انسانم آرزوست...
نمیدونم چرا این پستم که ششم آذر ماه ساعت 2 صبح نوشتم و بیشتر از 70 کامنت داشت، پریده!
خوشبختانه نوشتههامو همیشه در زیتون بلاگفا هم کپی میکنم.
حالا ایندفعه از اونجا کپی میکنم اینجا.
(کار کارِ ملاهای قم نیست؟:) )
1- یکی از مقدمات جشن عروسی تهیهی لیست مهمونا و نوشتن کارتدعوت برای اوناست.
اخیرا چند مورد ناراحتکننده دیدم که بد نیست برای عبرت خلق اینجا بنویسم.
خونهی یکی از دوستان ِ در شرف ازدواج رفته بودم کمک. مادرش عینک نزدیکبینش رو زده بود و پشت میز پذیرایی داشت لیست مهمونا رو مینوشت و بلند بلند برای ما میخوند. به اسم هر کیمیرسید نظری هم راجع بهش میداد.
- عمو منصور و زنش و سهتا بچهش... وای.... لابد زنیکه(جاریشو میگفت) باز نمیره آرایشگاه و با یه لباس ساده میاد. آبرومونو جلو فامیل داماد میبره.
اول باید توضیح بدم که مامان دوستم خیلی به خودش میرسه. موهاشو همیشه بلوند میکنه و یهروز درمیون میره آرایشگاه و میده براش بپیچن و سشوار بکشن. ناخنهاش مصنوعی و لاکزدهست، آرایش غلیظ میکنه. ابروهاش همیشه طبق مد تاتو کردهست(تا چند ماه پیش دمش رو به بالا بود. حالا شبیه 8- البته 8 فارسی).
بهخاطر اینکه تپله و قدش کوتاهتر از معمول، همیشه کفش پاشنهدهسانتی میپوشه و...)
ادامه داد:
- ملوک خانوم... واه واه... لابد میخواد با اون چادر گلگلیش بشینه میون اینهمه زن خوشگل و خوشلباس. نه اینو خط میزنم.( و با حرص خط زد)
- ئه، مامان! زشت نیست؟
- چه زشتی داره؟ زشت اونه که آبرومونو میبره. دیگه کی؟ دایی سعید و زندایی ساناز. آهان... ساناز آبرومونو میخره. برای عروسیت داده از فرانسه یه لباس دکولتهی خیلی قشنگ براش آوردن با تاج همرنگش. دستکش هم داره. ماشالله عین هنرپیشههاست. چشم همهی فامیل داماد در میاد. همسایهی خاله روشنگ هم باید بگم. خیلی تیپ داره لامصب! اندامش هم عین باربی میمونه. فقط خدا کنه بچهی شیطونشو نیاره که هیچ حوصلهشو ندارم.
- خوب، دیگه.... مهین اینا... اووووووه.... با شوهر و مادر شوهرش چکنم؟ (خودکارشو گذاشت روی لباش و چشماشو ریز کرد... داشت فکر میکرد.) یهجوری باید بهش بفهمونم این عروسی سوای عروسی قوم شوهرش ایناست. دختری که با فامیل پولدار ازدواج میکنه باید فامیلش رعایتشو کنن.
- مامان بهخدا رضا اونجوری نیست اصلا. فکر نکنم برای خانوادهشم اینچیزا اهمیت داشته باشه.
- دختر! تو جوونی. حالیت نیست اینچیزا. نباید بذاری کلاس خانوادهت پیش اونا پایین بیاد. از همون اول باید دست بالا بگیریم. بعدا که دعواتون شد تو روت میزنن. اونوقت به حرف من میرسی.
- ما هم که پایین نیستیم مامان جون.
- هیچی نگو ببینم چیکار میکنم. کجا بودم؟ آهان. به مهین میگم شوهرش اگه مریضه خودشو اذیت نکنه. هی باید بره دستشویی.. بهتره بمونه پیش مادرش. اینجوری یعنی نه اون شوهر کراوات ندیدهش دعوته نه اون مادر اخ و تفیش!
دختراش بد نیستن. پسرش هم خوب تیپ میزنه!
چقدر به این مهین گفتم به مرد مسنتر از خودت شوهر نکن. ببین. مهین تو پنجاه سالگی جوون مونده. شوهر هفتاد سالهش تلنگش در رفته! بخدا حیف مهین بود.
- خوب... خالههاتو که باید اول مینوشتم....
بازم به خواهرای خودم. هر کدوم حداقل 400-300 هزار تومن خرج لباس کردن و از الان از بهترین آرایشگاهها وقت گرفتن.
-... رو نگیم... بیکلاسه.
-... رو بگیم کلاس داره.
-... رو نگیم. آبرو واسمون نمیذاره.
- ...
بالاخره روز عروسی فرا رسید.
تو عروسی دیدم خانوادهی داماد نسبتا سادهتر از خانوادهی عروسن، با اینکه بیشترشون کارخونهدار و پولدارن. بخصوص اونایی که از شهرستان اومده بودن.
وسطای عروسی دیدم دوستم یهو وسط رقص بغض کرد و ول کرد و رفت به سمت دستشویی. گفتم نکنه کسی چیزی بهش گفته یا حالش بههم خورده. داماد هم که اینقدر شنگول بود حواسش نبود رفت جلوی دختر داییش دِ برقص!
دنبال دوستم رفتم. دیدم جلو آینه داره زار زار گریه میکنه. گفتم چی شده؟
گفت ندیدی؟
گفتم چیو؟
گفت اون پیرزنه که پرید وسط رقصید، از فامیلهای دور رضا، زیر دامنش پیژامه پوشیده. (گریه) اگه تو فیلم بیفته من چکنم؟ وای... آبروم رفت... (و سرشو گذاشت رو شونههام و هق هق هق...)
قدیمیها بیخود نمیگفتن: مادرو ببین، دخترو بگیر!
هر چی گفتم بابا، تو که مثلا خیر سرت روشنفکری. اینا واست خاطره میشه. تازه چقدرم قشنگ محلی میرقصه!
گفت برو بابا، تو همه چیو آسون میگیری. من با چه رویی این فیلمو نشون فامیلامون بدم. همهشم میاد جلو دوربین نمیشه حذفش کرد.( و گریه...)
گفتم مگه این فیلمه نیست که دختره میگه کلهمو رو بدن یکی دیگه مونتاژ کردن. خوب تو هم بده بدن نیکول کیدمنو رو با کلهش مونتاژ کنن.
گریهش بیشتر شد. گفتم راست میگی نیکول زیادی بدنش جوونه. خوب بدن الیزابت تایلورو میذاریم براش...
- ...
چند مورد دیگه هم اینطوری دیدم. حتی خانوادهای رو دیدم که به عکاس و فیلمبردار سپردن از مامانبزرگا و پیرهای با حجاب فامیل عکس و فیلم نگیرن و فقط خوشتیپاو خوش لباسا رو سوا کنن...
بعضیها به فکر چیین، ما به فکر چی!
نمیگن بعد از سالها این فیلمها و عکسهای عروسی چه مجموعهی یادگاری خوبیه.
یکی میمیره. یکی میره خارج و بچههایی که بزرگ میشن... با نگاه کردن به این فیلما چه خاطراتی زنده میشه...
2- امروز صبح خبر درگذشت بابک بیات رو اولبار در وبلاگ بهزاد افشاری خوندم و خیلی متاسف شدم... بابک بیات با اینکه خیلی زود رفت(کلمهی مردن انگار تابو شده و آدم دلش نمیاد بگه) ولی عمر پرباری داشت. یادش گرامی.
3- ناصر عبداللهی هم حالش بده و در یک بیمارستان در جنوب کشور تو کماست. کلیههاش از کار افتاده. امیدوارم حالش خوب بشه.
4- یوسف علیخانی کتابی داره به اسم "قدم بخیر مادربزرگ من بود".
حالا او گشته و گشته تا ببینه قدمخیر واقعی کیست؟ و یافته!
قدمخير كيست؟
قدمخير نام شيرزني از طايفه قلاوند يكي از شاخههاي مهم ايل دريكوند در منطقهي بالاگريوهي استان لرستان است. در بخش الوار گرمسيري ساكن در جنوب و جنوب غربی لرستان...
بقیهش رو در وبلاگ خود یوسف ببینید که به غیر از این مطلب کلی مطالب و عکسهای خوب داره.
5- دوستان را در زمان مهاجرت و هوم سیکی دریابیم.
البته میدونم کیوان بهزودی به محیط جدید خو میگیره. اما یهکم دلداری جای دوری نمیره. ممکنه فردا نوبت ما بشه.
6- تیزبین مطلب خوبی نوشته در مورد رقص و جایگاه آن در جامعهی ما...
7- دردانه به غیر از وبلاگ خصوصیش یه وبلاگ مشاورهی روانشناسی هم زده که میتونید با اسم مستعار هم باهاش مشورت کنید...
8- پارسال در چنین روزی، رضا پدرام ساکن هرات افغانستان در مورد شاعرهی جوونی به نام نادیا انجمن نوشت که به دست شوهر خشنش کشته شد.(لینکش رو اونروز در وبلاگم گذاشتم). پدرام برام نوشته که شوهر نادیا با تبانی با رئیس دادگاه اینطور وانمود کرده که نادیا خودش رو کشته و بعد از مدتی از زندان آزاد شده. بعد از یک سال او در یک روزنامهی افغانی ادعاهایی کرده که پدرام جوابش رو داده و در وبلاگش گذاشته.
(و ازم خواست بهش لینک بدم و نمی دانم چرا دو روز بعد برش داشته)
9- رابرت آلتمن، فرشتهای دیگر که بر خاک افتاد...نوشتهی امید حبیبینیا.
10- آدرس جدید وبلاگ بلوچ عزیز...
و آدرس جدید وبلاگ نسکافهای راوی عزیز...
11- عکسی زیبا از آذر فخر عزیزم رو از طریق دردونهجان در سایت علیرضا ناصح در صفحهی عکسهای قدیمی هنرپیشهها پیدا کردم. کلی عکس دیگه هم اونجاست. جوونیهای عزتالله انتظامی، مهین شهابی، علی نصیریان، جمشید مشایخی، فرزانهتأییدی، فخیمزاده، جعفروالی، جمیله شبخی، هادی اسلامی، اکبر زنجانپور و...عکسهای خیلی جالب و خاطرهانگیزیین:)
.jpg)
هرکی گفت آذر جانم کدومیکی از اینهاست؟
عکسو گذاشتم اینجا... اما هر کاری میکنم تو صفحهم نمیاد به ناچار مجبور شدم عکس رو از فضای خود علیرضا ناصح قرض بگیرم. عکسدونی خودم مدتیه کار نمیکنه.
یه چیز جالب: یادمه یه مصاحبه با تانیا جوهری خوندم که گفته بود من با اینکه سنم کمه و باید رل عروس رو بازی کنم اما به خاطر فیزیک چهرهم مجبورم رل مادر عروس رو بازی کنم.حالا میبینم ایشون تو این عکسای قدیمی هم هستن. خلاصه که سنش لو رفت:)
12- جانِ من ببین، مردم فنز دارن ما هم داریم!
یکی از فنزای مارو باش:
(نظرخواهی قبلی )
55 :: توسط dondiego در 1385-09-05 07:34
Goh. zodtar benevis digeh.
چشم فن ِ عزیزم. نوشتم دیگه. چرا میزنی؟:)
خوشبهحال اونایی که اول نظرا رو اول بازبینی میکنن بعد انتشار میدن. بهقول مامان دوستم اینطور بیآبرو نمیشن. والله از پیژامه پوشیدن بدتر بود. :)
13- رئیسجمهورک: دیدید آخرش به فوتبالتون هم ...دیم:P
دیگه چی برای مردم مونده تا بَرینیم مینِش؟؟
پ.ن.
14- ظاهرا همه جا آسمان همین رنگ است...
چند وقت پیش ژاکوب یکی از پسرای فامیل از آمریکا-لسآنجلس زنگ زد. بعد از حال و احوال پرسیدم عروسی شارونا (یکی از دخترای فامیل) خوش گذشت؟
گفت مدتیه که دیگه عروسی فامیل نمیرم.
پرسیدم چرا؟( فیلم چند تا از اینجور عروسیهای فامیل رو در لسآنجلس دیده بودم. خیلی مفصل میگیرن با چند خوانندهی معروف ایرانی)
گفت قبل از ازدواجم یکی از اولین مهمونا بودم که دعوتم میکردن. بعد از ازدواجم یواش یواش پچپچههایی میشنیدم که چرا این پسر به این خوشتیپی زن به این زشتی گرفته( زنش زشت نیست. مکزیکیه و چاقتر از حد استاندارد اونا. ولی فوقالعاده ساده و مهربون و موفق در شغلی که داره) و رسما بهم گفتن تو مهمونیای ما زنتو نیار. زشته و دوست نداریم تو فیلممون باشه.
(راست میگه تو فیلماشون که میاد ایران همه عینهم باکلاسن:) فقط یک بار یک زن مکزیکی تو فیلم دیدم که چون مدیر عامل شرکتی معروف بود اشکال نداشت تو فیلم بیفته) تو کارت دعوت هم فقط اسم منو مینویسن. منم نمیرم. میترسم زنم ناراحت شه. وگرنه کی بدش میاد چندوقت به چندوقت فامیلها رو دور هم ببینه و تا صبح برقصه و شاد باشه.
15- یک ویدئوی باحال برای بچههای باحال
Amazing Wall Jumper
16- قرار وبلاگی دو دختر روبندهدار با عکس و تفصیلات...
خیلی برام جالب بود.( اینم لینک همین قرار از زبون اونیکی)
یکیشون گلدختر از جامعهالزهرای قم و دیگری دختر بامزهی یک زن طلبه از مشهد که وبلاگ آخوندها از مریخ نیامدهاند رو مینویسه(راست میگه دیگه. از مریخ نیومدن!)
لینک آخوندها... رو در وبلاگ ریویو پیدا کردم.
اینم عکس بزرگ این دو دختر با روبنده. باید خیلی هیجانانگیز باشه تا با یکی قرار بذاری و بری بیرون و تا آخر قیافهشو نبینی.
2:00 | Zeitoon |
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 1:46 توسط زیتون |
آقایان، تکلیف ما رو زودتر روشن کنید!
1- احمدینژاد میگه هی بزائید تا جمعیت برسه به 120 میلیون.
حدادعادل هم اومده میگه دست نگهدارید، دو بچهکافیه.
من و سیبا و کلا همهی زوجها ( تو بخوان ماشینهای جوجهکشی پرتابل از نظر جمهوری اسلامی) موندیم معطل، بالاخره چکنیم؟
احمدینژاد میاد 4 روز بینالتعطیلین میده برای جوجهکشی... و دستور میده به فیلم پورنو هم همهجا پخش کنن بین مردم روغننباتی خور بیحال تا یهذره از بهوت افسردهای دربیان!
ماها هم که بیکار و دست بهحاملگی نقد! همه زدیم تو کار بچه چهارم و پنجم و...
حالا حداد عادل اومده میزنه تو پوز همه.
تکلیف این جنینهای توی شکمهای ما چی میشه؟
بالاخره بزاییمشون یا بندازیمشون!
2- بحث سیاسی ممنوع
اینقدر از این نوشته بدم میومد که قدیما تو تاکسیها و مغازهها و ادارات می نوشتن!
معمولا هم برای جلب توجه بیشتر اینجوری مینوشتنش:
"بحث 30یا30 ممنوع"
یا بحثC یا C ممنوع
فکر میکردم طرف عجب آدم کم ظرفیتیه!
توی جلسهای منشی جلسه بودم. بهم میگفتن رئیس جلسه. ولی بهنظر خودم بیشتر منشی بودم تا رئیس.
نوبت حرف زدن میدادم و بحثها رو کنترل میکردم تا از خط اصلی خارج نشن، همه نوبت رو رعایت کنن و تو حرف هم نپرن و...
حرف از احمدینژاد شد و طرح 120 میلیونیش(البته خانم دکتری به کنایه موقع بحث عدم وجود رفاه اجتماعی در کشورمون بهش اشاره کرد). هر کس یه چیزی گفت تا رسید به یه دختر حزباللهی دانشجوی خیلی جوون(که به احتمال قریب به یقین به عنوان آنتن فرستادندش تو جمع ما). گفت اتفاقا حرف خیلی خوب و درستی زده و شروع کرد نقل قول از یکی از استادای دانشگاهشون که فرموده جامعهی ما سریع داره پیر میشه و درآینده ما با مشکل پیرها دستبه گریبانیم. هر آدم پیری به چهار جوون برای نگهداری احتیاج داره و باید اونقدر بزاییم تا مشکل برطرف بشه. بعد مشکل مدارس داریم که الان خیلی از مدارس غیر انتفاعی( که تو این سالها عین قارچ روییدن و موسساش پول حسابی به جیب زدن) دارن منحل میشن و باید پرشون کنیم(بعدا فهمیدیم دوسه از فامیلاش مدرسه غیر انتقاعی دارن) از بیبیبومینگ(Baby Booming ) اوائل انقلاب گفت که چند سال دیگه پیر میشن(!) و ما باید یه بیبی بمینگ دیگه راه بندازیم.
همچین با شور و حرارت حرف میزد و دستاشو زیر چادرش تکون تکون میداد که چی... حواسش هم نبود خیلی بیشتر از وقتش حرف زده و به نظر هم نمیومد قصد تموم کردن داره..
نگاه کردم دیدم همه با لبخندی تمسخرآمیزی نگاهش میکنن. خوب همه (به غیر از من) خودشون اینکاره بودن و تحصیلکرده ...
هر چی بهش تذکر دادم، دیدم نخیـــــر! خانم ولکن نیست. همینجور گازشو گرفته داره میره. فکر هم میکرد خیلی سرش میشه. و با صدای تیزش که هر چه میگذشت به جیغ بیشتر شبیه میشد، تندتند حرفای احمقانه و غیر علمی میزد که شاید به درد خانمهای عامی هم نمیخورد...
هر چی وسط حرفاش پروندم خانم عزیز با کدوم امکانات؟ که الان نسبت به خیلی از کشورها ما صفریم؟ با کدوم بودجه؟ مگه ما تا چند سال دیگه پول نفت داریم. با این اقتصاد مریض؟
با این همه بیکار؟
با صدای تیزش میگفت. اولا که باید پولدارا رو تشویق کنیم بیشتر بزان. تو ویلاهای چندهزار متری چرا فقط یک بچه؟ تازه اونم میفرستنش خارج. فقیرها هم خدا روزیشونو میده.
بقیه هم یه خورده اومدن ارشادش کنن دیدن نخیر! طرف سوار شده و هیچجورم پیاده نمیشه. اتاق شلوغ شده بود و بعضیها پچپچ میکردن که این دختره دیگه کیه و... به تذکرهای منم اصلا اهمیت نمیداد.
دنبال یه منجی میگشتم که یهو از پنجره تو حیاط چشمم خورد به بازرسی که قرار بود هفته دیگه بیاد برای بازدید از جلسه، دیدم الان داره با چند تا بادمجون دور قابچین میاد به طرف اتاق کنفرانس. اگه اینم وارد این بحث میشد دیگه واویلا بود. اینم بدتر از اون دختره حزباللهی بود و سرسپردهی احمدی نژاد. تقریبا میدونستیم همین بازرسه این دختره رو فرستاده تو جمعمون برای خبر چینی و اینکه یهوقت حرف سیاسی نزنیم.
وقتی رسید پشت در، این دختره چند بار پشت سرهم با داد و فریاد اسم احمدینژادو آورد.
منم در یک لحظه تصمیم بدجنسانهای گرفتم.
دیدم دستگیره داره باز میشه.... با خودکار چندبار زدم رو میز و با لحنی اعتراضی داد زدم:
- خانم ... (اسمشو گفتم) لطفا اینقدر بحث سیاسی نکنید!!
در حالیکه اینا رو میگفتم خانم بازرس وارد شده بود و به دختره که از شدت هیجان عین لبو سرخ شده بود نگاه شماتتآمیزی کرد(یعنی من تورو فرستادم مواظب اینا باشی حالا خودت کلهت بوی قرمهسبزی میده) و بقیهی خانمها از این کلک من همه میخندیدن. خانم بازرس هم خندهها رو گذاشت به حساب خوشحال شدنشون از دیدن مقام عالیشون:) و باخنده مصنوعی با همه روبوسی کرد....
به دختره کارد میزدی خونش در نمیومد:)
3- چی بگم.... در نظرخواهی دفعهی قبل همه چیز عیانه:(
بعضیا اونقدر سعهی صدر ندارن ...
شاید فردا نوشتمش...
تا اونموقع، نظر آذر عزیز رو بخونید تا بفهمید چیمیخوام بگم.
4- چقدر از آمیزش جنسی لذت میبرید؟ آیا شما هم اظهار تمایل میکنید یا دوست دارید اون فقط به طرفتون بیاد؟
بحثی جالب در وبلاگ بلوط.
5- نشست وبلاگی در تلویزیون با شرکت خوابگرد عزیزمان(رضا شکراللهی) و قوانلو قاجار
امشب، ساعت یکربع به دوازده شب. شبکه چهار.
خودش پیشبینی کرده که احتمالا کلی از حرفاشون سانسور میشه. ولی خوب، باز دیدن داره. و البته شنیدن!
دیدار ولگرد از ایران - قسمت سوم- هتل
وارد هتل شدم. جلو در ورودی دربان که مرد نسبتا پيری بود، جلودوید. سلام گرمی کرد و خوشامد گفت. سعی کرد چمدانک کوچک چرخدارم را بگيرد و برايم حمل کند. امتناع نکردم. چمدانک را به دستش دادم. خوب اين شغل او بود. فکر کردم يا میخواست به رئيساش نشان دهد که کاری انجام ميدهد و يا ميخواست انعامی بگيرد. درهر دو صورت دلم ميخواست خوشحالش کنم.
همرا ه او به لابی کوچک هتل وارد شدم که بيش از چند قدم از در ورودی هتل تا" کانتر" دفتر هتل فاصله نداشت. .
پسر جوانی پشت کانتر ايستاده بود. داشت با تلفن حرف ميزد. از خندههای بلندش معلوم بود که با مسافر حرف نمی زند. پيرمرد دربان هم کنار من ايستاده بود. چند دقيقه طول کشيد تا او مکالمه تلفنیاش تمام شد. در اين مدت من فرصت داشتم به در و ديوارهای اطاق پشت سر او نگاه کنم. اثاث آنجا شامل دو صندلی و يک ميز بود که روی آن يک کامپيوتر نشسته بود!
و يک قفسه بزرگ لانه کفتری که در بالای هر لانه شماره کليد اطاقها نوشته شده بود. در ديوار روبرو دوتا تصوير با قاب شيشهای به ديوار و نزديکیهای سقف تنگاتنگ هم نصب شده بود. در طرف راست تصوير امام خمينی با لبخند! و در کنار ايشان تصوير امام خامنهای بدون لبخند ديوار خالی را لهجه! داده بود.
اين اولين بار بود که که تصوير آقای خمينی را با لبخند ميديدم. دلم ميخواست بدانم به چه چيز لبخند ميزنند. مبهم مثل لبخند ژوکوند. شايد ميشود سالها دربارهی لبخند او حرف زد.(ولگرد جان؟)
و چرا امام خامنه ای اوقاتشان تلخ بود؟ نفهميدم.( زیتونی نمیتونه جلو زبونش رو بگیره: ناراحت بود که چرا زودتر اومدنتو خبر ندادی جلو پات گوسفند بکشه!)
در فرودگاه هم دو تصوير بزرگ از آنها ديده بودم. به گمانم برعکس اين تصويرها بود.
در ذهنام يادداشت کردم که حتما به زيارت مرقد مطهر امام خمينی بروم.( معجزهی لبخند خمینی بر ولگرد. مسئولین توی عکس بخندید تا اقلا بعدها به سر مرقدتان بیاییم.)
(پارازیت زیتون: حالا جان من اینو میگی که برای وبلاگ من بد نشه یا واقعا میخوای بری؟)
مامور دفتر گوشی را سر جايش گذاشت و پرسيد:
- اطاق ميخواهيد؟
ـ بله.
چند نفريد؟
دربان بجای من حرف زد. گفت :
- حاج آقا تنها هستند.(خدا بهخیر کنه! اینم گفت حاجآقا؟)
ـ يک تختی نداريم . فقط دوتختی داريم. شبی ۳۵ هزار تومن هم ميشه.
فکری کردم. ازخستگی داشتم ميمردم. تفريبا ۲۴ ساعت بود که نخوابيده بودم.
گفتم باشه. تقريبا هم قيمت هتلهای دوستاره آمريکا بود. پرسيدم پس هتلهای لوکس تهران چنده؟
ـ حاج آقا، بالای ۱۰۰ هزار تومنه! لطفا کارت هويتتان رابدهيد واين فرم را هم پر کنيد.
ـ کارت هويت چيه؟
يک کارت لمينت شده عکسدار که روی ميزش بود برداشت نشانم داد و گفت:
- مثل اين!
ـ مثل اين ندارم.
- شناسنامه يا پاسپورت داريد؟
شناسنامهام را ازتوی کيفام بيرون آوردم و دربان آنرا از دستم گرفت به او داد!
آنرا نگاهی کرد و با اسم توی فرم تطبيق کرد.
ـ چند شب ميمونيد؟
گفتم نميدانم .
ـ پس ۳۵ هزار تومن برای يک شب بپردازيد.
- ببخشيد پول ايرانی ندارم دلار قبول ميکنيد؟
نگاه معنی داری کرد گفت اشکال نداره ۴۰ دولار ميشه.
در حاليکه ۴۰ دولار روی کانتر ميگذاشتم گفت لطفا شناسنامه تان را لطف کنيد.
اين شناسنامه پيش ما ميماند. آنرا توی يکی از آن لانه کفتریهای قفسه گذاشت.
گفتم اميدوارم مثل چمدانم گم نشود. آقا اگر بدانيد با چه بدبختی آنرا از سفارت گرفتم!
با اخم گفت مطمئن باشيد هيچ چيز در اين هتل گم نميشود.
درحاليکه کليد اطاق را به پير مرد دربان ميداد گفت حاج آقا را به اطاقشان راهنمايی کنيد.(اینم دلار دید گفت حاجآقا ها...)
دنبال دربان راه افتادم که ناگهان چشمم به گوشه لابی افتاد که کافه مانند کوچکی بود.(شکم!)
از پير مرد تشکر کردم. گفتم من ميخواهم در اينجا يک چای بخورم. شما بفرماييد. خودم اطاقم را پيدا ميکنم.(اومدی نسازی ولگرد جان. مگر نمیخواستی خوشحالش کنی؟)
گفت نخير شما بفرماييد. هر وفت چایتان تمام شد، من در همين گوشه کنارها هستم .(خوشم اومد. زرنگتر از این حرفاست!)
از او معذرت خواستم که پول ايرانی ندارم دست کردم تو کيف سه دلار کف دستش گذاشتم و گفتم اين را نگاه دار قبل از اينکه از اين هتل بروم آنرا با پول ايرانی عوض ميکنم.
گفت فرقی نداره حاجآقا. دلار برکتاش بيشتر است!!
آنرا در جيب پيرهناش گذاشت. خواستم بگويم شايد برای شما بله. برای ما که برکتی ندارد. چمدانکم را به دستم داد رفتم روی يکی از مبلهای لابی نشستم.
يک دفعه يادم آمد که نزديک ۴ روز است که هم اطاقی از من بيخبر است.( واویلا... ولگرد جان از شما توقع نداشتم)
فبل از هر جيز بايد به او يک تلفن کنم. چمدانم را کنار مبلام گذاشتم برگشتم به طرف کانتر و از متصدی پرسيدم ميتوانم تلفن کنم؟
گفت به کجا؟ گفتم به آمريکا.
ـ شماره تان را بدين.
شماره را به او دادم. شماره را گرفت و گوشی را به دستم داد.
تلفن چند بار زنگ زد.
ـ الو {خودش بود}
سالام عزیز خودم هستم.( چرا لهجهت ارمنی شد؟)
ـ اصلا مرد تو فکر نمیکنی من دلواپس ميشم. تواين ۵ روز کجا بودی که حالا رسيدی؟(راستمیگه. زود، تند، سریع توضیح بده)
ــ هواييما در راه دالاس تا به مينیاپوليس اشکال فنی پيداکرد به دالاس برگشت. وقتی به مينياپوليس رسيدم هواپيمای آمستردام را از دست دادم و شب در مينياپوليس ماندم. در نتيجه پرواز ک ال ام تهران راهم از دست دادم و با هواپيمای ايران اير به تهران آمدم.
ـ ـمگر من نگفتم با ايران مسافرت نکن!
ـ من بی تقصصییرم.(چرا زبونت گرفت؟:) ) " ک ال ام " مرا با ايران اير فرستاد. از قضاچهقدر همه چيزش خوب بود.
ـ اينها دليل نمیشه که تو اينقدر بیخيال باشی و يک تلفن نکنی(راست میگه!) فکر کردم تو فرودگاه ايران برات مسئلهای پيش آمده همهاش ميترسيدم. و به اخبار تلويزيون هم گوش ميدادم!
ـ که ببينی از دستم راحت شدی؟! حالا که سالم هستم خيالت راحت باشد وشماره هتل را بهاودادم.
ــ خوب برو. بيدارم کردی. پول تلفنت زياد ميشه. مواظب خودت باش. يادت باشه کاری نکنی که اونجا شلاقات بزنند! اگر انجا شلاق خوردی همان جا بمان! ديگر برنگرد. { خنده ام گرفت وای از اين زنها تا هفتاد سالگی که آدم ۷۰ سالش ديگر سياه ميشود!به آدم مشکوک هستند. خوب ديگه خيلی به تلويزيونهای لوسآنجلسی گوش کرده }
.ـ ضمنا تا هر وفت خواستی بمان!
ــ درسته!(چی درسته؟) نه عزيز، ميترسم اگر زياد اينجا بمانم توکمکم متوجه بشی که به هماطاقی اصلا احتياج نداری و بدون او هم ميتوانی زندگی کنی! راستی چمدانم هم گم شده .
ـ بله ديگه پارسال در ترکيه پاسپورت رو گم کردی. ۳ سال پيش دوربينات را.
ــ باز داری تاريخ ميگويی؟ چکار کنم تقصير ک ال ام بود.(بابا جان میگفتی دانشمندان عموما کمحواسند. من به جای چتر چمدان گم کردم:) )
و در آخر گفت خدا کند که پيدا شود برای کت شلوارت نگرانم ..!{۱دليل اش را بعدا توضيح ميدهم|} خوب حالا برو. خداحافظی کرد. تلفن قطع شد .
وقتی گوشی را زمين گذاشت، آه از نهادم بيرون آمد. يادم آمد که به او بايد ميگفتم اگر کسی ازفک و فاميلهايم تلفن کرد، به آنها فعلا نگويد که من ايران هستم!
متيصدی هتل گفت پول تلفنتان رابه حساب اطاقتان ميگذارم.(اوه... اینم این وسط فکر چیه!)
قبل از اينکه به لابی برگردم، چون احساس خاکی و خلی ميکردم رفتم دستشویی لابی سرو صورتم را بشورم ولی خوشبختانه به توالت نيازی نداشتم!(الحمدالله!)
جلو دستشويی ايستادم .
تو آيينه دنبال چشمام ميگشتم که خودم را ببينم! نگاه کردم از ديدن خودم يکه خوردم. ريشهايم بيرون آمده بود. اين چند تا شويدی هم که توی سرم داشتم ژوليده و شانه نکرده و بهم پيچيده شده بود. مثل اينکه ماهها حمام نرفته بودم. درست مثل مدل موهای در هم بافته شده /جامابيکايیها/ شده بودند.
چشمام بیحالت و گودافتاده بود. رنگم پريده مثل مريضها. حتما دهنم هم بوی گند ميدادند. و با آن پيرهن چروکيده آستين بلند يقه بسته درست يک آدم ديگر شده بودم. (پس فکر میکنی چرا هوس مرقد کرده بودی؟) لابد عقلام هم از سرم پريده بود. مثل نوحهی زيبای/زاکری/ مداح ميخواستم بخندم. خنده هم روی لبام خشک شده بود.
گفتم بيخود نيست که به من ميگويند /حاج آقا/. فقط يک تسبيح و يک جای مهرداغ توی پيشانیام کم داشتم.
فکر ميکردم وای اگرهم هم اطاقی مرا با اين سرو وضع ببيند حتما فکر ميکند يک زن عقدی يا صيغهای هم در اينجا دارم!!
راستش بدم هم نميآمد با همين شکل و شمايل تا زمانی که درايران هستم بمانم!! حتما احساس راحتی بيشتری خواهم کرد.
به خودم گفتم نکند توی هوای ايران يک چيزی است که ...
توی اين فکرها بودم که شنيدم نيازمند ديگری در دستشويی را ميکوبد.
باعجله صورتم را زير شير آب دستشويی شستم با دستمال کاغذی خشک کردم و بيرون آمدم و بطرف مبلم در لابی، جايی که چمدانم را در آنجا گذاشته بودم رفتم. روی مبل نشستم. جند مبل آنطرفتر چند مرد" اورينتال" (به حق حرفای نشنیده) نشسته بودند. داشتند حرف ميزدند، چای ميخورند و سيگار میکشيدند.
فکر کردم لابد برای جمهوری اسلامی کار ميکنند. يکی از کارکنان کافه آمد بالای سرم، گفت چای يا نوشابه؟
گفتم لطفا چای . طولی نکشيد که با يک سينی برگشت که توی آن يک قوری چينی چای و يک فنجان و يک قاشق چایخوری و چند حبه قند بود. آنرا جلوام روی ميز گذاشت.
در قوری را باز کردم. چای کيسهای بود ودم نخ کيسه از قوری آويزان بود.
آخ که من چقدر از چای کيسهای متنفرم.
باعجله يک چای توی فنجانام ريختم. جون خيلی داغ نبود، بدون قند آنرا سر کشيدم و دومی راکه ريختم، چای قوری تمام شد. چون خيلی تشنه بودم و به آن کارگر گفتم لطفا يک قوری ديگربياورد.
قوری دوم را هم خوردم و بعد سيگاری آتش کردم وچند پک محکم زدم.
داشتم از خستگی فرو ميپاشيدم. به کارگر اشاره کردم که بيايد.
پرسيدم چقدر ميشود؟
گفت هزار تومن!
در حاليکه دو دلار روی ميز تو سينی ميگذاشتم از او معذرت خواستم که فعلا پول ايرانی ندارم ميروم بعد ازظهر پول ايرانی ميگيرم و با آن دلارها عوضشان خواهم کرد.
باخودم فکر کردم کی ميگويد ايران ارزانی است؟ شايد فقط مسافران وغريبه ها رو ميچاپند!(نه ولگرد جان، ما را هم میچاپند. فعلا مملکت بچاپبچاپه.) اين طور که اين دلارهام دارند ميروند طولی نخواهد کشيد که به گدايی ميافتم. گدا ها را هم که شنيدهام آهنی شدهاند پس بايد سر فک و فاميلام خراب شوم.
حالا ميفهمم آن راننده تاکسی راست ميگفت، پس فاميل به چه درد ميخورد؟
از جايم بلند شدم. پيرمرد دربان جلو دويد.
وگفت حاضريد اطاقتان را نشان دهم؟( بازم گلی گوشهی جمال اینیکی)
گفتم بله. چمدانک را از دستم گرفت و جلو افتاد. خوشبختانه اطاقم طبقه اول بود .
در را باز کرد و وارد اطاق شدم. اطاقی کوچک با دو تا تخت باريک جدا ازهم. يک ميز با دو تا صندلی و يک تلويزيون کوچک قديمی که بود و نبودش هم برای من مهم نبود.
همه چيز بوی نيمداری ميداد. ياد خانه فرانکو /ديکتاتور سازنده /اسپانيا افتادم که در مادريد آنرا موزه کرده بودند
اطاق خواب فرانکو هم مثل اينجا دوتا تخت جدا داشت که نشان ميداد فرانکو تمام عمرش از همسرش جدا ميخوابيده.
من قکر ميکنم اصلا دو تا آدم بزرگ چرا بايد بغل هم بخوابند؟
بهم لگد بزنند و خدای نخواسته نتوانند راحت. کار بودار بکنند!
ياد اون بچه کوچک افتادم که به مادرش گفت مامی من ميترسم . ميتونم امشب پيش شما بخوابم؟
مادرش گفت نه تو بايد تنها بری تو اطاقت بخوابی! بچه: شما بزرگها که نمیترسيد چرا پيش هم ميخوابيد؟!
شايد ايرانيها بهتر از فرنگیها میفهمند. بيخود نيست که بيشتر اطاق های هتل ايران تختهاشان جداگانه است!
الان عدهای داد ميکشند { تختخواب چسبیده حق مسلم ماست!}
اولين کاری که کردم بايد از ريخت حاج آقا بايد بيرون ميآمدم. خوشبختانه تو چمدانکم يک دست لباس و يک حوله و يک ملافه با خود آورده بودم.
رفتم زير دوش. همان جا بدون آيينه ريشهايم را تراشيدم دلم ميخواست که وان داشت که توش ميخوابيدم.
يک دوش طولانی با آب داغ گرفتم پريدم بيرون بدنم را خشک کردم.
يکی از تختها را کشيدم و به ديگری چسباندم. چون پول دوتا تخت داده بودم! تا بتوانم خوب غلت بزنم . روی تخت دراز کشيدم و ملافهام را بهخودم پيچيدم.
به وقت آمريکا حالا برايم شب بود.
وقتی چشمم را باز کردم، به ساعتم نگاه کردم بعد ازظهر بود.
من تورا دوست دارم بهخاطر "خودم" نه "خودت" !+ چند پینوشت
وقتی ادعا داریم با یکی دوستیم و گاهی بهش میگیم " دوستت دارم" تا چهحد داریم راست میگیم؟
کاری با عاشقها ندارم. اونا تکلیفشون معلومه! طفلکیها در آسمانها سیر میکنن!
کاری با عشق مادر و فرزندی ( و با کمی اغماض، پدر و فرزندی) هم ندارم. مسئلهی پارهی جیگر و اینحرفاست...
با عشق فامیل و خون مشترک توی رگها هم کاری ندارم. و خواهر و برادری که اگر گوشت همو بخورن استخون همدیگرو دورنمیریزن!
منظورم دوستیهای زمینیه! که گاهی استخون همدیگرو بدجور بهآسونی دور میندازن.
متاسفانه تجربهی من نشون داده که بهجز تعداد انگشتشماری دوست که هنوز هم دارمشون( چندتاشون هم دوستاینترنتیام هستن که از داشتنشون بهخود میبالم)، بقیه" به خاطر خودشون" منو دوست داشتن یا دارن.
هزار بار هم گول بخورم باز برام تجربه نمیشه که خیلیها با آدم دوست میشن که:
1- وقت بگذرونن و وقتی مشغول کاری میشن دیگه پشتسرشون رو نگاه نمیکنن.
2- کارشون گیره و میخوان خرشون از پل بگذره. و بعد... بهراحتی یه "بایبای" میگن و میرن.
3- توقع دارن وارد باندشون بشی تا قویتر بشن.
4- با دوستاشون باید حتما دوست باشی و با دشمنانشون حتما دشمن!
5- میان دوست میشن که "عوضت کنن!" آره خیلیها اول با ابراز ارادت و علاقه میان جلو و بعدا خیلی محترمانه میگن تو خیلی خوبی به شرطی که این اخلاقت رو عوض کنی. اگر نکنی خیلی هم بدی!
6- کلا یهعده برای امربه معروف و نهی از منکر میان با آدم دوست میشن.(این شماره فکر کنم تو 5 جا میشد)
و اما تجربههای عجیبغریب من از محیط وبلاگستان:
1- با ایمیل و کامنت و یاهومسنجر کلی ابراز احساسات میکنه و درست وقتی بعد از کلی تردید دست دوستیشو میفشاری یهو میگه ببین، این کیه بهش لینک دادی، اگه برنداری نه من نه تو.( آخه عزیز من، وقتی ابراز ارادت میکردی این لینک در وبلاگ من بود.چیز جدیدی در من بهوجود نیومده که!)
2- به کسی(که ازش انتقاد دارم) انتقاد میکنم. یهو بیست سی نفر از طرفداراش که ازقضا دوست ِ(گاهی صمیمی) منهم هستن به بدترین نحو میپرن بهم و هر چی از دهنشون در میاد بهم میگن و با ایمیل و تلفن و فکس و... بههم اطلاع میدن که زیتون رفته جزء صفوف دشمن!
3- نکتهی مثبت کسی رو میگم یا بهش لینک میدم. یهو بیست نفر از دوستام (گاهی صمیمی) فشارخونشون میره بالا که چون ما از این آدم بدمون میاد تو نباید اسمشو میآوردی. هر چیهم بگم بابا جان هر آدم جنایتکاری هم ممکنهی نکته مثبت داشته باشه، تازه این که جنایتکار نیست. میگن چون ما باهاش بدیم نکتهی مثبت بیمثبت.
حالا طرف مثلا عضو گروه ضد سنگسار و ضد اعدامه!
4- میگم فلانی( مثلا ابراهیم نبوی) پسرخالهی دوست بسیار عزیزمه. یهو یهعده از دوستان(!) حکم اعدام منو صادر میکنن که چی؟ که ازش بدشون میاد. چرا؟ دلیل نمیخواد. وقتی من بدم میاد تو هم باید بدت بیاد!
بابا من با دخترخالهش دوستم(بگذریم که طنزهاشم دوست دارم).
- دخترخالهشم خون پسرخالهش تو رگهاشه.
- عجب!
- جانِ مش رجب!
5- نوشتههای نویسندهای رو دوست دارم( مثلا عباس معروفی) و ازش تعریف میکنم. یهو چند نفر از دوستان شفیق متوجه میشن که زیتون دیگه اصلا بهدرد دوستی نمیخوره و کسایی که تابهحال(یعنی تابهاونوقت) مرتب به نوشتههام لینک میدادن تو وبلاگشون، یه مطلب افشاگرانه(!) دربارهم مینویسن!
6- اصرار، اصرار،(گاهی التماس) که بیا تو یاهو مسنجر چت کنیم و من خیلی دوستت دارم و... تو یاهو هم هزاربار علامت دل و قلوه و آیا واقعا اینخودتی باهام چت میکنی؟ وای... باورم نمیشه و...(دختر و پسر هم فرقی نمیکنه) وقتی میگم معلومه که خودمم. مگه من کیام؟ و خلاصه تریپ خاکی و اینا... بعد از دوسه تماس، یهو اونروشو نشون میده که باهات تماس گرفتم که بگم چرا میگذاری فلانی و فلانی که از حزب فلان هستن برات کامنت بذارن.
لینک فلانی و فلانی را بردار و بهجاش لینک بیساری(که من طرفدارشم) بذار.
و وقتی میگم "من وقتی با یکی دوستم برام فرق نداره کی طرفدار کدوم گروهه و چه عقیدهای داره. ممکنه باهاش مرتب بحث کنم اما دوستیمون سر جاشه"، یهو رگ گردنش ور میقلمبه( طوری که از پشت مسنجر هم پیداست) که تو خائنی! نفهمی! منو بگو وقتمو گذاشتم و چند روز باهات حرف زدم! کثافت!
7- دو نفر تو وبلاگستان باهم درگیری دارن و چون ربطی به من نداره و حقیقت برام معلوم نیست و شاید اصلا وقتشو نداشته باشم دنبال کنم حرفاشونو، بنابراین اصلا دخالتی نمیکنم و دوستیمو با هر دو کماکان ادامه میدم.
سیل ایمیلهای توهینآمیز: بیطرف، بیشرف. لینک هر دو رو دو وبلاگت داری و با هر دو طرف میلاسی!
- ای بابا... یهخورده یواشتر داداش!(شایدم آبجی!) من سر پیازم یا ته پیاز؟
- خیلی متاسفم که تا به حال چند بار بهطور احمقانهای با از دست دادن چنین دوستهایی به سختی شوکه شدم و تا صبح اشک ریختم و فرداش با اون چشمهای پفکرده نرفتم سرکار و...
باید تشکر کنم از دوستانی که زیتونو دوست دارن با همهی بدیهاش، خوبیهاش، اشتباهاش، بیتجربگیهاش، نفهمیهاش، سادگیهاش، لوسبازیهاش،.... انتقاد هم میکنن. اما شرط نمیگذارن اگه انتقاد منو پذیرفتی دوستیمون ادامه داره وگرنه...
دوستهایی که دوستیشون روسر هر مسئلهای که باب میل اونا نبود بههم نمیزنن!
مخلص اینجور دوستها هستم!
من اگه بیام هی حرف این و اونو گوش بدم که دیگه زیتون نیستم. میشم مثل اون پرندههه که بال و پا و پر و گردن و پنجه و چشم و نوکشو عوض کرد و آخرشم خودشم نفهمید چه حیوونی شده!
--------------
پینوشت خندهدار
من همیشه شرمندهی الطاف رامین مولائی(حمزهای) هستم.:)))
پینوشت شادیآور
الان، ساعت 3 بعدازظهر یکشنبه داره برف میاد شدید!
رو زمین هم خیلی نشسته.
هوا تا دیروز گرم گرم بود و یهو امروز بیستدرجه سرد شده.
پینوشت زوری:)
من آبکش خاطرهی خوبی ندارم. آبکشیان روزهای بدی برام رقم زدن.
روزهایی که نارفیقانم بدون اینکه به دنبال حقیقت باشن، چشماشونو بستن و دهنشونو تا اونجایی که میشد باز کردن و هر چی دلشون خواست گفتن. و وقتی اصل ماجرا روشن شد فقط دوسهنفر جرأت معذرتخواهی پیدا کردن.
حالا چندسال از اون موقع گذشته اما زخمش هنوز توی دلم مونده.
نادر جدیدی ازم خواسته به مطلبش در مورد آبکش لینک بدم
پینوشت مژدهای
قسمت سوم سفرنامهی ولگرد به دستم رسیده و در پست بعدی میذارمش.
ببخشید. سفرنامه نه، ولگرد ازم خواسته تو تیتر ننویسم سفرنامه.
یهچیزایی تو مایههای" دیدار از ایران" یا "سفریبه ایران" بنویسم.
اسمش هر چی باشه برای من خوندنش خیلی لذتبخشه.
پینوشت شیدایی
شیدا محمدی بعد از خوندن مطلب سکس در جمهوری اسلامی ایران، که در20 آبان نوشتم مطلب خیلی زیبایی از خاطرههاش تو ایران نوشته.
پینوشت قزوینانه
سفيركرواسي:
قزوين داراي امكانات مناسبي براي جهانگردان است
بدون هيچ نگراني با امنيت موجود ميتوان در خيابانهاي قزوين قدم زد
زیتون: آقای کرواسی مگه قرار بود موقع قدم زدن در قزوین احساس امنیت نکنی؟!:)
پینوشت پری دریایانه
فلسفهی نشون دادن فیلم پری دریایی با صدای آیههای قرآن رو نمیفهمم.
لینک، لینک، لینک
1- مصاحبهی محمود صالحی با کامران حیّمیان نویسندهی وبلاگ " آنسوی دیوار" و برندهی جایزه اول مردمی مسابقهی دویچهوله.
برای من که خیلی جالب بود.
در ضمن کامران جان تبریک!

2- من امشب پیش شما میخوابم.
فکر بد نکنید!
این یه مطلبه دروبلاگ آشپزباشی. و در مورد یک فیلمساز ماجراجوی فرانسوی که با یه کولهپشتی و دو تا دوربین به کشورهای مختلف سفر میکنه. با مردم کوچه بازار دمخور میشه و هر کی بپذیره شب خونهش میخوابه.
خوبه دعوتش کنیم ایران:)
3- مشخلیل: اگه به من کيلومتر شمار وصل میکردند شايد۱۰۰۰ بار دور دنيا را با پای پياده گشته بودم.
گزارش جالب یکاهری از یک روزنامهفروش دورهگرد پیر و خوشخنده.
4- خیلی دلم میخواست لیست اسامی همسران حضرت محمد(ص) رو ببینم که چندسالشون بوده و... که در وبلاگ "زنان، نیمهی بزرگ انکار" دیدم.
5- پیام در وبلاگش جملههای جالبی از بزرگان مینویسه.
نمونهش: از کسانی که فکر می کنند همیشه حق با آنان است بیزارم !
مخصوصا وقتی که حق واقعا هم با آنهاست ! ( نیچه!)
6- یکی از دوستانم رفته مسافرت خارج از کشور. برام 3 تا سوغاتی آورده. کرم دست و یک شیشه سس سالاد و یه میوه.
اسم هر سهشونم آواکادوئه:)
روی کرم عبری نوشته بود آواکادو که تونستم خودم بخونم( اهم...)
اون خطای صاف که شبیه خیارن اُهستن. اولین حرف از راست(عبری هم عین فارسی از راست نوشته میشه) الفه. دومین حرف "و" و بعدیها بهجز اُها حرف "ک" و "د". عبری هم مثل فارسی باید بدون زیر و زبر خوند و این خیلی سختش میکنه.
من خوندن عبری رو از یه دوست کلیمی یاد گرفتم. اما هرگز نتونستم بدون زیر و زبر کلمهای رو بخونم. بهجز همین کلمهی آواکادو که بهراستی شقالقمر کردم. کامران جان اینو داشتی؟
7- این جک نیست ها... از احمدینژاد پرسیدن میخوای در کابینه تغییری بدی؟ گفته نخیر، میخوام تغییر در کابینت بدم.(چه بامزهست این رئیسجمهورکمون!)
بعد راجع به تعطیلات اجباری عید فطر و منو ریل هم گفته:....
بابا خودتون بخونید. ببینید چند نکتهی بامزه توش هست!
8- تا حالا دوبار در کرج توسط فعالین "یکمیلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان"( چه اسم طول و درازی) پرزنت شدم.
هر چیهم از همون اول میگم بابا به پیر به پیغمبر من خودم امضاش کردم و تمام مفادش رو قبول دارم بازم یه کتابچه میدن دستم و شروع میکنن به توضیح . منم برای اینکه دلشون نشکنه هر بار امضاش کردم.
واقعا چی میشد اگه بتونیم "هَمَه با هم" همهی قوانین ضد مردمی رو عوض کنیم.
قوانین ضد زن که جای خودشو داره و خیلی وحشتناکه که در کشور ما هنوزم - در قرن بیستویکم- زن رو هنوز نصف مرد به حساب میارن .
شما هم اگر به این قوانین معترضید برید اینجا و امضا کنید.
آهای... شمایی که برای افسانهنوروزی و کبری و نازنین و ... دههزار امضا جمع میکنید. خوب یکدفعه همهی قوانین غیرعادلانه رو زیر سوال ببریم تا زنها اینقدر تحت ستم نباشن.
9- در"آمپلیفایر" سایت گلآقا خوندم که" ریتا اصغرپور" عزیز، نویسندهی وبلاگ بازگشت ابدی، در سوگ برادر خود نشسته.
تسلیت میگم.
10- منتخب کاریکاتورهای عمران صلاحی در سایت گلآقا به مناسبت چهلمین روز درگذشتش.
11- تلاشهای آلوچهی مهربان و همخونهش برای بهبودی بابک بیات موسیقیدان معروف.
متولیان امور کجایید؟ من بهجای شما خجالت میکشم.
12- برای عوض شدن جو اندوه در سهشمارهی بالا. لینکی از وبلاگ ویدای عزیز میگذارم.
دختری کوچولو با افکار زیستمحیطی بزرگ.
13- ناخدا حمید کجوری عزیز(میداف) و قصهی عشق...
14- متاسفانه اینروزا تعداد خیلی زیادی از وبلاگها فیلتر شدن و به بیشتر وبلاگهای مورد علاقهم دسترسی ندارم. حتی با آنتی فیلتر(خود آنتیفیلترها هم اکثرا فیلترن)
سفرنامهی ولگرد (2)
تهران ـ فرودگاه مهراباد
همين که هواييما از آسمان تبريز عبور کرد، بلندگو با صدای گوشنواز خانمی اول به زبان انگليسی وسپس به فارسی از مسافران خواست که کمربندهای خود ببندند و اعلام کرد هواپيما تا نيم ساعت ديگر به وقت ۲ بعد از نيم شب تهران در فرودگاه مهرآباد به زمين خواهد نشست. وبعد درجه هوای تهران رااعلام که برای ماه شهريور در مقايسه با گرمای وحشتناک تگزاس بسيار مطبوع بود.
و در پايان گفت خواهشمند است بانوان عزيز درموقع پياده شدن از هواپيما رعايت حجاب اسلامی بفرمايند که بلافاصله مسافران زن که اکثر آنها بدون حجاب بودند روسریهاشان را که گويا از قبل آماده داشتند بيرون کشيدند و مشغول بستن روی سرشان شدند جالب اين بود که بدون استثنا قسمتی از موهايشان را از زيرروسریهاشان بيرون ميگذاشتند گويا اين روسریها بيشتر دهن بند بود تا سربند.
من هم به اين فکر افتادم که کلاه بيسبالم را از سرم بردارم و در کيفم بگذارم که مبادا خارجی بنطر برسم چون باشنيدن نام مهرآباد راستش کمی دچار دلهره شدم و بياد داستانهايی از ايرانيانی افتادم که بعد از سالهای زيادی زندگی درخارج، در بدو ورودشاندر سالن ترانزيت فرودگاه به مهرآباد، با چه مشکلات جور واجور برحورد کرده بودند. توی اين فکرها بودم که نفهميدم که کِی به آسمان تهران رسيديم . هواپيما مرتب از ارتفاعش کم ميکرد و آمادهی نشستن بود .صندلی من کنار پنجره بود. به بيرون نگاه کردم. تهران در آن ساعت شب غرق نور بود و ادامه چراغها تا بلندی کوه تهران کشيده شده بود.
بايک تکان شديد هواپيما روی باند فرودگاه نشست که جيغ بعضی از مسافران به هوا رفت.
هواپيما هنوز کاملا متوقف نشده بود که جنبوجوش بين مسافرا ن برای جمعو جور کردن لوازم دستیشان ظاهر شد. همه از صندلیهای خودبلند شدند و ازدحام آنها برای پياده شدن برايم عجيب بود.( زیتون: آخه نیست تو ایران زندگیخیلی خوب و آزادی در انتظارشونه. برای همین عجلهدارن.)
درهای خروجی از عقب و جلو هواپيما باز شد. ومن آسمان را توانستم ببينم. فهميدم از راهروی خرطومی خبری نيست و بايد ا ز پلکان استفاده کنيم.(بعدا میفهمی تو ایران از خیلی چیزا خبری نیست!)
خوشبختانه صندلی من در جلو در عقب هواپيما بود. کيف دستیام را برداشتم واز خانم بغل دستیام خدا حافظی کردم و آماده پياده شدن شدم. من جزء اولين نفراتی بودم که از پلکان تيز پايين آمدم. در حاليکه دستهايم را به ريلهای پلکان حايل کرده بودم.
راستش اين بود نميدانم چرا در عقب فکرم قبل از سفر م فکر ميکردم در ايران حتما بلايی به سرم ميآيد يا از جايی میافتم يا تنگ نفس ميگيرم و سکته ميکنم. يا زير ماشين ميميرم يا توی ماشين تصادف ميکنم. (اولا که خدا اونروزو نیاره. دوما ما هم دائما همین احساسو داریم.) خوشبختانه هواپيما از نوع توپولف نبود وگرنه سقوط آنرا هم به ليستام اضافه ميکردم.
بههمين دليل تمام کارهای هماطاقیام را جفت و جور کرده بودم که اگر خدای ناخواسته برنگشتم او دچار دردسرهای زيادی نشود و بدون من بتواند زندگی کند.
کنار هواپيما از قبل دوتا اتوبوس منتظر بود تا مسافران را به سالن ترانزيت فرودگاه انتقال دهد. همراه بقيه مسافران سوار اتوبوس اولی شدم. اتوبوس از مسافران پر شد. چون فقط تعداد کمی صندلی داشت اکثرا ايستاده بودند.
من هم جزء ايستادهها بودم. هرچند من هيچوقت دوست ندارم بنشيم. فکر ميکنم روزی هم که بميرم حتما مثل درختان ايستاده خواهم مرد!
چند دقيقه بعد اتوبوس جلو در ورودی سال ترانزيت فرودگاه توقف کرد. من هم بهدنبال بقيه مسافران بهراه افتادم.
در سالن ترانزيت چندين اطاقک بود که در هريکی از آنها يک افسر فرودگاه نشسته بود که پاسپورت مسافران را چک ميکردند تا مهر ورودی بزنند.
من هم پشت يکی از صفهايی که جلو يکی از آن کيوسکها تشکيل شده بود به انتظار ايستادم تا نوبتم برسد.
نوبتم فرارسيد. دلم شروع به تاپتاپ کرد عينکام هم توی کيف دستیام گذاشتم و در هواپيما يک پيرهن آستين بلند داشتم که روی پيرهن آستين کوتاهام پوشيده بودم و دکمه يقه آنرا هم بسته بودم تا شئونات اسلامی را رعايت کرده باشم.(بعدا وارد خیابونها بشی میبینی مردم چهجوری لباس میپوشن)
وجای هيچ سؤالی در ذهن افسر فرودگاه باز نکنم( باور کن اینطوری تابلوتری:) )
پاسپورت ايرانیام را در دستم گرفتم وسعی کردم خودم را خونسرد نشان دهم.
افسر با دستانش از پشت شيشه کيوسک به من اشاره کرد راه افتادم و رفتم جلوکيوسک ايستادم. پاسپورت ايرانی را به دستاش دادم. آنرا گرفت و باز کرد و چند لحظه به آن نگاه کرد و بعد به من خيره شد و پرسید:
- شما مقيم آمريکا هستيد؟
گفتم: بله.
گفت: پاس { از اين کلمه پاس بدم ميآيد}!آمريکايی هم داريد؟
گفتم: بله.
گفت گويا سالهای زيادی خارج از ايران بوده ايد؟..
مکثی کرد ضمن اينکه به صندلیهای يک گوشه از سالن ترانزيت اشاره ميکرد گفت:
- لطفا شما برويد چند دقيقه روی يکی از آن صندلیها بنشنيد تا پاس شما را چک کنند. دلم ميخواست به او ميگفتم جناب افسر باور کنيد من هيچ خطری برای جمهوری اسلامی شما ندارم برای خودم خطرناکتر هستم ولی چيزی نگفتم.
يک دفعه تمام دلهرهام به پايان رسيد.
عجيب اين است که انسان از تصورحوادث بيشتر وحشت ميکند تا خود حوادث. ديگر برايم اصلا مهم نبود که چه ميشود. مثل(دوراز جون) بچه يتيمها رفتم روی يکی از آن صندلیها نشستم و حسرتبار ناظر خروج بقيه مسافران شدم که يکیيکی مهر ورود روی پاسپورتشان ميخورد و از سالن ترانزيت خارج ميشدند.
همه مسافران رفتند و هيچ کسی درسالن باقی نماند. افسران کيوسک هم که کارشان تمام شده بود يکیيکی درهای کيوسکها را بستند و از يکديگر خداحافطی کردند. گويا اين آخرين پرواز شب بود. غير از من يک جوان با موهای بلند آنجا نشسته بود . کنار او نشستم او زير لب مرتب فحش های "ف"دار ميداد.( اول کدوم فحشها "ف" داره؟) نخواستم چيزی از او بپرسم چون او هم از من سوالی نکرد.
به ساعتم نگاه کردم. ساعت سهونيم بعد از نيمه شب بود.
خوشبختانه هيچ کس از ۷۲ تا فاميلم و کس و کارم به پيشواز من نيامده بود چون سفر را به هيچ کس از قبل اطلاع نداده بودم و اين کاری است که هميشه ميکنم. بنابراين خيالم راحت بود که کسی در بيرون منتظرم نيست.(کاش اقلا به یکی گفته بودی تا اگر مشکلی پیش اومد بتونه کمک کنه)
در نزديک کيوسک ها اطاقی بود که چند مامور فرودگاه در آن نشسته بودند. به آن اطاق مراجعه کردم و کسب تکليف کردم گفتند عجله نفرماييد بنشنيد صدايتان ميکنيم. پاس شما را دارند چک ميکنند.
عجيب برای من اين بود که آنها نشسته بودند باهم به زبان ترکی گپ ميزدند و من نميدانستم کجا دارند پاسپورت مرا چک ميکنند.
ساعت نزديک ۴ صبح شد دوباره رفتم گفتم:
- آقا ممکن است اجازه بديد بنده بروم خيلی خسته هستم پاسپورتم را هم نميخواهم. من که بدون پاسپورت از ايران نمیتوانم خارج شوم. پاسپورت آمريکايیام را هم پيش شما میگذارم.( تا باهاش حال کنید!)
گفتند آقا بايد مراحل بررسیاش تمام شود.
کفرم داشت در ميآمد آن آقای هم


