خانومفاطمه!
1- دیشب در برنامهی شبشیشهای علی دایی رو آورده بودن. طبق معمول من از نصفههاش دیدم.(یه بار نشد عین آدم یه برنامهرو از اول تا آخرش ببینم)
از علی دایی خوشم میاد، اما دوسه جملهی دیشبش خوب حالمو جا آورد!
الف- من همیشه قبل از بازی به خانومفاطمه( با علامت سکون روی حرف میم ِ خانوم) متوسل میشم و خود خانوم نگهدارمه!
ب- روزهای عاشورا و 21 ماه رمضون در مسجد اردبیلیهای گلوبندک خرج میدم و همون سه چهار هزار نفری که لطف میکنن و میان( تو صف غذا) دعاشون همیشه پشت سرمه!
ج- یه بار بعد از بازی سربند- با نام ائمه- بینمون پخش کردن که ببندیم روی پیشونیم. باور نمیکنید اما سربند "یازهرا" افتاد به من!(همونطور که دوبندهی "یا ابوالفضل" همیشه میافته به حسین رضازاده)
2- همچنین من دیشب به این افتخار نائل اومدم که لحظهی گذار یک روز معمولی رو به یک روز عزاداری رو با چشمای خودم ببینم.
جلوی تلویزیون نشسته بودم به خشتک دوزی(آقا، چرا همیشه خشتک شلوار آقایون زودتر از جاهای دیگهش میشکافه؟) کانال 5 داشت سریال"سلام" رو نشون میداد. با اینکه یه سریال روتینه که هر روز ساعت 7 پخش میشه اما الحق بد در نیومده(حداقل این چند قسمتیش رو که من دیدم). ظاهرا این چند وقت مصادف شده با وقت اذان. اونم چه اذانی. نه مثل قبل دوسه دقیقه اذان بگن و خلاص. بلکه دعای قبل از اذان، دعای بعد از اذان، جملههای قصار ائمه و پیغمبرهای اولوالعزم، و آخرش خود نماز یکی از بزرگان مملکتو نشون میدن مثلا کل نماز خوندن خامنهای با تموم مخلفاتش!
خلاصه که نیمهی اول فیلم سلام با آهنگ شاد گذشت و بعد از اذان نیمهی دومش در غم. به جای آهنگ تیتراژ پایانیش هم قرآن گذاشتن.
بعدش شهادت فاطمهی زهرا را تسلیت گفتن و روی صفحه تلویزیون تعداد روزهای شهادت فاطمه که دو تا روایت هست و روزهای زندگیش بعد از مرگ پدرش که چهار روایت هست و محل دفنش که سه روایت هست.
دیگه چیزی که روایتهای ازدواج شوهرش بعد از مرگش رو نگفت. من جایی خوندم که شوهرش بعد از مرگش 14 زن گرفت و جایی دیگر 16 تا و یه جا دیگه 18 تا و همینجور برو بابا(البته فقط عدد زوج که خوشیمنه)
3- وبلاگ این آقای سیدکاظم مولایی، ذوبشده در ولایت آقا خیلی بامزهست.
من پس از دیدن عکس افقیشدهش که در دیدار با آقا اتفاق افتاده اونقدر خندیدم که نزدیک بود از رو صندلی بیفتم:)
4- از تموم کسایی که کمک میکنن که از سد فیلتر بگذرم و یا مطالبمو در وبلاگ میگذارن خیلی ممنونم.
بخصوص از
داریوشآقای گل ، غزل دوستداشتنی( با آنتیفیلترهای آپدیتشدهشون)، امید عزیز( که مدت زیادی مطالبمو در بلاگفا میگذاشت) و شیوا جان در بلاگ اسپات...
و حالا.....نازنین که زحمت پست کردن در زیتون دات کام به گردنش افتاده.
اگر شما رو نداشتم چیکار میکردم...
----
با کمک آنتیفیلتری که غزل شهر قصه برام فرستاد تونستم بیام تو ادیتور.:)
5- گذرگاه خرداد ماه یادتون نره!
ضدحال به دبیر دینی من هم توش هست:)
6- نترسید، فردا که دوباره وقت انتخابات مجلسی، ریاست جمهوری چیزی باشه، همین دختر بد حجابا و آفتابهبه گردنا عزیز میشن و تو تلویزیون باهاشون مصاحبه میکنن.
نیازعلی ندارد!
زنگهای انشاء همیشه برام مصیبت بود. معلمها انشاهای چاپلوسانه و متظاهرانه و پرسوز و گداز رمانتیک میخواستن و من بلد نبودم. یعنی اصلا دوست نداشتم چیزی که بهش اعتقاد ندارم بنوبسم.
روشم این بود که میاومدم اصلا خود "موضوع انشا" رو که معمولا کلیشهای و نخنما بود، سخت مورد انتقاد قرار میدادم.
معلمها هم که انگار به مقدساتشون توهین شده بود. به تریج قباشون بر میخورد و نمرهی انشامو کم میدادن. تازه، معتقد بودن که من عنصر ناراحتیام و باعث پررو شدن بقیهی دانشآموزا میشم.
اونسال وقتی معلممون اومد سر کلاس و گفت زنگ اول انشا داریم، گفتم ایداد و بیداد، کاش اول ریاضی کار میکردیم تا من یه خودی نشون بدم. ریاضی من همیشه بدون درس خوندن بیست بود. حتی شده بود وقتی معلم میخواست درس جدید ریاضی بده منو از کلاس بیرون میکرد و میگفت تو برو تاریخ یا جغرافیا بخون وقتی درس دادنم تموم شد میفرستم دنبالت.
این خانممعلم برعکس همه انشا رو مقدم بر سایر درسها دونست و این برام عجیب بود.
وقتی رفت به سمت تخته گفتم لابد مینویسه: "علم بهتر است یا ثروت" یا " اثرات انقلاب اسلامی بر کشور عزیزمان ایران" یا همچین مزخرفاتی!
اما او رفت نوشت و بلند خوند: "نیازعلی ندارد! نوشتهی علی اشرف درویشیان" و رفت از کیفش کتابی درآورد. جای بچههای جلویی رو عوض کرد فرستاد ردیف آخر. خودش رفت روی میز ردیف اول نشست و پاشو گذاشت رو نیمکت و شروع کرد به خوندن.
شنیدن این اسم یه جوری بود برام. نیازعلی! نیازعلییی که ندارد! علیاشرف هم اسمش غریب بود. آشنایی داشتیم به اسم اشرف خانوم . چسبیدن اسم علی به اشرف برام غریب بود.
- گوش کنم ببینم چیه. هر چی باشه بهتر از انشاهای مسخره نوشتنه.
معلم میخوند و داستان جلو میرفت. ما همهمون مسحور صدای بسیار دلنشین و شیرین معلم و داستان زیبای علیاشرف درویشیان شده بودیم.
داستانهای صمدبهرنگی رو خونده بودم ولی از درویشیان هنوز هیچی.
معلم جدید، خانم عالمی، همینطور میخوند و میخوند. نمیدونم چند تا داستان. اما یادمه وقتی زنگ خورد هیچکدوم جُم نخوردیم. داستان کوتاهی هنوز نصفه مونده بود و ما همه گفتیم خانوم، ترو خدا تمومش کنید و بعد بریم بیرون. شاید این تنها زنگ تفریحی بود که همه داوطلبانه لغوش کردیم و یکراست رفتیم به زنگ بعدی.
بعد از ظهر که زنگ پایان مدرسه رو زدن، بدون اینکه به مامانم خبر بدم پیاده راه افتادم به سمت کتابفروشیها. ترسیدم پولم برای کتاب کم بیاد سوار اتوبوس نشدم. شب با پاهایی تاول زده اما با چشمانی پر از شادی با دو کتاب "روزنامهی دیواری مدرسهی ما" و "آبشوران" رسیدم خونه.
بماند چقدر دعوام کردن که چرا تنها رفتم و چرا خبر ندادم.
من زبان کتابهای درویشیان رو خیلی دوست دارم.
بعدها که کتاب چهار جلدی "سالهای ابری" علیاشرف درویشیان رو با امضای خودش که به یکی از دوستان پدرم هدیه داده بود خوندم لذتی بیش از زمان بچگیام بهم دست داد. واقعا با داستانش زندگی کردم.
هر چند داستان خیلی تلخی بود، اما من این تلخیشو رو دوست دارم. گاهی قلبم خیلی فشرده میشد و نمیتونستم به خوندن کتاب ادامه بدم( تقریبا شبیه حالتی موقع خوندن جای خالی سلوچ دولت آبادی)
.
چند سال پیش درویشیان در کرج جلسات داستانخونی برگزار میکرد. دوسه بار هم از طرف صاحب ِخونه دعوت شدم . خودمو هیچوقت نمیبخشم که چرا بهخاطر خجالت احمقانه و نداشتن اعتماد به نفس شرکت نکردم!
علیاشرف درویشیان الان بیمارستانه. از صمیم قلب امیدوارم خوب بشه.
معلممون خانم عالمی تودهای بود و هیچ ابایی نداشت از این که دیگران بفهمن. گزارشش از طریق بچههای نور چشمی به بالا رسید و اخراجش کردن. فکر میکنم به خارج از کشور رفت. هر جا هست امیدوارم او هم سلامت باشه.
او زنگهای انشا رو برام به یکی از لذتبخشترین کلاسها تبدیل کرد.
یادمه تو امتحان ثلث اول موضوع انشا از طرف مدیر مدرسه انتخاب شد:
"خللپذیر بُود هر بنا که میبینی، جز بنای محبت که خللپذیر نیست"
بچهها فوری شروع به نوشتن کردن. تا جایی که گردنم بهم اجازه میداد نوشتههاشونو دید زدم.
دست راستیم طبق عادت شروع کرد به نوشتن یه موضوع آه و نالهای و رمانتیک و عاشقمعشوقی.
دستچپیم داشت از عشق به معبود و خدا و مذهب و ائمهی اطهار مینوشت.
جلوییم از عشق فرزند به مادر و بالعکس. و پشتسریم از عشق به گلها و حیوونا و رود و دریا و ستارهها و...
هر کاری کردم دیدم اینا کار من نیست.
همچین زدم کاسهکوزهی هر چی عشقه بهم ریختم و داغون کردم.
که زمونه عوض شده. حالا دورهای شده که به قول صمد برادر به برادر دروغ میگه. معشوق به خاطر پول عاشق میشه. برشت میگه وقتی میخوای با کسی دست بدی اول انگشترتو درآر چون ممکنه دوستت به بهانهی دستدادن انگشترو کش بره. طرف به معشوق میگه دوستت دارم ولی میره با صد تا دیگه هم دوست میشه ... خلاصه ثابت کردم بنای محبت نه تنها خلل پذیره بلکه چیزی به نابود شدنش نمونده...
چند روز بعد، وقتی معلم نمرهها رو میخوند دل تو دلم نبود. درسته سر کلاس معلممون یه چیزایی میگفت. اما اغلب ورقههای ثلث رو تو مدرسهی ما هیئتی از معلمهایی که بیشترشون جانمازآبکش بودن میخوندن و نمره میدادن. لابد برام گرون تموم میشه و...
در مقابل چشمهای گرد شدهی بچهها به من نمرهی خیلی خوبی داده بود و گفت بعد از اعلام بقیهی نمرهها تو باید انشاتو بخونی. با اینکه کمی بدبینانهست اما خیلی خوبه.
من که همیشه از خوندن انشای غیر متعارفم جلوی جمع طفره میرفتم اینبار قبول کردم.
وقتی خوندم، خانم عالمی گفت: بچهها یاد بگیرید به مسائل با دیدی انتقادی نگاه کنید. عین آدمهای ساده هر چی بهتون القا کردن قبول نکنید. فکر کنید. مطالعه کنید. کلیشهای ننویسید و...
( البته واضح و مبرهن است که: این بود انشای من در مورد درویشیان عزیز و خانم عالمی که هرگز فراموششون نمیکنم)
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 18:3 توسط زیتون |
دندونهاتونو ببندید و از لای دندون با غیظ بگویید "کثافت"... آهان، زنه همینطوری میگفت!
1- روسری سبزی در ویترین مغازه توجهم رو جلب کرد. داخل مغازه شدم.
ـ آقا اون روسری با گلهای سبز رو میشه بدید... اما نه... گلنارنجیشو هم دارید؟
باز رنگ نارنجی در نظرم بر همهی رنگها غلبه کرد.
- نه فقط سبزش هست و آبی.
- پس همین سبز رو بدین امتحان کنم.
دو تا خانم جوون داشتن از بین یه عالمه روسری و شال که فروشنده ریخته بود رو پیشخون انتخاب میکردن. همه رو بهم ریخته بودن و هنوز تو انتخاب دو دل بودن.
همونجا جلوی آینه با یک ضرب روسری خودمو درآوردم و سبزه رو سرم کردم. داشتم کله کج میکردم ببینم تو سرم چهجوریه که یهو آینه رفت اونور. فکر کردم سرم داره گیج میره. نگو پشتش یه اتاق پرو کوجیکه و من دقت نکرده بودم. دختری مقنعه به سر بیرون اومد.
- آقا، یه ذره بلندترشو ندارید؟
و اشاره کرد به زیر سینهش. یعنی تا اینجا!
قیافهش برام آشنا اومد.
- چرا داریم. این کوتاهه 2000 تومنه بلندترش تا اینجا(مرد هم به زیر سینهی خودش اشاره کرد) 2500 تومن.
من فضولیم گل کرد.
- اینم که سرته بلنده ها. بلندتر میخوای چیکار؟
صدام به نظرش آشنا اومد.
- ئه... زیتون تویی؟!!
- گلی جون تو؟ اینجا؟ دیدم آشنا میای؟ تو اینریختی؟
با سرپوشهای عاریهای همو بغل کردیم و بوسیدیم.
گلی از قرتیترین بچههای کلاس بود. از همون اول که دیدمش موهاشو مش یا هایلایت میکرد و همیشه هفت قلم آرایش داشت. حالا با مقنعهی مشکی کیپ و بدون آرایش کمی عجیب بود.
- این چه قیافهایه؟ سر کار میری؟
- نه بابا از ترسم دارم مقنعه میخرم. مامانم گفته اگه بگیرنت ببرنت زندان میکشمت.
وقتی این حرف رو میزد اجزای صورتش از ترس میلرزید.
من در حین حرف زدن روسری سبزه رو از سرم برداشتم و روسری خودمو سر کردم.
سبزه رو پس دادم به فروشنده.
- ممنون آقا. نمیخوامش. قشنگه. اما جنسش پلاستیکه. برای اینفصل گرمه.
گلی در حالیکه از شیشه بیرون مغازه رو با اضطراب نگاه میکرد گفت:
- خره. الان میبیننت و میگیرنت ها...
- نه بابا. اینورا پیداشون نمیشه. اغلب سر چهار راه طالقانی وایمیسن برای شکار.
- من که اینروزا از ترس اصلا از خونه بیرون نمیام. الانم اومدم یه مقنعه و یه مانتو گشاد بخرم... مامانم گفت تا بری و برگردی من از ترس سکته میکنم و میمیرم. خواست باهام بیاد اما مهمون برامون اومد.
- خوب اگه همهمون این کارو بکنیم که اینا پر رو میشن . این همه تلاش کردیم که مانتوهای پرچین تا قوزک پا رو تبدیل کردیم به تونیک حالا بریم سر خونهی اول؟
- چه کنیم؟ چاره نداریم...
مرد فروشنده یه مقنعهی گنده به دوستم داد و گفت:
- حالا شماها رو میگیرن ول میکنن. بیچاره این آقایون که از گردنشون آفتابه لگن آویزون میکنن.
گلی رفت مقنعه گندهه رو تو اتاق پرو سرش کنه.
دو خانمی که هنوز مشغول بررسی کوهی از روسری و شال بودن که فروشنده میآورد بودن وارد بحث شدن.
- وا... اونایی که از گردنشون آفتابه آویزون میکنن اشرار و قاچاقچیین. حقشونه!
من گفتم: چطور حقشونه؟ بیچارهها تقصیر خودشون که نبوده. از بدی شرایط خانوادگی و جامعه به این راه افتادن. تحقیرشون کارو بدتر میکنه.
اونیکی خانم گفت:
تو برادر داری؟
- آره.
- چرا هیچوقت برادر تو یا برادر من شرور و قاچاقچی نمیشن؟
- اگه پدر و مادر ما هم معتاد و بد بودن و در محلهی بدی زندگی میکردیم از کجا معلوم که برادر من و شما هم به این روز نمیافتادن؟
- وا خدا نکنه!
- اگر دولت از کودکی در تربیت و رفاه مادی و معنوی نظارت کنه نه اینکه با این نقابهای وحشتناک مثل قرون وسطی با جوونا اینجوری برخورد کنه. هرگز کسی به این راه نمیافته.
- نه عزیزم. اینا فطرتشون بده. با آب زمزم هم پاک نمیشن.
- گرفتن خانومهای بیحجاب چی؟ الان شما با همین لباس از جلوشون رد شی شما رو میگیرن. آیا شما هم بدید؟
دو خانوم به هم لبخند زدن.
- پس شما از هیچی خبر ندارید که کیا رو میگیرن؟
- والا تا اونجایی که من دیدم هر دختر و زنی مثل من و شما رو میگیرن؟
- نخیر! دایی من تو کلانتری کار میکنه میگه یه گروه دختر و پسر عضو گروه شیطان عصر به بعد لباس قرمز میپوشن میان تو خیابونا برای شکار. روزا چشاشون خوب نمیبینه.
کلانتریها از روی یه مشخصاتی میشناستشون. فقط اونا رو میگیرن.
دوستش هم تأییدش کرد.
با تعجب نگاهشون کردم. تیپشون نشون میداد تحصیلکرده باشن چطور همچین حرفایی رو باور میکنن...
چند جمله دیگر حرف زدم. اما دیدم برای اینها مرغ یکپا بیشتر نداره. شاید من هم از نظر اونها اینطوری بودم.
دوستم مقنعهی گل و گشاد رو از تو اتاق پرو آورد.
- همین خوبه آقا. میبرمش.
من هم دیدم که موندنم دیگه فایدهای نداره خداحافظی کردم و بیرون اومدم.
توی راه با خودم فکر میکردم "تا ما خودمونو عوض نکنیم هیچی عوض نمیشه."
2- روز بعد از انتخابات بود. از جلوی دانشگاه تهران رد میشدم. در هرهی پایین میلههای سبز دانشگاه هر دوسهمتر یه تراکت انتخاباتی احمدینژاد رو چسبونده بودن. همون که عکس رجایی روشه که داره بامحبت با پیرمردی صحبت میکنه و درست پایینش عکس احمدینژاده که داره با یه پیرزن با محبت حرف میزنه.
خانمی چادری رو دیدم که روی یکی از عکسها دولا شده و انگشتش روی یکی از عکسهاست.
صورتش با چادر پوشیده بود. با کنجکاوی راهمو به سمتش کج کردم. فکر کردم داره قربون صدقهی احمدینژاد میره. یعنی اینطور به نظر میومد. سرم درد میکرد متلکی بهش بندازم. بس که از انتخاب احمدینژاد پکر بودم!
رفتم کنارش و با فضولی سرمو دولا کردم روی عکس...
صدای زن از لای دندونهاش میومد...
به صورتش نگاه کردم . چشم و ابروی مشکی قشنگی داشت. سی و پنجساله به نظر میومد و جای یکی از دکمههای مانتوش که از زیر چادر معلوم بود، سنجاق قفلی وصل بود. از ساک دستش اینطور احساس کردم جایی کارگری میکنه. مجسم کردم اگر کمی به خودش رسیده بود و لباس خوبی تنش بود از هنرپیشهها هم خوشگلتر بود.
منو نگاه کرد. چشماش سرخ و پر از اشک بود. باز هم فکر کردم از ذوق انتخاب احمدینژاد خوشحاله.
داشت چیزی میگفت. صداش از لای دندوناش میومد. حرف "سین"ش از همه حروف غلیظتر بود.
چی میگفت؟ چرا دندوناش کلید شده بود؟
به فکرم رسید بگم کمکی از دستم برمیاد؟
به عکس احمدینژاد اشاره کرد. با غیظ و بغض هر چه تمامتر از لای دندوناش میگفت:
- کثافت... کثافت... کثافت...
به عکس رجایی اشاره کرد.
- کثافت میخواد خودشو با رجایی مقایسه کنه... و زد زیر گریه!
تا چند روز بیاختیار این "کثافت" گفتن غلیظ از لای دندوناش رو تمرین میکردم.
شب موقع خواب( بعد به سیبا نگاه میکردم که نکنه شنیده باشه و فکر کنه با اونم)...
روزها هر وقت بیکار میشدم این کلمه مثل پتک بر سرم میکوبید. من تابهحال به هیچکس اینهمه کینه نداشتم که اینجوری "کثافت"رو از لای دندون بگم. به سوز دل اون زن فکر میکردم.
گذشت و گذشت تا اینکه این وقایع اخیر بگیر بگیر شروع شد.
هر وقت عکسی از تحقیر مردان مملکتم رو با آفتابهای برگردن و چماقی برسر دیدم این "کثافت" لای دندونی رو با غیظ و بغض بیاختیار گفتم!
هر وقت زنی با لباسی معمولی (که تازه همین حدش زوریه) دیدم که مورد خطاب و عتاب و توهین مأمورین قرار میگیره باز این کلمه به زبونم اومد.
نوشته شده توسط زيتون
+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 18:3 توسط زیتون |
ننه، این آفتافه عجب کراماتی داره!

1- تحقیر با آفتابه، جهارراه بین موها، و چوبهایی در آستین، سواری روی الاغ ...
یه زمانی آفتابه مال توالت بود و چهارراه مال خیابونا. حالا اینا شدن وسیلهی آدم شدن جوونها؟!
وقتی با زنها این طوری رفتار میکنن لابد خواستن مردها احساس تبعیض نکنن.
2- رفتم پلاستیک فروشی برای آدم کردن پسرکم آفتابه بخرم، فروشنده گفت یه وانت از کلانتری اومد همه رو یه جا خرید برد!
شما نمیدونید فردا کجا میارن از الان برم تو صف وایسم! آخه من به آیندهی پسرکم خیلی اهمیت میدم!

کارخونهی آدم سازی
(از گوگل آفتابهدزدی کردم)
2/5- گرداندان متهمان با آفتابه!
3- به نظر شما اراذل و اوباش واقعی کیا هستن؟
4- دلم لک زده بود برای استخر. تو قسمت کمعمق اینقدر شلوغه که وقتی میای ازش رد شی جز لنگ و لگد و شنیدن جیغ و ویغ چیزی نصیبت نمیشه. تو قسمت عمیقش خوشبختانه- جز یکی دو نفر- هیچکس نیست.
سیبا میگه زنا جوندوستن. چون تو استخر مردونه برعکس زنونه قسمت کمعمقش هیچکی نیست.
اصلا هیچ مردی دوست نداره کسی فکر کنه شنا بلد نیست. در عوض تو قسمت عمیق جز لنگ و لگد چیزی نصیبت نمیشه. خود آقایون بهش میگن شنای سگی!
5- یکی دوسال پیش با خانمی تو استخر آشنا شدم که تازه اومده بود شنا یاد بگیره.
هم خیلی علاقه داشت و هم خیلی پشتکار.
برای ماهها وقتاشو با من تنظیم میکرد میومد.
- چهطوری رو آب سر بخورم؟ در کرال پاها چطوری حرکت میکنه؟ در قورباغه چی؟
نگاه کن ببین درست میرم؟ کمکم میکنی نرم زیر آب؟ پاهامو میگیری؟
ببین درست نفس میگیرم؟ حرکت دستام خوبه؟ بین انگشتام دیگه فاصله نیست؟
خلاصه، گذشت و این خانم شناگر ماهری شد. رفت کلاس مربیگری ثبت نام کرد و شد مربی شنا.
یه روز بهش گفتم خانوم جان ببین دستای چپ و راستم تو کرال عین همه؟( من تاحالا از کسی راجع به شنام نظر نخواسته بودم.)
خیلی بیاحساس گفت:
80 هزار تومن بریز به حسابی که شمارهشو دم در زده، بیا بهت میگم!
روشو کرد اونور و رفت مشغول پاچهخواری از نجات غریق استخر شد...
و من خیطشده زیر آبی رفتم اون ور استخر :)
6- تو سونای بخار. زنی که دراز کشیده بود گفت:
- خدای من، یعنی جهنم هم اینقدر گرم و وحشتناکه!
زن دیگری گفت: اگه جهنم عین سونا بود من مرتب گناه میکردم تا برم اونجا.
7- متوجه شدم زنی شکم ِ تپل مپلش رو روی طناب حد فاصل قسمت عمیق و کمعمق گذاشته و هی عین الاکلنگ یه بار پاش تو آب می ره و یه بار صورتش. رد شدم و یه طول شنا کردم. موقع برگشتن دیدم نه بابا صورت زن بنفشتر از حد معموله. حرف الاکلنگ بازی و این حرفا نیست. رفتم به طرفش ، تا بهش رسیدم پرید رو شونهم و منو چسبید و د ِ سرفه و گریه!
نگو طفلک بیشتر از نیمساعته گیر کرده اونجا و حتی نای کمک خواستن نداره. هر کی هم رد شده فکر کرده داره بازی میکنه.
قدش هم اونقدر کوتاه بود که تا وسطای کمعمق پاهاش به زمین نرسید! اونجا هم منو ول نمیکرد. بردمش روی لبهی استخر و اونجا غش کرد از خستگی!
8- یکی از دردام موقع استخر رفتن پوسیدن سریع مایوهامه. هر چقدر هم گرون و خارجی هم بخرم باز بعد از یهمدت کشاش میپوسه و از ریخت میافته. یه مایوی خوشگل از کیش خریده بودم. با دلِ دلها پوشیدمش. گفتم حداقل یه سال برام مایوئه.
دفعهی دوم یا سوم بود که رنگش یه جوری قاطی شد. انگار با وایتکس شسته باشمش... بعدا فهمیدم بیشتر استخرها برای ضدعفونی کردن آب بهجای کلر از وایتکس(سفید کننده) استفاده میکنن.
به جای عوض کردن یا تصفیهی مرتب آب مقدار وایتکس رو زیاد میکنن.
... سعی میکنم ازین ارزونهای ایرانی بخرم که دلم نسوزه
9- :) الپر هم گوشاش دراز شد
نخیر! انگار طفلکی کامل از دست رفته...
برای همسرش صبری جزیل(اصلا همچین کلمهای هست؟)آرزو میکنم. .
10- زمین
جمعه برای دیدن دوستی رفته بودیم به یکی از آبادیهای اطراف کرج. شلوغی غیر طبیعی جاده و مردمی که عین مور و ملخ در زمینهای بایر در کنار ماشینهای به گلنشستهشون رفت و آمد میکردن توجهمون رو جلب کرد.
دوستمون گفت این روزها مردم هجوم آوردن برای خریدن زمین، از بایر و دایر و موات بگیر تا زمین کشاورزی و ساختمون سازی سند دار و قولنامهای... هر کس وسعش بیشتر، زمینش مرغوبتر و جوازدار تر و داخل بافتتر!
گفت: یکی از دوستانم که آنتنش خوب کار میکنه، آخرای ماه اسفند هر چی داشت و نداشت از سهام و فرش و ماشین زیر پاش فروخت و رفت هشتگرد زمین خرید. من اونموقع مسخرهش کردم.
حالا درست بعد از دو ماه ارزش زمینهایی که خریده دقیقا دو برابر شده.
چهار تیکه(تازه نامرغوب) خریده بود 40 میلیون، الان شده 80 میلیون و هر روز هم بالاتر میره.
هر روز با تلفن از قیمت جدید باخبر میشه و بهم میگه خاک برسرت. تو با مدرک لیسانست روزی ده بیست تومن بگیر. من با یه معامله در یک مرخصی یه روزه، ماهی بیست میلیون تومن درآمد دارم.
با این اقتصاد بیمار، یه روز سکهی طلا تعیینکننده سرنوشتمونه، یه روز سهام، یه روز خونه و حالا زمین...
11- روی شیشهی مغازهای زده بودند:
استخدام فروشنده
و زیرش اضافه کرده بود:
فقط دوشیزه
(یه همچین متنی داشت. سعی میکنم اگر دوباره رد شدم عکس بگیرم. حدودای میدون شهدا بود مغازههه)
خواستم برم تو بپرسم شما چهطوری امتحان دوشیزگی از کارمندتون میگیرید؟
نکنه باید ورقهی پزشک قانونی هم ببرن...
اونم برای چقدر حقوق؟ 30، 40 یا فوقش 60، 70 تومن!
همسایهها یاری کنید!
1- تق تق تق!
- کیه؟
- باز کنید بیزحمت. منم!
- بله؟
- چیزه... اینه... اونه..
همسایه تو دلش: جون بکن دیگه!
رو زبونش: بفرمائید خواهش میکنم! الان غذام رو گازه. میترسم بسوزه.
عرق شرم از سر و روی شما میریزه.
- چیزه... میگم که کارت سوخت...
- آهان... ببخشید، کارت سوخت ما توی جیب پسرم مونده رفته مدرسه!
بهانه از این الکیتر هم میشد؟
2- جناب وزیر کشور گفته کسایی که کارت سوختشون هنوز نیومده برن از همسایهشون بگیرن!
آخه بگو ما اگه شب از گرسنگی خوابمون نبره رومون نمیشه بریم یه نون از همسایه قرض کنیم حالا یه کاره دوره بیفتیم کارت سوخت گدایی کنیم؟
من که حاضرم تا پتزبورگ پیاده برم نرم در ِ همسایهرو بزنم برای چیزی که حق خودم بوده و بهم ندادنش!
3- کارت سوخت برای ما نیومده.(برای کسایی که نمیدونن کارت سوخت چیه. مدتیه که اعلام کردن پمپ بنزینها باید با کارت سوخت بنزین بفروشن. در صورتیکه هنوز یکی دومیلیون خودرو کارت سوختشون براشون نیومده و یا اصلا صادر نشده)
تو اینترنت میریم، نوشته آدرس کامل نیست. به شماره تلفنی که اعلام کردن زنگ میزنیم، میگن اصلا برای شما صادر نشده.
کاش من همسایهی وزیر کشور بودم:) اونوقت روم میشد وقت و بیوقت برم زنگ بزنم و کارت سوختشو قرض بگیرم.
4- همه بتهایم را میشکنم
تا فرش کنم بر راهی
که تو بگذری!
برای شنیدن ساز و سرود من!...
(شاملو)
5- مصاحبهی معصومه ناصری با الپر در رادیو زمانه!
به جان شما لینک ندادم چون آخرای مصاحبه به ناگاه شنیدم که اسمی از وبلاگ زیتون هم اومده ها...
هم کلی به الپر ارادت دارم و حرفاش برام جالب بود و هم کلی از معصومه مصاحبه کردن یاد میگیرم...
6- یک گام به پس!
- خانوم جون دیگه با من کاری ندارین؟ دیرم شده باید برم.
- نه صغریخانوم، دستت درد نکنه. خونه رو کردی مثل دستهی گل!
- خواهش میکنم، وظیفمه.
- راستی صغریخانوم، روم سیاه، دفعهی بعد دو تا از اون مانتو گل و گشادایی که پارسال پیرارسال بهت دادم برام پس بیار.
- اوا خانوم! کار بدی ازم سر زده؟
- نه عزیز دلم! هر روز تو خیابون به من و این دختره گیر میدن. اعصابم خورد شده.
فروشگاهها هم که فقط مانتوهای تنگ و کوتاه و ساتن و تورتوری میفروشن. تو دو تا از اونا بیار برام، قول میدم که چند روز بعد آبا از آسیاب افتاد بهت پسشون بدم...
7- دادخواست براي حذف مجازات سنگسار از قوانين ايران
8- تست خودشناسی...
من هر چی انتخاب کردم در اقلیت بودم:))
پ.ن.9- خرید بنزین با آفتابه!
امروز از پمپ بنزین که رد میشدم دیدم آقایی متشخص یک آفتابه پلاستیکی آبی رنگ دستشه و به کسایی که دارن بنزین میزنن التماس میکنه.
با کنجکاوی (همون فضولی) وایسادم ببینم چه خبره.
دیدم در نهایت شرمندگی از هر کس یک آفتابه بنزین با کارت سوختش گدایی میکنه و میره میریزه تو ماشینش که اون کنار پارک بود.
ظاهرا کسی بهش اجازه نمیداد یهباره باکشو پر کنه، فکر میکردن کارتشون کنتور میندازه.
منو که دید سری تکون داد و گفت ترو خدا ببین مایی که رو نفت خوابیدیم به چه روزی افتادیم؟
هم خندهم گرفته بود و هم گریهم!
قاراشمیش

1- امروز بعد از مدتها تونستم روزنامهی "شرق" بخونم.
2- روزنامهی " هممیهن" با مدیر مسئولی غلامحسین کرباسچی منتشر شد!
3- مهدی بوترابی مدیر عامل پرشینبلاگ بازداشت شد..
تازه بچهها چقدر از محیط پرشینبلاگ بد میگفتن. میبینید که همینم نمیتونن تحمل کنن.
3/5- تا اینجا غیب گفتم...
4- یکشنبه 5-4 ساعت تو اتاق انتظار مطبی نشسته بودم. وقتی وارد ساختمون پزشکان شده بودم، هوا آفتابی بود.
تو این چهار پنج ساعت همه چهل پنجاه نفرمون از تاریخچه زندگی و بیماری همدیگه با خبر شده بودیم.
ناگهان بلند گفتم: ای وای هوا الان توفانی میشه. برای برگشتن چتر هم نیاوردم!
همه یه جوری عاقل اندر سفیه نگام کردن. انگار من دیوونهم.
. هنوز یک ربع نگذشته بود که یکهو صدای مهیبی اومد. رعد و برق شروع شد و پشت بندش بارونی سیلآسا...
خانوما همه یه جوری با تعجب و کمی هم احترام نگام میکردن و پشتم پچپچ می کردن.
- هواشناسی که اعلام نکرده بود. از کجا فهمیدی؟
- شوهرم نیم ساعت پیش از کرج زنگ زد که اونجا توفانی شده. چون همیشه باد از غرب میوزه معمولا بعد از مدتی به تهرون میرسه.
نفس عمیقی کشیدن و گفتن:
- آهان....
فکر کردیم پیشگویی بلدی. میخواستیم بدیم فالمونو بگیری.
عجب سادهای هستم من. اگه جریانو نمیگفتم ، میتونستم همونجا تا نوبت بهم می رسه کلی کاسبی کنم:)
پ.ن.
5- الان اینجا خوندم که زینب پیغمبرزاده فردا آزاد میشه. ...
آهنگ درخواستی با عقدنامه
صبح جمعهی رادیو، بخش آهنگهای درخواستی.
تقی به بقال سرکوچهشون نقی آهنگ تقدیم میکرد و زهرا خانم به فاطمه خانم.
پسر جوونی زنگ زد با صدایی پرهیجان و عاشقانه:
آرمین هستم آهنگ" جان جهان دوش کجا بودهای" رو میخواستم تقدیم کنم به ساناز عزیزم!
مجری با دستپاچگی:
- ببخشید... ساناز خانم؟ خواهرتونن؟
آرمین کمی ترسیده:
- نخیر... ساناز... چیزه... نامزدمه!
- عقد که کردین انشالله...
اول با شک..کمکم مجبور شد به یقین برسه:
-چیز... بله... بله...عقد کردیم!
- شنوندگان عزیز پس " جان جهان دوش کجا بودهای" رو تقدیم میکنیم به خواهرمون ساناز همسر رسمی آقای آرمین!
(یادش رفت بگه این ساناز خانم غلط کرده که دوش بغل شوهرش نبوده و یکجای دیگر بودهاست)
(بهنظر من بایداول کپی عقدنامه رو با فکس میخواستن بعد آهنگ پخش میکردن. شهر هرت که نیست. اینجا ایران است صدای جمهوریاسلامی!)
ِ طرز نگاه مردِ روشنفکرِ ایرانی به مسئلهی زن (همسر و معشوقه)، ازدواج، عشق و سکس
نمایشنامهای از ولگرد برای خوانندگان زیتون
"مقدمه"
در سفری که به ايران کردم درضمن گفتگوهايم با آدمهای جورواجوار داستانهايی بسيار و مختلفی شنیدم در زمينه " زندگی پنهانی" بعضی از مردان ايرانی و حتی برخی از مردانی که به اصطلاح هم تحصيلکرده بودند و هم متاهل و هم باشخصيت اجتماعی .
شنيدن آن داستانها همراه با ولگردیهایم در وبلاگهای فارسی در باره نحوه تفکر بعضی از مردان ايرانی به اصطلاح فرهيخته سبب نوشتن اين نمايشنامه شد.
اما پوزش میطلبم از صاحب وبلاگی که عينا برای بعضی از مکالمات
" شاهين" قهرمان داستان اين نمايشنامه را از نوشته او( رنج و لذت-27 آوریل) استفاده کردم
اگر ايشان اعتراضی بر ولگرد بخاطر استفاده بدون اجازه از نوشته شان
دارند ميتوانند اين نمايشنامه را به عنوان کامنتی بر نوشته خود محسوب کنند .
جون قادر نبودم در صفحه کامنت ايشان انرا پست کنم . و چون جايی ديگر نمیشناختم که نوشته ولگردی پست کند .
از خانم زيتون استدعا کردم که بيطرفانه اگر ممکن است اين نوشته را در صفجه اصلی شا ن پست کنند.
ولگرد پاشيدن هر گل و لايی را به صورت اش بخاطر اين نوشته از هر کسی با کمال ميل میپذيرد .
ارادتمند : ولگرد
************************
تاتری در يک پرده
" روشنفکر و ديلم اش"
بازيگران :
مرد: شاهين مدير آژانس مسافرتی و نويسنده
زن اول : ميترا کارمند آژانس
زن دوم : اکرم همسر شاهين
زن سوم : يک خانم مسن با روسری مادر اکرم همسر شاهين
و يک دختزحدود ۵ ساله ويک يسر حدود ۸ ساله بچه های اکرم و شاهين
..............
آرايش صحنه:
دوصحنه در کنار هم که بوسيله ديواری از هم جدا شده اند.
تماشاچيان قا درند وقايع هر دو صحنه را در يک زمان ببينند..
................
صحنه دست راست :دفتر آژانس مسافرتی
يک اطاق۵ متر در ۸ متر که تابلو دفتراژانس مسافرتی بالای نصب شده .
در داخل اطاق سه ميز به فاصله کمی از يک ديگر در يک طرف ديوارقرار دارند که روی هر يک از آ نها کامپيوتری و تلفنی ديده ميشود .
ديوارهای دفتر به رنگ آبی است . درجلو هر ميز دو صندلی راحتی دسته دار برای ارباب رجوع های فرضی گذاشته اند .
پشت يکی از ميز ها روی يک صندلی دختر خانم نسبتا لاغری نشسته است با زيبايی متوسط با روپوشی کرم رنگ و روسری طلايی باريک که فقط بالای سر او را پوشاننده است.
با موها يی قهوه ای کوتاه تقريبا پسرانه که مقداری ازآنها از جلو و عقب سرش از زير روسری او پيدا است و دسته کمی از موهايش هم روی پيشانی اش ريخته که که تا حدی به او حالت بچگانه و معصوميت داده .آرايشی کم رنگ دارد . حدود بيست چهار ساله تا بيست و پنج ساله بنظر ميرسد .
دخترک پشت ميز کامپيوتر مقابل مانيتوتر روی يک صندلی نشسته و کتابی باز جلواش روی ميز است .
دستان اش با ناخن های لاک زده روی کيبورد کامپيوتر است . گاهی بدون اينکه چيزی تايپ کند با انگشتانش با حروف آن بازی ميکند درحاليکه سرش را به زير انداخته . سا کت به کتاب نگاه ميکند .
روبروی در ورودی يک ميز بزرگ لاک الکلی با کامپيوتری و تلفنی به چشم ميخورد وچند تايی کتاب و چند دفترچه و مقداری کاعذ به طور نامنظم روی ان ميز است .
پشت آن ميز مردی حدود سی و پنج ساله باموهای نسبتا بلند و سياه وريشهای پروفسوری و عينکی شفاف به چشم دارد. او درحاليکه به پشتی صندلی برزگ چرمی بزرگ اش تکيه داده ساکت است . دست هايش را از پشت سرش بهم قفل کرده به نقطه نامعلومی نگاه ميکند.
ازپوشش بدن او فقط پيرهن چهارخانه خاکستری سفيد پيدا است .
بالا ی سر او روی ديوار نزديک به سقف شمايل دومرد در قاب ها ی جداگانه در کنار هم مثل جواز کسب که نظير انها را ميتوان در بيشتر مکان های عمومی ديد نصب شده.
زير ان دو شمايل تصوير سياه سفيد" ژان پل سارتر"در يک قاب ديده ميشود .
در طرف ديگر ديوار يک مبل بزرگ چرمی قهوه ای است که جلوآن يک ميز دراز شيشه ای بامقداری مجله و روزنامه بايک زير سيگاری قرار دارد.
ديوار های ديگر دفترآژانس با نقشه ايران و يک نقشه دنيا تعدادی پوسترهای رنگی از مناظر تاريخی و توريستی ايران و بعضی از کشور های دنيا تزيين شده .
در جلو در ورودی قفسه ای چوبی موربی است که بورشور های راهنمای شهر های داخلی وبرخی از کشور های دنيا را در ان چيده شده اند .
دو چراغ فلورسنت بزرگ سقفی به دفتر نور ميدهد .
*************
صحنه دست چپ: خانه شاهين
يک اطاق نشيمن بزرگ با آشپزخانه ای باز که ديوار ی کوتاه انرا از اطاق اطاق نشيمن جدا کرده است .
نزديک ديوار کوتاه آشپزخانه يک ميز نها ر خوری بزرگ و با شش صندلی عربی يا سلطنتی با تزييين های اکليلی و روکش قرمز که روی آنها را با پارچه های کرم رنگ پوشش داده اند .
روی ميز بزرگ يک روميزی کار اصفهان کشيده شده است.
که اين ميز و صندلی ها فضايی از اطا ق نشيمن را به عنوان محل عذاخوری بخود احتصاص داده است .
به فاصله کمی از ميز ناهار خوری نزديک پنجره ها يک دست مبل که با پارچه های سفيد روی انها را پوشانده اند ديده ميشود و يک ميز چای خوری در جلو آنها قرار دارد .
در يکی از گوشه های اطاق تلويزيونی روی يک ميز کوتاه ديده ميشود .
/وی سی اری / در در قسمت پايين ان با تعدادی/ دی وی دی/ به چشم ميخورد .
تلويزيون يک کارتون مذهبی نشان ميدهد . يک دختر ۵ ساله و يک پسر ۸ ساله روی زمين که با فرش های دستباف مفروش است دراز کشيده اند و به تلويزيون که صدای کوتاهی دارد خيره شده اند.
ديوار های اطاق با رنگ نارنجی ملايم رنگ آ ميزی شده .
روی ديوار های تعدادی عکس های خانوادگی درقاب های زيبايی نصب است که يکی از انها تصوير زن و مرد جوانی را در در لباس عروسی نشان ميدهد ...
در يکی از صندلی های ميز نهار خوری زن مسنی با
رو سری نشسته و در جلو او در يک سينه بزرگ انبوهی سبزيجات است. او مشغول پاک کردن سبزی است ..
در آشپزخانه زن جوانی در حدود ۳۰ سال با با قدی بلند ـ چشمانی خاکستری و پوستی مهتابی با موهای / های لايت / شده که موهايش تا روی شانه هايش ميرسد با شلوار جين مشکی و بلوزی لميويی ديده ميشود.
او اکرم همسر شاهين يا آقای نويسنده و يا بهتر بگوييم مدير آژانس مسافرتی است.
زن درحاليکه يک پيش بند آبی به کمرش بسته در جلو ظرفشويی آشپزخانه ايستاده مشغول شستن ظرف است و با زن مسنی که مادر اوست و مشعول تميز کردن سبزی هاست در باره
" طلاق و طلاق کشی " يکی از اقوام مشان حرف ميزنند.
**************
صحنه دست راست : دفتر آژانس مسافرتی
ساعت ديواری ۳ بعد از ظهر را نشان ميدهد .
دخترک کارمند که از سکوت بی کاری حوصله اش سر رفته سرش را بلند ميکند و به مردی که پشت ان ميز بزرگ نشسته نگاه ميکند
و ميگويد :
ــ شاهين آقا من امروز دو روز است که اينجا هستم . تا حالا ۱۵۰ صفحه از اين کتاب را خواندم ام ولی شما هيج ارباب رجوعی نداشتيد . ميتوانيد بگوييد کار من در اينجا جيست؟
شاهين :
ـــ ميترا خانم شما نگران ارباب رجوع نباشيد من در واقع يک نويسنده هستم .
اين دفتر جايی است بيشتر برای مطالعه و کارهای خصوصی و نويسند گی ام
ميترا :
خوب اين کار را هم ميتوانيد در خانه تان هم انچام دهيد در ان صورت نيازی به اين دفتر نداريد که کلی هزينه اجاره و آب وبرق و تلفن و کارمند درماه بپردازيد !!
شاهين:
ــ عزيز اين دفترفقط بهانه ای است که از خانه بيرون بيايم. و ضمنا جايی برای ملاقات بعضی از دوستان خاص خودم هم هست.
بعضياز دوستان نويسنده و يا روشنفکرم گاهی به اينجا ميايند. ما در باره ادبيات و هنر و موسيقی و کتاب و فيلم و سياست و اين جورچيز ها باهم گپ بزنيم .
ميترا :
ــ دراين صورت شما نه تنها به من ـ بلکه به هيچ کارمندی ديگری نياز نداريد.پس چرا مرا استخدام کرديد ؟
شاهين :
ــ راستش گاهی احساس تنهايی ميکنم و از تنهايی خسته ميشوم دلم ميخواهد باکسی حرف بزنم .
دخترک کارمند:
ــ خوب چرا يک دختر؟ بهتر نبود يک مرد که اهل ادب و هنرهم باشد استخدام ميکرديد.!۱
شاهين :
ــ ميترا جان
راستش ميدانی زن هميشه در کار های نويسندگی الهام بخش من بوده به همين دليل من کارمند زن را بيشتر ترجيح ميدهم و دوست دارم زنی هميشه در کنارم باشد تا مردی
ميترا :
ــ ممکن است يک سوال از شما بکنم ؟
شاهين :
ــ يکی که هيچ ـ صد تا سوال بفرماييد.
ميترا :
ــ شما همسر داريد ؟
همسر بله . منظورتان از اين سوال چيه ؟
ميترا :
ــ همسر شما نميتوانند الهام بخش شما باشند ..؟
.............
اقای نويسنده يا شاهين با شنيدن اين سوال وانمود ميکند که آنرا نشنيده است.
دستهايش را از پشت سرش برميدارد نيم خيز ميشود و صندلی اش را کمی به طرف جلو ميز جلو اش نزديک ميکند .
اندکی روی ميز خم ميشود. قلم و کاعذی بر ميدارد چيزی ياداشت ميکند..
ناگهان سرش رابلند ميکند و مستقيم به دخترک کارمند نگاه ميکند .
ــ ببخشيد ميترا خانم داشتيد چيزی ميگفتيد
ميترا :
ــ پرسيدم همسر شما نميتوانند الهام بخش شما باشند ..؟
شاهين :
ــ عزيزم ميدانی چيه من فکر ميکنم ازدواج و عشق دوکتاب جداگانه هستند ..
ميترا کمی سرش را تکان ميدهد و لحظه ای سکوت ميکند
و سپس ميگويد :
ـــ منطورتان اين است ادم نميتواند عاشق همسرش باشد؟
ا قای شاهين اين را باور نميکنم...
شاهين:
ــ نه نه ميترا جان اصلا منظورم را نفهميدی.
شايد بتوانم بيشتر برايت توضيح دهم چندی پيش يکی از دوستان نويسنده ام که بسيار روشنفکر است و اهل مطالعه و هنر است.
از من پرسيد :
ــ نطرتو در باره ارتباط یه نفر همزمان با چند نفر (جنس مخالف) چیه؟
مثلا ادم با یکی تاتر برود با يکی استخر، با یکی هم کوه یه نفر از لحاظ عقلی و گفتگوی منطق ادم رو ارضا میکنه، دیگری از لحاظ سکس........
ميترا:
ــ {درحاليکه می خندد} بهتر نيست چند زن داشته باشد؟
اين شوخی بود اما شما چه جوابی داديد؟
شاهين :
ــ من در جوابش گفتم در روابط آدمها (و علی الخصوص رابطه با جنس مخالف) تنها یک اصل باید وجود داشته باشه و آن اصل «صداقت» است...اگر این را بپذیریم دیگر مهم نیست که تو با چند نفر دوست باشی و حتی با چند نفر توی تخت بروی.....
ميترا :
ــ منطورتان اينست که شما انجه که دوست داريد انجام دهيد ؟ و لی با صداقت بله؟
مثلا با زن ديگری به غير از همسرتان ارتباط داشته باشيد با صداقت به همسرتان هم ميگوييد ؟ و ايشان ميپذيرند.
يا برعکس همسرتان اگر با صداقت بشما بگويد دوست دارد با مرد ديگری ارتباط داشته باشد چون باصداقت به شما ميگويد شما هيچ عکس العملی نشان نميدهيد ؟
پس تکليف تعهد يک زن مرد نسبت بهم چی ميشود ؟
اقای شاهين بگذاريد من هم يک چيزی بگويم من فوق ليسانس ادبيات زبان انگليس دارم و يک سال هم در فرانسه زندگی کرده ام بيشتر کتاب های روشنفکران اواخر قرن ۱۹واوايل قرن بيستم اروپا را خوانده ام که نيازی نيست نام از ان کتاب ها ببرم .
بيشتر اين کناب ها ايده های نو روشنفکر ی برای زمان خودشان داشتند و زمانی نوشته شده بودند که روشنفکر ان و روشنفکری در اروپا چاذبه داشت و طرافداران بسياری هم داشتند اما ان موج کم کم محو شد.
تا امروز که اين کلمات روشنفکرو روشنفکری در اروپا و امريکا منسوخ شده.
چون در زمان ما ديگر نيازی به اين کلمه ها نيست .
جای انرا ستاره شنا س ـ محقق ـ فيلم سازـ هنر مندـ و نويسنده و شاعر گرفته .
و بنا براين کلمه روشنفکر در ايران" مرده ری" ساليان پيش اروپا ست و ديگر در دنيای امروز معنايی ندارد.
افای شاهين باور به فرماييد
اين حرفهای روشنفکرانه شما در زندگی عملی مفهمومی ندارند.
مربوط هستند به اوايل قرن بيستم روشنفکران و کافه نشيان مونت پارناس و گارتيه لاتن پاريس در زمان اقای سارتر است.
بنطر من اين حرفهای شما برای ادم های مجرد جوان جذابيت دارد که در دنيای فانتزی زندگی ميکنند . ولی نميدانند که در زندگی عملی بکاربردی ندارد .
شاهين :
ميترا خانم داريد خيلی تند ميرويد. من نمی دانستم که شما اهل مطالعه هستيد فقط قکر ميکردم خيلی زيبا هستيد .
ميترا :
ــ مرسی جناب اقای شاهين برای کامنت قشنگتان در باره من
. ولی برای من مسئله زيبايی با ان چه که که سرکار فکر ميکنيد متفاوت است.
اما انچه ميخواستم در جوابتان بگويم اين است که شما از روشنفکری فقط رابطه جنسی را چسبيده ايد.
شاهين :
ميترا جان
ــگوش کن موتور محرکه ی تمام رفتارهای ما "کسب لذت بیشتر" است و....
ميترا :
{ حرف او را قطع ميکند } اجازه اجازه ــ لذت يعنی سکس بله ؟
راستی شما ميتوانيد بگوييد روزی چند مرتبه زن و سکس از ذهنتان عبور کند ؟
اقای شاهين بگذاريد فرق زن ها و مرد ها را برايتان بگويم . دهها و صد ها مرد به اصطلاح باهوش با زنان احمق زندگی ميکنند.
ولی يک زن باهوش هر گز نميتواند با يک مرد احمق زندگی کند . ميدانيد چرا ؟
برای اينکه بيشتر مرد ها زن را فقط برای سکس ميخوا هند . ولی زن اينطور نيست بسيار چيز ديگر در مرد می بيند و سکس برای او مرحله اخر است .
شاهين :
ــ ميترا جان فربونت برم باز داری خيلی داری ميری .
عزيزم بسيار" کلی گو "هستی .
انجه من ميخواهم بگويم اين است که
آدمی برای خود هنجارها و باید و نباید هایی در زندگی دارد که باعث این می شود که در روابط جنسی خود از بعضی الگوهای خاص رفتاری پیروی کند..
....................
در همين موقع تلفن موبيايل شاهين زنگ ميزند.
حرف او ناتمام ميماند..
********
صحنه دست چپ: خانه شاهين
مادر اکرم همسر شاهين هنوز سبزی پاک می کند
بچه ها از تلويزيون خسته شده اند دور اطا ق گرگم به هوا بازی ميکنند و دنبال هم ميکنند
اکرم سر بجه فرياد ميکنند که انها را ساکت کند ..
طرف شستن اش تمام ميشود. دست هايش را با پيش بند اش خشک ميکند . گوشی تلفن ديواری را برميدارد . شماره گيری ميکند به مبايل شاهين همسرش زنگ ميزند.
**************
صحنه دست راست : آژانس
زنگ مبايل که در جيب پيرهن شاهين است به صدا در ميايد .
شاهين صحبتش را با ميتر ا نيمه کاره رها ميکند .
و از حايش بلند ميشود تلفن را از جيبش بيرون مياورد. انرا باز ميکند .
به بگوشش ميچسباند و در عرض وطول دفتر شروع به قدم زدن ميکند ..
اکرم :
ــ الو ..
شاهين :
ــ الو عزيزم تويی اکرم ؟
اکرم :
ــ پس فکر کردی يکی ديگه است ؟
شاهين :
خوب زود باش بگو. کمی گرفتارم چکار داری؟
اکرم :
ــ ميخواستم بگم کيسه های جارو بر قی مان تمام شده .. کيسه لازم داريم .
ضمنا فراموش نکن فردا از دندانسازی برای بچه ها وقت گرفته ام نميتو نم بچه ها را ببرم داندانسازی
جون مدير مدرسه ام تلفن کرده بايد برم مدرسه
جون يکی از معلم ها مريض است من بايد جای او برم سر کلاس اش..
شاهين :
ــ عزيزم تو که ميدانی من نميتونم کارم را ول کنم و چقدر گرفتارم .
اکرم :
ــ تو که گفتی که دوباره يک کارمند جديد استخدام کردی .
شاهين :
ــ اره تا راه بيافته طول ميکشه ..
اکرم :
ــ ميدانی ساعت از هفت گذشته کی ميايی؟
شاهين:
{ صدايش را کوتاه کرد بطوری که ميترا نشنود}
ــ تا يک ساعت ديگه ميام يک مشتری اينجاست بايد او راه بياندازم .
ميترا سعی ميکند که به مکالمات انها انها گوش نکند .
مشغول نگاه کردن بسايتی روی صفحه مانيتور است.
اکرم:
ــ خوب عزيزم مزاحم کارت نمی شوم برو به مشتری ات برس.
شاهين اهسته ميگويد :
ــ دوستت دارم عزيزم ..
اکرم :
ــ من هم
شاهين همانطور که تلفن دستش است بطرف ميز ميترا ميايد ميرود و روبری او ميايستد به صورت ميتر ا خيره ميشود.تلفن را رو روی ميز او ميگذارد.
شاهين :
ــ همسرم بود ..
ميترا:
ــ حدس زدم
***************
صحنه دست چپ: خانه شاهين
زن مسن يا مادر بررگ روی ميز مقداری تنقلات در دو بشقاب جداگانه ميگذارد .
و بجه را صدا ميکند بچه ها بسرعت برای خوردنی بطرف ميز می دوند و مشغول خوردن ميشوند
زن مسن چادر سياهی بسر ميکند .
و در فاصله بين ميز نهار خوری و مبل ها جانمازش را
پهن ميکند و ومشغول نماز خواندن ميشود .
اکرم قبل از اين که گوشی تلفن را بجايش قرار دهد
متوجه ميشود که شاهين باکسی در حال صحبت است .
کنجکاو ميشود گوشی را بگوشش ميچسباند و گوش می دهد .
چون شاهين فراموش کرده که تلفن را خاموش کند .
گوش ميکند و و با شنيدن مکالمات انها سرش را تکان ميدهد .
و لب های خود را گاز ميگيرد که چيزی نگويد.
بايک دست گوشی را گرفته و دست ديگرش را گره کرده ميخواهد برروی پيشخوان بين اشپزخانه و قسمت نهار خوری بکوبد .
********
صحنه دست راست : آژانس مسافرتی
شاهين .
{ضمن اينکه با ميترا حرف ميزند کم کم پشت ميز او ميرود } و در کنار او ميايستد .
ــ ميگفتم هر رفتاری در خود مقداری لذت و مقداری رنج نهفته دارد...چیزی که تعیین کننده ی این هست که ما رفتاری را انجام بدهیم یا ندهیم این است که برآیند این نیروها رفتار ما را در زمره ی رفتارهای لذتبخش قرار بدهد یا رنج آور...یک مثال میزنم...داشتن رابطه جنسی برای همه افراد سالم لذتبخش است...
ميترا:
ـ افای شاهين اجازه بدهيد يک چيز ديگر بگويم و تمام کنم
چرا محور حرفهای روشفکری شما فقط روی سکس ميچرخد ميبخشيد اگر يک چيزی بگم جسارت نشود بعضی از به اصطلاح روشنفکر های ما درست مثل اخوند ها هستند برای اخوند ها گويی اين مملکت هيج مشکلی ندارد الا مشکل کنترل زنان... شما هم مثل اخوند ها.
اقای شاهين ميدانيد فرق رن و مرد چپيست ؟ برايتان بگويم
دهها مرد به اصلاح باهوش و يا به اصطلاح روشنفکر با زنان احمق زندگی ميکنند .
ولی يک زن باهوش هر گز نميتواند با يک مرد احمق زندگی کند .
برای اينکه محور فکری شما مرد ها فقط سکس است
زن رابرای سکس ميخواهيد....
شاهين
ــ ميترا جان فربونت برم خيلی داری نتد ميری .. داری ما را با اخوند ها مقايسه ميکنی؟
ميترا
زياد هم فرقی نداريد منتها به زن از دو زاويه مختلف نگاه ميکنيد
شاهين:
اجازه می دهی عزيزم من هم چيزی بگويم
ميترا :
خواهش ميکنم بفرماييد
شاهين :
ــ آدمی برای خود هنجارها و باید و نباید هایی در زندگی دارد که باعث این می شود که در روابط جنسی خود از بعضی الگوهای خاص رفتاری پیروی کند..
............
شاهين ضمن اينکه دارد حرف ميزند ارام يک دست اش روی شانه او می گذارد و ميگويد :
ــ ميترا واقعا تو خيلی زيبا هستی و با دست ديگرش سعی ميکند صورت او را لمس کند .
که ميترا با عصبانيت از جايش بلند ميشود دست اورا بشدت از روی شانه خود برميدارد و او را به عقب ميراند..
کيف اش را برميدارد و از پشت ميزش به وسط دفتر ميايد
رويش را به طرف شاهين ميکند.
باصدای بلند ميگويد :
ـــ افای شاهين خجالت نمی کشيد. شما همسر داريد؟
به اصطلاح نويسنده هستيد و روشنفکريد
چی راجع به من فکر ميکنيد ؟
شما کارمند لازم نداريد به يک زن خيابانی نباز داريد .از خودتان خجالت نميکشد.
| درحاليکه به طرف در خروجی ميرود .}
ــ وای به کشوری که نويسنده و روشنفکرش شما باشيد
از در خارج ميشود ...
*************
صحنه دست چپ: خانه شاهين
اکرم باشنيدن حرف های ميترا
محکم مشت خود را روی پيشخوان آشپزخانه ميکوبد....
درحاليکه اشک پهنای صورتش را گرفته توی گوشی تلفن فرياد ميکشد
بيشرف .. مادر... کثافت اين معنای عشق تو است ؟
مادرش سر نماز در حاليکه دست هايش را تکان ميدهد با صدای بلند ميگويد:
ـــ الله اکبر... الله اکبر ... الله اکبر
بچه ها با شنيدن صدای گريه مادرشان ها بطرف او ميدوند
ـــ مامان .. مامان.جونم
.. مامان.... مامان ..چی شده چرا گريه ميکنی ؟
************
صحنه دست راست : دفتر اژانس مسافرتی
شاهين :
{صدای بچه ها . فرياد وگريه اکرم را از تلفن ميشنود.}
ـــ خدای من ..
تلفن را بسرعت بر ميدارد و خاموش ميکند و تکيه اش را بهديوار ميدهد در حاليکه موبايل در دستش فشار ميدهد نگاهش روی عکس سارتر ثابت ميماند.. .
پايان
ولگرد
نوعی راهکار برای مبارزه با حجاب :-)
1- خانم سانتیمانتال مجبور بود هر هفته برای انجام آزمایشی سری به بیمارستان بقیهالله بزنه.
هر روز جلوی در ورودی با خواهر زینب مکافات داشت برای پوشوندن مو و پاک کردن روژ و سر کردن چادر سیاه اهدایی و اجباری که در نایلونی به او تقدیم میشد. میگفت عین زجر بود برام. هی دستمال کاغذی میکشیدم روی لب، هنوز زینب میگفت بازم بقایاش مونده.
پاک کردن خط چشم و ریمل و روژگونه و سایه بدون شیرپاک کن که کار حضرت فیل بود. زینب با وقاحت میگفت با تُفت پاک کن.
آخه با آبدهن ریمل پاک میشه. اونم ریمل ضدآب.
بعد نوبت میرسید به سرکردن چادر. در عمرش چادرسر نکرده بود و بلد نبود روی سر نگهش داره. معلوم نبود در این بین سانتیمانتال بیشتر خون دل میخوره یا زینب! رشتههای طلایی مو از زیر چادر میل به بیرون جهیدن داشتن و شلوار و مانتوی تنگ با هر وزش نسیمی از لبههای چادر خودنمایی میکردن. کفشهای باز و گلمنگلیاش هیچجور قابل پوشوندن نبود.
سانتیمانتال که به در ورودی بیمارستان میرسید با نفرت میگفت: وای... الان باز شروع میشه.
زینب هم تا سانتیمانتال رو میدید رنگ از روش میپرید، پلکهاش شروع به زدن میکردن که واویلا، باز این قطامه اومد!
سانتیمانتال ایندفعه موقع ورود لبخندی مرموز به لب داشت.
تو دلش میگفت: دارم برات!
موقعی که از آزمایشگاه برگشت و چادر رو تحویل داد، همونجا کیفشو باز کرد وآینهای بیرون آورد . غلیظترین و جیغترین روژ لب قرمزی که تو خونه داشت با خودش آورده بود. همونجا جلوی زینب محکم به لبش کشید. لبانش رو با لوندی به هم مالید تا خوب روی لبش بماسه. بعد سایه و روژ گونه...
هر چه زینب گفت پتیاره خانم برو بیرون ازین کارا بکن. گفت شما مسئول داخل بیمارستانید یا خارج؟. تازه شوهرم گفته حق نداری خارج از منزل بدون آرایش باشی. دستور شوهر هم که حتما میدونی حتما باید اجرا بشه وگرنه ناشره حساب میشیم.
بعد بیشتر موهاشو از روسری بیرون انداخت و قـــــِــران ( کسی که موقع راهرفتن قر میدهد) اومد بیرون. در حالیکه زینب از عصبانیت سرخ و کبود بود.
سانتیمانتال از اون روز بهبعد قهقههزنان از این قضیه بهعنوان یکی از مبارزاتش برای همه تعریف میکنه و ادای زینب عصبانی رو در میاره...
او یک بیمارستان دیگه پیدا کرده بود برای بقیهی جلسات باقیمونده آزمایشش.
2- برادرای حسینی دم در مدرسهی پسرونه کمین وایسادن!
مدرسه که تعطیل میشه پسرا پرهیاهو و شاد از مدرسه بیرون میان. بعضیهاشون زیر پیرهنهای مردونهشون تیشرت پوشیدن. به محض بیرون اومدن از مدرسه پیرهنو در میارن و میذارن تو کیفشون. برادرا مثل عقابی ناظر جریاناتن.
- اوهوی پسر! بیا ببینم.
- من؟!!
- نخیر، نیممن، معلومه تو!
تیشرت پسر آستیناش تا نزدیکیهای آرنجشه و نسبتا گشاد و بلنده. با اعتماد بهنفس میره جلوشون.
- بله؟!
- این چیه پوشیدی؟
پسر سرش رو به طرف پایین میگیره و نگاهی به قد تیشرت و آستین میندازه.
- به این میگن تیشرت! مگه چشه؟
- چه بلبلزبون هم هست. میگم این چیه روش نوشته؟
با خیالی راحت: آهان، نوشتهرو میگید؟ خودتون بخون


