2006-09-28  

بوی خوش سوسن و یاسمن آید...

1- خیلی درگیرم. فردا احمدی‌نژاد میاد کرج و منم تو کمیته‌ی استقبالم....

(اومدم تیریپ دروغ سیزده اینا در بیارم دیدم با هزار من سریش هم بهم نمی‌چسبه:)
اما جدا از طرف یه ان‌جی‌او بهم پیشنهاد شد که با لباس فرم بریم میدون سپاه دیدنش. گفتم برین بابا دلتون خوشه. البته می‌دونم اگه برم بهم خوش می‌گذره. دیدن هاله‌ی نور از نزدیک خیلی باید جالب باشه.

2- امروز صبح خونه بودم.خیلی کارای عقب‌افتاده داشتم و اون‌قدر خونه ریخت و پاش بود که هی از این کار به اون کار می‌پریدم. آخرشم هیچکدومو کامل انجام ندادم:)
کارو ولش، موقع کار بعد از مدت‌ها به رادیو کرج گوش می‌دادم. دو مجری‌ زن و مرد مرتب با آب و تاب ماجرای سفر احمدی‌نژاد رو به کرج شرح می‌دادن و اینطوری القاء می‌کردن که چقدر ما کرجی‌ها خوشبختیم و خوشحالیم و... بعد مسابقه‌ی تلفنی گذاشتن که با رئیس‌جمهور حرف بزنید و درددل کنید و جایزه ببرید و قول داد که به سه تا از بهترین تلفن‌ها( نه خودِ تلفن، حرف‌های تلفنی!) جایزه بدن. و قول داد تموم تماس‌ها را روی یک سی‌دی بریزن و بدن خودش. چند تا از تلفن‌ها رو گوش کردم.
- از رئیس‌جمهور عزیز و مهرورزمون خواهش می‌کنم، التماس می‌کنم به جوون‌ها برسن. همه معتاد شدن.
- رئیس‌جمهور تورو به‌خدا، منت بذار سرمون. فکری به حال قیمت‌ها کن. کمرمون شکست.
- جناب رئیس‌جمهور عزیز و محبوب(!) ما بازنشسته‌ها خیلی بدبخت بیچاره‌ایم. به خاک سیاه نشسته‌ایم. بیشترمون خونه نداریم و حقوقمون کفاف حتی یه زندگی بخور و نمیر هم نمی‌کنه. (با بغض و گریه) به خدا قسمت می‌دم. تورو به این قرآن و ماه مبارک رمضان التماس می‌کنم فکری به حالمون کن. ما همه به تو رأی دادیم.

همه‌ش خواهش، التماس، تمنا، برخورد از پایین...
آخه ملت عزیز، مگه احمدی‌نژاد کیه؟ مگه این کارا وظیفه‌ش نیست؟ مگه برای کارش حقوق نمی‌گیره؟
عجب ملتی هستیم ما. به یه نفر رأی می‌دیم بیاد کارامونو بکنه. بعد می‌بریمش بالا می‌نشونیمش روی سرمون و حلوا حلواش می‌کنیم. اونم میاد می‌خوره و برامون بای‌بایی می‌کنه و به ریشمون می‌خنده و می‌ره. باور کنید همه‌ش تقصیر اونی نیست که میاد سوارمون می‌شه. خودمون بیشتر مقصریم. یه ذره عزت‌نفس و یه ذره عدالت‌خواهی بد نیست ها...

3- احمدی‌نژاد قرار بود نیمه‌شعبان برای افتتاح پل روی میدون آزادگان بیاد. که پل حاضر نشد. چند سال فس‌فس کردن و خوردن و بردن. یهو -به قولی- 3000 تا کارگر ریختن که چند روزه پل رو آماده کنن که نشد. حالا نمی‌دونم قراره چیو افتتاح کنه:) و به کجاها کلنگ بزنه.

4- منظورش از ح-د وبلاگ‌نویس مأمور موساد، حسین درخشانه؟:))))
ربطش به اون زن و سه‌پسر چیه؟

5- آقا هیچکی این نکته رو در سریال نرگس نفهمید... گیرم راست باشه آدم دچار سندروم خود ایدز بینی بشه و راه‌به‌راه از دماغش خون بیاد و صورتش پر از لکه بشه و...
بهروز اون‌موقع که اصلا نمی‌دونست آرزو ایدز داره. آرزو تویه‌تصادف خونش رفت آزمایشگاه و فهمیدن بیماری اسمشو نبر داره.
پس بهروز چه‌طوری به خودش شک کرده بود؟


6-در این ماجرای اخیر وبلاگستان بر من معلوم گشت که اکثر ما ایرانی‌ها درس نخوانده قاضی هستیم.
ولی خودمان را بکشیم از قاضی مرتضوی فراتر نمی‌رویم!
یا دستور شکنجه می دهیم یا اعدام!

7- با دوستان رفتیم مسابقه‌ی بسکتبال بین استانی خواهران:)
تبریز و ارومیه و کرج و زنجان به مرحله‌ی آخر رسیده بودن.
مسابقه‌ی اول بین تبریز بود و ارومیه. وضعیت بی‌حجاب و زبونی که نمی‌فهمیدم(ترکی) باعث شده بود فکر کنم تو ایران نیستم:)
مربی تبریز که مرتب و پشت‌سرهم می‌گفت" گِت، گِت، گت، گت...." یه جورایی شبیه به قِد قِد قِد ِ قاطبه در سریال ایتالیا ایتالیا،
و بعضی‌ها غش کرده بودن از خنده.
همیشه دوست داشتم تیپ و قیافه‌ی ورزشکارای حرفه‌ای زن ایرانی رو در حال ورزش با لباس واقعی( و نه اسلامی) ببینم.
دوست داشتم ببینم اونا هم مثل زنای خارجی تیپ و اندام مردونه دارن یا نه.
همه نوع اندام توشون بود. از دختر 170 سانتی تا 150 سانتی.
قیافه‌ی حمید گودرزی رو مجسم کن. حالا دخترش کن. آهان. حالا کوچیکش کن. نه، کوچیکتر . لاغرتر... جوری که شورت ورزشی داره از کونش می‌افته... نه دیگه این‌قدر کوچیک . نگفتم که خاله ریزه. آهان خوبه. این قیافه‌ی یکی از بچه‌های تیم زنجان بود.
حالا بهروز شوکتو در نظر بگیر. حالا مردونه‌ ترش کن. آهان. چهار شونه‌تر... اینم یکی دیگه از بازیکن‌ها بود. همه ‌کاراش عین پسرا بود. حتی لباس پوشیدنش. موهاش کوتاه کوتاه و پسرونه بود.
بعضی‌ها موهای بلندشونو بافته بودن. بعضی‌ها تل زده بودن. بعضی‌ها لاغر و بی‌سینه. بعضی‌ها تپل و کوتاه‌قد. تعجب می‌کردم چطور با این هیکل گوشتالو و سینه‌های بزرگ که نمی‌تونستن درست و حسابی باهاش بدون تو تیم رسمی استانشون انتخاب شدن.( شاید پارتی دارن)
اینطوری حس کردم که اگه منتخب این چهار تیم با یه تیم مدرسه‌ای آمریکا مسابقه بده حتما می بازه.
چرا اینقدر تو ورزش عقبیم؟:(

8- شل‌سیلور‌استاین چه شوخی بامزه‌ای با خانوم‌های طرفدار حقوق زنان(اصلا چنین لقبی داریم یا من از خودم ساختم؟) کرده:)
"پاملا پرس" هوار زد
خانم‌ها مقدمند!
بعد توی صف بستنی خودش را کشید جلو، همه رو پس زد
پاملا پرس هوار زد:
خانم‌ها مقدمند!
بعد سس رو موقع شام قاپ زد.
پاملا وقتی داشت صبح خودش رو از اتوبوس بالا می‌کشوند
همه‌مون رو پس زد و کنار کشوند.
خانم‌خانما کلی داد و فریاد و هارت و پورت راه انداختند
بعدش هم هوار زدند که: خانم‌ها مقدمند!
یه روز که همه‌مون رفته بودیم گشت و گذار در جنگل بالابلند
پاملا پرس هوار زد:
خانم‌ها مقدمند!
ایشون در ادامه‌ش گفتند که از همه‌ی ما تشنه‌ترند
و رفتند آبی رو که داشتیم لاجرعه تا ته سرکشیدند
ناگهان یه دارو دسته وحشی و خشن مارو دزدیدند
و همه‌مون رو ایستاده به هم طناب‌پیچ کردند
و با یه صف طولانی گذاشتند جلوی پادشاه اون سرزمین کن‌یفکون
پادشاهه، آدمخواری بود که بهش می‌گفتند" عالیجناب برشته کنون"
که روی تخت شاهی‌اش نشسته بود و یه پیش بند داشت به چه درازی
یه چنگال دستش گرفته بود و از لب و لوچه‌ش آب شده بود سرازیر!
تا یارو توی این فکر بود که کدوممون رو اول توی دیگ آدم‌پزی بندازند
از عقب صف با همون صدای زیر و گوش‌خراش ولی بلند
پاملا پرس هوار زد:
خانم‌ها مقدمند!

نظرها(93)

  2006-09-24  

دین از خودت نیست، دین‌دون که هست!

1- یه حیوونی به‌نام خُل‌خلوی زودهضم‌کن، من و دوستام رو خورد
حالا ما داریم یه جوری از لابه‌لای دندوناش رد می‌شیم...
We have been caught by the quick-diging Gink
And now we are dodgin’ his teeth…

Shel Silverstein
ترجمه: حمید خادمی


2- جشن نیمه‌ی شعبان
یا ( زیتون، دین از خودت نیست. دین‌دون که هست...)
بعداز ظهر جمعه 17 شهریور انگار می‌خواستم تموم خستگی‌ها و شب‌کم‌خوابیدن‌هامو جبران کنم. حســــابی خوابیدم.
وقتی بیدار شدم دیدم همه‌جا تاریکه و از سی‌با هم اثری نیست به‌جز یک نامه! "هر کار کردم بیدار نشدی بریم بیرون. پس من با اجازه‌ت می‌رم مسابقه(ورزشی که دوست داره) و ممکنه شب دیروقت بیام."
ای وای... غروب جمعه و تنهایی!
تلویزیون رو روشن کردم. همه‌ی کانالا برنامه‌ی مخصوص تولد مهدی عج رو پخش می‌کردن. مداح‌ها هم که بدصدا ...
دچار سندروم عصر جمعه شده بودم که فقط با "دَدَر" درمون می‌شه.
خوشبختانه سی‌با ماشینو نبرده بود. این‌طرفا که شب نمی‌شه تنها پیاده‌روی کرد. تازه خلوته و هیچکسو نمی‌بینی که دلت باز شه.
پس تا اولین میدون شهر رانندگی کردم و ماشینو پارک کردم.
چه خبـــر بود!!! از اول تا آخر خیابون چراغونی بود. گُله به گله میز گذاشته بودن و روش پر از شیرینی و شربت( سان‌ایچ و وجین و ازین جور چیزا) و شیرکاکائو و...
هر کی هم ضبطی روشن کرده بود و با بلندگوی قوی‌یی مداحی پخش می‌کرد.
از مداح‌ها یکیشون هم برای رضای خدا صدای درست و حسابی نداشت. تو عاشوراها اوضاع خیلی بهتره. اما برای مداحی، انگار صدا هر چی نکره‌تر باشه ثوابش بیشتره.
مردم هم دسته به دسته درحالیکه بهترین لباساشونو پوشیده بودن اومده بودن جشن‌تولد مهدی. هیچ‌سالی یادم نمیاد که این‌قدر مفصل جشن گرفته باشن.
اولش قاطی کرده بودم. صداها، همهمه‌ها، نورهای شدید چشمک‌زن، بلندگوی قوی مسجدها و خونه‌ها که هر کدوم ساز خودشون رو می‌زدن. یکیشون در وصف چشم و ابروی مهدی می‌گفت. یکیشون در وصف قد و بالا و اندام مهدی. اون یکی با صدای انکرالاصوات از صدای مخملین مهدی و یکی‌دیگه از طرز راه رفتن عین کبک مهدی. یکیشون برای نمونه از سجایای اخلاقیش نمی‌گفت.
هر دو قدم یکی می‌پرید شیرینی تعارف می‌کرد.
واه واه واه. بعضی خانوم‌ها چکار می‌کردن! از هر سینی یا جعبه‌ی شیرینی که بهشون تعارف می‌شد سه‌تا برمی‌داشتن می‌چپوندن تو دهنشون. یه مشت هم می‌ریختن تو کیفشون. تازه به فلسفه‌ی کیف‌های بسیار بزرگی که همراه خانوما بود پی برده بودم. کیف که نه. ساک! منو بگو که در طول راه فکر می‌کردم مد شده و می‌خواستم فرداش برم عینشو بخرم.(البته کیف منم که مثل کمد آقای ووپی‌یه کم کوچیک نیست. اما من(اهممم) فقط چیزای مهم‌مهم دارم توش:)
مغازه‌ی جیگرکی کلی از پیاده‌رو رو میز صندلی چیده بود و به هر کی رد می‌شد با لبخند از بناگوش دررفته یه پیش‌دستی پر از شیرینی و یه لیوان شیرکاکائو می‌داد و به خانم‌های خوشگل اصرار می‌کرد همونجا بشینن. خانوم‌های سانتی‌مانتال هم کم‌نمیوردن. دو لیوان همونجا می‌خوردن و یواشکی یه شیشه‌ی دولیتری نوشابه رو هم با شیرکاکائو پر می‌کردن و می‌ذاشتن تو کیفشون.
جای بعدی انواع و اقسام شربت. باز دستا به کیف و ...
سه تا میدون رو رد کردم و اوضاع به همین منوال بود. کف پیاده‌رو پر شده بود از جعبه و لیوان یه‌بارمصرف و گاهی هم شکوفه‌ای از بچه‌ای خردسال. از بس که خورده بود...:)
جالب این‌بود که اگر شیرینی‌دهنده مرد بود با نیش باز به خانوما تعارف می‌کرد و به مردای دیگه محل نمی‌ذاشت. و اگر زن بود بخصوص دختر جوون ظرف شیرینی رو فقط جلوی پسرای خوش‌تیپ می‌گرفت.( من این موضوعو با زحمت فراوون و عرق جبین کشف کردم.)
مدت‌ها بود خیابونو این‌طوری زنده ندیده بودم و دلم نمیومد برم خونه. تا آخر شب موندم....
وقتی رسیدم خونه دردم یواش یواش شروع شد. روی تخت دراز کشیدم و مشغول خوندن جزوه‌ای شدم که پسرک بسیجی بهم داده بود.
"به او که پنهان است، از بس پیداست" : اسم جزوه
منظورش مهدی بود. نوشته بود به دلایلِ زیر وقت اومدن مهدی‌ست!
1- زن‌ها در نزدیکی‌های ظهور مهدی موهایشان را مثل کوهان شتر خراسانی می‌آرایند.
و در پرانتز توضیح داده بود که الان هم زن‌ها موهایشان را میزانپیلی و شینیون می‌کنند.

2- مردان خود را به لباس و قیافه‌ی زنان بیارایند.
و در پرانتز توضیح داده بود الان مردان زیر ابرو برمیدارند(مثل فرزاد حسنی) و ماتیک می‌مالند و مو مش و های‌لایت می‌کنند و یا دم اسبی می‌کنند.

3- ثروت از ایمان عزیزتر شود و دین به دنیا بفروشند.(شده عزیزم! فروخته شده جانم)

4- زنان در تجارت با مردان رقابت کنند.
و در پرانتز توضیح داده بود که زنان آنقدر وقیح شده‌اند که در مغازه‌ها و فروشگاه‌ها و ادارات و... مشغول خرید و فروشند.( آخه بی‌انصاف. خدیجه هم که تاجر بود.)

5- طلاق زیاد شودو حیای زنان و دختران کم شود.(شده!)

6- زنان مدح خود را در زنا ببینند.

7- رقص و طرب و غنا و آواز را حلال شمارند و زنان آوازه‌خوان و رقاصه آشکار شود.
( آشکار شده.)

8- شرکاء در معاملاتشان به یکدیگر خیانت کنند.( که معمولا می‌کنند)

9- ساختمان‌های بلند و محکم بنا کنند.( ئه... برای همین مرتب برج می‌سازن؟)

10-حیای بچه‌ها کم شود. به پدر و مادر جفا و به رفیقان نیکی کنند.

11- قیمت‌ها بالا رود:))) از این بالاتر؟؟؟ بابا مهدی بیا!

12- باران در غیر وقتش ببارد.
مثلا اگر هوا آفتابی باشد و یک‌هو ابری و باران ببارد علامت ظهور مهدی‌ست. عجب!

13-حج را برای سرگرمی انجام دهند نه برای خدا.( این‌یکی که به‌خدا خیلی وقته اینجوریه. مهدی جان ناز نکن، بیا)

14- رشوه‌خواری زیاد شود.(زیاده به‌خدا)

15- مؤمن ذلیل و تحقیر شود و فاسق و گناه‌کار تمجید شود.
(خودم با چشمای خودم دیدم یه حزب‌اللی‌ رو تو یه مهمونی تحقیر می‌کردن و از رقص یه آقای زیر‌ابروبرداشته تمجید)

....
منم فکر می‌کنم تموم شرایط برای ظهور آقا مهیاست.
بخصوص این که خونه‌های ویلایی هی کوبیده می‌شن و جاشون ساختمون‌های بلند مرتبه ساخته می‌شه.

دراز کشیده بودم و اینا رو می‌خوندم که سی‌با اومد. تازه فهمیدم چقدر دلم درد می‌کنه و شروع کردم آه و ناله(اینم از علائم ظهوره که زنان پیش مردان ناز می‌کنن) سی‌با گفت چی شده؟
داستان شیرینی‌ها و شیرکاکائوها و شربت‌ها و حمله‌ی مردم رو تعریف کردم.
سی‌با برام نبات داغ آورد و باخنده گفت:
" زیتونکم، دین از خودت نبود. دین‌دون که بود."
با آه و ناله گفتم: آخ... سی‌بائکم، کیفمو بیار.. آهان مرسی... حالا بازش کن...آهان... خوب. اونا همه‌ش مال توئه!


3- آقا ذبیح‌الله رو توی راه دیدم. داستانشو دفعه‌ی بعد می‌گم!

4- ماه رمضون رسید و مغازه‌ها شروع کردن به خالی شدن .

5- بدوید. گذرگاه شماره 59، مخصوص مهر ماه منتشر شد. بخصوص که از این شماره "قسمت خبر بامزه‌ی ماه" اضافه شده:)

6- باز شدن مدارس رو به مادرا تبریک و به بچه‌ها تسلیت می‌گم!

7- هیس...
گوش شیطون کر، بعد از چهار پنج روز ای‌میلام دارن میان! خدا کنه ارور نده.

8- پر واضحه که من با اعدام کلا مخالفم. چه اعدام زن و چه اعدام مرد.
و هر پتیشنی که دیدم علیه اعدام، امضاش کردم.
اما یه سوال دارم. چرا بیشتر برای زنان قبل از اعدامشون پتیشن درست می‌شه(حتی غیر سیاسی‌ها) و برای پسرای 17-16 ساله می‌ذارن بعد از اعدامشون اعتراض می‌کنن؟(بخصوص غیر سیاسی‌ها)

9- چه جالب.
مدتی پیش یعنی بیش از یک‌سال و نیم پیش (11/3/2005)مطلب طنز نقادانه نوشتم راجع به داستان خاله سوسکه ای که از خواستگاراش می‌پرسید: اگه من زنت بشم، منو با چی می‌زنی.

از اون‌طرف هم .علی اصغر سید‌آبادی جدیدا یه داستانی نوشته در همین مورد

10- و اما پایان واقعی نرگس که اجازه‌ی ساختن نیافت....
با تشکر از پوپک ‌صابری عزیزم.

11-و اما...
اگر آمده‌اید چیزی راجع به کورش ضیابری اینجا بخوانید، بدانید و آگاه باشید که راه را عوضی تشریف آورده‌اید.:)
بروید این مرغ بر دام دگر نهید! :)

نظرها(81)

  2006-09-19  

سی‌بای زیبای من

1- در اوج ناامیدی بودم که پست قبلی رو نوشتم. هم در زندگی عادی و هم در زندگی وبلاگستانی. اصلا باورم نمی‌شد دوستان این‌همه بهم لطف داشته باشن. خیلی از کسایی که اصلا فکر نمی‌کردم دیگه خواننده وبلاگم باشن برام کامنت گذاشتن(باعث شدن کلی ذوق‌زده بشم) و همین‌طور با خیلی‌ها تازه آشنا شدم.
فکر می‌کردم- در واقع دوست داشتم- بیشتر ازم انتقاد بشه. و کسایی که منو از دایره‌ی دوستاشون بیرون کردن دلیلشونو می‌نوشتن. خوب البته این انتظار درستی نیست. کسی که زیتون نمی‌خونه چه‌جوری باید می‌فهمید باید بیاد پوستمو بکنه؟:)
مازوخیسم دارم ها...

واقعا ممنون. چه از کامنت‌ها در اینجا و اونجا و چه از ای‌میلا.
کلی خجالت کشیدم که خودم هیچوقت بلد نبودم درست و حسابی به دیگران تبریک بگم.
مثبت دیدن یکی از هنرهای بشری‌ست. شاید هنر نُهمه:)
پریشب نشستم تموم لینک‌هایی که توی کامنت‌ها بود باز کردم. البته همیشه این‌کارو می‌کنم و بعد آفلاین می‌خونمشون. اما این‌دفعه می‌خواستم دونه به دونه تو نظرخواهیشون تشکر کنم که از شانس بدم کی‌بوردم اصلا کار نکرد. و همین اتفاق باعث شد به جای تشکر تا صبح بشینم دونه‌به دونه وبلاگا رو بخونم و در عوض کلی حظ ببرم.
این همه وبلاگای خوب و باارزش! ماشالله!

2- تفاهم
من و سی‌با شکر خدا در بیشتر مسائل با هم تفاهم داریم. می‌گید نه. نگاه کنید.
الف- اون خیلی گرماییه و من خیلی سرمایی. من شبا- بخصوص که حالا شبا هوا خنک شده- باید با پتو و پنجره‌ی بسته بخوابم و سی‌با دوست داره با پنجره‌ی بازو بدون هیچ رواندازی بخوابه.
ب- سی‌با به‌طور وحشتناکی خون‌سرده و من خیلی هیجانی‌ام. گاهی از دست خودم عصبانی می‌شم این‌قدر زود به مسائل واکنش نشون می‌دم. اما سی‌با هم گاهی لجمو درمیاره این‌قدر دیر و بعد از کلی فکر کردن عکس‌العل نشون می‌ده.
ج- من باید تو جمع دوسه‌بار حرفمو تکرار کنم تا همه متوجه بشن:) از بس که ماشالله خوش‌صحبتم. اما سی‌با دهن که باز می‌کنه همه میخش می‌شن( با کمی غلو)
د- اگه سی‌با برای شام منتظرم باشه، تا صبح هم نیام شامشو نمی‌خوره و منتظرم می‌مونه.
اما من اگه این شرایط پیش بیاد از شدت نگرانی و اضطراب، نه فقط شام خودم، که کم‌کم شام سی‌با رو هم تموم می‌کنم.:)

ه- سی‌با پوستش چربه و من خشک. من اگه روزی بیست بار دستمو با صابون بشورم، بعد هر بیست‌بارش باید به دستم کرم بزنم. اگه تا چند روز حموم نکنم موهام یه‌ذره هم چرب نمی‌شه. هر چی هم نرم‌کننده و واکس‌مو و... می‌زنم یه ساعت بعدش انگار نه‌انگار. اما سی‌با هر روز که دوش می‌گیره و موهاشو می‌شوره و هر بار بعد از شستن دست و صورت یه‌ساعت بعدش چربه.

و- من عاشق رقص و ورجه وورجه‌م و سی‌با اصلا.

ز- من خیلی زیاد شوخی می‌کنم و سی‌با خیلی کم.

ح- موسیقی‌های مورد علاقه‌مون با هم متفاوته.

ط- رنگ مورد علاقه‌مون هم همینطور. من نارنجی دوست دارم و رنگای شاد دیگه. اما سی‌با رنگ آبی رو.

ی- حتی ماشین مورد علاقه‌مون با هم فرق داره. سی‌با هر وقت یه ماشین گنده‌ی آمریکایی می‌بینه دلش ضعف می‌ره و من از ماشین‌کوچولو‌های کره‌ای خوشم میاد.

- بعد از ابجد هوز و حطی چی بود؟؟ شاید باید از الفبای چینی ژاپنی (کدومشونه که 2000 حرف داره؟) استفاده می‌کردم.

خلاصه که تا دلتون بخواد "تفاهم" و "شباهت" هست.

حالا چرا ما این‌قدر هم‌دیگرو دوست داریم و باهم کنار میاییم؟ شاید به خاطر "تفاوت‌ها"ست:)
الف- هر دومون انسان‌ها رو دوست داریم.
ب- هردومون عاشق طبیعت و محیط زیست هستیم.
ج- هیچکدوم دوست نداریم نه حق کسی رو بخوریم و نه اجازه بدیم حقمونو بخورن. کلی از "به دنبال حق رفتن" ضرر دیدیم و باز دنبالش رفتیم.
د- هدف ازدواجمون پول نبوده. تو خرج کردن پول اصلا "تو" و "من" نداریم(چه اشکالی داره سی‌با دربیاره و من خرج کنم؟:) )
البته الان تا حدی من دوست دارم پولدار هم بشیم(راهشو هم اصلا بلد نیستم). ولی سی‌با زیاد نه( اینو باید در قسمت تفاهم می نوشتم)
ه- شکایت همدیگرو پیش خانواده‌هامون نمی‌کنیم. همیشه سعی می‌کنیم با هم کنار بیاییم. اگر با هم قهر باشیم و مهمون بیاد یا مهمونی بریم، موقتا رل آشتی‌ها رو بازی می‌کنیم. بدیش اینه که گاهی بعد از مهمونی یادمون می‌ره باهم قهر بودیم.
و- همیشه خرید لوازمی که اون‌یکی بهش احتیاج داره برامون ارجحیت داره. یعنی تا اون پولی به دستش میاد منو به زور می‌بره چیزی که من احتیاج دارم برام می‌خره و من هروقت پولدار می‌شم اونو به زور برای خرید وسیله‌ی مورد نیازش می‌برم.
ز- حسود نیستیم(البته اون بیشتر نیست!) اگه دوست من که پسره بیاد خونه‌مون یا دوست اون که دختره بیاد(با اینکه دلم می‌خواد چشاشو از کاسه دربیارم-چشمک) اصلا ناراحت نمی‌شیم و کلی گپ و گفتمان می‌کنیم.
ح- هر وقت اون‌یکی به کمک احتیاجی داشته باشه از کمک دریغ نمی‌کنیم. بدون منت.
ط- هر دو بچه‌های گلی هستیم:))
آقا کم آوردم. خوب شد بلد نیستم بعد از ابجد هوز حطی چیه:)
ما بیشتر با هم تفاهم داریم تا تفاوت. برای همین خیلی دعوا می‌کنیم... و خیلی زود آشتی(چی گفتم!).
خوشبختانه روز سالگرد ازدواج باهم آشتی بودیم:)

خلاصه که من و سی‌با دو روحیم در دو بدن!

3- درسی که از شوخی با سی‌با گرفتم
سی‌با از همون اول گفت که در تمام سال‌های زندگیش از تفاوت عقیده‌ای بین پدرو مادرش عذاب کشیده. مادرش نماز‌خون و روزه‌بگیر بوده(الان شدیدتر شده) و پدرش برعکس.
جالبه که مادر ِ مادرش ضد دینه و مادر ِ پدرش مذهبی شدید. اما شدیدا دوست‌داشتنی.
هر دو مادر بزرگ سی‌با از بهترین دوستای من هستن.
گاهی مادرِ سی‌با مادرخودشو مجبور به نماز‌خوندن می‌کنه. اینم تا می‌بینه دخترش از در رفت بیرون چادرو از سرش پرت می‌کنه اون‌ور و شروع می‌کنه به گفتن جک‌های بی‌ادبی:) می‌گه کی بهشت و جهنمو تاحالا دیده که من باورش کنم؟

از قضیه دور نشم. قبل از ازدواج من و سی‌با خیلی راجع به عقایدمون حرف زده بودیم و دیده بودیم خیلی شبیه به همیم( که بعدا معلوم شد امکان نداره دونفر کاملا از نظر عقیدتی شبیه به هم باشن. به قول سی‌با همین تفاوت‌ها زندگی رو قشنگ می‌کنه)
پدر سی‌با هم همیشه بهمون می‌گفت خوش‌به‌حالتون که هر دو هم‌نظرید. من یک عمر زجر کشیدم از مقدس‌مآبی زنم.(اینم بگم که مادر سی‌با کلی محسنات داره. اینو می‌نویسم که اگه روزی وبلاگم لو رفت سرم بر باد نره!)

یه‌روز... یعنی یه‌شب که سی‌با اومد خونه، احساس کرد من پکرم. در صورتیکه این‌طور نبود و فقط از خستگی نمی‌تونستم مثل همیشه نیشمو تا بناگوشم باز نگه‌دارم.
سی‌با دائم می‌پرسید چی شده و من می‌گفتم هیچی.
تا اینکه فکری شیطانی اومد به مغزم. گفتم حالا که این‌طور فکر می‌کنه بهتره یه‌کم سربه سرش بگذارم. این دفعه که گفت: چرا... تو یه چیزیت هست. سرمو انداختم پایین و با خجالت گفتم . خوب... آره... اما...
دیدم این‌جوری با چراغ روشن، اجزاء صورتم دروغ گفتنمو نشون می‌ده. تازه خیلی ‌هم خسته‌ بودم. گفتم بریم تو تخت دراز بکشیم تا بگم. رفتیم.
بعد گفتم مسئله خیلی مهمیه.بهتره چراغ رو خاموش کنیم. روم نمی‌شه تو صورتت نگاه کنم و حرفمو بزنم. رفت خاموش کرد.
حالا چی بگم؟ اصلا فکرشو نکرده بودم. گفتم چه چیزی بگم یه ذره اذیت شه بعدا که فهمید شوخیه مثل همیشه قاه‌قاه‌ بزنه زیر خنده. جوری که اتاق بلرزه؟
هی من‌و من کردم تا به ذهن خسته‌م چیزی برسه. اونم به مهربونی‌می‌گفت حرفتو بزن.
گفتم آخه می‌ترسم ازم بیزار شی. گفت من و تو این حرفارو باهم نداریم. هر مشکلی داشته باشی با هم حلش می‌کنیم. گفتم این مسئله حل‌شدنی نیست و می‌ترسم باعث جدایی‌مون بشه. ذهنم رفت به مسائل ناموسی. اما ترسیدم. حتی نمی‌تونستم راجع بهش شوخی کنم. زود از دهنم بیرونش کردم.
سی‌با داشت از کنجکاوی می‌مرد.
پیش خودم گفتم چی بیشتر شوکه‌ش می‌کنه؟ ناگهان... آهان... یافتم.
فکر می‌‌کنم اگه چراغ روشن بود برق شیطنت چشمام و لبخند موذیانه‌مو می‌دید.
رومو کردم به سقف و بعد یهو موتورم راه افتاد. گفتم:
- چند وقتیه یه چیزیو تو قلبم احساس می‌کنم. یه چیزی که تاحالا نبوده و یا همیشه منکرش بودم. خیلی وقتا می‌خواستم بهت بگم. اما می‌ترسیدم تو رابطه‌مون تأثیر بذاره.
دیدم سی‌با ساکته و صبورانه گوش می‌ده( من اگه بودم هی‌میگفتم خوب خوب.. زودتر بگو چه چیزیو) ادامه دادم:
- احساس می‌کنم دلم می‌خواد... دلم می‌خواد نماز بخونم، روزه بگیرم. اما بلد نیستم. دوسه‌روزه دنبال یه کلاس قرآن خوب بودم که همه‌ی اینا رو یادم بده و حالا پیدا کردم و می‌خواستم ازت اجازه بگیرم(اجازه، کلمه‌ای که هیچوقت بهش نگفته بودم) برم ثبت نام کنم.
از سنگ صدا در میومد که از سی‌با درنمیومد.
چرا... صدای پلک زدنشو می‌فهمیدم. هر وقت خیلی ناراحته و محیط ساکته صدای پلک‌زدنشو می‌فهمم. خیلی جا خورده بود. پیش خودم گفتم بازی الان تموم می‌شه و باهم می‌زنیم زیر خنده.
اما بعد از چند دقیقه که خیلی سعی کردم صدای خنده‌ی ذوق‌زده‌مو پنهان کنم، سی‌با با صدای غمگینی گفت: چرا زودتر به‌من نگفتی؟
گفتم آخه کاملا مطمئن نبودم بعدش هم می‌ترسیدم عین بابا مامانت...
باز سکوت سی‌با و صدای پلک زدنش. تو دلم گفتم عجب خنگیه بابا. چرا نمی‌فهمه. نکنه اونم منو فیلم کرده؟ اما نه... دستشو گذاشت رو شونه‌م و شروع کرد به دلداریم. بعدش پیشونیمو بوس کرد و موهامو ناز کرد و گفت:
- ناراحت نباش عزیزم. زیتونکم. یه مرحله‌ی سختو داری می‌گذرونی. این چندوقت خیلی اذیت شدی. هم از نظر مالی و هم روحی. من مقصرم. نباید می‌گذاشتم این‌قدر بهت فشار بیاد. و ...
ای بابا... چرا نمی‌فهمه من دارم شوخی می‌کنم. راستش دیگه ترسیده بودم قضیه‌ رو لو بدم. بعدش هم تعجب کرده بودم از رفتارش. انتظار داشتم اگه باور کنه بگه: اگه عقایدمون با هم متفاوت بشه دیگه زندگی مشترک امکان نداره و از این حرفا... اما نگفت.
هی دلداریم داد.
با افسردگی گفتم: اگه بعد از گذشتن از این مراحل هنوز همین عقایدو داشتم چی؟
چند دقیقه‌ای فکری کرد(که برای من چند ساعت گذشت) و گفت: سعی می‌کنیم هیچ تغییری تو زندگیمون به‌وجود نیاد. چه عیبی داره دو نفر متفاوت باشن. مهم اینه که هر دو انسانیم و همدیگرو دوست داریم. با تردید پرسید: مگه نه؟ خودمو تو آغوشش فشار دادم و نفسی به راحتی کشیدم و گفتم آره.
با اینکه با شوخی شروع کرده بودم اما احساس خوبی داشتم. شاید اگه من جای سی‌با بودم و شوخیشو باور کرده بودم برخورد دیگه‌ای می‌کردم.
اصلا روم نشد بگم شوخی کردم. فردا و پس‌فرداش هم همین‌طور. سی‌با چند روزی بیشتر از همیشه بهم توجه کرد و بعد دید که من دیگه چیزی نمی‌گم اونم چیزی نپرسید و اصلا حتی یه کلمه چیزی نگفت. هنوز هم عذاب وجدان دارم برای نگفتنش.
اما من درسی ازش گرفتم که امیدوارم هرگز فراموشم نشه.


پ.ن.
4- عصیان: آیا وبلاگ‌نویسی همان روزنامه‌نگاری‌ست؟

5- باز هم یک سوال اساسی از گوشزد.
زن و مرد هر یک تا چه میزان از درآمد خود را باید در راه خانواده خرج کنند؟
من هر کار کردم نظرخواهی‌اش برام نیومد. پس همین‌جا می‌نویسم. البته روی کلمه‌ی "باید" نظری ندارم. اما من به شخصه دوست ندارم که فقط یکی از دو طرف کار کنه و اون‌یکی فقط مصرف‌کننده باشه.
مگه اینکه یکیشون واقعا از نظر جسمی و روانی ناتوان باشه.
تو زندگی من و سی‌با هم تو و منی نداشتیم. حساب مشترک هیچوقت نداشتیم ولی از هم چیزی رو پنهان نکردیم. اگر هم من پولی جمع کردم برای هردومون بوده و حتی شده قطره قطره پولی جمع کردم( که هرگز دریا هم نشده، دریاچه‌ و برکه‌ای هم نشده. به اندازه‌ی یه کاسه‌ی کوچیک) تا سی‌با گفته به پول احتیاج داره فوری آوردمش وسط.
حقوقمو تا می‌گیرم اول می‌رم فروشگاه یه عالمه خرید می‌کنم و برای خونه(یه وسیله‌ی جدید، حتی شده یک‌دست قاشق‌چنگال جدید) و سی‌با کادو می‌خرم. گاهی گل و شیرینی می گیرم و هن‌و‌هن کنان می‌برم خونه. اونم همین‌طوره.
نمی‌دونم اگه پولدار بودیم بازم این‌طور بودیم یا نه.

6- برای نجات کبری رحمان‌پور...

7-:تا اطلاع ثانوی



کاریکاتوریست: نیک‌آهنگ کوثر.
ممنون از تذکر به‌جای گوشزد

8- انوشه انصاری به هوا(همون فضا) رفت...
لحظه‌ی خداحافظی با شوهر و مادر و پدر وخواهرش.

جمهوری اسلامی: چه شوهر بی‌غیرتی! ده روز تمام با دو مرد غریبه!!! یک بوته پنبه با دو شعله ی آتش در فضاپیمای در بسته؟!! خدا به دور!!! مسلمونا گریه کنید. دین و ایمان بر باد رفته!
اگر ایران بود نشان خواهر انوشه می‌دادیم یک من ماست چند کیلو کره دارد...

9- کوروش هم طاقت نیاورد و باز به جمع وبلاگ‌نویسان پیوست:)
خوش آمدی کوروش جان. چقدر ما وبلاگ‌نویس دکتر داریم. یه وقت متحد نشید کودتا بکنید!:)
دختران عزیز لطفا قبل از کلیک کردن روی لینک یک‌لیوان آب‌قند کنار دست خود بگذارید.
از همکاری شما متشکرم.
(وقتی عکسش رو دیدید خودتون متوجه می‌شید چرا. آلن دلون باید بره جلوش بوق بزنه :))
مواظب رفتارتون باشید. او یک آی ام جی‌ست:)

10- سیما حجازی: می‌خوام خودم باشم!
اشکهایت که می آمدند
جایمان عوض می شد
دستهای من چهار ساله و
تو
به اندازه ی همه ی غصه های دلم ،
بزرگ .
اشکهایم که می آیند
نیستی
که جاها عوض شود
دلم چهار ساله شده و
تو
...

نظرها(103)

  2006-09-14  

زیتون چهار ساله شد...

. خیلی دوست دارم نظرتون رو راجع بهش بدونم

نظرها(140)

بنای محبت

1- باورپذیر بُود هر بنا که می‌بینی
جز بنای محبت که باورپذیر نیست...
(زیتون‌الادبا+شاعر مربوطه)

2 - این چیه داری ترجمه می‌کنی؟
- یه داستان کوتاهه. می‌خوام برای شرق بفرستمش. ..
- هه هه هه. عجب شانسی داری. شرق همین امروز توقیف شد.
- بده ببینم.... وای... چه بد.
- نزدیک انتخابات و احتمالا آشتی ‌هسته‌ایه. روزنامه‌های دردسرزا باید یه دوسه ماه زبان در دهان باقی بمونن. تا بعد ببینن چی می‌شه!
-...
- چرا ترجمه‌تو پرت می‌کنی اون‌ور. خوب برای اعتماد ملی بفرست. فکر نکنم اونو توقیف کنن.. نشد برای مجلات زرد و سفید و بنفش..
- آخه موضوعش به‌درد اونا نمی‌خوره.
- عیبی نداره. اسامی خارجکی رو تبدیل به اسمال و ممد و داش رضا و اقدس و افسانه و فتانه کن و یه دوسه ماجرای عشقی بنداز تنگش. آخرش هم همه با هم عروسی کنن.
- اینکه می‌شه فیلمنامه‌ تلویزیونی:)

3- امیدوارم هیچکس سروکارش با دکترای جورواجور و بیمارستان نیفته و اگر افتاد پارتی داشته باشه و اگر نداشت از یه دوست خیلی خوب سوغاتی‌های خوب‌خوب برسه و کلی ذوق‌زده‌ت کنه.:)

4- آقا، این بنای محبت گاهی‌هم خیلی باورپذیر می‌شه:))

5- حالا شرق نیست چی بخونیم؟!

6- ببخشید. من نفهمیدم سمیرا از کی حامله شده؟ از نرگس؟

7- مصاحبه‌ی محمدرضا نسب عبداللهي با مجتبی سمیعی‌نژاد وبلاگ‌نویسان در بند قاتلان.

نظرها(30)

  2006-09-09  

شعر عامیانه و پراگماتیکِ من:D

داشتم برای مطلب" دزدی همشهری جوان از حسین‌ جاوید" خوابگرد کامنت می‌نوشتم. یه کامنت بلند بالا و طولانی. از اونجایی که آدم همیشه احساس می‌کنه کامنتش خیلی باحال شده و به هر صورت می‌خواد ثبتش کنه، "اعوذو بالله من الشیطان رجیم" گویان مرتب کد تصویری نظرخواهیو با دقت وارد می‌کردم و اونم لج کرده بود و هی ارور می‌داد. دیگه عصبانی شده بودم که حواسم رفت به لینکدونی خوابگرد و به وبلاگ 4 دیواریِ مانی که مسابقه‌ی شعر عامیانه برگزار کرده بود.
اشعاری که همیشه از مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها و مردم کوچه‌بازار فراوان شنیده‌ایم و به دلمون می‌شینه. مثل:
خاک به سرم بچه‌ به هوش آمده
بچه بخواب. یه سر و دوگوش آمده...

گفتم منم بیام مهارت و توانمندی ذاتی خود را به نمایش بذارم و اثر خودم را جاودانه سازم:)
پس اومدم تنها شعر عمرمو که بعدا فهمیدم کاربردی و پراگماتیکه تو نظرخواهیش نوشتم.
( همین شعر تابه‌حال باعث شده دو بار کیف و یک بار تقویمم که خصوصی‌ترین جزئیات زندگی‌مو توش نوشته بودم و باعث خنده‌ی آقای یابنده‌ در هتلی در یکی از شهرهای شمالی شده بود، دوباره پیشم برگردن)
یاینده جان یابنده
رحمی بکن به بنده
کیف مرا بیاور
کن بنده را شرمنده!:D

حالا،
اگر می‌خواهید استعداد یه آدم رو شکوفا کنید!
اگر می‌خواهید زن جوانی را به زندگی امیدوار سازید!
اگر می‌خواهید چشمه‌ی جوشانِ حس شاعری‌اش را از قوه به فعل درآورید!
بروید و بهش نمره بدید:)
انتظارش زیاد نیست...
بیست نمی‌خواد، پونزده نمی‌خواد، ده نمی‌خواد. حتی چهار و پنج نمی‌خواد. قربون دستتون، همون یک و دو بسّشه:))

شوخی کردم.
تعداد زیادی شعر خوب اونجاست. قدم رنجه کنید و شعرها رو داوری کنید.
یه بار در یه پستم( لینکش برام فیلتره و از توی ادیتور هم فقط تاریخشو می‌بینم که 2003-05-27 به شوخی شعری از یک ترانه‌‌ی عامیانه نوشتم
"ابرو می‌ندازی بالا بالا
می‌دونم سرت شلوغه والله"
که باعث شد تو نظرخواهی این پست دوستان چند شعر عامیانه و زیبا به شوخی نوشتن که کلی باعث شادی همه‌مون شد.
یادش به‌خیر. یه رهگذر ثانی داشتیم به چه خوبی و شوخی و...

نظرها(67)

  2006-09-08  

سرِ همیشه بی‌کلاه ِ دگراندیشان....

1- چرا شرق نباید یه ویژه‌نامه‌ی 16 صفحه‌ای برای امام موسی‌صدر چاپ کنه؟ امام موسی صدر هر چی باشه. اول امامه! دوم دایی‌ خانمِ خاتمیه(زهره صادقی) دایی صادق‌طباطبایی خوشگله‌ست. دایی مریم طباطبایی عروس امامِ خودمونه و کلا سرسلسله‌ی یه زنجیره‌ی مهمه.
حالا تابه‌حال برای پیدا کردنش بلند‌پایه‌ها چند سفر به لیبی‌ کرده‌ن بماند! موسی‌صدر رو در شهریور سال 57( سال انقلاب(!) اسلامی) دزدیدن.
ویژه‌نامه رو که ورق می‌زنم به چند تا از سجایای اخلاقیش پی می‌برم.
اول ماجرای بستنی‌خورونش در بستنی‌فروشی مسیحیه( بابا روشنفکر! انسان‌دوست! ضد تبعیض نژادی!)
او می‌گفته نه تنها مردم ادیان دیگه نجس نیستن. بلکه حتی کافرها و مشرک‌ها و بی‌دین‌ها و... پاک هستن و می‌شه باهاشون غذا خورد.(خوب منم همینو می‌گم که. بابا و بابابزرگ و جد اندر جد ما هم بهش عقیده داشتن!)
دوم تلاش زیادش برای مسلح کردن جوانان لبنانه(بابا صلح‌طلب! بابا بسیجی!)
سوم به قول علامه حسین‌فضل‌الله ذهنی باز و اخلاقی والا داشتن و نمونه‌ش هم مبارزه‌ی شدید و دائمی ایشان با حرکات مارکسیستی و ملی و سکولاریستی و پاره‌ای از جریانات سیاسی محلی بود.( بابا مبارز! بابا دموکرات! بابا ذهن باز!)


2- حالا شرق حتی یک کلمه از امام سید موسی‌صدر انتقاد کرده؟ استغفرالله...
مگه پشت آدم ربوده شده می‌شه حرف زد؟ای وای... معلومه که نمی‌شه.
همون‌طور که از سریال نرگس تا وقتی خدابیامرز پوپک گلدره توش بازی می‌کرد کسی جرأت انتقاد نداشت.
اونم از فک‌وفامیل اصلاح‌طلب‌های معروف ایران.

3- اصلا خود اصلاح‌طلب‌ها اگر روی کار میومدن جز این(مثل موسی‌صدر، مخالف دگراندیشان) بودن؟
الان نگاه کنید. هر جا قدرت دارن تموم پست‌ها رو میدن به همفکراشون. سفرهای آنچنانی به داخل و خارج کشور( نمونه‌شو تو وبلاگستان هم می‌شه دید) شغل‌های نون و آب‌دار. مزایای ویژه.
به‌هم مرتب نون قرض می‌دن به هم سر می‌زنن و خیلی مواظبن دگر‌اندیشان توشون رخنه نمی‌کنن.
شاید برای درون حزب مشارکت و... طبیعی باشه... اما وقتی این نفوذ می‌کنه به همه‌ی شغل‌ها. مثلا در اداره‌ی... فلان شهر همه باید مشارکتی باشن. اگه یکی از غیر استخدام شه اون‌قدر اذیتش می‌کنن تا بذاره بره و یکی از خودشون بیاد.
تو روزنامه‌هاشون به کسای دیگه میدون می‌دن؟ درسته گاهی با چپ‌ها و کسایی که همفکرشون نیستن مصاحبه می‌کنن ولی کلا از چپ‌ها و کمونیست‌ها خیلی می‌ترسن و یواشکی پشت سرش صفحه‌می‌ذارن. "به فلانی محل نذاری‌ها، کمونیسته!" انگار طاعون داره.
همه‌شون بدون استثنا توی نوشته‌هاشون یه جورایی حتما نشون می‌دن که خیلی خداپرستن و به ماوراءالطبیعه عقیده دارن.
یواشکی پشت خاتمی و کروبی ( خانم‌ها با آرایش و مانتو کوتاه و آقایون با تی‌شرت و موهای ژل‌زده هم که شده) نماز می‌خونن.
تعدادیشون برای خوش‌خدمتی اگر اطلاعاتی از کمونیست‌ها داشته باشن به جریانات بالاتر خودی گزارش می‌دن.
نگفتم همه‌شون. تا اونجایی که خودم دیدم و باعث شده نظر خوشی نسبت بهشون نداشته باشم.
(توضیح اینکه من در دور اول انتخابات رئیس‌جمهوری به معین رأی دادم و فقط و فقط به خاطر اینکه امثال احمدی‌نژاد نشه. ولی می‌دونستم من و امثال من هرگز نمی‌تونیم شغل مطلوبمونو توی اون حکومت هم به‌دست بیاریم. مایی که قاطی هیچ جریان اسلامی نشدیم، حتی فمینیسم ‌اسلامی، همیشه سرمون بی‌کلاه‌ست)
شاید نظرم کمی بدبینانه به‌نظر بیاد. اما وقتی شما هم از چند شغل، شغل‌هایی که از پسشون هم برمیومدید اما به علت اینکه تو باندبازی‌های رؤسا و کارکنان نرفتید و همیشه حق رو در نظر گرفتید، از کار برکنار شدید، اون‌وقت حق رو به من می‌دادید.

4- روی تخت یکی از باغ‌های اطراف شهر نشسته بودیم. از ده شب که گذشته زمزمه‌هایی از خانم‌ها- تخت‌های دیگه- بلند شد که پاشیم راه بیفتیم الان نرگس شروع می‌شه.
آقایون و بعضی‌خانم‌های دیگه شروع کردن غر زدن که بابا نرگس دیگه دیدن نداره. چرت و پرته و... حالا غم خودمون کمه بشینیم واسه اینا غصه بخوریم و...
یواش یواش کفه‌ی ترازو به نفع گروه دوم پایین رفت و تا اونجایی که من دیدم هیچکی نرفت. تا یک و دو صبح همه موندن و گفتن و خندیدن. ما هم به هکذا...

5- راستی ما ندیدیم چطوری این پسر حزب‌اللهیه که طرفدار انرژی هسته‌ایه چطوری نسرینو پیدا کرد؟:)))


6- یکی از مشکلات استفاده از ماشین مشترک اینه که هر روز صبح که ماشینو روشن می‌کنی کلی باید با صندلی و آینه‌ی جلو و آینه‌های بغل ور بری.
البته مشکل اصلی سر اختلاف قد بیست‌سانتیه:)

7- برای چندمین بار کاری- با قول دادن دستمزد- از طرف آدم نسبتا معروفی گرفتم و آخرش پولم رو نداد.
قرارداد هم نمی‌بندن اولش. هم از معروفیتشون استفاده می‌کنن و هم نشون می‌دن بهشون برخورده. ( یعنی بهشون اطمینان نداریم؟!)
همیشه هم به واسطه می‌گن بهش بگو آدم خیلی خوش‌معامله‌ایه!
خوش‌معامله‌گی‌شونم دیدیم و باز همیشه گول می خوریم!

8- این بیت شعر حافظ برای آذر عزیزم:
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست،
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...


9- برای خرید بلیت هواپیما رفتیم به یه آژانس مسافرتی. قیمت بلیت‌ با ایرباس 90 هزار تومن( به صورت رفت و برگشت) با فوکر 70 و توپولوف 60 تومن بود. من که به خاطر اتفاقات اخیر هوایی می‌ترسیدم مونده بودم کدومو انتخاب کنم. سی‌با گفت بهترینشو بگیر. گفتم آخه خیلی گرون می‌شه. (چهار نفر بودیم). گفت باشه. امنیت مهم‌تر از پوله. در عوض جای دیگه صرفه‌جویی می‌کنیم.
ایرباس رو خریدیم. نشون به اون نشون که رفتن با فوکر بردنمون و برگشتن با توپولوف قراضه. فوکر از گرما عین سونا بود و توپولوف از بس درز و دورز داشت از سرما مردیم. یک دونه پتو هم بهمون ندادن و عین بید تا تهران لرزیدیم.
بعدا برای گله( شکایت می‌کردم؟ از کی؟ ) رفتم آژانس گفتم این چه وضعشه؟ گفتن وقتی تعداد مسافران به حد نصاب نمی‌رسه دوسه هواپیما رو یکی می‌کنن:) خلاصه که به خاطر سرابِ امنیت پروازی کلی ضرر کردیم. 4 تا بلیت توپولوف هم می‌گرفتیم با همینا می‌بردن و میاوردنمون.
اینجا ایران است!

10- توی سوپر داشتم خرید می‌کردم. پشت صندوق پسر صاحب سوپری داشت خریدامو حساب می‌کرد که مردی جاافتاده و خوش‌لباس اومد و به سوپری ِ پدر گفت شیر دولتی می‌خوام. گفت نداریم. ولی از این کیسه‌ای‌های 550 تومنی داریم. مرده گفت. این کیسه‌ای آزادا که 350 تومن بود. سوپری گفت نخیر. اینا 550 تومنه. یهو مرد جاافتاده داد زد: مرتیکه! می‌خوای منو گول بزنی؟ منِ بازنشسته‌ی آموزش پرورشم. از کجا بیارم هر کیسه شیر رو 550 تومن بخرم. مگه چقدر حقوق می‌گیرم. سوپری هم می‌گفت به من چه! 500 می‌خریم. 550 هم باید بفرشیم. ندادی نخر! آقای جنتلمن هم رگای گردنش متورم شده بود و هر چی از دهنش در میومد به سوپری می‌گفت.
جنگ در گرفت و من و پسر سوپری با تأسف به این صحنه نگاه می‌کردیم.
من به پسره گفتم. ببین کی مسبب این دعواست؟ دولت! اون‌وقت کیا باید به جون هم بی‌افتن؟ ملت!
پسره فوری گرفت و پرید بینشون و گفت: راست می‌گه خانم. تقصیر دولته. ما چیکار کنیم دولت دستور داده گرونش کنن. این چندمین باره توی امسال لبنیات گرون می‌شه...
مرده یه کم آروم شد . بعد سه‌تایی شروع کردن فحش دادن به دولت...


11- آقا، یکی از دوستای ما زده و شدیدا عاشق فرزاد حسنی شده. طوری که هر شب خوابشو می‌بینه. طوری که رشته‌ی خودشو ول کرده و اون‌قدر درس خونده تا رشته‌ای که به فری نزدیک شه قبول شده. طوری که نماز‌خون شده. چون توی یکی از مصاحبه‌هاش با مجلات زرد خونده که خیلی مذهبیه.
طوری که هفته‌ای چند نامه و کادو براش می‌فرسته. حالا کار نداریم که هیچکدومو جواب نداده. اما کادوهایی که حضوری برده با کمال میل و بزرگواری پذیرفته و ب نه نگفته.
این دوست ما فکر می‌کنه فرزاد حسنی بامعلومات‌ترین، باحال‌ترین، خوش‌تیپ‌ترین، مؤمن ِ واقعی‌ترین، بامزه‌ترین پسر روی زمینه!
هر چی بهش می‌گم این بشر روزی دو گونی نامه داره که 99 درصدشون از دختراست و بیشترشونم عاشق این بشرن. به گوشش نمیره. می‌گه از کجا که منو انتخاب نکنه. جالبه که فکر می‌کنه من بهش حسودی می‌کنم:)) نمی‌دونم از کجا فهمیده:)))
این وبلاگ هم طرفداراش راه انداختن.
شما نمی‌خواهید به خیلی سینه‌چاکانش بپیوندید؟:) منم برم اسم بنویسم:)

12- وبلاگ حرف‌های یه نفر : نامهای ایرانی و معانی آنها


13- آنچه دوست‌دارید راجع به "گوز" بدانید. نترسید یک مقاله‌ی کاملا علمیه!
دلیل گوز - ساختار گوز- بوی گوز- صدای گوز- چرا چس کم‌صداست و گوز پرسروصدا? یک فرد عادی در روز چندبار می‌گوزد? اصلا می‌شود نگوزید؟. مردها بیشتر می‌گوزند یا زنها؟ چه وقت شبانه‌روز بیشتر می‌گوزیم؟ چه غذاها و چه کارهایی باعث گوز بیشتر می‌شوند؟ آیا نگه‌داشتن گوز مضر است؟ آیا گوز با شعله‌ی کبریت آتش می‌گیرد؟ آیا همه در خواب می‌گوزند؟ آیا می‌شود از راه گوز امرار معاش کرد؟ جواب این‌یکی سوال رو همین‌جا می‌دم. بله:) پس گوزوها زیاد ناراحت نباشند.
قهرمان گوز در حیوانات؟
و بالاخره بهترین راه برای ردگوزگم‌کنی:)

14- انوشه انصاری
First Female Private Space Explorer
& Space Ambassador
لابد فردا اینا تو بوق می‌کنن اولین زن مسلمان فضانورد:)


15- یک وبلاگ فلسفی-دیدنی و خواندنی از رسول نمازی...

16-اینم رگبار نرگس خانم:) با نرگس تلویزیون تومنی هفت قرون فرق داره ها...

17- مژده و کارخانه‌ی شکلات‌سازی....

18- دی‌ناز... زنی متولد دی ماه

19- هلندی سرگردان...

20- تحلیلی خنده‌دار از فیلم "به‌نام پدر" حاتمی‌کیا.

21- تانیا جان، از اینکه به قبول شدنت در کنکور و ورود به دانشگاه امیدی نداری، بسیار خوشحالم ..

22- این قسمت بازی قاطبه(با بازی نوذر آزادی) در سریال ایتالیا ایتالیا خیلی بامزه‌ست.
لینک از کامی‌یی که زمانی با قلی دوچرخه‌سواری می‌کرد.


23- نظرخواهی این پست در زیتون بلاگفا

24- خیلی حرفا داشتم بزنم ها... ولی نشستم پشت کامپیوتر یهو خفه‌خون گرفتم:) باید حرفامو یه جایی یادداشت کنم یادم نره!


پ.ن.
25- آهان راستی پنجمین سالگرد وبلاگ‌نویسی مبارک باشه...
پنج ساله که هر کدوم پنجره‌ای داریم برای ارتباط با دیگران. حرف‌هایی که شاید نتونیم پیش عزیزترین و صمیمی‌ترین کسانمون بزنیم. حرف‌هایی که همیشه دوست داشتیم مطرح کنیم تا هم خالی بشیم و هم ببینیم نظر دیگران راجع بهش چیه.

من اولین پستمو در وبلاگ زیتون در سپتامبر 2002 یا 25 شهریور 1381 نوشتم( متاسفانه وبلاگم فیلتره و با آنتی فیلتر نمی‌تونم برم تو آرشیو تاریخ دقیقشو ببینم) یعنی چند روز دیگه دقیقا چهار ساله که دارم اینجا می‌نویسم.

جالبه بدونید که سالگرد ازدواجم با سی‌با هم درست تو همین روزه:) اینو تازه کشف کردم:))
(پ.ن. بعد از دیدن اصل پست اول دیدم نه. یه روز بینشون فاصله‌ست)
خیلی حرفا راجع به وبلاگ‌نویسی دارم. اما می‌ذارم برای پست بعدی...

خیلی متاسفم که جزء اولین کسایی بودم که وبلاگم فیلتر شد و خیلی وقته نمی تونم وبلاگمو با روش معمولی( یعنی عین یه وبلاگ آدم با کلیک کردن روی آدرسش) ببینم.

فکر کنم تا عمل شنیع "نوشتن" هست. عمل مستحب "سانسور" و "فیلتر" هم باشه.

تکبیر!

نظرها(68)

  2006-09-01  

از خاوران تا نرگس و... ممه


1- اینجا خاوران است.
مدفن حدود 3500 شهیدی که در شهریور سال 67 به دستورجناب آقای خمینی اعدام شدند.
...خیل بسیاری که نه فعالیت مسلحانه‌ای کرده بودند، نه حکمی برایشان صادر شده بود و نه مستحق اعدام بودند
:

" بچه من نه اعلامیه پخش کرده بود، نه می‌دانست اسلحه چیست، اصلا هنوز دادگاهش برگزار نشده بود که یک‌روز رفتیم ملاقاتش دیدیم یک ساک تحویل‌مان دادند که از این به بعد سراغ بچه‌تان را در خاوران بگیرید"...."

آنها نه حق برگزاری مجلس ترحیم داشتند و نه حتی سنگ قبری بر گور فرزند خود بگذارند... به عکس‌ها نگاه کنید


2- توی جکوزی نشسته بودم. استخر بچه‌کوچولوها همون کناره. بیشترشون اون‌قدر کوچیک بودن که مامانشون باید پیششون بود تا توی اون یه وجب آب غرق نشن.
یهو صدای گریه‌ی بچه‌ی کوچیکی اومد. سرشو گذاشته بود روی سینه‌ی مامانش و از روی مایو می‌خواست شیر بخوره. مامانه دلش سوخت و سینه‌شو درآورد گذاشت توی دهنش. بچه‌هه همچین با عشق و مستی شیر می‌خورد که همه رو به هوس انداخت. گریه‌ی بچه‌ی دوم برای شیر. مامان اونم روی لبه‌ی استخر نشست و شروع کرد به شیر دادنش. چیزی نگذشت که ارکستر ونگ ونگ بچه‌ها شروع شد . همه شیر می‌خواستن. ماها تو جکوزی از خنده مرده بودیم. سن بچه‌ها متفاوت بود از حدود هشت ماهه تا دوسه ساله... مادرا کلافه همه سینه‌هاشون تو دهن بچه‌شون کردن. توجه کردم که بیشترشون اصلا شیر نمی‌خوردن و حواسشون به بچه‌ اولی بود که همچنان عاشقانه به سینه‌ی مادر چسبیده بود. و اونا هم هر چی مادرشون دورشون می‌کرد به تبعیت از بچه‌ی کوچولوی اول سینه رو ول نمی‌کردن. منظره‌ی خیلی جالب و بدیعی بود.
جالب‌تر اینکه ناگهان دختر بچه‌ای سه‌چهار ساله گنده با گریه اومد طرف جکوزی و به مامانش که کنار من نشسته بود گفت ممه می‌خواد:)) حالا مامانش خجالت می‌کشید و گفت دختر تو که دیگه بزرگ شدی. ببین همه‌ی دندوناتم دراومده. امادختر از شدت گریه به هق‌هق افتاده بود و الا و بالله ممه می‌خواست. هر چی اصرار کرد مامانه بهش ممه نداد که نداد. خانمی حدودا 50 ساله بهش گفت بابا یه دقیقه سینه‌تو بذار تو دهنش بعد درآر طفلکی الان غش می‌‌کنه. اما زنه قبول نکرد که نکرد. گفت پارسال به چه سختی از شیر گرفته‌تش. با دندوناش نوک سینه‌شو زخمی کرده بود. خاطره‌ی بد داشت.
اینقدر این دختر گریه کرد که حالمون داشت یواش یواش بد می‌شد. تا اینکه بچه‌ی اول از شدت شیر خوردن تقریبا غش کرد و تو بغل مامانش خوابش برد. بچه‌های دیگه هم ممه‌های ماماناشونو ول کردن. اینم دیگه دلیلی برای حسودی نداشت گریه‌ش تبدیل به خنده شد و پرید تو استخر!

3- سریال نرگس دیگه تقریبا حال آدمو به‌هم می‌زنه. نرگس چادری بچه مثبت همه چی تموم و بدون اشتباه کم بود یه آقای حزب‌الهی بچه خوش‌تیپ و مکتبی که حرفای مسخره‌ و نخ‌نمایی راجع به صرفه‌جویی سوخت می‌زنه اضافه شده . با اون اداره‌ای که کلی از بیت‌المال رو به جیب می‌زنه وجز حرفای خاله‌زنکی و لاس‌خشکه کاری توش نمی‌کنن... این داستان دوریالی خیلی بی‌ربط داستان رفت سر انرژی هسته‌ای:)) تروخدا فیلم نرگس و انرژی هسته‌ای با چه چسبی قراره بهم بچسبه؟:)) نسرین هم که هیچکدوم از کاراش طبیعی و نرمال نیست. اصلا روابط علی و معلولی این فیلم کجاست؟ چرا نسرین خواهرشو تو جاده می‌بینه آشنایی نمیده. کم بدبختی داره؟ بیخود نیست تو قزوین تظاهرات شده که بهروز برگرده تو این دوریال:)))
سی‌با یکی دو قسمتشو دید که نرگس همه‌ش غش و ضعف و بعدشم تب می‌کنه برای خواهرش، گفت اصلا نمی‌فهمم احسان عاشق چی نرگس شده؟ این که اصلا به احسان محل سگ هم نمی‌ذاره:)))
سمانه که مثلا شوهر و بچه داره مرتب در حال مالش و نوازش نرگسه:) بابا اگه خارجی‌ها ببینن به‌خدا حرف درمیارن براشون! از شوهر سمانه که خبری نبود . حالا به عنوان وکیل نرگس‌اینا اومده تو فیلم ولی سمانه جورش با پسر حز‌ب‌اللهی مکتبیه جورتره و اگه آدم روشنفکری نبودم می‌گفتم این‌دوباهم سرو سری دارن حتما:))
از بچه‌ی سمانه تو این 50-60 قسمت اصلا اثری نیست طفلی! وقتی هم همه جمعشون جمعه و مامانش و شوهرش هستن اصلا معلوم نیست این بچه تو پرورشگاه‌ست یا تو کوچه داره تیله‌بازی می‌کنه.
پری و زهره که کاملا کارکردشون یکیه! شوهراشون هم که کپی همدیگه‌هستن. پس چه لزومی داشت که بهروز دو تا خواهر داشته باشه؟ بچه‌های پری هم اصلا معلوم نیست کجان. تو یه قسمت فقط نشونشون داد که والله آباژورهای صحنه از اینا بهتر بازی می‌کردن:)
زهره اولش بدجنس بود یهو خوش‌جنس شد و هر توهینی رو به جون خرید!
نرگس هر چی دلش می‌خواست بهش می‌گفت. والله اگه یه کلمه از حرفاشو من به خواهر سی‌با بزنم دارم می‌زنه:)
نسرین تو یه شهر مرزی می‌زاد! اسم شهر مرزی رو که استغفرالله اصلا نمی‌شد بیارن. ممکن بود تو اون شهر انقلاب بشه. فقط لباس‌های اهالی زرق و برقی و کردی‌ین.
روز بعد از زایمان یه بچه‌ی 6 ماهه رو میارن شیر بخوره. آقا با این همه بودجه نداشتین یه نوزاد بیارین؟ اصلا عروسک نوزاد میوردین بهتر بود از این بچه که دیگه موقع شوهر کردنشه. راجع به خانم دکتره و آقا دکتره که چی بگم:)) آدم‌هایی که اگه عینشون رو تو جامعه دیدین سلام مارو بهشون برسونید. تازه اینام به قول آقای دکتر رضا گاف‌های گنده‌ای دادن!
فقط بازی حسن ‌پورشیرازی تو این میون قابل تحمله که اونم دیگه طفلک قاطی کرده. آخه کدوم مرد پولدار و خوش‌گذرونیه که یه زن صیغه‌ای جوون هم داشته باشه و با فضولی‌ و خاله‌زنک بازی و کینه‌ورزی هاش ‌ توجه دیگرانو به زندگیش جلب کنه و آبروی خودش رو ببره؟
دیالوگاش که حرف نداره. احتمالا نویسنده‌ش خیلی حالیشه.
مریم دوست شقایق اومده خونه‌ی نرگس که خبر بده از جای نسرین خبر داره. به سمانه می‌گه برو بهش بگو بیاد می‌خوام خبر از خواهرش نسرین بدم.
سمانه هم همینو بهش می‌گه. نرگس که از دوری نسرین بیماره و تب داره با عجله میاد از نسرین بپرسه. ولی تا مریم رو می‌بینه با بی‌حالی می‌پرسه در مورد احسان چیزی می‌خوای بگی؟!! من حالم خوب نیست و اذیت نکن و ازین مزخرفات. می گه نه از نسرین می‌خوام بگم. نرگس خیلی تعجب می‌‌کنه و گریه‌ش می‌گیره از خوشحالی!
آقا، شما یه آشنایی چیزی تو سیمای لعنتی جمهوری اسلامی ندارید تا من راه‌به‌راه سریال صد قسمتی بسازم. قول می‌دم از نرگس بهتر دربیاد:)

4- زیتون جان، خون خودتو کثیف نکن. بیا این سایت تغذیه و رژیم غذایی رو معرفی کن تا مردم سالم‌تر زندگی کنن و همینطوررقیبی باشه برای چنچنه‌ی حسن‌آقا و مجبور شه زودتر آپدیتش کنه:)


نظرها(91)