بیبرقی میکشیم! بیگازی میکشیم! قسم به خون شهدا.... لاالله الا الله...
1- تا برقمون نرفته تندتند بنویسم:)
لامصب هر شب نصفشبا، درست وقتی که من وقت دارم بیام پای کامپیوتر، برق زرتی میره! هیچوقت هم اعلام نمیکنن کی میره و کی میاد. مثلا دوازده شب میره سه صبح میاد یا یک و ربع میره چهار و بیستدقیقه میاد یا دو و سهدقیقه میره و پنج و نیم میاد.
حالا استرس دارم نمیدونم کی کامپیوترم یه جرقه میزنه و قطع میشه...
2- اون از برق! اینم از الکی اساماس فرستادن موبایلها.
امروز همینجوری رفتم تو قسمت اساماسهای ارسال شده، دیدم ایداد و بیداد صدها اساماس خالی از طرف موبایلم فرستاده شده به چند تا از دوستام و اکثرش رفته به شماره داداشم. چند تاش هم خالی نبود و چند حروف بیمعنی فرستاده شده بود. عین حروف رمز!
به داداشم زنگ زدم برای تو از طرف من اساماس میاد؟ گفت آره بابا پدرمو درآوردی چقدر اساماس الکی میدی. درس دارم. مجبورم موبایلمو قطع کنم بیشتر موقعها...
من دیدم تو قبض ماه گذشته چند هزار تومن پول اساماس بیشتر از همیشه اومده بود.نگو از کرامات جدید تیلیفون همراهه! دوسه تا از دوستام میگفتن مال ما هم همینجوری شده. پول مفت داریم دیگه!
3- بههوش باشید! بهگوش باشید! گذرگاه شماره 75 ویژهی بهمن ماه منتشر شد. "ایران را سراسر حسینیه میکنیم" منم توش هست:)
4- فعلا اینو پست کنم تا قطع نشدم. برم یه ایمیل جواب بدم بیام بقیهشو بنویسیم. وبلاگنویسی با اعمال شاقه و هول و تکان:))) بر باعث و بانیاش لعنت!
اینام هست:
5- آقا تورو خدا یکی ثواب کنه و این داریوش ارجمند رو از توهم فانتزی خودمالکاشتربینی در بیاره! از وقتی سریال امام علی رو بازی کرده پاک رفته تو حس و دیگه هم در نمیاد طفلک!
6- این سریال "پریدخت" چی داشت؟ کاریکاتوری بود از کیف انگلیسی؟ چه فیلمنامهی باسمهای با دیالوگهای باسمهای تر!
نقش پریدخت چه نکات بارز و برجستهای داشت؟ یه زن ساکت - که تو حال و هوای فیلم لیلای مهرجویی بود همهش- و منفعل و کمی تا قسمتی توسریخور و ببو... با اون کلوزآپهای الکی...
اسم سریال اگر نادر بود باز بدک نبود. شاید بهترین بازی رو علی مصفا کرد. شاید فیلمنامهنویس پارتی بازی کرده بود و براش نقش بهتری نوشته بود .
یا مثلا نقش پهلوون اکبر چی داشت؟ ما از کجا بفهمیم پهلوون بوده؟ جز اینکه کتش رو بندازه رو دوشش و گشاد گشاد راه بره چیکار کرد؟ یا همین نصرت خودمون. برای چی اینقدر محبوب بود. نه شغلی داشت نه کاری بلد بود جز اینکه اونم گاهی کت روی دوش مینداخت...
7- بازم هست:)
8- وای بر من...آیا من میتونم به دستور پادشاه آیندهی کشورم جواب منفی بدم؟ چشم رضا جون....
9- خیلی از کاندیداهای نمایندگی مجلس رد صلاحیت شدن. خیلی از فیلمها برای جشنواره فیلم فجر رد صلاحیتشدن.
وبلاگهای ما هم که فیلتر شدن هم در واقع رد صلاحیت شدن. یعنی خودشون صلاحیت دارن مثلا ؟
10- دهم بهمن، روز همبستگی وبلاگنویسان با دانشجویان دربند....
برای حمایت به 10.bahman@gmail.com ایمیل بنویسید.
11- این هم سایت جدیدالتأسیس مدرسه فمینیستی!
12- یه کم تفریح:
دوست دارید تاتوی اسمتون رو روی شونهی زنی زیبا یا کون مردی کجل ببینید؟:)
1- برید به ا ین سایت:
http://www.tatuagemdaboa.com.br/
2. WRITE YOUR FIRST NAME IN THE 1st LINE.
3. WRITE YOUR LAST NAME in the 2nd. There is no need to write your e.mail address or anything else.
4. Press the VISUALIZAR bar.
علمدار نیامد!
1- آن سید سالار نیامد
علمدار نیامد...
امسال دستهها اجازه نداشتند با خود علم و کتل حمل کنند.



حالا هر لاغر مردنی میتونه باهاش عکس یادگاری بگیره و از غر شدن هم نترسه!
2- عاشورای امسال، روز شرمندگی...
این مطلب مهدی جامی رو از دست ندید!
3- دوسال پيش بعدازظهر عاشورا در اندرزگاه ما يعني اندرزگاه 2 پچ پچ اعدام يک زنداني سياسي بر سر زبانها افتاد ...
او حجت زمانی بود...(لینک از ترانه تیرداد)
4- ویولت دوست عزیز و شجاعم اولین داوطلب تزریق سلولی برای بهبود بیمااری ام اسه.
برایش آرزوی سلامتی میکنم.
برایش خوشحالم که بهجز خانوادهی خوبش یه دوست خوب به نام امید در کنارشه . همینطور یه دکتر مهربون وبلاگستان، دکتر سینجیم!
(نترسید با اون دکترای شکنجهگر اوین که زندانیها رو سینجیم میکنن فرق میکنه. اینیکی خیلی ماهه)
5- بچهی جغرافیدان... (البته احتمالا طوطیوار حفظ کرده اما باز بهتر از بعضی بزرگاست)
6- یک شوی خوشگل از دو آقای بادیبیلدر ژیمناست...A beautiful demonstration by two body builders/gymnasts and the famous Conquest of Paradise music at the back ground... نگران نباشید. شورت پاشونه:)
با تشکر از سیما زندی برای فرستادن لینکها
7- همچین لاکپشت بزرگی رو در عمرتون دیده بودید؟ پشت تریلی بهزور جا شده. حقهی تصویری نیست؟
8- بامداد رو که حتما یادتونه. خودش و کامنتهای خوبش در نظرخواهی... به جز لینک بالا برام یه سری ترجمههای تحتالفظی ایرانیها از فارسی به انگلیسی فرستاده که خیلی جالب و خندهداره... گذاشتمش در قسمت ادامهی مطلب. چون نسبتا طولانیه.
Tarjoemeh Farsi
1) I die for your height and top (Ghorboneh'ghado balat)
2) Ate my head (SaramO khord)
3) He has grown a tail (Dome dar avordeh)
4) On my eyes (Rooyeh cheshmam)
5) Light up my homework (Taklif-amo roshankon)
6) On the seed of my eyes. (royeh tokhmeh'cheshmam)
7) Don't hit yourself into left Ali Ave. (khodet roh beh kocheh alichap nazan)
8) To my death? (margeh' man)
9) I ate the ground and my father came out!(Khordam zamin Pedaram daar Oomad)
10) Take away the person that washes your dead body! (Moordeh
Shoor-et-ro bebaran!)
11) Pull your carpet out of the water! (Geleemet ro as Ab bekesh!) 12) I'll hit you so hard that electricity will pop out of your eyes!
(Enghadr seft bezanamet keh bargh az cheshmAt bepareh!)
13) His/Her donkey passed over the bridge! (Kharesh as poel gozashteh!)
14) What kind of dirt should I put on my head?! (Cheh khaaky bar saram bereezam?!)
15) Dear Slow stew! (Khooresht-eh-fessenjoon!)
16) The neighbor's chicken is a goose! (Morgh'e-hamsaayeh Ghaazeh!)
17) Marriage is an uncut watermelon! (Ezdevaj hendooneh'e
nabooreedehast)
18) Happiness has been hitting you under the belly! (Khooshie zadeh zire delet)
19) Don't drop worms! (Kerm nareez!)
20) Yellow wood (zard chube)
21) Indian stamp ( tamr e hendi)
22) Wet blood (tar khun)
23) Wet-e (tarre)
24) My loving wind (ba'dem jun)
25) Flower of a cow's tongue (gol ga'v zabun)
26) I'd like to go at your liver (jeegareto beram)
27) My eyes don't drink water! (Cheshmam ab nemikhoreh)
28) It's your aunt's stew. Eat it, is on your feet, don't eat it, is on your feet. ( ashe khalateh, bokhori pateh, nakhory pateh)
29) My soul goes through the door ( joonam dar oumad)
30) My liver burned ( gegharam sookht)
Bamdad's added ones:
31. A flower to the corner of your face (goli be goosheye jamalet)
32. For example you are my friend???!!! (maslan to dooste mani????!!!!)
33. Have you my weather? (hava-mo dari?) I have your weather (hava-to daram)
34. Dont look at me left-left (chap-chp nigam nakon)
ایران را سراسر حسینیه میکنیم!
1- وارد فروشگاه میشوم. در و دیوار فروشگاه پر است از پرجمهای سیاه و منقوش به جملاتی در مورد حماسه کربلا و عاشورا. از تمام بلندگوها صدای روضه میآید. صدای سینه زنی و گریههای مردم. صدای روضهخوان خیلی وحشتناک است. مثل اینکه دارد عربده میکشد. و هر چه عربدههایش بلندتر و گوشخراشتر میشود صدای گریه و سینهزنی بیشتر میشود. من دارم از توی قفسهها جنسهای مورد نظرم را انتخاب میکنم. شیشهای را برمیدارم روی برچسبش را بخوانم. صدای محیط فروشگاه قدرت فکر کردن و خرید را از من گرفته. انگار دستهای سینهزنها به جای سینهشان مغز مرا نشانهگرفتهاند. به فروشندهها نگاه میکنم. دختری پشت غرفهاش با حالتی عصبی گوشهایش را گرفته. بقیه هم دست کمی از او ندارند. قیافهها بیمارند. میروم جلوی آن فروشندهای که گوشش را گرفته. از او میپرسم چرا اینقدر صدای بلندگوها بلند است؟ چرا روضه؟ تازه گذاشتهاند؟
- نه، دوسه روزه از 9 صبح تا 9 شب صدای نکرهی این مردک را میگذارن. نمیدونم فامیل صاحب فروشگاهست یا برای دولت خودشیرینی و خوشخدمتی میکنه. دارم دیوونه میشم. حیف که به این کار احتیاج دارم و میدونم چند روز دیگه که دههی محرم تموم شد، این مسخرهبازیها هم تموم میشه وگرنه یک روز هم تحمل نمیکردم. خوب آدم روضه بخواد گوش کنه میره حسینیه.
گفتم اتفاقا من هم نتونستم خرید درستحسابی بکنم. بذار ببینم میتونم کاری بکنم.
دختر ناباورانه نگاهی به من میکند. میروم به سمت زن و شوهر مسنی که با چهرههای درهم کشیده دارند خرید میکنند.
-شما از این صدا میتونید راحت خریدتونو بکنید؟
هر دو انگار منتظر همچین سوالی باشند.
- نه ! شورش را درآوردن این احمقای بادمجان دور قابچین. آخه فروشگاه رو چه به روضه. اونم با صدایی به این بلندی. صدای خوانندهشم مثل بوق حمومه.
- بریم پیش مدیریت بگیم؟
مرد از خدا خواسته: چرا نه؟ بریم.
زن شوهرش را صدا میکند:
- خودتو تو دردسر ننداز غلامحسینخان!
- چه دردسری خانوم! نگیم اینا هر روز بدتر میکنن.
میریم پیش مدیریت.
- مگه اینجا حسینهست. ما با این سروصداها نمیتونیم خرید کنیم.
- این حرفا چیه؟ محرمه. حضرت حسین اباعبدالله شهید شده.
- میدونیم و از این بابت متاسفیم. اما محیط فروشگاه جای این حرفا نیست. اگر خاموش نکنید یا یه موزیک لایتتر نگذارید(اینو اون پیرمرد گفت) خرید نمیکنیم و میرویم.
نگاهی به چرخهای پر از خریدمان میاندازد.
اقدری دیگر با او یکی به دو میکنیم که آخر راضی میشود که صدای روضه را چند درجه کم کند. قابل تحملتر میشود. وقتی برمیگردیم زن غلامحسینخان لبخندی حاکی از رضایت و عشق به شوهرش میزند.
- دستت درد نکنه آقا!
غلامحسینخان با لبخندی حاکی از غرور و افتخار چرخ خرید را برای زنش هل میدهد و میرود سر وقت قفسههای دیگر.
دختر فروشنده مرا صدا میزند.
- دستت درد نکنه! نمیدونی چه خدمتی به ماها کردی.
- کاری نکردم. داشتم سرسام میگرفتم. من هر جا احساس کنم باید اعتراض کنم میکنم. همه باید اینطور باشیم.
- اما ما جرأت نداریم...
دو دختر دیگر از غرفههای دیگر میآیند جلو. تقریبا دهانشان را میچسبند به گوش من.
- وای... چه کار بزرگی کردی. رسما داشتیم دیوونه میشدیم.
- خواهش میکنم.
میخندند و میروند سراغ مشتریهایشان. و من هم رفتم باقی خریدم رو بکنم.
وقتی سر صف صندوق میایستم. دختر غرفهدار را میبینم که میآید به صندوقدار چیزی را میدهد و در گوشش پچپچی میکند و میرود.
خریدهایم را روی ریل صندوق میچینم. همه را قیمت میزند و آخرش بستهای کوچک که برایم غریبه است میاندازد تو نایلون خریدم. بستهرا در میآورم.
- این مال من نیست. من اصلا از غرفهی لوازم آرایش چیزی نخریدم.
-این کادوییست از ما برای شما!
- کادو؟ از طرف شما؟ به چه مناسبت؟
- برای کم کردم صدای روضه. سه روزه که این بساط بود و هیچکس اعتراضی نمیکرد.
-ای بابا... من در درجهی اول برای خودم اعتراض کردم. (به شوخی اضافه کردم)حقوق شهروندیام با این آلودگیصوتی پایمال شده بود.
چشمکی زد.
- خوب مال ما هم شده بود! خیلی فجیعتر از شما.
- پس اجازه بده پولش رو حساب کنم.
- دیگه اسمش کادو نیست اونوقت.
و این شد که من برای اولین بار کادویی برای اعتراضم گرفتم. زیاد گران نبود.حدود دوهزار تومان. اما خیلی مزه داد:)
2- یاد خانمی افتادم که همسر یک روضهخوان بود. اشک میریخت و تعریف میکرد چطور شوهر روضهخوانش سالی یکی دو زن را که از طریق مسجد محل پیدا میکند، صیغه میکند و به آپارتمانی که بابت همین کار خریده میبرد.
میگفت دلم نمیآید آبرویش را در محل ببرم. دندان روی جگر میگذارم و میسوزم و میسازم...
3- جالب است که پیمانکارهایی که مناقصات تزئین ماه محرم با پرچم سیاه را میبرند همه عضو سپاه تشریف دارند... و چه بودجهی کلانی صرف این کار میشود...
4- باز این چه شورش است که در خلق عالم است...
5- مخملبانو:
داشتم داشتم حساب نیست!
زیتون از گروه جیم حرف میزنه. گروهی که شکم سیر و خسته و کسل از زندگی جهان اولیشون میان و بد و بیراه گویان جملات نیمه پر لیوان بینانه خانوم و آقای الف واقع در کشور جهان سومیشون رو به سخره میگیرند. و کاش فقط به سخره بگیرند که با الفاظ گل و بلبل مزین میکنند.
شاید همین جرقه زیتون بانو بود و شاید هم خصلت همه چی دانی ایرانیم که به افکار زیر منتهی شد. راستش اینجا همه آن فکرهای در همم را مینویسم بلکه بتوانم پارادکسهای ذهنیم را حل کنم ! شاید خیلی هم سر و ته دار به نظر نیاد!
و حالا یک میم هم میخواد نظرش رو بگه !!!!!
6- مصاحبهی رادیو زمانه با آذر فخر عزیزم:
رادی روشنفکر بی نظیری بود
متن کامل در ادامهی مطلب....
عکس آذر و صدای قشنگ او را در سایت رادیو زمانه ببینید و بشنوید.
اگر جزو کسانی باشید که تا سیسال پیش از علاقمندان یا فعالان تئاتر درایران بودید، یا مجلههای مختلف سینمایی یا حتی جوانان و زنروز را در آنزمان دیده باشید، با چهره «آذر فخر» هم آشنا هستید. بازیگر تئاتر که در سن سیوسه سالگی در اوج شهرت بازیگری و درخشیدن روی صحنه تئاتر، ایران را همزمان با انقلاب ترک کرد و سالهاست در آمریکا زندگی میکند.
خانم آذر فخر با همه رؤیاها و آرزوهایی که در زمینه تئاتر داشت، در آمریکا هرگز روی صحنه نرفت و به جای آن به دانشگاه رفت و در یک رشته فنی تحصیل کرد و به عنوان مدیر یک شرکت کامپیوتری در منطقه سیلیکونولی مشغول بهکار شد.
به بهانه هفتمین روز درگذشت زندهیاد اکبر رادی نمایشنامهنویس، با آذر فخر که دستکم در شش نمایشنامه او بازی کرده، تماس گرفتم. آذر فخر دل پری از جامعه ایرانی مقیم آمریکا داشت و دلزدگیاش از جو حاکم بر فضای سیاسی، اجتماعی و هنری مهاجران ایرانی، بحثمان را به جاهای دیگری کشاند.
او برخلاف اعتقاد بسیاری که رادی را چخوف ایران میدانستند، او را بیش از چخوف میداند:" چرا باید همیشه یک خارجی داشته باشیم که خودمان را به او نسبت دهیم یا با او مقایسه کنیم؟"
آذر فخر که دستکم در شش نمایشنامه نوشته رادی بازی کرده، میگوید:" به نظر من رادی یکی از ماهرترن نمایشنامهنویسها بود. یک روشنفکر بینظیر. شما نمایشنامهای از او نمیبینید که گروههای مختلف جامعه را درست تجزیه و تحلیل نکرده باشد و حتا آینده را تا حدودی نشان ندهد."
«آذر فخر» از جمله در نمایشنامههای «ارثیه ایرانی»، «لبخند باشکوه آقای گیل»، «روزنه آبی» و «افول» نوشته اکبر رادی بازی کرده است.
خانم فخر شاید یکی از معدود کسانی باشد که در سنی بیش از شصت سال به شکل همیشه آنلاین فضای اینترنت را زیرورو میکند و یکی از وبلاگخوانان حرفهای محسوب میشود.
خودش میگوید، از شدت دلزدگی از فضای برنامههای ایرانی تلوزیونهای لسآنجلسی رو به وبلاگخوانی آورده است
وقتی به آمریکا رفتید، با این اجتماع ایرانی که از نابسامانیاش گله دارید، به پیشرفت خاصی در کارتان درعرصه تئاتر فکر میکردید؟
در آن روزها کم کم به این نتیجه رسیدم که ما از لحاظ روانی، مریض بودیم؛ درواقع مریضمان کردند؛ با اختناق، با دیکتاتوری، با خفقان همیشگی و فضای نامساعد کاری. در نتیجه این "بیمار" فرصت طولانی میخواهد برای رهایی از بیماریاش. در این سالها تماشاگر نمایشهایی شدم که اینجا برگزار میشد. بیشتر به طرف روانشناسی رفتم و خواندم. نگاهی کردم به زندگی و به این آدمهایی که میآیند و میروند.
و به این تفاوتها که حتی ممکن است برای خیلیها مشکلزا باشد!
بله! به همه اینها فکر کردم، همه اینها را مثل یک اندوخته برای خودم جمع کردم. برای اینکه اگر این رابطه و نگاه را با جامعه قطع میکردم، آنوقت دیگر به درد تئاتر نمیخوردم. همه اینها را در خودم انبار و ذخیره میکردم که اگر روزی بتوانم به ایران برگردم، دوباره بروم روی صحنه.
پس در این مدت با تئاتر چه کردید؟ با این عشق چطور از صحنه دور ماندید؟
فقط به آن فکر کردم. ببین مشکل من نبود نویسنده است. متن خوبی که ارزش کار کردن داشته باشد، نبود.
اگر یک نمایشنامهنویس خوب در آمریکا بود که میتوانست مسایل اجتماعی ایران را مطرح کند، میتوانستیم موفق شویم و تماشاگر را به این عادت دهیم که دنبال کارهایی بروند تا به فکر وادارشان کند نه اینکه فقط قلقلکشان دهد"
-- آذر فخر
با این وجود تعداد زیادی از نمایشنامهنویسها از این شاکی هستند که برای کدام تماشاچی و مخاطبی بنویسیم. درحالیکه اصلا مخاطب ایرانی قابل پیشبینی نیست؛ اینکه اگر کمدی بنویسیم، با چه استقبالی روبهرو میشود و اینکه اگر تلخ بنویسیم یا بخواهیم با دیدگاه اجتماعی و روانشناسانه به موضوع نگاه کنیم، ممکن است شکست بخوریم و استقبالی از اجرا نشود. بازهم این برمیگردد به دردی که جامعه ایرانی دارد، بخصوص جامعه مهاجر ایرانی.
نه، اتفاقا این درد از آنجا میآید که ما بدعادت شان کردیم.
یعنی تئاتریها مخاطب را بد عادت کردهاند و گرنه مخاطب کنار میآمد؟
بله، دقیقا! من این اعتقاد را دارم. برای اینکه، در ایران یک طبقه تماشاچی خاص داشتیم. ولی وقتی اینجا آمدیم، دیگر جمعیت از شش میلیون رسید به دو میلیون نفر.
ولی حتی در آن زمان هم در ایران تماشاچی خاص از یک طبقه نداشتید، چند طبقه تماشاچی وجود داشت؛ تماشاچی لالهزار و تماشاچی سنگلج و رودکی و همه اینها طبقهبندی شده بود. یعنی هر کسی میدانست با کدام قشر قرار است طرف باشد.
درست است، آنها تماشاگر تئاترهای خودشان را داشتند و تغذیهشان میکردند. اما وقتی اینجا آمدند، آن طبقهای که میخواستند به فرهنگ و به مردم بپردازند، چیزهایی نوشتند که مردم خوششان بیاید. در حالیکه من روی صحنه، باید چیزهایی بگویم تا این طبقه را به فکر بیندازم و نه اینکه دنبال خنداندن و قلقلکاش باشم با یک کمدی پوچ.
این نویسندهها دنبال تماشاچی هستند. من هم خوب میدانم که تئاتر خرج دارد. بازیگر و دکور هزینهساز است. بههرحال میشود از اله مان استفاده کرد. یا نباید تن به این کار هنری داد یا باید کار درست و درخور انجام داد.
درواقع شما فکر میکنید اگر از همان ابتدا کسی کاری از شکسپیر اجرا میکرد، جواب میگرفت و تماشاگر بدعادت نمیشد؟
نه درحد شکسپیر، اما اگر یک نویسنده خوب تئاتری داشتیم که میتوانست مثلا مسایل اجتماعی را مطرح کند، درآن صورت ما میتوانستیم موفق شویم. میتوانستیم تماشاگر را به این عادت دهیم که دنبال کارهایی بروند تا به فکر وادارشان کند نه اینکه فقط قلقلکشان دهد.
در مورد نسل جدید ایرانی که در آمریکا بزرگ شدهاند بهعنوان مخاطب تئاتر چه فکر میکنید؟ آنها که هنوز به چیزی عادت نکردهاند؟
درست است. اما این نسل زبانشان فرق کرده و دیگر برای دیدن تئاتری با اجرای زبان فارسی نمیروند. ولی میتوانید ببینید کسانی که حتی از این نسل با این طرز فکر، حتی با زبان دیگر کاری روی صحنه بردند، موفق شدند در جامعه ایرانیانی که اینجا بزرگ شدهاند، نمایشنامههای مناسبی را اجرا کنند که حتی برای مردم هم تازگی داشته باشد؛ مثل تاتر چادر برگرفته از کتاب خانوم مسعود بهنود. این نشان میدهد اگر خوراک خوبی به این افراد میدادید، مواردی که بیننده را به اندیشه وادارد، هم به آنها کمک کرده بودید، هم به خودتان.
این جریان در تلویزیونهای ایرانی با بهتر است بگوییم لسآنجلسی هم هست و به نوعی مخاطب خوراک مشخصی را میگیرد.
دقیقا. هر تلویزیونی یک فرد یا مجری دارد که خودش را معلم کل جامعه میداند و به مردم توهین میکند که نباید این کار را بکنید و بیایید فلان کار را انجام دهیم؛ یکی کارش به «هخا» میکشد، آن یکی میآید به مذهب فحش میدهد. آقا چه کار دارید؟ دموکراسی یعنی آدمها از هر گروهی میتوانند و حق دارند عقاید خودشان را داشته باشند، ولی همه باید همزیستی مسالمتآمیزی با هم داشته باشند. آن کسی که افکار درست و پخته و بالاتری دارد، میتواند حکومت را بهدست بگیرد. اما با این روشها معلوم است که ما خودمان خیلی دیکتاتوریم.
البته این روش دیکتاتوری و بیسلیقگی فقط در مسایل سیاسی نیست و در موارد مربوط به فرهنگ و هنر هم هست،. بههرحال چیزی که از زیبایی به خورد تماشاگر میدهند، گاهی آزاردهنده است.
درواقع بسیار مبتذل هستند. مدتیست که شروع کردم به وبلاگخواندن. متوجه شدم بیخودی نباید وقتم را صرف تلویزیونهای ایرانی بکنم. برای همین نه ماهواره دارم و نه چیزی که به این برنامهها مربوط شود.
با این حساب سر تئاتر ایرانی خارج از کشور چه بلایی میآید؟
بلای خیلی بزرگ. به نظر من ایرانیهایی که داخل کشور کار میکنند، اینطور که من از نوشتههای چند منتقد میخوانم و با وجود اینکه آنها هم الان تحت فشار شدید سانسور هستند، اما میبینم گاهی کارهای درخشانی روی صحنه میرود.
بههرحال آنجا بهرام بیضایی کارش را اجرا میکند.
بله، حداقل او میتواند کار بکند و کار زیبایی هم ارائه میدهد. بچههای جوان دیگر هم همینطور. بعضیها با وجود این فشار شدید کارهای خوبی میکنند.
شما فکر میکنید اگر در ایران مانده بودید، الان در صحنه تئاتر کجا ایستاده بودید؟
دوست نداشتم کاری بکنم... شاید بازی نمیکردم.
یعنی دقیقا شرایطی که همین الان در آمریکا دارید.
دقیقا. برای اینکه هرگز دوست نداشتم دهانم را ببندم و یواشکی دروغ بگویم به مردم. یا اینکه با ترس زندگی و کار کنم. این شهامت را هم نداشتم که بروم اوین و شکنجه و بازداشت را تحمل کنم. شهامت که چه عرض کنم. نمیدانم چه باید به آن گفت. نمیتوانم، نمیتوانستم تحمل کنم توهین به انسانیت را، برای همین ترجیح میدادم توی خانه باشم.
به خانهنشینی که اشاره کردید باید این را بگویم، بعضی از هنرمندان همدوره شما که از ایران رفتهاند، معتقدند فیلمسازها یا هنرمندهای داخل ایران نباید کار کنند، نباید فیلم بسازند و باید برای اعتراض به سانسور و خفقان فضای هنری و صحنه تاتر و سینما را بایکوت کنند. البته این انتقاد به افرادی که این تفکر را دارند وارد است که این نوع فیلمسازی و این نوع کارکردن روی صحنهی تئاتر در ایران، این خودش یک هنر است و یکجور غرزدن به وضعیت موجود و با خانهنشینی و تولید نکردن چیزی حل نمیشود.
من در این زمینه نظرم این است که بعضیها دارند کار خودشان را درست انجام میدهند. مثلا کسی که فیلم «جزیره آهنی» را میسازد در آن کشتی ایران واقعی را نشان میدهد. معلم، با آن عینک، در آن کلاس تاریک بیکتاب دقیقا فضای ایران را نشان میدهد.
درست است که این فیلم اجازه اکران نگرفت ولی خوشبختانه با امکاناتی که الان وجود دارد، سریع یک دی وی دی از آن میان مردم پخش میشود. من کار این نوع هنرمندها را تقدیر میکنم. کار بهرام بیضایی را تقدیر میکنم. کارش را روی صحنه میبرد، اما با همان روش قدیمی که چه کار کنیم هم سانسور باعث نشود کارمان بخوابد و هم حرفی را که داریم با ایماء و اشاره بزنیم.
من این نوع کار کردن را مسلما به سکوت ترجیح میدهم، ولی آن کسی که فیلم «مارمولک» را میسازد، نمیتوانم ببخشم.
چرا؟ به نظرتان آن فیلم انتقاد اجتماعی نیست؟
نه! میدانید چرا؟ چون آخر فیلم نتیجهگیری میشود آدمی که این کار را کرده یک شیاد بوده و در حقیقت یک مرد روحانی و مذهبی نبوده است. عبا و عمامه هم به پسربچهای بخشیده میشود که نشان آینده و مظلومیت است و هرازگاهی میبینیمش. یعنی همه چیز را میسپارد به دست آینده. میگوید، تو ادامه بده، با همین پاکی و نیکی.
این هم راهیست برای اینکه فیلم بتواند مجوز بگیرد. آنهم فیلمی که بههرحال ساخت و اکرانش جسارت میخواهد.
خب اگرموضوع جسارت است " زندان زنان" هم ساخته شده. از فضای داخل زندان که فیلمسازش از این باجها نمیدهد، قبول دارید؟
بله، ولی چندبار فیلم بررسی و سانسور میشود و مشکلاتی برای اکرانش به وجود میآید.
برود برای سانسور. ولی حرفش را میزند.
پس شما اگر میماندید در ایران، ترجیح میدادید که حرف نزنید تا اینکه تن به سانسور بدهید؟
یا توی خانه سکوت میکردم، یا اگرمیخواستم کاری بکنم، کاری میکردم با کسی مثل فرض کنید رسول اف که «جزیرهی آهنی» را ساخته است. بگذارید به شما بگویم. یک نکتههای خیلی کوچولویی هست که اگر آنها را آدم مراعات بکند، میتواند حتی از خلال سانسور حرفش را بزند.
وقتی با وجود سیستم فیلم دیدن با دی.وی.دی هست یا ویدئو میتوانی حرفت را بزنی، پس میتوانی کارت را بکنی و اعتراضت را هم نشان دهی. دیگر آن زمان نیست که ما به این جور چیزها دسترسی نداشتیم و اگر فیلممان را سانسور میکردند یا اجازه اکران نمیدادند، همه بیاطلاع بمانند. حالا خیلی چیزها نسبت به زمان ما تغییر کرده است.
کافی شاپِ کنار اتوبان و قصهی مردی از سرزمین "مارکز" قسمت دوم
در قسمت اول خواندید!
و حالا قسمت دوم کافی شاپ کنار اتوبان و قصهی مردی از سرزمین" مارکز"!
نوشتهی ولگرد
کارلوس خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن او مدت کوتاهی آنجا نشستم دخترک گارسون گاهگاهی با پارچ قهوه از جلوی میزم عبور میکرد. کنار میز بعضی از مشتریان میایستاد. به اشاره آنها توی فنجان خالی یا نیمه خالی آنها را با قهوه پر میکرد. او با اشارهی من کنار میزم آمد. با لبخندی فنجان نیمه خالیام را پراز قهوه کرد و رفت.
هنوز به حرفهای کارلوس فکر میکردم. میخواستم جواب این سوال را بدانم که چرا این آدمی که وکیل بوده شغل وکالت داشته کشورش را رها کرده به آمریکا آمده و راننده کامیون شده!
آیا جاذبهی زندگی در آمریکا آنقدر زیاد است که او تصمیم گرفته شغل مهمی مثل وکالت را در کشورش با رانندگی کامیون در امریکا تاخت بزند؟
این بهنظرم کمی بعید میآمد. باید دلیل دیگری برای کارلوس وجود داشته باشد که دست به این کار زده. البته آدمهایی را از کشور خودمان میشناختم و یا شنیده بودم که در ایران موقعیتها و مشاغل خوبی داشتهاند ولی وقتی به این سرزمین آمدند برای امرار زندگیشان کارهایی را پیشه کردند که با تجارب و تحصیلات آنها هیچ ارتباطی نداشته. حتی تن به کارهای پست هم دادهاند.
نمونهی آن آدمی بود که شنیدم در زمان شاه در ایران شغل وزارت داشته، وقتی به آمریکا آمد دراینجا نانوایی باز کرد. دلایل این گونه ایرانیها و آن آقای وزیر و یا خودم را خوب میدانستم.
ولی دلیل مهاجرت "کارلوس" به امریکا را با اطلاعاتی که از اوضاع سیاسی کلمبیا داشتم، برایم فهماش آسان نبود. خصوصا" اینکه این شخص برای دولت کلمبیا کار میکرده.
تا آنجا که میدانستم مردم آمریکای لاتین برخلاف بیشتر ملتها که به امریکا مهاجرت میکنند، فقط برای کار، آنهم بهطور موقت به امریکا میآیند و بیشترشان هم غیرقانونی هستند. میآیند تا مخارج خانوادهشان را در کشورشان تأمین کنند. اینان معمولا از طبقات پایین جامعه خودشان هستند و زبان انگلیسی خوب بلد نیستتد و بعد از چند سال به کشورشان برمیگردند...
یاد یکی از حرفهای کارلوس افتادم که میگفت: در" فلوریا" به علت کثرت مهاجران قانونی و غیرقانونی از امریکای جنوبی و"کوبا" که زبان انگلیسی بلد نیستند، روی شیشه بعضی از مغازهها در "فلوریدا" دیده بود که نوشتهاند:دراین مغازه به زبان انگلیسی هم میتوانید صحبت کنید!!
از گارسون خواستم "تیکِتَم" رابیاورد. فقط یک قهوه داشتم. منهم مثل کارلوس یک پنج دلاری روی میزگذاشتم. از جایم بلند شدم. از کافی شاپ بیرون آمدم. سوار تراکم شدم. در طول راه به خانه، فکر میکردم این مرد را دوباره باید ببینم .
یاد آخرین جملهاش افتادم که گفت: داستانش "طولانی" است. اگرفرصتی شد دوباره دیدمتان شاید برایتان بگویم. ساعتی از نیمه شب گأشته بود که بهخانه رسیدم.
بعد از آن شب من ۴ شب متوالی به آن کافی شاپ رفتم. هر بار که میرفتم او را میدیدم. روی همان"بوت چرمی" تنها نشسته. تا چشمش به من میافتاد، با دست اشاره میکرد که سر میزش بروم. گویی اوهم منتطر من بود! روبهروی او مینشستم و سفارش قهوه میدادم. خوشبختانه هنوز کامیونش درست نشده بود !! میتوانستم بیشتر او را ببینم و باهم حرف بزنیم. اطلاعات وسیعی درباره ادبیات و هنر و فیلم و سیاست داشت. در مقابل او احساس کمبود اطلاعات میکردم.
در آن چندشب، قسمتهایی از زندگیاش را برایم گفت. او از دانشکدهی "حقوق" در "بوگوتا" در رشته وکالت و قضاوت فارغ التحصیل شده بود.
ده سال قاضی دادگاهی درشهر "سانتامارا " بوده. بیست و پنج سالش بوده که ازدواج کرده و یکدخترسیزده ساله و دو پسر زیر ده سال دارد..
در باره شغل قضاوتاش گفت که هرگز آنرا دوست نداشته. چون همیشه در پس فکرش ازاینکه با"حکم" او بیگناهی مجازات شود رنج میکشیده. به همین سبب شغل قضاوت را رها کرده و به عنوان وکیل به استخدام یک سازمان نیمهدولتی درشهر "بوگوتا" درآمده.
دوسال قبل همراه همسر و سه بچهاش به دلایلی از کلمبیا به امریکا آمده. و یکسال در میامی "فلوریدا" ساکن بوده. بعد به :"جورجیا" رفته. فعلا در" تلهسی"تنها زندگی میکند. بیشتر اوقات شب را درجادهها میگذراند. بهندرت شبی را در خانهاش بهسر میبرد.
گفت دراوایل ورودش، چون هیچ تخصصی نداشته، برای تأمین زندگی خانوادهاش به هر کاری تن داده. از "چمن زنی" گرفته تا کارگری، تا آسفالت جادهها و کار ساختمانی و ظرفشویی در رستورانها و... گاهی مجبور بوده تا روزی چهارده ساعت کار کند، تا بتواند خرج زندگی خانوادگیاش را تأمین کند.
ولی بعداز یکسال مجبور شده بچههایش را پیش پدر و مادر"خودش" به کلمبیا بفرستد. حالا تنها زندگی میکند.
یادم میآید دریکی از آن شبها از او پرسیدم: همسرتان کجا است؟
کمی سکوت کرد و بعد گفت: از او جدا شدم . اکنون او هم در کلمبیا است.
وقتی میخواست از همسرش حرف بزند مکثی طولانی کرد و گفت: او زنی زیبا و تحصیلکرده بود. ما عاشق یکدیگر شدیم. بعد با هم ازدواج کردیم. هیچ مشکلی در کلمبیا نداشتیم. او دربیمارستان نرس بود.
متاسفانه وقتی به اینجا آمدیم، زندگیمان بهم ریخت. بهخاطر مشغله فراوانام من نمیتوانستم وقت کافی با همسرم بگذرانم. او تمام روز بعد از رفتن من و بچهها به مدرسه، در آپارتمان کوچکمان تنها میماند.
او کمکم شروع به آمدورفت با مهاجرین اسپانیولیزبان کرد و دوستانی پیدا کرد چون زبان انگلیسی نمیدانست، با انها راحت بود.
بیشتر دوستانش" کوبایی" بودند. هنوز شش ماه از اقامت ما در"میامی" نگذشته بود، که احساس کردم رفتار او بهشدت عوض شده. ناآرام وعصبانی و مودی شده. دیگر به بچهها توجه چندانی ندارد. بیشتر اوقات بچهها را تنها به مدرسه میفرستاد. و آنها تنها به خانه برمیگشتند. کمتر بامن حرف میزد. به سر و وضع و ظاهر و لباس خودش و به من بیاعتنا شده بود. غذا درست نمیکرد. بهندرت آپارتمان را تمیز میکرد. گاهی دیروقت که من ازکار برمیگشتم، جلو تلویزیون به خواب رفته بود و بچهها بیدار بودند. آنها به من میگفتند که هنوز غذا نخوردهاند. من مجبور بودم برایشان غذا درست کنم، یا از بیرون غذا بخرم.
بسیار سعی کردم با او حرف بزنم و کمکش کنم. ولی هیچ تغییری در رفتار او پیدا نشد. نسبت به او کمکم مشکوک شدم. از بیتوجهی او به همه چیز و همه کار و تغییر رنگ پوست صورت و حالات بدنی و نگاه او احساس کردم مطمئنا معتاد شده. و این برایم یک فاجعه بود.
عجیب آنکه در کلمبیا که مرکز مواد مخدر جهان است، او هرگز مواد مخدر را تجربه نکرده بود. حتی عضو فعال یکی از سازمانهای مبارزه با مواد مخدر بود. اودر آنجا معتاد نشد و این اتفاق برایش درامریکا افتاد.
هنوز امیدم را به ترک اعتیادش از دست نداده بودم. با او بسیارکلنجار رفتم تا بالاخره خودش اعتراف کرد که گاهی "کوکایین" مصرف میکند ولی معتاد نیست. میدانستم که دروغ میگوید. چندین بار قول داد که آنرا ترک کند، ولی دوباره شروع کرد.
یک شب دیر وقت به خانه آمدم. بچهها درآپارتمان تنها بودند. از آنها پرسیدم مادرشان کجاست؟ گفتند از وقتی که از مدرسه برگشتهاند او را ندیدهاند. از غیبت او بسیار نگران شدم. برای یک لحظه یادم رفت که درآمریکا هستم. فکرکردم در کلمبیا هستم و "چریکها" اورا گروگان گرفتهاند.
نمیدانستم کجا دنبالش بروم. یادم آمد که درحرفهایش چند بار از"کافه" ای که مخصوص "کوبائیها" بود اسم میبرد. آدرس تقریبی آنجا را میدانستم...
بچهها را به همسایگانم سپردم. سوار اتومبیلم شدم. بهسرعت مثل دیوانگان یکراست به آن "کافه" که محل اجتماع "کوباییها" بود رفتم. اتومبیلم را جلو آن کافیشاپ پارک کردم. بهسرعت داخل کافه شدم. چون دیر وقت بود کافه مشتری زیادی نداشت. صاحب کافه را پیدا کردم.
به او گفتم که دنبال همسرم میگردم. شنیدهام گاهی به اینجا میآید. او امروز صبح ناپدید شده. اسم و نشانی ظاهری او را به او گفتم. گفت: اورا میشناسد. با یک مرد"کوبایی" به نام"آنتونی" گاهگاهی به اینجا میآیند. ولی امروز آنها را ندیده. آدرس و یا شمارهتلفن آنتونی را از خواستم. گفت چیز زیادی درباره آنتونی نمیداند. فقط میداندکه او"کوبایی" است و کار او چمنزنی است. محل زندگی اورا هم نمیداند...
در زمانی که با اوحرف میزدم یکی از مشتریان نزدیک ما که گویا به مکالمات ما گوش کرده بود، از میزش بلند شد و به طرف من و صاحب کافه آمد . وگفت "آنتونی"را میشناسد. و آدرس خانه او را هم میداند. در محله"کوبایی"هاست. عصر امروز خانمی را که شما نشانی میدهی در اتومبیل آنتونی دیده. سپس قلم و کاغذی از صاحب مغازه گرفت. آدرس خانه او را روی آن نوشت و به دستم داد و گفت: این آدرس خانه "آنتونی" است . از اینجا زیاد دور نیست. چند خیابان پایینتر است. باحرکات دستش به چپ و راست آن خیابانها از داخل کافه اشاره کرد.
از کافیشاپ بیرون آمدم. سوار اتومبیلام شدم. خیابانها تاریک بود. از چند اتومبیل عبوری آدرس آن خیابان را سوال کردم تا مطمئن شوم گم نمیشوم. به خیابانی رسیدم که حدس زدم آنجاست. بیشتر خانهها کوچک و مخروبه به نظر میرسیدند. با نور چراغ اتومبیلم پلاک آنهارا میخواندم. خانه "آنتونی" در همین خیابان بود. به شماره آن خانه نگاه کردم که درست شمارهای بود که روی ادرس بود. اتومبیلم راجلو آن خانه پارک کردم.
مردی درایوان جلو خانهاش مشرف به خیابان روی صندلی در زیر نور در ورودی نشسته بود. برای اینکه مطمئن شوم از او پرسیدم خانه انتونی اینجا است؟ گفت: همین خانهی دیوار به دیوار من است.
سراسیمه خودم را به در آن خانه رساندم. نفسهایم بند آمده بود. نمیدانستم اگر او دراین خانه باشد چه اتفاقی برایم خواهد افتاد. شاید خوششانس بودم که "اسلحهام" را با خود نیاورده بودم. وگرنه چهارمین و یا پنجمین آدمی بود که میکشتم !!
چشمانم گشاد شد!! باخودم گفتم خدای من! دارم با کسی حرف میزنم که یک قاتل حرفهای است!
مات اورا نگاه کردم. متوجه حالتم شد. گویا از حرفی که از دهانش پریده بود سخت پشیمان و آشفته شد. لبخندی زد و ادامه داد. گفت ببخشید. چیزی گفتم که بعدا باید درباره ان توضیح دهم. بعد دنباله داستان را چنین ادامه داد..
خانه از بیزون مخروبهای بود و نور کمی از تنها پنجرهاش بیرون میزد. در ورودی نیمهباز بود. چندبار در زدم. کسی جوابی نداد. از شکاف در توی اطاق دیده میشد. اطاق به بیغولهای کثیف شبیه بود. جوانی با موهای بلند و ژولیده روی مبل نشسته بود. سیگار برگی بین انگشتانش بود. روبهروی تلویزیون نشسته بود. سرش پایین بود. شاید چرت میزد. چند بار فریاد زدم "آمیگو! آمیگو!" {به اسپانیایی یعنی دوست} گویا صدای من را نمیشنید.
در را بیشتر باز کردم. خوب اطاق را نگاه کردم. درطرف دیگر اطاق زنی روی مبل دراز کشیده بود. صورتش دیده نمیشد. به دقت که نگاه کردم از لباسهایش تشخیص دادم که همسرم است!
برای یک لحطه دیوانه شدم. در را با شدت باز کردم. بوی بدی بینیام را سخت آزاز داد. از صدای در مرد از جایش پرید. به مرد گفتم: از جایت حرکت نکن! این زن همسر من است. مرد حیرتزده به من نگاه میکرد. یکراست بالای سر همسرم رفتم. خواب بود. موهای بلندی داشت. گیسهایش را دسته کردم و به دور دستانم محکم پیچیدم. از روی مبل بلندش کردم. اول فریاد کشید. بعد،بریده بریده و نامفهموم حرف زد. از خود بیخود بود.
احساس کردم مرا شناخت. او را بهطرف در کشیدم. مقاومت میکرد. نمیخواست همراهم بیاید. ٱن مرد بهطرف من آمد که از او دفاع کند. همسرم به او اشاره کرد. مرد عقب رفت...
تنها جملهای که مرد گفت و به خاطرم مانده، گفت: ما فقط دوست هستیم!!
بیرون خانه چند سیلی سخت به صورت همسرم زدم، شاید به هوش آید. اورا کشانکشان تا جلو اتومبیل بردم. بهزور در صندلی عقب اتومبیل گذاشتمش و به آپارتمانمان برگشتم. بردمش توی اطاقخواب. در را رویش قفل کردم. چون میترسیدم فرار کند.
بچهها بهخواب رفته بودند. روی مبل نشستم و دنبال چاره میگشتم. تصمیم گرفتم او و بچههایم را هر چه زودتر به کلمبیا بفرستم. به مادر و پدرم در "سانتا ماریا" تلفن کردم. همه چیز را به آنها گفتم. از آنها خواستم که بهمجرد رسیدن آنها، بچهها را از همسرم بگیرند. او را برای ترک اعتیاد در بیمارستانی بستری کنند.. آنشب تا صبح نتوانستم بخوابم.
فردایش هم سر کار نرفتم. برای هر چهار نفرشان بلیط هواپیما گرفتم . سه روز بعد از آن واقعه بود که آنها را به فرودگاه میامی بردم تا به کلمبیا برگردند.
همسرم مقاومت میکرد که به کلمبیا برنگردد. اورا تهدید کردم اگر به کلمبیا برنگردد، همهچیز را به پلیس خواهم گفت. دراینجا به زندان خواهد رفت ...
درهمینجا حرف کارلوس را قطع کردم. پاکت سیگارم را جلوش گرفتم. سیگاری برداشت. روشن کرد. احساس کردم سخت عاطفی شده بود. چشمانش سرخ شده بود. برایش احساس ترحم میکردم. به گارسون اشاره کردم که فنجان هر دوتایمان را پر کند.
سعی کردم موضوع را عوض کنم. از او پرسیدم: کارلوس، داستان اتحاد "کارتل"های مواد مخدر و "چریک"های کمونیست در کلمبیا برایم عجیب است این حقیفت دارد؟
گویی خوشحال شده بود که دیگر از خانوادهاش حرف نزند. در جوابم گفت متاسفانه همین طور است. اما این مسئله به این سادگیها اتفاق نیافتاده. بگذار برایت توضیح دهم. زمانی که من دانشجو بودم، به پیروی از پدر و مادرم از طرفداران سر سخت چریکها بودم. شاید چون خانوادهام فقیر بودند.
چریکها تنها امید طبقه فقیر کلمبیا هستند. اگر تاریخ کلمبیا را بخوانی، در سالهای متمادی دولت مرکزی دست راستی کلمبیا جنایات هولناکی علیه طبقه کارگر و مردم فقیر کلمبیا روا داشته. اگر کتاب "صد سال تنهایی" مارکز را بهیاد آوری، داستان قتل عام" کارگران موز" که اعتصاب کرده بودند . اشارهای به یکی از فجایع تاریخی کلمبیا است.
نابرابریها در کلمبیا دراواخر سالهای۱۹۴۰منجر به تشکیل گروههای مختلف کمونیستی برای مبارزه با دولت مرکزی کلمبیا به طرفداری از طبقه فقیر و محروم شد.
این گروهها اعتقاد به مبارزه مسلحانه داشتند. هستههای چریکی را بهوجود آوردند. سرسختی این مبارزان و یا چریکها کمکم دولت مرکزی را به وحشت انداخت. چریکها طرفداران زیادی در همه روستاها و شهرها پیدا کردند. اتحاد شوروی و "کوبا" با دادن اسلحه و پول به این گروهها کمک میکردند بعد از سقوط شوروی، حامی پولدارتر و قویتری پیدا شد که "کارتل"های مواد مخدر بودند. و جای کمکهای اتحاد شوروی را پرکردند.
دولت مرکری کلمبیا هرگز تا به امروز قادر نشده این گروههای چریکی را متلاشی کند. اولا مقر اینها درکوههای بلند کلمبیا است. که دسترسی به آنها بسیار مشکل است. در جنگ بین اینها و دولت مرکزی تاکنون هزاران نفر از دوطرف کشته شدهاند. و حتی دولت مرکزی کلمبیا برای نابودی آنها از دولتهای خارجی کمک خواسته. که درچند مورد آمریکا هم به آنها کمک کرد. از طرف دیگر این چریکها درشهرها و روستاهای کلمبیا هم طرفداران بسیاری دارند. که مسئله سرکوبی چریکها را بسیار دشوار میکند.
اما داستان "کارتل"های مواد مخدر :
دولت مرکزی کلمبیا دشمن سر سخت دیگری دارد که "کارتل"های مواد مخدر هستند. که مواد مخدر، مخصوصا "کوکائین " را در سراسر دنیا جهان توزیع میکنند. آنها از کشتیها و هواپیماها وحتی زیردریاییها برای حمل ونقل کوکائین استفاده میکنند. و سازمانهای مخفی و قدرتمندی در دنیا از آنها حمایت میکنند. سازمان آنها دارای کشتی، هواپیما و هلیکوپتر و "لابراتوار"های بسیارمجهز و پیشرفته است. و از سیستمهای ارتباطی پرقدرتی استفاده میکنند. آنها گاهی این امکانات را در دسترس چریکها هم قرار میدهند.
این "کارتل ها" با بهکار گرفتن متخصصین"روسی" و آلمانی و "آمریکایی" پیشرفتهترین لابراتوارها را جهت تهیه کوکائین و سایر مواد مخدر درکوههای سر به فلک کشیده ایجاد کردهاند.
بهنظرم میآمد "کارلوس" متخصص تحقیفات امور چریکها و کارتلهای مواد مخدر کلمبیا بود. به اسامی بسیاری از رهبران چریکها و کارتل اشاره میکرد که من فراموش کردم. و داستانهای زیادی از"آدم ربایی"ها، گروگانگیریها و جنگ آنها با نیروهای دولتی برایم گفت که از گفتن آنها میگذرم.
قهوهاش را که سرد شده بود، سر کشید و سیگاری روشن کرد. من هم از فرصت استفاده کردم. چند جرعه از قهوهام را نوشیدم.
داشتم خسته میشدم. دلم میخواست داستان"چریک"ها و " کارتل"های مواد مخدر را سر و تهاش را بههم آورد و از فرهنگ و آداب کلمبیا برایم حرف بزند.
کارلوس فنجان خالی قهوهاش را روی میز گذاشت. به گارسون اشاره کرد تا آنرا مجددا پر کند. دنباله حرفش را گرفت.
ادامه داد که اتحاد "چریکها" واین" کارتل"های مواد مخدر بسیار جالب است. بعد از قطع کمکهای مالی و ارسال اسلجه توسط"روسها" به چریکها این گروههای چریکی بلافاصله وارد معامله با "کارتل"های مواد مخدر شدند.
چریکها متعهد شدند در مقابل تهاجمات دولتی علیه "کارتل"ها از تأسیسات و جان آنان حفاظت و دفاع کنند. درمقابل کارتلها به چریکها پول و اسلحه بدهند. این اتحاد موجب شد که مقابله دولت مرکزی کلمبیا با این دوگروه تقریبا غیرممکن شود. چون پول و ایدئولوژی باهم متحد شده بودند.
کارلوس معتقد بود شکست چنین سیستمی تقریبا غیرممکن است. بهنظرم این "نظریه کارلوس"خیلی درست بود.
یاد سیستم ایران افتادم که ایدئولوژی اسلامی با پول نفت در ایران باهم متجد شدهاند. و این سیستم همچنان تا زمانی که یکی از این دو عامل محو نشود، همچنان پایدار میماند. شاید علت سقوط "اتحاد شوروی" محو یکی از این دو عامل بود !!
کارلوس به ساعتش نگاهی کرد. گفت خیلی خسته شده باید برود بخوابد. این روزها از بیکاری و انتظار حوصلهاش سر رفته. ولی از شکستن کامیوناش ناراضی نیست چونکه با من آشنا شده. شاید تعارف میکرد. این من بودم که آشنایی "کارلوس" برایم ارزشمند بود.
قول داد اگر از شهر ما عبور کند برای نوشیدن یک قهوه با من دراینجا توقف کند و گفت : قطعات سفارشی کامیونش رسیده. بنابراین فردا شب آخرین شبی است که من را خواهد دید. چون تا پسفردا دیگر کامیونش آماده میشود. از جایش بلند شد. منهم بلند شدم. بسیار خسته بودم . و پول قهوه هر دویمان روی میز گذاشت. من هم اعتراضی نکردم. ولی از او دعوت کردم که فردا شب برای شام به خانه ما بیاید. پذیرفت و قول داد که بیاید و خوشحال هم میشود. دستهایم را فشرد و خداحافظی کرد و رفت...
ادامه دارد...
(ولگرد)
هشدار! انفجار قریبالوقوع جمعیت ایران
1- پیشبینی میکنم اگه وضع همینطوری پیش بره، یعنی سردی هوا و کمبود گاز و قطعی مکرر برق و تعطیلیهای پیدرپی و (نه... نمیخوام بگم قراره انقلابی چیزی بشه... یه لحظه جای اینکه بپرین تو حرفم گوش بدین!) بله داشتم میگفتم، اگه وضع همینطوری پیش بره، جمعیت کشور ایران حدود نُه ماه دیگه به صد میلیون میرسه!
2- آقایون کمجنبه! وقتی خانمتون از سرما شبا بهتون پناه میارن اینقدر فکرای پلید به سرتون راه ندین! اون فقط یه بخاری 37 درجه میخواد. چرا یهویی درجهتون میره رو 42 و آتیشو پنبه و اینحرفا!!
3- خانمای عزیز، شما هم اگه ریگی(یا نیمکلاهی) زیر کلاتون نیست و فقط رفتید بغل آقا که گرم بشین چرا هی قر و قنبیل میایید و بدنتون رو پیچوتاب میدید؟!
4- خلاصه که اقتصاددانان ، حکومترانان، مسئولین عزیز، فردا، گوش شیطون کر بعد از 9 ماه که انفجار جمعیت اتفاق افتاد نگید زیتون تو چرا میدونستی و نگفتی و بدبخت شدیم و این حرفا...
5-یک پیشنهاد: به نظر من اینروزا همراه هر کامیونی که هی میان فرت و فرت سنگریزه و نمک میریزن تو خیابونا همراش یه وانت هم بیاد در خونهها کاندوم(صدبار این کلمه رو نوشتم و پاک کردم و نقطهچین گذاشتم و آخرش گفتم ما علما عیب نداره از این کلمات بنویسیم) پخش کنه:) علاج واقعه رو قبل از وقوع باید کرد.
پیشنهاد دوم: ازبسیج بیستمیلیونی کمک بگیریم. یعنی هر بسیچی جانبرکف شبها در بالای سر زنوشوهرا کشیک بایسته تا زیاده از حد به هم نزدیک نشن
شما پیشنهاد دیگری دارید بفرمایید!
6- محمود تعطیلینژاد...
7- امروز پسر کوچولوی همسایهی ما بعد از ده روز تعطیلی رفت مدرسه. هنوز مادرش نفسی به راحتی نکشیده بود که حدودهای ساعت ده زنگ زدن که مدرسه گازش قطعه و بچهها دارن از سرما میلرزن و بیایید بچههاتونو ببرید و تا اطلاع ثانوی بیخ ریشتون نگهدارید. قیافهی مادر بچه دیدنی بود!
8- احمد عاشورپور خوانندهی ترانههای گیلکی درگذشت...
چه خاطرههایی دارم از آهنگایی که خونده! آی جینگه جینگه جان... اُهی مار... جمعه بازار و....
یک عالمه لینک از خبر و مصاحبه و عکس از عاشور پور اینجاست....
ننهسرما، مرگ من یواش!
1- من با پرهای انگشتانم
از سنگ خارا دلی ساختهام
و درون دل
گویی همین خورشید آسماناست که میدرخشد
ولی افسوس که خورشید چشمهایم را کور کرده...
(بیژن جلالی)
2- این سردترین زمستونیه که به یاد دارم اینجاها شبها به زیر بیستدرجه سانتیگراد زیر صفر میرسه. بخار دهن آدم تو هوا یخ میزنه به معنی واقعی. سبیلهای سبیلباروتی قندیل میبنده به معنی واقعی. آب بینی که جرأت بیرون اومدن نداره چون آمدن همانا و بالای لب تشکیل آبشاریخی همان! با اینحال با وجود تعطیلی هر روز و هر شب میرویم خیابونگردی... کیفی عظیم دارد سرمای سیبری رو در شهر خودت تجربه کنی.
اما این زمستون پربرفترینش نیست. پارسال پیرارسال تا اینموقع بیشتر برف اومده بود تو محل ما.
زندگی خیلیها مختل شده. خیلی از خانمها و آقایون مسن جرأت بیرون اومدن از خونه رو ندارن. سُرسُری زمین و امکان شکستن استخوانها به کنار، میگن نفس یخ میزنه.
یه عده هم قربونش برم اینجور وقتا شروع میکنن به آذوقه جمع کردن. میشنون کامیون پخش فلان چنس نیومده حمله میکنن هر چی شیر و ماست و پنیر و کره و خامه رو غارت میکنن. گوشت در عرض این دوروز قیمتش 25 درصد بالا رفت. یه عده هم بست نشستن جلو نونواییها... بیستتا بیست تا میگیرن و میرن میذارن خونه و دوباره بر میگردن سر صف. اکثرشون هم آقا هستن. خوب بهتر از اینه که تو این سرما و برف که تعطیل هم شدن بشینن ور دل زنشون و هی غُر بزنن!
آخ آخ، امان از غر غر مردها... کی میگه زنا غرغروئن! سیبا دو روز به علت بستهشدن جادهها موند خونه و من تازه فهمیدم چه حکمتی داره خدا حضرت آدم رو به کار و کار و کار در تموم عمر محکوم کرد! به خاطر آرامش خاطر حوا! اگر آدم ور دل حوا میموند بیچاره سر به بیابون میگذاشت.
اخلاق مردا در تعطیلی جمعهها یه چیزیه و در تعطیلی اجباری یه چیز دیگهست. ما که هر چقدر خواستیم آقامونو دستبهسر کنیم که بره تو صف نون و غارت ارزاق بخصوص نخود سیاه زیر بار نرفت. مجبور شدیم به همون پلو بوقلمونمون بسازیم و غرغر تحمل کنیم و دخالت در همهی اموری که تابهحال حتی کوچکترین توجهی به اون نمیکرد!
ناچار متوسل به دعا شدیم که خدا نوری در دل شهرداری بتابونه و بیان راهها رو باز کنن تا آقایون برن سر کار.
شهرداری راهها رو پاک کرد! اما... به علت کمبود گاز کارها تعطیل شد. مدارس تعطیل شدن، ناچار معاهدهای با آقامون امضا کردیم که دندون رو چیگر بذاره و در امورات داخلی زیاد دخالت نکنه:) در عوض ما هم ببریمش گردش و بخنوردی و سیبیلقندیلبندی و سرسره بازی!
از حکمتهای دیگر این روزهای یخ بندان این بود که سیبا رو که میکشتی کلاه نمیگذاشت و دستکش دست نمیکرد و این سوسولبازیها رو در خور مردان قوی و بزرگ نمیدونست، کمی تا قسمتی نرم شد و حاضر شد کلاه سرش بگذارم... و این برای من پیروزییی بود بس عظیم!
سبیلهای این مرد واقعا قندیل بسته!

سرسرهبازی با تیوب روی برف چه کیفی میده.

3- سخنی با شما در مورد آیپی
مدتیست که دوستانی که از طریق آیپی کامنتنویسشون رو شناسایی و چک میکنن، فکر میکنن هر آیپی شبیه آیپی من، یعنی خود زیتون! در صورتیکه روحم از اونا خبر نداره و گاهی حتی هنوز پست جدید این دوستانم رو نخوندم. اتفاقا یکی هم در نظرخواهی پست گذشتهم همینو نوشته و فکر کرده به کشف مهمی نائل اومده.
لازمه توضیح بدم که من از یک آنتی فیلتر استفاده میکنم که دوست عزیزم غزل برام با ایمیل فرستاده.(همون که شکل یک قفل میاد رو دسکتاپ و یه صفحه به زبون چینی یا ژاپنی باز میشه). خیلی ممنونش هستم چون مدتیه مشکل منو حل کرده.(لطفا کسی ازم نخواد با ایمیل بفرستم چون هر کاری کردم این نوع فایل رو نتونستم بفرستم. فایل اکزه است. نمیدونم غزل چهطوری برام فرستاد که مشکلی ایجاد نکرد)
اما مسئله اینجاست که هر کسی از این آنتی فیلتر استفاده میکنه(که تا اونجایی که من میدونم تعدادشون خیلی زیاده) هفت رقم سمت چپ آیپیاش یکی میاد.
یکی دو نفر دچار این سوءتفاهم شدن که مثلا من و مانی یکی هستیم. چرا؟ چون آیپیهامون شبیه همه. طرز تفکر من کجا مانی کجا! یه خورده هوش، سر سوزنی منطق، بهتر از صد آیپی آدما رو معرفی میکنه.
میترسم احمد ف ناخواسته آب به آسیاب دشمن بریزه و این آنتیفیلترو از ما بگیرن!
4- تبرج
مأمورتبرج چهار چشمی مواظبه که وقتی پای خانمها از برف درمیاد تو چکمه نباشه. پاهاشون لخت هم بودن، بودن!
اسلام نشون دادن پا رو تا مچ ازاد میدونه. اما پوشوندن پا با چکمه، استغفرالله... پسر ژیگولوئه رو نمیدونم که دنبال چی میگرده. شاید دنبال ننهش:)
ننه سرما رو میگم بابا...

5- یکی از دوستان چند روز دیگه لکچر داره و نمیدونه ترجمهی ( Attention Deficit Hyperactivity Disorder) چی میشه. اگر پزشکی اینجا رو میخونه و بلده لطفا بنویسه
6- اینم کیک تولد برای همهی دیماهیهای گل مثل خودم:)

7- باز باید توضیح بدم که... منظورم از شماره 2 مطلب گذشته، دوستان اینترنتی نبودن بهجان شما. آخه دوست اینترنتی اگه تو نگی از کجا بفهمه کی تولدته؟ من خودم جزء اهمال کنندگان درجه یک محیط اینترنتی هستم!
خود جیمبینان! دلاوران!
1- سخنی با دوستان عزیز خود جیمبین
من نمیدونم آیا شما واقعا هر داستانی میخونید یا هر فیلمی که میبینید فورا با یکی از قهرمانهای داستان اینقدر شدید همذاتپنداری میکنید یا وقتی به وبلاگ من میآیید این بلا سرتون میاد. داشتم فکر میکردم اگر صمدبهرنگی و دولتآبادی و چخوف و تولستوی و شکسپیر و.... هم وبلاگ داشتن از دست شما چی میکشیدن.
صمد بهرنگی بابت نوشتن داستان "آقای چوخبختیار" باید هزاران فحش از کارمندا میخورد و یا مثلا هوشنگ مرادی کرمانی بعد نوشتن قصههای مجید، هزاران کامنت میگرفت با این مضمون که مرتیکه! منم سالها با مادر بزرگم زندگی میکردم اما حتی یک بار مثل مجید اشکنه نخوردم و هر روز باقالیپلو با گوشت و ماهی و میگو بهراه بود. یا صدها نفر با خواندن کتاب ابلوموف یا دیدن فیلمش فکر کنند که نویسنده به آنها توهین کرده.
آقا جان، خانم جان مگر تو میای در نظرخواهیها فحش مینویسی که فکر کردی منظورم از آقای جیم تویی؟
مگر من که در ایرانم باید الف باشم یا ب؟ خوبه عین ملانصرالدین فرداش بیام برای خودم کامنت بنویسم ای زیتون فلانفلان شده من کجام مثل الفه یا ب.
آیا میشه شخصیتی خلق کرد که شامل خلقیات تمام 6-7 میلیارد جمعیت جهان باشه؟
خوب هر داستانی راجع به یکی از این مثلا 6 میلیارد آدمه... که میتونه نمایندهی تعداد زیادی از آدمهای دیگه باشه یا تعداد کمی یا اصلا یکی.(مثل نوشتهی من که مخاطب خاص داشت و شکر خدا تنها کسی بود که اصلا بهش برنخورد :) ).
اما اینکه چرا شما خودتو همیشه جای هر قهرمان داستانی میذاری. به نظر من دو دلیل میتونه داشته باشه، یا قوهی تخیل و تلقینت خیلی بالاست یا اینقدر اعتمادبه نفست پایینه که همیشه فکر میکنی همه دارن بهت تیکه میندازن:)
خلاصه که دیوونم کردید دیوونم کردید، دستمو گرفتید و گفتید چقدر سردی!
به جان شما بعد از خوندن بعضی کامنتها تیروئیدم عین یه پرتقال باد کرد و غمباد گرفتم.
زدید استعدادمو پاک کور کردید! تازه میخواستم برم سر بقیه حروف الفبا!
2- امسال اومدم خیلی جنتلزنانه و خانمانه اصلا بهروم نیارم که تولدمه و منتظر باشم ببینم بقیه چیکار میکنن. یادشونه، یادشون نیست...
(سالهای پیش از چند روز پیش خیلی پرروئانه به همه گوشزد میکردم و با ذوق میپرسیدم قراره چی برام بگیرن و دیگران هم میگفتن یادشونه و میخوان سورپریزم کنن)
روش امسالم اصلا جواب نداد:) جز دوسه نفر بقیه اصلا به روی مبارکشون نیاوردن... این روش، افسردگی و حسرت و حرمان و خسران و بدبختی فراوان به دنبال داره!
از من به شما نصیحت! یه کلام! مردم گرفتارن، تولد شما قرار نبوده هیچ گرهای از زندگیشون رو باز کنه... جنتل منتل بازی رو بذارید کنار و از روش سالهای پیش من استفاده کنید. از چند روز قبل خودتون به همه یه جوری بگید و برای خودتون برنامه ریزی کنید. آخرش مجبور شدم خودم برای خودم یه دستهگل خوشرنگ و خوشگل و یه کادوی دبش بخرم و چند نفری رو ناهار دعوت کنم تا همه رو غافلگیر کنم:))
اما دلم برای خودم سوخت... بذار تولد دوستام بشه!!!
یه احتمال خوشباورانه هم میدم که از بس همیشه از قبل اعلام کردم همه بدعادت شدن.
3- آره دیگه، سعید جلیلی جان، فدات شم، برای تعمق و گسترش روابط بین کشورها، باید اسم خلیج فارس رو بگذاریم "خلیج دوستی".
من میگم بیاییم اسم دریاچهی خزر رو هم بذاریم"مال ما وشما نداره!" اسم حوزههای نفتی رو بگذاریم " بفرما! دم در بده"
اسم رشته کوه البرز رو بگذاریم" بیایید دور هم باشیم"
اسم دریاچهی ارومیه رو بگذاریم" خشکشد هم شد، جونت سلامت باشه!"
شاعران و نویسندههامونم که به طور تساوی بین همسایگان محترم عین آش نذری تقسیم کردیم. دیگه چی داریم برای تقسیم کردن...
مهم حکومته که باید به هر قیمتی بمونه:)
4- دفعهی پیش که در ماشینهای کرایه تهران کرج، در صندلی عقب بین یه خانم و آقا تقریبا پرس شده بودم با خودم عهد کردم اینقدر تو صف میمونم تا روی صندلی جلو بشینم.
اما دیدم 3 تا خانم جلوی منن و همه میخوان منتظر بمونن تا جلو بشینن. راننده لااللهالااللهگویان گفت بابا بیایین سوار شید اون عقب که کسی شما رو نمیخوره. من به شوخی گفتم میشینم عقب به شرطی که دو تا کوچولو موچولو پیشم سوار کنی. و سوار شدم. راننده هم نه گذاشت و نه برداشت داد زد دو تا کوچولو موچولو بیان عقب! و در کمال شرمندگی دیدم دوتا آقای جوون ریزنقش با خوشحالی (که از صف جلو زدن) اومدن نشستن عقب! اونی که اومد پیش من نشست تا آخرای مسیر با حفظ فاصله از اول تا آخر راه مشغول خوندن(خوندن که چه عرض کنم، خوردن) یک مجلهی خانوادگی زنانه بود. گفتم با همهی خجالتی که از زدن این حرف کشیدم اما آخی.... چه راحت نشستم. و کیف میکردم.
از اتوبان که پیچید به سمت کرج وول خوردن بغلدستیم شروع شد برای درآوردن کرایه از جیب چپش. این وول خوردن رو به مثلآدمنشستنش در تموم راه بخشیدم و به روم نیاوردم. حتی نگاهش هم نکردم. مبادا خجالت بکشه. کمی بعد اون پیاده شد. وقتی به آخر مسیر رسیدم و دست کردم در جیب راستم که کرایه رو در بیارم( گاهی کرایهی تهران تا کرج و از ایستگاه تا خونهمون +چند اسکناس بیشتر از قبل اماده میذارم تو جینم. حوصلهی کیفگردی ندارم) دیدم ای وای جا تره و بچهنیست! پولا رو که برده هیچ حتی آبنبات و خودکار و دستمال کاغذی توی جیبم رو هم برده نامرد ریزه میزه!
منم ادب شدم که دیگه بین آدما فرق نذارم:)
5- همون روز.... از ماشین که پیاده شدم برف شدیدی میبارید. رفتم اونور خیابون. جایی که دستفروشها قُرُقش کردن، یه مرد معتاد لاغر تو اون سرما و برف کتشو از تنش درآورده بود و بالا گرفته بود. با پیرهن مثل بید میلرزید و داد میزد تو رو خدا ازم بخرینش 500 تومن... خانم توروخدا بخرش 500. از جلوش رد شدم. هنوز جیبم درد میکرد... خانم توروخدا 400 هم میدم. جوابش رو ندادم. من هنوز به فکر اون مردک بودم. از مرد معتاد که یک کیلومتری رد شدم تازه خود درگیریام شروع شد. آخه یکی دیگه جیبتو میزنه دق دلیشو سر یکی دیگه در میاری. خوب بهش 500 تومن میدادی... به خودم گفتم خوب اون میخواست بره مواد بخره. آخه کجا مواد 500 میدن. شاید گرسنهش بود. بالاخره یکی میخره کتش جنسش خیلی خوب بود... از سرما چیکار کنه... آقا شب شام که کوفتم شد هیچی نتونستم درست بخوابم. آخرش هم نفهمیدم باید برمیگشتم بهش پول میدادم یا نه... میدونم نمیشه غصهی همه رو خورد. اما قیافهش همهش جلوی چشامه.
6- همون روز دوباره سوار تاکسی شدم. آقایی که جلو نشسته بود به راننده میگفت شنیدی میخوان پایتخت رو عوض کنن؟ اونم میپرسید کجا قراره بشه؟ گفت اصفهان.- چند سال پیش هم یه همچین چیزی برای سرگرمی ملت گفتن که اراک یا اصفهان یا هشتگرد و... میخواد بشه پایتخت. - اماایندفعه جدیه فکر کنم.
من نتونستم ساکت بمونم.
- آقا چقدر سادهای. اینا که اصلا میگن کلمهی "پایتخت" طاغوتیه و ما پادشاه نیستیم که تخت و تاج داشته باشیم. راننده گفت پس جاش چی میخوان بذارن. خواستم بگم "مرکز" امایهو به کلمهی دیگه به ذهنم رسید.
احتمالا میذارن "پایمنبر"... همه خندیدن. راننده گفت ببین میتونی مارو از نون خوردن بندازی خانوم! گفتم آقای راننده اگر کسی چیزی گفت میگم من گفتم خوبه؟ تازه باید بهم جایزههم بدن که کلمهای به این خوبی درست کردم براشون!
جیم، جمالتو عشقه!
آقای الف سر کار با رئیسش دعوایش شده، سه ماه است حقوق او را ندادهاند. در راه برگشتن به خانه، پژویی به ماشنش میمالد و در میرود. نیم ساعت در هوای سرد زمستانی درصف نان میایستد. نانوا اعلام میکند که نان تمام شد.
از سرپر محل نان باگت بیات و چند تخم مرغ میخرد و به خانه میآید.
به نامزدش زنگ میزند. پدرش گوشی را برمیدارد و میگوید اگر شرایطی که گفتم تا دوماه دیگر فراهم نکنی(خانه و ماشین و مخارج عروسی مقصل و...) دخترم را میدهم به پسرعموی بازاریاش. سپس نامزدش هم گوشی را میگیرد و با شرمندگی میگوید تورا خیلی دوست دارم اما روی حرف پدرم هم نمیتوانم حرف بزنم.
آقای الف برای فرار از سرمای اتاق روی گاز چایی میگذارد. مقدار متنابهی گریه میکند. بعد میرود کنار پنجره.
دانههای درشت برف در حال باریدن هستند. به رویا فرو میرود. یادش میآید چقدر برف دوست دارد و قدم زدن دست در دست نامزدش روی برفها....
کامپیوترش را روشن میکند. توی وبلاگش مینویسد:
چه زیباست رقص دانههای برف وقتی نرم نرمک بر زمین فرود میآیند...
--------
خانم ب 6 صبج بیدار میشود برای شوهرش صبحانه آماده میکند. ساعت 7 پس از کمک در پیدا کردن لنگه جوراب، عینک و کلید و کارت سوخت شوهرش او را تا دم در بدرقه میکند.
تا وقتی بچهاش بیدار شود نصف کارهای خانه را کرده. موقع کار به این فکر میکند که چرا با داشتن لیسانس باید خانهنشین باشد. صدها جا رفته فرم پر کرده اما هیچ شغلی گیرش نیامده. ته دل شوهرش از سر کارنرفتنش راضیست... خانم ب از شستن ظرف و جارو و پارو خسته شده. اما چارهای ندارد.
بچه که بیدار شد صبحانهاش را میدهد و حاضرش میکند. میروند خرید. بچه با اینکه بلد است راه برود دائم بغل میخواهد و نق میزند. قیمتها نسبت به چند روز قبل بالا رفتهاند. با چند کاسب حرفش میشود. به سختی بارها را به خانه میآورد. سبزی پاک میکند، ناهار میپزد، با بچه بازی میکند، ماشین لباسشویی میزند، دم پای شلوار بچه را تو میگذارد، جمع و جور میکند، همه جا را جارو برقی میکشد. چند بار به تلفن جواب میدهد. بچه را به دستشویی میبرد. حمامش میکند. برایش قصه میگوید، فکر میکند برای شام چی درست کند. برای ناهار فردا... ملافههای تخت را عوض میکند و...
شوهرش که از سر کار میاید میپرسد قبضهای برق و تلفن را داده؟!
خانم ب میگوید فکر کردم خودت بردهای بدهی؟ دعوا میشود. مرد میگوید پس تو توی این خانه چکار میکنی؟
قهر میکنند. زن شب که شوهرش خوابید خسته میآید کامپیوتر را روشن میکند. در وبلاگش مینویسد:
بچهام امروز یه کلمهی بامزه گفت. در سوپر مارکت وقتی بستههای ماکارونی را دید، گفت مامان، ماتالونی.
------
آقای جیم در یکی از کشورهای اروپایی زندگی میکند(مثلا در هلند یا فرانسه) یا در امریکا و یا در کانادا (خلاصه هر جایی جز ایران)
چند سال است که مهاجرت کرده. توانسته تا حدودی در آن کشور جا بیفتد. عصر که از سر کار آمده با دوست دخترش به کافهای رفته، شام و گیلاسی نوشیدنی خورده. مقدار متنابهی رقصیده و شب تنها به خانه آمده(اینکه چرا دوست دخترش با او نیامده بر من معلوم نیست). میرود سر یخچال قوطی آبجو خنک در میآورد و مینشیند پشت کامپیوتر. اول میرود به حسابهایش رسیدگی میکند. صورت حسابهایش را میپردازد و بعد به یاد وطن میخواهد سری به سایتها و وبلاگهای ایرانی بزند. او هنوز که هنوز است، هفتهای اقلا سه بار هومسیک میشود.
اول میرود سراغ اخبار سیاسی که فشار خونش را شدیدا بالا میبرد و بعد وبلاگها.
بهطور تصادفی وبلاگ آقای الف را باز میکند.
پست آخرش را میخواند. باورش نمیشود. توی دلش میگوید: عجب احمقی!
نظرخواهی آقای الف را باز میکند و هر چه از دهانش(ذهنش)در میآید مینویسد: مرتیکه، به جای اینکه در این سرما به فکر مردم بیخانمان و مردم زلزلهی زدهی بم باشی به رقص دانههای برف فکر میکنی؟ مقدار متنابهی هم فحش چارواداری از آنهایی که در ایران یاد گرفته بود مینویسد. و آخرش مینویسد که شما مردم حقتان همین حکومت است!
آقای الف به خانم ب لینک داده و از بخت بدِ خانم ب، آقای جیم یکراست به وبلاگ او میرود!
بچهی خانم ب به ماکارونی گفته ماتالونی!!!! چقدر مبتذل! عجب مردم نادان و بیبخاری داریم ما! خوب شد من از آنجا رفتم. با این مردم مگر میشود زندگی کرد؟
آقای جیم گریهاش میگیرد! اما وجدانش قبول نمیکند بدون ارشاد از آنجا برود. پس نظرخواهی خانم ب را باز میکند و هر فحشی که یادش رفته بود برای آقای الف بنویسد به خانم ب میگوید.
بعد که کمی آرام شد مینویسد مردهشور تو و بچهات را ببرند. تا وقتی خلق قهرمان ایران در عذابند چرا به فکر چرتوپرتگوییهای بچهی خرس گنده و عقبافتادهات هستی. حیف که من وظیفه دارم از راه دور مواظب کثافتکاری شمایان باشم وگرنه گه میخوردم پایم را در وبلاگ حیفنون و مبتذل شمایان که ورود به آن دون شأن من میباشد بگذارم!
آقای جیم سپس به چند وبلاگ دیگر رفته و آنان را هم مقدار متنابهی ارشاد میکند. وقتی قوطی ماءالشعیرش تمام میشود وبگردی او هم به پایان میرسد. احساس میکند برای ملت و کشورش بسیار مفید بوده و با وجدان آسوده سر به بالین میگذارد که در انقلاب بعدی سهمی عظیم داشته.
--------
دوسه شب(یا روز) بعد
آقای الف و خانم ب و... با کنجکاوی به سراغ نظرخواهیشان میروند ...


