عاقبت ملوان زن انگلیسی
1- طبق آخرین خبرها، خانم سيمن في ترني ملوان دستگيرشدهی انگیسی پس از ارشاد شدن توسط چند مأمور خوشتیپ اطلاعاتی عاشق مرام آنها شده و به پیشنهاد صیغهی یکی از آنها جواب مثبت داده. سپس اسلام آورده و اسمش را به فاطي
سیمین تغییر داده!
مأمور فوقالذکر به او گفته میترسم موقع بازجویی شیطان گولمان بزند. سیمن هم گفته شیطان مرا هم نزدیک بود از راه بهدر کند بس که شما خوشاخلاق و مهربان و خوشتیپید! من دیگر محال است که به انگلیس برگردم. تروخدا پسم ندهید!
همسر جدید وی در حال حاضر مشغول ارشاد او برای تغییر عادت ناپسند سیگار کشیدن است.
او گفته خواهر، بعدا در خانهای که برایت میخرم -در پستویش- با هم قلیان و یک چیزایی دیگر میکشیم.
سیمن سابق و سیمین فعلی گفته برادر، چرا به من که زنت هستم میگویی خواهر؟
آن برادر گفته میبینی که خودت هم پس از بازجویی به من میگویی برادر.
فاطي هم گفته اوا خدا مرگم بده. راست ميگي ها. خدا نکشدت!
فاطي سيمين در نامهاي به پدر مادرش نوشته:
هر چه نان و آب و رفاه است در خانهي اطلاعاتي ها یافت ميشود. كجا بروم به از اينجا؟!
"عاقبت ملوان زن انگليسي"
2- دبیر دینی یکی از دبیرستانهای پسرانه کرج روز قبل از تعطیلات به عنوان نصیحت به بچهها گفته:
این 17 روز تعطیلی صبحها زود از خواب بیدار شید و تو رختخواب با خودتون ور نرید، در ضمن برای جلوگیری از هوی و هوس و برای دوری از فساد از دیدن فیلمهای تلویزیونی خارجی که زن بیحجاب در آن است اکیدا خودداری کنید.
یکی از بچهها اجازه خواسته و پرسیده:
- آقا پس تلویزیون این همه فیلم سینمایی خارجی رو برای کی پخش میکنه؟
دبیر دینی با اعتماد بهنفس:
- برای اقلیتهای مذهبی!
بچه ها همه با هم:
- :)))
ماجرای آقای زانوزاده
مدتی بود که "مشقربان تقیزاده" آبدارچی میانسال شرکت موقع حمل سینی چای از این اتاق به آن اتاق، بفهمی نفهمی میلنگید.
در حالیکه سعی میکرد درد را به روی خودش نیاورد و تنهی نسبتا سنگینش را روی پاهای تپل و کوتاهش راست نگهدارد و طوری راه برود که استکانهای چای لبپر نزنند و سینی تمیز بماند، توی راهروها از اینور به آنور میرفت.
طبق معمول به آنهایی که بیشتر بااو رفیق بودند و موقع برداشتن چایی گپی هم با او میزدند بیشتر میرسید.
به اتاق مهندس سیمانی که رسید بعد از گذاشتن چایی روی میز ، سینی بهدست روی صندلی کنار میز ولو شد. کسی به غیر از مهندس در اتاق نبود.
- خدا بد نده مش قربون.
- بد نبینی موهندس.
چشمهایش میگفت که کاری با مهندس دارد و رویش نمیشود بگوید.
سیمانی پروندهای که جلویش نگهداشته بود و داشت میخواند روی میز گذاشت.
- بهبه! چایی ِ مش قربون این وقت روز خوردن داره.
درحال هورت کشیدن چایی: چه خبر؟ زن و بچههات خوبن ایشالله؟
- شکر!
- خستهای!
- نه والله. کاری نکردم که... موهندس... این پاهام...
- مدتیه میبینم ... انگار پاهات درد میکنه.
- این کُندههای زانوم آقای موهندس، درد امانمو بریده.
- پیش شیبانی- دکتر ِ شرکت- رفتی؟
- نه هنوز، فکر نکنم چیزی باشه. یعنی خودا کنه نباشه. میترسم کارمو از دست بدم و پیش زن و بچهم شرمنده بشم.
- هر چه زودتر برو مش قربون. هر چی زودتر بفهمی دردت چیه زودتر معالجه میشی.
- شوما لطفا به کسی نگو موهندس جان. این دهتر شیبانی هم که...
- خیالت راحت. سفارشتو میکنم.
سیمانی گوشی را بر میدارد و شمارهای را میگیرد.
بعد از خوش و بش و شوخی با دکتر شرکت:
- دکتر جان، به این مش قربون ما برس. الان میفرستم پیشت.
- چی؟ ... نه... زانوهاش درد میکنه....
با خنده: سربه سرش نذاری ها، وگرنه با من طرفی!
رو به مش قربون:
- مش قربون، برو به منشی شرکت بسپر و برو پیش دکتر. منتظرته.
- قربون دستت موهندس.
یا سنگینی از روی صندلی بلند شد و رفت...
× × ×
روز بعد
دکتر شیبانی وارد اتاق مهندس سیمانی شد. همهاش شوخی میکرد و میخندید. بقیهی همکاران سیمانی هم در اتاق پشت میز کارشان بودند. و همه تقریبا کارشان را تعطیل و با نیشهای باز به خوشمزگیهای دکتر گوش میدادند.
هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که مش قربان با سینی پر از چای رسید.
دکتر با قهقه خنده:
- چطوری آقای زانو زاده؟
مش قربان سرخ شد و ابروهای پرپشت سیاهش در هم گره خورد.
- به مرحیمت شوما.
- دیشب باز هم زانو زدی؟
سبیلهای پهن مش قربان آشکارا میلرزید. جواب نداد. سینی چای را روی میز مهندس سیمانی گذاشت و به سرعت لا الله الا الله گویان از اتاق خارج شد.
دکتر غشغش خندید.
مهندس سیمانی:
- چیکارش داری این بیچاره رو؟ اینقدر اذیتش نکن.
کارمندی که میزش روبروی مهندس سیمانی بود با کنجکاوی پرسید:
- دکتر جان، فامیلی مش قربون تقیزادهست. چرا بهش میگی زانوزاده؟ بهخاطر درد زانوش؟
دکتر که انگار منتظر همین سؤال بود پرید در اتاق را بست و نشست روی صندلی وسط اتاق که ماجرا رو تعریف کنه. بقیه هم کاراشونو کاملا کنار گذاشتن و با ذوق و شوق منتظر شنیدن یک داستان خندهدار شدن. به غیر از مهندس سیمانی که نگاهی اعتراضآمیزی به او کرد.
- " دیروز پاهای مش قربونو معاینه کردم. حتم دارم زانوهای هر دو پاش آرتروز داره. براش تو دفترچهش نوشتم که بره عکس بگیره و تا وقتی عکسش حاضر شه براش کلی دارو نوشتم. "
- آخی... طفلک. وزنشم زیاده. لاغر کنه بهتر میشه.
-" آره... اما اینو گوش کنید. از خنده میمیرید. ازش پرسیدم مش قربون از پله زیاد میری بالا پایین؟ میگه نه. خونهمون در طبقهی همکفه.
میگم کِیها بیشتر اینطور میشی؟
هی رنگ عوض میکنه. میگه روم نمیشه آقای دُهتُر.
خیلی اصرار کردم تا بالاخره گفت."
همه کارمندای اتاق با هم: چی گفت؟
-" بعد از کلی بهقول خودش خَجالت و اوتاماخ کشیدن. گفت:
- آقای دُهتر، راستش وقتی میرم روی منزل خیلی زانوام درد میجیره.( دوباره قهقهاش به هوا رفت.)
اولش فکر کردم منظورش رفتن روی پشتبوم خونهشونه. گفتم دیدی گفتم یکی از دلایلش بالارفتن از پلهست.
اما گفت: نه آقای دهتر، منظورم از منزل ... چی بگم؟... خانوممه! بیچاره میشم تا کار رو تموم کنم.
یهو دوزاریم افتاد! "
صدای خندیدن کارمندها بلند شد.
" حالا بقیهشو گوش کنید. بهش گفتم مش قربون خوب روشات رو عوض کن. مثلا به جای اینکه تو بری رو منزل و زانوهات درد بگیره اون بیاد رو تو."
نمیدونید چه حالی شد! غیرت چشاشو پر کرد و برای یه آن حس کردم الان با مشت میکوبه تو صورتم.
فوری گفتم: من از نظر علمی میگم. منظوری ندارم.
با غیض گفت: حرفا میزنید آقای دوهتر! مگه میشه منزل بیاد رو آدم؟
مردی گفتن زنی گفتن!( اما نگفت شرمی و حیایی گفتن. چقده...)
بهش گفتم: مش قربون، چرا ناراحت میشی. زمونه عوض شده. الان هزار و یک راه برای زناشویی هست. از پهلو، از... ( زیتون: بقیهی روشها سانسور شد!)
- ووی... آقای دهتر، مگه میشه؟ اونایی که میذارن خانم بیاد روشون حتما ترک نیستن. ما ترکا به زنمون رو نمیدیم! شما فارسای زنذلیل شاید...
حالا هم خندهم گرفته بود و هم میترسیدم بزنه دک و دندهمو خورد کنه.
گفتم میخوای یه سیدی برات بیارم که انواع روشهای سکس رو توضیح داده. خودت یکیشو انتخاب کن که به زانوهات فشار نیاد.
یهو آمپرش رفت بالا! - فیلم سکسی؟ تو به من میخوای فیلم سکسی بدی؟ 27 ساله سابقه کار دارم کسی نتونسته از من یه بیناموسی ببینه! اونوقت شوما بی من میگی برو فیلم سکسی ببین؟!!
دیگه صداشو انداخته بود تو سرش. ( کارمندها از شدت خنده داشتند روده بر میشدند و از هیجان یا مشت میزدند یا سرشون رو میکوبوندند روی میز. یکی نزدیک بود از روی صندلیاش بیفتد پایین)
گفتم مش قربون چرا ناراحت میشی؟ سکس یعنی همون زناشویی. برای سلامتی خودت گفتم! حالا برو از زانوهات عکس بگیر و این دواها رو هم که برات مینویسم از داروخانه بگیر و بخور تا بعد. روی حرفای منم فکر کن.
- چه فکری؟ تا بوده همین بوده بین ترکا مرد همیشه بالا بوده!
آقا، خلاصه که ماجرایی داشتیم با این آقای زانو زاده. اصلا حریفش نشدم که نشدم"
صدای خنده شرکت را پر کرد...
از آن روز به بعد به غیر از مهندس سیمانی، همهی کارمندها مش قربان را " آقای زانوزاده" صدا میزدند(البته پیش خودش. و هرگز به رئیس شرکت چیزی نگفتند). مشقربان عصبانی میشد ولی از ترس از دست دادن کار سعی میکرد با کسی دعوا راه نیندازد. از زانوهایش عکس نگرفت و دیگر پیش دکتر شیبانی نرفت.
روز به روز گوشهگیرتر میشد و بیشتر میلنگید. منشی جدیدی برای شرکت آمده بود و او هم مثل بقیهی خانمها ماجرا را نمیدانست. کارمندهای مرد سعی کردند که این راز را مثل همهی رازهای مردانه از خانمهای کارمند مخفی نگهدارند.
تا اینکه یک روز کارمند دبیرخانه آقای پهلوانی به منشی شرکت چند برگ از یک پرونده را داد و گفت:
- به مش قربون بگو زود بره از اینها فتوکپی بگیره بیاره اینجا.
بعد از چند دقیقه منشی شرکت که دخترکی ظریف و لاغر بود، لرزان با صورتی به رنگ گچ در حالیکه چند ورق پاره دستش بود به دبیرخانه برگشت.
- چی شده خانم زند؟
منشی با بغض- هیچی بهخدا، نمیدونم چرا یهو مش قربون عصبانی شد و ورقها رو از دستم گرفت و پاره کرد...
بغضش ترکید. با گریه ادامه داد:
- گفت دیگه تو این شرکت نمیمونه. داشت اسباباشو از توی کشو بیرون میآورد تا بره... بهخدا من حرف بدی بهش نزدم. فقط گفتم آقای زانو زاده لطفا ازین برگهها فتوکپی بگیرید ببرید برای آقای پهلوانی.
کارمند شوکه شده: چی صداش کردید؟
- مگه فامیلی مشقربون زانوزاده نیست؟
- ....
حالا تمام کارمندهای شرکت به پیشنهاد مهندس سیمانی قرار شده در تعطیلات عید یک جعبه شیرینی و یک دسته گل بخرند ببرند برای مش قربان به عنوان معذرت خواهی و دلجویی و خواهش برای بازگشت به کار.
تمام مردهای عالم با مشقربان شوخی ناموسی کنند از نظر او بازهم میشد تحمل کرد. اما یک ضعیفه... وای...
در سايت دو در دو ...
در صبحانه...
آقاي فرجامي راست ميگه... به فكر خودم هم رسيده بود كه روي واقعي بودن ماجراها اصراري نداشته باشم(نه تنها اصراری نداشته باشم. بلکه مهم نباشه کسی فکر کنه نوشتههام بالکل خیالیین). اين دفعه هم كلي با خودم كلنجار رفتم كه نگفتم مثلا اين جريان در اداره سيبا اينا اتفاق افتاده.
اینجوری نه تنها کسی ازم حساب پس نمیگیره. بلکه قضاوت رو برعهدهی خواننده میگذارم که آیا مابه ازای این ماجرا رو دیده یا نه...
اصلا ندیده باشه. اصلا نباشه... وِ مَهچه:)
تو فقط بَنویس! توضیح هم نمیخواد بدی! دهه...
اوا... خاک عالم!
یه سایت سکسی هم با عکس و تفصیلات به این نوشتهم لینک داده... من موندم عکس مشقربون رو از کجا پیدا کردن::)
پ.ن.
چند توضيح
بعد از خواندن كامنتها احساس كردم بعضي از خوانندگان عزيز دچار سوءتفاهم شدهاند:
1- اين داستان واقعیست.
2- اسامي واقعي نيستند.
3- من هم مثل شما با افشاي راز آدم ها بخصوص توسط پزشكان و مشاوران مخالفم.
4- نگران نباشید، با خوندن این نوشته کسی مشقربان واقعی را نمیشناسد. .
5- خواستم با نوشتهام گوشههایی از فرهنگ غلط جامعهی خودمان را نشان بدهم و بگویم درستاست که بعضی بیفرهنگیها به ما تحمیل شده، اما خودمان هم گاهی مقصریم. ما همه گاهی مثل دکتر عمل میکنیم و گاهی مثل بقیهکارمندان. و بهندرت مثل سیمانی .
6- مشقربان واقعی ترک است. همانطور که میتوانست فارس یا لر یا بلوچ یا گیلکی باشد. خواستم در داستان برای او لهجه نگذارم ولی یکی از دلایل مسخرهبازیهای دکتر همین لهجهی او بود.( توجه بفرمایید: دکتر اینطوری است، نه من!)
7- خواستم نشان بدهم که چطور در جامعهی ما همه همدیگر را مسخره میکنیم(دیگران مارا و ما دیگران را) به جای کمک کردن به همدیگر...
8- دکتری که به مدد درس و مطالعه و چرخیدن در دنیای رسانهها فیالمثل در مسائل جنسی تبحر دارد و مشقربانی که به خاطر زندگی در روستا و نخواندن درس هنوز تفکر هزاران سال پیش اجداد خود را دارد هر دو از نظر فرهنگی مشکل دارند. نه دکتر باید به خاطر دانستههایش فخر بفروشد و نه مشقربان باید اینقدر مقاومت نشان دهد.
9- میدانم بعضی توضیحات در واقع توضیح واضحات بود. اما با خوانندههای منتظرالسوتی که هر کدامشان برای خودشان ماشالله یهپا دکتر شیبانی و قاضی مرتضویاند چکنم؟
10-سیبا جان:
بیا برویم، از این ولایت من و تو!
تو دست منو بگیر و من تنبون تو :)
طفلی دلم هوای شمالو کرده...

جنگل سیسنگان
1- سه چهار روز مونده به نوروز، وسط ظهر سيبا از سر کار زنگ زد که یالله زود حاضر شو تا بیام دنبالت باهم بریم شمال.
سیبا عاشق اینجور برنامهریزیهای جنگیه. مثلا یک ربع قبل از آخرین سانس سینما از سر کار بیاد و زنگ پایینو بزنه و بگه بدو بریم سینما.
میگم آخه مسافرت با سینما رفتن فرق داره باید کلی چیز میز آماده کنم.
میگه یه جای خوب پیدا کردم. خودت میدونی که وسط تعطیلات عید سخته جا گیر آوردن، کرایهی ویلاها سهبرابر میشه. و تازه من باید تموم 13 روز عیدو، حتی جمعهها،
سر کار باشم.
خونه رو وسط خونه تکونی که عین منطقهی جنگی بود ول کردم و شروع کردم به ساک چیدن. از لباس گرم و ملافه تا چتر و یه عالمه خوراکی( مرغ و ماهی و گوشت و پیاز و سیبزمینی و برنج و ماکارونی و میوه و نون و روغن و قند و شکر و نمک و ... میدونستم تو شمال عید همه چی گرونه) و حتی دیویدی پلییر و چند سیدی فیلم برای پیشگیری از دیدن برنامههای لوس و فیلمهای تکراری تلویزیون!
برعکس اینکه آدم فکر میکنه معمولا اینجور برنامهریزیها خیلی خوب از آب در میاد. البته به شرط اینکه آدم خودشو با هر شرایطی وفق بده. مثلا از آفتاب شمال آدم یه جور لذت میبره و از هوای بارونی - چه نمنم و چه سیلآسا- یه جور دیگه. از سرماش یه جور و از گرماش یهجور دیگه. آتیش روشن کردن تو بارون نمنم کنار دریا خیلی کیف داره و اینکه مردم کملباس بیان کنار آتیشت گرم شن. پیادهروی در جنگلی که هیچکی توش نیست تا تنهخوردن تو بازاری که از شلوغی بهزحمت میشه توش راه رفت.


شکوفههای بهاری و مه و جنگل.

از روز اول فروردین تا روز سیزده بندر نوشهر به روی همه باز است. کشتیها رو میتونی در حال بارگیری ببینی.
البته عکس گرفتن ممنوعه:)

اینم یه اسکلهی کوچک ِ دونفرهی عشقولانه:)

پلههای ورودی این اسکله كوچولو و تعدادی کایاک که بالاش پارک بودن.
2- از مسافرت که اومدم یهراست رفتم سراغ اینترنت و با امیدواری دنبال خبر آزادی شادی صدر و محبوبه عباسقلیزاده گشتم. خبر رو یافتم و خیلی خوشحال شدم.
گفتگویی با محبوبه بعد از آزادیاش...
3- از چهارشنبه سوری بگم که خیلی کمتوانتر از سالهای پیش برگزار شد. نه از ا ول اسفند تق و توق به اون صورت شروع شد و نه شبش خیلی صداهای وحشتناک اومد.
ما هم تو محل قرار گذاشته بودیم از 6 تا 8 بچه کوچولوها و نوجوونها برن هر چی میخوان ترقه بزنن و از 8 هم بزرگترها. هر چی مبل و میز و صندلی کهنهبود ملت گذاشته بودن بسوزونن.
برادر من هم که استاد مجلس گرمکردن و نصب بلندگوهای قوی و با آهنگهای نیناشناش ملتو به رقص آوردن.
از 6 بچهها بهم زنگ میزدن که بدو بیا تو کوچه. منم که از ظهرش مشغول بادمجون و کدو سرخ کردن و مرغ و ماهی پاک کردن و گوشتچرخکردن بودم(که فریزر پر باشه برای عید) گفتم تا کارم تموم نشه نمیام. دیگه 8 شب کلافهمون کرده بودن. با دل ِ دلا(این یه اصطلاحه) لباس پوشیدم که برم تو کوچه که ناگهان مهمان عزیزی بدون خبر از در اومد. یکی از فامیلهای مسن سیبا بود. خواسته بود مارو سورپریز کنه. من اولش خیلی جا خوردم. ولی سعی کردم بهروم نیارم چون واقعا دوستش دارم. گفتم چهارشنبه سوری امسالم، با عرض معذرت، مالید! بعد از کمی پذیرایی این آقای دوستداشتنی که دید هی برام زنگ میزنن خودش گفت زیتون جون برو که همه منتظرتن.
کمی برنج خیس کردم و رفتم. برنامه خیلی متمدنانهتر از سالای پیش بود. موقع رقص و از آتیش پریدن دیگه کسی زیر پامون ترقه در نکرد. و البته خلوتتر از گذشته بود. یه عده به اشتباه فکر میکردن که چهارشنبهسوری هفتهی دیگهشه. یه عده مشغول خونهتکونی بودن و حوصله نداشتن بیان و آقایون هم کمتر بودن امسال.
منم زودتر برگشتم که به مهمون عزیزمون برسم...
4- در جلسهخصوصی نمایش فیلم یکی از فیلمسازای جوان، بعد از دیدن فیلم همه شروع به اظهار نظر کردن. منم بعد از کمی تردید دستمو بلند کردم و اولش گفتم خیلی خوشم اومد، در فیلمتون نگاه خیلی "انساندوستانه"ای دارید. فیلمساز کلی ذوق کرد و لبهاش از غرور به خنده شکفت. ادامه دادم که ای کاش کمی "حیوان دوستانه" و "گیاه دوستانه" و محیطزیستانه هم بود. همه زدند زیر خنده...
آخه بابا درسته که عاشق برای رسیدن به معشوق باید همه کار بکنه. اما اینکه هر روز روی درخت به زور چاقو برای یار یادگاری بنویسه، سگ رو با سنگ از جلوی پای یار دور کنه.
پشههای دورو برشو بکشه، گلی که دیگران بهش دادن با پا لگدکوب کنه.
شاخههای جوونهدار درخت رو بکنه و باهاش آتیش روشن کنه که یار سردش نشه.
شیشهنوشابهی یار رو بندازه اون تهمههای رودخونه که نشون بده چقدر بازوش قدرت داره... بده به جان شما... بدآموزی داره!
بهخدا قرار نیست این مملکت تا ابد مال حزباللهیها باشه و فقط احمدینژادها تو هواش نفس بکشن که اینجور کمر به نابودیش بستین.
5- قبل از عید رفتم فیلم " ستاره است..." فریدون جیرانی با بازی نیکی کریمی و امین حیایی و اندیشه فولادوند.
اصلا ازش خوشم نیومد. اگه کارگردانش جیرانی نبود و مثلا یه دانشجوی سینما اینو ساخته بود و نیکیکریمیاینا توش بازی نمیکردن امکان نداشت فروش کنه.
فقط از سکانس ورود خانم مشرقی در نقش یه زن مواد فروش در خونهی قناری(زنی شیرینعقل و فقیر که شوهرشو کشته بود و فکر میکرد این زنه باهاش رابطه داره و بهش مواد میداده) خوشم اومد و بس.
گرچه وقتی اندیشه فولادوند و نیکیکریم دستاشون تو دست هم بود ناخنهای بلند و مانیکور پدیکور کردهشون و همینطور آرایش قناری(فولادوند) خیلی تو ذوق میزد و اصلا نقش زنان جنوب شهری بهشون نمیومد(درسته که مثلا یه هنرپیشه معروف رل زن مواد فروشو بازی میکرد. ولی بالاخره کارگردان فیلم باید اینو تذکر میداده).
6- فیلم "اخراجیها"ی مسعود دهنمکی رو دیروز رفتم.
فیلم عین یه تآتر گندهی روحوضی رو پردهی سینما بود.
با شوخیهای لوس قدیمی از زبون هنرپیشههای معروف.
نقشها خیلی غلوشده بودن. بدترینش نقش امینحیایی بود. دلم سوخت براشون که بهخاطر یکمشت دلار تو اینجور فیلما بازی میکنن.
یادم اومد مسعوددهنمکی یه زمانی چقدر برای شوخیهای ناموسی تو فیلما چقدر رگ گردن باد میکرد و دار و دستهشو میفرستاد شیشه سینما بشکنن.
حالا ما باید صدبدترشو مثل جوک سیما و مینا رو از زبون اکبر عبدی بشنویم...
دلم سوخت برای خودمون که چرا کارگردانایی مثل بهرام بیضایی و ناصر تقوایی و بقیه باید به خاطر سانسور و کمی بودجه سالها فیلم نسازن و دهنمکی اینطوری برای یه فیلم روحوضی بریز و بپاش کنه.
ولی دهنمکی راست میگه، مردم برای دیدن فیلمش چه صفی میکشن. درست عین تأترای رشید کمدین اصفهانی.
7- راستش من از فیلم" آفساید" جعفر پناهی هم زیاد خوشم نیومد. یعنی برام عین یه فیلم مستند معمولی بود. اینقدر درگیر اینجور مسائلیم که به نظرم خیلی عادی اومد. شاید برای خارجکشوریها جالب و عجیب باشه. نمیدونم...
پ.ن.
دلتون بسوزه:P
خبرگزاری هنر ایران به شمارههای سینماییم لینک داده!
پ.ن.2
بیبیجان نوشتهی زیبای هوشنگ گلمکانی رو اونجا یافتم و از خوندنش لذت بردم...
8- از آفلاینها، کامنتها، ایمیلها و ایکارتهای تبریک سال نو واقعا ممنونم...
خیلی خوشحالم که اینهمه دوستای خوب دارم.
باز هم برای همه سال خوبی رو آرزو میکنم.
اگر به علت مسافرت و مهمونی رفتن، در گفتن تبریک قصوری کردم منو به بزرگواری خودتون ببخشید.
9- مجلهی "گذرگاه" مخصوص فروردین ماه منتشر شد...
باز هم خجالتم دادن.
10-وبلاگهای برگزیدهی سال از دید هفت سنگیان.
من نمیدونم این انتخابات توسط چه کسایی برگزار میشه اما چند وبلاگ مورد علاقهی من هم توشون هست... در واقع باید بگم بیشترشونو دوست دارم. ممنون از اینکه تو قسمت روزمرهنویسها وبلاگ ناقابل زیتون رو هم سوم اعلام کردن!
11- اخراج هنرمندان ايرانی از افغانستان از وبلاگ سهراب کابلی...
این مهراج محمدی رو من از نزدیک دیدم.(سهراب به جای مهراج نوشته معراج).. خوانندهی خیلی خود شیفتهایه و تو کنسرتاش قبل خوندن نیم ساعت از خودش تعریف میکنه. همینطور از رژیم جمهوری اسلامی و امامها اینقدر متظاهرانه چاپلوسی میکنه که آدم حالش بههم میخوره و اصلا نمیفهمه صداش خوبه یا بد.
تبريکیه سال 1386 خورشیدی و جشن نوروزی در مزار شریف ِ سهراب رو هم بخونید.
12- عکس ناصر زرافشان دوستداشتنی و همسرش هما را در وبلاگ کسوف ببینید و کیف کنید.
زرافشان به جرم پیگیری و وکالت برای بازماندگان قتلهای زنجیرهای بیش از 6 سال زندان بود...
13- شما از سخنرانی چه مقام سیاسی یا مذهبی یا هنری در ایران احساس انزجار میکنید؟ و چرا؟
میخوام ببینم فقط احساس من راجع به يه نفراونطوريه؟ يا همه اين طوري ين :)
14- تبریک بامزهی ابراهیم نبوی برای عید:
اوی! عیدت مبارک
و این نامه را می نویسم که عید شما که اصلا قبول ندارم مبارک اولسون و خیلی با خوبی و خوشی و انشاء الله بیل بزنی و سیب زمینی های مناسب به دست بیاوری و گوجه فرنگی هم بکار و من به تو نمی گم بدبخت، چون اول سال بود. و این هفت سین چیز بیخودی هست که هر کس درست می کنه، هفت سین برای چی؟ سرکه می گذاری که بو می ده مثل رئیس جمهور و سیب را هم چند روز می گذاری توی سفره که نفت میاد روی اون خراب می شه و تخم مرغ را اگر خدا می خواست خودش رنگی از اونجای مرغ بیرون می افتاد، به تو چه که در خلقت خدا دخالت می کنی. و سنجد برای معده فایده زیاد دارد بخصوص خاکشیر که از اون اگر بخوری برای همه چیز خوب بود. و من به تو می گم مسافرت نرو، چون آدامی که مسافرت می ره باید پولش را خرج کنه که اگر داری بده فقیر اگر هم نداری برای چی مسافرت؟ و یک پیام برای اون مغزها دارم که برگرد به ایران، مگر تو از من چی کمتر هستی که رفتی آنکارا و ایروان و باکو، بیا سر خانه زندگی دست زن و بچه ات را هم نگیر، چون لوس می شه و نباید این کار را بکنی، پس دیگر هیچی نمی گم و عید شما برای خودت مبارک باشه و این پیام نوروزی من بود. حالا برو...
اول فروردین 1386
ایبراهوم نبوی
- ممنون آقای نبوی:)
15- یاد یه خاطره افتادم
داشتم تو مغازهی چای فروشی چایی میخریدم. یه آقایی با لباس کارگری اومد پرسید:
آقا دوغ- زال داری؟
صاحب مغازه گفت:
اینجا مغازهی دوغ فروشی نیست. باید بری لبنیاتی.
آقاهه با انگشت به بستههایی چایی اشاره میکرد. گفت آهان...اوناهاش.. دوغ-زال همینه دیجه..
صاحبمغازه برگشت دید منظورش چای دوغزاله(که طرح دو تا غزال روشه).. خندهش گرفته بود و به بهانهی برداشتن چایی پشتشو کرد و د بخند.
ولی من برعکس، ناراحت شدم...
16- هر کدومتون به سلیقهی خودتون یکی از این کارتهای تبریک نوروزی قشنگ رو از طرف من برای خودتون بگیرید:)
17- پری دریایی با این عکس خونههای چند میلیون دلاری مارو برد به عالم هپروت:)
18- مراسم بيني مالان!
هيچ چيز مانند "..." دماغ دشمن را بر خاك نمي مالاند!
قسمت مخصوص دعوای بعضی کامنتگذاران عزیز!
بابا تسلیم!
میخواهید هر دفعه یه قسمت جداگونه بذارم برای دعوای شماهایی که فکر میکنید تکلیف این مملکت تو نظرخواهی من معلوم میشه؟;)
این از اولیش!
لطفا بقیه مزاحم کار این دوستان نشن!
بزن بزن و هفتتیر کشی آزاد است...
:-)
سال نو مبارك!

من گاهي از اين گلفروشی ِ کوچیک گل میخرم. هر وقت که سیبا یادش بره!
بعد با علاقه گلارو بهش تقدیم میکنم. اما بین خودمون بمونه، خودم بیشتر ازشون لذت میبرم. شاید سیبا هم بیشتر برای خودش میخره و به اسم من تموم میکنه:)
راستی توجه کردید بیشتر آدما طبق میل خودشون برای دیگران گل انتخاب میکنن!

فردا چند خطي مي نويسم...
راجع به چهارشنبه سوري و باقي قضايا...
كاش شادي و محبوبه و احمد باطبي و بقيه زندانيان سياسي آزاد بشن تا سال تحويل...
------
فرداد دولتشاهی نویسنده وبلاگ همنهاد :
مسابقهی انتخاب بهترين و بدترين وبلاگ زيستمحيطي سال 1385!
"سالي كه اينك رو به پايان است، صرف نظر از همهي كاستيها و قوتهاي معمولش، بيگمان از نظر محتواي زيستمحيطي مطالب منتشر شده در فضاي وبلاگستان، سالي بسيار شاخص محسوب ميشود.
از اين رو، تصميم گرفتم تا به معرفي بهترين و بدترين وبلاگ زيستمحيطي سال اقدام كرده و جوايز آكادمي همنهاد!! را كه شامل زيتون بلورين به بهترين وبلاگ و تمشك طلايي به بدترين وبلاگ است، اهدا كنم."
حكايت كارگر آوردن ما براي كمك در خونهتکونی- قسمت دوم
تا اونجا گفتم که:
زنگ خونه به صدا دراومد. درو که باز کردم یه پسر جوون شیک و پیک با لبخندی مکش مرگ ما در حالیکه دستشو به چارچوب در تکیه داده بود با اعتماد به نفس گفت:
منم، الف!
نگاهی سرتاپا بهش کردم. شایدم پا تا سر. چون اول به کفشش نگاه کردم. کفش آدیداس و شلوار لی سنگشور چسبون و پیراهن و کاپشن شیک. اونام تنگ و چسبون. موی سر بلند و لخت و لبخندی کجکی عینهو - بهقول خوانندههای عزیز این وبلاگ- برد پیت! و چشمانی خمار با نگاهی مغرور ...
گفتم شاید تشابه اسمی باشه. گفتم امری داشتید؟
- از طرف شرکت فلان اومدم.
- نامه دارید؟
نامهای رو از جیب کاپشنش درآورد و بهم داد. بله خودش بود.
با انگشت بهم اشاره کرد از جلو راهش برم کنار. و جلو جلو راه افتاد.
من – چون شنیده بودم مرد میاد- یه تیشرت گلوگشاد و یه شلوار بلند تریکو مشکی پوشیده بودم.
به دستش نگاه کردم. هیچ ساک و نایلونی همراهش نبود. در نتیجه لباس کار نداشت. خدایا من به این چه کاری بدم؟
توالت شوری و حموم؟ نه بابا... به تیپش نمیخوره... شاید بهش بربخوره. تازه لباسش اونقدر تنگ و نوئه که نمیتونه توش درست حسابی حرکت کنه.
ازش جلو زدم و رفتم پشت اوپن آشپزخانه که روش دستمال و وسائل شستشو چیده بودم. خواستم ادای کارفرماهارو دربیارم.
- از کجا شروع کنیم؟
با اعتمادبه نفس و لبخند: از چایی!
و اشاره کرد به کتری و قوری روی گاز .
- یه چایی بده بخوریم و بعد راجع بهش صحبت میکنیم.
یه چایی لیوانی براش ریختم و گذاشتم روی میز آشپزخونه که برای خونه تکونی گذاشته بودم تو پذیرایی و او حالا روی صندلی کنارش نشسته بود. در حال چایی خوردن با کنجکاوی به اطرافش نگاه میکرد.
دیدم بهتره میخم رو از همین الان بکوبم. گفتم:
- از هر جایی که راحتید شروع کنید. جارو کردن پذیرایی، دستمال کشیدن، کاشیهای آشپزخونه یا...
در حال هورت کشیدن چایی:
- من با شیشه بیشتر حال میکنم. متخصص شیشه پاک کردنم! جوری که بعد از پاک کردن ممکنه نبینیدش و با صورت بخورید توش!
پیش خودم گفتم الحمدالله یه کاری بلده.
- باشه، شما شیشهها رو پاک کنید. البته چهارچوباش رو یادتون نره لطفا.
- چهارچوباش سخته.
- نکاری نداره. اول با یه دستمال آغشته به آب و کمی مایع تمیزکننده روشو بکشید و بعدا به یه دستمال تمیز نمدار کاملا پاکش کنید.
تا چاییش تموم شد. سطل و دو دستمال و مایع تمیزکننده و شیشهشور رو گذاشتم روی میز. گفتم:
- روزنامه هم تو جا روزنامهای هست. میتونید با روزنامه هم شیشه رو برق بندازید.
تا چشمش به روزنامهها افتاد گفت:
- هییه!! چقدر روزنامه! حالا چیا هستن؟
بعد خودش رفت گشت و خوند.
- اعتماد ملی و همشهری و ایران و ...
- همشهری برای پاک کردن شیشه نرمتره!
- اما اگه شرق بود بهتر بود.
خندم گرفت... گفتم:
- از هر کدوم که دوست داری استفاده کن. فقط اینایی که اینجا رو میزه مال دیشبه. هنوز نخوندم. لطفا بهشون دست نزن(دیگه دوم شخص مفرد خطابش کردم که پررو نشه.)
و خودم رفتم دنبال کارام. ناهار داشت آماده میشد. مرغ درست شده بود و برنج هم داشت دم میکشید. گفتم یه ذره زرشک هم بشورم و سرخ کنم تا بشه زرشکپلو با مرغ. اینطوری غذا خوشگلتر میشه.
یکی دوبار رفتم نگاهش کردم. خیلی آروم با سهانگشت داشت چهارچوب یکی از پنجرههای پذیرایی رو پاک میکرد. محدودهی عملش خیلی کم بود. حدودا بین 5 تا 10 سانت از چارچوب باریک رو با دستمال اول پاکمیکرد و بعد با دستمال دوم مثلا خشکش میکرد و بعد میرفت سراغ 5 سانت بعدی.. بعد از نیمساعت هنوز دوسه وجب از چهارچوب باریک پنجره رو تمیز نکرده بود. درحالیکه من تو این مدت کلی کار کرده بودم. اگه اونطور میخواست ادامه بده تا شب یک پنجره رو هم تموم نمیکرد.
- آقای الف، توروخدا یهخورده سریعتر.
- چه عجلهایه! و باز لاکپشتی ادامه داد.
گفتم شاید گرسنهست. فوری میز رو چیدم و غذارو کشیدم و گفتم:
- آقای الف ناهار حاضره.
با خوشحالی دستمال رو انداخت روی اوپن و رفت دستشو شست و اومد سر میز.
یه کوه برنج برای خودش کشید و یه عالمه مرغ. ولی مبادی آداب غذا میخورد. منم برای خودم غذا کشیدم.
- تو کارت اصلا اینه آقای الف؟
- یکسالیهست این کارو میکنم.(با ناراحتی) از وقتی زن گرفتم.
من با تعجب: مگه تو زن داری؟! (آخه خیلی جوون بود.)
- آره. اشتباه کردم. درسم که تموم شد. همه گفتن زن بگیر. منم با عجله اینو انتخاب کردم.
- دیپلم داری؟
- نه لیسانس!
من با تعجب: لیسانس چی؟
- مهندسی ِ ..... !
اولش باور نکردم. گفتم لابد عین اونایی که عادت دارن یک درجه به ردهشون اضافه کنن الکی گفته. اما با حرفایی که بینمون رد و بدل شد و همینطور از اونجایی که برادر من هم همون رشته رو میخونه یه کم امتحانش کردم و متوجه شدم درست میگه.
- خانمت چی؟
- نه بابا، اون دیپلمو به زور گرفته. خیلی خنگه.
- یعنی چی؟
- آیکیوش خیلی پایینه. تموم سالهای دبستان و دبیرستانو با کمترین معدل قبول شده.
- خوب عیبی نداره... معمولا اونایی که اهل درس نیستن به هنر علاقه دارن. من هنرمندای زیادی رو میشناسم که...
- نه، هیچ هنری هم نداره. از همه چیز بدش میاد. نقاشی، خطاطی، طراحی لباس، گرافیک، سینما و آواز...
- باید کشف کنه هنرشو. تو باید بهش کمک کنی. مثلا آرایشگری...
- اه اه... اتفاقا همهش میگه میخوام آرایشگر شم. اما من بدم میاد. آرایشگری هنر نیست که قرتی بازیه.
خندیدم. اتفاقا آرایشگری شغل خیلی خوبیه. هم شغل شادیه هم درآمدش خوبه. قول میدم وقتی کارش بگیره هر ساعت به اندازه کل روز تو پول درآره.
- آخه من روم نمیشه به کسی بگم زنم آرایشگره...
- باید افتخار هم کنی!
- تازه عین من خوشگل هم نیست!
- چی نیست؟!
- خوب من تعارف ندارم. میدونم خیلی خوشگلم. ما کلا فامیلی خیلی خوشگلیم. توی شهرمون طایفهی ما به زیبایی معروفه. هم هنرمند و هم خوشگل. چشمای مارو هیچکس نداره. ابروهای کمونی و لبهای...
گفتم ای بابا خوشگلی چیه؟ فقط به درد هنرپیشهها و مانکنا میخوره. آدم باید تلاش کنه به یه جایی برسه.
- ئه... نگید! اماما گفتن هر روزی به یه آدم خوشگل نگاه کنید تا آخر اون روز بشاش و خوشحال میمونید... تازه از صوت داوودی چیزی شنیدی؟
- صداتم خوبه؟
- خیـــــــــــــــــــــــــــــلی! میخوای بخونم.
- نه!! ساعت داره سه میشه و هنوز هیچکاری نکردیم!
من پا شدم و شروع کردم کار کردن. ظرفا رو شستم و رفتم توی حموم پاچههامو بالا زدم و شروع کردم به شستن چیزهایی که نمیشد با ماشینلباسشویی شست.
نمیدونم چقدر گذشت که عین اجل معلق دم در حموم وایساده.
- بیا ببین خوب پنجره پاک کردم!
تا اومدم دستامو بشورم بیام بیرون، دیدم رفته توی اتاق خوابها ... هر اتاقی میرفت یه راست میرفت سراغ کتابها یا نوارها و سیدیها...
- اووووه... چقدر کتاب اینجاست. هر جا میری کتاب و مجله و روزنامه. خیلی از زندگیتون خوشم اومد!
- نه بابا، ما خیلی ریخت و پاش کتاب داریم. اصلا خونهمون مثل بقیه جمع و جور نمیشه. دلم هم نمیاد بیرون بریزمشون.
- اتفاقا اینطوری بهتره. چیه خونهی بعضیا میرم همهش تجملات و مبل و میز و بوفهی آنچنانی و ... ولی برای نمونه یهدونه کتاب و روزنامه نمیبینی.
گفتم:
- گفتی بیام شیشهرو که پاک کردی ببینم. بریم.
شیشه رو خوب پاک کرده بود. اما چهارچوب ....
- دستت درد نکنه. حالا برو تو بالکن پشتشو هم پاک کن. درو که باز کردم دیدم بیرون خیلی سرده. برف هم داشت ریز ریز میبارید.
دلم سوخت براش. گفتم سردش نشه.
توی صحبت هم چشمم افتاد به پیرهنش که لکهای روش افتاده بود. رفتم یکی از تیشرتهای سیبا و کاپشن ورزشیاش رو آوردم.
- پیرهنت حیفه. سرد هم هست. اینا رو بپوش بعد برو تو بالکن.
با خوشحالی گرفتشون.
بعد که کارم تو حموم تموم شد. یه مقدار دوخت و دوز داشتم و گفتم بیام جلوی تلویزیون بدوزم. حواسم هم به آقای الف باشه که کارشو تندتر انجام بده. اما مگه این آقا از حرف کم میآورد؟
چند دقیقه بعد زنگ در آپارتمان بهصدا دراومد. خانم همسایهای بود که اون کارگر زن رو معرفی کرده بود.
تو نیومد. تو قسمت کفشکن وایساد.
- خانومه اومد؟ خوب کار میکنه؟
در این فاصله آقای الف اومده بود یه چایی لیوانی دیگه برای خودش ریخته بود و داشت میخورد. پشتش به ما بود.
- ئه... چه عجب شوهرت خونهست.
- شوهرم نیست. (با صدای آهسته) اون خانومه نیومد. شرکتی که شما معرفی کردید این آقا رو جاش فرستاد.
آقای الف با نگاه مکش مرگمایش برگشت و لبخندی به نشانهی سلام بر لب نشوند.
خانم همسایه گفت چهکارا تا حالا کرده؟
شیشههای روبهرو رو نشون دادم: اونا رو...
با خنده: چه خوبه!
-تمیز شدهن نه!
(آهسته)- شیشهها رو نمیگم که. قیافهشو میگم!
(بلند) - اگه کارش خوب بود به شما میگم که شما هم بیارینش.
- حتما وقتی رفت بهم تلفن کن! (و یک چشمک بیمنظور)
رفتم نشستم دوخت و دوز...
چاییش تموم شد. به زور از جیب شلوارش مشغول بیرون آوردن چیزی شد. که بعد فهمیدم موبایلش بود.
کمی باهاش ور رفت و ناگهان جلو صورتم گرفت... عکس دختری خوشگل با موهایی خیلی بلند حدود هفتهشت ساله بود.
- چه خوشگل و نازه. خواهرته؟
با غرور: نه، خودمم! گفتم که ما خیلی خوشگلیم.
خندم گرفته بود ولی جلو خودمو گرفتم.
- حالا مگه شما از کدوم طایفهاید؟
- طایفهی .... از لرستان.
بعد شروع کرد از ثروت و مکنت فامیلهایش تعریف کردن که چطور ثروت پدر و مادرش رو از چنگشون درآوردن و در آمریکا و انگلیس خوش میگذرونن و اینا با سیلی صورتشونو سرخ نگه میدارن. و اون منتظر روزیه که انتقام بگیره.
یاد اجداد خودم افتادم. از دهنم پرید که اتفاقا یک رگ من هم لره. و اتفاقا تو فامیل ما هم مسئله ارث و ارثخوری پیش اومده و یه عده دارن کیفشو میکنن.
- شما چار لنگید یا دو لنگ یا لر ممسنی؟
- من چه میدونم؟ اینا با هم چه فرقی دارن؟
- چارلنگ لر بختیاری هستن و به اصطلاح بهشون میگن لر ِ بزرگ. دو لنگیها مال بروجرد هستن(شایدم گفت خرم آباد... یادم نیست) و لرهای ممسنی هم که اسمشون با خودشونه. لرهای بختیاری از همه مهمترن( و سینهای راست کرد)
- جد من خان بختیاری بوده.
با احترام- پس شما هم لر بزرگ هستید. اسمش چی بوده؟
- .... خان!
چشماش گرد شد. انگار اسمش براش ابهت داشت.
- همون که زن خوشگلش که از خاندان نسلاندرنسل طبیب دزدیده. زنی که برای جمالش شعرها سروده بودن؟
- ...... /...../.... ... (کمی از شعری که بلد بودم خوندم) آره همین؟
-آره... نوادهی خانم .... ؟ و با تعجب بهم نگاه کرد. شاید میخواست از زیبایی او در من اثری ببینه( که حتما ناامید شده بود:)) خواستم بگم مَه اَدُما جهش ژنتیکی(موتاسیون) کردم. گفتم پررو میشه.)
- اوه..... نوادهی .... خان و اینجا. تو این خونه! شماها باید تا بیست نسل بدون کار کردن زندگی شاهی داشته باشید! الان باید اروپا یا آمریکا باشید.
- خوب یه عده دارن! اون موقع خوردن و بردن و... الان تو آمریکا خوشن.
- تو ناراحت نیستی؟ نمیخوای انتقام بگیری؟
من با خنده: نه. چه انتقامی؟ اونایی که باید حقشونو میگرفتن نتونستن. حرص خوردنِ من چه چیزیو عوض میکنه؟
به قول معروف سر در جیب حیرت فرو برد:)
- من در تموم زندگیم فکر انتقامم. وقتی یکی از دخترعموهام در انگلیس توی تصادف کشته شد و مرسدس بنز گرانقیمتش خورد و خاکشیر شد خیلی خوشحال شدم. من و خانوادهم تموم عمر منتظر دیدن بدبختی همهشون هستیم.
- خوب تو این انتظار عمر خودتون بر باد میره. اگه واقعا دیگه نمیتونید حقتونو بگیرید، همهتون دست به دست هم بدید و از نو زندگی رو بسازید.
- آخه با اون همه طلب از ثروت و مکنت فامیلی؟
دیگه تعارف نکردم.
- خوب تو الان با لیسانس مهندسی چرا باید کارگری کنی؟ برو یه شرکت بزن. زنت هم بره آرایشگر شه.
- با کدوم پول؟
- من نمیدونم. با برادرات شریک شو. جایی رو با هم اجاره کنید. اقلا آقای خودتون باشید. یا اگه صدات واقعا خوبه چرا نمیری یه جا خواننده شی. اولش با خوندن تو مجالس مهمونی شروع کن و بعد یواش یواش اگه استعداد داشتی بالاتر میرسی و سیدی میدی بیرون. یا حتی اگه فکر میکنی استعداد داری(از بس گفت خوشگلم خوشگلم) برو هنرپیشه شو.
گفت با هزار بدبختی و پول کارگری کلاس آواز رو گذروندم. گفتم چه بهتر!
گفت میخوای یه دهن برات بخونم؟
دیدم ساعت 5 شده و فقط یک پنجره کامل تمیز شده. تازه من از پشتش خبر ندارم.
- نه، بیزحمت به بقیهی کارهات برس...
- پس میشه شما هم زحمت بکشی و بازم چایی دم کنی. میدونی که لُرها چایی زیاد میخورن.
خواستم بگم تا اونجایی که من شنیدم ترکها چایی زیاد میخورن. ولی نگفتم.
باز هم چای دم کردم و توی کتری آب ریختم.
او رفت سر وقت شیشهی بعدی و من هم بعد از تموم کردن دوخت و دوز، رفتم پنجرهی اتاق خودمون رو تمیز کردم و رفتم سر وقت پنجرهی اتاق بعدی.
اومدم دیدم داره پنجرهی آشپزخونه رو تمیز میکنه با یک لیوان چای تازهدم در دستش...
و زیر لب آواز میخونه.
من برای خودم یه پرتقال از یخچال درآوردم و دیدم بده. برای اونم یه پیشدستی پر کردم میوه و گذاشتم روی اوپن آشپزخونه.
روی میز نشستم و هنوز پرتقال رو کامل پوست نکنده بودم که دیدم پیشدستی بهدست اومد و نشست روبهروم.
- الحق که از نوع پذیراییت اگر هم نمیگفتی میفهمیدم خون لر در رگهات در جریانه.
سیب و خیار و پرتقال گنده رو با آرامش پوست کند و بیشترشو خورد و باز از اجداد و کمی هم از زنش نالید و گفت: آخر نذاشتی بخونم که ببینی صدام چقدر قشنگه.
گفتم بابا این ولکن نیست.
- از چه خوانندههایی بلدی بخونی.
- از همه بلدم. اوایل کودکی از ابی و داریوش و گوگوش میخوندم... بعد یه مهمونی رفتم نوار گلپایگانی گذاشت. از اون بهبعد تموم زندگیم شد گلپ



