2007-09-29  

سنگ‌ پای قزوین

1- تورو خدا زحمت نکشید هر 70 میلیون‌نفرتون بیایید فرودگاه!
می‌ترسم زیرپا له بشید. منم که استاد دانشگاهم و خیلی مهربون...
می‌دونم که موقع سخن‌رانی‌هام تو دانشگاه کلمبیا و سازمان ملل و مصاحبه‌هام همه اشک شوق تو چشماشون جمع شده و به من گزارش رسیده از شدت ذوق صدای نعره‌تون در نقطه نقطه‌ی ایران به گوش می‌رسیده.
چون من استادم و استدلالم قویه، می‌دونم فرودگاه تهرون گنجایش 70 میلیونو نداره. از طرفی می‌ترسم یه عده ستون پنجمی یه دستور آمریکا از غیبت شما سوءاستفاده کنن و بیان خونه‌تون دزدی. برای همین خواهش می‌کنم، تمنا می‌کنم به مسجد رفتن اکتفا کنید و هرچقدر می‌خواهید به خاطر وجود من سجده‌ی شکر به‌جا بیارید!
جون من کیف‌ کردید چه‌جور حال آمریکا و اسرائیل و بقیه رو گرفتم!

2- داداش من می‌گه من قول می‌دم این‌دفعه هم احمدی‌نژاد رأی میاره!
- مگه اون‌دفعه نمی‌گفتن تقلب شده؟
- اگر هم اون‌دفعه شده، این دفعه واقعا رأی میاره!
- به خاطر بامزه‌گیش؟ سخن‌رانی‌هاش؟ وسیله‌ی سرگرمی؟
- نه. یه کم فکر کن!
-....


3- شیاف مخصوص خونریزی در شب زفاف به بازار اومد...
با اسم داروی معجزه آفرین باکره‌گی!

4- جمله‌نویسی سمیه کلاس سوم دبستان از کرج...

5- خیلی آدما وقتی منو می‌بینن ازم سوال می‌کنن که آیا من شمالی هستم! وقتی می‌گم نه با یه نگاه ناباورانه می‌گن ولی خیلی شبیه شمالی‌هایین. می‌گم کاش بودم.
گاهی هم به شوخی می‌گم آره. مال شمال افغانستان یا پاکستانم.
حالا اگه چهره‌ام باعث می‌شد که در شمال این‌فکرو بکنن و مغازه‌داراش بهم تخفیف بدن خوب می‌شد اما ابدا"!

اون‌روز تو فروشگاه مواد غذایی مردی میانسال با کله‌ی گرد کم‌مو و لبی خندان اومد نزدیکم و در گوشم پچ‌پچ‌گونه گفت:
- شمالی هستی؟ رشتی؟ آره؟
کمی خودمو کنار کشیدم گفتم نه متاسفانه!
رفتم به سمت یه قفسه‌ی دیگه و داشتم جنس برمی‌داشتم تو سبد می‌گذاشتم که باز نزدیک شد با خنده‌ی جلف گفت:
- می‌ترسی بگی شمالی هستی؟
باز دور شدم ازش. اما جواب دادم:
- نه، چه ترسی! مگه شمالی بودن عیبه؟!
- لهجه‌ت! حاشا نکن! لهجه‌ت معلومه شمالی هستی.
- ای بابا، اگه بودم می‌گفتم دیگه. ببخشید من کار دارم...
و به سمت قفسه‌ی دیگری رفتم.
دوباره با پررویی نزدیک شد:
- می‌ترسی بگی چون از بس جک براتون ساختن!
و خنده‌ی مشمئز‌کننده‌ای کرد.
دیگه عصبانی شدم و جوابشو ندادم. رفتم طرف صندوق...
اونم اومد پشتم وایساد و باز جلوی مردم شروع کرد به همون سوالو پرسیدن...
یهو فکری به نظرم رسید.
- شما کجایی هستین آقای محترم؟
کمی‌خنده‌شو فرو خورد:
- برای چی می‌پرسی؟
- همین‌جوری، برام فرقی نداره البته!
من‌ و منی کرد و گفت قزوین!
بی‌هوا لبخندی زدم.
- چه‌طور مگه؟
- هیچی، متاسفانه برای هر شهر ایران جک ساختن اما عاقلان نباید باور کنن...
دیگه لبخندش کاملا محو شده بود و صورتش هم کمی سرخ.
- اما ما مال تاکستان قزوینیم!
صندوق‌دار و مردم تو صف که احتمالا در جریان مزاحمت‌های آقا از اول بودن خندیدن.
- مگه من چیزی گفتم؟
دیگه تا وقتی پول خرید رو دادم و رفتم جیکش در نیومد!


6- بچه‌ که بودم یه روز با مامانم رفتیم به یکی از فروشگاه‌های صنایع دستی در خیابون ویلا . یه آفتابه‌ی مسی خیلی گنده، چند برابر قد من به عنوان دکور اونجا بود.
دستمو که تو دست مامانم بود کشیدم و در حالیکه سرمو بالا گرفته بودم با سادگی به صدای بلند گفتم:
- اووَه... مامان این آفتابه‌ی خمینیه؟
فکر می‌کردم این آفتابه‌ی بزرگ باید مال بزرگترین مقام کشور باشه.
همه‌ی کارمندای اونجا از خنده غش کردن. یکی گفت: نه عزیزم مال شاه بوده. یکی گفت مال رستمه . خلاصه هر کسی یه چیزی گفت.


7- آن پسر با اسب رفت...



8- گذرگاه شماره 71 منتشر شد... الان هشت روزه که اومده.
"اینک گذرگاه، یک جُنگ است. که سعی شده است دسترسی به مطالب آن سریع و راحت باشد. با یک " کلیک " به فهرست می رسی که مطالب را در طبق اخلاص، پیش رویتان قرار می دهد. همه مطالب تفکیک شده منتظر کلیک است. جستجوی وقت گیر لازم نیست. و یک کلیک دیگر شما را به آرشیو مرتب و قابل بهره وری هدایت می کند.(محمود صفریان)بمناسبت گامهای آخر شش سالگی که قراره در شماره 72 چاپ بشه. چطور فهمیدم؟ شمام عضو بشین تا مطالب بعدی رو به آدرستون بفرستن...


9- این عکس وجود آزادی بیان رو در جمهوری اسلامی اثبات می‌کنه...


10- این عکسو از طریق سایت بالاترین پیدا کردم.
ماشاالله!! شوخی شماره‌ی یکم رو پس می‌گیرم. چقدر جمعیت رفته فرودگاه برای استقبال از احمدی‌نژاد:ـO

نظرها(61)

  2007-09-26  

شکرخوری‌های زیادی!

1- اول از همه یکی منو روشن کنه که احمدی‌نژاد تو این ماه‌ عزیز، تو این ماه پرفیض و برکت، بدون قصد اقامت ده روزه چه‌جوری رفته نیویورک؟ یعنی روزه نمی‌گیره؟
والله سی‌با که رفته بود پیش رئیسش که تقاضای مرخصی کنه برای مسافرت. رئیسش همچین اخمی بهش کرده بود که بند دل همه‌ی روزه‌نگیرها پاره‌شده بود. ماه رمضون و مسافرت سه‌روزه؟ ای وای... ای داد... پاداش آخر سال پرید!
این امسشو نبر نمی‌تونست یکی از همین اخما برای رئیس‌جمهورکمون بکنه؟ چرا این‌همه تبعیض!

2- آقا، ما فهمیدیم که تو مملکتمون نه همجنس‌باز داریم و نه‌همجنسگرا... اون دوتا پسری که تو خراسان اعدام شدن فقط شومبول‌بازی کرده بودن.. اون آقایونی هم که تو پارک دانشجو و پارک بهجت‌آباد میان جفت انتخاب می‌کنن میرن حموم عمومی یا خونه‌ی یکیشون، فقط می‌‌خوان پشت هم‌دیگرو کیسه کنن!

3- نکته‌ی مهمتری که از سخنان گهربار رئیس‌جمهورک محبوبمون فهمیدم اینه‌که زنان ما اون‌قدر ارزشمندن که هرکاری بهشون رجوع نمی‌کنن. شما نمی‌فهمید وقتی در بعضی رشته‌های مهندسی‌ دانشجوی دختر نمی‌گیرن این یعنی احترام. وقتی بیشتر بیکارهای مملکت خانوم هستن این یعنی برن راحت تو خونه بتمرگن و هر چقدر می‌خوان آرایش کنن و درضمن برای آقا خونه رو بسابن و بروبن و بپزن .چادر هم برای اونه که ارزشمندیشون رو بپوشونه و ندزدنشون.

4- خوبه اقلا یه‌کم از موضعش در مورد هالوکاست پایین اومده بود و گفت منظورم این بود که چرا اجازه‌ی تحقیق نمی‌دن و چرا اسرائیل تلافیشو سر فلسطینی‌ها در میاره...

5- این سایت چند مطلب و چند کاریکاتور قشنگ در مورد سفر احمدی‌نژاد به نیویورک داره. کاریکاتورهای نیک‌آهنگ کوثر خیلی قشنگن...

6- نمی‌دونم این از شانس ماست که این دوره زندگی می‌کنیم یا بدشانسی... دیدن موجودی به ‌نام احمدی‌نژاد به عنوان رئیس‌جمهور یک کشور با تمدن قدیمی دیدن داره والله. زندگی در دوران یک جوک بزرگ تاریخی خودش یک تجربه‌ی بزرگ و منحصربه‌فرده. من همه ش می‌ترسم مردم دنیا به ما حسودیشون بشه!

7- اینو نگم می‌میرم. همین الان تو نظرخواهی یادم اومد.
کی گفته بود احمدی‌نژاد موقع سخن‌رانی دستاشو تکون بده... از خنده داشتم می‌مردم. همه‌ش قاطی می‌کرد...
مثلا اسم چند کشورو می‌خواست بگه. تا دهمین کشور گفت. اما با انگشت‌هاش تا شماره دو نشون می‌داد.
یه جایی چهار گفت و با انگشتاش چهار تا نشون داد. در جمله‌ی بعدیش گفت 8 و باز چهار رو نشون داد. یا بی‌موقع دستاشو مشت می‌کرد و یا انگشت اشاره نشون می‌داد... نمی‌شد قبل از رفتم کمی تمرین اعداد و تمرین حالت دست می‌کرد؟


8- یادش به خیر قدیما اول هر نوشته‌م یه شعر می‌نوشتم و این اواخر همه‌ش از شاملو. و بیشتر تیکه‌هایی از شعرای بلندش.
امیرحسین کدیور عزیز برام ایمیل داده و کامل ِ یکی از شعرهارو خواسته. گفتم اینجا بنویسم شاید کس دیگری هم دوستش داشت . چون خیلی طولانیه فقط تیکه‌ی اولشو رو صفحه می‌زنم و بقیه رو در قسمت ادامه‌ی مطلب...

شعری که زندگی‌ست
موضوع شعر شاعر پیشین
از زندگی نبود...
در آسمان خشک خیالش، او
جز با شراب و یار نمی‌کرد گفتگو...
او در خیال بود شب و روز
در دام گیس مضحک معشوقه پای‌بند،
حال آنکه دیگران
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
مستانه در زمین خدا نعره می‌زدند!


موضوع شعر شاعر چون غیر از این نبود
تأثیر شعر او نیز چیزی جز این نبود:
آن‌را به جای مته نمی‌شد به‌کار زد
در راه‌های رزم
به دستکار شعر
هر دیولاخ را
از پیش راه خلق نمی‌شد کنار زد.
یعنی اثر نداشت وجودش
آن‌را به‌جای دار نمی‌شد به‌کار برد.
حال‌آنکه من به‌شخصه، زمانی
همراه شعر خویش
هم‌دوش شن‌چو کره‌ای جنگ کرده‌ام
یک‌بار هم حمیدی شاعر را
در چندسال پیش
بر دار شعر خویشتن آونگ کرده‌ام...

موضوع شعر
امروز
موضوع دیگری‌ست...

امروز شعر حربه‌ی خلق است
زیرا که شاعران
خود شاخه‌ای ز جنگل خلقند
نه یاسمین و سنبل گل‌خانه‌ی فلان...

بیگانه‌ نیست شاعر امروز
با دردهای مشترک خلق
او با لبان مردم
لبخند می‌زند،
درد و امید مردم را
با استخوان خویش پیوند می‌زند...

امروز
شاعر
باید لباس خوب بپوشد
کفش تمیز واکس‌زده باید به‌پا کند،
آن‌گاه در شلوغ‌ترین نقطه‌ی شهر
موضوع و وزن و قافیه‌اش را
(یکی یکی با دقتی که خاص خود اوست)
از بین عابران خیابان جدا کند...

" - همراه من بیایید، همشهری عزیز!
دنبالتان سه‌روز تمام است
دربه‌در
همه جا سرکشیده‌ام!"

"- دنبال من؟ عجیب‌ است
آقا، مرا شما
شاید به‌‌جای یک‌کس دیگر گرفته‌اید؟"

"- گفتی چه؟
وزن شعر؟"

"- تأمل بکن رفیق...
وزن و لغات و قافیه‌ها را
همیشه من
در کوچه جسته‌ام.
آحاد شعر من، همه افراد مردمند.
از"زندگی"(که بیشتر مضمون قطعه‌است)
تا "لفظ" و "وزن" و "قافیه‌ی شعر" جمله را
من در میان مردم می‌جویم...
این طریق
بهتر به شعر، زندگی و روح می‌دهد..."

اکنون
هنگام آن‌رسیده‌ که عابر را
شاعر کند مجاب
(با منطقی که خاصه‌ی شعر است)
تا با رضا و رغبت گردن نهد به‌کار
ورنه تمام زحمت او می‌رود ز دست...

خوب...
حالا که وزن یافته‌ آمد
هنگام جستجوی لغات است:

هر لغت
(چندان‌که بر می‌آیدش از نام)
دوشیزه‌ایست شوخ و دلارام...
باید برای وزن که جسته‌ست
شاعر لغات درخور آن جستجو کند.
این کار، مشکل است و تحمل سوز
لیکن گریز نیست:
آقای وزن و خانم ایشان لغت، اگر
همتا و هم‌طراز نباشد، لاجرم
محصول زندگانی‌شان دلپذیر نیست.
مثل من و ... زنم!
من وزن بودم، او کلمات( آ سه‌های وزن)
موضوع شعر نیز
پیوند جاودانه‌ی لبهای مهر بود...

با آنکه شادمانه در این شعر می‌نشست
لبخند کودکان ما (این ضربه‌های شاد)،
لیکن چه سود! چون کلمات سیاه و سرد
احساس شوم مرثیه‌واری به شعر داد:
هم وزن را شکست
هم ضربه‌های شاد را
هم شعر بی‌ثمر شد و مهمل
هم خسته کرد بی‌سببی اوستاد را!


باری سخن دراز شد
وین زخم دردناک را
خونابه باز شد...

الگوی شعر شاعر امروز
گفتیم
زندگیست!

از روی زندگی‌ست که شاعر
با آب و رنگ شعر
نقشی به‌روی نقشه‌ی دیگر
تصویر می‌کند:

او شعر می‌نویسد،
یعنی
او دست می‌نهد به جراحات شهر پیر
یعنی
او قصه می‌کند به شب، از صبح دلپذیر
او شعر می‌نویسد،
یعنی
او دردهای شهر و دیارش را
فریاد می‌کند
یعنی
او با سرود خویش، روان‌های خسته را
آباد می‌کند.

او شعر می‌نویسد،
یعنی
او قلب‌های سرد و تهی‌مانده را، زشوق
سرشار می‌کند
یعنی
او رو به صبح طالع، چشمان خفته را
بیدار می‌کند.

او شعر می‌نویسد،
یعنی
او افتخارنامه‌ی انسان عصر را
تفسیر می‌کند
یعنی
او فتح‌نامه‌های زمانش را
تقریر می‌کند...

این بحث خشک معنی الفاظ خاص نیز
در کار شعر نیست...

اگر شعر زندگی‌ست،
ما در تک سیاه‌ترین آیه‌های آن
گرمای آفتابی عشق و امید را
احساس می‌کنیم:

این یک، سرود زندگی‌اش را
در خون سروده است
وان یک، غریو زندگی‌اش را
در قالب سکوت!
اما... اگرچه قافیه‌ی زندگی
درآن
چیزی به‌غیر ضربه‌ی کشدار مرگ نیست،
در هر دو شعر
معنی هر مرگ
زندگی‌ست!...

الف. بامداد(احمد شاملو)

از کتاب: از نیما تا بعد- برگزیده‌ای از شعر امروز ایران- به انتخاب فروغ فرخ‌زاد و به اهتمام مجید روشنفگر
112 شعر از 13 شاعر
انتشارات مروارید
چاپ اول 1347
چاپ دوم 2535 شاهنشاهی. نمی‌دونم سال چندم هجری شمسی می‌شه.
قیمت 35 تومن

زیتون: حالا بگید چرا بعضی از شعرها رو کوتاه می‌کردم.
توضیح: بعضی از شعرهای این کتاب بعدها به وسیله‌ی شاعرش تصحیح ‌شد.

نظرها(118)

  2007-09-22  

بفرمایید، حلیم افطاری!



1- بیست و چهارم شهریور پنجمین سالگرد وبلاگ‌نویسیم بود...
بیچاره ملت وبلاگ‌خون.

2- بیست و پنج شهریور سالگرد ازدواجم با سیبیل‌باروتی...
بیچاره سی‌با:)

3- رامین در وبلاگ همسفر از سفرش به آنتالیا نوشته

4- عبدالواحد رفیعی وبلاگنویس افغانی هم در وبلاگش از سفرهاش می‌نویسه...

5- اینم سفرنامه محلات میس زالزالک...

6- منم یه سفر شمال رفتم که شاید، احتمالا،...بنویسمش:)


6/5- هر کس دیگه تعطیلات تابستونی رفته مسافرت و تو وبلاگش سفرنامه نوشته لطفا تو نظرخواهی خبر بده... چون اقلا وصف‌العیش، نصف‌العیش باشه برامون...

7-گزارش تصویری سایت قدیمی ها از بهشت زهرای تهران، بر مزار هنرمندان...
البته دیدن سنگ‌قبرای هنرمندان ناراحت‌کننده‌ست. اما تا اونجایی که سنگ‌ها برام اومد(با این سرعت اینترنت) از سنگ اسدالله ملک بیشتر خوشم اومد...

8- دویچه وله و چهارمین دوره‌ی انتخاب وبلاگ‌های برتر..."از۳۱ اوت دور جدید مسابقات انتخاب وبلاگ برتر توسط دویچه‌وله آغاز می‌شود.در کاری مشترک با سازمان خبرنگاران بدون مرز، مسئله‌ی آزادی بیان نقشی محوری در این دور از گزینش‌ها دارد. فرصت شرکت در این رقابت‌ها تا ۳۰ سپتامبر است."

درسته قضاوت خیلی سخته و معمولا هم یه اشتباهاتی پیش میاد و گاهی یه پارتی‌بازی‌هایی هم صورت می‌گیره که به نظر من در بیشتر مسابقه‌ها اجتناب‌ناپذیره. مسابقه‌ی دو نیست که یکی تندتر بدوه و یکی کند‌تر. در وبلاگستان همه خوبن...
هر کی دوست داره می‌تونه شرکت کنه. جایزه‌شم درسته دیر می‌رسه. اما بالاخره می‌رسه:) پارسال که من برنده‌ی هیئت داوران بودم قول جایزه‌شو پیش‌پیش به دوتا داداش دادم. هی می‌پرسیدن پس چی شد اون آی‌پادی که می‌خواستی بهمون بدی. وقتی رسید که دیگه کاملا کچل شده بودم:) ولی خوب این شامپو ضد کچلی‌ها به دادم رسید...

نظرها(106)

  2007-09-17  

3152

سی‌ و یک، پنجاه و دو... این عدد رو خوب به خاطر بسپرید!
.
.
.

درسته. کُد رمزه. اما نه کد رمز یک عملیات مثل یازهرا، بلکه:

شماره‌های کانال‌های تلویزیونی که این سی روز باید پشت سر هم بگیرید.
بعد از افطار یه بالش بیارید بذارید جلوی تلویزیون با یه بشقاب پر از میوه دراز بکشید و تماشا کنید.
اول کانال سه، ساعت 7 درست بعد از افطار، سریال "یک وجب خاک" عبدالعلی‌زاده رو نگاه کنید. همون که رضا بابک و مهتاج نجومی و برزو ارجمند و ا ینا توش بازی می‌کنن! درهر قسمت اتفاقات مسخره می‌افته!(طنز موقعیت)
بعد کانال یک، ساعت 7:30 درست بعد از تموم شردن اون‌یکی سریال، سریال" اغما"سیروس مقدم داره. همون که امین‌تارخ و شیرین‌بینا توش بازی می‌کنن. امین تارخ جراح مغز و اعصابه. خیلی‌هم خوش‌تیپ و خوش خنده‌ست و عاشق زنشه. میاد مغز زنشو عمل کنه که زنش (همون قسمت دوم ) می‌میره... یه شیطونی این وسط موش می‌دوونه. حالا شیطون کیه؟ باید تا آخر ببینید!
بعد یه ساعت استراحت برای هضم غذا و هضم دو سریال اولی و سپس... کانال پنج سریال "شکرانه" رو داره. همون که پوریا پورسرخ پسر یه برج‌ساز پولداره. دایی جون ِ "لبه‌ی تیغ" رل باباشو بازی می‌کنه. اما اینجا عصا و سبیل و کلاه نداره:)... خدا زده تو سر پسره. شدیدا عابده و طرفدار رعایت حق‌الناس... برای حلال شدن پول بابا باید بره زن‌عمو رو تو تاجیکستان پیدا کنه...

درست بعدش کانال دو سریال" میوه‌ی ممنوعه" حسن فتحی رو نشون می‌ده.
با بازی علی نصیریان، گوهرخیراندیش، و امیر جعفری(که یواش یواش داره از حیث پدرسوختگی در نقش‌هاش، جای شریفی‌نیا رو می‌گیره) و حاج آقا نصیریان مایه‌دار در عزای فرار دخترش و ازدواج با یه مردی که تو زلزله‌ی بم زن و بچه‌شو از دست داده داره دق می‌کنه!

خوب حالا، ساعت شده ده و نیم. برید بخوابید تا سحر بتونید از جاتون پاشید.
مادر بدبخت خانواده هم که بعد از افطار تو آشپزخونه جون کنده برای سحری فردا.
و فردا همین آش است و همین کاسه...
این سی‌روز خوش بگذره:)

نظرها(104)

بن‌بست خوشبختی


ورود و حتی ایستادن در آن حوالی ممنوع است...

نظرها(12)

  2007-09-15  

قُپی

1- قپی اومدیم و گرفت...
چند ماه پیش آخرای شب داشتم تو پیاده‌روی یه خیابون45‌ متری تند وتند می‌رفتم به طرف میدونی که ممکن بود اونجا تاکسی گیرم بیاد.
خیابون چراغ درست‌حسابی هم نداشت. تو تاریک کورکی مواظب بود تو چاله نیفتم که ناگهان برخوردم به سمند نقره‌ای رنگی که تو پیاده رو به موازات در خونه‌ای پارک کرده بود و هر چهار تا درش چهار‌طاق باز! به‌طوریکه اصلا نمی‌تونستم رد بشم.
یا باید می‌رفتم از توی پارکینگ خونه می‌رفتم اون‌ور که کار درستی نبود. چند زن و یک مرد شیک‌پوش مشغول برداشتن بچه‌ی کوچک و چند ساک بودن. گفتم می‌شه خواهش کنم یه طرف درا رو ببندین تا من رد شم؟
مرد هنوز دهنش باز نشده بود که زن مو طلایی داد زد. به ما چه! برو از توی خیابون برو. به خیابون نگاه کردم. ماشین‌ها به سرعت حداقل 100 کیلومتر ویـــژی رد می‌شدن و اصلا نمی‌شد. گفتم اگه ماشین به من بزنه شما مسئولیت قبول می‌کنید.
مرد تا اومد حرفی بزنه زن ژیگولوی دوم پرید تو حرفش. وا... به ما چه! و مرد که تاحالا فکر می‌کردم می‌خواد بگه چشم الان درارو می‌بندیم افاضات فرمود که پیاده‌رو مال ماست... اصلا حق ندارید از این جا رد شید! و زن اول غش‌غش خندید که : همینو بگو!!
با خون‌سردی پرسیدم سند پیاده رو تو سند خونه‌تون قید شده؟
زن دوم با پرخاش گفت: وا... چه پررو هم هست! جوابشو ندید و مشغول کاراشون شدن. دیدم نخیر... از جوی آب پریدم رفتم تو خیابون و از اون قسمت رد شدم و رفتم جلوی ماشین. یهو فکری به نظرم رسید که چند بار کارم رو راه انداخته بود. این‌دفعه بیشتر خواستم دلشونو بسوزونم وگرنه فایده‌ای برام نداشت.
وایسادم رومو به ماشینشون کردم و کاغذ و خودکاری از کیفم درآوردم و مثلا شماره‌ ماشین و پلاک خونه‌رو یادداشت کردم. که تو اون تاریکی اصلا معلوم نیست درست نوشتم. مهم هم نبود. فقط برای ترسوندنشون و کمی دل‌خنکی!
(یه بار هم با عکس موبایل این کارو کرده بودم و طرف کلی زرد کرده بود.) اینا اما به روشون نیاوردن. زن دومی گفت وای.. آقا رضا شماره‌تونو یادداشت کرد. آقا رضا گفت هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه. و همه غش غش خندیدن و مسخره‌م کردن.
راهمو به سمت میدون ادامه دادم و اون قسمتو دیگه می‌دویدم. تاریک بود و خلوت. ده‌دقیقه دیگر راه مونده بود.
در چند قدمی میدون ناگهان صدای ترمز شدیدی اومد و نگاه کردم دیدم سمند نقره‌ای رنگی بود. اون مرد و دو خانم(بدون بقیه) از ماشین پریدن پایین و به طرفم یورش آوردن. انگار با هم مشورت کرده بودن و به این نتیجه رسیده بودن که لابد من کاره‌ای‌یم:)
هر سه دورمو گرفتن. اول بهم سلام کردن و گفتن شماره‌رو می‌خوای برای کجا؟ با خون‌سردی گفتم عموم در اداره‌ی ثبت اسناد کار می‌‌کنه. کنجکاو بودم ببینم واقعا پیاده‌روی جلو خونه‌تون تو سندتون خورده. اصلا همچین چیزی می‌شه. فقط همین!
آقاهه گفت. چقدر شما دل‌نازکین بابا. حالا معذرت بخواهیم حله؟ گفتم معذرت برای چی؟ پیاده‌روی خودتونه. شهرداری تخلف کرده محل عبور مردمو تو سند زده! من به عنوان یک شهروند موظفم این اشتباه شهرداری رو گوشزد کنم.
خانم‌ها هم یکی یکی هی ازم معذرت می‌خواستن.
- مال مای ما که نیست. عقب‌نشینی داشتیم. قبلا مال ما بوده... توروخدا شما ببخشید..
گفتم شهرداری اشتباه کرده خیابونو بدون اجازه‌ی شما تعریض کرده... حالا مگه کوتاه میام؟:)
اون‌قدر معذرت خواستن که دیگه دلم سوخت. گفتم این‌یک‌بارو ندیده می‌گیرم. اما شما هم به فکر جون مردم باشید. تو پیاده‌رو که پارک می‌‌کنید هیچی. اقلا یه راه برای عبور مردم باز کنید.( اینم نتیجه‌ی اخلاقی ماجرام)
آقاهه دستشو گذاشت روی سینه‌ش چشماشو بست و گفت چشم!
ولی هر سه هنوز با بدبینی و ترس نگام می‌کردن...

2- گاهی هم از این قپی‌ها برای تاکسی‌خطی‌ها میام. وقتی رئیس خط نیست فوری مسیرو عوضی می‌گن. مثلا تا نصف مسیر می‌رن.
منم فوری یه ورق و یه خودکار دستم می‌گیرم و ادای شماره نوشتن در میارم. راننده می‌گه آبجی بابا غلط کردیم بیا سو‌وار شو(Suar(
منم می‌رم سووار می‌شم!

3- ماه رمضون همه چیزو تحت‌الشعاع خودش قرار داده.
از دو سه روز قبل حرف از گروه‌های بالاپشت‌بوم‌برو بود برای دیدن هلال ماه. چقدر بودجه مصرف شد که هزاران نفر چادر و سور و ساتشونو بردارن ببرن توی پونصد ششصد نقطه‌ی ایران. آخوندا هم که ... تا اونجایی که من اطلاع دارم نصفشون بالاپشت‌بوم سرما خوردن! این‌همه منجم و اخترشناس تو مملکتن اونوقت این همه بودجه مصرف بشه برای یه مشت آدم عامی و کم‌سواد از نظر اخترشناسی!.
روز اول که اولش شد یوم‌اشک و عصر یهو اعلام کردن نه خود روزه‌ست. یک‌ربع قبل از افطار هم اعلام کرد هر کی روزه نگرفته اگه از الان که هلال ماه روئت شده نیت کنه و چیزی نخوره روزه‌ش قبوله. روزه‌ی یک ربعه خیلی بامزه‌ست.
مدرسه‌ و ادارات دیر شروع می‌شه و زود تموم. لابد تموم مدت هم نه معلم حال درس دادن داره و نه کارمند حال راه انداختن کار ارباب رجوع رو.
تا اونجایی که من دیدم نصف مغازه‌های شهر یه پارچه نصب کردن بالای مغازه‌شون که حلیم و آش برای افطار داریم. شوخی نمی‌کنم. من بالای بنگاه معاملات ملکی و آپاراتی(!) و پیتزا‌فروشی(اقلا این‌یکی مواد غذایی داشته از قبل) و سوپری و بستنی فروشی دیدم...
دم غروب هم چه صفیه....
یه عالمه حرف دارم. ولی خواب مجالم نمی‌ده...

4- فقط این داستانو بگم و برم. نمی‌دونم راسته یا جوک.
چند سال پیش آیت‌الله الف که ماشالله بالای صد سال عمر داشت و کمرش خمیده، بردن پشت‌بوم برای دیدن هلال ماه. اون‌موقع‌ها باید فقط برای علی‌گالیله اثبات می‌شد و یکی دو تا مرجع تقلید. همین کافی بود.
آیت‌الله الف در اثر خمی کمر نمی‌تونسته آسمون رو نگاه کنه، اعوان و انصارش هر چی سعی می‌کنن صافش کنن، نمی‌تونن. به‌ناچار روی دست می‌گیرنش و سرشو می‌گیرن بالا.. اون‌قدر بهش فشار میارن که طفلکی کارخرابی می‌کنه و با صدای ضعیف داد می زنه:
- ریدم بابا... ولم کنید.
همه فکر می‌کنن می‌گه دیدم بابا... خوشحال می‌شن و الله اکبر می‌گن و فوری بی‌سیم می‌زنن به رسانه‌ها که هلال ماه روئت شد و ماه رمضون رسما شروع شد...

5- دوسه شماره دیگه دارم بنویسم... اما چشام از شدت خواب هی بسته می‌شه و گیجی ویجی می‌رم... نکنه مستکم من:)

نظرها(67)

  2007-09-13  

یه اتفاق عجیب


1- امروز به طور تصادفی رفتم به یه قصابی که تاحالا ازش گوشت نخریده بودم. هنوز نگفته بودم چی می‌خوام و چقدر می‌خوام که ناگهان خشکم زد. تابلوی مداد رنگی روی دیوار خیلی برام آشنا اومد.
خدای من، کار من بود با امضای خودم با تاریخ چند سال پیش:))
با تته پته گفتم این مال منه. ایناهاش.. اینم اسممه... قصابه یه خورده جا خورد و ساطور به دست گفت حالا هست! فرمایش؟
گفتم: هی‌هی‌هیچ‌چی! دو کیلو گوساله‌ی بدون چربی. و تموم مدتی که گوشتم رو حاضر می‌‌کرد زیر چشمی به نقاشیم نگاه کردم. و به خودم افتخار کردم:) به‌خدا من حیف شده‌م تو این مملکت!
موقع بیرون اومدن با دمم گردو می‌شکستم. درسته اول رو دیوار قصابیه، اما بعد ممکنه برسه به مرغ‌فروشی، بعد به میوه‌فروشی و بعد مثلا رو دیوار دستشویی یه مسجد... شاید یه روزی نقاشیم رفت رو دیوار خونه‌ی شما... آقا، این مداد رنگیام کجاست؟
(هر چی فکر کردم نقاشیم چطوری به دست آقای قصاب افتاده عقلم به جایی نرسید. ممکنه سی‌با انداختتشون تو آشغالی و گربه کیسه‌زباله رو پاره کرده و باد شبانگاهی برده‌تش دم مغازه یارو و اونم دلش سوخته و قابش کرده... شاید هم دزد اومده می‌دونسته چی تو خونه‌ی ما باارزشه:) از خود قصاب هم با اون چشمای خون‌گرفته و سبیل‌های از بناگوش دررفته نتونستم بپرسم. تازه ممکن بود خیلی پیگیر شم تابلو رو پرت کنه تو جوب بگه برو بابا، مال خودت. و مردم محروم بمونن از این اثر بی‌بدیل)

2- این آقا امید ما یه نظرسنجی در مورد تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی داره که باید فوری تحویلش بده.
شماهام که می‌دونم عاشق کمک به محققین و مخترعین و مکتشفین ایرانی در اقصی‌نقاط جهان هستید. پس آستین‌ها رو بالا بزنین(نزدین هم نزدین بی‌آستین و باآستین قبوله) و به چند سوال جواب بدین.
(امید جان، یه بار اومدم نوشته‌هامو شماره گذاری نکنم ها....)

نظرها(58)

  2007-09-11  

گل یا پوچ؟ پوچ!

1- پیشنهاد احمدی‌نژاد به کشورهای زورگو: رفراندوم برگزار کنید!
زیتون: چطوره خودت به عنوان اولین رئیس‌دولت شجاع(پسر شجاع) پیش‌قدم بشی گوگولی!...

2- احمدی‌نژاد دستور داد حذف سه صفر از پول ملی را بررسی کنند!
زیتون: من از اول گفتم واحد پولمون رو دلار کنیم...

"

3- هر چی منتظر شدم کسی راجع به سریال "گل‌یا پوچ" با بازی اکبر عبدی، بروز ارجمند، انوشیروان ارجمند، مهتاج نجومی، بهاره رهنما، بهنوش بختیاری و... و کارگردانی جواد افشار چیزی بنویسه، ننوشت!.
اول داستان با این ماجرا شروع شد که عمه‌ای (مهتاج نجومی)دنبال برادرزاده‌ش سیاوش( برزو ارجمند) می‌گرده تا ثروتی که بهش ارث رسیده رو بهش بده. اما بعد از چند قسمت می‌ره به سمت تیکه زدن به اپوزیسیون.
جلال شاد‌آبادی( اکبرعبدی) که پدر عسل( بهاره‌ رهنما) کسی که سیاوش عاشقشه، کاندیدای انتخابات ریاست صنف خودشه(کاسه توالت) و از تلویزیون‌های ماهواره‌ای خارجی خط می‌گیره. برای هر سخن‌رانی که بهش دیکته می‌کنن، صد هزار دلار به جیب می‌زنه. به طوری که حتی از شغل اصلیش هم بیشتر گیرش میاد.
سخن‌رانی‌هاش رو سعی کردن شبیه افراد مخالف حکومت در بیارن.
در جایی هم سیاوش می‌خواد در دانشگاه اعلامیه پخش کنه. مأمورای حراست میان در نهایت رأفت و مهربونی ازش می‌پرسن این چیه؟ سیاوش شروع به داد و بیداد می‌کنه و خودشو به اونا می‌کوبونه(!) که یعنی اینا دارن منو می‌زنن و اعلامیه‌ها رو پرت می‌کنه تو حیاط دانشگاه... یکی از اعلامیه‌ها رو بالا می‌گیره... مثلا می‌خواد ادای باطبی و دیگر دانشجوهای دستگیر شده رو در بیاره. و بعد توی تلویزیون ماهواره‌ای مصاحبه می‌کنه که مأمورا منو زدن و از دانشگاه اخراج کردن و...
بیشتر از اینکه از دست تلویزیونی‌ها عصبانی بشم، از دست بازیگرها ناراحت شدم. آخه درآوردن نون به چه قیمتی؟
فکر می‌کردم برزو ارجمند با عموش(مالک اشتر) و باباش فرق داره. فکر می‌کردم اکبر عبدی هیچوقت وارد این بازی‌ها نمی‌شه.
این سریال می‌خواد با طنز مخالفین جمهوری اسلامی رو به گند بکشه... خجالت داره والا...

4- بازداشت همسر یک زندانی سیاسی در زنجان
هم اکنون پنج تن از هویت طلبان زنجان به نامهای سعید متین پور، جلیل غنی لو، بهروز صفری، لیلا حیدری و علیرضا متین پور در بازداشت بسر می برند.
به لیلا حیدری گفته بودند که می‌تواند به ملاقات همسر زندانی‌اش بهروز صفری برود و وقتی رفته، دستگیرش کرده‌اند.
علی‌رضا متین‌پور برادر سعید‌متین‌پور هم سرکارش دستگیر شده.
صفری ، غنی لو و برادران متین پور دوم اسفندماه سال گذشته در مراسم بزرگداشت روزجهانی زبان مادری نیز بازداشت شده بودند...

5- عباس میلانی و پاسخی به منتقدان...
(طبق قانون نانوشته‌ی وبلاگستان انتقاد ناصر زرافشان رو گذاشتم حالا اینو باید بذارم )

6- نادره افشاری و داستانهایش...

7- روز نهم شهریور روز ملی حفاظت از یوزپلنگ ایرانی بود. با اینکه ده‌روز دیر شده اما خواندنش بد نیست.
دست در دست هم برای حفظ يوزپلنگ ايرانی...

8-چند ایرانی یوزپلنگ‌ها را می‌شناسند؟
(ممنون از صفورا)

9- به عنوان حسن ختام، فرازی چند از سخنان احمدی‌نژاد:
آمریکا به ایران حمله نمی‌کند به دو دلیل...1- من مهندسم و مسائل را تحلیل و استدلال می‌کنم!(زیتون: همین یه استدلالت مارو از خنده کشت!)
2- به وعده‌ی خدا باور دارم.(زیتون: می‌شه بپرسم خدا بهت چی وعده داده؟ اینکه هاله‌ی دور سرت از همه‌ی ما محافظت می‌کنه؟)


نظرها(84)

  2007-09-05  

در صورت تصویب «لایحه‌ی جدید- به اصطلاح- حمایت از خانواده»... ننگی عظیم بر دامان جمهوری اسلامی!

وقتی مفاد لايحه‌ی جديد حمايت از خانواده را می‌‌شنوم٬ چشمام سياهی می‌ره.
آيا دارم درست می‌شنوم! اين همه عقبگرد ممکنه!
اين همه توهين و قانون‌های قرون وسطایی به زنان بس نبود؟ حالا لایحه‌ای به این مزخرفی!؟

- مردان برای ازدواج‌های دوم و سوم نياز به اجازه‌ی همسر اول ندارن!
تا حالا که نياز بود وضع اين بود٬ وای به از اين به بعدش!
فقط تشخیص دادگاه که قاضی‌هاش مَردن مهمه. تشخیص اینکه مرد تمکن مالی داره( بر طبق اسلام ۱۴۰۰ سال پیش٬برای ازدواج یک حصیر پاره برای زیر انداز همخوابگی کافیه!)
و عدل رو رعایت کنه. یعنی اگه امشب یه سیلی زد به همسر دوم. فرداش یکیشو محکم‌تر بزنه به همسر سوم. همسر اول رو که باید زیر لگد له کرد(برای تادیب)
- مردان برای ازدواج موقت دیگر احتياج به سند و مدرک ندارن. نه تاحالا داشتن!
این کثافتی که کشورمون رو فرا گرفته دیگه علنی می شه...
(بيچاره سندصيغه فروشان! کارشون کساد شد...)

وای بر ما...
وضع قوانين کشور ما به کجا رسيده.
برای زن در حد يک مرغ هم حقوق قائل نيستن!

یاد این شعار مخصوص زنان در جمهوری اسلامی می افتم:
ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است...
خدای من...
حتی مرغ ها وضعشون از ما بهتره...

چکار باید بکنیم؟
برای مقامات نامه بنویسیم که بابا ما آدمیم؟ بریم تو خیابون فریاد بزنیم؟ سرمونو به دیوار بکوبیم؟
کمکی! چاره ای!
آقایان عزیز
شما واقعا از این وضع راضی هستید؟
در واقع با تصویب این لایحه توهینی هم به آقایون می شه. یعنی اونا رو تا حد یک خروس و یا یک شتر نر مست پایین میارن...

پ.ن.
سایت میدان چند نوشته در این مورد داره.

نظرها(138)

  2007-09-02  

800

1- چند روزی نبودم. عجیب اینکه دلم برای وبلاگم زیاد تنگ نشده بود. فکرمی کنم دارم کمی رشد عقلی می کنم:)

2- این هشتصدمین پستمه... اووَه چقدر نوشتم تا حالا!

3- این نظرخواهی آخرش درست نشد که نشد. هر چی برای نظرات روزنامه ای و کپی و پیستی نظرخواهی جداگانه می ذارم بازم همون آشه و همون کاسه.

4- یک توالت-نوشته بامزه:
"لطفا روی اثر هنری خود سیفون بکشید و محیط را برای خلق آثار هنری بعدی توسط دوستانتان پاک نگهدارید."
جالب اینجاست که من هر وقت رفتم به این توالت همیشه تمیز بوده.
من مي میرم برای این هنردوستی و هنرمندپروری مردممون. بیخود نیست می گن هنر نزد ایرانیان است و بس!

5- یک توالت نوشته ی دیگه:
احمدی نژاد رید به این مملکت. تو هم روش!

6- برنامه ای که نیم فاصله داره الان در دسترسم نیست و وجدان درست نویسیم حسابی در عذابه...


7- آذر فخر هنرمند بازیگر تاتر برام نوشته:
"مطمئنی اين همان نمايشنامه اقای رادی است؟ نوکر لال برادر طوطی؟ اقای گيل و سرطان معده؟ کلفت جوان خانه رقصنده گروه فلکلور گيلان است يا ان دختر معصوم و ساده و جوان؟ تاجماه خانم جنون نفاسی دارد و ديدن روابط عاشقانه اقای گيل با خواهر خودش او را اوهام سخت تر ميکشاند .
اصلا اين بزرگترين خيانتی است که ميتوان به تاتر کرد . اين نمايشنامه از شاهکارهای اقای رادی بود . اصلا بهتر است سکوت کنم ."

پس نمایشنامه"لبخند باشکوه آقای گیل" رو کلی تغییر دادن . برای همین خیلی پیش پا افتاده و غیرمنطقی به نظر میاد. من فکرمی کردم اشکال از دوران نوشتن نمایشنامه ست. اما مگر نه اینکه چخوف و برشت هم در زمان قدیم می نوشتن. پس چرا هر وقت می خونی به نظر جالب میان؟
این سانسور چه بر سر هنر داره میاره؟!!
آذر فخر عزیز از اجرای قدیمی این نمایشنامه یاد می کنه:
"محمدعلی کشاورز پدر را بازی ميکرد. جميله شيخی دختر با قدرت بزرگ را. دختر نقاش را فرخنده صابری ( خواهر کوچک پری صابری ) ايرج راد پسر چپی را . محمد مطيع پسر هوسران شکارچی ( که مثل پدر بود )آهو خردمند دختر کلفت را و من مادری که هنوز قدرت دارد ."

خیلی برام جالب بود که آذر فخر خودش این نمایش رو بازی کرده! کاش فیلمی یا عکسی از اون اجرا بود و می دیدم.
"باور کن که لبخند با شکوه اقای گيل واقعا استخوانبندی درستی داشت . چند تا شخصيت را نميدانم چرا زياد کردند . معانی عوض شده . دکور مال اپرا است . اصلا ان رنگها به يک امپراطوری فروريخته و خانه قديمی که حکايت از قدمت خود خانواده دارد نميخورد ."
آذر فخر باز هم گفته و اگه اجازه بده در اینجا ادامه شو می گذارم.

8- چه احساسی پیدا می کنی که یکی از دوستای تو یا همسرت ماشینتونو قرض بگیره و فرداش با لبخند سویچ خالی رو تحویل بده و بگه ببخشید, یادم رفت قفل کنم, دزدینش. و ماشین هرگز هم پیدا نشه.

9- چه احساسی پیدا می کنی وقتی تو یه مهمونی مهمونا با اصرار صاحب خونه کفشاشونو جلوی در در میارن. بعدش تو مهمونی خیلی خیلی خوش بگذره. بعد بیای ببینی این وسط فقط کفش تو نیست. هی بگردی و نباشه! وایسی تا ببینی کسی برش می گردونه یا نه. آخرش یه کفش کهنه باقی بمونه!

10- چه حسی بهت دست می ده وقتی آخر مهمونی بری سراغ رختکن و ببینی مانتویی که با هزار سختی گشتی و پیدا کردی و تازه دادی خیاط یه مقدار تغییراتی توش داده نیست... و لباست آستین نداشته باشه که بی مانتو بری خونه.
. اما خوشبختانه همسرت کت تنش هست...

11- چه حسی بهت دست می ده وقتی دوستی رو بعد از سال ها تو یه جمع می بینی و با حرارت و شوق و ذوق میری جلو باهاش خیلی صمیمانه سلام علیک می کنی و اون خیلی خونسرد روشو می کنه اون ور. تو فکر می کنی نشناختت. با خنده و اعتماد به نفس می گی نشناختی؟!
می گه چرا تو زیتونی! و دوباره سردتر از قبل روشو می کنه اونور...
درسته خیطی واقعا مالیات نداره. اما یه کم درد که داره:)

12- فیلم های خون بازی و اسپایدرمن 3 و مسنجرز رو دیدم.
مسنجرز ترسناک بود. اما بعدش هر چی نشستم یه ارتباط منطقی بدم به کارای بازیگرها نتونستم.به قول سی با تو بترس. با منطق چیکار داری؟
اسپایدر من 3 هم که تکنولوژیش منو کشت.
در خون بازی هم لذت بردم از بازی باران کوثری در نقش یه دختر معتاد. اما نمی دونم چرا احساس کردم بابا جهانگیر و مامان رخشان یه جورایی این فیلمو برای نشون دادن بازی دخترشون ساخته بودن تا اینکه بخوان یه چیزی بگن.
آخر فیلم آدم می گه خوب, که چی؟ اینا رو من می دونستم که اعتیاد بده و آخرش آدم بدبخت می شه و...
اقلا یه خورده رادانشو زیاد می کردن!


13- این بلاگ رولینگ رو برای این گذاشتن که هر وقت یکی آپدیت کرد بفهمیم. جز اینه؟
حالا این چه سریه که بعضیا شونصد بار ای میل می دن که آپ کردیم بیا ببین...
کاش من هم کمی از این اعتمادبه نفس ها داشتم!


14- این سیزدهمی واقعا نحس بود:)

15- اینم بگم و به سلامتی و دل خوش برم.
دوستم قرار بود با بچه هاش بیاد خونه مون. قرار شد من برم دنبالشون تا میدون و بعد باهم پیاده بیاییم.
موقع رفتن سر قرار دیدم وای.. چه خبره! از اطئمه و اشربه و خوراکی های جورواجور...
رسما جلو آدم رو می گرفتن و به زور شیرینی و شربت و شیرکاکائو و ساندیس و تک دانه و شکلات و... تعارف می کردن. اصلا حواسم نبود که شب میلاد منجی عالم بشریته!
یه فکر پلیدی بهم گفت برو دوستت و بچه های شیکموشو از این راه ببر خونه تا شکمشون سیر و پر شه:)
وقتی سر قرار رسیدم صادقانه گفتم که اگه از این راه بریم خوراکی می دن و اگه به بچه های غذای بیرون نمیدی و یا از تمیزیش مطمئن نیستی می تونیم از یه راه دیگه بریم.
گفت چه از این بهتر! از راه خوراکی بریم.
بچه ها ذوق کنان می دویدن و خوراکی می گرفتن و می رفتن سراغ ناذر(نذرکننده) بعدی...
این بچه ها خیلی به تطهیر پول حاج آقاها و حاج خانوما کمک کردن. حق بزرگی به گردنشون دارن.
خلاصه که وقتی خونه ی ما رسیدن فقط آب یخ می خوردن و گاهی میوه. شیرینی و شکلات ها در امان بودن.

16- من موندم چرا ملت ایرانو ول می کنن و مهاجرت می کنن به کشورهای دیگه؟
تا چند وقت دیگه همه مون میلیاردر می شیم...
آشنایی که بعد از سی سال اومده بود ایران می گفت: مردم ایران برای چی می گن ما بدبختیم. ماشالله خونه زندگی هر کی رو(ببخشید هر کیو) که قیمت می کنم می بینم میلیون ها تومن می ارزه. از برکت جمهوری اسلامی همه شدن میلیونر!
گفتم این میلیون ها تومن چه به دردمون می خوره.
خونه ای که در دوران شاه دویست سیصد هزار تومن بود. بعد از انقلاب شد یک میلیون و بعد هر سال رفت بالا و حالا ممکنه 500 میلیون هم بیارزه... اما همه چیز با تورم بالا رفته. گوشت کیلویی صد تومن شده شش هفت هزار تومن.برنج شده کیلویی 2000 تومن. اجاره خونه ها که سر به فلک می زنه. الان یه آپارتمان صد متری در حوالی پاسداران اجاره ش به اندازه ی آپارتمان مشابه در لس آنجلسه(1500 دلار). ولی حقوق ها چطور؟


نظرها(8)