لبخند کمشکوه آقای گیل+عادیسازی چندزنه بودن توسط کارگردانان بهاصطلاح انتلکتوآل
1- لبخند کمشکوه آقای گیل

آقا، ما هی زبونمونو گاز گرفتیم تا وقتی این نمایش رو صحنهست چیزی ازش نگیم تا یه وقت خدای نکرده رو فروشش تأثیر بد نذاشته باشیم. نیست که خیلی هم خواننده(ویزیتور سابق) داریم:) خوب حالا دیگه برداشتنش...
بودن اسم هادی مرزبان کارگردان و مجری برنامهی به یادماندنی "ما میتوانیم" و همسرش فرزانهی کابلی معلم رقص و هنرپیشهی دوستداشتنی فیلم شیرک و سعید نیکپور "امیر کبیر" محبوب و همچنین اکبر رادی نویسندهی نمایشنامه حسابی آدمو به وسوسه میندازه که حتما بره ببینه.
شاید به نظر بیربط و مسخره بهنظر برسه که بگم وقتی با عجله رسیدم به تآتر شهر داشتن درها رو میبستن(از قبل بلیت داشتم) و من جیش داشتم. اگه میرفتم تو باید تا آنتراکت صبر میکردم. میتونستم تحمل کنم. چند قدم رفتم جلو و برگشتم عقب دیدم خود کارگردان داره آخرین نفرو راه میده و درو میبنده و به کسی که بیسیم دستش بود گفت شروع میکنیم. بدون فکر از اون آقاهه پرسیدم وقت دارم برم دستشویی. گفت اگه زود برمیگردی بدو! و دویدم به سمت پلههایی که پایین میرفت...
و چه خوب شد که رفتم، چون نمایش اصلا آنتراکت نداشت و من باید هم کندی بازی رو تحمل میکردم و هم جیش رو!
و چون ترک کردن سالن قبل از تموم شدن نمایش خیانت بود به صرفهجویی آبا و اجدادی که تا آخر پولی که دادی باید استفاده کنی حتی اگه مورد خرید زهر هلاهل باشه، چطور میتونستم دوساعت و نیم جیش رو تحمل کنم؟ مسئله این بود...
اکبر رادی نمایشنامهی "لبخند باشکوه آقای گیل" رو در دههی 1350 نوشته. وقتی دورهی فئودالیسم در ایران با اصلاحات ارضی به پایان میرسه و دورهی سرمایهداری و صنعت شروع میشه.

زمینهای زیاد آقای گیل( با بازی بهزاد فراهانی) رو ازش گرفته بودن و تونسته بود چند کارخونهی کوچیک بخره. اما از نظر روحی مثل آدمهای شکستخورده و افسرده در خونهی بزرگی در شمال با بچههاش زندگی میکنه. سرطان معده داره و عنقریبه که بمیره.
بچههاش یکی جمشید( با بازی سعید نیکپور) تحصیلکرده(دکترا) و با گرایشات چپ که همهش کتاب میخونه و قهوه میخوره و کار دیگهای نمیکنه. دیگری فروغالزمان( با بازی فرزانه کابلی) روانپزشک یا روانشناس که درمانگاهی هم داره و استاد دانشگاه هم هست. با دانشجوهاش همیشه درگیره. بهشون نمره نمیده و به جز تعدادی معدود همه رو میندازه. مثلا یه آدم عقدهایه و به بقیه خواهر و برادراش هم فرمانروایی میکنه. رفتارش با مادر افسردهش رقتآوره و مثل موش آزمایشگاهی بیشتر وقتا توی اتاق دربستهی تاریکی میندازتش.
دیگری داوود(با بازی بهنام تشکر) پسر قدبلند بوالهوس که جز شکار کار دیگری نداره. اغلب اونو با چکمه و کلاه و بارونی و تفنگ شکار میبینیم. به کلفت خونه طوطی نظر داره و از وسط داستان مرتب اونو به عنوان "یک خرگوش باکرهی سفید" برای درد باباش تجویز میکنه. و آخر داستان خودش به اون تجاوز میکنه. تجاوز را ما با یک جیغ و آخرش با دامنی که جلوش کاملا پاره شده میفهمیم( آخه بگو دامن گشاد دخترک رو میشد زد بالا. و چرا شلوار سفیدش کاملا سالم و سفید مونده بود).
دختر دیگر آقای گیل، مهرانگیز (با بازی هستی مرزبان) یک پایش میشلد. مادرش در زمان زایمان او دیووانه شده یا شایدم افسردگی بعد از زایمان گرفته و به مدد کمکهای رواندرمانی فروغ خانوم به این وضع افتاده. اهل شعر و شاعریه. نقاشی هم میکنه. مدلهاش از خدمهی خونهشونن. ازشون میخواد ژستهای مسخره و تحقیرآمیز بگیرن تا خانم نقاشیشون رو بکشه.
تعجبآور نیست که هادی مرزبان نقش فروغ رو به همسرش فرزانه کابلی و نقش مهری رو به دخترش هستی مرزبان داده(دخترشه دیگه. نه؟ چون به غیر از نام فامیلش، موقع حرف زدن مثل هادی مرزبان سینها رو شین میگه و شکل چونه و لپها هم کپی باباشه). برای کارگردانهای ایرانی، چه تأتر و چه تلویزیون و چه سینما خیلی به صرفهست که عوامل فیلم رو از فک و فامیل خودشون استفاده کنن. حتی بیضایی شاهکارگردان تأتر حتما نقش اولش رو به همسرش مژده شمسایی میده حتی اگه صداش خش داشته باشه!
دختر دیگر اسمش فخرایرانه(با بازی آیدا قهرمان) من از بازیش بدم نیومد. یک خانمدکتر ژیگولوی سوسول، سر اینکه چرا بچهش یک ربع پیپی بچهش دیر شده مردمو به خنده آورد و باز مرتب تکرارش کرد ولی خندهها تکرار نشد(مثل جوک تکراری شده بود) و شوهر زنذلیلش(با بازی علی رامز) این شوهر زنذلیل هم خیلی نخنما شده ها... بخصوص اینجور بیاراده.
پسر دیگر نورالدین( با بازی مرتضی مسجد جامعی) با فروغ دستبه یکی کرده که بعد از فوت پدرش پولهاشو بالا بکشن.
گیلانتاج مادر خانواده که نقششو مهرخ افضلی که اندامی کاملا تینایجری داره بازی میکنه و به هیچ وجه(حتی با موهای مصنوعی خاکستری) تو کت آدم نمیره که یه پیرزن زجرکشیدهی افسرده باشه. اما خوب یه جاهایی از بازیش رو دوست داشتم.
طوطی کلفت 18 سالهی خانه( با بازی هستی آتشی) که روسری سفید و شلوار و پیرهن بلند سفید و شلیتهی قرمز میپوشه و من تا آخرش نفهمیدم که خودش یه چیزیش میشه یا فقط دیگران بهش نظر دارن. چون یه دفعه از داوود پسر هیز خانواده روسری قرمز به عنوان پیشکش قبول میکنه. یک بار به پدر با هزار ناز و ادا و کرشمه دستمال آبی اتوکشیده و عطر زده هدیه میده و باهاش لاس میزنه و آخرش به خاطر هتک حرمت یه عالمه گریه میکنه!
طاهر هم که رل یک خدمهی لال رو بازی میکنه. بعد از نقشش به عنوان مدل نقاشی مهرانگیز فکر کنم کاربردش برای آخر داستان مهم باشه که به عنوان برادر غیرتمند طوطی برای هتک حرمتش( یا به قول روزنامهها آزار و اذیت جنسی) زار بزنه...
خوب چی شد؟ یه خانواده که ریشه در فئودالیسم دارن با بچههای تحصیلکرده در خارج کشور که همگی از نظر روحی و اخلاقی مشکل دارن. آخرش با مرگ پدر تقریبا مضمحل میشن. چپ سقوط میکنه و راست ادب میشه و طوطی هم لابد به نشانهی ملت ایران ..ییده میشه.(چه بیادب شدم من:))) )
به قول رانندهی ترن و جودی آبوت، این ترکیب" خرگوش باکره سفید" که بهوسیله پسر هیز و باباش تکرار میشد و "عزیزم" گفتنهای مکرر فروغ خانم(عصیصم، عصیصم) حسابی میره رو اعصاب آدم!
ئه... چقدر بدبینانه شد.
آخرش ملت کلی برای عوامل دست زدن... من هم عاشق پایان تأترهام. عوامل یکی یکی میان و مردم به اندازهای که خوششون اومده دست میزنن و بعد که کارگردان میاد همه بلند میشن و صدای دستها بلندتر میشه و...آخ... هیجانش آدمو میکشه...


عکسا رو با موبایل گرفتم. چون کسی حق نداره دوربین ببره تو. البته به جز دستاندرکاران:)
عکسهایی از تأتر لبخند باشکوه آقای گیل...
عکسهای محمد توکلی از این نمایش...
2- "وقت اضافه" ی مهرداد خوشبخت
خوب این آقای مهرداد واقعا خوشبخته که یه عالمه بودجهی این مملکت رو دادن دستش تا بیاد گُروگر فیلم تلویزیونی بسازه. میتونه بره مهدی هاشمی رو بیاره و بکنتش حاجآقای صاحب یه فرش فروشی در بازار و عاشق یکی از زنهای فقیر محل بکندش...
عاشق خود زنه؟ نخیر! عاشق دوخت و دوز و آشپزیش... حاجآقا(مهدی هاشمی، حیفش نبود؟) که پسرها و عروساش و دختر و دامادش چشم به مالش دارن، میمیره برای اینکه یکی براش غذای خونگی بیاره و وقتی زیر بغلش شکافت براش بدوزه. همونطور که در احادیث روانشناسی اومده مرد بندهی شکمشه! تو براش بپز، کوفت بپز! بدوز، بد بدوز، اما بپز و بدوز و همیشه خونه باش و هی بگو چشم حاجآقا، باشه حاجآقا. تا بشی زن فرمانبر پارسا... این آقای خوشبخت یهو آخر فیلمو همچین قاراشمیش و قاطی پاطی میکنه که بهتره اصلا نگم!
3- اگه میتونی منو نگیر!
اوه، اوه، این احمد شاهدلوی جزقلی تا دیروز نقش بچهها رو بازی میکرد و حالا شده کارگردان. کور شه چشم بخیل. فیلم "چند میگیری گریهکنی"ش رو دیدم. فکر کنم بیشتر ادای دینی بود به منوچهر نوذری. اما بگو آخه جوون، در فیلم "اگه میتونی منو بگیر... که اسمش هم از فیلم خارجی که دیکاپریو توش بازی کرده کش رفتی" تو دیگه چرا مردا رو "سهزنه" میکنی؟ مگه تو خودت خواهر مادر نداری که یه کم نصیحتت کنن؟
4- فیلم" نصف مال من، نصف مال تو" رو به توصیهی شبح جان اصلا نرفتم(میبینید که توصیهی بلاگرها در فروش فیلمها اثر داره:) )
. آخه چقدر فیلم در مورد مردای دوزنه و سهزنه و صیغهدار و... روزنامه رو هم که باز میکنی تو صفحهی حوادثش هم پره از اخبار فلان عرب فلان تعداد زن و فلان تعداد بچه داره و اسمش داره میره تو گینس... اصلا یه جورایی داره باعث افتخار نشون میدن که تخم و ترکهی مردا زیاد باشه...
واقعا این کارگردانا متوجه نمیشن که این فیلماشون در عادی سازی این سنت بد(چند همسری) چقدر تأثیر داره؟
جایی که آیتالله صانعی میگه گرفتن زن دوم بدون اجازه جرم باید حساب بشه شما به اصطلاح انتلکتوئلها شدید کاسهی داغتر از آش؟ اُف بر شما...
خسرو سینایی روز بزرگداشتش با افتخار میگه من از "زنهام" تشکر میکنم که کمک کردن من به اینجا برسم( یه همچین جملهای گفت) آخه بگو اقلا میگفتی خانوادهم!
5- یه کم عصبانی شدم. برم یه لیوان آب سرد بخورم برگردم...;)
حالم بد بود(تب دارم) دق دلیم رو روی سر هنرمندا درآوردم:)
6- کارفرما: خانم شما در امتحان کتبی و مصاحبهی شغل درخواستیتون قبول شدید. اما... اما..
جویای کار با نگرانی: اما چی؟
کارفرما با نگاهی مشکوک به سرتاپای جویای کار: اما.. بهتر نیست بعد از فارغ شدن تشریف بیارید!
جویای کار: اما بهخدا من فارغالتحصیل شدم! مدرکم هم توی همین ماه آماده میشه. میخواهید از دانشگاه گواهی بیارم.
کارفرما: ممممم... منظورم...(اشاره به شکم کمی برآمده کارجو) فارغ شدن... بچه...
جویای کار: ای وای... ببخشید. بعد از زایمان کمی چاق شدم... بیام سر کار شکمم آب میشه ....
هیچ مکالمهای از این حالگیرانهتر شنیدید تاحالا؟
7- گذرگاه هفتاد ماهه شد!
مجلهی اینترنتی پر از شعر و داستان و مقاله و ... که هفتاد ماهه بی وقفه منتشر میشه...
واقعا تبریک میگم به دستاندرکاران پرتلاش، بیهیاهو و بیمزد و منت این مجلهی خوب.
یادش بهخیر، من اولین بار با اسم گزارش بهش لینک دادم و دفعهی بعدش از روش ده بار جریمه نوشتم..:) خوب من از اولش باهوش بودم...
8-سعید مرتضوی: هنوز شکنجه نکردهایم که بفهمید شکنجه یعنی چه... ایشالله عمر شغلیت به اونجاها نرسه مردک!
9- روز پزشک رو به تمام دکترهای بلاگر(که ماشالله تعدادشون کم نیست) تبریک میگم. به دنتیست، یک پزشک، دکتررضا، دکتر علی، دکترامید لحظهها، دکترحامد، سیرپرست، خانم دکتر... دکتر.. آخ... یادم نیست اسم بقیهرو. پیریه و هزار درد.. برم تقلب کنم.
10- پنجسالگی وبلاگ دهقون مبارک...
11- از بسته شدن وبلاگ پارسانوشت و دنتیست خیلی متاسفم...هر دو رو خیلی دوست داشتم.
12- ملاحسنی همه رو به اوین دعوت کرده، خوش میگذره:)
13- سایت قدیمیها... تشییعجنازهی الهه ... و هر چه در مورد بازیگران قدیمی میخواهید بدانید...
دومین نظرخواهی مخصوص برای تصمیمگیری درمورد آیندهی ایران
هر چه میخواهد دل تنگت بگو!
اما جان من فقط اینجا بگو...
قول میدم وقتی رهبر شدم اونایی که شما میگین بیارم رو کار:) اهـــــم
× مخصوص مباحثات و کپیپیستها و بزنبزنها.
×× توروخدا تعارف نکنید. راحت باشید!
تخم خدابخش!
1- بچه نبود رخش بود،
تخم خدابخش بود...
2- نوبت به من رسیده بود و میوهفروش داشت برای من در کیسه میوه میریخت. تموم حواسم بود که میوههای خراب و لهیده نریزه. با این گرونی میوه که مثلا هر آلو قرمز درشت 100 تومن میافته آدم زورش میاد چند تاش خراب باشه. این میوهفروشها هم انگار همگی یک دورهی شعبدهبازی گذروندن. جلوت بهترین میوهها رو میریزن و وقتی میای خونه میبینی هفتهشتتاش غیرقابل استفادهست. بگو اگه میخواستن واقعا میوهی خوب بدن میذاشتن جدا کنی.
خلاصه، میوهفروش داشت با صد اخم و تخم برام میوه میریخت تو کیسه که یهو انگار بهش برق وصل کردن.در حالیکه به در مغازه خیره شده بود، کیسه رو با میوه پرت کرد و با اون هیکل گندهش دوید به استقبال یه مشتری.
خانمی درشتهیکل و چادری که زیرش مقنعه پوشیده بود و مانتوی بلند و شلوار گشاد و کفش جلوبسته. همه مشکی. ولی صورتش سفید و تپل. کمی هم ته آرایش داشت.
- مش رمضون، لیست منو آماده کردی؟
لبخندی کل صورت میوهفروش رو پوشوند.
- آره، حاجخانوم افضلی، آقا صبح لیستو آورد. همه آمادهست.
و خطاب به شاگرد ده دوازده سالهی مغازه داد زد:
- پسر، بار حاجخانوم رو بذار پشت ماشین.
- نمیخواد، میگم راننده بذاره.
- اختیار دارید! و زد پس کلهی شاگرد.
شاگرد جست زد و رفت از پشت مغازه بارها رو کیسه کیسه خِرکِشون آورد. بهترین سیب، آلو، آلبالو، خیار، گوجه، موز، شلیل، شفتالو، هلو و... از هر کدوم چند کیلو.
میوهفروش دستها رو به نشانهی ارادت زیاد جلوش گره زده بود مثل فوتبالیستهایی که جلوی دروازهی خودی منتظر ضربهی آزاد رقیبن! سرش پایین و لبخند احمقانهای روی لباش بود.
حاج خانوم گفت قبل از حساب، بذار ببینم چیزی کم ندارم! و چشم گردوند روی میوهها...
به میوهفروش گفتم: من فقط یک کیلو آلو قرمز و سه کیلو پیاز و سهچهار کیلو سیبزمینی میخوام. عجله دارم.
داشتم از خستگی میمردم . شب شده بود و از صبح سر پا بودم.
میوهفروش نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت و حتی به خودش زحمت جواب نداد.
حاجخانوم: ئه... خوب شد یادم اومد. ده دوازده کیلو سیبزمینی و همینقدر هم پیاز میخوام و بعد به بادمجون و کدوی تر و تازه اشاره کرد. اونا هم هرکدوم شش هفت کیلو. دیروز با حاجآقا از سرِ زمین خریدیم ولی کمه!
میوهفروش که از خوشحالی روی پا بند نبود رفت سراغ گونیهای ته مغازه و دیدم داشت بهترین سیبزمینی و پیاز رو جدا میکرد. در صورتیکه جلوی مغازه پر بود از کیسههای آماده پیاز و سیبزمینی.
بعد از آماده شدن میوهها و سبزیجاتش گفت: چقدر میشه ؟
با خجالت ساختگی: قابلی نداره حاج خانم ، با حاج آقا افضلی حساب میکنم!
بعد از کلی اصرار فرمودن:
- با آلبالویی که صبح دادم خدمت آقا میشه سرراست دویستهزار تومن.
حاجخانوم نه چک زد و نه چونه و نه حتی قیمت میوهها رو پرسید.
کیفشو از زیر چادر درآورد. با صبرو حوصله ایران چک دویستهزار تومنی از کیفش درآورد و داد.
میوهفروش ایران چک رو گذاشت رو پیشونیش و بعد بوسیدش. شاید هم اول بوسیدش بعد گذاشت رو پیشونیش. دقیقا نفهمیدم. و پول به دست دوباره دستهاشو مثل فوتبالیستها گرفت جلوی شومبولش به نشانهی کرنش. با لبخندی احمقانه روی لبهاش.
زن در حالیکه چادرش را باد میداد با سر افراشته و قد بلند کیفش رو داد زیر چادرش و رفت به سمت ماشینی که پسرک چندین بار فاصلهی بین مغازه و اونو طی کرده بود. راننده ریشوی کت و شلوارپوش که دکمهی بالای پیرهنش رو بسته بود، کنار صندوق عقب ایستاده بود و به پسرک دستور میداد که چهطوری بارها رو بچینه تا میوههای نرم زیر میوههای سفت له و لورده نشن.
تا زن رسید، راننده پسرک رو از کنار ماشین روند تا چادر زن آلوده نشه. اما حاج خانوم دوباره کیفش رو از زیر چادر درآورد و در نهایت بزرگواری یک صدتومانی به پسرک داد.
پسر صدتومانی رو گرفت و بدون تشکر توی جیبش گذاشت و راهشو کشید به سمت مغازه. میوهفروش هنوز داشت با لبخند تعظیم میکرد و من هنوز داشتم غر میزدم.
- انگار نوبت من بود ها...
میوهفروش اومد و با اخم شروع کرد به ادامهی میوه ریختنش توی کیسه برای من.
- زنیکهی دیوث مال مردم خور... ببین چه آلاف اولوفی بههم زده!
- اوووو... آقا چیکار میکنی! گفتم یک کیلو، این که از دو کیلو هم زد بالا...
اضافههاشو ریخت و گفت:
- این عوضیها اعصاب برای آدم نمیذارن! این حاجآقا افضلی یه شاگرد قصاب بود قبل ِ انقلاب. رفت کمیته و افتاد تو دارو دسته اینا و د ِ بخور... زنش رختشور بود. حالا ببین چه کبکبه و دبدبهای داره. خانم، راننده هم داره. و دهنشو کج کرد.
بعد شروع کرد برای من هر چی آشغال سیبزمینی و پیاز بود ریختن.
- شما حق نداری بهشون فحش بدی!
- اهه... یعنی چی؟
- والله تا اونجایی که من دیدم این حاجآقا و حاجخانمها رو امثال شما بزرگ کردن! برای چی نوبت منو دادی بهش؟
بعد برای اینکه لجش رو در بیارم 1500 تومن پول آلوها رو گذاشتم رو پیشخون و گفتم سیبزمینی پیاز آشغالی نمیخوام.( آلو رو هم از بس دهنم آب افتاده بود خریدم) و راهمو کشیدم و رفتم!
3- گذارم افتاد به فروشگاه یکی از ارگانها. راستش بن خرید به عنوان جایزه بهمون داده بودن و میترسیدم اعتبارش تموم بشه. فکر میکردم قیمت اجناس در فروشگاه دولتی باید احتمالا ارزونتر باشه. اما هر چی گشتم دیدم همه چیز از بازار گرونتره. از مواد خوراکی بگیر تا بهداشتی و لوازم منزل. تیپم به دولتیها نمیخورد و از نگاههای مسئولین غرفهها و مردمی که در حال خرید بودن خسته شدم گفتم الهآلله یه چیزایی الکی میخرم بنم تموم شه. شامپو و صابون و ماکارونی و روغن و پنیر و ماست و...
اومدم با فروشنده قیمتها رو چک کنم که بیشتر از بنم خرید نکرده باشم. تا بنم رو دید گفت:
- شما که شاغل در فلان اداره نیستی!
گفتم: نه، در فلانجا برنده شدیم.
نگاه بدبینانهای بهم انداخت. زیر و روی بن رو نگاهی موشکافانه کرد تا یکوقت جعلی نباشه. با اینحال گفت باید اول بری پیش رئیس فروشگاه تا تأئیدت کنه وگرنه معذورم. و پشت چشم نازک کرد.
عصبانی شدم اما بهروم نیاوردم. آدرس اتاق رئیس فروشگاه رو پرسیدم و بهراه افتادم.
همونطور که مجسم میکردم رئیس فروشگاه مردی حزباللهی، قد کوتاه، با ریش جوگندمی و قیافهی ژولیده، با شلوار گشاد و پیراهن گشاد چهارخونه روی شلوار که چاقتر هم نشونش میداد. گفتم ای دل غافل! حالا یک بازجویی هم با این در پیش داریم. چهطوره از خیرش بگذریم! اما نه...
تا دیدمش، بن رو پرت کردم روی میزش و زبونم به کار افتاد:
- خیلی قیمتاتون ارزونه، خیلی جنسهای خوب دارید! به بن آدم هم شک میکنید!
اگه میدونستم این رفتارو دارید هرگز پا نمیذاشتم اینجا. مگه ما چقدر اعصاب داریم! خودتون میدونید بنتون بیارزشه که نه فروشندهی غرفه قبولش داره و نه صندوق. حتما باید شما امضاش کنید تا ارزش پیدا کنه! چرا از همه قبول کردن جز من! چون مثل شماها لباس نپوشیدم! شما فکر کردید کی هستید؟
مرد هیچ حرفی نزد و به حرفام گوش کرد. از پشت میزش بلند شد. گفتم اگر حرف بدی زد میزنم توی گوشش( شوخی کردم. کی جرأتشو داره) بن رو از روی میزش برداشت و راه افتاد، تا به من رسید گفت لطفا با من بیایید!
دنبالش به راه افتادم. گفت کدوم غرفه. اسم غرفه رو گفتم. توی راه همه نگاهمون میکردن. رسیدیم به غرفهی مورد نظر.
- برای چی این بن رو از خانوم قبول نکردی؟
- خوب، آخه...
- خوب آخه چی؟ فوری هر چی میخواد بهش بدین. خانوم محترم، گفتید کدوم جنسامون گرونه؟
دونه دونه قیمتا رو گفتم که فروشگاه رفاه اینقدر میده مغازهی سرکوچهمون اینقدر میده و اینجا اینقدر!
روی کاغذی تموم این اعداد رو نوشت.(یعنی نمیدونست؟)بعد شروع کرد به فکر کردن.
- حتما رسیدگی میکنم. فکر میکنم حق با شما باشه... حتما چند روز بعد برای پیگیری بیایید. فیشتون رو هم بیارید.
فروشنده با احترام اجناسی که میخواستم چید توی چند نایلکس و بهم تقدیم کرد.
من هم با سری افراشته از فروشگاه اومدم بیرون.
گفتم بازم صد رحمت به اینا که حداقل فهمیدن حناشون دیگه پیش ملت رنگی نداره.
4- جواب مفصل ناصر زرافشان به عباس میلانی...
"در شماره 16 روزنامه هم ميهن مصاحبه اي با آقاي عباس ميلاني زير عنوان "روزگار سپري شده روشنفکران چپ" منتشر شده است که در آن بنا به توضيح مصاحبه کننده قرار بوده است درباره "روشنفکران چپ ادبي و دلائل تفوق طولاني آنها بر فضاي فکري جامعه " بحث شود؛ اما..."
علاقهمندان بخوانند:
وقتي آب سربالا مي رود . . .
بلاترین!
1- بالاترین یک ساله شد.
بالاترین به نظر من تا بهحال بهترین وبلاگ عمومی بوده.
تو وبلاگهای عمومی ِ دیگه خیلی پارتیبازی و باندبازی میشد. یه نفر با کمک دوسهنفر دیگه یه وبلاگ جمعی میساختن و بیشتر به خودشون و دوستای همفکرشون لینک میدادن. یهو میدیدی با یه وبلاگ چپ افتادن و خودشونو تا حد خصومت شخصی با اون وبلاگ بخصوص پایین میآوردن و یا یه وبلاگ رو بیجهت گنده میکردن و هر چرت و پرتی هم که مینوشت لینک میدادن.
مثلا مینوشت:" هستم" . لینک میدادن.
فرداش مینوشت: "هستم، ولی خستهم". لینک میدادن. اونم دوبار!
پس فرداش مینوشت:" آه ای زندگی، چر اینطوری هستم؟" بازم لینک میدادن. ولی وبلاگ باارزشی که هیچ آشنایی در اونجا نداشت از لینک محروم بود.
بالاترین اینطوری نیست.
همه میتونن عضو بشن و میتونن به هر نوشته دلشون خواست لینک بدن. همه میتونن به یه نوشته رأی مثبت یا منفی بدن. میتونن در مورد هر لینکی دلشون خواست نظر بدن.
هر کاربر میتونه به راحتی بفهمه تا به حال به چه سایتهایی لینک داده و چقدر مورد توجه قرار گرفته.
نکات مثبت بالاترین باعث شد که در طی یک سال بیشتر از هزار کاربر عضوش بشن. و این تعداد باعث شد که مسائل مهم به سرعت وارد سایت بشه و اگر مورد توجه قرار گرفت وارد قسمت لینکهای داغ!
من این سایتو به عنوان یک سایت معتبر تا به حال به خیلیها معرفی کردم. بخصوص به اونایی که وقت زیادی در گشت و گذار در اینترنت رو ندارن. به سیبا هم!
اینطور که فهمیدم باید در بالاترین تیتر لینک رو خیلی خوب انتخاب کنی. مثلا میخواهی به عکس یه پیرزن و یا یک گربهی ماده لینک بدهی حتما باید تیتر بنویسی: "عکس یک دختر!" اینجوری اون سایت یهو بیشتر از هزار کلیک صاحب میشه. یا مثلا برای لینک به عکس بیلاخ بنویسی: "+18" سایت مورد نظر کلیک بارون میشه.
پ.ن.
بالاترین رو میشه بلاترین هم خوند:) balatarin
2- برای داوری بهترین وبلاگها دعوت شدم. اما هر چه فکر کردم موقع برگشتن در فرودگاه باید جواب قوم یأجوج مأجوج رو چی بدم، دیدم نمیشه.
بنابراین، در کمال تأسف و تأثر آلمان پر!..
باید تشکر کنم از دعوت کنندگان. برام باعث افتخار بود که برم. اما همونطور که بهشون گفتم بهتره یکی که ساکن ایران نیست بره.
3- گل صحرا(واریس)
اگر شب مجبور شم جایی بمونم. اگر صاحبخونه کتابخونه داشت ازش اجازه میگیرم یه کتاب بردارم قبل از خواب بخونم. اونشب "گلصحرا" نصیبم شد. نتونستم تا صبح کنارش بذارم و تمومش کردم.
گل صحرا داستان زندگی یه مدل لباسه به نام واریس دیری. واریس دیری در سومالی دنیا اومده. (واریس به زبان سومالیایی یعنی گل صحرا) در یه خانوادهی صحرا نشین که از راه پرورش دام زندگی میگذروندن. جایی که نه تونسته مدرسه بره، نه کفش و لباس داشته و نه غذای درستحسابی میخورده. پارچهای به عنوان لباس دور خودش میپیچیده. اونو در سن پنجشش سالگی ختنه میکنن.
مردم مسلمان سومالی دختر ختنهنشده رو کثیف، حشری و نامناسب برای ازدواج میدونن. برای همین واریس خودش خواهش میکنه هر چه زودتر ختنهش کنن. و متاسفانه او جزء 80٪ دخترانی که ختنهی عمقی میشن قرار میگیره. 20٪ بقیه ختنهی معمولی میشن یعنی بریدن کلیتوریس. در ختنهی عمقی با تیغ صورت تراشی، قیچی، شیشهی شکسته، سنگ تیز یا هر شیء تیز دیگری هر چه عضو جنسیست میبرن و با نخ سوزن جاشو میدوزن. فقط سوراخ کوچکی برای دفع ادرار و خون عادت ماهیانه باقی میگذارن که دفع ایندو تا آخر عمر با سختی و درد شدید همراهه. اونا تا آخر عمر معنی لذت جنسی رو نمیفهمن.
واریس در سن 13 سالگی بعد از اینکه متوجه میشه که پدرش میخواد اونو به یه پیرمرد 60 ساله، در ازای گرفتن 5 شتر شوهر بده بدون آب و غذا فرار میکنه. سه روز در صحرای داغ بدون آب و غذا میدوه تا میرسه به شهری که خواهر و خالهش اونجا زندگی میکنن. اونجا هم بیشتر به عنوان کلفت باهاش برخورد میکنن تا اینکه شوهر یکی از خالههاش که سفیر سومالی در انگلیس بوده میاد اونو به عنوان کلفت به لندن میبره. واریس اولین کفش زندگیاش رو در سن 14 سالگی میپوشه. اونجا هم سرنوشتی جز کلفتی در انتظارش نیست تا اینکه چهرهش مورد توجه مردی عکاس مد قرار میگیره و از اون به بعد زندگی واریس عوض میشه. به نیویورک میره و...
او حالا به غیر از شغل مدلی عکاسی برای معروفترین مجلات مُد، سفیر سازمان ملل برای مبارزه با ختنهی مسلمونا هم هست. او میدونه حتی در نیویورک آمریکا سالی 27000 دختر سومالیایی و میلیونها دختر در کشورهای مسلمان، بخصوص کشورهای آفریقایی، ختنه میشن.
به غیر از واقعیت تلخ درون کتاب، داستان با زبان زیبایی نقل میشه.
گل صحرا... نویسنده : واریس دیری و کاتلین میلر... مترجم : شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی... نشر چشمه... 286 صفحه... 2500 تومان.
4- "عطر سنبل، عطر کاج"
این هم یه کتاب دیگهست که در خونهی یکی از دوستان کشف کردم و یکشبه خوندمش.
قصهی واقعی مهاجرت یک دختر ایرانی به آمریکا.
فیروزه در سن هفت سالگی همراه خانوادهش از آبادان به ویتییر کالیفرنیا مهاجرت کرده.
داستان زندگیش ، چه در آبادان وچه در آمریکا، تا به حال که بیشتر از چهل سال سن داره و خودش خونه زندگی تشکیل داده.
کتاب پره از ماجراهای جذاب (گاهی تلخ و گاهی شیرین) اختلاف فرهنگی بین مردم کشورهای شرقی با غربی که گاه با زبان طنز بیان میشه. و ماجراهای جالبی که برای خود و خانوادهش پیش میاد.
اینکه چطور فیروزه تااون موقع فکر میکرده زبان انگلیسی پدرش که مهندس نفت و دورهای از درسش رو در آمریکا خونده فوله، و حالا از صحبت کردن پدر و مادرش خجالت زده میشه. اینکه چهطور یاد میگیره بینی بزرگی که در زنان ایرانی باعث عدم اعتماد بهنفسه میشه بهش اهمیت نداد و...
فقط به نظر من قسمت آخر کتابو خوب تموم نکرده(مثل 90٪ از کتابهای دیگه و بیشتر فیلمها)
عطر سنبل، عطر کاج... نوشتهی فیروزه جزایری دوما... مترجم محمد سلیمانینیا(کتاب به زبان انگلیسی نوشته شده)... 192 صفحه... نشر قصه... 2000 تومان
5- دو کتاب دیگه تو این هفته خوندم.
اینا رو برای دوستی خریده بودم که براش بفرستم اما گفت فعلا دست نگهدارم. و باعث شد خودم هم از خوندنشون مستفیض(مرسی آرمان جاوید جان برای تذکر غلط املایی) شم.
"یک زندگی کوچک" نما-داستانی از محمود دولت آبادی... 87 صفحه... نشر قطره
"بازیگر و زنش" که شامل دو نمایشنامهست... از علی نصیریان... 84 صفحه... نشر قطره
هر دو نمایشنامه گفتگوی دو زن و شوهر پابه سن گذاشتهست. با شوخیهای کلامی مختص این سنین... شدیدا احساس تنهایی میکنن. ناامیدن ولی سعی میکنن به روشون نیارن. در یکیشون بچهشون خارج کشوره و در یکی دیگه ایرانه ولی محلشون نمیگذاره.
این دو کتابو یه روز که با خودم قهر کرده بودم بردم پارک جنگلی که هیچکس جز من اونورا نبود با دو سیب و دو شکلات و یک شیشهی کوچک آب و یه زیر انداز و خوندم و خوندم...
6- ادیتور کامنتهای عزیز خیلی برای نظرخواهی پست قبلی زحمت کشیده. خیلی ممنونم ازش.
وقتی خوندم حتی شب درست نخوابیده که وسطاش بیاد کامنتهای توهینآمیز رو پاک کنه خیلی ازش خجالت کشیدم.
اینارو اونایی که بهم میگن مرتب بیام نظرخواهیمو سرکشی کنم و ادیت کنم بخونن، تا متوجه بشن چقدر اینکار نیرو و اعصاب و وقت میبره.
شاید آدم بتونه، یه روز، دو روز، یک هفته دو هفته انجام بده اما منی که پنجسال وبلاگ مینویسم چطور میتونم اینکارو بکنم؟.
تازه کلکل نظردهندگان باهم، تبدیل شده به کلکل نظردهندگان با ادیتور!:)
جلالخالق!
7- من نمیفهمم، اگر بنزین نیست این همه ماشین تو خیابونا و جادهها و شهرهای دیگه چیکار میکنن؟
امروز از صبح زود تا ظهر تموم جاده چالوس رو گشتیم برای پهن کردن یه زیرانداز کوچیک و خوردن یه ناهار ناقابل. ولی مگر جا بود؟
برای دو روز تعطیلی هم با دوستام رفتم به یه شهر کوچیک که هر وقت رفتم خلوت بوده، ولی نمیدونید چه خبــــــــــر بود!!!! سوزن مینداختی تو خیابونای شهر و پارکاش پایین نمیومد. خود اهالی میگفتن تا به حال سابقه نداشته این همه مسافر بیاد اونجا!
میپرسید ما از کجا بنزین تهیه کردیم؟!
دیگه قرار نبود وارد معقولات بشید ها :))
8- اینو حذف کردم. چون یکی از اونایی که راجع بهشون غرغر کرده بودم برام ایمیل داده:)
9- اینم فید زیتون بدون فیلتر:
http://z8un.blogfa.ir/rss.aspx
مرسی حمید رضای عزیز.
10- جلسه اول آموزش فنگشویی در تلویزیون توسط حمیدهی عزیز...
جلسهی دوم آموزش فنگ شوئی در برنامه خانه مهر روز چهار شنبه ۳۱ مردادماه ساعت ۱۰.۵ از شبکه سوم سیما پخش میشه.
اگه وقت نداشتید، بعدا در وبلاگ خود حمیده میتونید ببینیدش.
11- شهریور ماه گذرگاه هفتاد ماهه میشه. به قول آقای برزگر خیلیه ها... نه؟
ما همه دیکتاتورهای کوچکی هستیم!
1- باز من دوسه روز نبودم و کامنتدونیام شد فحشدونی.
یکی میخواد ترتیب ننهی اونیکی رو بده، یکی به خواهر اونیکی نظر داره یکی اصلا با خود طرف کارناموسی داره یا حتی با پدر یا برادرش... جالب اینجاست که دلیل زدن این حرفهای مستهجن، بیادب دونستن طرف مقابله! و حتما لازم به ذکر نیست این وسط چه "چیز" مهمی حواله داده میشه! همیشه در تاریخ، این "چیز" از طرف مردان حواله داده شده. حالا یک زن پیدا شده که از "چیز" دیگری حرف زده، دنیا به آخر رسیده.
حرفهای ساقی قهرمان را بخوانید: باورهای من متفاوت با شرق است. اگر شرق می خواست در ارتباط با فرهنگ با من مصاحبه کند قبول نمی کردم. فرهنگ، خود را تبدیل به محل عمل کرده است به گفتگو پا نمیدهد. اما موضوع مصاحبه ادبیات بود...
نظر شخصیمو در آخر مینویسم.
از تموم کسانی که با صبر و حوصله بحث میکنن و عقاید دیگران رو حتی اگه باهاش مخالف باشن گوش میدن، به نوبهی خودم متشکرم.
2- آذر فخر عزیزم در اینباره ایمیلی نوشته که دلم نیومد حتی کوتاهش کنم:
"کامنتدانی زيتون عزيزم شده چاله ميدان آن زمانها. فحشهای رکيکی که تاکنون نشنيده بودم را دارم ميخوانم. دلآشوبه ميگيرم از اينهمه بیفرهنگی مشتی مثلا درسخوانده. مساله بر سر مصاحبه ساقی قهرمان است با شرق که ايشان راجع به ادبيات مردانه و زنانه نظر دادهاند. در مصاحبه نه اشارهای شده به اشعار قهرمان و نه به زندگی جنسی ايشان. عدهای شديدا تاختهاند به مساله خصوصی زندگی ايشان که به هيچکس مربوط نيست. چون هيچکس حق ندارد قانون وضع کند برای اطاق خواب ديگری!
عده ای شديدا حمله کردهاند به اين خانم برای اطاق خوابشان که چه در آن ميگذرد (دقيقا کاری که جمهوری اسلامی ميکند) و ميگويند دولت حق داشته که روزنامه شرق را توقيف کند (درست کاری که جمهوری اسلامی کرده) ولی ظاهرا اين افراد مخالف اين حکومت هم هستند ( آدم شاخ در ميآورد از اين دوگانگی عجيب در يک آدم) سرچشمه اين نوع نگاه برميگردد به عدم شناخت دمکراسی. و ميبينيم که اگر کسی آزادی را بتواند باور کند و عمل کند چقدر متمدنانهتر ميتواند قضاوت کند. ميخواهم يک داستان حقيقی را برايتان بگويم ..
چند سال قبل از انقلاب نمايشی را روی صحنه بازی کرديم . وزارتخانه آن نمايش را انتخاب کرد که در ناحيه شرق کشور، از مشهد گرفته تا زاهدان و زابل، اجرا کنيم . هدف هم اين بود که مردم با تأتر آشنا شوند . از زاهدان اتوبوسی اجاره کردند و ما با آن اتوبوس بايد ميرفتيم تا زابل و برميگشتيم به زاهدان . اواخر آبانماه بود ولی هوا در آن ناحيه بسيار گرم بود. در بين راه باد شديد شب قبل کوههای شنی را جابهجا کرده بود و رانندهی محلی فقط با نشانههايی که خود ميدانست ميتوانست بدون گم کردن راه را ادامه دهد، چون در آن تپهها اصلا جاده اسفالت ديده نميشد. راه طولانیتر شده بود. فراز و نشيبهای تپههای شنی آنقدر اتوبوس را به بالا و پايين پرت کرده بود که سه صندلی اتوبوس از جا کنده شده بود. همه گرسنه بوديم. راننده گفت تنها آبادی بين راه که قهوه خانه است در جايی بنام حرمک است. در طول راه فقط چند چادر بلوچی از راه دور ديديم و تعدادی شتر و شتر سوار
رسيديم به حرمک. مگس پر بود در قهوه خانه. غذايی با گوشت پخته بودند که هيچکدام جرأت نداشتيم بخوريم، چون آنجا اصلا يخچال نداشت. همه تصميم گرفتيم نيمرو بخوريم. کارگردان هم همانجا ماند تا مواظب باشد مگس در نيمرو نيفتد. آمديم بيرون که به نسبت خنکتر بود.
جلوی قهوهخانه چاه آبی بود. صاحب قهوه خانه دعا بهجان سپاهی دانش ميکرد که ان چاه را حفر کرده بودند و گرنه مردم چادرنشين و خانواده خود قهوهچی از تشنگی مرده بودند با بزهايشان . آنزمان رود هيرمند را دولت اافغانستان بسته بود. هيرمند تنها رودخانهای بود که آب آشاميدنی مردم زابل و چادرنشينها را تأمين ميکرد. زن جوان چادرنشينی با دلوهای خالی برای بردن اب آمد. کودک يکسالهای به پشتش بسته بود و سه سالهای هم همراه او . دندانهايش زرد زرد بود. حتما در تمام عمرش دندانش را مسواک نزده بود. يک سطل از لاستيک اتومبيل بسته به طنابی که در لبه چاه بود، رهايش ميکردند و ميرفت از آب چاه پر ميشد و با دست ميکشيدند بالا.
همراه اين زن چند زن و دختر جوان هم آمده بودند برای بردن آب . زن جوان تا بچه را پايين گذاشت از پشتش، بوی کثافت پيچيد همه جا. شلوار بچه را کند . ان بچه سه ساله هم شلوارش را کند و نزديک چاه و چندک نشست و شروع کرد به دفع حاجت. زن با سطل از چاه اب کشيد و ريخت به سر تا پای بچه کوچک و شروع کرد به شستن کثافتی که چسبيده بود به باسن و ران بچه. بعد سطل را گذاشت همانجا روی آب الوده به کثافت بچه تا با دستش و مقداری گل مرطوب کثافت خشک شده را تميز کند. با همان دست و سطلی که تهش روی آب گهالود بود سطل را برداشت که به چاه بيندازد برای کشيدن آب... که من جيغم در آمد و گفتم :
ـ نه... نه... نکن... اين سطل تهش به کثافت بچه آلوده شده. بيندازی در چاه، آب چاه آلوده ميشه و همهتون اسهال ميگيرين و مريض ميشين .
زن همانطور سطلبهدست ميخکوب شده بود از فرياد من و خيره نگاهم ميکرد. همکارانم هم همان کنارم ناظر بودند. اين بار آرامتر و مهربان گفتم :
-عزيزم . اين کثافت ميکرب داره. اگر بره توی چاه، تمام چاه آب رو آلوده ميکنه. بعد هرکسی که از اين چاه آب برداره و بخوره مريض ميشه .
زنها و دختران چادرنشینی که برای بردن آب آمده بودند به ما مثل آدمهای سيرک نگاه ميکردند و اصلا يادشان رفته بود برای برداشتن اب آمدهاند. يکی از بازيگران مرد هم که کنارم ايستاده بود به او گفت :
- ببين اين خانم ( دستش را گذاشت روی شانه من ) راست ميگه . کاری نکنين که آب کثيف بشه .
زن بلوچ نگاهی بهمن کرد و از من پرسيد :
ـ ای ( اين ) کياه (کیه؟)
ـ همکار منه . با هم کار ميکنيم.
ـ مو ( من ) ای (اين ) او واه (اب را )موخوروم (ميخورم ) با ای مرده ( با اين مرد ) نامرحم ( نامحرم ) نهمیروم(نمیرم)
و سطل ته گهی آلوده را ول کرد توی چاه آب .
من سکوت کردم و دوستان همه خنديدند و منهم خندهام گرفت. با چه کسی حرف ميزدم؟
. تا او قانع شود که من درست ميگويم، علف ميبايست روی قبر هر دوی ما يکمتر ميشد ...
بله نازنين، کامنت نمينويسم در وبلاگ زيتون، چون حال و حوصله فحش خوردن را ندارم . ياد گاليله میافتم يا بايد ميگفت غلط کردم و زمين گرد نيست و مسطح است، يا اگر بر کشف علمیاش پافشاری ميکرد، بايد شوکران را ميخورد . "
3-آدرس فید خروجی- آر اس اس- وبلاگ زیتون برای اونایی که ازم پرسیده بودن
http://www.z8un.com/index.xml
زیتون بیفیلتر:
http://z8un.weblog.blogfa.com/
http://z8un.weblog.blogfa.ir
http://z8un.free.blogfa.ir
http://z8un.blogfa.ir
با تشکر از حمیدرضا علاقهبند گردبادی.
4- داستانک
" سليا , همهاش تقصير توست .
سرانجام جسد متورم مرا در استخر پيدا ميکني.
بدرود .
امبرتو "
سليا يادداشت در مشت و با گامهاي متزلزل بيرون دويد.
مرا ديد . شناور. با چهرهاي درون آب چون مگسي غول پيکر که در ژله غرق شده باشد.
وقتي براي نجات من خود را به آب انداخت و به ياد آورد بلد نيست شنا کند، از آب بيرون آمدم...
(تام فورد)
5- از بسته شدن وبلاگ حسین درخشان خیلی متاسف شدم.
فعلا که سرخود و بیاجازهی آقای مهدی خلجی داره مینویسه...
6- نظر شخصی من درمورد شماره یک:
به هر دو گروه زنان و مردان "حوالهده" انتقاد دارم. شعرهای ساقی قهرمان را قبلا چند بار در سایت مانیها و در چند وبلاگ دیگر خونده بودم و راستش زیاد خوشم نیومده بود. ادبیاتش رو دوست ندارم. اینکه آدم با لذت روی دست خودش بشاشه و از داغیش لذت ببره و یا هوار بکشه که سوراخش یک "چیز" میخواد، حتی سر یک بطری راضیاش میکنه، مورد پسند من نیست. دلیل اینکه در پست قبلی با فروغ مقایسهش کرده بودم تابوشکنیش بود و شجاعتش در بیان احساسش!
اما مگر سلیقهی من در شعر گفتن دیگران شرطه؟ مگر من باید تعیین کنم کی باید شعر بگه و کی نباید بگه! راجع به چی شعر بگه و راجع به چی نگه! فلان روزنامه باید باهاش مصاحبه کنه یا نه! کدومجنسگرا باشه بهتره!
اگر پاش بیفته ما همه دیکتاتورهای کوچکی هستیم . نه؟
صیغهی تلفنی!
1- فکر کنم شنبه بود، ظهر تا خونه اومدم بیاختیار اول تلویزیون رو روشن کردم و بعد مشغول گرم کردن ناهارم شدم. داداشم هم سرزده آمد. ای بخشکی شانس! مگه میذاره چیزی به من برسه!
داشتم آب غذا رو زیاد میکردم که صداشو شنیدم:
- تو که هر مزخرفی که تلویزیون داشته باشه نگاه میکنی!
زنی مجتهده -در کانال دو- داشت به سوالات مذهبی جواب میداد. اتفاقا نه توجهی به حرفاش داشتم و نه از توی آشپزخونه تلویزیون معلومه که نگاه کنم. فقط از روی عادت و اینکه صدایی تو خونه بیاد روشنش کرده بودم.
برادرم رفت کنترل تلوزیون رو از روی میز برداشت که یا خاموش کنه یا بذاره روی یه کانال دیگه که ناگاه صدای دختری از تلفن تلویزیون اومد که از زن مجتهده میپرسید:
- مدتیه با پسری غریبه تلفنی صحبت میکنم. گناه نمیکنم؟
خانم مجتهده کمی روی صندلی جابهجا شد. چادرشو با انگشت اشاره بیشتر روی صورتش آورد و گفت:
- برای صحبت با مرد غریبه بهتره اول تماس یه صیغه محرمیت به مدت طول مدت مکالمه با هم بخونید تا با خیال راحت راجع به همه چیز حرف بزنید. مثلا یه ساعت، دوساعت یا بیشتر.
داداشم ضمن ناباوری از چیزی که میشنید، انگشتش روی دکمهی کنترل خشکید و از خنده ریسه رفت...
زن مجری هول شد. حرف گذاشت در دهن بانوی مجتهده:
- با اجازهی پدرش البته!!
- خوب... بهتره پدر هم خبر داشته باشه.
صدای خندهی داداشم دیگه تا هفتخونه اونورتر میرفت...
- صد رحمت به لامذهبها :)) و ادای دختری مذهبی رو درآورد. با صدایی زیر زنونه:
- الو حجرهی حاجی ترخان؟ بسماللهالرحمان الرحیم، برای دو ثانیه صیغهت میشم اصغر جیگر(صدای ماچ) ذلیلمرده، گوشی رو بده دست آقام.
سلام آقا جون! خواستم اجازه بگیرم برای نیم ساعت با پسر همسایه اینوری صیغهی تلفنی بشم؟ چی؟ نه بابا صبح صیغهی پسرخاله محمد شدم. نخیر! بعدش همسایهی اونوری بود! حالا اینوریه! روزی چند تا؟ مگه گناه کردم آقا جون؟ سنت پیغمبره! چی، زمان پیغمبر تلفن نبود؟ خوب مجتهدین رو برای چی گذاشتن؟ تطبیق مذهب با زمان حال!
پس قبوله؟ دمت گرم بابای گلم! به جان تو تا مهلت صیغه سر میاد یا تمدیدش میکنم یا اگه از دستش خسته شده باشم. دیگه حرفای بدبد باهاش نمیزنم.
پ.ن.
من اگه با گوش خودم نمیشنیدم باور نمیکردم.
پ.ن.2
نذاشتم داداشم زیاد ناهار بخوره و بعدش گفتم ظرفارو بشوره تا بفهمه نباید با خواهر بزرگتر از خودش اینطوری حرف بزنه!(اینو نوشتم برای داداشا که نوشتهم یه وقت بدآموزی نداشته باشه)
2- عشق و حال مذهبیها در مسجد... اولش که فکر کردم رقاص زنه بازم فکر کردم طبیعیه...اما بعد دلم به حالشون سوخت... به قول شیوا عُق..
3- قضیهی بازداش بینا داراب زند در مهرشهر کرج!
چگونه قضیه یِ "پارس یک سگ" تبدیل به "توهین به نظام و مقاما ت رسمی" و "اقدام علیه امنیت" شد...
4- من نتونستم اسم وبلاگمو عوض کنم، از روز 13 مرداد تا امروز هم به اینترنت دسترسی نداشتم. در سایت 14 مرداد خوندم بیش از 500 اعلام همبستگی کردن. خیلی خوشحال شدم.
5- باز شرق توقیف شد...
ایندفعه گویا به خاطر مصاحبه با ساقی قهرمان. من مصاحبه رو خوندم. و خوشحال شدم جو اونقدر آزاده که به مصاحبه با ساقی شاعری که آزادانه شعر میگه و مثل فروغ تابو شکنه اجازه چاپ میدن. دیدم آقای مصاحبهگر حواسش هست که زیاد وارد معقولات نشه. با این حساب...
چند تا شعر از ساقی قهرمان...
مصاحبهی دیگری با ساقی قهرمان. (خوب شد اینیکی چاپ نشده در شرق)
دانشجویان زندانی را آزاد کنید!

بیش از سه هفتهست که کسی از امیر یعقوبعلی و بهاره هدایت خبر نداره. امیر به جرم امضا جمع کردن برای کمپین یکمیلیون امضا و بهاره به خاطر پلاکارد دست گرفتن در سالروز 18 تیر دستگیر شدن. هر چه فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که چقدر حکومت اینروزها میترسه!
مردیم از دست این ارتحالات
هر شب آخوندکی به زمین میکشند و باز
این کشور غمزده غرق آخوندکاست...
معر از زیتون
آقا ما به خدا با مشکینی پدرکشتگی نداریم. اگه به روح معتقد بوده، روحش شاد!
اما ما چه گناهی کردیم، تا میاییم از تولد حضرت علی شادی کنیم دخترش زینب میمیره، هنوز رخت عزا رو در نیاورده، دوباره یه آخوند گنده میمیره و سهروز عزای عمومی اعلام میشه. اشکامون هنوز خشک نشده سالگرد شهادت امام موسیکاظم میرسه.
میخوای دو نفرو برای صرف چای و کیک دعوت کنی باید یه ساعت تقویم ورق بزنی که یهوقت شهادت مهادت نباشه..
شهادت هم نباشه باید دعا کنی بر طول عمر اعضاء مجلس خبرگان(خفتگان) و شورای نگهبان و... که هر کدوم ماشالله ماشالله بالای 90 دارن افزوده بشه که مبادا عیشتون منقص شه.... بودنشون یه گرفتاری نبودنشون هم!
من از مرگ همه کس متأسف میشم حتی دشمنم که الحمدالله ندارم.
اما آیا در کشورهای مسیحی نشین هم برای تمام سنتها( نمیدونم ، سنت جان و سنت ادوارد و سنت لولو) و تمام کاردینالها و اسقفها سالگرد مرگ میگیرن و گوشهی تلویزیون نوار مشکی میذارن و برنامههای معمولی رو کنسل و بهجاش مارش عزا میذارن؟
بهخدا پوسیدیم!
یه حب طول عمر اختراح کنیم بندازیم تو حلق این جماعت بلکه عمر نوح بکنن و ما هم بتونیم با خیال راحت یه نفس بکشیم و یا یه مهمونی بگیریم!
پ.ن.
مشکینی دیشب اومد به خوابم گفت در دستگاه خداوندی یه اشتباهی پیش اومده!
گفتم استغفرالله، چه اشتباهی؟
گفت هر آخوندی مُرد یه خانم خوشگل هنرمند هم باهاش مُرد و به خوبی و خوشی باهم محشور شدن.
اما با ما کی محشور شده؟ اینگمار برگمن 89 ساله! به خدا بگو آخه این انصافه؟ من که تمام عمرفول استِریت(غیرهمجنسخواه) بودم !
ای آخدا، اقلا(دور از جون) گوگوشی، نوشآفرینی ، حداقل مرضیهای نصیبمون میکردی!


