صعود

پنج سنگنورد دختر و پسر در حال بررسی راههای صعود دیوارهی صخرهای پل خواب در جاده چالوس...
صعود...
آمریکا...! آمریکا...!(2)
۱ـاز اونایی که برای هر مطلبی که بنویسم یادشون نمیره رو در و دیوار وبلاگم فحش و توهین و بد و بیراه می نویسن !!( تشکر بکنم شاید از رو برن )
۲ـ یه کار کوچکی داشتم توی اداره ای . بخودم گفتم تلفنی کارمو انجام بدم که نه تو ترافیک گیر کنم . نه بنزین بسوزونم و نه بیخودی وقت اون کارمند شریف رو بگیرم . از صبح تا ظهر شماره گرفتم . مشغول بود یا روی پیامگیر . فرداش مجبور شدم خودم برم . توی اطاق که رفتم همونجا دم در منتظر شدم تا اقا از مهمونی دیشبش با دوستش بگه و بخنده ... یکربعی طول کشید تا خدا حافظی کرد . ولی بجای اینکه گوشی رو بذاره رو تلفن . دگمه ئثطع رو زد و بعدش هم تلفن رو گذاشت رو میز . رفتم جلو و سوالمو کردم و کارم که تموم شد به اقاهه گقتم .. ببخشین . مث اینکه یادتون رفته گوشی رو بذارین رو تلفن ... چپ چپ نیگام کرد و جوابمو نداد .. یعنی که خودم میدونم ... تازه فهمیدم چرا هر چی تلفن میکردم پوق اشغال میزد...
۳ـ با تشکر از ولگرد عزیزم اخرین قسمت .. امریکا ..امریکا را بخونید و از تجربیاتشون استفاده کنین . ولی تمنا میکنم کامنت تون در مورد همین مساله باشه . ببینم شده یکبار ارزو به دل نمونه ؟
آمریکا ... آمریکا ...
قسمت دوم و پایانی
.. دوباره میخواهم به بعضی از تجارب زندگی شخصی ام به عنوان یک "مهاجر تصادفی" که ساکن این سر زمین شده اشاره کنم.
شکی نیست که سخن از تجارب شخصی خود گفتن بسیار آسان تر است تا نقل کردن تجارب و زندگی دیگرا ن وکلیت دادن ونتیجه گیری از انها به عنوان یک واقعیت و یا یک" Fact زیرا وقتی نویسنده ویا گوینده ای از خودش حرف میزند در آن صورت قانون کلی نمیتواند صادر کند . او فقط تجارب شخصی خود را بیان می کند. اوادعای عمومیت دادن به انها را هم ندارد.اگر خواننده منصف باشد اعتراضی نمی کند تنها میتواند انهارا بپذیرد یا نه .
سخن گفتن ازخود مرا بیاد خاطره ای کهنه به عنوان دانشجو ازاستاد " تعلیم و تربیت "ام زنده یاد آقای "دکتر عیسی صدیق اعلم " . در دانشکده ادبیات تهران انداخت.
تصور من از دکتر صدیق اعلم این است که نام او با تاریخ "تعلیم و تربیت ایران" همیشه همراه خواهد بود. اودر در پایه گذاری تعلیم وتربیت مدرن ایران تلاش زیادی کرد. او بود که برای اولین بار کلمه "دانشگاه " را بجای مدرسه های عالی بکار برد. و او بانی تاسیس دانشسراهای تربیت معلم ایران بود. از خدمات دیگر او دراعتلای فرهنگ این مرز وبوم نمیتوان به سادگی چشم پوشید . که کار من نیست دراینجا انها را برشمرم . یادش گرامی باد.
بهر صورت در درسی که با او داشتم ایشان" بیوگرافی خودش" را به عنوان کتاب درسی برای ان کلاس تعیین کرده بود. دانشجویان باید انرا میخواند ند و در اخر سال امتحان میدادند . دلیل استاد برای انتخاب بیوگرافی خودش این بود که ایشان معتقد بودند " خواندن بیوگرافی های بزرگان واشاره به زندگی و تجارب آنان یکی از بهترین ابزارهایی است که معلمین تعلیم و تربیت میتوانند از آن ها درهنمود دادن به شاگردان شان درکلاسها سود جویند.." جمله ایشان را دقیق بیاد ندارم ولی چیزی نزدیک به این که اشاره کردم . واضافه کرد چون به صحت درستی نویسنگان بیوگرافی های مردان وزنان برزگ ودانشمندان اعتماد ندارم بنابراین بیوگرافی خودم را به دراین واحد درسی پیشنهادمیکنم..!!
دکتر درآخرسال براساس ان کتاب یک امتحان بیست سوالی از دانشجویان به عمل میاورد که بعضی از سوالات چهار جوابی هم بودند . یادم میاید یک از سوالاتی که دانشجویان بشوخی حدس میزدند که ممکن بود دربین سوالات امتحان اواز آن کتاب باشداین پرسش بود .
سوال:
بگویید اولین دختری را که "نگارنده " بوسید در کجا بود؟ و اسمش چه بود ؟ باید کتاب را خوب خوانده بودیم. براساس متن کتاب مثلا جواب میدادیم اسم ان دختر" سمیرا" بود.و در زیر دالان خانه حاج هادی اتفاق افتاد !!
منطورم از یاد آوری این خاطره این بود که من هم فکر کردم روشن ترین تصویر از دغدغه ای یک مهاجر نمونه هایی از زندگی نگارنده !!یعنی ولگرد به عنوان یک مهاجر است . چون مانند دکتر ازصحت انها مطمئن هستم ! من نمی خواهم به انها عمومیت بدهم . فقط میخواهم بگویم که مشکلات ودغدغه های هر مهاجری درامریکا مختص خود اوست . و الگوی خاصی ندارد . به عوامل متعددی بستگی دارد به ایالت وشهری که درانجا ساکن خواهد شد. به کاری که انتخاب خواهد کرد . به تسلط اودر زبان . به سن و جنسیت او. به مقدارپولی که باخود همراه میاورد .و . و .
ولی به نطر من ازبین همه ی این عوامل ان عاملی که در موفقیت مهاجر موثر است " طرز تلقی مثبت " positive attitude وشجاعت و پایداری او دربرخورد با مشکلات است که میتواند اورا یاری کند واز او یک مهاجر موفق بسازد . به عبارت دیکر مهاجر تازه وارد ما هرگز نبایذ مورچه تیمور لنگ ازیاد ببرد!
زمانی که من به امریکا امدم وقصد اقامت دراین سر زمین کردم تقریبا دوران جوانی ام در وطنم سپری شده بود و آرزوهای بزرگی برای شخص خودم درسر نداشتم. درابتدا کابوسم این بود که به مثابه درختی کهنی هستم که دراثر جابجایی یا خشک خواهم شد و یا به حالت رکود باقی خواهم ماند. ولی بزودی دریافتم اولا من درخت نیستم !! ادم هستم ! و ثانیا بقول دوست نازنینی در این روزها درختها ی کهن را جابجا میکنند بدون اینکه انها خشک شوند و یا تدریجا بمیرند !!
تصوردرخت بودنم یک طرز تلقی شاعرانه منفی وشرقی بود وباید که انرا از ذهنم میزدائیدم .
به زودی یاد گرفتم فراموش کنم که چند سال دارم. واین یکی از مهمترین قدم هایی بود که طرز تلقی ام را برای هر گونه تلاش اماده کرد . احساس کردم که دراین سرزمین تازه متولد شده ام . واین نوع طرزفکررا دراینجا آموختم چون بندرت کسی از من میپرسید چند سال دارم؟ بعدا ها فهمیدم این سوال نوعی دخالت در زندگی خصوصی ادم هاست .! و حتی نوعی بی احترامی است. درست مثل سوال کردن از کسی که درآمدت !!درماه یاسال چقدر است؟ که درایران این نوع سوالات خیلی عادی است.
درباره سنم یک نکته را بگویم هنوز هم اگر بندرت دوستی ازمن سوال کند چند سال دارم؟ خیلی جدی به تعداد سال های که در امریکا زندگی کرده ام اشاره میکنم !! که البته سبب خنده سوال کننده میشود ومیگویم بقیه عمرم در درایران جا گذاشته ام . با به امانت درایران گذاشته ام باخودم نیاورده ام !ویا فراموش کردهام که بیاورم !!
مثلا اگر امروزکسی سنم را بپرسد می گویم سی سالم است ! چون فقط سی بار" تنکز گوینگ" دیده ام !
باز یک "فلش بک" به ابتدای اقامتم میزنم .بعد از انکه مطمئن شدم به دلایل متعدد دیگر قادر به برگشت به وطنم نیستم مثل بیشتر تازواردان دچار اضطراب و تشویش بودم . . فهمیدم وحشت ام ناشی از طرز تلقی منفی ام نسبت به زندگی جدید است .
من بجز یک مدرک تحصیلی!! نه سرمایه ای داشتم ونه تخصص خاصی . اما خیلی زود متوجه شدم که اتکا به سرمایه ناچیز ومدرک تحصیلی و تخصص دراین سر زمین فقط یک "توهم" است .
توهم اول مدرک تحصیلی : فهمیدم هر نوع مدرک تحصیلی از خارج امریکا و حتی اکثر مدارک تحصیلی از دانشگاه های داخل امریکا دراینحا به هیج کاری نمی آیند الا برایت رضایت خاطر شخصی دارنده ان . دراینجا به انچه "میتوانم" انجام بدهم نونی یا آبی میدهند! نه به انچه که " میدانم" باید دستهایم بیکاره ام بکار میانداختم همان دستی که میگویند مغز دوم است!!
بنابراین استفاده از مدرک تحصیلی ام را فراموش کردم و بااینکه این مدرک را ازیکی از دانشگاههای خود امریکا گرفته بودم . درابتدا به امید ان مدرک هروز صفحه استخدام روزنامه ها زیرور میکردم وبه موسسات و کمپانیهای متعددی که مربوط به رشته تحصیلی ام میشد برای گرفتن شغلی مراجعه کردم و تماس گرفتم .از مصاحبه بیشماربی نتیجه گذشتم . کوشش ام بی فایده بود. چند ماه گذشت هنوز نتوانسته بودم نتوانستم کاری را که فکر میکردم در تخصص من است پیدا کنم. داشتم سخت نگران میشدم پول اندک مان داشت ته میکشید !!
تصمیمم ام را گرفتم . ا از مدرکم چشم پوشیدم سعی کردم هر کاری را که به من پیشنهاد بکنند بپذیرم . مثلی درامریکا ست که میگویند : " همه پول ها یک رنگ هستند " البته این یک رنگ بودن پول های امریکا حقیقت هم دارد. یعنی مهم نیست که تو چه کاری انجام میدهی کار کار است. دوباره به صفحه اگهی های استخدام روزنامه شهرمان نگاه کردم این بار بادیدی دیگر. اولین کاری که پیدا کردم دریک مجتمع ساختمانی بود که نیاز به یک فرد غیر متخصص داشتند که آموزش لازم را در کارهای محوله خودشان به او میدداند. برای مصاحبه تلفن کردم. وقت گرفتم سر وقت رفتم .. انها هم در موقع مصاحبه چیزی درباره تخصص ام نپرسیدند
باید به دو سوال جواب میدادم.
آیا قادرم مسئولیت بپذیرم؟ و سوال دوم این بود آیا پیش بینی میکنم که حد اقل یک سال ان شغل راترک نکنم ؟
جوابم برای هر دو سوال قاطع و مثبت بود دراینجا بود که توهم داشتن تخصص ام هم باطل شد . استخدامم کردند.
کارم در قسمت حفاظت یک مجتمع برزگ ساختمانی بود . دران بخش از ان ساختمان منهم فردی شدم که باید خرابیهای ساختمان را همراه دیگر کارکنان ترمیم میکردیم !!
من که تخصصی نداشتم. بزودی اموزش های لازم را در کمک به همکاران متخصص اموختم تا جاییکه به تنهایی قادر شدم بسیاری از تعمیرات وخرابیها بدون کمک انجام دهم .
بهر صورت بزودی درحین انجام کارها چیز ها دیگری مثل کارهای برق و لوله کشی آموختم .. من که درایران اگر لامپ خانه ام میسوخت باید از برقی سر کوچه کمک میگرفتم حالا میتوانستم خانه ام با جسارت و اطمینان کامل سیم کشی کنم !!
هرروز بیشتر باور میکردم که اتکا به داشتن تخصص در حرفه ای قبل از مهاجرت شاید مفید باشد ولی اصلا اهمیت ندارد .
چون کمپانیهای بزرگ ترجیح میدهند متخصصین شان راخودشان آموزش دهند
حتی در کارها کوچکتر که ما درایران تعمیر کار داریم در اینجا مصداقی ندارد . چون امریکا کشوری صنعتی است کار به تعمیر نمی کشد. اینجا کشور تعویض کاری است !! همه چیز بسرعت باید پیش رود برای مثال اگر کوچکترین مشکل در وسایل برقی تان پیش اید باید انرا دور بیاندازید وسیله دیگری بخرید .
انچه برای بیشتر کارفرماییان درامریکا معیار استخدام کار گر و کار مند است طرز تلقی و اتکا به سر وقت بودن انها ست . تخصص داشتن نه نتها زیاد مهم نیست بلکه گاهی عاملی منفی برای استخدام است !! شنیده ام حتی بعضی کمپانی ها از استخدام فارغ التخصیلان نخبه کارگرانی با تخصصهای بالا خوداری میکنند!! چون فکر میکنند این آدمها یک بعدی هستند !! جون ان کارفرمایان فکر میکنند فادر هستند هر کارمند و کارگر شادهای را تخصص اموزش دهند و لی فادر نیستند طرز تلفی مثبت و واحساس مسئولیت بیاموزند .
به یک چیز جالب دیگرهم اشاره کنم انهایی که درامریکا زندگی میکنند میدانند در امریکا هرنوع وسیله و یا چیزی را که شما خریداری کنید از پنکه گرفته تا درو پنجره وقفل و... تا خوراکی های های بسته بندی شده حتی یک بسته تخمه افتاب گردان !! دستورالعمل برای نصب ان ویا شکل استفاده ویا کار برد ان محصول یا روی بسته بندی و یاهمرا ه ان محصول در دفترچه نوشته شده .
باور کنید تخمه افتاب گردان را هم جدی گفتم!! یک بسته تخمه افتاب گردان خریده بودم روی بسته بندی ان طرز خوردن ان نوشته شده بود !! که چطور تخمه های انرا بین دندانهایتان قرار دهید . و به ارامی فشار بدهید. تا مغز ان از پوستش جدا شود !! بعدا میتوانید انرا بجوید و قورت دهید! .
در اصطلاح به ان این نوع انجام کارتفریبا فنی همراه با دستور العمل بدون کمک گرفتن از متخصص در کار ها میگویند : Do it yourself .
من درانجام بسیاری کارها درنصب وتعمیرات در ان مجتمع از روش دوایت یورسلف با خواندن دستور عمل ها استفاده میکردم. چند ماه از کارم در انجا نگذشته بود که سرپرستی چند نفر از کارکنان به نگارنده !! محول شد . فکر نکنید بخاطر تخصص بیشترم نه این طور نبود فکر میکنم فقط به بخاطر قبول مسئولیت و طرز تلقی ام نسبت به انجام کارها که انها در من پیدا یافته بودند .. !! هر وفت به مسئولیت فکر میمنم بیاد جمه معروف "کانت "می افتم او میگوید
" دوچیز مرا به شگفتی میاندازد یکی اسمانی پرستاره و دیگری احساس مسئولیتی که درفلب ماست"
بعد ان دوسال ماندن درکار دران کمپانی با تجاربی کهاموخته بودم برایم بسیار اسان بود که در ان زمینه کار های بهتری بگیرم . اطمینان نفس ام سبب شد که خودم شرکت ساختمانی با چند کارمند و کارگر براه بیاندازم ودر کنار شرکتم به عنوان سوپروایز اداره خوابگاههای دانشگاه بززگی به استخدام رسمی ان دانشگاه بیرون امدم . داستان را طولانی را کوتاه میکنم ..
اکنونمن دراین سر زمین نه پرزیدنتم و نه سناتور ولی مهاجری بودم که با دستان خالی به سر زمین امدم
تنها جیزی که بطور نهان درباخودم از وطنم اورده طرز نگاهم به زندگی و احساس مسئولیت شدیدی بوده که دردرونم درکارهایم احساس میکردم . که برای اشکار شدن توانایی هایم خودم را سخت مدیون این کشور میدانم .که زندگی .کار دراینجا به من فرصت داد توانایی هایم بعد از سپری شدن جوانی ام در وطنم در میاسالی دراینجا کشف کنم...
بیخود نیست که گفته اند امریکا سرزمین فرصت هاست !!
این گوشه ای از رندگی خودم بود
داستان زندگی خودم مرا به بیاد یک دختر خانم روسی انداخت اسمش "اولگا " بود او در کتابخانه دانشگاه شهرمان باهمسر من اشنا شده بود .گاهی به خانه ما امد ورفت میکرد او هم مثل ولگرد هم ماندگار این سرزمین شد فکر کردم قبل از اینکه این نوشته را به پایان رسانم به گوشه از زندگی این دختر .تتلاشی کهاین دختر برای زندگی کردن در ننمود مرا سخت تحت تاثیر فرا داد مطمئن هستم شنیدنش برای تازه مهاجری اموزنده خواهد بود این اولگا در مسکو با یک امریکایی اشنا شده بود وازدواج کرده بود وهمراه او به امریکا امده بود ۲۴ ساله بود ازبا اندامی بسیار زیبا و قدی .چهرهای بسیارظریف هر بینندهای را میتوانسا تحت تاثیر قرار دهد . حالت او مدل سالنهای لباس در در ذهن تداعی میکرد . بعد از چندماه از اقامتش از همسرش جدا شد. مدت کوتاهی در خانه ما بطور موقت زندگی کرد . عاشق زندگی کردن درامریکا بود . او فارغ التحصیل رشته مهندسی نفت ازدانشگاه مسکوبود . بعد از طلاق او تصمیم گرفت درامریکا بماند و باید کار میکرد. درابتدا دنبال کاری میگشت که با رشته تحصیلی او ارتباط داشته باشد . من میدیدم که او دهها "رزومه" یا تقاضای کار به موسسات نفتی در سراسر امریکا فرستاد. ولی هیچ گونه پاسخی دریافت نکرد وقتی از گرفتن کار در رشته تحصیلی اش ناامید شد. تصمیم گرفت هر کاری را به او پیشنهاد شد بپذیرد نه تنها از طریف خواندن اگهی های استخدام روزنامه
پیاده به دنبال پیدا کردن کار بههر گوشه کنار شهر سر میکشید
تا بلاخره در یک فروشگاه زنجیره ای عذا کاری پیدا کرد. اودرقسمت قصابی ان فروشگاه روزی ۸ ساعت باید گوشت خرد میکرد. وبسته بندی میکرد جالب این بود که عصر ها وفتی از کار برمیگشت خیلی هم خوشحال بود بسیار هم خوشحال بود و هیچ شکایتی نمیکرد . اولین چکی راگرفت به همسر من پیشنهاد کرد که مفداری بابت مخارج اش بپردازد وهمسرم پذیرقت تا او احساس راحتی کند جون اطاقی د اختیار او گذاشته بود
بعد از چند ماهکار درقصابی به عنوان کارگر به خاطر احساس مسئولیت و کار سخت کاریش اورا سر پرست کارکنان ان قصابی کردند و نزدیک دوسال انجا بود سال تا معاونت مدیریت ان فروشگاه ارتفا یافت و درامد نسبتا خوبی داشت و باسابقه کاری خوبش. بعد چند ماه از خانه ما اسباب کشی کرد اپارتمان زیایی اجاره کرد و اتومبیلی برای رقت امدش خرید . روزی به خانه ما امد وگفت برای خدا حافظی امده چون
یک فروشگاه بزرگ در الاسکا به عنوان مدیر اورا با حقوق قابل توجهی استخدام کرده اند ا و از شهر ما رفت . گاهی ایمیلی میفرستاد وحالی از ما میچرسید . یک بار برای مان نوشت هنوز وسوسه کار کردن دررشته موسسان نفتی ازارم میدهد .. بااینکه پول خوبی در الاسکا میسازد فقط خوشحال است میتواند با پولی که برای خانواده فقیرش درمسکو میفرستد از انها حمایت کند و الاسکا دوست دارد چون اب هوای انجا یاد اور روسیه است.. ..
.. فکر میکنم لازم نیست بیش از این مثال دیگری بزنم هرروز هزاران مهاجرتازه وارد ب هاین سر زمین میایند و راهی را می پیمایند که این دختر روسی و ولگرد پیمودند ..
این نوشته دارد طولانی شد میخواهم یا تجربه اخرم از"توهم " سرمایه و پول به این نوشته پایان دهم
و بگویم سرمایه مهاجر اگر عظیم باشد شکی نیست ان مهاجر به اتکا به سرمایه گذاری اش به تجربیات ولگرد و اولگا نیازی ندارد !! در بخشها مختلف میتواند با ان در امریکا از جهت مالی دغدغه ای نداشته باشد ..اما نمی توانم بگویم بدون تلاش ایا از زندگی در امریکا چیزی هم میاموزد یا نه ؟
اما نصیحت من
به انانی که به عنوان مهاجر به این سرزمین میایند و سرمایه بزرگی ندارند .این است که
درابتدای ورود شان هرچه "کمتر پول" با خودتان به این سرزمین بیاورید امید موفقیت شان بیشتر و زودتر است ..
ولگرد
چه بر سر میهنم آمد! وچه شد رفتم!
آذر فخر عزیز در جواب مطلب ولگرد ایمیلی زیبا در مورد وطنمان ایران و چرایی مهاجرتش نوشته که با اجازهی خودش میگذارمش اینجا تا شما هم بخوانید:
دلم برای آن زمانی از ایران دلتنگ شده که دیگر از آن اثری نیست. انگار آن ایران هم مثل پدرم تمام شد و رفت... مثل سالهای اوج من در تأتر. اصلا تأترهم دیگر آن تأتر نیست. مردم آن مردم نیستند. صداقت بیمعنی است. کسی پول باندرول شده بانک را در زمان من نمیشمرد، چون محال بود کم باشد. کسی کلاه بر سر دیگری نمیگذاشت جز اینکه کلاهبردار باشد و کلاهبرداران مردمان زحمتکش نبودند... و بقال و قصاب و لبنیاتیها و نانواییها شریف بودند. نانها بزرگ بودند. سنگک اندازه قد بچه ۶ ساله بود. بهگردن طیب و جاهل آفتابه نمیبستند و خونین و مالینشان نمیکردند...
خانهمان حیاط داشت و حوض. خانهها ارتفاعشان در یک کوچه برابر بود و کسی تابستان نمیتوانست دید بزند داخل خانه همسایه. پسرک همسایه که عاشقمان میشد در گرمای طاقتفرسای مرداد ماه میرفت در پشت بام خانهاش تا پاهای لختمان را که به آب حوض میسپردیم دورادور دید بزند و خودش خیس عرق شود زیر گرما و نفسش بهشماره بیفتد تا لحظهای جوانی کند. بیآنکه ما متوجه شده باشیم حضورش را در پشت بام... در کوچه بدیدن ما دست و پایش را گم میکرد چرا که فکر میکرد نکند ما متوجه شدهایم حضور دزدکیاش را...
تمام تهران دو تا آسمانخراش داشت که هیچ آسمانی را نخراشیده بود. شبهای تابستان از رختخوابت در پشت بام میتوانستی ستاره بخت خودت و یارت را بهآسانی از آسمان بچینی، آنقدر که اسمان صاف و شفاف بود و ستارههایش دست یافتنی. ماه رمضان اگر در تابستان بود، نزدیکیهای افطار کمک میکردیم به سکینه خانم برای چیدن سفره افطاری مخصوصا وقتی که بزرگتر فامیل مثل خانمجان اولین افطاری را میداد. همه مشغول بودند. سبزی خوردن و نعناع و پونه که عطرش تا ته حیاط میآمد از آن سبد بافته شده با ترکهی بید مجنون. ترکه انگار که لیلی را بغل کرده بود، نه سبزی خوردن را...
پنیر لیقوان را باید میچیدی کنار نعناعها چون خانمجان میگفت باید پنیر سفره افطاری بوی نعناع بگیرد. کاسههای کوچک فرنی با عطر هل و گلاب... صدای آیات قران و صدای توپ افطار و دعاهایی که خانمجان و آقاجان زیر لب میخواندند. آن حالت روحانی دوست داشتنی...
بشقاب خرما با خرماهای شط دار که باید میگرفتی جلوی مهمانها وقتی با استکانی کوچک از آب جوش میخواستند روزه را افطار کنند. کوکوسبزی و شامی و مغز گردوی خیس خورده و پوست کنده... و پلوخورشهای مختلف. بعدش هم رشته خشکار و زولبیا بامیه... ماها که روزه نبودیم هم از بعد از ظهر جلوی خانمجان و آقاجان و خالهها چیزی نمیخوردیم. بد بود. خجالتآور بود. باید نهارمان را میرفتیم در آشپزخانه و یا گوشهای میخوردیم. آنهم نه غذای تازه. همان غذاهای از سحری مانده...
آن زمان، هم محمد پیغمبر خوبی بود هم امامانش. کسی در خواب هم نمیدید که روزی به حضرت علی گفته شود علی قلدر... آقای راشد از رادیو وعظ میکرد و خانمجان همیشه در ماه رمضان رادیویش روشن بود. ما در خیابان غذا میخوردیم. نهار میرفتیم رستوران. مردم سیگار میکشیدند. هیچکس شلاق نمیخورد برای غذا خوردن. در تابستان کوکاکولای خنک و دوغ آبعلی میچسبید در نهایت گرما که ظهر بود... آذرک تابستانها پیراهن رکابی میپوشید که دامنش هم مینی بود. موهایش را جمع میکرد که پشت گردنش عرق نکند. چون گرمای مردادماه گاهی گونههایش را بهرنگ لبهای ماتیک قرمز رنگش رنگ میکرد...
عکسهای تهران را بعد از ۳۰ سال دیدم. پر بود از آسمانخراش. و آپارتمان. از خانه اثری نبود. تمام درهای ورودی را مثل زندان با میلههای فلزی پوشاندهاند.
ـ چرا؟ چرا خالجون؟
- برای اینکه دزد میآید. دزد اسلحه دارد. آدمها را میکشد که داد نزنند و او را لو ندهند.
ـ ولی آنوقتها هم دزد بود ولی صاحبخانه را نمیکشتند. فقط فرار میکردند.
ـ آخه عزیزم. آنها فقط دزد بودند. بیرحم و سنگدل نبودند. اینهمه اعدام در کوچه و خیابان ندیده بودند که مرگ عادی شود برایشان. کارِ جرثقیل بالا بردنِ چیزهای سنگین بود برای رفاه حال مردم. کارشان بالا بردن طنابی نبود که ادم سبک وزنی گردنش به آن گیر داده شده بود. جان کندن آدمها را در آسمان نمیدید کسی. حالا همه میدانند آدمی چطور جان میکند. میگویند رقص مرگ...
و من مورمورم میشود... چندشم میشود، از ایران، از تهران، از حکومت، از شلاق... از روزه، علی، رمضان، محمد... خانههایی که درشان مثل زندان میلهآجین است. از عکس چشمهای آسیه امینی که فشار درد مردم و بیدردی حاکمان انگار اشکهایش را آنچنان داغ کرده که سوزانده و تاول زده باشد در کاسه چشمانش. نه... نمیخواهم ببینم این ایران را... این ایرانِ من نیست... من در اینجا بهدنیا نیامدهام. بزرگ نشدهام . درس نخواندهام . روی صحنه نرفتهام...
من مهاجرم... در کشوری که آزادی فردی دارم. در خانهام آزادم. در اطاق خوابم هیچکس حق ندارد وارد شود و کنترلم کند.
دلتنگم... بله! و نوستالژی دارم. برای میهنم. که دیگر نیست... گاهی فکر میکنم این حکومت مثل رییسجمهورش تصویر ایران مرا پاک کرده و مهاجرانی را از ناکجاآبادی نفرینشده آورده و ساکن آن سرزمین زیبا کرده.
میگویند وقتی سردار لشکر اعراب که در پیشاپیش سپاه به ایران حملهور شده بود به بالای تپه نهاوند رسید. شگفتزده از ٱنهمه سر سبزی و نعمت به سپاهیان عرب گفت: "این همان بهشت است!"
چه بر سر بهشتمان آمد؟...
آذر فخر
----
بدون شرح...

تشکر و امتنان
1- خیلی ممنون از کسایی که تجربه و نظرشون رو در مورد مهاجرت گفتن.
بارها خوندمشون و خیلی بهشون فکر کردم.
چند ایمیل جالب هم بهم رسیده که یکیشو در نظرخواهی گذاشتم.(کامنت شماره 32)
و یک ایمیل زیبای دیگر از آذرعزیزم که بهزودی میگذارمش.
2- یکی دو نفر از دوستان گله کردن که چرا همهی کامنتهای مخالف و توهینآمیز رو پاک نمیکنم و به همهی کامنتها جواب نمیدم به جاش میتونم یک عکس بذارم تو ادیتور.
برای چندمین باره که میگم که
واقعا متأسفم. به بزرگواری خودتون ببخشید. چهجوری به دوست عزیزم مهسا ثابت کنم که جواب دادن به 130 تا کامنت و ادیت کردن تکتک کامنتها خیــــــــــــــــــــــــــلی بیشتر از 5 ثانیه وقت میبره. خیلی وقته یاد گرفتم از روی کامنتهای بد خیلی سریع بگذرم و ببرم سراغ کامنتهایی که حرفی برای گفتن دارن. شماهم سعی کنید میتونید!
3-یه بار یک مطلب نوشتم راجع به اینکه تا وصل میشم به اینترنت دچار سرسام، تشویش، اضطراب و هزار درد و مرض دیگه
میشم.
اون نوشته اونقدر دلهرهآور شده بود که پستش نکردم.
. فکر کن، چک کردن ایمیلهای چهار پنج آیدی... (هر کی مثل من با اسم مستعار مینویسه اونم در دوسهجا، بهعلاوه خودِ اصلیش، از این دردسرا داره) چککردن آفلاینهای دوسه آیدی و جواب دادن به همه... این دوسه کار خودش به چند ساعت وقت آسوده احتیاج داره که من ندارم.
حالا وبلاگ نویسی و وبلاگخونی و خوندن کامنتها رو اضافه کنید. و بعد جواب دادن به تکتک کامنتها... مثلا دوسهساعت از وقت خوابتو زدی و به یکدهم کارات هم نرسیدی. حالا ادیت کامنتها هم اضافه بشه، تو بگو
اصلا امکانپذیر هست؟!
و آیا رواست که من این زحمتو بندازم گردن یکی دیگه و تموم تشویشها رو به اون منتقل کنم؟
یه گزینه هست که کامنتها بعد از تأئید ثبت بشه. این روش برای کسایی خوبه که دائم و یا حداقل روزی سهچهار بار میان پای کامپیوتر، نه منی که گاهی سهروز میرم یه جایی و اصلا دسترسی به اینترنت ندارم.
مثلا شما نگاهکنید دیروز که اومدم سریع عکس میوهفروش رو گذاشتم و سریع قطع کردم حتی وقت نکردم چک کنم که آیا ثبت شده و اگر شده چند بار؟
تورو هر کی دوست دارید، شمایی که کامنت مینویسید دیگه باعث عذاب وجدانم نشید که باید تکتک ادیت کنم و حتما یه مقاله راجع به هر کامنت بنویسم که بفهمونم حتما خوندم.
بارها نوشتم که به نظر من لذتبخشترین قسمت وبلاگداری، خوندن اظهار نظر خوانندهها(چه تشویق و چه انتقاد) در مورد نوشتههاته...
4- وای چقدر من حرف میزنم:)
5- ....پیرترین وبلاگنویس دنیا اسمش "زیتون"ه
(نمیدونم قبلا بهش لینک دادم یا نه... آخه خیلی وقت پیش هم اینو دیده بودم)
دمش گرم! چه اسم قشنگی هم داره :) کلا هر چی زیتون تو دنیاست بامزه و هنرمنده:)
یادش بهخیر، یه زمانی ولگرد به من میگفت اولیویا...
خانم آليو رايلي Olive Riley يک مادر بزرگ 108 ساله استراليايي است که
در ماه اکتبر سال 1899 در قديمي ترين
روستاي معدني ( معادن نقره، سرب و زينک ) استراليا بنام Broken Hill در 1100 کيلوتري غرب شهر سيدني،
بدنيا آمده و ماه آينده ۱۰۸ سالش ميشه
..
6- تاریخ ِ دین در 90 ثانیه...
(لینک جالبیه... هر رنگ نشاندهندهی گسترش یک مذهب در دنیاسته.)
ممنون از آذر عزیزم برای فرستادن این لینک
7- من: الو، ببخشید اونجا ورزشگاه ِ ... نه
نه، منظورم کلاس حرکات ِ... چهطور بگم؟ دوستم شماره شما رو داده گفته کلاس حرکات ِ.. حرکات موزون دارید.
خانمی که گوشی رو برداشت با شجاعت: منظورت کلاس رقصه؟
آره داریم! همه نوعشم داریم. رقص ایرانی، عربی، هندی، اسپانیولی و....
- من فکر کردم نباید اسم رقصو بیارم. مونده بودم چهطور بگم که براتون بد نشه.
اون خانمه: مگه رقص چشه؟ غلط میکنن بخوان بمون گیر بدن!
- یعنی نمیان بازرسی؟
- خوب بیان. چه جوری میخوان ثابت کنن اینجا کلاس رقصه؟ از بیرون صدای آهنگ میاد که کلاسای ایروبیک هم تندترشو میذارن. در ثانی اونا حق ندارن بدون در زدن وارد شن. تا یالله بگن شروع میکنیم حرکات بدنسازی!
- آهان:)
(خواستم بهشوخی بگم که مثلا من اگه بازرس باشم چی! اما ترسیدم این کارم درجهی شجاعتشو کم کنه)
8- هیچ میدونستین تو کشور گل و بلبلمون اگه همینطور الکی با ماشین بزنید دو سه تا ماشین دیگه رو داغون کنید. راهنمایی رانندگی نه تنها به گواهینامهتون چپ نگاه نمیکنه که اصلا جریمهتون هم نمیکنه. فقط بیمه باشید و سینهتونو سپر کنید بگین خوب حالا چی شده؟! زدم که زدم! بیمه خرجتونو میده، مگه نه سرکار؟ و پلیس هم سری به تأیید تکون میده!
9- نامهی یک دختر بهایی به اسم رزیتا به جناب آقای دکتر احمدینژاد...
احتراما اینجانب رزیتا...، فرزند مجید،متولد ../../64 به شماره شناسنامة ...، ساکن اصفهان از اقلیت دینی بهائی می باشم .
من بعد از چندین سال حسرت حضور در دانشگاه بالاخره اجازه ورود در آن را در سال جاری یافتم.
اما بعد از حضور چندین هفته ای در کلاس ها به علت مذهبم اخراج شدم.
زیتون: دختر جون، مگه تو دانشجوی دانشگاه کلمبیایی که انتظار داری دکتر مهندس احمدینژاد جونم وقت بذاره حرفاتو گوش کنه! چه توقعاتی مردم دارن ها...
10- چه کسی طناب را بر گردن زهرا انداخت؟!.../ ساسان آقایی
11- محل پر از پارچه هاي تبليغاتي است! کشته شدن در بازداشتگاه امر به معروف ...
12- مهاجرت از رویا تا واقعیت... مصاحبه با مهاجرین ایرانی
13- فاخته پرستار پزشکی 81 ساله(به علت آزار و اذیتش او را کشته بود) و 8 نفر دیگرپریروز (چهارشنبه) اعدام شدند...
14- ترانهای برای مونا محمود نژاد دختر بهایی که اعدام شد... /ویدئو/ خواننده: Doug Cameron
15- یاهو جان چرا اسم "ایران" رو پاکوندی؟
ما کاربران یاهو، ملت ایران هستیم نه دولت ایران!
http://www.helloyahoo.net
وقتی حکومت یه کشور بیلیاقت باشه دیگران به خودشون اجازه میدن هر بلایی سرمون بیارن.
نویسنده و شاعرمون رو مال خود میکنن! سر دریای خزر و خلیج فارسمون دعوا میکنند. اسممون رو از لیستشون حذف میکنن.
یواش یواش تیکهتیکهمون میکنن بین خودشون تقسیم میکنن!.
.
باغت آباد شه، انگوری!
بدو بدو! انگور دارم! انگور نگو، لامصب چلچراغه!
زغال اخته و پستهتر! طالبی، گرمک، موز، شلیل و پرتقال نوبرونه دارم! بدو بدو!

آمریکا...! آمریکا...!
اسم مهاجرت میاد، تنم میلرزه.
همیشه پیش خودم میگم اونایی که تا میفهمن اینجا براشون جای زندگی نیست و زود تصمیم میگیرن و میرن عجب آدمهای شجاعیین.
چهجوری دل کندن از خونه و کوچه و خیابون و شهر و کشور. چهجوری اینهمه داشتههاشون از دفترچه دیکتهی کلاس اول بگیر تا دهها آلبوم عکس و یادگاریها و کشوها و کمدهای پر از آتو آشغالهای خاطرهانگیز میگذرن؟ چطور جرأت میکنن ریسک کنن و دوباره همه چیزو از اول بسازن.
آیا میشه؟!
اتفاقا میخواستم سوال کنم از همه. که چهطوری دلکندین؟ آیا راضی هستین؟ فکر نکردید دیر شده؟ چهجوری جای جدید ریشه دووندین؟ نترسیدین؟
از بیکسی و بیپولی و ترس از موفق نشدن؟ و مهمتر از همه ترس از افسردگی!
آیا پلها رو خراب کردید یا پلی پشت سرتون گذاشتید باشه. اگه مجبور بودید پل رو خراب کنید و آهنش رو بفروشید که خرج سفر کنید!
و خیلی سوالهای دیگه...
میدونم مهاجرت اجباری نیست. اما اگه کسی حس کنه اونجایی که هست امکان رشد نداره. آیندهای نداره. ببینه همهی زندگیش شده حرص خوردن و تحلیل رفتن روحی و جسمی. اگه ببینه نمیتونه همرنگ جماعت بشه و یه جایی دیگه ببُره از مبارزه. باید چیکار کنه؟ تکلیف چیه؟
در این حال و هوا بودم که ایمیل ولگرد عزیزم بهم رسید و اتفاقا موضوعش همونی بود که میخواستم.
لطفا شما هم از تجربیاتتون بنویسید....
زیتون عزیز:دوستی طی ایمیلی برایم نوشته است که قصد مهاجرت به امریکا را دارد و کمی دچار اضطراب است. از مشکلات احتمالی درآنجا وحشت دارد. از من خواسته است ازمشکلات زندگی مهاجران ایرانی درامریکا برایش بگویم تا بتواند از پیش خویش را آماده برخورد با آن نوع مشکلات کند . نوشته زیر را به او ایمیل کردم. اگر خواستی آزاد هستی آنرا در وبلاگت پست کنی. شاید خواندن آن کمکی باشد به آنهایی که قصد مهاجرت از ایران را دارند. بخصوص کسانیکه مقصدشان امریکاست...
ارادتمند ولگرد
*************
آمریکا ..! آمریکا ..!
نمیدانم شما فیلم "آمریکا... آمریکا..."ی الیاکازان کارگردان شهیر هالیوود و ترکتبار را دیدهاید یا نه؟ این فیلم داستان زندگی پسربچهی یونانیالاصلی است که در یکی از دهات ترکیه زندگی میکند. او زندگی فلاکت باری را میگذراند. کارش یخفروشی دربازار آن دهکده است. روزی تصمیم میگیرد پولی پسانداز کند و به استانبول برود. تا از آنجا به سرزمین رویاهایش که آمریکا است بگریزد .
این فیلم یکی از شاهکارهای سینمای امریکا است. تصور میکنم دیدن این فیلم مخصوصا برای کسانی که قصد مهاجرت به امریکا را دارند حتما جالب است. اما فراموش نکنید داستان مهاجرت یا فرار این پسرک در سال ۱۹۰۰ اتفاق افتاده و فیلم در سال ۱۹۶۳ ساخته شده است و ربطی به امریکای امروز ندارد. امیدوارم اگر قصد رفتن و زندگی کردن درامریکا را دارید از دیدن بعضی از صحنههای آن ترس ورتان ندارد واز مهاجرت بهامریکا منصرف نشوید !
منظور اصلی من از اشاره به این فیلم بخاطر تلاش و مبازرهای است که این جوان بخرج میدهد تا رویایش را عملی کند. او سختیهای فراوانی دراین راه تحمل میکند تا خود را به سرزمین رویاهایش برساند. من ازشرح کامل فیلم خودداری میکنم. اگر خواستید خودتان آنرا ببینید ..
رویای این جوان برای زندگی درامریکا همان آرزویی است که بسیاری از مردم دنیا مخصوصا جوانان دنیای سوم از امریکا دارند. شاید یکی از هدف های زندگی بعضی این باشد که روزی این سرزمین را ببنند یا به انجا مهاجرت کنند.
از خودم بگویم، من هم یک مهاجرهستم .در امریکا زندگی میکنم ومیدانم در حقیقت تمام مردم امریکا مهاجر هستند .و بااین تفاوت بعضی زودتربه این سر زمین آمدهاند و بعضی دیرتر.
میگویند: در اصل اشتباه بومیان سرخ پوستان امریکا بوده که "اداره مها جرت" نداشتهاند. دروازه کشورشان بهروی مهاجران باز گذاشتند!
اما این طنز "چند وجهی" را هم امریکاییان قدیمیتر درباره "مهاجران جدید " ساختهاند. که به خواندنش میارزد...
میگویند یک مهاجر تازه وارد "سومالیایی" که خیلی از زندگی درامریکا راضی وخوشحال بود. در یکی از خیابانهای شهر" مینیاپولیس" عابری را درحال حرکت بود متوقف کرد. گفت اقای امریکایی! متشکرم که کشورتان به من اجازه اقامت در امریکا داد. مسکن و دکتر ودوا و کوپن غذای رایگان در اختیارم گذاشت. و تحصیلات مجانی دردانشگاه برای فرزندانام فراهم کرد. بدین وسیله میخواهم از شما به عنوان یک امریکایی تشکر کنم!
مرد عابر که هاج و واج اورا نگاه میکرد درجوابش گفت: من امریکایی نیستم! اشتباه گرفتید من "مکزیکی" هستم..
مرد مهاجر سومالیایی به راهش ادامه داد... و جلو عابر دیگری را گرفت گفت: اقا واقعا تبریک میگویم که چنین کشور زیبا و مردم مهربانی شما دارید.
ان مرد در جوابش گفت: ببخشید اشتباه گرقتید اینجا کشور من نیست من امریکایی نیستم. من ویتنامی هستم !!
مهاجر سومالیایی همچنان بهراهش ادامه داد...
جلو شخص دیگری را گرفت. ضمن اینکه دستش را دراز میکرد که با او دست بدهد.
گفت: اقا خوشحالم که در کشور شما هستم. خداوند امریکا را برکت بدهد. ان شخص دستش را از دست او با عصبانیت بیرون کشید.
گفت: معذرت میخواهم من امریکایی نیستم من خاورمیانهای هستم وافتخار هم میکنم! فقط اینجا زندگی میکنم راهش را کشید ورفت.
ان مهاجر بالاخره به یک خانم زیبا برخورد کرد..
جلو رفت گفت: ببخشید شما امریکایی هستید؟ زن درجوابش گفت : نخیر، من چینی هستم!
مهاجر تازه وارد که گیج شده بود، پرسید: پس این امریکائیان کجا هستند؟ زن به ساعتش نگاه کرد و گفت فکر میکنم سر کار باشند !
بگذارید برگردم به موضوع مهاجرت خودم. من هم یکی از همان مهاجران "خاور میانه" ای هستیم نمیدانم که باید افتخار کنم یا نه !! اما کار میکنم !! از خودم میگویم. من چند ماهی قبل از انقلاب همراه خانواده کم جمعیتم برای تحصیل به این سرزمین آمدم. بدون اینکه رویای زندگی کردن دراین سرزمین را داشته باشم. موقت آمدم! ولی ماندنم دراینجا دائم شد!! من به قصد ماندن و زندگیکردن به این سرزمین نیامده بودم. درایران زندگی تقریبا راحتی داشتم در انزمان زندگی ومهاجرت به امریکا برای ایرانیان جاذبه چندانی نداشت. نه مثل این روزها که انگیزه واقعی بسیاری از مهاجران ایران زندگی در جامعه پیشرفته امریکا نیست. علت کوچ کردن بسیاری از انها یا چشموهمچشمی است !! ویا پیوستن به ایل و تبارشان درامریکا .
من به امریکا امدم تا یک دوره تخصصی کوتاه مدت در اینجا بگذرانم . هیج کس را درشهری کوچکی که دانشگاهم درانجا بود نمیشناختم. همراه خانوادهام چندین هفته مجبور شدیم در"متل" زندگی کنیم. در ان شهر وسایل نقلیه عمومی هم وجود نداشت! مثل یک دانشجو زندگی سادهای را شروع کردم. خوشحال بودم بعد از اتمام درسم به ایران برمیگردیم !!.
تا زمانی که قصد اقامت دراین سرزمین را نکرده بودم دغدغه وتشویش مهاجران تازه وارد را نمی فهمیدم. ولی بهمجردی که تصمیم گرفتم به دلایلی در این سرزمین رحل اقامت بیافکنم تشویش و اضطراب ونگرانی بهسراغم آمد! نگرانی نیافتن شغل مناسب! نگرانی و ترس از عدم تطبیق خود و خانوادهام با محیط و فرهنگ این سرزمین. نگرانی بخاطر" نداشتن پول" کافی!! وحشت از "فقر" درصورت سریع پیدا نکردن شغل!! از همه اینها گذشته، رنج دوری از وطن و دوستان و خانوادهام باری بود که بر روی بقیه نگرانیهایم سنگینی میکرد .
تنها نگرانی که مثل بعضی ازمهاجران نداشتم مسئله زبان بود. که بعدها فهمیدم ندانستن زبان در موقع ورود به این سرزمین برای بیشترایرانیان فاجعهای نیست. چون در مقایسه با ملل دیگر که به امریکا مهاجرت میکنند ایرانیان در " یادگیری سریع" زبان سرآمد تمام مهاجران خارجی هستند ..!!
ازبین همهی دغدغههایم رنج ِدوری از وطن تا چندین سال رهایم نمیکرد و بهکرات تصمیم گرفتم به ایران برگردم .فقط کمی" ترس انقلابی" !! مانع میشد. اما بقیه نگرانیهایم از جهت پیداکردن شغل !! ترس از بیماری!! و فقر!! وسختی قبول ارزش و فرهنگ این سرزمین! توسط خود وخانوادهام و پیداکردن محل سکونت مناسب بیشتر " توهم" بود تا "واقعیت " ...
چون طی زمان کوتاهی کم کم مشکلاتم حل شد و نگرانیهایم یکی یکی محو شدند. حتی اگرچیزی هم برخلاف خواستههایم بودند انها را پذیرفتم ویا سعی کردم با انها کنار بیایم. ولی رنج دوری از وطنی که نیمی ازعمرم را درانجا سپری کرده بودم هنوز احساس میکردم . منظور از وطن برای من فقط دوستان و خانوادهام نبود برای من همه ایران وطن بود. متاسفانه هنوز هم این احساس را دارم! بعد از این همه سال نتوانستهام انرا از ذهنم پاک کنم .
هرچند بسیاری از مهاجران درابتدای ورودشان به امریکا دوری از وطن و خانوادههایشان آزارشان میدهد. ولی خوشبختانه! باگذشت زمان انرا فراموش میکنند. فقط ممکن است برای دوستان و فامیلشان دلتنگ شوند. که بعدها افراد خانوادههایشان یا به انها میپیوندند!! که من به انها "مهاجران زنجیرهای" میگویم یا انها بدیدن اینها میایند و یا اینها گاه وبیگاه به دیدار انها میروند .
برای این گونه مهاجران کم کم کلمهای بهنام"سرزمین مادری" برایشان بیمعنا میشود. خصوصا اگر جوانتر باشند نه تنها ارزوی بازگشت به انجا را ندارند، حتی برای دیدار از ایران هم رغبتی از خود نشان نمیدهند. جالب این است ایرانیانی که به اروپا مهاجرت میکنند کمتر دلتنگ وطنشان میشوند تا انهایی که به امریکا میایند. شاید علتش نزدیکی اروپا به ایران باشد !!
اماانچه میخواهم بطور اعم بگویم این است که معمولا هر مهاجری که به امریکا میاید اگر آشنایی در بدو ورود نداشته باشد که کمکش کند. علیرغم اطلاعات جامعی که از قبل در باره زندگی و کار ومحل اقامت دراینجا بدست آورده، باز هنگام ترک وطناش دچار تشویش ونگرانی میشود. در پشت ذهناش این فکرهست که ممکن است نتواند در اینجا زندگی کند و مجبور به بازگشت به ایران شود !!
تصوروقایع ناگواری که ممکن است برای خود و یا خانوادهاش پیش بیاید او را به وحشت میاندازد. تصور اینکه شغل مناسب پیدا نکند درست مثل ادمی که قدم در جای تاریکی میگذارد!
بیشتر این تصورات فقط ساخته ذهن خود اوست وبهندرت ممکن است برایش اتفاق بیافتد . من فکر میکنم هرکسی به هر کجای دنیا مهاجرت کند درصورتی که بدنی سالم و هوشی متوسطی داشته باشد هرگز نباید دچار نگرا نی و یا اضطرابی شود. باید مطمئن باشد به زودی راهش رادر سرزمین غریب پیدا خواهد کرد. اما از حق نمیتوان گذشت که این نگرانیها وترسها درابتدای تصمیمگیری به مهاجرت زیاد هم غیرطبیعی نیستند. برای بعضی تصور برخورد با مشکلات گوناگون در سرزمین جدیدی که میخوا هند درانجا برای همیشه اقامت کند بیشتر ناشی از عدم اشنایی کامل به زبان و فرهنگ و قوانین ان سرزمین و عدم تصور درست ازمحیط زندگی در انجا است .
داشتن دوست و آشنا در ابتدای ورود به هر کشوری که قصد مهاجرت داریم میتواند بسیاری از مشکلات اولیه و نگرانیهایمان را تخفیف دهد . بهشرطی که سعی کنیم این"بند ناف"ها را هر چه زودتر قطع کنیم!! و برای هر مشکل کوچکی دست به دامان این و ان نشویم و روی پای خودمان به ایستیم ... ا
بطورکلی اگر میخواهیم جزیی از جامعه کشوری که به انجا مهاجرت میکنیم بشویم و احساس بیگانکی و خارجی بودن نکنیم، مخصوصا ما ایرانی ها، اگر با فرزندانمان به این سرزمین مهاجرت کردهایم، هرروز خورش قرمهسبزی و کشکِ بادمجان نپزیم...! بچههایمان را "فقط" به غذاهای ایرانی عادت ندهیم! تنها با ایرانیان معاشرت نکنیم!! هرروز با تلفن و یا حضورا با انها زبان فارسی تمرین نکنیم. فقط با فرش و قالیچه و قاب عکس خاتم کاری خانه مان را تزیین نکنیم!!" تنها" عید نوروز" را جشن نگیریم! از اعیاد انها مثل " تنکز گیوینگ" امریکا و یا "کریسمس" غافل نشویم ...! از ایران سبزی خشک و لیمو عمانی سفارش ندهیم. فقط به تلویزیون" ستلایت های فارسی نگاه نکنیم! اگر دخترمان و یاخداینخواسته پسرمان دوستدختر و یا دوستپسرشان را به خانه آوردند و با او خلوت هم کردند!! یا حتی خدای نخواسته خارج از ازدواج صاحب فرزندی!! شدند به زمین وزمان لعنت نفرستیم...!! واحسینا راه نیازیم! و در غایت نرویم از ایران برای پسرانمان ازایران زن بیاوریم!! به امریکا و یا کشور میزبان مان و فرهنگ ان بدوبیراه نگوییم. سفره ابوالفضل برای حل مشکلاتمان نذر نکینم.
این کارها را نکنیم اگر میخواهیم امریکاییها و یا مردم کشور میزبان ما مارا یک "شهروند کشورشان" به حساب بیاورند نه یک خارجی خاورمیانهای!! اگر کردیم، از خودمان بپرسیم اینجا چکار میکنیم؟!!
یک چیز دیگر، روزی که ازایران بیرون میاییم همهی سلیقهها و اعتقاداتمان را همراه لوازم ضروری و لباسهای مورد نیازمان را در چمدانمان بسته بندی نکنیم و باخود نیاوریم!!... بالش و متکا و ماهیتابه هم باخودمان همراه نداشته باشیم. چون دراین سرزمین انچه از لوازم زندگی که درمخیله تان بگذارد ونیاز داشته باشید با هر بودجهای میتوانید تهیه کنید. و اگر خداینخواسته کمپول یا بیپول بودید ونتوانستید از فروشگاههای بزرگ خرید کنید، از " گاراژ سیل"، حراجهای خانگی و" استیت سیل" حراجهای لوازم ابا اجدادی!! گرفته تا کمکهای کلیساها وحتی از گوشه و کنار خیابانها هر چه لازم داشته باشید به اسانی و یا مجانی میتوانید به دست بیاورید!! سعی کنید فقط چیزهایی را که برایتان ارزش احساسی دارند مثل عکس وفیلم همراه بیاورید انهم لازم نیست چون این روزها میتوانید در ایمیلتان انها را ذخیره کنید.
هر چه درایران دارید بیرحمانه بفروشید! بذل و بخشش هم نکنید. که بعدا پشیمان میشوید . نزد هیچ کس هیچ چیزی به امانت نگذارید که درغایت تا اخر عمر حسرت انها را بخورید. اینها که اشاره کردم حاصل دیدههای و مشاهدات تجربیات من اززندگی مهاجران تازه وارد از ایران بود که در طی اقامت طولانیام با انها برخورد کردهام.
ادامه دارد....
کلاه هستهای
1- احمدینژاد:
ای اسرائیل، مارا نترسان!
اگر تو "کلاهک هستهای" داری، ما به کوری چشمت " کلاه هستهای" ساختهایم.!
هر ننهقمری هم میداند که "کلاه" از "کلاهک" بزرگتر است.( درست عین اتوبوسی که از مینیبوس بزرگتر است)
کلاه هستهای به دست توانمند یک پسر 8 ساله گرمساری با کمک خواهر13 سالهاش ساخته شده که عنقریب برسر ملت خواهیم گذاشت...
2- روز قدس با طعم بیژن مرتضوی
امروز تلویزیون داشت راهپیماییهای روز قدس در شهرهای مختلف ایران رو نشون میداد. موزیک متنش ویلن بیژنمرتضوی بود:)
3- آقای احمدي نژاد؛ شما هيچ کس ِ من نيستيد... ف.م. سخن
4- روابط موازی1
روابط موازی 2
این موقعیتی است که برای بسیاری از زنان و مردان پیش می آید؛
در یک رابطه ثابت زندگی می کنند، اما ناگهان شخص سومی مانند جرقه از آسمان در راهشان پیدا می شود و وسوسه شان می کند.
آیا دلیلش نارضایتی جنسی در رابطه است؟ یا میل به گوشت و پوست جدید،
چون انسان ذاتا کنجکاو و نو طلب است؟
یا آیا دلیلش مشکلات به زبان آورده نشده، رنجشها، یا نوعی انتقام گیری ست؟ یا..
(شبنم فکر)
5- نقاشی با شومبول+16
البته این یه کار هنریه .
اما اگه این آقا نقاشیهاشو مثل بقیه با دست یا با پا و یا حتی با دندون میکشید شاید اینقدر معروف نمیشد.
اینهم یه راهشه..
لینکشو در وبلاگ ابزورد پیدا کردم.
پ.ن
× یه خانوم جوونمرد پیدا نمیشه با ممهش نقاشی کنه و بزنه تو پوزش!؟
×× آیا اینهمه استفاده از رنگ برای نوک قلمموش مضر نیست؟ لولههای ادراریش عفونی نمیشه؟(اینو پزشکای محترم باید بگن)
××× از نظر علمی بگم که فکر کنم این آقا حتما ختنه نشده. چون زیر پوست شومبول ختنهنشده رنگ جمع میشه و واقعا مثل قلم مو مدتی رنگ داره.. پس لطفا آقایون مُختن( احتمالا میشه ختنهشده ) امتحان نکنن! .
الیاسل
1- در یکی از سهریالیهای تلویزیون، اغما، شیطان داستان، الیاس، با کمی فشار به خود ناگهان موبایل سر ِخود میشه و با دکتر پژوهان و اون دختر بده حرف میزنه...
آقا، ما هر چه به خودمان فشارات وارد میکنیم، هیچجوره موبایلمون راه نمیافته. میترسم فشار زیاد باعث ایجاد صدای مشکوک از یه جای دیگه بشه.
از آقای سیروس مقدم کارگردان محترم فیلم تقاضا میشه قبل از ترکیدن یه عده آدم بیگناه، طرز کار الیاسلشو یادمون بده!
2- دیروز صبح برام خوب شروع نشد. صبحانه نخورده رفتم پای درددل زنی زجر کشیده، اما خوشبختانه مقاوم، هر چه او با خونسردی از مصائبش حرف میزد، من حرص میخوردم که ما چه جامعهی بدی داریم. بعد از اون هم اونقدر اینور و اونور و این صف و اون صف رفتم که شد ساعت 2. جای آخری تقریبا شونه و دستم از گرسنگی و ناراحتی میلرزید. بیحالی و کندی کارمندا به بهانهی روزه بیشتر احوالمو خراب کرده بود.
گاهی مجبور بودم وقتی کارمندی کارمو انجام نمیده به رئیسش شکایت کنم. اون کارمند هم که با توپ و تشر بهم گفته بود برو الان حوصله ندارم کارتو انجام بدم، همچین مثل قرقی(اما با نگاههای تهدیدآمیزبه من) سر سهسوت کارمو انجام داد که پیش خود گفتم کاش همه رئیسا اینطوری بودن.
اما رئیس بعدی پشت کارمندش دراومد که ماه رمضون وقت کار نیست که... بهتره برید بعد از تعطیلات(!) عید فطر بیایید!
3- خیلی از ادارات آبسردکنشونو از ته کندن و بردن انبار تا بعد از تعطیلات(!) عید فطر!
این روزها هم هر چقدر شباش سرده و بعضی همسایههای ما شومینه روشن میکنن، اما روزاش تا دلتون بخواد گرمه! خوب آدم تشنهش میشه.
ـ آقا آبسردکنتون چرا نیست؟
با نگاه عاقل اندر سفیه: خوب ماه رمضونه دیگه.
- کسی که روزه نیست باید چیکار کنه؟
ـ مگه کسی هم هست که تو این روزهای عزیز روزه نگیره؟!!!!!
- بله،من!
با اخم پشت چشمی نازک میکنه و راهشو میکشه میره!
4- ساعت 3 بعد از ظهر صبحونه نخورده و ناهار نخورده از جلوی نونوایی بربری رد شدم . بوی نون داغ و تازه منو کشت.. وایسادم تو صف.
- آقا دو تا برشتهی خشخاشی!
از جلوی گوشتفروشی هم که رد شدم نیشم باز شد!
- کمی جیگر گوساله خریدم که بیام خونه، سرخ کنم و با نون تازه بزنم تو رگ.
توی راه بدون اختیار دستم رفت طرف نون. پیادهرو خلوت بود و اونایی هم که بودن حواسشون به من نبود. تند تند داشتن راه خودشونو میرفتن.
کمی از قسمت برشتهش کندم و گذاشتم تو دهنم
هنوز کامل نجویده و قورتش نداده بودم که پسری ریز نقش و سیاهپوش با ریش تُنُک اومد جلوم!
- خواهر از شما بعیده
جاخوردم اما سعی کردم به روی خودم نیاوردم. نونو دادم گوشهی لپم و گفتم:
- چی بعیده؟
- مگه نمیدونی این "ماه" چه ماهیه و امروز چه "روز"ی؟!!
عصبانی شدم.(میگم که گرسنه بودم و آدم گرسنه دین و ایمون نداره)
- الان ماه "مهر"ه و امروز هم "نهم مهر"ه! منظورتون باز شدن مدرسههاست . کمک مالی جمع میکنید برای مدرسه سازی یا جشن عاطفهها؟
کارد میزدی خونش در نمیومد!
- نخیر! در ماه مبارک رمضان هستیم و امروز روز ضربت خوردنه. اقلا این سهروزو تظاهر به روزه خواری نکن خواهر!
- اولا شما از کجا حواستون رفت به دهن من و دوما بهخدا قسم که من تظاهر نکردم. روزه نیستم و داشتم از گرسنگی میمردم.
( هیچوقت اینطوری نشده بودم قلبم و صدام و دستم به طور نامحسوس میلرزید.)
با اخم گفت:
- من از بابت نهی از منکر وظیفه داشتم بهت بگم. تا گناهت گردن من نیفته.
- نترس برادر! من گناهی نکردم که گردن کسی بخواد بیفته!
و انگار با هزار من بار(بهخاطر برخورد مکرر با آدمهای اینجوری) راهمو کشیدم که برم خونه نون و جیگرمو بخورم!
( اعتراف میکنم که چند تا فحش زیر لب بهش دادم که اینجور بهم گیر داد)
آخه چرا یه عده فکر میکنن چون روزهن، رو سر ما افضلن؟
اوه... شت!
5-دیالوگ:
- چرا احمدینژاد برای سخنرانی به دانشگاه تهران نرفت؟
- بهخاطر ترس از آلودگی هوا.
- چه ربطی داره؟
- خوب یه عده از خوشحالی به جای فشفشه و شمع، پوستر آتیش میزنن، یه عده هم از شعف فشار خونشون میره بالا و پاهاشون داغ میکنه و کفششون رو در میارن و به جای کلاه با زاویهی حاده به هوا پرتاب میکنن و بوی پا همه جا میپیچه.
- صحیح!
6- تعطیلات عید فطر
تا بوده تو کشورمون عید فطر یه روز بوده. تعطیلیش هم یه روز بوده.
از بعد از انقلاب یک عده از روحانیون دارن زور میزنن که تعطیلات عید نوروز رو ملغی و به جاش تعطیلی عید فطرو زیاد کنن. حتی حدیثها و داستانهای جدید دارن میسازن(عنقریبه که کارگردانهای تلویزیونی هم به کمکشون بیان) که تو این روزها باید رفت عید دیدنی نه عید نوروز!
از پارسال موفق شدن تعطیلی عید فطر رو بکنن سه روز.
امسال الهام( همسر رجبی) گفته داریم سعی میکنیم بکنیمش 5 روز...
از اونور هم چند ساله دارن سعی میکنن تعطیلی نوروز رو کم کنن.
فردا هم که به مناسبت شهادت تعطیله. پس فردا هم احتمالا بینالتعطیلینه. جمعه هم که مردهها هم آزادن.
ماه محرم که ماه عزاداریه و هر که زیاد کار کنه خره!
ماه رمضون هم ماه غش و ضعف کردنه و شباش از شدت پرخوری رو به قبله شدن(همه رو نمیگم ها. با معتقدین و روزهبگیرهای واقعی کاری ندارم)
بیخود نیست میگن ایران کویته...
از نظر کار میگم نه حقوق!
7- خانمی از انگلیس اومده بود ایران مهمون بود خونهی خواهرش.
خواهرش طبق برنامهی خودش ساعت 11 برده بودش کلاس ورزش و عصرش استخر.
بعد از چند جلسه که خانمها هی بهش میگفتن خوش بهحالت تو اروپا زندگی میکنی، گفته بود.خوش بهحال شما که دارید در کویت زندگی میکنید.
خانوما گفته بودن: اوا... چرا؟؟؟ ما اینجا داریم میپوسیم.
خانم ساکن انگلیس گفته بود.
- والله، من اونجا هر روز ساعت 6 صبح پا میشم و با عجله و با لباس ساده میدوم میرم سرکار عین خر کار میکنم. ناهار یه ساندویج یا ناهار مختصر میخورم.
عصرش هم میرم بچهها رو برمیدارم میارم خونه و غذا درست میکنم برای شام و زدن ماشین لباسشویی و ظرفشویی و تا کردن لباسها و کمک به درس بچهها و ... و باز فرداش روز از نو روزی از نو.
این چند روزه خونهی خواهرم، تا 2 صبح نشستیم فیلم و ماهواره نگاه کردیم یا هر شب مهمونی بودیم. صبح ده پا شدیم . صبحانه خوردیم و حاضر شدیم اومدیم کلاس ورزش. روزایی هم که نیومدیم رفتیم تو پاساژها گشتیم یا رفتیم آرایشگاه. ناهار پیتزا یا چلوکباب از رستوران دم خونه گرفتیم و عصر هم رفتیم استخر و سونا و جکوزی. خواهرم هم سالی یهبار تاتو و عمل جراحی زیبایی و... بهخدا شما دارید خوب زندگی میکنید نه ما... مسافرت شمال و کیش و ... هم سالی چند بار...
8- از بد حادثه و از بیسلیقگی صاحبخونه یه مهمونی زنونه پولدارانه دعوت شده بودم. بعد که کلهی خانوما گرم شد. یکی یکی پا شدن همراه با آهنگ استریپتیز کردن. البته بیشتر جاهایی رو لخت میکردن که تازه عمل کرده بودن. مثلا سینه یا شکم... وقتی کار به جای باریک میکشید من ناخودآگاه از شرم سرمو پایین مینداختم.(شاید داستانشو همون موقعا نوشته باشم)
جالب بود. زنی که یه نظرم بیست و هفتهشت ساله میرسید بعدا فهمیدم داماد داره و در اصل 40 سالشه. حقا که جراحش خیلی حاذق بود.
صحبتا حول محور آرایشگاههای شمال شهر تهران میگشت که کی کار تاتو کردنش خوبه و کی خوب هایلایت میکنه و...
اونجا هم یه خانمی بود( با زیبایی طبیعی) که بعد از چند سال خارج زندگی کردن اومده بود به فامیلاش سر بزنه.
با لبخند انتقادمیکرد از آرایش غلیظ و تند تند عمل کردن و فرت و فرت سیلیکون و بوتاکس زدن زنای ایرانی. او در آمریکا آرایشگاه داشت و میگفت ما بیشتر کاری میکنیم که زیبایی خود فرد معلوم بشه نه اینکه مصنوعی. ایرانیها اصرار دارن زیباشون مصنوعی بهنظر برسه و تو ذوق بزنه. بعد خانومای دیگه از کارش پرسیدن. اونم تعریف میکرد که چهطور صبح زود باید بیدار شه و تا شب کار کنه.
یه خانومی غرق در آرایش غلیظ که هر یک ساعت میرفت تجدیدش میکرد. و انواع هایلایت اجق وجق تند قرمز نارنجی زرد و مزهها و گونهها و سینهی مصنوعی(البته خودش با افتخار تعریف کرده بود)
گفت ببین اینا چه زندگی دارن ما چی؟
اول صبح شوهره (!) رو تیغ میزنیم و از این آرایشگاه میریم اون آرایشگاه و ازین سالن بدنسازی میریم اونیکی. برای اولین بار از خودم خجالت کشیدم.. بعد با خنده اضافه کرد. زندگی انگلی داریم ماها و همهشون غش غش خندیدن!
9- اومده بودم تو وبلاگم فقط یه سوال مهم مطرح کنم. اما همه چی گفتم جز اونو:) ایشالا دفعهی بعد...
10- بازتاب سخنرانی احمدینژاد در وبلاگهای ایرانی و خارجی
نوشتهی درنا کوزهگر، روزنامهنگار، ساکن سويیس
اسم وبلاگ منم توش هست:)
11- مصاحبهی رادیو زمانه با محمود صالحی عضو هیئت تحریریه و مسئول بخش فارسی مسابقه وبلاگنویسی دویچهوله...
دویچهوله، جایی برای وبلاگها
اینجا هم اسم من هست...دلتون بسوزه! من چقدر معروفم، خودم نمیدونستم.
12- چرا ناراحتین ترکیه مولانا رو مال خودش کرده؟ وقتی حکومتی ضعیفه، همه چیزش! صاحب پیدا میکنه!
پ.ن.
13- همین الان یکی از دوستان این لینکو برام فرستاد.
مطلبی در وبلاگ نسرین. در واقع ایمیل دوستیست به او.
"ديروز 28 شهريور، 7 رمضان، ساعت 4:30 بعد از ظهر از سر كارم بيرون اومدم، خيلي خسته بودم، از صبح كار سنگين كرده بودم و عليرغم اينكه پريود بودم و روزه نبودم هيچي نخورده بودم، از كنار بزرگراه كه رد مي شدم تا به ايستگاه اتوبوس برسم يه ماشين گشت يه خورده جلوتر از من نگه داشت، باور نمي كردم بخوان به من گير بدن، شايد لازمه كه لباسم رو توضيح بدم، من يك مانتوي مشكي كوتاه و گشاد با يك شلوار مشكي بلند و گشاد پوشيده بودم و يه شال بزرگ سورمه اي سرم بود و نه تنها يك ذره آرايش نداشتم و حتي كرو پودر هم نزده بودم، بلكه رنگ پريده و خسته هم بودم. كفش بسته و جوراب هم پوشيده بودم.
يك سرباز پياده شد و يك دختر چادري اومد جلوي منو گرفت و...."
منم درست مثل این عزیز، اعصاب و روانم مدتیه بههم ریخته از این اوضاع هشلهف!
مددی!
14- داستانی از مرضیه ستوده
"زنگ شادی"
قصه در یک خانه سالمندان میگذرد...
15- عجب!!:)))
در سمینار تام و جری در جمهوری اسلامی ایران افشا شد!
"تام و جری توسط والت دیسنی یهودی ساخته شد تا اذهان مردم نسبت به یهودیها که موش کثیف خوانده میشدند عوض شود و موش مظهر هوش و زیرکی و ملاحت شناخته شود! "
من از جمهوری اسلامی استدعا دارم سمینارهای دیگری برای افشاگری در مورد شخصیتهای شرک، دانلداک، دیو و دلبر، باگزبانی و اون سیندرلای مارمولک مظلومنما، و گربههای اشرافی وابسته به امپریالیسم جهانی و ترتیب دهد!
لطفا وقتشو هم بیشتر کنید:)
(از آذر عزیزم ممنونم)
پینوشت 2:
16- ببخشید هی برام لینک جالب میاد و من هی شماره اضافه میکنم. بهتر از اینه که زرت و زرت هی پست جدید بنویسم :P نه؟
یه ویدئوی جالب برای اون حرف محمود احمدینژاد که گفته ما تو ایران همجنسگرا نداریم، ساختن.
"Iran So Far": SNL Mocks Mahmoud With
میشه بازیگر نقش احمدینژاد رو با اصلیش عوض کنید؟ خدا عوضتون بده....
( ممنون از سیماجان برای فرستادن اینلینک)



