2007-04-28  

دبیر دینی

1- دبير ديني كلاس اول دبيرستان پسرونه:
- ببينيد بچه‌ها، خیلی وقته اینو می‌خواستم بگم. شماها دیگه بزرگ شدید. به سن تکلیف رسیدید.
دیگه به دخترخاله، دختر دایی، دختر عمه و دختر عمو محرم نیستید. به من خبر رسیده که تو مهمونیا و گاهی خودم با چشمای خودم دیدم تو کوچه خیابون تا به اون‌ها می‌رسید باهاشون دست می‌دید.
بهتره با حفظ فاصله نگاهتون رو به زمین بدوزید و یک سلام بگید. کافیه.
عین وزغ خیره نشید بهشون. اگه هم استغفرالله اون عقلش نرسید و حجاب سرش نبود. بهش بگید من دیگه به سن تکلیف رسیدم و باید جلوی من خودتو بپوشونی.
همهمه‌ای همراه با خنده‌های کنترل شده‌ی بچه‌ها.
یکی از بچه‌ پرروها:
- آقا اجازه، اگه من همچین چیزی به دختر خاله یا ‌دختر دایم بگم چشمامو با ناخنای لاک زده‌ش از کاسه در میاره.
غش‌غش خنده‌ی بچه‌ها:
- راست می‌گه آقا، می‌گن تورو سنه‌نه!

محسنی، بچه درسخون و مؤدب کلاس:
- آقا اجازه، ما هیچوقت با دختر عمو دختر خاله‌مون دست نمی‌دیم!
دبیر دینی:
- احسنت! بچه‌ها ساکت!
یاد بگیرید. نمونه‌ی یک پسر مسلمون به تکلیف رسیده.
صدای بچه‌ها:
- اَه، اَه... لوس خود شیرین
- دستمال یزدی
-شیرین عسل
- بادمجون
دبیر:
- محسنی، به این حرفا اهمیت نده، پیغمبر هم به حرف‌های منافقین گوش نمی‌کرد. آفرین. حالا براشون تعریف کن از وقتی به سن تکلیف رسیدی، وقتی دختر خاله، دختر داییت میاد خونه‌تون چه‌جوری باهاش رفتار می‌کنی؟
محسنی شاگرد اول کلاس:
- آقا اجازه، آقا ما رسم نداریم دست بدیم، تا به دختر‌خاله دختر عمومون می‌رسیم می‌پریم بغل هم همدیگرو ماچ می‌کنیم!
چند ثانیه همه بهت‌زده شدن و بعد انفجار خنده.
محسنی:
- بعدش هم دستشو می‌گیریم می‌بریم اتاقمون تا سی‌دی‌جدیدی که رایت کردیم نشونش بدیم!
قهقهه‌ی بچه‌ها:
- دمت گرم.
- راست می‌گه آقا، ما هم همینطوریم.
کارد می‌زدی به آقای دینی خونش در نمیومد.
- محسنی!! فردا با اولیات میای دبیرستان، بعد از کلاس گزارشتو رد می‌کنم.
- آقا اجازه‌ دخترخاله‌مون رو هم بگیم بیاد؟
صدای خنده بچه‌ها شدیدتر می‌شود.
دبیر دینی با عصبانیت از کلاس می‌دود بیرون و در را محکم پشتش می‌بندد.
حالا فکر می‌‌کنید مدیر به معلم چی گفت؟

2- در یکی از سریال‌های تلویزیونی معروف مستأجرهای خونه‌ای شبیه به خونه‌ی قمر خانم در جنوب تهرون در کمال صفا کنار هم زندگی می‌کردن.
یکیشون پسر مجردی بود. هر وقت میومد لب حوض دست و صورت بشوره، دختر بچه‌ی هفت‌هشت ساله‌ خوشگل اون یکی مستأجرکه می‌دید دستی به موهاش می‌کشید بوسش می‌کرد، و گاهی هم لپاشو بشکون می‌گرفت.
در یکی از قسمتاش مثلا اومده بود وسط داستان درس دینی هم بده.
وقتی اومد لب حوض از دور و دختر بچه‌رو که دید تحویل نگرفت. دختر عروسک به دست که محبت پدر هم نچشیده بود دوید جلو برای کشیده شدن لپ و دیدن یک ذره محبت.
پسر مجرد بیست‌وهفت‌هشت ساله خودش را دور نگه داشت و با خنده گفت. ببین مریم جون دیشب نشستم حساب کردم دیدم از ا مروز صبح که به سن تکیلف رسیدی،‌ دیگه به هم محرم نیستیم. نمی‌تونم بغلت کنم.
دختر بچه هاج و واج نگاهش کرد.

3- دبیر دینی اول داستان دیو نیست.
او هم قراره همراه با بقیه معلم‌ها روز 12 اردیبشهت سیاه‌پوش بره جلوی مجلس.

+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 13:53 توسط زیتون |

نظرها(77)

  2007-04-23  

اگر تحریم شویم!

1- چندی قبل ققنوس عزیز برایم نوشت که چرا کسی از خطر تحریم که بسیار جدی‌تر و خطرناک‌تر از خطر جنگ است چیزی نمی‌نویسد؟

امروز که در تاکسی از قول مهندس مکانیکی شاغل در یکی از شرکت‌های خودروسازی شنیدم که خط تولید اتوموبیل‌های "ریو" و "زانتیا" به علت نرسیدن قطعات کاملا خوابیده و در گروه سایپا فعلا فقط "پراید" که بیشتر قطعاتش ایرانیست تولید می‌شود،
و درست به همین علت به‌زودی تولید "پژو" در شرکت ایران‌خودرو می‌خوابد و فقط تا مدتی می‌توانند "پژو آردی" با موتور پیکان تولید کنند، به عمق فاجعه پی بردم.

می‌دانید در هر کدام از این کارخانه‌ها چندهزار کارگر مشغول به کارند؟ و بیکاری این خیل عظیم یعنی چه؟

راستش در این چند ماه خیلی شنیدم که:

ـ برادرم کارخانه‌ی تولید قطعات برای فلان کارخانه‌ی معروف را داشت و به علت بلوکه شدن مواد خارجی در کشور مقصد، نتوانست به تعهداتش عمل کن
و بدجور ورشکست شد. بعد از مدتی سکته کرد و افسرده گوشه‌ی خانه نشسته. تلفن‌های کارگران عیالوار بیکارشده‌اش هم دردش را صد چندان کرده.

- مادرم با دوستانش کارگاه کوچک هوله‌بافی باز کرد. اوائل خوب بود. اما حالا به علت نرسیدن مواد دیگر مخارج خود کارگاه را در نمی‌آید چه برسد به سودی .

- پدرم از کار دولتی استعفا داد و یک شرکت صادرات واردات تأسیس کرد. تا وقتی احمدی‌نژاد انتخاب نشده بود اوضاع خوب بود. اما به محض انتخاب شدن و بخصوص افاضات مشعشعانه‌اش بیشتر کشورها از همکاری با او سرباز می‌زنند و کالاهای خریداری شده را به بهانه‌ی خطر در مقصد تحویل نمی‌دهند.
پدرم دست مردم چک دارد، و مردم دست پدرم. هیچکدام پاس نمی‌شود. چون کالایی رد و بدل نمی‌شود. همه از هم شکایت کرده‌اند و بلبشویی‌ست که بیا و ببین.
تازه هنوز رسما" و کاملا" تحریم نشده‌ایم.

قسمتی از ای‌میل ققنوس را اینجا کپی می‌کنم:

"سی و چند سال عمر من در ایران جامانده. خانواده من در ایران هستند. دوستانم در ایران زندگی می‌کنند و امسال هنگام تبریک عید حال آن کسی را داشتم که به بیماری که همه می دانند تا مدتی دیگر از دار دنیا خواهد رفت امید می دادم که زندگی پیش رویش سفید و روشن است! آسان نیست. حلقه طناب تحریم هم می تواند بر سرجان عزیز ما و عزیزان جان ما همان آورد که سرب داغ جنگ می کند.
آه زیتون خانم! اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم. با عرض معذرت دلم آشوب می‌شود وقتی که می بینم مردم مهربان و دوست داشتنی‌ای بی خبر از همه جا به وبلاگم می‌آیند تا درباره مثلا ازدواج و یا فیلم 300 نظر بدهند درحالی که نمی‌دانند چه عفریت شومی بالای سرشان در پرواز است. از خودم متنفر می شوم هنگامی که حس می‌کنم می‌توانستم حداقل هشداری به ایشان بدهم ولی ندادم.
حالا که ما بمب گوگلی درست می کنیم برای نام خلیج فارس و پتیشن تهیه می نمائیم برای مخالفت با فلان فیلم و یا بهمان سازمان حقوق بشر را ایمیل باران می کنیم بخاطر یک هموطن در زندان، آیا امکان دارد یک حرکت جمعی در وبلاگ ها را شروع کرد که در آن هرکس از بلاگرها با توجه به تخصص یا تحصیلات خود درباره اثرات سوء تحریم ها و آنچه در افق در انتظارمان است به خوانندگان توضیحی بدهد؟ مثلا اگر من پزشک هستم آثار کمبود فلان دارو در آینده را تشریح کنم و دیگری که مهندس مکانیک است درمورد نرسیدن مواد اولیه و قطعات کارخانه دیگران را روشن کند و آن یکی که اقتصاد خوانده اثرات تحریم بر اقتصاد را به زبان همه فهم برای مردم بازگو کند.
راستش اثرات جنگ را همه می دانیم ولی تحریم را نه. ما هیچگاه تحت تحریم "جهان" نبوده ایم. آنچه از تحریم می دانیم همان تحریمهای اوائل انقلاب از سوی آمریکاست و نه تحریم های هدفدار جهت مند که همه کشورهای جهان موظف به رعایتش هستند. دیده ام افرادی که می گویند این همه سال تحریم بودیم چه شد؟ راستش را خدمت شما عرض کنم زیتون خانم نمی خواهم شش ماه دیگر گناه همه کمبودها و بدبختی ها را رئیس جمهور و دار و دسته اش به گردن تحریم کنندگان بیاندازند. گفتم اگر بتوانیم با یک حرکت منسجم تحریم ها را از زاویه دید تخصصی خودمان بررسی کنیم و به زبان همه فهم بیان شان کنیم شاید آنوقت مردم دیگر گول تبلیغات آینده را نخورند و متوجه باشند که مسبب بدبخت شدن شان که است.
فعلا به ذهن پر از تب و تاب من همین می رسد. ممنون می شوم که بفرمائید آیا به نظر شما این کار عملی است یا خیر."

2- بهروز وثوقی استینیسلاوسکی نخوانده استاد بود....

3- عکس‌های طرح مسخره‌ی "بی‌حجاب‌گیرون".
بی‌حجاب که نداریم، " شل‌حجاب گیرون".
جالب اینجاست که فرزندان همین حاج‌خانوم و حاج‌آقاها بسیار ولنگ‌و وازتر از تموم این خانم‌ها و آقایون محترم که دستگیر شدن می‌پوشن!
اینایی که من دیدم که خیلی ساده پوشیده بودن.
به تاتوی پررنگ ابروهای مأمورای زن توجه کنید
امروز وقتی خانم مجری چشم سبزی که اوائل به زور از آموزش پرورش اومد بیرون و با التماس در برنامه کودک کار گرفت و حالا به مدد چاپلوسی ارتقا مقام پیدا کرده و با بزرگان مصاحبه می‌کنه، از حجاب چادرش گفت که چطور با چادر احساس اهمیت پیشتری می‌کنه و مردم هم به او بیشتر احترام می‌گذارن، برای یک آن دلم خواست عین نانا هر چی فحش بلدم نثارش کنم:)

4- آهنگ محلی مشهدی شجریان " کار دره بالا می‌گیره" اینجا هم هست. خدا کنه از اینجا برش ندارن.



5- گذرگاه شماره‌ی 66 ویژه‌ی اردیبشت‌ماه منتشر شد....
آقای زانو‌زاده هم اونجاست که:)
طنزهای عمران صلاحی‌اش محشره. حتما بخونید.

6- شاپی (شاپرک) خرسندی در فستیوان کمدی ملبورن2007...

Shappi Khorsandi - Melbourne Comedy Festival Gala 2007
با عرض معذرت انگار در لینک‌دادن اشتباهی کرده بودم. لطفا دوباره رویش کلیک کنید.(ممنون که تذکر ندادید)

7- ... استغفرالله... یه پیغمبر در وبلاگستان ظهور کرد!
من سید جاوید هاشمی پیامبر خداوند بزرگ از جانب خداوند بزرگ برگزیده شده‌ام...
چه واسه‌ی خودش هم نشسته با دست‌خط مبارکش آیه نوشته . هنوز کتابش زیر چاپ نرفته.. هی بزنید next تا آیه‌های مشعشعانه‌شو ببینید...
اوه اوه، در صفحه‌ی 6 کتاب آسمانی‌اش عیسویان را خداناشناس و مشرک خونده.. و در صفحه‌ی 9 مسلمانان رو عرب‌پرست و قرآن ناشناس...
خدا شفا بده تمام خود پیغمبرخونده‌ها رو... کلا" هر جه آیه‌هاش جلوتر می‌ره حالش بدتر می‌شه طفلک. از کرامات و معجزات این شیخ، ببخشید پیغمبر، اینه که پشت آیه‌ها یه طرحی شبیه کاشی میاد:)
یکی می‌مرد ز درد بی‌نوایی. یکی می‌گفت زیتون‌جان پیغمبر جدید می‌خواهی؟

نظرها(131)

  2007-04-19  

...كار دِرَه بالا مي‌گيره

1- یک آهنگ محلی مشهدی خیلی باحال از محمدرضا شجریان:
حالا كم‌كم مي‌بينُم كار دِرَه بالا مي‌گيره

یرگه(یارکم) کار مو و تو دِرَه بالا مي‌گيره
ذره ذره دِرَه عشقت تو دلُم جا مي‌گيره

روز اول به خودُم گفتُم اي‌یم مثل بَقي
حالا كم‌كم مي‌بينُم كار دِرَه بالا مي‌گيره
کار دره بالا می‌گیره

چن شبه واز مودوزُم چشمامَه تا صبح به چْخت (سقف)
یا به يَک سمت بی‌خودي مات مِمنه ، راه مي‌گيره

چن شبَه باز مث چل سال پيش از اي مرغ دلُم
تو زمستون بَهِنه‌ي سبزه و صحرا مي‌گيره
سِبزه و صحرا می‌گیره

تا سحر جُل مي‌زنُم (تکون می خورم) خواب به سراغُم نمياد
هي دلُم مثل بِچِه بَهَنه‌ی بي‌جا مي‌گيره

موگومش هرچي كه مرگت چيه؟ كوفتي نمِگه
عوضش نق مِزنه ذكر خدايا مي‌گيره
(به به، ساغ‌ اول، دمت گرم)

پيري و معركه‌گيري كه مِگن حال مويه
دِره کم‌کم ای کتاب صفحه پينجا50 مي‌گيره
صفحه‌ی پینجا می‌گیره

هر كه عاشق مِشه پنهون مِكِنه مثل اويه(2)
كه سوار شُتُرَ و پوشتِشَه دولا مي‌گيره
پشتشه دولا می‌گیره...

این بیتش رو هم البته شجریان سانسورکرده:
كتا كردن (کوتاه کردند) دامنا رَ تا بيخ رون مشتي عماد!
ديگه مجنون توي خواب دامن ليلا مي‌گيره
(شاعر: عماد خراسانی)
نوشته‌های ولگرد عزیز رو در مورد عماد ‌خراسانی بخونید.
. راستش منم فکر می‌کردم عماد خراسانی شاعر ِ چند قرن پیشه. ولی در زندگینامه‌ش خوندم. تولدش سال 1300 وسال مرگش 1382 بوده))
اگه روح داره، روحش شاد!
در مورد عماد خراسانی بیشتر بدونیم.
دختر همسایه هم کلی راجع به عماد نوشته(از طریق سایت بی‌بی‌سی) عکسش رو هم می‌تونیم اونجا ببینیم.


گوش کنید و درود بفرستید بر نویسنده‌ی وبلاگ یک ذهن برهنه که هم آهنگ و هم شعر این ترانه رو گذاشته تو وبلاگش.
قر دادن در وبلاگ من مجاز بلکه شدیدا واجب می‌باشد.
مشغول ذمه‌اید اگر موقع گوش‌کردنش - حتی شده نشسته - حرکات موزون نکنید و اگر تونستید باهاش نخونید!!!
(این لینک رو از طریق بالاترین پیدا کردم)

2- جلف بازی بسه...
واویـــلا...از شنبه قراره گیر بدن به حجاب خانما..
باز اینا کم آوردن! برای پرت کردن حواس ملت نسبت به مسائل مهم و حیاتی مملکت چه موضوعی بهتر از حجاب؟:)
پرت کردن حواسمون از گند هسته‌ای، از اعتراض معلم‌ها، از دستگیری دانشجوها، از زندانیان سیاسی، از گرانی‌ها، از ... بازم بگم؟ چیزی که زیاده اینجور مسائل.
بابا یه کارت هوشمند حجاب بدن ما خلاصمون کنن.
بعد یه کارت هوشمند هسته‌ای به موافقین سیاست هسته‌ای دولت بدن و فقط اونا اجازه داشته باشن از امکانات شهری استفاده کنن.
مثلا موقع سوار شدن اتوبوس بگن: اونایی که کارت هسته‌ای دارن بیان بالا.

3- یعقوب یادعلی، داستان‌نویس، بیش از چهل روز است که به دلیل بخش‌هایی از رمانش «آداب بی‌قراری» و یکی دو دیالوگ از مجموعه‌داستان نخست‌اش «حالت‌ها در حیاط»، در یاسوج زندانی‌ست. اتهام او نشر اکاذیب، توهین و افتراست و دادگاه یاسوج، او را از ۲۴ اسفند ۸۵ (در تمام ایام نوروز تا اکنون) به شکل غیرقانونی بازداشت کرده است.

بیا.... نگفتم! کار داره بالا می‌گیره و حواس‌ها باید پرت بشه دیگه...


4- بلاگ‌رولینگ خراب رفته یا وبلاگ‌های آپدیت شده فقط برای من نمیاد؟
اونایی که اون بالا موندن کوفتشون بره:)) برون‌کا و سبیل‌طلا چه خوش‌به‌حالشون شده:)

5- عکس‌هایی از اعتراضات مردم و بستن خیابان طالقانی به خاطر کمبود داروهای بیماری ام‌اس..
(کار دِرَه بالا می‌گیره)

6- گزارش تصویری خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) از اعتیاد در تهران
زیر پوست شهر...

7- فراخوان گردهمايي براي اعتراض به آبگيري سد سيوند...
"ما گروهي از دوستداران فرهنگ و تمدن ايران بر آنيم تا گردهمايي اعتراض آميزي را در روز شنبه 1/2/1386، ساعت 10 بامداد، در برابر سازمان ميراث فرهنگي، واقع در خيابان آزادي، نبش يادگار امام، برگزار كنيم و در اين راه دست همه هموطنان عزيز را مي فشاريم، زيرا باور داريم كه فردا براي نجات يادگارهاي تاريخي اين مرز و بوم بسيار دير است."


8- وبلاگ ولگرد...
این ولگرد اون ولگرد نیست ها...

9- معذرت می‌خوام از کسایی که برای بازی آرزو ازم دعوت کردن. راستش هر چی فکر کردم به‌قدر کافی تو اینترنت از نظر فکری لخت شدم... دیگه آرزوهامم بگم هیچی نمی‌مونه برای پوشوندنم. قباحت داره والله...
اینجا برادر و پدر مردم میان رد می‌شن :)

10- فیلم اخراجی‌ها و مسعود ده نمکی از دید آقا مهدی...

11-حالا اخراجی‌ها از دید آقا صادق ...

12-سابقه رواني-تحصيلي و کاراکتري دانشجوي کره اي ( عامل کشتار دانشگاه ويرجينيا )...
هر روز که می‌گذره بیشتر به علم روانشناسی علاقه‌مند می‌شم.

13- گر در يمنی چو با منی پيش منی ...
گر پيش منی چو بی‌منی... در يمنی


نظرها(92)

  2007-04-18  

ایران را سراسر مدرسه می‌کنیم...


1- دو سه روزه بیشترِ مدارس کرج( بخصوص دولتی‌ها) به علت اعتراض معلم‌ها تعطیلن.

"معلمان کرج در سطح بسیار وسیع اقدام به تحصن در دفتر مدارس کرده و از حضور در کلاسهای درس خوداری کردند.
دانش‌آموزان نیز با اعلام حمایت از معلمان تهدید کردند اگر به وضعیت معلمان آنها رسیدگی نشود به اقدام متقابل (تعطیلی مدرسه ) دست خواهند زد.
نشست نماینده مردم کرج در مجلس (خانم آجرلو ) با نمایندگان دبیران که قرار بود امروز در اداره ناحیه ۱ کرج برگزار گردد لغو شد، زیرا معلمان در این جلسه که بوی تهدید و تطمیع می‌داد شرکت نکردند.
خواسته معلمان اجرای نظام هماهنگ کشوری در اسرع وقت(نه پلکانی و ۳ ساله) است.
اجرای دقیق مفاد اطلاعیه کانون صنفی و پوشیدن لباس مشکی (در روز معلم ۱۲ اردیبهشت ) از دستورت بعدی کار فرهنگیان کرج است.
نکته جالب این که بسیاری از نیروهای اداری با همدردی با معلمان از کار آنها حمایت و حضور حماسی در ۱۸ اردیبهشت در مقابل مجلس را محقق می‌دانند".

جالبه که سایت شطرنج کرج در مورد اعتراض‌های معلم‌ها می‌نویسه.
× روز 12 اردیبشت معلم‌ها همه لباس مشکی می‌پوشن؟ کاش یه رنگ دیگه انتخاب کنن. دل آدم می‌گیره. میشه عین عاشورا...

2- اعتراضات معلمان در سال 86 ادامه خواهد یافت...

3- جنگ تبليغاتی عليه فرهنگيان و راههای مبارزه با آن...

4- فریاد معلمان...

5- اینم رئیس‌جمهور آینده‌مون:))) ایشون هم لطف فرموده از راه دور به معلم‌های مبارز درود فرستاده...
ناشکر نباشید! پیشاپیش از خرج انتخابات ریاست‌جمهوری آینده راحت شدیم:) بی‌خود انگشتامون جوهری نمی‌شه!

6- گاهی فکر می‌کنم اومدن جمهوری اسلامی یک شوخی (بی‌مزه) تاریخیه. به خدا هیچ خنده‌مون نمی‌گیره.
دیدین بعضی جک‌ها آدمو بیشتر به گریه می‌ندازن تاخنده.بخصوص وقتی خیلی طولانی می‌شن.
و ایشون هم شاید یک ژوکر تاریخی!

7- شدت بارش تگرگ ديشب در کرج به اندازه اي بود که جان 200 گنجشک را گرفت...
حالا خوبه این سایت کرج دات اینفو اگر به فکر بدبختی‌های مردم شهر نیست، به فکر اعتراض‌های معلمان نیست، اقلا به گنجشک‌ها فکر می‌کنه:)

8- سیل چند شب پیش کرج، میلیاردها تومن به مردم خسارت زد. بیشتر خونه‌های همکف تا نیمه و زیرزمین‌ها تا سقف غرق در آب گل‌آلود شدن و همه چیز داخل اونا از بین رفت. به غیر از زیر زمین خونه‌ها، بیشتر باشگاه‌های بدن‌سازی، انبارهای پارچه فروشی‌ها، قنادی‌ها، نانوایی‌ها، وسائل برقی و چینی بلور، بقیه‌ی کالاها در زیر زمین مغازها هستن. همه از بین رفتن. شهرداری هم نتونست (یعنی کفایتشو نداشت. وقتی همه مشغول پر کردن جیبشون هستن مردم چیکارن) هیجکاری بکنه...

9- یک اهری:

"هنوز كسان زيادي هستند كه از " آمپول " آونكس استفاده ميكنند . ظاهرن فعلن مشكل پيدا كردن داروهاي بيماري هاي خاص از طرف دولت حل نشده است! ( دِ ! عجب حرف نامربوطي ! نه ميشود به صحن مقدس مجلس برد ( از قول آقاي ديني نماينده ما ! در مجلس شوراي اسلامي ) و نه ميشود اداره خيلي خيلي بسيار محترم سازمان بيمه و تامين اجتماعي را مقصر دانست ) بايد ايراني اش را مصرف كني و گرنه به تخم مرغ دولت ! برو و با عرض معذرت بفرما بمير . ما هنوز دلخوشيم و اميدوار . بين خودمان بماند ها ! ما هم خيلي آدم راحتي هستيم . " عين " مبل "راحتي " ميمانيم . صد البته كه خيلي از مشكلات عديده چه از نظر اقتصادي ( "گراني" نام نامتعارفيست ) سياسي ( ما را به خير و شما را به سلامت ) اجتماعي( سيب زميني ) حداد عادل (عادل و نماينده "عدالت گستران ") بعنوان رئيس مجلس قولهايي داده اند از بابت كمك به ارزان شدن داروهاي بيماران خاص . العهد من الوفا. گرچه ! عهد ، عهد است و مِن الوفايش به من وشما مربوط نميشود .اينها را نوشتيم تا چيزي به يادگار نوشته باشيم."

10- بلوط عزیز می‌گه:
"به طرز بیرحمانه‌ای ملاک ارزشیابی‌ام کار کردن افراد است. اینکه چه کاری می‌کنند مهم نیست. نفس کار کردن برام مهمه.
به نظرم فردی که جامع جمیع کمالات و علوم باشه اما عملا کاری نکنه, ارزش واقعی نداره."
من در کل با حرف بلوط موافقم. اما خودمونیم، در کشور ایران برای چند خانم شانس کار کردن وجود داره؟ خانم لیسانسیه‌ای رو می‌شناسم که ده ساله دنبال کار می‌گرده.
از جایی شنیدم که فقط ۱۳٪ و جایی دیگر ۲۰٪ خانم‌های ایرانی مشغول به کارن. اگر خوشبین باشیم و همون بیست درصد رو بگیریم ،یعنی هشتاد درصد خانم‌های ایرانی اجبارا بیکار هستن.
خیلی‌از کارهای همون بیست‌درصد هم در واقع کار نیستن مثل دست‌فروشی، سبزی‌پاک کنی و بعضی منشی‌های مطب(با ۵۰ هزار تومن حقوق)...
این‌قدر درآمدشون کمه که نون بخور و نمیر هم نمی‌شه.
بلوط جان،من هم قبول دارم که:
"کارهای خیرخواهانه به جای خود, اما کاری که پول بذاره تو جیب آدم ارزش دیگه‌ای داره. کاری که آدم واسش عرق بریزه و پشتش درد بگیره و آخر روز بدونه اینقدر در آورده. آخ مزه داره."
واقعا هم مزه داره. خیلی‌ها سعی می‌کنن مزه‌شو بچشن اما هرگز نمی‌تونن. خیلی از خانم‌هایی(بعضا تحصیلکرده، حتی پزشک) که وارد ان‌جی‌اوها یا خیریه‌ها می‌شن به‌خاطر اینه که کار پیدا نمی‌کنن و چون نمی‌خوان خونه‌نشین باشن میان فعالیت می‌کنن. به محض اینکه کاری پیدا کردن میرن سراغش.
شاید بی‌ربط باشه، اما یادمه اون چند سال پیشا که خیلی لاغر بودم هر وقت یه آدم چاق می‌دیدم می‌گفتم این چطوری می‌تونه طرفدار مردم مستضعف باشه. فکر می‌کردم لاغرترها امکان مبارز شدنشون بیشتره.(خوشبختانه این فکرمو جایی نمی‌گفتم) اما حالا به این فکرم می‌خندم.

11- آقای دکتر سیروس یعنی چی اون‌وقت!!!
وبلاگت می‌شه "کنايه از نيستم
ای نامرد نالوطی!
--------------
پی نوشت:
اینو دیشب پست کردم. یه عالمه هم کامنت داشت.
نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده که پاک شده. من می‌گم یه دستایی تو کاره بگید نه!


نظرها(36)

  2007-04-15  

دست امپریالسیم و آستین صهیونیسم!


1- آقا ما نمی‌دونیم چه گناهی کردیم که گاه‌گاه(با قاه‌قاه اشتباه نشود لطفا) دست امپریالیسم جهانی از آستین صهیونیسم کهکشانی بیرون می‌یاد و یه بلایی سر وبلاگ ناقابل ما میاره... چند روزی بود هر کاری می‌کردم ادیتورم باز نمی‌شد. تعداد پست‌هام هم که قربونش برم هی آب می‌رفت. حالا باید بتازم و جبران کنم آسوده موندن شما رو از شر نوشته‌هام:)

2- شدیدترین بارونی که در عمرم دیدم.
از عصر هوا طوفانی شد شدید. جوری که تو خیابون نمی‌شد بر خلاف باد راه رفت. اینجا هم عین آمریکا مردمو لوس بار نمیارن که یه هشدار مشداری بدن.
توپ سنگین فوتبال دو پسربچه‌رو تو کوچه همچین باد با خودش برد که مجبور شدم با ماشین برم دوسه کیلومتری اونجا براشون بگیرم و بیارم!
بعد هم بارون شدیدی شروع شد. سیل بود که هر از کوی و برزنی راه افتاده بود. اینجا هم که سربالایی، انگار تموم کوچه‌ها رودخونه بودن و خروشان به سمت پایین در جریان بودن.
اینجا مثل تهران نیست که جنوبش فقیرا باشن و شمالش پولدارا. یکی از فقیرنشین‌ترین محله‌ها زور‌آباده که روی تپه‌ای زیبا جا خوش کرده و از سیل در امانه. ولی جهان‌شهر پولدار نشین گوده.
به این می‌‌گن عدالت در سیل!
اما خوب حتما این بارون خسارت‌های زیادی زده که فردا معلوم می‌شه.
( ... گرچه می‌دونم هرگز معلوم نمی‌شه. فردا میان تو رادیو می‌گن همه جا امن و امانه. آسوده بخوابید! تو مملکتمون که آمار درست‌حسابی نداریم)

3- دیروز با سی‌با رفتیم تو کوه‌های اطراف گشتی زدیم. به مدد بارون‌های اخیر تپه‌ها غرق در علف و گل‌های وحشی رنگارنگ، از جمله شقایق سرخ ‌و آتشین، شدن. به قدری طبیعت زیبا شده که حیفه بشینی تو خونه.
این زندگی لامصب، علی‌رغم همه سختی‌هاش و غماش و درداش، بازم زیباست...
حس داشتن دوستانی خوب از بودن در طبیعت هم زیباتره! اونایی که دوست خوب دارن می‌دونن من چی می‌گم:)

4- زمانه امسال در یکمین سالگردش (11 سپتامبر 2007) به ده نویسنده جوان که داستان کوتاهی متفاوت، مدرن، و قوی ارائه دهند جایزه می‌دهد.
جوایز رادیو زمانه "قلم زرین زمانه" و "لوح افتخار" است و به نفرهای اول تا سوم مجموعه يک ميليون تومان جایزه نقدی هم تقدیم می‌شود.

5- یه نمایشنامه‌ی روحوضی از ولگرد عزیز:


"مصاحبه با کدخدا"
در يک پرده:
بازيکنان : کدخدا . دستيار کدخدا و يک خانم بی‌حجاب
مدعوين:
نه تنها اهالی تمام اهالی دهستان از زن و مرد و دختران و پسران جوان گرفته تا بچه و
پیر بلکه گروهی هم از ده های دوردست ودهات مجاور آمده بودند تا ناظر اين "نمايش روحوضی"باشند ...!
..................
پرده بالا مي‌رود
محل نمايش:
چون در دهستان تأتری وجود نداشت بنابراين " روی حوض بزرگ وسط حياط خانه زيتون" يکی از اهالی ده را با تخته سه لايی پوشانيده بودند و نمايش بايد در آنجا اجرا می‌شد.

روی "حوض" را از سه طرف پوشانيده بودند با ديوارها. سقف‌اش به‌شکل اطاقی درآمده است که محل اجرای نمايش بود.
آرايش صحنه:
بر ديوار روبروی اين اطاق دو قاب عکس بزرگ تنگاتنگ هم آويزان شده است. که تصوير دو مرد مسن با ريش های بلند در حاليکه که دور سرهايشان با باندهای پهن و سياه پيچيده‌اند در ان قاب عکس‌ها ديده مي‌شود.
روی ديوار ديگر اطاق يک "وان يکاد" فرش‌باف در قابی طلايی نصب شده که اطاق را تزئين داده است .
.لامپی از سقف آويزان است که به اطاق روشنايی مي‌دهد ..
دورتا دور اطاق به‌جای صندلی پشتی هايی "فرش باف" برای نشستن و تکيه زدن بدان‌ها گذاشته‌اند..
و در يک گوشه از اطاق يک تلفن روی زمين باچند تا کتاب ديده مي‌شود...
درطرف مقابل آن روی يک ميز کوچک يک تلويزيون قديمی است. که روی ان " وی سی اری" به چشم مي‌خورد ..
که يک ویديو موزيک" مذهبی ريتم‌دار " در حال پخش است ..
...............
در ميان اطاق
مرد کوچک اندامی با ريشی کوتاه که پوشش او يک "زير پيرهنی رکابی" و پيژامه‌ای با رنگ‌هايی قرمز و سبز وسفيد " خط خطی"(همون راه‌راه‌ قدیم) است بدون کفش و جوراب ... در حال" وکيوم" کردن اطاق است( زیتون: وکیوم یعنی جارو برقی)
او ضمن اينکه "وکيوم" را روی فرش مي‌کشد.. بدن خود را هم با ريتم آن ویديو موزيک حرکت مي‌دهد ..
و گاهی هم بادست ديگرش برسر خود مي‌کوبد... گاهی هم بر يکی از لمبر با انگشتانش ضرب مي‌گيرد..
اين مرد کدخدای ده است ...
کدخدايی که همه مردم ده مي‌گويند يک جورايی به زور استاندار کدخدا اين ده شده ...(ولگرد جان، منظورت کیه؟)
کدخدای با خودش حرف مي‌زند ..
ــ عجب دور و زمانی شده عيال برای خريد بيرون مي‌رود..من بجای اينکه به کارهای ده برسم بايد خانه را تميز کنم..
- چه مي‌شود کرد! عيال را بايد راضی نگاه داشت . حتما اهالی ده فکر مي‌کنند من کارهای اداری ده را از خانه هم مي‌توانم به کمک قل هوالله انجام دهم .
.......
ناگهان کسی به در مي‌کوبد
کدخدا درحال جنباندن خود و "وکيوم" کردن به طرف در مي‌رود. گوشه در را باز مي‌کند ..
يکی از دستياران اوست. که خانم بی‌حجابی همراه اوست.
ــ دستيار
سلام کدخدا اين خانم از ده بالا امده تا باشما در باره پيشرفت‌های دهمان مصاحبه کنند ..و پيشرفت‌های ده ما را ببنند.( از نظر هسته‌ای؟)

کدخدا باديدن زن بی‌حجاب ِ نامحرم زبانش بند مي‌آید و سرش را پايين مي‌اندازد ..
بدون آنکه به آن زن نگاه نکند ..به دستيارش مي‌گويد :
ـ منتطر باشيد الان برمي‌گردم .".وکيوم" را جلو در روی زمين رها مي‌کند .
با عجله به داخل اطاق برمي‌گردد ..
و از توی چمدانی که در گوشه‌ای از اطاق قرار دارد يکی از روسری‌های عيالش بيرون مي‌کشد .. وروی سر خودش می‌اندازد..!!
و دوان دوان بطرف در برمي‌گردد.. چون عجله دارد " وکيوم " را
نمی‌بيند و بسختی سکندری مي‌خورد ...
و مجکم به کف صحنه مي‌خورد !
در اثر ضربه بدن او به کف صحنه ناگهان سقف و ديوارهای صحنه از هم جدا مي‌شوند و به‌روی صحنه فرو می‌ريزند.
در اثر سنگينی ديوارها و سقف، قطعات کف صحنه از هم جدا مي‌شوند. کل صحنه و با همه محتويات صحنه همرا ه با کدخدا در حوض ريخته مي‌شوند ..
....................
هلهله و قهقهه از هر طرف در بين تماشاچيان شنيده مي‌شود ...
ولی به‌زودی
همه تماشاچيان آن "نمايش روحوضی" فهميدند فروپاشی ريزش صحنه در "حوض " قسمتی از نمايش " مصاحبه با کدخدا " نبود ..
حادثه‌ای بود که عاملش بی احتياطی کدخدا بود .. بنابراين
"مصا حبه با کدخدا " هرگز انجام نگرفت ...
قرار بود اين نمايش کمدی باشد..
متاسفانه در اثر غفلت کدخدا درام شد...
ولگرد
پايان


6- امسال کلی کتاب برای عیدی گرفتم. کمی برام عجیب و البته خوشحال‌کننده بود که این‌قدر مردم به کتاب روی‌آوردن.
و خوشحال برای خودم که مدتی‌بود به علت نداشتن جا کمتر کتاب می‌خریدم و حالا باید بی‌خیال ریخت و پاش خونه بشم. کادو هر چی باشه عزیزه بخصوص که کتاب باشه:)
نمی‌خوام از ارزش کادو‌ها کم کنم که ارزش کتاب هیچ‌جوری کم نمی‌شه ... اما بعد از گرفتن چندین کتاب مشابه و بعد از کمی تحقیق و تفحص متوجه شدم که بعضی ادارات و کارخونه‌جات علاوه بر مبلغ مصوب عیدی به هر کارگر و کارمند تعدادی کتاب یا مبلغ 50 هزار تومن بُن کتاب هدیه داده. به نظر من این کار خیلی خوبیه. بخصوص که چند سالیه به جای توضیح‌‌المسائل(ممنون از تذکر کامی‌کوچولو. من نوشته بودم حل‌المسائل) و بقیه‌ی کتاب‌های دینی کتاب‌های خوبی کادو می‌دن.
خوب اینا تو عید وقت دارن کتاب بخونن و بعد کادوش می‌دن به یکی دیگه. کتاب می‌تونه فرهنگ و دانش مردمو بالا ببره و بعد....
اسم بعضی کتاب‌های کادو گرفته شده:
(تروخدا یه وقت حسودیتون نشه:) )

1- آینه‌های دردار - هوشنگ گلشیری- انتشارات نیلوفر
2-انتری که لوطیش مرده بود - صادق چوبک - انتشارات نگاه
3- حکایت عشقی بی‌قاف، بی‌شین، بی‌نقطه - مصطفی مستور- نشر چشمه
4- بازگشت به درخونگاه - اسماعیل فصیح( شنیدم بیماره. آروزی سلامتیش رو دارم)- انتشارات صفی‌علیشاه
5- هویت - میلان کوندرا- مترجم: پرویز همایون‌پور- نشر قطره
6- چهل‌ سالگی - ناهید طباطبایی - نشر چشمه
7- شعر خاک، شعر خورشید - اشعار بیژن جلالی - نشر مروارید
8- زارا - محمد قاضی - نشر ثالث
9- سه کتاب از زویا پیرزاد - مثل همه عصرها، طعم گس خرمالو، یک روز مانده به عید پاک - نشر مرکز
10- شاهنامه‌ی فردوسی به نثر- 3 جلد - نشر ونوشه
11- نوشته‌های فلورانس اسکاول شین - بازی زندگی، کلام تو عصای معجره‌گر، در مخفی توفیق، نفوذ کلام- مترجم: گیتی خوشدل- نشر پیکان
12- عقاید یک دلقک - هاینریش بُل - مترجم: محمد اسماعیل‌زاده- نشر چشمه
13- داش آکل - صادق هدایت- به زبان‌های فارسی و انگلیسی و فرانسه- انتشارات صادق هدایت
14- گذر پرنده‌ای از کنار آفتاب - نمایشنامه‌ای از محمد چرم‌شیر - انتشارات تیلا
15- زنی از نیویورک - از مجموعه‌ی 20 نویسنده، 60 داستان
16- پسری مرده بر آستانه پنجره است - 20 نویسنده، 60 داستان- انتشارات آمیتیس
17- به من می‌گند مک‌کنا( به نظر من کلمه‌ی می‌گند ترجمه‌ی خوبی نیست. یا باید می‌گویند باشه یا می‌گن!) - دان شا - مترجم: هوشنگ حسامی
18-تاریخجه‌ی تقریبا همه چیز - بیل برایسن - مترجم محمد تقی فرامرزی
19- فرهنگ علم - اواروف و آلن آیزاکس
20- فنگ شویی - جاناتان دی - مترجم لیلا هدایت‌پور
21- بادبادک‌باز- خالد حسینی نویسنده‌ی افغانی الاصل مقیم آمریکا - ترجمه‌ی زیبا گنجی و پریسا سلیمان‌زاده - نشر مروارید
بادبادک‌باز رو که 422 صفحه‌ست یک نفس نشستم خوندم(نه کاملا یک‌نفس، حدودا شد سه نفس)... واقعا کتاب جالبیه. به همه‌ی کسایی که در جهان سوم زندگی می‌کنن، به همه‌ی کسایی که در جهان اول و دوم زندگی می‌کنن، به همه‌ی کسایی که از کشور خودشون مهاجرت کردن به یه جای دیگه، به همه کسایی که می‌خوان از افغانی‌ها(پشتون‌ها و هزاره‌ای‌ها) بیشتر بدونن، خلاصه به همه توصیه‌ش می‌کنم.
اگه بتونم خلاصه‌ایش رو اینجا می‌نویسم.

7- روز سیزده‌به‌در ناهید کشاورز و مجبوبه‌ حسین‌زاده را در پارک لاله به جرم گرفتن امضا برای حقوق برابر زنان با مردان، دستگیر کردند و هنوز هم زندانی‌اند... عجب روزگاری داریم ما....
نوشته‌ی سارا لقمانی را در این رابطه بخوانید.

8- از زندگی خودمون لذت ببریم.... دکتر شیرین احمدی‌نیا (اتفاقا امروز تو روزنامه‌ی همشهری مصاحبه‌شو خوندم)

9- پ.ن.
در کامنت شماره 14 خوندم که متاسفانه بارون شدید در کرج باعث خرابی 40 تا خونه شده:(
و در خبرگزاری ایرنا خوندم که سیل باعث توقف مترو گلشهر و همین‌طور بسته شدن جاده چالوس شده که تونستن بعد از سه‌ساعت راه رو باز کنن....

10- پی نوشت دوم
پنداری خرابی نظرخواهیم هم کار انگلیسی‌ها بود:)

11- پی نوشت آخر
ناهید کشاورز و محبوبه حسین‌زاده با قرار کفالت آزاد شدن!

نظرها(55)

  2007-04-05  

کاربرد حوض در فیلم‌های تلویزیون جمهوری اسلامی

هر چی می‌گذره این کارگردان‌ها علاقه‌ی بیشتری پیدا می‌کنن که لوکیشن‌های فیلمشون رو در خونه‌های سنتی و قدیمی و بخصوص حوض‌دار انتخاب کنن.
حالا کاربرد این حوض‌ها چیه؟
1- هر کی تو فیلم از خواب پا می‌شه حوله به دوش میاد تو حیاط و یک‌راست می‌ره سراغ حوض، دست و صورتشو با صابون می‌شوره.مستحبه کَفِشو حتما بریزه تو حوض.
2- تو همین حوض مسواک می‌زنه.
3- یه فین گنده و اخ و تف در حوض.
4- بعد نوبت می‌رسه به وضو. آستین‌های پیرهن(نمی‌دونم کی با پیرهن مردونه می‌خوابه که اینا از رختخواب باهاش بیرون میان) و پاچه‌های شلوارشو بالا می‌زنه. یه چپ گنده‌ی آب روی صورت و همراهش با پف و تف آبو پرتاب می‌کنه تو حوض.
چرک بین انگشتای پا رو با انگشت پاک می‌کنه و با آب حوض دستشو می‌شوره.
دست‌ها که از آرنج آبش ریخته می‌شه تو حوض.. ممکنه صاحب دست و آرنج یک‌هفته باشه حموم نرفته باشه... بدبختی معمولا چند تا ماهی هم تو حوضه.(
5- پسر قهرمان فیلم داره می‌ره دانشگاه می‌بینه کفشش گلیه، عدل میاد لب حوض ته کفششو پاک می‌کنه.
6- دختره می‌خواد بره مدرسه می‌بینه مانتو یا کیفش خاکیه. دستشو به آب می‌زنه و کیف یا مانتوشو می‌تکونه تو حوض.
7- گوسفند می‌خوان قربونی کنن. کله‌شو فرو می‌کنن تو همین حوض بیچاره.(البته تو ضلعی که به سمت قبله‌ست)
8- یارو قتل می‌کنه می‌دوه تو خونه یکراست می‌ره پای حوض. دست‌هاش و چاقوی دسته سفید یا سیاه زنجونی خونی‌شو تو همین حوض می‌شوره و گاهی پیرهن خونی‌ش هم به هکذا.
9- موقع شوخی کنار حوض حتما باید یکی از قهرمان‌های فیلم باید بیفته تو حوض.
10- خواستگار می‌خواد بیاد تو خونه. پدر با یه بغل موز و هندونه و پرتقال و کاهو و سیب و هلو و گلابی و زردآلو و گیلاس و آلبالو(باهم هم‌فصل نیستن؟) و انگور و خربزه‌ی مشهد و انار ساوه و... میاد خونه و با کمک اهالی منزل همه رو یکراست تو همین حوض خالی می‌کنن. و بدون استفاده از مایع ضد عفونی‌کننده بعد از چند دقیقه درش میارن و دختر و زن خونه با گوشه‌ی چادر که همین چند دقیقه قبل توش کلی اشک ریختن و فین نمودن برقشون می‌ندازن. آب حوضی که توش خون بوده، چرک پا بوده. آب دهن ببعی بوده. اخ و تف بوده، گل و خاک شلوار و کیف توش تکونده شده،‌ کلی ظرف توش شستن. سبزی شستن، سر و صورت شستن، کنارش ریش تراشیدن و...
(اون‌وقت انتظار دارن خواستگار بدبخت با خوردن این میوه‌های زیبا ولی آلوده دخترشونو بپسنده:) )
11- بازم حوض کاربرد داره....

نظرها(110)