هدیهی روز بسیج
1ـ هدیهی روز بسیج به محل ما حملهی این جانبرکفان همیشه در صحنه بر پشتبامها برای جمعآوری دیشها و اجازهی دادستانی برای داخل شدن به خانهها و بردن رسیورها بود. این مهربانان کرایه حمل اونا رو با وانت از مردم نگرفتن.
بعدا باید مراجعه حضوری کنیم برای پرداخت دویستهزار تومن پول شیرینی آشتیکنون(جریمه سابق).
سرهنگی میگفت: "من سالها در جبهه بودم. اینجور که اینا حمله کردن روی عراقیها رو سفید کردن. من ِ خوشخیال درو باز کردم که نصیحتشون کنم رفتارشون با مردم بهتر باشه که ریختن تو و رسیور منو هم بردن." جنابسرهنگ فکر کرده بود اینا سرهنگ مرهنگ حالیشونه یا این اجوج مجوجها زیر دستشن...
(خوشبختانه یکی تو ساختمونمون داشت برای بچهش اسفند دود میکرد که پشتبون ما از چشم اغیار پنهون موند. شایدم وانتشون دیگه جا نداشت.)
2- من نمیدونم این بسیجیها چرا با گرونفروشها کاری ندارن! شما در طول یه خیابون دویست متری به چند مغازه سر بزنی هیچکدوم یک کالا با یک جنس و از یک کارخونه رو به یک قیمت ثابت نمیدن یا میوهی یکشکل و یک کیفیت رو! فلسفهی بسیج از روز اول چی بود؟ سلب آسایش مردم؟ کی بود میگفت بسیج مدرسهی عشقه! بیاد ببینه که فعلا شده مدرسهی نفرت...
3- کارمندی که با هزار زور و اصرار زن و بچه با حقوق زیر 500 هزار تومن همین هفتهی پیش دو دیش و رسیور با نصب خریده بود 300 هزار تومن. میگفت با دویستهزار تومن جریمه حقوق یکماهم رفت... شب صدای دعوا با زنش محله رو برداشت...
روز بسیج مبارک!
4- آقا این تلقینپذیریم منو کشته!
ایمیل آذر عزیزم رو میخوندم که طرز تهیهی غذاهای تنگسگیوینگ رو برام نوشته بود. هر جاشو میخوندم بوی اونو با تموم وجود حس میکردم.
بوی استافین با شاهبلوط بوداده(حالا در عمرم شاهبلوط نخوردم ها...) و بوقلمون بریون، شربت کرانبری، پای کدوحلوایی، یام و... خونه رو برداشته بود. حالا نمیدونم یکی از همسایهها داشت جشن شکرگذاری رو با یکی دوروز تأخیر برگزار میکرد یا بوها توی خیال من بود.
5- سر راه خرید کردم و اومدم خونه، تندتند شستنیها رو شستم و کارا رو کردم و رفتم رو تخت دراز کشیدم که قسمت آخر اوشین... ببخشید یانگوم رو در تلویزیون کوچک اتاق خواب ببینم. شنیده بودم قسمت آخرش کلی اتفاق میفته و زیاد کشدار نیست.
یانگوم از قصر بیرون رفته بود. با مینجانگوی خوشتیپ بالاخره ازدواج کرده بود و خوش وخرم با دختر شیرینزبون پنج شش سالهشون در روستایی در کنار هم زندگی میکردن. یانگوم هم مجانی مردمو درمون میکرد.
در صجنهای یانگوم با دخترش برای پیرزن بیکسی شروع کرد به غذا پختن.
سبزیجات رو خورد میکرد و میریخت توی قابلمهی جوشان. وای چه بو برنگی تو خونهی ما راه افتاده بود. بوی سوپ پر از سبزیجات...
وقتی پیرزن خواب بود غذا رو در سینی کنارش گذاشت و دست در دست دخترش رفت. با این همه بوهای خوبخوب چرا پیرزن بلند نمیشد بخوره.
یانگوم رفت به طرف خونه که از دشت و دمن سبزی میگذشت. اما چرا بوی سوپ هنوز هست. الان باید بوی سبزه و خاک و درخت بیاد... گفتم خوب تلقینپذیریم در سکانس قبلی بیشتر بوده.
رسید به جایی که گرفتنشون( نترسید. میخواستن با سلام صلوات به قصر برشون گردونن) بو شدید و شدیدتر شد. اوه... غذای پیرزن داشت میسوخت. اما یانگوم حتما زیر چراغ رو خاموش کرده بود. خودم دیدم غذا رو در کاسه ریخت و گذاشت کنار پیرزن.
یهو آه از نهادم برخاست. بعد از عمری موقع اومدن تره فرنگی خریده بودم. سریع پاکش کرده بودم و مراسم گلشویی و شستنشو انجام داده بودم. درشتدرشت خوردش کرده بودم و گذاشته بودم روی گاز بپزه...
رفتم سر وقتش... تهش کاملا سوخته بود و اندازهی یک نعلبکی ترهفرنگی نسوخته(اما بو گرفته) از بالاش استخراج کردم...
6- چرا اینقدر به چادر مریم حسینخواه گیر میدین و بهش توهین میکنین؟ حالا حجابش یا خود خواستهست یا با اصرار خانواده بوده. او الان به خاطر عقایدش زندانیه. اتفاقا افکار مترقی در مریم و امثال او بسیار مهمتر از دختریه که در یه خانواده لاییک دنیا اومده. تو که چادری بودن او رو با حرف از آزادی زدن مغایر میبینی. او مذهبش رو قبول داره اما با صدای بلند اعلام میکنه که کسی حق تحمیل عقاید قرون وسطایی رو به زنان نداره. او شجاعتر از توئه.
من مریم رو از نزدیک دیده بودم و باهاش حرف زده بودم. خیلی ازش خوشم اومد. از معدود آدماییه که به راهش معتقده و اهل تظاهر و ریا هم نیست.
شاید هم این رفتار شما به نفع مریم باشه!
در قسمت بعدی میگم چرا.
7- بعضیا به جای دفاع از جنبش به طور اعم "اشخاص" رو الکی گنده میکنن و با اینکارشون اونا رو بیچاره میکنن. بله، بزرگ کردن بیخودی آدمو دچار توهم میکنه و این خیانت به اوناست.
دوستی میگفت: "زینب پیغمبرزاده دختر جوان و پرشور و سادهای بود. وقتی به زندان رفت و همه هم میدونستن زود آزاد میشه اینقدر طفلک رو بادش کردن و داستانهای(احادیث) عجیب و غریب براش ساختن- بزرگی نوشت زینب از کودکی با یتیمی بزرگ شد و خانواده رو میچرخوند، در صورتیکه فقط دوسال بود مادر زینب فوت شده بود- و بعدش باهاش مصاحبههای جورواجور کردن و از چند روز زندانش قصههای آشویتسی ساختن که وقتی اومد بیرون تا مدتی فکر میکرد واقعا چیزی برتر از بچههای دیگر داره. سرش را بالا میگرفت و جواب سلام کسی رو نمیداد و... حالا با دلارام هم دارن همین کار رو میکنن."
نکنید آقا، نکنید خانوم...
8- خیلی جالب بود برام. کسایی که پارسال مسابقه وبلاگهای برتر دویچهوله رو مسخره میکردن(به غیر از حاجیواشنگتن و جمهور عزیز) و برام ایمیل داده بودن که انصراف بده و بعد که اول شدم بهم گفتن جایزهتو پس بده. امسال خودشونو خفه کردن برای رإی آوردن و جلب توجه داور(!) که اونم اصلا جز وبلاگ خودش و دو نفر وبلاگ نمیخوند. و با مشورت با یکی دوتا از بچههای قدیمی تنها هر کس که بهش کمپلیمان گفته بود انتخاب کرد...
چیه؟ برای شما خوبه و برای من اَخ؟:)
9- سوءتفاهم نشه. من از لالهی صدیق و زهرا امیرابراهیمی بدم نمیاد اصلا. از رانندگی لاله خیلی خوشم میاد. خیلی جسوره. از طرز آرایشش هم خوشم میاد. بازی زهرا رو البته زیاد دوست ندارم ولی با خودش کاری ندارم. قیافهی خیلی بامزهای داره. کار نامجو هم اصلا بد نبود (اگر واقعا اون ترانه رو برای او خونده بود). ما همهمون نون رو به نرخ روز میخوریم. اصلا مگر نون به نرخ "دیروز" جایی هم پیدا میشه؟:)
خبرنگار یا عکاسی که خبرهای روز رو مینویسه یا به تصویر میکشه او هم نون رو به نرخ روز میخوره وگرنه گرسنه میمونه:)
و هر چه نرخ روزتر سیرتر!
خیلی خندیدم وقتی خوندم شاهولی در بالاترین بهم گفته حسود:)))
نفهمیدم بهنظرش حسودی لاله رو خوردم یا زهرا یا محسن؟:)
10- هر کاری کردم تمام امشب جیمیل برام باز نشد. میخواستم دوسه تا ایمیل اساسی بزنم...
نامجو یاور دلبرکان بلا
آهای محسن نامجو جان!
ای یار و یاور دخترکان زیبا و بلا! وقت اون شده دوباره بیای بترکونی!
لاله صدیق قهرمان خوشگل و تو دلبروی اتوموبیلرانی تو مسابقه تقلب کرده و یک سال محروم شده.
بیا با اون صدای قشنگ برای اینم مثل زهرا امیرابراهیمی یک کلیپ مشتی بساز و حسابی مظلوم و بیگناه جلوهش بده. گناه داره.
بد نیست لاله جان هم شروع کنه به کشیدن نقاشی( در حد بچهدبستانیها هم شد اشکالی نداره) تا با قیافهی مظلوم جلو نمایشگاه نقاشیش عکس بگیره و بعضی روزنامهها براش ویژهنامه در بیارن:)

پ.ن.
رهای عزیز در نظرخواهی گفته که این کلیپ رو دوست محسن نامجو ساخته و او فقط خونده. شعر هم از حافظه.
یکی از دوستان دیگر هم لینک کلیپ رو داده که من به متن اضافه کردم. از هر دو ممنونم.
قدم بهخیر مادر بزرگ من هم بود!
وقتی کتابهای "قدم بخیر مادر بزرگ من بود" و "اژدها کُشان" یوسف علیخانی به دستم رسید، واقعیتش فکر نمیکردم اینقدر به دلم بنشیند و اینقدر با لذت بخوانمشان. هر داستانش را که خواندم شبش خواب میلک را دیدم. میلک(زادگاه نویسنده) روستاییست که تابهحال ندیدمش اما احساس میکنم که مادر بزرگ من و مادر بزرگ خیلیهای دیگر هم یکجورهایی میلکی بودهاند. یوسف آنیکی کتابش " اژدهاکشان" را هم به پدربزرگش تقدیم کرده. که تساوی را بین دو قصهگوی دوران کودکیاش رعایت کرده باشد.
شاید در یکی دو داستان اول با گویش محلی دیالوگها مشکل داشتم و به زیرنویس مراجعه میکردم اما کمکم خودم میتوانستم دیالوگها را بفهمم. میلک روستایی نزدیک قزوین و از توابع رودبار الموت است. لهجهاش شاید به شمالیها نزدیک باشد. اما من کمکم به زبان لری که مادر بزرگ من حرف میزد نزدیک میدیدمش و میفهمیدمش.
میلک به انگلیسی یعنی شیر. به نظر میآید یوسف از فرهنگ میلک سیر نوشیده...
خیلیوقت بود داستانهای اقلیمی و روستایی با روایتی رازگونه و وهمآلود نخوانده بودم. خسته شده بودم از داستانهایی تخت و ساده دربارهی نگاه عاشقانهی دو دلداده از پنجرهی آپارتمانشان. دیالوگهای سوسولی و دلغشهآور بین دو دوستدختر پسر در کافیشاپ( که نمایشنامهها هم اکثرا در این ارتباط نوشته میشود) یا در پژو 206 شان.
شما هم اگر دوست دارید لحظاتی را در هوای پاک روستای میلک نفس بکشید.
مشخصات کتاب قدم بهخیر مادربزرگ من بود
مشخصات اژدها کشان.
یوسف علیخانی در ویکیپدیا
پ.ن.
چقدر خوشحال شدم وقتی در گردباد خواندم که اژدها کشان به چاپ دوم رسیده... به یوسف علیخانی تبریک میگویم
طراحی جلد کتابهایش را دوست دارم:


پ.ن.
یوسف علیخانی تذکر داده که تلفظ نام روستاشون milakه. منو بگو چقدر ازون جملهی خودم خوشم اومده بود که میلک رو شیر گفته بودم:)) پس پاکش نمیکنم.
لینکها
مدتی بود که نمیتونستم در بلاگرولینک آدرس همهی دوستانی که آدرس وبلاگشون عوض شده تغییر بدم.
آدرس جدید چند تایی رو یادمه(مثل ققنوس و شهره و میعاد و...) اما متاسفاانه خیلیها رو فراموش کردم.
لطفا اگر کسی از آدرس جدید وبلاگها خبر داره در نظرخواهی این پست بنویسه. ممنون
راستی همهی پرشینبلاگیها آخرشون باید زد آیآر؟
1- انرژی هستهای! مرگ به نیرنگ تو، خون جوانان ما قرار است بچکد از چنگ تو.
2- در سایت بالاترین خوندم که 4 سگ آلمانی جمعا" به قیمت 600 میلیون تومان به بادیگاردهای احمدینژاد افزوده شدن و کار چک و خنثای(!) بمبهای احتمالی رو برعهده دارن. در ضمن بادیگاردهای آدمش(آدمن اونا؟) به عینکهای آفتابی 500 میلیونی مجهز شدن...
آقا نمیشه یک میلیون از این پولا رو خرج ظاهرش میکرد. مثلا یهدست کتوشلوار یا اقلا ده هزارتومنشو خرج یه سلمونی درستو حسابی کنه تا مدل موهاشو عوض کنه؟
(یکی به شوخی میگفت هر کدوم از این چهار سگ ارزشش بیشتر از صاحبشونن. پس اونه که باید از اینا محافظت کنه)
3- رفیق بد
سعی کنید اگر سینما میرید حتما شنبه برید تا مثل من دلتون نسوزه!(شنبهها بلیت سینما نصف قیمته) نمیدونم اشکال از منه که دیگه از هیچ فیلم ایرانی خیلی لذت نمیبرم یا مشکل فیلمها هستند که پرند از سوتی و گاف! و روابط غیرعِلی و معلولی.
یه روز غیر شنبه سیبا گفت بریم سینما؟
- چه فیلمی؟
- زنگ بزنیم بپرسیم.
فقط دو گزینه داشتیم. کلاغپر و رفیق بد. - کدومو بریم؟
- والله من با دوستای نابابم قرار گذاشتم که یه روز شنبه فیلم" رفیق بد" رو بریم. - پس بزن بریم "کلاغ پر". - کِی باید اونجا باشیم؟ - هفت و نیم!
- بدو بدو. من رفتم ماشینو روشن کنم.
دم سینما. همه یه نایلون پر از چیپس و پفک و نوشابه و ساندویچ و میوه دستشونه.
- چقدر هوس چیپس کردم. بخریم. ـ ای بیکلاس!سر و صداش مزاحم مردم میشه.
دویدیم طرف سالن کلاغپر.
- دو دقیقه گذشته و دیگه کسی رو راه نمیدیم!
- نیست که خیلی مردم تو سالن سکوت و نظم رو رعایت میکنن که دو دقیقه دیر رفتن ما حواسشون رو پرت میکنه!
- همینه که هست!
وایسادیم تااوی یکی فیلم یعنی "رفیق بد" شروع بشه. با بازیگری زوج هنری و معمولا کمدی ایرج طهماسب و حمید جبلی. برعکس همیشه طهماسب کارگردانی نکرده... نباید فیلم بدی باشه. صدای خش خش باز کردن نایلون چیپسها از الان شروع شده. مادری محکم روی دست پسرش میزنه. - ببینم میتونی قبل از شروع فیلم تمومش کنی! - مامان من تشنمه! - از بس چیپس خوردی! برو از دستشویی آب بخور. نوشابه رو برای سالن گرفتم نه حالا! پسر با دلخوری دور میشه که در سالن باز میشه.
جمعیت با سروصدا و خوشحالی به سمت درها هجوم میارن.
سالن عین حموم مردونه پر ازهمهمهست. جای ما آخرِ ردیفیه که تهش بستهست و باید از سر صندلیها جلوی پای ملت رد شیم. مرد چاقی سر نشسته و حاضر نیست از کیسهی چیپسش دل بکنه و بلند شه که ما رد شیم. زنش با افتخار به اون نگاه میکنه که چقدرپردلو جرات و باحاله. و با تحقیر به ما نگاه میکنه. من و سیبا بهش زل زدهایم که یعنی پاشو بذار باد بیاد اما محل نمیگذاشت که نمیگذاشت.
تا وقتی پنج شش نفر که جای اونها هم توی اون ردیف تهبسته بود نیومدن مرد چاق جاضر نشد بلند شه. چون احساس کرد زور ما ممکنه بهش بچربه و کوتاه اومد. زنش هم ایش و پیشی کرد و با اینکه چاق نبود وما میتونستیم از جلوی پاش بگذریم، اما به خاطر همدردیبا شوهرش اونم از ردیف اومد بیرون.
به سیبا گفتم اگه اتفاقی بیفته و مثل سینما رکس اینجا آتیش بگیره چطوری مرد چاق رو راضی کنیم پاشه. گفت اونموقع از روی صندلیها میپریم. من با چشمم دنبال راه فرار گشتم و وقتی دو بار راه در-رو رو دوره کردم آروم شدم.
همینکه سکانس اول فیلم شروع شد سمفونی چیپسخوران شروع شد و تا آخر همینجوری ادامه پیدا کرد. گاهی با صدای آروغی با صدای بم از نوشابههای گاز دار این سمفونی باشکوهتر میشد.
از اول تا آخر فیلم هم مردی در ردیف پشتی با ظاهر کارگری، پلان به پلان فیلم را برای زن و بچههاش تفسیر و تحلیل میکرد و روابط را مثل اتمی میشکافت مثلا در فیلم. زن حمید جبلی شوهرش رو صدا میکرد آقای پشت سری برای جمع خانوادهاش تعریف میکرد این شوهرشه!!(نه بابا!)
هنرپیشهش میدونید کیه؟ زن و بچههاش: نه!!! کیه؟؟ -همون دختر چاقه تو سریال آپارتمانه. چقدر لاغر کرده.(ریما رامینفر رو میگفت).. اون یکی کک مکیه رو!!هههه، چقدر چاق شده!!(ژاله صامتی رو میگفت). خانم دکتر روانشانس رو که دید با یکدست محکم زد روی آنیکی دستش(من که پشت سرمو نمیدیدم. اینطوری حدس زدم. اگر روی دست زن یا بچههایش زده بود یحتمل دادشون در میومد)- وای وای این هنرپیشههه چه پیر و میمون و زشت شده(طفلک هما روستا رو میگفت که به نظر من مثل همیشهاش بود)
وقتی یکی از اون دو دوست فیلم چمدون پول رو برمیداشت بچههاشو نصیحت میکرد که به مال دنیا اهمیت ندن و دوستی مهمتره و یکی ازدختراش برای باباش تعریف کرد که روزی مداد دوستش رو داخل کیفش دیده و فرداش برده پس داده. صدای ماچ پدر از صورت دختر از پشت سر شنیده شد و آفرین و مرحیایی بلند!
سعی کردیم توجهمون رو به خود فیلم معطوف کنیم. اما صد رحمت به نصیحتهای آقای پشتسری... اونقدر به نظرم فیلمنامه مشکل و گاف و سوتی داشت که بچههای مرد پشت سری هم میفهمیدن. صدای دختر حدودا ده ساله- بابا جون.... اگر مردم فکر میکنن آفاهه مُرده. چرا وارد محوطه بانک شد و دربون اسمشو نوشت ونگفت تو مُردی... پسر هشت ساله: بابا اگه گوشاش کره اما حس که میکنه در ماشین بستهست.چرا اینقدردرو هی باز میکنه و میکوبونه و دوباره باز میکنه؟.
صدای خندههای هیستریک و جلفمانند دختری هر از چند گاهی باعث خندهی دیگران میشد و سمفونی چیپسها رو کمی رازآلود میکرد.
آخر فیلم دختر خنده هیستریک که همراه چند پسر اومده بود جلوی ما داشت میرفت بیرون. با لحن لاتی میگفت - عجب الکی خندیدم به این فیلم مزخرف. یه کم سبک شدم محسن!
نکتههای مثبت فیلم:
گریم ایرج طهماسب در این فیلم خیلی خوب بود و خوشتیپ شده بود.
بازی حمید جبلی رو دوست دارم. حتی در این فیلم که دوست نداشتم. طفلک سعی میکرد مثل دیگران سردرگم بازی نکنه.
به سیبا گفتم اگر خواستیم فیلمی رو امتحان کنیم سعی کنیم شنبه باشه!
باید رفقای نابابم رو از رفتن به این فیلم منصرف کنم، وگرنه باید ستم مصاعفی رو تحمل کنم. مگر اینکه موافقت کنن ما هم در همآوازی وسمفونی چیپس وماست... ببخشید، چیپس و نوشابه شرکت داشته باشیم.
4- به خانه بر میگردیم
بابا این برنامههای تلویزیونی گاهی شاهکارن...
درسته این مجریها بیشترشون فقط از کانال گزینش گذشتن و مهم نیست کارشون خوب باشه یا بد. فقط مهمه که تابع ولایت فقیه باشن و طرفدار رژیم(رژیم غذایی منظورمه:)) )
اما این ژیلا امیرشاهی و آقای دکتر نظری مجریهای برنامه به خانه برمی گردیم(هر روز ساعت 5 کانال 5) آخرشن:)
امروز سعادت یاری کرد و این برنامه رو موقع انجام کار خونه گاهی نگاه کردم و گاهی گوش!
اول مثلا یه روانشناس میارن. بیچاره هنوز سلام علیک نکرده خانم امیرشاهی شروع میکنه یه مقدار سوال خصوصی پرسیدن که ما یه فامیل داریم اینطوریه و اونطوریه چکار باید بکنیم و یارو هنوز جواب نداده خود ژیلا خانم قضیه رو حل میکنه. بعد تا یارو شروع میکنه به مبحثی که قرار بوده امروز توضیح بده. خانم امیرشاهی میگه: متاسفانه از اتاق فرمان علامت میدن که وقت برنامهی شما تموم شده. میتونید در 30 ثانیه حرفاتونو بزنید. روانشناس میگه. خیر! مبحث به این بزرگی تو 30 ثانیه امکان نداره. خانم امیرشاهی: خوب 30 ثانیه شما تموم شد. از شما متشکریم امیدوارم در برنامهی بعدی به خانه برمیگردیم باز هم شما رو ببینیم.(به یه حالت خیلی خانمانه هم میگه)
بعد آقای نظری میره آشپزخونه. خانم آشپز میخواد مثلا طرز تهیهی شیرینی قطاب(شایدم مسقطی. یادم نیست) رو آموزش بده. مواد لازم رو چیده روی پیشخوان و داره توضیح میده. آقای نظری عین خنگا راجع به هر چیز یه سوال الکی میکنه. مثلا آشپز میگه آرد 500 گرم. آقای نظری خیلی فیلسوفانه میگه با ترازوی دیجیتال وزن شده باشه یا ازین ترازو قدیمیها. آشپز به زور لبخندی میزنه.- فرق نداره آقای نظری. خوب میگفتم. شکر 200 گرم. اقای نظری میپره تو حرفش... خانم این شکرا چرا اینقدر دونه درشتن. خانم من که شکر میخره سفیدتر و ریزتره. خانم آشپز لبخندی عصبی میزنه. شکر رو برای خاصیت شیرینیش استفاده میکنیم و کاری به دونه درشتی و ریزیش نداریم. در هر صورت باید در مایع با همزن حلش کنیم. آقای نظری کوتاه نمیاد.- آخه گفتم زمان حل شدنش وقتی ریزتر باشه سادهتره. آخه من ناسلامتی دکترم و بهتر از شما میدونم. پلکهای آشپز از شدت عصبیت میپره و میگه. روغن 100 گرم. آقای نظری میگه: اتفاقا خانوم من دیروز روغن کانولا خرید. خواستم بدونم با اونم میشه این شیرینی رو درست کرد ویا حتما باید روغن روغن ذرت یا آفتابگردون باشه. خانوم آشپز میگه: خوب .. حتما میشه دیگه..
سر بقیهی مواد هم آقای نظری پشتسر هم دخالت میکنه و هی افاضات از خودش صادر می کنه. چرا آردش رنگش اینطوریه و آرد سه صفر بهتر نیست؟ تخممرغش امگا3 داره یا نه؟ و... و آخرش ساعتشو نگاه میکنه. خانوم اگه میشه یه کم سریعتر! اتاق فرمان به من اطلاع داده شما فقط یک دقیقه دیگه وقت دارید. زن که از عصبانیت دستاش میلرزه شروع میکنه به قاطی کردن آرد و شکر و تخم مرغ و شیر ...آقای نظری با خنده اطلاع میده که متاسفانه وقت تموم شد. خانم آشپز دستتون کند بود. میتونید در عرض 20 ثانیه شفاهی بگید میخواستید چیکار کنید. آشپز میگه خیر! شیرینی به این سختی رو نمیشه در عرض 20 ثانیه توضیح داد. آقای نظری میگه 20 ثانیهی شما به پایان رسید. پس تا من میرم به استودیوی دیگه شما بپزید تا اقلا مزهشو بچشیم( و گشنه از دنیا نریم) خانم آشپز با نگاهی غمگین سری تکون میده.
اینجاشو دیگه دقیق و با رعایت انصاف بیشتر میگم:) خانم امیرشاهی میره پیش یه آقای هنرمند که قراره با قیچی طرز برش زدن به پارچه رو یاد بده( از اسم هنرشو یادم رفته. اونی که پارچه رو چند تا میکنن و با قیچی طرحهایی در میارن که طرحهای متقارن روی پارچه ایجاد میشه) آقاهه با خونسردی و در کمال افتخار اعلام میکنه که قیچی ( وسیلهی اصلی کارش) شو همراه نیاورده.
خانم امیرشاهی خیلی بهش برمی خوره!- چطور! فراموش کردید قیچی، وسیلهی اصلی کارتون رو بیارید؟ آقاهه با خونسردی: فراموش نکردم خانم امیرشاهی، گفتم وقت نمیشه نیاوردم.
خانم امیرشاهی کمی دستپاچه : شما از کجا میدونستید که وقت نمیشه(من اینجا از خنده مرده بودم). آقاهه لبخندی معنادار میزنه... خانم امیرشاهی میخواد طعنهی آقا رو ماستمالی کنه
.- حالا یک کم راجع به این اشکال متقارن برامون شفاهی صحبت کنید. آقاهه هنوز دوسهجملهای نگفته که خانم امیرشاهی میگه متاسفانه وقت شما به پایان رسید. میتونید در عرض 5 ثانیه هنرتون رو به بینندگاه عزیز آموزش بدید؟ آقاهه به لبخند مرموزانه: خیر! نمیتونم.
خانم امیرشاهی که با ساعت کرنومتردارش وقت گرفته میگه خوب وقتتون تموم شد.
داشتم فکر میکردم عجب سوژهی خوبی میشه برای وبلاگم. شاید اونایی که ندیده باشن زیاد درک نکنن. اما اونایی که حتی یک قسمتشو دیدن میدونن من چی میگم. بعد فکر یه حسن ختام برای نوشتهم بودم ... چی بنویسم که حسابی خوانندهها رو غافلگیر کنه. ژیلا جان مادرت یه سوتی دیگه بده.
یک دفعه صدای خانمانه ژیلا امیرشاهی به گوش رسید:
- حسن ختام برنامهی امروز به خانه برمیگردیم شعریست از سهراب سپهری که تقدیم میکنم به همهی بینندگاه عزیز!
و با صدای شاعرانهای طنز امروزم را کامل کرد:
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دريچه که از آن به ازدحام کوچۀ خوشبخت بنگرم!
مرسی سهراب:)
مرسی ژیلا!
مرسی معلومات!
5- اوج پاچه خواری در سمنان!
سالروز دیدار مقام معظم هم خوشحالی داره؟:))
پ.ن.
تو متن چند اشتباه تایپی دیدم. اومدم تو ادیتور درستشون کنم اما پیداشون نمیکنم. اینم سوتی من:)
بــــــــع
من با اجازه برم یه خورده سلامتیم رو تضمین کنم وفشار روانیامو کاهش بدم و بیام!
پ.ن.
شعری جالب و بزغالهای از ناشاعر در نظرخواهی:
توی شهر بزها...
همه جا ارام است
همه دنبال علف
شاه شهر بزها
ازقضا میمونی است
کار او خوردن وخواب و دغلبازی است
الماش(؟) گوش نمودن به صدا است
توی هر بززن وکوی
تابلویی نصب شده
بع بع بزعاله
ممنوع و منع شده...
تلنگ (teleng)
اصلاحطلبها این روزا حسابی به تکاپو افتادن برای انتخابات مجلس 24 اسفند رأی جمع کنن.
با همه تماس میگیرن که بیایید متشکل شیم، جلسه برگزار کنیم، کمک مالی جمع کنیم و این یکی مجلسو دست خودمون(!) بگیریم و چنین کنیم و چنان کنیم.
آخه بگو این همه سال مجلس و رئیسجمهوری دستتون بود چیکار کردین؟
میگن ایندفعه موضوع فرق کرده. فریاد میزنیم و حق ملتو میگیریم.
اوضاع چه فرقی کرده؟ معجزه شده؟ شجاعت شما زیاد شده؟ قوهی ناطقهتون پیشرفت کرده؟
تازه... تو این سالهای احمدینژاد چرا هر وقت از سر ضرورت کارمون به شماهایی که مسندی دستدوم در اختیار دارید افتاده با تبختر باهامون رفتار کردید و سنگ جلو پامون انداختید که هر چی باشه ما هنوز یه گوشه از حکومتو در دست داریم و یه گوشهی لحاف ملا هنوز دست ماست و شما دگراندیشید و...
حالا چی شده که ما باز بهدردخور شدیم؟
بیچاره ما مرغهای عزا و عروسی!
2- تلنگ
پیرزن دوستداشتنی، همسایه قدیمی، زنگ زد که بدو دختر همسایه عروسیشه و کارت دعوتت دست منه، بیا با هم بریم.
برای تغییر ذائقه (!) قبول کردم و با هم رفتیم.
ما همسایههای قدیم و جدید دوسهمیزو کنار هم چیدیم و کنار هم نشستیم.
عروس و داماد وارد شدن و میز به میز با همه سلام علیک کردن و خوش آمدی گفتن و ملت هم بهشون تبریکی گفتن و ایشالله بهپای هم پیر شیدی!( که چقدر لجم میگیره از این حرف. در اوج زیبایی و جوونی اونا رو یاد پیری میندازیم) و بعد اونا رفتن رو صندلی مخصوصشون جلوس کردن.
خانمهای همسایه شروع کردن به صحبت در مورد سرتا پای عروس... یکی گفت چقدر آرایشش تنده(غلیظه) یکی گفت اتفاقا خیلی هم کُنده(کم آرایش کرده). یکی گفت چقدر لباسش بازه. یکی گفت اتفاقا باید بیشتر دکولته میبود، حتما شوهرش غیرتیه که برای قسمت بالای لباس گفته بند بذارن... یکی گفت کاش موهاشو رنگ نمیکرد و دخترونه میموند و یکی دیگه گفت اتفاقا بهتر بود کنتراست هایلایت موهاش بیشتر و طلاییتر بود تا بیشتر جلب توجه کنه، هر چی باشه عروسه. و از این صحبتا...
با اینکه از اینجور اظهار نظرا و قضاوتا زیاد خوشم نمیاد اما تو دلم قند آب میکردن چون خیلی وقت بود حرفای خالهزنکی نشنیده بودم...
یهو یکیشون رفت سر اصل مطلبی که حس کردم از اول مجلس تو گلوی خانومهای دیگه هم مونده بوده.
- وای وای...عروس دو سال از داماد بزرگتره. عروس 31 ساله و داماد 29 سالهست. چه اشتباه وحشتناکی کرده عروس.
- آره آره... ده سال دیگه که زنه بشه 41 سالش تازه داماد 39 ساله شده میفهمه چه غلطی کرده.(چه فرقی میکنه اونوقت؟)
- زنه شکسته میشه و مرده قبراق می مونه!
- مرده میره سرش هوو میاره.
یکیشون نگاهی به عروس کرد و با پچپچ گفت، زیر چشم عروس از الان پر از چروکهای ریزه...
ناراحت شدم. دلم برای عروس داماد خیلی میسوخت که کلی بیفتی تو خرج اونوقت ملت بیان بخورن و بشینن اینطوری صفحه بذارن.
پیرزن همسایه که همه روش حساب میکنن تا حالا ساکت بود.
یکی از خانومها رو کرد بهش و گفت: مگه نه حاج خانوم!
همه منتظر بودن بگه آره. اما گفت:
- اتفاقا برعکس! هر چی من هی هیچی نمیگم شماها هی ببرید و بدوزید و تن این بیچارهها کنید. تو این دوره زمونه، مردا که از صبح زود تا بوق سگ باید دوسه شیفت کار کنن چهل سالشون که میشه تلنگشون در میره.
جسمشون فرسوده میشه. موهاشون سفید میشه یا میریزه کچل میشن. یه عدهشون میافتن سکته میکنن یا یه پروستاتی چیزی میگیرن از مردی میافتن!(خنده حضار)
اما زن تازه در چهل سالگی، اگه سر کارم بره خودشو بازنشسته میکنه و شروع میکنه رسیدگی به خودش. موهاشو رنگ میکنه. با بهترین لوازم آرایش خودشو خوشگل میکنه. به اندامش میرسه و استخر و مهمونی و دوره و...
اصلا چرا راه دور بریم؟ شوهر من کجاست؟ سی ساله که مرده. پروین خانوم شوهر تو چند ساله مرده؟ اصلا تو محل خودمون بشمرید ببینید چند زن بیوه داریم و چند مرد بیوه.
خودمونیم ما زنا همه سر شوهرامونو میخوریم.
همه خندیدن و تا آخر مجلس دیگه کسی راجع به سن عروس داماد اظهار نظر نکرد.
3- تلنگ جمهوری اسلامی کی در میره؟
4- بازگشت پیروزمندانه از ماه عسل:)
شوخی با صاحب مغازهی تازه داماد
درخواست دوستانه یا تهدید طلبکارانه؟
فرض کنید آدرس وبلاگ شما به دلایلی عوضشده و شما دوست دارید اونایی که بهتون لینک دادن آدرستون رو بدونن و توی وبلاگشون درست کنن.
کدوم از این درخواستها معقولتر٬ درستتر و انسانیتره:
نوع اول:
ما هم "ورد پرس"ی شدیم. این هم دلیلش. در وبلاگ جدید قدم همگی دوستان بر چشم من است. این هم آدرس آن:...
ارادتمند همگی هم هستم
(پ.ن: از دوستانی که عنایت کردهاند به این وبلاگ لینک دادهاند، برای تغییر لینک به آدرس جدید من متشکرم. ببخشید توی زحمت افتادید)
ققنوس
نوع دوم:
دوستان خوبم لطفا همين الان آدرس خونه جديدم رو در ليست وبلاگتون تصحيح كنيد(!)...پرتوقعي ام را بگذاريد به حساب همان پر توقعي(کدام پر توقعی؟)...هركس اين كار رو نكنه از ليست دوستانم حذف ميشه(چه دوستی بیآلایشی!)...اين رو هم بگذارید به حساب یک تهديد كاملا دوستانه .(که فوری عملی شد.دوست واقعی به این میگن!)
تو خونه جديد مي بينمتون.(شاید هم نبینید!)
مسیح علینژاد
(حالا جالبه که آدرس قدیمی وبلاگ بعد از چند ثانیه وارد آدرس جدید میشه)
نوع سومی هم البته هست:
روش کار من این است که از همه لینک بگیرم و از هر کسی که لینک مرا برداشت دلخور میشوم و علیهش حق دارم شانتاژ کنم. روش کار من ایناست که لینک هیچکس را در وبلاگم نگذارم(نیما و مریم میدونن و برای این اخلاقم ستایشم میکنن). پس توقع لینک متقابل به هیچوجه نداشته باشید.
در تمام زندگی وبلاگ نویسیام از بیشتر از دوسه وبلاگ خوشم نیامده(کمتر از انگشتان یک دست) و مدتهاست فقط آنه دوسه تا را میخوانم( تو تایش مال نیما و مریم هستند که خاطرات مشترکمان را مینویسند). حالا هم قبول کردهام داوری کنم وبلاگهایی را که هیچکدامشان را نخواندهام و نمیخوانم و دوستشان ندارم.
شخص شخیص مورد علاقهی شما: فرناز
---
پینوشت1
غیبتهای این چند روزهی من رو جون هر کیدوست دارید موجه حساب کنيد وگرنه اوندنيا بايد پاسخگو باشيد:)
پ.ن.2
به همون دلیل موجه(که به غیر از دمم دونفر شاهد دارم براش) نمیتونم به همهی کامنتها و ایمیلها جواب بدم. و...
هینطور اصلاح لینکها. ایشالا به محض اینکه بتونم عوض میکنم.
پ.ن.3
بامزهترین کار یک بلاگر برای برنده شدن در مسابقه دویچه ولهست. مدتیه اومده کنتورش رو دستکاری کرده. یهویی تعداد ویزیتوراش رو چند برابر نشون میده:)
4- وزارت مسکن و شهرسازی برای شهادت امام صادق تابلوی تبریک نوشته:) فکر کرده شهادت بچههای جبهه و جنگ خودمونه که تبریک میگفتن!
5- موس رو روی این عکس حرکت بدین ببینید چه باحاله:)
داروارونک
1- مجلهای از سازمان دانشجویان یهود شیراز به دستم رسیده به نام "اهوا"به معنی مهر و دوستی. در شماره بیستویکم. مهر 1386، چند خاطره از یهودیان شیرازی به چاپ رسیده.
درواقع مرکز تاریخ شفاهی یهودی ایران دوازده سال پیش در لوسآنجلس به وجود آمده و با یهودیهای ایرانی قدیمی در مورد زندگی گذشتهشون مصاحبههایی کرده. کلیمیهای ایران قدمتی سههزار ساله دارن و ایران وطن اصلی اوناست.
در این شماره مجله مصاحبه با خانم نیمتاج رفائیلزاده چاپ شده که اکثرا در مورد حاملگی و زایمان اولشه که خیلی جالب اما طولانیه و الان نمیتونم تایپش کنم. ولی یه داستان کوچیک داره در مورد همبستگی مردم قدیم(اونوقتا که تموم مردم پول نداشتن گوشت بخرن):
"داروارونک"
خرید گوشت و دنبه کار هر کسی نبود. بلکه فقط از عهدهی اعیان و اشراف برمیآمد، آنهم فقط برای شب شبات.
معمولا در محل یکی از اعیانهای نیم وقهای (نیم وقه= یک هشتم یک من) دنبه میخرید. توی یک تنظیف میپیچید و تنظیف را سر یک چوب میبست. نام این وسیله "داروارونک" بود. جمعه که میشه همسایهها و هممحلهایها در خانهی آن خانواده پولدار میرفتند و میخواندند:
داروارونک تو آجین(بدهید)
بوامِش اَتِ اُو گیشتمون(در آبگوشتمان بیندازیم)
نه ور آریم، نه پشاریم(فشار نمیدهیم)
زیدی زیدی اَ پس آریم(زود زود پس میآوریم)
خانوادهی پولدار داروارونک خود را به همسایه قرض میدادند، که آنها مدت کوتاهی دنبه را داخل دیگی که سرِ اجاقشان میجوشید بگذارند تا آبگوشتِ شب شباتشان کمی چرب شود، مزه بگیرد و قوام بیاید(جا بیفتد)
داروارونک قرضی همان روز به صاحب آب پس داده میشد تا به دیگری که برای وام گرفتن مراجعه کرده است داده شود.
گاه در یک بعد ازظهر جمعه یک داروارونک به سه یا چهار خانه برده میشد و سرانجام به خانهی اصلی برگردانده میشد و در محل خنکی نگهداری میشد تا جمعهی دیگر و شب شباتی دیگر!...
چند مطلب دیگر در مجلهی "بینا" ارگان انجمن کلیمیان ایران برام جالب بود که سرفرصت مینویسمشون...
2- نمیدونم تاحالا روزنامهی "امرداد"(به معنی بیمرگی و جاودانگی)، ارگان زرتشتیها رو در دکههای روزنامه فروشیها دیدید یا نه. این روزنامه(درواقع ماهنامهست اما در قطع و شکل روزنامه) سال هشتمیه که منتشر میشه. آخرین شمارهش 171. در 16 صفحه به قیمت 200 تومن.
اونایی که دلشون میتپه برای ایران و ایرانی و زبان فارسی عشق میکنن از خوندش. نویسندههاش حتیالامکان از هیچ کلمهی عربی استفاده نمیکنن و سراسر روزنامه پره از مطالب در مورد شاهان هخامنشی مثل اینشماره که مطلبی داره به اسم کوروش، شهریار ایران، پیامآور آزادی...(کوروشنامه یا منشور کوروش را کامل چاپ کرده) و یا در مورد شهرهای باستانی ایران، اسامی ایرانی و هنر موسیقی و ادبیات و شعر و...
فکر کنم تنها روزنامهای باشه که موقع خوندنش آدم هی حرص نمیخوره که چرا موجودیت ایران رو فقط بعد از اومدن اسلام به حساب میارن(مثل کیهان و...). این نشریه رو بهغیر از همهایرانیها به ناسیونالیستها هم شدیدا توصیه میکنم که عشق کنن از اینهمه تعریف از شکوه و جلال ایران... بعد از خوندنش آدم احساس افتخار و بزرگی میکنه:) بعد میاد تو کوجه و خیابون یا تلویزیونو روشن میکنه و یهو تو دلش خالی میشه!
پ.ن.
لیلای عزیز در کامنت شماره 5 ازم خواسته آدرس وبسایت امرداد رو بنویسم.
در خود روزنامه فقط ایمیلش هست:
info@amordad.orgاما با سرچ در گوگل به این آدرس رسیدم:
http://www.vcn.bc.ca/oshihan/Pages/amordad.htm
2/5- یکی از محدودیتهایی که نشریات اقلیتهای مذهبی دارن اینه که تو سیاست نمیتونن زیاد و بهطور مستقیم دخالت کنن... به خاطر بقاشون مجبورن یه خورد محتاه باشن. وقتی جمعیتشون روزبه روز تو ایران کمتر میشه و فکر کنم به یکدهم قبل از انقلاب رسیده. اگر فشار بهشون بیشتر شه دیگه کسی نمیمونه!.
3- سریال "راه بیپایان" هم بالاخره به پایان رسید. گذشته از آشنایی با یکی از عوامل سازندهی فیلم که باعث میشه دلم نیاد زیاد از این سریال انتقاد کنم یا بهش بگم سهریال، از نقش بدمن قصه خیلی خوشم اومد. تقریبا این اولین بار بود که ضدقهرمان داستان اینقدر قوی، دوستداشتنی، آروم و جنتلمن بود(ابوالحسنیبا بازی فرهاد اصلانی)
اما هر چی ضد قهرمانش قوی بود قهرمانش "موفَل" و بی عرضه و بیدستوپا بود( منصور)... غزل هم که آدم همهش حواسش میرفت به دماغعملکردهش:)
آخر فیلم هم که آخرش بود. هم عروسداماد داشت و هم اینکه نشون داد که "همانا بهترین مشوق جوانها در امر تحقیقات علمی، دولت جمهوری اسلامی ایران میباشد و لاغیر!"
آخه ای آشنای من! تو هم؟!
4- اون چند روزی که صفحهی اصلیم مشکل پیدا کرده بود این افاضات رو در اونیکی وبلاگ در مورد سریال حلقهی سبز نوشتم.
باید توضیح بدم که نقدهام کلا تخمیه. چون من تقریبا هیچسریالی رو اونطوری که بشینم همهی قسمتهاشو یا حتی یه قسمتشو از اول تا آخر ببینم نبوده... در حال کار گذری نگاهی انداختهم.
کپی میکنم همینجا:
واه واه... ابراهیم حاتمی کیا جان٬ این چه سریالیه که ساختی! با بازیهای باسمهای سیما تیرانداز و اون آقا غوله(حمید فرخ نژاد )... روح غول مانندی که با ا ستفاده از نور چراغ مو درمیاره(درمان کچلی رو کشف کرده) سریالی کشدار که اگر کسی فقط ۵ دقیقه از دوقسمتش رو دیده باشه کاملا تموم داستان رو میفهمه.
میگن فیلمی خوبه که اگر حتی کلیدت از دستت افتاد نتونی دولا بشی و کلیدتو برداری. در فیلم آقای حاتمی کیا٬ برداشتن کلید که سهله٬ اگر حتی نگاه نکنی و وسطش سبزی قرمه بخری و با دقت پاک کنی و بشوری و خوردکنی و بپزی و برنج هم بار بگذاری- حتی اگر آبکشش کنی- وسطش سه تا ملافه و پرده و خشتک بدوزی و خونه رو جارو برقی بکشی هیچی رو از دست ندادی.
این کارهای هیستریک سیما تیرانداز و قایم موشک بازی های آقا روحه بیشتر خنده دار بود تا ترسناک.
روبان قرمز و آژانس شیشهای کجا و این "حلقهی سبز" کجا آقای حاتمی کیای عزیز! بودجه هم که ماشالله اوورت بهت داده بودن!
برای اولین بار کسی رو دیدم از قاسم جعفری و زنش صدیقه صحت درپیتیتر سریال می سازه.
5- دوسه بار سعادت یار شد و من تونستم چند نه و نیم صبح جایی باشم که تلویزیون داره و تونستم چند قسمت از سریال قدیمی "خانه سبز" رو ببینم.( به کارگردانی مسعود رسام و بیژن بیرنگ و با بازی خسرو شکیبایی و مهرانه مهین ترابی و رامبد جوان و آتنه فقیه نصیر و نادره و داریوش اسدزاده و اکرم محمدی و آرش...)
به نظر من دیدن فیلمی برای بار دوم یا حتی خوندن یه کتاب برای بار دوم و سوم و...٬ آدمو در شناخت بهتر اون فیلم(یا کتاب) بهتر کمک می کنه. گاهی یک فیلم رو برای بار دوم می بینم٬ می گم بار اول من از چی این فیلم خوشم اومد آخه!!!
اما در خانه ی سبز این دفعه هم مفاهیم قشنگی از خانواده٬ مرد٬ زن و فرزند و انسانیت و مهربانی و... دیدم... شاید فمینیست ترین آدم این سالها نتونه همچین فیلمنامه ای بنویسه.. واقعا دمشون گرم.
6- می دونم از زمان پخش سریال "میوه ممنوعه" چند وقته گذشته. اما هنوز به این فکر می کنم که چرا حاج آقا فتوحی نباید آخرش با مامان بزرگ
هستی ازدواج کنه! بیچاره پیرزن تنها! چرا همه دلشون برای پیرمردهای تنهای سریال می سوزه اما هیچکس به پیرزن های تنها فکر نمیکنه!
7- آقا، یکی داروارونکشو بهم قرض بده یکی دوساعت تو آشم بندازم آبش مشت (غلیظ)شه!
پی نوشت:
8- هیس هم سرباز شد بالاخره!
خاطرات سربازیش خوندنیه. چه قالب خوشگلی هم درست کرده لامصب! ای وای ، فحش دادم الان آریا عصبانی میشه و میاد دماغ و دهنمو یکی میکنه:))
یکی بهش صد تا کلاغپر بده من برم قایم شم!
این تیکه جوابیه مهندس احمدینژاد به جاننثار حسین وفاییاناش هم حرف نداشت... البته اگر شیوا براش حرف در نیاره:)
9-کو آن یاریدهندهای که ما را پینگ بنماید؟


