شما بگویید چکنیم؟
مسئلهای که چند وقتیه فکرمو مشغول کرده اینه که همسر آدم – یا واضحتر بگم شوهر آدم- چقدر میتونه در لباس پوشیدن و وضع ظاهری آدم دخالت کنه؟
تقریبا بدون استثنا با هرکس از دورو بریهام در این مورد صحبت میکنم از این مسئله دلخوری داره. شدت و ضعف داره. شوهر یکی فقط چیزی میگه و میگذره و یکی شدیدا دعوا میکنه.
حتی در مواردی که زن و شوهر هردو از نظر فرهنگی نزدیکن یا حتی فامیلن و شوهر زنشو از بچگی دیده که چطور لباس میپوشیده ولی بعد از مدتی شروع میکنه به ابراز نارضایتی.
نمیدونم این مسئله بعد از انقلاب بدتر شده یا بهتر!!
روشنفکر و غیرروشنفکر هم نداره. حتی گاهی در روشنفکرش دیدم شدیدتر عمل میکنه.
اسمش هم برام مهم نیست که غیرته یا حسادته یا دخالته و یا…
دلم میخواد بدونم چهطوری میشه این مسئله رو حل کرد.
یه بار قدیما تو وبلاگم نوشتم که مرد ایرانی همیشه فکر میکنه دختر یا زن خانواده احتیاج به مأمور تذکرات داره. در واقع پدر و برادر و پسر و نوه و دایی و عمو گاهی خودشون از پاسدار بدتر میشن. ولی تو بحثهای روشنفکرانه و محفلهای خانوادگی پاشونو میندازن رو پاشون و میفرمایند:
- خیلی زشته که مأمورا به زن مردم میگن روسریتو بکش جلو یا شلوار بلندتر بپوش آخه بگو به تو چه؟
در صورتیکه خبر ندارن خودشون صدبرابر بیشتر از اونا زن و یا خواهرشونو عذاب میدن.
میخوام از وضع خودم مثال بیارم.
من به عرف اجتماع احترام میگذارم. با اینکه گاهی تابوشکن میشم و مثلا موقع رانندگی روسریم بیفته اهمیت نمیدم و گاهی موقع دوچرخهسواری و قدم زدن دوست دارم موها و گوشام باد بخوره و… ولی به عرف اجتماع هم اهمیت میدم.
میدونم خانمهای دیگه هم اینطوریان. یعنی خودشون میدونن کجا چه لباسی رو بپوشن که اذیت نشن..
یادمه یه بار یه بلوز با یقهخیلی باز و خوشگل خریدم. با ذوق جلو سیبا پوشیدم و گفتم خوشگله؟
یه فکری کرد و با خنده گفت: اگه فقط جلوی من بپوشی. آره!
خیلی تو ذوقم خورد. یعنی من نمیدونم اینو کجاها بپوشم. مثلا میپوشم میرم تو خیابون؟ یعنی من فرقی برای مهمونایی که میان خونمون قائل نیستم؟ جلویآدم مذهبی همونی رو میپوشم که جلوی دوستام میپوشم؟
دارم میرم رو بالکن رختها رو پهن کنم. یهجوری نگاه میکنه میگه:
- اینطوری داری میری رو بالکن؟
- چهطوری مگه باید برم؟
- هیچی… هیچی… ببخشید.
در صورتیکه تو محل ما همه همینطوری میان.
چندروز پیش دریا رفته بودیم. من دیدم جَو مناسبه و هنوز طرح سالمسازی دریا اجرا نمیشه( از اول تیر چادرهایی تو دریا میزنن و محل شنای خواهران جدا میشه.) با بلوز آستین کوتاه و شلوار دوچرخهسواری تو دریا یه عالمه شنا کردم. بعد دیدم ساحل خیلی خلوته، آستینها رو بالاتر زدم شلور رو هم بالاتر و حمام آفتاب گرفتم تا برنزه شم. اگر کسی هم رد میشد از دور نگاه میکردم چه تیپیان.
اگرزن بیحجاب باهاشون بود از جام تکون نمیخوردم. اگه حزباللهی بودن یا زن همراهش چادریه، یه مانتو می نداختم روم. به همین سادگی. هیچمسئلهای هم بهوجود نیومد. اما میدیدم سیبا ناراحته.
باهاش صحبت کردم. دلیلشو پرسیدم. میگه خوشم نمیاد. میپرسم چرا. میگه خوشمنمیاد دیگه! گفتم ولی من خیلی خوشم میاد. واقعا دارم لذت میبرم.(البته مایو تنم بود بیشتر خوشم میومد)
زنی60 ساله رو نشون میده که با مانتوی بلند و شلوار و مقنعه با شوهرش تو آبه.
میگم اگر تو دریا مثل مادربزرگت(یکیشون خیلی مذهبیه) لباس بپوشم خوشت میاد. میگه آره.
یا بار تا اومد خونه و دید شلوار کوتاه پامه و یادم رفته پرده رو بکشم، قبل از هر کاری رفت پرده رو کشید بعد باهام حرف زد. اینکارش هم خیلی بهم برخورد.
حالا خوبه که مثل بعضی از شوهرای دوستام تو ریز ریز مسائلم دخالت نمیکنه. که اینجوری آرایش نکن اینجوری موهاتو نزن. کفش اینجوری نپوش. دوچرخه سوار نشو. با این آقا حرف نزن. سرکار نرو. درس نخون و یه عالمه چیزای دیگه که مردای ایرانی میگن و این نمیگه.
نمیدونم. مگه مردا همسرشونو قبل از ازدوج نمیبینن؟ من که فرقی با گذشته نکردم. تازه خیلی بیشتر رعایت میکنم.
یهبار گفت مگه چیه تو هم تو لباسپوشیدنم دخالت میکنی. گفتم چه دخالتی؟ گفت همینکه برام لباس کادو میخری، تیشرت و پیرهن و کمربند و یا شلوار کوتاه تو خونگی، اینم یه نوع دخالته که منم بدم نمیاد. گفتم اما من ترو مجبور به بد پوشیدن و پوشیدگی بیشازحد نمیکنم. اتفاقا همیشه دوستدارم شیکتر بپوشی تا سادهتر ولی تو برعکس همیشه دخالتت بر اساس به اصطلاح نجیبانه پوشیدنه.
از جایی رد میشدم که نوشته بود خانم دکتر آ… دکترای روانشناسی ، مشاور خانواده. هوس کردم برم و نظرشو در این مورد بدونم. وقت گرفتم و وقتی رفتم تو مطب تقریبا فهمیدم جوابش چیخواهد بود. خود خانم دکتر تپل مپلی تو اون گرما مقنعه و مانتوی گشاد پوشیده بود و چادرش هنوز دور کمرش بود. با اینحال گفتم بالاخره با تجربهست.
جوابش اینبود. بله که مرد باید در لباس پوشیدن زنش دخالت کنه!
و کلی برام آیه و حدیث در مورد تمکین و ناشزگی و لزوم اطاعت زن از شوهر آورد. حرفایی زد که تازه فهمیدم سیبا خیلی هم بیغیرته!!
کلی باهاش راجع به فرق علم روانشناسی و علوم قرآنی بحث کردم فکر کنم من باید ازش ویزیت میگرفتم. ولی خوب… فیسبیلالباروتی… ببخشید فیسبیلالله بود.
خواستم پیش مشاوری برم که قبلا راجع بهش تحقیق کرده باشم. ولی گفتم چه فایده. هر کی طبق فرهنگ و سلایق خودش راهنماییم میکنه.
ما چطوری میخواهیم فمینیسم رو تبلیغ کنیم؟ فقط در حد شعار؟
وقتی تقریبا همهمون در خونهمون هم نتونستیم مشکلاتمون رو کامل حل کنیم.
دوست دارم بدونم، شما هم مشکل اینجوری دارید؟ چهطوری برخورد میکنید؟
(یه توضیح یادم رفت بدم که خانواده و فامیلسیبا به غیر از یکی از مادربزرگاش همه بیحجابن. ی از نظر فرهنگ خانواده خیلی شبیه همیم. )
شما بگویید چکنیم؟
تصادف
1- ای بلندی، ای کاج
راه ما طولانیست
پای ما آبلهگون
پای ما غرقهبه خون
راه ما تا سر خلوتگه تو طولانیست
ای بلندی، ای کاج
نردبانی از عشق بر ما بفرست!...
(ف.ا. نیسان)
از کتاب "زیباترین شعر نو". تهیه و تنظیم: احمد شاملو
2- چند روز پیش نشستم فیلم تصادف(crash) ساختهی پل هگیس Paul Haggis رو دیدم. با اینکه کلی سانسور شده بود ولی باز خیلی ازش خوشم اومد.
این فیلم زندگی دو روز چند خانواده با نژادهای مختلفه که در لسآنجلس زندگی میکنن. مغازهداری عصبی ( که طاهرا ایرانیست ولی در فیلم سانسور شدهی من به نظر عرب میان). یه قفلساز مکزیکی، پلیسی سفیدپوست و شدیدا نژاد پرست و بدچنس. پلیسی جوان و تازهکار و ظاهرا خوشجنس. کارگردانی سیاهپوست و همسر ظاهرا زردپوستش. یک زن و شوهر چینی و...
ظاهرا تهیهکنندهی این فیلم یک نفر ایرانیه به اسم "باب یاری" و دوست داشته فیلمی بسازه که تقابل فرهنگها و نژادها رو- که یکی از معضلات بزرگ آمریکاست- نشون بده، که با دیدن فیلمنامهی زیبای پل هگیس تصمیمشو عملی میکنه.
جالب اینجاست که وقتی یکی از قهرمانهای داستان رو در فیلم تحسین میکنی، یهو میبینی کاری ازش سر میزنه که آدم بده هم انجامش نمیده. مثل پلیس سفیدپوست و جوان که میزنه اشتباهی پسر سیاهپوستی رو میکشه.
و گاهی میبینی بدمن داستان که از اول فیلم در تو ایجاد نفرت کرده- پلیس نژاد پرست رو میگم که الکی به سیاهها گیر میده و زن ِ کارگردان سیاهپوست رو چقدر اذیت و تحقیر کرد- هم شرایط زندگی خصوصیش( نگهداری از پدرش که تموم شب جیش داره و باید رو توالت بشینه) چقدر سخت و طاقتفرساست و در آخرای داستان میبینی به خاطر همین زن جونشو در خطر میندازه و به ماشین تصادفکردهی زن که به شدت بنزین داره نشت میکنه و هر آن خطر انفجار هست نزدیک میشه و جون زن رو نجات میده.
یاد یکی از جملات قصار خودم افتادم که چند هفته پیش تو وبلاگم نوشته بودم که فقط چند نفر از جمله شبح درکش کردن.:)
همانا که بدترین ِ شما بهترین شماهایند
و بهترین ِ شما بدترین ِ شما ( جملهی دقیقشو باید برم آنلاین از تو وبلاگم پیدا کنم)
جدا که گاهی آدمایی رو که خیلی روشون حساب میکنی میبینی همچین مالی نیستن! و موقع گرفتاری هیچکاری برات نمیکنن هیچی. گاهی از پشت هم بهت خنجر میزنن.
برعکس گاهی –شاید الکی و شاید به خاطر کارای ظاهرا بدش- از یکی بدت میاد. ولی میبینی موقع ناخوشیت بدون اینکه ازش کمک خواسته باشی میاد جلو و هر کار از دستش برمیاد میکنه. و اون آدم خوبه خودشو همچین مواقعی قایم میکنه. برای من که خیلی پیش اومده. برای همین سعی میکنم کمتر در مورد آدما قضاوت کنم و یا به سیاه و سفید تقسیمشون کنم.
پیشنهاد میکنم فیلم کرش یا تصادف رو همه ببینید. حتی اگر شده همون دوبله بهفارسی و سانسور شدهشو که تو مغازهها میدنش هزار تومن که پول یه بلیت سینما هم نیست. (نمی دونم کپیرایت داره یا نه. اگر نداره چطوری کمپانی قرن 21 با دوبلورهای معروف دوبلهش کرده؟)
پ.ن.
میتونید از اینجا اطلاعات بیشتری راجع به فیلم تصادف پیدا کنید.
وبلاگهایی که در این مورد نوشتن:
وبلاگ موج نوی امیر خان عزتی
وبلاگ یک پزشک
نبود؟
برو...
3- برام جالبه که بعضی از کسایی که میرن خارج، با اینکه هی دل میسوزونن که وای... ما هنوز شرایط سخت ایران یادمونه و شبا هنوز کابوس میبینیم، در عمل شرایط سخت مارو ندیده میگیرن و توقعاتی دارن که آدم شاخ در میاره.
چند روز پیش با اینکه 4 تا 6 جایی کار داشتم و 6 تا 8 هم یه جا، نشستم در دفاع از خودم کامنتی رو نوشتم که از کار جلسهی اولی که برام خیلی مهم بود باز موندم و تموم جلسهی ساعت 6 تا 8 بهش فکر میکردم.
فکر میکردم که چقدر من احمقم( البته اینو مدتهاست بهش رسیدم اما تا بهحال بهروی خودم نمیاوردم) تقریبا ماهی پنجاه شصت هزار تومن پول اینترنتم(با پول تلفنش) میشه. یعنی بابت نوشتههام یه قرون هم که نمیگیرم هیچی، حقوق کامل یهکار پارتتایمم رو دارم به پاش میدم.
کسایی که رفتن خارج یادشون رفته چه عذابی میکشیدن برای وصل شدن با اینترنت گازوئیلی ایران؟( متاسفانه یا خوشبختانه هنوز اِی دی اس ال به محلهی ما نبومده)
باورتون میشه حدود یک ماهه که هر دفعه باید دوسهساعت وصل شم که فقط ایمیلام بیان که تازه هنوز نتونستم همهشون رو بگیرم؟ روزی 300-400 تا ایمیل هم به پشت خط اضافه میشن و واقعا توش موندم.(نترسید. بیشترش اسپمه)
از من توقع دارن یکی یکی کامنتها رو ویرایش کنم! کاری که خودشون با اینترنت پرسرعت مجانی، تو خونه... تو دانشگاه... تو فروشگاه... تو کافه وقتی میرن قهوه نوشجان کنن... تو کتابخونه و لابد فردا هم تو تاکسی در اختیارشونه میتونن انجام بدن.
از من میپرسن تو که نمیتونی به وبلاگای فیلتر شده بری چهطوری در وبلاگ فیلترشدهی خودت مینویسی!؟!؟!؟!؟
همینمون مونده بود که خارجرفتههای محترم ازمون بازخواست کنن که کردن!! :- )
عیب نداره. به قول معروف پیغمبرا تکبر ندارن:) بازم توضیح میدم.
تا چند وقت پیش دوستانی زحمت میکشیدن و اینکار سترگو برام انجام میدادن که یکیش امید بود( که خیلی ناراحت شدم وقتی شنیدم بابت اینکارش از طرف بعضی بچههای وبلاگستان تهدید و اذیت شده) و یکی دیگه شیوا (که بعضیا ازش دیو ساختن). بدون منت اینکارو برام میکردن! که همینجا بازم ازشون تشکر میکنم.
تازگیها هم دوستی که اسمشو نمیگم( مبادا از طرف گروههای استشهادی وبلاگستان تهدید بشه) برام راهی پیدا کرده که از طریق اون خودم بتونم نوشتهمو پابلیش کنم و به کامنتهام دسترسی داشته باشم. ( آهای دوست عزیز خارجنشین بدبین، تا بهحال دو نفر از اهالی وبلاگستان به طور تصادفی راهشو فهمیدن. ازشون خواهش کردم به کسی نگن. با آفلاین اسمشونو بهت میگم بری ازشون بپرسی)
حالا از این راه جدید فکر میکنید چقدر طول میکشه تا یه مطلبی رو بذارم تو وبلاگم؟ چندبار ارور میده؟
گاهی تا سهبرابر وقتی که برای نوشتن میذارم، ارسالکردنش طول میکشه. میفرستیش. بعد از نیم ساعت میبینی ارور داده. دوباره میفرستیش بازم همینطور. سهباره... چهارباره.... عصبانی میشی. صدبار به باعثان و بانیانش فحش میدی. هزار بار به خودت.
گاهی تا دوسهروز نمیرسم بیام اینترنت( والله محل کارم و فروشگاه و دانشگاه و بقال محلمون هم اینترنت ندارن که لحظه به لحظه بخوام کامنتها رو بخونم و هر جاییش به کسی برمیخوره پاک کنم)
حتی کامنتهای مطلب قبل رو بعد از ارسال مطلب جدید معمولا میخونم. اونم معمولا آفلاین.
دلم میخواد به تکتک کامنتها جواب بدم. وصل میشم و به سختی دوسهتا رو جواب میدم/ میبینم یکی ناراحت میشه که چرا به کامنت فلانی تونستی جواب بدی و مال منو نه! و عذاب وجدان میگیرم چون همه رو دوست دارم و براشون احترام قائلم.
از داریوش آقا بپرسین. هفته ای چند آنتی فیلتر برام می فرسته و هنوز امتحانشون نکردم ن همه ش فیلتره. فکر می کنید روزی چند وبلاگ می خونم (یا اصلا می تونم بخونم) که ازم بازخواست می کنید که چرا فلان وبلاگو نمی خونی.
خسته شدم واقعا و قدر اونایی که شرایطمو درک می کنن می دونم!
میخوام از گرفتاریهای روزانهم بنویسم. میترسم دوباره یکیدیگه از بلاگرها یاد عمهش بیفته که همیشه میگه کار دارم و هیچ کار خاصی هم از نظر ایشون نداره...
اما من بهخدا در طول روز اینقدر کار دارم که گهگیجه میگیرم. برای اینترنت بیشتر وقتا از خوابم میگذرم! گاهی هم از مصاحبت با سیبا گذشتم. گاهی مهمونی که در اتاقی که کامپیوتر توشه خوابیده اذیت کردم و کلی ریزهکاریهایی که میمونه آخر شب و بهشون نمیرسم. عین پختن ناهار فردا... دوخت و دوز... نوشتنیهایی که برای فردا لازم دارم و..... پول هم که از جیب میدم.
نمیدونم چرا یهعده این اجازه رو میدن از آدم حساب پس بگیرن و احساس کنن طلبکارن.
چرا من هیچوقت این احساسو به کسی نداشتم؟!!
اون روز جلسهی 4 تا 6ام رو نرفتم و تموم 6 تا 8 هم حواسم پرت بود که ای زیتون ِ خر!
هزار راه هست که از کامپیوتر پول در بیاری. عین بعضیها کاری که بلدی تبلیغ کن و یا کارتو یا خودتو در معرض فروش بذار. با اسم اصلیت قاطی این گروهمروهها شو و برو بهشون نون قرض بده دستتو یه جای نونوآبدار بند کنن. هی آه و ناله کن و از جایی تقاضای پناهندگی کن. جای این درددلهای صدمن یه غازت از ملت کمکدرسی بگیر. برای مجلهای میخوی مقاله بدی، همینو تو وبلاگت بنویس و جز برای اون سوال دیگه برای چیز دیگه نظرخواهی تو وبلاگت نذار. بعد نظرارو جمع کن و جای ریسرچت بده به استادت .
بیکاری مگه هی مبارزه میکنی برای استقلال فکریت که یه پاپاسی هم بهت نمیدن بابتش؟ تازه کلی هم فحش میخوری.
بهقول یارو(!) گفتنی "هی سادهلوحانه با دستهای باز بازی میکنی. معلومه که میبازی. عزیزم، بازی کن. اما با سیاست! با زرنگی! با نفعطلبی" به همه جا میرسی. در جریان رود شنا کن. اونوقت دیگه کسی با انگشت اتهام نشونت نمیده اهه، اینو ببین. داره خلاف آب شنا میکنه!
خیلی جالبه از ایران رفتن و از اونجا دستور صادر کردن. بهخدا منظورم هم یه فرد بخصوص نیست. یکی از اروپا نشسته هی لینکهایی میفرسته که اگر ایرانو دوست داری اینو بذار تو وبلاگت و اگه نذاری هزارتا دریوری میگه. آخه اگه ایرانو خیلی دوست داری پس چرا رفتی؟
یکی دیگه میگه اینچیزا چیه مینویسی؟ الان فقط حرف از انقلاب باید زد. بعد میبینی خودش در یکی از بهترین و زیباترین شهرهای دنیا زندگی خوب و خوشی داره و روزا خوب میپوشه و خوب میخوره و خوب میگرده شبا میاد هوم سیک میشه و به ما دستور میده چکار کنیم که رژیم ساقط شه؟ آخه بابا من مگه چیکارهم؟
لابد زندانیهم بشم برام پتیشن درست میکنی. نه؟
خلاصه که تموم این دوسهروز احساس حماقت کردم:)
یاد این ضربالمثل هم افتادم:....
ولش کن. بیادبی بود پاکش کردم...
به جای هر کاری ترجیح میدم بشینم داستانهای زیبای بانوی باغ آلبالو و دلقک عزیزم رو بخونم. تا آروم بگیرم.
تازهشم، دلقک یکتارموی دم فیل برام فرستاده که برام شانس میاره. ایناهاش----- ا
۴- تموم این مسائل رو ولش کن.
من هنوز تو بدویترین و اساسیترین مسائل زندگیم موندم.
میخوای مهمونی بگیری.
از دو روز پیش تموم وقت آزادت جاروپارو میکنی. دهدفعه میری خرید و هربار کلی بار حمل میکنی خونه. گوشت و مرغ و سبزی و کاهو میاری پ... کلی میوه. میبینی سیبزمینیپیاز و نون هم داره تموم میشه. دوباره میری بار میکنی میاری خونه. تخممرغ و ماست و شیر و....
آشپزخونه رو برق میندازی( خانومای باسلیقهمیدونن چهقدر این کار سخته). جرمزدایی کتری و برق انداختن قوری و ظرف و ظروف رو یهبار دیگه با وایتکش شستن و...
از صبح مرخصی میگیری.مبل جابهجا میکنی و فرشهای سُرخورده رو میبری سرجاش و میپزی و سیبزمینی پوست میکنی و خلال میکنی و مرغ پوست میکنی و سبزی پاک میکنی و خوردمیکنی و بعد آماده کردن ترشی و نوشابهها و ظرف ماست و چیدن بشقابها و کارد و قاشق و چنگالها و... هیمیدوی به برنج سر میزنی و میری بالکنو میشوری( میشویی قشنگتره انگار) بعد میای به خورش سر میزنی و میدوی توالت میشوری و آینهها رو برق میندازی.و هزاران کار دیگه.....
میدوی میری دوش میگیری و لباس عوض میکنی.
نیمساعت قبل از مهمونا سیبا میاد( خودت خواستی به کاراش برسه وگرنه اون زنگ زده اگه میخوای زودتر بیام) میگویی بدو برو دوش بگیر الان میان...و....
تمام این زحمتا با یک جملهی مهمونا بر باد میره همیشه....
نمیدونم تو خونهی شما مهمونا از این جملات قصار میگن یا نه؟
سیبا که دیده این همه کار کردم همیشه میاد سینیچایی که ریختم ازم میگیره تا به اصطلاح کمکی کرده باشه.
مهمونا چی میگن؟ زن و مرد و پیر و جوون و فمینیست و آنتیفمینیست هم نداره.
هر کی چایی میاد جلوش با خجالت به سیبا میگه
- اوا !!!! شما چرا؟!!!!!!
مرض و شما چرا؟ درد و شما چرا ! پس کی؟؟ اصلا به شما چه؟
چرا وقتی من چایی تعارف میکنم کسی نمیگه شما چرا؟؟
گاهی خانمی که ادعای فمینیستی داره میدوه و با چشمغرهای به من، سینی رو از دست سیبا میگیره و میره به همه تعارف میکنه که یعنی ببینید زن خونه اینقدر تنبله که شوهرش باید چایی تعارف کنه.
گاهی قبلش به سیبا میگم. قربون دستت. اینهمه کار کردم دیگه چایی تعارف کردن کاری نداره. تازه دوست دارم خودم چایی تعارف کنم. اما مگه به خرجش میره:) میگه تو یه دقیقه بشین خستگیت در بره.
عین من بیسیاسته... شایدم نه....
زرنگیش؟... ای داد...
5- منو بگو، میخواستم وبلاگ آونگ خاطرات ما رو به سیبا معرفی کنم تا سرکار با دوستش که دوتایی آهنگای قدیمی رو دوست دارن گوش کنن و کیف کنن( برای اونایی که میخوان سینجیم کنن. بله، سیبا سر کارش اینترنت داره. البته با اجازه) اما دیدم راوی جان برای من آهنگ زیبایی در وبلاگش گذاشته. ممکن بود سیبا روی لینک زیتون کلیک کنه و....
میذارم این چند پستش بگذره بعدا آدرسش رو بهش میدم.
میخوام ازین بهبعد خوب کلهپاچهی سیبا رو اینجا بار بذارم
هنوز دوست ندارم اینجا رو بخونه.
یادم رفت از راوی عزیزم تشکر کنم. ممنون بابت اینهمه مهربانیاش.
پ.ن.
عرض نکردم؟!
با هزار زحمت هم نتونستم وبلاگ اصلیم رو آپدیت کنم. اصلا ادیتورم باز نمی شه. نظرخواهیش هم پاک از کار افتاده . حالا توقع دارن که....
+ نوشته شده در شنبه سوم تير 1385ساعت 3:26 توسط زیتون
کامنتهای زیتون بلاگفا برای این پست
----------------------------
پ.ن.1
سه روز پیش این مطلبو نوشتم. این وبلاگ خراب بود و اینجا نشد بذارمش( دوروز هم کامل نتونستم اصلا آنلاین بشم). بعضی جاهای قسمت سوم نوشتههامو الان که میخونم برام یه کم غریبه. خیلی پرگویی کردم..
خواستم این قسمتو حذف کنم. اما به خاطر احترام به احساسات اونموقع خودم بدون تغییر کپیش میکنم اینجا.
پ.ن.2
برای هزارمین بار، خواهش میکنم در نظرخواهی زیتون به بلاگرهای دیگر توهین نکنید.
من واقعا نمیتونم روی تکتک کامنتها نظارت کنم. دوست هم ندارم کسی برنجه. اینیکی وبلاگم مثل اون بلاگفاییه نظرخواهیش طوری نیست که بشه بعد از بازبینی پابلیش بشه.
با اینجال حاضرم با کمال میل پسوردشو بدم دست خورشیدخانم، تا با امکانات سرعتی و دسترسی سریع به اینترنت کامنتهامو ادیت کنه.
پ.ن. 3
یه رستوران شیک دارن تو جاده چالوس میزنن به اسم خورشید خانوم. به محض کامل و خوشگل شدن ازش یه عکس مامانی میگیرم میذارم اینجا:)
پ.ن.4
سیبا به دونفر حسودیش میشه: اول مارکز خوشگله- که اصلا هم خوشگل نیست. اصلا به من چه؟ من فقط اولش کنجکاوم ببینم تو هر مسابقه گل سرش چه رنگیه:)) حالا جهنم، کمیهم خوب هم بازی میکنه-
دوم احمدینژاد:)) میگه هردو رو با علاقه نگاه میکنم
پ.ن.5
بدترین صحنههای فوتبال تف کردن بازیکنهاست... آقا همچین حال آدم به هم میخوره که نزدیکه هر چی تخمه خوردی حروم بشه.
اما این فریدون زندی به اون نازی و هیکل ظریفش عجب اختف گندهای کرد ها.....:)))
پ.ن. 6
اُنلی آرژانتین اَند برزیل:)
پ.ن.7
آقا این سرجیو راموس تل سرشو از کجا خریده که هر چیزمین میخورد از سرش نمیافتاد؟:)
پ.ن. 8
این سیبای مغرض میگه تو بیشتر از خود فوتبال فکر حواشی هستی... چاخان میگه به خدا..
پ.ن. 9
ای بچهی بیدوندن
نرو سراغ قندون...
زن مستاصل و خانم روانشناس + کافه نانا
1- اکنون کمند باطل را رها میکنم
که احساس بطلانش
خِفت
پنداری بر گردن من خود میفشارد،
که آنک آهوبره
آنک!
زیر سایبان من ایستاده است
کنار سبوی آب
و با زبان خشکش
بر دار نمور سبو
لیسه میکشد...
(شاملو)
2- میخوای بگو شبیه ماجراهای "شما بگویید چهکنم؟" ِ مجلههای زرده.
میخوای بگو ماجرای یه آدم گناهکار و فاسده و ارزش گوشدادن نداره. هر چیمیخوای بگو.
اما به نظر من داستانش خیلی تلخ و تراژیکه. خیلی وقتا به سرنوشت این آدم فکر میکنم که آخرش چی شد. چیکار کرد؟
نه آرایشی داشت و نه زیاد به خودش رسیده بود. با اینکه مردی بینمون نبود سعی میکرد با چادر کیپ روشو بگیره. پوستش سفید بود. سفیدی که به زردی میزد. خون به صورتش نداشت..مژههای سیخ کوتاه و قهوهای کمرنگ. با چشمهای قهوهای کمیگود افتاده. دماغ باریک قلمی و لب تقریبا نازک بهرنگ صورتی کمرنگ مایل به سفید.
سنش حدود چهل سال بود. ولی فکر میکنم اگر اینقدر افسرده نبود و کمی آرایش داشت خیلی کمتر به نظر میومد. بریده بریده شروع به صحبت کرد:
ـ "نمیدونم از کجا شروع کنم؟...
پنج سال پیش جوون بودم، برو رویی داشتم. شوهرم رانندهست، اصلا اونجور که باید محلم نمیذاشت. میرفت، میدیدی دوماه، چهار ماه، گاهی هم شش ماه نمیاد. وقتی هم میومد. چند روز بیشتر نمیموند. اون چند روزم یا بیرون مشغول تعمیر کامیونش بود. یا یه بالش میذاشت وسط هال و خر و پفش میرفت هوا. وقتی هم بیدار میشد با دوتا پسرامون کلنجار میرفت. دعواشون میکرد. باهاشون بازی میکرد. دریغ از یه گفتوگوی درست حسابی. غذاش دیر میشد جیغ و داد میکرد.
ببخشید ها... شبا هم فقط به فکر خودش بود."
شرم و حیا از روی زن میبارید. هر چی جلوتر میرفت چشاش پر اشکتر و صداش خشدارتر میشد.
- " نمیدونم چهطوری بگم... وقتی نبود و بچهها میرفتن مدرسه، خیلی احساس تنهایی میکردم. نیاز به محبت داشتم. خیلیها چششون دنبال من بود. اما طوری برخورد میکردم که کسی جرأت نزدیکشدن به منو نداشت. خیلی بهم فشار میاومد. حتی تلفن نداشتیم که گاهی با شوهرم حرف بزنم. فامیل چندانی هم توی شهری که زندگی میکنیم ندارم. همه شهرستانن.
نمیدونم چی شد... که احساس کردم چیزی تو زندگیم کمه.( باگریه) تو محل همه منو به عنوان زن نجیبی میشناسن. خاک کردم بر سر خودم. سرب داغ بریزن توچشمام و حلقم حقمه!... احتیاجمو نمیتونستم از مرد دیگهای بخوام. نمیخواستم زندگی زنی رو خراب کنم. یه پسر عقبافتاده تو کوچهمون بود. 14 سالش بود. گاهی که خریدم سنگین میشد کمکم میکرد. یه روز تو حیاط که رسیدیم بهش گفتم درو ببنده بیاد تو چایی بخوره...... و یادش دادم باید چکار کنه و..."
زن شدیدا به هقهق افتاد. چشمم افتاد به خانم روانشناس. نفرت از نگاهش میبارید. زیر چشماش میلرزید. شروع کرد به دعوا کردنش. تو مگه مسلمون نیستی؟ نماز نمیخونی؟ من تعجب کردم. مگه روانشناس وظیفهش گوش دادن به مریض و کمک کردنش نیست. خواستم کمی جو رو متعادل کنم و براش دلیل بتراشم. گفتم:
- حتما شوهرت هم تو سفرهاش بهت خیانت میکرد و تو اطلاع داشتی. نه؟
با گریه گفت:
- "اصلا برام مهم نیست اگر داشت یا نداشت. من نباید اون کار و میکردم."
بعد خطاب به خانم روانشناس:
" خانم دکتر، بهخدا نماز و روزههامم همه به جاست. اصلا نفهمیدم برای چی اینکارو کردم. الهی خدا منو زودتر مرگ بده ازین عذاب نجات پیدا کنم."
بعد از کمی گریه و خوردن کمی از آبی که براش آورده بودم. ادامه داد:
-" دوسه سال این ماجرا ادامه داشت..." خانم روانشناس دیگه داشت حالش بههم میخورد و نفرتش به زن دمبه دم زیاد میشد.
-" تا اینکه... یه روز که پسر عقبافتاده تا رسید تو حیاط شروع کرد... نگو پسر 27 سالهی همسایه روبهرویی رو پشتبوم داره آنتنشونو درست میکنه و میبینه.
فردا بچهها رو که رسوندم مدرسه، موقع برگشتن پسر قدبلند همسایه روبهرویی که سابقه نداشت بهم چپ نگاه کنه گفت: بهبه! حاج خانم ما چطوره؟
هر چی محلش نذاشتم، اخم کردم، روگرفتم دیدم از رو نمیره. نیشش بازه.
رسیدم دم خونه و کلید انداختم گفت:
- جا نماز آب نکش. من همه چیزو میدونم. حالا دیگه سیب سرخ برای دست چلاق خوبه؟ مگه ما چمونه؟ اگه به ما پا ندی، فردا که شوهرت برگشت همه چیزو بهش میگم.
همونجا وارفتم... اگر شوهرم میفهمید منو اون پسر عقبافتاده و بچههامو میکشت.
اینطوری نگام نکن خانم دکتر! مجبور بودم.... خیلی بدبختم. خیلی بیچارهم( گریهی شدید) شرایط منو نداشتی بفهمی چی میگم....
خسته شدم.... همهش به خودکشی فکر میکنم. اگه میبینی هنوز زندهم فقط به خاطر دو پسر نازنینمه. زندگیم با جهنم هیچ فرق نداره. تو آینه دیگه نمیتونم خودمو نگاه کنم. دیگه از خودم و هر چی مرد تو دنیاست متنفرم."
باورم نمیشد دارم با همچین کیسی روبهرو میشم. گفتم:
پسر عقبافتاده رو نمیتونی یه جوری رد کنی؟
-" نه... نیروی جنسیش خیلی زیاد شده. دیر درو باز کنم تو کوچه داد میزنه. میترسم به خانوادهش بگه."
احساس نفرتی از پسر آنتنی بهم دست داد. گفتم اون چرا دست از سرت بر نمیداره؟ دوستدختر یا زن نمیخواد بگیره؟ نمیبینه نفرت تورو از خودش؟
با گریه گفت:
" هزار بار بهش التماس کردم. ولم نمیکنه. گفتم خودم برات زن پیدا میکنم. میگه شرایطشو ندارم."
-" خانم دکتر به خدا روزی هزار بار میمیرم. این زندگی صد بار از مرگ بدتره به خدا."
خانم دکتر با سنگدلی:
-" میخواستی قبلش راجع به اینروز فکر کنی!"
- " خانم دکتر. ترو به خدا یه فکری برام بکن. شوهرم خون به پا میکنه. دارم دیوونه میشم. مرگ موش خریدم، تریاک خریدم گذاشتم خونه خودمو بکشم. نمیتونم. بچههام بیمادر میشن.... تازه خودکشی گناهه.
بهخدا روم نمیشد برم پیش کسی. اول شنیدم مشاورهی تلفنی میدن. زنگ زدم. یه مرد گوشی رو برداشت. گفتم با یه زن میخوام حرف بزنم. زنه وقتی ماجرا رو شنید کلی فحشم داد و گوشی رو گذاشت. گفتم بیام اینجا که کسی نمیشناستم. ترو خدا یه راهی جلو پام بذار. دیگه تحمل این زندگی رو ندارم."
من حالم بد شده بود. زن در عمرش اسم روانشناس نشنیده بود( به لیسانس روانشناسی خانم دکتر میگفت) و حالا در چهل سالگی بعد از اونهمه ماجراها(5سال) تازه فهمیده بود کسایی هستن که از نظر روانی میتونن کمکش کنن. شوهر پول چندانی بهش نمیداد که بتونه به دکتر روانشناس متخصص مراجعه کنه و به هر کس هم چنگ مینداخت جز نفرین و نفرت چیزی بهش هدیه نمیداد.
با اینکه از نظر متر اخلاقی ِ من کار بدی انجام داده بود اما نمیتونستم آدم جنایتکاری بدونمش.
(دوست ندارم عین رادیو تلویزیون جمهوری اسلامی یه متر اخلاقی اسلامی دستم بگیرم و همه چیزو با اون بسنجم. یا حتی عقاید خودمو برای کسی الگو قرار بدم.)
زن راست میگفت. هیچکدوم ما جای اون نیستیم.
خانم دکتر(!) جز اظهار تنفر راهحلی بهش نگفت. زن وقتی داشت میرفت همهش از خودکشی حرف میزد و من تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که بهش بگم مدتی یکی از فامیلهاتونو، مثلا یه پیرزنو برای مدتی بیار باهاتون زندگی کنه.
نمیدونم زن فهمید یا نه. با خودش حرف میزد.
خانم روانشناس بعد از رفتنش رفت دستشویی و بالا آورد....
زن دیگه نیومد و نفهمیدم کجا رفت؟...، چیکار کرد؟ خیلی بهش فکر میکنم.
زن باهوشی که مجبور میشه برای ارضای خودش از یه پسر عقبافتاده کمک بخواد. شاید چون خجالت کمتری میکشید. و تا آخر عمر خودشو در عذاب انداخت.
پسر عقبافتاده بیگناهی که لذت جنسی رو تجربه کرده و نمیخواد از دستش بده.
پسر همسایه باهوشی که به علت مشکلات مالی و اجتماعی نمیتونه زن بگیره و شاید براش پیش نیومده دوستدختر بگیره و از موقعیت زن سوءاستفاده کرده. شاید پسر هم خودش نوعی قربانیه.
شوهر زن که کارش رانندگیه. زنداری بلد نیست. اصلا نمیدونه زن هم احتیاج به توجه و محبت داره. فقط بلده تحکم کنه و خستگیش رو سر زن و بچهش دربیاره.
نه...به نظرم اینم گناهکار نیست. اینم معلول این اجتماعه...
3- خسرو نقیبی هم به شکل مبارزه در تجمع 22 خرداد انتقاد داره.
رفقای من هم مقصرند.
4- راوی هم انتقاد داره.
حامی بودیم یا سیاهی لشکر؟
5- من فکر میکنم هیچکس با گرفتن حق زنان مخالفتی نداره. فقط به نوع برگزاریش انتقاد کردیم که متاسفانه در ایران هیچوقت انتقاد به مذاق کسی خوشنمیاد و در جواب همیشه میگن تو اگه خودت بودی چیکار میکردی؟
من اگر جای برگزارکنندگان اصلی بودم بیشتر فکر میکردم و قبلش بیشتر راجع به تبعاتش فکر میکردم. به حرفای انتقادکنندهها هم بیشتر توجه میکردم.
والله یه انتقاد کوچیک ارزشش صد برابر بیشتر از هزاران هورا و آفرینه.
در عوض چیکار کردن؟ هر کی یه خط چاپلوسانه هم از این حرکت نوشت بهش لینک دادن، اما منتقدها کماکان بایکوت هستن! عیب نداره. ایشالله حرکت بعدی:)
6- متاسفانه تو فوتبال هم هورا کشیدن و ندیدن کاستیها و انتقادها باعث شد تیممون به نتیجهای برسه که الان رسیده( شوت شدن از جامجهانی)...
همه تو خیالاتشون جامجهانی رو تو بغلشون حس میکردن و فکر میکردن فوتبالیستا عین رضازاده لابد با "یا ابوالفضل" مرتب گل میزنن و حتی آرژانتینو میزنن!
وقتی فوتبال هم عین بقیهی چیزامون شده سفارشی و پارتی بازی انتظار بیشتری میشه داشت؟
وقتی نصرتی به دستور هاشمی شاهرودی( مثل اینکه دامادشه) و علیدایی با هزار پارتیبازی و سفارششده از طریق رهبری( آخه رهبر چیکار به فوتبال داره؟) و تقریبا هیچی سرجاش نیست انتظار بیشتری داریم؟(اینا همه شنیدههامه. مثلا شنیدم بین دو نیمهی بازی با مکزیک بازیکنها علیدایی رو تا اونجایی که میخوره زدنش. خیلی چیزای دیگه هم شایعهست و دیگه گفتنش فایدهای نداره)
هادی خرسندی در مورد علی دایی شعر طنزی گفته.
( البته خود علی دایی گناهی نداره. اگه سیستم بهش پا نمیداد و بهجاش بازکنان جوون و قبراقی رو میگذاشتن چیکار میتونست بکنه؟ هیچی! این سیستمه آدمها رو خراب میکنه!)
7- بسمالله الرحمن الرحیم، خدا به خیر کند، طنز!
حالا ویرم گرفته یه کم سربه سر نانا بگذارم. چهکنم که دل شیر دارم:) اگه نانا سوسکم نکنه البته:) آخه بگو تنت میخاره زیتون جان؟- آره:)
جونم براتون بگه از چالوس که گذشتیم و به نزدیکیهای متلقو رسیدیم، ناگهان خستگی و گرسنگی بر ما چیره شد. جلوی اولین رستورانی که دیدیم، وایسادیم. رستوران نانا ... پشتش به کوه سرسبز زیبایی بود که به خاطر مهآلود بودن هوا زیبائیش معلوم نبود.
وقتی وارد شدیم خانم خندان و کمی تپلی که داشت دستهاشو با پیشبند تمیزی پاک میکرد سریه به استقبالمون اومد و در حالیکه به شدت به پشتمون میکوبید خوشآمد گفت:
ـ به به! سلام مادر ج..ههای قرمساق. خیلی خوشاومدین!
از همون اول طی کرد که اینجا حجابمجاب نداریم ها...
و با خوشرویی با دست مارو به سمت میزی راهنمایی کرد. ما که چشمامون از تعجب باز مونده بود که این دیگه چهنوع استقبالیه، بیاختیار میرفتیم... و بعد که نشستیم خانم میزبان منویی به دستمون داد.
ددم وای...(آذربایجانیهای عزیز خودشونو کنترل کنن، این کلمه همینجوری روی زبونمه)
توی منو نوشته بود:
خورش گهکلم. کثافتپلو با گوشت الاغ... کوکوی آخونددر چمن. حلیم با گوشت ملا. کلهپاچهی علیگدا... خورش اسهالطلبی ... و کباب احمدینژاد با سس حزبتوده.... آش پشتپای حکومت اسلامی
نوشیدنیها:
شراب بول در آفتابهمسی. ودکای سرطانی و...
و بقیه هم ازین دست...
به اطراف نگاه کردیم. عجیب بود. بیشتر میزها پر بود و مشتریها با شوخی و خنده با اشتها مشغول خوردن غذا بودن. روی غذاها زوم کردم( چشمام لنز زوم داره آخه) دیدم بابا غذاهای معمولیه. کباب بره و جوجهکباب و خورش قرمهسبزی و... بر عکس اسمشون هم بوی خوشی داشتن.
خانم میزبان دوباره به سر میز اومد برای گرفتن سفارش. گفتیم دوتا جوجهکباب. با خندهگفت منظورتون کباب احمدینژاده؟ اوکی!
غذاش انصافا خوب بود. شراب هم مجانی بود و هر کی نمیخورد خانم میزبان کلی سربهسرش میذاشت. البته با فحشهای پدرمادردار.
بعدش هم بساط موسیقی و رقص و لهو و لعب روی پشتبام هتل برگزار شد. خانم میزبان از همه بیشتر رقصید و مهمونا خودشون از خودشون پذیرایی میکردن.
ما نمیدونستیم اونجا هتل هم هست. شب(شب که چهعرض کنم دمدمای صبح بود) به زور همه رو نگهداشت. اتاقهای خواب در طبقهی دوم هتل بود. با تموم امکانات. خانم میزبان با خنده گفت: هر کی خواست شبمیتونه پارتنرشو عوض کنه. اینجا همه چیز آزاده. همه بدبختیهای بشر از سکس با یه نفر تا آخر عمره!! و وقتی همه گفتن وای... این چه حرفیه. میزبان گفت: برین مادر ق..بههای مادربهخطای اُمُل! میشناسمتون چه ولد زناهایی هستید همهتون! جلوی من ادا در نیارید.
و خودش شیشهبهدست رفت شببهخیر گفت و رفت بخوابه. از مهمونا هم خواست قبل از خوابیدن ظرفا رو بشورن و همهجا رو مرتب کنن:)
دیگه جرأت ندارم چیزی بنویسم:)
این بود خاطرهی من از رستوران نانا.
8- حالا هی بگید سبزیجات چیز بدیه!
9- لطفا در این نظرسنجی در باره رادیوهای فارسی زبان شرکت کنید.
باور کنیدهر کی به یه محقق کمک کنه خیراز جوونیش میبینه!
10- کلمات قصار
- به پهنای باند هم فکر کن:)
سخنی با برگزارکنندگان تجمع ها
تلفن به این، تلفن به اون، تلفن به یه دمکلفت، تلفن به یه دمنازک.... تلفن به هر کس که شمارهش گیرت میاد.... رفتن به این کلانتری، اون کلانتری... سر زدن به این بیمارستان، اون بیمارستان، پلیس راه، پلیس جنایی، پزشک قانونی، دلشوره، اضطراب و نگرانی، بیخوابی، شب تا صبح قدم زدن تا دوباره صبح شه و بتونی دوباره تلفنها رو شروع کنی....ا بتونی بفهمی که آشنای غیر معروفت کجا زندانه؟ عشرتآباد یا اوین؟ اصلا زندانه؟ شاید تو راه تصادف کرده مرده؟ شاید دزدیدنش.
میتونی گیرش بیاری؟ نه...
اینترنت رو مرتب سرچ میکنی. اسمها را ازحفظ شدی از بس خوندی.
ژیلا و ترانه و بهمن رو همه دیدند که گرفتند. همه فهمیدن که اونی که دستبند دستشه ژیلاست. اون آقایی که هلش میدادن موسوی خوئینیهاست. طفلک دلارام علی رو همهدیدند که چه بلایی سرش آوردن و چهجور وحشیانه دستو پاهاشو گرفتن و رو زمین کشیدن. بچههای دانشگاه شریف همه علی روزبهانی رو دیدن که دستگیر شد. بچههای دانشگاه تهران، دانشگاه اصفهان، روزنامهنگارها، فعالان سیاسی رو همه شناسایی کردن.
اما، مگر نه اینکه در اعلامیه از همهی زنان خواسته بودن تو تجمع شرکت کنن؟
مگر همهی مردم به قوانین زن اعتراض ندارن؟
مگر نمیدونستن مأمورا حمله میکنن؟ در تجمع پارک لاله حمله نکردن؟ در تجمع پارک دانشجو باتوم نخوردیم؟
مگه همه نمیدونستیم میدون هفتتیر دیگه خوراکشونه. لابد از دولت احمدینژاد انتظار داشتیم انسانیتر از زمان خاتمی عمل کنه!
وقتی اینهمه مهمون دعوت میکنیم، چرا به فکر سلامتیشون نیستیم؟ حتی یه هشدار ساده نمیدیم؟ تمام هشدارها بین خود بچهها دهنبهدهن میگرده. اما به مردم عادی....
بچههای هر گروه مرتب خودشونو صدا میزنن. خانوم، شما شیوا نظرآهاری رو ندیدین؟ ایوای بریم دنبال لیلا بگردیم. سانازو دیدم اونوری رفت. مریم و مینا مثل دوقلوها دستهمدیگر رو چسبیدن و میدون.( این اسمهای آخری همه الکیه) پس مردم عادی، زنانی که بدون اجازهی شوهرشون با هزار امید و آرزو، تنهای تنها اومدن به حقوق نداشتهشون اعتراض کنن چی؟
اصلا برای کسی مهمه؟ نه کسی میفهمه اومدن و نه کسی میفهمه دستگیر شدن.
اهمیت ژیلا و ترانه و لیلی و... بر من پوشیده نیست. خودم یکی از دوستداران پروپافرصشون هستم و براشون احترام زیادی قائلم.
اما افراد عادی چی؟ میدونین چه تأثیری روشون میگذاریم؟ وقتی آزاد میشن چی فکر میکنن؟ میگن ماها فقط سیاهی لشکر بودیم.
من راه حلی به اون صورت ندارم. میدونم تقصیر هیچکس نیست. ولی ما(به عنوان مثال میگم) به عنوان سازماندهندگان یک تجمع باید فکر همه جاشو بکنیم. هم مکان مناسبی انتخاب کنیم، هم روز مناسب، هم شعار مناسب و هم بین مردم پخش شیم( نه اینکه به هم بچسبیم) و بهشون هشدار بدیم که هر چند نفر که تنها اومدن به همدیگه شماره بدن و مواظب هم باشن که اگر دستگیر شدن حداقل به خانوادهشون اطلاع بدن.
وقتی تو یه تجمع حدود 110 نفر در عشرتآباد و حدود 400 نفر در اوین زندانی میشن چرا ما باید فقط اسم تعداد انگشتشماری که معروفن داشته باشیم؟
باور کنید انتظار وا ینکه ندونی دخترت، خواهرت، مادرت شب کجاست خیلی سخت و کشندهست. بهقول معروف خدا سر هیچکی نیاره!
تا اینجایی که میدونم خوشبختانه بیشتر زندانیها بعد از 24 ساعت، امشب آزاد شدن( خیلی دوست داشتن تا 18 تیر نگهشون دارن و حسابی از مردم زهر چشم بگیرن).
میدونم فعالین این جنبش تا به حال یه لحظه نخوابیدن که برای زندانیها وکیل بگیرن، با سردار طلایی حرف بزنن، با قالیباف دیدار کنن. از اسامی بازداشتشدگان خبری پیدا کنن و... میدونم به بعضیاشون شب سختتر از زندانیهایی که هر کدوم دوسهساعت بازجویی شدن و عینگوسفند روی موکتی شب رو گذروندن گذشته.
اما باید فکری برای تجمعهای بعدی کرد...
وقتی این جمله رو میشنوی، " مارو در خطر میندازن و فقط مواظب خودشونن" مسلمه که ناراحت میشی و دلت میخواد بگی:
نگذاریم بین مردم و فعالین فاصله بیفته.
در اینطور تجمعها میشه خیلی از مردم رو با تبلیغ و پروپاگاند(جفتش دوتاست) جذب کرد. پس چرا دفع؟!.
حالا سایتم هم خرابه و نمیدونم این درد دلمو کجا بذارم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بيست و چهارم خرداد 1385ساعت 0:40 توسط زیتون
کسی اسامی دستگیر شدههای امروز رو داره؟
چند تا از دوستام هنوز نرسیدن خونه. خانوادههاشون خیلی نگرانن.
کسی میدونه دستگیرشدهها رو کجا میبرن؟
---------------
شنیده بودم امروز قراره خواهران زینت هم به جمع برادران پلیس اضافه شن تا بهطور کاملا شرعی کتک بزنن.
شنیده بودم اسپری فلفل قراره بپاشن . اما باور نمیکردم تا اینحد وحشی باشن.
از این رژیم توقع داریم به حرفامون گوش بدن؟
انتظار داریم بگیم قوانین ضد زن رو عوض کنید، و اینا بگن چشم؟
انتظار داریم بگیم قوانین 1400 سال پیش به درد جامعهی امروز نمیخوره، اینا بگن باشه حتما عوضش میکنیم؟
!انتظار دارید بگید خواستهی ما سیاسی نیست و فقط صنفیست. مشکل ما نه قوانین اسلامیه و نه حکومت، اینا هم بگن ئه.... چرا زودتر نگفتید
هیهات......
مبارزهای از نوع دیگر لازم است.
عکسهای گویای آرش عاشورینیا
آزاده:
"امروز خیلی ها کتک خوردند. ژیلا بنی یعقوب و خواهرش و بهمن احمدی را گرفتند. وقتی با شخص مسوول صحبت شد، گفتند که هر کسی کارت خبرنگاری داشته باشد، آزاد می شود. اما زنان و دخترانی که کارت ندارند، معروف نیستند و فقط با دل پرجرات آمده اند تا با یک حرکت زنانه همراه شوند، چی؟ آنها بازداشت می شوند.امشب... بازجویی هم می شوند...انگ هم می خورند... اما چه کسی می تواند تلفن بزند و خواهش کند که آزادشان کنند؟"
گزارش آونگ....
ادوار نیوز...
گزارش ایسنا...
عکسهای منصور نصیری( کاش اینقدر روی عکساش مُهر نمیزد)
اسامی دستگیر شدهها...
اسامی آدمای غیر معروف کجاست؟:(
نسل فردا: شایعه نسازید من دستگیر نشدهام ..
با یه عالمه لینک در مورد این تجمع
فریاد سرخ....
میدون 22 خرداد
-----------------------------------------------------
طنز شوتبالی :
اگه گفتید چه کسی به عنوان بهترین تماشاگر فوتبال ایران و مکزیک انتخاب شد؟
.
.
.
آفرین!
علی دایی!
× × ×
میرزاپور فبل از رفتن به آلمان گفت:
تو این بازی همه رو شگفتزده خواهم کرد.
.
.
و کرد!
× × ×
نیمهی اول خیلی خوب بازی کردیم.. اعتمادبه نفس داشتیم و مساوی کردیم و حقمون بود. اما...
چرا برانکو در نیمهی دوم یه روش محافظهکارانه دفاعی گند رو انتخاب کرد؟
چرا ما با این همه هزینهای که میکنیم یه دروازهبان درستحسابی مثل ناصرحجازی و عابدزاده نمیتونیم تربیت کنیم؟
چرا اینجوری بد باختیم؟
× × ×
کامنت شماره بیست نظرخواهی قبلی که شادی نوشته بخونید.
ببینید تلویزیون فرانسه چهجوری بازی رو گزارش میکرده.
× × ×
بیچاره عادل فردوسیپور چقدر بهطور باادبانه گفت که دیگه دایی پیر شده و اگه جوونتر بود ضربهی سرش حتما گل میشد.
توضیح: پیر برای بازی بینالمللی منظورمه.
طنز شوتبالی گلآقا در مورد بازی ایران- مکزیک
دو دو رو دو دو دو ایران....
وای... اگه ایران ببره چی میشه !!!!!:)
امروز هر جا رفتم مردم اونقدر عصبی و هیجانزده بودن که درست به کارم رسیدگی نمیکردن. فروشندهها حواسشون به فروش نیست. دم فروشگاههای صوتی تصویری شلوغ پلوغه. خیلیها، بخصوص بچهها و نوجوونا یه عالمه پرچم و رنگ و لباس و فشفشه و... خریدن که تا ایران برد بریزن تو خیابونا...
بعضیا اصلا انگار رو ترقه نشستن!
بعضیها دارن با عجله کرکردهی مغازه رو میکشن پایین تا برن خونه برای تماشای مسابقه.
بعضیها یه تلویزون گنده آوردن محل کارشون. چه مغازهدارها و چه کارمندها(اینجوری دیگه لازم نیست مرخصی ساعتی بگیرن و از حقوقشون کم نمیشه) .
. سیبا تو راهه و میگه یه قسمت اتوبان راهبندونه. بهش گفتم دلم خنک شد:)) بیجنبه گوشی رو قطع کرد!
نمیدونه با یه عالمه خوراکی منتظرشم.
سرکار و جلوی راه موقع خرید به هر کی رسیدم ازش پرسیدم به نظر شما چندچند میشن. همه روی صفر و یک و فوقش دو گل نظر میدن. حالا یا به نفع ایران ( با لحن خوشحالی) و یا به نفع مکزیک (با لحن غمگینانه) و یا مساوی.
هیچکس فکر یه بازی پرگل رو نمیکنه مثلا 5-4 یا مثل ایران و مالدیو 17 -0).
ایرانیایی که همسر مکزیکی دارن کارشون دراومده:)
حواسشون باشه یه جوری کرکری بخونن که نه سیخ بسوزه نه کباب. فکر بعدها رو بکنن.
یه آقایی تو فروشگاه با لحنی عصبی گفت
چه فایده، اگه ایران ببازه مردم ناراحت میشن و اگه ببره" این" دیوثها(باعرض معذرت. اینجوری گفت، منم چهکنم که امانتدار مردمم ) به اسم خودشون تمومش میکنن." بعد همه یه فحشی به "اینا" دادن که دیگه امانتداری کافیه و نگم بهتره.
یه آقایی دیگه گفت: من میدونم یکی از بچههای ما - احتمالا علی دایی- گل می زنه.
وقتی مشتریها از خوشحالی و با امیدواری لبخند زدن گفت: و احتمالا به دروازهی خودمون.
به این شوخی بیمزه کسی نخندید( جز من. اونم به خاطر اینکه مرد خوشتبپ سپیدمو کنف نشه)
از هر چه بگذری سخن از فوتبال خوشتر است....
1- دو دو رو دو دو دو فوتبال!
بازار شرطبندی در مورد نتیجهی مسابقات فوتبال جام جهانی داغ داغه. حتی خانمهای مسن و پیرمردهایی که تابهحال یه مسابقهی کامل فوتبال در عمرشون ندیدن شرطبندی میکنن.( امیدوارم تبعیضی رو که در خطابکردن زن و مرد مسن روا داشتم متوجه نشده باشید:) )
امسال دیگه حکومت سر لجبازی با ملت رو نداره( البته حتما به نفعشه!) و مدام به کورهی تب فوتبال میدمه.( اهم... عجب جملهی نغزی گفتم:) ).
چند ترانه شاد در مورد فوتبال ساخته شده و مرتب پخشش میکنن.
رئیسجمهورک هم تیم رو قبل از اعزامش به حضور میپذیره و پیراهن شماره 24 تیم رو مال خود میکنه:) خوشمزگی میکنه. راجع به ابعاد توپ فوتبال افاضات میفرماید و به فوتبالیستها قول پاداش حسابی در صورت برندهشدن میده.
فوتبال اینروزا به نفع همهست. مردم خسته شدن از حکومت و چندروزی میخوان به هیچی فکر نکنن و فوتبال ببینن و تخمهی بیخیالی بشکنن.(امشبعجب تشبیهات خوشگلی میگم)
دولت هم که فشار زیادی رو تو همین چند ماه تحمل کرده- از تظاهرات شهرهای ترکزبان( منظورم آذربایجان شرقی، غربی، زنجان، اردبیل و...) بگیر تا اعتصابات دانشگاهها ، تجمعهای کارگری و زنان و...- بهانهای به دست آورده تا یه مدت نفسی تازه کنه و یه فکر اساسی کنه واسه دریای گِلی که توش گیر کرده و عنقریبه که توش غرق شه!
2- من مسابقهی کاستاریکا- آلمان رو 0-2 به نفع آلمان پیشبینی کرده بودم. سیبا 0-3 و برادرم 1-3... در آخر کار 2-4 شدن. من و برادرم مشترکا به خاطر درست بودن تفاضل گل برنده شدیم. حالا برادرم میگه چون عدد من بالاتره و تعداد گلهای بیشتری رو پیشبینی کردم من اولم. راست میگه؟
3- پیشبینی ایران - مکزیک
من مسابقهی ایران و مکزیکو 1-2 به نفع مکزیک پیشبینی کردم. سیبا 1-2 به نفع ایران. و برادرم 0-2 به نفع مکزیک. امیدوارم بازی خوبی بشه. خیلی دلم میخواد ایران ببره اما تهِ دلم میگه نمیبره. بوق بوق و رقص و شادی رو دوست دارم. یه دونه از اون چراغ رنگیها هم خریدم، ولی... با اینحال... اصلا ولش کن:)
4- خیلیها از سرکارشون برای یکشنبه که سه مسابقه از جمله ایران- مکزیک برگزار میشه مرخصی گرفتن.
گفتن که از صبح تشویش دارن و ممکنه به حال سکته بیفتن:))
تهرون حتما موقع مسابقات فوتبال خیلی خلوت میشه و یکماه خیابونا نفس میکشن.
5- آدم با دیدن لیست اسامی کسایی که گفتن دوشنبه میان برای اعتراض به قوانین ضد زن، انگیزهی جدیدی برای حضور پیدا میکنه. دوستایی که خیلی وقته گمشون کردی و یکهو اسمشونو جزء امضاءکنندهها میبینی:)
یعنی همه میان؟(خارج کشوریها رو نمیگم ها... آقایون هم حتما یهسریشون به خاطر فوتبال نمیان)
به نظرم اگر برنامه به پنجشنبه می افتاد بهتر بود. مطمئنم خیلی از شهرستانیها هم میتونستن تو این تجمع شرکت کنن.
6- از دیروز هر جا رفتم راجع به تجمع روز دوشنبه صحبت کردم. خیلی از زنهای معمولی ابراز علاقه کردن شرکت کنن. تو مهمونی امروز هم خانمهایی که در عمرشون تو هیچ تظاهراتی شرکت نکردن گفتن بهخاطر اعتراض به قانون صیغه هم شده حتما میان. چشم غرههای شوهرشون رو هم به تخمکشون حساب نکردن:)
خلاصه تا به حال حدود بیستسی نفرو تهییج و تشویق و تطمیع کردم:)
شهرام همایون هم تو برنامهش داره کلی تبلیغ میکنه و ماهوارهبینها هم از جریان اطلاع پیدا کردن.
به عنوان دستگرمی هم امروز از میدون ولیعصر تا چهارراه طالقانی بیروسری با سیبا قدم زدم.( خیلی وقتا اینکارو میکنم، البته جوری که یعنی شال از سرم افتاده ولی خودم خبر ندارم.)
سرنشینهای دوسه ماشین با خنده برام دست تکون دادن.
آقا این قسمت خیابون ولیعصر رو خیلی خوشگل کردن. از نهر پرآب خیابون نهر کوچکی گرفتن و هر چند قدم دوسهصندلی سیمانی گذاشتن با یه چراغ سیمانی و یه سطل آشغل، با یک پایهی گیاه رونده... خلاصه که خیلی جالب شده. نمیدونم این کارو تا کجای خیابون ولی عصر ادامه دادن. عکس هم گرفتم ولی ببخشید که خوب نشده.
7- خورشید فعلا اینجا طلوع کرده:)
8- امشب اصلا نمیخواستم مطلب بنویسم. قبل از خواب اومدم سر بزنم به اینترنت دیدم پینگم کردن و نمکگیر شدم:)
9- جملهی رمزی: من و باغبون دلمون برای جعبههای آلبالو تنگ شده:(
10- بابا جان، این شکرالله عطار زاده، نمایندهی بوشهر دست از سر این کاندولیزا رایس و دوستپسر سابق قزوینیش بر نمیداره.
این دفعه کلی مسائل سکسی ناموسی هم مطرح کرده. حالا این نمایندهی زن نامحرمی که این مطالب رو خصوصی به شکرالله گفته دچار گناه نشده؟
به ا صطلاح عوام گناهان کاندولیزا رو تمام و کمال نشُسته؟:)
11- ! پروژهی قم؟ شبهکودتا؟ هاشمیرفسنجانی. انتخاب نهم؟ برم بخونم ببینم جریان چیه...
12- آش پیغمبری و هالهی نور رئیسجمهورک اینقدر شوره که همه فهمیدن:)
13- حالا اینا رو ولش. پیشبینی فوتبال ایران و مکزیکو بچسب!
تجمع زنان+ حکایت جام جهانی و تخمهآفتابگردون
1- حکایتی عجب است این!
ندیدهای که چهسان
به تیغ کینه فکندندمان به کوی و گذر؟
چراغ علم ندیدی به هر کجا کشتند
زدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟!!...
(شاملو)
2- دوست عزیزی که نوشته توی این سهچهار سال وبلاگمو میخونده و کمکم از طریق خوندن اجباری شعرهای اول مطلبم" شعرخون" شده(باعث خوشحالیه)، پرسیده در اون پستی که شعر شاملو رو به اینصورت نوشتم:
" آیا انسان معجزهای نیست؟
انسان... شیطانی که خدا را به زیر آورد
جهان را به بند کشید
و زندانها را در هم شکست!
کوهها را درید،
دریاها را شکست،
آتشها را نوشید
و آبها را خاکستر کرد!"
آیا اشتباه تایپی پیش اومده در فعلها؟
گفته معمولا آب رو مینوشن و آب رو خاکستر میکنن نه برعکس.
دوست عزیز، من فعلها رو اشتباه ننوشتم. فکر میکنم به این نوع نوشتن شاملو " آشناییزدایی" میگن.
آشناییزدایی" باعث توجه بیشتر ما به مفهوم شعر میشه. وقتی تشبیهات و استعارهها روطبق معمول همیشگی بخونیم شاید بهش توجه نکنیم اما وقتی لغتی غیر معمول میبینیم توجهمون جلب میشه و به مفهومش فکر میکنیم.
متاسفانه من ادبیات فارسیم خوب نیست. اگر اشتباه میکنم بهم بگید.
3- خانمهای ایرانی، بیایید بر علیه قوانین ضد زن متحد شویم!
روز دوشنبه 22 خرداد ماه 1385 ساعت 5 الي 6 بعدازظهر در ميدان هفت تیر تجمع مسالمتآمیزی برگزار میشه. امیدوارم ایندفعه تعداد بیشتری از خانمها شرکت کنن. تعداد امضاها که اینو میگه!
اگر هر کدوممون تا اون روز چند زن رو در این رابطه آگاه کنیم و بدونن این حق رو دارن که اعتراض کنن خیلی خوب میشه.
مردمی شدن هر جنبشی، ضامن بقای اون جنبشه!
خوشحالم که آقایون هم پشتیبانی کردن(البته وظیفشونه) و امیدوارم مثل روز پارک دانشجو اول آقایون رو جدا نکنن و بزننشون:) حالا نترسید. برای هر 5 آقا یه بادیگارد خانوم میذاریم:)
4- نه بابا! آخوندها هم بعله!
5- وبلاگ علیاصغر شفیعیان و متن استعفانامهاش از ایسنا.
عقاید همسرش مطهره هم جالبه!
6- آقا اینو باید اینو چند روز پیش مینوشتم.
پندار(لگو فیش) طرحهایی بسیار زیبا از تیم ایران در جام جهانی کشیده . اگه محصولاتشو در ایران میفروختن خودم مشتری اولش بودم!
طرحهایی از علی دایی، علی کریمی؛ مهدویکیا، فریدون زندی روی تیشرت و ماگ و دکمه و تاپ و...
به نظرم خیلی ساده و قشنگن!
7- باز بیکاری و اینترنتبازی ما ایرانیها باعث افتخارمون شد:)
علی کریمی با 58 درصد آرا کل اینترنتبازان برندهی کفش کتانی... ببخشید کفش طلایی جام جهانی... دوم رونالدینهو...
با عرض نهایت شرمندگی و حس ناسیونالیستی خودم هم بهش رأی دادم.
8- جام جهانی و تخمه آفتابگردون
بازیهای جام جهانی فوتبال نزدیکه و باید سور و سات آماده کنیم. ظاهرا برای مزاح و باطنا برای شکمویی رفتم نیم کیلو تخمهآفتابگردون بخرم برای بازی ایران و مکزیک که با سیبا بشینیم و تخمه بشکونیم و کیف کنیم.
تخمهآفتابگردوناش خیلی شور و نمکی بود( با به قول مامانبزرگ سیبا چزّابهی نمک بود) داشتم میپرسیدم که کمنمکشو ندارید؟ که یه پسر هیکلورزشکاری با بازوهای گندهی عضلانی اومد تو و اونم یکراست اومد سراغ تخمه آفتابگردونا. پرسید کیلویی چند؟ گفت: دوهزار تومن. گفت اگه یه کیسهی بیستکیلویی بخرم چند؟ بعد از کمی چونه فروشنده گفت هزارو نهصد. پسره گفت فردا میام ببرم. فروشنده گفت اگه تا فردا بمونه! چیزی به جام جهانی نمونده و ملت همینطور میان گونیگونی میبرن!! الان هم فقط دوکیسه مونده. تضمین نمیکنم تا فردا بار جدید برسه( از اردبیل)
فضولی کردم و گفتم اینا که خیلی شوره لب و لوچههاشون میسوزه که.
پسره یهو انگار یادش اومد گفت: راست میگه. کمنمکتر نداری؟
فروشندهگفت نه همهش همینه. بعد چشمغرهای به من رفت که یعنی توقف بیجا مانع کسب است، فوری نیمکیلوی منو کشید که یعنی هری. بعد دلش سوخت گفت: اگه خیلی شوره، زیر شیر آب بشورش بریز تو آبکش تا موقع جامجهانی خشک میشه.
آخ!... دیدی؟ سان ایچ با طعمهای مختلف یادم رفت تا مثل تبلیغ تلویزیون، آقایون بشینن فوتبال ببینن و خوراکی پشت خوراکی کوفت کنن(با عرض معذرت البته) و ما خانمها راه به راه ازشون پذیرایی کنیم:))) عمرا"
9- نقاشی جالب جمشید تاتا در هندوستان...
10- گزارش رویا تیموری عضو کمیتهی مبارزه با سانسور از نحوهی دزدیده شدن شیما احمدی دختر کوروش احمدی...
-----------
11- زیر 18 سال لطفا...
صدای خندهی کدومشون قشنگتره؟;)
12- نخستين فروش آثار ايراني در بزرگترين حراجي دنيا؛
آثار هنرمندان ايران در كريستي تا 10 برابر قيمت چكش خوردند
من همینروزا دولت تعیین میکنم!
1- ای ایران، ای تهران، ای قم، ای کرج
من اعلام خطر میکنم!
- ای اصفهان، شیراز، تبریز، اردبیل، اهواز
من اعلام خطر میکنم!
- ای استاد، دانشجو، معلم، کارمند
من اعلام خطر میکنم!
- ای کارگر، کشاورز، صنعتگر
من اعلام خطر میکنم!
- ای بچه قرتی، بچه مزلف، سوسول
من اعلام خطر میکنم!
- ای روزنامهنگار، قلمبهمزد، نونبهنرخروزخور
من اعلام خطر میکنم!
- ای بسیج، کمیتهای، اطلاعاتی
من اعلام خطر میکنم!
- ای احمدکنژاد، اسمشومبر جان
من اعلام خطر میکنم!
- من مطّلعم از بدبختی این ملت
- من مطّلعم از بدبختی این قوم
- من مطلعم از بدبختی این امت
- مطلعم از بدبختی این بدبختها...
- من به تنهایی دولت عوض میکنم!
- من توی دهن این دولت میزنم!
- من پدر این دولت را در میآورم!
- من این دولت را بیچاره میکنم!
- من همینروزها دولت تعیین میکنم!
- به همین راحتی!
- تا کور شود هر آنکه نتواند دید...
(امام زیتونالعابدین)
بهبار کردن و شد. حالا ببینیم ما هم میتونیم بکنیم!
وقتی کار تموم شد، موقع مصاحبه:
- زیتون جان، چه احساسی داری؟
- هیچ!
هیچ، هیچ، هیچ،... این کلمه تو کلمهم میپیچه...
2- کوفتشون نشه کسایی که تو این چند روز تعطیلی رفتن مسافرت و مارو گذاشتن با خزعبلات تکراری جمهوری اسلامی.
برای دهیمن بار فیلم از کرخه تا راین رو نشون داد. هر چی بیشتر میبینم بیشتر میفهمم عجب این حاتمیکیا کلکه! آشتی بین بسیحیان و مردم دین گریز. اینکه زیاد مقاومت نکننن و بیان به آغوش مام اسلامی وطن!
بعدشم هی تظاهرات به نفع اسمشومبر رو نشون میدن.
بابا بسشونه این بیچارهها یه غلطی کردن. حالا هم عین دور از جون سگ پشیمونن. اینقدر به رخ این بدبختها نکشید. کم تو مجامع فحش میخورن؟!
3- به خودم گفتم این چهکاریه؟ چرا سیبا بیشتر از من سرکار بمونه، اونوقت من بشینم وقتی اون خسته و کوفته اومد خونه دوتایی کار خونه رو بکنیم.
تازه، همیشه هم از گربهشوریاش غر بزنم و دوباره خودم انجام بدم.
فکر نکنم تا دنیا دنیاست کار خونه رو درست حسابی یاد بگیره!
بذار غافلگیرش کنم. اون که بیچاره داره اضافهکاری میکنه، منم از صبح بشینم خونه و دِ بشور و بساب و بمال. همونجور که خودم دوستدارم.
چهطوره یه کارگر بگیرم، دوتایی کار کنیم زودتر تموم شه؟
اما نه. کارگر هم کارا رو سمبل میکنه! تازه باید پول هم بهش بدم:)
این بود که شروع کردم:
روی گاز کمی آب و مایعگازشور ریختم. روی کتری هم همینطور.
یه کاسه پر از وایتکس و مایعطرفشویی و آب گرم درست کردم و ظرفهای تلمبار شده رو شستم. جوری که چرقچرق بشقابها و لیوانها و قوری دربیاد. گازو هم حسابی شستم.
بعد جمعوجورکوه روزنامهها از همه اتاقها و پذیرایی و زیر مبل و توی بالکن و روی کابینت و...
جمع کردن لباسهای شستهشده و تا کردنشون و گذاشتنشون تو کمدها.
جمعو جور کردن کوه کاغذ و خودکار و وسائل از روی میزها، بخصوص میز کامپیوتر.
جارو برقی کشیدن به کل خونه و بعد دستمال نم کشیدن به همه جا و تی کشیدن به سرامیکها...
شستن توالت( چه از نوع ایرانیش و چه فرنگی) و کف توالت و حمام و کاسه دستشویی.
شستن بالکنها با سطل و جارو.
آینهها رو هم با شیشهشور شستم.( دیگه به شیشهی پنجرهها چون زیاد بودن نرسیدم، اصلا بشورمم سیبا نمیفهمه)
جمعکردن کفشهای اضافی دم جاکفشی( این خودش کار بسیار مهمیه)
خلاصه که آی عرق ریختم. و بعد یه دوش درست حسابی و یه شام خوشمزه و...
و منتظر موندم که با تعجب و خوشحالی سیبا تموم خستگیهام از بین بره.
تا اومد. دیدم یواش سلام علیک و روبوسی میکنه و هی چشاش دنبال یه چیزی میگرده؟
من با ذوق:
خیلی تمیز شده نه؟
سیبا با خوشحالی و عجله وارد میشه:
- مامانت کِی اومده؟ الان کجاست؟
من تو دلم:
- ای بشکنه این دست که نمک نداره!
(اصلا تنها کار کردن مزه نمیده. همون تا نصفشبم شده وایسم و با سیبا دوتایی کار کنیم مزهش بیشتره!)
4- امروز ظرفای شسته رو اومدم جمع کنم دیدم یه لیوان توی یه ماگ(فنجون بزرگ چاییا فهوهخوری) گیر کرده.
هرچی هنر بلد بودم که این دوتا جدا شن، نشدن(زن و شوهرا از اینا باید بیان یاد بگیرن). یه ساعت ماگ رو گذاشتم توی یه ظرف آب جوش و توی لیوان داخلی آب یخ ریختم از هم جدا نشدن که نشدن. ضربه زدم. زور زدم بپیچونمشون، نشد که نشد.
مردهشور این قوانین فیزیک رو ببرن!
اگه سیبا اینجا بود، با لبخند خونسردانهای میگفت: نمیشه که نمیشه. فدای سرت! وقتت بیشتر ازاینا ارزش داره.
اونوقت میگفت با چکش بزن یکیشو بشکن. اما من سرم بشکنه نمیذارم دست لیوانم ناقص شه. ماگمم که عکس پرتقال نارنجی داره عمرا. باید تا نیومده از هم جداشون کنم:)
5- دیروز یکی از همسایهها محبتش گل کرد و یه ظرف خیلی بزرگ گیلاسای درشت و خوشرنگ و اشتهابرانگیز از باغشون برامون آورد. پارسال تابستون همینقدر برامون هلو آورد. چه هلوهایی! درشت و آبدار. همهش یاد یکهلو هزارهلوی صمد بهرنگی بودم. ظرفو گرفتم گفتم باغتون آباد. چه میوههایی! (بعد شک کردم گفتم نکنه باغتون آباد حرف بدی باشه. آخه گاهی به عنوان متلک اینو میشنوم. آقاهه یه وقت فکر بد نکنه)
گیلاسارو شستم و گذاشتم تو یخچال. شب هم بغل کامپیوتر داشتم یه تحقیق مینوشتم. هر خطو تایپ میکردم به عنوان جایزه چندتا گیلاس مینداختم بالا. الحق که خوشمزه بودن و کیف کردم.
الان اومدم بخورم . گفتم عجب درشتن. نصف کنم بخورم. اولی رو که نصف کردم دیدم کرم داره.
دومی رو باز کردم. همینطور. سومی و چهارمی و....:(
از روی گیلاس هیچ معلوم نبود. دنبال سوراخ گشتم. لامصب مامان کرما همچین با مخفیکاری درست بغل دم گیلاس از سوراخ ریز و مینیاتوری تخم گذاشته که با چشم غیر مسلح معلوم نباشه.
پس دیشب همهش کرم خوردم؟:(
ای لعنت به این زندگی کرمو!
------------------
6- 2 روز نظرخواهی و ادیتورم خراب بود. اگر کسانی نظر دادن و نظرشون پاک شده و یا اصلا نظرخواهی براشون باز نشده من جای وبلاگم ازشون معذرت میخوام.
7- دانشجویان زندانی را آزاد کنیم!

برای نشون دادن همبستگی خودمون هم بد نیست پتیشن آزادی دانشجویان رو امضا کنیم.
8- یه فیلم از یکی از کانالهای تلویزیونی فرانسه دیدم راجع به همجنسگراهای ایرانی. مشکلاتشون، خواستههاشون..
مطلبی که میخوام بنویسم کمی طولانیه . باید برم.
فقط این لینکو که در وبلاگ یادداشتهای نیمه شب دیدم بذارم.
وبلاگ سرگشته
آرزو یکی از هزاران همجنسگراهای ایرانیه که حقوقشون نادیده گرفته شده..
انسان معجزه است...!
1- آیا انسان معجزهای نیست؟
انسان... شیطانی که خدا را به زیر آورد
جهان را به بند کشید
و زندانها را در هم شکست!
کوهها را درید،
دریاها را شکست،
آتشها را نوشید
و آبها را خاکستر کرد!
( شاملو)
2- طفلک بابای احمدینژاد بالاخره از دستش دق کرد و مرد!
میگن قبل از مرگش محمود خونهشون بوده و داشته با او گفتگو میکرده.
راوی میگه:
. پدر احمدینژاد موقع این گفتگو دوبار ناله کرد و دست روی قلبش گذاشت و سپس دار فانی رو بدرود گفت.
قابل ذکر است ایشون سکتهی اولشون رو قبلا موقع خوندن نامهی پسرش به بوش کرده بود و دومیش رو همون روز آخر زندگیش موقع شنیدن داستان نامه نوشتنش به پاپ( که به دستور خامنهای بایگانی شده) کرده و سومیش رو وقتی تصمیم جدید محمود مبنی بر نامه نوشتن 150 صفحهای برای نصیحت "خدا" شنید!
او طاقت این همه خجالت را نیاورد. روحش شاد!
3- اینم برای شادی روح کیهانیها.
جرج بوش در مقابل ارشادات احمدینژاد سر تسلیم فرود آورد و اسلام ناب محمدی رو پذیرفت. دیروز هم ختنهسورونش بوده و با پارچهی دور کمرش از خوشحالی کمی عربی رقصیده. احمدینژاد باید در نامهاش در مذمت غنا و رقص هم افاضاتی میفرمود. حالا اشکال نداره. اینبار یک نامهی 200 صفحهای براش بنویسه و جزئیات رو هم لحاظ کنه.
4- دانشگاهها شلوغه. تعداد زیادی از دانشجویان فعال رو دستگیر کردن.
اونقدر تو این رابطه لینک به دستم رسیده که نمیدونم کدومو اینجا بذارم.
تعدادیش در نظرخواهی مطلب قبلیم هست و خواهش میکنم در این نظرخواهی هم لینکای جدیدی که به دستتون می رسه بنویسید. (فقط لینکاش ها...)
نسل فردا: یاشار قاجار و عابد توانچه تنها جوانه هایی هستند از هزاران جوانه ی دیگری در این سرزمین.
یاشار و عابد را تنها نباید گذارد!
5- "سهراب کابلی هستم. در کابل زندگی ميکنم.
دو سه بالا بيست عمر دارم. زاده شدهام در سرزمين درد و رنج.
هرآنچه برای خودم ميخواهم برای ديگران آرزو ميکنم.
با ديد نقادانه و گاهی طنزآميز اوضاع سياسی، اجتماعی، فرهنگی و امور مربوط به زنان را دنبال ميکنم."
سهراب اینبار راجع به تظاهرات خونین کابل نوشته!
6- حماسهی کربلا در تلویزیون اسرائیل به زبان عبری!
لابد احمدینژاد برای اونا هم نامه نوشته و متحولشون کرده:)
7- روزی که از آفتاب و نفس بریدم!
داستان دردآورد مرگی که میشد جلوش رو گرفت اما...
مرگی که هر روز بر اثر بیتوجهی پزشکان شاهدشیم و هیچ غلطی هم نمیتونیم بکنیم!
البته قبول دارم مقصر سیستمه و نه پزشکان... و همه مثل هم نیستن. ولی فعلا اوضاع به همین منواله!
8- وبلاگ مژگان بانو رو بعد از مدتها بازم پیدا کردم.( اگه اشتباه نکنم خانمدکتر مژگان قبلا عکس خودش رو بالای وبلاگش گذاشته بود. با چادر. همونه؟)
داستان " جوراب شیشهای" اش رو در پست 14 اردبهشت بخونید(لینکش رو پیدا نکردم)
9- از وبلاگ ادبی بوطیقا خیلی خوشم اومد. کتاب" فنشعر" ارسطو رو بهش بوطیقا میگن..
که کلمهی عربی شدهی "پوئتیک"ه. در عربی پ ندارن و تبدیل به ب شده. کیو هم تبدیل به قاف شده..
اهم...من چندوقت پیش خوندمش(البته فقط قسمتیش که موجوده و به فارسی ترجمه شده) بعد از چندهزار سال هنوز جالبه. من نمیفهمم چرا ارسطو تو یونان بهدنیا اومده؟ مگه قرار نبوده که هنر فقط نزد ایرانیان باشه و بس..؟
10- آشغال :"اصولا کسایی که وبلاگ مینویسن از این چند دسته خارج نیستند؛ ..."
11- انسان... این شقاوت دادگر! این متعجب اعجابانگیز!
انسان... این سلطان بزرگترین عشق و عظیمترین انزوا!
انسان... این شهریار بزرگ که در آغوش حرم اسرار
خویش آرام یافته است
و با عظمت عصیانی که خود به راز طبیعت و پناهگاه خدادان خویش پهلو میزند!
(شاملو)
---------------------
12- لطفا فقط زیر 18 سال این لینکو ببینن!
نگی نگفتی ها...


