2006-08-31  

نوشیدن یه لیوان آب سنگین، بعد از خوردن یه برش کیک زرد، چه شود!!

1- مونده بودیم سهمیه‌ی کیک زردمون رو چه‌جوری خشک‌خشک قورت بدیم که شکر خدا یه لیوان سهمیه‌ی آب سنگینمون به‌داد رسید.

2- بعد از اینکه دختر خردسالی که هشت‌سال گروگان مردی بوده به خونه برگشت، روانکاو‌ها علاقه‌شو به گروگان‌گیرش " سندروم استکهلم" تشخیص دادن.
وقتی این خبرو تو روزنامه خوندم با هیجان روزنامه رو زدم کنار و به سی‌با گفتم:
بالاخره اسم بیماری‌مو تشخیص دادم!!! منم "سندروم استکهلم" دارم!

(آخه قبل از ازدواج با سی‌با شرط کرده بودم که هر دوسال با هم پیمان جدیدی برای زندگی ببندیم و هر کدوممون خسته شده بود بره پی کار خودش و سی‌با همیشه با نگرانی می‌پرسید خسته که نشدی؟!!)
سی‌با طبق معمول(با شنیدن این‌طور حرف‌ها) زد زیر خنده...
نمی‌دونم چرا هر وقت شوخی می‌کنم نمی‌خنده و هر وقت جدی هستم غش می‌کنه از خنده!
آقا‌، من هیچ‌جور نمی‌تونم حال اینو بگیرم:)


3- رامین جهان‌بگلو آزاد شد. تازه با وثیقه.

4- خوشم اومد سید حسن نصرالله رهبر حزب‌الله لبنان اقلا این‌قدر شجاعت داره که به اشتباهاتش اعتراف کنه ( اینکه وارد خاک اسرائیل شده و دو اسرائیلی رو به گروگان گرفته .)
مسئولین حکومت ما با این‌همه اشتباه و حتی جرم و جنایت، هرگز جرأت و شهامت اینو نداشتن که بگن ما اشتباه کردیم. مثلا بگن ما اشتباه کردیم زهرا کاظمی رو کشتیم. ما اشتباه کردیم 18 تیر به دانشجوها حمله کردیم. ما غلط کردیم این‌همه زندانی سیاسی داریم! ما .. خوردیم که ...

5-



ممنون حامین جان:)
اونا دونه‌ی انارن توی زیتونا؟
منم عین ندید بدیدها هر زیتونیو به‌خودم نسبت می‌دم:)

6- نهم شهریور ماه، سالروز پیوستن صمد به ارس.



عمو صمد از رود بود و به رود پیوست
...
موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پیوندد

به سرود "رود" گوش کنید. .


نظرها(74)

  2006-08-28  

زیتون‌علی


ممنونم از گیسوی نازنین که در سفر ایرانش به یاد من هم بوده. ای که از کوچه‌ی خوشگل ما می‌گذری، برحذر باش که سر می‌شکند دیوارش:)

1- پسربچه‌ی یکی از آشناها بعد از شنیدن خبر حذف شدن سیاره‌ی پلوتون از منظومه‌ی شمسی گفت: حالا اگه تا ده سال دیگه اینو تو کتاب‌های درسی‌مون گنجوندن!
تازه اون‌موقع هم لابد کلی آیه‌ و حدیث‌های بی‌ربط میارن که فلان حضرت اینو تو کتاب آسمانی‌مون گفته بوده و کسی توجه نکرده بود. شبش هم باید رو پشت‌بوم الله‌اکبر بگیم که دین ما فکر همه چیز رو کرده.

2- امروز وقتی برای ناهار رسیدم خونه تلویزیون داشت سریال داستان‌های جزیره رو نشون می‌داد( وای که چقدر من خاله هتی رو دوست دارم. اما حیف که عین الویا‌م:) کمی خل مشنگ! )
موضوع این‌دفعه‌ش این بود:
مردی که می‌خواست برای نمایندگی دولت کاندید بشه، برای تبلیغ اومده بود جزیره. مدتی در هتل شن‌های سفید اقامت می‌کنه. دخترش دستش کجه و چیزهایی کش می‌ره. گل سینه‌ی یکی از ساکنین هتل. ده‌دلار از کیف خاله هتی و پول از گاو صندوق. همه شکشون به کارگر نوجوان و فقیر هتل می‌ره و نزدیکه از کار اخراج بشه...
فیلیکس که تعلق خاطری هم به دختر پیدا کرده کم‌کم موضوعو می‌فهمه و پس از کمی تردید بالاخره از بین حق و ناحق، طرف حق رو می‌گیره. خاله هتی و رئیس هتل هم از کارگر جوون حمایت می‌کنن. دختره شرمنده می‌شه و...
داداشم ناهار خورده بود و بالش زیر سرش گذاشته بود و درازکش به فیلم نگاه‌ می‌کرد. بعد از تموم‌شدن فیلم آهی کشید و گفت حالا اگه این موضوع به جای کانادا تو ایران اتفاق می‌افتاد فکر می‌کنی چی می‌شد؟ مثلا اگه مرده یکی از نیروهای حکومتی بود.
فکر کردم دیدم موضوع کاملا برعکس می‌شد. پسر نوجوون فقیر به زندون یا به اونجا که عرب نی‌ می‌ندازه می‌ره. رئیس هتل و خاله هتی با چاپلوسی تمام از دختر و پدر معذرت می‌خوان. فیلیکس احتمالا اعدام می‌شه که چرا این‌قدر در مورد خانواده‌ی اطلاعاتی اطلاعات کسب کرده و....

3- بیشتر مهمونای خارج‌کشوری رفتن و دوسه‌نفر دیگه فقط موندن. تنها بچه‌ی فامیل ایران‌مونده همین‌می‌شه دیگه(البته به‌جز برادرم)...
منظورم از مطلب قبلی اصلا دوستان صمیمی و فامیل‌های نزدیک نبودن. اونا رو آدم با دل‌وجون براشون می‌کنه. اما...
یه‌نمونه دیگه بگم تا بیشتر روشن شید:) البته می‌دونم همه روشنن...
خانمی که صحبت پول و ثروتش و مهمونیایی که در آمریکا می‌گیره همه جا هست. بعد از سی‌سال اومد ایران. اول بگم که کسایی که تو این سالهای سری به آمریکا زدن تعریف می‌کنن که به هیچکدوم محل نذاشته. نه دعوت کرده و حتی اگه اینا تلفن زدن بهش و حالشو پرسیدن یه سر رفته دیدنشون.
ولی وقتی اومد ایران همون دوسه‌خانواده‌ی فامیلش هیچی براش کم نذاشتن. با اینکه گفته بود یک‌ماهه اومده تقریبا شش ماه ایران موند...
دوسه‌روزی هم مهمون ما بود. اگر می‌دیدم تو خونه داره با تاپ و شورت جلو سی‌با راه می‌ره، و دائم روی مبل یه‌وری لم داده و دستور غذاهای جورواجور و میوه و چایی و قهوه می‌ده و یا مرتب مشغول آرایشه اصلا به روی خودم نمیوردم. می‌گفتم یه چند روزی بیشتر اینجا نیست. ریخت و پاش و دستور دادناش به ‌خاطر اینه که عادت به کلفت و نوکر و اینا داره. ولی آی حرف می‌زد آی حرف می‌زد. همه‌ش هم قمپز درکردن از اینکه در آمریکا چی بوده و با کدوم افراد مهم در ارتباطه.
گذشت تا اینکه از خانم مسن فامیلشون شنیدم داره برمی‌گرده آمریکا و اصلا با اون و بقیه خداحافظی نکرده. گفت:
به‌خدا هر چی می‌خواست من پیرزن براش آماده می‌کردم. هر روز جوجه‌کباب و چلو کباب و میوه‌های جورواجور. تلویزیون و ماهواره رو رو هرکانالی که اون می‌خواست می‌ذاشتم. تقریبا دوماه خونه‌ی من بود، اما نمی‌دونم چرا خداحافظی‌نکرده داره می‌ره. توروخدا زیتون جون تو بهش زنگ بزن ببین چرا ازم دلگیره.
با این‌که شب دیروقت بود زنگ زدم به خونه‌ی دوستی که تو خیابون باهاش آشنا شده بود و می‌خواست ازونجا بره فرودگاه! گفتم واقعا داری می‌ری؟ گفت آره دو ساعت دیگه باید فرودگاه باشم. با مسخره گفت به لطف فامیل خیــــــلی بهم خوش گذشت.
گفتم (مثلا) شی‌شی جان! مگه کسی توهینی بهت کرده؟ کم برات گذاشته؟
گفت نه. اما فقط خونه‌ی تو بهم خیلی خوش گذشت و راحت بودم.
گفتم از من هم که خداحافظی نکردی اما... چرا اقلا یه زنگی به خانم فلانی نزدی؟ طفلک خیلی ازت دلگیره!
گفت ولش کن گدا رو!
گفتم هر کی ندونه من می‌دونم این خانم چقدر نظربلند و لارجه. با اینکه فقط ماهی 150‌هزار تومن مقرری شوهر مرحومشو می‌گیره ولی خیلی خوب مهمون‌داری می‌کنه( یه زمانی خیلی پولدار بوده)
گفت می‌رفتم توالت می‌رفت چراغ اتاقمو خاموش می‌کرد. از توالت میومدم بیرون و می‌رفتم تو پذیرایی می‌دوید چراغ توالتو خاموش می‌کرد. از خونه‌ی تو خوشم اومد که روشن بود اما تو خونه‌ی اون دلم می‌گرفت. هر شب که تلفن می‌زدم آمریکا می‌گفت شی‌شی با کارت زنگ بزن. اعصاب منو خورد کرد.
گفتم شی‌شی‌ خانم مثل اینکه دستت تو حساب مخارج ایران نیست( نبایدم بود. یه‌قرون خرج نکرد). پول برق و آب و تلفن به خارج از کشور و شارژ ساختمون خیلی زیاده و خانم فلانی واقعا پولش نمی‌رسه. اگه با کارت زنگ می‌زدی فکر نمی‌کنم ناراحت می‌شد. اون نگران قبضیه که براش میاد.
خلاصه از همه بدی گفت و آخرش گفت همه‌شون برن گم‌شن!
دوماه نشد که شی‌شی به ایران برگشت و این‌دفعه سگش رو هم همراهش آورده بود. حالا بماند چه ماجراها با این سگ داشتیم. خیلی‌ها سگ رو نجس می‌دونستن و این می‌گفته سگم از شما برام مهم‌تره. شما خیلی پست‌تر از یه سگید.
آخرش شی‌شی دید که هیچکس لایق میزبانی‌ش نیست ماهی یک‌میلیون تومن یه آپارتمان به قول خودش نقلی در شمال شهر اجاره کرد با یه کارگر. و دیگه نفهمیدم حساب دستش اومده یا نه...

یه ماجرایی ازش شنیدم که ناراحتم کرد. شی‌شی می‌ره به یکی از روستاها. زن صاحبخونه فکر می‌کنه این زنه خیلی آدم مهمیه. بهش خیلی محبت می‌کنه. اینم کنگر می‌خوره و لنگر می‌ندازه. هر روز سفارش یه نوع غذا و...
بچه‌های طرف هم میومدن دوزانو می‌نشستن و خوردن اینو تماشا می‌کردن. چون مامانه به بچه‌ها نون و ماست می‌داده و به مهمون انواع پلو خورش‌ها.
یه روز شی‌شی به پسر صاحب‌خونه می‌گه برو دو کیلو گوشت لخم بی‌چربی بگیر.
. پسره می‌خواد اعتراض کنه که مامانه لبشو می‌گزه.. زن صاحب‌خونه فکر می‌کنه لابد از غذاهاش بدش اومده و خودش می‌خواد آشپزی کنه. می‌ره تموم پس‌اندازاشو میاره می‌ده به پسره.
وقتی گوشت خریده می‌شه. شی‌شی بعد از وارسی دقیق و گرفتن کوچیکترین چربی‌ها، گوشتو تیکه تیکه می‌کنه و با مراسمی می‌پزه.
بچه‌ها دهنشون آب می‌افته.
وقتی گوشت پخته شد. شی شی حدود 250 گرمشو جدا می کنه و به قربون صدقه به سگش می‌ده و بقیه‌شم می‌ده به زن صاحبخونه که تا وقتی من اینجام تیکه تیکه گرم کن بده من تا بدم به سگم.

شی‌شی الان ایرانه و تابه‌حال دوبار اونم فقط به من زنگ زده و ازم خواسته برم خونه‌ش چون تو فامیل فقط منو آدم حساب می‌کنه . اونجا پاتوق یه عده مثل خودش شده (همه رو هم تو خیابون و پارک و موقع پیاده‌روی با سگش پیدا کرده) و نمی‌تونه اونا رو تنها بذاره. از معرفت به‌دوره... می‌گه بیا ببین چه دکوراسیونی چیدم....

4- و اما... باز از شما دعوت می‌‌کنم به مطلب شیرین دیگری از ولگرد عزیز:
**ميزبانان و ميهمانان ايرانی **
عزيز ميدانی که اکنون بيش از دوميليون ايرانی درسراسر چهان پراکنده‌اند واين ۲ ميليون نفر شايد بيش از ۱۰ ميليون دوست و آشنا و فاميل درايران دارند.
يکی از مشکلات و شادی‌های اين خيل عظيم ديد بازديدهايی است که اين آدم ها درايران و يا خارج به عنوان ميزبان ويا ميهمان از يکديگر بعمل مي‌آورند.
از شعف و شادی‌های آنها حرف نمي‌زنم زيرا فراق هر عزيزی رنج‌آور و ديدارش اشک شوق به چشم آدم مي‌آورد.
اين ديدار ها برای هر دوطرف گاهی غيراز شعف مشکلاتی هم ايجاد مي‌کند که بسيار آزاردهنده مي‌شود. چه برای ميهمان و يا برای ميزبانان انها. اين ميهمان را ميتوانيم بدو دسته تقسيم کنيم:
الف: دسته اول ميهمان هايی با فرهنگ ايرانی :
اينها آدم‌هايی هستند گاهی تنها و گاهی همراه با خانواده شان برای مدتی کوتا ه يا طولانی به ايران مي‌آيند. زندگی کردن درخارچ و برای ساليان دراز در اين گونه آدم هيچ تغيير فرهنگی و رفتاری ايجاد نکرده . آنها با چمدان فرهنگی پر از آداب و رسوم و سليقه و ارزش‌های ايرانی اکبند به خارج رفته‌اند و همانطور هم به ايران برمي‌گردند.
اين نوع آدمها را در فرودگاه از روی تعداد آدم هايی که به پيشواز آنها آمده اند و تعداد چمدان‌های بزرگشان که باخود همراه آورده‌اند به آسانی می‌توان شناخت.
چمدان‌هايی که پرازاجناس خارجی به عنوان سوغاتی برای فک و فاميل . دوستان شان در ايران.....
اينها هر جند روز و چند شب درخانه ی دوست و آشنايی و فاميلی مي‌روند يا دعوت مي‌شوند و گاهی هم در يک جا کنگر می‌خورند و لنگر مي‌اندارند.
اين گونه آدمها به هر کجا که ميروند بی پروا خانه ميزبان را خانه خودشان مي‌دانند به هيچ چيز ميزبان احترام نمی گذارند و رحم نمي‌کنند.
از خمير دندان آنها گرفته تا مسواک و حوله، کامپيوتر و تلفن و تلوبزيون .... زير پوش خانم ميزبان و زير شلواری اقای ميزبان را بی اجازه يا بااجازه استفاده مي‌کنند وگاهی عملا زندگی ميزبان را کنترل مي‌کنند .
بسياری اوقات ميزبانان انها هم مثل شاه از آنها پذيرايی مي‌کنند وبه افتخار ورود انها ميهمانی های بزرگ داده مي‌شود چون از خارج آمده اند ....
مي‌خورند... و مي‌خوابند ... واطلاعات غلط از کشوری که در آنجا زندگی مي‌کنند به ميزباناشان تحويل مي‌دهند و بالاخره در موقع رفتن دهها نفر در فرودگاه آنهارا بدرقه مي‌کنند و با خود آلبالو خشکه و سبزی خشک . و واجبی(مگر اونها هم تو زندان خودکشی می‌کنن؟) و کيسه حموم و سنگ پای قزوين .. تمبر هندی .وفاليچه ايرانی ....( سیخ کبابو نگفتی ولگرد جان)همرا ه مي‌برند ...
چون فرهنگ کشور ميزبانشان هيچ تغييری درانها ايجاد نکرده ..
بنابراين در ايران بسيار به انها خوش مي‌گذرد و راحت هستند و هرسال هم برمي‌گردند اقامت انها در خارج فقط "دليل اقتصادی " دارد. طبيعتا انها از نطر فرهنگی با فاميل و دوستان شان درايران خدارا شکر اشکال فرهنگی مهمی ندارند، الا اينکه اگر مدت طولانی درايران بماند صاخب خانه را عاصی مي‌کنند ." بو "ميکنند !!
تا صاحب خانه مجبور شود نمک در کفش انها بريزد !! (زیتون: :)) )
.................
ب: آن‌دسته از ايرانيانی که بخاطر اقامت طولانی درخارج تحت تاثير فرهنگ کشور ميزبانشان قرار گرفتند، رفتار شان شديدا تغيير کرد...
وامصيبتا اگراينها به ايران بروند.
اين گونه آدم‌ها چمدانهايشان فقط حاوی لوازم شخصی خودشان است. آمدنشان به ايران را به فک و فاميل و دوست اطلاع نمی دهند. هيچ کس به استقبال انها در قرودگاه نمی‌آيد چون ساعت دقيق ورود شان را به کسی خبر نداده اند .
انها اگر خانواده درجه اولی داشته باشند ( منطوراز خانواده درجه اول پدر مادر است) خودشان از فرودگاه تاکسی مي‌گيرند و به خانه انها مي‌روند.
و اگر نداشته باشند يکراست به هتل می‌روند .مزاحم زندگی برادر و خواهر و دوست وآشنا و فاميل نمي‌شوند. و از هتل با دوستان و بقيه عزيزانشان تماس مي‌گيرند . برای زمانی کوتاه با انها وقت مي‌گذارانند و تجديد ديدار مي‌کنند.
وای به احوال اين ادم اگر اشتباه کند به خانه ی يکی ازفاميل‌ها و يا دوستان برود
آنچنان تجربه‌هایی کسب مي‌کنند که ميرود وهرگز پشت سرش را نگاه نمی کند چون نه ساعات خواب وبيداری اش، نه ساعات غذا خوردن او و نوع غذايی که مي‌خورد
و ساعات رفت و آمد ش به خانه ميزبان و حتی نوعی که لباس بايد بپوشد همه از دست او خارج مي‌شود.
همه اعمال او و کارهای او بوسيله ميزبان کنترل مي‌شود و زير ذره بين و مانيتور ۲۴ ساعته ميزبان قرار مي‌گيرد .
و از او سولات عجيب غريب در باره کشور ميزبانش مي‌کنند. درباره فيلم و مد ها موزيک هايی سوالاتی ميکنند وانتطار دارند که او همه اينها را بداند. ( زیتون: چه معنی دارد نداند!)
او از بی‌اطلاعی خود هاج و واج مي‌شود ......
خلاصه اين آدم معنی " ميهمان خر صاحبخانه است" را خوب درک مي‌کند .
به يادش مي‌آيد
اگر به ديدار اشنايان و دوستان قديمی‌اش در بهشت زهرا رفته بود بيشتر اجساس راحتی مي‌کرد .........
به زور غذا در حلق‌اش نمی‌ريختند ... ونه مي‌خواستند پشتش را کيسه بکشند.
عزيز زيتونک
اما ايرانيانی که به عنوان ميهمان به خارج مي‌روند...
در ايميل بعدی مي‌نويسم
که از دست بعضی از اين آدم‌هايی که از ايران به عنوان ميهمان به خارج مي‌آيند ميزبانان آنها چه مي‌کشند. مخصوصا از آنهايی که ولگرد در امريکا تجربه دارد ............
زیتون: آره بنویس ولگرد جان. خدا رو چه دیدی؟ شاید هوس کردم یه سفر بیام اون‌ورا ببینم چه رفتاری بیشتر ملتو آزار می‌ده منم همون کارا رو بکنم:))

سفارش مطلب به دوستان:
یه مطلب هم بنویسید در مورد خارج‌کشوری‌هایی که میان ایران و برای هر چیزی چقدر باید حرص بخورن و از بوروکراسی و امروز برو فردا بیا و رفتارهای متفرعن و بی‌ادبانه‌ی کارمندها و منشی‌ها و فروشنده‌ها.. رانندگی افتضاح ایرانی‌ها، خر خود سوار بودن‌ها، حاکم نبودن منطق در هیچ‌جای این مملکت گل و سنبل چقدر باید زجر بکشن و...

- راستی ولگرد جان، من یادم رفت تن‌ِ ِ مهمونای خارج‌کشوریمو کیسه بکشم... نرن بگن زیتون مهمون‌نواز... ببخشید، مهمون‌کیسه‌کن نیست؟:))))

5- این قصه‌ها هنوز سر دراز داره:)

6- شب عاشقان ِبی‌دل چه‌شب دراز باشد...

نظرها(77)

  2006-08-25  

کار مشترکی از زیتون و ولگرد

1- همچنان لبخند بزن، همچنان بدرخش
می‌دانی که می‌توانی روی من حساب کنی، بی‌شک
دوستان همین‌ وقت‌ها به‌درد می‌خورند
برای اوقات خوش و اوقات بد
برای همیشه در کنارت خواهم بود
دوستان برای همین وقت‌ها به‌درد می‌خورند...
( قسمتی از شعر" دوستان به‌این کار می‌آیند" از ترانه‌های التون‌جان)

Keep smiling, keep shining
Knowing you can always count on me, for sure
That’s what friends are for
For good times and bad times
I’ll be on your side forever more
That’s what friends are for…
(Elton John)

2- خاطره‌ای از ولگرد عزیز:
سالهای دور پيش از انقلاب، راديو ايران يک برنامه هفتگی و زنده ای داشت که خبرنگاران راديو به زندانها مي‌رفتند و با زندانيان مصاحبه مي‌کرد ند ومستقيما از راديو پخش مي‌شد.
آن‌روز يک خبرنگار با يک زندانی مصاحبه مي‌کرد که جرمش جيب بری بود.
خبرنگار ضمن سوالات مختلقی که از ان زندانی کرد از او خواست که يکی از خاطرات چيب بری اش را برای شنوندگان راديو تعريف کند.
جيب بر چنين گفت :
روزی دريک اتوبوس شهری تهران سوار بودم و چشمم دنبال شکاربود. پيرمردی نطرم جلب کرد که در جلوام ايستاده بود ...
در يک لحطه دستم را توی چيب کت‌اش کردم و يک دسته اسکناس از جيب‌اش بيرون آوردم و در زير پيرهنم پنهان کردم و ضمن اينکه جايم را در اتوبوس تغيير مي‌دادم سعی کردم در ايستگاه بعدی پياده شوم.
اما بعد از چند لحظه کوتاه پيرمرد دستش را توی جيب‌اش کرد. ناگهان قرياد ش تمام اتوبوس را پر کرد
آخ، مردم! جيبم را زدند. پولم را بردند.۲۰۰ تومان بود و شروع کرد به ناله ‌وزاری که اين پول را قرض کرده بودم که اچاره خانه ام را بدهم. داد مي‌زد: ای اقای راننده، مردم، کمک ام کنيد. به فرياد م برسيد. همين الان توی جيبم بود.
راننده اتوبوس را درکناری نگاه داشت. مسافران برايش دلسوزی مي‌کردند. راستش دل خودم کمی برايش سوخت!
تصادفا در اتوبوس در بين مسافران پاسبانی هم بود که پير مرد به او متوسل شد. پاسبان رو به مسافران کرد
گفت متاسفانه من بايد جيب و اشيا همه شما بازرسی کنم. شايد پول اين بنده خدا را پيدا کنم.
مسافران موافقت کردند راننده درهای اتوبوس را بست و پاسبان از چلو شروع به بازرسی جيب های مسافران کرد. کم کم من نگران مي‌شدم. داشت نوبت به من مي‌رسيد. تصميم گرفتم خودم را طوری از شر ان پول خلاص کنم. ناگهان متوچه آخوندی تنومندی شدم که در نزديک من ايستاده بود.
برای يک لحطه تصميم گرفتم که پول را درچيب بزرگ لباده او که از زير عبايش نمايان بود بياندازم . ترديد نکردم در يک لحطه دسته پول را در چيب لباده آخوند انداختم.
حالا نوبت آخوند رسيده بود که بازرسی شود . آخوند دست هايش را هوا کرد و گفت سرکار چيب های بنده راهم بگرديد. مسافران اعتراض کردند .(ولگرد جان، اون زمونا آخوندا هنوز ارج و قربی داشتن)
پاسبان گفت ای اقا اختيار داريد بنده چنين جسارتی به حضرت آفا نمی کنم. از اخوند اصرار واز پاسبان انکار بالاخره پاسبان جيب اخوند را نگشت. پاسبان بقيه مسافران را هم گشت و پول پيدا نشد ...
بعضی از مسافران به پير مرد گفتند: پدرجان، حتما پول هايت راجايی ديگر گم کرده‌ای.
.........
اتوبوس به‌راه افتاد. و حال من دراين فکر بودم که چطور پول را از جيب اخوند بزنم . ايستگاه بعدی جلو بازار بود آخوند پياده شد و من هم به دنبالش...
او رفت، من هم رفتم و بالاخره به‌داخل مسجد شاه و يکسره به بطرف حوضخانه مسجد رفت. چون نزديک ظهر بود، حدس زدم مي‌خواهد وضو بگيرد وحدس ا م درست بود.
من از دور مواطب او بودم وفتی که به حوضخانه رسيد عبا و لباده را بيرون آورد ضمن اينکه مي‌خواست آنها را به ميخی آويزان کند، دست در چيب لباده اش کرد که گويا دستمال اش را بيرون آورد.اما با دستش بسته اسکناس را بيرون کشيد. به پول ها با تعجب نگاه کرد ..حالت او وافعا ديدنی بود و لبخند مبهمی زد و بسرعت پول را دوباره در چيب لباده اش گذاشت. و لباده را به ميخ آويزان کرد و رفت نشست زير شير آب که وضو بگيرد.
سريع خودم را به لباده رساندم و به‌سرعت پول را از چيب لباده بيرون آوردم و سپس در بين وضو بگيران خودم را گم کردم و از دور به تماشای او ايستادم.
آخوند وضويش را تمام کرد و آمد لباده اش را برداشت. قبل از اينکه آن‌را به تن کند دست در چيب لباده اش کرد و با دستپاچيگی همه چيب های آن‌را وارسی کرد. وقتی پول را پيدا نکرد ، با صدای فرياد کشيد:
آخ پولم را زند .. پولم را بردند .. ۲۰۰ تومان بود ...

ولگرد عزیز یک کتاب هم در این مورد معرفی کرده:
کتاب "جيب بر" نوشته‌ی "استفن زوايک" .

3- هر سال تابستون فصل دیدار بسیاری از ایرانیان مقیم خارج کشوره.
هیچ سالی مثل امسال ما مهمون نداریم. از فرانسه و انگلیس و ایتالیا و امریکا وسوئد و سویس و... اومدن. بعضیا برای دو هفته بعضیا برای یک‌ماه یا حداکثر دوماه...
علت اومدن هر کدومشون هم یه چیزیه. دیدار از وطن، چک‌آپ(قدیما انگار ملت از ایران می‌رفتن خارج چک‌آپ) عمل جراحی‌های مختلف، از عمل لیزر و لیزیک چشم برای اصلاح دید چشم بگیر تا عمل دماغ و سینه و کشیدن پوست و حتی ساخت دندون مصنوعی:)
شک دارم هدفشون دیدار فامیل باشه. چون تو ایران غیر از من و یکی دونفر دیگه اینجا کسی از فامیل ما نموندن.
اول شماره 4 رو بنویسم بعد ادامه‌ی این بحث بمونه برای شماره 5.


4- یکی از عزیزان اینترنتی تصمیم گرفته بعد از سال‌ها بیاد ایران و مدتی که اینجاست می‌خواد تو هتل اقامت کنه.
من چون می‌دونستم اینجا فامیل و هواخواه زیاد داره( در واقع جاش روتخم چشم خیلی‌هاست) با تعجب پرسیدم: هتل؟!
جواب داد:
آره عزیز جانم. من ۷۲ تن فامیل دارم. نيمی از آنها خانه‌هایشان در بهشت زهرا است، که حتما به دیدن آنها خواهم رفت. چون آنها کاری به کارم ندارند . خيلی بی آزار هستند و آزادی را از من دسلب نخواهند کرد و هرشب به من خورشت فرمه سبزی و بامیه نمی خورانند( خیلی دلت بخواهد!)
با ساعات خواب و بیداری‌ام هم کاری ندارند. برايم از درز در حمام، حوله و .صابون زير پوش و شورت نمي‌آورند. دايما ازم نمي‌پرسند: آب گرم است؟ چيزی لازم نداری؟
لياس هايم را به زور از تنم بيرون نمی‌آورند . نمي‌گويند: وای... عزيزم، چرا اینفدر پير شدی.
به زور توی حلقم غذا نمي‌ريزند . به افتخارم همه فامیل‌های ديگرشان را دعوت نمی کنند. تا من مثل بچه يتيم ها ساکت در ميان آدم هايی که بيشترشان را نمی شناسم مجبور شوم ساعتها بنشينم و...
آنها (یعنی مرده‌ها)
انتظار سوغاتی هم ندارند ...
وای خدای من زيتونک چفدر آنها آدم های خوبی هستند!
آنها ازمن نخواهند پرسید کچا می‌روی و کی برمی گردی ؟؟
می‌دانم اگر ان نیم دیگر خبر دار شوند پاشنه فرودگاه را از جا می کنند. مثل کرکس ها بر سر وروی من بيچاره می‌ريزند تکه تکه اش مي‌کنند. شایدم قیمه قیمه:)))

5- با خوندن این ای‌میل کمی از خودم خجالت کشیدم. آخه... خوب، می‌بینم خودم هم یه‌کم از این‌رفتارا دارم:)
با اینکه هر کدومشون خونه‌ی من و سی‌با اومدن گفتن با شما راحت‌تریم و زیاد احساس قید و بند نمی‌کنیم، باز می‌بینم یه کارایی می‌کنیم که شاید از نظر مهمون شکنجه به حساب‌ میاد.
گفتم شاید؟ نه... واقعا مهمون پریروزی دقیقا همین حرفو بهم زد:)) اومده بود اینجا راحت باشه. من سرکار نرفتم. سرکلاسم نرفتم. از داداشم هم خواستم اون‌روز جایی نره. از صبح براش برنامه‌ ریختم. رفتیم بازار و نمایشگاه و بعدش پارک و بعدش هم رفتم رسوندمشون به استخر با کلی خوراکی...
بعد اومدم تند‌تند غذا پختم و... سر میز از برنامه‌های عصر گفتم که سی‌با هم میاد و بریم بغل رودخونه‌ی چالوس و شامی و ... فردا هم مهمونی برات گرفتم و... شربت سکنجبین نعنایی سر میز آورده بودم. وبه شوخی گفتم داداشم کوچیک بود به شربت سکنجنین می‌گفت شربت شکنجه. با تاسف ساختگی گفت: بده بخورم... که این شربت حکایت منه تو خونه‌ی شما! زدم تو سرش و گفتم بده برات برنامه‌ می‌ریزم. گفت نه... با این‌که خوش می‌گذره عین شکنجه‌گرا می‌مونید شما!! کلی خندیدیم و دیدم راست می‌گه بیچاره! البته این بحث باعث نشد از برنامه‌های شکنجه‌آور عصر و شب چشم بپوشیم.( پدرسوخته امروز زنگ زد و گفت هیچ‌جا مثل خونه‌ی شما بهم خوش نگذشت)
فکر می‌کنیم باید دائم بپرسیم صبحونه چی دوست داره. ناهار خورشت‌های سنگین رنگین درست کنیم و تو پارک دائم بلال و بستنی بدیم دستشون و... مهمونی بگیریم. در صورتیکه بعضیاشون می‌گن. تورو خدا بذار یه دوسه‌روزی آروم تو خونه بشینیم و تلویزیون نگاه کنیم و یا تو بالکن یه فنجون چای بخوریم( بنوشیم. کوفتتون بشه)
خوب که نگاه می‌کنم، کلی هم خودمونو شکنجه می‌دیم. از کارای معمولیمون دست می‌کشیم حتی اگه کلی تو دردسر بیفتیم و کلی از نظر مالی ضرر کنیم. جاهایی که خودمون حوصله نداریم می‌بریمشون. دائم در تشویشیم که آیا به مهمونمون داره خوش می‌گذره یا نه. در صورتی‌که این‌جوری ظاهرا اونا بیشتر اذیت می‌شن. البته نه همه‌شون.


6- سورپریزانه
زنگ زد. آی‌دی‌کالرش مال شهر تهران بود. گفت: الو، اگه گفتی من کی‌ام؟ خدای من صداش آشناست. ولی اونی‌که فکر می‌کنم ایران زندگی نمی‌کنه. اسم چندتا دوست رو الکی گفتم اما... یهو از خوشحالی جیغ کشیدم. ‌
دخترخاله‌م بود. دوست و همباری دوران بچگی. بعد از 12 سال از امریکا اومده بود ایران اونم بی‌خبر. برای سورپریز کردن من قبلا هیچی بهم نگفته بود.

با خوشحالی گفت امشب میام خونه‌تون. یهم سرم گیج رفت. دقیقا از یک ساعت بعد یعنی 6 عصر تا 12:30 شب من و سی‌با باید چهار جا می‌رفتیم. فردا صبح زودش هم جلسه‌ی مهمی داشتم که منم حتما باید توی اون جلسه می‌بودم. کارامون باید گزارش می‌کردم. قبل از تلفن دخترخاله عین خر تو گل مونده بودم با این‌همه کاری که امشب دارم چه‌طوری برای فردا آماده بشم. خونه‌ هم ریخت و پاش(لابد می‌گید طبق معمول! آخه وقتی آدم مهمون نداره مرض داره جمع‌وجور کنه؟:) )
با من و من گفتم: شری‌جان، ببخشید، خیلی دلم می‌خواد هرچه زودتر ببینمت اما نمی‌شه بمونه برای فردا یا پس فردا( تازه تا آخر هفته کار داشتم و دلم می‌خواست بگم هفته‌ی بعد. اما ترسیدم ناراحت بشه)
با اعتماد به‌نفس گفت: نخیر که نمی‌شه. من هفته‌ی بعد دارم می‌رم. مرخصیم کم بود. تموم وقتم هم پره جز امشب! امشب ِ من مال توئه!
آی ددم وای... یه عالمه اضطراب جای یه عالمه شادی رو تودلم گرفت. گفتم باشه. ساعت چند میای؟
- هشت اونجام. میای دنبالم یا آژانس بگیرم؟(تو دلم: وای خدای من با این همه کار چطور انتظار داره تو این شلوغی ترافیک تهران برم دنبالش؟) گفتم با آژانس بیا و بعدش کلی شرم‌زده که نکنه ازم ناراحت شده باشه. غمگین و نالان یه نگاهی به خونه کردم و آشپزخونه و شامی که نداشتیم. نیم ساعت بعدش با سی‌با قرار داشتم که جایی نسبتا مهم بریم( از قبل قرار گذاشته بودیم. طرف هم منتظرمون بود) با عجله مانتو و شال پوشیدم و قیافه‌م تو آینه‌ی آسانسور شبیه یه آدم بدبخت بود که بدهکاریاش عقب‌افتاده بود.
سرتونو درد نیارم، ماجراش خیلی مفصله. جای اولی که قرار بود بریم هول‌هولکی رفتیم . به برادرم زنگ زدیم بره خونه‌ی ما رو مرتب کنه( اونم کی؟ داداشم؟ حکم جرجیس میون پیغمبرا ! خوب کس دیگه‌ای نبود که رومون بشه ازش اینو بخواهیم)
جای دوم هم جایی بود که باید با یه زن‌و شوهر دعوایی حرف می‌زدیم. اصلا نفهمیدیم چی گفتیم و شنیدیم. سی‌با البته خیلی خون‌سردتر از منه. پاشو انداخته‌بود رو پاش و افاضات می‌فرمود و من هی دندونامو رو هم فشار می‌دادم که زود باش، زود باش.... و معذرت خواستیم و اومدیم بیرون. یه چیزایی هول‌هولکی خریدیم و... ساعت 9 بود که رسیدیم. شری اومده بود.. از خجالت مردم که بعد از 12 سال دخترخاله رو تنها گذاشته بودم. داداشم داشت براش چایی می‌ریخت. تو چی؟ تو لیوان‌های شربت خوری!اونم لیوان‌هایی با اشکال و اندازه‌های مختلف.
وقتی شری رو بغل کردم و بوسیدم تموم اضطراب‌ها یادم رفت. حتی جای سوم یادم رفت که قرار شده بود اگه نریم، اون قضیه‌ای که اون‌قدر دنبالش بودیم برای همیشه کنسل بشه.
یواشکی توی اتاق دیگه با تلفن غذا سفارش دادم و اومدم نشستیم به تعریف خاطرات و خنده و شوخی... و فضولی و پرس و جو راجع به زندگی یک‌دیگه.

غذا رو که آوردن فهمیدم که دخترخاله‌ی گرامی گیاه‌خوار شده( کاش به جای مخفیانه به‌طور علنی سفارش غذا می‌دادم. گرچه که باز شاید فکر می‌کرد ما عین مایه‌دارها و قرتی‌ها همیشه شام از بیرون سفارش می‌دیم و چیزی نمی‌گفت). رفتم تو آشپزخونه یه کنسرو لوبیا باز کردم و خواستم ماکارونی با سویا و فارچ درست کنم که خوشبختانه اومد نذاشت. و با پنیر و کره و مربا و تخم‌مرغ و لوبیا سروته قضیه هم اومد.ما هم برای احترام و همبستگی غذای گوشتی نخوردیم
نزدیک ساعت 11 دوباره تشویش. خونه‌ی یکی از همسایه‌ها جلسه‌ای بود تا ساعت 12:30 که ما حتما باید می‌بودیم.(جراشو نمی‌گم) همسایه از دیشب تا امروز عصر 5 بار زنگ زده بود برای یادآوری و من گفته بودم یادم نمی‌ره به‌خدا حتما می‌آییم.
کلی معذرت خواهی از دخترخاله و اونجا هم اصلا نمی‌فهمیدم چی دارم می‌گم. ساعت 12 اجازه گرفتم که من بیام خونه و سی‌با تا 1:30 مجبور شد بمونه.
تا نزدیکای صبح با دخترخاله حرف زدیم. من تعجب می‌کردم چطور اون می‌خواد به گفته خودش 6 صبح بره. نشون به اون نشون که من به جلسه صبح نرفتم که بتونم باهاش خداحافظی کنم و تا 12 ظهر بیدار نشد که نشد.(حق هم داشت. بدتر از من خیلی خسته بود.)

7- خیلی از مسافرهای خارجی(ایرانی‌های مقیم خارج) انتظار دارن آدم صبح تا شب دنبال کاراشون باشه و پابه پاشون بدویم.
- تعداد کیشون انتظار دارن هر چی دیدن و خوششون اومد براشون بخریم.
- بعضی‌هاشون برعکس، خیلی خجالتی‌ان و هیچی از آدم نمی‌خوان. این‌جوری‌هم آدم کفرش درمیاد.
- خیلی‌هاشون برای هدف شخصی اومدن( مثلا خرید و فروش زمین). اما نشون می‌دن که برای دیدار ماها اومدن. کلی منت می‌ذارن. بعدش هم حاجی‌ حاجی مکه و دیگه یادی از آدم نمی‌کنن.
- به‌ندرت دیدم کسی به کشوری که توش زندگی می‌کنه برگرده و به آدم تلفن کنه و بابت این‌که مثلا مدتی مهمون بوده تشکر کنه.
- خیلی‌ها وقتی برمی‌گردن همین‌هایی که مهمونشون بودن یه وقت راهشون بیفته اون‌ور. اصلا محل طرف نمی‌گذارن.
- بعضی‌ها تا اینجان هی فحش می‌دن به این مملکت خراب‌شده‌ی کثیف و ... و اظهار پشیمونی می‌کنن که چرا اومدن ایران و وقت و پولشون هدر رفته.. ایرانی‌ها رو احمق و بی‌شعور و این حکومت حقشونه می‌گن... ولی سر شش ماه نشده دوباره بر می‌گردن و دوباره همون پیف‌پیف بو می‌ده ها.... نوستالژی به این می‌گن؟

- بعضی‌ها که بهترین نوع مهمون خارجی(ایرانی‌‌الاصل) هستن خیلی راحتن. با آدم هماهنگ می‌کنن که چه زمانی بهتره کجا بریم. حرف آدم رو خوب می‌فهمن. تذکر می‌دن که یه‌وقت از کارتون نزنید به‌خاطر ما. رک هستن که مثلا دوست ندارم برام مهمونی بگیرید و سکوت رو دوست دارم. یا برعکس می‌گن دوست دارم همه رو یه روز دعوت کنی ببینم.. اما زیاد خودتونو تو خرج نندازید ها... تو کارای آدم زیاد دخالت نمی‌کنن.( مثلا یکیشون رفته بود سر یخچال که وای.... چرا روی تموم مواد غذایی تو یخچالو کاور نمی‌کشی؟ ما تو انگلیس رو سیب و پرتقال و پیاز و سیب‌زمینی هم با نایلکس می‌پوشونیم) خوب من قبول دارم این کار بهداشتیه. اما من تو کارام یه‌کم شرتی پرتی‌ام:)) تا بیای هندونه رو عین سوسولا ورق محافظ بکشی، خورده شده رفته:) یا می‌گفت نمی‌تونی یه کارگر اسپانیش بگیری هر روز بیاد کارای خونه‌تو بکنه؟ تو دلم گفتم اگه اسپانیشا نیان ایرانیا رو برای کارگری نبرن خیلیه! مثل فیلیپی‌ها که قبل از انقلاب برای کارگری میومدن ایران و الان ایرانیا می‌رن کارگری برای اونا)

- یه مهمون خارجی ( ایرانی‌الاصل) اومده بود زمینشو با متراژ خیلی زیاد در دوقوز‌آباد بفروشه. انتظار داشت من و سی‌با کارو زندگی‌مونو ول کنیم و باهاش یکی دوماه بریم تا بتونیم بگیریمش. اونم رو زمینی که تو پرونده‌ش نوشته بود" به علت اقلیت‌مذهبی بودن مالک زمین به نفع ... مصادره شده" .. یکی دوروز شاید بشه رفت یا اینکه کمک کرد وکیل بگیره اما از مرحله‌ی اول تا آخر والله نمی‌شه....
یا کسی که اومده برای عمل باید در تموم مراحل آزمایش و.... بریم. بعد پرستاری بعد از عمل و...
حالا بازارگردی و ولگردی تو خیابونا و پاساژا برای منم که اینجا تنهام و سی‌با هم خوشش نمیاد از این کارا برام خوبه( اونم با هماهنگی که بیکار باشم و بتونم برم)
- یه مهمون داشتیم بعد از 30 سال اومده بود. دائم تو خیابونا راه می‌رفت و سیگار و بعد آه می‌کشید. فحش می‌داد به هر چی ایران و ایرانیه. روزای آخر دنبال یه آپارتمان بود برای اجاره که برای همیشه بیاد ایران. هنوزم معتقد بود ایران جای زندگی نیست و انگلیسا نمی‌ذارن ایرانیا راحت باشن.
- تو فرودگاه جالبه. بعضی خانوما که بعد از سالها برای اولین بار میان همچین خودشونو با چادر عربی می‌پوشونن(از ترس) بعد که میان می‌بینن ماها لباسای ولنگ‌و باز می‌پوشیم کم‌کم از حالت شوکه در میان. بعد از چندروز از اون‌ور می‌افتن و تو خیابون روسری‌شونودرمیارن و می‌گن غلط می‌کنه هر کی به ما حرفی بزنه.
خلاصه که ما این‌روزها ماجراهایی داریم با این جماعت:) با تمام این‌ها دیدنشون برام خیلی خوشاینده. و تموم نه‌ماه بعد بهشون فکر می‌کنم.

شما نظری ندارید؟ چیکار کنیم توی این سفرا به میزبان و مهمون هر دو خوش بگذره؟

.پ.ن. این بحث ادامه داره...

+ نوشته شده در سه شنبه سي و يکم مرداد 1385ساعت 2:52 توسط زیتون |
نظرها در زیتون بلاگفا

----------------
مدتی سرور سایتم قاطی کرده بود. نه نظرخواهیم کار می‌کرد و نه می‌تونستم پست جدیدی ثبت کنم.
بدتر از همه،‌ ای‌میل‌های این چند روز هم دود شده و رفته هوا ...
اگه به ای‌میلی جواب ندادم بدونید نرسیده.
----------------
8- یکی از اولین ای‌میلایی که همین الان به دستم رسید از گذرگاهیان عزیزه.
شماره 58 این مجله‌ی اینترنتی وزین منتشر شد.

9- ..پیام چرندیاتی مکالمه‌ی بامزه‌ای برای رئیس‌جمهورک محبوبمون با مایک‌والاس درست کرده
مایک ‌و محمود و بازی سنگ، قیچی، کاغذ...

10- اینطور که شنیدم خیرا فیلمی از یکی از مداحان معروف- که هنوز تلویزیون مداحیشو پخش می‌کنه- بین ملت رد و بدل شده که اونو در حال کشیدن تریاک با یه خانم بی‌حجاب آستین‌حلقه‌ای پوش نشون می‌ده. من این فیلمو ندیدم. اگر هم لینکشو داشتم اینجا نمی‌ذاشتم..
فقط برام جالبه که این آقا تریاک کشیدنشو تکدیب نکرده و گفته این خانم زن عقدی یا صیغه‌ایمه.
دروغ هم که حناق نیست. هر مردی از عناصر حکومتی رو با یه زن می‌گیرن می‌گه چند لحظه قبلش صیغه عقد رو برای هم خوندیم و قبلتو مبلتو گفتیم...

11- گیسوی خون‌گرفته‌ی زیتون...
شعری از برادر ناتنی‌ام آقای نصرت‌الله مسعودی

12- به درخواست بعضی از دوستان لینک قلیون‌کشی مداح معروف حاجی عبدالرضا هلالی با یار صیغه‌ای‌اش رو اینجا می‌گذارم.
گفته بودم که اگه لینکشم داشتم اینجا نمی‌گذاشتم! اما شما باور نکردید.:))

13- تروخدا ببینید. باید برای دیدن فیلم آفساید " جعفر پناهی" هم پتیشن(طومار) امضا کنیم.
تا " اینا" سر ِ کارن، اوضاع بر همین منواله.

نظرها(51)

  2006-08-17  

مایک و محمود

1- از دیدن مصاحبه‌ی "مایک والاس" خبرنگار 88ساله‌ی خوش‌تیپ سی‌بی‌اس با احمدی‌نژاد در تلویزیون بسی مشعوف شدیم و خندیدیم. ضمن اینکه شرمسار هم شدیم که این‌دیگه کی بود ما انتخاب کردیم:)
ما جایی مهمون بودیم که همه نوع آدم از همه رده‌های سنی اونجا بودن و همه با دهان باز به این مصاحبه‌ی تاریخی( حالا ببینید در تاریخ می‌مونه یانه) گوش می‌کردن. یه نفر هم جیکش درنیومد که بابا بزن اون کانال- مثلا- کانال دو "راه‌شب" داریوش فرهنگ داره.
یه جاش من گفتم: نگاه کن، احمدی‌نژاد عین یه بچه‌ بسیجی 15 ساله با خبرنگاره حرف می‌زنه.
یهو بچه‌ی 15 ساله آشنامون رگ گردنش متورم شد و با دلخوری گفت: بهتر بود می‌گفتی بچه‌ی 8 ساله.
همه زدیم زیر خنده که چطور یه پسربچه از اینکه حس کنه احمدی‌نژاد مثل اونه بهش برخورده.
ازش رسما معذرت خواستم. گفتم آره هشت‌ساله می‌گفتم بهتر بود.
بعد یهو دختر بچه‌ی 8 ساله‌ی اون‌یکی آشنامون که حوا سمون بهش نبود جیغ و ویغ کرد و گفت شش‌ساله‌ها هم اینطوری حرف نمی‌زنن و جواب سوال دیگرانو بهتر می‌دن.
شلیک خنده‌ی حاضرین. بابام گفت حالا خوبه بچه‌ی شش ساله اینجا نداریم وگرنه باید جوابگوی اونم باشیم.
بعد از چند دقیقه صدای گریه‌ی بچه‌ی شیرخوره‌ی یه آشنای دیگه ازاون اتاق اومد. مامانش در حالیکه می‌رفت گفت. لابد فکر کرده سن مقایسه‌ با احمدی‌نژاد هی اومده پایین و به اون رسیده...
هرهر خنده!

2- من به سی‌با: یه چیزی بگم ناراحت نمی‌شی؟
سی‌با: نه، بگو!
- واقعا نمی‌شی!
- نه به جون زیتون! قول می‌دم ناراحت نشم. بگو دیگه!
- پس اصلا نمی‌گم!
( حرفی که طرفو نچزونه و اثری روش نداشته باشه چه فایده داره گفتنش!)
سی‌با غش کرد از خنده...
خنده نداره. بد گفتم بگو بد گفتی!

پ.ن.
3- متن کامل مصاحبه‌ی مایک والاس خبرنگار شبکه‌ی امریکایی سی‌بی‌اس با احمدی‌نژاد
هر هفت قسمتشو بخونید.

4-
احمدی‌نژاد از اولش گیر داده بود به سن و سال والاس. و مثلا می‌خواست اعتمادبه نفسش رو بگیره. اما والاس بیدی نبود که با این بیدها بلرزه.
چرا در ایران این‌قدر سن بالاتر از 50 و 60 رو تحقیر می‌کنن.
چند وقت قبل بسیجی‌ها خانمی 40 ساله رو که آرایش زیادی داشت گرفته بودن و بهش گفته بودن تو که جای مادر ما هستی و دیگه پیری. این کارا چیه می‌کنی؟
حالا احمدی‌نژاد هم انگشت گذاشته بود روی این قضیه. از نظر من این کارش خیلی شرم‌آور بود.

نظرها(74)

  2006-08-14  

شیرشاه 5/1 و سید‌حسن نصرالله رهبر آتی زمین و آسمان و کهکشان و....

1- آقا این کارتون" شیرشاه 5/1 " رو دیدید؟ البته با دوبله‌ی فارسی.
یکی از قهرمان‌های داستان(گراز) با لهجه‌ی ترکی خیلی بامزه‌ای حرف می‌زنه و اصلا مقصد رسیدن دو قهرمان اصلی داستان، شهر "عیبی‌ یوخدو بابا" ترجمه‌شده. شهر بی‌خیالی. شهر شادی و کیف و بازی.
به نظر من این لهجه اصلا حالت توهین نداره( حالا زیتون جان تعارف نکن. تو بیا یه کم آتیش‌بیار معرکه شو!)
یه جاش خیلی باحاله. گراز و قهرمان داستان که نمی‌دونم چه حیوونیه( شبیه موش درازن که روی پا وای‌میسن) و شیرشاه توی یه برکه‌ای که مثل جکوزی از زیرش آب قل‌قل میاد بیرون نشستن و دارن گپ می‌زنن و کیف می‌کنن. بعد از مدتی گراز از توی برکه میاد بیرون و می‌گه: آخیش، تموم شد.
تا میاد بیرون، آب برکه آروم می‌شه. قهرمان داستان و شیرشاه دچار اکراه می‌شن و از آب می‌پرن بیرون.
گراز در تموم این مدت داشته زیر آب گوز می‌داده!


2- بیت‌المقدس باید پایتخت فلسطین بشود!
بیت‌‌المقدس باید پایتخت جهان اسلام بشود!
بیت‌المقدس اصلا باید پایتخت کل جهان بشود!
بیت‌المقدس باید پایتخت خورشید و ماه بشود!
بیت‌المقدس باید پایتخت کرات بشود!
بیت‌آلمقدس باید پایتخت ارض و سما بشود!
بیت‌المقدس باید پایتخت کهکشان‌ها بشود!
(قسمتی از سخن‌رانی باشکوه سید‌حسن نصرالله با زیرنویس فارسی در تلویزیون جمهوری اسلامی)
سید‌حسن جان. یه کم پیاده شو تا باهم بریم! لابد تو هم باید روی تخت این پایتخت بنشینی. نه؟:)
این‌جور کلمات برای شما آشنا نیست؟

3- طنز " شما به رئیس جمهور آمریکا می‌گویید مادرت رو..." که در پی‌نوشت شماره‌ی دوی پست قبلیم بهش لینک داده بودم در اصل متنیه به زبان انگلیسی و مثل اینکه خیلی‌ها ترجمه‌شو گذاشتن تو وبلاگشون و اکثرا بدون ذکر منبع متن. سوءتفاهم برطرف گردید!

4- خیلی وقته می‌خوام یه چیزیو بگم اما تو گلوم گیر کرده. در هم نمیاد....

نظرها(55)

  2006-08-11  

ترس از باطبی+ افاضات حوادثی‌نویس‌های روزنامه‌ها در مورد سن خانم‌ها

1- دانشجویی که تازه درسش در رشته‌ی سینما تموم شده تعریف می‌کرد:

"هر فیلمی که می‌خواستیم بسازیم روال این بود که اول باید برای رئیس دانشکده نامه می‌دادیم که او هم برای ارشاد نیروی انتظامی نامه بنویسه که به ما اجازه‌ی فیلمبرداری از مکان‌های عمومی بدن. توی این درخواست خلاصه‌ای از فیلم باید می‌نوشتیم که خدای‌نکرده یه‌وقت ضدحکومت، ضدمذهب، ضد معلمین، ضد مهندسین، ضد دکترین... ببخشید ضد کادر پزشکی، ضد احساسات پاک مردم، ضد عفت‌عمومی، ضد آخوند، ضد نیروی انتظامی و بی‌نهایت اضداد( می‌شه ضدها؟) دیگه نباشه. اون‌وقت بعد از تأیید موضوع می‌بردنت قسمت ارشاد کلی سین‌جیمت می‌کردن که ببینن چطور آدمی هستی و نظر سوئی نداری و کمی تشویق که اگه موضوعتو کمی عوض کنی و یه‌جوری نیروی انتظامی رو به عنوان حافظ جان و مال و ناموس ملت تو فیلمت معرفی کنی کلی کمک هم بهت می‌دیم. و اگر تأئید نمی‌شدی فیلم بی‌فیلم!

اوائل اوضاع بهتر بود. ولی مدتی بعد یهو دیدیم سختگیری‌ها خیلی بیشتر شده. اصلا اون‌قدر سنگ جلو پامون می‌ذاشتن که بیشتر بچه‌ها از خیر فیلم‌ساختن بخصوص در ملأ عام پشیمون می‌شدن.
می‌گفتن: موضوع چیه و لوکیشن کجاست?
می‌گفتیم – مثلا- زن و شوهری تو تاکسی دعواشون می‌شه.
لوکیشن هم حدودای خیابون ولی‌عصره.
- دقیقا کجای ولی‌عصر؟
- والله خودتون می‌دونید نمی‌شه گفت کجای خیابون.
- متاسفیم، باید بگید. وگرنه اجازه بی‌اجازه.
- خوب حدودا از میدون ونک حرکت می‌کنیم به سمت پارک ملت.
- نه، نشد! دقیقا کجاش؟
- خوب، سعی می‌کنیم طرفای میرداماد بحثشون به اوج برسه.
- ما نگفتیم کی به اوج می‌رسه. دقیقا جلوی کدوم ساختمون فیلمبرداری دارید؟
- اوا، جناب سروان. می‌گم تو ماشین در حال حرکت فیلمبرداری داریم. ماشین در حال توقف نیست که بگم جلوی کدوم ساختمون؟
- پس متاسفم! شما اجازه فیلمبرداری ندارید.
- ؟!

تقریبا برای همه‌مون همین ماجرا پیش اومد. جمع شدیم و رفتیم پیش مدیریت دانشگاه و اعتراض که این چه وضعشه و چرا فیلمسازهای خودی از تموم ایران می‌تونن فیلم بگیرن اما برای ما اینقدر سختگیری می‌کنن. تا چندسال پیش اینطوری نبود و سال به سال بدتر می‌کنید؟!
مدیریت: خوب کاری می‌کنن!! نباید هم اجازه بدن. شما قدرنشناس‌ها. شما که فکر می‌کنید چون دانشجویید هر کاری می‌تونید بکنید( یه جوری گفت تو مایه‌های هر گهی دلتون خواست می‌تونید بخورید.)
- مدیر جان!! شما هم با نیروی انتظامی موافقید؟
- بله که موافقم! من اصلا تموم تلاشمو می‌کنم رشته‌ی سینما منحل بشه اینجا! پرروترین دانشجوها مال سینمان!
اعتراض‌ها اوج گرفت... هر کسی یه چیزی گفت تا اینکه ..
- لا الله الا الله! نمی‌ذارید دهنم بسته بمونه. آخه شما نمی‌دونید یکی از دانشجوهای سینما چه بلایی سرمون آورده.
- چه بلایی استاد؟
با بغض و عصبانیت: چه بلایی بدتر از این که... این که...
- تا نگید ما از کجا بفهمیم؟ بگید دیگه.
- یکی از پسرهای رشته سینما دانشکده‌ی ما... چطور بگم...
از اغتشاشات و اینا عکس گرفته بعد که گرفتنش گفته برای پایان‌نامه‌ش داشته فیلم می‌گرفته... حالا موضوعی که به نیروی انتظامی گفته اصلا ربطی به این جریانات نداشته. آبروی چند ساله‌ی مارو برده... بدبختمون کرده. کلی سین‌جیم شدیم بابت همین پسره‌ی بی.... و.....

خلاصه که آخرش نفهمیدم موضوع چی بوده که این‌جناب این‌قدر با رشته‌ی سینما دشمن شده و عنقریبه که برای چاپلوسی در ِ رشته‌ی سینما رو تخته کنه. ما که آخرش الکی رپروژه نوشتیم و فیلمی تخمی تو زیرزمین خونه‌مون ساختیم و تحویل دادیم..."
من: کدوم دانشکده درس می‌خوندی؟
اون: فلان دانشکده.
من: آهاااااان...... فهمیدم! تو واقعا نمی‌دونی موضوع چیه و منظورش کی بوده؟
اون با تعجب- نه والله. مگه تو می‌دونی؟!
- تو چقدر خنگی! منظورش احمد باطبی بوده و روز 18 تیر!
- احمد باطبی دیگهi کیه؟
- نه، انگار واقعا خنگی. 18 تیر هم نمی‌دونی چه روزی بوده؟
- وایسا... آهان اینو می‌دونم.
- چه عجب!
بابا جان، باطبی رو اون روز گرفتن، مدت زیادی زندون بود بعد برای مرخصی اومد بیرون، عروسی‌کرد و بعد از یه‌سال دوباره رفتن سراغش و گرفتنش و حالا هم به عنوان اعتراض اعتصاب غذاست. آخه اینا رو من باید راجع به هم‌دانشگاهیت بهت بگم یا تو به من؟
- آخِی... نازی!! نمی‌دونستم. آخه چرا گرفتنش؟
- مرض و نازی! تو برو یه کم بیشتر به دور و برت توجه کن:

2- قم، شهر بی‌پلاک
اهالی کوچه‌ای رفتن شهرداری که ساختمون‌های کوچه‌مون پلاک نداره.
گفتن اگر پلاک موجود نیست بیان شماره‌ها رو معلوم کنن تا خودشون پول جمع کنن بدن بسازن. چون مردم برای گرفتن نامه‌ و قبض‌ها و تاکسی تلفنی و هزار کار دیگه به مشکل برخوردن.
حدود یکی دوماه نامه‌نگاری شد تا شهرداری بالاخره جواب داد ما خودمون هم نمی‌دونستیم که حدود دوساله بخش‌نامه شده که دیگه پلاک ور افتاده. شهرداری به این نتیجه رسیده که کدهای پستی کار پلاک رو هم می‌کنه.
هر چی مردم گفتن آخه کد پستی چه ربطی به پلاک خونه داره. یهو می‌بینی یه ساختمون صد واحده صدتا کد پستی داره و خونه‌ی بعدی صد شماره بعده.
مثلا ما تو خیابون ولی‌عصر اگه فقط کد دستمون باشه چه‌جوری پیدا کنیم کجاشه. جنوبشه؟ شمالشه؟ مشرقشه؟ مغربشه؟ چند تا ساختمون باید جلو بریم تا به کد مورد نظر برسیم؟
تموم دنیا دارن اسم کوچه‌ها رو شماره‌ای می‌کنن تا پیدا کردن آدرس راحت باشه، اون‌وقت شهرداری‌ما داره روز به روز کارا رو پیچیده‌تر می‌کنه!
از مسائلی نظیر تو یه شهر چند خیابون به اسم ولی‌عصر، جمهوری اسلامی، بهشتی داریم و مسافرا گیج می‌شن بگذریم....
شهرداری زیر بار نرفته و گفته بخشنامه‌‌ست.... در شهر شما هم اوضاع برهمین منواله؟

3- خدا به خبرنگارای ایرانی بخصوص حوادث‌نویس‌ها یه جو انصاف و عقل عنایت کند! آمین!
ما معمولا دو تا روزنامه می‌گیرم. یکی شرق، یکی همشهری، گاهی برای کنجکاوی روزنامه‌های دیگه هم می‌گیریم. اما این دوتا همیشگیه.
هر دوتاشون هم صفحه‌ی حوادث داره و معمولا راجع به حوادث مشابهی می‌نویسن. مدتی من یکی از تفریحام این بود که نوشته‌‌های صفحه‌ی حوادث هر دوروزنامه رو با هم مقایسه کنم و بخندم:) دو خبرنگار تو یه جلسه‌ی دادگاه دو چیز کاملا متفاوت می‌فهمیدن و می‌نوشتن . آن‌چنان مغایر با هم، که فکر کنم متهم اگه روزنامه‌خون باشه می‌تونه شکایت کنه. جالبه که گاهی که روزنامه‌ی سومی هم مثل مثلا ایران(خدا بیامرز شد؟) می‌گرفتیم اون هم یه چیز دیگه می‌نوشت.
مسلمه که نظر شخصی خبرنگار منظورم نیست. بلکه چیزهایی که در دادگاه اتفاق افتاده یا گفته شده!

4- و اما... نابخشودنی‌ترین گناه خبرنگاران حوادث روزنامه‌ها، افاضاتشون راجع به سن خانم‌هاست

توروخدا بخونید:
-" مردی جوان زن میانسال صیغه‌ای‌اش را کشت!"
آدم با خوندن این تیتر فکر می‌کنه که مرده مثلا 26 سالش بوده و خانمش 60 ساله.
بعد تو خبر می‌خونیم که مرد 48 ساله بوده و زن 43 ساله! ( جل‌الخالق! آخه لامصب! زنه که جوون‌تر بوده!)

- "یک راننده‌ی تاکسی کیف زن مسنی را به اون برگرداند."
پیش خودت می‌گی، آخی... لابد زنه 90 سالش بوده و از پیری و ضعف حافظه و الزایمر کیفو جا گذاشته.
بعد تو خبر می‌خونی که زنه 50 ساله بوده!

- "زنی میانسال که در اتوبوس‌ها جیب‌بری می‌کرد دستگیر شد!"
زنه چند سالش باشه خوبه؟ 28 سال! بله، 28 سال!
بخدا من جای جیب‌بره بودم اول میومدم جیب خبرنگاره‌رو می‌زدم تا بفهمه یک‌من ماست چقدر کره داره!

-" دو مرد جوان با همکاری زنی میان‌سال به راننده‌ها بیسکوئیت آغشته داروی بیهوشی تعارف می‌کردند و ماشینشان را می‌دزدیدند."
مردای جوان چند ساله بودن؟ 32 ساله و 36 ساله. زن میانسال چند ساله؟ 26 ساله!
ای خبرنگار ملعون!بخدا زنه بیاد ترور شخصیتت بکنه حق داره:)) گرچه خودم دارم این وظیفه‌ی خطیر رو انجام می‌دم

- ...... بی‌نهایت تیتر حوادث دیگه....
( اقلا از خبرنگارای شرق انتظار بیشتری داشتم....)

حالا این تیتر رو در قسمت خبرهای خارجی همین روزنامه‌ها بخونید:
-" دو زن میان‌سال آمریکایی با دوز و کلک قربانیانشان را قبل از مرگ گول می‌زدند که بیمه‌نامه‌های عمرشان را به‌اسم آنها کنند."
این زنان میان‌سال آمریکایی چند ساله باشن خوبه.
72 و 75 ساله!
عکس‌های تی‌تیش‌مامانیشون هم کنار خبر چاپ کرده.
آقای خبرنگار! خانم خبرنگار! حرف دهنت رو بفهم:)
چطور زنان خارجی‌ 75 ساله‌ها‌شون میان‌سال به حساب میان و ما ایرانی‌ها در 26 سالگی به این افتخار(!)‌نائل می‌شیم؟
فکر می‌کنیدچون این زنان یا به قتل رسیدن یا جرمی مرتکب شدن دیگه حرف اضافه‌زدن راجع به سنشون مجازه؟ فکر نمی‌کنید ممکنه این زنان یه روزی آزاد می‌شن و یا از قبر درمیان برای انتقام!!
بهه! اخلاقمون داره کیشمیشی می‌شه!
ختم کلوم!

----------------------------------

پ.ن.1
نمی‌تونم از خوشحالیم از آزاد شدن منصور اسانلو رئیس هیئت مدیره‌ی شرکت واحد اتوبوس‌رانی نگم.
عکس‌های دیدنی آرش عاشوری‌نیا از اسانلو در خانه‌ در سایت کسوف..
ته همین پست آرش از دسته‌گل جدید روزنامه‌ها که همانا عکس‌دزدی‌ست توضیحی داده شده.

پ.ن. 2
12+ طنز
مادرت رو ...
توضیح دو روز بعد:
دوستان بهم خبر دادن که این طنز در اصل نوشته‌ی امیر طلا در وبلاگ "نگاهی دست‌وپا شکسته"ست که در تاریخ 24 اردیبشت 85 نوشته..
من هر وقت یه مطلبمو در یه وبلاگ دیگه می‌بینم فقط به خودم امیدوار می‌شم:) غصه خوردن نداره. لابد خوب بوده که دیگران تو وبلاگاشون می‌نویسن.".
شایدم از قانون کپی رایت خبر ندارن و اصلا نمی‌دونن باید اسم نویسنده‌ی‌اصلی رو بنویسن. مثل خیلی‌ها که شعر شاعران رو بدون ذکر نام در وبلاگاشون می‌نویسن. شایدم یادشون می‌ره اسم بنویسن.
این‌یکی وبلاگ که اسمش هم آزاد و رها تو اینترنت 24 ساعته‌ست و شاید اصلا کارش اینه که نوشته‌های خوبو تو وبلاگستان پیدا ‌کنه و بذاره تو وبلاگش.

پ.ن.3
بلاگ‌چین.

پ.ن.4
کمپین آزادی برای احمد باطبی

پ.ن.5
نویسنده‌ای که جایش همیشه خالی‌ست....

پ.ن.6
اوخ اوخ. من چرا این بادی‌های برنزه‌ی خوش‌تیپ رو ندیده بودم:))
دلم غش رفت برای عکس پایینی، بادی سمت چپی..عین کارت‌پستاله:)


--------------------
پ.ن.7
رادیو زمانه....
(با شرکت مهدی جامی سیبستانی زاده‌ی اصل خراسانی)

پ.ن.8
با عرض معذرت دیشب نظرخواهیم بسته شده بوده. علتشو نمی‌دونم. شاید دستم خورده شاید هم تقصیر آستینم بوده:)
الان درست شده.
منتظر و نیازمند کامنت‌های سبزتان هستیم!

پ.ن.9
آقاي سردار! آقاي شهردار! آقاي دكتر قاليباف! آقای خلبان! یا هر چیزی که دوست دارید صدایتان کنند! من خبرنگار اختصاصی شما بودم!
به چشم‌های من نگاه کنید و بگویید چرا اخراج شدم؟؟

نامه‌ای از رضا ولی‌زاده به قالی‌باف

نظرها(31)

  2006-08-05  

گودرز و شقایق

1- دوست‌ عزیزی به اسم گودرز - الف برام ای‌میل زده و گله کرده از ملت همیشه‌‌غایب‌‌درصحنه که:
" مگه من چه گناهی کردم که اومدید ابروی یه ضرب‌المثل رو درست کردید اومدید چشم من بدبخت رو کور کردید؟!
" وقتی پدران ما در قدیم گفتن که گوز به شقیقه چه ربط داره؟ منظورشون واقعا همین بود. اون زمونا واقعا دلیلی نداشت که کسی بگوزه و شقیقه‌ش درد بگیره.
" حالا اومدن مثلا باادبی‌ش کنن می‌گن: گودرز به شقایق چه ربطی داره؟!
" آخه نامسلمونا، من از بچگیم - وقتی که هنوز شما ضرب‌المثل جعلی نساخته بودید- عاشق شقایق بودم تا حالا!
" قبلنا پدر مادرش هم راضی بودن. گفتن دیپلم بگیر، گرفتم! سربازی برو، رفتم. کار نون‌وآب‌دار گیر بیار، آوردم. خونه بخر، قسطی خریدم...
" حالا که برای بار بیستم رفتم خواستگاری عشق ازلی و ابدیم شقایق، مادرش چادرشو یه‌وری می‌کنه، ایش و پیشی می‌کنه، می‌گه، اوا، آقا گودرز شنیدم مردم می‌گن: گودرز به شقایق چه دخلی داره؟! یا اسمتو عوض کن یا دست از سر شقایقم بردار.
" آخه ملت مثلا باادب، اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید! چرا زندگی دو جوون رو خراب می‌کنید؟! من شما رو نمی‌بخشم.
"حالا یه گودرز دیگه ممکنه عاشق دختری به‌نام شقایق نباشه ولی گل شقایق رو دوست داشته باشه. خلاصه‌ یه‌بار دیگه این ضرب‌المثل لوس و بی‌معنی رو بگید نگفتین‌ها!! با گودرزهای دیگه متحد می‌شیم و پدر هر چی آدم باادب ضرب‌المثل‌نشناس رو در میاریم! والسلام
زیتون: چشم گودرز جان. از این به بعد هرکس گفت گودرز به شقایق چه مربوط؟ می‌گوییم اهه! گودرز عاشق شقایقه!

2- برم " نرگس" ببینم بیام بقیه‌شو بنویسم:)

3- تا وصل می‌شم اینم بگم:
چرا هر چی جمهوری اسلامی انگشت روش می‌ذاره- حتی یه مسئله‌ی برحق- می‌رینن مینِش؟ مثلا همین مشروطه! تا ازش دفاع نمی‌کردن برای مردم عزیز بود. حالا اینا می‌خوان با عوض کردن تاریخ مشروطه به نفع آخوندها در واقع به نفع خودشون تمومش کنن. سخنرانی تابلوی تابلوها "حداد عادل مفنگی" رو گوش کردید؟
ئه... وصل شدم! نرگس‌جون، نسرین جون اومدم:))

---------------------

پ.ن.1
4- آخی... الهی من بمیرم. نمی‌دونستم مامان مهینشون مرده:( تسلیت !

5- .من و عده‌ای از دوستان هر کاری کردیم نتونستیم بلاگ رولینگمو به زیتون بلاگفا منتقل کنیم
متاسفانه در بلاگفا به بیشتر از سی وبلاگ نمی‌شه لینک داد و تعداد وبلاگ‌هایی که من دوستشون دارم خیلی بیشتر از ایناست. حتی خیلی‌هاشون در بلاگ رولینگم هم نیستن.
اگر کسی به این‌کار وارده و من هم می‌شناسمش بهم بگه و وقتشو داره و حاضره این زحمتو بکشه بهم بگه. ممنون می‌شم.

6- فیلم زیبای "جزیره آهنی" به کارگردانی رسول‌اف در کانادا نمایش داده شد. اما مای ایرانی اجازه نداریم ببینیمش!
از وبلاگ پویای عزیز، نویسنده‌ی وبلاگ " من ونکوور"

7- ماجرای دعوت شدن محسن فرجی به جام جم و آنجه بر او رفت....

8- و اینک...دارادادام...
وبلاگ حقوق‌دان پاریسی!

9- مدیار در قمار عاشقانه نوشته که چطور با دو مینی‌بوس خواستن برن آمل ختم اکبر محمدی و در پاسگاه گزنک نگهشون داشتن(یه وقت فکر بد نکنید، فقط به عنوان مهمان) و به مراسم نرسیدن.
همراه با عکس و تفصیلات...
دشمنان بدانند که تن مدیار عزیزمون از خارش نمی‌افته
لینک جداگانه نداره؟

10- این سوالو خیلی وقته می‌خوام بپرسم و هی یادم می‌ره.
چند نفر ازم آدرس دکتر روانشناس و مشاور خوب( کسی که واقعا می‌تونه کمک کنه. نه نصیحت‌های الکی کنه) خواستن. خدارو چه‌دیدی شاید به درد خودمم خورد.
در تهران و در کرج!
خواهش می‌کنم حتی‌المقدرو از این روانشناس‌های گزینشی بهزیستی نباشن.
خدا یک در جوانی و هزار در پیری و صدهزار در این دنیا و دویست‌هزار در اون‌دنیا عوضتون بده( یعنی خدا عوضشو بهتون بده)

---------------------
پ.ن.2

11- احمد باطبی 9 روزه که در زندان اعتصاب غذا کرده:(



احمد باطبی و همسر خوب و شجاعش سمیه بینات

نظرها(62)

  2006-08-01  

قرون وسطی

1- امروز ظهر:
- الو. شنیدی اکبر محمدی، زندانی سیاسی، در اثر اعتصاب‌‌غذا تو زندون مُرد؟
- نه!!! خواهش می‌کنم از این شوخی‌ها با من نکن!
- به‌خدا جدی می‌گم.
وقتی گوشی رو می‌گذارم سرم گیج می‌ره. یاد سیاه‌چال‌های قرون وسطی می‌افتم.
آیا اکبر محمدی جنایتی مرتکب شده بود؟ دزدی کرده بود؟ مال مردم رو خورده بود؟ نه.
اوفقط به جرم" فکر کردن" تو زندان بود.
لطفا پیدا کنید فرق زندان‌های ما رو با سیاهچال‌های قرون وسطی! اصلا فرقی دارن؟

2- شادی صدر برای سنگسار نشدن یکی از موکلینش به‌نام اشرف کلهری داره امضا جمع می‌کنه.
اگر شما هم حکم سنگسار را حکم وحشیانه‌ای می‌دونید امضاش کنید.( امضای من شماره 270)
نمی‌دونم در قرون وسطی حکم سنگسار هم بوده یا نه. ولی می‌دونم تو اسلام هست. تا قوانین ما براساس قوانین اسلام 1400 سال پیش نوشته می‌شه اوضاع همینه! باید سر هر چیز کوچکی داد بزنیم که بابا الان قرن بیست‌ویکمه!

3- هر شب موقع خواب فکرم ناراحته. حس می‌کنم خواهرانی دارم در اسرائیل و خواهرانی دارم در لبنان
( آقایون نرن بوق بزنن. به فکر برادران عزیزم هم هستم. منتها این‌روزا مُد شده – یعنی کلاس بیشتری داره که - بیشتر به فکر خواهران باشیم تا برادران). می‌دونم هیچکدومشون در این دو کشور سر راحت به بالین نمی‌گذاره. روزا که سرگرم کار و زندگیم زیاد نمی‌ترسم. فقط خیلی غمگینم. اما شبا می‌ترسم. فکرم می‌ره به اینکه نکنه فلان کشور بیاد به کمک یکی از طرفین و یواش یواش جنگ جهانی سوم شروع بشه.
به این نتیجه رسیدم که دولت اسرائیل با کاراش داره بیشترین خدمت رو به بنیادگراهای اسلامی می‌کنه!
(امریکا هم سالها بیشترین خدمت رو به طالبان می‌کرد.)

. تا به امروز کجا حزب‌الله این‌قدر طرفدار داشت؟ هر چی دولت اسرائیل بیشتر جنایت کنه بنیادگراها قوی و قوی‌تر می‌شن. نمی‌بینید روشنفکرانی رو که این‌روزها چطور سنگ حزب‌الله رو به سینه می‌زنن؟
شاید اسلحه‌های امریکا فروش بیشتری می‌کنه. چرا تو قرن بیست‌و یکم باید مردم زیر بمب‌ها له بشن؟
باز به این فکر می‌کنم فرق حالا با قرون وسطی چیه؟ اون موقع انسان‌ها با شمشیر و چوب و چماق کشته می‌شدن و حالا با بمب. جنگ همیشه برای یه عده سودآوره و برای مردم مرگ‌زای...
این یادگاری نوشتن روی بمب توسط بچه‌ها که دیگه نوبره:( با بچه‌های پاک و بی‌گناه چیکار دارید؟ چرا اونا رو وارد بازی کثیف دولت‌ها می‌کنید؟
کاش آمپول ضد هاری دولت‌ها هم کشف می‌شد.

4- زیتون مدافع سرسخت حقوق برادران
تو جلسه‌ی ساختمون، خانمی که ادعای کلاسش دنیا رو برداشته به‌ناگاه گفت:
- می‌خواستم خواهش کنم پسرهای ساختمون با شلوار کوتاه و تی‌شرت بی‌آستین تو حیاط نیان. چون معمولا دخترا تو حیاط وایسادن.
و باز در کمال تعجب من، همه‌ی آقایون نگاهی به‌هم کردن و گفتن: - آره، آره، موافقیم. کاملا حق دارید.
و یکیشون با شرمندگی گفت: چشم من به پسرم می‌گم از فردا با لباس پوشیده بره تو کوچه بسکت بازی کنه.
خانمی دیگه که اونم به‌نظر خودش خیلی باکلاسه با حالت چندشی گفت: پای پسرها هم که ماشالله پشمالو، هیچ چیز قشنگی ندارن که به نمایش بگذارن. کاملا با شما موافقم خانم با‌کلاسیان! اصلا پسرها بهتره برن بیرون بازی کنن و حیاط بمونه برای دخترا.
من خون خونمو می‌خورد و منتظر بودم یه آدم پسردار حسابی( چیزی شبیه پدرمادردار) پیدا بشه و از حق آقایون دفاع کنه. راستش برادر منم وقتی خونه‌ی ماست با شلوار زیرزانو و بلوز بی‌آستین( البته شیک و تمیز) می‌ره دم در مثلا نامه‌ای بگیره یا بسکت بازی کنه و...
تو جلسه هر بندی که به تصویب می‌رسه تو صورت جلسه نوشته می‌شه و از فرداش می‌زنن رو بورد...
این بند هم نوشته شد و من هنوز داشتم فکرم رو تنظیم می‌کردم که چطور از حق برادران دفاع کنم که توسط بزرگترهای مجلس و خانم‌های مکش‌مرگ‌ما و با‌کلاس درست و حسابی فهمیده بشه.
آخ آخ... بحث رفته بود سر بند بعدی که "چرا سرایدار به خانم‌های باکلاس لبخند می‌زنه و لابد منظوری داره و ...) خانم‌ها داشتن برای بیرون کردن مرد زحمتکش افغانی خودشونو می‌کشتن. چرا؟ چون یکیشون گفته ماشینمو بشور این بی‌ادب هم گفته وقت ندارم باید راه‌پله‌ها رو تمیز کنم. حالا بیچاره چقدر حقوق می‌گیره و چقدر وظیفه‌به عهده داره بابت این چندغاز بماند!
گفتم ای بابا. سر قضیه‌ی قبلی که دخالت نکردم بند پسرها به آب داده شد. بند سرایدار بی‌گناه رو هم دارن به باد می‌دن.
اجازه خواستم و شروع به صحبت کردم. گفتم فعلا سر بند قبلی حرف دارم و بعد می‌رسم به بند فعلی!
گفتم ما تقریبا به تعدادی که دختر تو ساختمون داریم پسر هم داریم. ما تعدادی خانواده‌هستیم با فرهنگ‌های متفاوت. هر کدوم یه‌طوری فکر می‌کنیم و مطابق سلیقه‌مون لباس می‌پوشیم و همه‌مون هم باید به هم احترام بگذاریم.
گفتم آیا تا به‌حال هیچکدوم از آقایون ساختمون به ما خانوما گفتن چرا آرایشت زیاده؟ چرا مانتوت تنگه؟ چرا دختر خانم ایکس( منظورم خانم باکلاسیان بود) با تاپ کوتاه ناف‌نما و بدون روسری میاد تو حیاط ،‌کسی جرأت داره بهش چیزی بگه؟ آیا خود من که تا میرسم دم آسانسور مانتو و روسری‌مو در میارم می‌گیرم دستم کسی تابه‌حال اعتراضی داشته( همه خندیدن و گفتن نه) آیا شده به خانمی بگیم تو چرا روسری سرته یا مادربزرگت چرا به چادر میاد خونه‌ت؟
وقتی ما به جمهوری اسلامی اعتراض می‌کنیم که چرا برای نوع پوشش ما تعیین تکلیف می‌کنه چرا خودمون مثل اون داریم عمل می‌کنیم؟
آیا ما به جمهوری اسلامی بارها نخندیدیم که گفته خانوما نباید آقایون رو با لباس ورزش تو ورزشگاه‌ها ببینن؟ یا گفته پسرا و دخترا عین آتیش و پنبه‌ن و نباید تو یه محیط باشن؟ می‌دونید این محدودیت‌ها و دوربودن دخترها و پسرها چقدر به ضررشون شده و تقریبا اصلا همدیگرو درست نمی‌شناسن و چقدر دچار عشق‌های الکی می‌شن.
خود شما چقدر خرج می‌کنید تا عروسی نزدیکانتون رو در جایی بگیرید که مختلط باشه؟ برای چی؟
در مورد لباس هم جوون‌های الان جوون‌های عصر اینترنت و ماهواره هستن. نمی‌تونن مدل صدسال پیش لباس بپوشن. چه دخترش چه پسرش! تازه وقتی می‌رن بسکت‌بال بازی کنن لباس آستین‌دار مزاحم بازیشون می‌شه.
بعدش چرا باید دخترها از دیدن پاهای پشمالو چندششون بشه؟
بعد به شوخی گفتم حالا اگه منظورتون برادر منه می‌گم پاهاشو از این به‌بعد بند بندازه( خنده‌ی حاضرین)
بعد گفتم والله این شلوار کوتاه‌های ترتمیز خیلی بهتر از اون پیژامه‌های به‌ظاهر پوشیده ‌ن.
خیلی حرفای خوب‌خوب دیگه هم زدم:)
کم‌کم آقایون با من هم‌عقیده شدن و گفتن راست می‌گه ها... بیشتر خانوم‌ها هم با من موافق بودن. دو خانم باکلاس، چون باادب‌بودن هم یکی از ارکان باکلاسی به حساب میاد( و کلا آدمهای بدی نیستن) بعد از کمی بحث باهام موافقت کردن و این بند اسارت‌بار( برای آقایون) از صورت جلسه پاک شد.
سر ِ بند بعدی هم تمام تلاشمو کردم که فعلا سرایدار رو بیرون نکنن و فقط تذکراتی بهش بدن. گفتم سرایدار که کفش نیست که سر هر ماه می‌خواهید عوضش کنید/ گفتم سرایدار هم یک انسانه با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌ها( یک چیزای پیش‌پا افتاده و عادی به عنوان صفات بد بهش می‌بستن که آدم خنده‌ش می‌گرفت)

5- روزی چندصد ایمیل برم میاد و اکثرشون هم نامه‌های اسپم و ویروسیه(خیلی‌هاش هم از خودم برای خودم فرستاده می‌شه). معمولا اول که نامه‌ها رو می‌گیرم اسپم‌ها و ویروسی‌ها رو پاک می‌کنم. فقط دوسه‌تاشو به زبون عبری نگه‌داشته بودم. که اصلا نمی‌دونم تبلیغ چیه. از شکل فونتاش خیلی خوشم میاد. حتی چند سال پیش از یه دوست کلیمی( که حالا آمریکاست) الفباشو یاد گرفتم. ولی اصلا نمی‌تونم کلمه رو بفهمم( جز یه‌بار برای تحقیق دانشگاهیم و برای مقایسه‌ی عربی و عبری از دوستم معنی چند کلمه رو پرسیدم که هنوز هم یادمه).
از چند روز پیش اون معدود اسپم‌های عبری رو هم پاک می‌کنم. می‌ترسم یه روزی مأمورا بریزن خونه‌مون و با دیدن ای‌میلای عبری بگن لابد این جاسوس اسرائیله:)))
می‌گن بدنی که نمی‌خاره نمی‌خارونن:))

6- یکی از دوستان نظرخواهیمو جوری تنظیم کرده که بعد از بازبینی ثبت بشه.
قبلا هم یه‌بار خواست اینکارو بکنه نذاشتم. اما این‌بار با اینکه خیلی ناراحتم، قبول کردم یه مدت این‌طوری باشه.

7- شورای نویسندگان گذرگاه می‌خوان کتابخونه‌شون روراه بندازن .:
. "ازشمائی که در این مورد امکانی دارید، تقاضا داریم ،از یاری دریغ نکنید. به اعتقا ما وجود یک کتاب واحد حتا در همه کتابخانه های الکترونیک می تواند مفید باشد."

8- انجمن فرهنگی‌هنری سایه. متعلق به ان‌جی‌اویی در اهواز
نقدی بر فیلم آتش بس


9- قاطی شدن خط‌های موبایل
یه روز داشتم صبحانه می‌خوردم. که موبایل زنگ زد وقتی گوشی‌مو برداشتم( یعنی دکمه‌ی روشنو فشار دادم) دیدم یه صدای عجیب غریب میاد قطع کردم.. هنوز یه قورت چایی نخورده بودم که باز زنگ زد و دوباره همون صدا. سه‌باره و چهار باره و خلاصه شد 12 بار.
خیلی عصبانی شدم و زنگ زدم به شماره‌ای که افتاده بود. خیلی طول کشید تا جواب داد. صدایی خوابالو و گرفته گفت: الو؟ گفتم آقای محترم چرا هی زنگ می‌زنی و قطع می‌‌کنی؟
گفت: این چه حرفیه می‌زنید؟ من خواب بودم و موبایلم هم توی جیب شلوارم بود. هی من بگو اون بیچاره هم هی قسم و آیه که به‌خدا خواب بودم. یهو گفت شما زیتون خواهر شیطون نیستید؟ با تعجب گفتم چرا. از کجا می‌شناسید؟ گفت پارسال اومده بودم خونه‌تون. داداشتون شماره شما رو داد تو موبایلم ذخیره کنم( گاهی موبایلم دستش بود) حالا هم اصلا نمی‌فهمم چطور از موبایل من به شما زنگ زده شده. خلاصه که فهمیدم خطا قاطی کرده.
چند وقت پیش(درواقع خیلی وقت پیش) سر کلاس نشسته بودم. منتها منتظر تلفن خیلی مهمی هم بودم. عقلم نمی‌رسید موبایلو بذارم رو ویبره. برای همین به استاد گفتم با اجازه موبایلمو روشن می‌گذارم. قبول کرد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای بوق‌بوق رسیدن اس‌ام‌اس دراومد. وقتی بازش کردم دیدم نوشته: شما؟ به‌جا نمیارم؟
جواب ندادم. گفتم اشتباهی شده و به درس گوش کردم. بعد از چند دقیقه دوباره: این چیزا چیه برام می‌نویسی مگه خودت خانواده نداری؟
باز جواب ندادم. بار سوم: تو کی هستی که اینقدر پررویی؟ باز جواب ندادم و آخر عطای تلفن مهم رو به لقایش بخشیدم و تلفنمو خاموش کردم. اما نخیر. طرف ول‌کن نبود. وقتی بعد از کلاس روشنش کردم دیدم یارو حالا نرم‌تر شده بود. اس‌ام‌اس می‌زد تو منو از کجا می‌شناسی؟ از من خوشت میاد؟
اصلا نفهمدیم دختره یا پسر؟ هر کی‌بود فکر می‌کرد من جنس مخالفم و ازش خوشم اومده و با اینکه از طرف من‌(بی‌گناه) براش اس‌ام‌اس‌های بی‌ادبی فرستاده شده بود باز نخواسته بود این شانس از دستش بره:)
منم دیگه کنجکاو نبودم ببینم کیه. می‌دونستم اشتباه خط‌هاست... خلاصه که تا چندوقت پیش اس‌ام‌اس‌های عشوه‌ای برام میومد که چرا می‌ترسی خودتو معرفی کن. یا قرار بذاریم و قول می‌دم به‌روت نیارم اس‌ام‌اس‌های بی‌ ادبی برام فرستادی....

پ.ن.
10- .دو روزه که از یه سایت عبری کلی ویزیتور میاد تو وبلاگم
متاسفانه عبری بلد نیستم ببینم چی نوشته. در ضمن صفحه‌ی اصلیش برام میاد اما قسمت نیوزش برام فیلتره.
اگه کسی عبری بلده بگه برای چه موضوعی بهم لینک دادن تا ناکام از دنیا نرم:)
تنکیوتون باشه!


11- یه عکس بامزه از مهمانداران ژاپنی که بهشون گفته شده باید حجاب اسلامی داشته باشن و بعدا اومدن فرودگاه دیدن بابا این خبرام نیست....
عکاس: آقای نصیری

نظرها(89)