همه باهم برای آزادی دانشجویانمان متحد شویم!
روز ۱۴ مرداد همه باهم بالای وبلاگمان بنویسیم: روز همبستگي وبلاگ نويسان با دانشجويان دربند
علی عبدی دعوتم کرده به بازی، بازی که نه! دعوتیست به اتحاد و همبستگی بین ما، مبارزهای برای آزادی دانشجوهای دربندمان:
هر كسي حداقل 10 نفر از دوستانش را دعوت كند كه در روز 14 مرداد، يكصد و يكمين سالگرد مشروطه، نام وبلاگهايمان را تغيير دهيم به :
"14 مرداد، روز همبستگي وبلاگ نويسان با دانشجويان دربند"
فرقی نمیکند، اصلاح طلب باشیم یا اصلاحنطلب، سلطلنت طلبیم یا سلطنت نطلب، کمونیستیم، پانایرانیستیم، سولسیالیستیم، طرفدار تئوری سهجهانیم، دو جهانیم، طرفدار دهکدهی واحد جهانی هستیم، مذهبی هستیم، لامذهبیم و...یا هر عقیده و مرام دیگر داریم. باید متحد شویم و عتراض کنیم که چرا دانشجویان ما را زندانی میکنند، و مثل دوران قرون وسطی شکنجه میدهند!
دانشجو باید آزاد باشد، فکر کند، نظر دهد. دانشجو ماشین نیست، گوسفند نیست!
من دو تا از زندانی دربند را از نزدیک میشناسم. میدانم خانوادهشان چقدر ناراحت و مضطربند. نمی شناختم هم فرقی نمیکرد.
یک زمانی پدرم دانشجو بود وآزادی فکر نداشت، بعد خودم دانشجو شدم با همان شرایط! حالا برادران و خواهرانم دانشجو هستند و اوضاع همان است که بود....
نگذاریم این میراث شوم به فرزندانمان برسد. ریشهاش را همینجا بخشکانیم.
گفتهاند هر کدام از ده نفر دعوت کنیم:
من طبق معمول پاهایم را از گلیم خود درازتر میکنم و از همهی شما دوستان خوبم دعوت میکنم.
خواهش میکنم این فراخوان را در وبلاگهایتان بگذارید.
بعد به سایت 14 مرداد رفته و اسم وبلاگ خود را در آنجا ثبت کنید.
به قول معروف:
اتحاد.... مبارزه.... پیروزی!
دنتیست، یک پزشک، دکتر رضا، غضنفر و گوشزد و...( ئه... اینا که همه دکترن!) حالا مهندسا: مینوو خاتون و غزل و بلوط و سوسکی و سینا و هیس و سبیلطلا و کلنگ و نیما و ناصر و احسان و کیجا و پندار و سورئالیست و رئالیست و امپرسیونیست و اسد و پژمان و امید و معصومه و مخملبانو و مریم و گیس طلا، آقای همسر، نعناپونه و فتانه و لیلا و لیلیو لیلی، زهره و شهره و مهره(که دوباره وبلاگشو باز کرده) و توکا و برونکا و رها و کلاشینکف. حتی سفیهالدین مرادی...شبح و شیما و شیما و آرش و ارشیا و اسد و پویا و بیبیگل و سولوژن و دختر همسایه، رضا و مسیح و محمد و علی و حسن و حسین... همه و همه دعوتید!
تذکر به بدحجابها از نوع گوهردشتی
1- ساعت 5 بعد از ظهر یک روز گرم آفتابی تصمیم گرفتیم از سهراه گوهردشت تا بالا، یعنی خیابان سیزدهم پیاده بریم. . کمتر کسی تو خیابون بود. مغازهدارهایی که ظهر رفته بودن خونه برای ناهار و چرت زدن، داشتن یکی یکی مغازهها رو باز میکردن. خیابان اصلی گوهردشت به جز محل خرید، محل رفت و آمد دختر پسرای جوون و خوش دک و پزه( اهــــم!). بهترین سینمای کرج در گوهردشته ( همچین میگم بهترین انگار چه خبره! کرج فقط دو تا سینما داره:)) یکیش هجرت دوسالنه در مبدأ ورودی کرج که محیطش زیاد جالب نیست و سینما ساویز سهسالنه در گوهردشت ). به وسطای راه رسیده بودیم که یواش یواش سر و کلهی دخترپسرایی که با هم راندوو(قرار ملاقات) داشتن پیدا شد.
ماشین گشت پلیس که رسید گفتم ایداد و بیداد. عیش پیادهرویمون منقص شد... و بدون اختیار نگاهم افتاد به صندل ولاک ناخن نارنجیام . ودستم رفت به یقهی خیلی بازم. همیشه زیرش تاپ که نا نیمهی سینه میومد میپوشیدم ولی ایندفعه چون عجله داشتم یادم رفته بود. هر چی هم دم کوتاه روسریم رو کشیدم دیدم سینهم رو نمیپوشونه.
اما با دیدن دامنهای چینچین مایکروژوپ( کوتاهتر از مینیژوپ! همه چیزو باید توضیح بدم؟:) ) مانتوهای فوق تنگ و شالهای نواری و موهای 70 رنگ جیغِ هایلایتی زرد و قرمز و بنفش فهمیدم خلاف من زیاد سنگین نیست. تازه مگه اونا چند نفر بودن؟ چهار نفر. دوزن حدود چهل پنجاه ساله ی هیکلی، صورتهای سبزهی لکلکی، با چادر مقنعه در صندلی عقب نشسته بودن و دو پلیس مرد سی، سیو پنجساله در جلو. و هیچ وَن یا مینیبوسی پشتشون نبود برای جمعآوری اراذل خوشلباس. بعید هم میدونستم کسی بین اون تا زن عقبی جا بشه. پس احتمال دستگیری نیست. چیزی که توجهمو جلب کرد این بود که اول هر دو زن انگار که سردرد داشته باشن محکم سرشونو بین دستاشون فشار میدادن و قیافهشون عین دردکشیدهها بود...
خیابون خلوت بود و اگه به بهانهای دیدن ویترین جلوی مغازهای وایمیسادی میتونستی بیشترِ خیابون رو زیر نظر داشته باشی. اولین قربانی یه دختر مانتوی سفید کوتاه تنگ بود که دم بافتهی موهاش از زیر شال بیرون بود و اونور خیابون داشت با حالتی عاشقانه با تلفن حرف میزد. همین یک دقیقه پیش از جلوش رد شده بودیم و گونههای سرخشده از هیجانش توجهمو جلب کرده بود. خانمها هر دو پیاده شدن و در دو طرفش قرار گرفتن. دختره تو باغ نبود. همه وایساده بودن تماشا میکردن( چه فضولهایی! من داشتم ویترین میدیدم و تماشا از نظر شرعی اشکالی نداشت:) ). یکی از زنها گوشی رو از دست دختر گرفت. دختر هم برگشت ببینه کی جرأت کرده مزاحم خلوت با عشقش بشه و زور زد گوشی رو از دست زن درآورد و پشتشو به اونا کرد و دوباره مشغول حرف زدن شد.
نیش همه باز شد. مأمورین زن هم الکی خندیدن. فهمیدم که بهشون دستور دادن خشونت به خرج ندن.
ایندفعه اون یکی گوشی رو از دستش درآورد و دوتایی مشغول ارشادش شدن. یکی دم موهاشو کشید آورد جلو صورتش یعنی ببین موهات حفاظ نداره! ، اون یکی سعی میکرد شالشو درست کنه. اما جلوشو که میکشید جلو از عقب کوتاهتر میشد. عقب رو که میپوشوند از جلو بیحجاب میشد. بساطی بود. مردم هم جمع شده بودن و انگار فیلم کمدی میبینن میخندیدن. زن اولی دستشو گذاشت رو شونههای دختر و کمی نصیحش کرد و راهیش کرد بره...
مردهای مأمور هم از بین پسرایی که جمع شده بودن میرفتن سراغ ژیگولترا، مو قشنگترا، آستینکوتاهترا، سگک کمربند گندهترا. اول دست میدادن و بعد با خوشرویی تذکر میدادن.
بعضی از دخترا تا از دور میدیدن ماشین مأمورا وایساده از ترس برمیگشتن و میدویدن برعکس مسیر اصلیشون. اما پسرها شجاعتر بودن. میزدن به دل هیجان.
از اون به بعد مأمورا دیگه کمتر پیاده میشدن. همینطور سوار ماشین از وسط خیابون میرفتن بالا و پایین و کنترل از راه دور میکردن. بوق میزدن و از همونجا با داد ارشاد میکردن یا علامت میدادن که پسر یا دخترا برن جلو و سهمیهی ارشادشون رو بگیرن. نگاه هم نمیکردن خیابون بعضی جاها یکطرفه میشه و خودشون دارن کار غیر قانونی میکنن.
بین راه حواسم جلب شد به دو پسری که جلوی ما راه میرفتن. تقریبا تمام مظاهر فسادو با خودشون داشتن. شلوارهای لی پارهپاره. بلوزهای قرمز عکسدار کوتاه و تنگ. موهای بلند لَخت، عینک آفتابی مد روز و گردنبند و کمربند سگک گنده. داشتن با هم پچپچ میکردن و میخندیدن و مسیر ماشین گشت رو هم زیر نظر داشتن.
همینکه ماشین گشت نزدیک شد، اینا پیش دستی کردن و پریدن جلو ماشین.( ماهم از روی کنجکاوی وایسادیم ببینیم چه نقشهای کشیدن!) با دست ماشینو نگه داشتن. آقایون مأمور هر دو از ماشین پیاده شدن.(حالا ماشین وسط خیابون بود و راه رو بند آورده بودن. مردم هم جمع شدن ببینن موضوع چیه که خود قربانی اومده جلو) این دو پسر با مأمورا دست گرمی دادن(از اون دستایی که با دوست صمیمی میدن . اول بالا میارن و با یه ضربه و بعد دست میدن) مأمورا هم گیج و ویج ملعبهی دست اینا شده بودن!
بعد پسرا با معصومیت ساختگی گفتن سرکار میشه بگید ما باید چهجوری لباس بپوشیم؟ الان ما چه عیبی داریم؟
مأمورا با خوشرویی شروع کردن به توضیح.
- پیرهن مردونهی گشاد، دکمهی بالا بسته. شلوار گشاد. رنگ سنگین. عکس روی لباس نباشه و کفش ساده و...
یکی از پسرا گفت من درست متوجه نمیشم. میشه یه نمونهشو تو جمعیت نشونم بدین!
هر دو مأمور شروع کردن با چشم میون جمعیت گشتن. مأمورین زن هم برای کمک از همون توی ماشین چشماشون میگشت دنبال یه بسیجی مسیجی چیزی... برای محض نمونه حتی یک نفر اینطوری لباس نپوشیده بود. ناچار مأمور مرد به لباس خودش اشاره کرد. آهان آستین اینطوری و ...
- ئه، سرکار این که لباس فرمه! یعنی لباس فرم پلیس بپوشیم؟ جرم نیست؟
- نه! گفتم مثل این، نه خودِ این...
پسرها ولکن نبودن.
کفشمون شبیه کدوم باشه؟ پیرهن چه شکلی بپوشیم؟ گفتید شلوارمون شبیه کدومیکی از اینا باشه؟
پلیسها نگاهشون میرفت به کفشا، بلوزا، شلوارها و تا میومدن جواب بدن پسرا سوال دیگهای میکردن.
ملت هم د ِ بخند! گفتم الان میفهمن فیلمشون کردن. اما خوشبختانه یا احمق بودن یا خودشونو زده بودن به اون راه.
بعد از چند دقیقه پسرها گفتن ما که آخرش درست نفهمیدیم اما خیلی ممنون. یکی از مأمورا گفت خیلی خوشم اومد که تصمیم گرفتید عوض شید و اینقدر پویا هستید که میآیید سوال میکنید لباس مناسب چهطوریه و.. مرحبا، آفرین... و دونفری یه سخنرانی کوتاه همونجا کردن.
پسرها باز دست گرمی دادن و به چهار تا ماچ تفکی چسبوندن به صورت مأمورا و راه افتادن. ما هم. تا وقتی راهشون با ما یکی بود میدیدیم قهقه میخندن به ریش مأمورا که چهجوری فیلمشون کردن(البته اونا کلمهی دیگری به کار میبردن).
پ.ن.
شاید دلیل نگرفتن بدحجابها نبودِ زندان کافی باشه. کرج چهار زندان بزرگ داره که همه ماشالله پرن.
شاید دستور داشتن خوشاخلاق باشن.
و شاید علت سردرد و ناراحتی اولیه خانمهای مأمور از همین بوده... آخه خوشاخلاقی با مزاج بعضیا سازگار نیست..
2- از جلو مسجد که رد شدیم فهمدیم چرا هیچ بسیجی تو خیابون نیست. با خوندن تابلوی دم در مسجد متوجه شدیم همهشون جمع بودن اونجا برای اعتکاف! پسری بعد از خوندن تابلو گفت :
- اعتکاف راهیست برای تِیکاف به سوی خداوند.
3- این روز پدر یا مادر بیشتر روز مغازهدارا و بنجلفروشاست تا خود پدر مادر.
روی تموم لوازم خونگی فروشهای گوهردشت نوشته بود "روز پدر کادو یادت نره". حالا چی داشت؟ پلوپز و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی.
اون یکی بنشن میفروخت و نوشته بود: بهترین عدس و لپه و برنج برای روز پدر رسید!
کیف و کمربندفروشا که عروسیشون بود." پدر بدون کیف و کمربند پدر واقعی نیست!"
خواستم زیرش بنویسم بخصوص اونایی که با کمربند بچهشونو سیاه میکنن!
ایش!!!مردم اصلا سلیقه ندارن. من برای بابام یه جفت دستکش ظرفشویی ایکس لارج صورتی خریدم. همیشه مامانم باهاش دعوا داره چرا دستکششو میپوشه و پارهش میکنه! به این ترتیب از یه فاجعهی طلاقی جلوگیری کردم.
4- اولین باز بود کادوی روز پدر میخریدم:) بابام وقتی کادو رو گرفت. باز نکرده گفت چرا این روز؟ مگه روز جهانی مرد نداریم؟ گفتم روز جهانی پدر داریم اما مرد نداریم؟ گفت اهه... پس چرا شماها روز جهانی زن دارید، روز مادر خارجی دارید، روز مادر طاغوتی دارید، روز مادر یاقوتی هم که بعد از انقلاب اضافه شده... برای همه این روزها باید کادو بگیرم . تازه در جهان مقدار پولی که برای گرفتن کادوی زنان صرف میشه چند برابر کادوهای آقایونه. اینجا دیگه کادو رو باز کرد. فکر کنم از خوشحالی بود که غشغش خندید!
5- ادامه داره...
6- آذر فخر عزیز در کامنت 84 شعری از شاملو در نظرخواهی نوشته که اینجا میگذارمش:
برای داشجويان و جوانان در بندمان که دارند شکنجه ميشوند:
اخر بازی
فغان که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می امدند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياهپوش
داغداران زيباترين فرزندان افتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند...
7- شعر زیبای دیگری از کامنت شماره 87
مرثیهای برای دانشجویان:
آنگاه که موهایمان
تار به تار
غمگینانه
سپید میشوند
بجاست
که تاری بسازیم
از سپید موهایمان
و با نوایی محزون
ینوازیم
در سوگ
سیاوشهایمان...
8- مدیار در وبلاگ قمار عاشقانه از دانشجویان زندانی مینویسد...
9- تا رهایی دانشجویان دربند...
فرقی نمیکند!
1- فرقی نمیکند که جوی آب کوچکی باشی
یا دریای بیکران.
زلال که باشی
آسمان -به آن بزرگی- در توست...
( شاعر ناشناس- دوستم برام فرستاده)
2-نمیدونم من خیلی بدبینم یا دیگران خیلی خوشبین.
به نظر من آوردن رادان در برنامهی تلویزیونی کولهپشتی و مصاحبهی جنجالی فرزاد حسنی باهاش یه برنامهی حساب شده و از پیش تعیین شده بود.
اصلا از همین قسمت مقدمهی حرفای حسنی پیداست...
حالا یا سوپاپه یا به قول مسعود دهنمکی که توی یه برنامهی دیگهی تلویزیونی همین چند ساعت پیش، داشت میگفت، دیگه مردم از زد و خوردهای ایدئولوژیکی خوششون نمیاد و دوست دارن بحث شه. هر چی هست من یکی زیاد حال نمیکنم... اگه تلویزیون مردمی شده که بقیه برنامههاش چرا اینقدر افتضاحه!
پی نوشت:
من نمیدونستم خسرو نقیبی و نیما رسول زاده نویسندگان برنامه هستن... همیشه این برنامه رو نصفه دیدم و تیتراژشو ندیده بودم.
(لینکها رو در وبلاگ مینو یافتم)
استفاده از نویسندههای روشنفکر و یا مصاحبه با هنرمندان مردمی دلیل این نمیشه که جمهوری اسلامی عوض شده. حتما شرایط ایجاب میکنه که یه مدتی عقبنشینی کنن وگرنه پدرسوختهتر از اینا خودشونن:)
اینطور که شنیدم در صدا و سیمای ما هیچ برگی از درختی نمیافته(!) مگه اینکه رهبر اجازه بده!
3- یه عروسی سورپریزانه:
عروسی آذر ِ آذرستان با رانندهی ترن هوایی .
مبارک باشه! کارت عروسیشونم خیلی جالبه.
4- از دفترچه خاطرات یک مرد چاق و کچل که به جرم بد حجابی دستگیر شد.
طنز زیبایی از ققنوس.
5- بعد از اینکه مشکل مهتاب رو تو وبلاگم گذاشتم نامههای " زیتون جان، شما بگویید چهکنم؟" به میلباکسم سرازیر شده. بابا به خدا من نه مشاورم نه روانشناس و نه جامعهشناس. اگه میخوای از شوهری که دوستش داری طلاقتو بگیری و یا سر بچهت کج در بیاد از من سوال کن! وگرنه برو پیش اهلش:)
ما خودمون محتاجیم به مشاور.
6- برای پرشین بلاگیها نگران نباشید. به جای دات کام آخرش بزنید: دات آی آر. همونجا حی و حاضر نشستن...
7- نمیدونم باز دست به چه خرابکاری زدم و کدوم دکمه رو ندانسته کلیک کردم که در یاهو مسنجرم کلی آدم اد شده از دیشب. خوشبختانه کلی از بلاگرها توشونه و اینو به فال نیک می گیرم. اگه هم کسی ناراحت شده معذرت.
8- یه ایمیل هشدار به دستم رسیده که گفته:
با پنج چیز نخوابید: 1- با ساعت... 2- با تلفن... 3- با سوتین(همون کرست یا ممه دون) چون احتمال سرطان پستان رو افزایش میده ...4- با آرایش(حتما پاکش کنید قبل از خواب)... و اما
5-با همسر دیگران :)
الان عجله دارم برم بیرون ، بعدا شاید دلایلشو کاملتر نوشتم.
بعدا":
1. DON'T SLEEP WITH WATCH
Watches can emit a certain level of radioactivity.
Though small, but if you wear your watch to bed for a long time, it might have adverse effects on your health.
2. DON'T SLEEP WITH BRA
Scientists in America have discovered those that wear bras for more than 12 hours have a higher risk of getting breast cancer.
So go to bed without it.فکر کنم شوهرا از این بند خیلی خوششون بیاد:)
3. DON'T SLEEP WITH PHONE
Putting the phone beside your bed or anywhere near you is not encouraged.
Though some of us will use phones as alarm clocks, but please put the phone as far as possible.
Scientists have proved that electrical items including mobile phone and television sets emit magnetic waves when used. These waves can cause disruptions to our nervous system.
Therefore if you need to put your mobile phone near you, switch it off first.
4. DON'T SLEEP WITH MAKE UP
People who sleep with make up might have skin problems in the long run.
Sleeping with make up will cause the skin to have difficulty in breathing and problem in perspiring.
You will also need a much longer time to go into deep sleep.
Lastly.....
5. DON'T SLEEP WITH OTHERS' WIFE / HUSBAND
You may never wake up again.
والله دروغ چرا.... ما فقط چهار تای اول رو امتحان کردیم...
همهی شما براندازید، وگرنه خاکاندازید!
همه براندازند مگر اینکه خلافش ثابت شود!
ما اهل کوفه نیستیم حسین تنها بماند...
یه مصاحبهای با حسین انجام دادم که به سمع و نظر شما میرسانم.
- حسین جان چند اسم میگم احساستو نسبت بهشون بگو.
- اوکی! مصاحبه اینجوری خوبه. مختصر و مفید. بگو تا بگم!
- هاله اسفندیاری، جهانبگلو
- براندازان سورسی
- مسعود بهنود
- براندازی که با پنبه برمیاندازه
- عباس معروفی
- براندازی که هنوز خودش نمیدونه براندازه ولی هست
- ابراهیم نبوی
- برانداز طناز. میدونی... چون بهش ماچ ندادم باهام بده.
- نیکآهنگ کوثر
- برانداز دله. فقط ممکنه به خاطر قرار با آنجلینا جولی یا خوردن یه همبرگر براندازی رو برای یه ربع عقب بندازه. برانداز کمخواب هم بهش میگن.
- اسانلو
- برانداز اتوبوسی. هر چی هم آبخنک میخوره از سرش نمیافته این براندازی
- بچههای یک میلیون امضا
- زرشکپلو با مرغ جمهوری اسلامی رو در زندان میخورند و از آن طرف بشقابش را میشکنن و تیکه خوردههاشو در سطل زبالهی هیفوسیها میریزن
- مهرانگیز کار
- برانداز ململی
- شیرین عبادی
- برانداز مخملی
- شادی صدر
- برانداز عینکی
- نازنین افشار جم
- برانداز گوگولی.
اما وقتی عکسش رو کنار رضاپهلوی دیدم بدنم مورمور شد. خودم کردمش دختر شایستهی جهان اونوقت دیدی چیکار کرد دخترهی ورپریده!
- باطبی
- آب به آسیاب امپریالیسم آمریکا میریزه.
- گنجی
- دوغ به آسیاب دشمن میریزه.
-فرحبخش
- شربت به آسیاب دشمن میریزه
-یه سوال بیربط... من چی؟
- دهنتو باز کن بگو آاااا.
- آآآآآآ..
- به! تو هم که براندازی! تو روغن زیتون به آسیاب دشمن میریزی...
- مهشید راستی
- اوه... اون؟ برانداز چکشی! اونم پول میگیره.... وقتی تو سوئد باهاش رفتم رستوران میدونی صورتحساب رو با چی پرداخت کرد؟
- با چی؟
- باورت نمیشه. با کرون!!! اگه از خارجیها پول نمیگیره پس کرون تو جیبش چیکار میکرد؟
- جی لندنی
- اونو هم دیدم. پوند تو جیبش بود... اگر برانداز نیست چرا ریال خودمونو تو جیبش نمیذاره؟
- سیبیلطلا
- برانداز کلنگی
- خورشید خانوم
- برانداز تعارفی
- حسنآقا
- برانداز بیتعارف
- ....
- برانداز ِ پاانداز
- رادیو زمانه
- اگه پول به من بدن خوبن وگرنه اونا هم ـ از همین تریبون اعلام میکنم- شدیدا براندازن!
- خمینی
- پست کلونیال بزرگ
- احمدینژاد
- پست کلونیال کوچک. فقط گاهی با حماقتاش آب در هاون امپریالیسم میکوبه! اونم به نوعی براندازه دیگه...
- خامنهای
- هاااااا.... این فقط برانداز نیست. کاغذ دیواری بعدی وبلاگم عکس همینه!
- دیگه کی؟
- دیگه، دیگه... من... فقط من و اسمشو نبر برانداز نیستیم. بقیه همه هستن! چه آگاهانه و چه ناآگاهانه
- خوب اگه همه براندازن لابد از حکومت خوششون نمیاد. مگه میشه 99/99٪ مردم (اگر آمارت درست باشه)بخوان حکومت رو براندازن و دو نفر نخوان. یعنی یکیشون حکومت کنه و یکی مثل تو موافقش باشه. این کافیه.
- بله که کافیه ! مردم احمقن نمیفهمن چقدر این حکومت دو نفری خوبه!
- حرف آخر
چوب حکومت گله، هر کی نخورتش خله!
- ممنون که وقتتو به من دادی.
- من هم ممنونم که در وبلاگ وزینت مطرحم کردی:)
پینوشت: خیلیوقت بود میخواستم با این تئوری "توطئه براندازی" حسین درخشان شوخی کنم. اما از ترس توهین و تهمت یک عده به او در نظرخواهیم نمینوشتم. حالا هم که قضیه یه خورده دیر و بیمزه شده... ولی گفتم اگه ننویسمش حناق میگیرم... خیلی از اسامی براندازان هم یادم رفته. شما خودتون میتونید به لیست اضافه کنید.
براندازان، نازنازان در رهند...
جعفر کیانی، شهید راه عشق
1- دست یکدیگر را خواهیم گرفت
و دوان خواهیم رفت
بر چمنزاری از فراموشی
بر کوهی از سکوت
بر دریایی از خشم...
(بیژن جلالی)
2- به داستان جعفر و مکرمه که خوب نگاه میکنم به نظرم میاد جعفر کار بزرگی کرده بود. نه تنها مستوجب سنگسار نبوده بلکه اگر من قاضیاش بودم بهش مدال میدادم!
شوهر قبلی مکرمه او رو به فاحشگی وادار میکرده. مکرمه راضی نبوده. زن هم که تو مملکت ما حق طلاق نداره، پس طلاق هم نمیتونسته بگیره. ناچارا" باید چیکار میکرده؟ معلومه! فرار...
فرار به کجا؟ در کجای ایران زن بیپول و تنها میتونه زندگی کنه؟
این جعفر بوده که پی همه چیز رو به تنش میماله و زنی رو که میدونسته اسمش در شناسنامهی مرد دیگریست از اسلامشهر(چه اسم بامسمایی) بر میداره و میبره به تاکستان و در یکی از روستاها خونه زندگی تشکیل میده.
اشتباه نشه. این یک فیلمفارسی نیست، جعفر هم مطمئنا" بهروز وثوقی و ناصر ملکمطیعی نبوده. زندگیشونم معلوم نیست کاملا به خوبی و خوشی میگذشته. ممکنه جعفر هم چند بار مکرمه رو کتک زده باشه. حتما بیپولی و فقر بهشون فشار میآورده.
اما هر چه بوده مکرمه باهاش زندگی میکرده. هر چه بوده جعفر او رو مجبور به تنفروشی نمیکرده.
اینکه چرا مکرمه 8 سال پیش - بعد از چهار سال زندگی با جعفر- برمیگرده به اسلامشهر، معلوم نیست...
تا شوهر اولش اونو ببینه و بره کلانتری شکایت کنه و هر دوشونو بندازه زندان. شاید مکرمه دلش برای سهبچهی اولش تنگ شده بوده. شاید جعفر بیکار بوده و رفته اسلامشهر دنبال کار و یا...
گناه جعفر و مکرمه چه بوده؟ مکرمه چه خیانتی به شوهر اولش کرده که باید سنگسار بشه؟ مگر نه اینکه مکرمه ابتداییترین خواسته یک زن، یعنی آرزوی زندگی در یک خانواده مستقل رو داشته. جعفر عشق کی رو دزدیده؟ یک زن، یک مرد و یک بچه که کنار هم به رضایت زندگی میکردن.
قاضی پرونده، "قاضی اصحابی" وقتی دیده که کسی از روستای محل زندگی جعفر و مکرمه حاضر نیست به اون سنگ بزنه، خودش دست به کار میشه.
آیا خود قاضی اصحابی به خاطر اینکار نباید محاکمه و قصاص بشه؟
معلوم نیست چند روز دیگر زمان سنگسار مکرمه میرسه! مسلمه که اینبار هم کسی حاضر به پرتاب سنگ نیست. معلومه در این چهار سال زندگی هیچکس هیچ نکتهی منفی در این زن و شوهر ندیده.
کِی قراره این قوانین پوسیده و عصر حجری عوض بشن؟
کی قراره کمی انصاف و عقل وارد قوانین اینچنینی بشه؟
3- فکر نمیکردم کامنت مهتاب اینقدر مورد بحث قرار بگیره. من به عنوان معرفی نوعی طرز تفکر گذاشتمش اینجا و چیزی هم به طنز بهش اضافه کردم.
طرز تفکر مهتاب ظاهرا غریب به نظر میرسه. هر کس میشنوه میگه ایوای... مسلمانی از بین رفت... زن و اینقدر بیحیا... ولی این طرز تفکر وجود داره (و از رگ گردن به ما نزدیکتره.) بدمون بیاد یا غیراخلاقی بدونیمش یا هر چیز دیگه...
چند درصد از خود شما شما قبل از ازدواج حساب دو دوتا چهار تا نکردید؟
چند نفر از دخترخاله و پسرعمه و دختر عمو و پسر داییتون رو دیدید که قبل از ازدواج نشستن ثروت پدرزن و مادرشوهر و مهریه و نوع جهیزیهای که عروس میاره حساب میکنن؟
من وقتی تصمیم گرفتم با سیبا ازدواج کنم تقریبا هر دوستی بهم رسید گفت: چرا سیبا رو که "هیچی" نداره، انتخاب کردی. من پرسیدم یعنی چی سیبا "هیچی" نداره؟ "چیز" از نظر شما یعنی چی؟ حتی خواهر خودم و خیلی از فامیل اینو گفتن.
بعدا فهمیدم چیز( و خوشبختی) از نظر 90 درصد آدمهای دور و برم یعنی پول، ثروت، خونه، ویلا، زمین، ماشین، تلویزیون 100 اینچ...
نمیتونم بگم من بهتر از دختری که برای پول و ثروت ازدواج میکنه میتونم زندگی رو اداره کنم. حتی نمیتونم بگم مادر بهتری برای بچهم نسبت مهتاب( برای بچهی آیندهش) هستم.
متاسفانه خود مهتاب - چه راست نوشته باشه و چه چاخان- در نظرخواهی شرکت نکرد. ممنونم از همه اونهایی که نظرشونو نوشتن.
مطمئنم مهتاب با خوندن کامنتها حتی اونایی که با فحش و توهین همراه بود یه چیزایی پیدا کرده که در تصمیمگیریش تأثیر داشته باشه.
4- آیا عمو اروند در مدینهی فاضله زندگی میکنه؟
من که کیف کردم با این ماجرای "کلید گمشده" در سوئد.
5- صفورا از معنی و مفهوم دستبندهای رنگی که اخیرا در دستان بعضیها میبینیم نوشته.
6- عنصر گمراه هم شدیم:))
حسابی تحت تأثیر قرار گرفتم و از این بهبعد نمیگذارم عناصر ضدانقلاب در نظرخواهیام آزادانه رفت و آمد داشته باشند.
7- خیلی خندیدم وقتی شنیدم ضرغامی رئیس صدا و سیما رفته دیدن حجت السلام حسنی امام جمعهی ارومیه و او از خونهش بیرونش کرده :)
اگه قدرت داشتم در انقلاب بعدی یه کرسی میدادم به حسنی، و البته یه کرسی هم به سیدکاظم مولایی(همین دوتا به نمایندگی از حزبالله کافیین). اونوقت. حسابی خوش میگذشت.
8- تو تاکسی حرف بحرین شد. یه پسر جوون شیکپوش گفت: از شریعتمداری بدم میاد اما اینیکی رو انصافا حق داره. بحرین زمان شاه مال ما بوده.
گفتم چطوره بیاییم تموم قلمرو زمان نادرشاه افشار رو بگیریم.
تازه بحرین رو هم بگیریم! چیکارش کنیم؟ جمهوری اسلامی توش برقرار کنیم؟ مردمش چه گناهی کردن؟
پسره خندید و گفت: اینو خوب اومدی!
مهتاب دلش بچه میخواد، اما بابای بچه نمیخواد. شما بگید چیکار کنه!
اینطور نیست که ما سرمون گرم گرونی و گرمای هوا و سیاست و توقیف روزنامهها و دستگیری دانشجوها و اسانلو و سوتیهای شخصی و اینا باشه و به مشکلات مردم اهمیت ندیم!
نخیر!
این مشکل مهتاب حسابی منو در جِیب تفکر فرو برد.(جیبش هم از اون آخوندیها بود. مشکل بشه ازش بیرون بیای)
راستی تکلیف چیه! آدم بچه بخواد اما شوهر نخواد!
تا سالای پیش این سوال محلی از اعراب نداشت. دوران مرد سالاری بود و آقایون اینطور بهمون القا کرده بودن که حتما یه مردی که حتما رئیس خانوادههم هست، باید بالاسر آدم باشه(آقبالاسر) تا خانواده خانواده بشه. اما حالا که معلوم شده اینا شایعاتی- از طرف دشمن مزدور- بیش نبوده باید چیکار کرد؟
اول حرفای مهتاب عزیز رو با هم میخونیم تا ببینیم با کمک هم، چه راه حلی میتونیم پیدا کنیم.
زيتون جان سلام"
ميخواستم يک موضوعی را باهات در ميان بگذارم و اگر ممکن است تو نظرات خوانندههاتو ببرسی. ازون جا که خوانندههات خیلی آدمهای جورواجوری هستند میتونن خیلی بهم کمک بشه . چون شديدا به راهنمايی احتياج دارم و نميتوانم این مساله را با نزديکانم در ميان بگذارم.
من زنی هستم ۳۵ ساله در کانادا زندگی میکنم . يکبار ازدواج کرده ام . الان تنها زندگی میکنم. تحصیکرده و از نظر کاری موفق هستم.
اصل مطلب: از ازدواجم صاحب فرزندی نشدم و تمایلی هم نداشتم که بچه دار بشم. الان مدتیه (نزدیک یکسال) که بدجوری هوس بچه دار شدن کردم (بادی کلاک) اما موقعیت ازدواج مناسب برام بيش نيومده. با اينکه ظاهر و قيافه خوبی دارم و تمام مردهایی که میت میکنم بهم توجه نشون میدن اما اهل ازدواج نیستند و فقط دنبال حال کردن هستند ضمن اینکه خودم هم آدم سختگیری هستم و حالا حالاها با هرکسی بیرون نمیرم.
بگذریم مدتیه که با مردی آشنا شدم که از هر نظر نمره بالا بهش میدم. خیلی خوش تیبه٬ هیچ مشکلی از نظر سلامتی نداره. خیلی موفق و خیلی خیلی ثروتمنده (ثروتش یک چیزی دورو بر دویست میلیون دلاره) و از همه اینها مهمتر خیلی اهل خونواده س و احساس مسووولیت داره. از همسرش جدا شده و صاحب سه تا بچه اس (۴۵ سالشه و ایرانی نیست مسلمون هم نیست) و تمام زندگیش بجه هاشند.
من ازش خيلی خوشم اومده ولی طوری که اون با من رفتار ميکنه معلومه که من فقط سکس بادی ش هستم یعنی فقط داره ازم استفاده میکنه (ولی دلیل این که من باهاش هستم اینه که دوستش دارم و از بودن باهاش لذت میبرم ) حالا من دارم با خودم اين فکر و ميکنم که اگه اون منو برای ازدواج انتخاب نميکنه (که به درک)من که ميتونم از قدرتم استفاده کنم و اونو بعنوان بدر بچه ام انتخاب کنم. طرف ايده ال ترين بدری که ميتونم برای بچه ام بيدا کنم. سن منهم که داره بالا ميره و اگه بشينم به اميد اين کرهخرها که بيان ازم خواستگاری کنن فرصت بجه دار شدن را از دست ميدم. ولی يک مقدار ترس ورم داشته که اگه حساب کتابام اشتباه در بیاد و طرف نیاد باهام زندگی کنه من میمونم با یک بچه و دماغ سوخته٬ حالا : ۱)جواب خونواده ام در ايران را چطور بدم (بچه ی بدون ازدواج!)
۲) زندگی بعنوان سینگل مادر چقدر سخت ميتونه باشه ( از نظر مالی طرف وضعش توبه و خودش هم نخواد بهم بول بده و بازی در بیاره دولت بدرشو در مياره ضمن اينکه بولی که بعنوان مينتننس ازش ميگيرم انقدر زياد ميشه که بتونم تا آخر عمر بام رو بام بندازم و بی خيال کار٬ با بچه ام عشق دنيا رو بکنم.
ضمنا کی گارانتی کرده که حالا اگه من با يکنفر ازدواج کنم و بجه دار بشم تا آخر عمر با طرف زندگی ميکنم و سينگل مادر نخواهم بود.
خيلی احتياج به راهنمايی دارم. شايد به نظرت من آدم بيخودی بيام ولی مجبورم که بيرحم باشم و از قدرتی که طبيعت بعنوان زن بودن بهم داده استفاده کنم برای به دست آوردن حقم.
حالا یک نقشه خیلی با حال کشیدم که بعنوان سوربرایز ببرمش مسافرت تو اون تاریخی که خودم میخوام و ازش حامله بشم. الان میخوام که بلیط و هتل رو رزرو کنم ولی ترس ورم داشته که یک وقت به زندگیم گند نزنم.
خيلی جالبه اینم بگم برم ديروز از فرط استیصال فال حافظ باز کردم ببین چی اومد موهای تنم سیخ شد اسم یارو رو هم حتی داد:
رقیبم سرزنش ها کرد کزین باب رخ برتاب ( طرف اسمش روبرته باب صداش میکنند )
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درجست
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد
چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد
لطفا به دادم برس چون آدم کله خر٬ ساده و جاه طلبی هستم یک وخ میترسم عین خر تو گل بمونم.".
(مهتاب)
- مهتاب جان. مرحبا به این دوراندیشی وفکر بکرت!
چرا زودتر این تئوریتو بهم نگفته بودی؟
واقعا حق داری. از این کیس مناسب نمیشه گذشت...
پولدار... خوشتیپ... خانوادهدوست... سالم... بهترین شرایط رو برای اصلاحنژاد داره.
یادت باشه وادارش کنی یه آزمایش کامل خون و بیماریهای خاص هم قبل از مسافرت انجام بده.
حالا این که چطور میشه مجبورش کرد خرج بچه و مامانشو بده باید فکر کرد.
اگه ایران بودی، صیغه راه حل خوبی بود. ( کی بود میگفت صیغه بده؟ زبونشو مار بزنه!) میتونستید برای طول دوران مسافرت صیغه بخونید و بعدش با گرفتن یه مهریهی کلون بزنی در کونش و بری پی زندگیت. بعدش هم مژده بدی که پدر شده و تا آخر عمر مجبور به تأمین مخارج بچهش میکردی . مرد دویستمیلیون دلاری هم که نمیتونه مثل گداها پدری کنه.
اما حالا که کانادا هستی و شرایط فرق میکنه. به قول تو این ذم بر عهدهی دوستان "جور واجورم"ه.
باید یه راه حل اساسی پیدا کنیم.
این فال حافظ هم آخرش بود:) حافظ به این رندی و بدجنسی نوبره والله! حرفشو گوش نده. از "باب" به هیچ وجه منالوجود رخ برنتاب( اگر هم احیانا خر شدی و تافتی به ماها معرفیش کن)... اتفاقا این طوفان به دویست میلیون گوهر میارزد!
فکر فامیل مامیل هم نکن. این حرفا دیگه قدیمی شده! مگه اگه من هزار تومن نداشته باشم برای بچهم شیرخشک بخرم یکی از همین فامیلای باغیرت میاد بهم قرض بده؟
شما نظرتون چیه؟
----
این کوچولوهای شناگر دل و دین از آدم میربایند.
لینک از طریق بالاترین
آدم همینا رو میبینه که هوس بچهی بیبابا میکنه دیگه
یک سوتی دیگر...
1- به جلسه ای دعوت داشتم. قبل از راه افتادن یه مشت خودکار و یک دفترجه انداختم تو کیفم. حالا چرا یه مشت خودکار؟ چون یهو میبینی یکیش نمینویسه، یکی خودکار نیاورده و ازت قرض میخواد. کلا هم نمیدونم سر خودکارهای تو کیفم چی میاد که بعد از چند روز مثلا تو بانک میفهمم هیچ خودکاری تو کیفم نمونده و باید از خودکارهای بسته به نخ بانک استفاده کنم. اینجوری هم احساس وجداندرد میکنم که چرا بغلدستیم باید وایسه من کارم تموم شه.
خلاصه... نزدیکیهای محل جلسه چند تا پسر وایساده بودن بروشور تبلیغاتی میدادن دست مردم. منم که دلم نمیاد ازشون نگیرم. گفتم بگیرم بروشوراشون زودتر تموم شه برن خونه استراحت.
کمی به جلسه دیر رسیدم. اما دور میز هنوز جا بود. تنها زن جلسه من بودم. صحبتها شروع شده بود. تا نشستم دست کردم تو کیفم. اولین خودکاری که دستم اومد برداشتم و دنبال دفترچه گشتم. اما مگه تو این چاه ویل پیدا میشد؟ دیدم با دست چرخوندن توی کیف و خشخش کاغذها حواس یه عده رو پرت کردم. اولین بروشور تبلیغاتی که دستم اومد و جای خالی برای نوشتن داشت برداشتم و روی میز گذاشتم و خودکارمو خیلی متفکرانه روش آماده نگهداشتم و جوری برای سخنران مثل بز اخفش سر تکون میدادم که انگار کلمهبهکلمهشو میفهمم و باهاش موافقم. همه یه جوری نگاهم میکردن. فکر کنم این بروشور زیر دستم -به جای دفترچه- بدجور ضایع بازی بود.
وسطاش هم یادم ا فتاد موبایلمو خاموش نکردم. وای اگه زنگ بزنه خیلی بد میشه. حالا دوباره باید توی کیف گندهم دست میکردم و موبایلمو پیدا میکردم. اما هر جی دست میچرخوندم دستم به هر چیزی میخورد جز موبایل!
این چیه؟ ماتیک. اونیکی؟ کرم دست. بعد تق و توق خودکارای دیگه. این چیه؟ ئه... همون سیبی که دیروز ا ینهمه دنبالش گشتم بخورم و پیداش نکردم.
پاککن(این دیگه تو کیف من چکار میکرد خدا میدونه. بهخدا تو خیابون پیداش نکرده بودم. الان مدتیه که صدتومنی هم رو زمین ببینم برنمیدارم . نه برای مناعت طبع:) نه... چون بیارزش شده )بعدی، شیشهی کوچک آب. از دیروز تو کیفم مونده و گرم شده. بالاخره دستم خورد به یه چیز مکعب مستطیل . هااااا ... خودش بود. حالا خاموش هم نمیشد!!!
دیگه حواس سخنران هم پرت شده بود و نگاه میکرد ببینه من دارم چیکار میکنم. خوبیش این بود که اینقدر تو کارش(سخنرانی) کارکشته بود که همینطور موقع فضولی حرفاشو هم بلغور میکرد!
خوب... الحمدالله عملیات خاموشی هم بالاخره انجام شد و حالا واقعا میتونستم شروع کنم به گوش کردن.
گفتم برای اینکه از دل سخنران در بیارم یه نکتهی مهم تو حرفش پیدا کنم و یادداشتش کنم تا حال کنه!
اما کو نکتهی مهم؟
نگاههای دیگران به دستم و ورقهای که توش مینویسم(بروشور) اعصابمو خطخطی میکرد.
بالاخره یه نکته پیدا کردم. آهان گفت دولت پوپولیست! گفتم بنویسمش که فکر کنه چیزی داره یادمون می ره.
بدون اینکه نگاه کنم اومدم در خودکار رو باز کنم. اما مگه باز میشد؟
بعد از سعی فراوان باز شد.
حالا نگاهم رفت که رقص خودکارمو روی کاغذ بروشور ببینم... ولی... این خودکار چرا اینجوریه؟ چه نوک پهن و زشتی!
واویلا، این که خودکار نبود. مداد ابروی قهوهایم بود که چند روز بود گمش کرده بودم...
تازه فهمیدم این همه مدت ملت به چی نگاه میکردن...
حالا باید دست میکردم تو کیفم و یه خودکار واقعی برمیداشتم...
2- خوبی این روزها اینه که میتونی حواسپرتیهاتو بندازی گردن:
سنگسار شدن جعفر کیانی در قزوین.
دستگیر شدن 6 دانشجوی تحکیم وحدتی(از جمله بهاره هدایت) به عنوان هدیه 18 تیر حکومت.
دستگیر شدن منصور اسانلو دبیر سندیکای کارگران شرکت واحد بعد از اومدنش به ایران...
اینکه چند وقته همسر اسانلو به خاطر مخارج زندگی داره دو شیفت کار میکنه؟
و خیلی چیزای دیگه...
3- نظرخواهی
نظر شما راجع به جنبش دانشجویی و روز 18 تیر چیست؟
4- وبلاگ فقط آقا(سید کاظم مولایی-یک ذوب شده در ولایت) مورد هجوم بسیجیها قرار گرفته...
بیبرقی میکِشیم، بیپولی میکشیم. قسم به جونِ مامانماینا محمود جان تو را میکُشیم
1- آقا این چه وضعشه! روز برق میره. شب برق میره. نصفشب برق میره...
هوا هم تا دلتون بخواد گرم.
تو خونه از گرما میپزیم. میریم بیرون خرید کنیم هر مغازهای میریم تاریک، گرم! یه شمع گذاشته رو پیشخوان به جای منبع نور. کولر که هیچ، آسانسور هم هیچ.
تو ادارهای کار داری، باید هشت طبقه پله رو عرقریزون بری بالا.
نمیدونم همه جا اینطوره یا شانس منه که صبح و شب هر شیفت چهار ساعت خودمون برق نداریم. هر جا هم پا میذارم بیبرقن.
دیروز برای خرید رفتم پاساژ علاءالدین. گفتم شاید تهران وضع برق بهتره. اما خدا نصیب نکنه. چه خبر بود! شلوغ و گرم و تاریک. تقریبا هیچکدومشون هم یه چراغ روشنایی نداشتن. همه شر شر عرق میریختن. مشتری و کاسب.
خیلی که میخواستن لطف کنن گوشیها رو باچراغ قوه نشون میدادن. فکر کنم یه دوسهکیلویی وزن کم کردم تو اون سونای شلوغ پلوغ مختلط...
2- به امید اینکه آژانس محلهمون همیشه پر از ماشینه، وایسادم کارامو کردم تا نیم ساعت مونده به قرار زنگ بزنم بگم فوری یه ماشین بفرستن. اما مسئول آژانس گفت حتی یه دونه ماشین هم نداریم. به رانندههامون کارت سوخت ندادن. خیلی جا خوردم. زنگ زدم به آژانس دوم. اونم نداشت. سوم هم همینطور.
یکی زدم تو کلهم. قرار مهمی داشتم. تند مانتو روسریمو پوشیدم و دویدم بیرون. اینورا هم تاکسی نیست. سرپایینی رو دوون دوون رفتم پایین. خوشبختانه یه تاکسی گازسوز به دادم رسید.
بابا، این ماشینهای هستهای کجان پس؟.
3- شبا تا میومدم بشینم پای کامپیوتر، یهو برق میرفت.
این شده زندگی جهنمی ما....
4- چند ماهیه که درگیر دادگاه حل اختلافم. برای یک مسئلهی کاملا معلوم و بدیهی یا کلی مدرک. کسی حقمونو خورده و خود مشاورهای قضایی هم گفتن چند روزه حل میشه، ولی چند ماهیه که سر دوونده میشم. تموم وقت زندگیم رو گرفته این مسئله. من تا حالا فکر میکردم کلاهبردارا تا حدی کارشون سخته. ولی تازه فهمیدم که راحتترین کار تو مملکت ما دزدی و کلاهبرداریه. این ماها هستیم که باید سختی بکشیم و زندگیمونو بذاریم برای گرفتن حقمون و معمولا هم موفق نمیشیم.
محیط دادگاه حل اختلاف اونقدر شلوغ پلوغ و هرکی هرکیه که نگو.
اونروزم رفتم نوبت گرفتم و تو سالن انتظارش ایستادم تا دوباره مثل صد بار دیگه برای قاضییی که سواد اینکارو نداره ، تعریف کنم جریانو و آخرش سرشو بخارونه و یه چیزی بگه که منشیهای خودشم یواشکی زیر چادر خندهشون بگیره.
دادگاههای حل اختلاف مثلا نهادهای مردمی هستن که چند ساله تو مملکت ما باب شده. آدمایی که شکایت دارن قبل از دادگستری باید اینجا حسابی سردوونده بشن تا خسته بشن و از حقشون بگذرن.
هر اتاقش تشکیل شده از یه قاضی. که معمولا دیپلم هم نداره. گاهی تا دبستان خوندن. معمولا حاجی بازاری و یا از طرف مسجد معرفی شدن و بهشون میگن معتمد محل. دو طرفش هم معمولا دو تا دختر چادری دیپلم ازدواج نکرده سنبالا نشستن که جز چاپلوسی و تأئید حرفای این قاضی و زیر و رو کردن پروندهها کاری نمیکنن.
در سالن انتظار هر طبقه هم منشی نشسته که پروندهها رو بایگانی میکنه.
تو سالن انتظار وایساده بودم که دیدم مردی که پشت میزی که روش پارچ آبخوری و لیوان شیشهای بود که همه از همون لیوان آب میخوردن بلند شد رفت . به نظرم ارباب رجوع اومد. پشت اون میز همیشه خالی بود.
فوری رفتم جاش نشستم. و کتابی از کیفم درآوردم گذاشتم رو میز که بخونم. اما دعواها و سرو صدای مرد


