از ساز و آواز دوری کرده بود.
بالای در تابلو زده بودن "به جهنم خوش آمدید!" با کنجکاوی وارد شد. از دور ویگن و هایده و ... رو در گوشهای دید.عکسشون رو در مجلههای دخترش دیده بود. به نوبت میخوندن و ملت جهنمی دست میزدن و میرقصیدن. .
در گوشهای دیگه بنان و قمر و شهیدی و دلکش و گلنراقی... چه خوب میخوندن.
در گوشهای دیگه آغاسی شبکارون میخوند.
با کنجکاوی به اطراف سر کشید. در گوشهای جمع زنانهای دید. جلو رفت. دید رزا منتظمی داره درس آشپزی میده.
در گوشهای دیگر شاملو و اخوانثالث و نیما و فروغ و... شعر میخوندن و دوستدارانشون گوش میدادن.
در دورترها لنین و مارکس و انگلس برای خودشون معرکه گرفته بودن. اتفاقا ژوبین(منصور حکمت) هم بود.
ارانی و گلسرخی و روزبه و بیرژن جزنی هم بودن. داشتن برای بهتر کردن اوضاع جهنم طرح میدادن..
هر چی چشم گردوند تموم روشنفکرا و هنرمندا تو جهنم بودن. رامبراند و میکلآنژ و ونگوگ داشتن در آزادی کامل از این صحنهها نقاشی میکشیدن. انیشتین هم روی تختهای داشت به جوونها
.E=mc2 درس میداد
خلاصه هر جا هر کسی به کاری که دوست داره مشغول بود.
. در جایی دیگر هیتلر سخنرانی میکرد و طرفداراش هایل هیلتر میگفتن.
هیچ حزباللهی و جماقبه دستی اون ورا نبود که میتینگا رو بههم بزنه. هیچکس با هیچکس کاری نداشت.
هیچ آخوند و کشیش و خاخامی نبود که هی حال ملتو بگیره و نصیحت پشت نصیحت بکنه. اونا همه رفته بودن به بهشت..
در جهنم از جوی پر از مشروب و میوههای سوپر خبری نبود. کمی هواش گرم بود اما به نظر حاجخانم بهتر از بهشت بود.
پیش خودش گفت: اینا هم اون دنیا کیفشونو کردن و هم این دنیا.
اما من بدبخت نه اون دنیا کیف کردم و نه دیگه تو این بهشت موعود دلم میاد کاری کنم.
ناگهان دو مرد قوی هیکل به طرفش اومدن و دستاشو گرفتن
- شما آدم بهشتی به چه حق اومدین جهنم؟
نکیر و منکر بودن.
حاج خانم فکری کرد و با ناراحتی گفت:
- والله. چی بگم... مممم... آهان... من تو امتحان دروغ گفتم. گاهی که مریض میشدم غذای شبمونده به حاجی میدادم و میگفتم تازه پختم.
جهنمیها یواش یواش دورشون جمع میشدن.
- گاهی وسط روزههام تشنهم میشد و یواشکی آب میخوردم.
نمازهای قفیله مفیله هم دروغ گفتم اصلا نخوندم.
تو نمازهای واجبم هم اگر بادی ازم در میرفت به روی خودم نمیآوردم.
نکیر و منکر- وای وای وای...
جهنمیها با هر جوابی دست میزدن و هورا میکشیدن.
- گاهی میرفتم سر جیب حاجی و پول برمیداشتم و بیاجازهش پا میشدم میرفتم خونهی مامانم اینا.
- ناشزه!
ملت جهنمی دست میزنن.
- چند شب هم که خیلی خسته بودم و 50 تا مهمون راه انداخته بودم به حاجی گفتم حیضم تا بذاره بخوابم.
- بیشرم! عدم تمکین؟!
- یکی دوبار هم به زهرماریاش لب زدم.
- توبه نکردی؟ کفاره ندادی؟
- نه!
-...
- خفهشو ای زن! بسه دیگه. همین جهنم از سرتم زیاده..
ملت جهنمی از شوق کف میزنن.
حاجخانم قصهی ما از شوق این پیروزی بیاختیار به وسط مجلس آغاسی پرید و با همون لباس برگی علفیش شروع به رقصیدن کرد..
آمنه چشم تو جام شراب منه...
آمنه اخم تو رنج و عذاب منه...
(از قضا اسم حاجخانم قصهی ما آمنه بود)
و از قضا زیتون خوابالوتر از همیشه بود و خودش نفهمید چی نوشت و چی ننوشت...
----------
3- نظرسنجی در باره شبکه های تلویزیون های ماهواره ای فارسی زبان
اگه شبکههای ماهواره رو نگاه میکنید لطفا تو این نظرسنجی شرکت کنید. ثواب داره. یک پژوهشگر راستین اینو از شما میخواد..
4- سه تا نظر سنجی بامزه هم اینجا دیدم
5- چقدر این نوع رژیم گرفتن برام آشناست:)
اصل لینکش برام نمیاد. مطلب قبلیش منظورمه. اونی که راجع به رژیم گرفتنشه.
زیتون بیهوش است!
1- کدامین ابلیس
تو را اینچنین
به گفتنِ " نه"
وسوسه میکند؟
یا اگر خود فرشتهیی است
از دام کدام اهریمنت
بدینگونه
هشدار میدهد؟
تردیدی است این؟...
یا خود
گام صدای بازپسین قدمهاست
که غربت را
به جانب زادگاه آشنایی
فرود میآیی؟
(شاملو)
2- راوی جان
وقتی زورشان به فکر و منطق و هنر بزرگان نمیرسد سنگ میشکنند!
خوشحال باش که دستشان هرگز به فکرها نمیرسد.
سنگ مزارت را
هزار بار
بشکنند،
چه باک؟
مليون ها لاله-
زرد و سرخ...
بر هر کوی و برزن
نور افشانند:
مشعل های تو!
و آینه ی آسمان
همیشه-میزبانِ نام تو!
متبرک باد خاک تو!
آرش(مادر زمین)
3- هر سال عید سنگ مزار شاملو را میشکنند!
4-. به طور تصادفی ا-حمدی نژاد را در یکی از سفرهای استانیاش دیدم. از دیدن روی ماهش مدهوش شدم... فکر کنم تا اطلاع ثانوی بیهوش باشم. خوشبختانه همیشه پشت سرش آمبولانس حرکت میکند وگرنه تلفات خیلی بود.
5- فعلا نظرخواهی رو میبندم. آدم بیهوش خوشتیپ دیده که کامنت نمیتونه بخونه.
6- اخطار اول سرباز گمنام امام زمان به زیتون
این چندمین نامهی اطلاعاتیهاست که به من میرسه؟ مطمئنا اولی نیست. شاید بیشتر از هزار تا بوده.
سرباز گمنام امام زمان دُم ِ مرغ شدیدا از ایمیل تو یکی هم پیداست:)
آخی...عجب اطلاعاتی سادهای. ...
7- چیکار باید بکنم؟ عکس عروسی من و سیبا رفته رو اینترنت:( دیدی لو رفتم!.
اما دوست سیبا چی داره بهش میگه؟
8- سوءتفاهمی که الحمدا... رفع شد.
خوابگرد دیدگاهش را در مورد مبحث وبلاگنویسی و مبتذلنویسی بیشتر میشکافد.
9- مصاحبهی اسد با مهدی جامی باغبان جنتلمن سیبستان
سن: "۳۰ پيش ۱۵ سال داشتم." به جان خودم عین این جمله در مصاحبه هست.
بیلی: حالا یه اشتباه تایپی دیدی !
سال پیامبر اعظم یا سال سگ؟!
1- بزرگی گفته:
"نخواستن را برایمان خواستهاند!"
اما دشمن باید بداند، ما تا آخرین نفس برای خود چیزهای خوب خوب میخواهیم.
2- به نظر من تلویزیون جمهوری اسلامی بزرگترین توهین رو به حضرت محمد میکنه.
این جمله که صبح تا شب گوشهی بالای راست تلویزیون نوشته شده " سال پیامبر اعظم" کلی باعث سوءتفاهم ملت شده.( از بدبختی تو هر سالن پذیرایی "تلویزیون" مثل مهمترین فرد مجلس بالای سالن جلوسیده)
اولا که محمد تا بهحال" پیامبر اکرم" بود حالا به چه دلیل کردنش "پیامبر اعظم"!
(مگه بیچاره اکرم چه گناهی کرده که پیامبرو دادن به اعظم؟)
دوما این جمله باعث ردو بدل شدن دیالوگهایی شنیع در دید و بازدیدهای نوروزی شده جوری که خون آدم بهجوش میاد.
الف-بچه: اِ بابا بابا، مگه امسال سال سگ نیست؟ چرا اونجا نوشته سال پیامبر اعظم؟
بابا: پسرم امسال هم سال سگه و هم سال پیامبر!
همه میخندن!
ب- مهمون آقای سلطنتطلب 60 سالهای با کراوات و کتشلوار تا به خونهی میزبان وارد میشه با دیدن تلویزیون پوزخندی میزنه!
بالاخره ما نفهمیدیم امسال سال سگه یا سال مملی؟( این چهطرز حرف زدنه؟ آهای تلویزیون خودت باعثشی ها!)
خانمش: جفتش یکیه! هردوش پاچه میگرفتن.( خاک به گورم!)
همهی لامذهبها میخندن!
ج- خانمی حدودا 40 ساله در حالیکه پاشو رو پاش انداخته: باور کنید مخصوصا این کارو کردن تا یه ذره آبروی مذهب رو هم ببرن. آخه تا ما شنیدیم هر دورهی 12 ساله رو به اسم یه حیوون نامگذاری کردن و اینا لابد میخوان با 14 معصوم با این حیوونا رقابت کنن.
مرد: نمیشه خانـــــم! نمیتونن! این سالها با یه حکمتی نامگذاری شده. روی خلق و خوی هر حیوون. حالا 14 معصوم چه خلق و خویی دارن؟ مثلا سال امام حسن باید با آمریکا سازش کنیم و سال حضرت علی باید برای همه شمشیر دودم بکشیم؟ نخیر! نمیشه!
دال- لابد خودتون هم کلی از این بحثا شنیدید....
3- عباس معروفی روز هشتم آوریل در بروکسل برنامهی داستانخونی داره. احتمالا فصل چهارم رمان تماما مخصوص رو میخونه.
به نیما حسودیم میشه:)
4- اینم زمان و مکان استندآپ کمدی ابراهیم نبوی در کالیفرنیا:
Location: 2050 VLSB , UC Berkeley
Time: Sunday April 9th at 6pm
Tickets will be sold at the doors.
Price : 30 dollars
Studenst are given half parice tickets. Must provide student ID at the door.
با تشکر از آرش آرامش برای دادن این خبر.
5- آرش آرامش، امید معماریان و علی عصاره وبلاگ گروهی درست کردهاند به نام"برکلیفروم"
6- شرتو سال پیش پیشنهاد خوبی برای جایگزین کردن با دروغ سیزده داده:
"این رسم و رسومات مال بلاد فرنگستانِ که دروغ گفتن عمل قبیحیه و مردم در طول سال کمتر دروغ میگن و میشنون و توی یک روز میخوان عقدههاشون رو خالی کنن!!! ولی توی مملکت گل و بلبلِ ما که دروغ گفتن جزء فضایل و یکی از مراتب نردبان ترقی به حساب میاد و در طول سال رادیو، تلوزیون، روزنامهها، مسئولین و خودِ مردم چپ و راست دروغ تحویل هم میدن دیگه دروغ 13 نمک خودش رو از دست میده. به همین دلیل پیشنهاد میکنم که به جای دروغ گفتن در این روز هر کَس یکی از حقایقی رو که در طول سال مخفی کرده بوده، افشا کنه. اینجوری هیجانش خیلی بیشتره!!!"
راست میگه والله. ایرانیها انگار نافشون با دروغ بریده شده.
بیایید اقلا برای یک روز هم که شده راست بگیم:)
7- نگاه کلیشهای زنان به زنان- تجربهی شخصی جالبی از علیاصغر سیدآبادی در مورد همسرش گیسو فغفوری (هر دو روزنامهنگار)
"
8- حدود بیست سیدی فیلم با کیفیت خیلی خوب خریدیم و هر شب یکی رو نگاه میکنیم. سه تا هم به شمال برده بودیم. رعایت نکردن قانون کپی رایت همچین هم برای ما بد نشده:) با دادن هزار تومن ناقابل( کمتر از پول بلیت سینما) میتونی یه فیلم بخری با هر که بخواهی بشینی هر چند بار دلت میخواد ببینی.
هر فیلمی سفارش بدی همون روز حاضره و...
جون میدن برای روزای عزاداری و تعطیل.
9- البته هیچکی تو فیلم انتخاب کردن به پای لیلای ساحل افتاده نمیرسه:)
دیشب اکانت اینترنت نداشتم و نشستم یه عالمه از پستهای لیلا و نارنج رو به صورت آفلاین دوباره خوندم. کیفش بیشتر از آنلاین خوندنه.
10- فیلم "یک تکه نان" از زبان علیرضا یعقوبی...
11- راجع به سینمای "معناگرا" که اخیرا مد شده و تبلیغ زیادی براش میشه و بهانهای شده برای حذف سینمای دگراندیش خیلی حرفها دارم. قبول دارم که کارگردانهای زیادی با وجود استفاده از موضوعهای مذهبی، ماوراءالطبیعه، نماز و معجزه و... فیلمهای خوبی میسازن و با زرنگی حرفشونو هم اون وسط مسطها میگن اما...
12- "رتبهبندی لینکی وبلاگها" کاری از ژرف عزیز.
با اینکه میدونم این لیست وبلاگ خیلیها رو تحت پوشش قرار نداده. اما خوشحالم که وبلاگ من در لینکهای غیر تکراری مقام آورده. اولیش برام مهم نیست. مهم اینه که به این کارم توجه شده.
همیشه از اینکه به نوشتههایی که همه بهش لینک دادن و به اصطلاح مُد میشه خودداری میکنم. مگه منافع جمعی در بر داشته باشه یا دوستی اصرار کنه.
زیاد از کار تقلیدی خوشم نمیاد. و دوست دارم وبلاگهایی که تازه شروع کردن و زیاد بین دیگران شناخته شده نیستن و یا متفاوتتر از بقیه مینویسن معرفی کنم. خودم هم همینطور شناخته شدم و قدر اونایی که اولین بار معرفیم کردن میدونم.
(مرسی خودم)
--------
پ.ن.
13-
سال نو ایرانی با ترس آغازمیشود . نوشته ای از امید حبیبینیا .
آهای ایهالمسلمون. یکی از عکساش مال منه:)
اگه گفتید کدومش؟:)
14-
خوابگرد عزیز نوشتههایش را در سال جدید با معرفی دو داستان کوتاه آغاز کرده
15- هفتان یادتون نره
سیزدهبهدر سال دگر... اگه گفتید کجا؟
1- سیزدهبهدر ِ سال دگر
ایشالله همهمون در ایران آزاد!
.
.
.
اینم از دروغ سینزه ما...
2- دروغهای سیزده امسال در وبلاگستان به دل من نچسبید. ولی با خوندن کامنتهاشون یک نکتهی بسیار مثبت کشف کردم.
اینکه موقع خوندن مطالب(هر مطلبی) اینقدر ببو(پپه، ساده، هالو، گاگول) نباشیم و هرچیزی رو فوری باور نکنیم و آخ و واخ سر ندیم. کمی فکر و سپس پرسیدن آن "چرا"ی معروف. کنار زدن سطح و رسیدن به عمق...
دروغهای 13 شرق هم همینطور بود برام. بخصوص که بالاش تابلو(تیتر) زده بود دروغ 13... این دیگه نوبر بود:))
3- باز این تلویزیون خودشو سبک کرد و از روز 12 توی خبر آب و هوا گفت که فردا به احتمال زیاد بارون و رعد و برق داریم و بعدش هم شروع کرد به تبلیغات که فردا فلان فیلم سینمایی و فلان سریال پخش میشه. و تذکرهای پلیسی که فردا خونهتون دزد میاد حتما و خونه رو خالی نگذارید و...
که مثلا مردم نرن بیرون. میدونن حناشون رنگی نداره، ولی خوب چیکار کنن که ترک عادت موجب مرضه....
4- دو نما از 13 بهدر امروز در جاده چالوس. اینجاها بالاهای سد کرجه. حدودای "پل خواب" پایینهای جاده چالوس که از صبح زود حتی یک جای پارک ماشین نبود. اینجا هم بعد از ظهر کمی خلوت شد و ما تونستیم یه جای نشستن پیدا کنیم.
اینا بهترین جا رو برای در کردن 13 پیدا کرده بودن. ولگرد جان اگر چادرشونو پیدا کردید این عکس تقدیم به شما:)!
راهنمایی: چادرشون آبیه.
5-این عکسوهم به داریوش آقا تقدیم میکنم که میدونم امامو خیلی دوست داره:)
یه دختر بچهی حدود 7 ساله با گل و سبزهی عیدشون درستش کرد و باعث شد کلی ملت بخندن.
6- شیوا: تهرانگردی برای تمام فصول...
وبلاگش برای من فیلتره. لینکاشو اگه خودش اینجا بده ممنون میشم.
7- ممنون از نانا که نظرش رو در مورد عشق و سکس و دیگر مخلفاتش برام نوشته.
"عشق را جدي نميگیرم. عشق را همان مردرندي طبقه متوسط ميدانم و بس. براي کلمه دوست و دوستي بسيار بيشتر احترام قائلم تا عشق و عاشقی که گولزنندهست." و برای اثبات حرفاش هم کلی مثال آورده... او عشق را برای طبقات مختلف تعریف کرده. عشق پولدارانه، عشق فقیرانه، عشق در طبقهمتوسط.
8- : سینا دیلی از مالزی مینویسد.
9- ابراهیم خدایی در لُر بلاگ از زلزلهی لرستان میگوید. از سرما و کمبود امکانات بخصوص چادر... ابراهیم عزیز عکس هم به مطالبش اضافه کرده.
10- شیدا محمدی: فراخوان داستان، شعر، ترجمه. بشتابید که تا 31 فروردین بیشتر مهلت ندارید...
11- بلوچ: استندآپ کمدی در ونکوور کانادا- قابل توجه دوستداران هادی خرسندی
12- کسی گزارشی از استندآپ کمدی در آمریکا تو وبلاگش نداره؟ از طنزهای ابراهیم نبوی...
13-فریناز آرینفر فمینیسم را به زبان ساده نوشته. شاید فرق فمینیست واقعی از فمینیستنماهای نان به نرخ روز خور وعاشقان شهرت اینروزها تشخیص بدید.
جدا که اینروزا تو ایران آدم از بعضی حرفهای همجنساش خجالت میکشه. فمینیسم مخفی زیر عبای حاجآقا کروبی و زیر چادر حاجخانم کروبی دیگه آخرین مدلشه:)
چی شد که بعضیها معین رو(تا بازنده شد) ول کردند و به کروبی(به زعم اونا برگ برندهی آینده) چسبیدن؟ کروبی واقعا میتونه حافظ منافع ما باشه؟
کروبی از نظر طبقاتی به چه طبقهای تعلق داره؟
1- خوشحالم که بالاخره یکبار عقل مسئولین کار کرد و وقتی 11 شب در بروجرد و درود زلزلهی کوچکی اومد مردم رو مجبور کردن شب بیرون بخوابن و وقتی بعد از چند پیشلرزه بالاخره در ساعت 5 صبح زلزلهی اصلی اومد با وجود اینکه بعضی روستاها 100٪ خراب شدن ولی کسی کشته نشده.
البته متاسفانه تابهحال 66 کشته و بیش از هزار زخمی در شهرهای بروجرد و درود داشتهایم . اگه خونهها محکمتر بودن و یا همه چادری در اختیارشون بود شاید اینا الان زنده بودن.
خونههای بم با وجود اینهمه کمکبینالمللی هنوز بعد از دوسال و نیم ساخته نشده. خدا به داد هموطنان لُرمون برسه!
2- به مهمون رو بدی، وقتی نیستی، میره دیش ماهواره رو میچرخونه به سمت ترکیه و دیگه نمیتونی کانالهای ایرانی رو نگاه کنی!
شنیدم در کانال آپادانا ابراهیم نبوی برنامه داره و دوست داشتم این برنامه رو ببینم. که دیگه نمیتونم.
جالبه که هر جا رفتیم عیددیدنی و گله کردیم از کار این مهمون فضولمون، دیدیم اونا هم همینکارو کردن! میگفتن اعصابمون خورد شد از شعار این کانالهای سیاسی. هی بهمون القا میکنن آمریکا بهزودی حمله میکنه و اینا بهزودی میرن ولی هیچخبری نمیشه! کانالهای ترکیه دیمبلو دومبل داره و آدم غصههاش یادش میره.(من که اصلا دوست ندارم)
خیلیها هم دوباره فیلشون یاد هندوستان کرده. هر جا میری یا درخواست اقامت آمریکا دادن یا مهاجرت به کانادا و... خیلیها عازم سفر به دبی و آنکارا برای مصاحبه با سفارت آمریکا هستن. این سری آدمها معتقدن که این کشور حالا حالاها درستبشو نیست(اینو موافقم) و اقلا برن بچههاشونو نجات بدن.
ما هم که هی تنهاتر میشیم!
3-پول، این عنصر نامطلوب! چرک کف دست!
یکی از دوستای سیبا که در شهری به فاصلهی سهچهار ساعت از تهران زندگی میکنه، تاحالا چندبار با همسر و بچهی سهچهار سالهش اومدن خونهمون(بیشتر سرزده). و من هر بار تا اونجایی که تونستم ازشون پذیرایی کردم. شب نگهشون داشتم و نگذاشتم بهشون بد بگذره. خانمش زن خوشرو و راحتیه و هر وقت میاد یکراست میره رو کاناپه دراز میکشه...
تا اینکه با اصرار اونا تصمیم گرفتیم یکبار هم ما بریم پیششون. کمی دیر راه افتادیم. ساعت 2 بعداز ظهر رسیدیم. من که روم نمیشد این ساعت برم خونهشون گفتم زنگ بزنیم بگیم ناهار خوردیم. در شهر قدمی میزنیم تا اونا استراحتشونو بکنن و ساعت چهار و پنج میریم خونهشون. با اینکه از قبل میدونستن میریم فوری قبول کردن.
زن اخلاقش در خونهی خودش خیلی فرق داشت.
نسبت به همهچیز خونشون حساسیت داشت. مرتب به بچهش میگفت مبلها جهیزیهشه، یواشتر بشینه( بچه بیستکیلو هم نداشت و موقع نشستن میپرید رو مبل). اگر مرد سر یخچال می رفت چیزی برداره، داد میزد: یخچال که مال بابات نیست. جهیزیهی منه بایدم محکم درشو ببندی!
راستش اول فکر کردم عصبانیه. بعد فکر کردم نکنه داره به من تیکه میزنه که جهیزیه به اون صورت ندارم و هر چی دست دوم تو خونه بوده همونا رو با سیبا استفاده میکنیم.
بعد دیدم نه. انگار شوهر و دخترش به حرفاش عادت دارن.
یکی دوساعت نگذشته بود که به اصرار زن رفتیم میدونی که میگفت قشنگه و ما ندیده بودیم . بعد گفتم بریم بستنی بخوریم. موقع حسابکردن بینشون دعوا شد. من اومدم حساب کنم نگذاشتن. سیبا هم همینطور. میگفتن اینهمه شما مارو به سینما و شام دعوت کردین، اینجا مهمون مائید. اما زن با خندهبه شوهر میگفت شما بده. مرد باید حساب کنه. مرد میگفت تو که سرکار میری ما یه بار خرج کردنتو ببینیم. و من و سیبا متعجب. چون رفتار ما دقیقا عکس ایناست. هر کدوم زودتر میخواهیم حساب کنیم.
برای دخترشون این رفتار کاملا عادی بود.
شب که دور هم نشسته بودیم. بیشتر صحبت زن دائم سر این بود که بابام بهترین جهیزیهی این شهرو برام گرفته از بهترین مارکهای خارجی و هر چی سیبا میخواست بحث رو عوض کنه و مثلا بکشونه به فیلمی که تلویزیون نشون میداد باز میرفت سر این که این تلویزیون در نوع خودش گرونترینه و...
تمام مدت هم صدای فیسفیس زودپز میومد که نوید شام رو میداد.
بچهرو سپردیم به آقایون و رفتیم آشپزخونه. اونجا که دیگه جای مانوور برای پز دادن مارکهای وسائل چهیزیهی هفتهشتسال پیشش بیشتر شد. از زودپز فیسفیسکن بگیر تا همزن و سرخکن و چایساز و قهوهساز و پلوپز و بشقابها و چنگالها و...
چیزایی که من حتی بهشون فکر نمیکردم که باید حتما ست باشن و از یک مارک:) مال من هر کدوم مال یک کارخونه و هر کدوم متعلق به یک عصر بود. یکیش مال زمان هوخشتره و دیگری مال قاجار و اونیکی ایرانی و اون یکی خارچی تقلبی:)) اصلا احساس بدبختی هم نمیکنم که کتریام پلانه و قابلمهام تفال ایرانی و یخچالم جنرالالکتریکه( تازه اونم دستدوم خریدم) و مثلا ماکروفر که سیبا خریده الجی و مبل و فرشام همه دستدومن و مامانم بهم داده. و بعضی میزای عسلی کارتونهای کتابه که روش رومیزی کشیدم. سیبا هم بزنه بشقابی لیوانی چیزی بشکنه اصلا ناراحت نمیشم. چون اصولا همهی سرویسام ناقصن. تازه خوشحالتر هم میشم و تشویقش میکنم که یکی دیگه ازشون کم کرد:)
بالاخره زمان دیدن اصل مطلب رسید. تمون این مدت توی زودپز حدود یک کیلو سیبزمینی داشته آبپز میشده! و حالا باید با هم کوکو درست میکردیم اونم با فقط یک دونه تخممرغ. من تو این مقدار سیبزمینی ششهفتتا تخممرغ میزنم. گفتم خوب لابد رسمشونه. ولی درآوردن این حجم کوکو با یه تخممرغ کوچیک کمی سخت بود که بالاخره انجام شد.
موقع خوردن شام هم کلی مراسم داشتیم. چیدن ست همرنگ ظروف آرکوپالی که مامانش اینا برای جهیزیهش از کیش خریده بودن کلی وقت برد. از دهنم در رفت که بابا برای کوکو 5 تا پیشدستی بیاری کافیه. آنچنان نگاهی بهم انداخت که بند دلم پاره شد.
موقع خواب دخترش هم تخت سیسمونی، لحاف و بالشش، لباسای مارکدار. کالسکه و نینیلایلایش داستانها داشت. شوهرش اومد میلهی تخت بچه رو بده بالا، از بخت بد گیر کرد. همچین هواری سرش کشید که خواب از سر بچه پرید.
تا آخر شب هم زن از پولداری پدرش گفت و برادرش که لطف کردن و شوهرش رو در کارخونهشون استخدام کردن و خودش هم اونجا مشغوله. حقوق خودشو که میگیره و یکقرون خرج نمیکنه. نصف حقوق شوهره رو هم از کارگزینی مستقیم میگیره برای خودش و به این کارشم افتخار می کرد.
زن چند تا آپارتمان داره که اجارهشون داده. و شوهر خونهای گرون اجاره کرده.
زن حسابپساندازی داره بیشتر از صد میلیون که شوهره نمیدونه( به منم پیشنهاد میکرد یواشکی جمعکنم و اینقدر ببو نباشم)
با دیدن اونا، تازه متوجه شدم چقدر من و سیبا در مسائل مالی با هم یهرنگیم!
هر کدوم حقوق میگیریم میگذاریم توی یه کشوی مشترک. هر چی احتیاج داریم بر میداریم. وقتی هم تموم میشه جیبامونو میتکونیم. هیچوقت فکر نمیکنیم خونه مال کیه، پولا مال کیه، اسبابها مال کیه. به خاطر مسائلی مجبور شدیم تموم سکههای سرعقد رو بفروشیم و خرج کنیم. حساب نکردیم کدوما رو فامیل کدوممون داده.
اما با این وجود تاحالا دستمونو جلوی کسی دراز نکردیم. مسافرتامونو میریم. وسائلی که میشکنه پول جمع میکنیم با هم میخریم. خلاصه دارایی و نداریهامونو با هم تقسیم میکنیم.
گاهی فامیلهای دور سیبا میان وسائلمون رو میبینن چند تا تیکه بارمون میکنن. سیبا خیلی خونسرد براشون توضیح میده که ما اینطوری بیشتر دوست داریم.
و منم اگه کسی بیاد از من دفاع کنه که این چه زندگیه که سیبا برات درست کرده. شوهر تو باید قصر داشته باشه و... با خونسردی میگم من و سیبا برای پول با هم ازدواج نکردیم.
4- حالا که اینا رو گفتم( یعنی اونا رو گفتم) اینم بگم. که ما نه مهریه قبول داشتیم و نه جهیزیه.
عقد رسمی رو فقط به خاطر رسومات مجبور شدیم انجام بدیم. هر دو بههم گفتیم با هم کار میکنیم و با هم میخوریم و آزادیم هر وقت خسته شدیم جدا شیم( که امیدوارم این روز هرگز پیش نیاد)
بر خلاف توصیههای بعضی دوستان شرایط ضمن عقد هم راستش اصلا روم نشد بذارم. چه کتبی و چه شفاهی.
فکر میکنم اگه سیبا که به نظرم انسان خوبیه تو زرد از آب دربیاد تموم معادلههای انسانی که از اول توی ذهنم بوده بههم میخوره.
5- اصلا اینا چی بود من نوشتم؟:))


