خریت نه تنها علف خوردن است!
1- گزارش تصویری آتش سوزی در پمپ بنزین بعد از اعلام سهمیه بندی بنزین
پمپ بنزین نیایش به آتش کشیده شد. ( گزارش تصویری)
آخه کدوم دولت عاقلی میاد وقتی هنوز بیش از یک میلیون کارت به اصطلاح هوشمند سوخت به دست مردم نرسیده و خیلیا هم زندگیشون با مسافرکشی میگذره، بدون خبر قبلی و مثل اینکه میخوان به مردم مژده بدن یهو9 شب اعلام میکنه از 12 شب بنزین کارتی میشه و به هر ماشین شخصی هم ماهی 100 لیتر بنزین تعلق میگیره؟! یعنی حدود روزی 3 لیتر!
2- تا توی اخبار ساعت نه شب کانال یک تلویزیون شنیدم بنزین از سهساعت دیگه سهمیهای میشه از سیبا پرسیدم: باک ماشینوکه حتما پر کردی؟
هر وقت نوبت اونه ماشین ببره خیلی سفارش میکنم با باک خالی نیاد. گفت ایوای، نه. خیلی خسته بودم، از شش صبح سرپا بودم گفتم فردا صبح موقع رفتن سرکار میزنم که پمپبنزینا خلوتتر هم هستن!..
گفتم ای بابا، پس بیا همین الان بریم بزنیم؟ گفت چه خوشخیالی تو، در طی مدت همین دو سه جملهای که من و تو با هم حرف زدیم الان بیشتر مردم با این مژده خبری ریختن تو پمپ بنزینا، ببین چه بلبشویی بشه!
امیدوارم آتیشبازی و آتیشسوزی نشه جایی...
(سیبا هم که هر اظهار امیدواری میکنه که پیش نیاد حتما پیش میاد)
پ.ن.
ببخشید اگه تیتر یه جوریه. واسه آدم چاره نمیذارن :)
3-دیشب چه خبر بوده تو پمپ بنزینا...
4- با کاپشن سفید اومده، ایشالله با کاپشن سفید هم میره!
تو یه برنامهی تلویزیون خبرنگار اومده بود بین مردم و مثلا به طور آزادانه ازشون راجع به احمدینژاد و دو سال ریاستجمهوریش سوال میکرد.
از عجایب هم این بود که باز بدحجابا عزیز شده بودن و اونا هم از احمدینژاد خوبی میگفتن.
یه آقایی شیک و پیک با شور و حرارت میگفت: احمدینژاد نظیر نداره. خیلی خاکیه و خوبه. دزد نیست!
بعد یقهی پیراهن خودشو کشید و تکون داد و گفت: احمدینژاد کسیه که با یک کاپشن سفید اومده، با همون کاپشن سفید هم میره!
خواستم بگم آقای محترم!
اونی که با لباس سفید میاد عروسه نه احمدینژاد:)
بعدشم معمولا اونایی که با لباس سفید میان با "کفن سفید" میرن! نه با کاپشن!
5- حالا نمایشنامهی پایینو بخونید!
6- کمپین آزادی صالح کهندل...
و ماجرای دستگیری صالح از زبان همسرش.
7- گزارش لحظه به لحظه كيهان ازسهميه بندي بنزين از سطح شهر تهران !!! طنز
8- تموم دنیا یک طرف، تو یک طرف عزیزم، عزیزم
آهسته و پیوسته مهرت به دل نشسته بود مهستی جان...
The American Dream ، رويای آمريکايی
نویسنده: ولگرد
سکانس اول
"برندا" و" جيم" درسالهای آخر دانشگاه باهم آشنا شدند . جيم ۲۳ و برندا ۲۴ سالش بود . يکسال قبل از اينکه دانشگاه را تمام کنند تصميم گرفتند ازدواج کنند. آنها در یک زمان باهم از دانشگاه فارغالتحصيل شدند. شانس آوردند که هر دو بلافاصله شغل خوبی پيدا کردند . برندا بعنوان مدير يک کمپانی بيمه با حقوق ساليانه۵۵۰۰۰ دلار و جيم با حقوقی ساليانه
۶۰۰۰۰ دلار
سکانس دوم- فلش بک
آنها تا همين هفته پيش بود که هر کدام با۳۰ ساعت کار در هفته در حين درس خواند ن ــ زندگی شان را پيش ميبردند . جيم گارسن رستوران بود و برندا در شغل " بارومنی "! در يک " بار" کار ميکرد . هردو رويهم سالی ۲۰۰۰۰ دلار به زحمت می ساختند . انها دريک مجموعهی آپارتمانهای قديمی ۳۰ واحدی در يک محلهی شلوغ در مرکزشهر در يک واحد آپارتمانی دواطاق خوابه با وسايلی بسيار مختصر زندگی ميکردند که بايد بابت اجاره آن ماهی ۶۰۰ دلار ميپرداختند. و يک ماشين شورلت رنگ و رو رفته مدل ۱۹۸۰و يک دوچرخه هم داشتند که وسيله رفت وآمد هر دو تايشان بود.
ناگهان در يک هفته با گرفتن يک شغل خوب با حقوق کلان ۱۳۵.۰۰۰ دلاری در سال يکباره از طبقه" زير فقر" به طبقه " بالای متوسط مرفه "ارتقا پيد ا کرده بودند. ديگر جايشان در بين آدم های فقير نبود ..
سکانس سوم
هنوز يک ماه ازشروع کارشان نگذشته به اين نتيجه رسيدند که بايد در جايی زندگی کنند که برازنده شغل و کارشان باشد . تصميم گرفتند بجای اجاره کردن محل سکنا خانهای بخرند .
آن دو حالا مشغول جستجو در اينترنت و روزنامه هستند تا خانه دلخواه خود را پيدا کنند .بالاخره پيدا کردند . خانهای در مکانی که هميشه رويای زندگی کردن در چنان جايی را داشتند .
يک شهرک آرام و رويايی در چند مايلی شهرشان .
سکانس چهارم
يک روز آخر هفته جيم و برندا سوار شورلتشان ميشوند ويکراست به آن شهرک اشرافی ميروند تا خانه رويايی شان را از نزديک ببينند.
بعد از پيمودن چند مايل در يک جاده اصلی به يک جاده فرعی ميرسند و جادهای که در کنار آن روی تابلويی نوشته به شهرک ... خوش آمديد!! آن جاده به يک دروازهی آهنی بزرگ با نگهبان ختم مي شود.از دروازه ميگذرند
وارد شهرک ميشوند .
اينجا شهرکی است اشرافی نوساز زيبا با تعداد محدودی خانه های يزرگ يک طبقه يا دو طبقه دور از يکديگر . بيرون خانهها با نماهايی بهسبک کاخ سفيد با روکارهای سنگی يا آجری و با ستونهای بلند و سفيد با سقفهای رفيع . با خيابانهايی که دو سوی آنها درختهای زينتی کاشته شده است .. بهندرت اتومبيلی در آنها رفت وآمد ميکند.
شهرک دارای تأسيسات گوناگونی است. از زمين گلف گرفته تا درياچه و زمين اسبسواری زمين تنيس سالن ژيمناستيک که همه اينها مخصو ص ساکنان اين شهرک است.
همه اين اطلاعات را جيم و برندا از قبل در باره اين شهرک به دست آورده بودند .
آنها در جلو در دفتر فروش شهرک توقف ميکنند و به داخل دفتر ميروند .مأمور فروش خانههای شهرک در ابتدا با نگاه کردن به سر ووضع ظاهری آنها زياد تحويشان نميگيرد . ولی بهزودی که اطلاعات لازم در باره شغل و درامد آنها را به دست ميآورد از جايش بلند ميشود برايشان قهوه مياورد. سپس آنها را سوار اتومبيل آخرين مدل خود میکند و چند خانه به آنها نشان ميدهد و در پايان جيم و برندا يکی از خانههای دوطبقه { يادتان باشد خانه دوطبقه در آمريکا گرانتر است} که مشرف به درياچه و زمين گلف است انتخاب ميکنند خانهای که دارای ۵ اطاق خواب و۳ تا حمام، کتابخانه و تأتر خانوادگی است. تمام کف اطاقهايش با مرمر وچوبهای گران قيمت پوشانده شده. با استخر سرپوشيده و آبشار وفضای سبز، باغچه گل کاری شده درزمين عقب خانه و درختان تزئينی و چمنکاری و گلکاری در جلو خانه با کارپرت و گاراژی که گنجايش پارک جهار اتومبيل داشت .
در دفتر شهرک مأمور فروش خانهها در يک لحظه کرديت انها چک ميکند و ميگويد باتوجه به درآمد و شغل شما نيازی نيست که هيج نوع پيش قسطی بپردازيد . مدارک لازم مثل برق امضا ميشود. آنها بايد ماهيانه ۴۰۰۰دولار به مدت سی سال برای خريد ان خانه و به اضافه هزينه های باغبانی و سکيورتی و نگهداری شهرک بايد در ماه بپردازند.
سکانس پنجم
يک هفته بعد جيم و برندا خوشحال به خانه جديدشان يا بهعبارت ديگر به "منشن" يا کاخکشان اسبابکشی ميکنند!!
اولين کارشان اين است که بايد اتومبيل نو بخرند. در چنين محلهای که همه ساکنان آن گرانقيمتترين اتومبيل ها ميرانند نميشود که با اين شورلت عهد بوق رفتوآمد کرد !!
خريدن قسطی اتومبيل گران و آخرين مدل برای آنها که چنين درآمد بالايی دارند بيش از چند ساعتی زمان نميگيرد .
حالا هرکدام از آنها يک /اس يو وی/ تويوتا که مثل جيپ بزرگی است سوار ميشوند. و اتومبيل کهنهشان را هم به همسايه بغلی آپارتمان قبلیشان ميبخشند . تهيه اثاثيه و مبلمان منزل هم مشکلی برايشان ايجاد نميکند چون نيازی به پول نقد ندارند و امروز ميتوانند همه آنها را بخرند و و قسط آنرا حتی از سال ديگر بپردازند !!
روز بعد کاميونی درجلو خانه يا منشن انها توقف ميکند.
بهوسيله کارگرانش ميز و مبلمان وتختخواب و تلويزيون وسائل آشپزخانه که آنها بهترين و گرانتريناش را سفارش دادهاند به داخل خانه آورده ميشود
دريک هفته همه چيز روبراه ميشود. آنها هرروز با اتومبيلهای بزرگشان به سر کار ميروند و خسته دير وقت برميگردند خوشحال هستند که مثل ميليونرها زندگی ميکنند و به رؤيای امريکايیشان رسيدهاند .
سکانس ششم
طولی نمیکشد که سيل قبضهای گوناگون به صندوق پستی انها سرازسر ميشود که بايد پرداخت کنند ..
قبضهای برق و آب تلفن و دی اسل و سلفون و کيبل تلويزيون انواع بيمهها ــ بيمههای اتومبيل و خانه و عمر و پزشکی و ماليات خانه و قسط اتومبيل و کرديت کارتهای متعدد و هزينه مأمور نگهداری از استخر و گلها و چمنها، رسيدگی به زمين گلف و درياچه و غذای قوهای درياچه . بقيه تأسيسات که بايد در سر رسيدهای مختلف آنها را پرداخت کنند
ميز بزرگ ناهارخوری آنها بجای غذا مملواز اين قبضهاست . وهرشب برندا بعد از اينکه از کار برميگردد نامههای پستی را بايد چک کند تا مبادا در پرداخت يکی از آنها قصوری رخ دهد .
هنوز دوماه از زندگی جيم و برندا بهسبک ميليونرها نگذشته که يک شب هر دو مینشينند حساب ميکنند که بابت قبضهای ماهيانهشان چيزی در حدود ۱۰۰۰۰هزار دلار در ماه بايد بپردازند در ان صورت
چيز زيادی از حقوق ماهيانه انها برای لباس و غذا وا احيانا" مسافرت و دکتر و دوا ويا پساندازی باقی نمیماند!!
ولی هنوز خوشحال هستند که چه زود به آن رويای زندگیشان رسيدهاند..
سکانس هفتم
شش ماه از اقامت آنها در آن خانه رويايی نگذشته که يک روز جيم به همسرش " برندا" سرکارش تلفن ميکند و خبر میدهد که شغلاش را از دست داده .
چون دفتر شرکت ساختمانی به شهر ديگری منتفل خواهد شد . برندا اورا دلداری ميدهد .
جيم روزها در خانه میماند در اينترنت به جستجوی شغل جديدی ميگردد. ولی آنچه که ميیابد بيش از سالی ۲۰۰۰ هزار دلار به او نمی پردازند.
کم کم آنها تصميم ميگيرند از مخارجشان کم کنند . يکی از سلفنهايشان را قطع میکنند. در مصرف برقشان صرفهجويی ميکنند .اب استخرشان را گرم نمیکنند . چمنها و گلها را کمتر آب ميدهند. يکی از سگهای شان را به دوستشان ميبخشند !! چراغهای اضا فی ساختمان را خاموش نگهميدارند
کمتر لباسشويی را روشن میکنند
احيانا وقتی رستوران ميروند يک غذا برای هر دو نفرشان سفارش ميدهند . شام سبک ميخورند .از يک اتومبيل استفاده ميکنند .بيمه عمرشان را هم قطع ميکنند. رويای داشتن بچه داشتنشان به تاخير مياندازند !!
چون هميشه جيم به برندا می گفته دوست داشته فاميل بزرگی داشته باشد !
جيم سعی ميکند چمن جلو خانهاش را خودش بزند ولی هيچ تفاوتی نميکند و بايد به مجتمع پول نگاهداری از چمنها و گلها را ماهيانه بپردازند
سکانس هشتم
دوماه از بيکاری جيم گذشته . هنوز شغل مناسبی پيدا نکرده. امشب درست يک ماه از بی کار شدن جيم ميگذرد . برندا خسته از کار برميگردد. روی مبل کنار جيم که مشغول تماشا کردن تلويزيوناست مینشيند. در حاليکه سرش را روی شانه او ميگذارد ميگويد :
عزيزم ميدانی چه اتفاقی برايمان افتاده؟ شرکت ما امروز ۳۰ نفر را اخراج کرد. من را هم با چند نفر ديگه منتظر خدمت کردند !!
سکانس نهم
ماه بعد يک تابلو جلو منزل آنها نصب شده. رويش نوشته"برای فروش ". صندوق پستی آنها انباشته از نامهها وبستهها است . که بهنام آنها پست شده ..
چون جيم و و برندا آن خانه را رها کردهاند واز آنجا رفتهاند .
سکانس دهم
اکنون آنها در يکی از اطاقهای خانه کوچک پدر مادر پير جيم زندگی ميکنند .
جيم هنوز دنبال کار مناسب ميگردد. شبها چند ساعتی در رستورانی که قبلا در آنجا گارسون بود ازمشتريان قديمیاش پذيرايی ميکند . به آنها لبخند ميزند. گاهی از گرانی بنزين و گرم شدن هوای کره زمين و جنگ عراق با آنها حرف ميزند . وخوشحال است که هنوز دوچرخهاش را دارد . و بانک آنرا نميتواند مثل اتومبيلهايشان بهعلت نپرداختن قسط مصادره کند !
و برندا هم هر شب ساعتها تا دير وقت پشت آن بار قديمی که کار ميکرد ميايستد . با لبخند گيلاسهای مشروب را به دست مشتريان خود ميدهد.
ميخندد و سيگار دود ميکند و با آنها گپ میزند . مشتریهايش اورا بسيار دوست دارند وبسيار خوشحال هستند که او دوباره برگشته. چون او ميداند که آنها چه مشروبی دوست دارند...
پايان
--------
ولگردعزیز
نمايشنامه ات را خواندم . جالب بود . دقيقا زندگی امريکايی . تو اين نوع زندگی را حتی توی اروپا هم پيدا نميکنی . همچنان که نظير زندگی و به ثروت رسيدن بيل گيتس و پيير اميديار ( صاحب ای بی ) و يا اميد کردستانی ( مدير فروش گوگل ) که در جوانترين دوران زندگيشان ( زير سی سال ) به ثروت رسيدند را در هيچ کجای دنيا جز امريکا نميشود پيدا کرد ... نمايشنامه و افراد نمايش تو برای من حقيقی اند و برای ايرانيان داستان و قصه است چون نميتوانند تصور کنند با يک کرديت خوب ميتوان انهمه خريد کرد در ايران هنوز هم معاملات نقد ميشود و جز از راه دزدی از دولت و ملت نميتوان زندگی اينچنينی داشت . داستانت جالب است و کاش تيترش را ميگذاشتی مثلا :
رويای امريکايی
ويا :
فقط در امريکا ميتواند اتفاق بيفتد
آذر فخر
خوب آدم قاطی میکنه...شهادت... ماه رمضون...
1- روز شهادت فاطمهی زهرا(اون شهادت دومیه که همه جا تعطیله) با ماشین جایی میرفتم.
در حین رانندگی داشتم یکی از آهنگهای پسر حبیب رو( فکر کنم اسمش محمده) با صدای بلندگوش میکردم. خیلی غر زده بودم به داداشم که اینا چیه برام ریختی رو سیدی. اما اونروز دیدم ای... بد مزه نمیده! بخصوص که خیابون خلوت باشه و تو هوای گرم روسریتم از سرت افتاده باشه و بگازی و آدامس گندهای که تو دهنته هی باد کنی و بترکونی.
نفهمیدم سر چهارراه فرعی خلوت پلیس از کجا سبز شد و دستور ایست داد؟
من قاطی کرده بودم. برای این چهارراه چراغ گذاشته بودن و من نفهمیده بودم؟
نه، نه، سرعتم خیلی زیاده...
صدای آهنگم بلند بود؟
وای... برای روسری که رو شونههام افتاده؟
نکنه فکر کرده این ماشین دزدیه و یا گواهینامه ندارم و مدارکمو میخواد ببینه!
یهو آدامس باد کردهام ترکید!
آخ آخ... فهمیدم... آدامس... الان چه روزیه؟ تعطیلیه! یه عده سیاه پوشیدن... یادم رفته بود.
در حالیکه محکم زدم رو ترمز و سعی کردم تندتند با دهن و زبون آدامسمو از حالت ترکیدگی به حالت گرد و قلمبه درآرم و گوشهی لپم مخفی کنم نفهمیدم چی شد قورتش دادم. نفسم گرفته بود...
پلیسه اومد جلو با خنده گفت:
شهادته، صدای ضبطتتو کم کن! ماه رمضون نیست که آدامستو قورت میدی!
در ضمن روسریتم افتاده. من عین بز نگاهش میکردم و دست چپم رفت روسریمو بالا بیاره و دست راستم هولهولکی رفت سراغ کیف که مدارک ازش در بیارم..
گفت نمیخواد چیزی نشون بدی. یواش برو حواستم جمع کن.
فکر کنم دلش برام سوخت قاطی کردم. . شایدم برگ جریمه همراش نبود...
2- نشریهی ادبی گذرگاه تیرماه منتشر شد...
3- گرفتن کلی سوغاتی خوب از دو دوست خیلی عزیز چقدر مزه داره:))
4- مژده...فردا یه نمایشنامهی زیبا از ولگرد...
5- اساماسهای رعد آسا!
ساعت یازده و نیم صبح یه کار فوری با سیبا داشتم. هر چی زنگ میزدم به موبایلش یا خط نمیداد، یا یکی میگفت این شماره موقتا قطع میباشد، یا میگفت نو ریسپانس تو پیجینگ و ازین حرفا... اساماس هم زدم که فوری باهام تماس بگیره که باز خبری نشد. بالاخره بعد از یکربع تلاش مداوم و مستمر باهاش حرف زدم. گفت یکی دو باره شمارهم افتاده براش و یه اساماس برام فرستاده که چیکار دارم؟
این گذشت تا دم صبح که داشتم وبلاگمو آپدیت میکردم. یهو صدای بوق اساماس موبایلم بلند شد. سیبا از خواب پرید و کمی عصبانی گفت(یه کم بلند) آخه اینوقت صبح(4 صبح) کدوم آدمی(!) اسام اس میفرسته؟
موبایلم هم که قربونش برم همیشه تو کیفم گمه. از بین خرت و پرتها پیداش کردم.
و دیدم اساماس خود سیباست که نوشته چیکار داری؟ اساماسش از ساعت یازده و نیم صبح تو راه بوده و الحمدالله دم صبح به سلامت رسیده!
یعنی 16 ساعت توراه بوده. گفتم غیرتی نشو عزیزم، اساماس خودته!
حالا فلسفهی گرفتن اسام اسهای تبلیغی بانکها رو دو سه نصف شب میفهمم!
لازم به ذکر است که اساماس من هنوز به دست سیبا نرسیده:) شاید یازده و نیم صبح فردا...
عقبنشینی مفتضحانه حاکمان از اجرای سنگسار!
1- قرار بود فردا 31 خرداد پنجشنبه ساعت 9 صبح جلوی در بهشت زهرای تاکستان دو نفر را سنگسار کنند.
مکرمه ابراهيمي، 43 ساله که 11 سال به همراه مردي که از او يک فرزند دارد در زندان چوبين قزوين منتظر سنگسار بودند.
قاضي شعبه يکم دادگاه جزايي تاکستان که حکم رجم(سنگسار) را صادر کرده، قرار بود خودش هم در محل اجراي حکم حضور داشته باشد و اولین سنگ را هم خودش بزند!
هر چه نیروهای فعال حقوق بشر و مردم بر علیه این حکم فریاد زدند راه به جایی نبردند و مرغ حاکمان یک پا داشت.
حالا چطور شد ناگهان تغییر عقیده دادند و حکم سنگسارِ فردا لغو شد؟
دلیلش جز ترس و وحشت از مردمی که خودشان از آنها دعوت کرده بودند در مراسم فردا حضور داشته باشند چه میتوانست باشد؟
ترس از ضبط این عمل وحشیانه و متعلق به قرون وسطی توسط دوربینها و موبایلها و انتشار وسیعش در دنیا به وسیلهی اینترنت.. مثل فیلم مرگ وحشتناک "دعا" آن دخترک 17 سالهی کرد عراقی که با لگد آقایان متعصب هموطنش کشته شد!
ترس از تغییر مسیر سنگها به سوی خودشان...
ترس از بیآبرویی کامل.
اینها حتی چاله ها را کنده بودند و کلی سنگ با کامیون به محل آورده شده بود.
کاش میشد در این چالهها ظلم و بیداد و دیکتاتوری را برای همیشه دفن کرد...
2- بگذریم....
امشب ساعت 9:30 محمدرضا گلزار در برنامهی شب شیشهای شبکهی پنج سیما.
خونهدار و بچهدار... بدو بدو ...زنبیلو وردار و بیا! :)
پ.ن.
برنامهی گلزار رکورد تماس موبایل رو شکست و از 400 هزارsms گذشت.
گلزار قیافهش بد نیست. از نظر بازی هم ای...
اما هر چه گشتم نفهمیدم علت اینهمه غش و ضعف دخترا رو.
چند وقت پیش در یکی از مسابقههای فوتبالش با تیم هنرمندا حضور داشتم . همینکه گلزار وارد شد، برای نیم ساعت دخترا همینطور جیغ میکشیدن.(آره. دخترا هم بودن) بیاغراق بگم دهها نفر غش کردن و بردنشون بیرون . جند نفرشون که دیگه برنگشتن سالن و یهراست راهی بیمارستان شدن.
دخترا! شرم کنید بابا:)
پ.ن2
اینم یه عکس ممدرضا گلزار برای عمهخانم عزیزم...
-چیه؟ مگه عمهخانم دل نداره؟
اینم یه عالمه عکس گلزار دیگه:)
3- از شرم و حیا گفتم. یاد وبلاگ دوسه نفر از دوستان خوبم افتادم که این روزها همهش صحبت از خودارضایی و اینکه دوستپسراشون باید چکار کنن تا بهتر به ارگاسم برسن. هر کسی حق داره تو وبلاگش هر چیدوست داره بنویسه و خوبه این تابوها شکسته بشه. مسئله سکس هم تو مملکت ما واقعا معضلی شده برای خودش.
نمیدونم... آیا اگه پسرا هم بحثی در مورد اینکه دوستدختراشون باید چکار کنن تا اینا بهتر ارضا بشن راه بندازن وبلاگستان چهجوری میشه... من یادمه دوسهبار پسرا نوشتن و دخترا اعتراض کردن که شما همهش تو این فکرایید و... خوشحالم که پسرها مقابله به مثل نکردن.
4- در اتاق انتظار مطبی مجلهای رو باز کردم. مطلبی داشت با عنوان: دیک چنی بدون داماد پدربزرگ شد.
یک مطلب دو صفحهای با عکس و تفصیلات از مریکلر چنی(دختر دیک چنی ) و دوست دخترش(هیتر پو) . اینها 15 ساله با هم زندگی میکنن. هر دو لزبین هستن و مری به عنوان مفعول( این کلمهی تو مجلهست من بیتقصیرم) با لقاح مصنوعی با اسپرم مرد غریبهای (وای وای) باردار شده و حالا اون شده مامان و هیترپو خانم شده بابای بچه.
نویسندهی این مطلب که در واقع باید بهش بگیم مترجم، برای اینکه این مطلب اجازهی چاپ بگیره. در هر پاراگراف فحش و توهینی به این خانوادهی- به قول خودش- بیغیرت بیهمه چیز پرونده.
مثلا: آیا اینا بدتر از قوم لوط نیستند؟
هرزگی حدی دارد!
دیک چنی که دستش را در دست دیکتاتور خونآشام بغداد میگداشت حالا دخترش را ملاحظه بفرما!
امری چنی یک هرزه و فاسدهی(چشممان به جمال کلمهی فاسده هم روشن شد) به تمام معنا و نتیجهی همان حرام خواری و خونخواری پدرش از مسلمانان است!
سرگذشت لجن و کثیف دختر وزیر جنگ سابق آمریکا را بخوانید و ببینید که در خانوادهی آنها چه میگذرد.
و کلی هم معذرت خواسته که عفاف عمومی جامعهی اسلامی را لکه دار کرده( خوب گه نگران عفت عمومی بودی چرا نوشتیش،با این همه عکس و تفصیلات خاله زنکی)
آخرش هم گفته یه جاهایی اززندگینامه مری ااونقدر نکبتبارو پرفساد بود که حذفش کردم . (هنوزم اعتراف نمیکنه که اینو ترجمه کرده و به عنوان نویسنده اسمشو زده. فاطمهی عبدوسی.. مجلهی خانوادهی سبز. تیر 86- اوا... تیر ماه که هنوز نیومده!)
5- از اصلاحطلبا بدم نمیاد. آدمای بدی نیستن و از مبارزهشون در مقابل راستها حمایت میکنم. مجبورم حمایت کنم...
اما هنوز بعد از 28 سال که از انقلاب گذشته، هر چی نگاه میکنم، در مملکتم هیچ نمایندهای همعقیده با خودم و اطرافیانم نمیبینم.
تا کی باید شاهد مبارزه دو گروهی باشم که هیچکدام به فکر و حافظ منافع من و همعقیدههام نیستن.
جنگ جنگ قدرته و گاهی اینا میان و گاهی اونا...
هر کدوم از این دو گروه میان به خودشون غره میشن و شغلهای حساس رو بین خودشون تقسیم میکنن.
وقتی خاتمی رئیس جمهور بود(گرچه هنوز هم معتقدم خیلی بهتر از جناح احمدینژاده. نه تنها اون که هر 5 کاندیدای بعدی هم ازش بهتر بودن)، هر چی تو تلویزیون موقع اخبار به مقامات نگاه میکردم مثل خودم (من نوعی منظورمه) توشون نبود. راستها رو هم که میبینم دیگه بدتر از اونا. انگار به غریبههایی از کرهی دیگهای نگاه میکنم.
جواب ماهایی که خانوادههامون همه تو دنیا پراکنده شدن(فراری نبودن. بلکه اونا خیلی زودتر از ما فهمیدن که تو این مملکت جای ماها نیست. فقط مال دو دستهست...)، جواب ماهایی که از مناصب دولتی اخراج شدیم و درآمد آنچنانی نداریم و هرگز نمیتونیم داشته باشیم چون تو هیچ دسته و گروهی از حکومتیها نمیریم ... از اینا نیستیم( نه باهاشون فامیلیم نه حاضریم چاپلوسیشونو بکنیم) و تظاهر هم نمیتونیم بکنیم که موافقشونیم، چیه؟ از کی باید حق و حقوقمون رو بگیریم؟ از کی باید طلب شغل درستحسابی کنیم؟
گاهی وبلاگ اصلاحطلبا رو که میخونم حرصم میگیره. با دو سه خاطره از نماز خوندنشون و عکس امام زدن به اتاقشون و اینکه پدربزرگشون آخوند بوده یا زمانی چادری بودن، مجوز دارن که فعالیت کنن، اکثرا وبلاگاشونم فیلتر نیست و خودشونو انقلابی میدونن. همه هم بهشون بهبه چهچه میگن...
میدونم بازم حکومت بیفته دستشون بازم آش همین آش و کاسههمین کاسهست. نیست؟
6- خیلی وقت بود تو وبلاگم ازین حرفا نزده بودم از ترس سوءتفاهمها و بدفهمیها... بخصوص که با این زبون الکن معمولا نمیتونم منظورمو درست بگم...
ولی خوب... خیلی وقته که آب از سرم گذشته:)
7- این کاغذ دیفالی مدل پست کلونیال وبلاگ حسیندرخشان منو کشته:))
فکر کنید آدم اتاق خوابشو از این کاغددیفالیا کنه! چی میشه؟ آدم شب خوابش میبره ؟:) خدا نصیب نکنه!
8- ویدئوی "بازگشت" زیبا شیرازی...
9- جمعه که زلزله شد من خونه تنها بودم. سیبا رفته بود کوه و من حالشو نداشتم برم. برای اولین بار یه فیلم سینمایی حادثهای خارجی تلویزیونی رو داشتم از اول تا آخرمیدیدم با یه ظرف پر از گیلاس و آلوقرمز و زردآلو جلوم.
خیلی خوشخوشانم شده بود که... ناگهان همه چیز لرزید. پنجرهی سراسری که نزدیکم بود. لوستر پر از زنگوله و منگوله. آینهی پشت سرم که خوب وصل نشده بود و مبلی که روش نشسته بودم عین ننو جلو عقب میرفت.
پریدم وایسادم. حالا فیلم هم به جاهای حساسش رسیده بود.چی بهش میگن؟ آهان، نقطهی اوج داستان. فیلم ببینم یا برم بیرون؟ تلفن زنگ زد. همسایهی بغل دستی بود. زلزله رو فهمیدی؟ آره...
-بیا بریم تو حیاط.
نه بابا تموم شد دیگه.
نه من دارم میرم تو هم که تنهایی، حتما بیا.(نفهمیدم از کجا فهمیده بود تنهام)
مانتومو پوشیدم یه روسری سرم کردم و باز دودل بودم . حیاط یا تلویزیون، مسئله این بود. باز تلفن زنگ زد. این دفعه همسایهی طبقه پایینی بود.
- نترسی ها... بدو بیا پایین. منم الان میام
دیگه دیدم اگه نرم بد میشه. گاز رو بستم. با عجله چند تا شکلات انداختم تو کیفم و یه شیشه آب و پول و کلید . تلویزیونو در کمال تأسف خاموش کردم و رفتم پایین.
تو حیاط پرنده پر نمیزد. رفتم تو کوچه. بچههایی که فوتبال بازی میکردن اصلا نفهمیده بودن. جالبه که ماماناشون صداشون میزدن که زلزله شده بیا بالا!!!
فقط دوسه تا پسر دانشجو تو کوچه داشتن تعریف میکردن. یکیشون میگفت: خوابیده بودم. یهو انگار یکی تختمو با شدت تکون داد.
حالا امیدم این بود دوسه ساعت بخوابم و شب تا صبح درس بخونم برای امتحانم. اون یکی هم خونه تنها بوده و ترسیده بود.
پریده بود پایین و کلیدشم جا گذاشته بود خونه. مامان باباشم مسافرت بودن. یه کم باهاشون حرف زدم. بازم رفتم تو حیاط. نخیر انگار هیچکی نمیاد.
یهخورده با گلهای سرخمون ور رفتم و اونایی که پژمرده شده بود کندم(بوتههای رزمون خیلی گل داره) بعد از نیم ساعت دیدم خبری نیست... حوصلهم سر رفت. موبایل سیبا هم اصلا جواب نمیداد. نگران بودم نکنه سنگی تو سرش افتاده باشه.
داشتم برمیگشتم بالا...
دم آسانسور دیدم خانم همسایه بغلی با شوهرش ازش پیاده شدن. کلی آرایش کرده بود و با یه مانتوی شیک و پیک و دو سه تا ساک خیلی بزرگ. تو این مدت داشته طلاها و سندها و شناسنامههاشو جمع میکرده. حالا خوبه زلزله جدی نبود وگرنه...
بعد از دو ساعت از بالکن یه نگاهی به حیاط کردم. دیدم کلی از همسایهها اومدن پایین از جمله همسایه پایینی. جدا" که مبهوت این سرعت عملشون شدم!
ما جیب میخواهیم یالله!
به نظر من اينکه لباسهای توليدشده برای زنها در ايران جيب ندارن يک توطئه مخوف و توهين به جنس والای زنه!
شما برو یه مانتو شلوار زنونه دوخت ایران بخر. دریغ از یه دونه جیب! نه برای مانتو و نه برای شلوار!
یعنی اصلا زن رو چه به جیب؟ چه به پولدرآوردن؟ چه غلطا! میخواد دستش تو جیب خودش باشه و بعدا فرمون مردشو نبره؟ استغراالله!
حالا برو یه دست کتشلوار٬ نه اصلا یه پیرهنشلوار٬ نه اصلا برو یک پیژامهی مردونه بخر!
ماشالله صد تا جیب داره.
جای اسکناس٬ جای پول خورد٬ جای دسته کلید٬ جای خودکار و مداد٬ جای دفترچه یادداشت٬ جای چاقو و قمه و شمشیر٬ جای هفتتیر و قطار فشنگ٬ جای موبایل( پیژامه و موبایل؟ خوب چه عیبی داره؟ ما که بخیل نیستیم. )
ولی چه ریگی زیر کلاه این مسئولینه که ما زنا جیب نداریم. هی فقط کیف سنگین میکنیم. چرا آمار نشون داده ۵۰ درصد زنگهای موبایلی که به گوشی خانمها می خوره به خاطر شلوغی کیف و دیر پیداشدن گوشی به دیوار میخوره؟ خوب به خاطر نداشتن جیب مخصوص موبایل روی آستین مانتو یا توی شلوارمونو.(حالا با سختی بالازدن مانتو و دست کردن تو جیب خودمون کنار مییاییم)
تازه تا میآییم بیرون از خونه یهو یه موتور سوار میرسه و زرتی کیفمونو از دستمون میقاپه و ما میمونیم یه مانتو و یه شلوار بدون جیب٬ بدون پول که یعنی بدون کرایه تاکسی حتی تا خونهمون.
اما تو برو یه بارونی یا یه کاپشن یا یه شلوار زنونه و حتی یه کیف زنونهی خارجی بخر! قربونش برم هیچ از مردا برامون کم نمیگذاره . اگه لباسای مردونه صد تا جیب دارن٬ زنونه دویست تا داره. جای اونایی که گفتم بهکنار٬ جای لوله روژ لب و مداد ابرو و خط چشم و سایه و لاک و کرمپودر و آینه هم گذاشته.
خلاصه که به طراحهای خودفروخته و مزدور جمهوری اسلامی هشدار میدیم که ما جیب میخواهیم یالله!
بیت:
ای شاه خائن آواره کردی
مام وطن را بیچاره کردی
کشتی جوانان وطن٬ آه و واویلا...
چه ربطی داشت؟:))
چه کسی خواهد لباس من و تو بیجیب باشد؟
خانهاش ویران و جیبهایش پرسوراخ باد!
شایان عزیز جیبنامهای سروده که به سمع و نظر شما میرسانم:(لطفا با احساس بخوانیدش!)
چه کسی میخواهد؟
که لباس من و تو
تهی از جيب بود؟
خانه اش ويران باد!
جيب خود کرده گشاد!(کار ...های .. نیست؟)
خانه اش گر چه فراخ!
خالی از مهمان باد!
خانه ای ساخته بر پایه باد!
در مسیر طوفان!
آخرش ویران باد!
لبش از خنده تهی!
دست در جیب ولی!
نگران گریان باد!
جیب از ما بگرفت!
به خیالش بیجیب!
غم خالی شدنش!
رخت بر خواهد بست!
از دل مردم بدبخت همی خواهد رفت!
به هوا خواهد رست!
چه خیالی کرده است؟
به چه فکر میکرده است؟
اندر آن روز که تصمیم گرفت!
جیب ما را بزند!
به خودش وصله زند!
خانه اش ویران باد!
جایش اندر عالم
گوشه زندان باد!
چه کسی میخواهد؟
که لباس من و تو
تهی از جیب بود؟
خانه اش ویران باد!
خانه اش ویران باد!
خانه اش ویران باد!
دنيای مجازی و دنيای حقيقی از دید ولگرد
۱. "Tabloid" نوعی از مجلههای هفتگی است که با تيراژ زياد در امريکا چاپ ميشود .حتما در اروپا هم چنين مجلههايی وجود دارد
اين نوع مجلهها بيشتر اخبارو حوادث * احساسی وشوکدهنده* را با عکس و تفصيلات درباره آدم سرشناس وآدمهای معمولی درج ميکنند.
بيشتر خوانندههای اين مجلهها خانمها هستند، البته ولگرد هم اگر خانم محسوب نشود ! از خوانندههای وفادار اين نوع مجلههاست !
به اين نوع مجلهها در اصطلاح عاميانه مجلههای بقالی! وسوپرمارکت! ميگويند. چون بيشتر در اينجور جاها فروخته ميشود .
يادم ميآيد چند سال پيش داستان باورنکردنی زنی را در يکی از اين مجله خواندم . که آن زن بطور ماهرانه شوهر {زنباره }اش را در چتروم بهدام انداخته بود .
داستان از اين قرار بود:
که خانم متوجه ميشود همسرش هر شب ساعتها در جلو مانيتور کامپيوتر
مینشيند و چت ميکند .زن مشکوک ميشود. حس زنانگیاش او را از سرگرمی جديد همسرش باخبر ميکند . زن به روی مبارک ايشان "همسرش" اصلا نمیآورد.
ولی در فکرش نقشهای استادانه ميکشد که تا او را طوری بدام بياندازد .و او را از دنيای فانتزی و ومجازیاش به دنيای حقيقی پرتاب کند !
ان زن يک شب زير چشمی در حاليکه همسرش سخت مشغول چتزدن(!) بوده و متوجه حضور او پشت سر خود نيست . نام " چت روم " و اسم مجازی همسرش را که ساعتها در آنجا وقت ميگذارنده از روی مانيتور يادداشت ميکند !!
چند روزی ميگذرد.
يک شب با کامپيوتری که در اطاق ديگر خانهشان داشتهاند به
"آن چت روم " ميرود . و با اسمی ساختگی با همسرش شروع به چت کردن ميکند .
از آنجايی که علايق همسرش راخوب ميشناخته ماهرانه با حرفهای که مطمئن بوده همسرش دوست دارد بشنود دل او را سخت تسخير ميکند .
اين چت زدن چندين شب ادامه ميیابد. مرد " همسرش "به او ميگويد مجرد است!! و زن هم ميگويد او هم مجرد است !!..
بالاخره زن با ادامه متوالی چت زدن همسرش را سخت بیتاب ديدار خود ميکند!.
وقتی زن به اسم شهری اشاره ميکند که چند ساعتی از شهر خودشان دور است . و ميگويد که او در شهر زندگی ميکند .شوهرش هيچان زده ميشود و ميگويد او هم تصادفا درشهری نزديکی همان شهر زندگی ميکند!از او تقاضای ملاقات ميکند .
زن " بازی" را ادامه ميدهد. در ابتدا درخواست ملاقات او را رد ميکند. و مرد
" شوهر" اصرار ميکند، زن دوباره دعوت او را رد ميکند!.
سر انجام وقتی اصرار اورا جدی ميبند قبول ميکند که در"هتلی" که نزديک شهر هر دوشان باشد ! او را در ساعتی معين ملاقات کند.
شب بعد در چت روم اسم هتل و شماره اطاق خود را به مرد يا "شوهرش " ميدهد!
در شب مقرر زن لباس زيبايی ميپوشد و خود را آرايش ميکند! و ميگويد امشب با چند نفر از دوستانش بايد به يک مهمانی برود . به شوهرش اصرار ميکند که با هم به آن مهمانی بروند !و اين را از ته فلبش ميگويد شايد اورا از آن ملاقات منصرف کند ! ولی شوهر سعی ميکند بهانه بياورد که همراه او نرود !.
به همسرش ميگويد تصادفا امشب من هم يک" ملاقات کاری" با يکی از همکارانم دارم کمی دير خواهم آمد. همسرش مجبور ميشود که وانمود کند که باور کرده ! و چيزی نمیگويد و تسليم ميشود !!.
زن کمی زودتر از همسرش از خانه خارج ميشود. بهسرعت خود را به آن هتلی که از قبل رزرو کرده ميرساند. درداخل اطاقی که شماره آنرا به شوهرش
داده منتظر او ميماند. در را نيمه باز ميگذارد خود را توی حمام اطاق پنهان ميکند.
طولی نميکشد که کسی به در ميکوبد و اسم ساختگی خود را ميگويد. زن از آهنگ صدای او مطمئن ميشود که او شوهرش است . زن از توی حمام در حاليکه صدايش را قدری تغيير داده با صدای بلند ميگويد در باز است. بفرماييد تو ....!
مرد وقتی وارد اطاق ميشود زن دوباره از توی حمام ميگويد ببخشيد دارم دوش ميگيرم تا چند دقيقه ديگر بيرون ميآيم .
مرد روی صندلی هيجان زده مينشند و منتطر ديدار او ميماند.!
طولی نميکشد که ميبيند زنی زيبا با لباس خواب و آرايش کرده از حمام بيرون ميآيد .. بدون آنکه خوب به چهره او دفت کند دستپاچه از جايش بلند ميشود . بهطرف او ميرود !
خوب که نگاهش ميکند نزديک است از ترس بيهوش شود . آن زن همسر اوست. بقيه حادثه را خودتان حدس بزنيد.
و اين داستانی بود از تداخل دنيای مجازی در دنيای حقيقی .
۲. تفلسف! ولگرد از دنيای مجازی و حقيقی
گاهی فکر ميکنم نسبت خداوند به انسان. مثل نسبت انسان است به ابزارش
بعيد نيست که ماهم ابزار خداوند باشيم! که مارا برای کاری ساخته کاری که از دست خودش بر نمیآمده خلق نموده
يادتان نرود منظورم عبادت و عبوديت نيست !
او شايد انسان را فقط خلق کرده که برايش چيزهايی را که خودش "قادر" نبوده انجام بدهد ما ادمها برايش انجام دهيم.!
بنابراين انسان بايد ابزار خدا باشد و او هم بنوبه خود مثل خدای خود برای بسياری از کارهايی که قادر نيست انجام دهد ابزاری ميسازد. که در رسيدن به آن اهداف و روياها کمکاش کنند .
مثلا هميشه انسان آرزو داشته مثل پرندگان در آسمان پرواز کند يا در روی زمين بهسرعت حرکت نمايد و يا دهها مقاصد ديگر مثل اينها داشته .
چون ساختمان بدناش اجازه اين کارها را را به نميداده که انها را عملی سازد ابزاری اختراع کرده که اين روياها و ونيل رسيدن به آنها را برای او ممکن سازند..
برگرديم به خداوند او هم بعد از اينکه " دنيای حقيقی" را آفريد .
تصميم گرفت " دنياي مجازی" را هم بيافريند هرچه سعی کرد نتواتست ! چون او نميتوانست دنيايی تصور کند و بسازد که تابع هيچ اصولی نباشد
انسان را آفريد تا چنين دنيای بدون قوانينی را برای او بهوجود آورد!
اين گونه بود که انسان خالق" دنيای مجازی " شد!
و کامپيوتر ابزاری بود که انسان برای ساختن دنيای مجازی برای خدایش !! در مقابل دنيای حقيقی او از آن استفاده کرد .
هر چند اين کامپيوتر زمان زيادی از خلق آن نگذشته است. حتما خداوند آن را از پيش ميدانسته !!به همين جهت به انسان سازنده آن به "زبان عربی" !!از قبل گفته : فتبارک االله احسن خالقين !
اما میبينيم " دنيای حقيقی" که خداوند ساخته اصلا از نطر عظمت و اندازه با دنيای مجازی ساخته بشر قابل مقايسه نيست اين جهان مجازی به مراتب عظيمتر ازدنيای حقيقی خداوند است !
۳. موجودات در دنيای مجازی
پديدهها و موجودات در دنيای مجازی مثل آدمها ـ اشياـ حيوانات ـ
گياهان ــ درياها ـ و سرزمينها ـ آسمان و وقايع وحوادث گاهی هيچ شباهت و ربطی به همتايان و "کلن" های خود در جهان حقيقی ندارند.
مثلا آدمها به هر شکلی و شمايلی که بخواهند خودنمايی ميکنند
هيچ چيز جلودار آنها نيست. زمان و مکان برای آنها بیانتها و نامحدود است . آنها در چهارچوب هيچ قانون و اصولی حرکت و رفتار نمیکنند . مثلا حيوانات اين دنيا ميتوانند فکر کنند حرف بزنند .
فيل ميتواند پرواز کند و موش گربه را بر زمين ميزند .. درختان اين دنيا شکلها و رنگهای عجيب و غريب دارند و حتی حرکت ميکنند .
قوانين علوم از رياضی گرفته تا علم شيمی و فيزيک در آنجا عموميت ندارد نيروی جاذبه زمين معنايی ندارد سيب از درخت به زمين نمیافتد. ميتواند به هوا برود تا" نيوتو ن" نتواند فانون جاذبه زمين کشف کند .
سوپرمن بدون اعتنا به بطلميوس و اهرامش زمين را ازمسيرش منحرف میکند . مورچه کوه را از جا ميکند !!
خلاصه هيچ چيزدر اين جهان مجازی از اصول دنيای حقيقی پيروی نميکند .حتی خورشيد ميتواند بدور زمين با مدار مربع بچرخد و کسی تعجب نمیکند !!
۴.آدمها در اين دنيای مجازی
هيچ قانونی در اين جهان مجازی جلودار کارهای آدمها نیست
هرکاری که بخواهند انجام ميدهد.آزاد آزاد هستند
هر چند گاهی بعضی از جهان حقيقی عربدهکشان ميخواهند اين آزادی دنيای مجازی را هم به بند کشند .
در اينجا هرآدمی به آسانی تغييرجنسيت ميدهد. جوان ميشود. پير ميشود. کشته ميشود. زنده ميشود. تمام اعضای بدنش را تعويض ميکند و
عريان ميشود ..
اين آدم مجازی آنچه را که حتی قادر نيست در دنيای حقيقی به آن فکر کند در اين دنيای مجازی ميتواند آنرا بدون وحشت فرياد بزند .
از دار و شلاق و سنگسار . زندان و اعدام در اينجا خبری نيست .
ميبينيم خدا هم قادر نبوده اين آزادیها را به مخلوقاتش در دنيای حقيقی ارزانی دارد..
در اين دنيا هر آدمی هر شکل و چهره که بخواهد از خويش ميسازد هر نوع هر اسمی را ميتواند برخود بگذارد که در دنيای حقيقی بسيار عجيب غريب است. و هر ادعايی ميکند و کسی تعجب نمیکند!!
آدمها به آسانی در قالب دانشمند و اديب و شاعر و سياستمدار و مخترع و شاعر هنرمند و عاشقپيشه مصلح اجتماعی مجرد و متاهل آن چه که نيستند فرو ميروند .
کسی مانع آنها نيست خلاصه هر چه آرزو کنند در اين دنيا شدنی است
چيزی که در دنيای حقيقی رويای آنرا داشتهاند به آسانی در اين دنيای مجازی بهدست ميآورند. مرزی برايشان وجود ندارد .
. آدمهای اين دنيا در هر کجا در آن واحد ميتوانند زندگی کنند. جنسيت و سن شکل قيافهاش به ميل خودشان ميتوانند هر لحظه عوض کنند.
اما چه دشوار است زمانی که بعضی از آنها بخواهند به دنيای حقيقی برگردند .
چون در آن قالب مجازی مدتها زندگی کردهاند. امر برخودشان مشتبه ميشود که در دنيای حقيقی هم آن هستند وبرای کسانيکه که آنها را در دنيای مجازی ديدهاند اگر آنها در دنيای حقيقی تشخیص دهند حيرتانگيز ميباشند
مثلا ولگرد بيچاره که پای از خانه هم بيرون نميگذارد چطور ميتواند دردنيای حقيقی ولگردی کند. چون او اصلا ولگرد نيست . اسم اصلیاش حسن است ياحسين و يا خود زيتون است ! که قالبش را عوض میکند.
طنزگوی دنيای مجازی در دنيای حقيقی حرفهايش نه تنها خندهآور نيست
بلکه گريهآور هم هست .
مصلح اجتماعی در دنيای مجازی که برای تمام مشلات جامعه نسخه میپيچد در دنيای حقيقی حتی قادر نيست مشکلاش را با بقال سر کوچهاش
حل کند.
عاشقپيشه دنيای مجازی که دهها زن و دختر کشته مرده او هستند در دنيای حقيقی زنها از رفتار و هيبت او مثل جن از بسم الله ميگريزند.
اگر اين آدمها را در دنيای حقيقی ملاقات کنيم، چنان حيرتزده ميشویم .که از تعجب شاخ درپيشانیمان سبز ميشود . ( زیتون: دیگه طاقت ندارم پارازیت نندازم. من احساس میکنم ولگرد جایی عکس زیتون رو دیده و بعد اینمتن رو نوشته:)) )
من فکر میکنم
بهتر است اين آدمهای مجازی هرگز سعی نکنند که پا به دنيای حقيقی بگذارند به همين سبب است که ولگرد ترجیح ميدهد هميشه ولگرد بماند .
تعطیلات 14 و 15 خرداد خود را چگونه گذراندید؟
1- سیبا ظهر 14 خرداد رفته بود خرید سور و سات مهمونی این شب عزیز. میگفت: هنوز وارد سوپر توی یکی از کوچه پسکوچهها نشده بودم که آخوندی با شکم تپلیش چست و چالاک از اتوموبیل پرادوش پرید پایین.
- آقا، داغستان از کدوم ور میرن؟
- داغستان؟ مطمئنید اسمشو درست میگید. من تو کرج اسم داغستان تاحالا نشنیدم.
پسر حاج آقا که جلوی ماشین نشسته بود و منزل(عیال) و دختران چادریش در عقب، مشتاقانه نگاه میکردن( بابا جان، مشتاق نه برای سیبا. برای جواب!)
- چه میدونم اسمش چیه؟ داشتیم با اهل و عیال میرفتیم مأمورا اول جاده چالوس جلو راهمونو گرفتن گفتن نمیشه برین بالا.
یکی بهم گفت یه راه میونبر به پورکان(وسط جادهچالوس) هست که مأمورا بلد نیستن. میگفتن از داغستان میره.
سیبا خنده: آهان، باغستانو میگید!
و آدرس بهش داد.
- اما حاج آقا یه سوالم من دارم؟
حاجآقا با تعجب:
- بفرما!
- در این روز عزیز فکر نمیکنید شما به جای جاده چالوس باید یه جای دیگه باشید!(منظورش مرقد امام بود)
- آهاااان،(با خنده) برو بابا!!!
و چست و چالاک عباشو جمع کرد پرید تو ماشین پرادوش و گاز داد و رفت ...
2- یکی از دوستامون 14 خرداد ساعت 6 صبح از تهران راه افتاده بود و 10 شب رشت بوده.
یعنی 14 ساعت!
3- یکی دیگه از دوستامون 12 ظهر راه افتاده رفته دیده سپاه وسط جاده قزوین رشت یه تریلی عمود بر جاده گذاشته که جاده شلوغه و برگردید تهران!(یعنی برید مرقد)
جاده چالوس رو هم به بهانهی سیل و ریزش کوه وسطای روز بستنش.
4- وقتی دوستای سیبا زنگ زدن که 14 خرداد شب شام میان پیشمون اولش یه خورده ترسیدم.
این دوستای زمان دانشگاه سیبا وقتی بههم میافتن خیلی شیطون میشن. عین بچهدبیرستانیها شلوغکاری میکنن. با صدای بلند جک میگن و مشروب هم که حتما باید باشه. بعدش هم رقص و جیغ و داد تا دو سه نصفشب...
گفتم ممکنه یکی از همسایهها برای خودشیرینی بره لو بده و...
شراب که خیلی داشتیم. ویسکی هم باید تهیه میکردیم. به سیبا که ظهر کلی گشته بود تا یکی مورد اطمینانشو پیدا کنه، گفتم بابا از آخوندی که آدرس جادهچالوسو ازت پرسید یکی میگرفتی. گفت اون احتمالا یه چیز دیگه داشت که با سیخ و میخ سرو کار داشت به درد کار ما نمیخورد:)
خلاصه شب اینا اومدن. به قدری شلوغ کردیم(خودمم جزءشونم) و خوردیم ( توضیح: مشروب رو فقط نگفتم. تازه من که اهلش نیستم . اغلب نخورده مستم. فوقش یکیدو جرعه شراب برای تست. آخه باید ببینی به عنوان صاحبخونه چی جلوی مهمونات میگذاری یا نه؟! کلا غذا و بقیهی اطعم و اشربه منظورم بود) و زدیم و رقصیدیم که چی!
خانم یکیشون نامردی نکرده بود یه کیک گنده تولد همراش آورده بود به بهانهی اینکه شش ماه دیگه تولد بچهشه و نه ماه دیگه تولد یکی دیگه از دوستای دیگهی سیبا:)) برای اینکه شمع روشن کنیم و تولد تولد بخونیم و ...
فرداش داشتم پیش خودم میگفتم اقلا از خانم مسن همسایه معذرت بخوام برای سرو صدای دیشب... که دیدم زنگ میزنن. گفتم ایدل غافل لابد اومده برای گله.
از چشمی در دیدم یه ظرف گندهی آش دستشه. گرفتم گفتم قبول باشه. در ضمن معذرت میخوام برای سروصدای دیشب. گفت اتفاقا من و حاجآقا دیشب داشتیم میمردیم از دلتنگی. نه تلویزیون برنامه داشت(ماهواره هم ندارن) نه بچهها اومدن دیدنمون. همه رفته بودن مسافرت. این جشن شما مارو هم شاد کرد!
5- خوشحال نباشید. هنوز تموم نشده... الان دارم میرم بیرون. بقیهشو بعدا مینویسم...
بعدا"
6- خدایا خدایا تا انقلاب مهدی هوگو چاوزو نگهدار!
آشنایی که از سفر ونزوئلا برگشته، تعریف میکرد که هوگو چاوز هفتهای یک بار برای یک ساعت میاد تلویزیون . مردم بهش زنگ میزنن و او هم با تماس تلفنی مشکلات مردم رو حل میکنه.
مثلا یکی تلفن میزنه که چاوز جان، پُل روستای ما خراب شده و رفت و آمد از رودخونه سخته.
هوگو چاوز از همون پشت تلویزیون زنگ میزنه مثلا به وزیر راه. وزیر راه میگه خرابی پلها مربوطه به مثلا سازمان پلها. چاوز زنگ میزنه به مدیرعامل سازمان پلها. او میگه همونجور که میدونید ونزوئلا پر از پُله و بسیاری از اونها خرابن و بودجه هم نداریم.
چاوز دستور میده که تعمیر پل روستای فلان را در الویت قرار بدن. اونم میگه چشم!
دوسه تا تلفن اینجوری میشه و بعد...
در اینجا یک ساعت برنامه چاوز تموم میشه. تلویزیون مارش شادیآوری پخش میکنه.
و اینجاست که تمام مشکلات ونزوئلا به دست توانمند چاوز به صورت زنده در تلویزیون حل میشه.
نمیدونم چرا یاد احمدینژاد و نامههای مردمی افتادم:)
7- چقدر از این صادقیان طفلکی عضو شورای شهر کرج بدی گفتم. چیکار کرده بود بدبخت؟
پول مردم و بیتالمال رو خورده بود و کمی هیز و دزد و لاتمنش بود و کمی هم در امر صیغه تبحر داشت.
حالا شنیدم که با آخرین صیغهش مشغول سیر و گشت در جادهها بوده که تصادف کرده و مرده.
به هر کی گفتم گفت: خدا جای حق نشسته!
یا گفت: این دنیا دار مکافاته!
میگم مثل صادقیان کم داریم؟ میگن اونا هم تقاص کاراشونو میبینن. حالا ببین!
چه ملت خوشبینی هستیم که منتظریم خدا یکی یکی گناهکارا رو به مکافات برسونه.
اما اینجوری یه خورده طولانی نمیشه؟
8- تا اونجایی که شنیدم ،زمان شاه، بیشتر دانشجویان انقلابی یا دانشجوی دانشکده فنی بودن یا پزشکی.
الان، تا اونجایی که میبینم، بیشتر دانشجویان فعال سیاسی جامعهشناسی یا کلا علوم انسانی میخونن. پزشکیها و مهندسیها و بچه درسخونا در رویای گرفتن یه مدرکن و رفتن به خارج از کشور. حالا یا تنها فکر و ذکرشون درس بوده همیشه یا از فرط باهوشی امیدی به آینده ندارم با این وضع.
مسلمه که این حرف من شامل همه نمیشه.
و مسلمه که از نظر آماری ممکنه غلط باشه:)
9- بعد از شکست سخت تیم فوتبال پرسپولیس از تیم سپاهان، این روزها پرسپولیسیها افسردهن.
البته خسارت میلیارد تومنی به اتوبوسها و صندلیهای ورزشگاه دلشون رو خنک نکرده و هنوز در شوک به سر میبرن. البته شاید اگه میگذاشتن بقیهی اتوبوسهای تهران و بقیهی شهرها و بقیهی صندلیها(آخه فقط حدود 5 هزار صندلی رو شکستن) و اصلا خود ورزشگاه رو منهدم کنن شاید یه کمی بهبودی حاصل میشد. اما چه کنیم که این شهرداریچیها یه کمی خسیس تشریف دارن.
من نمیفهمم این حالت تهاجمی ورزشدوستان به خاطر نفرت از شکسته تا نشونهایه از نفرت از حکومت و یا نداشتن سرگرمی دیگهای غیر از دیدن فوتبال و یا هر سه! گزینهی دال؟
پسر بچهای یازده دوازده ساله با لباس ورزش قرمز غمگین نشسته بود رو پلهی خونهشون تو کوچه و آرنجشو گذاشته بود رو زانوش و مشتاشو زیر چونهش. درست وقتی که من رد میشدم باباش اومد صداش زد و عصبانی گفت: بچه از وقتی پرسپولیس باخته تو دیگه شام و ناهار نداری. د ِ بیا تو د ِ! دیوونم کردی!
به پسر بچه چشمکی زدم و گفتم: بابا بیخیال. منم پرسپولیسی بودم. حالا شدم سایپایی. اصلا سایپا اومده کرج میتونیم بریم تمریناشونو ببینیم. بیشتر پرسپولیسیهای کرج سایپایی شدن.
باباش بهت زده نیگام کرد و پسر بچه خندید.
اینم کار نیک این هفتهم:)
10- در وبلاگ باران در دهان نیمهباز آقای فرجامی طنزی در مورد قول نامزد ورود به پارلمان بلژیک (خانم تانیا دروکس)نوشته.
تانیا رسما قول داده که اگر بتونه رای بیاره، برای 40 هزار نفر از هوادارش سرویسدهی ویژهی جنسی ارائ


