عاقبتِ همهی دیکتاتورها مرگ است...
1- امروز با دیدن صحنهی اعدام صدام اشک توی چشمام جمع شد.
از فکر اینکه چند سال ما ناخواسته درگیر جنگی وحشتناک بودیم و اصلا کسی جرأت نداشت به مسئلهای جز مسئلهی جنگ فکر کنه. حرف از آزادی بیان و رفاه و... توهین بزرگی به نظام محسوب میشد و گناهی نابخشودنی.
قدیمیترها تعریف کردن. خوردن چای تو استکانهای کلفت شیشهای و ملامین، ساختن ریکا از پوستپرتقال، شستن دوبارهی کیسهفریزر و چسبوندن به کاشی برای خشک شدن، صف نفت و صف اجناس کوپنی، خاموشیهای شبانه، صبحتا شب صدای توپ و تانک از تلویزیون شنیدن، قحطی، کشتار، زور، استبداد خودی به بهانهی جنگ.
دشمن بیرونی با دشمن داخلی دست به دست داده بودن تا از ما نسلی سوخته بسازن...
آن موقعها جنگ چیز خوبی بود.
صدای آهنگران و صدای آژیر قرمز و سفیدی که گاهی بلافاصله قرمز میشد. صدای ضدهوایی، خاموش کردن چراغها و بغل کردن همدیگر و لرزیدن شیشههای چسبضربدری .
و فرستادن خیلی عظیمی از جوانان به جبهه، خیل شهیدان ، زخمیها ومعلولین و جانبازان، شیمیاییها، موجیها، همسر شهدا و جانبازان که چه ظلم بزرگی بهشون شد.
و چه زندگیها و جوانیها در این دوران فنا شد. حتی اونایی که از سربازی در رفتن و فکر کردن قسر در رفتن. اونا هم زندگی نداشتن. نه کسی دلش میومد مهمونی بگیره و نه لباس طبق مد بپوشه. عکسهای عروسی اون دوران رو نگاه کنید. ساده و چریکوار.
اگر عروسی کمی مفصل بود پاسدارا میریختن تو و به جرم باقالیپلو با گوشت ملتو کتک میزدن که وقتی در جبهه غذانیست اینا چیه شما کوفت میکنید.
رقصیدن حرام بود. شطرنج حرام بود. موسیقی و ساز حرام بود.
بعد از 8 سال باز دوران سازندگی بود. حرف می زدی ضدانقلاب و ستون پنجم بودی.
با اینهمه من از اعدام صدام خوشحال نشدم. موقع انداختن طناب به دور گردنش چشمم رو بستم.
میدونم پایان همهی دیکتاتورها مرگه.
تکلیف بقیهی دیکتاتورها هم جز این نیست.
اما کِی؟ به دست چه کسی؟
مردم دنیا باید منتظر باشن آمریکا یکی یکی دیکتاتوراشونو بگیره و اعدام کنه؟
پ.ن.
اعدام صدام باعث خشم بعثیها شد. با انفجار بمب در جشن مردم 50 کشته و 80 زخمی به جا گذاشتن.
بیچاره مردم جهان سوم جشنشون هم جشن نیست.
پ.ن.2
قذافی به علت مرگ صدام سه روز عزای عمومی در لیبی اعلام کرد.
این معمر حالش خوبه؟
2- چیزی که برای من جالب بود اینه که جز همون اوائل دستگیری صدام گروههای ضد اعدام در مورد صدام زیاد سروصدا نکردن. تو ایران هم گروههای ضد اعدام بیشتر روی اعدامهای زنان مانوور میدن.
روزی چند اعدام مردان تو روزنامهها نوشته میشه و کسی چیزی نمیگه. اما در مورد زنان، فوری اعتراض میشه.
کاش مردان بیچاره هم شامل الطاف گروههای ضد اعدام بشن.
3- دو خبر خیلی خوش تو وبلاگستان افتاده.
اول عروسی کردن محمدجواد طواف با غزالهی زیبا
دوم عروسی آرش سیگارچی با رافونهی مهربان
مبارکه. آروزی سلامت و خوشبختی برای هر چهارتاشون دارم.
4- تجربه هايي كابوس وار ِ زینب پیغمبرزاده رو بخونید.
زینب شب انتخابات به خاطر گرفتن امضا برای" کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان" در مترو دستگیر شده. و به همین خاطر چند روز زندانی بوده.
خاطرات دستگیری و زندانش سرشار از نکتههای ریز و جالبه. من که در دلم بارها به این دختر باهوش و نکتهسنج و شجاع آفرین گفتم.
5- تا یادم نرفته بگم که میلباکسم مدت زیادیه که خراب شده. بعد از سِرور گردانی( خودمم نمیدونم یعنی چی. یه چیزایی مثل انبارگردانی میمونه احتمالا) تقریبا نُه دهم ایمیلام به دستم نمیرسه. منی که هر شب باید منتظر اومدن 500 یا 600 ایمیل میشدم و یک ساعت طول میکشید فقط اسپمها رو پاک کنم. حالا فقط دهدوازده ایمیل برام میاد. و از طریق وبمیل یا یاهو هم که برم 50 تا اسپم هم اونجاست.
بعضیا میگن احتمالا هک شدم. چون تعدادی از دوستان گفتن از طرف من برای اونا آفلاین فرستاده شده.
من مدتهاست برای کسی آفلاین نمیفرستم( مگه یکی دوبار به مسئول سایت در مورد همین خرابی میلدونیم)
مدتهاست که بعضی نظرخواهیها برام باز نمیشه و نمیدونم اشکال از اینترنت اکسپلوررمه یا چیز دیگه. خلاصه که بیغی هم بد دردیه.
لطفا ایمیلاتونو به آدرس
zeitoon @ gmail.com
بفرستید.
6- تیزبین با مطلب " جامعهی باز و جامعهی بسته" به روز شد.
7- گذرگاه شمارهی 62، مخصوص دی ماه منتشر شد. مطالب خوبی توش پیدا میکنید حتما.
8- خوب، مرحلهی اول تحریم ایران شروع شد. فعلا 12 نفر از دولتمردان ایران ممنوعالخروج شدن ودو ماه دیگه اگه ایران آدم نشد تحریم اصلی شروع میشه.
یعنی میشه عین سالهای جنگ؟
9- مجلس طرح دوفوریتی میده که ساعت کاری بانکها برگرده به حال اول و شورای نگهبان رد میکنه.
من امروز باید سه تا بانک میرفتم. یکی قسط خونه، یکی قبض تلفن و یکی که باید پول در میآوردم.
بانکی که قسط خونه میدیم فیش تلفنو قبول نمیکنه. بانکی که باید ازش پول در میآوردم هیچکدومو...
رفتم اولی، دیدم 70 نفر مونده تا به من برسه . دومی 90 نفر و سومی65 نفر. همهشون غلغلهی آدم بود...
منم عین خلا بین این سهبانک که باهم فاصله داشتم در سفر بودم. تا آخر تونستم بعد از چهار ساعت دو تا از کارامو انجام بدم.
چقدر فحش به شورای محترم نگهبان شنیده باشم خوبه؟
10- برای مقابله با تحریم یه اختراع خیلی مهم و حیاتی کردم که اگه وقت شد به همین پست اضافه میکنم. وگرنه میذارم برای دفعهی بعد.
آبدهنتون رو قورت ندید تا بنویسمش!
.
.
.
.
.
نه . قورت بدین. امشب دیگه وقت نمیشه.
11- فیلم" لولیتا" رو با هزار امید و آرزو از یه مغازهی راه دور خریدم و اومدم خونه و نشستم... نه دراز کشیدم روی مبل جلوی تلویزیون که ببینم....
سیدی رو که گذاشتم دیدم فیلم "هکرها"ست با شرکت آنجلینا جولی.
یه عالمه این آنجلینا رو نفرین کردم که چنین بیموقع و بیدعوت اومده خونهمون. از موهای کوتاهش هم هیچ خوشم نیومد.
هیچوقت از راه دور زن.... ببخشید... سیدی نگیرید!
حالا نگران اون 5 فیلم دیگهم که جای هر کدوم چه فیلمی بهم داده. از غصه بقیه رو هنوز نگاه نکردم.
12- سال نو میلادی مبارک...
13- ئه... یادم نبود هر سال با اومدن سال نو میلادی تولد منم باهاش میاد... تولدم مبارک!
قسمت ششم سفرنامهی ولگرد
با مترو از راه مرقد مطهر به مجتمع زهرا
واقعيت اين بود که خودم زياد اعتقادی به ديدن عزيزانم از زير خروارها خاک نداشتم.
چون فکر میکنم در آنزير جز مشتی استخوان چيز ديگری وجود ندارد . آن عزيزان من فقط در قلب و فکر من زندگی ميکنند و اين من هستم که هر روز آنها را همراه بقيه سلولهايم تغذيه ميکنم تا زنده بمانند.
تا من هستم آنها هم بامن زندگی خواهند کرد و با مردن من آنها هم خواهند مرد!
و آنروز روز مرگ واقعی آنهاست!
اما رفتن به "بهشت زهرا " از اوامر "هماطاقی"ام بود. نشستن بر خاک آن عزيزان يکی از مأموريتهايی بود که ايشان دربرنامه سفرم به ايران گنجانيده بود . ليست بلند بالايی از اقوام و دوستانش را به من داده بود که در"مجتمع زهرا"به ديدارشان بروم چون ايشان خودش به دلايل زيادی نميتوانست باين سفر بروند.
يکی از انها وحشت از" پرواز"بود . ايشان اگر مجبور باشند به سفر مهمی بروند ترجيح ميدهند که پياده ان راه را طی کنند !! ولی سوار هواپيما نشوند . حتی به کمک انواع داروهای خواب اور و شراب ..!
پس چاره ای نبود بايد بر سر مزار آن عزيزان ميرفتم در صورت قصور از امر ايشان بهتر بود که در همان ايران ميماندم!!.
البته تمام دستور العمل ها را هم مثل" يک بچه دبستانی" به من چند بار ياد آوری کرده بود ند که فراموش نکنم .
قدم اول گرفتن آدرس و شماره آرامکده های انها از دفتراطلاعات مدرن و کامپيوتری " بهشت زهرا " که شنيده بودند .در هيچ "قبرستانی "در دنيا چنين سازمان اطلاعات کامل پيشرفته ای مانند ايران در مورد امواتشان ندارند ! از خريدن گل و خيرات گرفته تا شستن سنگ قبرهای انها را دقيفا به من ديکته کردند ومن بايد به همه ی ان سفارشات عمل ميکردم.
قبلا گفتم که ايشان نه تنها دراين مورد بخصوص. بلکه در بقيه موارد برای تمامی سفرم توصيه های لازم را کرده بود ند .
از مواظبت کردن از پاسپورت و پولهايم گرفته.. تا نگاهداری از چمدان و وسايل شخصی ام از شکل لباس پوشيدنم درايران.. تا احتياط در عبور از عرض خيابانها ..و نوع غذايی های که بايد در ايران نمی خوردم تا خدای نخواسته مريض شوم ...
همه ی اين توصيه ها را پيش از سفرم به من گوشزد کردند.
و من هم مثل يک "پسر بچه حرف شنو" از مادرش به ايشان قول های لازم را در انچام انها دادم ..
بيخود نيست که در امريکا بعضی از مردان همسرانشان را "مامی "صدا ميزنند و در ايران هم شايد کسانی باشند.. ولی من يادم نميايد که شنيده باشم.
اين هماطاقی من در انجام هر کاری که من ميخواهم انجام دهم تمام حوانب انجام ان کار را در نطر ميگيرد و به من ياداوری ميکند..
نصيحت های او بيشتر وقت ها مادرم را بخاطرم مياورد. .
و گاهی اورا "مامی" صدا ميکنم !!
وياد ان گفته بی ادبانه دوستی ميافتم که ميگفت:
همسران خوب با مادر هيج فرقی ندارند . هر دو ما را خيلی دوست دارند و دلشان برای ما می طپد . هر دو ميخواهند از ما مواظبت کنند.هر دو به ما عذا ميدهند . هر دو از دير رسيدن ما به خانه نگران ميشوند. هر دو وقتی تاخير ميکنيم هزار فکر بد! در باره ما ميکنند. و هردو ميخواهند در هر کاری که انجام ميدهيم به ما راه چاه را نشان دهند ..!!
فقط تفاوت انها در اين است که مادر جاده "خروجی " ما است و همسر جاده...!!
بی جهت نيست که گفته اند "کل شی يرجع الا اصله" باور کنيد که اين گفته ولگرد نيست.
اخ
اگر "هم اطاقی "ام اين جمله اخر را بخواند!!حتما ولگرد را به خانه مادرش پرتاب خواهد کرد! ازخودم پرسيدم ايا بر اساس گفته ان" راننده تاکسی "من هم "زن ذليل " هستم ؟ دوباره از اين اصطلاح خنده گرفت..
.........
داشت دير ميشد بايد بلند ميشدم وميرفتم.
از اطاقم بيرون آمدم در را پشت سرم قفل کردم و از راهرو گداشتم و رفتم کليداطاق را روی" کانتر" دفتر هتل بگذارم
متصدی هتل از من پرسيد:
ــ امشب راهم ميمانيد ؟
ــ بله امشب هم اينجا هستم .
ــ لطفا ۳۵ هزار تومن کرايه اطاق تان برای امشب بايد بپردازيد.
از کيف دستی کوچک ام که بخاطر حمل پول مجبور بودم همه جا با خود بکشم ۳۵ هزار تومان بيرون اوردم و روی "کانتر" گذاشتم.
از اوپرسيدم :
ــ با چه وسيله ای ميتوانم به بهشت زهرا بروم ؟
با تعجب پرسيد :
ـــ کسی از دوستان يا اقوامتان مرحوم شده ؟
ــ نه هميطوری ميخواهم سر قبر چند نفر از اقوام و دوستان بروم.
ـــ امشب که شب جمعه نيست؟
ــ يعنی ميخواهيد بگو يد مرده ها ا هم مثل زندانيان روزهايی معين برای ملاقات دارند؟
خنده اش گرفت گفت :
ــ خوب اين يک رسم است .شما آزاديد هر وقت می خواهيد ميتوانيد سر قبر مرده ها يتان برويد ولی شب جمعه بهتر است!
داشت از استدلال اين اقای دانشجو لجم ميگرفت.
ــ نگفتيد بهترين وسيله رفتن به انجا چيست؟
ــ با اژانس يا با اتوبوس و يا مترو..
ــ از کجا ميتوانم مترو سوار شوم ؟
با تاکسی تشريف ببريد ميدان " ۷ تير " از انجا سوار مترو بشويد .انجا پياده نشويد چون ان مترو از ايستگاه ميدان " امام خمينی " يکراست تا "مرقد مطهر" ميرود وان ايستگاه آخر است . در انجا شما پياده بايد بشويد ازانجا پياده يا با تاکسی و يا با مينی بوس ميرويد " بهشت زهرا" راه زيادی تا انجا نيست .
ــ چرا مترو را تا خود بهشت زهرا نکشيده اند ؟
که از انجا پياده يا با تاکسی و يا مينی بوس بروند به
"مرقد مطهر"!
ــ لابد زيارت" مرقد" مهمتراز زيارت بقيه اموات است که ايستگاه به انجا ختم کرده اند .
اين جمله اخر را با لحن مخصوصی گفت..
ازاو تشکر کردم . يک دفعه يادم امد که از ا و بپرسيدم اسم قديم ميدان "هفت تير" چی بود؟گفت :نميدانم با صدای بلند از آن "مرد دربان" که داشت در همان دور وبر لابی می پلکيد و ديگر با من کاری نداشت چون انعامش را از من گرفته بود پرسيد :
ــ اسم قديم ميدان هفت تير چی بود؟
دربان هم بطوری که صدايش در همه لابی ميچيد گفت:
۲۵ شهريور.
ــ اگر ميخواهيد به اژانس تلفن کنم که اتومبيل برايتان بفرستند؟حدود ۱۰۰۰۰تومان ميشود.
ـــ نخير ان ميدان را از قديم ميشناسم دوست دارم که با تاکسی معمولی بروم .
خداحافظی کردم و از پله های هتل پايين امدم نگاهی به آسمان کردم بنطرآبی مخلوط با خاکستری ميامد .
کنار خيابان منتطر تاکسی شدم... انواع اتومبيل ها در مدل های مختلف با مسافر وبی مسافر با رنگ های جور واجور با تابلو تاکسی بی تابلو که حدس ميزدم انها بايد شخصی باشند باسرعت از جلو ام ميگذاشتند.
جالب اين بود که چند موتوری مقصدم را پرسيدند.!!
برای من بسيار عجيب بود چون من در هيچ يک از شهر های بزرگ دنيا که ديده يا شنيده بودم اينهمه تنوع که چه ا ز نطر رنگ و مدل اتومبيل ها و چه از نظر کرايه ونرخ های متفاوت مثل تهران در وسايل "حمل و نقل عمومی" شان وجود ندارد
وسايل حمل نقل عمومی تهرا ن از اتوبوس گرفته تا تاکسی ازنطر رنگ و مدل و نرخ های متفاوت واقعا ديد نی ومثل " شهر فرنگ" .است !..
بگذرم ..
با ترمز هر تاکسی و يا اتومبيلی فرياد ميزدم: هفت تير! هفت تير!
تا بلاخره يک تاکسی " پيکان "که گويا از باقی مانده ی پيکان های سی سال پيش بود و ۴ تا مسافر داشت و جلو پای من توقف کرد و خانمی ازقسمت عقب تاکسی پياده شد وراننده به من اشاره کرد که سوار شوم در عقب را باز کردم يک خانم چادری مسن و يک آقا نشسته بودند.
هم اينکه خواستم سوار شوم. ان خانم هم پياده شد و جايش را به من داد. وقتی نشستم .
احساس کردم دارم وارد گناه ميشوم !۱ چون ان قسمت از صندلی که من نشستم هنوز گرم بود !!..اين خانم دومی دوباره سوار شد.
گويا ايشان هم نمی خواست بين دو مرد بيگانه قرار گيرد . که البته حق را به ايشان دادم . و دررا بست و تاکسی براه افتاد .
فکر ميکنم اين سوار کردن ۴ نفر غريبه در يک اتومبيل فسقلی گويا فقط مخصوص ايران است.
.بدون اينکه راننده متوجه شود يواشکی از مسافر بغل دستی ام پرسيدم تا ميدان هفت تير چقدر ميشه؟
گويا او هم منظور من را فهميد بيخ گوشم گفت:
۵۰۰ تومان ..
تاکسی بسيار کند حرکت ميکرد ترمر پشت ترمز و چراغ .پشت چراغ در بعضی قسمت های مسيرمان کثرت اتومبيل های در حال توقف مرا بياد پارکينگ های بزرگ امريکا می انذاخت .
مسافری که بغل دست راننده نشسته بودکه اقای جوانی بود در بين راه پياده شد .مسافر ديگری که بغل دست من نشسته بود. گويا عجله داشت هی به ساعتش نگاه ميکرد . ميگفت
ــ خوبه حرکت ماشين ها را فرد و زوج کردند.
خانم بغل دستی ام گفت:
ــاقا وقتی ماشين بدون پيش قسط ميدهند معلوم ديگه هر بيکاره ای ميره يک ماشين ميخره باهش مسافر کشی ميکنه...
به ميدان ۲۵ شهريور رسيدم ۵۰۰ تومان به راننده دادم به دنبال ان خانم من هم پياده شدم..
از ان خانم ادرس ايستگاه مترو را پرسيدم گفت که او هم به مترو ميرود ميتوانم دنبالش بروم ..
همراهش از چراغ "عبور پياده "گذشتم به طرف ايستگاه مترو راه افتادم . وسپس همراه انبوهی از آدمها با "پله برقی نردبانی " به سالن زيرزمين مترو رسيدم..
وارد سالن بززگ زير زمينی مترو شدم در جلوگيشه بليط فروشی پشت صف نسبتا طولانی ايستادم ..وقتی نوبتم رسيد مقصدم را گفتم .
ويک ۵۰۰ تومانی به بليط فروش دادم فکرميکنم ۲۵۰ تومان پس ام داد خيلی ارزان بنطرم امد.
بدنبال بقيه مسافران بطرف "معبر اتوماتيک کنترل بليط "ها رفتم. بليط ام را در شکاف مخصوص ان قرار دادم و ميله معبرهمراه با صدايی چرخيد و راه عبورم را باز شد.
ودنبال بقيه مسافر ها به طرف سکوی سوار شدن مترو راه افتادم .بضی از ادمها در راهرو هايی که به سکو ها ختم ميشد
ميد ويدند. گويی مترو منتطر انهاست!!
د ر کنار سکو همراه صدها مسافر زن و مرد به انتطار رسيدن مترو ايستادم.
تا قطار برسد .مشعول تماشای محوطه زير زمين سکو و ادم ها شدم .
چيزی که برايم عجيب بود کوچکترين اشغالی روی زمين نديدم همه جا تميز بود و بر ق ميزد ..کف راهروها و زمين و ديوار ها همه از کاشی و سنگ های گران قيمت پوشيده شده بود.
و روی ديوار اسم ايستگاه "هفت تير" با کاشی بطور زيبايی نوشته شده بود .
و چند پوستر تجارتی و تابلوهای سيگار کشيدن ممنوع است.و يک تلويزيون پلاسما ی نسبتا بزرگ سقفی برای سرگرمی مسافران در جايی که من در کنار سکو ايستاده بودم ديده می شد . تلويزيون داشت يک فيلم کارتن نشان ميداد.
با ديررسيدن مترو هر لحطه به تعداد مسافران افزوده ميشد .
انبوهی از زن ها ومردها درطول سکو منتطر ورود مترو بودند. دايما از لبه سکو به انتهای تونل سرک ميکشيدند که با ديدن چراغ ان خود را اماده سوار شدن کنند!!که البته خودم من هم يکی از انها بودم. وبعضی ها هم بيخيال روی صندلی های کنار ديوارسکو لم داده بودند .
بلاخره مترو سوت زنان به ايستگاه رسيد و اگن ها يکی پس از ديگری از جايی که من و انبوه مسافران ايستاده بوديم از جلو ما گذشتند.
روی يکی از انها را خواندم نوشته بود "مخصوص بانوان "
تا بلاخره مترو از حرکت ايستاد.
تصادفا من درست در مقابل در يکی از واگن ها قرار گرفتم درهای واگن ها برای پياده شدن و سوار شدن مسافران باز شد .
هجوم مسافرانی که ميخواستند سوار شوند خروج کسانی را که ميخواستند پياده شوند بسيار مشکل ميکرد . بطوری که فشار ادمها هايی که در پشت سر من ايستاده بودم و ميخواسنتد سوار شوند مرا در "حالت بی وزنی" بدون هيچ کوششی به درون واگن انداخت..!
يکی از مسافرانی که هنوز موفق نشده بود پياده شود هر چه فرياد زد اقا يان اجازه بدهيد من ميخواهم اينجا پياده شوم ..
ولی گوش کسی به او بدهکار نشد و با فشار جمعيت بيشتر به داخل واگن عقب رانده شد..!!
درهمين وقت درهای واگن بسته شد وقطارحرکت کرد .
وان مسافربينوا که نتوانسته از ازدحام و فشار مسافران از مترو پياده شود.. شروع کرد به بد وبيراه گفتن پدر سگها ... !۱بيشرف ها.. مهلت ندادند که پياده شوم .. حالا تا کجا بايد بروم و دوباره برگردم ...!ما مردم ليافت مترو نداريم ما بايد خر سوار شويم .. اين را هم که خارجی ها برای ما ساخته اند..!! تمام راه تا ايستگاه بعدی که پياده شد هم چنان فحش ميداد..
چون طرف دعوايی نداشت . هيچ کس به بد و بيراه های اعتنايی نميکرد.
بعصی ميخديند و بعضی ساکت او را نگاه ميکردند .
واگن از انبوه مسافران نشسته و ايستاده قوطی کنسرو را بياد مياورد.
حالب اينکه بانوانی هم بودند که کنار مردها روی صندلی ها نشسته بودند. بنطر نميرسيد که هيچ نسبتی با بغل دستی هايشان دارند. من باخودم کتاب کوچکی برداشته بودم و فانتزی داشتم تا به مقصدم ميرسم انرا بخوانم.. که ممکن نبود
هر چه نگاه کردم کسی را که روزنامه ای ويا کتابی در دستش باشد نديدم .
هر وقت مترو به ايستگاهی ميرسيد بلند گو با "صدای مليح " وزيبای خانمی رسيدن به مترو را به ان ايستگاه پيش از توقف اعلام ميکرد...
ـــ دروازه دولت.... سعدی.... امام خمينی...
از يکی از مسافران پير تر پرسيدم :
اسم اين محل "امام خمينی" قبلا چی بود.؟
ــ همون "توپخانه "خودمان بود بايد شما يادته باشه..؟
در اين ايستگاه مسافران بسياری پياده شدند. واگن نسبتا خلوت شد.
يک صندلی خالی پيدا کردم و نشستم . کتاب جيبی ام را بيرون اوردم و شروع بخواندن کردم چون ديگر دلواپس ايستگاه پياده شدم نبودم و ميدانستم ايستگاه اخرش "مرقد مطهر" است
که من پياده خواهم شد هر چه مترو به ايستگاه مرقد نزديک تر ميشد از تعداد مسافران کاسته ميشد ..تا زمانی که به" مرقد مطهر" رسيد انگشت شماری مسافر باقی مانده بود .
کلمه" مرقد "مرا به فکرفرو برد .. چرا به محل دفن همه ی ادم ها آرامگاه و يا مقبره ميگويند..
ولی اسم محل دفن ايشان را "مرقد" گذاشته اند ..
يادم امد فقط محل دفن "ائمه "را "مرقد" ميگويد.واين کلمه الوهيت دارد تا آيندگان فراموش نکنند که ايشان از" ائمه "بوده اند و خدای نخواسته ان کاری که با "آرامگاه ان سرباز سواد کوهی " که سوادش را از کوه اموخته بود.
بر ارامگاه روا داشتند .. مبادا روزی بر"مرقد "ايشان روا دارند. شايد کلمه" مرقد " ايشان را از بی احترامی مصون نگاه دارد.
گوينده خوش صدای بلند گو رسيدن مترو را به ايستگاه "مرقد مطهر" اعلام کرد. . چرتم پاره شد
همرا ه ان اندک مسافران از مترو پياده شدم چون يکی از روز های هفته بود.گويا مرقد يا بهشت زهرا هم مشتری فراوانی نداشت .. مطمئن بودم که بيشتر ان مسافران فقط برای کاری در اين ايستگاه پياده شدند ويا مثل ولگرد ميروند تا هماطاقی ها يشان را خوشحال کنند !
و از سالن مترو بيرون امدم از دور گنبد و مناره های "مرقد "پيدا بود
برای ديدار مرقد وقت زيادی نداشتم ..
ماموريت هم اطاقی مهمتر بود و زيارت انجا را به وقت ديگری موکول کردم.!
در بيرون چند تاکسی و چند مينی بوس در انتطار مسافر بودند
وبطرف يکی از تاکسی هايی که راننده اش" بهشت زهرا" صدا ميکرد رفتم.
و همراه چند مسافر ديگر سوار ان تاکسی شدم درجلو ساختمان اطلاعات بهشت زهرا تاکسی نگاه داشت ... ۲۰۰ تومان کرايه ام شده بود ..از تاکسی پياده شدم
به اطرافم نگاهی انداختم به خيابان کشی ها.. دار و درخت های فراوان و ساختمان اطلاعات بهشت زهرا..
تا چشم کار ميکرد اقيانوسی ازسنگ قبر ها ..
فکر کردم شايد در جاهای ديگر دنيا قبرستان های زيبا و شاعرانه فراوانی وجود داشته باشد که ادم هوس کند که در انجا دفن شود..
ولی باور نميکنم کمتر گورستانی در دنيا از نطر"آّبادانی " با اين گورستان ما برابری کند..
ادامه دارد..
یلدا بازی یا "بگو" کردن ِ " اسرار مگو"!
این سلمان(رأس هرم یلدائیست) کلک خوبی زده تا پتهی همه رو بریزه روی آب! از رفیقرفقای خودش هم شروع کرده. بقیه هم همینطور رفیقرفقاشونو دعوت کردن تا رسیده به این پایینمایینایی مثل من:)
منتها بعضیها بخصوص اون باتجربهها خیلی زرنگن. اسرار مگوشونو طوری انتخاب میکنن که خیلی هم بگوئه و باعث افتخار.
من خیلی دیر متوجه شدم و اصلا قصد نداشتم تو این بازی مثل خیلی از بازیهایی که مد میشه شرکت کنم منتها نگرانیم وقتی زیاد شد که فکر کردم کسی منو دعوت نکرده. برای همین با اولین دعوت عین ندید بدیدها تصمیمم عوض شد:)
(فکر کنم تا همینجا دوسه اعتراف داشتم!
ممنونم از عزیزانم: پوپک گلنسایی، دُکی سیروس، غزل شهر قصه، کارپهدیم و گردباد...
پ.ن.
اووووه. تو نظرخواهی خوندم عزیزان دیگرم گوشزد و روزبه و خورشید خانوم و دخترهمسایه جونم هم دعوتم کردن. دیگه حسابی عقدهم باز شد:)
(وبلاگم خراب شده بود و بالا نمیومد... از توی ادیتور کامنتها رو خوندم)
پ.ن. بعدی
درست شد
آقا، من چون وقتی میفتم به حرف زدن کسی جلودارم نیست شاید بیشتر از پنج تا بنویسم.
اسرار ِ بگو:
1- همیشه تهِ ذهنم احساس میکنم که بابا مامانم دوستداشتن من پسر باشم. وگرنه هیچوقت بعد از من داداشمو دنیا نمیاوردن.
نمیدونم شاید دلیل اینکه من تا12- 13 سالگی موهامو کوتاه میکردم و شلوار کوتاه میپوشیدم و با پسرا فوتبال بازی میکردم(اونم خیلی خوب) همین باشه. همیشه با پسرا بیشتر از دخترا میجوشیدم و البته احتمالا اینجوری بهم بیشتر خوش میگذشت. بعدا که کوهنورد شدم باز همپای پسرا میرفتم و با دخترا حوصلهم سر میرفت.
(البته بعدا اخلاقم دچار اصلاحات شد)
2- تبعیض خیلی رنجم میده . متاسفانه همیشه حس میکنم مورد تبعیض قرار میگیرم. چه تو خانوادهی خودم و چه تو خانوادهی همسرم و چه تو جامعه.
3- من بچه دارم!
چیه؟ خوب دارم دیگه:)
4- من برعکس، خیلی دلم دختر میخواست. یعنی همهش فکر میکردم دختره. ولی پسر شد که خیلی دوستش دارم. الان فکر میکنم برام واقعا فرقی نداره.
دچار عذاب وجدانم نکنه اینم بعدا فکر کنه من دختر میخواستم و ازم ناراحت بشه.
(ازنوجوونی دوست داشتم فرزندخونده داشته باشم به جای اینکه خودم بزام. اما بعد از ازدواج سیبا گفت دوست داره اولین بچهش مال خودش باشه... به توافق نرسیدیم تا رفتیم پیش یه دکتر روانشناسی که هر دو قبول داشتیم. بعد از چند جلسه صحبت با هردوی ما، گفت خودت بزا( چیزی مثل اِقرا)
5- از بچهم نمینویسم. چون اینقدر اینور اونور ازش(شایدم ازشون. کسی چهمیدونه. یه رازی باید بمونه برای شب یلدای بعد یا نه؟) تعریف میکنم که اگه اینجا بنویسم معلوم میشه کیام! شما هم لطفا شتر(عزیز دلمو) دیدید ندیدید!
(شماره 3 و 4 و 5 در اصل یکیین! یعنی در واقع هر 5 تا به هم مربوطن:) پس ادامه میدم. گفتم که هیچکس جلودارم نیست)
6- تازگیها زیاد به خوراکیها علاقه دارم و شبایی که پای کامپیوتر میشینم یه بشقاب بزرگ پر از هله هوله جلو دستم میذارم. قبلا گفتم که موقع عصبانیت و اضطراب هم دوست دارم هی بخورم. جوری که اگه سیبا دیرتر از وقتی که گفته بیاد به غیر از شام خودم شام اونو هم میخورم.(البته حقشه:) )
برعکس موقع بارداری خیلی لاغر شده بودم و از خوراکی هایی که همیشه دوست داشتم حالم بههم میخورد مثل چایی و قرمهسبزی و...
7- خیلی ریخت و پاشی شدم. به طوری که زَهرهم میره کسی بخواد سرزده بیاد خونهم. به همه میگم از قبل خبر بدن. وقتی که خبر میدن اول یکی میزنم تو سر خودم و بعد عین فیلمی که تند میشه شروع میکنم به جمع و جور و شست و شو و.... روزنامهها رو میچپونم تو جا روزنامهای و برای کتابا معمولا جا پیدا نمیکنم و... رو اُپن هم باید جمع کنم و... وقتی مهمون میریزه روز از نو روزی از نو..
یه مقداریش تقصیر سیباست که میگه کار خونهرو ولش کن.( نمیگه آخه ولش کنم پس کی بیاد بکنه؟)
کار خونه خیلی تکراریه برام... سیبا هم فکر میکنه مثلا یه ظرف شست و یه جارو زد کارا تمومه.
در ضمن از همون اول تو بچهداری خیلی کمکم کرده.
8- از سوسک نمیترسم. خانوم همسایه وقتی سوسک میدید میدوید منو میبرد که پیداش کنم و بکشمش. خودشم بیرون خونهش وایمیساد و تا وقتی لاشه شو( طفلکی سوسکه . حالا که دارم اینو مینویسم احساس عذاب وجدان دارم.) نمیدید وارد نمیشد.
9- یه بار تو کوه یه مارِ سیسانتی از زیر پاهام رد شد و من فقط نیگاش کردم. پسرا فکر کردن من ببینمش غش میکنم.
بین خودمون بمونه من بااینکه ماره رو نگاه میکردم تازه وقتی دوسه متر از زیر پام رد شد دوزاریم افتاد. در واقع هاج و واج بودم نه شجاع.
بعدا توی دریاچهی سما(بالای مرزن آباد) شنا که میکردم کنارم چند مار آبی دیدم و نترسیدم.( چون میدونستم مارای آبی نیش ندارن)
10- یه بار پلیس به خاطر صدای بلند ضبط ماشین جلومو گرفت و وقتی دید آقا نیستم با دندون لب پایینشو گاز گرفت و با خنده گفت دیگه ازین کارا نکنیها. جریمهم نکرد.
باید اعتراف کنم آهنگش هم ازین نیناشناشها و جوادی-لسآنجلسی بود:)
11- تازه فهمیدم این ماشینی که سوار میشم و تو اتوبان 140 تا باهاش میرم دنده 5 هم داره. میدیدم موتور زوزهمیکشه ها...
اونم یهدفعه که سی با کنارم بود. با تعجب هی منتظر دنده عوض کردنم بود گفت چرا نمیری 5؟ منم خندیدم. فکر کردم داره سر کارم میذاره. بعد که اصرار کرد. نگاه کردم دیدم به قول معروف" اِوا...." بابا این مدتهاست (از وقت ساختنش) دنده پنج داره و من اصلا به شمارههای دنده نگاه نکرده بودم.
12- اسرار تقریبا مگو!
اولای پاییز سیبا یواشکی یه کم لای در( دری که به بالکن باز میشه و در واقع کار پنجرهرو میکنه) رو باز میذاشت و من نمیفهمیدم چرا. مدتی بود لحافم رو ازش جدا کرده بودم. آخه اون خیلی گرماییه و با یه ملافه خوابش می بره و من باید با ژاکت و یه لحاف گنده بخوابم تا گرمم بشه و خوابم ببره. میدیدم گرمم نمیشه و میرفتم بغلش. اولش میلرزیدم و بعد...
زمستون که شد. باز میدیدم اتاق یخه... پنجره بسته بود. دورش هم ازین ابرا چسبونده بودم.
میدیدم تازگیها سیبا در کمد رو نمیبنده. به حساب شلختگیش میذاشتم. بعدا متوجه شدم که از کمد سرما میاد... قسمت داخلی کمد ما تو یه قسمت منحنی نمای ساختمونه و سرمایی ازش میاد که نگو...
(فکر کنم بیشتر این اسرار مگوی سیبا بود!)
13- آقا، بازم هست... بگم؟
حالا من کیو دعوت کنم؟
راستش اصلا نمیدونم کیا تا بهحال نوشتن و کیا ننوشتن. دلم میخواد پارتیبازی هم نکنم.
فکر کنم حالا که شمارههای یلداییم زیاد شد اجازه دارم شمارههای دعوتیم هم زیاد باشه:)
آخه من دستم به کم نمیره!
فعلا... امید لحظهها، نرگس رگبار، پندار لگوماهی، حسین درخشان، حسنآقا، آبنوس، هنگامه، ملودی ناز، ویدا. مدیار، بامداد، زیستن، مانی چهاردیواری، کامران آنسوی دیوار، این سوی دیوار، عباسمعروفی، دستفروش، امید حبیبینیا، خوابگرد، پارسا و داتیس کوچولو(این دوتا هم دل دارن)، برونکا، مرد تنها، زنتنها، شیوا،شیما، یوسفعلیخانی، الپر، کریم ارغندهپور، محمود احمدینژاد، ابراهیم نبوی، زن باکره، زن بیکره، علیرضا، آلوچهخانوم، حقوقدان، لیلافرجامی و فرجامی ِ آخ اگه بارون بزنه، ماهی جون، کاریز، ستاره، مهسا، سوسکی، پاگنده، گلکو، شبح، مارمالاد، مسعود اسکیزوفرنی، مامان نیلو، راوی، نیما، شانای، کوزه، جوجو، شبنم، ارنستو، آقمصطفی، مهیا، محیا، سولوژن، مژده، سنجاب، ویولت، هرمسرامانای بزرگ و کوچک، آلیوسماکسیموس کبیر، تیلا، ساکورا، میداف، اروند، آهو، آتوسا، پانتهآ، دردانه، دردونه، مهناز ویران، سوفیا، لیلا، ساغند، اسد، دندونپزشک، سبیلطلا، سیما، بلوچ، ف.م.سخن. حمید گاهنوشت و بقیهی حمیدها، تمام سعیدها، مهدیشیفتها و نرگسها، مریمها، علیها، رضاها، سایهها، گیسوها، سیناها، احسانها، بامدادها، تموم خانومها و آقایون وبلاگنویس و همجنسگراها، لاتهای اینترنتی.
همچنین تلفنچی، نسرین، نانا، نیاک، نارنج، جی لندنی، راوی، آچار فرانسه، مهدیجامی، پژمان، فتانه، ربل، دهقون، یلدا، آناهیتا، آیدا، آسیه، ندا، پویا، نیروانا، یک اهری، رازمگو، کیمیای یک قطره، کتبالو، ناصرخالدیان، استامینوفن، کفتار، شمر، بیتا، باتا، بیبیگل، آرش سرخ، پویا، توتیا، فرید(سرجهازی وبلاگ ویولت)، ویلچرران، امید زندگانی، ورونیک، گوربهگور، آبچنوس، عزیزدردونه، زهرخند، سعید ممتیک، قوقولیقوقو، کاوه، بادبادکها، کاپیتانهادوک، عمو گیلهمرد، آرمین گیلهمرد، ترسا، چرتینکوف ، Osmosis Jones ، کیوان، نکیسا، آرمین، ذهن سیال، زن متولد 57، نسرین و... خلاصه هر کی تاحالا ننوشته با زبون خوش بنویسه . جرزنی هم نداریم.
خوندن اسرار مگوی بلاگرهای بداخلاق و جدی هم باید خیلی لذتبخش باشه!
مثل:.... و ..... و .....
کامنتنویسان آشنا(پارتیبازی) که خودشون وبلاگ ندارن میتونن تو نظرخواهی بنویسن تا بیشتر با اون روی پلیدشون(شایدم فرشتهشون) آشنا بشیم.
یه احساس خنگعلییی بهم دست داده که به چه راحتی آدم گول میخوره و اسرارشو میگه:)
عین معتادی که از لجش میخواد همه رو معتاد کنه، میخوام همه در این احساس باهام شریک شن:)
13- آهان... اینو هم بگم که حسابی برام عقده شده. باشد که به دست توانای شما این عقده باز گردد.
خواهرم که رفت به مدرسهی .... هر روز زنگ تفریح بهشون شکلات خارجی میدادن. (آره بابا جان من بهخدا خواهر هم دارم) این خواهر نصف شکلاتشو میخورد و نصفشو میآورد خونه. نه که به من بده. میومد جلوی من ملچمولوچ میکرد و میخورد. من آرزوم شده بود برم مدرسه تا از این شکلاتای خارجی گنده که پر از مغز فندق بود بگیرم.
اما از اونجایی که هر وقت نوبت من میرسه آسمون میتپه.
به جای شکلات گندهی خارجی یک لیوان گندهی شیرکاکائو داغ دادن. اونموقعها هم من از شیر متنفر بودم و نمیخوردم یا اگه بهزور میدادن میرفتم میریختم توی آبخوری حیاط.
14- بعدا که داداشدار شدم. امکان نداشت بیرون از خونه چیزی بهم بدن(خوراکی یا اسباببازی) و برای داداشم نیارم خونه!
15- آقا، یکی منو بگیره... ولم کنید تا صبح دیگه اسراری نمیمونه که مگو باشه. همهش بگو میشه!
16- حالا من به این همه وبلاگ چهجوری لینک بدم؟
سیبا هم رفته در کمدو باز گذاشته و منتظر منه:))))
17- به جان شما، اگه از این پست به بعد کسی دربارهی اینایی که نوشتم سوال کنه نکرده ها!! دودمان سلمان رو به باد میدم!
18- راستی، کریسمس هم مبارک!
19- امسال هر جایی رفتیم درخت بریده نمیفروختن( چه بهتر!) کاجها رو با ریشه تو گلدون میفروختن و قیمتش هم از کوچیک کوچیک که 20-30 تومن بود تا 600 هزار تومن که مال مایهدارهاست.
همراه من یه 35 هزارتومنیشو خرید و بعدش میخواد بکاره تو باغچهشون.
-------------------------
وبلاگم دوروزه که خرابه....
فرزند خوانده
این روزها کسی که بیشتر از همه شور و شوق داریم بریم خونهش، دوستیه که یه بچه آورده برای بزرگ کردن.
شاید باورتون نشه اما با ورود این بچهی دوستداشتنی شور و شوق زیادی در همه اطرافیان بهوجود اومده.
حالا پدر مادر جدیدش چه لذتی میبرن، خدا می دونه!
این بچهی ناز کوچولو وقتی به خونهی این دوستمون اومد دو سالش بود. اوائل دنیا اومدنش پدر مادرش رو از دست داده و با مادر بزرگ پیر و بیمارش زندگی میکرد. مادر بزرگ نه پول داشته برای این بچه غذا و لباس درستحسابی تهیه کنه و نه حوصله داشته باهاش بازی یا حتی کمی بهش مهربونی کنه.
هر وقت هم عصبانی میشده شترق میخوابونده تو گوش بچه.
به خاطر این موضوع ، بعد از دوسال تا همین چند وقت پیش هر دستی به نوازش روی سرش دراز میشد ناخودآگاه با ترس سرش رو کنار می کشید و فکر میکرد میخوان کتکش بزنن.
و مدتها یواشکی شکلات و شیرینی از رو میز برمیداشت و قائم میکرد برای روز مبادا.( کمی مثل داستان "هایدی" و جمعکردن نونرول برای مادر بزرگ پیتر).
دوستمون بعد از تحویل گرفتنش از مادر بزرگ چند آدرس عوض میکنه. با اینکه مادر بزرگ رضایت کامل داشته و اصلا با دیدن وضع مالی اینا خودش این پیشنهادو داده ولی اینا میترسن مادر بزرگه پشیمون شه یا حتی بخواد پولی بگیره.( البته من خودم دلم برای مادربزرگه هم میسوزه. کاش میشد اونو هم به مادربزرگخواندگی گرفت.)
شما نمیدونید چه اتاقی برای این بچه درست کردن و چقدر بهش میرسن و محبت میکنن.
جوری که منم هوس کردم فرزندخوندهشون بشم!
اینجور بچهآوردن( از راههای غیر رسمی) تو ایران خیلی باب شده. من حتی نمونهای دیدم که زن و شوهری از خارجکشور اومدن و از روستایی بچه خریدن و بردن مثلا آلمان.
در ایران واگذاری بچهی بدون سرپرست از کانالهای رسمی بهسختی انجام میشه. هفتخوان رستمی داره که نگو!!
یکی از شرطای اصلیشون اینه که پدرمادر باید مذهبی و اهل نماز روزه باشن و اصلا امکان بچهدار شدنشون نباشه. وضع مالی خوب داشته باشن. بدون اجازه بهزیستی حق تغییر محل و خونه و حتی مسافرت ندارن و هزار شرط و شروط دیگه...
اونقدر شرط و شروط میذارن و اینقدر میبرن و میارن و سوالپیچ میکنن تا زوج پشیمون بشن و اونی که مخالفتره اونیکیو مجاب کنه که همینطوری راحتتریم.
متاسفانه در ایران بچههای نوزاد رو بیشتر به فرزندخوندگی میگیرن. بچههای بزرگتر زیاد هواخواه نداره. میگن شخصیتش شکل گرفته و تازه میدونه پدر مادر نداره. و ما میخواهیم تا آخر عمر ندونه.
در صورتیکه به نظر من بچههای بزرگتر که از آب و گل و پوشک دراومدن بهترن. بعدش چه اشکال داره بدونه. چرا نباید تابوی فرزندخواندگی رو بشکنیم؟
یکی از قوانین مملکت ما اینه که اگر بچهای حتی یک نفر از فامیلشون زنده باشه به کسی دیگه نمیدنش.
در صورتیکه ممکنه اون فامیل اصلا صلاحیت و امکانات نگهداشتن بچه رو نداشته باشه.
مثلا در زلزلهبم که اینهمه آدم کشته شد و خیلی از بچهها یتیم شدن، علیرغم کلی پیشنهاد فرزندخواندگی از طرف مردم داخل و خارج کشور، حتی یک نفرشونو به مردم ندادن. یکی رو دادن به عموش که اصلا نمیخواستش.. استطاعت مالی نداره و از روی عصبانیت روزی هفت دست کتکش میزنه. یکی رو دادن به داییش که مثلا انحراف اخلاقی داره. همه میدونن به بچهی خواهرش تجاوز میکنه اما هیچکاری از دستشون بر نمیاد. و سرنوشتهای مشابه این دو...
یا ممکنه بابا و مامان بچهای در زندان باشن و به حبس ابد محکوم باشن( در شیرخواه آمنه نمونهش هست) این بچه هم محکومن تو پرورشگاه بمونن. چرا اینا نباید مزهی خانواده رو بچشن؟
چرا نمیشه مثل کشورهای دیگه بشه اینجور بچهها رو حداقل تو تعطیلات ببریم مسافرت و پارک بازی و...
کمیتهامداد در ماههای رمضون طرحی رو اجرا میکنه به اسم "طرح اکرام" – قبلا هم در موردش نوشتم-
شما میتونید در ماه رمضون به پایگاههای کمیته امداد مراجعه کنید. روی میزها پر از شناسنامهی بچههاست.
میتونی از روی عکس از هر کدوم که خوشت بیاد به عنوان فرزندهخونده انتخابش کنی.
منتها این طرح فرزندخوندگی از راه دوره. یعنی شما ماهی حداقل ده هزار تومن برای هر بچه می پردازید به پدرمادر اصلیش و مثلا خرج تحصیلشه.
ممکنه شما هیچوقت بچه رو از نزدیک نبینید. اما از طریق کمیته امداد میتونید بفهمید که بچه سرماخورده و احتیاج به پول ویزیت دکتر و دارو داره و معلمش کتابهای خارج درس زیادی معرفی کرده و شما یه مقدار باید اضافه بر دههزار تومن باید بدید.
با اینکه این روش هم بهتر از هیچه. در واقع بهش نمیشه گفت فرزند خونده گرفتن. بیشتر کمک مالیه. اون هم در حد خیلی کوچکی...
اگر این موانع رو هم بردارن باز هم تعداد زیادی از مردم با فرزند خونده آوردن مشکل دارن.
یه ضربالمثل میگن و خلاص.
میگن مگه نشنیدی که " فرزند کسی نمیکند فرزندی!" بچهی خودمون برای ما چیکار کرده که بخواد این- ببخشید- تخم زول بخواد بکنه.
و ضربالمثلهای دیگهای که حتما شنیدید.( اگر میدونید لطفا بنویسید تا بقیه ببینن چقدر غیرمنطقی و خرافیه)
درصدی از زنو شوهرها هرگز بچهدار نمیشن و چقدر لذتبخشه آدم بچهی بیپناهی رو پناه بده و هم آرزوی خودشو برآورده کنه و هم آرزوی بچهرو برای خانوادهدار شدن.
باور کنید من هر نمونهای از فرزندخونده آوردن رو دیدم نتیجه عالی بوده. حتی عزیزتر از بچهی خود آدمه.
---------------
پ.ن.1
Osmosis Jones در کامنتش نوشته :
"من چندين نفرو ديدم كه با اينكه يه عمر دنبال بچه بودن ولي هيچوقت حاضر نشدن بچه بيسرپرست از پرورشگاه بگيرن با اين فكر كه اكثر اون بچهها حرامزاده بودن كه رها شدن !
منظور اينه كه مشكل دو طرفهس. هم قوانين مزخرفن، هم طرز فكر خيلي از آدما."
منم این جریان حرومزاده بودن بچههای پرورشگاه رو از مردم زیاد شنیدم... بخصوص آقایون خیلی سخت میتونن بچهای رو قبول کنن که از تخم و ترکهشون نباشه. دوست دارن خاندانشون از طریق اسپرم خودشون تکثیر پیدا کنه.
حالا نمیشه یهبچه از تخم و ترکهشون بیارن و یه بچه هم از پرورشگاه؟
شما مورد دیگهای سراغ دارید؟
پ.ن.2
ولگرد چه زیبا نوشته:
“Adoption" is not about finding a child for families. It's about finding families for a child.
پ.ن.3
جان مادرتون سعی کنید در ارتباط با موضوع کامنت بنویسید.
پ.ن.4
یادم رفت بنویسم که به نظر من دولت(حالا از طریق سازمان بهزیستی یا هر ارگان دیگه) نه تنها کودکان بیسرپرست و به اصطلاح یتیم رو باید به خانوادهها بده(زیر نظر تیم روانشناسی و...) بلکه بچههای بد سرپرست رو هم باید بده. مثلا بچهای که 9 خواهر و برادر داره و از پدر و مادر فقط بیغذایی و کتک و تحقیر رو فهمیده چرا نباید در اختیار خانوادهی دیگهای که شایستگی بزرگکردنش رو داره، قرار بگیره؟
پ.ن. 5
شب یلدا خوش بگذره!
از کرامات شیوخ ما چه عجب!
یکی از کوچکترین کرامات شیوخ شهر ما اینه که رأی به اسم اصلاحطلبا نوشته میشه و به اسم ..... و ..... و ..... و ....... در میآد.
این دوتای آخر رو که اصلا کسی در کرج نمیشناخت و از تهران نزول اجلال کردهاند. یکی با پای خودش و یکی دیگر با ویلچر....
ما که بخیل نیستیم. مهماننوازیم و کشتهمردهی بو و رایحهی جوراب.
اصلا دیگه اسم نمینویسم.
اسم اون نمایندهی خودمون هم خیلی اشتباه کردم نوشتم. اعتراض شدیداالحنی از طرف بیت ایشون بهم رسیده و کلی برام خط و نشون کشیدن...
اسمشو پاک کردم.
هر چی فکر میکنم من نه سر پیازم و نه ته!
منم معتقدم هر کی خر شد باید سوارش شد. اگر چه میدونم در واقعیت جریان کاملا برعکسه! و این سواری توهمیست در مغز ما.
اصلاحطلبا هم بیخود میرن فرمانداری شکایت! بده زحمتاشونو کم کردن؟
یکی از اصلاحطلبای طفلکی که بعد از شمارش اولیه مطمئن بود که اسمش دراومد، برای جشن پیروزیش سالن هم اجاره کرده بود. کارت دعوت هم پخش کرده بود:))
بابا سخت نگیرید! صدسال اول فقط سخته. 28
سالهش گذشته. چشم به هم بذاری بقیهشم رفته.
مثلا میخواستم دیگه از این حرفا ننویسم ها...
حاجآقا بهخدا بار آخرم بود....
-----------------------
مطلب بعدیم راجع به فرزندخوندگیه که نوشتمش. ولی از خستگی نمیتونم ادیتش کنم.
-----------------------
حتما میدونید چرا نظرخوای نذاشتم؟
اگه نمی دونید سری به نظرخواهی قبلی بزنید!
کیک یزدی
از یک پایگاه رأیگیری با ماشین میگذشتیم. دیدم وانتی که پشتش پر از زنان و دخترانی با لباسهای جورواجور بود، ایستاده و دارن یکی یکی به سختی پیاده میشن. دست همدیگر رو میگرفتن و میپریدن پایین. تعجب کردم . تو این هوای سرد، با وانت؟ و اینچنین تفاوت لباس پوشیدن. از خانوادههای متفاوت؟
پسری ریشو، چهارشانه و قدکوتاه مثل چوپانی رهبریشون میکرد.
- بدوید! تندتر!
از کنجکاوی داشتم میمردم. به سیبا گفتم نگهدار.نگهداشت.
- یه خواهش داشتم. اگه میخوای رأی بدی میشه اینجا بدی؟
فکری کرد و قبول کرد. رفتیم تو. صف مرد و زن قاطی بود. زنها به راهنمایی پسر توی صف ایستادند و بعضیهاشون ریز ریز میخندیدن. به نظر نمیومد فامیل باشن. بهنظر بیشتر همسایه و هممحل میومدن. تا نوبتشون برسه من مشغول نگاه کردن به اونایی شدم که ورقه رأی رو گرفتن و دارن پرش میکنن. تا اونجایی که من دیدم کسی لیستی دستش نبود. اول از همه اسم فامیل و آشناشون رو مینوشتن و فوقش یکی دو نفر دیگه که از توی لیست به صورت اتفاقی و تصادفی پیداش میکردن.
خیلی برام جالب بود. انگشتشون رو توی لیست بالا و پایین میبردن . برای هم میخوندن و هر کدوم به نظر جالبتر میومد مینوشتن.. مثلا شوهر میگفت اصغر بازاری رو بنویسیم؟ زن میگفت نه بابا من از اسم اصغر خوشم نمیاد. اینیکی چه اسم قشنگی داره! اسم بچهمونو هم میخوام بذارم رامتین. و شوهر با مهربونی قبول میکرد. که به رامتین هم رأی بدن.
خندهم گرفته بود.
مردها و زنهای مسن هم زیاد اومده بودن. با واکر و عصا و یا زیر بغلشون رو گرفته بودن. اکثرا" از خودشون هیچ نظری نداشتن.
پسر یا نوههای نامرد فقط برای رأی آوردن به دوست یا فامیل اونارو آورده بودن !
حواسم رفت به زنهای وانتی و آقای چوپان. زنها همه ورقهی رأی رو گرفته بودن و اومده بودن دور میزی که میشد روش نوشت.
دست پسر ورقه نبود. معلوم بود قبلا در جای دیگهای رأی داده . خیلی حرفهای عمل میکرد. ورقهها رو از دست زنها گرفت و شروع کرد براشون نوشتن. سرباز توی پایگاه خسته با اسلحهای روی پاش، روی صندلی لمیده بود و به مردم از جمله این خانمها نگاه میکرد. چشماش روی دخترهای جوون مکث بیشتری میکرد و چون تعداد دختران توی پایگاه خیلی بود، زیاد معطل نمیشد و سریع میرفت سراغ دختر بچهسال بعدی.
پسر چوپان همینطور مینوشت و مینوشت و زنها با خجالت ریز ریز زیر دم روسری یا چادر میخندیدن.
بدون تعارف از حلقهی زنان رد شدم و به زحمت لیستی که پسر داشت هولهولکی مینوشت دیدم. لیست رایحهی راستها بود!
اول از همه هم برای مجلس خبرگان .....یزدی رو مینوشت. پسر حواسش به من نبود و فکر میکرد لابد من یکی از زنان وانتش هستم.
به زنان بیرونی حلقه نزدیک شدم. به یکی که موهایش بیرون بود و مانتویی ساده و قدیمی تنش بود گفتم به کی رأی میدید؟ دم روسریاش رو روی دهانش گرفت و خندید.
والله من هیچکیو نمیشناسم. هر چی که اون بنویسه! و به پسر درون حلقه اشاره کرد.
زنهای دیگه هم که حوصلهشون سر رفته بود دورم جمع شدن. پسر سرباز هم کمی روی صندلی صاف شد. گفتم میدونید داره کیو مینویسه؟
..... یزدی!
گفت مگه کیه؟ بده؟ (دیدم راست و چپ و اینا حالیش نیست) گفتم بابا دوباره باید از اول روسریمونو بیاریم جلو .. ادعای ارتباط با امام زمان داره و ... پدر زن احمدینژاده. و یه همچین چیزایی. زن با نیش باز گوش میداد. زنهای دیگه هم با لبخند نگاهم میکردن.
انگار موجود عجیبی بودم. خدا پدربزرگ دختری از میونشون رو بیامرزه که لپ کلام رو گفت: به نظر شما بهش رأی ندیم. گفتم اگه میخوای بدبختتر نشی نه!(دوست نداشتم دخالت کنم. اما خواستم کار چوپان را یه جوری تلافی کرده باشم)
زنها شروع به پچپچ کردن.
سرباز جوان به زحمت از صندلی پا شده بود و اومده بود جلو. سیبا هم برام نگران شد و اومد ببینه چه خبره.
دختر به چوپان داد زد. آهای... اسم کیک یزدی رو برای من ننویس .
بعد با خنده بهم گفت آخه اسمش اینجوری یادم میموند. گفتی چیچی ِ یزدی؟
زنهای دیگه بهش گفتن. همون کیک یزدی بهتره! و خطاب به پسره گفتن: پس برای ما هم کیک یزدی رو ننویس!..
پسر که عرقکرده و تلاشگر داشت مینوشت، با تعجب برگشت علت این تمرد گوسفندانش رو بفهمه که چشم خشمگینش به من افتاد و بعد به سرباز که دیگه خواب از سرش پریده بود.
سیبا هولهولکی دستش رو در دستم انداخت و منو کشید . گفت: کار من تموم شد بیا بریم و به سرعت دورم کرد.
گفت بابا... دنبال دردسری؟
گفتم یه کم دیگه صبر میکردی لیست تورو بهشون میدادم :)
-----------
یکی از نوستالژیهای گردباد اینه که چرا در این عکس حضور نداره.
عکس قشنگیه. نه؟
اونقدر ازش تعریف کرده که من هم دچارش شدم...
-----------
یوسف علیخانی ایندفعه پارتیبازی کرده و رفته سراغ پدر ِ همسرش آقای مهدی محیالدین بناب
استاد بازنشستهی روانشناسی دانشگاه علامه طباطبائی، نویسنده و مترجم
"بار اول كه به طور رسمي رفته بودم تا ايرنا را از پدرش خواستگاري كنم، هنوز يادم هست. غروب يكي از روزهاي آبان ماه 79 بود. كه مرخصي ساعتي گرفتم كه ساعت هفت شب، شهرك فرهنگيان، همين خانه اي كه الان تويش زندگي مي كنيم باشم و با پدر ايرنا صحبت كنم. خوش صحبت بود و آرامش دهنده. مهربان بود و با سواد. چنان صحبت مان درباره الموت و بناب و گويش تاتي و زبان آذري و ادبيات و ترجمه و روزنامه نگاري و ... گل انداخت كه يك وقتي نگاهي انداختم به ساعتي كه به ديوار بود؛ يك ربع مانده به دوازده شب بود. خجالت مي كشيدم بگويم براي چه آمده ام:
- ببخشيد من...
خنديد و سرم را انداختم پايين و از خانه شان آمدم بيرون."
تولد آذر عزیز و قسمت پنجم سفرنامهی ولگرد به ایران
قست پنجم سفرنامهی ولگرد
با “زن ذليل” تا فردوگاه مهرآباد
کنار پنجره کز کردم. از شيشه تاکسی به آمدورفت ماشينها و آدمها نگاه میکردم. آنقدر خسته و بیحوصله بودم که دلم نمیخواست راننده تاکسی که پسر جوانی بود چيزی از من بپرسد. هنوز چند متری نرفته بود که درحاليکه رويش را بهطرف من برمیگرداند پرسيد:
- حاج آقا “دربست “برم؟
ـ بله. ولی چقدر ميشه؟
ــتا آنجا ... اگر توی ترافيک گير نکردم ۲۰۰۰تومن.
ـ تاکسیمتر داريد؟
ـ نه آقا. کيلومترشمار داريم که آنهم خرابه.
چون نرخ تاکسی را نميدانستم گفتم باشه ولی ۲۰۰۰ تومان به نظرم کمی زياد ميآمد! وقتی آنرا به دلار تبديل کردم تقريبا يک کمی بيشتر ار ۲ دلار ميشد باخودم گفتم زياد بد هم نيست!
بعد از ميدان فردوسی ترافيک بههم گره خورد. حرکت اتومبيلها کُند شد. در چهار راه پهلوی(وليعصر) تصادف شده بود. ازآن چهارراه با کندی گذشتيم.
تاکسی مستقيم به طرف ميدان "مجسمه" (انقلاب)رفت...
وقتی از جلو دانشگاه ميگذشتيم، بهياد خاطرات روزهای دانشجويیام در دانشکده ادبيات افتادم. کمی دلم گرفت! باخودم گفتم قبل از اينکه ايران را ترک کنم بايد روزی دوباره اينجا را از نزديک ببينم.
ياد صحنهای افتادم که در دانشگاهی که در آمريکا چندين سال پيش کار ميکردم ،ناظر آن بودم.
روزی چند دختر و پسر جوان پيرزن فرتوتی را روی دستهايشان از پلههای يک خوابگاه قديمی و بدون آسانسور دانشگاه بالا ميبرند. از سر کنجکاوی دليل به کول کشيدن آن پيرزن را از آنها سوال کردم .
گفتند او "مادر ِ مادر بزرگ" آنها است.
آخرين خواستهی او از آنها اين بوده قبل از مرگاش روزی خوابگاه دوران دانشجويیاش را دوباره ببيند! من هم شايد احساس آن پيرزن را داشتم.
ازدانشگاه گذشتيم و به ميدان "مجسمه" رسيديم دوباره ترافيک کند شد و تاکسی برای چند دقيقهای ايستاد. آدمها و اتومبيلها در اطراف ميدان در هم ميلوليدند من توانستم از لابهلای ازدحام
به جای "آن مجسمهای" که در تاريخ ايران "شکستنی" نبود، جسمی بزرگ در وسط ميدان ببينم که نشسته بود! و آن استوانهای بزرگ کوتاه و کلفتی بود که نوک آن به مارپيچ کوتاهی ختم ميشد. سعی کردم آنرا به چيزی تشبيه نکنم! (مرسی ولگرد جان وگرنه هر وقت چشممان به آن استوانه میافتاد حالمان بههممیخورد.)بهواسطه دوری از آن با وجود نور زياد چراغهای اطراف ميدان قادر نشدم جزئيات و نقشهای اطراف بدنهی آنرا تشخيص بدهم.
به مغازههای اطراف نگاه ميکردم. يادم آمد که در نزديکی اين ميدان يکی از اقوام نزديکام مغازهای داشت. برای يک لحظه "احساس گناه" وخودخواهی و شرمندگی خاصی قلبم را فشرد.(چه عجب:) ) فکر ميکردم من اکنون در شهری هستم که باقی ماندهی دوستان و آشنايان من سالها است منتظر روزی هستند که شايد دوباره مرا در اين شهر ببيند. توی اين فکرها بودم
که تاکسی متوقف شد و راننده گفت آقا اين هم هتل شما!
گويی از خواب پريدم. دست کردم توی پيرهنم و دوتا "هزاری"بيرون کشيدم و به طرفش دراز کردم که گفت:
ـ قابل نداره. بفرماييد!!
همان جملهی "باسمهای"ِ بیمعنا! برای يک لحظه ميخواستم بگويم مرسی و بدون دادن پول از تاکسیاش پياده شوم و راهم را بکشم و بروم تاعکس العملاش راببينم.
ياد داستان آن مرد اصفهانی افتادم که روزی يک مهمان خارجی داشته. آن مهمان بعد از صرف غذا چشمش به يک قاليچهی "نايين ابرايشمی" گرانبها که در کف اطاق پهن بوده میافتد در موقع رفتن، آن مهمان خارجی روی زمين مينشيند و قاليچه را نوازش! ميکند و به ميزبان اصفهانياش ميگويد:
- " کِيلی گشنگه"!!
ميزبان اصفهانی در جوابش ميگوید"
- "پيش کش"!
مهمان هم باور ميکند قاليچه را لول ميکند و تشکر ميکند زير بغلاش ميزند و باخودش ميبرد.(زیتون: برای همین هر کس به من میگه فلان چیز خیلی قشنگه میگم "پس کش!"
ولی من قادر نبودم آن کار را با آن رانندهی بيچاره تاکسی بکنم . تشکر کردم پول را از دستم گرفت از تاکسی پياده شدم. واز پلههای هتل بالا رفتم.
روی يکی از مبلهای لابی نشستم با يک قوری چای و يک سيگار
به روزم خاتمه دادم. پول چای را روی ميز گذاشتم و از جايم بلند شدم .خوشبختانه از آن دربان سمج خبری نبود . به طرف کانتر هتل رفتم متصدی همينکه مرا ديد، بدون اينکه از من چيزی بپرسد کليد اطاقم را به دستم داد. تشکر کردم و بهطرف اطاقم بهراه افتادم. در را باز کردم.
از خستگی داشتم از هم "فروميپاشيدم". لباسها وکفشام رابيرون آوردم. اسکناسها از زير پيرهنم روی موکت کف اطاق ريختند. روی زمين نشستم آنها را جمع کردم. يک دفعه از دستمالی آنها احساس بدی به من دست داد. فکر کردم که دست چندين هزار نفر به اين پولها خورده. رفتم دستشويی دستهايم را با صابون شستم.
بايد ميخوابيدم. تا صبح زود در فرودگاه باشم. شايد از چمدان گمشدهام خبری بيابم.
ساعت ۷صبح بود که جلو کانتر هتل ايستاده بودم. از متصدی پرسيدم:
ـــ ممکن است بگوييد که چطور ميتوانم به فرودگاه مهر آباد بروم؟
ـ بنطر من با تاکسی سرويس برويد بهتر است.
ــ تا انجا کرايهاش چنده؟
ـــ فرق ميکنه. ۴ يا ۵ هزار تومن است. اگر ميخواهيد برايتان تلفن کنم تاکسی سرويس بيايد؟
ــ متشکرم. لطفا تلفن کنيد .
تلفن را برداشت شمارهای را گرفت ومؤدبانه سلامی کرد. گويا طرف صحبتش را ميشناخت. يک "خسته نباشی" گفت و آدرس هتل را داد و گفت يک تاکسی بفرستند.گوشی را زمين گذاشت.
ــ تا ده دقيقه ديگر تاکسی ميفرستند.
به شوخی از او پرسيدم ازکجا ميدانيد که ايشان کار ميکرده؟ که "خسته نباشی" گفتيد؟
ــ خوب اين يک رسم است.
ــ مثل "قابلی نداره!"؟ که ميگويند و بعد پوست آدم را ميکنند؟
تنها بود و سرش خلوت بود. تا تاکسی بياید با او خودمانی شدم
از کار و زندگیاش پرسيدم. گفت:
ــ دانشجو هستم و شبها و گاهی روزها اينجا کار ميکنم.
ــ ببخشيد اين سوال را ميکنم. چون اين سؤال مودبانهای نيست.
ــ نه خواهش ميکنم بفرماييد.
ماهی چقدرحقوق اينجا ميگيريد؟
ـ ماهی صدو پنجاه هزار تومن.
در همين موقع تلفن زنگ زد. رفت گوشی را برداشت و روبه من کرد و گفت تشريف ببريد . آژانس بيرون هتل منتظر شماست.
از او تشکر کردم. از هتل خارج شدم و از پلهها پايين رفتم. کنار خيابان روبروی هتل يک اتومبيل با راننده ايستاده بود.
حدس زدم که بايد اتومبيل آژانس باشد. تا مرا ديد که از پلهها پايين ميآيم، فهميد که مسافرش من هستم در ِ جلو اتومبيل را باز کرد و من بهطرف اتومبيل رفتم و روی صندلی کنار او نشستم و در را بستم.
ــ فرودگاه مهرآباد تشريف ميبريد؟
ــ بله.
ــ لطفا کمربندتان را ببنديد وگرنه جريمه ميشوم؟ و بهراه افتاد.
خيابانها نسبتا خلوت بود. راننده مردی بود ميانسال و خوشرو با موهای خاکستری و بهنظر مهربان. چند دقيقه پس از حرکت رويش را بهطرف من برگرداند و گفت:
ـــ صبح شما بخير. حال شما چطور است؟
ــ مرسی. شما چطوريد؟
ــ من بسيار خوبم . پرواز داريد؟
ــ نخير. چمدانم درپروازم از آمستردام به تهران گم شده ميروم ببينم اگر پيدا شده باشد آنرا بگيرم.
ــ انشااله پيدا شده باشه. شما در خارج زندگی ميکنيد؟
ــ بله.
ــ خوش به حالتان!!
همين باعث شد که سر گفتگو را باز کنيم. از هر دری حرف ميزد. بيشتر از خودش و خانوادهاش، از همسرش، از دو دخترش میگفت که بايد خرج دانشگاهشان را بدهد. ميگفت آنها هر دو دم ِبخت هستند ولی هنوز آدم درست حسابی پيدا نشده.
و میگفت روزی ۱۰ساعت کار ميکند و حدود ۲۰ هزار تومان ميسازد. 20 درصد آنرا هم به"آژانس" بايد بدهد. با پول بنزين و خرج ماشين، بيش از ۱۵۰۰۰ تومان برايش باقی نمیماند.
پرسيدم :
ــ از خودتان خانه داريد؟
ـــ نخير. کرايهنشين هستم. ۳ ميليون تومان به صاحبخانهام پول پیش دادم و ماهی ۵۰۰ هزار تومن هم برای يک آپارتمان ۷۰ متری اجاره ميدهم.
راستش خجالت کشيدم که بپرسم درآمد تو از اين اتومبيل فقط برای اجارهخانه ات کافی است، پس خرج بقيه زندگیات را از کجا ميآوری؟!
بلافاصله ادامه داد که من بازنشستهی دولتم. چون حقوق بازنشستگیام کفاف زندگیمان را نميداد، مجبور شدم يک کارديگر هم بکنم. ولی غير از رانندگی کار ديگری بلد نبودم.
لحظهای ساکت شد. يکدفعه شروع به خنديدن کرد.
گفت آقا ميدانيد چيه؟ با سه تا زن زندگی کردن آسون نيست!
هر "قدمی" که اين سه تا خانم برميدارند برای من "هزار تومن" اب ميخوره. بعضی وقتها التماس ميکنم خانمها تو رو خدا کمی بنشنيد استراحت کنيد! اينقدر راه نرويد! پولام تمام شده!
شنيدهايد که ميگويند هر کس يک دختر دارد پيرهنش دکمه ندارد، هرکس دوتا دختر دارد اصلا پيرهن نداره. وای به روزی که خواستگار بياد و بخواهند عروسی کنند. شما چند تا بچه داريد؟
ــ مثل سرکار دوتا دختر!
ــ پس بايد پيرهنتون قرضی باشد!!
در جوابش خنديدم و چيزی نگفتم. ادامه داد:
ــ از همه بدتر من " زنذليل" هم هستم. زنذليل نميدانيد يعنی چه؟ يعنی مطيع خانمت باشی. افسارتون دست ايشان باشه! هر چه گفت بگوييد چشم! اصلا نمیدانم چرا همه مردهای خوب "زنذليل" هستند!
مثلا الان تلفن ميکنه که کجايی؟
راست ميگفت. چون در همان موقع موبايلش به صدا درآمد. با يک دست فرمان را گرفت و با دست ديگرش گوشی را روی گوشش گذاشت. درحاليکه به من چشمک ميزد گفت:
ـــ الو عزيزم. دارم ميروم فردوگاه.
گويا همسرش از او ميخواست که چيزی بگيرد . مرتب ميگفت چشم !چشم!
خداحافظی کرد و گوشی را بست و آنرا روی داشبرد گذاشت.
ـــ حالا معنی "زن ذليل" را فهميدی؟
ــ بله خيلی خوب فهميدم!
خوشبختانه از آن آدمها بود که فقط از خودش حرف ميزد و چيز زيادی از من نپرسيد. آن موقع صبح مسير ما خلوت بود وفقط پشت چراغهای قرمز توقف داشتيم. وقتی به ميدان شهياد رسيدم بهنظرم رسيد اين ميدان آرامش ندارد. ۲۴ ساعت هم چنان شلوغ است. چون اين بار دوم بود که در دو وقت متفاوت از آنجا عبور ميکردم که از انبوه آدمها و اتومبيلها انباشه بود که در حال حرکت يا توقف بودند. مشغول تماشای ازدحام ميدان شدم.
اولینبار بود که بعد از سالهای زيادی احساس میکردم که چقدر رانندگی نکردن و "نداشتن ِماشين" لذتبخش است که آدم بنشيند يکی ديگر برايش رانندگی کند! چون در "تگزاس" شهری که من درآن زندگی ميکنم بايد توالت هم با ماشين رفت!!
دردلم آرزو کردم ايکاش وقتی برگشتم امريکا بروم در شهری زندگی کنم که وسيله نقليه عمومی داشته باشد و تا آخر عمرم از داشتن ماشين و رانندگی خلاص شوم. اما چطور؟توی اين فکرها بودم که "روياي شيرين بیماشينیام" را آقای راننده "زنذليل"شکست و گفت:
ــ ان خدابيامرز رفت ولی اين "برج" هنوز سرجاشه.حالا اسمش ميدان آزادی شده. اين اسم زياد هم بیمسما نيست. میبينيد که رانندهها و عابرين پياده چقدر آزادند! يعنی هر طور بخواهند میتوانند دور اين ميدان حرکت کننديا هر جا توقف کنند. آزاد آزادند.
در جوابش چيزی نگفتم. بقيه راه تا فرودگاه هر دومان ساکت بوديم. نزديکی فردوگاه از من پرسيد:
ــ ترمينال پروازهای خارجی؟
ــ بله لطفا.
از دروازه پارکينگ ترمينال عبور کرديم . جلو ترمينال ايستاد و گفت
ميتواند منتظرم شود تا چمدانم را بگيرم و مرا به هتل برگرداند چون نمیدانستم گرفتن چمدان چقدر طول ميکشد، ازاو تشکر کردم.
ـــ جفدر تقديم کنم؟
ـــ قابلی نداره. ۳هزار تومن.
از کيفم ۴هزار تومان بيرون آوردم به او دادم. خداحافظی کردم و از اتومبيلش پياده شدم.
وارد سالن اصلی ترمينال شدم. سالن در آن موقع صبح از جمعيت موج ميزد. به ساعت فردوگاه نگاه کردم نزديک ۸ بود .
از مأموری آدرس قسمت بارهای گم شده را گرفتم ولی گفت بهتر است بعد از ساعت ۸ مراجعه کنيد.فرصتی بود تا چيزی بخورم. از او سراغ رستورانی را برای خوردن صبحانه گرفتم. گفت:
رستوران خوبی در طبقه دوم است ولی کمی گران است. به "دکهمانندی" در گوشه ديوار سالن اشاره کرد.
تشکر کردم و از او دور شدم. فکر کردم وقت زيادی برای رستوران ندارم. به طرف آن دکه رفتم که قهوه وکيک چای و آبميوه و انواع نوشيدنيها را داشت. رفتم ته ِصف پشت سر مشتریهايش ايستادم. وقتی نوبتم رسيد يک چای و يک کيک گرفتم که ۱۵۰۰ تومن شد. چای در حقيقت "آب جوشی" بود در يک ليوان کوچک پلاستيکی نازک که در ان يک "کيسه چای" قرار داشت و داغی آن دست را ميسوزاند. با دوتا حبه قند در يک بسته کوچک!
در گوشهای از سالن يک صندلی خالی پيدا کردم نشستم و با عجله چای و کيک را خوردم. به ساعت فرودگاه که نگاه کردم از ۸ گذشته بود.
به طرف سالن ترانزيت رفتم. بعد از نشان دادن پاسپورتم به مامور جلو در به داخل سالن ترانزيت داخل شدم.
از مأموری ديگر که در آن سالن پرسه ميزد جای قسمت چمدانهای گم شده را سوال کردم او مرد مهربان و مؤدبی بود منهای ريش نامرتبش! گفت تا همراه او بروم از من خواست که فرم پرشده حاوی مشخصات چمدان گم شدهام را به او بدهم. کاغذ را به دستش دادم. همراهش به انباری که مخصوص "بار های پيدا شده" بود رفتم. فرم را به دست کارمند انبار داد. او مرا به داخل انبار برد و از من خواست که توی انبوهی از بارها و چمدانهایی که توی قفسههايی چيده شده بودند چمدانم را اگر بين آنها است پيدا کنم.
چون روی چمدانم نواری چسبانده بودم، خيلی زود توانستم آنرا در بين چمدانها تشخيص بدهم. آنرا به او نشان دادم. چمدان را بيرون کشيد و بهدستم داد. تشکر کردم و از انبار بيرون آمدم.
چمدان سالم و باز نشده بود. خيلی خوشحال بودم که آنرا پيدا کردم. هر چند اين نوع خوشحالی خيلی احمقانه است!
به طرف سالن اصلی بهراه افتادم. و مأمور بازرسی بارها و چمدانها در جلو در خروجی سالن ترانزيت بدون اينکه آنرا بازرسی کند به من اجازه داد که از سالن ترانزيت خارج شوم .
در حاليکه چمدان را روی چرخهايش ميکشيدم، از سالن اصلی خارج شدم و دربيرون سالن کنار در ترمينال ايستادم. دهها تاکسی و اتومبيل شخصی رنگارنگ جلو ترمينال صف کشيده بوند و منتظر مسافر بودند.
چند راننده بهطرفم آمدند و مقصدم را پرسيدند. وقتی آدرسم را گفتم يکی از آنها چمدانم را از دستم گرفت و بهطر ف اتومبيلاش رفت. و من هم به دنبال او!
قبل از اينکه آنرا توی صندوق عقب بگذارد گفتم آقا صبر کنيد لطفا بفرماييد کرايهام تا آنجا چقدر ميشود؟
گفت "دربست" ۳هزار تومن.قبول کردم. چمدان را در صندوق عقب گذاشت و به من اشاره کرد که سوار شوم. در کنارش نشستم و بهراه افتاد و بعد از پرداختن پول پارکينگ از محوطه فرودگاه خارج شد.
حوصله حرف زدن نداشتم. راننده پسر تقريبا جوانی بود که او هم گويا حرفی نداشت. از مسير جديدی ميرفت که با مسيری که صبح آمده بودم تفاوت داشت. چيزی نگفتم و خيال بدی هم نکردم!
از شيشه جلو ماشين به بيرون نگاه ميکردم. وارد يک "بزرگراه" شد. گفت خيابان آزادی دراين موقع صبح خيلی شلوغ است. اين مسير خلوت تر است.
گفتم: منظورتان خيابان "آيزنهاور" است؟
گفت آيزنهاور؟! نمیدانم کجاست.
چون جوان بود به او حق دادم که اسم قبلی آن خيابان را بياد نياورد.
از شيشه جلو تاکسی به ساختمانهای اطراف بزرگراه نگاه ميکردم.
ناگهان از دور درميان برج های بلند و ساختمانهای بزرگ که بهنظر ميرسيد تا کمر کوه توچال ادامه داشت، چشمم به "مناره" مرتفعی افتاد که از همهی آنها بلندتر بود.
از او پرسيدم آن منار چيست؟ گفت:
ـــ آن "وافور" را ميگوييد؟! از تشبيهاش خندهام گرفت. راست ميگفت کمی شبيه وافور بود!
ــ آن منار نيست. برج ميلاد است و برای مخابرات ساخته شده.
ديدن آن بزرگراه با تابلوهای بزرگ "راهنمای مسيرها" به رنگ سبز با نوشته سفيد به فارسی و انگليسی که با فلش جادهها و خيابانهای اطراف بزرگراه نشان ميدادند مرا بهياد تابلوهای بالای "های وی"های آمريکا انداخت. برای يک لحظه احساس کردم که در يکی از "های وی" های امريکا هستم! ولی خيلی زود چرتم پاره شد. (بیچاره مهدی جامی گفت تو ایران سازندگی شده. هیچکس باور نکرد.)
گويی رانندهها همه مست بودند. چون بهندرت اتومبيلی در داخل خط کشیها حرکت ميکرد. آنها بدون روشن کردن چراغهای راهنما به چپ و يا راست جلو يکديگر میپيچيدند. (اینه!!)
بعد از ۱۰ دقيقهای از بزرگراه به يک خروجی پيچيديم. رفتيم توی يک توی يک خيابان باريک که ترافيک بند آمده بود. پشت سر چند اتومبيل ايستاديم. چون که درجلوتر دوتا تاکسی شاخ به شاخ شده بودند! و رانندگان هيچکدام از تاکسیها حاضر به عقبنشينی نبودند! (بازم اینه!!)
دهها اتومبيل مثل ما منتظر بودند که تا آنها رضايت بدهند و يکی از آنها عقب بکشد و راه را باز کنند. ماشينها برايشان بوق ميزدند. ولی هيچکدام آنها زير بارنمیرفتند که عقب بکشند!(آخه اُفت داره!)
بیاعتنا به اعتراض رانندگان اتومبيلها از جايشان جم نميخوردند!
ياد آن دو راننده کلهشقی افتادم که مثل اينها شاخ به شاخ شده بودند و از اتومبيلهايشان پياده شده بودند جلو ماشين هايشان ايستاده بودند همديگر را نگاه ميکردند. يکی از آنها رفت توی اتومبيلاش روزنامهای آورد و مشغول خواندن شد و راننده ديگر به او گفت:
ـــ لطفا وفتی روزنامهتان را خواندند به من هم به دهيد آنرا بخوانم!!
اين دو راننده تاکسی تهرانی ما گويا دست کمی ازنظر کلهشقی از انها نداشتند.
خوشبختانه پليسی سر رسيد و غائله خواببد.
و اتومبيلها به راهشان ادامه دادند و ما هم بهراه افتاديم. از چند خيابان فرعی گذشتيم. راننده جلوی در هتلام توقف کرد.
کرايهاش را پرداختم و پياده شدم.
راننده هم پياده شد و در صندوق عقب را باز کرد چمدان را به دستم داد.
داشتم ازپله های هتل بالا ميرفتم که دربان هتل همينکه مرا چمدان بهدست ديد از پلهها پايين آمد. جلو دويد سلام گرمی کرد وچمدان را از دستم گرفت و گفت خيلی خوشحال است که چمدانم پيدا شده. دنبال او به داخل هتل رفتم.
رفت کليد اطاق را از متصدی هتل گرفت و بهطرف اطاقم بهراه افتاد و من هم بهدنبالش.
در را باز کرد و چمدان را داخل اطاق گذاشت. از توی کيفم يک هرارتومانی بيرون آوردم به دستش دادم. تشکر کرد ورفت.
اولين کارم اين بود که دوش بگيرم و لباسهايم را عوض کنم. ديگر ترسم از نوع شکل شمايلم در ايران اسلامی ريخته بود. يک پيرهن آستينکوتاه نيمه رنگی بايک شلوار جين پوشيدم و کلاه بيسبالم را روی سرم گذاشتم. درست بهشکلی که در آمريکا لباس ميپوشيدم درآمدم.
لب تخت نشستم. فکر کردم بقيه امروز را چکار کنم؟ به ساعتم نگاه کردم نزديک ۱۱ بود.
اول فکر کردم به نزديکانام تلفن کنم که بيايند مرا ببنند؟!
با اينکه شوق ديدار آنها را داشتم فکرم را عوض کردم به خودم گفتم نبايد به اين زودی ازادیام را از دست بدهم. يکی دو روز ديگر صبر ميکنم. بعد اين کار خواهم کرد.
فکر کردم یک تاکسی دربست بگيرم بروم "در بند شميران" در کنار رودخانه در يکی از آن قهوهخانهها اگر هنوز وجود داشته باشد. روی يکی از آن نيمکتها بنشينم چای و قليانی سفارش بدهم وبرای نهار همان جا نهار آبگوشت و گوشت کوبيدهای بخورم.
چون اين يکی از فانتزیهايی بود که در آمريکا داشتم. ميخواستم وقتی به ايران امدم آنرا به واقعيت تبديل کنم!(نوستالژی آبگوشتی:) )
اما اين کار برای امروزم بهنظرم کمی احمقانه آمد و از آن صرف نظر کردم.
فکر کردم بروم سوار اتوبوسهای مختلف بشوم تهران را ببينم؟
يک دفعه ياد عزيزانم که در طی اين سالهای گذشته در غياب من از دنيا رفته بودند افتادم.
تصميم گرفتم قبل از هر چيز برای ديدار انها به "جهنم و يا بهشت زهرا" بروم. چون ميدانستم همه کسانی را که به ديدنشان آمدهام در "بهشت" نيستند. در "جهنم" هم عزيزان و دوستانی داشتم!!
اما نه مثل "آن کس" که وقتی بعد از سالها به ايران رسيد يک راست به "بهشت زهرا" رفت!
او مثل "ولگرد" برای ديدار از عزيزی آنجا نرفت و شايد او
در آنجا اصلا عزيزی نداشت...
مشکلات را شکلات کنیم!

میگن تو کیف هر دختر مدرسهای کرجی یه عکس مهدی لطفی هست. مهدی تازه لیسانس کامپیوتر گرفته و هدف از کاندیدا شدن احتمالا معروف شدن یا هنرپیشه شدن و یا پیدا کردن دوستدخترهای فراوونه. که سومی از همین الان تضمین شدهست!

لیست کاندیداهای اصلاحطلب شورا در کرج. برای اونایی که ازم پرسیدن.
بیشتر پوسترهای تبلیغاتی اصلاحطلبا رو میریزن و با چاقو پاره میکنن.
------
با اینکه چند سال بیشتر نیست کرج زندگی میکنم اما خیلی از کاندیداها رو از نزدیک میشناسم. انتخابات شورا با انتخابات دیگه انگار فرق داره. بیشتر از مردم محلیان.
خانم اشکواری دوست دور ِ مامانمه. مهدی(بچهخوشگل) رو از نزدیک میشناسم. مالمیر دایی دوستمه. ایزدیار عموی یکی دیگه از دوستامه. بیدارخویدی همسایهی خالهی دوست برادرمه. یکی دیگه دوست بابامه.
از دیدن پوسترها و شعارها کلی می خندیم. هر کی یه حالتی گرفته. تو خونه اداشونو درمیارم و داداشم عکس میگیره. عقده پیدا کرده بودم چرا عکس با دستای زیر چونه ندارم. یا خودکار در دست. یا انگشت اشاره به سوی ناکجا آباد. یا قیافهای عاقل اندر سفیه و بیتفاوت به عکاس نگاه کنم. یا مژههامو بههم بزنم و پشت چشم نازک کنم. یا بگم هولو!
شنیدم یکی از کاندیداها به نام زرگر دوشبه تا صبح به ملت نونمجانی میده. بیداخویدی(اسم شهرستانی در استان یزد) به تموم مدارس رفته و خودکار مجانی داده.
بچههای اصلاح طلب پشت همین کارتی که گذاشتم دوساعت اینترنت مجانی گذاشتن.
تو شهر نمیتونی درست رانندگی کنی. یهو میبینی یه ماشین وسط خیابون جلوت یهو ترمز میکنه و چهار پنج تا پسر عین وحشیها میپرن بیرون و شروع میکنن چسبوندن پوستر و تراکت. بعضیاشون فامیل کاندیداها هستن، و بعضیهاشون روزمزدن. حدود 50 تومن برای این یک هفته میگیرن. برای یه جوون بیکار بد نیست.
بعضیها نامردی میکنن و تراکتها و کارتها رو یکراست روونهی جوی آب میکنن و بعضیها عشق کارتپخش کنی دارن. بخصوص وقتی یه دختر خوشگل میبینن که جز کارت بهش شماره تلفن هم میدن. میگن رأی رو ولش. جیاف رو عشق است! اگه برای کاندیداها این تبلیغات نونوآب نشه اقلا برای ما عشق و حال که می شه:)
از تبلیغات مجلس "خفتگان" اصلا خبری نیست. همهش شوراست و شورا.. همه هم فامیلی و رفیقبازی...
فقط تبلیغ کازرونی رو دوسهجا دیدم.
یه پسر جوون که از تیر چراغ برق رفته بود بالا پوسترتبلیغاتی بزنه برق گرفتش و مرد... به همین راحتی!
گاهی بین دو گروه پوستر چسبون دعوا میشه و برای هم چوب میکشن و سریش تو سر هم میپاشن. گاهی هم کار به پلیس میکشه.
خلاصه که شهر شلوغه ...
این وسط من واله و شیدای این قالپاق پیکان شدم...
از فردا ساعت 9 صبح تبلیغات ممنوع میشه و ما به کارامون میرسیم!
ببخشید! اما ممکنه این پست ادامه داشته باشه:)
- طبق آخرین نگاه از پنجره به بیرون. داره شدیدا برف میاد... امروز آفتابی بود ها... اما الان اینقدر نشسته(حدود پنجشش سانت انگشت اشاره و شستتونو از هم باز کنید لطفا و نگاه کنید چقدره) و اونقدر ریز و تند داره میاد که فکر کنم تا صبح کلی بیاد.
تنور انتخابات یخ نکنه یه وقت:)
------
میدونم خیلی وقته منتظر سفرنامهی ولگرد هستید... حواسم هست
بابا، دمِ امیرکبیریا گرم!


1- یکی بهشوخی برام نوشته عکسآتیشگرفته در پست قبلیت بدآموزی داشته.
گفتم بهمن چه! این رئیسجمهورک با کاراش و حرفاش همه رو آتیشی میکنه...
2- آفتاب نیوز
4- مشروح سخنان رئیسجمهورک محبوبمون در امیرکبیر: ایسنا
5- موسوي(مسئول بسیج امیرکبیر) در واكنش به شعار عدهاي كه خطاب به او ميگفتند، «[...] برو گمشو»، گفت: اين شما هستيد كه بايد از دانشگاه بيرون برويد و گم شويد چرا كه مملكت را ما ميسازيم!
نه بابا! دانشگاه را میسازید یا می....؟ لا اللهالا الله... نذارید دهنم واشه!
"احمدی نژاد که برای سخنرانی به دانشگاه اميرکبير رفته بود, امروز از سوی دانشجويان هو شد. در اثر درگيری شديد فيزيکی و حمله گارد حفاظت احمدی نژاد به دانشجويان خشمگين حداقل 2 نفر راهی بيمارستان شده اند. دانشجويان شعار دادند:"محمود احمدی نژاد، عامل تبعيض و فساد"، "مرگ بر ديکتاتور" ، "نظامی حيا کن دانشگاه را رها کن" ، "دروغگو بر بيرون" *عدهاى از دانشجويان وسط سالن در حين سخنرانی احمدی نژاد عكس او را آتش زدند
دانشجويان دانشگاه امام صادق و امام حسين بجاي دانشجويان دانشگاه امير کبير وارد دانشگاه شدند !!!
(یکی از دوستان، بعد از دیدن عکس فامیلش که دانشجوی دانشگاه امام صادقه این خبرو تأیید کرده)
طرفداران احمدی نژاد جلوی چشم او دانشجويان معترض را ضرب و شتم کردند و او هيچ عکس العملی نشان نداد!( چرا عکسالعمل نشون بده؟ لابد دستور خودش بوده دیگه.)
*محافظان احمدی نژاد برای پراکنده کردن دانشجوان معترض از اطراف او ميان آنها بمب صوتی منفجر کردند
6- فکر کنم فقط یک فقره سخنرانی احمدینژاد در دانشگاه امیرکبیر به اندازه 60 سال برای طنزنویسان خوراک تهیه کرده باشه:)
مثال:
آمریكاییها بدانند ما اگر هزار بار هم بسوزیم، یك سانتیمتر از آرمانهایمان عقبنشینی نمیكنیم! ( چرا نگفت میلیمتر؟!).
بقیهی جملهها رو خودتون در اینجا پیدا کنید.
7- میگن رئیسجمهورک لنگه کفش اون دانشجویی که براش پرتاب شده رو عین کفش سیندرلا نگهداشته تا گزمههاش برن دونهدونه به پای دانشجوها امتحان کنن ببینن کار کی بوده.:)
البته خودش گفته قول میدم کاریش نداشته باشم. لنگه کفشو زیر تریبون به پاهام امتحان کردم دیدم خیلی بهم میاد. میخوام اون لنگهشم ازش بگیرم. یه شایعه دیگه هم هست اینه که فکر میکنه یه دختر عاشقش شده و اینو براش پرتاب کرده. میخواد یه خورده نصیحتش کنه و بگه قصه سیندرلا امپریالیستیه. تو فرهنگ ما باید چادرتو برعکس میپوشیدی. خودم ملتفت میشدم!
8- عکس لنگهکفش در عکسهای مهرنیوز معلومه:))
البته معلوم نیست اینو پرتاب کرده باشن. چون واقعا حیفه:)
9- رایحهی خوش خدمت! چه اسم لوس و بیمسمایی. رایحه معمولا یا خوشبوئه یا بدبو... که اینم معلومه از چه نوعیه.
انتخابات و ... دماغ سوزان
- زنگها برای که به صدا در میآیند؟
- برای زیتون!
- زنگها برای چه بهصدا در میآیند؟
- انتخابات!
- زنگها چگونه بهصدا در میآیند؟
- پشتسرهم و زِرزِر-وار!
- حرف حسابشون چیه؟
- اینه:
زیتون جان، ترو خدا یه تکپا بیا ستاد فلان کاندیدا، یهکار مهم داریم.
یکی دوبار گول خوردم و رفتم. شاید هم برای کنجکاوی. که ببینم چهخبره و چقدر خرج میکنن. اصولا دیدن مهربونی و متانت کاندیداها اینروزا خیلی کیف داره:) به محض ورودت فلان مقام که حاضر نبود از روی میزش سرشو بلند کنه، حالا به محض ورودت تمام قدر جلوت وایمیسه و کلی برات توضیح میده که تاحالا چکارا کرده و به نظر تو چکار دیگه بکنه بهتره:) بعد می





