مسابقه یا رفیقبازی؟(رقابت یا رفاقت مسئله ایناست!)
راستش درست فردای روزی (یعنی شبی) که راجع به مسابقهی بهترین وبلاگ دویچهوله نوشتم، با اینکه بهنوعی شوخی بود، بازم پشیمون شدم. من همیشه با اینطور مسابقات مشکل داشتم و همیشه هم تو وبلاگم نوشتم.( تو نظرخواهی بلوط هم این مسابقه رو به ریشخند گرفتم)
میدونید، به نظر من اینجور مسابقات از اولش با رفیقبازی شروع میشه تا آخرش!
دوستای هر کی فعالترن اون میره جلو. یعنی در واقع این جایزهها رو باید به رفقای کاندیداها داد نه خودشون.
یه سوزن به خودم:
کیمنو کاندید کرده؟ (شکرخدا املای اسممو هم اشتباه نوشته) یکی که بهمن لطف داشته و حال و حوصله هم داشته. حالا کسی که وبلاگش خوبه و دوست باحالو حوصلهای مثل من نداره و یا اصولا دوستاش با این چیزا موافق نیستن تکلیفش چیه؟ معلومه کاندید نمیشه.
پس این چه مسابقهی عادلانهایه؟ نه همه توش حضور دارن نه رفقای همه به یک اندازه فعالن!
یه جوالدوز به دیگران:
حالا رفیق یکی دیگه حال و حوصلهش از رفیق من بیشتر بوده لوگوی وبلاگش رو هم گذاشته تو مشخصاتش و یه توضیح مشتی هم زیرش نوشته.
یه نفر عذابوجدان گرفته برام ایمیل زده که خودش توی 15 دقیقه 18 بار با آیپیهای مختلف به یکی از کاندیداها رأی داده و هفتهشت تا نظر هم براش گذاشته. و میدونه چند نفر دیگه هم شبیه همین کار اونو کردن.
خوب، پس رفیقهای هر کدوم از ما میتونن در یک روز صدها رأی برامون بریزن. مسابقهای که اینقدر – با عرض معذرت- سوراخه به چه دردی میخوره؟
به این میگن رفاقت ناسالم.
رفاقت سالم هم داریم:
توی اینجور مسابقات معمولا وبلاگهای پر بیننده نظرشون خیلی تأثیر داره. مثلا پارسال خورشیدخانم(در مسابقهی بهترین خبرنگار بلاگر که از ایران حنیف مزروعی و پرستو دوکوهکی نامزدبودن-فکر بد نشه منظورم کانداداست- ) گفت همه به پرستو رأی بدید ولی برای طرف مقابلش حنیف هیچکس تبلیغ نکرد(به جز من که اسم هر دو رو نوشتم... مرسی عدالت!) و لپتاپ به پرستو رسید.( زبونم لال منظورم این نیست که پرستو لایق کلمهی بهترین نبوده.
پ.ن.1
وای که همین عکس لپتاپ رجیم پرستو توی وبلاگش منو وسوسه کرد و بعدا فهمیدم تواین مسابقه لپتاپ مربوط به یه قسمت دیگهست و جایزهی اینیکی آیپاده:) بابا من آیپاد میخوام چیکار؟ اصلا انگیزهم بالکل از بین رفت:)
پ.ن.2
اگر نوشتهی شوخیانهی قبلی من این شائبه (شائبه رو حال کن!)رو به وجود آورده که من باور کردم وبلاگم جزء بهترینهاست یا دوست دارم بهترین بشم باید بگم هیچوقت، اصلا، هرگز(و تمام کلمات اینچنینی) چنین احساسی نداشتهام و ندارم و نخواهم داشت...
شرتیپرتی وبلاگ مینویسم ولی خوب چون از ته دل مینویسم بر دل خیلیها میشینه. نظرهای خوانندههای حرفامو دوست دارم و بعضیاز اونها هم منو دوست دارن.
همین، نه بیشتر نه کمتر!
فکر کنم خیلیهامون همینطوری هستیم. مگه نه؟
خلاصه که بیخیال مسابقه.بیایید حالمونو ببریم!:)
هر ارگان دیگه جز دویچهوله هم از اینجور مسابقات برگزار کنه بازم همین میشه.
والسلام !
ایرانی جماعت همونه که با تقلب تو اینترنت کفش طلایی رو از آن علی کریمی میکنه . کفش طلایی با کرامتی که ... تو جام جهانی دیدیم علی کریمی با کفش طلاییش همچین زد زیر ساک پزشک تیم که حظ کردیم!
پ.ن.3
این رفاقتهای سالم و ناسالم به غیر از مسابقه در وبلاگهای گروهی هم مصداق داره.
اگر توجه کنید در وبلاگهای گروهی به یک وبلاگی که رفیقبازی بلده، راه و بیراه(عطسه هم که بکنه) لینک میدن. اما وبلاگهای خوبی هستن که حتی یکبار لینکشون رو اونجا نمیبینید.
پ.ن.4
عکسهای زیباترین اخبارگوی زن جهان به دستم رسیده که یک زن ایرانیه به نام میترا طاهری. چون تو این مطلب با انتخاب "ترین"ها مخالفت کردم نمیذارمش:) میذارم برای دفعهی بعد.
پ.ن.5
حقیقت اینه که آرشیو عکسم دیگه راهم نمیده وگرنه میذاشتم:)
پ.ن.5/5
خیط شدم.
علی در کامنت شماره یک گفته که این خانمه اصلا ایرانی نیست.
.فرانسویه و اسم اصلیش ملیسا توریا میباشد
لینکش رو هم شاهرخ در کامنت 7 گذاشته.
پ.ن.6
بد نیست به پیشنهاد بلوط هر بلاگری عکسش رو هم بذاره گوشهی وبلاگش... تا بریم تو کار مسابقهی خوشگلترین و خوشتیپترین بلاگر ایرانی!
پ.ن.7
مناقصه:
من سه ساله سفارش یه قالب ساده و خوشگلو با رنگهایی تو مایهی نارنجی کمرنگ و... دادم ولی طرف هنوز حاضر نکرده.
کسی هست به باریام بشتابد؟
توضیح: نمیخوام تو مسابقهی بهترین قالب شرکت کنم:)
اهل طاعونی این قبیلهام...
1- مرگ را دیدهام من.
در دیداری غمناک،
من مرگ را به دست سودهام.
من مرگ را زیستهام
با آوازی غمناک
غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت و فرساینده.
...
آری ، مرگ
انتظاری خوفانگیز است.
انتظاری
که بیرحمانه بهطول میانجامد...
(شاملو)
2- بیشوخی، منم مرگ را سه بار دیدهام!
اما نمیدونم چرا مرگ مرا ندید:)
الف- اولینبار در عنفوان جوونی و شَرّی و شیطونی. درست قبل از امتحانات ثلث سوم(اونموقع ثلثی بود و هنوز ترمی نشده بود). از پیدا شدن یه غدهی لعنتی کوچیک تا رفتن پیش چند دکتر و عکس و آزمایش و ترسوندنم از سرطان که اگه عمل جراحی رو بذاری بعد از امتحان، ممکنه دیگه هیچوقت به سال دیگه نرسی ، دورانش بیشتر از چند روز طول نکشید.
اون چند روز به قدری دنیا برام تیره و تار شده بود که چندسال برام گذشت. تموم رنگها رو خاکستری میدیدم. حالت بهت زده داشتم. مرگ به این زودی! از ته قلب میخواستم بعد از من دنیا نباشه!
تو خیالات مالیخولیایی میدیدم بعد از مرگم تموم کسایی که دوستشون دارم خودکشی میکنن و دنیا میفهمه چقدر دوستداشتنی بودم.
تو خیالم، مامانم از پشتبوم خودشو مینداخت پایین و بابام با ماشین خودشو از دره پرت میکرد. داداشم با سیم برق خودشو میکشت و عاشقان سینهچاکم( که شاید نداشتم و خیال میکردم دارم) همه خودشونو حلقآویز میکردن.
اگر میدیدم کسی داره به چیزی قهقه میخنده دلم میخواست خفهش کنم. بعد از مرگ من دنیا به چهدردی میخورد؟ اَه(شِت)... چرا اینو هیچکس نمیفهمه؟
ب- چند سال بعد دوباره همین ماجرا تکرار شد. ایندفعه این پروسه خیلی آرومتر انجام شد . بزرگترا بیشتر پرسوجو میکردن که یهوقت دکترا موضوعو بزرگ نکرده باشن. فکر میکردم اصلا براشون مهم نیستم.
همهش گریه میکردم، چون میدونستم دنیای بیرحم بعد از من هم ادامه داره.
میدونستم هیچکس بعد از مرگ من خودکشی نخواهد کرد و مامان بابام و داداشم صبح صبحونه خواهند خورد و ظهر ناهار و شب شام. باز سینما و تأتر و گردش میرن و دوستام چه دختر و چه پسر بعد از من دوستان جدیدی میگیرن و ممکنه اولا ذکر خیری ازم بکنن ولی بعدا فراموشم میکنن. با گریه فکر میکردم کاش اقلا دوستپسرم نره فوری یه دوستدختر بگیره، یه چندماهی صبر کنه تا نگن ببین، پسره از دستش راحت شد و فوری رفت سراغ دیگری. میگفتم کاش مامانم اینا یه چندماهی جلو دیگران کم بگوبخند کنن.
خلاصه که میدونستم نبودن من به تخم هیچکس نیست. و برای همین خیلی غمگین بودم و دائم گریه میکردم.
این هم به خیر گذشت...
پ.ن.
بعد از جریان دوم سعی کردم با مرگ بیشتر آشنا بشم. پیش کسایی میرفتم که میدونن میمیرن. کسایی که توی بیمارستانها و خانههای سالمندان منتظر مرگن و از روحیههای خوبشون تعجب میکردم.باهاشون کلی حرف میزدم و شوخی میکردم.
به گورستانها میرفتم(جایی که تا اونموقع از رفتن بهش خودداری میکردم. مگر اینکه در برنامهی کوهی ، مسافرتی گذری از قبرستان یک روستا گذشته بودم) سر قبرهای آشنا مینشستم فکر میکردم که این پایان همهی ماست و توی این دنیا هر کدوممون قطرهای بیش نیستیم و رفتن ما تأثیری در روند این دنیا نداره.
فقط هر کی تو این دنیا بیشتر کارای عامالمنفعه (چه مادی و چه علمی و هنری و ...) انجام داده باشه، اثرش تو یادها بیشتر میمونه.
ج- بار سوم ظاهرا جدیتر از مواقع گذشته بود.اما من دیگه فهمیده بودم باید دلم بخواد دنیا پس از من باید به بهترین نحوش ادامه داشته باشه. غصهخوردن و گریهی من تأثیری رو چیزی که باید پیش بیاد نداره و فقط اطرافیانم رو ناراحت میکنم.
قبل از عمل با بزرگواری شروع به وِر و وصیت کردم:
به خانوادهم گفتم که بعد از من مبادا غصهبخورن و سیاه بپوشن. اعضای بدنم هم اگر به درد خورد، بدن کسی. در حالیکه اشک تو چشاشون بود گفتن باشه!
به داداشم هم گفتم اگر دلش خواست وسائلی که از من تو خونه مونده برای خودش برداره. بیحیا گفت کمه و بیشترش کن! دوچرخهمم هم میخواست که بزرگوارانه قبول کردم.
به سیبا گفتم. بعد از من حتما عاشق شو و مشخصات دختری که باید حتما از من بهتر باشه بهش دادم. دستشو گرفت رو دهنم و با چشمهای گریان گفت ترو خدا نگو زیتون جان. خودم بهتر میدونم مشخصاتشونو!
:-O
پ.ن.1
بدی این اخلاق بار سومم این بود که وقتی از ریکاوری سالم اومدم بیرون، همه دمغ شدن:)
پ.ن.2
هر سهبار دکترا خیلی موضوعو بزرگ کرده بودن و از سرطان خبری نبود.
پ.ن.3
گاهی میگم خوشبهحال مذهبیها که به خاطر مسائل اوندنیایی بهراحتی مرگ رو میپذیرن و میگن تقدیر بوده. قسمتبوده. هیچ اضطرابی هم ندارن.
3- لامصب تموم حزباللهیها از قبل میدونستن که این چهار روز تعطیله.
ازقرارمعلوم بسیجیها و بقیه حزباللهیها در یک شبکهی اطلاعاتی قوی و منسجم قرار دارن که از بالا به پایین در عرض یک روز تموم اخبار داخلی بهشون میرسه.( مثل دوران انتخابات که اول قرار بود همهشون به قالیباف رأی بدن، وقتی قالیباف اسم رضاشاه رو آورد فوری از بالا- از طرف اسمشومبر- دستور رسید رو لاریجانی تبلیغ کنید. لاریجانی که دوسهتا چشمه استقلالازرهبری اومد، و احمدینژاد رفت دستبوس و آفتابهآب کنی شب قبل از انتخابات از بالا تا پایین شبکه حزبل میدونستن که باید احمدینژاد بشه رئیسجمهور) حالا این حزبلهای شرکتها چطوری همهشون ویلای شمال و اتاقهای هتلهای شهرهای مختلفو از قبل رزرو کرده بودن؟
کاش یه درزی به این شبکه باز میشد و این درز وبلاگ میزد. تا ما زودتر از اسرار مملکتی آگاه میشدیم.
4- بوش برای انتخابات آمریکا به یک جنگ هر چند کوچیک با ایران احتیاج داره...
5- من که همیشه افتخار میکردم چند رگهم و از تموم مذاهب تو فامیل داریم و تقریبا توی همهی مراسمشون شرکت میکردم و به همهشون احترام میذاشتم، به تازگی فهمیدم اونا همچین احساسی رو اصلا بهم ندارن:(
تازه فهمیدم قبل از ازدواج همه امید داشتن که من به اصل خودم که هر کس دینو مذهب خودشو در نظر میگرفت بر میگردم.
که ازدواج با سیبا محاسباتشونو بههم ریخته!
از نظر مسیحیهای فامیل،من به مسیحی شوهر نکردم و به خارج از کشور نرفتم. پس لایقم همون سیباست. دیگه هیچکدوم بهم زنگ هم نمیزنن.
از نظر بهاییها من اصلاح ناشدنیهستم و لایقم همون سیباست.
از نظر کلیمیهای فامیل خون بابام بدجور تو رگام رخنه کرده و لایقم همون سیباست.
از نظر زرتشتیها من باعث شدم جمعیتشون کم و کمتر بشه.
از نظر نو-بوداییهای فامیل من هنوز در بند مسائل دنیوی و اخروی هستم. پس لایقم همون سیباست.(سیبای بیچاره که بیشتر از من به فامیل من احترام میگذاره)
من از همه طرد شدم چون که ظاهرا زن یک مسلمون شدم.
حالا...
از این طرف هم فامیل سیبا منو مسلمون نمیدونن...
مادر سیبا سفره میندازه و همه رو دعوت میکنه بهجز من!
عمهی سیبا برای همه تا 40 کیلومتری شهر شلهزرد برده و برای من نه. گفته این که مامانش مسلمون نبوده...
فلان فامیل دور که از مسیحیهای فامیل فقط چندنفر ایرانن برای پسرش عروسی گرفته، تا چهل کوچه اونورترو دعوت کرده ولی منو نه! کسی که ادعا میکرد منو خیلی دوست داره.
فلان فامیل کلیمی داره میره اتریش از همه خداحافظی کرده بهجز من! برای پسر دومش جشن 14 سالگی گرفته همه رو دعوت کرده بهجز من( برای پسر اولش من جزء اولین مهمونا بودم. البته قبل از ازدواج با سیبا)
فلان فامیل...
فلان فامیل...
خلاصه که از همهجا مونده شدیم و از همه جا رونده.
بیچاره سیبا هم مونده حیرون... این مسئله شوک بزرگی برای هردومونه. چون همیشه خیرمون به همهشون رسیده.
گفتم بیا این ماجراها رو برای دوستامونم تعریف کنیم.
گفت نه تروخدا، همین چهارتا دوست هم از دست میدیم.
پ.ن.
بابا جان من هم همهدینه هستم و هم بیدین! تاکی میخواهیم برای رابطه داشتن به این مسائل توجه کنیم. باور کنید ما هم آدمیم!
اقلیت بودن تو اقلیت اصلا صفایی نداره! خود اقلیت چی هست که کلهپاچهش چی باشه...
6- اهل طاعونی این قبیلهی مشرقیام...
7- داستان من و دیوار: کیانوش سنجری
8- وجدان شغلی: فلسفهی حلقه فلزی در دست مهندسین سازه در ینگه دنیا.
9- تجارب یک تهرانی مهاجر در تورنتو...
10- کارزار آزادی کیانوش سنجری... سایتی در مورد دستگیری کیانوش و فعالیتهایی که برای آزادی او انجام میشود.

11- پتیشن برای آزادی مهدی(کیانوش) سنجری... اگر موافقید لطفا امضایش کنید.
تعطیلی ِ زوری + مسابقهی بهترین وبلاگ دویچه وله
1- مملکت ما رو باش!
تو تقویم، چهارشنبه به عنوان روز فطر تعطیل اعلام شده بود.
با اینوجود با هر کس میخواستی قرار بگذاری یا وقت دکتر بگیری یا مهمون دعوت کنی یا هر کار دیگری میخواستی بکنی، به خاطر تجربهای که از اختلاف نظر علیگالیله با دانشمندن و اخترشناسان داشتیم، تذکر میدادیم که اگه سهشنبه یهو عید اعلام شد قرار به روز دیگری موکول بشه.
امسال حکومت بدعت دیگری گذاشت. در مقابل گوشهای متعجب ما اعلام کرد که نه تنها عید فطر به سهشنبه افتاده بلکه چهارشنبه و پنجشنبه هم به جمعه بجسبد و یهو چهار روز مملکت کلهماجمعین تعطیل!
حالا با این چهار روز تعطیلی بادآورده و زوری چکنیم؟
با قرارهای اداری و پزشکی و درسی و... چکنیم؟
تعطیلات کجا بریم؟ سواحل شمال یا جنوب؟ شیراز یا اصفهان؟
با کدوم پول؟
بیچاره روزمزدها!
آقا، یکی منو از شوک خارج کنه..
2- سیبا جان، قربانت گردم. تو فکر میکنی چرا اینجوری شد؟
مگه نگفته بودن این بینالتعطیلین خیلی به اقتصاد مملکت ضرر میرسونه و مدتها بود که اینکار ممنوع شده بود. حالا چرا یهو چهار روز تعطیل پشت سر هم؟
- یه کم فکر کن...
- آهان، انتخاباتی چیزیه؟ که میخوان روزنامهها درنیان و روشنگری نکنن؟
- دلت خوشه ها. مگه از روزنامهها میترسن؟ تازه "روزگار" دیگه واقعا توقیف شد!
- قراره جای شلوغ شه؟ تظاهراتی چیزیه؟
- بازم که شدی خالهجان ناپلئون. قضیه بهنظر من خیلی سادهست.
- بگو دیگه. کشتی منو!
- فکر کنم میخوان عین کشورهای عربی دید و بازدید عید رو بندازن به این عید. مثلا عید نوروزو جای 13 روز 5 روزش کنن و بقیه رو بندازن به عید فطر. اما زیتون جان به نظرت این چهار روز چهکنیم؟
-بریم به سواحل قناری....
- بریم!
3- این سومین سالیه که دویجهوله مسابقهی برترین وبلاگها رو برگزار میکنه.
با اینکه من همیشه با این لفظ بهترین و برترین و گوگولترین و ... مشکل دارم، اما اعتراف میکنم وقتی میفهمم اسم وبلاگ منم جزء ده کاندیدای اول وبلاگهای فارسیه اولش کمی شوکه وبعد کلی ذوقزده میشم. ازاین که کسی منو قابل دونسته و اسممو داده ته قلبم انگار ... نه نه منظورم دممه. انگار با دمم گردو میشکنم. باز هم نشد. نه به این شوری. دم هم که ندارم. اصلا ولش کن. خوشحال میشم دیگه:)
پارسال نمیدونم همین مسابقه بود یا یکی دیگه(هوش که نیست لامصب) که بازم دهنفر کاندید شدیم و هر ده نفرمون رأیهامونو دادیم به مدیار( مجتبی سمیعینژاد) که زندانی بود.
(وقتی آزاد شد هر چی گفتم مدیار جان، عزیزم، من پشیمون شدم. هر جایزهای گرفتی یکدهمشو باید بهم بدی، زیر بار نرفت که نرفت.ذلیلنمرده فقط خندید و گفت کدوم جایزه؟:)))
حالا خداخدا میکنم(این هم خرافاته؟ خوب پس آرزو میکنم) که هیجکدوم از این دهتا زندانی نشن. البته خوشبختانه بیشترشون خارج کشور زندگی میکنن و الحمدالله امکان دستگیریشون نیست. اگر بر فرض محال این برادر کلاشینکوف حزباللهی هم دستگیر شه، من عمرا رأیهامو بهش بدم. یه لینک بهش دادم برای هفت پشتش بسه!
خلاصه که رأی دادن به زیتون مساویست با: 7000 عمل خیر و 10000 رکعت نماز و
از 15000 گناه بخشوده خواهید شد.
حالا اگه تااون موقع منو گرفتن چی ؟:))))
خودمو چشم نزنم! بزنین به تخته! این پست قبلی انگار روی روانم حسابی اثر کرده ها...
لینک وبلاگ من در مسابقه دویچه وله یه پنجستاره هم بهم بدین دیگه کیفم کوک میشه:)
راستی کامران عزیز نویسندهی وبلاگ آنسوی دیوار علاوه بر کاندید شدن جزء ده وبلاگ برتر ایرانی، کاندید بهترین وبلاگ هم شده. هم او و هم آقای ابطحی. به هر دو دوست عزیزم تبریک میگم...
4- احمدینژاد جونم، فرمودین من باید چند شیکم بزام که زودتر جمعیت ایران به رقم مورد نظر شما یعنی 120 میلیون برسه؟:))
اول انقلاب یهبار اسمشومبراول با گفتن این حرف باعث افزایش سریع جمعیت شد و حالا عین خر تو گل موندیم که چطور از پس این همه دختر پسر بیکار بربیاییم حالا احمدینژاد هم فکر میکنه هر کی اینحرفو زد امامه!
5- هر دم از این بلاگرولینگ بری میرسد.
نه به اونوقت که وبلاگهای بهروز شده رو نشون نمیداد. نه حالا که نشون می ده تموم وبلاگا به روزن!
6- مجلهی اینترنتی گذرگاه شماره 60 منتشر شد...
با مطالب، داستانهای زیبا و متنوع.
باز لطف گذرگاهیان شامل حال من شده و مطلب " ذبیحالله، نذری خور حرفهای" رو در این شماره گذاشتن.
ممنون.
7- آداب روزهداری که پارسال نوشتمش. در مورد حاجآقا و حاجخانوم
یادش به خیر
هفت گناه کبیره و خرافات...
1- سریالهای گرامی، میشه دست از سر کچل فیلم "هفت" بردارید؟
اه، اه، سریال آبدوغی "آخرین گناه" کم بود که داستان ایندفعهی "دایرهی تردید" هم پاشو کرد تو کفشش.
آخه مسلمونا، شما که جرأت ندارید بگید یه مذهبی متعصب و بنیادگرا به دلیل گناهان هفتگانه آدم میکشه، چرا اصلا وارد این وادی میشید. "هفت" چی میخواست بگه و شما چیمیخواهید بگید!
در "آخرین گناه" پلیس میگرنی آتیلا پسیانی مثلا مورگان فریمنشونه و علی دهکردی در نقش آخوند نقش حلکنندهی کل مسائل دینی و دنیوی مثلا برد پیته!
مودت هم قرار بوده جاندو باشه (مذهبی قاتل) ولی... مگه تو جمهوریاسلامی میشه قاتل مذهبی باشه؟ استغفرالله!
پس یه قاتل خدانشناس از یه جایی جور میکنیم و میچپونیم تو داستان و می....م (هر کلمهای دوست داشتی جاش بذار) تو فیلمنامهی هفت.
کپیرایت هم که تو مملکت ما یعنی کشک، محض رضای خدا توی تیتراژ یکیشون نگفته با اقتباس از فیلمنامهی فیلم هفت دیوید فینچر!
2- یه زمانی پیرزنا وقتی یه دختر مینیژوپپوش و لباسلختی نمازنخون میدیدن میگفتن: خاکبه سرم ننه، دورهی آخر زمون شده.
حالا به نظر من پیرزنا راحت باشن که "دورهی اولزمون" داره میشه. از نظر فرهنگی برگشتیم به چندصدسال پیش.
من خیلی مادربزرگهایی رو میبینم که به نوهشوه میگن: ایش، این چه ریخت و قیافهایه. برو یه کم به خودت برس. این مقنعهها چیه. نه مویی زیرش شونه میکنی نه صورت میشوری. ما قدیما یقهی سفید و تل میزدیم و تر و تمیز – نه مثل شما شتره شلخته- با سارافون و بلوز تورتوری میرفتیم مدرسه.
یه زمانی یه پیرزن وقتی یه خواب میدید و صبح با نگرانی برای اهالی تعریف میکرد که خواب دیده برای اصغرآقا اتفاقی افتاده و باید یک مرغ قربونی کنه تا اصغرآقا بلایی سرش نیاد، همه میگفتن دیشب زیاد خوردی و خواب زن چپه و ... جوونها هم بهش میخندیدن.
اما حالا تا میرسن مدرسه از خوابای دیشبشون باهم حرف میزنن و فکر میکنند مثل خلیل توی فیلم صاحبدلان صاحب کرامت و نزول وحی شدن. کتابای تعبیر خواب دستبهدستمیشه.
آموزش 27 ساله انقلاب اسلامی در مدارس و شستشوی مغزی رادیو تلویزیون کاری کرده که بچهی پنجساله هم که میخواد بره مهد کودک اول یه سکه میندازه تو صندوق صدقات(که بهجای درخت همهجا کاشتن) بعد سوار سرویس میشه. با اینکه میدونن بیشتر نذوراتی که به این نهادها میدن به کیا میرسه. ولی بازم روزی میلیاردها تومن پول نذرو نیاز میدن.
تحصیلکردههای زیادی رو میشناسم که هفتهای یهبار حتما باید چادر سرشون کنن و برن امامزادهصالح یا داوود دخیل ببندن.
برای اونایی که خیلی میخوان روشنفکربازی دربیارن ، مراسم ضد چشمشور، احضار روح، فال قهوه و فال ورق و فال کفدست و شخصیتشناسی بر مبنای ماهی که توش دنیا اومدن و... مبنای تصمیمگیریهای مهمشون شده.
مرتب به اسم اماما سفرههایی میندازن که تنها هدفی که توش نیست نیت اماماست... ولی دلخوشن که سفره انداختن و یا مولودی گرفتن.
تعداد روضهخونای زن روزبهروز داره بیشتر میشه و درآمدشون از خیاط و آرایشگر خیلی بیشتره. چند وقت پیش با دوخواهر دوقلو آشنا شدم که از طریق دف زدن در سفرههای مذهبی به پول زیادی رسیدن. بهجز دستمزد شاباش زیادی از زنهای میهمان میگیرن. هردوشون هم خیلی شیک با تاپهای نافنما و شلوارهای فاقکوتاه کمربندگنده میپوشن. ازشون عکس دارم اما بدون اجازهکه نمیشه گذاشت(معصیت داره).
میگن کجا بریم دف بزنیم به از این مراسما. شکر خدا موسیقی هم حالیشون نیست بفهمن چی زدیم.( تو اینجور مراسم حتما یه بحثی هم سر این که دف حلقهدار مباحه یا حرام میشه)
من با اعتقادات مردم مشکلی ندارم. حتی ممکنه تو بعضی بازیاشون شرکت کنم. آخه تا کی میتونی تنها بمونی و در جمع دوستان شرکت نکنی که اغلبشون یهجورایی اینچنینیه. کجاست اون مجالس کتابخونی و بحثهای روشنفکری؟
به نظر دوستام هم احترام میذارم و باهاشون نمیجنگم.
اما میدونم بیشتر این اخلاقهای نوظهور مربوط به تبلیغات حکومته.
حکومت خوبمیدونه با چند تا سریال که دخترای چادری رو از دم خوشگل و خوشاخلاق و با کمالات و نجیب نشون بده چه تأثیری تو جامعه میذاره. دخترایی که مرتب نذر و نیاز میکنن و به خرافات اعتقاد دارن و عین پیرزنهای قدیمی هی ورد میخونن. سرنماز گریه میکنن... روزی هزار بار صلوات میفرستن.. و به هر کار دوستشون میگن نکن معصیت داره و... حتی مامان باباشونو نصیحت میکنن. کسی رو نفرین میکنن و وقتی طرف سرما خورد میگن از آه من بوده.
خودمونو گول نزنیم. نگیم ما اینجور فیلما رو نمیشنیم ببینیم. حکومت خوب فهمیده سر این سریالها چهطوری خیابونها خلوت میشه و مردم میچپن تو خونه پای تلویزیون و میدونه چقدر بودجهی مملکتو باید بریزه پای اینجور فیلما.
باور کنید من چند بار موقع این سریالها تو سوپر یا مغازهای بودم و فروشنده اینقدر میخ فیلم بوده که گفته برو فروش ندارم.
هیچسالی مثل امسال اینقدر آدم خرافاتی ندیدم. بعضیا که علنا ادای دخترای سریالها رو در میارن. یا پیرمردهای هیزی که میخوان ادای آسیدخلیل رو دربیارن.
در وبلاگ گوشزد هم دیدم همین بحثه. البته به نوعی دیگه.
درسته که خرافات در آدمهای مذهبی بیشتر دیده میشه. البته من میگم "به بهانهی مذهب!"
اما آدم مذهبی دیدم که خرافاتی نیست و از این حرفا خندهش میگیره.
پ.ن.
یه جوری شده که بین خرافات و اعتقاد سخت میشه فرق گذاشت.
مثلا اسفنددودکردن خرافاته یا اعتقاد؟
آب ریختن پشتسر مسافر چطور؟
صبر بعد از عطسه؟
رد کردن افراد خانواده صبح به صبح از زیر قرآن؟ یعنی کسی که این کارو نکنه مسلمون نیست؟
بوسیدن ضریح که شاید میکروب لب قبلی بهش چسبیده باشه؟
ونیکاد بالای سردر ساختمونها؟
نحس دونستن 13
فوت کردن پشت فرزند برای دوری شیطان رجیم؟
گفتن بسمالله بعد از ریختن آب داغ که جدیدا تو مدارس تدریس اینجور چیزا بازم داره باب میشه.
به چوب زدن بعد از تعریف از چیزی.
ماشالله گفتن به کرات...
اینقدر اینروزا این چیزا رو زیـــــــــــــــــــاد میبینم و میشنوم واقعا خسته شدم.
میترسم منم یواش یواش اینطوری شم.
اگه از چیزی تعریف کنی و یادت بره بزنی به چوب طرف میخواد گردنتو بشکنه!
3- من اون افسرده حالم چون ننالم...
روز قدس و سوراخ و آبستنیِ منطقه و کار نیک من...
1- تلویزیون داشت با چند تا دختر بهقول خودشون بدحجاب و آرایش کرده و چند تا پسر خوشتیپ و ژلزده مصاحبه میکرد. طبق معمول این روزا دیگه. فردا روز قدسه. فکر کردن حالا که ریشدار و چادری اگه بگن برید راهپیمایی، هیچکی نمیره، لابد این تیپا بگن همه پا میشن میرن!
دختری با رژ صورتی براق و مژههای چنددور ریمل زده با احساس میگفت: اگر اسرائیل از بین بره ما میتونیم یه نفس راحت بکشیم!
پسره میگفت: اگر اسرائیل -این لکهی ننگ- از روی نقشه پاک شه، ما خیلی راحت به هر چی میخواهیم میرسیم.
دختر مکشمرگمای دیگری گفت: این جرثومهی فسادو باید از روی کرهزمین محو کنیم تا دنیا برای همه گلستان بشه. و همه در صلح و آرامش و راحتی به سر ببرند.
و...
و هزار تا فحش نثار بوش و شارون و کاندولیزا و... که نمیذارن دنیا گلستان بشه.
چشمامو میبندم. وای... یعنی اسرائیل اگه از بین بره آلودگی هوای شهرها از بین میره و میتونیم نفس راحت بکشیم!
اگه اسرائیل از بین بره، اجارهخونهها ارزون میشه!
نه اصلا خونه و ویلا ارزون میشه!
کار با حقوق بالا گیرمون میاد!
ماشین آخرین سیستم میخریم و تو خیابونهای تمیز ویراژ میدیم!
رشوهخواری از بین میره!
دیگه ثروت این مملکت مال آقازادهها و آخوندزادهها نیست!
رفاه به تساوی بین مردم تقسیم میشه!
هیچجا فقیری نمیمونه!
اعتیاد از بین میره!
دموکراسی میاد و دیگه حکومت ارث بابای بعضیا نیست که عین زالو بچسبن بهش!
دیگه هیچ درختی قطع نمیشه و دیگه تو ساحل دریا کسی آشغال نمیریزه!
ذبیحالله بیچاره دیگه مجبور نیست برای پول جمع کردن برای مغازه و ماشین نو اینهمه دنبال نذری بره و خودشو سبک کنه.
حاجآقا دیگه نمیره روی حاج خانم هووی صیغهای بیاره. و...
اگه اینطوره منم فردا برم راهپیمایی:) یا پاککن بردارم نقشهرو محو کنم؟
2- این همه تابلوهای "عکسبرداری ممنوع" جلوی زندانها و پاسگاهها و وزارتخونهها و خونههای کلهگندههای حکومت دیگه یعنی "کشک"
وقتی با "گوگل ارت" میتونی حیاط و باغچه و حوض و حتی کولر رو پشتبام خونهی خودت رو هم به راحتی ببینی، دیگه اینهمه وسواس برای چیه.
3- یه سوراخ گنده در شرق سیبری.
گفتم که با گوگل ارت میشه تموم سوراخ سمبهها رو رصد کرد...
4- من: آقا من اومدم برای جواب و بعد ارسال کردنشون به فلانجا.
آقای متصدی تپل و چشمآبی حدود 35 ساله: مگه شما هم مدارک داده بودید؟
من: بله. مگه یادتون نیست؟ حدود یکهفته پیش.
متصدی ت و چ آ(تپل و چشمآبی): قبضتون؟
من: ئه! یادتون نیست؟ گفتید قبضم تموم شده من شمارو یادم میمونه.
ت و چ آ: شما رو یادمه. اما یادم نیست مدارک داده باشید.
من یه کم هیجانزده: چطور یادتون نیست؟ تو پوشهی قرمز. گذاشتید تو اون کشو. خواهش میکنم پیداش کنید. برام خیلی مهمه. مهلتش هم که تا فرداست.
کشو رو عصبی میگرده. اون یکی کشو رو هم همینطور. همه رو محکم میکشه بیرون و با سرو صدا میده تو. و من با نگرانی و انتظار به این حرکات چشم دوختهم.
ت و چ آ ی ما دیگه تقریبا داد میزنه: گفتم که نیست! لابد چیزی کمو کسر داشته بهت پس دادم. زدی گور و گمش کردی میخوای بندازی تقصیر من.
من در حالیکه سعی دارم آروم باشم: نمیخوام بندازم تقصیر شما. شما هم کارتون زیاده و یادتون نمونده. اصلا تقصیر منه که یه رسید ازتون نگرفتم.
ت و چآ با فریاد: حالا خانوم بزرگواری هم میکنه! خانوم! شما به من مدارک تحویل ندادید. روشن!؟
رو صندلیاش پاشده بود و در حالیکه چشماش از عصبانیت قرمز شده بود داد میزد:
با هوار: حالا برو بذار به کارم برسم! (فکر کنم از اینجا بهبعد بود که دیگه تو خطابم کرد)
من امثال تورو میشناسم. یه چیزی گم میکنید میگردید دنبال مقصر.
مردم توی صف شروع میکنن به پچپچ و غرغر.
من درحالیکه نهایت سعیام رو میکنم که مقابلهبهمثل نکنم: آقا چرا داد میزنی؟ باور کنید مدارکم رو دادم. حالا اگه گمش کردید من شکایتی ندارم.
( نمیدونم چرا گاهی اینطوری از حقم میگذرم. چندبار شده از دست کارمندای بیادب به رئیس بخش شکایت شفاهی کردم. اما اینبار دلم براش میسوخت. فکر کنم میترسید به رئیس بخشش بگم و اون بفهمه مدارکو گم کرده و بیکار بشه.
درسته شاید این گمشدن، به نوعی سرنوشتمو عوض کنه اما یههو احساس بیخیالی کردم...)
همکاراش چپچپ به من و اون نگاه میکردن. نمیفهمیدم منو مقصر میدونن یا اونو.
گفتم آقای محترم چرا اینقدر عصبانی؟ بیایید یه کم فکر کنید ببینید میتونید راهحلی برام پیدا کنید؟
ت چ آ دیگه شروع کرد به یه عالمه توهین و فحش و جیغ و داد و... حتی حالت حمله به خودش گرفت.
من غمگین از سالن اومدم بیرون. چرا اینقدر به خونم تشنه بود؟ واقعا مدارکمو اون گم کرده؟ همکاراش اشتباهی برش داشته بودن؟ چرا اینقدر عصبانی بود؟ چرا من اینقدر بدشانسم.
طبق معمول وقتایی که نمیتونم به کسی مثل خودش پرخاش کنم ،یکراست رفتم خونه نشستم یکفص گریه کردم. البته به هیچوجه پشیمون نبودم که به توهینهاش جواب ندادم. نمیدونم چرا بیشتر دلم براش میسوخت تا اینکه ازش بدم بیاد.
گذشت و گذشت. تا اینک ده روز بعد ساعت هفتونیم صبح تلفن زنگ زد. منم نیمهخواب. آقایی پشت خط بود و به محض اینکه مطمئن شد خودمم، شروع کرد به معذرتخواهی. اولش گیج بودم ولی تا گفت که مدارکم پیش اون بوده شناختمش تپل چشمآبی رو.
رفتم مدارک رو بگیرم. اونجا دیگه صفی نبود که شلوغ باشه. وقت ارسال گذشته بود.
تا رسیدم، از پشت پیشخوان پرید جلو تو سالن. تقریبا برام تعظیم میکرد. همکاراش یهجوری نگاهش میکردن. گفت که اشتباهی با یه سری مدارک دیگه گذاشتهبودش در یه کمد دیگه در اونور سالن. گفت خیلی متاسفه که شانس بزرگی رو ازم گرفته و کلی باعث ضررم شده. گفت حاضره هر جور بخوام جبران کنه. گفت که خیلی متاسفه که اینقدر بهم توهین کرده. از زور شرمندگی شب نتونسته بخوابه و وجدانش ناراحته. گفت نفهمیده چرا نرفتم شکایت کنم.
گفت چرا اینهمه توهین کردم هیچی نگفتی؟
گفتم یاد داداشم افتادم. بهخودم گفتم فکر کن داداشته که الکی عصبانی شده.
گفت: از شما درس بزرگی گرفتم.
گفتم : من هم درس بزرگی از شما گرفتم.
با عجب گفت چه درسی؟
گفتم : با اینکه من معمولا مثل شما رفتار نمیکنم. ولی فکر کنم اگر من به جای شما بودم زنگ نمیزدم که بگم اشتباه کردم!
از نظر من شما مرد شجاعی هستید.
لبخند زیبایی روی لبانش نشست و همکاراش هم که همه آماده بودن دعوایی تماشا کنن به مقر(صندلیهای) خودشون بازگشتن!
و اما بعد...
مدارکمو که داد اصرار کرد فیش پرداختیمو از جیبش بده، چون دیگه بهدرد نمیخورد. قبول نکردم. اما وقتی پرونده رو تو خونه باز کردم دیدم پولو گذاشته تو یه پاکت.
فردا رفتم پس بدم دیدم رفته مرخصی. یکماه دیگه رفتم دیدم منتقل شده به ادارهی دیگری از اون شرکت. دوستش گفت همهش وجدانش ناراحت بود و میگفت طفلک اون خانم هر چی بهش توهین کردم هیچی نگفت!
پ.ن.
شاید اگه منم دوسهتا بهش فحش دادهبودم اینجوری وجداندرد نمیگرفت...
پ.ن.2
همیشههم اینجوری آروم نیستمها...
5- حملهی قریبالوقوع آمریکا به ایران...
منطقه شدیدا آبستن شده...
پدر بچه کیه؟:)
6- ...جوابهای خندهدار به سوالات ریاضی
من که هنوز در کف اون جواب یکیموندهبهآخریام. همون که زیرش نوشته: این دیگه آخرشه!
7- ماجرای دیدار "ماه تمام" از یک کلنی....
8- سیرپرست رو که میشناسید؟ همون که زیر نوشتههای دکتر امید افاضات خوبی می فرماید.
چی شده؟
خودش یه وبلاگ زده....
9- یه عکس مبتذل:)
ببخشید. از دستم در رفت.
اگه گفتید فرستندهی این عکس اهل کدوم شهره؟:))
جواب همین سوال دوم لبخند به لبم آورد.
10- دخترسنگنورد محکم باش... پیروز و پاینده باش
چون صخرهها سرسخت در حوادث باش...
رو در کوه و صحرا، جسم و جان بیارا ، بین آفتاب زیبا را...
من هیچوقت تو سنگنوردیهام مانتو روسری نپوشیدم.. با بلوزشلوار( بلوز بلند البته. و کلاه) مانتو خیلی دستوپاگیره و زیر مقنعه هم آدم لابد شرشر عرق میریزه. اما بازم دمت گرم. آفرین دختر سنگنورد. چه به اجبار تنت کردی و چه به اختیار خود!
آذر عزیزم
چون از این پست ابراهیم نبوی خیلی خوشم میاد همه رو کپی میکنم اینجا:
![]()
تصویر آذرفخر، پس از 25 سال، عکس را در خانه دوستی حوالی ساکرامنتو گرفتم.
(البته عکس آذر با سایهی داور:) هرکاری کردم آرشیو وبلاگم دیگه عکس قبول نمیکنه و مجبور شدم عکس رو از سایت نبوی بدزدم. امیدوارم این کار منو ببخشه. خدا ببخشه)
پیاده شدن از هواپیما در فرودگاه سانفرانسیسکو جالب بود. پرواز داخلی بود و به سرعت برق و باد بیرون اومدم. پائین پله، آذر، همون که ماها از بچگی بهش « صدی» می گیم، انتظارم رو می کشید. بعد از 25 سال می دیدمش، 25 سال، می فهمی این یعنی چی؟ دیدمش با چشمانی جستجوگر در پیراهنی قرمز و موهایی که کوتاه شده بود و تصویر رویایی من از او همیشه با موهای بلند بود. فورا شناختمش. انگار که این 25 سال اصلا نگذشته بود. احساس نمی کردم پیر شده. شاید کمی تغییر شکل داده بود.
اول بغلش کردم، بعد کمی ازش فاصله گرفتم و نگاهش کردم. مثل یک عکس گرفتن بود. مثل اینکه تصویرش رو در ذهن ثبت کرده باشی. پس از سالها که به چهره اش فکر کرده بودم و تصورش کرده بودم، حالا دیگه می تونستم خودش رو نگاه کنم. نمی دونم چرا در تمام این سالها عکسش رو هرگز برام نفرستاده بود. شاید نمی خواست که خبر گذشت این 25 سال رو در خطوط چهره اش بخوانم. بغل کردن، احساس کردن و بوئیدن و سکوتی که جلوی کلمات مزاحم رو گرفته بود، ساده ترین و صمیمانه ترین کاری بود که برای باور کردن گذشت این 25 سال، می شد انجام داد. وقتی «صدی» رفت، جوانکی 22 ساله بودم و حالا که آمده ام، مردی میانسال و خاکستری ام.
یک ایرانی برای مرام خودش را جر می دهد
گفت: برویم و چمدانها را بگیریم. رفتیم به قسمت چمدانها. اینجا دیگر برخلاف واشنگتن، همه چیز راحت بود. چمدان بنفش خیلی زود پیدا شد. بنفش که نه، سورمه ای. پیش از آنکه چمدان خودم به دستم برسد، مردی، که به نظرم هندی می آمد، منتظر چمدان بزرگ قرمزش ایستاده بود. چمدان قرمز و بزرگ مرد چرخید روی ریل چمدان ها و از کنار دستهای دراز شده مرد گذشت، انگار که قلابش به ماهی گیر نکرده باشد. چمدان از من هم رد شد و مرد باید برای برداشتنش می دوید. مرام بازی من گل کرد و غنچه داد و زمستان شکست و رفت. پریدم و چمدانش را گرفتم و از روی ریل آوردم پائین. بالاخره یک جوری باید ایرانی بودنم را نشان می دادم. اما انگشتم گیر کرد در دسته چمدان که به شکل عجیبی قفل شده بود، نمی دانم چرا اینطور شده بود. انگشتم لای دسته چمدان گیر کرده بود و در نمی آمد. «صدی» این وسط سخت ناراحت بود. انگار که شاهد شلیک گلوله ای به من باشد. البته که قضیه اصلا به این داغی نبود، اما او از این بلاهت من به نظر می رسید که شگفت زده شده است. گفت: « داور جون! آخه تو چرا این کار رو کردی؟» گفتم: « خب، اگر من چمدانش رو برنداشته بودم می رفت.» گفت: « خب می رفت که می رفت، توی چاه که نمی افتاد، یک دور می زد و دوباره برمی گشت همینجا.» دستم را در دستش گرفت و نگاهی به انگشتانم کرد و گفت: انگشتت زخمی شد؟ گفتم: نه. صاحب چمدان که بدون اینکه بفهد ما چه می گوئیم به مکالمه ما نگاه می کرد، از من تشکری کرد و نگاهی که در آن اندکی احساس تشخیص بلاهت و اندکی ابراز امتنان ترکیب شده بود، به من انداخت و رفت. البته اگر بخواهم با شما روراست باشم، باید بگویم که ابراز امتنان را از خودم درآوردم، خیلی هم در نگاهش ابراز امتنان نبود. چمدان خودم را زود برداشتم و به سمت پارکینگ حرکت کردیم، طبعا در حال حرف زدن درباره گذشته و قطعا در حال راندن شاریو یا به قول هموطنان عزیز« گاری».
کشوری که عرضش از طولش بیشتر است
آمریکا کشوری است پهن که اگر ترک نبودم می گفتم عرضش از طولش بیشتر است. تا دلت بخواهد بزرگراه دارد و تازه وقتی وارد این کشور می شوی، معنی اتومبیل و جاده و بنزین و بحران انرژی را می فهمی. در جاده ها انگار که سیل ماشین است. صدی توضیح داد که ما از بزرگراه 101 یا به قول خودمان « وان او وان» می رویم و چهل دقیقه بعد در خانه هستیم. من خسته بودم، خستگی وحشتناک. البته نه آنقدر که نتوانم سرپا بمانم و البته تنم یک خواب طولانی می خواست.
خانه پرتقالی آذر
خانه آذر شما و صدی من در سن خوزه، جایی است پر از درختان پرتقال و نارنج، گاهی فکر می کنم با معنی تربن درختان دنیا همین پرتقال و نارنج است. به نظرم می آید که صدی از گیاهان بسیار لذت می برد، کاری که من بسختی انجام می دهم و اصولا از مواظبت از گیاهان و بخصوص نوع خانگی آن می ترسم. آه! چقدر احساسات سبز من لطیف است! وقتی رسیدم به خانه صدی، فریور پسر صدی، یا به قول خودمان ففر بیرون خانه ایستاده بود و سیگار می کشید. آخرین باری که دیدمش ده دوازده ساله بود و حالا شده بود یک پسر 39 ساله، برای خودش مرد کاملی بود. با قد بلند، خوش قیافه، با کمی موهای ریخته و البته فلفل و نمک موهایش قشنگ قاطی شده بود، فلفلش طبعا بیشتر بود. قبلا که ندیده بودمش شاید فکر می کردم فارسی را خوب حرف نزند، اما خیلی خوب و کامل فارسی را حرف می زد و طبعا مثل همه ایرانی ها گاهی اوقات کلمات غیرفارسی را در جملاتش استفاده می کرد، اما کمتر پیش می آمد که کلمه فارسی را گم کند و دنبالش بگردد.
مری حالش خوب نیست
مری، دخترکی سرخپوست، عاشق ففر است. از مدتها قبل مریض است و چنانکه صدی می گوید ماهها از اتاقش در نمی آید. ففر از اتاق بیرون می آید و آنچه را مری لازم دارد برایش به اتاق می برد. صدی گفت که یکی دو ماه است با وجود اینکه مری همیشه در خانه است، اما همدیگر را ندیده اند. فریور برایم خیلی جالب و دوست داشتنی به نظر آمد. مطمئنم که با او دوست خواهم شد و حرف های زیادی برای گفتن با او دارم. لحظه ای نگذشته بود که کامران هم از راه رسید، کامران نوزاد که شوهر صدی است و از بازیگران تئاتر و سینما و تلویزیون ایران که قبل از انقلاب در کلی نمایش و سریال « آتش بدون دود» و « دلیران تنگستان» و کلی سریال دیگر بازی کرده بود و بعد از انقلاب هم در فیلم « فرستاده» پرویز صیاد و «هتل آستوریا» ی رضا علامه زاده و کلی نمایش بازی کرد و فعلا در یکی از شبکه های تلویزیونی ایرانی در کالیفرنیا برنامه ای در مورد سینما دارد. کامران را هم سالها بود که ندیده بودم، آخرین باری که دیده بودمش، زمانی که به اندازه گوز بودم و شاید شبیه به همین موجود خوشبو. کامران را بعد از همه این سالها بغل کردم و بوسیدم و بوئیدم.
سلیقه غذائی مرد بی سلیقه
صدی دائم از سلیقه غذائی من می پرسد.
- ماهی می خوری؟
- سبزیجات می خوری؟
- برنج بار بگذارم؟
- الآن چی دوست داری بخوری؟
- دلت برای چه غذایی تنگ شده؟
جوری سووال می کند، انگار من از اروپا به رشت یا بندرانزلی رفته ام و انگار خودش در بندر انزلی زندگی می کند. برایش توضیح دادم که من آدم شکمویی هستم و هیچ فرقی برایم نمی کند که چه غذایی باشد و هیچ غذایی نیست که من آنرا به بقیه غذاها ترجیح ندهم. همین شد که شام غذای ما شد ماهی با سیر فراوان و سیب زمینی سرخ کرده و نان و برنج و کلی مخلفات.
حس ششم و هفتم و هشتمفری زنگ زد از تهران، همین که صدای تلفن آمد صدی حدس زد که فری است، حس ششم و هفتم و هشتم. فری هیجان زده بود. باورش نمی شد که بعد از 25 سال من رسیده باشم به صدی. با هم کلی حال و احوال کردیم، قربان صدقه رفت، حرف های خوب خوب زدیم و کلی به همدیگر حال دادیم. و من می دانم که فریده تا چه حد دلش می خواست پیش صدی باشد. می دانی! این دو نفر 25 سال است که با یک فاصله ده هزار کیلومتری دائما با هم زندگی می کنند. و من این فاصله را طی کرده بودم و حالا احساس می کردم که فری می خواست از چشم من صدی را ببیند، انگار که در چنین حالتی کنار هم قرار خواهند گرفت.
چقدر خوابیدن خوب است
شام که تمام شد و حرف زدنها که چانه را خسته کرد، کم کم احساس کردم اندازه ها در ذهنم دارد قاطی می شود. بی خوابی طولانی و تغییر ساعت ذهنم را مچاله کرده بود. احتیاج به خواب داشتم. صدی اتاقی را برایم آماده کرده بود. من هم همه چیز را در اتاقم مرتب کردم و قرص خواب را خوردم و برای یک خواب ده پانزده ساعته خودم را آماده کردم. ساعت 12.5 شب در حالی که کتاب مصدق را می خواندم و در کمال خشم و عصبانیت و نومیدی ناشی از نابودی رویاهایی « برای آن سوار که سالها قبل مرده بود» و ما از مرگش بی خبر بودیم، به خواب رفتم، خوابی عمیق. صبح که از خواب برخاستم صدی و ففر پرسیدند که چرا زود بیدار شدی؟ به نظرم نیامده بود که زود بیدار شدم. جالب بود، تازه ساعت 7.5 صبح بود و هوای بیرون شاداب و تازه و پر از بوی درختان پرتقال و نارنج بود. طبیعت کالیفرنیا واقعا غنی و عجیب است.
اتاوا، بیست و یک مهر 1385
ابراهیم نبوی
راستنمایی
1- عباس معروفی در مطلب "راستنمایی" مینویسد::
هر داستاننویسی دیر یا زود عاقبت به یک حقیقت مسلم دست مییابد که خوانندگان پای بند تخیل او میشوند، نه روایت صادقانهاش از یک حادثه یا واقعه.
ای.ال. دکتروف" نويسندهی آمريکايی، خالق رمان "رَگتايم" میفرماید:
«اين جهانیست که برای دروغگويان ساخته شده است، و ما نويسندگان، دروغگويان مادرزاديم. اما مردم بايد ما را باور کنند. زيرا تنها ماييم که اعلام میکنيم حرفهمان دروغگويیست، کار داستاننويس راستگويی و پريشان کردن يک اثر نيست، بلکه او بايد بتواند هر چيزی را به خوانندهاش بباوراند، و واقعيت پريشيدهای را به يک اثر دلانگيز مبدل سازد. اين ماييم که صادقيم.»
2- از فردا روزنامهی "روزگار" بهجای "شرق" چاپ میشه.
"اعتماد ملی" هیچوقت نتونست جای شرق رو برام پر کنه.
این خبر رو در وبلاگ خوابگرد عزیز دیدم.
3- بدجور سرماخوردم. امان ازدست این ماچها.
--------------> :*****
"آقا ذبیحالله نذریخور حرفهای"
تقریبا هر جا نذری میدن آقا ذبیحالله رو میتونی تو صف ببینی.
برای اینکه یادش نره، یه لیست درست کرده و میدونه چه کسایی چه موقع از سال نذری میدن.
مثلا میدونه حاجآقا موسوی و حاجآقا علوی اول ماه رمضون، شوکت خانم و آقای اسماعیلی شب 19 و حاج آقا ملکی و ملوک خانم شب 21 شام میدن.
میدونه دههی اول ماه محرم در محلات مختلف شهر کجاها تکیه برپاست. اونم نه تکیههای معمولی بلکه تکیههای پر و پیمون( ازنظر غذایی).
میدونه کیا شلهزرد و کیا حلیم و کیا آش رشته میدن.
میدونه شهلا خانم نذر برای دختر فلجش داره و تا وقتی خوب نشه نذرش برجاست.
میدونه نرگس خانم از وقتی پسرش رفته سربازی اولین شبجمعهی هرماه حلیم میده و احتمالا نذرش دوسالهست. یعنی تا وقتی سعیدش از سربازی برگرده.
میدونه کدوم مسجد به چه مناسبت قیمه میده و کیها قرمهسبزی.
آقا ذبیحالله و خانمش هر دو معلمن. از اون معلمهای گزینشی بعد از انقلاب که هفتهشتده سال هم قراردادی بودن. خانمش از وقتی رفته آموزشپرورش، چادری شده. با هیچ همسایهای بدون اجازهی شوهرش سلامعلیک نمیکنه.
ذبیحالله دستور داده رفت و آمدهاشونو تقریبا با همه قطع کنن. مبادا که شوخییی خندهای چیزی از تو مهمونی به بیرون درز کنه و اخراج بشن.
بعد از مدتی یواش یواش امر بهش مشتبه شد که حالا که خودش مجبوره از این چیزا دل بکنه میتونه بقیهرو هم امر به معروف و نهی از منکر کنه. به لباس دختر همسایه گیر میده، اگه کسی دیش ماهواره بذاره تهدید میکنه لوش میده و...
بهترین تفریح آقا ذبیحالله اینه که با قابلمه، سطل و کاسههای جورواجور از رو لیستی که روزبهروز کاملتر و آپتودیتتر میشه بره نذری بگیره و بذاره تو یخچال تا تو مخارج صرفهجویی بشه.
گاهی خانم و دوتا بچههاشو برمیداره و میبره تو صف. هیچکدومشون با هیچکی حرف نمیزنن، چون میترسن کمکم شناخته بشن. خانم و دخترش رو میگیرن و گاهی تا هفتبار دوباره میرن ته صف و غذا میگیرن. خودش و پسرش هم میرن تو صفهای مختلف جا میگیرن.
گاهی هم میره دنبال بچههای خواهر خانمش به بهانهی هواخوری و پارک میبردشون تو صف نذری و ازشون استفادهی ابزاری میکنه.
یه پیکان فکستنی داره که صندوق عقبش معمولا پر میشه از غذاهای نذری.
خودش از بس حرص میخوره زخم معده داره و نمیتونه زیاد نذری بخوره. اما خانمش ماشالله! غذاهای نذری باهاش چه کرده!!
گاهی که غذا زیاد میشه، مادر خودش و مادر خانمشو به نذریپارتی دعوت میکنه و خیلی احساس گشادهدستی و ولخرجی بهش دستمیده. موقع بدرقه هم یکی دو بسته میذاره تو یه پلاستیک تا ببرن. و اینو تو راهپله بلند بلند اعلام میکنه تا همسایهها فکر کنن کسی رو مهمون کرده.
آقا ذبیحالله در توجیه کار خودش میگه که غذاهای نذری مراد میدن و بهزودی به آرزوش که همانا خریدن یک مغازهست میرسه.
البته اینو راست میگه، چون از راه صرفهجویی در خرید مواد غذایی و لباس و حتی دارو ( چون غذاهای نذری بیماریها رو هم شفا میده. نگاه به دندونای کرمخورده خودش و بچههاش نکنید) کمکم پولاش داره جمع میشه.
آقا ذبیحالله در همسایگی شما نیست؟
چند لینک سفارشی و پارتیبازانه!
1- بلاگرولینگ چند روزه چش شده؟ آپتودیت کنندهها پینگ نمیشن بفهمیم کی آپدیت کرده کی نکرده!
2- امان از این انشعابات قومی و عقیدتی و باندی و...
ترکها هم یک وبلاگ زدن به اسم لوتا( لیست وبلاگنویسهای ترک ایران)
البته خدابیامرز از طرفشون قول داده که نه قصد جداییطلبانه دارن نه قصد براندازی وبلاگستانو:)
ما که بخیل نیستیم، اینم لینکشون! مبارک باشه.
هر چه درازتر باد لیستشون.
3- قابل توجه علاقهمندان به سخنرانی خانم دکتر ملیحهی حیدری نژاد(همونکه قبلا توی تلویزیون ماهوارهای فارسیزبان آمریکا درس زندگی میداد و حالا در شبکهی مهاجر.)
ایشون روز جمعه 12 آبان در دانشکدهی علوم پزشکی دانشگاه شهیدبهشتی، سالن همایش امام علی از ساعت 3 تا 8 بعد از ظهر سخنرانی دارن.
آدرس: ولنجک- خیابان دانشجو
تلفن برای رزرو جا: 8866538
قیمت: 14000 تومن
4- حامد رئیس یزدی نویسندهی وبلاگ زیبای سخت، برام نوشته که در یزد و در ماه رمضون یک مسابقهی اینترنتی برگزار کردن. جایزههاشم سفر به مکه، کربلا، سوریه و مشهد و اشتراک ششماه اِی، دی، اس، ال و اینترنت و از این جور چیزاست. هر کی برنده شد التماس دعا:)
5- چند عکس از مراسم شب قدر، توسط مازیار نیکخلق
میگن لینک دادن به این چیزا باعث میشه نصف ثوابش به آدم برسه!:))
6- .این عکسا رو روشن خودمون گرفته بوده ها :)1---2
من اسم عکاس رو درست نخونده بودم.
7- وبلاگ آگنس...
8- این آیتالله ملاعلی قارپوزآبادی واقعا وجود داشته؟:)) از یه عده به عنوان شوخی میشنیدمش
9- به وبلاگ طاها بذری هم که میروید، آب قند فراموش نشه!
آقا، تیپ داره اینهوا!
سبیل و صندلی مدیرکلیاش هر آدم تازه بلاگرشدهای رو میکشه:)
اما گذشته از شوخی دستبه قلمش خوبه.
10- ماشالله تکچرخ!
11- بابا این همه فاطمهی رجبی رو نکوهش نکنید. طفلک عاشقه...
از عاشقان مهدی!
12- تقلب زنانه:)
13- پیرهای دلجوان...
14- وبلاگ من... فقط یک زن نظرخواهی و آدرس ایمیل نداشت تا براش بنویسم چقدر خوب می نویسه.
از خوندن ماجرای قرصخواب خوردنش کمی ترس برم داشت..
چرا فعلا نظرخواهی ندارم!
1- آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت به وقاحت
پاکی ِ آسمان را متهم میکند...
(شاملو)
2- چرا فعلا نظرخواهی ندارم!
تازه فهمیدم. نظرخواهی، چرخوندنش مدیریت میخواد.
وقت میخواد.
باید اقلکم روزی سهچهار بار خطکشبهدست بیای نظرها رو سوا کنی، جدا کنی، بهشون جواب بدی. نکنه یهوقت به کسی بربخوره. نکنه یهوقت یکی حرفی، توهینی به اونیکی کرده باشه. و اونیکی قهر کنه.
بعدش اینترنت پرسرعت میخواد. اگه وقت هم بکنی بیای و نتونی بری تو ادیتور جدا کنی، سواکنی، فحشبدا رو پاک کنی. یهبار ارور بده، دوبار، پنجبار، دهبار، صدبار. اعصابت خورد میشه. تازه اونوقته که خودت فحش بخوری.
- فحشهای به منو پاک نکردی؟ پس خودتم باهاشون موافقی!
- چرا کامنتهای اون سلطنتطلبه رو پاک نکردی به جاش مجاهدینی بذاری؟
- کامنتهای اون پسر کمونیسته ودختر قرتیه رو پاک نمیکنی؟ پس من دیگه نمیام اینجا.( باعرض معذرت، بهدرک)
- دوبار کامنت برات نوشتم. میکنه به عبارت یه لینک، که دوروز بهت فرصت میدم بهم بدی وگرنه یه مطلب تند علیهت مینویسم.(حالا من دوروز بعد آنلاین شدم و اون مطلب تندشو نوشته. بازم به درک)
- ...
-
یه عده هم نظرخواهیمو با دیوار یادگاری یا تابلوی اعلانات اشتباه میگیرن.
اونقدر اعصابم خورده که فعلا خودمو محروم میکنم از تعداد زیادی نظر خوب و خوندنی و آرامشبخش و –از نظر من- هدایتکننده. ازین بابت عمیقا متاسفم و از دوستان عزیزم معذرت میخوام. خواهش میکنم ایمیلهاتون رو، هر چند کوتاه، از من دریغ نکنید.
امیدوارم بهزودی اونایی که معنی نظرخواهیرو نمیدونن جای دیگهای برای تبلیغاشون پیدا کنن و منم دوباره نظرخواهیمو- به عبارتی درهای بهشت رو به روی خودم- باز کنم.
3- از بعضی دوستیهای یکطرفه خسته شدم. یهجورایی بریدم.
4- مجبور شدم یهتعداد لینک وبلاگایی رو که دوستشون داشتم اما مدتهاست که آپدیت نمیشن،پاک کنم تا بتونم یکسری دیگه اضافه کنم.
یکی دونفر هم ناراحت بودن لینکشون اینحاست. خوب، نمیشه بهزور دوست نگهداشت.
5- هی تو بوق میکنن که گرونی نیست.
اگه نیست پس چرا هی میگین؟
انگار خواهر مادر احمدینژاد نمیرن خرید که لپهی کیلویی 600 تومن چندماه پیش شده کیلویی 2000 تومن(بیشتر از سهبرابر) نخود 400 تومنی شده کیلویی 1100.
ماهی قزلآلا از کیلویی 2200 شده 3100.
مرغ و گوشت و میوه ( انگور سیاه برای شراب از 200 تومن شده 400) و وسائل زندگی و... من تازه رفتم خرید و آه از نهادم برآمد...
آقا جان دم خروس رو باور کنیم یا قسم حضرت عباس جنابعالی رو.
6- البته تقصیر اسمشو مبر ِ دوستداشتنی ما نیست اصلا:)
7- امروز عصر اینجا توفان شد و رعد و برق(تا رعد و برق شد نصف شهر برقش رفت) و بارون درشت اومد. روزهبگیرها کلی خوشحال شدن که هوا خنک و تمیز شده. البته ما روزهنگیرها هم هکذا.
8- هر جا میری یکی دونفر دستمال دستشونه و فینفین میکنن. سرماخوردگی خیلی زیاد شده. حالا ما که بخیل نیستیم. اما چرا تا آدمو میبینید چلپ چولوپ آدمو ماچ تفی میکنید؟:) برم یهخورده اسفند برای خودم دود کنم...
9- گفتم اسفند، یاد یکی از همسایهها افتادم(دقیقا نمیدونم کدومشون!) که اول تریاک میکشه بعد بوی اسفند و سیرداغ و کندور و... توی هوا میپراکنه که مثلا بوی تریاکو خنثی کنه. غافل ازینکه نه تنها خنثی نمیشه بلکه بوی تریاک سوار بر بوی سیرداغ و اسفند کل محل رو در مینورده!
10- سایت ابراهیم نبوی بعد از مدتها برام باز میشه عین کره. بدون فیلتر :)
ابراهیم نبوی پسرخالهی آذر فخر عزیزمه.
قراره خاطراتشو از سفر به آمریکا و دیدن دخترخالهجان بنویسه که من سخت مشتاق خوندنشم. بخصوص دیدن عکسهایی که...
11- تو روزنامه یه شماره تلفن داده بودن که شماره موبایل روند میخرن.
با شوق و ذوق زنگ زدم که تقریبا شمارهی من رونده، تازه اولش هم یکه!
با خوشحالی گفت چیه؟
وقتی شمارهرو شنید بدون خداحافظی گوشی رو گذاشت بی شعور:)
بابا بهخدا در شمارهی من دو شماره دوبار تکرار شده....
پس این شماره موبایلایی که 70-80 میلیون فروش میره از کدومان؟
12- اینم وبلاگ یه خانم دندونپزشک گل به اسم مریم ...
دندونم رو سرسری پر نکن ، ای استاد دندانپزشکی:)
"خاطرات با عمران بودن"
خاطرات دکتر محمدرضا پوریان ساکن سوئد از عمران صلاحی:
* * * *
عمران، قلب مهربانی داشت و زندگی را با تمام مشکلهایش، دوست داشت.
آخرین نامه عمران که چندی پیش برایم نوشته بود و من بنابر گرفتاری بسیار نتوانسته بودم جوابی برایش بنویسم، هنوز در روی میز کارم، مانند من به عزا نشسته است! عمران عادت داشت هر وقت مسافری از ایران به سوئد میآمد، آخرین کتاب و مجلهاش را برایم میفرستاد. آخرین کتابش را که دو ماه پیش توسط دوست مشترکمان ( آقای زارع، مقیم سوئد و یکی از نویسندگان توفیق) برایم فرستاده بود.
روزی به عمران گفتم: تو معلم منی.
گفت: قبول نیست زیرا من خودم هنوز شاگردی میکنم.
به عمران گفتم: ببین من چقدر بدبخت شدهام که آخر عمری شاگرد، شاگرد شدهام!
* * * *
اتحادیه سراسری ایرانیان مقیم سوئد، با همکاری بنده، آقای عمران را برای سخنرانی به سوئد دعوت کرد. عمران در طول اقامتش در سوئد، میهمان من بود. جالب اینکه در طول همان دو هفته، صدای تلفن خانهی ما آرام و قرار نداشت. دوستان و دوست داران او از سراسر دنیا زنگ میزدند و کلی باهم صحبت میکردند. عمران روزی برای من تعریف کرد:
من همیشه کمرو خجالتی بودهام. نوشتههایم مرا خیلی پر رو و رک گوی نشان میدهد. در حالیکه در زندگی خصوصیام آدم خجالتی هستم و هیچ وقت نتوانستم حق خود را از کسی بگیرم. برای نمونه:
شبی به بهانهی شعرخوانی، وقتی به منزل خود رسیدم، تازه متوجه شدم که دیر وقت ست! از ترس اینکه اهل منزل از خواب بیدار و بد خواب شوند، به ماشین خودم، که جلو خانهمان پارک کرده بودم بر گشتم و در روی صندلی عقباش خوابیدم. دم دمههای صبح بود که متوجه شدم کسی صدایم میکند. وقتی از خواب پریدم متوجه شدم که همسرم ست که میگوید: پا شو، پا شو برو نان بخر و بیا بالا، بچهها بیدارند!
* * * *
با اینکه عمران از کودکی شعر میگفت و سری بین شاعران معاصر ایران داشت و چندین کتاب شعر و داستان به زبان شیرین فارسی و آذری به چاپ رسانده بود ولی مردم او را بیشتر یک طنز پرداز میشناختند. البته عمران هنرهای دیگری هم داشت که ناشناخته ترین آنها نقاشیها و طرحهای او بود. در یکی از شبها، در سوئد، تا پاسی از شب نشسته و با هم از هر دری سخن میگفتم. او در عین اینکه با من حرف میزد، قلم و کاغذی هم در دست داشت و برای خودش نقاشی میکرد. بعد ها یکی از آن طرحها را که صورت بنده بود، در مجلهی ماهنانهی گل آقا چاپ کرده بود که کلی خندیدیم.
* * * *
عمران وقتی به سوئد وارد شد متوجه شدم که جامهدان اش خیلی سنگین ست. اول فکر کردم سوغاتی آورده! یکی دو روزی گذشت و از سنگینی جامهدان کم نشد که نشد! به طنز به عمران گفتم: عارضه جانبی جابحایی بار سنگینات، در کمرم پدیدار شده و احتمال دارد همین کمر درد، مرا بین دوست و دشمن شرمنده کند! عمران خندید و گفت: این یکی تقصیر من نیست! زیرا هر کجا میخواهم سفر کنم، همسرم تمام لباسهای تابستانی و زمستانیام را، در جامهدانم قرار میدهد! فکر میکند، به بهانه سخنرانی میخواهم بیام خارج و بر نگردم!
* * * *
در طول مدت اقامت عمران در سوئد، دوستداران عمران، دسته دسته بدیدن او میآمدند. روزی دو هموطن نیمه جوان، به بهانهی دیدن عمران، بدیدنمان آمدند. بعد از صرف چای، یکی از آندو خواست سیگاری دود کند. به همین خاطر از ما اجازه خواست. عمران قبول کرد ولی با مخالفت شدید بنده رو برو شد! هموطن سیگاری پرسید: اگر اینجا سیگار بکشم، چطور میشود.
گفتم: ترا از خانه بیرون میکنم!
هموطن پرسید: چرا؟
گفتم: بخاطر اینکه کرایهی این منزل را من پرداخت میکنم و برابر قانون سوئد، این اجازه را دارم که هرکسی را که از قانون منزلام پیروی نکند، از خانه اخراج کنم! هموطن دودی، به ناچار مجبور شد سیگارش را در بالکن منزل دود کند.
وقتی آندو از ما خدا حافظی کردند عمران روی به من کرد و گفت: خیلی از کارت خوشم آمد. کارت درست ست! من هیچ وقت جرات و شهامت(!) ترا ندارم و نخواهم داشت! به شوخی به عمران گفتم: البته برخی موقعها و برای بعضی از میهمانهای جوان و عزیز، قانون ما، تبصرههایی هم دارد! عمران کلی خندید!
* * * *
آقای عمران صلاحی، یکی از بهترین دوستان من بود. مدتی هم افتخار همکاری با آقای صلاحی در مجلهی وزین گل آقا (چاپ ایران) را داشتم. کتاب گپی با عزاییل را تقدیم کردهام به عمران صلاحی. او همیشه پیش گفتاری بر تمام کتابهای طنزمن نوشته است. او در مقدمهیی بر تازه ترین کتابم " لبخندی در غربت" نوشت:
به دکتر محمدرضا پوريان که افتاده در کشور حوريان!
سلامی ازين بندهی رو سياه گرفتار، در شهر مجبوريان!
هم از دود ماشين شد آلوده شهر هم از دود انبوه وافوريان!
که بلعند قطاب و خرما و قند که ريزند هی چای از قوريان!
ندارند زور و به هنگام دفع نشينند در حلقهی زوريان!
* * * *
درود فراوان اصحاب طنز به دکتر محمدرضا پوريان
که با نيش و نوش فراوان خود نشان دارد از بخش زنبوريان
و از تيغ طنزش درين روزگار خلاصی ندارند ناجوريان
* * * *
سلام فراوان به نزديکيان! رسان، ای برادر، ز من دوريان!
سیمین بهبهانی: من فکر میکنم یکی از خویشاوندان نزدیکم را از دست دادم. فقدان صلاحی در ادبیات و طنز ما جبران ناپدیر ست.
شمس لنگرودی: عمران، از شاخص ترین شاعران و طنز پردازان پس از مشروطیت بود.
مفتون امینی: هیچ شاعری به اندازهی صلاحی، در معاشرت با مردم محبوبیت نداشت و هیج کس جز عبید زاکانی تا کنون نتوانسته در گسترهی طنز این طور بدرخشد.
علیرضا طباطبایی: صلاحی هم بدنبال ایده آل و نیز نگران سرنوشت انسانها بود. در پشت چهرهی دوست داشتنی عمران، عمیقترین و تلخ ترین نگرانیهای یک انسان متعهد را میدیدیم.
جواد مجابی: مهم ترین ویژگی عمران، دوست داشتن و سخن گقتن به شیوهی آنها بود. پشت طنزهای شوخ و شاد عمران همواره یک اندوه عظیم بر سرنوشت آدمی موج میزد و این خصیصهی یک طنز پرداز برجسته ست.
منوچهر احترامی: عمران، از هر مسالهی جاری روز، طنز ماندگار مینوشت.
سید حسن حسینی: عمران صلاحی شاعر ستایشگر خوبیها بود.
پرویز صلاحی (برادرعمران): " باورم نمیشود که عمران دیگر نیست. یعنی واقعا ً نیست؟ فکر میکنم هنوز دارد با ما شوخی میکند. بله، او همهی ما را به بازی گرفته ست. عمران همین دور و برهاست و دارد میخندد."
"با تشکر از دکتر محمود عزیز مدیر مسئول سایت وزین گذرگاه"
"ماجراهای آقای خور و خُفتوئیان"
حاجآقا خور و خُفتوئیان* امروز صبح رفت ثبت نام برای مجلس خبرگان.
-حاجآقا، کجا؟
- اومدم ثبت نام.
- باید اول صلاحیت خودتون رو اثبات کنید تا مثل ثبتنام ریاستجمهوری مسخرهی خاص و عام نشیم.
- باور کنید من از همه اصلحترم!
- به چه دلیل؟
- از 24 ساعت شباندهروز(شبانهروز) بیستساعتشو خوابم. اون چهارساعتش هم به خوردن و رفتنبهموال میگذره. حالا هم اکس ترکوندم تا تونستم بیام اینجا. حالا زود باش ثبتنامم کن تا اثر قرص از بین نرفته.
- برادر من، مگه اومدی برای خوابگاه ثبتنام کنی؟
- مگه اینجا ثبتنام مجلس خفتگان نیست؟
- نخیر! ثبت نام مجلس خبرگان رهبریست. !
- چه فرقی داره آقا، تا اونجایی که من دیدم، همهشون در اثر کبر سن همهش خواب بودن!
* خور و خُفتو در گویش لری یعنی کسی که بسیار میخورد و بسیار میخوابد.
حرفهای ناگفتهی سهیلا آرین
بله، میگفتم. من خیلی بدبخت و جلف بودم. توی خانهی ویلایی قصر مانندی روی تپهای در لسآنجلس(پیفپیف بو اومد!) زندگی میکردم. خوشگل و زیبا و جوان و خوشاندام بودم. حالا هم هستم. کیفهای دوهزار دلاری دستم میگرفتم. لباسهای هشتهزار دلاری شانل بهتن میکردم. کفشهای پنجهزار دلاری لوییوتون بهپا میکردم(دلتان بسوزد. حتی اسمش را هم نشنیدهاید). در کمال بیخبری شاد بودم، میدویدم، میرقصیدم، میخندیدم. خلاصه، کارهای جلفانه میکردم. شوهرم علی هم لنگهی خودم!
تا اینکه یکروز که طبق معمول برای دویدن دور تپه، تاپ و شورت بهتن، دنبال نواری( مطمئنی نوار بوده و سیدی نبوده سهیلا؟) میگشتم. مغزم دستور داد ای دست سهیلا، اینوری رو بردار. ولی... دستم رفت اونوری! هالهای دور دستانم دیده میشد.
پایین تپه سیدیپلیر(تو که میگفتی نوار برداشتی ناقلا) رو روشن کردم(هالهای به دور سیدیپلیر شروع به نورافشانی کرد). صدای روحافزا و نکرهی مردی (به جای آهنگ جلف آیخانم کجا کجا؟) توی گوشم پیچید. از صدا نور میبارید. فکر کنم آقای قرائتی بود که داشت درس زن در اسلام میداد. خواستم از تپه بالا بروم و نوار را عوض کنم. اما حوصلهاش را نداشتم. گفتم بگذار یک روز بخندیم! به جان شمااصلا نمیدانم آن نوار از کجا پیدایش شده بود. آخر من و شوهرم هر دو جلف بودیم و گروه خونیمان به این چیزها نمیخورد. حالا میفهمم که فرشتهها برای سهیلا گذاشته بودند توی قفسه تا منیّت مرا بگیرند!
طرف اول نوار را که میشنیدم دو سه بار حالم بههم خورد. اما بعداز 20 بار گوش کردن به هردوطرف نوار، آنهم زیر آفتاب شدید و داغ، یواش یواش توی ذهنم چیزی اتفاق افتاد. خدای من، این مرد چه میگفت؟! چرا من تابهحال از قوانین اسلامی برای زن غافل بودم و نیمی از عمرم را به بطالت در امریکا گذرانده بودم؟ ای لعنت بر من!
مرد میگفت: یک مرد مسلمان میتواند چهار زن عقدی و بینهایت زن صیغهای داشته باشد.
چرا من این قانون زیبا را تابهحال از علی دریغ کرده بودم؟ فکرش را بکن، شوهرت را در کمال مهربانی، با بینهایت زن تقسیم کنی. دیگر از حسادت و بخل چیزی نمیماند. تازه هر کداممان یکی از کارهای خانه را بردوش میکشیم و احساس خستگی نمیکنیم.
مرد توی نوار میگفت: پوشش برای زن باید اجباری باشد. اینهمه متلک در کشورمون بهخاطر ناقص بودن حجاب زنان است.
به مردهای دور وبرم توجه کردم. خاکبرسرها با اینکه با یک تاپ کوتاه و شورت ورزشی بودم حتی نیمنگاهی به من نمیانداختند چه برسد به متلک. پیش خودم گفتم خوشبهحال زنهای ایرانی که اگر حتی مچ دست و پایشان معلوم بشود صدها نگاه به دنبال آنهاست.
مرد توی نوار میگفت: یک زن نمیتواند در دادگاه شهادت دهد. مگر اینکه یک مرد هم حرف اورا تأئید کند و گاهی شهادت دوزن برابر یک مرد است.
وای... قانون از این قشنگتر نمیشود! چرا در امریکا شهادت من و شوهرم علی مساوی است. مگر نه اینکه علی درست دوبرابر من وزن دارد؟
مرد توی نوار میگفت: در صورت فوت والدین فرزند پسر دوبرابر فرزند دختر ارث میبرد.
جطور من از این قانون بیخبر بودم. اگر پدر بیمار ِ علی بمیرد به او باید دوبرابر خواهرشوهر ذلیلشدهام ارث برسد. چه خوب!
مرد توی نوار میگفت: دیهی مرد دوبرابر دیهی زن است.
چه خوب است سهیلا! اگر علی با مادر و خواهرش تصادف کنند و همه بمیرند به علی به اندازهی هردوی آنها دیه میدهند و من بارم را برای مدتی میبندم!
مرد توی نوار میگفت: بعد از طلاق حق سرپرستی فرزندان با پدر است و اگر او نبود با پدر ِپدر!
بعد از طلاق بچه به چه درد آدم میخورد. بچه با اعصاب آدم بدجور بازی میکند و همان به که بیخ ریش پدر باشد. این چه دینیست که فکر همه چیز را برای زنان کرده؟!
مرد توی نوار میگفت:
مهریه هرچقدر هم که زیاد باشد مرد میتواند آنقدر زن را آزار بدهد تا زن طلاق خلعی بگیرد و مهریه و نفقه و خانه و جهیزیه و همه چیز را ببخشد تا جانش آزاد شود. وگرنه مرد طلاق نمیدهد که نمیدهد.
وای... مردان مسلمان چقدر پرجذبهاند! من میمیرم برای اینطور مردان. سهیلا تو تابه حال در خواب غفلت بودی!
در آمریکا مرد ببویی بیش نیست! اموال را زرتی تقسیم میکند. زن هم میرود کفشهای دوهزار دلاری و لباس شانل هشتهزار دلاری میخرد و یک شیشکی هم برای شوهر سابقش میفرستد.
مرد توی نوار همینطور میگفت و میگفت و آفتاب هر لحظه داغتر بر پس کلهام میتابید.
تا اینکه نفهمیدم چطور شد پایم به چیزی گیر کرد و موقع افتادن سرم به سنگی خورد و بیهوش شدم. وقتی بههوش آمدم دیگر این سهیلا آن سهیلا نبود. "منیّت " از وجودم رخت بربسته بود.
به خانه آمدم و ملافهای به سر کردم و زنگ زدم تا علی بیاید.
علی گفت:" این چه ریختیست که برای خودت درست کردهای؟ انگار حالت خوب نیست سهیلا جان. بیا ببرمت دکتر!"
گفتم: آنکه حالش خوب نیست تویی که تابهحال از این همه قانون اسلامی خوبخوب استفاده نکردهای.
خاک بر سر بیشعورت! تو میتوانستی با گرفتن چند زن عقدی و صیغهای کارهای مرا در خانه کم کنی و نکردی و کارهای دیگری گفتم که در حوصلهی این مقال نیست.
دو پا را در یک کفش کردم که باید برویم ایران(مهد قوانین طرفدار حقوق زنان) تا ببینم چگونه است؟
متلک چه مزهای دارد؟
آمدیم. روزی گفتم علی من میخواهم بروم کربلا. علی گفت مکه یس(بله) و کربلا نو(نه)!
گفتم مردیکهی الدنگ! حاجخانم برای من استخاره کرده خوب آمده. بعد صندلی اتوبوس پر بوده و در اثر معجزه یکیاش خالی شده( بیماری یکی از مسافرها و کنسل کردن سفرش اصلا دخلی به رد معجزه ندارد) آنوقت توی بوزینه میخواهی برای من تکلیف کنی؟ خدا به من گفته : یس. آنوقت تو برای من "نو""نو" میکنی؟ بعد به او سفارش کردم وقتی من نیستم حتما چند صیغه به خانه بیاورد که برکت خانهمان افزایش یاید.
این را که گفتم علی نرم شد و گفت یس!
شما نمیدانید، از وقتی آمدهام به ایران چقدر متحول شدهام.
لب که باز میکنم زیبایی و شیرینی گفتارم مردم را، بخصوص مردان را، مدهوش میکند.(دیدید که در برنامهی کولهپشتی، پرروترین مجری تاریخ تلویزیون با دهان باز میخشده بود به صحبتهای من)
آنقدر برنامهام جذاب بود که به علت تقاضاهای مکرر دوباره پخش شد.
به عنوان معجزهی قرن مرا به مجالس شهرستانهای مختلف دعوت میکنند و همینطور است که پاکتهای خیر و برکت به طرفم سرازیر شده.
من از مسلمانی خود خیر و برکت بسیار دیدم. بخصوص متلکهای مردان در خیابان خیلی بامزه هستند. خدا خیرشان بدهد، احساس جوانی را در من بیدار میکنند. از خودم تعجب میکنم چطور آن لباسهای قشنگ، خانهی قصرمانند و خیابانهای تمیز ، و قوانین برابری زن و مرد را در آمریکا تحمل میکردم.
برای مصاحبههای بعدی لطفا وقت بگیرید. ایمیلها و بعد از آن قرار ملاقاتهایم با خدا خیلی وقت مرا گرفته.
بازداشت های خودسرانه؛ آدم دزدی در روز روشن!
کیانوش سنجریksanjari@gmail.com
اینکه پنج شش نفر مامور، که لباس شخصی به تن دارند، در روز روشن هجوم می برند به خانه ی جوانی دانشجو (احمد باطبی) که به جرم بالا بردن پیراهن خونین هم کلاسی اش، شش سال در زندان بوده، و او و همه ی دار و ندارش را کیسه می کنند و به دوش می گیرند و با خود به غنیمت می برند، و سپس مدتی بعد از آن، همان پنج شش نفر مامور، هجوم می برند به خانه ی پزشک معالج آن جوان دانشجو (حسام فیروزی) و خانه اش را زیر و رو می کنند و در حالی که همسر و دخترک اش از ترس به خود می لرزند، وسایل شخصی اش بار ِکیسه می شود، و صاحب خانه را به بند می کشند و با خود می برندش به هر کجا که اراده می کنند، آن هم در روز روشن، این معنی اش چیست؟ آدم دزدی نیست؟ وای بر این روزگار که قبح جنایت ریخته و زشتی آدم دزدی تطهیر شده است. و صد البته غم انگیرتر آن است که صدای اعتراض کسی هم درنمی آید!
نویسنده ی این نوشتار تجربه ی استقبال از این یورش بری به خانه و کاشانه اش را داشته، و خوب می فهمد احساس کودک خردسال حسام فیروزی و همسرش را، و نیز همسر احمد باطبی را، و همسر حشمت طبرزدی را، و مادر و پدر کیوان انصاری را، و فرزندان امیر ساران را، و همسر و فرزند امید عباسقی نژاد را، و همسر و فرزند موسوی خوئینی را، و صدها خانواده ی دیگر را که نمی شناسیم شان، در هنگامی که آدم های بیگانه ی کت پوش، پدر را کت بسته از خانه دور می کنند.
چند مامور می آیند به در خانه، در می زنند، بستگی دارد به نوع و محتوای پرونده ات، تا بخواهند چگونه با تو برخورد کنند، و خود را مامور چه ارگان و نهادی جا بزنند. مثلا، سال گذشته ماموران اداره پست و تلگراف و تلفن آمده بودند در ِ خانه ی ما. می گفتند نماه داریم برایت. گفتم از کجاست؟ گفتند از هلند. خوشحال شدم و تندی آمدم پایین، در را باز کردم. شناسنامه می خواستند تا هویت ام مشخص شود. رفتم بالا شناسنامه بیاورم اما یادم آمد که در هلند آشنایی ندارم برای دلتنگ شدن و نامه فرستادن! پس، از پنجره ی راه رو پایین را دید زدم، به به ...! بله خودشان بودند. نه موتور خورجین دار ِ پست چی ها را داشتند و نه قیافه هاشان به ماموران اداره پست و تلفن و تلگراف می مانست! پس احساس خطر کردم و گرفتم شان به بحث. گرم ِ بحث بودیم که خانم همسایه از کنارم عبور کرد و رفت پایین و در کوچه را باز کرد و رفت بیرون، و اینچنین شد که ماموران اداره ی پست و تلفن و تلگراف تندی جستند داخل آپارتمان. حالا من پشت در خانه مان بودم و ماموران خشمگین در پشت در ِ بسته.
- باز کن!
- باز نمی کنم!
- باز کن!
- باز نمی کنم!
پس از چند دقیقه بگو مگو و جر و بحث، لگد مرد پست چی (که برای رساندن نامه ی ارسال شده از هلند به دست من بسیار عجله داشت) در ِ خانه را از وسط به دو نیم تقسیم کرد و مردان ِ برافروخته ی کت پوش به خانه مان پای نهادند، و در همان بدو ورود، یکی شان گلویم را چنگ زد و در حالی که مشت اش در هوا رفته بود، تهدیدم کرد به زدن، و من نیز تهدیدش کردم به بازگو کردن ِ ماجرای کتک خوردن در دادگاه. اینطور شد که کتک نخوردم.
کامپیوتر، کتاب ها، دفترچه ها، کاغذ ها، نوشته ها، رسیور، موبایل و خلاصه همه ی دار و ندارم بار کیسه شد و من و اندوخته های درون کیسه پست شدیم به پلاک 209 در زندان اوین. در باز شد و بسته شد و من زندانی شدم داخل سلول کوچکی در انتهای کاریدور باریکی در ساختمان شماره 209.
ساختمان 209 امروز ساکنین بی شماری دارد؛ دانشجو، کارگر، فیلسوف، رفتگر، استاد دانشگاه، آشپز، وکیل دادگستری، موکل ِ همان وکیل دادگستری، نانوا، نماینده ی مجلس، روزنامه نگار، نامه رسان، چیز نویس؛ مثلا نویسنده یا هر نوع دست به قلم ِ دیگر، روحانی، هوادار ِ روحانی، همسایه ی روحانی، فامیل ِ روحانی، بسیجی ِ سابق، امنیت چی ِ سابق، رییس بانک، کارمند بانک، دزد، کوکایین فروش عمده، منتقد سینما، هنرپیشه ی تاتر، کارگر کشتی، ناخدا، با خدا، بی خدا، نماز خوان، نماز نخوان، کافر، خداپرست، خداپرست ِ بی دین، ملحد، اسلامی، مسیحی، زرتشتی، بهایی، جمهوری خواه، سلطنت طلب، چپ، راست، میانه، ملی گرا، جهان وطن، ایرانی، فرنگی، سیاه پوست، سفید پوست، بلوچ، کرد، لر، گیلک، ترک، توهین کننده به ترک، فارس، عرب، زن، مرد، جوان، پیر.
همه ی این آدم ها در ساختمان 209 زندگی می کنند. آنها باید هر روز و یا هفته ای یکی دو بار حرف بزنند. مثلا مانند "کیوان انصاری" که مهندس است و قبلا عضو انجمن دانشجویان دانشگاه امیرکبیر بوده است. او باید درباره ی سفرش به آلمان حرف بزند و بگوید که کجا رفته، چه کسی را دیده، با چه کسی چای نوشیده، با چه کسی برای شام رفته بیرون، وقتی رفته بیرون، با چه کسی برگشته تو، قرار بعدی شام کی هست، و از این جور چیزها.
و دیگری، مثلا موسوی خوئینی. او باید حرف بزند درباره ی اینکه چرا رفته دور میدان هفت تیر لابلای خانم ها، چه می خواسته، نیت اش چه بوده، خیر بوده یا نه، از ضد انقلاب فرمان گرفته یا نه، و اگر نمی داند که در اختیار اهداف ضد انقلاب بوده، باید حالی اش شود که ناخواسته اینطور بوده، و قبول کند که بوده، و قبول کند که سرکشی به بازداشتگاه های خارج از نظارت سازمان زندان ها که در زمان نمایندگی اش در مجلس ششم صورت گرفته بود کار اشتباهی بود، و در حضور رهبر نظام از ظلمی که بر احمد باطبی و مهرداد لهراسبی رفته است سخن گفتن کار اشتباهی بود، و دفاع از زنان کار اشتباهی است، و لابلای خانم ها رفتن کار اشتباهی بود، و از حقوق زندانیان سیاسی دفاع کردن کار اشتباهی است، و دبیر کل سازمان ادوار شدن کار اشتباهی است، و این یعنی همسو شدن با بیگانه و دشمن، این یعنی خدمت به ضد انقلاب، و او باید حرف بزند، و او باید به راه انقلاب و امام بازگردد، و نشانه های این بازگشت باید در چهره و بیان او دیده شود، که اگر اینگونه باشد، او از ساختمان 209 رها خواهد شد.
و نیز مثلا احمد باطبی، که او هم باید حرف بزند. اما او قبل از حرف زدن باید کلمه ی رمز و ID اش را روی کاغذ بنویسد، که البته اینبار نیازی به این کار نیست، چرا که لب تاپ اش داخل ِ بار ِ کیسه اش بوده. پس می شود به نامه های او و همه ی محتوای مکالمات اش پی برد. پس احمد باطبی زیاد حرفی برای گفتن ندارد. او باید آنقدر در ساختمان 209 بماند تا دیگر هوس نکند با کسی چت کند و یا جواب تلفن کسی را بدهد!
و آدم های بی شمار دیگری وجود دارند که همگی باید حرف بزنند و حرف هاشان را روی ورقه های سربرگ دار بنویسند و زیرش را امضا بگذارند. هر روز که می گذرد، به شمار افرادی که باید حرف بزنند افزوده می شود. و می شود از مقدار نان و غذای درون ظرف روی چرخ نگهبان به این افزایش شمار ِ "باید حرف بزنند"گان در ساختمان 209 پی برد.
آدم هایی که همراه کیسه بارهاشان از خانه ها به آدرس پلاک 209 آورده شده اند باید حرف بزنند تا امنیت و ثبات حکمفرما باشد. در واقع امنیت و ثبات در گرو حرف زدن ِ آدم هایی ست که همراه کیسه بارها روزانه به آدرس پلاک 209 آورده می شوند. این چرخه ی امنیت ساز هیچگاه از حرکت باز نمی ایستد. چرا که آدم ها و بار ِ کیسه ها مثلا مانند نفت هیچگاه تمام نمی شوند. پس همیشه حرفی برای گفتن هست که باید زده شود، و پرونده ای برای ساخته و پرداخته شدن هست که باید گشوده شود.
پس اگر حرفی برای گفتن داریم، یعنی در کیسه بار داریم، و این بار ِ سنگینی ست که بر دوش داریم، پس باید هر لحظه منتظر زنگ در خانه باشیم، تا پنج شش، و یا حتی هشت نه مرد کت پوش داخل شوند و ما و دار و ندارمان را بار ِ کیسه کنند و با خود ببرند به هرکجایی که می پسندند. فقط در ابتدای ماجراست که ما حق حرف زدن نداریم. و نیز تا آخر داستان حق وکیل داشتن نداریم. حق اعتراض کردن نداریم. حق از سلول انفرادی خوشمان نیامدن نداریم، حق هواخوری رفتن نداریم، حق دیدن آسمان را نداریم، حق لمس کردن باد را نداریم، حق گرم شدن با حرارت خورشید را نداریم، حق نداریم بخواهیم مانند انسان با ما برخورد شود، و در یک کلام، حق انسان بودن را نداریم!
تخت عمران صلاحی چه زود حس کرد که سبکتر شده است...
عمران صلاحی به علت سکتهی قلبی و در سن 60 سالگی در گذشت...
عمران صلاحی هم شاعر بود و هم طنزپرداز.
شعر مرز او را خیلی دوست دارم.
شعری هم دارد به نام " مرگ"
با هم بخوانیمش:
مرگ، از پنجرهی بسته به من مینگرد
زندگی از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف، گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سرد
تخت، حس خواهد کرد
که سبکتر شده است
در تنم خرچنگیست
که مرا میکاود
خوب میدانم من
که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت
تودهی زشت کریهی شدهام
بچههایم از من میترسند
آشنایانم نیز
به ملاقات پرستار جوان میآیند!...
عمران صلاحی از مرگ هم که گفت، برای گرفتن تلخیاش خط آخرش را با طنز تمام کرد...
یادش گرامی باد.
افطاری و درخت کاج و سوالات اساسی گوشزد! مسائل اینهابند!
1- سوالهای اساسی گوشزد
خیلی وقته میخوام با گوشزد عزیزم یه شوخی اساسی بکنم.
اول از همه (برای دوبههمزنها) روشن کنم که من گوشزدو خیلی دوست دارم و عاشق سوالهای اساسیشم!
سوالهای اساسییی که طبق یه روند پیش میره و با شوکی که به بعضی آدما میده کلی وادارشون میکنه به فکر کردن.
سوالهاشو بدون هیچ پرده و مقدمهای میپرسه و معمولا خیلی راحت و شفاف نظر خودشو هم ضمیمهی سوالها میکنه و برای اقناع خوانندههای سختگیر و دگم چند تا پینوشت(اونم از انوع اساسی) میزنه تنگ مطلبش.
سوالاش واقعا به نظرم طبق یک روند پیش میرن. و خیلی ظریف و دقیق طوری هر کدومو به وقتش مطرح میکنه که خواننده آچمز میشه.
گوشزد در این رابطه یکی از بزرگترین تابو شکنهای وبلاگستانه و برای همین اینقدر محبوبه. افکار خودشو هم خیلی عریان مینویسه(نه عریان مثل اون رفیق فابریکش علی آقای داماد ها...). طوری که همیشه دوسه نفر از خوانندهها بدجوری شوکه میشن و عکسالعمل نشون میدن ولی گوشزد بادی نیست که ازین بیدها بلرزه!( ببخشید... منظورم برعکس بود)
خیلی راحت میگه باباش کتابای کتابخونهشو برده دونهی صدتومن فروخته و گفته بهدرد نمیخورن!(گور پدر کتاب)
خیلی راحت میگه از پول درآوردن لذت میبره و آدم باید شم اقتصادی داشته باشه.(کاری که همهی ما دوست داریم ولی به زبون نمیاریم)
خیلی راحت میگه برای جلب مشتری بیشتر از منشیهای خوشگلموشگل و ترگلورگل استفاده میکنه.(خیلیها اینکارو میکنن ولی هیچوقت اعتراف نمیکنن که عمدی بوده.)
خیلی راحت میگه اگه کسی 50 برابر زنش درآمد داشته باشه دیگه دلیلی نیست با زنش نصف کنه .( کاری که همهی آقایون و حتی خانمها میکنن.)
راحت میگه اگر عملهای زیبایی باعث پیشرفت در کارهای اقتصادی اجتماعی و حتی سیاسی- عین آقای برلوسکونی نخستوزیر ایتالیا – میشه چرا انجام ندیم؟
حدس میزدم سوال بعدیش راجع به سکس باشه:) که بود.
سکس قبل از ازدواج.
و حدس میزنم سوالهاب بعدیش اینا باشن:
یک سوال وحشتناک اساسی
- نظر شما راجع به سکس بعد از ازدواج چیست؟
پ.ن.1
منظورم با کسی غیر از همسرتان است.
پ.ن.2
جهنم. من بهای عشقم را ماهی یکمیلیون تومن تقدیم میکنم. اما قبول کنید. آیا خستهکنندهنیست تمام عمر با یک نفر؟
واه... اُمُلها..
(فقط خدا از نیت پلیدتا خبر دارد و من. شما هم بیا و اعتراف کن!)
سوال اساسیتر-
بدون اینکه جیغ و داد راه بندازید و بگید این گوشزد اله و بـــِله و جیم وله، به این فکر کنید که خدا این حور و پریها رو برای چی خلق کرده؟
حالا من نمیگویم صیغه کنید. اما چرا نباید از نعمتهای خداوند و طبیعت استفاده کرد؟!؟!
و حالا سوال فوقالعاده اثاثی
آقا و خانم عزیز، سوال اثاثی من از شما این است:
شما بودید چکار میکردید؟
پیرزنی در مطب دکتری وقتی از بیکسی و بیوفایی فرزند مینالید، ناگهان سکتهکرد و بدرود حیات گفت.
دکتر برای پیدا کردن آدرس و شماره تلفن کیف سنگین او را میگردد. میبیند پر است از طلا و جواهر و چکپول. دکتر به آنها نگاه هم نمیاندازد. چشمش به کاغذی میافتد و میبیند که این پیرزن تمام این اموال را دارد میبرد به کمیتهی امداد تحویل دهد تا بین فقرا تقسیم شود.
حال از شما میپرسم وقتی مطمئن هستید که این پولها به فقرا نمیرسد آیا مجاز نیستید برای خود بردارید و با آن حداقل دوسه عمل جراحی زیبایی و دوسه مسافرت به سواحل مثلث" برمودا" کنید و با تتمهی آن به استخدام سهچهار حوری و پری دیگر اقدام نمایید.
از نو- دانشجویان احساساتی خواهشمندم در این نظرخواهی شرکت ننمایند.
بقیه هم لطفا پاسخهای خود را با ذکر وضعیت تاهل-تجرد و نیز اقامت ایران- خارج از کشور همراه کنید تا نتیجهگیری کلی از آن راحتتر شود.
با تجربهترها ( همان پیر و پاتالهای سابق!!) نظر خود را بنویسند...مخصوصا اگر در جهت موافقت با نظر من باشد!
آقا، خیلی سوالهای اساسیتر تو ذهنمه. اما میترسم بنویسمشون:)
فقط کافیه گوشزد اذن بده:)
شما حدس می زنید سوال اساسی بعدی گوشزد چی باشه؟
پ.ن.1.
در سوال آخر گوشزد مخصوصا اساسی را اثاثی نوشتم، چون میخواستم بگم کلید خونهی پیرزن هم تو کیفش بود و یکیاز سوالها دودره کردن اثاثهای او هم بود. اما یادم رفت اینقسمتشو بنویسم.:)
پ.ن.2
بابا بهخدا من میدونم، گوشزد اصلا اونجوری نیست که میخواد نشون بده هست.
2- عزیزم، از شورتت پرچمی میسازم به بلندای کاج
این شرط قبلِ عقد(نه ضمن عقد) که سیبا باید جوراباشو هر شب بشوره کاردستمون داد.
سیبا علاوه بر جوراب هر شب موقع دوش گرفتن – باعرض معذرت – شورتش رو هم میشوره و میره پهن میکنه رو بندرختی که توی بالکن کوچیکهست.
صد دفعه گفتم سیبا جان اینجا بادخیزه، جون من گیرهای چیزی بهش بزن باد نبره.
بار اول گفت: چطوری باد ببره؟ سطح جارختی پایینتر از دیوارهی بالکنه و قدرت نداره ببردش بالا و بندازدش پایین. گفتم اگه شد چی؟ گفت امکان نداره.
همون روزای اول، وقتی صبح رفتم رختها رو که از ماشینلباسشویی دربیارم بندازم رو بند، دیدم ای دل غافل شورتش نیست! جوراباش هم افتاده رو زمین. یکیش اشرق و یکیش مشرق( اینا که جفتش یکیه... منظورم مغرب بود ).
هر چی از نرده به پایین نگاه کردم دیدم نه توی حیاطه و نه روی بالکنای دیگه. یهو چشمم افتاد به حیاط همسای،ه دیدم ایداد. شورتش خیلی شیک و صاف افتاده وسط حیاط همسایه. جوری که مارکش هم معلومه( بدبختی اسم مارکش هم دولیا بود). عصر که سیبا اومد هر چی گفتم برو در بزن از سرایدارشون بگیر حتما اون برداشته. گفت ولش کن بابا. من که روم نمیشه!
از اون روز به بعد بازم خیلی پیش اومد که صبح پا شدم دیدم از جورابش فقط یه لنگه باقی مونده و اونیکی لنگه رو باد بره .(جوراب یهلنگه هم که به لعنت خدا نمیارزه.) و همینطور چند شورت دیگهش. بدبختی هم همیشه وقتی جورابا و شورتا نوئن این اتفاق نامیمون میافته.
اما مگه سیبا گوشش بدهکار گیره زدن شد؟! نخیر!
تا اینکه چند روز پیش که شب پیشش باد شدیدی میوزید، دیدم ای وای... دوباره شورتش نیست...
خوشبختانه جمعه بود و سیبا خونه بود. با جیغ و ویغ من اومد رو بالکن و شروع کردیم به گشتن توی حیاط از اون بالا. اصلا اثری ازش نبود. توی حیاط همسایه اینوری و خرابهی اونوری رو هم کلی رصد کردیم. اما نبود.
برای شوخی، ولی با لحن جدی گفتم دیدی! لابد سرایدار برداشته برای خودش. دیگه حقنداری از این شورت گرونا بخری. حالا که بهبادشون میدی از همین سهتا هزارتومنیها برات میخرم!( از همونا که عکس کوکاکولا و پرچم آمریکا روشه!) سیبا خندهش گرفته بود. گفت بابا هیچی نگو تا آبروم نرفته.
همیشه خجالت میکشه که لباس زیراش میافته پایین و تازه خداخدا میکنه غیب بشن تا کسی نبینه.( آخه بگو از کجا میفهمن مال توئه!)
دوید سوار آسانسور شد رفت پایین. من ازاون بالا میدیدم که رفته بین گلها و چمنها میگرده و هی اینورو اونورو نگاه میکنه که یه وقت همسایهها سر نرسن. و البته خبری از شورت نبود که نبود. هر چی بیشتر میگشت کمتر مییافت و منم اون بالا میخندیدم. گفتم شاید این دلهره کمی ادبش کنه:)
یهو چشمم افتاد به درخت کاج بلندمون که بالاش یه چیزی تکون تکون میخورد.
بله، شورتش عدل افتاده بود نوک نوک درخت کاج. روم به دیوار، درست جای ستارهای که تو کریسمس بالای کاج میذارن.
با خنده گفتم. کجا رو میگردی؟ روی زمین نیست که، این بالا رو نگاه کن و انگشتمو به سمت بالای کاج گرفتم و سیبا نمیفهمید کجا رو میگم. بلند داد زدم: کجا رو نگاه میکنی؟ بالای کاج. بالای کاج.
یهو یکی از همسایهها نونبهدست سر رسید. حین سلام علیک به بالانگاه کرد که ببینه سیبا داره کجا رو نگاه میکنه که منو دید. منم تندتند باهاش سلام علیک کردم و حال هفت جدشو پرسیدم که حواسش پرت شه. خوشبختانه باد هم ایستاد و شورت از حالت پرچمگونگی دراومد و خوابید به سمت پایین.
حیف که از اون بالا صورت سرخشدهی سیبا رو نمیتونستم ببینم:)
خلاصه آقای همسایه بعد از کمی خوشو بش با سیبا خداحافظیکرد و رفت خونهش.
حالا سیبا داشت دنبال چارهای میگشت که شورتو از اون بالا بیاره. سیبا استاد بالارفتن از درخته. اما درخت کاج زیاد قابل بالاتر رفتن نیست. دمپاییشو درآورد و پرت کرد به طرف شورت. نه تنها به شورت نخورد که نزدیک بود دمپایی هم اون بالا بمونه و ستارهها بشن دوتا.
دوسهبار سعی کرد از درخت بالا بره ولی نزدیک بود شاخهها بشکنن.
آخرش رفت چوب دراز سرایدار رو کش رفت و با عجله شورت رو انداخت پایین و اومد بالا:)
از اون موقع دیگه سیبا به لباسای کوچولو موچولو گیره میزنه!
چه نتیجهی اخلاقی شیرینی:(
3- افطاری
چندتا از دوستای سیبا با خانوادههاشون امشب مهمونمون بودن. خانمای دوتاشون روزه بودن، برای همین گفتم قبل از افطار بیان. یکیدوتا از دوستای سیبا مسخره کردن. اوه... افطار؟ سیبا هم گفت بابا من میخواستم دیر از سر کار بیام.
بهشون گفتم بیخود! لیلا و مریم روزه میگیرن. به احترام اونا همه باید از افطار بیایین.
با اینکه میدونستم برای خرید و تمیز کردن خونه و درست کردن غذا وقت کم میارم با اینهمه ترجیح دادم در این ثواب شرکت کنم:)
تا قبل از افطار عین شمر به کسی چیزی ندادم. ( بابا، آخه حدودا یکربع قبل از غروب رسیدن)
بعد از اذان، دیدم بده. با لیلا و مریم و بچههایی که با دیدن میز افطار حمله کردن نشستم حسابی آش و سوپ و چایی دورنگ و نونپنیر سبزی و زولبیا بامیه خوردم. بعدش هم دیدم بده فقط به روزهدارا برسم، با بقیه نشستم کلی میوه و چایی و کاپوچینو و شیرینی... نوشجان کردم.
سرشام هم دیدم بیاحترامیمیشه چیزی نخورم. نشستم کلی پلوجات و خورشجات و مرغجات و سالادجات و دلسترجات خوردم.
و حالا...
آییی دِلــــــــــــــــــــم!
روزه اینجوریه؟!
1- ایستادن احمقانهس،
سینهخیز رفتن کسلکنندهس،
راه رفتن که بدتر از همهس،
لِیلِی کردن بیچارهکنندهس،
پریدن خستهکنندهس،
نشستن ابلهانهس،
لمدادن آزاردهندهس،
دویدن که زنندهس،
قدم آهسته بیعقلانهس،
به نظرم برم طبقهی بالا،
بگیرم و دوباره بخوابم بابا...
(- شل سیلوراستاین- احتمالا موقع گفتن این شعر روزه بوده)
ترجمه: حمید خادمی
2- احمدینژاد اومد و فقط یه خرجی گذاشت سر دست ما و رفت!
فقط نهایت تلاشمونو کردیم که نذاریم جورابشو تو سد کرج بشوره و موفق شدیم!
ا ومد قول چند طرحی که سالهاست تصویب شده و بعضیاش داره تموم میشه به مردم سلحشور کرج داد و رفت.
3- سیبا: عجب بوی خوبی تو هوا پیچیده؟ مربوط به احمدینژاده؟
من: نه بابا... شیشهی عطرم از دستم افتاد و نصفش ریخت. :-(
4- ساعت 10 صبح تو بانک.
من: خانم بیزحمت میشه دفترچهی منو عوض کنید.
خانم جوون خمیازهکشون: حالا حوصلهندارم.
من: اما اون آقاهه گفت دفترچهها عوض شده و با این نمیتونم پولی بگیرم.
خانم با لبای سفیدک زده: اوهةههة.... تو هم وقت گیر آوردی! چرا تو ماه رمضون؟ با زبون روزه توقع داری برات چیکار کنم؟ برو بعد از ماه رمضون بیا.
من: پول احتیاج داشتن که ماه رمضون و شعبون نمیشناسه. الان هم که سرتون خلوته!
خانم متصدی که حالا دیگه بوی بد دهنش میومد و من سرمو دور کردم: گفتم نمیشه! خلاص!
رفتم به اون آقاهه گفتم و آقاهه اومد به خانومه گفت: چرا کار این خانومو راه نمیندازید؟
خانومه پرکینه نگام کرد و موقع عوض کردن دفترچه که دودقیقه هم طول نکشید، هزار بار نچنچکرد و با نفرت نگاهم کرد و دفترچهی جدیدو با بیادبی پرت کرد روی پیشخون.
سرمو بردم نزدیک و با لحن پیغمبرگونه، جوری که بترسه گفتم:
- هیچ میدونید روزهی شما قبول نیست!
لباشو جوری کرد که میخواد بگه ایششش... اما ترسو تو نگاهش دیدم و یه ذره دلم خنک شد!
5- وقتی خریدمو از فروشگاه کردم. نایلونای خریدو دادم دست دخترکِ دمِ در تا با فیش تطبیق بده. میدونم کار جالبی نمیکنن. بخصوص که اگه چیزی کم باشه – که گاهی اینطور پیش میاد- بهروی خودشون نمیارن و فقط دنبال یه چیزی اضافهمیگردن.
ولی چون همهچی تو این فروشگاه پیدا میشه خریدامو معمولا ازینجا میکردم.
تا اونروز که بعد از تطبیق جنس با فیش، دختر دیگهای که اونورتر نشستهبود در حال خوندن ورد زیر لب همراه با انداختن دونههای تسبیح با ابرو بهم اشاره کرد برم جلو. تعجب کردم. یعنی چی میخواست؟
دخترِ ِهفتقلم آرایش کرده و به قول یارو گفتنی بدحجاب، تسبیح بلند قهوهای رنگی رو با دو دست گرفته بود و دونه دونه رد میکرد و یه ورد میگفت. باز با نگاه و چشمهای از همدریده به کیفم اشاره کرد. گفتم متوجه نمیشم چی میگید؟
با لب ورد میخوند . کلهشو آورد جلو با چشم به موازات زیپ کیف خطی روی هوار کشید . که یعنی بازش کن.
ورد که میخوند بوی بدی توی صورتم میخورد... دوباره با چشم به زیپ اشاره کرد.
با اینکه رفتارش به نظرم بیادبانه اومد ناخودآگاه کیفمو باز کردم. وردخوان کلهشو کرد توی کیفم. تسبیح هنوز توی دستش بود و با هر ورد یک دونه مینداخت.
بعد چشمانش رو جوری روی هم گذاشت و کلهتکون داد که بعنی برو. دیگه کاری باهات ندارم.
خیلی بهم زور اومد. سعی کردم خونسرد باشم. سرمو بردم دم گوشش و با لحن پیغمبرگونهای گفتم:
- فکر میکنی با این رفتارت، دعاها و وردهات مورد قبول درگاه خداوند قرار میگیره؟
فکر میکنی با ورد خوندن شعورت میره بالا!!!
از تعجب بهتش زد! خوندن دعاهاش قطع شد و تسبیحاز دستش افتاد پایین. من قند توی دلم آب شد. ازینکه بدون خونو خونریزی جوری سوزوندهبودمش که نفهمید از کجا خورده:)
6- دوریالیهای ماه رمضون
این فیلم صاحبدلان علیرضا افخمی هم که دست کمی از "نرگس" نداره:)
اینجا هم یه "دینا" خانمی هست که چادری و همه چیتمومه. ماشاالله یه زبون داره آآآآآآ.... به چه درازی ... از اینجا تا اونجا!
به همه، حتی بابابزرگ و زنِ بابا بزرگ و عموی بابا و زنعموی بابا و... با لحن پررویانهای "تو" خطاب میکنه. مثل "اوسا چُسَک" تو همهی کارای فامیل و دوست و آشنا دخالت میکنه... به مسائل روزهای و نمازی و دنیوی و اخروی هم خیلی وارده و آدما رو فقط از روی اینا طبقهبندی میکنه. و از قضا همهمردای دنیا عاشق و دلخستهشن! بدون اینکه کارگردان حس کنه باید اقلا یه صفت دوستداشتنی براش بذاره تا این خواستگاریها توجیه بشن.. همه ی خواستگارها هم باید پولدار و مایهدار باشن. دختر حزباللهی که شوهر فقیر حقش نیست. هست؟
بیچاره شاهین چون ظاهرش امروزیه دارای هزار و یک صفات بد و داداشش رامین که عین صدسال پیش لباس میپوشه و یه زمان شاگرد قرآن پدربزرگ بوده دارای هزار و یک صفات خوبه! هردو هم خواستگار دینا.
بابا جان، باران کوثری جان تو در فیلم گیلانه خیلی دختر بهتری بودی:)
پدربزرگ دینا هم که از طریق خوابهایی که خدا بهش الهام میکنه بر همه اسرار لدنی و مدنی و چدنی واقفه! و در پی راستو ریستکردن امور اخروی داداششه!
توضیح: قراره تا آخر این فیلم همه آخرش خوب شن و مستکبرا حق مستضعفا رو بذارن تو سینی و تقدیمشون کنن.
7- تو اونیکی فیلم هم که به دکتر جوان قرنیهی چشم یک استاد پیوند زده میشه و از اون به بعد قادر به دیدن نتیجهی اعمال آدمها میشه.
مثلا منشی که داره پشت تلفن غیبت میکنه و این دکتر جوان اونودر حال خوردن دست آدمیزاد میبینه(گوشت تن برادرش رو میخورد انگار) یا، آدم بدا رو به شکل روباه و شیطان و آدم خوبا رو توی یه باغ سرسبز مجسم میکنه.
مسلمه که دختر چادری رو بهشتی و دوستدختر خودش که مانتویی رو به شکل شیطون ببینه.
دوباره فلسفهی نهچندان تمیز تلویزیون جمهوری اسلامی میخواد القا بشه. یعنی "چادری خوب، مانتویی بد!"
ایندفعه دیگه از بحث پزشکی گذشته که صرفا با گرفتن قرنیهی یه آدم باخدا و مؤمن نمیتونی عین اون به دنیا نگاه کنی، و یه جوری زده به معجزه و...
بابا، بهخدا پیغمبرا و اماما هم همچین ادعاهایی نداشتن که تلویزیون داره به اسم معجزهی بچهمذهبیها و حزباللهیها به خورد ماها میده!
8- پوپک صابری هم به جمع وبلاگنویسان پیوست. مبارکه!
9- با تأخیر فراوان 5 سالگی وبلاگ هودر و یک ساله شدن سایت دو در دو و بلاگنیوز رو تبریک میگم.
10- دوست عزیزی با ایمیل ازم درخواست کرده که فوری یک مشاور خانواده اورولوژیست در تهران بهش معرفی کنم.(من منظور دقیقشو از اینکه هم مشاور باشه و هم ارولوژیست باشه نفهمیدم). اگه میشناسید لطفا اسم و شمارهشو در نظرخواهی بنویسید. ممنون.
11- بیصبرانه منتظر سفرنامههای ولگردم هستم...
12- و همینطور مشتاقانه منتظر خوندن میزباننامهی آذر عزیز و نازنینم!
13- احساس میکنم بیشتر ایمیلام به مقصد نمیرسن. چون هیچ بازخوردی ندارن. میشه خواهش کنم اگر جواب ایمیلی رو میدم اقلا یه ندا بده که رسیده!
چندشب پیش نشستم تا 5 صبح ده دوازده تا ایمیل نوشتم. اما دریغ از یه رسید کوچولو. این رسمشه؟
14- عجب رسمیه... رسم زمونه....
15- نام مهرههای شطرنج از کجا اومده؟ ایران؟ هند؟ اروپا؟
چرا رو کلهی شاه صلیبه و چرا وزیر تبدیل به ملکه شده؟ و چند چرای دیگر...
16- نامهی محرمانهی خمینی دربارهی قطعنامه رو لابد تا حالا همه خوندن
17- مژگانبانو رو دوست دارم...
18- داستان دستگیری مدیارعزیز (مجتبیسمیعینژاد) در دو شماره.
قسمت اول
قسمت دوم
صحبت تلفنیاش با سمیه بینات همسر احمد باطبی
( لینک جداگانه نداشت. نوشته شده در دوم اکتبر 2006)


